پیشنهادات  

احمد شاملو - ابراهیم در آتش

شبانه

در نیست راه نیستشب نیست ماه نیستنه روز و نه آفتاب،ما بیرونِ زمان ایستاده‌ایمبا دشنه‌ی تلخیدر گُرده‌هایِمان. هیچ‌کس با هیچ‌کس سخن نمی‌گویدکه خاموشی به هزار زبان در سخن است. در مردگانِ خویش نظر می‌بندیم با طرحِ خنده‌یی،و نوبتِ خود را انتظار می‌کشیمبی‌هیچخنده‌یی! ۱۵ فروردینِ ۱۳۵۱© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

اگر که بیهده زیباست شببرای چه زیباست شببرای که زیباست؟ ــ شب و رودِ بی‌انحنای ستارگانکه سرد می‌گذرد. و سوگوارانِ درازگیسو بر دو جانبِ رودیادآوردِ کدام خاطره رابا قصیده‌ی نفس‌گیرِ غوکان تعزیتی می‌کنندبه هنگامی که هر سپیدهبه صدای هم‌آوازِ دوازده گلولهسوراخمی‌شود؟ □ اگر که بیهده زیباست شببرای که زیباست شببرای چه زیباست؟ ۲۶ اسفندِ ۱۳۵۰© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

نشانه

شغالی گَرماهِ بلند را دشنام گفت ــپیرانِشان مگرنجات از بیماری راتجویزی اینچنین فرموده بودند. فرزانه در خیالِ خودی را لیککه به تُندرپارس می‌کند،گمان مدار که به قانونِ بوعلی حتاجنون رانشانی از این آشکاره‌تربه دست کرده باشند. ۱۳۵۲© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

برخاستن

چرا شبگیر می‌گرید؟ من این را پرسیده‌اممن این را می‌پرسم. □ عفونتت از صبری‌ستکه پیشه کرده‌ایبه هاویه‌ی وَهن. تو ایوبیکه از این پیش اگر به پای برخاسته بودیخضروارت به هر قدمسبزینه‌ی چمنی به خاک می‌گسترد،و بادِ دامانت تندبادیتا نظمِ کاغذینِ گُل‌بوته‌های خار بروبد. من این را گفته‌امهمیشههمیشه من این را می‌گویم. ۲۵ تیرِ ۱۳۵۱© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

در میدان

آنچه به دید می‌آید وآنچه به دیده می‌گذرد. آنجا که سپاهیان مشقِ قتال می‌کنندگستره‌ی چمنی می‌تواند باشد،و کودکان رنگین‌کمانیرقصنده و پُرفریاد. □ اما آنکه در برابرِ فرمانِ واپسین لبخند می‌گشاید،تنهامی‌تواند لبخندی باشددر برابرِ «آتش!» ۱۳۵۲© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

مردی چنگ در آسمان افکند،هنگامی که خونش فریاد ودهانش بسته بود. خنجی خونینبر چهره‌ی ناباورِ آبی! ــ عاشقانچنینند. □ کنارِ شبخیمه برافراز،اما چون ماه برآیدشمشیر از نیام برآرو در کنارتبگذار. ۱۳۵۲© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

تابستان

پردگیانِ باغاز پسِ معجرعابرِ خسته رابه آستینِ سبزبوسه‌یی می‌فرستند. □ بر گُرده‌ی بادگَرده‌ی بویی دیگر است. درختِ تناور امسالچه میوه خواهد دادتا پرندگان رابه قفسنیازنماند؟ ۲۵ تیرِ ۱۳۵۱© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

کلیدِ بزرگِ نقرهدر آبگیرِ سرد شکسته‌ست.دروازه‌ی تاریکبسته‌ست. «ــ مسافرِ تنها ! با آتشِ حقیرت در سایه‌سارِ بید چشم‌انتظارِ کدام سپیده‌دمی؟» هلالِ روشندر آبگیرِ سرد شکسته‌ستو دروازه‌ی نقره‌کوببا هفت قفلِ جادوبسته‌ست. ۱۳۴۹© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

مرا توبی‌سببی نیستی.به‌راستیصلتِ کدام قصیده‌ای ای غزل؟ستاره‌بارانِ جوابِ کدام سلامی به آفتاباز دریچه‌ی تاریک؟ کلام از نگاهِ تو شکل می‌بندد.خوشا نظربازیا که تو آغاز می‌کنی! □ پسِ پُشتِ مردمکانتفریادِ کدام زندانی‌ست که آزادی رابه لبانِ برآماسیده گُلِ سرخی پرتاب می‌کند؟ ــورنه این ستاره‌بازیحاشا چیزی بدهکارِ آفتاب نیست. □ نگاه از صدای تو ایمن می‌شود.چه مؤمنانه نامِ مرا آواز می‌کنی! □ و دلتکبوترِ آشتی‌ست،در خون تپیدهبه بامِ تلخ. با این همهچه بالاچه بلندپرواز می‌کنی! فروردینِ ۱۳۵۱© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

تعویذ

به چرک می‌نشیند خندهبه نوارِ زخم‌بندی‌اش ار ببندی. رهایش کنرهایش کن اگر چندقیلوله‌ی دیو آشفته می‌شود. □ چمن است اینچمن استبا لکه‌های آتش‌خونِ گُلبگو چمن است این، تیماجِ سبزِ میرِ غضب نیستحتا اگر دیری‌ست تا بهاربر این مَسلخبرنگذشته باشد. □ تا خنده‌ی مجروحت به چرک اندر ننشیندرهایش کنچون ما رهایش کن! ۲۶ تیرِ ۱۳۵۱© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سرودِ ابراهیم در آتش

در اعدامِ مهدی رضایی در میدانِ تیرِ چیتگردر آوارِ خونینِ گرگ‌ومیشدیگرگونه مردی آنک،که خاک را سبز می‌خواستو عشق را شایسته‌ی زیباترینِ زنانکه این‌اش به نظرهدیّتی نه چنان کم‌بها بودکه خاک و سنگ را بشاید. چه مردی! چه مردی! که می‌گفتقلب را شایسته‌تر آنکه به هفت شمشیرِ عشق در خون نشیندو گلو را بایسته‌تر آنکه زیباترینِ نام‌ها را بگوید.و شیرآهن‌کوه مردی از اینگونه عاشقمیدانِ خونینِ سرنوشتبه پاشنه‌ی آشیل درنوشت.ــرویینه‌تنی که رازِ مرگشاندوهِ عشق وغمِ تنهایی بود. □ «ــ آه، اسفندیارِ مغموم! تو را آن به که چشم فروپوشیده باشی!» □ «ــ آیا نه یکی نه بسنده بود که سرنوشتِ مرا بسازد؟ من تنها فریاد زدم نه! من از فرورفتن تن زدم. صدایی بودم من ــ شکلی میانِ اشکال ــ، و معنایی یافتم. من بودم و شدم، نه زانگونه که غنچه‌یی گُلی یا ریشه‌یی که جوانه‌یی یا یکی دانه که جنگلی ــ راست بدانگونه که عامی‌مردی شهیدی؛ تا آسمان بر او نماز بَرَد. □ من بی‌نوا بند‌گکی سربراه نبودم و راهِ بهشتِ مینوی من بُز روِ طوع و خاکساری نبود: مرا دیگرگونه خدایی می‌بایست شایسته‌ی آفرینه‌یی که نواله‌ی ناگزیر را گردن کج نمی‌کند. و خدایی دیگرگونه آفریدم». □ دریغا شیرآهن‌کوه مردا که تو بودی،و کوهوارپیش از آن که به خاک افتینستوه و استوار مُرده بودی. اما نه خدا و نه شیطان ــسرنوشتِ تو را بُتی رقم زدکه دیگران می‌پرستیدند.بُتی که دیگران‌اش می‌پرستیدند. ۱۳۵۲© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

غریبانه

دیری‌ست تا سوزِ غریبِ مهاجم پا سست کرده است،و اکنونیالِ بلند یابویی تنهاکه در خلنگزارِ تیره به فریادِ مرغی تنها گوش می‌جُنباندجز از نسیمِ مهربانِ ولایتآشفته نمی‌شود. من این را می‌دانم، برادران!من این را می‌بینمهر چند میانِ من و خلنگزارانِ خاموش اکنونبناهای آسمان‌سای است ودرّه‌های غریوکه گیاه و پرنده در آنرویش و پروازِ حسرت است. □ بر آسمان اماسرودی بلند می‌گذردبا دنباله‌ی طنین‌اش، برادران!من این‌جا پا سفت کرده‌ام که همین را بگویم اگر چنددور از آن جای که می‌باید باشمزندانیِ سرکشِ جانِ خویشم و بی من آفتاببر شالیزارانِ دره‌ی زیرابغریب و دلشکسته می‌گذرد. □ بر آسمان سرودی بلند می‌گذردبا دنباله‌ی طنین‌اش، برادران!من این‌جا مانده‌ام از اصلِ خود به دور که همین را بگویم؛و بدین رسالت دیری‌ستتا مرگ را فریفته‌ام. بر آسمانسرودی بلند می‌گذرد. ۳۱ شهریورِ ۱۳۵۱© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ترانه تاریک

بر زمینه‌ی سُربی‌ صبحسوار خاموش ایستاده استو یالِ بلندِ اسبش در باد پریشان می‌شود. □ خدایا خدایاسواران نباید ایستاده باشندهنگامی کهحادثه اخطار می‌شود. □ کنارِ پرچینِ سوختهدختر خاموش ایستاده استو دامنِ نازکش در باد تکان می‌خورد. خدایا خدایادختران نباید خاموش بمانندهنگامی که مرداننومید و خسته پیر می‌شوند. ۱۳۵۲© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

واپسين تير ترکش آنچنان که می‌گويند

من کلامِ آخرین را بر زبان جاری کردمهمچون خونِ بی‌منطقِ قربانی بر مذبحیا همچون خونِ سیاوش (خونِ هر روزِ آفتابی که هنوز برنیامده است که هنوز دیری به طلوع‌اش مانده است یا که خود هرگز برنیاید). همچون تعهدی جوشانکلامِ آخرین را بر زبان جاری کردمو ایستادمتا طنین‌اش با بادپرت‌افتاده‌ترین قلعه‌ی خاک را بگشاید. □ اسمِ اعظم (آنچنان که حافظ گفت)و کلامِ آخر (آنچنان که من می‌گویم). همچون واپسین نفسِ بره‌یی معصومبر سنگِ بی‌عطوفتِ قربانگاه جاری شد و بوی خونبی‌قراردر بادگذشت. ۲۰ مهرِ ۱۳۵۱© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بر سرمای درون

همه لرزشِ دست و دلم از آن بودکه عشق پناهی گردد،پروازی نهگریزگاهی گردد. آی عشق آی عشقچهره‌ی آبی‌ات پیدا نیست. □ و خنکای مرهمی بر شعله‌ی زخمینه شورِ شعلهبر سرمای درون. آی عشق آی عشقچهره‌ی سُرخ‌ات پیدا نیست. □ غبارِ تیره‌ی تسکینی بر حضورِ وَهنو دنجِ رهایی بر گریزِ حضور،سیاهی بر آرامشِ آبیو سبزه‌ی برگچه بر ارغوان آی عشق آی عشقرنگِ آشنایتپیدا نیست. ۱۳۵۱© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

از این گونه مردن...

می‌خواهم خوابِ اقاقیاها را بمیرم. خیال‌گونهدر نسیمی کوتاه که به تردید می‌گذردخوابِ اقاقیاها رابمیرم. □ می‌خواهم نفسِ سنگینِ اطلسی‌ها را پرواز گیرم. در باغچه‌های تابستان،خیس و گرم به نخستین ساعاتِ عصرنفسِ اطلسی‌ها راپرواز گیرم. □ حتا اگر زنبقِ کبودِ کاردبر سینه‌امگُل دهد ــمی‌خواهم خوابِ اقاقیاها را بمیرم در آخرین فرصتِ گُل،و عبورِ سنگینِ اطلسی‌ها باشمبر تالارِ ارسیبه ساعتِ هفتِ عصر. ۱۸ آذرِ ۱۳۵۱© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

محاق

به گوهر مرادبه نوکردنِ ماه بر بام شدمبا عقیق و سبزه و آینه.داسی سرد بر آسمان گذشتکه پروازِ کبوتر ممنوع است. صنوبرها به نجوا چیزی گفتندو گزمگان به هیاهو شمشیر در پرندگان نهادند. ماهبرنیامد. ۹ آبانِ ۱۳۵۱© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

درآمیختن

مجالبی‌رحمانه اندک بود وواقعه سخت نامنتظر. از بهار حظِّ تماشایی نچشیدیم،که قفس باغ را پژمرده می‌کند. □ از آفتاب و نفسچنان بریده خواهم شدکه لب از بوسه‌ی ناسیراب.برهنهبگو برهنه به خاکم کنندسراپا برهنهبدانگونه که عشق را نماز می‌بریم، ــکه بی‌شایبه‌ی حجابیبا خاکعاشقانه درآمیختن می‌خواهم. دی‌ماه ۱۳۵۱© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

اشارتی

به ایران درودیپیش از تو صورتگران بسیاراز آمیزه‌ی برگ‌ها آهوان برآوردند؛یا در خطوطِ کوهپایه‌یی رمه‌ییکه شبان‌اش در کج و کوجِ ابر و ستیغِ کوه نهان است؛یا به سیری و سادگیدر جنگلِ پُرنگارِ مه‌آلودگوزنی را گرسنهکه ماغ می‌کشد.تو خطوطِ شباهت را تصویر کن:آه و آهن و آهکِ زندهدود و دروغ و درد را. ــکه خاموشی تقوای ما نیست. □ سکوتِ آبمی‌تواند خشکی باشد و فریادِ عطش؛سکوتِ گندممی‌تواند گرسنگی باشد و غریوِ پیروزمندِ قحط؛همچنان که سکوتِ آفتاب ظلمات است ــاما سکوتِ آدمی فقدانِ جهان و خداست:غریو راتصویر کن! عصرِ مرادر منحنی‌ تازیانه به نیش‌خطِ رنج؛همسایه‌ی مرابیگانه با امید و خدا؛و حرمتِ ما راکه به دینار و درم برکشیده‌اند و فروخته. □ تمامی‌ِ الفاظِ جهان را در اختیار داشتیم وآن نگفتیم که به کار آیدچرا که تنها یک سخن یک سخن در میانه نبود:ــ آزادی! ما نگفتیمتو تصویرش کن! ۱۴ اسفندِ ۱۳۵۱© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

مجال

جوجه‌یی در آشیانهگُلی در جزیرهستاره‌یی در کهکشان. □ با پیشانی بلندت به جِرمی اندیشیدیکه در پوسته می‌رُستتا باغچه را به نغمه سرشار کندهمچنان که عصاره‌ی خاکاز دهلیزِ ساقه می‌گذشتتا چشم‌اندازِ تابستانه را به رنگی دیگر بیارایدبر جزیره‌یی که می‌گذردبا گردشِ تپنده‌ی روزان و شباناز برابرِ خورشیدی که در خود می‌سوزد. □ تو میلاد را دیگرباردر نظامِ قوانینش دوره می‌کنی،و موریانه‌ی تاریکتپش‌های زمانت رامی‌شمارد. ۹ آبانِ ۱۳۵۱© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ميلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد

در شهادتِ احمد زِیبَرُم در پس‌کوچه‌های نازی‌آباد ۱ نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می‌گستَرَدآن که نهالِ نازکِ دستانشاز عشق خداستو پیشِ عصیانشبالای جهنم پست است. آن کو به یکی «آری» می‌میردنه به زخمِ صد خنجر،و مرگش در نمی‌رسدمگر آن که از تبِ وهن دق کند. قلعه‌یی عظیمکه طلسمِ دروازه‌اشکلامِ کوچکِ دوستی‌ست. ۲انکارِ عشق را چنین که به سرسختی پا سفت کرده‌ایدشنه‌یی مگر به آستین‌اندر نهان کرده باشی. ــکه عاشق اعتراف را چنان به فریاد آمدکه وجودش همهبانگی شد. ۳نگاه کنچه فروتنانه بر درگاهِ نجابت به خاک می‌شکندرخساره‌یی که توفان‌اش مسخ نیارست کرد. چه فروتنانه بر آستانه‌ی تو به خاک می‌افتدآن که در کمرگاهِ دریادست حلقه توانست کرد. نگاه کنچه بزرگوارانه در پای تو سر نهادآن که مرگش میلادِ پُرهیاهای هزار شهزاده بود. نگاه کن! ۱۳۵۲© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو