پیشنهادات  

احمد شاملو - 23

23

۱بدنِ لختِ خیابان به بغلِ شهر افتاده بودو قطره‌های بلوغ از لمبرهای راه بالا می‌کشید و تابستانِ گرمِ نفس‌هاکه از رویای جَگن‌های باران‌خورده سرمست بوددر تپشِ قلبِ عشق می‌چکید □ خیابانِ برهنهبا سنگ‌فرشِ دندان‌های صدفش دهان گشودتا دردهای لذتِ یک عشقزهرِ کامش را بمکد. و شهر بر او پیچیدو او را تنگ‌تر فشرددر بازوهای پُرتحریکِ آغوشش.و تاریخِ سربه‌مهرِ یک عشقکه تنِ داغِ دختری‌اش را به اجتماعِ یک بلوغ واداده بودبسترِ شهری بی‌سرگذشت را خونین کرد. جوانه‌ی زندگی‌بخشِ مرگبر رنگ‌پریدگیِ‌ شیارهای پیشانیِ‌ شهر دوید،خیابانِ برهنه در اشتیاقِ خواهشِ بزرگِ آخرینش لب گزید،نطفه‌های خون‌آلودکه عرقِ مرگ بر چهره‌ی پدرِشان قطره بسته بودرَحِمِ آماده‌ی مادر را از زندگی انباشت،و انبان‌های تاریکِ یک آسماناز ستاره‌های بزرگِ قربانی پُر شد: ـیک ستاره جنبید صد ستاره،ستاره‌ی صد هزار خورشید،از افقِ مرگِ پُرحاصلدر آسمان درخشید، مرگِ متکبر! □ اما دختری که پا نداشته باشدبر خاکِ دندان‌کروچه‌ی دشمنبه زانو درنمی‌آید. و من چون شیپوری عشقم را می‌ترکانمچون گلِ سِرخی قلبم را پَرپَر می‌کنمچون کبوتری روحم را پرواز می‌دهمچون دشنه‌یی صدایم را به بلورِ آسمان می‌کشم:«ـ هی! چه‌کنم‌های سربه‌هوای دستانِ بی‌تدبیرِ تقدیر! پشتِ میله‌ها و ملیله‌های اشرافیت پشتِ سکوت و پشتِ دارها پشتِ عمامه‌ها و رخت سالوس پشتِ افتراها، پشتِ دیوارها پشتِ امروز و روزِ میلاد ـ با قابِ سیاهِ شکسته‌اش ـ پشتِ رنج، پشتِ نه، پشتِ ظلمت پشتِ پافشاری، پشتِ ضخامت پشتِ نومیدی‌ِ سمجِ خداوندانِ شما و حتا و حتا پشتِ پوستِ نازکِ دلِ عاشقِ من، زیبایی‌ِ یک تاریخ تسلیم می‌کند بهشتِ سرخِ گوشتِ تن‌اش را به مردانی که استخوان‌هاشان آجرِ یک بناست بوسه‌شان کوره است و صداشان طبل و پولادِ بالشِ بسترشان یک پُتک است.» □ لب‌های خون! لب‌های خون!اگر خنجرِ امیدِ دشمن کوتاه نبوددندان‌های صدفِ خیابان باز هم می‌توانستشما را ببوسد... □ و تو از جانبِ منبه آن کسان که به زیانی معتادندو اگر زیانی نَبَرند که با خویشان بیگانه بُوَدمی‌پندارند که سودی برده‌اند، و به آن دیگرکسان که سودِشان یک‌سر از زیانِ دیگران استو اگر سودی بر کف نشمارنددر حسابِ زیانِ خویش نقطه می‌گذارند بگو:«ـ دلتان را بکنید! بیگانه‌های من دلتان را بکنید! دعایی که شما زمزمه می‌کنیدتاریخِ زندگانی‌ست که مرده‌اندو هنگامی نیز که زنده بوده‌اندخروسِ هیچ زندگی در قلبِ دهکده‌شان آواز نداده بود... دلتان را بکنید، که در سینه‌ی تاریخِ ماپروانه‌ی پاهای بی‌پیکرِ یک دختربه جای قلبِ همه‌ی شما خواهد زد پَرپَر!و این است، این است دنیایی که وسعتِ آنشما را در تنگی‌ِ خود چون دانه‌ی انگوری به سرکه مبدل خواهد کرد.برای برق انداختن به پوتینِ گشاد و پُرمیخِ یکی من!» □ اما تو!تو قلبت را بشویدر بی‌غشیِ‌ جامِ بلورِ یک باران،تا بدانی چه‌گونه آنانبر گورها که زیرِ هر انگشتِ پایشانگشوده بود دهاندر انفجار بلوغشان رقصیدند،چه‌گونه بر سنگ‌فرشِ لج پا کوبیدندو اشتهای شجاعتِشان چه‌گونهدر ضیافتِ مرگی از پیش آگاهکبابِ گلوله‌ها را داغاداغبا دندانِ دنده‌هاشان بلعیدند... قلبت را چون گوشی آماده کنتا من سرودم را بخوانم:ـ سرودِ جگرهای نارنج را که چلیده شددر هوای مرطوبِ زندان...در هوای سوزانِ شکنجه...در هوای خفقانیِ دار،و نام‌های خونین را نکرد استفراغدر تبِ دردآلودِ اقرار سرودِ فرزندانِ دریا را کهدر سواحلِ برخورد به زانو درآمدندبی که به زانو درآیندو مردندبی که بمیرند! □ اما شما ـ ای نفس‌های گرمِ زمین که بذرِ فردا را در خاکِ دیروز می‌پزید!اگر بادبانِ امیدِ دشمن از هم نمی‌دریدتاریخِ واژگونه‌ی قایقش را بر خاک کشانده بودید! ۲ با شما که با خونِ عشق‌ها، ایمان‌ها با خونِ نظامی‌ها، اسب‌ها با خونِ شباهت‌های بزرگ با خونِ کله‌های گچ در کلاه‌های پولاد با خونِ چشمه‌های یک دریا با خونِ چه‌کنم‌های یک دست با خونِ آن‌ها که انسانیت را می‌جویند با خونِ آن‌ها که انسانیت را می‌جونددر میدانِ بزرگ امضا کردیددیباچه‌ی تاریخِمان را، خونِمان را قاتی می‌کنیمفردا در میعادتا جامی از شرابِ مرگ به دشمن بنوشانیمبه سلامتِ بلوغی که بالا کشید از لمبرهایِ راهبرای انباشتنِ مادرِ تاریخِ یک رَحِماز ستاره‌های بزرگِ قربانی،روز بیست و سه‌ی تیرروز بیست و سه... ۲۳ تير ۱۳۳۰© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو