پیشنهادات  

عبدالقهّار عاصی - غزل‌ها

گریستیم

شب را گریستیم،‌سحر را گریستیم
ما گام‌گامِ راهِ سفر را گریستیم
وقتی که می‌زدند سپیدارِ باغ را
ما یک‌بهٔک صدایِ تبر را گریستیم
دست و دهانِ بسته به فریاد آمدیم
یعنی تمامِ خونِ جگر را گریستیم
در سرزمینِ حادثه و داربستِ شعر
روز و شبِ سیاهِ هنر را گریستیم
بر آستانِ آتش و خاکسترِ مراد
آیینه‌دار و آینه‌گر را گریستیم
باری ز مرگ‌ومیر چو فارغ شدیم ما
دیه و دیارِ خاک‌به‌سر را گریستیم
مضمونِ گریه کم نشد از دور و پیشِ ما
هرچند که بلا و بتر را گریستیم

۱۳ عقرب ۱۳۶۷ کابل

انتظار

شکوفه ریخت،‌چمن پیر شد، بهار گذشت
نیامدیّ و بهارم به انتظار گذشت
به حیرتی نشدم کشتهٔ تبسّمِ گل
ببین که فصلِ نشاطم چه ناگوار گذشت
نسیمِ هرزه بسی جلوه کرد و ناز نمود
کسش به هیچ نپرسید،‌خوار و زار گذشت
ز تنگ‌چشمیِ هر خار و خس در این‌گلشن
نیامدی که ببینی چه روزگار گذشت
خدا به دشمنت ای آشنا نشان ندهد
از آن‌چه بر سرِ‌من بی تو بار‌بار گذشت

بهار ۱۳۶۲ کابل

نمی‌گنجم

من آن‌موجِ گران‌بارم که در دامن نمی‌گنجم
من آن‌توفنده‌خاشاکم که در گلخن نمی-گنجم
سر‌و‌پا رونق‌آرایِ‌دو عالم نقشِ معنایم
بگیریدم، بگیریدم، که من در من نمی‌گنجم
من آتش‌بازیِ آوازهایِ عیدِ موعودم
مرا فارغ کنید از تن که من در تن نمی‌گنجم
غبارِ هیچ‌گردِ ره نی‌ام در چشمِ کس،‌لیکن
خیال‌آیینه‌ای دارم که در گلشن نمی‌گنجم
سرودِ برق‌ریزی‌هایِ فصلِ رویش و رنگم
شرارِ‌مشعلِ طورم که در خرمن نمی‌گنجم
مرا فریادگاهی در مسیرِ نیسِتان باید
من آن دردم که در پیچاکِ یک شیون نمی‌گنجم

ثور ۱۳۶۳ کابل

زمانه

هر آن‌چه از سرِ این‌شهرِ خسته می‌گذرد
شکسته می‌رسد،‌از ره‌گسسته می‌گذرد
خیالِ‌خاطرِ خوش‌جلوه بالِ عنقایی است
کز آسمانِ سرِ ما شکسته می‌گذرد
از این‌دیار،‌از این‌یادگارِ آبایی
زمانه ،بقچهٔ امّید بسته، می‌گذرد
نه بانگِ‌مهر،‌نه بویِ‌صداقت است این‌جا
محبّت از برِ ما دست‌شُسته می‌گذرد

لوگر ۲ جوزایِ ۱۳۶۴

آزادی

بویِ گل،‌زمزمهٔ بادِ‌بهار آزادی
عشقِ من،‌آینهٔ قامتِ یار آزادی
کوکویِ‌فاخته‌ها،‌همهمهٔ ماهی‌ها
چهچهِ باغ و سرودِ ‌لبِ خار آزادی
نامِ کوتاهِ خدا،‌شعرِ بلندِ آدم
کفرِ ابلیس و کتابِ سرِ دار آزادی
بوسهٔ درد‌برانگیزِ سحر از لبِ‌رود
کورهٔ نور و چراغِ شبِ تار آزادی
حسرتِ شیشهٔ لبریزِ می و جامِ تهی
انتظار و عطشِ باده‌گسار آزادی
منجنیقِ پسرِ آذر و خوابِ نمرود
باغِ گل‌هایِ‌ترِ وسوسه‌بار آزادی
خشمِ قومی به سرافرازیِ صدها رستم
ارثِ آباییِ من،‌دار و ندار آزادی
اوّلین نام که در زندگی آموخته‌ام
آخرین گفتنی‌ام روزِ شمار آزادی

کابل ۲۸ اسد ۱۳۶۶

تو

تو در حضورِ چه هنگامه‌ای جوان شده‌ای؟
که نازنین‌تر از آن‌حد که می‌توان شده‌ای
تو زادهٔ شب و روزِ کدام موهبتی؟
که آبِ رویِ گلِ سرخ و ارغوان شده‌ای
تمامِ معجزه‌ها در تو جمع آمده‌اند
مگر که از طرفِ عرش ارمغان شده‌ای
طراوتِ سحری،‌لطفِ شامگاهانی
قیامتی ز طلسماتِ آسمان شده‌ای
شکوفهٔ چه درختی؟ پرندهٔ چه بهار؟
که بی‌صداییِ ما را ترانه‌خوان شده‌ای
هزار بار به پیشِِ تو می‌توان مردن
خجسته باد چه نیکونفس،‌چه جان شده‌ای!

کابل - ثور ۱۳۶۷

مگو

مگو که باغ کجا رفت و آشیانه چه شد
مگو ترانه‌سرایان چه شد،‌ترانه چه شد
مگو که مردمِ عاشق چرا سفر کردند
مگو که زمزمه‌هایِ ترِ شبانه چه شد
مپرس از سخنِ کوچ‌کوچِ شامِ سفر
مگو عروسِ شفق‌هایِ‌این‌کرانه چه شد
بیا به بال زدن‌هایِ زاغ‌ها بنگر
مگو پرندهٔ رنگینِ رودخانه چه شد
مگو چه رفت به اندامِ این‌ولایتِ سوگ
مگو که لطفِ هوایِ بهارخانه چه شد
فقط به سوگِ شهیدانِ این‌دیار بموی
مگو که باغ کجا رفت و آشیانه چه شد

جوزا ۱۳۶۷ کابل

که می‌داند؟

که می‌داند درختِ تشنهٔ تنها چه می‌خوانَد؟
به زیرِ آفتاب از آب،‌از دریا چه می‌خوانَد؟
که می‌داند که این‌درویشِ بالاها بلندی‌ها
برایِ سبزه‌هایِ جویبار آیا چه می‌خوانَد؟
برایِ باغ شاید از جدایی‌ها غزل گوید
برایِ کفترِ دیوانهٔ صحرا چه می‌خوانَد؟
که می‌داند که این‌عاشق به دنبالِ‌گُلِ سوری
چه برگ از دیده می‌ریزد،‌بهاران را چه می‌خوانَد؟
خدایا این‌درخت، این‌جورهٔ من رو به تنهایی
چه کاکل می‌کشد از بادها، وز ما چه می‌خوانَد؟
که می‌داند که آزادیش را در خلوتستانش
چراغِ روشنِ وادی بر و بالا چه می‌خوانَد؟
به آوایش گلویِ جنّتی‌ها تنگ می‌آید
که می‌داند درختِ تشنهٔ تنها چه می‌خوانَد؟

جدی ۱۳۶۷

تاریک

خانه تاریک، دل باغ و بیابان تاریک
بی‌تو هر کوچهٔ این شهرک ویران تاریک
آسمان خسته و خورشید ز پا افتاده
ماهِ آواره به دلگیری زندان تاریک
چه دیاری است دیاری که نباشی تو در آن
دامن آلودهٔ تکفیر و گریبان تاریک
بی تو دل معبد طوفان‌زده را می‌ماند
آستان ریخته، در سوخته، ایوان تاریک
باده تاریک و گلوگیر، سر نامه سیاه
و غم دوزخیِ یار دو چندان تاریک

خزان ١٣٦٩ ه ش

نازنین

سر تا به پا تغزل شیواست نازنین
آواز خوان ساز غم ماست نازنین
گویی خدا به خاطر باغش سروده‌است
مجموعهٔ ترنم دریاست نازنین
رمزی است ناتمام و خیالی است پایدار
شهکار دست عالم بالاست نازنین
بسیار در تلألو و بسیار تابناک
بسیار آفتابی و زیباست نازنین
آیینهٔ جمال و جوانیّ و وسوسه‌ست
تصویر آرزوی دل ماست نازنین

آزادی

قفس خون می‌شود تا می‌کشد آواز آزادی
کهستان می‌تپد تا می‌کند پرواز آزادی
گلوی بغض سنگ از هیبتش خورشید می‌زاید
زهی بانگ بلند مشرق اعجاز آزادی
هم‌آهنگ نماز عشق و عاشورای این مردم
شکفتن را از آتش می‌شود آغاز آزادی
به روز جان‌نثاری حین تجلیل از قیام و خون
به رقص اندر می‌آرد مرگ را بی‌ساز آزادی
به خون مرده آتش می‌زند شور نیایش را
به رامش می‌نشاند عشق را همراز آزادی
چه نام ارغوانیّ و چه سیمای بنفشینه
زهی گلرنگ آزادی، زهی گلباز آزادی
صدایی از تفنگستان مرد و سنگ می‌آید
قیامت کرده در کوه و بیابان باز آزادی
چراغ هفت‌رنگ استخوان سرزمین من
دیت‌پیموده آزادی دیت‌پرداز آزادی
دل نامرد جاسوس از حضورش تنگ می‌گردد
چه شیرین محضری دارد به این اندازه آزادی

تو

درد پایان‌ناپذیر عشق در جانم تویی
لذت و لطف غزل‌های پریشانم تویی
من کهستان زادهٔ آب و هوای ‌عاشقی
سرزمین کوچک خورشید و بارانم تویی
من صدایی بیشتر در گریه‌هایم نیستم
رمز پنهان سرور آتشستانم تویی
درخموشی، در سخن، در تابناکی، در سقوط
معنی بیتابی و مفهوم عرفانم تویی
ای که چون آیینه خود را از تو می‌خوانم همیش
دستگاه دین و دست‌آویز ایمانم تویی

پاییز ١٣٧٩ _ کابل

یا علی

من و ذکرِ نامِ تو یا علی، که کشانی‌ام به هدایتی
مگر از تو چشمِ عنایتی، برسانَدَم به ولایتی
همه‌تن خلوص و ارادتم، به مقامِ فضل و کرامتت
که ز جمعِ خاصِ محمّدی، تو نمونه‌ای تویی آیتی
سرِ راهِ بادِ سحر منم، بِنِشسته دیدهٔ تر منم
که ز باغِ فضلِ تو بو برم، به اشارتی به کنایتی
سر و پا امیدم و آرزو، سر و پا تپیدن و جست‌و‌جو
که از آستانِ جلالِ تو، رسدم پیامِ حمایتی
بر و دوشِ بامِ فلک علی، پر و بالِ مرغ و ملَک علی
به سخا و لطف محک علی، چه حدوده ای، چه نهایتی!

پارسی

گل نیست،ماه نیست، دل ماست پارسی
غوغای که،ترنم دریاست پارسی
از آفتاب معجزه بر دوش می‌کشد
روبر مراد و روی به فرداست پارسی
از شام تا به کاشغر از سند تا خجند
آیینه‌دار عالم بالاست پارسی
تاریخ، را وثیقهٔ سبز شکوه را
خون من و کلام مطلاست پارسی
روح بزرگ و طبل خراسانیان پاک
چتر شرف، چراغ مسیحاست پارسی
تصویر را، مغازله را و ترانه را
جغرافیای معنوی ماست پارسی
سرسخت در حماسه و هموار در سرود
پیدا بود از این، که جه زیباست پارسی
بانگ سپیده، عرصهٔ بیدار باش مرد
پیغمبرهنر، سخن راست پارسی
دنیا بگو مباش، بزرگی بگو برو
مارا فضیلتی است که ما را راست پارسی

ای قاتل

به قاتلِ مردمِ کابل

طبلِ کشتار مزن،‌فتنه مران ای قاتل
بیش از این خیره مشو،‌کور مخوان ای قاتل
کس نمانده‌ست در این‌وادیِ دوزخ بی‌غم
تو دگر بس کن و آتش مفشان ای قاتل
خونِ یک شهر رعیّت همه بر گردنِ‌توست
ملّتی از تو به فریاد و فغان ای قاتل
تو چه بیمار پیِ کشتنِ مردم شده‌ای
تو چه زشتی،‌چه پلیدی،‌چه زیان ای قاتل
کودکان از تو سراسیمه، زنان از تو به لرز
تو چه شمری،‌چه یزیدی، چه گران ای قاتل
نه به انسانیت از نامِ تو آید بویی
نه به اسلامیت از رویِ تو،‌آن ای قاتل
تو چه نامرد،‌چه آدم‌کشِ بی‌مقداری
که بِهِت«آدم» گفتن نتوان ای قاتل
خونِ این‌شهر فراموش نخواهد گشتن
گرچه از کعبه بیارند ضمان ای قاتل
ذرّه ذرّه،‌ز تو تصویرِ جنایت دارد
نتوان کرد چنین چهره نهان ای قاتل
بویِ خون از در و دیوار بر افلاک شده‌ست
باش تا آید، پادافرهِ آن ای قاتل
نیست در شهر کسی کاو نفرستد لعنت
به جفاهایِ تو وآن‌نام و نشان! ای قاتل
کافران را تو برائت ز شقاوت دادی
ملحدان را تو شدی کام‌ستان ای قاتل
خاکِ بیچاره ندانم چه قَدَر درد کشد
از حضورِ تو به مرگِ دگران ای قاتل
به تو می‌گویم ای مجریِ برنامهٔ شهر
کربلا خبثِ تو را کرده عیان ای قاتل

کابل ۱۳۷۲