پیشنهادات  

احمد پروین - گزیدۀ غزل ها

باور می کرد

عاشق اینگونه در این شهر که باور می کرد
من چنین عاشق و او قهر که باور می کرد
شوکران می چکد از صحبت دل آزارش
لب چنین قند و سخن زهر که باور می کرد
مثل من منتظری خسته ولی چشم به راه
نه کنون در همه دهر که باور می کرد
سیل آمد ز فراوانی اشکم امروز
چشم خشکیده چنین نهر که باور می کرد

دست نوازش

توی ناپیدای غم من را تو پیدا می کنی
خلوت آیینه وارم را تماشا می کنی
گفته بودی بر سرم دست نوازش می کشی
چون به دار آمد سرم اینگونه حاشا می کنی
از دلم راز من دیوانه می پرسی چرا ؟
دل به بازی برده ای طرح معما می کنی
در زلال چشم تو شفاف شبنم می شوم
ادعای قطره را هم وزن دریا می کنی
از عبور لحظه های بی تو بودن خسته ام
عمر من با وعده هایی وقف فردا می کنی

ماورای شنیدن

صدای قلب من از تاب گوش بیرون رفت
و پیر نبض دلم گریه پوش بیرون رفت
صدای ناله من بس که در گلو پیچید
به ماورای شنیدن خموش بیرون رفت
صدای وحی تو آمد که گریه کن یارا
تمام حوصله با این سروش بیرون رفت
در آستان پیاله تنم به رقص آمد
سزا که جان ز تن باده نوش بیرون آمد
کپک زد آتش دل ، سینه گر نمی گیرد
به پا قدوم یخ کینه ، جوش بیرون رفت

فانوس تفکر

اهل مه غلیظ توهم شدیم ما
در جاده های حیرت و غم گم شدیم ما
فانوس کور سوی تفکر به یک نسیم
خاموش شد که قحط تبسم شدیم ما
رسوای دل شدیم و بی آبروی عشق
وقتی شبیه اغلب مردم شدیم ما
از فرط طعنه ها که ز مردم شنیده ایم
انگار اسیر لشکر کژدم شدیم ما

بید مجنون

روی بام خانه ام مهتاب می بارد بیا
آسمان امشب بساط عاشقی دارد بیا
بید سحر آمیز مجنون حیاط خانه ام
روی پشت شاپرک انگور می کارد بیا
بیقراری های دل در جشن رقص صاعقه
از سر دل ، از دل ما دست بردارد بیا
چادری همرنگ شب بر دوش سر مستی بزن
باز اگر بند تعصب نیز بگذارد بیا
امشب اینجا ماه را هم نامزد کردم برقص
تا اجل بر گردنم انگشت نفشارد بیا
حلقۀ خورشید بر انگشت سردم می کنم
کهکشان افسار دست عشق بسپارد بیا

دل بد

دیگر سر کارم نگذار ای دل بد
از خانه من نکن فرار ای دل بد
محشر که شود گناه تو می دانی
در دست چپ تو بیشمار ای دل بد
در خود نتوان تو بیشتر بنهفتن
بنهفته دوباره پیش آر ای دل بد
در حوصله تو عشق گلرویان نیست
در شان تو هست عشق خار ای دل بد
مانند سپند روی آتش رفتی
اینگونه شدیم بیقرار ای دل بد
برگرد که گلرخان بلا خیزانند
هیهات زحیله نگار ای دل بد

لطافت باران

شبیه شوره به دشتم که تشنه مانده همیشه
مرا لطافت باران ز خویش رانده همیشه
منم که شور عطش را به کام بادیه آرم
خدا به زخم درونم نمک نشانده همیشه
نه قوی ناز محبت نه سینه سرخ مهاجر
کسی برای کویرم غزل نخوانده همیشه
تمام بی خبریها از آن من و خدایا
چنانکه قاصدکان را زمن رمانده همیشه
ترک ترک شدم از غم ، ز شش طرف بدریدم
چروک غم به لبانم شکن کشانده همیشه

نشان راه

چه بنوشم که بجوشد ز تنم آنچه تو خواهی
چه برقصم که بگیرم ز تو تقدیس نگاهی
چه بخواهی تو که باشم چه بگویم که نباشی
تو سپیدار خدایان و منم باغ سیاهی
غم رفتن نرسیدن شده ، بیحوصله جاده
به حضور بینهایت تو بگو نشان ز راهی
من و شیوۀ گدایی ، من و رسم بینوایی
بده آنچه را ندارم به کرامتت الهی

دل سنگ

مست است دل سنگم از مست حذر باید
اندام بلورت را زین سنگ خطر باید
من آتش ویرانگر اندام تو گل پرور
گل بر سر این آتش یک فکر دگر باید
من تشنه چنان صحرا تو بارش بی همتا
گر زندگی ام خواهی بر تشنه گذر باید
مجنون شده چون بیدم سودای تو دزدیم
آخر به خدا دیدم یک روز ثمر باید

وحی مستند

دلم هوای خرابات می کند گاهی
خدا کند که تو باشی و بشکند گاهی
از انعکاس غرور تو این چنین شده ام
که لاف عرش خدایی دلم زند گاهی
میان باغ تو پروانه ی تمنایم
حریر خاطره در خواب می تند گاهی
در اعتکاف نگاهت شنیده ام امشب
میان خلوت دل ، وحی مستند گاهی

زبان زخمی خودکار

اطاق شیشه ای جوهر ست خودکارم
خدا نیاورد او را ز دست بگذارم
زبان زخمی خودکار ، دامن کاغذ
همیشه تا به هم آید نوشته اشعارم
ز ناز کاری تن هر چه هست غیر از او
به جان دفتر اشعار خویش بیزارم
به یاد خون تن او که می چکد امشب
به روی دفتر بیچاره گریه می بارم
من عاشق تن خودکار می شوم شاید
به نقل قول پزشکان دوباره بیمارم

عزای شقایق

غزل های وحشی به یادت سرودم
غم واژه دارد مداد کبودم
به وزن شقایق عزایی گرفتم
و با بغض وحشی به باغ وجودم
من از چاه طاقت و غار شکیبا
تحمل ندارم ولی می ربودم
به خاک قدومت تیمم بگیرم
به محراب یادت برقصد سجودم
صدایم شنیدی و گفتی جوابم
من بی تحمل ولیکن نبودم

قلب عتیقه

یک عشق کهنه دارم قلبی عتیقه آری
سرمایه ای که هرگز ارزش نمی گذاری
سمسار کوچه ها را پیشم چه می فرستی
قیمت نهد بر این دل در منتهای خواری
حتی اگر بمیرم دل را نمی گذارم
در کوچه ها بگردد با التماس گاری
شاید کسی بیاید از شهر لاله رویان
گنجم دهم بگیرم یک بوسه یادگاری
دلگیرم از نگاهت من می روم از اینجا
یک شاعر پریشان یک عاشق فراری

تمدن کور

باد گلهای پونه ، توی دهات
بازی دختران و آب قنات
چای دم کرده با سماور مست
مزۀ زعفران و شهد نبات
جوی باریک آبشان انگار
جوشش نیل دارد آب فرات
یاد پیوند سیب با آلو
یاد باران از ابرهای نجات
همه را برد این تمدن کور
دود و آهن شد این چنین هیهات

عصارۀ قرآن

بیا شراب بنوشیم و اشتباه کنیم
و روی مدعیان خدا سیاه کنیم
اگر که سجده به خوبان گناه می باشد
بیا فقط و فقط این چنین گناه کنیم
بیا شبیه اوستا میانۀ فانوس
به رقص پر طرب شعله ها نگاه کنیم
اگر تنور تمنا پر از گدازش نیست
به نذر سفره مستان دو کاسه آه کنیم
ز شوره زار خرافات کوچ می باید کرد
بیا عصاره قرآن خوراک راه کنیم

نیستان

او به مهمانی مهتابم برد
به سر آغاز می نابم برد
او مرا نغمه ی سرودن آموخت
گرم لالایی خود خوابم برد
او نیستان مرا آتش زد
کوک دود از تن مضرابم برد
ماورای همه آن سوی سراب
به تماشای گل آبم برد

حسرت قنوت

امشب دلم برای خدا تنگ می شود
من شیشه می شوم و دعا سنگ می شود
پای گریز از هوس آلودگی کجاست ؟
دارم ولی میانۀ ره لنگ می شود
بین خدا و من قدمی بیشتر نبود
افسوس حجم فاصله فرسنگ می شود
تصویر روی دوست کجا می توان کشید
حتی قلم ز کفر تو بی رنگ می شود
دستی که باز کرده ام از حسرت قنوت
امشب به روی صورت من چنگ می شود
امشب شمار رکعتم از خاطرم گریخت
آدم عجب وقیح به نیرنگ می شود

گذار

از خود بدر آمدم نگارم
شاید به شما رسد گذارم
گنجینۀ بی زوال مستی
زیر سر دل نهفته دارم
مدیون عصا نمی شوم من
از معجزه هم گذشته کارم
دریای دلم و قرص ماهت
در جزر و مدم برد قرارم
هر چند تو مهربان و خوبی
کج خلق و بدم و ناقوارم
آخر به چه آرزو بمانم ؟
وقتی نه به دار و نه به بارم

کوله بار دعا

جاده بی انتهاست خواهم رفت
مقصدم نا کجاست خواهم رفت
مثل فرهاد در بیابانها
قصه ها مال ماست خواهم رفت
کوره راهی به سوی نابودی
کوله بارم دعاست خواهم رفت
طعنۀ خار و ریشخند سوار
می شناسم رواست خواهم رفت

کالسکۀ تدبیر

من به مهمانی نرگس می روم جانم بیا
آنچنان باشی که می دانی و می دانم بیا
با لباس اهل نامردی اگر هستی برو
لخت اگر چون من که یک عمر است عریانم بیا
ادعای عقل اگر داری ارسطویی برو
مثل من هستی اگر وقتی که نادانم بیا
پای اگر بند هوس داری نمی مانم برو
پیش دل داری گرو یک دست می مانم بیا
من درایت خیز مشکل سوز هستی می شوم
صبح غم ، کالسکۀ تدبیر می راند بیا

سرو

منم سروی که می مانم در این باغ زمستانی
ندارم از خزان وحشت نه منت از بهارانی
پناه بلبلان وقتی که گل می راندش از خود
پناه عاشقان بودن مرا یعنی مسلمانی
ندارم میوه چون شاید ، به ذهن باغبان آید
که در تعظیم او دارم کمر خم از پریشانی
دلم خوش می شود وقتی که عشاق نگون بختی
به زیر سایه ام از خود بگویند آنچه می دانی
سرم بر آسمان شاید ، خدا بر شاخ من آید
بپرسم این بشر آیا تو را هم کرده زندانی ؟
بیا در باغ سر مستی ، بفرما هر کجا هستی
ولی با کس نگو هرگز بیا بسیار پنهانی
خدایا گرچه سروستم و قامت راستین استم
ولی خم می کند پشتم جنایت های انسانی

بلور اشک

از ارتفاع نیازم سقوط می کنم آخر
چه انتقام عجیبی گرفتم از تنم آخر
به دشنه ای که تو دادی به دستم از سر کینه
میان دل که تو باشی ولی نمی زنم آخر
بلور اشک سپیدم امانتی که تو دادی
امین خاطره هایت بدان منم منم آخر
شکسته ای من و جانم دلم غرور نهانم
ولی نه عهد مقدس به کینه بشکنم آخر

سبز بی خزان

قلم کردند پاهایم نوشتم باز می مانم
شکستند استخوانم را سرودم باز می خوانم
من از ابهام زنجیری که می آید نمی ترسم
من آن اشکی که می ترسد نمی ریزم به دامانم
غرور شاهرگهایم به یک خنجر نمی پاشد
به حسرت لب نمی گیرد درین هنگامه دندانم
گیوتین های بی مصرف و چوب دار مستهجن
غرورم را نمی گیرد بگیرد هم اگر جانم
خدایا آنچنانم کن که سبز بی خزان باشم
که من آن بید مجنونم که در پرچین زندانم

افیون خواب

تب کرده ام به حوله نمی از شراب بزن
و مهر می به جبین من خراب بزن
با قرص ماه کامل تو خوب میشوم
این نسخه را به کلبۀ بیمار قاب بزن
مژگان تو که دوای پریشانی منست
با آن مژه به جان من افیون خواب بزن
گیج دو راهی ام به خداوندی خدا
فال مرا به حافظ شیرین خطاب بزن
محتاج دیدنم دم آخر زمان مرگ
ترک تعصب آور و قید حجاب بزن
شاید گناه کرده ام عاشق شدم بیا
شلاق بوسه ها به نشان عذاب بزن

زهر ادعا

میوه های کاغذی در سفره های جعلی مردم
و من در گسترای دشتهای یک رفاقت گم
دروغ آتشین در منقل احساس مزدوران
و زهر ادعا جای صداقت در نهام خم
گون های ستم کش را تبرهای ستم پرور
برای بزم شهوت وش به خاک افکنده چون هیزم

نهال سحرآمیز

یک تصادف خونین بین عشق و اندیشه
کشته می شود مجنون بیستون شکن تیشه
یک نهال سحرآمیز آمد از خدا شاید
شاخ و برگ آن عرشی در زمین دل ریشه
عقل من پریشان شد هر زمان که عشق آمد
گرچه عقل من سنگی ، عشق من چنان شیشه
با غزال عشق امشب شیر عقل می رانم
با دعای یک جنگل با نیایش بیشه

نغمۀ ناز

برو ولی دل من را دوباره جا نگذاری
و بندگان گنه را تو بی خدا نگذاری
ز شیشه های شکسته حذر که پا بخراشد
به روی قلب شکسته دوباره پا نگذاری
پرنده چون بشکاند قفس غریبه بگیرد
دلم پرنده وحشی شبی رها نگذاری
بدون تو چه بمیرم چه زنده باشم عزیزم
مرا ز خود که خدایی دگر جدا نگذاری
نیازمند تو هستم برای نغمۀ نازت
سکوت خسته من را تو بی صدا نگذاری

سودای بوسه

من عاشقت هستم چرا اینقدر حاشا میکنی
هرگز نه چون من عاشقی در شهر پیدا می کنی
با کس نگو اسرار دل ما را نکن جایی خجل
بی آبرویان را چرا اینقدر رسوا میکنی
سرمایه ام یک آسمان با زینت رنگین کمان
آیا تمام ثروتم با بوسه سودا میکنی ؟
گفتی نمی خواهی مرا گفتی بدم باشد بگو
دیگر چرا هر شب مرا مست تمنا می کنی
اول که دیدم روی تو لبخند بر لب داشتی
آن روز می کردی گلم اخمی که حالا می کنی
گفتی چرا عاشق شدم دیوانه ام خواندی ولی
آیا نگفت آیینه ای رویت چه زیبا می کنی
اینقدر تقسیمم نکن بر غم که بی حاصل شدم
تا کی ز هیچم این همه بسیار منها می کنی

خواب زیبا

رو به رویای قشنگت بارها خوابیده بودم
حرف شیرین خواب زیبا گفته بودی دیده بودم
با سرانگشت نوازش از گیاه بوسه هایت
میوه هایی مثل آتش با ظرافت چیده بودم
من نگاهم از خیالت تر شد اما مثل شبنم
از خجالت سکته کردم چون ترا فهمیده بودم
پیچکی دیوانه بودم توی سودا خیز پایت
ناخودآگاهانه مجنون بارها رقصیده بودم
راز ابروهای نازت ناز چشم نیمه بازت
بارها در اوج مستی از خدا پرسیده بودم

رقص کهکشان

رقص کهکشان دیدم در حوالی ماهت
سر به سجده آتش را در قیام درگاهت
بنده وار درگاهت عاشق خراباتی
تا بنوشد او ساغر از کرامت شاهت
طعنه می زند مریم بر صلیب لامذهب
چون مسیح ما دارد سجده بر سر راهت
جان به وعده می داری منتظر که برگردی
ناشکیب جان بودم انتظار جانکاهت
نیزۀ دعا دارم طعنه حسودان را
می پرم سپند آسا در هجوم بدخواهت

شرار نگاه

من در خواب چشم تو تحقیق می کنم
خود را به بوسه های تو تشویق می کنم
مژگان خوب توست که در لحظۀ خمار
با آن به خویش شوق تو تزریق می کنم
چون جمع می شود دل من با خیال تو
از دل بلای هجر تو تفریق می کنم
چشم زلال تو و شرار نگاه من
آب است و آتش است که تلفیق می کنم
شاید که هیچ ره نبرم در وصال تو
دل را به وعده های تو تحمیق می کنم

حال دعا

کاش گنجشک مرا می فهمید
و دلم حال دعا می فهمید
کاش احساس دو قسمت می شد
و دل خون شده قیمت می شد
کاش گنجشک زبان وا می کرد
بلبلان را همه رسوا می کرد
آن که هر دم ز گلی می خواند
هرزگی دارد و خود می داند

بدون یار

نفسم گرفته امشب ز مرور خاطراتم
منم و نگاه حافظ ، من وشاخ بی نباتم
قلمم نمی نویسد غزلی اگر بخواهم
همه خون شد و سیاهی قلم من و دواتم
عطش چشیده هستم چه بنوشم آخر امشب
که اجل نشسته با من سر چشمۀ حیاتم
من و یک جزیره خالی و سفینۀ خیالم
که مگر مرا ببیند ؟ که مگر دهد نجاتم ؟
به مزار خود نشستم ودو دیده شمع روشن
مگر از خودم بگیرم به خدا شبی براتم
هم آتشم و دودم ، همه شعرم و سرودم
که مگر مرا ببینند و کنند التفاتم

سفینۀ خیالی

سکوت پنجره ها قهر پرده ها سخت است
بدون یار نشستن در این سرا سخت است
سلام اگرچه نکردی بپرس از دل من
مگر دوباره بفهمی که حال ما سخت است
شبیه عاشق دیوانه در بیابان ها
به تیر طعنۀ معشوق ای خدا سخت است
تمام هستی من ، تار و پود من او بود
تمام پود من از تار من جدا سخت است
اگرچه لاف صداقت به غربت آسان است
چو می شناسمت ای دوست ادعا سخت است
حراج هستی خود کرده ام در این بازار
به روی دست خودم مانده ام چرا سخت است ؟

نیزۀ فریاد

ای خدا رونق عشق از دل ناشادم رفت
من که تاوان دلم را به بتان دادم رفت
بر لبم زمزمه ای مبهم اگر می بینی
رد پای غزلی بود که از یادم رفت
گرچه در خلوت دل ساکن اندیشه شدم
تا فراسوی غزل نیزۀ فریادم رفت
بیستون می شوم از خاطره شیرینت
به تماشای اجل حضرت فرهادم رفت
ابرو روی هم انباشته بودم همه عمر
چونکه از چشم بت صومعه افتادم رفت
قحطی واژه و کمبود غزل واویلا
شور افیون دل از دفتر معتادم رفت

سودای بی سوالی

نوشابه های حسرت در سفره های خالی
باید شبی بگریم گر غم دهد مجالی
جانم کپک زد از غم نانم به گریه آمد
فریاد یک معما آمد ازین حوالی
دیوار سرد خانه روزن ندارد اما
با چشم خسته دیدم گل می رمد ز قالی
در آفتاب یادت پهنای یک کویرم
تا در سرم بسوزد اندیشه های کالی
افسوس رفته ها را می نوشم از خیالم
در آرزوی مردن می گیردم خیالی
گفتم اگر بیایی انبوهی از سوالم
دلمرده را بگیرد سودای بی سوالی
من شعله های سردم خاکستری مقدس
از رقص من ببینی نوری بدین زلالی

دین تازه

ای سیب گونه هایت اغواگر خدایان
ای لایق پرستش ای دلبر خدایان
در مسجد نگاهت یک دین تازه داری
بر بنده سجده واجب گردیده بر خدایان
دست بریده دارم در شب نشین چشمت
تنها نه من که خونین شد پیکر خدایان
یک قطره از نگاهت غرقم کند به خواهش
بگذشته آب مستی هم از سر خدایان
در منبر خدایان ابهام می سرایم
او می برد قیامت در محشر خدایان

جان تفتیده

در کوچۀ هیاهو گم شد دل اسیرم
گستاخ کوچه ها را آیا شود بگیرم ؟
دل می گریزد از من در روزگار پیری
تنهاتر از همیشه بی ادعا بمیرم
در کورۀ محبت تفتیده گشت جانم
بازیچۀ دل خود ،طفل است و من خمیرم
پندم نده برادر در کار عاشقانه
آن بت اگر بیاید والله ناگزیرم
باران اشک چشمم سیلاب آبرو شد
طوفان غم بخیزد از دامن کویرم

میزبان خدا

من گل زرد آفتابگردانم
رو به خورشید توست چشمانم
دستهایم قنوت می خواند
بت پرستم ولی مسلمانم
میزبان خدا شوم وقتی
که به میقات دوست مهمانم
می روی تا دوباره برگردی
سر به تشویش در گریبانم
پرتو مهر آفتاب حضور
راز عمر منست می دانم
پرتو عشق می زنی بر من
مثل آیینه باز گردانم
دوست دارم ترا که زیبایی
دوست داری مرا که نادانم

اشک کوچه

من گدا شدم شاید درب خانه بگشاید
لحظه ای برون آید التفات فرماید
من گدا شدم اما درب خانه می بندد
دست من به درکوبش آنچنان که خون آید
می زنم و می گریم ناله می شوم کم کم
گوش لاله رویان را بیش ازین فغان باید
قفل در به اشک آمد خون کوچه شد جاری
آن صنم که لج بیند بر لجش بیفزاید
با کلون در گفتم حسرت ترا دارم
دست آن صنم هردم بر سرت خورد شاید
چون سحر شود دیگر مرده ام ازین بازی
صخره هم اگر باشد بیش ازین نمی پاید

لقمۀ اشک

مرتع بی علف از برۀ بیمار پر است
توی این قحطی اندیشه دل زار پر است
وهم آیینه نکن حیلۀ راه است سراب
چشم و گوش من ازین بازی پندار پر است
من سوار نفس گرم خودم خواهم شد
بروم تا افق دور که از یار پر است
استخوان میشود این لقمه اگر بردارم
سفرۀ جان من از لقمه شکدار پر است
خنده با کوچ پرستوی تو از خانه گریخت
خلوت حوصله از نغمۀ غمبار پر است
دست خورشید پر انگشت و هر آن یک بر چشم
مشرق اول صبح از تب آزار پر است
توی زنبیل دلم عاطفه دارم بسیار
تا ابد هرچه که خواهی برو بردار پر است

در انزوای غزل

سرم بریده به دستم بزن بزن که برقصم
حدیث عشق خدایان بگو به من که برقصم
شبیه رقص سپندی که در قدوم تو سوزد
بزن تو آتش حسرت به جان و تن که برقصم
مرا اسارت چوبین بد است اگر که بمیرم
رها بکن بدنم را تو بی کفن که برقصم
در انزوای غزلها به یاد آنچه ندارم
به یاد تو بگریزم ز پیرهن که برقصم
بیا شب است و حریفان به انتظار تو اینجا
که ساعتی بنشینی در انجمن که برقصم

نکند که ...

نکند که من بمانم و تو مهربان نمانی
که نمی شود بمانم به عزای مهربانی
نکند لب خمارم نرسد به چشم مستت
نکند فقط خودت را به مزار من رسانی
نشود که کار عشقت بکشد به بی وفایی
نکند که کار دل را به تب جنون کشانی
چه کنم که از خیالت نروم اگر بمیرم
چه کنم که تا خیالت برسم به زندگانی
چه شود که از دهانت بستانم آنچه خواهم
و اگر شود ببخشم به تو جان به مژدگانی
چه کنم اگر ز باغم گل آرزو نروید
نشود که من بپرسم تو جواب من ندانی

رقص غنچه

در آسیای بادی من رقص باد کو ؟
بر کاغذ چروک دل من مداد کو ؟
شومینه های تیره بی آتش مرا
رقاص دود نغمه یاران شاد کو ؟
بر سفره های نذری من کو اجابتی
در التماس حاجت چشمم مراد کو ؟
رقص بهاری طرب انگیز غنچه ها
بر شاخه های خسته بید کساد کو ؟
من پاره خط مانده در ابهام صفحه ام
تا بینهایت من و او امتداد کو ؟
این نیمه شب به صحبت روزی نمیرسد
در قسمت سیاه دلم عدل و داد کو ؟

کمال وفا

به پاس عشق قدیمی مرا رها مگذار
تو می روی به سلامت ولی مرا مگذار
اگرچه بار اضافی ترا برنجاند
کنار جاده دلم را دوباره جا مگذار
خدای من دل من را به یاد دلبریت
درین نهایت تشویش بی خدا مگذار
تو می روی ز عبور تو خاک می رقصد
منم که خاک رهم بی نگاه پا مگذار
اگرچه ناقص عشقم تو ای کمال وفا
مرا به حسرت یک عشق باوفا مگذار
منم اسیر تمنا مرا دوباره غریب
درین زمانۀ پر ادعا بتا مگذار

گل ترانه

نمی گذاری اگر دل به حال خود بگذارم
اگر شبی تو نباشی به گریه جان بسپارم
در آسمان نگاهت شهاب عاطفه گم شد
ستارۀ هوس را نمی شود بشمارم
میان باغ تمنا میان روضۀ خواهش
به لطف دختر شبنم گل ترانه بکارم
حریر بوسه بیفشان به دوش من که نمیرم
نگو که حوصله باید نمی شود که ندارم
تو اوج عشوه نوری تو کهکشان غروری
به من بتاب و برقصان مرا مرا که غبارم
شبیه بغض بهاری دلم گرفته ازین جا
درین کویر مکرر کجا روم چه ببارم

چرا نمی گذرد ...

چرا نمی گذرد نازنین زمان بی تو
شکسته چرخ فلک هم در آسمان بی تو ؟
نه دیگر از دل خود انتظار دارم من
به انتظار چه باشد چو دیگران بی تو
بهار با تو برایم همیشگی می شد
خزیده در همه باغها خزان بی تو
ببین که گریۀ من از غمت روانی شد
که ذوب می کند آری تن و روان بی تو
دلم به کاه و فراقت به کوه می ماند
نگاه کن که شده کوه کهکشان بی تو

رعد نگاه

مژدگانی می دهم هر کس مرا پیدا کند
بند غم از دست های خستۀ من وا کند
قطره های اشک من زنهار با رعد نگاه
می تواند نوح را هم غرقه در دریا کند
من نه هرگز لایق اسرار داری می شوم
بیم آن دارم که چشم بی حیا افشا کند
سالها پیش از در دیوانگی خارج شدم
می شود من را بیابد یک نفر رسوا کند
اینکه عزراییل پیدا می کند آیا مرا
می کند می ترسم او امروز را فردا کند

جلبک

جلبک از تشنگی سنگ به هم می ریزد
شعر یک آدم دلتنگ به هم می ریزد
رفتی ای ماه ولی کاش که می دانستی
ضربان دل شبرنگ به هم می ریزد
قفس آهنی و اشک قناری تا کی
مشق زندان مرا زنگ به هم می ریزد ؟
رقص من با همه ساز خودش می بیند
می برد دستی و آهنگ به هم می ریزد
پرچم صلح من و موی سپیدم آیا
رسم پیچیدۀ این چنگ به هم می ریزد ؟
عاشقی با هوسی نام به هم می پیچد
عاشقی با نفسی ننگ به هم می ریزد

شب رویایی

آبادی دلت به خرابی عوض نکن
یک جرعه آب را به سرابی عوض نکن
یک نیم جو اگر احساس با تو هست
با صد جوال گندم آبی عوض نکن
بسیار گفته اند گناه است عشق ما
این یک گناه را به ثوابی عوض نکن
بیداری دل و شب رویایی وصال
زیبا تر است هیچ به خوابی عوض نکن
سودای جرعه ای ز لب چارده بهار
با هفت سال مانده شرابی عوض نکن
نقد لب نگار بدست آوری بنوش
با نسیه ای که باز نیایی عوض نکن

تنهاترین

آفرین ای عشق ای رویای من
راز دار خلوت شبهای من
سینه ام آبشخور زخم تو بود
زخم تو نجواگر غوغای من
سالها من می دویدم در پی ات
تاول این ماجرا در پای من
آخ ای دل ای صحرای خون
آخ ای تنها ترین تنهای من
دردم از دیوانگی های تو نیست
بی تو من می مانم و هیهای من

تب هاشور

آخر چقدر از دل من دور می شوی
بیچاره می شود و تو مسرور می شوی
اینگونه نیست ای بت من رسم سوختن
دل دود می شود و تو چون نور می شوی
من می روم ز خاطر حتی خودم شبی
اما تو مثل شایعه ، مشهور می شوی
یک صفحه ام تمام پر از متن بی غلط
بر جان واژه ها تب هاشور می شوی
چشم انتظار دیدن تو در پل صراط
محشر شود شبی که تو محشور می شوی
ای دل به چوب تاک تو را چوب می زنم
آنشب که نشئۀ می انگور می شود

بال رویا

آنچه با من بود هر شب آه بود
زندگی بی روی او جان کاه بود
بال رویا قحطی پرواز داشت
ارتفاع آسمان کوتاه بود
طعنه بر خورشید می زد آسمان
کهکشان غمگین ، فلک بی ماه بود
بیستون از جای می کند آن نگار
پیش شیرین کوه غم چون کاه بود
غافل از خود زیستم با یاد او
دلخوشم از اینکه او آگاه بود
جاده تاریک و تنهایی و من
آنچه با من بود خاک راه بود

ابهام

آینده یا تردید، آینده یا ابهام
دیروز بی پایان ، آغاز بی انجام
من فتح فردا را بیهوده مشتاقم
فردای پر آتش من خام و سودا خام
می دانم از فردا سودی نخواهم برد
من در زیانستم والعصر والایام
اندوه فردا را میخانه می خواهد
پیمان خود بستیم من، باده ، ساقی ، جام

رخسار مسیحا

آیینه نمی گوید شرح گل زیبایت
من دیدم و می دانم رخسار مسیحایت
می گریم و می سوزم شاید که از این آتش
لبخند شعف بینم بر غنچۀ لبهایت
رخسار نمی پوشی از غیر عجب دارم
در پرده نهان داری از من گل پیدایت
بر بام سرم بنشین تکبیر اذان برکش
تا بوسه زنم دستت تا سجده کنم پایت
خاموش نخواهد شد خاکستر من هرگز
امروز نمی میرم در وعدۀ فردایت

مرگ یار

از انجماد مطلق احساس خسته ام
از مرگ ناگهانی یک یاس خسته ام
تاکی به قیمت دل من می توان کشید
بر گردن هوس گل الماس خسته ام
در انزوای ظلمت بسیار نیمه شب
من از هجوم وحشت وسواس خسته ام
باید پناه برد به پروردگار عشق
از لحظه های بی ملک الناس خسته ام

دیوار حاشا

از بهشت دلت اخراج شدم اینجایم
بی گناهم به خدا بیش نکن رسوایم
سیب باغ تو فریبندۀ صد حوا بود
من بیچاره که فرزند همان حوایم
توبه هرگز نکنم باز اگر بر گردم
بکند باز هلوی لب تو اغوایم
باغی از میوه خدا داده چرا من نخورم
کفش حوا همه جا تا به ابد بر پایم
این همه آیه نخوان هیچ من آدم نشوم
دزد بی رحم لب ناز تو بی تقوایم
خانه ام فرش هوس ، سقف دروغین دارد
چار دیوار ترک خورده ای از حاشایم

گذار عشق

از من گذشت عشق و در من اثر گذاشت
بر دیده خون دل و لهیب جگر گذاشت
او پیش من نشست و گفتم به التماس
باشد که بندگی کنمت من مگر گذاشت
بر دست من نوشت که نه لایق منی
آنقدر مطمئن که دو تا ضربدر گذاشت
خرسند از این شدم که دلم را ربوده است
یک نیمه شب به طعنه دلم پشت در گذاشت
در زلف اوست رقص طربناک حلقه ها
هر حلقه را برای سر یک نفر گذاشت
گفتم که میدهم صنما سر به کوی تو
با خنده در مقابلم هفتاد سر گذاشت
بگذشت عمر من و من افسوس می خورم
از بس فلک مرا ز خود بی خبر گذاشت

جادۀ خیال

امشب از سوز آه بیدارم
به خدا تا پگاه بیدارم
سر نهادم به جاده های خیال
چشم در چشم راه بیدارم
روی یک برکه اشک های سپید
پیش تصویر ماه بیدارم
می کنم با سیاهکاری خود
ورقی را سیاه بیدارم
فارغ از خود به سجده های دراز
عذرخواه از گناه بیدارم

بیستون

از من نخواه کز دل آزاد بگذرم
از بیستون و تیشۀ فرهاد گذرم
دشت سکوت اگرچه که جولانگه من است
شاید سوار مرکب فریاد بگذرم
هرگز نمی شود که سر چار راه فقر
شاد از کنار کودک نا شاد بگذرم
بگذشته ام ز دین خرافات خیز جهل
اما نه از صحیفۀ سجاد بگذرم
مانند گرد باد سرم گیج می رود
از شوره زار عقل چنان باد بگذرم
گنجینۀ عتیقه ترین عشق عالمم
ویرانه ام خوش است از آباد بگذرم
می میرم آفتاب مرا خاک می کند
مثل غبار از گذر یاد بگذرم
بالم شکست باز هوس ، من کبوترم
هرگز نخواه از سر صیاد بگذرم

عشوه

انعکاس نور در چشم تو زیبا می شود
قطره در دریا بیفتد زود دریا می شود
عشوه با اندام زیبای تو در دل می رود
خنده با لبهای سرخ تو فریبا می شود
قابی از عکس تو بر دیوار دل کوبیده ام
بوریا گاهی به نقش خوب دیبا می شود
شعر من آیینۀ تصویر زیبای تو بود
این غزل با دیدن روی تو زیبا می شود

تحفۀ خدا

اول چه بود عشق و آخر چه هست عشق
بر خاست از خدا و در آدم نشست عشق
این تحفۀ خداست یا اسم اعظم است
می میرد آن کسی که ز قلبش گذشت عشق
مجنون مگر چه داشت به جز عشق در نهاد
بسیار بیستون که به روزی شکست عشق
از عشق زنده است هر آن چیز هست و نیست
بهتر که نیست آنکه نیارد بدست عشق
عالم خمار بود و میخانه ای نبود
خمخانه را ، مرا، همه را کرده مست عشق
بی عشق بهتر است نخوانی نماز خویش
سوی بهشت می برد آن بت پرست عشق

برای دخترم یگانه

ای بهترین یگانۀ من دخترم گلم
زیباترین ترانۀ من گوهرم گلم
لبریز میشود دل من با تو از نشاط
با یاد تو ز خلوت غم بگذرم گلم
یک تحفه از بهشت برایم تو بوده ای
در باغ آرزو تو گل نو برم گلم
شاید غریو نازک تو نغمۀ خداست
من با تو از تمام فلک برترم گلم
هم وزن بوسه های تو صد شعر می شود
ای بهترین غزل وسط دفترم گلم
چشمت برای بوسۀ من ناز می کند
باشد بیا به قیمت جان می خرم گلم
بازی کنیم بازی پرواز در خیال
در آسمان کودکیت می پرم گلم

عرصۀ سکوت

امشب مرا ز بودن خود شاد می کنی
ویرانه ای به نام دل آباد می کنی
از یاد برده ام همه را غیر نام تو
می رقصم آن زمان که مرا یاد می کنی
آزاد می شوم اگر از خویش بگذرم
امشب مرا ز قید خود آزاد می کنی
بایست بگذرد دلم از عرصۀ سکوت
دل را تمام صحنۀ فریاد می کنی

شمع گداخته

ای دل حریف این همه ماتم نمی شوی
بیچاره تر منم که تو آدم نمی شوی
بار فراق دوست اگر بر سرت نهند
چون چوب خشک می شکنی خم نمی شوی
چون شمع سر گداخته ای در تعجبم
با ازدیاد شعله چرا کم نمی شوی
هر شب دعا کنم که شوی سر به راه تر
آخر چرا اسیر دعایم نمی شوی

آشوب

امشب تمام خانه ام آشوب می شود
می آید او به جان خودم خوب می شود
امشب گلیم کهنۀ درویش خانه ام
فرش قدوم حضرت محبوب می شود
امشب دلم کلون در خانه می کنم
وقتی که دست یار به در کوب می شود
شرمم کشد که خیره به روی تو بنگرم
چشمم شبیه کودک محجوب می شود
دل مژده داد می رسی از کوچۀ بهار
آن کوچه در قدوم تو جاروب می شود
ای مریم مقدس من در نبود تو
هر لحظه دل در نبود تو مصلوب می شود

نفرین غزل

یک غزل گفتم قلم آتش گرفت
دفتر از نفرین غم آتش گرفت
چون دعایم آتشین شد نیمه شب
یک کبوتر در حرم آتش گرفت
گریه کردم صبح شد چشم فلق
از دعای صبحدم آتش گرفت
آستینم سوخت دستم سوخت آه
دامنم از گریه نم ، آتش گرفت
خانه از قحط سخاوت گریه کرد
سفره از قحط کرم آتش گرفت
زینت تاج سرم الماس اشک
باز دستارم سرم آتش گرفت
شعله ام خاموش خاکستر شدم
دم زدم آن نیز هم آتش گرفت
مرد چوپان ناله ای در نی نهاد
یک گله در حال رَم آتش گرفت
یک سماور خسته ، مهمانی نبود
چای در سودای غم آتش گرفت
زندگی چخماق سرد لحظه هاست
هیزم ما کم به کم آتش گرفت

فتنه جو

با دو صد شیوۀ دلاویزی
با دل سنگ من گلاویزی
روزها را شب سیه کردی
شب پرستی ، شبی ، شباویزی
تخم عشقت نرست در دل من
اشکم ار چه به پاش می ریزی
یا من از دامن کویری غم
یا تو با رنگ و بوی پاییزی
آری ای فتنه جوی عالم عشق
آب و آتش به هم در آمیزی
بیم آن می رود که بار دگر
با هیولای دل در آویزی
طفلک شعرم ار شود خاموش
سیلی غم زنی بر انگیزی
گر جسارت کند به محضر عشق
بر بلند غمش بیاویزی
گر تو را جا دهم به مجلس دل
زین قفس چون شود که بگریزی
چشم احمد نمی کند پرهیز
در شط خون ز خون و خون ریزی

مخزن اسرار

یک تبسم نذر رویت می کنم
عشق را آویز مویت می کنم
سینه ام را کز غمت لبریز شد
مخزن اسرار کویت می کنم
چشم هایم را اگر شویم به اشک
خیره در روی نکویت می کنم
کاسه چشمان خود را ساغرت
کاسۀ سر را سبویت می کنم
روح نا آرام خود را در غزل
تا ابد افسانه گویت می کنم

برق حسرت

یادش آرام دل دیوانه برد
دلبرانه آمد و جانانه برد
خواب دیدم که با زنجیر عشق
دوشم از محراب تا میخانه برد
پای در ماتم سرای دل گذاشت
عبرت بسیار از این ویرانه برد
داستان وصل را آغاز کرد
تا دیار قصه و افسانه برد
دست تقوای مرا بشکسته دید
اندک اندک تا لب پیمانه برد
بوسه ام را با لب زیبا فشرد
برق حسرت تا دل بیگانه برد
داستان کودکان شد شعر من
نام احمد بر در هر خانه برد

خاطرۀ وصل

هنوز خاطرۀ وصل توست در گوشم
تو را به هر چه پرستی مکن فراموشم
سکوت دلکش من هم ز یاد صحبت تو
چنان خوش است که تا روز مرگ خاموشم
چو شمع در شب رویای خویش می سوزم
چو اشک بر سر سودای خویش می جوشم
اگر چه با تو حرام است شکوه ، می گویم
اگر چه بی تو حرام است باده می نوشم
به غم بگو که ز آغوش من گریز کند
نثار مقدم عشق کسیست آغوشم

نگاه

هزار ناله ناکرده در گلو دارم
هزار بغض فرو خورده پیش رو دارم
هزار سجده ناکرده در خم ابرو
و صد سلام به آن بت که روبرو دارم
دلم به نیم نگام تو آن شود انگار
که دارد آنچه در عالم من آرزو دارم
تمام خواهش من بوسه ایست بر لب تو
اگر چه پر هوسم خواهشی نکو دارم

معمای دل

من اسیرم ، عاشقم عاشق تر از افسانه ها
با خیال روی تو من ماندم و ویرانه ها
سر خوش استم من اگر با من بمانی تا ابد
گر نمانی وایِ من از طعنۀ بیگانه ها
من نه آن شمعم که با آتش هم آغوشی کنم
من خود آتش می شوم آتش تر از پروانه ها
حل نمی گردد معمای دلم با عقل تو
صد معما حل شود در محفل دیوانه ها

حیرت نامنتها

هزار دردم و درد آشنا ندارم من
بیا که طاقت بار جفا ندارم من
شهاب گم شده ام من در آسمان وجود
رهی به حیرت نا منتها ندارم من
ز شیشه بودن خود عاقبت چنین دیدم
که پیش سنگ دل دوست جا ندارم من
شنیده ام که دل و دین و عقل می خواهی
دوباره خواسته ای آنچه ندارم من

خلوت نشین

هرگز نه من ، همیشه تو ، اما برای من
آغاز من میانه ی من ، انتهای من
می خندم از حلاوت رویای وصل تو
درد فراق می چکد از های های من
مست قنوت ، دست دعا خیز خسته ام
سر بر زمین سجده به پای تو پای من
در حیرت است چشم فریبای خوب تو
در سفرۀ نگاه تو از اشتهای من
خلوت نشین کوچۀ هیهات می شوم
شاید سکوت سر کشد از انزوای من

معما

نگاهت را مهیا کن من امشب باز می گردم
برایم خیمه بر پا کن من امشب باز می گردم
شبانی بی بیابانم خراب مهربانانم
دلت صحرای سینا کن من امشب باز می گردم
مرا حل کن معمایم که نا پیدای پیدایم
مرا بشناس پیدا کن من امشب باز می گردم
ز جانم آه می آید تبی جانکاه می آید
مرا با ناله سودا کن من امشب باز می گردم
اجل می گفت می آید که بند از روح بگشاید
کمی امروز و فردا کن من امشب باز می گردم

آیین خنده

هرگز سلام بر من مسکین نگفته ای
گفتی برو ولی به کجا این نگفته ای
گفتم خدا مرا برساند به وصل تو
این بود آن دعا که تو آمین نگفته ای
دیوانه ام که می زنی اما نمی روم
دل خوش به این شدم که تو نفرین نگفته ای
خندیده ای فدای شکر خند ناز تو
آیین خنده به من غمگین نگفته ای
گنجشک خسته ام و تو شهباز قصه ها
با من چرا ز پنجه شاهین نگفته
گفتی سلام ، مثل نسیمی سبک شدم
قبلاً چرا تو این دُر سنگین نگفته ای
ساغر مرا شبیه تو بیخود نمی کند
راز خودت به ظرف سفالین نگفته ای
دین غیر سجده نیست به پای بت عزیز
با من چرا روایت این دین نگفته ای

ادعای یار

هر کس که دید روی تو تشبیه ماه کرد
اما نه ماه مثل تو باد اشتباه کرد
عاشق اگر بدون وضو برد نام تو
اندازۀ هزار هزار جنایت گناه کرد
شب بود و ماه بود و هزار ادعای ناز
گیسوی تو در آمد و رویش سیاه کرد
صبح آمدی ز خانه برون چشم های من
آتش گرفت چون به جمالت نگاه کرد

غوغای وصل

هر شب از غوغای وصل می شوم بیدارتر
هر دم از دیوانگی می شوم هوشیارتر
مه رخان شنگ و شوخ دلبران شوخ و شنگ
می برند از من توان می کنندم زارتر
بشکند دست فلک از فریب من چه سود
نی به مقصد می رسم نی شوم کم بارتر
هر که بالاتر رود ما به پایین می رویم
هر که می گردد عزیز می شوم من خوارتر
زلف و ابروی تو را قیمت جان می خرم
چون که نفروشی همی قیمتش بسیارتر
احمد از طالع مدار نیک بختی انتظار
طالعت چون آتش است آتشی خونبارتر

بخت سیاه

وه که بختی سیاه دارم من
نقد عمری تباه دارم من
همجوار غمم ز صحبت دوست
حرمت غم نگاه دارم من
شکوه ها در حریم خلوت دل
با نسیم پگاه دارم من
نکن از شهد بوسه محرومم
اشتیاق گناه دارم من
شب بر آمد حجاب بر فکنیم
که لبی بوسه خواه دارم من

شب دعا

نگاه تو با چشم من آشناست
حریم نگاه تو باغ خداست
سفر در فراسوی چشمان تو
به معنای رفتن به بی انتهاست
کویر عطشناک احساس من
ز باران چشم تو باغ صفاست
شب با تو بودن بهشت من است
شب لحظه های قشنگ دعاست

نفرین آفرینش

نفرین آفرینش ، دشنام سر نوشتم
تمثیل شور بختی نا کام سر نوشتم
محکوم رای خوبان در دادگاه حیرت
بر دار روزگاران اعدام سر نوشتم
تلخ است کام هستی از آن چه من چشیدم
زهر سیاه حسرت در جام سر نوشتم
نسیان آفرینش عصیان بخت نا جور
از یاد رفته صیدی در دام سر نوشتم
تقدیر این چنین شد در غیبت کبوتر
جغد سیاه هستی بر بام سر نوشتم

نامه های یادگاری

نامه های یادگاری بوسه های پر حرارت
یاد ایام جوانی پیری آمد با حقارت
مست بودم از تمنا تک سوار شهر رویا
باز خواهم داشت آیا آن انرژی آن جسارت
کوچه گرد آرزویم هم نفس با یاد اویم
مرده آری های و هویم گشته ویران آن عمارت
مانده ام تنهای تنها مانده در تشویش فردا
پرسم از خود آه آقا کو رفیق بی شمارت؟
من جوان بودم که یک دم پیری آمد پشت او خم
با تمسخر گفت آدم این منم پایان کارت

رنگ خاکستر

ناله ام جوشید و آهم گریه کرد
چشم های بی گناهم گریه کرد
همصدا با لاله های دشت عشق
نرگس باغ نگاهم گریه کرد
ناله هایم رنگ خاکستر گرفت
شمع شب های سیاهم گریه کرد
در سیه روزی مردان خدا
کفر می گویم خدا هم گریه کرد

مزرعۀ خیال

میوۀ خواب می دهد ، مزرعۀ خیال من
می شود آنچه می شود در هوس مهال من
می روم اوج آسمان می دهم عرش را تکان
خلوت عرش می دهد سایه به زیر بال من
مست غرور می شوم از اثر نگاه او
خلوت ناز چشم او عرصۀ دل مجال من
پلۀ ادعا مزن بر سر بام خود دلا
لاف تو می کشد تو را در سفر زوال من

مجموعۀ تهی

من مردی از کویر فقیه دل خودم
بی مشکلم چرا که خودم مشکل خودم
مجنون منم که باز به این حال آمدم
من جاودان از این تسلسل نا باطل خودم
گرداب می رسد همه را آب می برد
چون عاشقم دوباره لب ساحل خودم
مهمان من خداست و افطار می کنیم
با خرده نان بی کلک منزل خودم
آخر چقدر مسئله را سخت می کنی
سن مرا مپرس که من غافل خودم
آیا ریاضیات مرا کشف می کند
مجموعه ای تهی که فقط شامل خودم
مجذور زندگیست همین قطره های اشک
تقسیم من به غایت غم به حاصل خودم

خدای مستان

من ماندم و يک خیال واهی
شاید که ببینمت نگاهی
دل می دود از پی تو هر شب
ای دل تو چقدر سر به راهی
بی یاد تو بودنم گناه است
پس من نکنم دگر گناهی
من مدعی غم تو هستم
بیچاره دلم کند گواهی
آنِ منی ای خدای مستان
آخر چه بخواهی و نخواهی

کیمیای دل

من در غمت مجال تمنا نداشتم
در سینه ام برای دلم جا نداشتم
عشق تو فرصتی است که دل کیمیا شود
در فرصتی که بود دل اما نداشتم
آرامشی نبود مرا در تمام عمر
خاکسترم که آتش پيدا نداشتم
می رفت بی هراس دلم در کنار مرگ
دیوانه من که دل ز خطر وا نداشتم
دستی نداشتم که کشم دامنت به پیش
باری برای آمدنم پا نداشتم
طوفان خسته ام نه مجال وزیدنی
موجی که هیچ دولت دریا نداشتم
من بی آبروی جمعیت عشق می شوم
در شهر بی دلان دل رسوا نداشتم
دیدار روی خوب تو در خواب ممکن است
از دست عشق فرصت رویا نداشتم
وصل تو ممکن است ولی در سراب مرگ
آن هم لیاقتی است من آیا نداشتم ؟
آن زندگی که فارغ از اسرار دل گذشت
بیهوده بود عشق تو را تا نداشتم

شراب نگاه

من در شراب چشم تو تحقیق می کنم
خود را به بوسه های تو تشویق می کنم
مژگان خوب توست که در لحظۀ خمار
با آن به خویش شوق تو تزریق می کنم
چون جمع می شود دل من با خیال تو
از دل بلای هجر تو تفریق می کنم
چشم زلال تو و شرار نگاه من
آب است و آتش است که تلفيق می کنم
شاید که هیچ ره نبرم در وصال تو
دل را به وعده های تو تحمیق می کنم

اذان یار

من در حصار عشق گرفتار آمدم
رفتم زخویش تا به بر یار آمدم
عمریست روزه لب معشوق بوده ام
تا با اذان یار به افطار آمدم
من در هوای خانۀ معشوق نیمه شب
مثل شبح ز کوچه پندار آمدم
چون گفته اند یار به ویرانه می رود
در خود خراب مثل یک آوار آمدم

عالم مستی

من در بدر خویشم حیران معمایم
عمریست که مجنونم چندیست که رسوایم
رخساره چو از مستی پر شور و شرر باشد
آیینه نمی گوید آنقدر که زیبایم
ای ساقی دیوانه پر کن دو سه پیمانه
هیها کن و هیها کن من باز همی آیم
در عالم سر مستی اسرار همه هستی
در خلوت اشعارم در معنی آوایم

پادشاه جم

من در این عالم نبودم عشق در جانم نشست
هر چه بودم کم نبودم عشق در جانم نشست
آدمی از ترس مردم عشق را بلعیده است
من مگر آدم نبودم عشق در جانم نشست
عشق یعنی اوج بودن پس چرا اینگونه غافل
هم نبودی هم نبودم عشق در جانم نشست
گر بگویم مثل عیسی عشق در جان زاده باشم
من ولی مریم نبودم عشق در جانم نشست
من گدای کوچه هستم ژنده پوش بی هویت
پادشاه جم نبودم عشق در جانم نشست
در ازل مردم تمامی در صف زر بوده اما
من پی درهم نبودم عشق در جانم نشست

فریاد سبز

من چون بهار نغمه به گلزار می زنم
بر خاک عشق بوسۀ بسیار می زنم
فریاد سبز می کشم از همت بهار
دیوانه وار نعره انکار می زنم
وهم فراق را نگذارم که سرکشد
رنگ امید بر تن پندار می زنم
من نبض عشق بازی مستان کوچه ام
تا هست خون عشق به تکرار می زنم
فردا از آن ماست اگر مهربان شوی
داروی مهر بر دل بیمار می زنم

بام دعا

من پریشانم پریشان زاده ام
من فریب دوست خورده ام ساده ام
گفته بودی عشق مجنون می کند
هر چه بادا باد پس آماده ام
قصد جانم می کند هر شب فراق
خون بهای خویش را من داده ام
از ریا خالیست باور کن عزیز
سجده ام ، پیشانی ام ، سجاده ام
حال دشواریست بغضم در گلو
وقتی از بام دعا افتاده ام

شراب آفرین

من امام تمام مستانم
مکتب نا تمام مستانم
من شراب آفرین میخانه
آفرین ، من غلام مستانم
می توانی تلاوتم بکنی
من سراپا کلام مستانم
سعی کن در صفای خلوت من
قبله گاه قیام مستانم
گر حرام است این حلال عزیز
من فقیه الحرام مستانم

معجون اشک

مشت جنون به سینۀ دیوار می زنم
دل را به جرم بوالهوسی دار میزنم
برقبلۀ خودم به نماز ایستاده ام
بر غیر دوست نعرۀ انکار می زنم
مطرب بیا و خلوت دل را نگاه کن
در طور عشق خوب خدا تار می زنم
امشب گریست کودک حیران جان من
معجون اشک بر دل بیمار می زنم
طعم تبسم تو لبم را حکایتی است
زیبایی تو را به غزل جار می زنم
عکس تو را به خلوت تصویر می کشم
قاب تو را به سینۀ دیوار می زنم
امشب به جان دل که در خانۀ تو را
در شهر خواب کوچۀ پندار می زنم

کفش عرفان

مرد شبگرد کوچه های دلم
همه دیدند مبتلای دلم
مثنوی های درد خواهد بود
حجم دیوان های های دلم
کفش هایی برای عرفان داشت
کوچه گرد خیال ، پای دلم
اضطرابی دوباره پنهان است
در تپشهای نا بجای دلم

غزل آفتاب

گوهر نازنین ناب منی
گل زیبای باغ خواب منی
تو ز دیوان بی کرانۀ صبح
غزل سرخ آفتاب منی
تویی آن گنج بی نهایت عشق
که در آواره خراب منی
خوشتر آن کز غم تو جان بازم
برو ای جان که خود حجاب منی
تو حدیث تجسم آبی
که در آوازه سراب منی
تو بزرگی ، معطری ، پاکی
که مسیح دل کباب منی

مرد درویش

مرد درویش منم گمشده در خویش منم
خویش گم کرده ترین آدم درویش منم
کمترین درد من اینست که از خود دورم
مردی آلودۀ غم خستۀ تشویش منم
قلعۀ مردم دیوانه همینجاست ولی
کیست دیوانه ترین مرد ، کم و بیش منم
عاقبت آخر دیوانه شدن رسوائیست
مست دیوانه و ناعاقبت اندیش منم
مثل سربازی فراری شده از یک شطرنج
مثل یک شاه پر آوازه ولی کیش منم

عروس آرزو

مرا عشق پری رویان جوان کرد
هم آغوش خیالی جاودان کرد
مرا با بوسه ای تب دار می سوخت
مرا مسحور عشق این و آن کرد
دلم هم گوی چوگان هوس بود
که در تابوت دردش آشیان کرد
عروس آرزو در خلوت عشق
مرا بگذاشت عزم دیگران کرد
خروش شعر احمد بین که امروز
دل نا مهربان را مهربان کرد

پریشان

زلف تو از دل بیچاره پریشان تر نیست
صبر نوح از من آزرده فراوان تر نیست
نیمه جانیست مرا خسته اگر می خواهی
هیچ از دادن جان بهر تو آسانتر نیست
عشق آن است که جان بر سر ره بگذاری
بر حذر باش کزین مرتبه ارزانتر نیست
گفته بودند مرا دوش رفیقان در عشق
از دلت خسته تر از چشم تو گریان تر نیست
من خداوند کویرم ز هیاهوی عطش
شوره زار از جگر خون شده عطشان تر نیست
آه من سنگ گرانمایه بسوزد آخر
صخره از حوصلۀ عشق گرانجان تر نیست

تندیش خدا

مثل تندیس خدایی همه نور
چشم بد از قد رعنای تو دور
آتشم زن که سپندت بشوم
چشم بد خواه حسودان همه کور
من اگر دست دهد خاک شوم
که تو بر من بنهی پای عبور
شعر من گوشه ای از مستی هاست
وقت زائل شدن عقل و شعور
شعر من زمزمۀ یک چوپان
در شب سرد تماشایی طور
ذهن من خالی از اندیشۀ خویش
که تو شاید بکنی باز خطور
دل سودا زده ام باز گریخت
خنده ای کرد و ببخشید قصور

فرصت فانی

عمری در آرزوی تو دل ریش بوده ایم
آتشفشان منطقۀ خویش بوده ایم
روی نیاز ما به زر هیچ سفله نیست
تا در حریم کوی تو درویش بوده ایم
در کار عشق فرصت فانی غنیمت است
اما دریغ عاقبت اندیش بوده ایم
مثل کبوتران ، لب بام نگاه تو
با سنگ خود همیشه به تشویش بوده ایم

خرمن گیسو

لعل لب توست بهترینم
تمثیل خداست در زمینم
در خرمن بی بدیل گیسو
من مرد گدای خوشه چینم
جانم ز غمت چنان بسوزد
کآتش بجهد ز پوستینم
از کوچۀ اضطراب تا من
راهیست به وسعت یقینم

مصرع فردا

لحظه ها می گذرد روزنه ای پیدا نیست
شعر امروز مرا مصرعی از فردا نیست
بی کسی زندگی سرد مرا می سوزد
هیچ کس مثل دل خستۀ من تنها نیست
کینه انباشته در سینۀ یاران افسوس
عشق را عاطفه را در دل یاران جا نیست
لحظه ها در بدر و ثانیه ها آواره
این پریشانی از آنجاست که او با ما نیست
چشم می شویم و یک بار دگر می خندم
تا نگویی که در اندیشه من غوغا نیست

کیش مهربانان

گفتم بیا که مستم گفتی بگو بگو نیست
بی آبرو شدم من ، این آب ، آب جو نیست
گفتم به گریه اما با خنده طعنه کردی
در کیش مهربانان این رسم گفتگو نیست
دریای اشک چشمم خشکیده ، قحط آب است
خشکیده چشمم اما هرگز بی آبرو نیست
گفتم بیا بنوشان گفتی نمی شود نه
ذوق قدح ندارم گفتی تب سبو نیست
در آسمان چشمت یک آسمان ستاره
می میرد آنکه آنجا سرگرم جستجو نیست
گفتم نگو که با من ذوق طرب ندارم
اینقدر بد شنیدن از چون تویی نکو نیست

فصل سخت

گفتم به تو انتظار سخت است
دیر آمدن نگار سخت است
خود را به خطر نیازمائید
عاشق نشوید کار سخت است
پاییز اگر چه فصل سختی است
بی غنچه بهار ولی سخت است
بگریخت ز دست من جوانی
من لنگم و او سوار سخت است
می خواستمت ببوسم اما
پنهان بد و آشکار سخت است
درگیر خودم عجب جدالیست
از دست خودم فرار سخت است
از سینه برون جهیده قلبم
قلب این همه بی قرار سخت است
رفتی که دوباره باز گردی
بد عهدی روزگار سخت است
در حجم تن لطیف نازت
قلبی ست که بی شمار سخت است
ای کاش همیشه جام پر بود
پایان شب خمار سخت است

وصف هجران

گیسو بیفشان تا سر ببازم
دریای نازی غرق نیازم
از این معما با کس نگفتم
خاک مزارم صندوق رازم
بودی که بودم ، هستی که هستم
گر در نشیبم ، گر در فرازم
در وصف هجران گوید دمادم
شرحی بر آتش سوز و گدازم
گفتی از این ره صد توبه باید
گیرم که کردم با دل چه سازم

ستایش گیسو

گفتی لبم برای لبت شیرین بیان کنم
عالیست جان من بگذار امتحان کنم
شیرین و تلخ هر چه که باشد لبت گل است
پروانه وش ز شهد لبت نوش جان کنم
ترسم کسی بدزد عزیزم لب تو را
باید لبت میان لب خود نهان کنم
گفتی لبت قساوت سنگ است وای من
باید به ناز بوسه ، دلت مهربان کنم
خاک زمین منم و تو زیبای آسمان
طوفان شوم مگر که سر از آسمان کنم
باشد که در ستایش گیسوی ناز تو
چون شانه خدمت تو و آن گیسوان کنم

تیر افسون

گلشن اندیشه را با بوی او
رونقی دیگر دهم در کوی او
رهگذار وصل را آبی زنیم
اشک دل مژگان من گیسوی او
تیر افسون می رسد بر دل هنوز
دام عشق است و کمان ابروی او
ای گل ار بازار تو بی رونق است
دست خلقت بین و حسن روی او
عاقل از راه ملامت می رود
تا نیفتد در کمند موی او
درد روز فرقتش دارم عیان
تا نهم سر بر سرَ زانوی او
احمد از لطف سواران نسیم
عالمی مجنون شود در کوی او

روستای تنهایی

مقصدم روستای تنهایی است
جاده ها سنگلاخ رسواییست
کوچ مردان آفتابی عشق
تا فراسوی شرق داناییست
تا رسيدن به کوچه های خدا
دشت اخلاص و کوچ شیدایست
سربداران خسته می آیند
هر کجا جمع بی سرو پاییست
در لب پاک دختران بهشت
شعر من آیه های رویاییست

خمار چشم

گفتم عزیز من دل در غمت نشست
گفتی که بشکند چه کنم من ؟ همین که هست
دل نیست مثل دف که زند دار در کفت
بیداد می کند اگرش وا نهی ز دست
پیرم جوان شوم تو اگر مهربان شوی
خورشید می برد ز سرم برف اگر نشست
باور نمی کنم می شود بی تو مست شد
تنها خمار چشم تو باید که بود مست
آخر خدا نکرده مگر من چه کرده ام ؟
تقصیر من چه بود که بند دلم گسست

گدای خفته

گدای خفته در منزل تو من بودم
و کوچه گرد شب محفل تو من بودم
تو شاهزادۀ افسانه های من بودی
و قصه گوی پریشان دل تو من بودم
جفای تو و وفای من است قصۀ شهر
تسلسل غلط باطل تو من بودم
تو از کمال خدایی رواست هر چه کنی
که نقص سلسلۀ کامل تو من بودم

کافر عشق

کافر عشقم و توحید غمت در پیش است
صبر رنجور ورا محنت پیش از بیش است
آیۀ مهر تو جاری شده در زمزم دل
غم حدیثی است که در سینۀ پاک اندیش است
آسمان زمزمۀ عشق تو بارید مگر
آسمان آینه گردان دل درویش است
آنچه در عقدۀ دل همسفر اشک نبود
تیر آهی است که از محنت او در کیش است

تمنا

کاش که دل جای تمنا نبود
یا که اگر بود دل ما نبود
کاش دل اینگونه که بی آبرو است
حداقل پیش تو رسوا نبود
قافلۀ نور سواران گذشت
خواسته بودم بروم جا نبود
ریختن خون دلم واجب است
گر چه مرا جرأت فردا نبود
این دل بی خاصیت پر خطر
هیچ در اندیشۀ پروا نبود
راز تو را هیچ نفهمیده ام
هوش مرا درک معما نبود
می روم اما دل من خسته است
حیف مرا فرصت اما نبود

تکاپوی خدا

کاش در خاطره ها گم می شد
وسط دشت بلا گم می شد
کاش در هاله ای از وهم سیاه
در تکاپوی خدا گم می شد
گر نبودی تو خدا می داند
دل بیچاره کجا گم می شد
هر چه گم کرده امش بیم مباد
آه از آن دم که وفا گم می شد

چشم خراب

کاش امشب ثواب می کردی
حاجتم مستجاب می کردی
خواهشم را جواب می دادی
چهره ات بی حجاب می کردی
کاش حرفم قبول می آمد
روی قولم حساب می کردی
وقت مرگم دوباره می آیی
کاش یک کم شتاب می کردی
حال مرا چنان که می خواهی
مثل چشمت خراب می کردی

قطار لحظه

قطار لحظه واگن ثانیه ها چه تند گذشت
در ایستگاه زمان گرد انتظار نشست
مسافری که نیامد و مهلتی که نبود
و کودکی که به آجر غرور لحظه شکست
سوار واگن خویشم و حسرت دیروز
قطار می رود افسوس کاش بر می گشت
قطار رفت و نماند مگر غبار خیال
به روی بوته رویا ، میان باور دشت

خلوت آیینه

قاب دل خالیست تصویرت کجاست
عکس تو در خلوت آیینه هاست
لحظه هایت را برایم هدیه کن
هدیه خواهم کرد آنچه مال ماست
کوچه ها مستند از بوی عبور
یا عبور توست یا بوی خداست
قصۀ تقدیر این باشد که هست
کار خوبان وعده کار ما وفاست

عطر دامن

فقط سکوت می کنم اگر مرا صدا کنی
مگر دوباره ای صنم ندای احمدا کنی
قیام میکند دلم برای بوسه های تو
اگر ببوسدت شبی ، قیامتی بپا کنی
من آن مریض خسته ام اگر برانیم ز خود
مگر به عطر دامنت دوباره ام دوا کنی
صفای چشم مست تو مرا به سعی می کشد
و مست می شوی اگر که سعی در صفا کنی
دعا کنم اگر شبی مرا بخاطر آوری
به یاد عشق پاک من برای من دعا کنی
اسیر زلف سر کشم مرا مران ز درگهت
چگونه می شود که تو اسیر خود رها کنی
نمی شود که یاد تو جدا شود ز جان من
مگر تن نحیف من ز جان من جدا کنی
تو ای خدای بوسه ها مرا رسالتی بده
بگو که می توانیم اسیر بوسه ها کنی

گل اخلاص

فرصت نمی شود که ز حیرت فرار کرد
باید که عشق وقف دل بی قرار کرد
باغ خیال نشئۀ عطر است ای عزیز
وقتی که خاطرات تو از من گذار کرد
باید نوشت یک غزل از واژه های تو
آنرا به پیشگاه عزیزت نثار کرد
پاییز می شوم اگر از عشق بگذرم
با عشق می توان همه جا را بهار کرد
دل می گریخت گاه از روزن هوس
باید اگر دلیست در آتش مهار کرد
بشنو مرا وگرنه به دل یاد داده ام
بایست در مناره حسرت هوار کرد
من را ببخش چون که دلم در هوای تو
پنهان گناه توبه ولی آشکار کرد
وقتی بناست زنده بمانم بدون تو
باید نبود و مرد و به مرگ افتخار کرد
کمیاب می شود گل اخلاص عاقبت
باید به حکم عقل کمی احتکار کرد

فانوس اشک

فانوس اشک ، طاقچه انتظار ، خانه صبر
امید وصل تو تنها مرا بهانه صبر
در مغازۀ تقدیر می روم همه روز
مگر که قیمت غم کم کنم ز چانه صبر
درخت خشک تبر خورده ام مگر چه شود
که آب اشک دهم او دهد جوانه صبر
فقط رباعی غم ، شعر تب ، قصیدۀ دل
به ساز دل ، نی دلخوان بخوان ترانه صبر
برای طفل دلم این یتیم بد هنگام
به رسم هدیه بخوان شعر کودکانه صبر

اسیر خلسه

غم تو کار دلم را خراب خواهد کرد
تمام هستی من را بر آب خواهد کرد
دلت شبیه مسیحا و من در اوج صلیب
گمان نکن که بمیرم ثواب خواهد کرد
به پاست آتش منقل کمی تعارف کن
دلم برای تو خود را کباب خواهد کرد
اجل برای من امروز نقشه ای دارد
اگر تو دیر بیایی شتاب خواهد کرد
اسیر خلسه خویشم و بی نیاز حشیش
خیال چشم تو کار شراب خواهد کرد
مرا اگر تو ببخشی که بی تو می مانم
خودم همیشه خودم را عذاب خواهد کرد

هیچ آباد

غریب غربت خویشم ز حسرت خیز تنهایی
که از تنها بپرهیزم به حکم پیر شیدایی
فریب خویش را خوردم که در خود اینچنین مردم
که از بیگانگان این سان نخوردم تیر رسوایی
دل مردم گریزی هست و عزم نا کجا رفتن
ز هیچ آباد بگذشتن ، گذشتن از من و مایی
کدامین جاده خواهد رفت تا سر حد بی خویشی
که سر بگذارم اندر آن به شور بی سرو پایی

عروج

عیار عشق تو چند است دلبرم می گفت
دلم به پای که بند است دلبرم می گفت
دلم نه لایق عشق است پیش موی بتان
کم است یا به کمند است دلبرم می گفت
کجاست فرصت تقصیر در نوازش باغ
بهار رو به گزند است دلبرم می گفت
بها نمی دهد اینجا کسی به ناز غزل
غزل بلوغ چرند است دلبرم می گفت
حدیث حضرت مجنون و شرح حال فراق
هزار تجربه پند است دلبرم می گفت
بحیله ره نتوان برد تا کرانه عرش
عروج کار سپند است دلبرم می گفت

شوکران

عمر کوتاه بسر شد و نیاورد کسی
زخم جان سوز مرا مرهم فریاد رسی
آنکه پنداشته بودم که رفیقم باشد
استخوانم به گلو ، چشم مرا بود خسی
من در این فاجعه زاری که جهانش نامند
شوکران خورده ام از ساغر هر دوست بسی
مهلت رفتن از این منزل فانی به سر آ
بشنوم کاش ز ناقوس اجل من جرسی
مبتلا بوده ام من از اول خلقت به بلا
بر نیامد همه عمرم به حلاوت نفسی

عهد اولین

عمر مرا ستانده ای خون ز دلم چکانده ای
باز بگو برای من اشک چرا فشانده ای
می زنی ام که خود برو هر چه زنی نمی روم
در سر عشق و عاشقی درس مرا نخوانده ای
گفته ام و نگفته ای آنچه ز عشق می شوی
بر سر عهد اولین مانده ام و نمانده ای
می شکنی شکسته را احمد جان گسسته را
تا به کجا و تا به کی می کشی و کشانده ای

صدای غم

عشق دارد ریشه در اندیشه ام
در کویر عشق بازی ریشه ام
بیشه زاری هست دشت بی دلی
من تمام رونق این بیشه ام
با تو در بازار سرمستان شهر
سر خوش سر مست بازی پیشه ام
من که خود دل سنگ صحرای غمم
گر تو سنگم می زنی من شیشه ام

شب یلدا

عشق با دیوانگی خو کرده بود
بینوایی سوی من رو کرده بود
عشق با بیچارگی هم خانه بود
بی دلی هم رو بدین سو کرده بود
روز او همچون شب یلدا سیاه
هر که روزی رو بدان کو کرده بود
غیر احمد کز ازل آواره بود
هر که را آواره بود او کرده بود

حراج عشق

عاشق شدم که پیر کوچه به من پوزخند زد
می خواست پند دهد که حرف چرند زد
قلبم شکست طعم بد طعنه های او
می گفت می شود دل بشکسته بند زد
می خواست راز عشق مرا بر ملا کند
آنقدر خیره بود سر انجام گند زد
من خسته از نصیحت مردم کلافه ام
بر زخم من کسی نمک زهر پند زد
قیمت گذاشت یار عزیزم دل مرا
در این حراج عشق مرا چوب چند زد
قلبم گریز داشت از او ابتدای کار
زان طرۀ سیاه دلم را کمند زد