پیشنهادات  

احمد شاملو - آیدا در آینه

آغاز

بی‌گاهانبه غربتبه زمانی که خود درنرسیده بود ــ چنین زاده شدم در بیشه‌ی جانوران و سنگ،و قلب‌امدر خلأتپیدن آغاز کرد. □ گهواره‌ی تکرار را ترک گفتمدر سرزمینی بی‌پرنده و بی‌بهار. نخستین سفرم بازآمدن بود از چشم‌اندازهای امیدفرسای ماسه و خار،بی‌آنکه با نخستین قدم‌های ناآزموده‌ی نوپاییِ خویش به راهی دور رفته باشم. نخستین سفرمبازآمدن بود. □ دوردستامیدی نمی‌آموخت.لرزان بر پاهای نو راه رو در افقِ سوزان ایستادم.دریافتم که بشارتی نیستچرا که سرابی در میانه بود. □ دوردست امیدی نمی‌آموخت.دانستم که بشارتی نیست:این بی‌کرانه زندانی چندان عظیم بود که روحاز شرمِ ناتوانیدر اشک پنهان می‌شد. فروردینِ ۱۳۴۰© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

میانِ خورشیدهای همیشهزیباییِ تو لنگری‌ست ــخورشیدی که از سپیده‌دمِ همه ستارگان بی‌نیازم می‌کند. نگاهت شکستِ ستمگری‌ست ــنگاهی که عریانیِ روحِ مرا از مِهر جامه‌یی کردبدانسان که کنونم شبِ بی‌روزنِ هرگزچنان نماید که کنایتی طنزآلود بوده است. و چشمانت با من گفتندکه فردا روزِ دیگری‌ست ــ آنک چشمانی که خمیرْمایه‌ی مِهر است!وینک مِهرِ تو:نبردْافزاری تا با تقدیرِ خویش پنجه در پنجه کنم. □ آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم.به جز عزیمتِ نا به هنگامم گزیری نبودچنین انگاشته بودم. آیدا فسخِ عزیمتِ جاودانه بود. □ میانِ آفتاب‌های همیشهزیباییِ تو لنگری‌ست ــنگاهت شکستِ ستم‌گری‌ست ــو چشمانت با من گفتندکه فرداروزِ دیگری‌ست. شهریور ۱۳۴۱© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

من و تو، درخت و بارون ...

من باهارم تو زمینمن زمینم تو درختمن درختم تو باهار ــنازِ انگشتای بارونِ تو باغم می‌کنهمیونِ جنگلا تاقم می‌کنه. تو بزرگی مثِ شب.اگه مهتاب باشه یا نه تو بزرگی مثِ شب. خودِ مهتابی تو اصلاً، خودِ مهتابی تو.تازه، وقتی بره مهتاب و هنوزشبِ تنها بایدراهِ دوری‌رو بره تا دَمِ دروازه‌ی روز ــمثِ شب گود و بزرگی مثِ شب. تازه، روزم که بیادتو تمیزی مثِ شبنم مثِ صبح. تو مثِ مخملِ ابری مثِ بوی علفیمثِ اون ململِ مه نازکی: اون ململِ مهکه رو عطرِ علفا، مثلِ بلاتکلیفیهاج و واج مونده مردد میونِ موندن و رفتن میونِ مرگ و حیات. مثِ برفایی تو.تازه آبم که بشن برفا و عُریون بشه کوهمثِ اون قله‌ی مغرورِ بلندیکه به ابرای سیاهی و به بادای بدی می‌خندی... □ من باهارم تو زمینمن زمینم تو درختمن درختم تو باهار،نازِ انگشتای بارونِ تو باغم می‌کنهمیونِ جنگلا تاقم می‌کنه. مهرِ ۱۳۴۱© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

من و تو...

من و تو یکی دهانیمکه با همه آوازشبه زیباتر سرودی خواناست. من و تو یکی دیدگانیمکه دنیا را هر دَم در منظرِ خویش تازه‌تر می‌سازد. نفرتیاز هرآنچه بازِمان دارداز هرآنچه محصورِمان کنداز هرآنچه واداردِمان که به دنبال بنگریم، ــ دستیکه خطی گستاخ به باطل می‌کشد. □ من و تو یکی شوریماز هر شعله‌یی برتر،که هیچگاه شکست را بر ما چیرگی نیستچرا که از عشقرویینه‌تنیم. □ و پرستویی که در سرْپناهِ ما آشیان کرده استبا آمدشدنی شتابناکخانه را از خدایی گم‌شده لبریز می‌کند. ۲۳ دیِ ۱۳۴۱© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

از مرگ...

هرگز از مرگ نهراسیده‌اماگرچه دستانش از ابتذال شکننده‌تر بود.هراسِ من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمینی‌ستکه مزدِ گورکن از بهای آزادیِ آدمی افزون باشد. □ جُستنیافتنو آنگاهبه اختیار برگزیدنو از خویشتنِ خویشبارویی پی‌افکندن ــ اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش‌تر باشدحاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم. دیِ ۱۳۴۱© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

خفتگان

به مناسبتِ بیستمین سالِ قیامِ دلیرانه‌ی گتتوی شهرِ ورشواز آن‌ها که رویاروی با چشمانِ گشاده در مرگ نگریستند،از برادرانِ سربلند،در محله‌ی تاریک یک تن بیدار نیست. از آن‌ها که خشمِ گردن‌کش را در گِرهِ مشت‌های خالیِ خویش فریاد کردند،از خواهرانِ دلتنگ،در محله‌ی تاریکیک تن بیدار نیست. از آن‌ها که با عطرِ نانِ گرم و هیاهوی زنگِ تفریح بیگانه ماندندچرا که مجالِ ایشان در فاصله‌ی گهواره و گور بس کوتاه بود،از فرزندانِ ترس‌خورده‌ی نومید،در محله‌ی تاریک یک تن بیدار نیست. ای برادران!شماله‌ها فرود آریدشاید که چشمِ ستاره‌یی به شهادتدر میانِ این هیاکلِ نیمی از رنج و نیمی از مرگ که در گذرگاهِ رؤیای ابلیس به خلأ پیوسته‌اندتصویری چنان بتواند یافتکه شباهتی از یهوه به میراث برده باشد. □ اینان مرگ را سرودی کرده‌اند.اینان مرگ راچندان شکوهمند و بلند آواز داده‌اندکه بهار چنان چون آواری بر رگِ دوزخ خزیده است. ای برادران!این سنبله‌های سبزدر آستانِ درو سرودی چندان دل‌انگیز خوانده‌اندکه دروگر از حقارتِ خویش لب به تَحَسُر گَزیده است. مشعل‌ها فرود آرید که در سراسرِ گتتوی خاموشبه جز چهره‌ی جلادان هیچ چیز از خدا شباهت نبرده است.اینان به مرگ از مرگ شبیه‌ترند.اینان از مرگی بی‌مرگ شباهت برده‌اند.سایه‌یی لغزانند که چون مرگبر گستره‌ی غمناکی که خدا به فراموشی سپرده استجنبشی جاودانه دارند. ۱۶ اسفندِ ۱۳۴۱© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سرودِ آن کس که از کوچه به خانه باز می‌گردد

نه در خیال، که رویاروی می‌بینمسالیانی بارآور را که آغاز خواهم کرد. خاطره‌ام که آبستنِ عشقی سرشار استکیفِ مادر شدن را در خمیازه‌های انتظاری طولانی مکرر می‌کند. □ خانه‌یی آرام واشتیاقِ پُرصداقتِ توتا نخستین خواننده‌ی هر سرودِ تازه باشیچنان چون پدری که چشم به راهِ میلادِ نخستین فرزندِ خویش است؛چرا که هر ترانهفرزندی‌ست که از نوازشِ دست‌های گرمِ تونطفه بسته است...میزی و چراغی،کاغذهای سپید و مدادهای تراشیده و از پیش آماده،و بوسه‌ییصله‌ی هر سروده‌ی نو. و تو ای جاذبه‌ی لطیفِ عطش که دشتِ خشک را دریا می‌کنی،حقیقتی فریبنده‌تر از دروغ،با زیبایی‌ات ــ باکره‌تر از فریب ــ که اندیشه‌ی مرااز تمامیِ آفرینش‌ها بارور می‌کند!در کنارِ تو خود را منکودکانه در جامه‌ی نودوزِ نوروزیِ خویش می‌یابمدر آن سالیانِ گم، که زشت‌اندچرا که خطوطِ اندامِ تو را به یاد ندارند! □ خانه‌یی آرام وانتظارِ پُراشتیاقِ تو تا نخستین خواننده‌ی هر سرودِ نو باشی. خانه‌یی که در آنسعادت پاداشِ اعتماد استو چشمه‌ها و نسیم در آن می‌رویند. بامش بوسه و سایه استو پنجره‌اش به کوچه نمی‌گشایدو عینک‌ها و پستی‌ها را در آن راه نیست. □بگذار از ما نشانه‌ی زندگی هم زباله‌یی باد که به کوچه می‌افکنیمتا از گزندِ اهرمنانِ کتاب‌خوارــ که مادربزرگانِ نرینه‌نمای خویش‌اند ــ امانِمان باد. تو را و مرا بی‌من و تو بن‌بستِ خلوتی بس!که حکایتِ من و آنان غمنامه‌ی دردی مکرر است:که چون با خونِ خویش پروردمِشانباری چه کنند گر از نوشیدنِ خونِ منِشان گزیر نیست؟ □ تو و اشتیاقِ پُرصداقتِ تومن و خانه‌مانمیزی و چراغی... آریدر مرگ‌آورترین لحظه‌ی انتظارزندگی را در رؤیاهای خویش دنبال می‌گیرم.در رؤیاها ودر امیدهایم! ۲۴ اردیبهشتِ ۱۳۴۲© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

تکرار

جنگلِ آینه‌ها به هم در شکستو رسولانی خسته بر این پهنه‌ی نومید فرود آمدند که کتابِ رسالتِشانجز سیاهه‌ی آن نام‌ها نبود که شهادت رادر سرگذشتِ خویش مکرر کرده بودند. □ با دستانِ سوخته غبار از چهره‌ی خورشید سترده بودندتا رخساره‌ی جلادانِ خود را در آینه‌های خاطره بازشناسند.تا دریابند که جلادانِ ایشان، همه آن پای در زنجیرانندکه قیامِ درخون تپیده‌ی اینانچنان چون سرودی در چشم‌اندازِ آزادیِ آنان رُسته بود، ــهمه آن پای‌ در زنجیرانند که، اینک!بنگرید تا چگونه بی‌ایمان و بی‌سرودزندانِ خود و اینان را دوستاق‌بانی می‌کنند،بنگرید!بنگرید! □ جنگلِ آینه‌ها به هم درشکستو رسولانی خسته بر گستره‌ی تاریک فرود آمدندکه فریادِ دردِ ایشان به هنگامی که شکنجه بر قالبِشان پوست می‌دریدچنین بود: «ــ کتابِ رسالتِ ما محبت است و زیبایی‌ست تا بلبل‌های بوسه بر شاخِ ارغوان بسرایند. شوربختان را نیک‌فرجام بردگان را آزاد و نومیدان را امیدوار خواسته‌ایم تا تبارِ یزدانیِ انسان سلطنتِ جاویدانش را بر قلمروِ خاک بازیابد. کتابِ رسالتِ ما محبت است و زیبایی‌ست تا زهدانِ خاک از تخمه‌ی کین بار نبندد.» □ جنگلِ آیینه فروریختو رسولانِ خسته به تبارِ شهیدان پیوستند،و شاعران به تبارِ شهیدان پیوستندچونان کبوترانِ آزادْپروازی که به دستِ غلامان ذبح می‌شوندتا سفره‌ی اربابان را رنگین کنند. و بدین‌گونه بود که سرود و زیباییزمینی را که دیگر از آنِ انسان نیستبدرود کرد. گوری ماند و نوحه‌یی.و انسان جاودانه پادربند به زندانِ بندگی اندر بمانْد. ۲۵ اسفندِ ۱۳۴۱© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

چهار سرود برای آيدا

۱سرودِ مردِ سرگردانمرا می‌باید که در این خمِ راهدر انتظاری تاب‌سوزسایه‌گاهی به چوب و سنگ برآرم،چرا که سرانجام امیداز سفری به‌دیرانجامیده باز می‌آید. به زمانی اما ای دریغ! که مرابامی بر سر نیستنه گلیمی به زیرِ پای. از تابِ خورشید تفتیدن راسبویی نیستتا آبش دهم،و برآسودنِ از خستگی رابالینی نه که بنشانمش. □ مسافرِ چشم‌به‌راهی‌های منبی‌گاهان از راه بخواهد رسید. ای همه‌ی امیدهامرا به برآوردنِ این بامنیرویی دهید!۲۹ اردیبهشتِ ۱۳۴۲ ۲سرودِ آشناییکیستی که من اینگونه به‌اعتمادنامِ خود رابا تو می‌گویمکلیدِ خانه‌ام رادر دستت می‌گذارمنانِ شادی‌هایم رابا تو قسمت می‌کنمبه کنارت می‌نشینم و بر زانوی تواینچنین آرامبه خواب می‌روم؟ □ کیستی که من اینگونه به جددر دیارِ رؤیاهای خویشبا تو درنگ می‌کنم؟۲۹ اردیبهشتِ ۱۳۴۲ ۳کدامین ابلیس تو را اینچنینبه گفتنِ نه وسوسه می‌کند؟یا اگر خود فرشته‌یی‌ستاز دامِ کدام اهرمن‌ات بدینگونه هُشدار می‌دهد؟ تردیدی‌ست این؟یا خودگام‌ْصدای بازپسین قدم‌هاستکه غُربت را به جانبِ زادگاهِ آشناییفرود می‌آیی؟ ۳۰ اردیبهشتِ ۱۳۴۲ ۴سرود برای سپاس و پرستشبوسه‌های توگنجشکَکانِ پُرگوی باغ‌اندو پستان‌هایت کندوی کوهستان‌هاستو تنترازی‌ست جاودانهکه در خلوتی عظیم با من‌اش در میان می‌گذارند. تنِ تو آهنگی‌ستو تنِ من کلمه‌یی که در آن می‌نشیندتا نغمه‌یی در وجود آید:سرودی که تداوم را می‌تپد. در نگاهت همه‌ی مهربانی‌هاست:قاصدی که زندگی را خبر می‌دهد. و در سکوتت همه‌ی صداها:فریادی که بودن را تجربه می‌کند.۳۱ اردیبهشتِ ۱۳۴۲© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سرودِ پنجم

۱سرودِ پنجم سرودِ آشنایی‌های ژرف‌تر است.سرودِ اندُه‌گزاری‌های من است و اندوه‌گساریِ او.نیز این سرودِ سپاسی دیگر است سرودِ ستایشی دیگر:ستایشِ دستی که مضرابش نوازشی‌ستو هر تارِ جانِ مرا به سرودی تازه می‌نوازد [و این سخن چه قدیمی‌ست!].دستی که همچون کودکی گرم استو رقصِ شکوهمندی‌ها رادر کشیدگیِ سرْانگشتانِ خویشترجمه می‌کند. آن لبان از آن پیش‌تر که بگوید شنیدنی‌ست. آن دست‌ها بیش از آنکه گیرنده باشد می‌بخشد. آن چشم‌ها پیش از آنکه نگاهی باشد تماشایی‌ست. و این پاسداشتِ آن سرودِ بزرگ استکه ویرانه رابه نبردِ با ویرانی به پای می‌دارد. لبیدستی و چشمیقلبی که زیبایی رادر این گورستانِ خدایانبه سانِ مذهبی تعلیم می‌کند. امیدیپاکی و ایمانیزنی که نان و رختش رادر این قربانگاهِ بی‌عدالتبرخیِ محکومی می‌کند که منم. ۲جُستن‌اش را پا نفرسودم:به هنگامی که رشته‌ی دارِ من از هم گسستچنان چون فرمانِ بخششی فرود آمد. ــهم در آن هنگام که زمین را دیگر به رهاییِ من امیدی نبودو مرا به جز این امکانِ انتقامیکه بداندیشانه بی‌گناه بمانم! جُستن‌اش را پا نفرسودم.نه عشقِ نخستین نه امیدِ آخرین بودنیز پیامِ ما لبخندی نبودنه اشکی.همچنان که، با یکدیگر چون به سخن در آمدیمگفتنی‌ها را همه گفته یافتیمچندان که دیگر هیچ چیز در میانهناگفته نمانده بود. ۳خاک را بدرودی کردم و شهر راچرا که او، نه در زمین و شهر و نه در دیاران بود. آسمان را بدرود کردم و مهتاب راچرا که او، نه عطرِ ستاره نه آوازِ آسمان بود. نه از جمعِ آدمیان نه از خیلِ فرشتگان بود،که اینان هیمه‌ی دوزخ‌اندو آن یکان در کاری بی‌ارادهبه زمزمه‌یی خواب‌آلوده خدای را تسبیح می‌گویند. سرخوش و شادمانه فریاد برداشتم:«ــ ای شعرهای من، سروده و ناسروده! سلطنتِ شما را تردیدی نیست اگر او به تنهایی خواننده‌ی شما باد! چرا که او بی‌نیازیِ من است از بازارگان و از همه‌ی خلق نیز از آن کسان که شعرِ مرا می‌خوانند تنها بدین انگیزه که مرا به کُندفهمیِ خویش سرزنشی کنند! ــ چنین است و من این همه را، هم در نخستین نظر بازدانسته‌ام.» ۴اکنون من و او دو پاره‌ی یک واقعیتیم در روشنایی زیبادر تاریکی زیباست.در روشنایی دوسترش می‌دارم.و در تاریکی دوسترش می‌دارم. من به خلوتِ خویش از برایش شعرها می‌خوانم که از سرِ احتیاط هرگزا بر کاغذی نبشته نمی‌شود. چرا که چون نوشته آید و بادی به بیرونش افکند از غضب پوست بر اندامِ خواننده بخواهد درید. گرچه از قافیه‌های لعنتی در این شعرها نشانی نیست؛ [از آنگونه قافیه‌ها بر گذرگاهِ هر مصراع، که پنداری حاکمی خُل ناقوس‌بانانی بر سرِ پیچِ هر کوچه برگماشته است تا چون رهگذری پا به پای اندیشه‌های فرتوتِ پیزُری چُرت‌زنان می‌گذرد پتک به ناقوس فروکوبند و چرتش را چون چلواری آهارخورده بردرند تا از یاد نبرد که حاکمِ شهر کیست] ــ اما خشمِ خواننده‌ی آن شعرها، از نبودِ ناقوس‌بانانِ خرگردنی از آنگونه نیست. نیز نه ازآنروی که زنگوله‌ی وزنی چرا به گردنِ این استر آونگ نیست تا از درازگوشِ نثرش بازشناسند. نیز نه بدان سبب که فی‌المثل شعری از اینگونه را غزل چرا نامیده‌ام: ۵غزلِ درود و بدرود با درودی به خانه می‌آیی و با بدرودیخانه را ترک می‌گویی.ای سازنده! لحظه‌ی عمرِ منبه جز فاصله‌ی میانِ این درود و بدرود نیست: این آن لحظه‌ی واقعی‌ستکه لحظه‌ی دیگر را انتظار می‌کشد.نوسانی در لنگرِ ساعتی‌ستکه لنگر را با نوسانی دیگر به کار می‌کشد. گامی‌ست پیش از گامی دیگرکه جاده را بیدار می‌کند.تداومی‌ست که زمانِ مرا می‌سازدلحظه‌هایی‌ست که عمرِ مرا سرشار می‌کند. ۶باری، خشم خواننده ازآنروست که ما حقیقت و زیبایی را با معیارِ او نمی‌سنجیم و بدینگونه آن کوتاه‌اندیش از خواندنِ هر شعر سخت تهی دست بازمی‌گردد. روزی فی‌المثل، قطعه‌یی ساز کرده بر پاره‌ی کاغذی نوشتم که قضا را، باد، آن پاره‌کاغذ به کوچه درافکند، پیشِ پای سیاه‌پوش مردی که از گورستان بازمی‌آمد به شبِ آدینه، با چشمانی سُرخ و برآماسیده ــ چرا که بر تربتِ والدِ خویش بسیار گریسته بود. ــ و این است آن قطعه که بادِ سخن‌چین با آن به گورِ پدر گریسته در میان نهاد: ۷به یک جمجمهپدرت چون گربه‌ی بالغی می‌نالیدو مادرت در اندیشه‌ی دردِ لذتناکِ پایان بودکه از رهگذرِ خویشقنداقه‌ی خالیِ تو را می‌بایستتا از دلقکی حقیر بینبارد،و ای بسا به رؤیای مادرانه‌ی منگوله‌ییکه بر قبه‌ی شب‌کلاه تو می‌خواست دوخت. باری ــو حرکتِ گاهوارهاز اندامِ نالانِ پدرت آغاز شد. □ گورستانِ پیرگرسنه بود،و درختانِ جوانکودی می‌جُستند! ــ ماجرا همه این است آری ورنهنوسانِ مردان و گاهواره‌هابه جز بهانه‌یینیست. □ اکنون جمجمه‌ات عُریانبر همه آن تلاش و تکاپوی بی‌حاصلفیلسوفانه لبخندی می‌زند.به حماقتی خنده می‌زند که تواز وحشتِ مرگ بدان تن دردادی:به زیستنبا غُلی بر پای وغلاده‌یی بر گردن. □ زمینمرا و تو را و اجدادِ ما را به بازی گرفته است.و اکنونبه انتظارِ آن‌که جازِ شلخته‌ی اسرافیل آغاز شودهیچ به از نیشخند زدن نیست. اما من آنگاه نیز بنخواهم جنبیدحتا به گونه‌ی حلاجان،چرا که میانِ تمامیِ سازهاسُرنا را بسی ناخوش می‌دارم. ۸من محکومِ شکنجه‌یی مضاعفم:اینچنین زیستن،و اینچنین در میانِ شما زیستن با شما زیستنکه دیری دوستارِتان بوده‌ام. □ من از آتش و آب سر درآوردم.از توفان و از پرنده.من از شادی و دردسر درآوردم،گُلِ خورشید را اما هرگز ندانستمکه ظلمت‌گردانِ شبچگونه تواند شد! □ دیدم آنان را بی‌شمارانکه دل از همه سودایی عُریان کرده بودندتا انسانیت را از آن عَلَمی کنند ــو در پسِ آنبه هر آنچه انسانی‌ستتُف می‌کردند! دیدم آنان را بی‌شماران،و انگیزه‌های عداوتِشان چندان ابلهانه بودکه مُردگانِ عرصه‌ی جنگ رااز خندهبی‌تاب می‌کرد؛و رسم و راهِ کینه‌جویی‌شان چندان دور از مردی و مردمی بودکه لعنتِ ابلیس رابر می‌انگیخت... □ ای کلادیوس‌ها!من برادرِ اوفلیای بی‌دست‌وپایم؛و امواجِ پهنابی که او را به ابدیت می‌بُردمرا به سرزمینِ شما افکنده است. ۹دربه‌درتر از باد زیستمدر سرزمینی که گیاهی در آن نمی‌روید. ای تیزخرامان!لنگیِ پای مناز ناهمواریِ راهِ شما بود. ۱۰برویم ای یار، ای یگانه‌ی من!دستِ مرا بگیر!سخنِ من نه از دردِ ایشان بود،خود از دردی بود که ایشانند! اینان دردند و بودِ خود رانیازمندِ جراحات به چرک‌اندر نشسته‌اند. و چنین استکه چون با زخم و فساد و سیاهی به جنگ برخیزیکمر به کین‌ات استوارتر می‌بندند. برویم ای یار، ای یگانه‌ی من!برویم و، دریغا! به هم‌پاییِ این نومیدیِ خوف‌انگیزبه هم‌پاییِ این یقینکه هر چه از ایشان دورتر می‌شویمحقیقتِ ایشان را آشکاره‌تر در می‌یابیم! □ با چه عشق و چه به‌شورفواره‌های رنگین‌کمان نشا کردمبه ویرانه‌رباطِ نفرتی که شاخسارانِ هر درختشانگشتی‌ست که از قعرِ جهنمبه خاطره‌یی اهریمن‌شاد اشارت می‌کند. و دریغا ــ ای آشنای خونِ من ای همسفرِ گریز! ــآن‌ها که دانستند چه بی‌گناه در این دوزخِ بی‌عدالت سوخته‌امدر شمارهاز گناهانِ تو کم‌ترند! ۱۱اکنون رَخت به سراچه‌ی آسمانی دیگر خواهم کشید.آسمانِ آخرینکه ستاره‌ی تنهای آن تویی. آسمانِ روشنسرپوشِ بلورینِ باغیکه تو تنها گُلِ آن، تنها زنبورِ آنی.باغی که تو تنها درختِ آنیو بر آن درختگلی‌ست یگانهکه تویی. ای آسمان و درخت و باغِ من، گُل و زنبور و کندوی من!با زمزمه‌ی تواکنون رخت به گستره‌ی خوابی خواهم کشیدکه تنها رؤیای آنتویی. ۱۲این است عطرِ خاکستریِ هوا که از نزدیکیِ صبح سخن می‌گوید.زمین آبستنِ روزی دیگر است.این است زمزمه‌ی سپیدهاین است آفتاب که بر می‌آید. تک‌تک، ستاره‌ها آب می‌شوندو شب بریده‌بریده به سایه‌های خُرد تجزیه می‌شودو در پسِ هر چیزپناهی می‌جوید. و نسیمِ خنکِ بامدادیچونان نوازشی‌ست. □ عشقِ ما دهکده‌یی‌ست که هرگز به خواب نمی‌رودنه به شبان و نه به روز،و جنبش و شورِ حیاتیک دَم در آن فرو نمی‌نشیند. هنگامِ آن است که دندان‌های تو را در بوسه‌یی طولانیچون شیری گرمبنوشم. □ تا دستِ تو را به دست آرماز کدامین کوه می‌بایدم گذشت تا بگذرماز کدامین صحرااز کدامین دریا می‌بایدم گذشت تا بگذرم. روزی که این‌چنین به زیبایی آغاز می‌شود[به هنگامی که آخرین کلماتِ تاریکِ غمنامه‌ی گذشته را با شبی که در گذر است به فراموشیِ بادِ شبانه سپرده‌ام]،از برای آن نیست که در حسرتِ تو بگذرد.تو باد و شکوفه و میوه‌یی، ای همه‌ی فصولِ من!بر من چنان چون سالی بگذرتا جاودانگی را آغاز کنم. ۱۱ تیرِ ۱۳۴۲© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

آیدا در آینه

لبانت به ظرافتِ شعرشهوانی‌ترینِ بوسه‌ها را به شرمی چنان مبدل می‌کندکه جاندارِ غارنشین از آن سود می‌جویدتا به صورتِ انسان درآید. و گونه‌هایت با دو شیارِ مورّب،که غرورِ تو را هدایت می‌کنند و سرنوشتِ مراکه شب را تحمل کرده‌امبی‌آنکه به انتظارِ صبح مسلح بوده باشم،و بکارتی سربلند رااز روسبی‌خانه‌های دادوستدسربه‌مُهر بازآورده‌ام. هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم! □ و چشمانت رازِ آتش است. و عشقت پیروزیِ آدمی‌ستهنگامی که به جنگِ تقدیر می‌شتابد. و آغوشتاندک جایی برای زیستناندک جایی برای مردنو گریزِ از شهر که با هزار انگشت به وقاحتپاکیِ آسمان را متهم می‌کند. □ کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شودو انسان با نخستین درد. در من زندانیِ ستمگری بودکه به آوازِ زنجیرش خو نمی‌کرد ــمن با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم. □ توفان‌هادر رقصِ عظیمِ تو به شکوهمندی نی‌لبکی می‌نوازند،و ترانه‌ی رگ‌هایتآفتابِ همیشه را طالع می‌کند. بگذار چنان از خواب برآیمکه کوچه‌های شهرحضورِ مرا دریابند. دستانت آشتی استو دوستانی که یاری می‌دهندتا دشمنی از یاد برده شود. پیشانی‌ات آینه‌یی بلند استتابناک و بلند،که «خواهرانِ هفتگانه» در آن می‌نگرندتا به زیباییِ خویش دست یابند. دو پرنده‌ی بی‌طاقت در سینه‌ات آواز می‌خوانند.تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسیدتا عطشآب‌ها را گواراتر کند؟ تا در آیینه پدیدار آییعمری دراز در آن نگریستممن برکه‌ها و دریاها را گریستمای پری‌وارِ در قالبِ آدمیکه پیکرت جز در خُلواره‌ی ناراستی نمی‌سوزد! ــحضورت بهشتی‌ستکه گریزِ از جهنم را توجیه می‌کند،دریایی که مرا در خود غرق می‌کندتا از همه گناهان و دروغشسته شوم. و سپیده‌دم با دست‌هایت بیدار می‌شود. بهمنِ ۱۳۴۲© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

میعاد

در فراسویِ مرزهای تنت تو را دوست می‌دارم. آینه‌ها و شب‌پره‌های مشتاق را به من بدهروشنی و شراب راآسمانِ بلند و کمانِ گشاده‌ی پُلپرنده‌ها و قوس و قزح را به من بدهو راهِ آخرین رادر پرده‌یی که می‌زنی مکرر کن. □ در فراسوی مرزهای تنمتو را دوست می‌دارم. در آن دوردستِ بعیدکه رسالتِ اندام‌ها پایان می‌پذیردو شعله و شورِ تپش‌ها و خواهش‌ها به‌تمامیفرومی‌نشیندو هر معنا قالبِ لفظ را وامی‌گذاردچنان چون روحی که جسد را در پایانِ سفر،تا به هجومِ کرکس‌هایِ پایان‌اش وانهد... □ در فراسوهای عشقتو را دوست می‌دارم،در فراسوهای پرده و رنگ. در فراسوهای پیکرهایِمانبا من وعده‌ی دیداری بده. اردیبهشتِ ۱۳۴۳شیرگاه© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

جاده، آن سویِ پُل

مرا دیگر انگیزه‌ی سفر نیست.مرا دیگر هوای سفری به سر نیست. قطاری که نیم‌شبان نعره‌کشان از دِهِ ما می‌گذردآسمانِ مرا کوچک نمی‌کندو جاده‌یی که از گُرده‌ی پُل می‌گذردآرزوی مرا با خودبه افق‌های دیگر نمی‌برد. آدم‌ها و بوی‌ناکیِ دنیاهاشان یکسردوزخی‌ست در کتابیکه من آن را لغت‌به‌لغت از بَر کرده‌امتا رازِ بلندِ انزوا را دریابم ــرازِ عمیقِ چاه رااز ابتذالِ عطش. بگذار تا مکان‌ها و تاریخ به خواب اندر شوددر آن سوی پُلِ دِهکه به خمیازه‌ی خوابی جاودانه دهان گشوده استو سرگردانی‌های جُستجو را در شیب‌گاهِ گُرده‌ی خویشاز کلبه‌ی پابرجای مابه پیچِ دوردستِ جاده می‌گریزاند. مرا دیگرانگیزه‌ی سفر نیست. □ حقیقتِ ناباورچشمانِ بیداری کشیده را بازیافته است:رؤیای دلپذیرِ زیستندر خوابی پادرجای‌تر از مرگ،از آن پیش‌تر که نومیدیِ انتظارتلخ‌ترین سرودِ تهی‌دستی را باز خوانده باشد. و انسان به معبدِ ستایش‌های خویشفرود آمده است. □ انسانی در قلمروِ شگفت‌زده‌ی نگاهِ مندر قلم‌روِ شگفت‌زده‌ی دستانِ پرستنده‌ام.انسانی با همه ابعادش ــ فارغ از نزدیکی و بُعد ــکه دستخوشِ زوایای نگاه نمی‌شود. با طبیعتِ همه‌گانه بیگانه‌ییکه بیننده را از سلامتِ نگاهِ خویش در گمان می‌افکندچرا که دوری و نزدیکی رادر عظمتِ او تأثیر نیستو نگاه‌هادر آستانِ رؤیتِ اوقانونی ازلی و ابدی رابر خاک می‌ریزند... □ انسانبه معبدِ ستایشِ خویش بازآمده‌است.انسان به معبدِ ستایشِ خویشبازآمده‌است.راهب را دیگرانگیزه‌ی سفر نیست.راهب را دیگرهوای سفری به سر نیست. اردیبهشتِ ۱۳۴۳ شیرگاه© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو