پیشنهادات  

احمد شاملو - دشنه در دیس

ضیافت

حماسه‌ی جنگل‌های سیاهکل راویاما تنها یکی خنجرِ کج بر سفره‌ی سوردر دیسِ بزرگِ بَدَل‌ْچینی. میزبانسرورانِ من! سرورانِ من! جداً بی‌تعارف! راویمیهمانان را غلامان از میناهای عتیقزهر در جام می‌کنند. لبخندِشانلاله و تزویر است. انعام را به طلب دامن فراز کرده‌اندکه مرگِ بی‌دردسر تقدیم می‌کنند. مردگان را به رَف‌ها چیده‌اندزندگان را به یخدان‌ها.گِرد بر سفره‌ی سورما در چهره‌های بی‌خونِ هم‌کاسگان می‌نگریم:شگفتا! ما کیانیم؟ ــنه بر رَف چیدگانیم کز مردگانیمنه از صندوقیانیم کز زندگانیم؛تنها درگاهِ خونین و فرشِ خون‌آلوده شهادت می‌دهدکه برهنه‌پای بر جادّه‌یی از شمشیر گذشته‌ایم... مدعیان... که بر سفره فرودآیید؟زنان را به زردابه‌ی درد مُطَلاّ کرده‌اند! دلقکباغِبی‌تندیسِ فرشتگانزیباییِ ناتمامی‌ست! خنده‌های ریشخندآمیز ولگرد[شتابان نزدیک و به همان سرعت دور می‌شود]گزمه‌ها قِدّیسانندگزمه‌ها قِدّیسانندگزمه‌ها قِدّیسانندگزمه‌ها قِدّـ قطع با صدای گلوله [سکوتِ ممتد.طبل و سنجِ عزاداران از خیلی دور.صدای قدم‌های عزاداران که به‌آهستگی در حرکتند، در زمینه‌ی خطبه‌ی مداح.صدای سنج و طبل گهگاه بسیار ضعیف شنیده می‌شود.] مداح[سنگین و حماسی]با طنینِ سرودی خوش بدرقه‌اش کنیدکه شیطان فرشته‌ی برتر بودمجاور و همدم.هراس به خود نگذاشتگرچه بال‌هایش جاودانگی‌اش بود،فریاد کرد «نه» اگرچه می‌دانست اینغریوِ نومیدانه‌ی مرغی شکسته‌پَر استکه سقوط می‌کند. شرمسارِ خود نبود و سرافکندهدر پناهِ سردِ سایه‌ها نگذشت:راهش در آفتاب بود اگرچند می‌گُداختو طعمِ خون و گُدازه‌ی مِس داشت؛و گردن افراشته،هرچند آن که سر به گریبان درکشداز دشنامِ کبودِ دار ایمن است. راوی[با همان لحن] گفتندش: «ــ چنان باشد که آوازِ کَرَّک را انکار کنی و زمزمه‌ی آبی را که در رهایی می‌سُراید.» ولگردلیکن این خُردْنُمونحقیقتِ عظیمِ جهان است.و عظمتِ هر خورشیددر مهجوری‌ چشم خُردی اختر می‌نماید،و ماهناخنِ کاغذینِ کودکی که نخستین‌بارسکه‌یی‌ش به مشت اندر نهاده‌اندتا به مقراضش بچینند. ماهناخنِ کوچکو تک‌شاهیِ سیمینِ فریب! ــاما آن کو بپذیردخویشتن را انکار کرده است. این تاج نیست کز میانِ دو شیر برداری،بوسه بر کاکُلِ خورشید است که جانت را می‌طلبدو خاکسترِ استخوانتشیربهای آن است. مداحزنان عشق‌ها را آورده بودند،اندام‌هایشاناز حرارتِ پذیرفتن و پروردن تب‌دار می‌نمود،طلب از کمرگاه‌هاشان زبانه می‌کشیدو غایت رهایی بر عُریانی‌شان جامه‌ی عصمت بود. زنانِ عاشق[با خود در نوحه] ریشه فروترین ریشهاز دلِ خاک ندا داد: «ــ عطرِ دورترین غنچه می‌باید عسل شود!» مداحمادران در طلبِ شماعشق‌های از یاد رفته را باز آفریده‌اند،که خونِ شماتجربه‌یی سربلند بوده است. مادرانریشه، فروترین ریشهاز دلِ خاکنداد داد: «ــ عطرِ دورترین غنچه می‌باید عسل شود!» آه، فرزندان!فرزندانِ گرم و کوچکِ خاک ــ که بی‌گناه مرده‌اید تا غرفه‌های بهشت را بر والدانِ خویش در بگشایید! ــ ما آن غرفه را هم‌اکنون به چشم می‌بینیمبر زمین و، نه در سرابِ لرزانِ بهشتی فریبناک،با دیوارهای آهن وسایه‌های سنگو در پناهِ درختانی سایه‌گسترکه عطرِ گیاهی‌اش یادآورِ خونِ شماستکه در ریشه‌های ایثاری عمیق می‌گذرد. مداحمردان از راه‌کوره‌های سبز به زیر می‌آیند.عشق را چونان خزه‌یی که بر صخره ناگزیر استبر پیکره‌های خویش می‌آرندو زخم را بر سینه‌هایشان.چشمانِشان عاطفه و نفرت استو دندان‌های اراده‌ی خندانِشاندشنه‌ی معلقِ ماه استدر شبِ راهزن.از انبوهیِ عبوسبه سیاهی نقبی سرد می‌بُرند (آن‌جا که آلش و اَفرا بیهوده رُسته است و رُستن وظیفه‌یی‌ست که خاک خمیازه‌کشان انجام می‌دهداگرچند آفتاببا تیغِ براقش هر صبحبندِ نافِ گیاهی نورُسته را قطع می‌کند؛خود به روزگاری که شرف نُدرتی‌ست بُهت‌انگیزکه نه آسایشِ خفتگانکه سکونِ مردگان را آشفته می‌کند.) خطیبخودشیفتگان، ای خودشیفتگان!قِدّیس وانمودن را چه لازم استکه پُشت بر مغربِ روزی چنین سنگین‌گذر بنشینیدو سر در مجمرِ زرّینِ آفتاب بگذارید؟چه لازم است چنان بنشینید که آفتابهاله بر گِردِ صورت‌هاتان شود؟که آن دشنه‌ی پنهان‌ْآشکار از پیشحجّت به حَقّانیتِ این رسالتِ یزدانی تمام کرده است! [دُهُلِ بزرگ که با ضربه‌های چهارتایی از خیلی دور به گوش می‌رسد ناگهان قطع می‌شود. سکوتِ سنگینِ ممتد.] راویدُروجاستوار نشسته استبر سکوی عظیمِ سنگو از کنجِ دهانشتُف‌خنده‌ی رضایت بر چانه می‌دود. ایلچیاناز دریا تا دریا، بر چارگوشه‌ی مُلکهر دری را به تفحّص می‌کوبندو جارچیان از پسِ ایشان بانگ بر می‌دارند: [از دور و نزدیک درهایی به‌شدت کوفته می‌شود] جارچی‌ها[در فواصل و با حجم‌های مختلف]«ــ باکرگانی شایسته‌ی خداوندگار! باکرگانی شایسته شایسته‌ی خداوندگار!» دلقک[پنداری با خود] که باغِ عفونتمیراثی گران است! باغِ عفونتباغِ عفونتباغِ عفونت... راویامّا رعشه‌افکن پرسشیتنوره‌کشان گِرد بر گِردِ تو از آفاق برمی‌آید:شهادت داده‌اندکه وسعتِ بی‌حدودِ زمان رادر گردشِ چارهجاییِ‌ سال دریافته‌ای،شهادت داده‌ایکه رازِ خدا را در قالبِ آدمی به چشم دیده‌ایو تداوم رادر عشق. مدعیانهنگامی که آفتاب در پولکِ پوکِ برف هجّی می‌شودآیا بهار رااز بوی تلخِ برگ‌های خشک که به گُلخن می‌سوزدتبسمی به لب خواهد گذشت؟ دلقکنیشخندی آری.گزمه‌ها قِدّیسانند!گزمه‌هاقِدّیسانند! مدعیان... و حقیقتِ مطلقِ جهان، اکنونبه جز این دو چشمِ بداندیشِ خون‌چکان نیست ــ یک مدعیاین دو چشمِ خیره بر این سرکه از پسِ شیشه و سنگ دزدانه تو را می‌پاید. دلقکمی‌دانم!و به صداقتِ چشمانِ خویش اگر اعتماد می‌داشتمدیری از این پیش دانسته بودمکه آنچه در پاکی آسمان نقش بسته استبه جز تصویرِ دوردستِ من نیست. خطیبتو می‌باید خامُشی بگزینیبه جز دروغ‌ات اگر پیامی نمی‌تواند بود،اما اگرت مجالِ آن هست که به آزادی ناله‌یی کنیفریادی درافکنو جانت را به‌تمامی پشتوانه‌ی پرتابِ آن کن! بهارِ ۱۳۵۰© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

برای ضیاءالدین جاویدیَلِه بر نازُکای چمن رها شده باشیپا در خُنکای شوخِ چشمه‌یی،و زنجرهزنجیره‌ی بلورینِ صدایش را ببافد. در تجرّدِ شبواپسین وحشتِ جانت ناآگاهی از سرنوشتِ ستاره باشدغمِ سنگینت تلخی ساقه‌ی علفی که به دندان می‌فشری. همچون حبابی ناپایدارتصویرِ کاملِ گنبدِ آسمان باشیو رویینه به جادویی که اسفندیار.مسیرِ سوزانِ شهابی خطِّ رحیل به چشمت زند،و در ایمن‌تر کُنجِ گمانتبه خیالِ سستِ یکی تلنگرآبگینه‌ی عمرت خاموش درهم شکند. مهرِ ۱۳۵۳© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

در شب

فردا تمام را سخن از او بود. ــگفتند:«ــ بر زمینه‌ی تاریکِ آسمان تنها سیاهی شنلش نقش بسته است، و تا زمانِ درازی جز جِنْگ جِنْگِ لُختِ رکابش بر آهنِ سَگَکِ تَنگِ اسب و تیک و تاکِ رو به افولِ سُمَش به سنگ نشنیده گوشِ شبْ‌بیداران آوازی.» تنها، یکی دو تنی گفتند:«ــ از هیبتِ سکوتِ به‌ناهنگام در شگفت، از پشتِ قابِ پنجره در کوچه دیده‌یم، انبوهِ ظلمتی متفکر را که می‌گذشته است و اسبِ خسته‌یی را از دنبال می‌کشیده است و سگ‌ها احساسِ رازناکِ حضوری غریب را تا دیرگاه در شبِ پاییزی لاییده‌اند؛ زیرا چنان سکوتِ شگرفی با او بر دشت نقش بسته‌ست کآوازِ رویِشِ نگرانِ جوانه‌ها بر توسه‌های آن سویِ تالاب چون غریو در گوش‌ها نشسته‌ست!» □ یادش به خیر مادرم!از پیشدر جهد بود دایم، تا پایه‌کَن کنددیوارِ اندُهی که، یقین داشت در دلممرگش به جای خالی‌اش احداث می‌کند. ــ خندید و آنچنان که تو گفتی من نیستم مخاطبِ او گفت:«ــ می‌دانی؟ این جور وقت‌هاست که مرگ، زلّه، در نهایتِ نفرت از پوچیِ وظیفه‌ی شرم‌آورش ملال احساس می‌کند!» بهمنِ ۱۳۵۳بازسروده در ۱۳ خردادِ ۱۳۷۴© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

گفتی که باد مرده‌ست ...

گفتی که: «ــ باد، مُرده‌ست! از جای برنکنده یکی سقفِ رازپوش بر آسیابِ خون، نشکسته در به قلعه‌ی بی‌داد، بر خاک نفکنیده یکی کاخ باژگون مُرده‌ست باد!» گفتی: «ــ بر تیزه‌های کوه با پیکرش، فروشده در خون، افسرده است باد!» تو بارها و بارهابا زندگی‌ت شرمساری از مردگان کشیده‌ای. (این را، منهمچون تبی ــ دُرُستهمچون تبی که خون به رگم خشک می‌کند ــ احساس کرده‌ام.) □ وقتی که بی‌امید و پریشان گفتی: «ــ مُرده‌ست باد! بر تیزه‌های کوه با پیکرِ کشیده‌به‌خونش افسرده است باد!» ــ آنان که سهمِ هواشان رابا دوستاقبان معاوضه کردنددر دخمه‌های تسمه و زرداب،گفتند در جواب تو، با کبرِ دردِشان: «ــ زنده است باد! تازَنده است باد! توفانِ آخرین را در کارگاهِ فکرتِ رعدْاندیش ترسیم می‌کند، کبرِ کثیفِ کوهِ غلط را بر خاک افکنیدن تعلیم می‌کند.» (آنانایمانِشان ملاطی از خون و پاره‌سنگ و عقاب است.) □ گفتند: «ــ باد زنده‌ست، بیدارِ کارِ خویش هشیارِ کارِ خویش!» گفتی: «ــ نه! مُرده باد! زخمی عظیم مُهلک از کوه خورده باد!» تو بارها و بارهابا زندگی‌ت شرمساری از مُردگان کشیده‌ای،این را منهمچون تبی که خون به رگم خشک می‌کنداحساس کرده‌ام. ۸ بهمنِ ۱۳۵۳© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

فراقی

چه بی‌تابانه می‌خواهمت ای دوری‌ات آزمونِ تلخِ زنده‌به‌گوری!چه بی‌تابانه تو را طلب می‌کنم!بر پُشتِ سمندی گویی نوزینکه قرارش نیست.و فاصلهتجربه‌یی بیهوده است. بوی پیرهنت،این‌جاو اکنون. ــ کوه‌ها در فاصله سردند.دست در کوچه و بسترحضورِ مأنوسِ دستِ تو را می‌جوید،و به راه اندیشیدنیأس را رَج می‌زند. بی‌نجوای انگشتانتفقط. ــو جهان از هر سلامی خالی‌ست. فروردینِ ۱۳۵۴رم© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

شانه‌ات مُجابم می‌کنددر بستری که عشق تشنگی‌ست زلالِ شانه‌هایتهمچنانم عطش می‌دهددر بستری که عشق مُجابش کرده است. اردیبهشتِ ۱۳۵۴© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

زبانِ دیگر

مگو کلام بی‌چیز و نارساستبانگِ اذانخالیِ‌ نومید را مرثیه می‌گوید، ــوَیْلٌ لِلْمُکَذّبین! □ . . . . . . . . . . .. . . . . . . . . . . به نمادی ریاضت‌کشانه قناعت کنقلندرانه به هویی،همچنان که «تو» ابلاغِ ژرفِ محبت استو «سُرخی»حُرمتی که نمازش می‌بری. □ از کلامت بازداشتندآنچنان که کودک را از بازیچه،و بر گُرده‌ی خاموشِ مفاهیم از تاراجِ معابدی بازمی‌آیندکه نمازِ آخرین را به زیارت می‌رفتیم.چگونه با کلماتی سخن باید گفت کهِ‌شان به زباله‌دان افکنده‌اند؟ــ با «چرک‌ْتابی» از «سپیدی»از آنگونه که شاعرانبا ظلماتِ بی‌عدالتِ مرگِ خویش از طبیعتِ آفتاب سخن گفتند. پاییزِ ۱۳۵۴© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

هنوز در فکر آن کلاغم

برای اسماعیل خوییهنوزدر فکرِ آن کلاغم در دره‌های یوش: با قیچی سیاهشبر زردی‌ِ برشته‌ی گندمزاربا خِش‌خِشی مضاعفاز آسمانِ کاغذی مات قوسی بُرید کج،و رو به کوهِ نزدیکبا غار غارِ خشکِ گلویش چیزی گفتکه کوه‌ها بی‌حوصله در زِلِّ آفتابتا دیرگاهی آن را با حیرتدر کَلّه‌های سنگی‌شان تکرار می‌کردند. □ گاهی سوآل می‌کنم از خود که یک کلاغبا آن حضورِ قاطعِ بی‌تخفیفوقتی صلاتِ ظهربا رنگِ سوگوارِ مُصرّشبر زردیِ برشته‌ی گندمزاری بال می‌کشدتا از فرازِ چند سپیدار بگذرد،با آن خروش و خشم چه دارد بگویدبا کوه‌های پیرکاین عابدانِ خسته‌ی خواب‌آلوددر نیمروزِ تابستانیتا دیرگاهی آن را با همتکرار کنند؟ شهریورِ ۱۳۵۴© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

خطابه‌ی تدفین

برای چه‌گواراغافلانهم‌سازند،تنها توفان کودکانِ ناهمگون می‌زاید. هم‌سازسایه‌سانانند،محتاط در مرزهای آفتاب.در هیأتِ زندگان مردگانند. ویناندل به دریا افگنانند،به‌پای دارنده‌ی آتش‌هازندگانی دوشادوشِ مرگ پیشاپیشِ مرگهماره زنده از آن سپس که با مرگو همواره بدان نام که زیسته بودند،که تباهیاز درگاهِ بلندِ خاطره‌شان شرمسار و سرافکنده می‌گذرد. کاشفانِ چشمهکاشفانِ فروتنِ شوکرانجویندگانِ شادی در مِجْری‌ِ آتشفشان‌ها شعبده‌بازانِ لبخند در شبکلاهِ دردبا جاپایی ژرف‌تر از شادیدر گذرگاهِ پرندگان. □ در برابرِ تُندر می‌ایستندخانه را روشن می‌کنند.و می‌میرند. ۲۵ اردیبهشتِ ۱۳۵۴© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شکاف

در اعدامِ خسرو گلسرخیزاده شدنبر نیزه‌ی تاریکهمچون میلادِ گشاده‌ی زخمی. سِفْرِ یگانه‌ی فرصت را سراسردر سلسله پیمودن.بر شعله‌ی خویش سوختنتا جرقّه‌ی واپسین،بر شعله‌ی حُرمتیکه در خاکِ راهش یافته‌اندبردگان این‌چنین. اینچنین سُرخ و لوندبر خاربوته‌ی خون شکفتنوینچنین گردن‌فرازبر تازیانه‌زارِ تحقیر گذشتنو راه را تا غایتِ نفرت بریدن. ــ آه، از که سخن می‌گویم؟ما بی‌چرازندگانیمآنان به چِرامرگِ خود آگاهانند. ۱۳۵۴© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سِمیرُمی

برای هوشنگ کشاورز با سُم‌ضربه‌ی رقصانِ اسبش می‌گذرداز کوچه‌ی سرپوشیده سواری،بر تَسمه‌بندِ قَرابینشبرقِ هر سکّه ستاره‌یی بالای خرمنیدر شبِ بی‌نسیمدر شبِ ایلاتیِ عشقی. چار سوار از تَنگ دراومد چار تفنگ بر دوشِشون. دختر از مهتابی نظاره می‌کندو از عبورِ سوار خاطره‌ییهمچون داغِ خاموشِ زخمی. چارتا مادیون پُشتِ مسجد چار جنازه پُشتِشون. شهریورِ ۱۳۵۴© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سپیده‌دم

به هزار زبانوَلْوَله بود. بیداریاز افق به افق می‌گذشتو همچنان که آوازِ دوردستِ گردونه‌ی آفتاب نزدیک می‌شدوَلْوَله‌ی پراکنده شکل می‌گرفتتا یکپارچهبه سرودی روشن بدل شود. پیش‌ْبازیان تسبیح‌گوی به مطلعِ آفتاب می‌رفتندو من خاموش و بی‌خویشبا خلوتِ ایوانِ چوبینبیگانه می‌شدم. مردادِ ۱۳۵۵بهنمیر© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ترانه آبی

برای ع. پاشاییقیلوله‌ی ناگزیردر تاق‌تاقیِ‌ حوضخانه،تا سال‌ها بعد آبی رامفهومی از وطن دهد. امیرزاده‌یی تنها با تکرارِ چشم‌های بادامِ تلخش در هزار آینه‌ی شش‌گوشِ کاشی. لالای نجواوارِ فوّاره‌یی خُردکه بر وقفه‌ی خواب‌آلوده‌ی اطلسی‌ها می‌گذشتتا سال‌ها بعدآبی را مفهومی ناگاه از وطن دهد. امیرزاده‌یی تنها با تکرارِ چشم‌های بادامِ تلخش در هزار آینه‌ی شش‌گوشِ کاشی. روز بر نوکِ پنجه می‌گذشتاز نیزه‌های سوزانِ نقره به کج‌ترین سایه،تا سال‌ها بعدتکرّرِ آبی را عاشقانهمفهومی از وطن دهد تاق‌تاقی‌های قیلولهو نجوای خواب‌آلوده‌ی فوّاره‌یی مردّدبر سکوتِ اطلسی‌های تشنهو تکرارِ ناباورِ هزاران بادامِ تلخدر هزار آینه‌ی شش‌گوشِ کاشیسال‌ها بعدسال‌ها بعد به نیمروزی گرم ناگاهخاطره‌ی دوردستِ حوضخانه. آه امیرزاده‌ی کاشی‌ها با اشک‌های آبی‌ات! آذرِ ۱۳۵۵© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

از منظر

به نیلوفر پاشایی، از عموی خسته‌اشدر دلِ مِه لنگان زارعی شکسته می‌گذردپادرپای سگیگامی گاه در پس و گاه گامی در پیش. وضوح و مِه در مرزِ ویرانی در جدالند،با تو در این لکّه‌ی قانعِ آفتاب امّامرا پروای زمان نیست. خستهبا کولباری از یاد امّا،بی‌گوشه‌ی بامی بر سر دیگربار.اما اکنون بر چارراهِ زمان ایستاده‌ایمو آنجا که بادها را اندیشه‌ی فریبی در سر نیستبه راهی که هر خروسِ بادنمات اشارت می‌دهد باور کن! کوچه‌ی ما تنگ نیستشادمانه باش!و شاهراهِ ما از منظرِ تمامی آزادی‌ها می‌گذرد! دیِ ۱۳۵۵رم© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

باران

تارهای بی‌کوک وکمانِ بادِ ولنگار باران را گو بی‌آهنگ ببار! غبارآلوده، از جهانتصویری باژگونه در آبگینه‌ی بی‌قرار باران را گو بی‌مقصود ببار! لبخندِ بی‌صدای صد هزار حبابدر فرار باران را گو به ریشخند ببار! □ چون تارها کشیده و کمانکشِ باد آزموده‌تر شودو نجوای بی‌کوک به ملال انجامد،باران را رها کن وخاک را بگذار تا با همه گلویش سبز بخواند باران را اکنون گو بازیگوشانه ببار! ۲۶ دیِ ۱۳۵۵رم© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

زیباترین تماشاستوقتی شبانه بادهااز شش جهت به سوی تو می‌آیند،و از شکوهمندیِ یأس‌انگیزشپروازِ شامگاهی‌ دُرناها را پنداری یکسر به‌سوی ماه است. □ زنگار خورده باشد و بی‌حاصل هرچنداز دیربازآن چنگِ تیزْپاسخِ احساس در قعرِ جانِ تو، ــپروازِ شامگاهی دُرناهاو بازگشتِ بادهادر گورِ خاطرِ تو غباری از سنگی می‌روبد،چیزِ نهفته‌یی‌ت می‌آموزد:چیزی که ای‌بسا می‌دانسته‌ای،چیزی که بی‌گمان به زمان‌های دوردستمی‌دانسته‌ای. دیِ ۱۳۵۵رم© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ترانه‌ی بزرگ‌ترين آرزو

آه اگر آزادی سرودی می‌خواندکوچک همچون گلوگاهِ پرنده‌یی،هیچ‌کجا دیواری فروریخته بر جای نمی‌ماند. سالیانِ بسیار نمی‌بایست دریافتن راکه هر ویرانه نشانی از غیابِ انسانی‌ستکه حضورِ انسان آبادانی‌ست. □ همچون زخمی همه عُمر خونابه چکندههمچون زخمی همه عُمر به دردی خشک تپنده،به نعره‌یی چشم بر جهان گشودهبه نفرتی از خود شونده، ــ غیابِ بزرگ چنین بودسرگذشتِ ویرانه چنین بود. □ آه اگر آزادی سرودی می‌خواندکوچک کوچک‌تر حتا از گلوگاهِ یکی پرنده! دیِ ۱۳۵۵رم© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

پریدن

رها شدن بر گُرده‌ی باد است وبا بی‌ثباتی سیماب‌وارِ هوا برآمدنبه اعتمادِ استقامتِ بال‌های خویش؛ورنه مسأله‌یی نیست:پرنده‌ی نوپروازبر آسمانِ بلند سرانجام پَر باز می‌کند. جهانِ عبوس را به قواره‌ی همّتِ خود بُریدن است،آزادگی را به شهامت آزمودن است ورهایی را اقبال کردنحتا اگر زندان پناهِ ایمنِ آشیانه است و گرم‌ْجای بی‌خیالی‌ سینه‌ی مادر،حتا اگر زندان بالشِ گرمی‌ست از بافه‌ی عنکبوت و تارَکِ پیله. رهایی را شایسته بودن استحتا اگر رهایی دامِ باشه و قِرقی‌ست یا معبرِ پُردردِ پیکانی از کمانی؛وگرنه مسأله‌یی نیست:پرنده‌ی نوپروازبر آسمانِ بلند سرانجام پَر باز می‌کند. ۲۱ آذرِ ۱۳۵۶نیوجرسی© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو