پیشنهادات  

احمد شاملو - آیدا،‌درخت، خنجر و خاطره

رود قصیده‌ی بامدادی را...

رود قصیده‌ی بامدادی را در دلتای شب مکرر می‌کندو روزاز آخرین نفس شب پرانتظار آغاز می‌شود.و اکنون سپیده‌دمی که شعله‌ی چراغ مرادر طاقچه بی‌رنگ می‌کندتا مرغکان بومی‌ی رنگ رادر بوته‌های قالی از سکوت خواب برانگیزد،پنداری آفتابی استکه به آشتی در خون من طالع می‌شود.□اینک محراب مذهب جاودانی که در آنعابد و معبود و عبادت و معبد جلوه‌ای یکسان دارند:بنده پرستش خدای می‌کندهم از آن‌گونه که خدای بنده را.همه‌ی برگ و بهاردر سر انگشتان توست.هوای گسترده در نقره‌ی انگشتانت می‌سوزدو زلالی‌ی چشمه‌ساراناز باران و خورشید تو سیراب می‌شود.□زیباترین حرفت را بگوشکنجه‌ی پنهان سکوتت را آشکار کنو هراس مدار از آن که بگویندترانه‌ای بیهوده می‌خوانید.-چراکه ترانه‌ی ماترانه‌ی بیهودگی نیستچرا که عشق حرفی بیهوده نیست.حتی بگذار آفتاب نیز برنیایدبه خاطر فردای مااگر بر ماش منتی است؛چرا که عشقخود فرداستخود همیشه است.□بیشترین عشق جهان را به سوی تو می‌آورماز معبر فریادها و حماسه‌ها.چرا که هیچ چیز در کنار من از تو عظیم‌تر نبوده استکه قلب‌اتچون پروانه‌ایظریف و کوچک و عاشق است.ای معشوقی که سرشار از زنانگی هستیو به جنسیت خود غره‌ای به خاطر عشقت!-ای صبور! ای پرستار! ای مومن!پیروزی‌ی تو میوه‌ی حقیقت توست.رگبارها و برف راتوفان و آفتاب آتش‌بیز را به تحمل و صبر شکستی.باش تا میوه‌ی غرورت برسد.ای زنی که صبحانه‌ی خورشید در پیراهن توست،پیروزی‌ی عشق نصیب تو باد!□از برای تو، مفهومی نیست نه لحظه‌ای:پروانه‌ئی‌ست که بال می‌زندیا رودخانه‌ای که در گذر است. -هیچ چیز تکرار نمی‌شودو عمر به پایان می‌رسد:پروانهبر شکوفه‌ای نشستو رود به دریا پیوست.از برای تو، مفهومی نیست نه لحظه‌ای:پروانه‌ئی‌ست که بال می‌زندیا رودخانه‌ای که در گذر است. -هیچ چیز تکرار نمی‌شودو عمر به پایان می‌رسد:پروانهبر شکوفه‌ای نشستو رود به دریا پیوست.© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو