پیشنهادات  

احمد پروین - مثنوی ها

طعم خورشید

طعم خورشید و عطر باران داشت
بوسه هایی که بر لبم می کاشت
چشمهایش روایت شب بود
باغ صد گل و غنچه لب بود
می شد از بوسه های او انگار
کودک جان خسته ام بیدار
سر عشق است و راز شیدایی
چشم آن آفتاب زیبایی
باورم کن ، اگر چه هیچ هستم
هیچم اما ز هیچ بگذشتم

خواهش

نفسم توی گیسوانش رفتنرم و بی باک و مست و بازیگوشداغ داغ است شرح این بازیتن من کوره ایست دائم جوشگل پیراهنش دوباره شکفتچونکه گرمای خواهش من دیدروح بیغوله کرد توی تنملذتی ناب توی آن تن دیدسینه ام بالش خیالش بودتوی آغوش من رها می شدمثل یک بت عصارۀ آتشپیش چشمم خود خدا می شدناگهان انفجار یک ساعتزیر و رو کرد شهر رویایمگریه کردم چرا نمی میرمای خدا من چقدر تنهایم

مرد شبگرد

باز روزی دیگر و دردی دگر
قصه های مرد شبگردی دگر
باز من با غصه ای بی انتها
مانده در تشویش و حیرانی رها
وه ! چه تنها مانده ام من با خودم
ره چه بسیار است از دل تا خودم
هیچکس هرگز نمی فهمد مرا
جمله از بیگانگان تا آشنا
این منم تنهاترین مجروح دل
مانده در طوفان ، کجا شد نوح دل

خلوت لوت

اندوه نهفته دارم ای دوست
صد درد نگفته دارم ای دوست
در هاله ای از سکوت غرقم
در خلوت خوب لوت غرقم
ای دوست همه بهانه از تو
این حیرت جاودانه از تو
من مدعی جنون عشقم
من عاشق سرنگون عشقم
من خانه به دوش ملک مستی
درویشی و کوله بار مستی

جنجال

حال من هم بهتر از حال تو نیست
خانه ام خالی ز جنجال تو نیست
من پریشانم پریشان زاده ام
هی فریب دوست خوردم ساده ام
یک نیستان ناله از نایم چکید
اشک طاول بود از پایم چکید
راه دشواریست تا محراب یار
عشق من تعبیر خوب خواب یار
قصۀ آشفتگی بسیار هست
تیشۀ فرهاد را تکرار هست
کوچۀ تشویش ، بن بست فراق
صبر کفش و طاقت پا گشت طاق
حال من دشوار ، بی حالم بیا
نوبت وصل است ، دنبالم بیا
رشتۀ تسبیح امشب پاره بود
کودک گنگ دعا آواره بود
ساقیا بنشین مرا تعریف کن
ساز دل را کوک یک تصنیف کن
دشت ِ هایم گریه دارم بی حساب
خوب فهمیدی که من هستم خراب
پشت سد غم تمرکز می کنم
جاده مسدود است ترمز می کنم
کاش می شد خنده را جایی خرید
آبرو را مثل رسوایی خرید
قاف از سیمرغ خالی می شود
قاف یک کوه خیالی می شود

نیایش

بوی تردید می دهد دستمچون می آید به ادعای قنوتدر زبانم نیایشی جاریمرغ جانم به شاخۀ هپروتپشت خم کرده ام برای رکوعسر من می خورد به یک مانعمانعی مثل من شبیه خودمیا رحیم ای حکیم یا صانعجانمازم کلیشه ای شده استبوی تکرار می دهد اشکمکار من نیست این عروج بزرگتوی این ادعا عجب کشکم !

نبض عشقم را ...

آشتی کن آشنای آسمانامشب از دیوار بی در خسته امکنج یک سلول بی در در بدرباز کن هر بند بر خود بسته اممی چکد از آستین اشکی سپیدمی زند دستی به پایت اشکی منای تو جاری در رگم امشب نوشتنبض عشقم را برایت اشک منگفته ای هربار نامت می برمشعله ای می آید از کنج لبمای شکوۀ روزهای بعد از اینمن چراغانی ترین شهر شبم

رقص آتش

رقص آتش در دلم افتاده است
شعله ها در محفلم افتاده است
اندکی خوردم ، می نابم گرفت
روی بالشت خدا خوابم گرفت
شعله از من فرصت خواهش کشید
روی چشمم طرح آرامش کشید
آتش از نی بود در جانم فتاد
جوشش می توی عرفانم فتاد
شعله با من رقص هیها می کند
کوک تصنیف مرا وا می کند
شعله می سوزد اگر در من غم است
هر چه بودم سوخت اما نه کم است
من کباب آتش دل می شوم
کیمیای حل مشکل می شوم
لخت آتش می شوم ، عریان آب
می کنم خاکستر خود را کباب
روی قاف عشق ، آتش دیده ام
شهرت سیمرغ را دزدیده ام

باور

وقتی آن ماه می زند چشمک مثل خورشید میشوم...اماپشت ابر بهانه چون برود مثل شب می شوم شب یلدامی رمد از دلم خدا وقتی آن خدا گونه از سرم برودمثل مرغی در آسمان اما شوق پرواز از پرم برودمن به تو ای عزیز محتاجم احتیاج مرا تو باور کنگر به دریای خود نمی بری ام توی ساحل مرا شناور کن

اسارت

هر کجا دانه هست دامی هست ای کبوتر کمی مواظب باشخوش خیالی نکن نگو صیاد از ترحم غذا بریزد کاشدانه خال یار را دیدم نه گمانم به دام بود امارفتم آنجا ولی اسیر شدم یک اسارت بزرگ و بی همتاای کبوتر در این زمانۀ بد توی هر سفره دام می بینماز سبویی که رایگان باشد جرعه زهری به جام می بینمهر که گوید سلام دقت کن پشت این واژه یک طمع دارددست مردم اگر دقیق شوی چنگ مانده که لقمه برداردپنج انگشت دستشان یعنی پنج فروند موشک نفرتچون بیفتد به سفره ای بینی که از آن مانده لقمه ای حسرت