پیشنهادات  

احمد شاملو - حدیث بی‌قراری ماهان

سراسرِ روز

سراسرِ روزپیرزنانی آراستهآسان‌گیر و مهربان و خندان از برابرِ خوابگاهِ من گذشتند. نیم‌شب پلنگکِ پُرهیاهوی قاشقکی برخاستاز خیالم گذشت که پیرزنان باید به پایکوبی برخاسته باشند. سحرگاهان پرستار گفت بیمارِ اتاقِ مجاور مُرده است. پاریس، بیمارستانِ لاری بوآزیه۱۳۵۲© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

نوروز در زمستان

سالی نوروزبی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،بی‌جنبشِ سردِ برگِ نارنج بر آببی گردشِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه. سالی نوروزبی‌گندمِ سبز و سفره می‌آید،بی‌پیغامِ خموشِ ماهی از تُنگِ بلوربی‌رقصِ عفیفِ شعله در مردنگی. سالی نوروز همراهِ به‌درکوبی‌ مردانیسنگینی‌ بارِ سال‌هاشان بر دوش:تا لاله‌ی سوخته به یاد آرد بازنامِ ممنوع‌اش راو تاقچه‌ی گناه دیگر باربا احساسِ کتاب‌های ممنوعتقدیس شود. در معبرِ قتلِ عامشمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.دروازه‌های بسته به‌ناگاه فراز خواهد شددستانِ اشتیاق از دریچه‌ها دراز خواهد شدلبانِ فراموشی به خنده باز خواهد شدو بهار در معبری از غریوتا شهرِ خسته پیش‌باز خواهد شد. سالی آریبی‌گاهاننوروز چنین آغاز خواهد شد. نوروزِ ۱۳۵۶ و پاییزِ ۱۳۷۲© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

می‌دانستند دندان برای...

می‌دانستند دندان برای تبسم نیز هست وتنهابردریدند. □ چند دریا اشک می‌بایدتا در عزای اُردواُردو مُرده بگرییم؟ چه مایه نفرت لازم استتا بر این دوزخ‌دوزخ نابکاری بشوریم؟ ۱۳۶۳© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

از خود با خويش

برای عباس جعفریاکنون که چنین زبانِ ناخشکیده به کام اندر کشیده خموشماز خود می‌پرسم:«ــ هرآنچه گفته باید باشم گفته‌ام آیا؟» در من اما، او (چه کند؟)دهان و لبی می‌بیند ماهی‌وار بی‌امان در کار و آوایی نه. «ــ عصمتِ نابکارِ آب و بلور آیا (از خویش می‌پرسم) در این قضاوتِ مشکوک به گمراهی‌ مرسومِ قاضیان‌اش نمی‌کشاند؟» زمانه‌یی‌ست که آری کوته‌ْبانگی الکنان نیزلامحاله خیانتی عظیم به شمار است.ــنکند در خلوتِ بی‌تعارفِ خویش با خود گفته باشد:«ــ ای لعنتِ ابلیس بر تو بامدادِ پُرتلبیس باد! می‌بینی که نیامِ پُرتکلفِ نام‌آوری دغل‌کارانه‌ات حتا از شمشیرِ چوبینِ کودکانِ حلب‌آباد نیز بی‌بهره‌تر است؟» بر این باور است شاید (چه کند؟)که حرفی به میان آوردن رااز سرِ خودنماییدرگیرِ تلاشِ پُروسواسِ گزینشِ الفاظی هرچه فاخرترم؟:فضاحتِ دستیابی به فصاحتِ هرچه شگفت‌انگیزتربه گرماگرمِ هنگامه‌یی که در آن حتاخروشی بی‌خویش از خراشِ حنجره‌یی خونینبه‌نیروتر از هر کلامِ بلیغ است سنجیده و برسخته. □ نگران و تلخ می‌گوید: «ــ پس شعر؟ بر این قُلّه سخت بی‌گاه خامش نشسته‌ای. زمان در سکوت می‌گذرد تشنه‌ْکامِ کلامی و تو خاموش اینسان؟» می‌گویم:« مگر تالارِ بینش و معرفتت را جویای آذینی تازه باشی، ور نه کدام شعر؟ زمانه پیچِ سیاهِ گردنه را به هیأتِ فریادی پسِ پُشت می‌گذارد: ــ به هیأتِ زوزه‌ی دردی یا غریوِ رجزخوانِ سفاهت، به هیأتِ فریادِ دهشتی یا هُرَّستِ شکستِ توهمی، به هیأتِ هُرّای دیوانگانِ تیمارخانه به آتش کشیده یا انفجارِ تُندری که کنون را در خود می‌خروشد؛ یا خود به هیأتِ فریادِ دیرباورِ ناگاه حصارِ قلعه‌ی نجدِ سوسمار و شتر را چندین پوک و پوسیده یافتن. فریادِ رهایی و از پوچ‌پایگی به در جستن، یا بیداری‌ کوتوالانِ حُمق را آژیرِ دَربندان شدن در پوچ‌پایگی امان جُستن... تشنه‌کامِ کلامند؟ نه! اینجا سخن به کار نیست، نه آن را که در جُبّه و دستار فضاحت می‌کند نه آن را که در جامه‌ی عالِم تعلیمِ سفاهت می‌کند نه آن را که در خرقه‌ی پوسیده فخر به حماقت می‌کند نه آن را که چون تو در این وانفسا احساسِ نیاز به بلاغت می‌کند.» □ هِی بر خود می‌زنم که مگر در واپسین مجالِ سخنهرآنچه می‌توانستم گفته باشم گفته‌ام؟ ــ نمی‌دانم.این‌قدر هست که در آوارِ صدا، در لُجّه‌ی غریوِ خویش مدفون شده‌امو اینفرومُردنِ غمناکِ فتیله‌یی مغرور را مانَددر انباره‌ی پُرروغنِ چراغش. ۳۰ مردادِ ۱۳۶۳© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

آشتی

«ــ اقیانوس است آن: ژرفا و بی‌کرانگی، پرواز و گردابه و خیزاب بی آنکه بداند. کوه است این: شُکوهِ پادرجایی، فراز و فرود و گردنکشی بی اینکه بداند. مرا اما انسان آفریده‌ای: ذره‌ی بی شکوهی گدای پَشم و پِشکِ جانوران، تا تو را به خواری تسبیح گوید از وحشتِ قهرت بر خود بلرزد بیگانه از خود چنگ در تو زند تا تو کُل باشی. مرا انسان آفریده‌ای: شرمسارِ هر لغزشِ ناگزیرِ تنش سرگردانِ عرصاتِ دوزخ و سرنگونِ چاهسارهای عَفِن: یا خشنودِ گردن نهادن به غلامی‌ تو سرگردانِ باغی بی‌صفا با گل‌های کاغذین. فانی‌ام آفریده‌ای پس هرگزت دوستی نخواهد بود که پیمان به آخر برد. بر خود مبال که اشرفِ آفرینگانِ تواَم من: با من خدایی را شکوهی مقدّر نیست.» □ «ــ نقشِ غلط مخوان هان! اقیانوس نیستی تو جلوه‌ی سیالِ ظلماتِ درون. کوه نیستی خشکینه‌ی بی‌انعطافیِ محض. انسانی تو سرمستِ خُمبِ فرزانگی‌یی که هنوز از آن قطره‌یی بیش درنکشیده از مُعماهای َ سیاه سر برآورده هستی معنای خود را با تو محک می‌زند. از دوزخ و بهشت و فرش و عرش برمی‌گذری و دایره‌ی حضورت جهان را در آغوش می‌گیرد. نامِ تواَم من به یاوه معنایم مکن!» فروردینِ ۱۳۶۴© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

غرشِ خامِ تندرهای پوده...

در معرفی‌ ندا ابکاریغرشِ خامِ تندرهای پوده گذشتو تندبارهای عنان‌گسسته فرونشست.اینک چشمه‌سارِ زمزمه:زلال (چرا که از صافی‌های اعماق می‌جوشد)وخروشان (چرا که ریشه‌هایش دریاست) □ هنگامی که مُجابم کرددختربچه‌یی بیش نبود:نهالی خُرد در معرضی بی‌آفتاب. از خود می‌پرسیدم:«ــ آیا چون مشّاطه‌یی سفیه صفای کودکانه‌اش را به پیرایه و آرایه‌ی فوت و فنِ سخن‌وری مخدوش نمی‌کنم؟»باز با خود می‌گفتم:«ــ بودن دیگر است و شدن دیگر... آن که شد باری از شدن‌تر باز نخواهد ماند: کشیده‌گام و سرودخوان به راه ادامه خواهد داد و قانونِ زرینِ خود را در گستره‌ی اعتمادِ خویش مستقر خواهد کرد.» □ هنگامی که مُجابم کردنهالی خُرد بوددر معرضی بی‌آفتاب.کنونش درختی می‌بینم بربالیده و گسترده‌شاخسارکه سایه‌اش به فتحِ زمینِ سوزان می‌رود. ــ نگاهش کنید! ۱۸ بهمنِ ۱۳۶۴© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

زنان و مردانِ سوزان...

زنان و مردانِ سوزان هنوزدردناک‌ترین ترانه‌هاشان را نخوانده‌اند. سکوت سرشار است.سکوتِ بی‌تاباز انتظارچه سرشار است! ۱۸ خردادِ ۱۳۶۷© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ما فریاد می‌زدیم...

ما فریاد می‌زدیم: «چراغ! چراغ!»و ایشان درنمی‌یافتند. سیاهی‌ چشمِشانسپیدی‌ کدری بود اسفنج‌وار شکافته لایه‌بر لایه‌برشباهت برده از جسمیّتِ مغزشان. گناهی‌شان نبود:از جَنَمی دیگر بودند. ۲۱ خردادِ ۱۳۶۷© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

The Day After

در واپسین دمواپسین خردمندِ غمخوارِ حیاتارابه‌ی جنگی را تمهیدی کردکه از دودِ سوختِ رانه و احتراقِ خرجِ سلاحشاکسیری می‌ساختکه خاک را بارورتر می‌کرد وفضا را از آلودگی مانع می‌شد! ۲ بهمنِ ۱۳۷۱© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سرودِ ششم

شگفتا که نبودیمعشقِ ما در ما حضورِمان داد.پیوندیم اکنونآشناچون خنده با لب و اشک با چشم واقعه‌ی نخستین دمِ ماضی. □ غریویم و غوغا اکنون،نه کلامی به مثابهِ مصداقیکه صوتی به نشانه‌ی رازی. □ هزار معبد به یکی شهر... بشنو:گو یکی باشد معبد به همه دهرتا من آنجا برم نمازکه تو باشی. چندان دخیل مبند که بخشکانی‌ام از شرمِ ناتوانی‌ خویش:درختِ معجزه نیستمتنها یکی درختمنوجی در آبکندی،و جز اینم هنری نیستکه آشیانِ تو باشم،تختت و تابوتت. □ یادگاریم و خاطره اکنون. ــ دو پرندهیادمانِ پروازیو گلویی خاموشیادمانِ آوازی. ۹ فروردینِ ۱۳۷۲© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شب‌بیداران

همه شب حیرانش بودم،حیرانِ شهرِ بیدارکه پیسوزِ چشمانش می‌سوخت واندیشه‌ی خوابش به سر نبودو نجوای اورادش لَخت لَختآسمانِ سیاه را می‌انباشتچون لَتِرمَه باتلاقی دمه‌بوناک که فضا را. حیران بودم همه شب شهرِ بیدار راکه آوازِ دهانش تنها همهمه‌ی عَفِنِ اذکارش بود:شهرِ بی‌خواببا پیسوزِ پُردودِ بیداری‌اشدر شبِ قدری چنان. ــدر شبِ قدری. □ گفتم: «بنخفتی، شهر!همه شب به نجوا نگرانِ چه بودی؟»گفتند: «برآمدنِ روز را به دعا شب‌زنده‌داری کردیم.مگر به یُمنِ دعاآفتاببرآید.» گفتم: «حاجت‌ْروا شدید که آنک سپیده!» به آهی گفتند: «کنون به جمعیتِ خاطردل به دریای خواب می‌زنیمکه حاجتِ نومیدانهچنین معجزآیتبرآمد.» ۸ فروردینِ ۱۳۷۳© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

ــ بی‌آرزو چه می‌کنی ای دوست؟ ــ به ملال، در خود به ملال با یکی مُرده سخن می‌گویم. شب، خامُش اِستاده هوا وز آخرین هیاهوی پرند‌گانِ کوچ دیرگاه‌ها می‌گذرد. اشکِ بی‌بهانه‌ام آیا تلخه‌ی این تالاب نیست؟ □ ــ از این گونه بی‌اشک به چه می‌گریی؟ــ مگر آن زمستانِ خاموشِ خشک در من است. به هر اندازه که بیگانه‌واربه شانه‌بَرَت سَر نهمسنگ‌باری آشناستسنگ‌باری آشناست غم. ۲۲ خردادِ ۱۳۷۳© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شرقاشرقِ شادیانه...

شرقاشرقِ شادیانه به اوجِ آسمانشبنمِ خستگی بر پیشانیِ مادر وکاکلِ پریشانِ آدمیدر نقطه‌ی خجسته‌ی میلادش. ۱۳۷۵© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

نگران، آن دو چشمان است...

نگران،آن دو چشمان است،دورسوی آن دو سهیل که بر سیبستانِ حیاتِ من می‌نگردتا از سبزینه‌ی نارسِ خویشسُرخ برآید. سخت‌گیر و آسان‌مهردر فراز کن که سهیل می‌زند! □ سهیلانِ من‌اندستارگانِ هماره بیدارم،و دروازه‌های افقبر نگرانی‌شان گشوده است. بیمارستان مهرداد13 بهمن ۱۳۷۵© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

با تخلصِ خونينِ بامداد

مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که خروسِ سحرگهیبانگی همه از بلور سرمی‌داد ــ گوش به بانگِ خروسان درسپردم هم از لحظه‌ی تُردِ میلادِ خویش. □ مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که پوپکِ زردخالبی‌شانه‌ی نقره به صحرا سرمی‌نهاد ــ به چشم، تاجی به‌خاک‌افگنده جُستم هم از لحظه‌ی نگرانِ میلادِ خویش. □ مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که کبکِ خرامانخنده‌ی غفلت به دامنه سرمی‌داد ــ به درکشیدنِ جامِ قهقهه همت نهادم هم از لحظه‌ی گریانِ میلادِ خویش. □ مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که درختِ بهارپوشرختِ غبارآلوده به قامت می‌آراست ــ چشم‌براهِ خزانِ تلخ نشستم هم از لحظه‌ی نومیدِ میلادِ خویش. □ مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که هَزارِ سیاه‌پوشبر شاخسارِ خزانی ترانه‌ی بدرود ساز می‌کرد ــ با تخلصِ سُرخِ بامداد به پایان بردم لحظه‌لحظه‌ی تلخِ انتظارِ خویش. ۲۷ آذر ۱۳۷۶© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

چاهِ شغاد را ماننده...

چاهِ شغاد را مانندهحنجره‌یی پُرخنجر در خاطره‌ی من است:چون اندیشه به گورابِ تلخِ یادی درافتدفریاد شرحه‌شرحه برمی‌آید.© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

چون فورانِ فحل‌ْمستِ آتش...

یاد مختاری و پویندهچون فورانِ فحل‌ْمستِ آتش بر کُره‌ی خمیریبه جانبِ ماهِ آهکی غریو می‌کشیدیم.حنجره‌ی خون‌فشانِماندشنامیه‌های عصب را کفرِ شفافِ عصیان بودای مرارتِ بی‌فرجامِ حیات‌، ای مرارتِ بی‌حاصل!غلظه‌ی خونِ اسارتِ مستمر در میدانچه‌های تلخِ ورید در میدانچه‌های سنگی‌ بی‌عطوفت... ــ فریبِمان مده‌اِی! حیاتِ ما سهمِ تو از لذتِ کُشتارِ قصابانه بود. لعنت و شرم بر تو باد! ۱۳۷۷© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

نخستين که در جهان ديدم...

به دکتر جهانگیر رأفتنخستین که در جهان دیدماز شادی غریو بر کشیدم:«منم، آه آن معجزتِ نهایی بر سیاره‌ی کوچکِ آب و گیاه!» آنگاه که در جهان زیستماز شگفتی بر خود تپیدم:میراث‌خوارِ آن سفاهتِ ناباور بودنکه به چشم و به گوش می‌دیدم و می‌شنیدم! چندان که در پیرامنِ خویشتن دیدمبه ناباوری گریه در گلو شکسته بودم:بنگر چه درشتناک تیغ بر سرِ من آختهآن که باورِ بی‌دریغ در او بسته بودم.اکنون که سراچه‌ی اعجاز پسِ پُشت می‌گذارمبجز آهِ حسرتی با من نیست:تَبَری غرقه‌ی خون بر سکوی باورِ بی‌یقین وباریکه‌ی خونی که از بلندای یقین جاریست. ۱۲ اسفندِ ۱۳۷۷© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

نخستين از غلظه‌ی پنيرک...

نخستیناز غلظه‌ی پنیرک و مامازی سر برآورد. (نخستین خورشید... بی‌خبر...) و دومیناز جیفه‌زارِ مداهنت سر برکرد. (دیگر روز... از جیفه‌زارِ مداهنت... خورشیدِ روزِ دیگر...) سومیناندوهِ انتظار را بود از اندوهِ انتظار بی‌خبر. و چارمینحیرتِ بی‌حاصلی را بوداز حیرتِ بی‌حاصلیبهره سوته‌تر. پنجمینآهِ سیاهی را مانستییکی آهِ سیاه را. آنگاه خورشیدِ ششم ملالِ مکرر شد:آونگِ یکی ماهِ ناتمامبه بدل چینیِ کاسه‌ی آسمانی شکسته درآویخته. و آنگاهخورشیدِ هفتمین در اشکی بی‌قرار غوطه خورد:اشکی بی‌قرار،بدری سیاقلمجویده‌جویده ریخته‌واریخته. □ و بیهوده ما هنوزانتظاری بی‌تاب می‌بردیم: ما هنوزهشتمین خورشید را چشم همی‌داشتیم: (شاید را و مگر را بر دروازه‌ی طلوع) ــکه خورشیدِ نخستینهم به تکرار سر برآوردتا عرصه کند آسمانِ پیرزاد را به بازی‌بازیدر غلظه‌ی بوناکِ پنیرک و مامازی. ۲۴ فروردینِ ۱۳۷۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

کژمژ و بی‌انتها...

کژمژ و بی‌انتهابه طولِ زمان‌های پیش و پسستونِ استخوان‌هاچشم‌خانه‌ها تهیدنده‌ها عریاندهان یکی برنامده فریادفرو ریخته دندان‌ها همه،سوتِ خارج‌خوانِ ترانه‌ی روزگارانِ از یادرفتهدر وزشِ بادِ کهن فرونستاده هنوز از کیِ باستان. بادِ اعصارِ کهن در جمجمه‌های روفتهبر ستونِ بی‌انتهای آهکینفروشده در ماسه‌های انتظاری بدوی. دفترهای سپیدِ بی‌گناهیبه تشتی چوبینبر سرمعطل مانده بر دروازه‌ی عبور:نخِ پَرکی چرکینبر سوراخِ جوالدوزی. اما خیالت را هنوزفراگردِ بسترم حضوری به کمال بوداز آن پیش‌تر که خوابم به ژرفاهای ژرف اندرکشد. گفتم اینک ترجمانِ حیاتتا قیلوله را بی‌بایست نپنداری. آنگاه دانستمکه مرگ پایان نیست. ۱۳۷۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو