پیشنهادات  

احمد شاملو - باغ آینه

خوابِ وجين‌گر

خواب چون درفکند از پایمخسته می‌خوابم از آغازِ غروبلیک آن هرزه علف‌ها که به دستریشه‌کن می‌کنم از مزرعه، روز،می‌کَنَم‌ْشان شب در خواب، هنوز...۱۳۳۸ (؟)© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

مثلِ اين است...

مثلِ این است، در این خانه‌ی تار،
هرچه، با من سرِ کین است و عناد:
از کلاغی که بخواند بر بام
تا چراغی که بلرزاند باد.
مثلِ این است که می‌جنبد یأس
بر سکونی که در این ویران‌جاست
مثلِ این است که می‌خواند مرگ
در سکوتی که به غم‌خانه مراست.
مثلِ این است، در او با هر دَم
به‌گریز است نشاطی از من.
مثلِ این است که پوشیده، در اوست
هر چه از بود، ز غم پیراهن.
مثلِ این است که هر خشت در آن
سر نهاده‌ست به زانویِ غمی.
هر ستون کرده از او پای، دراز
به اجاقِ غمِ بیشی و کمی.
مثلِ این است همه چیز در او
سایه در سایه‌ی غم بنهفته‌ست.
همه شب مادرِ غم بر بالین
قصه‌ی مرگ به گوش‌اش گفته‌ست.
مثلِ این است که در ایوانش
هر شب اشباح عزا می‌گیرند
بیوگان لاجرم، از تنگِ غروب
زیرِ هر سرتاق جا می‌گیرند.
مثلِ این است که در آتشِ روز
ظلمتِ سردِ شبش مستتر است
مثلِ این است که از اولِ شب
غمِ فردا پسِ دَر منتظر است.
خانه ویران! که در او، حسرتِ مرگ
اشک می‌ریزد بر هیکلِ زیست!
خانه ویران! که در او، هرچه که هست
رنجِ دیروز و غمِ فردایی‌ست!
27 آذر 1328 در مجله‌ی علمی
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

حريقِ قلعه‌يی خاموش ...

برای مادرم
زنی شب تا سحر گریید خاموش.
زنی شب تا سحر نالید، تا من
سحرگاهی بر آرم دست و گردم
چراغی خُرد و آویزم به برزن.
زنی شب تا سحر نالید و ــ افسوس! ــ
مرا آن ناله‌ی خامُش نیفروخت:
حریقِ قلعه‌ی خاموشِ مردم
شبم دامن گرفت و صبحدم سوخت.
حریقِ قلعه‌ی خاموش و مدفون
به خاکستر فرو دهلیز و درگاه
حریقِ قلعه‌ی خاموش ــ آری ــ
نه شب گرییدنِ زن تا سحرگاه.
19 اسفند 1336
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

کلید

رفتم فرو به فکر و فتاد از کفم سبوجوشید در دلم هوسی نغز: «ــ ای خدا!«یارم شود به صورت، آیینه‌یی که من«رخساره‌ی رفیقان بشناسم اندر او!» بردم سخن به چله‌نشینانِ کوهِ دور.گفتند تا بیفکنم ــ از نیَّتی که هست ــدر هشت چاهِ خشکِ سیا، هفت ریگِ سُرخ،یا زیرِ هشت قلعه کُشَم هفت مارِ کور! بازآمدم ز راه، پریشان و دل‌شکاررنجیده‌پای و خسته‌تن و زردروی و سرد،در سر هزار فکرِ غم و راهِ چاره هیچمأیوس پایِ قلعه‌یی افتادم اشکبار.آمد ز قلعه بیرون پیری سپیدمویپرسید حال و گفتم. در من نهاد چشمگفت: «ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛ «با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!» ۱۳۳۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

اتفاق

مردی ز بادِ حادثه بنشست
مردی چو برقِ حادثه برخاست
آن، ننگ را گُزید و سپر ساخت
وین، نام را، بدونِ سپر خواست.
ابری رسید پیچان‌پیچان
چون خِنگِ یالش آتش، بردشت.
برقی جهید و موکبِ باران
از دشتِ تشنه، تازان بگذشت.
آن پوک‌تپه، نالان‌نالان
لرزید و پاگشاد و فروریخت
و آن شوخ‌بوته، پُرتپش از شوق،
پیچید و با بهار درآمیخت.
پرچینِ یاوه‌مانده شکوفید
و آن طبلِ پُرغریو فروکاست.
مردی ز بادِ حادثه بنشست
مردی چو برقِ حادثه برخاست
۱۳۳۸
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

برف

برفِ نو، برفِ نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام.
پاکی آوردی ــ ای امیدِ سپید! ــ
همه آلودگی‌ست این ایام.
راهِ شومی‌ست می‌زند مطرب
تلخ‌واری‌ست می‌چکد در جام
اشک‌واری‌ست می‌کُشد لبخند
ننگ‌واری‌ست می‌تراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقشِ همرنگ می‌زند رسام.
مرغِ شادی به دامگاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!
ره به هموارْجای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام!
تشنه آنجا به خاکِ مرگ نشست
کآتش از آب می‌کند پیغام!
کامِ ما حاصلِ آن زمان آمد
که طمع بر گرفته‌ایم از کام...
خام سوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برفِ تازه، سلام!
1337
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شب‌گیر

برای ادیب خوانساری و سِحرِ صدایش
مرغی از اقصای ظلمت پر گرفت
شب، چرایی گفت و خواب از سر گرفت.
مرغ، وایی کرد، پر بگشود و بست
راهِ شب نشناخت، در ظلمت نشست.
من همان مرغم، به ظلمت باژگون
نغمه‌اش وای، آب‌خوردش جوی خون.
دانه‌اش در دامِ تزویرِ فلک
لانه بر گهواره‌ی جنبانِ شک.
لانه می‌جنبد وز او ارکانِ مرغ،
ژیغ ژیغش می‌خراشد جانِ مرغ.
ای خدا! گر شک نبودی در میان
کی چنین تاریک بود این خاکدان؟
گر نه تن زندانِ تردید آمدی
شب پُراز فانوسِ خورشید آمدی.
من همان مرغم که وای آوازِ او
سوزِ مأیوسان همه از سازِ او
او ز شب در وای و شب دلشاد از اوست
شب، خوش از مرغی که در فریاد از اوست،
گاه بالی می‌زند در قعرِ آن
گاه وایی می‌کشد از سوزِ جان.
خود اگر شب سرخوش از وایش نبود
لاجرم این بند بر پایش نبود.
وای اگر تابد به زندانبانِ ریش
آفتابِ عشقی از محبوسِ خویش!
من همان مرغم، نه افزونم نه کم.
قایقی سرگشته بر دریای غم:
گر امیدم پیش رانَد یک نفس
روحِ دریایم کشانَد بازپس.
گر امیدم وانهد با خویشتن
مدفنِ دریای بی‌پایان و، من!
ور نه خود بازم نهد دریای پیر
گو بیا، امید! و پارویی بگیر!
خود نه از امید رَستم نی ز غم
وین میان خوش دست‌وپایی می‌زنم.
من همان مرغم که پر بگشود و بست
ره ز شب نشناخت، در ظلمت نشست.
نه‌ش غمِ جان است و نه‌ش پروای نام
می‌زند وایی به ظلمت، والسلام.
۱۳۳۸
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

غروبِ «سيارود»

می‌چکد سمفونیِ شب آرامروی دلتنگیِ خاموشِ غروب. مغرب از آتشِ افسرده‌ی روزبی‌صدا می‌سوزد. می‌برد نغمه‌ی دلتنگی را بادِ جنوبتا کند زمزمه بر بامِ هوا.نیست حرفی به لبانش لیکنمانده با خامُشی‌اش مطلب‌ها. می‌پرد موج‌زنان بازمی‌آید به فرودهمچون آن سایه‌ی لغزانِ شب‌کور،هی‌هیِ چوپان از دور. می‌خزد مارچون آن جاده‌ی پیچانِ چون مار.در سراشیبیِ غوغاگرِ رود. □ بی‌که از خیمه‌ی رازش به‌درآیدوه که می‌خواند جنگل چه به‌شور! ۱۳۳۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

در دوردست...

در دوردست، آتشی اما نه دودناکدر ساحلِ شکفته‌ی دریای سردِ شبپُرشعله می‌فروزد. آیا چه اتفاق؟کاخی‌ست سربلند که می‌سوزد؟یا خرمنی ــ که مانده ز کینهدر آتشِ نفاق ــ؟ □ هیچ اتفاق نیست! در دوردست، آتشی اما نه دودناکدر ساحلِ شکفته‌ی شب شعله می‌زند؛وین‌جا، کنارِ ما، شبِ هول استدر کامِ خویش گرموز قصه باخبر.او را لجاجتی‌ست که، با هرچه پیشِ دست،روی سیاه راسازد سیاه‌تر. □ آری! در این کنارهیچ اتفاق نیست: در دوردست آتشی اما نه دودناک،وین‌جای دودی از اثرِ یک چراغ نیست! ۱۳۳۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بر سنگ‌فرش

یارانِ ناشناخته‌امچون اخترانِ سوختهچندان به خاکِ تیره فروریختند سرد که گفتیدیگر زمین همیشه شبی بی‌ستاره ماند. □آنگاه من که بودمجغدِ سکوتِ لانه‌ی تاریکِ دردِ خویش،چنگِ زهم‌گسیخته‌زه رایک سو نهادمفانوس برگرفته به معبر درآمدمگشتم میانِ کوچه‌ی مردماین بانگ با لب‌ام شررافشان: «ــ آهای! از پُشتِ شیشه‌ها به خیابان نظر کنید! خون را به سنگفرش ببینید!... این خونِ صبحگاه است گویی به سنگفرش کاین‌گونه می‌تپد دلِ خورشید در قطره‌های آن...» □ بادی شتابناک گذر کردبر خفتگانِ خاک،افکند آشیانه‌ی متروکِ زاغ رااز شاخه‌ی برهنه‌ی انجیرِ پیرِ باغ... «ــ خورشید زنده است! در این شبِ سیا [که سیاهیِ روسیا تا قندرونِ کینه بخاید از پای تا به سر همه جانش شده دهن،] آهنگِ پُرصلابتِ تپشِ قلبِ خورشید را من روشن‌تر پُرخشم‌تر پُرضربه‌تر شنیده‌ام از پیش... از پُشتِ شیشه‌ها به خیابان نظر کنید! از پُشتِ شیشه‌ها به خیابان نظر کنید! از پُشتِ شیشه‌ها به خیابان نظر کنید! از پُشتِ شیشه‌ها... □ نوبرگ‌های خورشیدبر پیچکِ کنارِ درِ باغِ کهنه رُست. فانوس‌های شوخِ ستارهآویخت بر رواقِ گذرگاهِ آفتاب... □ من بازگشتم از راه،جانم همه امیدقلبم همه تپش. چنگِ ز هم گسیخته زه را زه بستمپای دریچه بنشستموز نغمه‌یی که خواندم پُرشورجامِ لبانِ سردِ شهیدانِ کوچه رابا نوشخندِ فتح شکستم: «ــ آهای! این خونِ صبحگاه است گویی به سنگفرش کاین گونه می‌تپد دلِ خورشید در قطره‌های آن... از پُشتِ شیشه‌ها به خیابان نظر کنید خون را به سنگفرش ببینید! خون را به سنگفرش ببینید! خون را به سنگفرش...» ۱۳۳۶زندانِ موقتِ شهربانی© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

کیفر

در این‌جا چار زندان استبه هر زندان دوچندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر... از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تبِ تاریکِ بهتانی به ضربِ دشنه‌یی کشته است.از این مردان، یکی، در ظهرِ تابستانِ سوزان، نانِ فرزندانِ خود را، بر سرِ برزن،به خونِ نان‌فروشِ سختِ دندان‌گرد آغشته‌ست. از اینان، چند کس در خلوتِ یک روزِ باران‌ریز بر راهِ رباخواری نشسته‌اندکسانی در سکوتِ کوچه از دیوارِ کوتاهی به روی بام جَسته‌اندکسانی نیم‌شب، در گورهای تازه، دندانِ طلای مردگان را می‌شکسته‌اند. من اما هیچ‌کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته‌اممن اما راه بر مردِ رباخواری نبسته‌اممن اما نیمه‌های شب ز بامی بر سرِ بامی نجسته‌ام. □ در این‌جا چار زندان استبه هر زندان دوچندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر... در این زنجیریان هستند مردانی که مُردارِ زنان را دوست می‌دارند.در این زنجیریان هستند مردانی که در رؤیایِشان هر شب زنی در وحشتِ مرگ از جگر برمی‌کشد فریاد. من اما، در زنان چیزی نمی‌یابم ــ گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش ــمن اما، در دلِ کهسارِ رؤیاهای خود،جز انعکاسِ سردِ آهنگِ صبورِ این علف‌های بیابانی که می‌رویند و می‌پوسند و می‌خشکند و می‌ریزند،با چیزی ندارم گوش.مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی، هم‌چو یادی دور و لغزان، می‌گذشتم از ترازِ خاکِ سردِ پست... جُرم این است!جُرم این است! ۱۳۳۶زندانِ موقت© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ماهی

من فکر می‌کنمهرگز نبوده قلبِ من اینگونه گرم و سُرخ: احساس می‌کنمدر بدترین دقایقِ این شامِ مرگ‌زایچندین هزار چشمه‌ی خورشید در دلممی‌جوشد از یقین؛احساس می‌کنمدر هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زارِ یأسچندین هزار جنگلِ شاداب ناگهانمی‌روید از زمین. □ آه ای یقینِ گم‌شده، ای ماهیِ گریزدر برکه‌های آینه لغزیده توبه‌تو!من آبگیرِ صافی‌ام، اینک! به سِحرِ عشق؛از برکه‌های آینه راهی به من بجو! □ من فکر می‌کنمهرگز نبوده دستِ من این سان بزرگ و شاد: احساس می‌کنمدر چشمِ من به آبشرِ اشکِ سُرخ‌گونخورشیدِ بی‌غروبِ سرودی کشد نفس؛ احساس می‌کنمدر هر رگم به هر تپشِ قلبِ من کنونبیدارباشِ قافله‌یی می‌زند جرس. □ آمد شبی برهنه‌ام از در چو روحِ آبدر سینه‌اش دو ماهی و در دستش آینهگیسویِ خیسِ او خزه‌بو، چون خزه به‌هم. من بانگ برکشیدم از آستانِ یأس:«ــ آه ای یقینِ یافته، بازت نمی‌نهم!» ۱۳۳۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

کاج

به ابوالفضل نجفیهمچو بوتیمارِ مجروحی ــ نشسته بر لبِ دریاچه‌ی شب ــ می‌خورَد اندوه شامگاه اندیشناک و خسته و مغموم. کاج‌های پیر تاریکند و در اندیشه‌ی تاریک.من غمین و خسته و اندیشناکم چون غروبِ شوم. من چنان چون کاج‌های پیر تاریکم که پنداریدیرگاهی هست تا خورشید بر جانم نتابیده‌ست. می‌کشم بی‌نقشه در غم‌خانه‌ی خود پایمی‌کشم بی‌وقفه بر پیشانیِ خود دست... □ «ــ ای پیمبرهای سرگردانِ نیکی! ای پیمبرهای بی‌تکفیرِ بی‌زنجیرِ بی‌شمشیر! در گذرگاهی چنین از عافیت مهجور،بی‌کتابی اندر آن از دوزخی سوزان حکایت‌های رعب‌انگیز،پرچمِ محزونِتان را سختدور می‌بینم که باد افتاده باشد روزی اندر سینه‌ی مغرور! زهرِ رنج از ناتوانی‌های معصومانه‌تان در دل،هم‌چو بوتیماربر لبِ دریاچه‌ی شب می‌خورم اندوه.آنچنان چون کاجِ پیری پُرغبارم من، که گویی دیرگاهی رفته کز ابرینم‌نمی باران نباریده‌ست. می‌کشم بی‌نقشه در غم‌خانه‌ی خود پای...می‌کشم بی‌وقفه بر پیشانیِ خود دست... ۱۳۳۶زندانِ موقت© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

پُل ِ الله‌وردی‌خان

به فروز و یحیی هدیو به یادِ عزیزی که چه تلخ پایمردی کردبادها، ابرِ عبیرآمیز راابر، باران‌های حاصلخیز را... اژدهایی خفته را مانَد به روی رودِ پیچان پُل:پای‌ها در آب و سر بر ساحلی هشتههشته دُم بر ساحلِ دیگر ــنه‌ش به سر اندیشه‌یی از خشکسالی‌هاستنه‌ش به دل اندیشه از طغیاننه‌ش سروری با نسیمی خُردنه‌ش غروری با تبِ توفاننه‌ش امیدی می‌پزد در سرنه‌ش ملالی می‌خلد در جان؛ بندبندِ استخوانش داستان از بی‌خیالی‌هاست... □ بادها، ابرِ عبیرآمیز راابر، باران‌هایِ حاصلخیز را... معبرِ خورشید و باران بی‌خیالی هیچ‌اش از باران و از خورشید بر جای ایستاده پُل! معبرِ بسیار موکب‌های پُرفانوس و پُرجنجالِ شادی‌های عالم‌گیرمعبرِ بسیار موکب‌های اندُهگینِ نالش‌ریزِ سر در زیر؛خشت خشتِ هیکلش از نامداری‌های بی‌نامان فروپوشیده بر جای ایستاده پُل! □ بادها، ابرِ عبیرآمیز راابر، باران‌های حاصلخیز را... گاوِ مجروحی به زیرِ بارروستایی‌مردی از دنبالتنگ‌نای گُرده‌ی پُل را به سوی ساحلِ خاموش می‌پیماید اندر مه که گویی در اجاقِ دودناکِ شام می‌سوزد. هم در این هنگاماز فرازِ جان‌پناهِ بی‌خیالِ سرد مردی در خیال آرام بر غوغای رودِ تندِ پیچان چشم می‌دوزد. ۱۳۳۷اصفهان - فروردس© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

به اسماعیل صارمیای خداوند! از درونِ شبگوش با زنگِ غریوی وحشت‌انگیزم گر نشینم منکسر بر جایور ز جا چون باد برخیزم،ای خداوند! از درونِ شبگوش با زنگِ غریوی وحشت‌انگیزم. □ می‌کِشم هر ناله‌ی این شامِ خونین رادر ترازوی غریواندیش،می‌چشم هر صوتِ بی‌هنگامِ مسکین رادر مذاقِ نعره‌جوی خویش. □ گوش با زنگِ غریوی وحشت‌انگیزمای خداوند! از درونِ شب. گر ندارم جنبشی با جایور ندارم قصه‌یی با لب،گوش با زنگِ غریوی وحشت‌انگیزمای خداوند! از درونِ شب. فروردین ۱۳۳۷© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

طرح

برای پروین دولت‌آبادی شب با گلوی خونین خوانده‌ست دیرگاه. دریا نشسته سرد.یک شاخه در سیاهیِ جنگل به سوی نورفریاد می‌کشد. ۱۳۳۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

فقر

از رنجی خسته‌ام که از آنِ من نیستبر خاکی نشسته‌ام که از آنِ من نیست با نامی زیسته‌ام که از آنِ من نیستاز دردی گریسته‌ام که از آنِ من نیست از لذتی جان‌گرفته‌ام که از آنِ من نیستبه مرگی جان می‌سپارم که از آنِ من نیست. ۱۳۳۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

مرثيه برای مردگانِ ديگر

۱ارابه‌ها ارابه‌هایی از آن سوی جهان آمده است.بی‌غوغای آهن‌هاکه گوش‌های زمانِ ما را انباشته است. ارابه‌هایی از آن سوی زمان آمده‌است. □ گرسنگان از جای برنخاستندچرا که از بارِ ارابه‌ها عطرِ نانِ گرم بر نمی‌خاست؛ برهنگان از جای برنخاستندچرا که از بارِ ارابه‌ها خش‌خشِ جامه‌هایی بر نمی‌خاست زندانیان از جای برنخاستندچرا که محموله‌ی ارابه‌ها نه دار بود نه آزادی مردگان از جای بر نخاستندچرا که امید نمی‌رفت فرشتگانی رانندگانِ ارابه‌ها باشند. ارابه‌هایی از آن سوی جهان آمده است.بی‌غوغای آهن‌هاکه گوش‌های زمانِ ما را انباشته. ارابه‌هایی از آن سوی زمان آمده‌اندبی‌آن‌که امیدی با خود آورده باشند. ۲دو شبح ریشه‌ها در خاکریشه‌ها در آبریشه‌ها در فریاد. □ شب از ارواحِ سکوت سرشار استو دست‌هایی که ارواح را می‌رانندو دست‌هایی که ارواح را به دور به دوردست می‌تارانند. □ ــ دو شبح در ظلمات تا مرزهای خستگی رقصیده‌اند. ــ ما رقصیده‌ایم ما تا مرزهای خستگی رقصیده‌ایم. ــ دو شبح در ظلمات در رقصی جادویی، خستگی‌ها را بازنموده‌اند. ــ ما رقصیده‌ایم ما خستگی‌ها را بازنموده‌ایم. □ شب از ارواحِ سکوت سرشار استریشه‌ها از فریاد ورقص‌ها از خستگی. ۳جزعشق جز عشقی جنون‌آساهر چیزِ این جهانِ شما جنون‌آساست ــ جز عشقِ به زنیکه من دوست می‌دارم. □ چگونه لعنت‌هااز تقدیس‌ها لذت‌انگیزتر آمده است! چگونه مرگشادی‌بخش‌تر از زندگی‌ست! چگونه گرسنگی راگرم‌تر از نانِ شما می‌باید پذیرفت! □ لعنت به شما، که جز عشقِ جنون‌آساهمه چیزِ این جهانِ شما جنون‌آساست! ۴اصرار خسته شکسته و دل‌بسته من هستممن هستممن هستم □ از این فریاد تا آن فریادسکوتی نشسته است. لب‌بسته در دره‌های سکوت سرگردانم. من می‌دانممن می‌دانممن می‌دانم □ جنبشِ شاخه‌یی از جنگلی خبر می‌دهدو رقصِ لرزانِ شمعی ناتواناز سنگینیِ پابرجای هزاران جارِ خاموش، در خاموشی نشسته‌ام خسته‌ام درهم‌شکسته‌ام من دل‌بسته‌ام. ۵از نفرتی لبریز ما نوشتیم و گریستیمما خنده‌کنان به رقص برخاستیمما نعره‌زنان از سرِ جان گذشتیم... کس را پروای ما نبود. در دوردست مردی را به دار آویختند. کسی به تماشا سر برنداشت. □ ما نشستیم و گریستیمما با فریادیاز قالبِ خودبرآمدیم. ۶فریادی و... دیگر هیچ فریادی و دیگر هیچ.چرا که امید آنچنان توانا نیستکه پا بر سرِ یأس بتواند نهاد. □ بر بسترِ سبزه‌ها خفته‌ایمبا یقینِ سنگبر بسترِ سبزه‌ها با عشق پیوند نهاده‌ایمو با امیدی بی‌شکستاز بسترِ سبزه‌هابا عشقی به یقینِ سنگ برخاسته‌ایم اما یأس آنچنان تواناستکه بسترها و سنگ، زمزمه‌یی بیش نیست. فریادیو دیگرهیچ! ۷فریادی ... مرا عظیم‌تر از این آرزویی نمانده استکه به جُستجوی فریادی گم‌شده برخیزم. با یاریِ فانوسی خُردیا بی‌یاریِ آن،در هر جای این زمینیا هر کجای این آسمان. فریادی که نیم‌شبیاز سرِ ندانم چه نیازِ ناشناخته از جانِ من برآمدو به آسمانِ ناپیدا گریخت... □ ای تمامیِ دروازه‌های جهان!مرا به بازیافتنِ فریادِ گم‌شده‌ی خویشمددی کنید! ۲ تیر ۱۳۳۷درمرگِ ایمرناگی© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

به محمود کیانوششب تارشب بیدارشب سرشار است.زیباتر شبی برای مردن. آسمان را بگو از الماسِ ستارگانش خنجری به من دهد. □ شبسراسرِ شب یکسراز حماسه‌ی دریای بهانه‌جو بی‌خواب مانده است. دریای خالیدریای بی‌نوا... □ جنگلِ سالخورده به‌سنگینی نفسی کشید و جنبشی کردو مرغی که از کرانه‌ی ماسه‌پوشیده پَرکشیده‌بودغریوکشانبه تالابِ تیره‌گون درنشست. تالابِ تاریکسبک از خواب برآمدو با لالای بی‌سکونِ دریای بیهوده بازبه خوابی بی‌رؤیافروشد... □ جنگل با ناله و حماسه بیگانه استو زخمِ تبر را با لعابِ سبزِ خزه فرومی‌پوشد. حماسه‌ی دریااز وحشتِ سکون و سکوت است. □ شب تار استشب بیمار استاز غریوِ دریای وحشت‌زده بیدار استشب از سایه‌ها و غریوِ دریا سرشار است زیباتر شبی برای دوست‌داشتن. با چشمانِ تو مرا به الماسِ ستاره‌ها نیازی نیست.با آسمانبگو.۱۳۳۷/۴/۱۷© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

باران

آنگاه بانویِ پُرغرورِ عشقِ خود را دیدمدر آستانه‌ی پُرنیلوفر،که به آسمانِ بارانی می‌اندیشید و آنگاه بانوی پُرغرورِ عشقِ خود را دیدمدر آستانه‌ی پُرنیلوفرِ باران،که پیرهنش دستخوشِ بادی شوخ بود و آنگاه بانوی پُرغرورِ باران رادر آستانه‌ی نیلوفرها،که از سفرِ دشوارِ آسمان بازمی‌آمد.۱۳۳۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

نیم‌شب

پنجه‌ی سردِ باد در اندیشه‌ی گزندی نیستمن اما هراسانم:گویی بانوی سیه‌جامهفاجعه را پیشاپیشبر بامِ خانه می‌گرید. و پنجه‌ی بی‌خیالِ باددر این انبانِ خالیدر جُستجوی چیزی‌ست. ۱۳۳۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

عشقخاطره‌یی‌ست به انتظارِ حدوث و تجدد نشسته،چرا که آنان اکنون هر دو خفته‌اند:در این سویِ بستر مردی وزنی در آن‌سوی. □ تُندبادی بر درگاه وتُندباری بر بام. مردی و زنی خفته. و در انتظارِ تکرار و حدوثعشقیخسته. ۱۳۳۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

زن خفته

کنارِ من چسبیده به من در عظیم‌تر فاصله‌یی از منسینه‌اشبه آرامیاز حباب‌های هواپُر و خالیمی‌شود.چشم‌هایش که دوست می‌دارم ــزیرِ پلکانِ فروکشیده نهفته است. «کجایی؟چیستی؟چه می‌خواهی؟» سینه‌اشبه آرامیاز حباب‌های هواپُر و خالی می‌شود. ۱۳۳۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

لوحِ گور

نه در رفتن حرکت بودنه در ماندن سکونی.شاخه‌ها را از ریشه جدایی نبودو بادِ سخن‌چینبا برگ‌ها رازی چنان نگفتکه بشاید. دوشیزه‌ی عشقِ من مادری بیگانه استو ستاره‌ی پُرشتابدر گذرگاهی مأیوسبر مداری جاودانه می‌گردد. ۱۳۳۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

باران

بر شربِ بی‌پولکِ شبشرابه‌های بی‌دریغِ باران... □ در کنارِ ما بیگانه‌یی نیستدر کنارِ ماآشنایی نیستخانه خاموش است و بر شربِ سیاهِ شبشرابه‌های سیمینِ باران. ۱۳۳۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

تاشک

بُن‌بستِ سربه‌زیر تا ابدیت گسترده استدیوارِ سنگاز دسترسِ لمس به دور است.در میدانی که در آن خوانچه و تابوت بی‌معارض می‌گذردلبخنده و اشک رامجالِ تأملی نیست. □ خانه‌ها در معبرِ بادِ نااستواراستوارند،درخت، در گذرگاهِ بادِ شوخ وقار می‌فروشد. «ــ درخت، برادرِ من! اینک تبردار از کوره‌راهِ پُرسنگ به زیر می‌آید!» «ــ ای مسافر، همدردِ من! به سرمنزلِ یقین اگر فرود آمده‌ای دیگر تو را تا به سرمنزلِ شک جز پرت‌گاهی ناگزیر در پیش نیست!» □ خانه‌ها در معبرِ بادِ استوارنااستوارند،درخت، در معبرِ بادِ جدیعشوه می‌فروشد... ۱۳۳۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

معاد

منباد ومادرِ هوا خواهم شدو گردشِ زمین را به‌سانِ جنبشِ مولیدر گندابِ تنم احساس خواهم کرد. منخاک ومولِ زمین خواهم شدو هوابه‌سانِ زهدانِ زنی در برم خواهد گرفت. از سردیِ مرده‌وارِ پیکرِ خاکیِ خویشرنجه خواهم شد.از فشارِ شهوتناکِ بازوانِ نسیمیِ خویششکنجه خواهم شد.از دیدارِ خویش عذابِ فراوان خواهم کشیدو سخنانِ همیشه رادر دو گوشِ بی‌رغبتِ خویشمکرر خواهم کرد. ۱۳۳۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بر خاک ِ جدي ايستادم ...

بر خاکِ جدی ایستادمو خاک، به‌سانِ یقینیاستوار بود.به ستاره شک کردمو ستاره در اشکِ شکِ من درخشید. و آنگاه به خورشید شک کردم که ستارگان راهمچون کنیزکانِ سپیدروییدر حرم‌خانه‌ی پُرجلالش نهان می‌کرد. □ دیوارها زندان را محدود می‌کند،دیوارها زندان را محدودتر نمی‌کند. میانِ دو زنداندرگاهِ خانه‌ی تو آستانه‌ی آزادی‌ست،لیکن در آستانه تو رابه قبولِ یکی از این دواز خود اختیاری نیست. ۱۳۳۶© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

کوچه

به دکتر مجید حائریدهلیزی لاینقطع در میانِ دو دیوار،و خلوتی که به‌سنگینیچون پیری عصاکش از دهلیزِ سکوت می‌گذرد.و آنگاهآفتابو سایه‌یی منکسر،نگران ومنکسر. خانه‌هاخانه‌خانه‌ها.مردمی،و فریادی از فراز:ــ شهرِ شطرنجی! شهرِ شطرنجی! □ دو دیوارو دهلیزِ سکوت.و آنگاه سایه‌یی که از زوالِ آفتاب دَم می‌زند. مردمی،و فریادی از اعماقــ مُهره نیستیم! ما مُهره نیستیم! ۱۳۳۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

دادخواست

از همه سو،از چار جانب،از آن سو که به‌ظاهر مهِ صبحگاه را مانَد سبک‌خیز و دَم‌دَمیو حتا از آن سویِ دیگر که هیچ نیستنه له‌لهِ تشنه‌کامیِ صحرانه درخت و نه پرده‌ی وهمی از لعنتِ خدایان، ــاز چار جانبراهِ گریز بربسته است.درازای زمان رابا پاره‌ی زنجیرِ خویش می‌سنجمو ثقلِ آفتاب رابا گوی سیاهِ پای‌بند در دو کفه می‌نهمو عمردر این تنگنایِ بی‌حاصلچه کاهل می‌گذرد! □ قاضیِ تقدیربا من ستمی کرده است.به داوریمیانِ ما را که خواهد گرفت؟ من همه‌ی خدایان را لعنت کرده‌امهمچنان که مراخدایان.و در زندانی که از آن امیدِ گریز نیستبداندیشانه بی‌گناه بوده‌ام! ۱۳۳۶© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

در بسته...

دیرگاهی‌ست که دستی بداندیشدروازه‌ی کوتاهِ خانه‌ی ما را نکوفته است. در آیینه و مهتاب و بستر می‌نگریمدر دست‌های یکدیگر می‌نگریمو دروازهترانه‌ی آرامش‌انگیزش را در سکوتی ممتد مکرر می‌کند. بدین‌گونهزمزمه‌یی ملال‌آور را به سرودی دیگرگونه مبدل یافته‌ایم بدین‌گونهدر سرزمینِ بیگانه‌یی که در آنهر نگاه و هر لبخند زندانی بود،لبخند و نگاهی آشنا یافته‌ایم بدین‌گونهبر خاکِ پوسیده‌یی که ابرِ پَست بر آن باریده استپایگاهی پابرجا یافته‌ایم... □ آسمانبالای خانهبادها را تکرار می‌کندباغچه از بهاری دیگر آبستن استو زنبورِ کوچک گُلِ هر ساله رادر موسمی که باید دیدار می‌کند. حیاطِ خانه از عطری هذیانی سرمست استخرگوشی در علفِ تازه می‌چرد.و بر سرِ سنگ، حربایی هوشیار در قلم‌روِ آفتابِ نیم‌جوش نفس می‌زند. ابرها و همهمه‌ی دوردستِ شهرآسمانِ بازیافته را تکرار می‌کندهمچنان که گنجشک‌ها و باد و زمزمه‌ی پُرنیازِ رُستنکه گیاهِ پُرشیرِ بیابانی را در انتظارِ تابستانی که در راه استدر خوابگاهِ ریشه‌ی سیرابش بیدار می‌کند. من در تو نگاه می‌کنم در تو نفس می‌کشمو زندگیمرا تکرار می‌کندبه‌سانِ بهارکه آسمان را و علف را.و پاکیِ آسماندر رگِ من ادامه می‌یابد. □ دیرگاهی‌ست که دستی بداندیشدروازه‌ی کوتاهِ خانه‌ی ما را نکوفته است... با آنان بگو که با ما نیازِ شنیدنِشان نیست.با آنان بگو که با تو مرا پروای دوزخِ دیدارِ ایشان نیستتا پرنده‌ی سنگین‌بالِ جادویی را که نغمه‌پردازِ شبانگاه و بامدادِ ایشان استبر شاخسارِ تازه‌روی خانه‌ی ما مگذاری. در آیینه و مهتاب و بستر بنگریمدر دست‌های یک‌دیگر بنگریم،تا دَر، ترانه‌ی آرامش‌انگیزش رادر سرودی جاویدانمکرر کند. تا نگاهِ ما نه در سکوتی پُردرد، نه در فریادی ممتدکه در بهاری پُرجویبار و پُرآفتاببه ابدیت پیوندد... فروردین ۱۳۳۶© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

از شهر سرد...

صحرا آماده‌ی روشن شدن بودو شب از سماجت و اصرار دست می‌کشید. من خود گُرده‌های دشت را بر ارابه‌یی توفانی درنوردیدم:این نگاهِ سیاهِ آزمندِ آنان بود تنهاکه از روشناییِ صحرا جلو گرفت.و در آن هنگام که خورشیدعبوس و شکسته‌دل از دشت می‌گذشتآسمانِ ناگزیر رابه ظلمتِ جاودانه نفرین کرد. بادی خشمناک دو لنگه‌ی در را بر هم کوفتو زنی در انتظارِ شویِ خویش، هراسان از جا برخاست.چراغ از نفسِ بویناکِ باد فرومُردو زن شربِ سیاهی بر گیسوانِ پریشِ خویش افکند.ما دیگر به جانبِ شهرِ تاریک بازنمی‌گردیمو من همه‌ی جهان را در پیراهنِ روشنِ تو خلاصه می‌کنم. □ سپیده‌دمان را دیدمکه بر گُرده‌ی اسبی سرکش بر دروازه‌ی افق به انتظار ایستاده بودو آنگاه سپیده‌دمان را دیدم که نالان و نفس‌گرفته، از مردمی کهدیگر هوای سخن گفتن به سر نداشتند دیاری ناآشنا را راه می‌پرسید.و در آن هنگام با خشمی پُرخروش به جانبِ شهرِ آشنا نگریستو سرزمینِ آنان را به پستی و تاریکیِ جاودانه دشنام گفت. پدران از گورستان بازگشتندو زنان، گرسنه بر بوریاها خفته بودند.کبوتری از بُرجِ کهنه به آسمانِ ناپیدا پرکشیدو مردی جنازه‌ی کودکی مرده‌زاد را بر درگاهِ تاریک نهاد. ما دیگر به جانبِ شهرِ سرد بازنمی‌گردیمو من همه‌ی جهان را در پیراهنِ گرمِ تو خلاصه می‌کنم. □ خنده‌ها چون قصیلِ خشکیده خش‌خشِ مرگ‌آور دارند.سربازانِ مست در کوچه‌های بُن‌بست عربده می‌کشندو قحبه‌یی از قعرِ شب با صدای بیمارش آوازی ماتمی می‌خواند.علف‌های تلخ در مزارعِ گندیده خواهد رُستو باران‌های زهر به کاریزهای ویران خواهد ریخت،مرا لحظه‌یی تنها مگذارمرا از زرهِ نوازشت رویین‌تن کن.من به ظلمت گردن نمی‌نهمجهان را همه در پیراهنِ کوچکِ روشنت خلاصه کرده‌امو دیگر به جانبِ آنانباز نمی‌گردم. ۱۳۳۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

با همسفر

سرکش و سرسبز و پیچنده گیاهیدیوارِ کهنه‌ی باغ را فروپوشیده است. از این سو دیوار دیگر به جز جرزی از بهار نیست،که جراحاتِ آجرها را مرهم سبزِ برگ شفا بخشیده است. و از آن سوی دیگر گیاهِ پیچندهچون خیزابی لب‌پرزنان سایبانی بر پی‌گاهِ دیوار افکنده است!رطوبتِ ویران‌کننده، از تبِ پُرحرارتِ رویشِ گیاه، جرزها را رها می‌کندو دیوار، در حرارتی کیف‌ناک بر بنیادِ خویش استوارتر می‌گرددو عابری رنجور در سایه‌فرشِ آن سوی باغاز خستگیِ راهِ بی‌منظر و بی‌گیاهمی‌آساید...به همه آن کسان که به عشقی تن در نمی‌دهند چرا که ایمانِ خود را از دست داده‌اند!ــ:در تنِ من گیاهی خزنده هستکه مرا فتح می‌کندو من اکنون جز تصویری از او نیستم! من جزیی از تواَم ای طبیعتِ بی‌دریغی که دیگر نه زمان و نه مرگ، هیچ یک عطشِ مرا از سرچشمه‌ی وجود و خیالت بی‌نیاز نمی‌کند! □ من چینه‌ام من پیچکم من آمیزه‌ی چینه و پیچکمتو چینه‌ای تو پیچک‌ای تو آمیزه‌ی مادر و کودکی. ای دستانِ بی‌غبارِ پُرپرهیزی که مرا به هنگامِ نوازش‌های مادرانه از جفتِ آگاهی به وجودِ دشمنان و سیاه‌دلان غرقه‌ی اندوه می‌کنید! مرا به ایمانِ دورانِ جنینیِ خویش بازگردانید تا دیگرباره با کلماتی که کنون جز از فریب و بدی سخن نمی‌گوید، سرودِ نیکی و راستی بشنوم. ای همسفر که رازِ قدرت‌های بی‌کرانِ تو بر من پوشیده است! ــ مرا به شهرِ سپیده‌دم، به واحه‌ی پاکی و راستی بازگردان! مرا به دورانِ ناآگاهیِ خویش بازگردان تا علف‌ها به جانبِ من برویندتا من به‌سانِ کندو با نیشِ شیرینِ هزاران زنبورِ خُرد از عسلِ مقدس آکنده شوم،تا چون زنی نوباربا وحشتی کیف‌ناکنخستین جنبش‌های جنین را به انتظارِ هیجان‌انگیزِ تولدِ نوزادی دلبند مبدل کنم که من او را بازیافتگی خواهم نامید. هم‌بسترِ ظلمانی‌ترین شب‌های از دست‌دادگی! ــ من او را یازیافتگی نام خواهم نهاد. ۱۳۳۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

باغ آینه

چراغی به دستم چراغی در برابرم.من به جنگِ سیاهی می‌روم. گهواره‌های خستگی از کشاکشِ رفت‌وآمدها بازایستاده‌اند،و خورشیدی از اعماقکهکشان‌های خاکستر شده را روشن می‌کند. □ فریادهای عاصیِ آذرخش ــهنگامی که تگرگ در بطنِ بی‌قرارِ ابر نطفه می‌بندد.و دردِ خاموش‌وارِ تاک ــهنگامی که غوره‌ی خُرد در انتهای شاخسارِ طولانیِ پیچ‌پیچ جوانه می‌زند.فریادِ من همه گریزِ از درد بودچرا که من در وحشت‌انگیزترینِ شب‌ها آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب می‌کرده‌ام □ تو از خورشیدها آمده‌ای از سپیده‌دم‌ها آمده‌ایتو از آینه‌ها و ابریشم‌ها آمده‌ای. □ در خلئی که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتمادِ تو را به دعایی نومیدوار طلب کرده بودم. جریانی جدیدر فاصله‌ی دو مرگدر تهیِ میانِ دو تنهایی ــ[نگاه و اعتمادِ تو بدین‌گونه است!] □ شادیِ تو بی‌رحم است و بزرگوارنفس‌ات در دست‌های خالیِ من ترانه و سبزی‌ست منبرمی‌خیزم! چراغی در دست، چراغی در دلم.زنگارِ روحم را صیقل می‌زنم.آینه‌یی برابرِ آینه‌ات می‌گذارمتا با تو ابدیتی بسازم. ۱۳۳۶© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

مرثیه

نیمروز...نیمروز... بی‌آن‌که آفتاب را در نصف‌النهارِ خوف‌انگیزش بازببینیم،در پسِ ابرهای کج، نقاب‌های گول و پرده‌های هزاران‌ریشگیِ باران آیازمان از نیم‌وزِ موعود گذشته استو شبِ جاودانه دیگر، چندان دور نیست؟و ستارگان، در انتظارِ فرمانِ آخرین به سردی می‌گرایندتا شبِ جاودانه را غروری به کمال بخشایند؟ □ نیشخندها لبانِ تازه‌تری می‌جویندو چندان‌که از جُستجوی بی‌حاصل بازمی‌مانندبه لبانِ ما بازمی‌آیند. □ از راه‌های پُرغبار، مسافرانِ خسته فرامی‌رسند... «ــ شست‌وشوی پاهای آبلگونِ شما را آبِ عطرآلوده فراهم کرده‌ایم ای مردانِ خسته به خانه‌های ما فرود آیید!» «ــ در بستری حقیر، امیدی به جهان آمده است. ای باکرگانِ اورشلیم! راهِ بیت‌اللحم کجاست؟» و زائرانِ خسته، سرودگویان از دروازه‌ی بیت‌اللحم می‌گذرند و در جُل‌جُتای چشم‌به‌راه، جوانه‌ای کاج، در انتظارِ آن‌که به هیأتِ صلیبی درآید، در خاموشیِ شتاب آلوده‌ی خویش، به جانبِ آسمانِ تهی قد می‌کشد. □ نیمروز...نیمروز... «ــ در پسِ ابر و نقاب و پرده، آیا زمان از نیمروز گذشته است؟ و شبِ جاودانه آیا دیگر چندان دور نیست؟» و زمینی که به سردی می‌گراید، دیگر سخنی ندارد.آنجا که جنگ‌آورانِ کهن گریستندگریه پاسخی به خاموشیِ ابدی بود. □ عیسا بر صلیبی بیهوده مرده است.حنجره‌های تهی، سرودی دیگرگونه می‌خوانند، گویی خداوندِ بیمار درگذشته است.هان! عزای جاودانه آیا از چه هنگام آغاز گشته است؟ □ رگبارهای اشک، شوره‌زارِ ابدی را باور نمی‌کند.رگبارِ اشک، شوره‌زارِ ابدی را بارور نمی‌کندرگبارهای اشک، بی‌حاصل استو کاجِ سرفرازِ صلیب چنان پُربار استکه مریمِ سوگوارعیسای مصلوبش را بازنمی‌شناسد. در انتهای آسمانِ خالی، دیواری عظیم فروریخته استو فریادِ سرگردانِ تودیگر به سوی تو بازنخواهد گشت... ۱۳۳۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

نبوغ

برای میهنِ بی‌آب و خاک خلقِ پروسبه خون کشیده شدندز خشم ناپلئون،و ماند بر سرِ هر راه‌کوره‌ی غمناکگوری چند بر خاکبی‌سنگ و بی‌کتیبه و بی‌نام و بی‌نشاناز موکبِ قشونِ بوناپارتبر معبرِ پروس... آنگه فردریکِ وطن‌دوستآراست چون عروسدر جامه‌ی زفاف زنش را،تا بازپس ستاند از این رهگذر مگر وطنش را [وین زوجه راست خواهی در روزگار خویشزیباترینِ محصنگان بود در اروپ!] □ هنگامِ شب ــ که رقصِ غم آغاز می‌نهادمهتاب در سکوتشبر لاشه‌های بی‌کفنِ مردمِ پروس ــخاموش شد به حجله‌ی سلطان فردریکشمعی و شهوتی. و آن دَم که آفتاب درخشیدبر گورهای گم‌شده‌ی راه و نیمراه[یعنی به گورها که نشانی به جای مانداز موکبِ قشونِ بوناپارتدر رزمِ ماگده‌بورگ]ــخاک پروس را شَهِ فاتحِ گشاده‌دستبخشید همچو پیرهنی کهنه‌مرده‌ریگبه سلطان فردریک،زیرا که مامِ میهنِ خلقِ پروس بودسر خیلِ خوشگلانِ اروپای عصرِ خویش! □ بله...آن‌وقت شاهِ فاتحِ بخشنده بازگشتاز کشور پروس، که سیراب کرده بودخاکِ آن را از خونِ شورِ زُبده‌سوارانش،کامِ خود رااز طعمِ دبشِ بوسه‌ی بانوی او، لوئیز. و از کنارِ آن همه برخاک‌ماندگانبگذشت شاد و مستبگذشت سرفراز بوناپارت. می‌رفت و یک ستاره‌ی تابنده‌ی بزرگبر هیأتِ رسالت و با کُنیه‌ی نبوغمی‌تافت بر سرشپُرشعله، پُرفروغ. ۱۳۳۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شعارِ ناپلئونِ کبير

شعارِ ناپلئونِ کبیردر جنگ‌های بزرگِ میهنی برادرزنانِ افتخاری!آینده از آنِ هم‌شیرگانِ شماست! ۱۳۳۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

قصه‌ی دخترای ننه دریا

یکی بود یکی نبود.جز خدا هیچی نبودزیرِ این تاقِ کبود،نه ستاره نه سرود. عموصحرا، تُپُلیبا دو تا لُپِ گُلیپا و دستش کوچولوریش و روحش دوقلوچپقش خالی و سرددلکش دریای درد،دَرِ باغو بسّه بوددَمِ باغ نشسّه بود: «ــ عموصحرا! پسرات کو؟»«ــ لبِ دریان پسرام. دخترای ننه‌دریا رو خاطرخوان پسرام. طفلیا، تنگِ غلاغ‌پر، پاکِشون خسته و مرده، میان از سرِ مزرعه‌شون. تنِشون خسّه‌ی کار دلِشون مُرده‌ی زار دسّاشون پینه‌تَرَک لباساشون نمدک پاهاشون لُخت و پتی کج‌کلاشون نمدی، می‌شینن با دلِ تنگ لبِ دریا سرِ سنگ. طفلیا شب تا سحر گریه‌کنون خوابو از چشمِ به‌دردوخته‌شون پس می‌رونن توی دریایِ نمور می‌ریزن اشکای شور می‌خونن ــ آخ که چه دل‌دوز و چه دل‌سوز می‌خونن! ــ: «ــ دخترای ننه‌دریا! کومه‌مون سرد و سیاس چشِ امیدِمون اول به خدا، بعد به شماس. کوره‌ها سرد شدن سبزه‌ها زرد شدن خنده‌ها درد شدن. از سرِ تپه، شبا شیهه‌ی اسبای گاری نمیاد، از دلِ بیشه، غروب چهچهِ سار و قناری نمیاد، دیگه از شهرِ سرود تک‌سواری نمیاد. دیگه مهتاب نمیاد کرمِ شب‌تاب نمیاد. برکت از کومه رفت رستم از شانومه رفت: تو هوا وقتی که برق می‌جّه و بارون می‌کنه کمونِ رنگه‌به‌رنگش دیگه بیرون نمیاد، رو زمین وقتی که دیب دنیارو پُرخون می‌کنه سوارِ رخشِ قشنگش دیگه میدون نمیاد. شبا شب نیس دیگه، یخدونِ غمه عنکبوتای سیا شب تو هوا تار می‌تنه. دیگه شب مرواری‌دوزون نمی‌شه آسمون مثلِ قدیم شب‌ها چراغون نمی‌شه. غصه‌ی کوچیکِ سردی مثِ اشک ــ جای هر ستاره سوسو می‌زنه، سرِ هر شاخه‌ی خشک از سحر تا دلِ شب جغده که هوهو می‌زنه. دلا از غصه سیاس آخه پس خونه‌ی خورشید کجاس؟ قفله؟ وازش می‌کنیم! قهره؟ نازش می‌کنیم! می‌کِشیم منتِشو می‌خریم همتِشو! مگه زوره؟ به خدا هیچکی به تاریکیِ شب تن نمی‌ده موشِ کورم که می‌گن دشمنِ نوره، به تیغِ تاریکی گردن نمی‌ده! دخترای ننه‌دریا! رو زمین عشق نموند خیلی وخ پیش باروبندیلِشو بست خونه تکوند دیگه دل مثلِ قدیم عاشق و شیدا نمی‌شه تو کتابم دیگه اونجور چیزا پیدا نمی‌شه. دنیا زندون شده: نه عشق، نه امید، نه شور، برهوتی شده دنیا که تا چِش کار می‌کنه مُرده‌س و گور. نه امیدی ــ چه امیدی؟ به‌خدا حیفِ امید! ــ نه چراغی ــ چه چراغی؟ چیزِ خوبی می‌شه دید؟ ــ نه سلامی ــ چه سلامی؟ همه خون‌تشنه‌ی هم! ــ نه نشاطی ــ چه نشاطی؟ مگه راهش می‌ده غم؟ ــ: داش آکل، مردِ لوتی، ته خندق تو قوتی! توی باغِ بی‌بی‌جون جم‌جمک، بلگِ خزون! دیگه دِه مثلِ قدیم نیس که از آب دُر می‌گرفت باغاش انگار باهارا از شکوفه گُر می‌گرفت: آب به چشمه! حالا رعیت سرِ آب خون می‌کنه واسه چار چیکه‌ی آب، چل‌تا رو بی‌جون می‌کنه. نعشا می‌گندن و می‌پوسن و شالی می‌سوزه پای دار، قاتلِ بیچاره همونجور تو هوا چِش می‌دوزه ــ «چی می‌جوره تو هوا؟ رفته تو فکرِ خدا؟...» ــ «نه برادر! تو نخِ ابره که بارون بزنه شالی از خشکی درآد، پوکِ نشا دون بزنه: اگه بارون بزنه! آخ! اگه بارون بزنه!». دخترای ننه‌دریا! دلِمون سرد و سیاس چِشِ امیدمون اول به خدا بعد به شماس. اَزَتون پوستِ پیازی نمی‌خایم خودِتون بسِمونین، بقچه جاهازی نمی‌خایم. چادرِ یزدی و پاچین نداریم زیرِ پامون حصیره، قالیچه و قارچین نداریم. بذارین برکتِ جادوی شما دِهِ ویرونه رو آباد کنه شبنمِ موی شما جیگرِ تشنه‌مونو شاد کنه شادی از بوی شما مَس شه همینجا بمونه غم، بره گریه‌کنون، خونه‌ی غم جابمونه...» □ پسرای عموصحرا، لبِ دریای کبودزیرِ ابر و مه و دودشبو از رازِ سیا پُر می‌کنن،توی دریای نمورمی‌ریزن اشکای شورکاسه‌ی دریارو پُردُر می‌کنن. دخترای ننه‌دریا، تَهِ آبمی‌شینن مست و خراب. نیمه‌عُریون تنِشونخزه‌ها پیرهنِشونتنِشون هُرمِ سرابخنده‌شون غُل‌غُلِ آبلبِشون تُنگِ نمکوصلِشون خنده‌ی شکدلِشون دریای خون،پای دیفارِ خزهمی‌خونن ضجه‌کنون: «ــ پسرای عموصحرا لبِتون کاسه‌نبات صدتا هجرون واسه یه وصلِ شما خمس و زکات! دریا از اشکِ شما شور شد و رفت بختِمون از دَمِ در دور شد و رفت. رازِ عشقو سرِ صحرا نریزین اشکِتون شوره، تو دریا نریزین! اگه آب شور بشه، دریا به زمین دَس نمی‌ده ننه‌دریام دیگه مارو به شما پس نمی‌ده. دیگه اونوَخ تا قیامت دلِ ما گنجِ غمه اگه تا عمر داریم گریه کنیم، باز کمه. پرده زنبوریِ دریا می‌شه بُرجِ غمِ‌مون عشقِتون دق می‌شه، تا حشر می‌شه هم‌دَمِ‌مون!» □ مگه دیفارِ خزه موش نداره؟مگه موش گوش نداره؟ ــ موشِ دیفار، ننه‌دریا رو خبردار می‌کنه:ننه‌دریا، کج و کوجبددل و لوس و لجوج،جادو در کار می‌کنه. ــتا صداشون نرسهلبِ دریای خزه،از لجِش، غیه‌کشون ابرا رو بیدار می‌کنه: اسبای ابرِ سیاتو هوا شیهه‌کشون،بشکه‌ی خالیِ رعدروی بومِ آسمون.آسمون، غرومب غرومب!طبلِ آتیش، دودودومب!نعره‌ی موجِ بلامی‌ره تا عرشِ خدا؛صخره‌ها از خوشی فریاد می‌زنن.دخترا از دلِ آب داد می‌زنن: «ــ پسرایِ عموصحرا! دلِ ما پیشِ شماس. نکنه فکر کنین حقه زیرِ سرِ ماس: ننه‌دریای حسود کرده این آتش و دود!» □ پسرا، حیف! که جز نعره و دل‌ریسه‌ی بادهیچ صدای دیگه‌ییبه گوشاشون نمیاد! ــغمِشون سنگِ صبورکج‌کلاشون نمدکنگاشون خسته و دوردلِشون غصه‌تَرَک،تو سیاهی، سوت و کورگوش می‌دن به موجِ سردمی‌ریزن اشکای شورتوی دریای نمور... □ جُم جُمَک برقِ بلاطبلِ آتیش تو هوا!خیزخیزک موجِ عبوستا دَمِ عرشِ خدا!نه ستاره نه سرودلبِ دریای حسود،زیرِ این تاقِ کبودجز خدا هیچی نبودجز خدا هیچی نبود! ۱۳۳۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو