پیشنهادات  

عبدالقهّار عاصی - اشعار نو

خداحافظ گلِ سوری

کبوترهای سبز جنگلی در دوردست از من سرود سبز می‌خواهندمن آهنگ سفر دارممن و غربتمن و دوریخداحافظ گلِ سوری!سرِ سر درّه‌های بهمن وسیلاب دارد دلبساطِ تنگ این خاموشی این‌باغِ خیالی سازِ رویای مرا بی‌رنگ می‌سازدبیابان در نظر دارمدریغا درد! مجبوری!خداحافظ گلِ سوری!هیولای گلیمِ بددعایی‌های ما بر دوشچراغِ آخرِ این‌کوچه را در چشم‌های اضطراب‌آلودهٔ من سنگ می‌سازدهوایی تازه‌تر دارماز این‌شوراب، از این‌شوری!خداحافظ گلِ سوری!نشستن استخوانِ مادری را آتش افکندنبه این‌معنی که گندمزارِ خود رابسترِ بوس و کنارِ هرزه‌برگان ساختناز هر که آیداز سرافرازان نمی‌آیدفلاخن در کمر دارمبرای نه، به سَرزوری خداحافظ گلِ سوری!ز هولِ خاربستِ رخنه و دیوار نه، از بی‌بهاری‌های پایان‌ناپذیرِ سنگلاخ آتش به دامانمبغل واکردنی رهتوشهٔ خود راجگر زیرِ جگر دارمز جنسِ داغ ناسوریخداحافظ گلِ سوری!جنونِ ناتمامی در رگانم رَخش می‌رانَدسپاهی سخت عاصی در من آشوب آرزو داردنمی‌گنجد در این ویرانه نعلی از سوارانمتماشا کن، چه بی‌بالانه می‌رانمقیامت بال و پر دارمبه گاهِ وصل منظوریخداحافظ گلِ سوری!نشدبسیار فالِ بازگشتِ عشق را از سَعد و نَحسِ ماه بگرفتممبادا انتظارش در دل‌آساهای من باشدمبادا اشترانِ بادیه‌ش را زخمه‌های منبدین سو راه بنمایدکسی شاید در آن‌جاعشق را با غسلِ تعمید از تغزُّل‌های من اقبال آرایدمن و یک بار دیدارِ بلند‌آوازگانِ ارتفاعاتِ کبود و سردتماشایی اگر هم می‌نیفتددست و دامانی هنر دارمنه چَوکاتی ، نه دستوریخداحافظ گلِ سوری!

در خیابان‌هایِ سنگین‌گوش

بر فرازِ بامِ این محجرآفتابی نیستاز بلندی‌ها و آن بالانشینانبازتابی نیست.کابل ای کابل!زخم‌هایت را مکن عریانمرگ از بیچارگی‌هایت نمی‌شرمد.قاتلت را در مقامِ هیچ کس چون و چرایی نی حسابی نیست.کابل ای کابل!با شهیدانت تفاهم کنآدمیّت مرده و ابلیساز وجودت زخم می‌دوشد.بی‌مروّت فتنه افکنده‌ستباش تا بر رویِ این بیچارگی‌ها،‌بی‌گناهی‌هاتدیگِ بیدادش چه می‌جوشد.کابل! آوازِ عزا مفکنکودکانت را پناهی نیست.نعشِ بی‌مقدارِ مردان و زنانت رادر خیابان‌هایِ سنگین‌گوشِ خاموشی جوابی نیست.هیچ آهن‌پوشِ آهن‌گوش را زآن سوی‌هایِ آبِ شور آن سویِ اندامتدردمندی دردیابی نیست.هیچ کس در هیچ جایِ بسترِ تاریخپیش از این و بیش از این مظلوم نگذشته‌ستآی شَهرت کشتهٔ دستانِ بی‌دردی!آی مقتولِ کفن‌نایافته هابیلِ تنهاماندهٔ پایانِ قرنِ بیست!گردهایت را به دندان بندبی‌دفاعی‌هات را با خاکِ خسته خاکِ خونین در میان بگذار.باش تا فرعونِ مادرزاداز تماشایت لبی خنددوآسمانت را به خون و ماتم و باروت بربندد.کابل ای کابل!از فلق‌هایت سرودِ کوچوز غروبت سوگ می‌تابدهیچ ماهی در گلوگاهِ‌به‌زخم‌اندودت آرامش نمی‌یابد.کابل ای کابل!من تو را و بی‌کسی‌هایِ‌تو را تصویر خواهم کرد.من تو را در شعرهایِ خویش گور خواهم کرد گریه خواهم کردبا هزاران زخمِ‌ناسورتوزن خواهم کرد خونت را با غزل‌هایممن تو را با طبلِ‌خونینِ خودت آواز خواهم خواند.دردهایتسازِ نامیمونِ بربادیت راطرح خواهد کرد در پهلویِ«صبرا» و«شتیلا» آزمونت را،زخم‌هایت طوقِ لعنت‌وارتا قیامت بر سرِ ابلیس می‌چرخندتا بسیطِ خاک بشناسدقاتلِ بی‌عار و بی‌ننگِ زبونت راای دیارِ سال‌هایِ‌سال گورها از پیش آمادهدر کجا با قاتلت دیدار خواهی کرد؟در کدامین معبدِ متروکقاتلِ آلوده‌دامانِ پلیدت رابر دار خواهی کرد؟کابل ای کابل!دادگاهی نیستتا دیَت بستاند از خونتتا فراخوانَد اجیری را در قصاصی رویِ نطعِ پاکِ گلگونتتن مزن ای شهرِ بدفرجامهین نشان ده زخم‌هایت رامشعلِ‌خونِِ عزیزت از بلندی‌ها نمایان است.هین علَم کن خشم‌هایت را!کابل، اسد۱۳۷۱

بگو به خاک‌فروش

بگو به خاک‌فروش که دست از سرِ این خاک‌توده برداردکه پایِ مرکبِ بیگانه‌پرورِ خود رابه این قلمروِ بسیار‌کشته نگذارد.و هر معاملتی را که طرح می‌ریزدبه ارتباطِ خود و خانواده‌اش ریزدنه با دیارِ‌شهیدان و ملکِ جانبازان.بگو به خاک‌فروشکه دست‌بازیِ خود را برون از این کشوربه هر کجا که ولی‌نعمتش فروخته‌استبه راه اندازد،نه در قلمروِ خون و سرودِ آزادی،نه در ولایتِ در‌خاک‌و‌خون‌نشستهٔ من.بگو به خاک‌فروشکه سازهایِ اجیرانهٔ سفاهت رابه آستانهٔ ارباب‌هاش بنوازدنه در دیارِ قیام و شهادت و شمشیر.بگو به خاک‌فروشکه نسجِ پرچمِ مزدوری‌اشزمانه‌هاست که افشا شده‌ست کهنه شده‌ستو آفتابِ‌دروغینِ دست و دامانشدر این گذرگهِ آشوب رنگ باخته‌است.بگو به خاک‌فروشکه این دیار تحمّل ندارد از این پسسفارشاتِ برون‌مرزیِ خیانت را.وو هیچ فرعونی در این جفاکده چادر نمی‌تواند زد.بگو به خاک‌فروشکه نامِ دوّمِ این خاک مِحجَرِ زخم استو مرده‌هاش به تاریخ حکم می‌رانند.بگو به خاک‌فروشمعاملاتِ دکان‌داری‌اش در این بازارز رونق افتاده‌ست.دگر حضورِ گدایانهٔ جهنّمی‌اشکلاه بر سرِ این سرزمین نخواهد بوددگر پیازِ فریبش نه رنگ می‌آردنه بیخ می‌گیرد.بگو به خاک‌فروشزمانبه وزن و حجمِ دگر در گذار از این خاک است.زمانِ موعظه‌هایِ فرنگیانه شده.زبانِ‌تازه بیاور،‌پیامِ تازه بده.بگو به خاک‌فروشکه در ولایتِ‌منگرسنگی از اسارت هزارها فرسنگبه پیش می‌رانَد.ز خیرخواهیِ‌کاذب به راه چاه مکَن.بگو به خاک‌فروشکه دستگاهِ طلسمات‌سازیِ افرنگز خونِ این مردمگذار نتواند.و کارگاهِ کثیفِ اجیرپروری‌اشبه«ایدس» درگیر است.بگو به خاک‌فروشکه از وقاحتِ اجدادِ خود بپرهیزد.به خونِ پاکِ هزاران‌هزار آزاده نیامیزد.و رستخیزِ دلیرانِ پاک‌دامان را(نه دزد و رهزن را)خلل نیامیزدبگو:رهش بگیرد و از این میانه برخیزد.بگو به خاک‌فروشکه دورِ تاج‌دهی‌هایِ‌دزدِ دریاییبه پای آمده‌است.کنون محاسبهٔ خون و داد و تاریخ است.کنون محاسبهٔ اعتماد و ایمان است.و دست،دستِ بلندِ خدایگانِ ره است،که پشت می‌شکناندکه باز می‌دارد.بگو به خاک‌فروشکه زخمِ کهنهٔ این ملک را نمک نزندو دردهایِ قدیمیِّ روزگاران راعصب نینگیزد.بگو به خاک‌فروشکه کارنامهٔ اجدادی‌اش بس است به دوشِ خویش کشد.بگو به خاک‌فروشدر آن دیار اقامت کند که تبعه‌اش استدر آن دیار که اولادهایِ عیّاششز خونِ این مردمبه عیش مشغول‌اندنه در دیارِ به‌خاک‌و‌به‌خون‌نشستهٔ مابگو به خاک‌فروشکه سنگِ دردِ وطن را به سینه کم کوبدکه گُل به کاکلِ نامردها نمی‌زیبدو حرفِ عشق به لب‌هایِ خائنِ مزدور صفا نمی‌یابد.بگو به خاک‌فروشکه رفته پهلویِ آن پیر خوکِ استعمار،به سوگ بنشیند،و خوابِ‌سلطنتِ باز‌یافته بیند.بگو به خاک‌فروشکه خیمه از سرِ این گریه‌گاه برچیند.

آزادی

درشت و هر چه درشتخشن‌تر از نگهِ زخم‌دوزِ همشهریگرفته‌تر ز دلِ آفتاب‌خانهٔ قرن(جهنّمِ من و تو)به برگ‌برگِ کتابِ سواد‌آموزیبه لوحه‌لوحهٔ مشقبه برج‌برجِ جفاکاخ‌هایِ سرخ و سپیدبه تخته‌تختهٔ زندان‌هایِ‌رویِ زمینبه رویِ‌نان و به سرپوشِ شیشه‌هایِ شراببه کنج‌کنجِ صلیبِ مسیحفرازِ ‌منبر و پیشانیِ ‌بتِ بودابه خطِّ واضح و خوانادرشت و هرچه درشتبه یک قلم بنویس:آ-زا-دیآ-زا-دیپل علم لوگر- ۱۶اسد۱۳۶۳

(...)

برایِ آمدنت شاخهٔ گلی دارمبه رفتنت اشکی.چه باشکوه فرامی‌رسی!چه بی‌خیال سفر می‌کنی!

(...)

در پرده‌هایِ نازکِ شیدایی،یاری نمانده‌است که بنوازدآوازهایِ عاشقیِ ما را.کس نیست تا ز باغ برون آرَدمنظومه‌هایِ روشنِ‌دریا را

جهانِ سوم!

از دیهه‌ هایِ‌دوراز کلبه‌هایِ تنگاز کوچه‌هایِ روی به بازارهایِ فقربا معده‌هایِ‌خالیبا مشت‌هایِ باز آغاز می‌شویم.توهین شدهبا مرگ‌هایِ زودرسِ سادهاز راه می‌رسیم.دستانمان نه درخورِ آرامشپاهایمان نه درخورِ آسودنما را فقیر ساخته،‌تحقیر کرده‌اند.از آسیاب‌هایِ قدیمیبا شیوه‌هایِ کهنهٔ تولید یکنواختقد می‌کشیم.وز کُرد هایِ کوچکِ شالیزاربا گونه‌گون علامتِ بیماریاز دست می‌رویم وَ می‌میریم.ما را جهانِ سوّم از آن گویند.دیوانگانِ آن سویِ کُهسارانلشکرکشانِ آن سویِ دریاهاجغرافیایِ زندگیِ ما را تهدید می‌کنند.از خونِ‌ما به نامِ موادِ خامدر کارخانه‌هایِ شقاوتْشاننوشابه و نواله می‌اندوزند؛ارچنداز سازهایِ درخورِ دریاها در تابشیم.امّا،آن سویِ مرزهایِ‌سیاسی‌مان تضعیف می‌شویم.ما را جهانِ سوم از آن گویند.آری طنینِ دوزخیِ آن سویاز پشتِ بامِ کلبهٔ آسایشبانویِ باغ را به عزا بنشاند.آن‌گه جهانِ سوّم‌مان گفتندجهانِ سوّم!ویرانه‌هایِ بسته نگه‌داشته شدهجمعیّتِ معامله گردیده در روزهایِ جمعهٔ بازارهایِ غرب- اجناسِ مسخِ از نظر افتیده --طرحِ خیالیی ز بنی‌آدم-تقویمِ سال‌هایِ قدیمی را- بسیار قرنِ پیش درخشیده-جغرافیایشاناعدامگاهِ لشکرِ آزادیآن‌جا که خون مباح،‌ولی لبخند کم یافت می‌شود.وآن‌جا که سال‌هاستآرامش و غذا و سکونت رابرنامه نی معاهده نی اعتماد نیست.آری جهانِ سوّمآن خانه‌هایِ کوچککه زادگاهِ پاکِ خدایان‌اندو روزگارِ شادیِ آنان راماشینِ فتنه کارگزاری‌هابلعیده‌است.زآن‌جا که سال‌هاستالماس و نفت برده، ولی جاسوس بر جای می‌نهندجاسوسِ کودتاجاسوسِ نطفه‌هایِ برازندهجاسوسِ خونِ عاصیِ روشن‌فکر!ما را جهانِ سوّم از آن گویند که نمی‌دانیم،در کوره‌هایِ ذرّویِ آنانیک مرمی از چه قدرتِ تخریبی ترکیب می‌شود.تنها برایِ آن که نمی‌دانیمطرحِ پلانِ عاجلِ امریکا یا شورویدربارهٔ خلیج چه می‌بوده‌ست!تنها برایِ آن که نمی‌دانیم «ناتو» برایِ مرگِ زمینی‌هاتا چند سال گرسُنه می‌مانَد!تنها برایِ آن که نمی‌خواهیمکز بازوانِ‌ماوز دست‌مایه‌هایِ طبیعی‌مانغرب و هزینه‌هایِ‌جهان‌خواری‌ش آبادتر شود!ما را جهانِ سوّم از آن گویندکه با خدا و آدمِ‌او عاشقانه‌ایمکه معتقد به مالکِ خورشیدیم و مطمئن به وارثِ زیبایی.تاریخ،‌با کرامتِ‌ما ساز می‌شودپیغمبرانِ روشنی و پاکیاَسلافِ پاک‌طینتِ ما بودند.ما را جهانِ سوّم از آن گویندروحِ کدام جنگلِ آشفتهبا نغمه‌هایِ ما که نیاسوده‌ست!رُعبِ کدام وسوسه و طوفانبر بازوانِ ما که که نپیچیده‌ست!ما را جهانِ سوّم از آن گوینداز ماه تا به ماهیزیبایی و کمالدر کارگاهِ‌معنویِ این جهانیان تعدیل می‌شود.ما را جهانِ سوّم از آن گویند.کابل ۱۳۷۰

فصلِ دگر برایِ فراموشی

تقویمِ سال باز به هم خورده‌ستبربادیِ شکوهِ سپیدارانآغاز گشته و فصلِ دگر برایِ فراموشی است.هرچند سال،‌سالِ پریشانی استوَ آفتاب،‌وزنِ‌دگر داردو بادِ هرز زمزمهٔ دیگربسیار شاذناله گرفته‌ستم،امّا چه سودفصلگوری دگر به خاطرِ خاموشی است،فصلِ دگر برایِ فراموشی است.۱۳۷۰

گرسنگان

می‌رسد ایّامِ ناایّاممی‌وزد بادِ پریشانیلحظه‌ها تکرار می‌یابندبا هزار آواز و دردِ استخوان‌سوزِ گران‌جانی.دامنِ دوشیزگانِ ده‌دوازده‌ساله‌شان بر بادنوجوانان‌شانطعمه‌هایِ بی‌سوادی،‌چرس، بدنامی.مادران از بچّه زادن‌هایِ بی‌تمهید درگیرِ کمردردیّ و فلج و بدسرانجامی.وز درونِ کلبه‌شانیک طنینِ حوصله‌فرسایِ بی‌انجام و بی‌آغاز: «نان!»یورشِ سرمابر گلو و گرده‌شان اینکخنجر و خونابه می‌خوانَدآسمانش ره نمی‌بنددو زمینِ سردِ بی‌دردشبس نمی‌گویدچون صدایِ کودکان از آستانِ نانوایی‌هایِ لبریزِ سیاستمی‌رود در بسترِ رگ‌هایشان پیوسته یک آواز: «نان!» «نان!»جایِ‌آبِ زندگی پژواکِ آتش می‌نماید ساز: «نان!نان!»سفره‌هاشان آنفلونزاییّ و ویروسیلقمه‌ها کاهیّ و مرگ‌آگین فزایندهحجره‌هایِ جلدشان خاکستری نومید از هر روزِ آینده.پنجهٔ کابوسِ فقر، اندامشان را رنجه می‌دارد، اشکنجه می‌دارد.با صدایِ زندگی بیگانه از هر گوشهٔ این ملک می‌میرند و می‌میرند با یک گفتنی،‌یک راز: «نان!» «نان!»

آه

در شهری کهدستانِ مرد هم از تنگمایگیشپوسیده می‌شود،و زندگیجریانِ نامنظّمِ فرسایشی است ممتد آدمی را در حقارتی ممتد،یا تعبیری است ناشیانه از انسان در بیگانگی با آیینه‌اش،آه!دستِ چه کسی را باید به اعتماد فشرد؟در شهری که حرف‌هاآن قدر در عزایِ مفهومرنگ و رخ باخته‌اندکه الف می‌شود آتشکه با می‌شود باروتو سخنهمه از گردشِ آسیابی است در خون،با که از آن سویِ این شهر سخن باید گفت؟در شهری که آغاز نیست ادامه نیستخورشید را چه گفته بخواهی به خانه‌ات؟در شهری که زیباییتفسیری است کنایه‌آمیز از تفنگ کشتن یا کشته شدن،و هنر حصاریی پنج‌کارته استو ادبیات اسیرِ دوازده پلشعر را از چه درِ باز برون باید برد؟در شهری که آدم‌ها -کابوس‌هایِ سیّارِ‌مرگ- -تابوت‌هایِ عقیمِ لبخند-همه زندانیِ مجبوریت و واهمه‌اندبه کنارِ چه کس احساسِ خودی باید کرد؟زیرِّ نامِ چه کس از عشق دهل باید زد؟۲۲سنبله۱۳۶۳ کابل

نه گفتن

از تو ای دوزخِ تنگ!درّهٔ آتش و عشق و ایمان!دوفرآوردهٔ انسان شدن آموخته‌ام:عشقِ تسلیم نکردن!هنرِ‌نه گفتن!۷ثور۱۳۶۳لوگر

وقتی که

وقتی که درّه راتاریکی و سکوت در آغوش می‌کشدوقتی که باغ بوسهٔ دلگیرِ‌ماه رابر چارچوبِ خستهٔ اندام‌هایِ خویشتحمیل می‌کندوقتی که شهر رامینارهایِ سنگ و خیابان‌هایِ‌سنگتسخیر می‌کنند،در مندیوارهایِ قلعهٔ آتش‌گرفته‌ای قد راست می‌کند.وقتی سکوت در گلویِ‌تنگ بیداد می‌کنددر من خرابه‌ایاز سنگ و چوبِ دهکدهٔ دور و تنگدست آواز می‌دهد تنهایی و گشادگیِ زخم‌هاش را.وقتی که باد کاکلِ دوشیزه‌بید رابر رویِ شانه‌هایِ‌تَرَش ناز می‌دهد،در من جوانییاز کوتلی تمام زمستان،‌تمام برفسویِ بهار و باغچه آغاز می‌شوددستانِ باداز کاکلِ خیالیِ‌دوشیزه کم مباد. ۱عقرب ۱۳۶۴لوگر

دیوانه

دیوانه عشق رادر روبه‌رویِ حادثه چندان بلند خواندکه کوه در برابرِ ‌اوخاموش ماند.عقرب ۱۳۶۵

برایِ مرگِ سپهبد

و این‌چنین که تو می‌میری ای سپهبدِ پیربجز دعا و بجز گریه زین سپاهیِ‌دردبرایِ‌مرگِ تو چیزی طمع نباید برد.و این‌چنین که تو بیدارباشِ‌قافله راخموش می‌مانیکدام لال ز مایان مهار داند کردستارهٔ سحر و آفتابِ فردا را؟و این‌چنین که تو با ساز و برگِ تاختنت نشسته‌ای ارباب!چه چشم جانبِ‌درماندگان توان بستن؟و این‌چنین که تو با بازوانِ سُربینتستاده‌ایّ و سرِ‌خویش را به مردنِ‌من فرود می‌آری،و این‌چنین که تو از تخته‌بندِ‌ایمانتخموش و خسته و بی‌اعتماد می‌آییبه پای‌پایِ‌چه کس عشق را گلو بدرم؟به پیش‌پیشِ چه کس مرگ را قد افرازم؟و کاش! کاش که آن‌گونه‌ات که بایسته‌ستبه زخمِ برچه و زخمِ گلوله می‌مردیکه جایِ‌مرثیه این‌گاه طبل‌کوبانتشراب می‌خوردم.چرا درود نثارت کنم سپهبدِ‌پیرچرا گلیمِ‌عزایِ تو را به دوش کشمچرا ز جارچیِ شهر بشنوم بایدکه مُرد مَردَک و روزِ‌عزاش یک‌شنبه‌ست؟خوشا خوشا سفریکه مردِ مرد به پابوسِ دار بنگرمت،که تا سراغِ تو از بادِ‌صبحدم گیرمبه جایِ‌حرف تمامِ مخیله خون باشم.خوشا خوشا مرگیکه دوستان به عزایت ترانه ساز کنندخوشا ز مرگِ تو رم کردن و هراسیدن.۲۲قوس۱۳۶۵

کسی نمی‌خوانَد

کسی نمانده که لبخند را ترانه کندو خود نه لبخندی است.کسی نمانده که بانگِ بلند برداردلبانِ بامِ ورم‌کردهٔ عبادتگهبرایِ عشق ندارد نیایشی! شعری!درختِ توت رگ و ریشه آتش و باروتنوازشِ نفسِ‌باد را گریزان است.از آسیاب به سویِ‌مزارعِ گندمبجز صدایِ جدایی نمانده‌است به جایخاطره‌ای!به شانه‌هایِ سپیدار پناهگاهی نیست.برایِ مرثیه‌خوانانِ روزگارِ قدیمکسی نمی‌خوانَدکسی چه چیز بخواند؟کسی چه ساز کند؟مگر که حیله ببندد دروغ باز کند.چه ماتم‌آبادی!کسی نمانده که بر مردگانِ این سامانسری به سنگ بکوبددلی به خون بکشد.بهار،‌نعشِ عزیزی استکه باد قبله به کافور بسته تابوتشبهار،‌موسمِ کوچ استبهار موسمِ‌آوارگیّ و بی‌وطنی است.بهار فصلِ گریز است مادرانی راکه انتقامِ پسرهایِ خویش را با اشکبه مُلک‌هایِ غریبی ترانه ساز کنند.بهار قافلهٔ بازگشتِ قومِ شهیدلوایِ لشکرِ ارواحِ سرخ‌پوشان است.کسی چگونه بخواندچرا که گردنه‌ها را هنوزصدایِ سُمِّ سواران نگشته‌است عَلَم.چرا که کوه هنوزچنان که می‌بایدنداده‌است جهیزانهٔ عروسش راهنوز بادیه در انتظار می‌سوزدهنوز بیشه غمِ بیوه‌داریِ‌خود را نکرده‌است تمام.چرا که شعر هنوز اسیرِ‌قافیه است.چرا که طبل، شکسته‌ست.۲حوت ۱۳۶۵کابل

به باغ می‌برمت

اگر ترانهٔ از یاد رفتهٔ عاصیدوباره زنده شد از خاطراتِ در خونشبه باغ می‌برمت.اگر درختِ لبِ رودخانه بازشکفتوگر تبسّمِ سیمینِ نسترن‌زاراناز آن‌بلندیِ در انتظار جاری شدبه باغ می‌برمت.به باغِ بوسه به باغِ نوازش و آغوش.اگر که داسِ بلندِ دروگرانِ غریبمیانِ سنبله‌هایِ سه‌ماهه در قنداقبرایِ فصلِ نکویی به رقص باز آمد،به باغ می‌برمت.به باغِ آزادیبه باغِ سبز و پرآوازهٔ همیشه‌بهار.اگر که قافلهٔ عشق شهد و ابریشمز شرِّ نکبتِ چاقوکشان به خیر گذشتاگر بهار رسیدبه باغ می‌برمت.به باغ‌هایِ «سلام و علیک»به باغِ«مانده نباشی» به باغِ بنفشِ آسودن.اگر که آه و دعایی به نامِ نیلوفراز این‌خرابهٔ فریاد و اشک ریشه گرفتو نسبتی به بر و دوشِ یار پیدا کردبه باغ می‌برمت.کنون هوایِ درختانِ سروِ سرمایی استکبوترانه به گلدسته‌هاپناه باید برد.کبوترانه به جنگل مقام باید کرد.و پَربه بامِ معبدِ اردیبهشت باید ریخت.به باغ می‌برمت.به باغِ خوابِ سحرگاهیِ کبوترهادر انتظار بمان.از انتظار به بیرونِ باغ خیمه بزن.دمی که جوی به جایِ سراب سیب آوردو آبشار ز گلبرگِ سرخ دامن بست،دمی که کاکلِ دوشیزه‌بید را بارانبه پیچ و تاب کشیدبه سایه‌سایهٔ باغ آشنات می‌سازم.به باغ می‌برمت.به باغِ بوسه به باغِ نوازش و آغوش.۱۶ جوزا ۱۳۶۶ کابل