پیشنهادات  

عبدالقهّار عاصی - رباعیات

رباعی شمارۀ ۱

هر تن که ز جمعِ انجمن می‌شکند
والله کمر و بازویِ‌من می‌شکند
سر تا قدم از هزار جا می‌شکنم
هر شاخه گلی که زین‌چمن می‌شکند

رباعی شمارۀ ۲

ای درّهٔ تنگ، روزگارت چون است؟
دریاچهٔ مست و آبشارت چون است؟
دور از تو، در این‌دیار پوسیدم من
بی من تو بگو کنج و کنارت چون است

رباعی شمارۀ ۳

ای پیکِ‌بهار! خون جگر می‌آیی
خاموش‌لب و شکسته‌پر می‌آیی
ای دوست! چه اتّفاق افتاد تو را
بی هیچ ترانه از سفر می‌آیی

رباعی شمارۀ ۴

گیرم که چمن‌چمن بهار آرَد گل
بشکفته‌قیامتی به بار آرَد گل
شایستهٔ گورِ عاشقی گر نشود
ای سبزه جوانی به چه کار آرَد گل؟

رباعی شمارۀ ۵

با قامتی از چراغ و ایمان و تفنگ
گاهی همه آب و گاهِ دیگر همه سنگ
در معرکه‌گاهِ عشق با نامِ شهید
«نه» گفت و برافراشت به سر پرچمِ جنگ

رباعی شمارۀ ۶

دل تنگ شود، به ناله‌اش درشکنم
خاموشیِ لب به دیدهٔ تر شکنم
دستم نرسد به دامنِ هیچ‌کسی
بنشینم و در سکوتِ خود وَرشکنم

رباعی شمارۀ ۷

زین‌پیش دلم کشتهٔ دیدارِ تو بود
جانم به هزار سر هوادارِ تو بود
زآن‌پیش که زخمِ بی‌وفایی بزنی
سر کوفتنم به پایِ‌دیوارِ‌تو بود

رباعی شمارۀ ۸

ای دشتِ تهی! بتّه‌کنانت چه شدند؟
چوپان‌بچه‌هایِ نوجوانت چه شدند؟
ای بسترِ خاک‌تودهٔ خاطره‌ها
یارانِ قدیمِ همزبانت چه شدند؟

رباعی شمارۀ ۹

سوغات برایِ‌ده ندارد دلِ من
آهنگِ لقایِ‌ده ندارد دلِ‌من
از بس که پرندگانش آواره شدند
امسال هوایِ ده ندارد دلِ‌من

رباعی شمارۀ ۱۰

آمیخته با بویِ توأش می‌کردم
آموختهٔ خویِ توأش می‌کردم
گر زندگی‌ام برگِ گلِ سرخی بود
آویزهٔ گیسویِ توأش می‌کردم

باعی شمارۀ ۱۱

حق پشتی و مرتضا علی مولایت
طغرایِ‌محمّدی لواآرایت
روحِ همه اولیات خشنود ای بلخ!
من صدقه شوم ادهم و مولانایت

رباعی شمارۀ ۱۲

عشق آیتی از کعبه و دَیر و حرمش
شمس آینهٔ تمام‌قدِّ صنمش
سالارِ‌قلندرانِ‌بلخ آمده‌است
ای قونیه جان نثار کن در قدمش

رباعی شمارۀ ۱۳

آنان که به لب سکوت می‌گردانند
آتش‌نفسانِ حرفِ بی‌پایانند
شب‌هایِ دراز را به همجامیِ عشق
می می‌نوشند و ماه می‌رقصانند

رباعی شمارۀ ۱۴

بی‌گریه و سوز و ساز محزون خفته
چون عاشقِ یار‌مرده در خون خفته
آهسته قدم گذار از پهلویش
کابل به هزار زخم در خون خفته

رباعی شمارۀ ۱۵

بی آن‌که به انتظار،‌خون گریه کنند
بی آن‌که ز زندگی برون گریه کنند
یک‌تن به مقامِ عشق لبخند شدند
بی آن‌که برایِ‌چند و چون گریه کنند

رباعی شمارۀ ۱۶

دل چیست گداز گوشهٔ دردآباد
جان مویه‌کشی‌هایِ غمی بی‌بنیاد
من کیستم از دهکدهٔ خود تا شهر
یک‌درّه سکوت و یک‌بیابان فریاد

رباعی شمارۀ ۱۷

چندی چو گذشت از سرِ‌مردنِ من
چون خاک تکاند تار و پودِ تنِ من
ای دوست! بیا و گوش کن زمزمه‌ای
از سینهٔ گور، میهن ای میهنِ‌من

رباعی شمارۀ ۱۸

رفتیّ و کسی نکرد غمخورگی‌ات
رفتیّ و کسی ندید بیچارگی‌ات
ای یار! پس از تو دیگران هم رفتند
من ماندم و دردِ تلخِ آوارگی‌ات

رباعی شمارۀ ۱۹

تا دامنِ آفتاب در چنگِ من است
با هرچه شب است و تیرگی،‌جنگِ من است
نی گفتن و خودسری که عیبش دانی
اوجِ هنر و کمالِ فرهنگِ من است

رباعی شمارۀ ۲۰

من درد‌به‌دوشِ شامِ تارِ وطنم
دل‌پختهٔ رنجِ روزگارِ‌وطنم
آهم همه انتظار،‌اشکم همه صبر
من خاطره‌دارِ حالِ زارِ وطنم

رباعی شمارۀ ۲۱

سبزینه به سر ندارد امسال بهار
رنگینه به بر ندارد امسال بهار
از روحِ فسردهٔ نسیمش، دانم
چندان گلِ تر ندارد امسال بهار

رباعی شمارۀ ۲۲

تا درّه تهی شد از صدایِ دلِ دوست
من ماندم و دردِ بی‌دوایِ دلِ دوست
زنهار اگر دمی به سر خواهم برد،
جز با غمِ دوست،‌جز برایِ دلِ دوست

رباعی شمارۀ ۲۳

دل عشق گزید،‌نقشِ عصیان زدمش
دریا طلبید سر به طوفان زدمش
هر شاخه‌گلی که در نگاهم بشکفت
بویی ز تو داشت در گریبان زدمش

رباعی شمارۀ ۲۴

یک قریه و یک ستاره بالایِ سرش
چوپان‌پسریّ و رمه‌ای دور و برش
شام است و کنارِ خرمنی دخترکی
افشانده به رویِ شانه گیسویِ ترش

رباعی شمارۀ ۲۵

خون از بر و دوشِ آسمان گل بدهد
آتش ز زمین قیامتِ کل بدهد
دوزخ چه قَدَر بلند باید سوزد
تا تشبِهِ کوچکی ز کابل بدهد

رباعی شمارۀ ۲۶

آرامشِ باغ گل به گیسو زدنت
آشوبِ بهار شانه بر مو زدنت
برنامهٔ زندگی سخن‌هایِ خوشت
سرنامهٔ عشق خم به ابرو زدنت

رباعی شمارۀ ۲۷

این‌جا رخِ تازه خاطرِ شادی نیست
سوگ است و سیاهی است و آزادی نیست
من دل به چه اعتبار پابند کنم
آن‌جا که درخت نیست،‌آبادی نیست

رباعی شمارۀ ۲۸

نی مژدهٔ باغ،‌رهگذارانِ‌تو راست
نی مقدمِ خیر، باد و بارانِ تو راست
ای سالِ‌نو از کدام سو می‌آیی؟
نی سبزه نه ارغوان بهارانِ تو راست

رباعی شمارۀ ۲۹

ای جنّتِ ناتمامِ دنیاییِ من
ای زمزمه‌سازِ شور و شیداییِ من
از خانهٔ چشم‌هایِ‌من دور مشو
ای دخترِ‌عشق‌هایِ رویاییِ‌من

رباعی شمارۀ ۳۰

ما بلبل و فصل‌ها زمستان این‌جا
ما نغمه و روزگار ویران این‌جا
ما عاشق و درد بی‌بهاری در باغ
ما خامش و خانه آتشستان این‌جا

رباعی شمارۀ ۳۱

ما آتش صبر و روزگاران همه سنگ
ما پای شکسته، رهگذاران همه سنگ
نقشی همه انتظار و چشمی همه آب
شهری همه درد و شهر یاران همه سنگ

رباعی شمارۀ ۳۲

تا ژندهٔ عشق حق بر افراخته‌ایم
از مخمل خون به تن کفن ساخته‌ایم
ما مفت نه سهم می‌بریم از خورشید
دامن‌دامن ستاره پرداخته‌ایم

رباعی شمارۀ ۳۳

مردان سرِ دار و راهِ مردان سر دار
محراب و نمازگاه مردان سرِ دار
یک سر ز میان دیگران بالاتر
جولانگه و جلوه‌گاه مردان سرِ دار

رباعی شمارۀ ۳۴

هرچند شب است و تیرگی همساز است
ماهی به مسیر رود در پرواز است
هرچند که روح فرودین زندانی است
یک پنجره رو به نسترن‌ها باز است

رباعی شمارۀ ۳۵

مرگ آمد و معنی زمان دیگر شد
غمنامهٔ خون مردمان از سر شد
هم حشمت سبزه‌زار را فتنه گرفت
هم شوکت باغ خاک و خاکستر شد

رباعی شمارۀ ۳۶

تنگ است دلم، مسیچه پروازی کن!
بی‌همنفسم، نسیم آغازی کن!
بی‌طاقتم، ای درخت تسکینم ده!
بی‌حوصله‌ام، بهار آوازی کن!

رباعی شمارۀ ۳۷

باید علم بهار و باران افراشت
تا حوصله هست شخم باید زد و کاشت
ما سبز شویم یا نه، غم نیست مگر
این مزرعه را سبز نگه باید داشت