پیشنهادات  

احمد شاملو - در آستانه

حکایت

مطرب درآمدبا چکاوکِ سرزنده‌یی بر دسته‌ی سازش.مهمانانِ سرخوشیبه پایکوبی برخاستند.از چشمِ ینگه‌ی مغموم آنگاهیادِ سوزانِ عشقی ممنوع راقطره‌ییبه زیر غلتید. □ عروس رابازوی آز با خود برد.سرخوشانِ خسته پراکندند.مطرب بازگشتبا ساز و آخرین زخمه‌ها در سرش شاباشِ کلان در کلاهش. تالارِ آشوب تهی ماندبا سفره‌ی چیل و کرسی‌ باژگون و سکّوبِ خاموشِ نوازندگانو چکاوکی مُردهبر فرشِ سردِ آجُرش. ۶ فروردینِ ۱۳۶۴© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

هاسمیک

با آیدا،در ستایشِ بانوی «مادر»با خوشه‌های یاس آمده بودیتأییدِ حضورت کس را به شانه بر باری نمی‌نهاد. بلورِ سرانگشتانت که ده هِلالَکِ ماه بوددر معرضِ خورشید از حکایتِ مردی می‌گفتکه صفای مکاشفه بودو هراسِ بیشه‌ی غُربت راهجا به هجا دریافته بود. □ می‌خفتیمی‌آمدیم و می‌دیدیم که جانتترنمِ بی‌گناهی‌ستراست همچون سازی در توفانِ سازهاکه تنها به صدای خویش گوش نمی‌دهد: کلافی سردرخویش گشوده می‌شود،نغمه‌یی هوش‌رُباکه جز در استدراکِ همگان خودی نمی‌نماید. نگاهت نمی‌کردیم، دریغا!به مایه‌یی شیفته بودیم که در پسِ پُشتِ حضورِ مهتابی‌اتحیات را به کنایه درمی‌یافت. کی چنین بربالیده بودی ای هِلالکِ ناخن‌هایت ده‌بار بلورِ حیات!به کدام ساعتِ سعدبربالیده بودی؟ آذرِ ۱۳۶۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ظلماتِ مطلقِ نابینایی

به ایرج کابلیظلماتِ مطلقِ نابینایی.احساسِ مرگ‌زای تنهایی. «ــ چه ساعتی‌ست؟ (از ذهنت می‌گذرد) چه روزی چه ماهی از چه سالِ کدام قرنِ کدام تاریخِ کدام سیاره؟» تک‌سُرفه‌یی ناگاهتنگ از کنارِ تو. آه، احساسِ رهایی‌بخشِ همچراغی! ۱ مهرِ ۱۳۷۰© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

حجمِ قیرینِ نه‌درکجایی...

به واحد اسکندریحجمِ قیرینِ نه‌درکجایی،نادَرکجایی و بی‌درزمانی. و آنگاهاحساسِ سرانگشتانِ نیازِ کسی را جُستندر زمان و مکان به مهربانی: «ــ من هم اینجا هستم!» پچپچه‌یی که غلتاغلت تکرار می‌شودتا دوردست‌های لامکانی. □ کشفِ سحابی‌ مرموزِ هم‌داستانیدر تلنگرِ زودگذرِ شهابی انسانی. ۱ مهرِ ۱۳۷۰© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

درپيچيده به خويش...

به زرین‌تاج و نورالدین سالمیدرپیچیده به خویش جنین‌وارکه پیرامنت انکارِ تو می‌کند،در چنبره‌ی خوفِ سیاهی به زهدان مانندهدر ظلماتی از غلظتِ سُرخِ کینه یا تحقیر. «ــ رها شو تا به معرکه‌ی جدال درآیی حتا به هیأتِ شکل‌نایافته جنینی!» میلادت مبارک ای واحدِ آماریای قربانیِ کاهشِ نوزادْمرگی! ۱ مهرِ ۱۳۷۰© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

طبيعتِ بی‌جان

به میترا اسپهبددسته‌ی کاغذبر میزدر نخستین نگاهِ آفتاب. کتابی مبهم وسیگاری خاکسترشده کنارِ فنجانِ چای از یادرفته. بحثی ممنوعدر ذهن. آذرِ ۱۳۷۱© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

در آستانه

باید اِستاد و فرود آمدبر آستانِ دری که کوبه ندارد،چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشی دربان به انتظارِ توست و اگر بی‌گاهبه درکوفتن‌ات پاسخی نمی‌آید. کوتاه است در،پس آن به که فروتن باشی.آیینه‌یی نیک‌پرداخته توانی بود آنجاتا آراستگی راپیش از درآمدن در خود نظری کنیهرچند که غلغله‌ی آن سوی در زاده‌ی توهمِ توست نه انبوهی‌ِ مهمانان،که آنجا تو را کسی به انتظار نیست.که آنجا جنبش شاید، اما جُنبنده‌یی در کار نیست:نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسانِ کافورینه به کفنه عفریتانِ آتشین‌گاوسر به مشتنه شیطانِ بُهتان‌خورده با کلاهِ بوقیِ منگوله‌دارشنه ملغمه‌ی بی‌قانونِ مطلق‌های مُتنافی. ــتنها تو آنجا موجودیتِ مطلقی،موجودیتِ محض،چرا که در غیابِ خود ادامه می‌یابی و غیابتحضورِ قاطعِ اعجاز است.گذارت از آستانه‌ی ناگزیرفروچکیدن قطره‌ قطرانی‌ست در نامتناهی‌ ظلمات:«ــ دریغا ای‌کاش ای‌کاش قضاوتی قضاوتی قضاوتی درکار درکار درکار می‌بود!» ــشاید اگرت توانِ شنفتن بودپژواکِ آوازِ فروچکیدنِ خود را در تالارِ خاموشِ کهکشان‌های بی‌خورشیدــچون هُرَّستِ آوارِ دریغ می‌شنیدی:«ــ کاشکی کاشکی داوری داوری داوری درکار درکار درکار درکار...»اما داوری آن سوی در نشسته است، بی‌ردای شومِ قاضیان.ذاتش درایت و انصافهیأتش زمان. ــو خاطره‌ات تا جاودانِ جاویدان در گذرگاهِ ادوار داوری خواهد شد. □ بدرود!بدرود! (چنین گوید بامدادِ شاعر:)رقصان می‌گذرم از آستانه‌ی اجبارشادمانه و شاکر. از بیرون به درون آمدم:از منظر به نظّاره به ناظر. ــنه به هیأتِ گیاهی نه به هیأتِ پروانه‌یی نه به هیأتِ سنگی نه به هیأتِ برکه‌یی، ــمن به هیأتِ «ما» زاده شدم به هیأتِ پُرشکوهِ انسانتا در بهارِ گیاه به تماشای رنگین‌کمانِ پروانه بنشینمغرورِ کوه را دریابم و هیبتِ دریا را بشنومتا شریطه‌ی خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خویش معنا دهمکه کارستانی از این‌دستاز توانِ درخت و پرنده و صخره و آبشار بیرون است. انسان زاده شدن تجسّدِ وظیفه بود:توانِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدنتوانِ شنفتنتوانِ دیدن و گفتنتوانِ اندُهگین و شادمان‌شدنتوانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُویدای جانتوانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنیتوانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانتو توانِ غمناکِ تحملِ تنهاییتنهاییتنهاییتنهایی عریان. انساندشواری وظیفه است. □ دستانِ بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان دربرکشمهر نغمه و هر چشمه و هر پرندههر بَدرِ کامل و هر پَگاهِ دیگرهر قلّه و هر درخت و هر انسانِ دیگر را. رخصتِ زیستن را دست‌بسته دهان‌بسته گذشتم دست و دهان بسته گذشتیمو منظرِ جهان را تنها از رخنه‌ی تنگ‌چشمی‌ حصارِ شرارت دیدیم و اکنونآنک دَرِ کوتاهِ بی‌کوبه در برابر وآنک اشارتِ دربانِ منتظر! ــ دالانِ تنگی را که درنوشته‌امبه وداع فراپُشت می‌نگرم: فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بوداما یگانه بود و هیچ کم نداشت. به جان منت پذیرم و حق گزارم!(چنین گفت بامدادِ خسته.) ۲۹ آبانِ ۱۳۷۱© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

خلاصه‌ی احوال

چیزی به جا نماند حتاکه نفرینی بدرقه‌ی راهم کند. با اذانِ بی‌هنگامِ پدر به جهان آمدمدر دستانِ ماماچه‌پلیدککه قضا را وضو ساخته بود. هوا را مصرف کردماقیانوس را مصرف کردمسیاره را مصرف کردمخدا را مصرف کردمو لعنت شدن را، بر جای،چیزی به جای بِنَماندم. ۴ آبانِ ۱۳۷۱© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

آن روز در اين وادی...

به یادِ زنده‌ی جاودان مرتضا کیوانآن روز در این وادی پاتاوه گشادیمکه مرده‌یی اینجا در خاک نهادیم. چراغش به پُفی مُرد وظلمت به جانش درنشست اماچشم‌اندازِ جهان همچنان شناور مانددر روزِ جهان. مُردِ‌گان در شبِ خویش از مشاهده بی‌بهره می‌ماننداما بندِ نافِ پیوندهم از آن‌دستبه جای است. ــیکی واگَرد و به دیروز نگاهی کن:آن سوی فرداها بود که جهان به آینده پا نهاد. ۷ فروردینِ ۱۳۷۲© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

خاطره

شب سراسر زنجيرِ زنجره بود تا سحر،سحرگهبه‌ناگاه با قُشَعْريره‌ی درددر لطمه‌ی جانِ ماجنگل از خواب واگشودمژگانِ حيرانِ برگش راپلکِ آشفته‌ی مرگش را،و نعره‌ی اُزگَلِ ارّه‌ زنجيریسُرخ بر سبزیِ‌ نگرانِ دره فروريخت. □ تا به کسالتِ زردِ تابستان پناه آريمدلشکسته به‌ترکِ کوه گفتيم. ۱۲ شهريورِ ۱۳۷۲© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بر کدام جنازه زار می‌زند...؟

بر کدام جنازه زار می‌زند این ساز؟بر کدام مُرده‌ی پنهان می‌گریداین سازِ بی‌زمان؟در کدام غاربر کدام تاریخ می‌موید این سیم و زِه، این پنجه‌ی نادان؟ بگذار برخیزد مردمِ بی‌لبخند بگذار برخیزد! زاری در باغچه بس تلخ استزاری بر چشمه‌ی صافیزاری بر لقاحِ شکوفه بس تلخ استزاری بر شراعِ بلندِ نسیمزاری بر سپیدارِ سبزبالا بس تلخ است.بر برکه‌ی لاجوردینِ ماهی و باد چه می‌کند این مدیحه‌گوی تباهی؟مطربِ گورخانه به شهر اندر چه می‌کندزیرِ دریچه‌های بی‌گناهی؟ بگذار برخیزد مردمِ بی‌لبخند بگذار برخیزد! ۱۸ شهریورِ ۱۳۷۲© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ما نیز...

به محمدجواد گلبنما نیز روزگاریلحظه‌یی سالی قرنی هزاره‌یی ازاین پیش‌تَرَکهم در این‌جای ایستاده بودیم،بر این سیّاره بر این خاکدر مجالی تنگ ــ هم‌ازاین‌دست ــدر حریرِ ظلمات، در کتانِ آفتابدر ایوانِ گسترده‌ی مهتابدر تارهای باراندر شادَرْوانِ بوراندر حجله‌ی شادیدر حصارِ اندوه تنها با خودتنها با دیگرانیگانه در عشقیگانه در سرودسرشار از حیاتسرشار از مرگ. □ ما نیز گذشته‌ایمچون تو بر این سیاره بر این خاکدر مجالِ تنگِ سالی چندهم از این‌جا که تو ایستاده‌ای اکنونفروتن یا فرومایهخندان یا غمینسبک‌پای یا گران‌بارآزاد یا گرفتار. □ ما نیزروزگاریآری. آریما نیزروزگاری... ۲۲ مهرِ ۱۳۷۲© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

قناری گفت...

به هوشنگ گلشیریقناری گفت: ــ کُره‌ی ماکُره‌ی قفس‌ها با میله‌های زرین و چینه‌دانِ چینی. ماهی‌ سُرخِ سفره‌ی هفت‌سین‌اش به محیطی تعبیر کردکه هر بهار متبلور می‌شود. کرکس گفت: ــ سیاره‌ی منسیاره‌ی بی‌همتایی که در آنمرگ مائده می‌آفریند. کوسه گفت: ــ زمینسفره‌ی برکت‌خیزِ اقیانوس‌ها. انسان سخنی نگفتتنها او بود که جامه به تن داشتو آستینش از اشک تَر بود. ۱۳۷۳© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

نه عادلانه نه زيبا بود...

نه عادلانه نه زیبا بود جهانپیش از آن که ما به صحنه برآییم. به عدلِ دست‌نایافته اندیشیدیمو زیبایی در وجود آمد. ۱۳۷۳© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

آن روی ديگرت...

آن روی دیگرتزشتی‌ هلاکت‌باری‌ستای نیمرخِ حیات‌بخشِ ژانوس! ۱۳۷۳© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

یکی کودک بودن...

به ایسای شاعریکی کودک بودن آه!یکی کودک بودن در لحظه‌ی غرشِ آن توپِ آشتیو گردشِ مبهوتِ سیبِ سُرخبر آیینه. یکی کودک بودندر این روزِ دبستانِ بستهو خِش‌خشِ نخستین برفِ سنگین‌باربر آدمکِ سردِ باغچه. □ در این روزِ بی‌امتیازتنها مگر یکی کودک بودن. ۲۶ فروردینِ ۱۳۷۳© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ترانه

بر این کناره تا کرانه‌ی آمودریاآبی می‌گذشت که دگر نیست:رودی که به روزگارانِ دراز سُرید و از یاد شدرودی که فروخشکید و بر باد شد. بر این امواج تا رودبارانِ سندزورقی می‌گذشت که دگر نیست:زورقی که روزی چند در خاطری نقش بستوانگه به خرسنگی برآمد و درهم شکست. بر این زورق از بندری به شهرْبندریزورق‌بانی پارو می‌کشید که دگر نیست:پاروکشی که هر سفر شوریده دختری‌ش دیده به راه داشتکه به امیدی مبهم نهالِ آرزویی به دل می‌کاشت. بر این رودِ پادرجایامیدی درخشید که دگر نیست:امیدِ سعادتی که پابرجا می‌نمودلیکن در بسترِ خویش به جز خوابی گذرا نبود. تیرِ ۱۳۷۳© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سِفْرِ شُهود

زمین را انعطافی نبودسیاره‌یی آتی بودلُکِّه سنگی بود آونگکه هنوز مدار نمی‌شناخت زمین،و سرگذشتِ سُرخش تنهاالتهابی درک‌ناشده بودفراپیشِ زمان. سنگ‌پاره‌یی بی‌تمیز که در خُشکای خمیره‌اش هنوز«خود» را خبر از «خویشتن» نبود،که هنوز نه بهشتی بودنه ماری و سیبی،نه انجیربُنی که برگش درزِ گندم را شرم آموزداز آن پس که بشکافداز آن پس که سنگ‌پاره واشِکافدو زمین به اُلگوی ما شیار و تخمه شود:سیّاره‌یی به عشوه گریزانبر مدارِ خشک و خیس‌اشنا‌ آگاه از میلاد و بی‌خبر از مرگ. چه به یکدیگر ماننده! شگفتا، چه به یکدیگر ماننده! □ حضوری مشکوک در درون و حضوری مشکوک در برونمرزی مشکوک میانِ برون و درون ــ عشق را چگونه بازشناختی؟ کجا پنهان بود حضورِ چنین آگاهتبر آن توده‌ی بی‌ادراکدر آن رُستاقِ کوتاهنوز؟ خفته‌ی بیدارِ کدام بستر بودیکدام بسترِ ناگشوده؟نوزاده‌ی بالغِ کدام مادر بودیکدام دوشیزه‌ْمادرِ نابِسوده؟ سنگ از تو خاکِ بُستانی شدن چگونه آموخت؟ خاک از تو شیارِ پذیرا شدن چگونه آموخت؟ بذر از شیار امانِ محبت جُستنجهان را مَضیفِ مهربانِ گرسنگی خواستنزنبور و پرنده رابشارتِ شهد و سرود آوردنریشه را در ظلماتبه ضیافتِ آب و آفتاب بردنچشم بر جلوه‌ی هستی گشودن وچشم از حیات بربستن و بازگرسنه گداوار دیده به زندگی گشودنمردن و بازآمدن و دیگرباره بمردن...این همه رااز کجا آموختی؟ □ آن پاره‌سنگِ بی‌نشان بودم من در آن التهابِ نخستینآن پاره‌ْسکونِ خاموش بودم من در آن ملالِ بی‌خویشتنیآن بوده‌ی بی‌مکان بودم منآن باشنده‌ی بی‌زمان. ــ به کدام ذکرم آزاد کردیبه کدام طلسمِ اعظمبه کدام لمسِ سرانگشتِ جادوی؟ از کجا دریافتی درختِ اسفندگانبهاران را با احساسِ سبزِ تو سلام می‌گویدو ببرِ بیشهغرورش را در آیینه‌ی احساسِ تو می‌آراید؟ از کجا دانستی؟ □ هنوز این آن پرسشِ سوزان است،و چراغِ کهکشان رابه پُفی چه دردناک خاموش می‌کند اندوهِ این ندانستن: برگِ بی‌ظرافتِ آن باغِ هرگزتاهنوز عشق را ناشناخته بَرابَرْنهادِ آزرم چگونه کرد؟ (هنوز این آن پرسشِ سوزان است.) ۷ دیِ ۱۳۷۳© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

قفس قفس اين قفس...

قفسقفس این قفس این قفس... پرنده در خوابش از یاد می‌بَرَدمن اما در خواب می‌بینمش،که خود به بیدارینقشی به کمالم از قفس. □ از ما دو کدام؟ ــتو که زندانت تو را زمزمه می‌کندیا منکه غریوِ خود را نیز نمی‌شنوم؟تو که زندانت مرا غریو می‌کشد،یا منکه زمزمه‌ی تو در این بهارانممجالِ باغ و دماغِ سبزه‌زار نمی‌دهد؟ ــ از ما دو کدام؟ □ قفساین زمزمهاین غریواین بهاراناین قفس این قفس این قفس ای امان! ۲۲ فروردینِ ۱۳۷۴© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

جوشان از خشم...

جوشان از خشممسلسل را به زمین کوفتدندان به دندان بَرفشردهکلوخ‌ْپاره‌یی برداشت با دشنامی زشتو با دشنامی زشتبَرابَریان را هدف گرفت. هم‌سنگران خنده‌ها نهان کردند. سهراب گفت: ــ آه! دیدی؟ سرانجام او نیز... ۱۱ اردیبهشتِ ۱۳۷۴© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بوسه

لب را با لبدر این سکوتدر این خاموشی‌ گویاگویاتر از هرآنچه شگفت‌انگیزتر کرامتِ آدمی به شمار استدر رشته‌ی بی‌انتهای معجزتی که اوست... در این اعترافِ خاموش،در این «همان»که توانَد در میان نهادبا لبی لبیبی‌وساطتِ آنچه شنودن را باید... آن احساسِ عمیقِ امان، در این پیرانه‌سرکه هنوز پرواز در تداوم است هم ازآنگونه کز آغاز:رابطه‌یی معجزآیتاز یقینی که در آن آشیان گذشت در پایانِ این بهارانتا گمانی که به خاطری گذرد در آغازِ یکی خزان. ۱۵ خردادِ ۱۳۷۴© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

گدایانِ بیابانی

سربه‌سر سرتاسر در سراسرِ دشتراه به پایان بُرده‌اندگدایانِ بیابانی. پای‌آبله مُرده‌اندبر دو راهه‌ها همه،در تساوی‌ فاصله با تو ــ ای نزدیک‌ترین چای‌خانه‌ی اُتراق! ــاز لَه‌لَهِ سوزانِ بادِ سامتا لاه‌لاهِ بی‌امانِ سوزِ زمستانیگدایانِ بیابانی. ۲۸ مردادِ ۱۳۷۴© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ببر

آن دَلاّدَلِّ حیات که استتارِ مراقبتشدر زخمِ خاکسراسرنفسی فروخورده را مانَد. سایه و زردمرگِ خاموش را مانَد،مرگِ خفته را و قیلوله‌ی خوف را.هر کَشاله‌اش کِیفی بی‌قرار است نهان در اعصابِ گرسنگی،سایه‌ی بهمنیبه خویش اندر چپیده به هیأتِ اعماق. هر سکون‌اش لحظه‌ی مقدرِ چنگالِ نامنتظر،جلگه‌ی برف‌پوش سراسراعلامِ حضورِ پنهانش:به خون درغلتیدنِ خفتگانِ بی‌خبریدر گُرده‌گاهِ تاریخ. □ ای به خوابِ خرگوران فروشدهبه نوازشِ دستانِ شرورِ یکی بدنهاد!ای زنجیرِ خواب گسسته به آوازِ پای رهگذری خوش‌سگال! ۱۷ آذرِ ۱۳۷۵© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

طرح‌های زمستانی

۱چرکمرد‌گیِ‌ پُرجوش و جنجالِ کلاغان وسپیدی‌ِ درازگوی برف... ته‌سُفره‌ی تکانیده به مرزِ کَرتتنها حادثه است. مردِ پُشتِ دریچه‌ی زردتاببه خورجینِ کنارِ در می‌نگرد. جهان اندوه‌گن رها شده با خویش.و در آن سوی نهالستانِ عریانهیچ چیز از واقعه سخنی نمی‌گوید. ۲۱ بهمنِ ۱۳۷۵ ۲ آسمان بی‌گذر از شفق به تاریکی درنشست. دودِ رقیق از در و درزِ بامبوی تپاله می‌پراکَنَد. کنارِ چراغِ کلبهنقلی ناشنیده می‌گوید بوته‌ی زرد و سُرخِ سَربندو در تَویله‌ی تاریکهنوز از گُرده‌ی یابوی خستهبخار بر می‌خیزد. ۳۱ بهمنِ ۱۳۷۵© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

طرحِ بارانی

به جمشید لطفیمنطقِ لطیفِ شادیچیزی به دُمبِ سکوتِ سیاسنگینِ فضا آویختتا لحظه‌ی‌ انفجارِ کبریتِ خفه در صندوقِ افق خاموشی شودو عبورِ فصیحِ موکبِ رگباربیاغازد. برق وناوکِ پُرانکسارِ پولادِ سپید وطبله‌طبله غَلتِ بی‌کوکِ طبلِ رعد بر بسترِ تشنه‌ی خاک. خاک وپای‌کوبانِ فصیحِ نوباوگانِ شادِ باراندر بارانی‌های خیسِ خویش.آنگاهجهان به‌تمامی:زمین و زمان به‌تمامی و آسمان به‌تمامی. و آنگاهسکوتِ مقدسِ خورشیدِ بشسته‌رویبر سجاده‌ی خاک،و درنگِ سنگینِ ساتورِ خونیندر قربانگاهِ بی‌داعیه‌ی فلق.درنگِ سنگینِ ساتورِ خونین ونزولِ لَختالَختِ تاریکیچون خواب،چونان لغزشِ خاکستری‌ خوابی بی‌گاهبر خاک. ۲۸ فروردینِ ۱۳۷۶© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

میلاد

ناگهان عشق آفتاب‌وار نقاب برافکندو بام و در به صوتِ تجلی درآکند،شعشعه‌ی آذرخش‌وار فروکاستو انسانبرخاست. ۵ اردیبهشتِ ۱۳۷۶© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

قصه‌ی مردی که لب نداشت

یه مردی بود حسین‌قلیچشاش سیا لُپاش گُلیغُصه و قرض و تب نداشتاما واسه خنده لب نداشت. ــ خنده‌ی بی‌لب کی دیده؟مهتابِ بی‌شب کی دیده؟لب که نباشه خنده نیسپَر نباشه پرنده نیس. □ شبای درازِ بی‌سحرحسین‌قلی نِشِس پکرتو رختخوابش دمروتا بوقِ سگ اوهو اوهو.تمومِ دنیا جَم شدنهِی راس شدن هِی خم شدنفرمایشا طبق طبقهمگی به دورش وَقّ و وقّبستن به نافش چپ و راسجوشونده‌ی ملاپیناسدَم‌اش دادن جوون و پیرنصیحتای بی‌نظیر: «ــ حسین‌قلی غصه‌خورَک خنده نداری به درک! خنده که شادی نمی‌شه عیشِ دومادی نمی‌شه. خنده‌ی لب پِشکِ خَره خنده‌ی دل تاجِ سره، خنده‌ی لب خاک و گِله خنده‌ی اصلی به دِله...» حیف که وقتی خوابه دلوز هوسی خرابه دل،وقتی که هوای دل پَسهاسیرِ چنگِ هوسه،دلسوزی از قصه جداسهرچی بگی بادِ هواس! □ حسین‌قلی با اشک و آهرف دَمِ باغچه لبِ چاهگُف: «ــ ننه‌چاه، هلاکتم مرده‌ی خُلقِ پاکتم! حسرتِ جونم رُ دیدی لبتو امونت نمیدی؟ لبتو بِدِه خنده کنم یه عیشِ پاینده کنم.» ننه‌چاهه گُف: «ــ حسین‌قلی یاوه نگو، مگه تو خُلی؟ اگه لَبمو بِدَم به تو صبح، چه امونَت چه گرو، واسه‌یی که لب تَر بکنن چی‌چی تو سماور بکنن؟ «ضو» بگیرن «رَت» بگیرن وضو بی‌طاهارت بگیرن؟ ظهر که می‌باس آب بکشن بالای باهارخواب بکشن، یا شب میان آب ببرن سبو رُ به سرداب ببرن، سطلو که بالا کشیدن لبِ چاهو این‌جا ندیدن کجا بذارن که جا باشه لایقِ سطلِ ما باشه؟» دید که نه وال‌ّلا، حق می‌گهگرچه یه خورده لَق می‌گه. □ حسین‌قلی با اشک و آرَف لبِ حوضِ ماهیاگُف: «ــ باباحوضِ تَرتَری به آرزوم راه می‌بری؟ میدی که امانت ببرم راهی به حاجت ببرم لب‌تو روُ مَرد و مردونه با خودم یه ساعت ببرم؟» حوض‌ْبابا غصه‌دار شدغم به دلش هَوار شدگُف: «ــ بَبَه جان، بِگَم چی اگر نَخوام که همچی نشکنه قلبِ نازِت غم نکنه درازِت: حوض که لبش نباشه اوضاش به هم می‌پاشه آبش می‌ره تو پِی‌گا به‌کُل می‌رُمبه از جا.» دید که نه وال‌ّلا، حَقّهفوقش یه خورده لَقّه. □ حسین‌قلی اوهون‌اوهونرَف تو حیاط، به پُشتِ بونگُف: «ــ بیا و ثواب بکن یه خیرِ بی‌حساب بکن: آباد شِه خونِمونت سالم بمونه جونت! با خُلقِ بی‌بائونه‌ت لبِتو بده اَمونت باش یه شیکم بخندم غصه رُ بار ببندم نشاطِ یامُف بکنم کفشِ غمو چَن ساعتی جلوِ پاهاش جُف بکنم.» بون به صدا دراومدبه اشک و آ دراومد: «ــ حسین‌قلی، فدات شَم، وصله‌ی کفشِ پات شَم می‌بینی چی کردی با ما که خجلتیم سراپا؟ اگه لبِ من نباشه جا نُوْدونی م کجا شِه؟ بارون که شُرشُرو شِه تو مُخِ دیفار فرو شِه دیفار که نَم کشینِه یِه‌هُوْ از پا نِشینه، هر بابایی میدونه خونه که رو پاش نمونه کارِ بونشم خرابه پُلش اون ورِ آبه. دیگه چه بونی چه کَشکی؟ آب که نبود چه مَشکی؟» دید که نه والّ‌لا، حق می‌گهفوقش یه خورده لَق می‌گه. □ حسین‌قلی، زار و زبونوِیْلِه‌زَنون گریه‌کنونلبش نبود خنده می‌خواسشادی پاینده می‌خواس. پاشد و به بازارچه دویدسفره و دستارچه خریدمُچ‌پیچ و کولبار و سبدسبوچه و لولِنگ و نمددوید این سرِ بازاردوید اون سرِ بازاراول خدا رُ یاد کردسه تا سِکّه جدا کردآجیلِ کارگشا گرفتاز هم دیگه سَوا گرفتکه حاجتش روا بِشهگِرَه‌ش ایشال‌ّلا وابشهبعد سرِ کیسه واکردسکه‌ها رو جدا کردعرض به حضورِ سرورمچی بخرم چی‌چی نخرم:خرید انواعِ چیزاکیشمیشا و مَویزا، تا نخوری ندانیحلوای تَن‌تَنانی،لواشک و مشغولاتیآجیلای قاتی‌پاتیاَرده و پادرازیپنیرِ لقمه‌ْقاضی، خانُمایی که شومایینآقایونی که شومایین:با هَف عصای شیش‌منیبا هف‌تا کفشِ آهنیتو دشتِ نه آب نه علفراهِشو کشید و رفت و رَفهر جا نگاش کشیده شدهیچ‌چی جز این دیده نشد:خشکه‌کلوخ و خار و خستپه و کوهِ لُخت و بس:قطارِ کوهای کبودمثِ شترای تشنه بودپستونِ خشکِ تپه‌هامثِ پیره‌زن وختِ دعا. «ــ حسین‌قلی غصه‌خورک خنده نداشتی به درک! خوشی بیخِ دندونت نبود راهِ بیابونت چی بود؟ راهِ درازِ بی‌حیا روز راه بیا شب راه بیا هف روز و شب بکوب‌بکوب نه صُب خوابیدی نه غروب سفره‌ی بی‌نونو ببین دشت و بیابونو ببین: کوزه‌ی خشکت سرِ راه چشمِ سیات حلقه‌ی چاه خوبه که امیدت به خداس وگرنه لاشخور تو هواس!» □ حسین‌قلی، تِلُوخورونگُشنه و تشنه نِصبِه‌جونخَسّه خَسّه پا می‌کشیدتا به لبِ دریا رسید.از همه چی وامونده بودفقط‌م یه دریا مونده بود. «ــ ببین، دریای لَم‌لَم فدای هیکلت شَم نمی‌شه عِزتت کم از اون لبِ درازوت درازتر از دو بازوت یه چیزی خِیرِ ما کُن حسرتِ ما دوا کُن: لبی بِده اَمونت دعا کنیم به جونت.» «ــ دلت خوشِه حسین‌قلی سرِ پا نشسته چوتولی. فدای موی بورِت! کو عقلت کو شعورِت؟ ضررای کارو جَم بزن بساطِ ما رو هم نزن! مَچِّده و مناره‌ش یه دریاس و کناره‌ش. لبِشو بدم، کو ساحلش؟ کو جیگَرَکی‌ش کو جاهلش؟ کو سایبونش کو مشتریش؟ کو فوفولش و کو نازپَری‌ش؟ کو نازفروش و نازخرِش؟ کو عشوه‌یی‌ش کو چِش‌چَرِش؟» □ حسین‌قلی، حسرت به دلیه پاش رو خاک یه پاش تو گِلدَساش از پاهاش درازتَرَکبرگشت خونه‌ش به حالِ سگ.دید سرِ کوچه راه‌به‌راهباغچه و حوض و بوم و چاههِرتِه‌زَنون ریسه می‌رنمی‌خونن و بشکن می‌زنن: «ــ آی خنده خنده خنده رسیدی به عرضِ بنده؟ دشت و هامونو دیدی؟ زمین و زَمونو دیدی؟ انارِ گُلگون می‌خندید؟ پِسّه‌ی خندون می‌خندید؟ خنده زدن لب نمی‌خواد داریه و دُمبَک نمی‌خواد: یه دل می‌خواد که شاد باشه از بندِ غم آزاد باشه یه بُر عروسِ غصه رُ به تَئنایی دوماد باشه! حسین‌قلی! حسین‌قلی! حسین‌قلی حسین‌قلی حسین‌قلی!» تابستانِ ۱۳۳۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو