پیشنهادات  

احمد شاملو - هوای تازه

در رزم زندگی

در زیرِ تاقِ عرش، بر سفره‌ی زمیندر نور و در ظلامدر های‌وهوی و شیونِ دیوانه‌وارِ باددر چوبه‌های داردر کوه و دشت و سبزهدر لُجِّه‌های ژرف، تالاب‌های تاردر تیک و تاکِ ساعتدر دامِ دشمناندر پرده‌ها و رنگ‌ها، ویرانه‌های شهردر زوزه‌ی سگاندر خون و خشم و لذتدر بی‌غمی و غمدر بوسه و کنار، یا در سیاهچالدر شادی و المدر بزم و رزم، خنده و ماتم، فراز و شیبدر برکه‌های خوندر منجلابِ یأسدر چنبرِ فریبدر لاله‌های سُرخدر ریگزارِ داغدر آب و سنگ و سبزه و دریا و دشت و روددر چشم و در لبانِ زنانِ سیاه‌مویدر بوددر نبود، هر جا که گشته است نهان ترس و حرص و رقصهر جا که مرگ هستهر جا که رنج می‌بَرَد انسان ز روز و شبهر جا که بختِ سرکش فریاد می‌کشدهر جا که درد روی کند سوی آدمیهر جا که زندگی طلبد زنده را به رزم، بیرون کش از نیاماز زور و ناتوانی‌ خود هر دو ساختهتیغی دو دَم! ملهم از «لوک دوکن»۱۳۲۷© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بهار خاموش

بر آن فانوس که‌ش دستی نیفروخت
بر آن دوکی که بر رَف بی‌صدا ماند
بر آن آیینه‌ی زنگار بسته
بر آن گهواره که‌ش دستی نجنباند
بر آن حلقه که کس بر در نکوبید
بر آن در که‌ش کسی نگشود دیگر
بر آن پله که بر جا مانده خاموش
کس‌اش ننهاده دیری پای بر سر ــ
بهارِ منتظر بی‌مصرف افتاد!
به هر بامی درنگی کرد و بگذشت
به هر کویی صدایی کرد و اِستاد
ولی نامد جواب از قریه، نز دشت.
نه دود از کومه‌یی برخاست در ده
نه چوپانی به صحرا دَم به نی داد
نه گُل رویید، نه زنبور پر زد
نه مرغِ کدخدا برداشت فریاد.
به صد امید آمد، رفت نومید
بهار ــ آری بر او نگشود کس در.
درین ویران به رویش کس نخندید
کس‌اش تاجی ز گُل ننهاد بر سر.
کسی از کومه سر بیرون نیاورد
نه مرغ از لانه، نه دود از اجاقی.
هوا با ضربه‌های دف نجنبید
گُلی خودروی برنامد ز باغی.
نه آدم‌ها، نه گاوآهن، نه اسبان
نه زن، نه بچه... ده خاموش، خاموش.
نه کبک‌انجیر می‌خوانَد به دره
نه بر پسته شکوفه می‌زند جوش.
به هیچ ارابه‌یی اسبی نبستند
سرودِ پُتکِ آهنگر نیامد
کسی خیشی نبُرد از ده به مزرع
سگِ گله به عوعو در نیامد.
کسی پیدا نشد غمناک و خوشحال
که پا بر جاده‌ی خلوت گذارد
کسی پیدا نشد در مقدمِ سال
که شادان یا غمین آهی بر آرد.
غروبِ روزِ اول لیک، تنها
درین خلوتگهِ غوکانِ مفلوک
به یادِ آن حکایت‌ها که رفته‌ست
ز عمقِ برکه یک دَم ناله زد غوک...
بهار آمد، نبود اما حیاتی
درین ویران‌سرای محنت‌آور
بهار آمد، دریغا از نشاطی
که شمع افروزد و بگشایدش در!
۱۳۲۸
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بازگشت

این ابرهای تیره که بگذشته‌ست
بر موج‌های سبزِ کف‌آلوده،
جانِ مرا به درد چه فرساید
روحم اگر نمی‌کُنَد آسوده؟
دیگر پیامی از تو مرا نارَد
این ابرهای تیره‌ی توفان‌زا
زین پس به زخمِ کهنه نمک پاشد
مهتابِ سرد و زمزمه‌ی دریا.
وین مرغکانِ خسته‌ی سنگین‌بال
بازآمده از آن سرِ دنیاها
وین قایقِ رسیده هم‌اکنون باز
پاروکشان از آن سرِ دریاها...
هرگز دگر حبابی ازین امواج
شب‌های پُرستاره‌ی رؤیارنگ
بر ماسه‌های سرد، نبیند من
چون جان تو را به سینه فشارم تنگ
حتا نسیم نیز به بوی تو
کز زخم‌های کهنه زداید گرد،
دیگر نشایدم بفریبد باز
یا باز آشنا کُنَدَم با درد.
افسوس ای فسرده‌چراغ! از تو
ما را امید و گرمی و شوری بود
وین کلبه‌ی گرفته‌ی مظلم را
از پَرتوِ وجودِ تو نوری بود.
دردا! نماند از آن همه، جز یادی
منسوخ و لغو و باطل و نامفهوم،
چون سایه کز هیاکلِ ناپیدا
گردد به عمقِ آینه‌یی معلوم...
یکباره رفت آن همه سرمستی
یکباره مُرد آن همه شادابی
می‌سوزم ــ ای کجایی کز بوسه
بر کامِ تشنه‌ام بزنی آبی؟
مانم به آبگینه‌حبابی سست
در کلبه‌یی گرفته، سیه، تاریک:
لرزم، چو عابری گذرد از دور
نالم، نسیمی ار وزد از نزدیک.
در زاهدانه‌کلبه‌ی تار و تنگ
کم نورپیه‌سوزِ سفالینم
کز دور اگر کسی بگشاید در
موجِ تاءثر آرَد پایینم.
ریزد اگر نه بر تو نگاهم هیچ
باشد به عمقِ خاطره‌ام جایت
فریادِ من به گوشت اگر ناید
از یادِ من نرفته سخن‌هایت:
«ــ من گورِ خویش می‌کَنَم اندر خویش
چندان که یادت از دل برخیزد
یا اشک‌ها که ریخت به پایت، باز
خواهد به پای یارِ دگر ریزد!»...
در انتظارِ بازپسین‌روزم
وز قولِ رفته، روی نمی‌پیچم.
از حال غیرِ رنج نَبُردَم سود
زآینده نیز، آه که من هیچم.
بگذار ای امیدِ عبث، یک بار
بر آستانِ مرگ نیاز آرم
باشد که آن گذشته‌ی شیرین را
بارِ دگر به سوی تو بازآرم.
۱۳۲۷
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

دیوارها

دیوارها ــ مشخص و محکم ــ که با سکوتبا بی‌حیائی‌یِ همه خط‌هاشبا هرچه‌اش ز کنگره بر سربا قُبحِ گنگِ زاویه‌هایش سیاه و تُند،در گوش‌هایِ چشمگویایِ بی‌گناهیِ خویش است... دیوارهایِ از خزه پوشیده، کاندر آنچون انعکاسِ چیزی زآیینه‌هایِ دق،تصویرِ واقعیت تحقیر می‌شود... دیوارها ــ مهابتِ مظنون ــ که در سکوتبا تیغِ تیزِ خطِ نهایی‌شتا مرزهایِ تفکیک در جنگ با فضاست...همواره بادِ طاغی، با ناله‌هایِ زارشلاق‌ها به هیبتِ دیوار می‌زندو برگ‌هایِ خشک و مگس‌هایِ خُرد راوآرامش و نوازش راهمراه می‌کشدهمراه می‌برد... □ عزمِ جدال دارد دیوار هم‌چنینبا مورهایِ بارانبا باخت‌هایِ شوم. اما خورشیدهمواره قدرت است، توانایی‌ست! □ بر بام‌هایِ تشنه که برداشته شکاف،با هر درنگِ خویشآن پیکِ نورپیکر، داده‌ست اشارتی؛کرده‌ست فاش ازاین‌سان با هر اشاره‌اشرمزی، عبارتی:«ــ دیوارهایِ کهنه شکافد تابر هر پیِ شکسته، برآید عمارتی!» او با شتاب می‌گذرد از شکافِ باممی‌گوید این سخن به لب آرام: «انتقام!»وآن‌گه ز دردِ یافته تسکینبا راهِ خویش می‌گذرد آن شتاب‌جوی. □ اما میانِ مزرعه، این دیوارحرفی‌ست در سکوت! او می‌تواند آیامعتاد شد به دیده‌یِ هر انسان،یا آسمانِ شب رابینِ سطوحِ خود ندهد نقصان؟ دیوارهایِ گنگدیوارهایِ راز!ما را به باطنِ همه دیوار راه نیست.[بی‌هیچ شک و ریبدیوارها و ما را وجهِ شباهتی‌ست]. لیکن کدام دغدغه، آیابا یک نگه به داخلِ دیوارهایِ رازتسکین نمی‌پذیرد؟ □ دیوارهابد منظرند! در بیست، در هزاراین راه‌ها که پای در آن می‌کشیم ما،دیوارها می‌آیند هم‌راه پابه‌پا دیوارهایِ عایق، خوددار، اخمناک!دیوارهایِ سرحد با ما و سرنوشت!اندوده با سیاهیِ بسیار سرگذشتدیوارهایِ زشت! دیوارهایِ بایر، چندان‌که هیچ موشدر آن به حرفِ آن سو پنهان نداده گوش،وز خامُشیِ آن همه در چارمیخ و بندپوسیده کتفِشان همه در زنجیرخشکیده بوسه‌ها همه‌شان بر لب،وز استقامتِ همه آن مردانکه به لرزیدن پسِ «این دیوار» محق هستند،حرفی نمی‌گوید! □ کو در میانِ این همه دیوارِ خشک و سرددیوارِ یک امیدتا سایه‌هایِ شادی‌یِ فردا بگسترد؟ با این همه برایِ یکی مجروحدیوارِ یک امیدآیا کفایت است؟ و با وجودِ ایندر هر نبرد تکیه به دیوار می‌کنیمهمواره با یقینکز پُشت ضربه نیست، امیدی‌ست بل کز آنپُرشورتر درین راه پیکار می‌کنیمهر چند مرگ نیزفرمان گرفته باشدبا فرصتِ مزید آزادیِ مزید! □ یک شیر مطمئناً خوف است دام را!هرگز نمی‌نشیند او منکسر به جای:مطرودِ راه و دَرمطرودِ وقتِ کَرچشمش میانِ ظلمت جویایِ روشنی‌ستمی‌پرورد به عمقِ دل، آرام انتقام! ملهم از یک شعرِ «گیلویک» به همین نام۱۳۲۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بیمار

بر سرِ این ماسه‌ها دراز زمانی‌ست
کشتیِ فرسوده‌یی خموش نشسته‌ست
لیک نه فرسوده آنچنان که دگر هیچ
چشمِ امیدی به سویِ آن نتوان بست.
حوصله کردم بسی، که ماهی‌گیران
آیند از راه سویِ کشتیِ معیوب؛
پُتک ببینم که می‌فشارد با میخ
ارّه ببینم که می‌سراید با چوب.
مانده به امید و انتظار که روزی
این به شن‌افتاده را بر آب ببینم ــ
شادی بینم به روی ساحلِ آباد
وین زغم‌آباد را خراب ببینم.
پاره ببینم سکوتِ مرگ به ساحل
کآمده با خشّ و خِشِّ موجِ شتابان
هم‌نفس و، زیرِ کومه‌ی منِ بیمار
قصه‌ی نابود می‌سراید با آن...
پنجره را باز می‌کنم سوی دریا
هر سحر از شوق، تا ببینم هستند؟
مرغی پَر می‌کشد ز صخره هراسان.
چلّه نشسته قُرُق به ساحل اگر چند،
با دلِ بیمارِ من عجیب امیدی‌ست:
از قُرُقِ هوشیار و موجِ تکاپوی
بر دو لبش پوزخنده‌یی‌ست ظفرمند،
وز سمجِ این قُرُق نمی‌رود از روی!
کرده چنانم امیدوار که دانم
روزی ازین پنجره نسیمکِ دریا
کلبه‌ی چوبینِ من بیاکنَد از بانگ
با تنِ بیمار برجهانَدَم از جا.
خم شوم از این دریچه شسته ز باران
قطره‌یی آویزَدَم به مژه ز شادی:
بینم صیادهای بحرِ خزر را
گرم به تعمیرِ عیبِ کشتیِ بادی.
نعره ز دل برکشم ز شادیِ بسیار
پنجره برهم زنم ز خودشده، مفتون.
کفش نجویم دگر، برهنه‌سروپای
جَست زنم از میانِ کلبه به بیرون!
۱۳۲۹
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

رانده

دست بردار ازین هیکلِ غم
که ز ویرانیِ خویش است آباد.
دست بردار که تاریکم و سرد
چون فرومرده چراغ از دَمِ باد.
دست بردار، ز تو در عجبم
به دَرِ بسته چه می‌کوبی سر.
نیست، می‌دانی، در خانه کسی
سر فرومی‌کوبی باز به در.
زنده، این‌گونه به غم
خفته‌ام در تابوت.
حرف‌ها دارم در دل
می‌گزم لب به‌سکوت.
دست بردار که گر خاموشم
با لبم هر نفسی فریاد است.
به نظر هر شب و روزم سالی‌ست
گرچه خود عمر به چشمم باد است.
رانده‌اَندَم همه از درگهِ خویش.
پای پُرآبله، لب پُرافسوس
می‌کشم پای بر این جاده‌ی پرت
می‌زنم گام بر این راهِ عبوس.
پای پُرآبله دل پُراندوه
از رهی می‌گذرم سر در خویش
می‌خزد هیکلِ من از دنبال
می‌دود سایه‌ی من پیشاپیش.
می‌روم با رهِ خود
سر فرو، چهره به‌هم.
با کس‌ام کاری نیست
سد چه بندی به رهم؟
دست بردار! چه سود آید بار
از چراغی که نه گرماش و نه نور؟
چه امید از دلِ تاریکِ کسی
که نهادندش سر زنده به گور؟
می‌روم یکه به راهی مطرود
که فرو رفته به آفاقِ سیاه.
دست بردار ازین عابرِ مست
یک طرف شو، منشین بر سرِ راه!
۱۳۳۰
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شعر گمشده

تا آخرین ستاره‌ی شب بگذرد مرا
بی‌خوف و بی‌خیال بر این بُرجِ خوف و خشم،
بیدار می‌نشینم در سردچالِ خویش
شب تا سپیده خواب نمی‌جنبدم به چشم،
شب در کمینِ شعری گُمنام و ناسرود
چون جغد می‌نشینم در زیجِ رنجِ کور
می‌جویمش به کنگره‌ی ابرِ شب‌نورد
می‌جویمش به سوسوی تک‌اخترانِ دور.
در خون و در ستاره و در باد، روز و شب
دنبالِ شعرِ گم‌شده‌ی خود دویده‌ام
بر هر کلوخ‌پاره‌ی این راهِ پیچ‌پیچ
نقشی ز شعرِ گم‌شده‌ی خود کشیده‌ام.
تا دوردستِ منظره، دشت است و باد و باد
من بادْگردِ دشتم و از دشت رانده‌ام
تا دوردستِ منظره، کوه است و برف و برف
من برف‌کاوِ کوهم و از کوه مانده‌ام.
اکنون درین مغاکِ غم‌اندود، شب‌به‌شب
تابوت‌های خالی در خاک می‌کنم.
موجی شکسته می‌رسد از دور و من عبوس
با پنجه‌های درد بر او دست می‌زنم.
تا صبح زیرِ پنجره‌ی کورِ آهنین
بیدار می‌نشینم و می‌کاوم آسمان
در راه‌های گم‌شده، لب‌های بی‌سرود
ای شعرِ ناسروده! کجا گیرمت نشان؟
۱۳۳۳ زندانِ قصر
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

رنجِ دیگر

خنجرِ این بد، به قلبِ من نزدی زخم
گر همه از خوب هیچ با دلِتان بود،
دستِ نوازش به خونِ من نشدی رنگ
ناخنِتان گر نبود دشمنی‌آلود.
ورنه چرا بوسه خون چکانَدَم از لب
ورنه چرا خنده اشک ریزَدَم از چشم
ورنه چرا پاک‌چشمه آب دهد زهر
ورنه چرا مِهربوته غنچه دهد خشم؟
من چه بگویم به مردمان، چو بپرسند
قصه‌ی این زخمِ دیرپای پُراز درد؟
لابد باید که هیچ گویم، ورنه
هرگز دیگر به عشق تن ندهد مرد!
۱۳۳۴
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

دیدار واپسین

باران کُنَد ز لوحِ زمین نقشِ اشک پاک
آوازِ در، به نعره‌یِ توفان، شود هلاک
بیهوده می‌فشانی اشک این‌چنین به خاک
بیهوده می‌زنی به در، انگشتِ دردناک.
دانم که آنچه خواهی ازین بازگشت، چیست:
این در به صبر کوفتن، از دردِ بی‌کسی‌ست.
دانم که اشکِ گرمِ تو دیگر دروغ نیست:
چون مرهمی، صدای تو، با دردِ من یکی‌ست.
افسوس بر تو باد و به من باد! ازآن‌که، درد
بیمار و دردِ او را، با هم هلاک کرد.
ای بی‌مریض‌دارو! زان زخم‌خورده مَرد
یک لکه دود مانده و یک پاره سنگِ سرد!
۱۳۳۵/۴/۶
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شعر ناتمام

سالم از سی رفت و، غلتک‌سان دَوَم
از سراشیبی کنون سوی عدم.
پیشِ رو می‌بینمش، مرموز و تار
بازوانش باز و جانش بی‌قرار.
جان ز شوقِ وصلِ من می‌لرزدش،
آبم و، او می‌گدازد از عطش.
جمله تن را باز کرده چون دهان
تا فروگیرد مرا، هم زآسمان.
آنک! آنک! با تنِ پُردردِ خویش
چون زنی در اشتیاقِ مردِ خویش.
لیک از او با من چه باشد کاستن؟
من که‌ام جز گورِ سرگردانِ من؟
من که‌ام جز باد و، خاری پیشِ رو؟
من که‌ام جز خار و، باد از پُشتِ او؟
من که‌ام جز وحشت و جرأت همه؟
من که‌ام جز خامُشی و همهمه؟
من که‌ام جز زشت و زیبا، خوب و بد؟
من که‌ام جز لحظه‌هایی در ابد؟
من که‌ام جز راه و جز پا توأمان؟
من که‌ام جز آب و آتش، جسم و جان؟
من که‌ام جز نرمی و سختی به‌هم؟
من که‌ام جز زندگانی، جز عدم؟
من که‌ام جز پایداری، جز گریز؟
جز لبی خندان و چشمی اشک‌ریز؟
ای دریغ از پای بی‌پاپوشِ من!
دردِ بسیار و لبِ خاموشِ من!
شب سیاه و سرد و، ناپیدا سحر
راه پیچاپیچ و، تنها رهگذر.
گُل مگر از شوره من می‌خواستم؟
یا مگر آب از لجن می‌خواستم؟
بارِ خود بردیم و بارِ دیگران
کارِ خود کردیم و کارِ دیگران...
ای دریغ از آن صفای کودنم
چشمِ دد فانوسِ چوپان دیدنم!
با تنِ فرسوده، پای ریش‌ریش
خستگان بردم بسی بر دوشِ خویش.
گفتم این نامردمانِ سفله‌زاد
لاجرم تنها نخواهندم نهاد،
لیک تا جانی به تن بشناختند
همچو مُردارم به راه انداختند...
ای دریغ آن خفّت از خود بردنم،
پیشِ جان، از خجلتِ تن مُردنم!
من سلام بی‌جوابی بوده‌ام
طرحِ وهم‌اندودِ خوابی بوده‌ام.
زاده‌ی پایانِ روزم، زین سبب
راهِ من یکسر گذشت از شهرِ شب.
چون ره از آغازِ شب آغاز گشت
لاجرم راهم همه در شب گذشت.
۱۳۳۵
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سفر

در قرمزِ غروب، رسیدنداز کوره‌راهِ شرق، دو دختر، کنارِ من.تابیده بود و تفته مسِ گونه‌هایشانو رقصِ زُهره که در گودِ بی‌تهِ شبِ چشمِشان بودبه دیارِ غربره‌آوردِشان بود.و با من گفتند:«ــ با ما بیا به غرب!» من اما همچنان خواندمو جوابی بدانان ندادمو تمامِ شب را خواندمتمامِ خالیِ تاریکِ شب را از سرودی گرم آکندم. □ در ژاله‌بارِ صبح رسیدنداز جاده‌ی شمال دو دختر کنارِ من.لب‌هایشان چو هسته‌ی شفتالووحشی و پُرتَرَک بودو ساق‌هایشانبا مرمرِ معابدِ هندو می‌مانستو با من گفتند:«ــ با ما بیا به راه...» ولیکن منلب فروبستم ز آوازی که می‌پیچیدم از آفاق تا آفاقو بر چشمانِ غوغاشان نهادم ثقلِ چشمانِ سکوتم راو نیمِ روز را خاموش ماندمبه زیرِ بارشِ پُرشعله‌ی خورشید، نیمی از گذشتِ روز را خاموش ماندم. □ در قلبِ نیمروزاز کوره‌راهِ غرب رسیدند چند مَرد...خورشیدِ جُست‌وجودر چشم‌هایشان متلألی بودو فکِشان، عبوسبا صخره‌های پُرخزه می‌مانست. در ساکتِ بزرگ به من دوختند چشم.برخاستم ز جای، نهادم به راه پای، و در راهِ دوردستسرودم شماره زدبا ضربه‌های پُرتپش‌اش گام‌هایمان را. □ بر جای لیک، خاطره‌ام گنگخاموش ایستاددنبالِ ما نگریست.و چندان که سایه‌مان و سرودِ مندر راهِ پُرغبار نهان شد،در خلوتِ عبوسِ شبانگاهبر ماندگی و بی‌کسیِ خویشتن گریست. ۱۳۳۰© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

گل‌کو

شب ندارد سرِ خواب. می‌دود در رگِ باغباد، با آتشِ تیزابش، فریادکشان. پنجه می‌ساید بر شیشه‌ی درشاخِ یک پیچکِ خشکاز هراسی که ز جایش نرباید توفان. □ من ندارم سرِ یأسبا امیدی که مرا حوصله داد. باد بگذار بپیچد با شببید بگذار برقصد با باد. گل‌کو می‌آیدگل‌کو می‌آید خنده‌به‌لب. □ گل‌کو می‌آید، می‌دانم،با همه خیرگیِ باد که می‌اندازدپنجه در دامانشروی باریکه‌ی راهِ ویران، گل‌کو می‌آیدبا همه دشمنیِ این شبِ سردکه خطِ بیخودِ این جاده رامی‌کند زیرِ عبایش پنهان. □ شب ندارد سرِ خواب،شاخِ مأیوسِ یکی پیچکِ خشکپنجه بر شیشه‌ی در می‌ساید. من ندارم سرِ یأس،زیرِ بی‌حوصلگی‌های شب، از دورادورضربِ آهسته‌ی پاهای کسی می‌آید. ۱۳۳۰© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

صبر تلخ

با سکوتی، لبِ منبسته پیمانِ صبور ــ زیرِ خورشیدِ نگاهی که ازو می‌سوزمو به‌نفرت بسته‌ستشعله در شعله‌ی من، زیرِ این ابرِ فریبکه بدو دوخته چشمعطشِ خاطرِ این سوخته‌تن، زیرِ این خنده‌ی پاکو وردِ جادوگرِ کینکه به پای گذرم بسته رسن... □ آه!دوستانِ دشمن با منمهربانانِ درجنگ، همرَهانِ بی‌ره با منیک‌دلانِ ناهمرنگ... □ من ز خود می‌سوزمهمچو خونِ من کاندر تبِ من بی‌که فریادی ازین قلبِ صبوربچکد در شبِ من بسته پیمان گوییبا سکوتی لبِ من. ۱۳۳۰© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

مه

بیابان را، سراسر، مه گرفته‌ست.چراغِ قریه پنهان استموجی گرم در خونِ بیابان استبیابان، خسته لب بسته نفس بشکسته در هذیانِ گرمِ مه، عرق می‌ریزدش آهسته از هر بند.«ــ بیابان را سراسر مه گرفته‌ست. [می‌گوید به خود، عابر] سگانِ قریه خاموش‌اند. در شولای مه پنهان، به خانه می‌رسم. گل‌کو نمی‌داند. مرا ناگاه در درگاه می‌بیند، به چشمش قطره اشکی بر لبش لبخند، خواهد گفت:«ــ بیابان را سراسر مه گرفته‌ست... با خود فکر می‌کردم که مه گر همچنان تا صبح می‌پایید مردانِ جسور از خفیه‌گاهِ خود به دیدارِ عزیزان بازمی‌گشتند.» □ بیابان را سراسر مه گرفته‌ست.چراغِ قریه پنهان است، موجی گرم در خونِ بیابان است.بیابان، خسته لب‌بسته نفس‌بشکسته در هذیانِ گرمِ مه عرق می‌ریزدش آهسته از هر بند... ۱۳۳۲© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

از زخمِ قلبِ «آبائی»

دخترانِ دشت!دخترانِ انتظار!دخترانِ امیدِ تنگ در دشتِ بی‌کران،و آرزوهای بی‌کران در خُلق‌های تنگ!دخترانِ خیالِ آلاچیقِ نو در آلاچیق‌هایی که صد سال! ــ از زرهِ جامه‌تان اگر بشکوفیدبادِ دیوانهیالِ بلندِ اسبِ تمنا راآشفته کرد خواهد... □ دخترانِ رودِ گِل‌آلود!دخترانِ هزار ستونِ شعله به تاقِ بلندِ دود!دخترانِ عشق‌های دور روزِ سکوت و کار شب‌های خستگی!دخترانِ روز بی‌خستگی دویدن، شب سرشکستگی! ــ در باغِ راز و خلوتِ مردِ کدام عشق ــدر رقصِ راهبانه‌ی شکرانه‌ی کدام آتش‌زدای کامبازوانِ فواره‌ییِ‌تان را خواهید برفراشت؟ □ افسوس!موها، نگاه‌ها به‌عبثعطرِ لغاتِ شاعر را تاریک می‌کنند. دخترانِ رفت‌وآمد در دشتِ مه‌زده!دخترانِ شرم شبنم افتادگی رمه! ــ از زخمِ قلبِ آبائیدر سینه‌ی کدامِ شما خون چکیده است؟پستانِتان، کدامِ شماگُل داده در بهارِ بلوغش؟لب‌هایتان کدامِ شمالب‌هایتان کدام ــ بگویید! ــدر کامِ او شکفته، نهان، عطرِ بوسه‌یی؟ شب‌های تارِ نم‌نمِ باران ــ که نیست کار ــاکنون کدامیک ز شمابیدار می‌مانیددر بسترِ خشونتِ نومیدیدر بسترِ فشرده‌ی دلتنگیدر بسترِ تفکرِ پُردردِ رازِتانتا یادِ آن ــ که خشم و جسارت بود ــ بدرخشاندتا دیرگاه، شعله‌ی آتش رادر چشمِ بازِتان؟ □ بینِ شما کدام ــ بگویید! ــبینِ شما کدامصیقل می‌دهید سلاحِ آبائی رابرای روزِ انتقام؟ ۱۳۳۰ترکمن‌صحرا ـ اوبه سفلی© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بادها

امشب دوباره بادهاافسانه‌ی کهن را آغازکرده‌اند «ــ بادها! بادها! خنیاگرانِ باد!» خنیاگرانِ باد ولیکنسرگرمِ قصه‌های ملولند... □ «ــ خنیاگرانِ باد امشب رُکسانا با جامه‌ی سفیدِ بلندش پنهان ز هر کسی مهمانِ من شده‌ست و کنون مست بر بسترم افتاده است. [این قصه ناشنیده بگیرید!] کوته کنید این همه فریاد خنیاگرانِ باد! بگذارید رُکسانا در مستیِ گرانش امشب این‌جا بمانَد تا سحر. های! خنیاگرانِ باد! اگر بگذارید!... آن‌گاه از شرمِ قصه‌ها که سخن‌سازان خواهند راند بر سرِ بازار، دیگر رُکسانا هرگز ز کلبه‌ی من بیرون نخواهد نهاد پای...» □ بیرونِ کلبه، بادهاپُرشور می‌غریوند... «ــ آرام‌تر! بی‌رحم‌ها! خنیاگرانِ باد!» خنیاگرانِ باد، ولیکنسرگرمِ قصه‌های ملولندآناناز دردهای خویش پریشند،آنانسوزنده‌گانِ آتشِ خویشند... ۱۳۳۰© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

غبار

از غریوِ دیوِ توفانم هراسوز خروشِ تُندرم اندوه نیست،مرگِ مسکین را نمی‌گیرم به هیچ. استوارم چون درختی پابه‌جایپیچکِ بی‌خانمانی را بگویبی‌ثمر با دست و پای من مپیچ. مادرِ غم نیست بی‌چیزی مرا:عنبر است او، سال‌ها افروخته در مجمرم نیست از بدگوییِ نامهربانانم غمی:رفته مدت‌ها که من زین یاوه‌گویی‌ها کَرَم! □ لیک از دریا چو مرغان پَرکشندروی پل‌ها، بام‌ها، مرداب‌ها ــپابرهنه می‌دوم دنبالِشان.وقت کان سوی افق پنهان شوندبازمی‌گردم به کومه پا کشان،حلقه می‌بندد به چشمان اشکِ منگرچه در سختی به‌سانِ آهنم... یا اگر در کنجِ تنهایی مرامرغکِ شب ناله‌یی بردارد از اقصای شب،اندُهی واهی مرامی‌کشد در بر، چنان پیراهنم. □ همچنان کز گردشِ انگشت‌ها بر پرده‌هاوز طنینِ دل‌کشِ ناقوسوز سکوتِ زنگ‌دارِ دشت‌هاوز اذانِ ناشکیبای خروسوز عبورِ مه ز روی بیشه‌هاوز خروشِ زاغ‌هاوز غروبِ برف‌پوش ــاشک می‌ریزد دلم... گرچه بر غوغای توفان‌ها کَرَموز هجومِ بادها باکیم نیست،گرچه چون پولاد سرسختم به رزمیا خود از پولاد شد ایمانِ من ــگر بخواند مرغی از اقصای شباشکِ رقت ریزد از چشمانِ من. ۱۳۲۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

انتظار

از دریچهبا دلِ خسته، لبِ بسته، نگاهِ سردمی‌کنم از چشمِ خواب‌آلوده‌ی خود صبحدم بیرون نگاهی: در مه آلوده هوای خیسِ غم‌آورپاره‌پاره رشته‌های نقره در تسبیحِ گوهر...در اجاقِ باد، آن افسرده‌دل آذرکاندک‌اندک برگ‌های بیشه‌های سبز را بی‌شعله می‌سوزد... من در این‌جا مانده‌ام خاموش بر جا ایستاده سرد □ جاده خالیزیرِ باران! ۱۳۲۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

تردید

او را به رؤیای بخارآلود و گنگِ شام‌گاهی دور، گویا دیده بودم من... لالاییِ گرمِ خطوطِ پیکرش در نعره‌های دوردست و سردِ مه گم بود. لبخندِ بی‌رنگش به موجی خسته می‌مانست؛ در هذیانِ شیرینش ز دردی گنگ می‌زد گوییا لبخند... □ هر ذره چشمی شد وجودم تا نگاهش کردم، از اعماقِ نومیدی صدایش کردم: «ــ ای پیدای دور از چشم!«دیری‌ست تا من می‌چشَم رنجابِ تلخِ انتظارت را«رویای عشقت را، در این گودالِ تاریک، آفتابِ واقعیت کن!» وآن دَم که چشمانش، در آن خاموش، بر چشمانِ من لغزیددر قعرِ تردید این‌چنین با خویشتن گفتم: «ــ آیا نگاهش پاسخِ پُرآفتابِ خواهشِ تاریکِ قلبِ یأس‌بارم نیست؟«آیا نگاهِ او همان موسیقی گرمی که من احساسِ آن را در هزاران خواهشِ پُردرد دارم، نیست؟«نه!«من نقشِ خامِ آرزوهای نهان را در نگاهم می‌دهم تصویر!» آن‌گاه نومید، از فروتر جای قلبِ یأس‌بارِ خویش کردم بانگ باز از دور: «ــ ای پیدای دور از چشم!...» او، لب ز لب بگشود و چیزی گفت پاسخ رااما صدایش با صدای عشق‌های دورِ از کف رفته می‌مانست... لالایی گرمِ خطوطِ پیکرش، از تاروپودِ محوِ مه پوشید پیراهن.گویا به رؤیای بخارآلود و گنگِ شامگاهی دور او را دیده بودم من... ۲۳ آذر ۱۳۳۳© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

احساس

سه دختر از جلوخانِ سرایی کهنه سیبی سُرخ پیشِ پایم افکندندرخانم زرد شد امّا نگفتم هیچفقط آشفته شد یک دَم صدای پای سنگینم به روی فرشِ سختِ سنگ. دو دختر از دریچه لاله عباسیِ گیسوهایشان را در قدم‌های من افکندند لبم لرزید اما گفتنی‌ها بر زبانم ماندفقط از زخمِ دندانی که بر لب‌ها فشردم، ماند بر پیراهنِ من لکه‌یی نارنگ... □ به خانه آمدم از راه، پا پُرآبله دل تنگ و خالی دستبه روی بسترِ بی‌عشقِ خویش افتادم، از اندوهِ گنگی مست شبِ اندیشناکِ خسته، از راهِ درازش می‌گذشت آرام.کلاغی بر چناری دور، در مهتاب زد فریاد.در این هنگامنسیمِ صبحگاهِ سرد، بر درگاهِ خانه پرده را جنباند.در آن خاموشِ رؤیایی چنان پنداشتم کز شوق، روی پرده، قلبِ دخترِ تصویر می‌لرزد. چنان پنداشتم کز شوق، هر دَم با تلاشی شوم و یأس‌آمیز، خود را می‌کشد آرامک آرامک به سوی من... □ دو چشمم خسته بر هم رفت.سپیده می‌گشود آهسته جعدِ گیسوانِ تاب‌دارِ صبح.سحر لبخند می‌زد سرد. طلسمِ رنجِ من پوسیدچنین احساس کردم من لبانِ مرده‌یی لب‌های سوزانِ مرا در خواب می‌بوسید... ۲۴ آذر ۱۳۳۳ © www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

خفاش شب

هرچند من ندیده‌ام این کورِ بی‌خیالاین گنگِ شب که گیج و عبوس است ــخود را به روشنِ سحر نزدیک‌تر کند، لیکن شنیده‌ام که شبِ تیره ــ هرچه هست ــآخر ز تنگه‌های سحرگه گذر کند... □ زین‌روی در ببسته به خود رفته‌ام فرودر انتظارِ صبح. فریاد اگرچه بسته مرا راه بر گلودارم تلاش تا نکشم از جگر خروش. اسپندوار اگرچه بر آتش نشسته‌امبنشسته‌ام خموش.وز اشک گرچه حلقه به دو دیده بسته‌امپیچم به خویشتن که نریزد به دامنم. □ دیری‌ست عابری نگذشته‌ست ازین کنارکز شمعِ او بتابد نوری ز روزنم... فکرم به جُست‌وجوی سحر راه می‌کشداما سحر کجا! در خلوتی که هست،نه شاخه‌یی ز جنبشِ مرغی خورَد تکاننه باد روی بام و دری آه می‌کشد.حتا نمی‌کند سگی از دور شیونیحتا نمی‌کند خَسی از باد جنبشی... غولِ سکوت می‌گزَدَم با فغانِ خویشو من در انتظار که خوانَد خروسِ صبح! کشتی به شن نشسته به دریای شب مراوز بندرِ نجات چراغِ امیدِ صبحسوسو نمی‌زند... از شوق می‌کشم همه در کارگاهِ فکرنقشِ پَرِ خروسِ سحر رالیکن دوامِ شب همه را پاک می‌کند.می‌سازمش به دل همه اما دوامِ شبدر گورِ خویش ساخته‌ام رادر خاک می‌کند. □ هست آنچه بوده است: شوقِ سحر نمی‌دمد اندر فلوتِ خویشخفاشِ شب نمی‌خورَد از جای خود تکان.شاید شکسته پای سحرخیزِ آفتابشاید خروس مرده که مانده‌ست از اذان. مانده‌ست شاید از شنوایی دو گوشِ من:خوانده خروس و بی‌خبر از بانگِ او منم.شاید سحر گذشته و من مانده بی‌خیال:بینایی‌ام مگر شده از چشمِ روشنم. ۱۳۲۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

مرگ نازلی

«ــ نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت. در خانه، زیرِ پنجره گُل داد یاسِ پیر. دست از گمان بدار! با مرگِ نحس پنجه میفکن! بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار...» نازلی سخن نگفت سرافرازدندانِ خشم بر جگرِ خسته بست و رفت... □ «ــ نازلی! سخن بگو! مرغِ سکوت، جوجه‌ی مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته‌ست!» نازلی سخن نگفت؛ چو خورشیداز تیرگی برآمد و در خون نشست و رفت... □ نازلی سخن نگفتنازلی ستاره بودیک دَم درین ظلام درخشید و جَست و رفت... نازلی سخن نگفتنازلی بنفشه بودگُل داد و مژده داد: «زمستان شکست!» و رفت... زندان قصر ۱۳۳۳© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

نمی‌رقصانمت چون دودی آبی‌رنگ...

نمی‌گردانمت در بُرجِ ابریشمنمی‌رقصانمت بر صحنه‌هایِ عاج: ــ شبِ پاییز می‌لرزد به رویِ بسترِ خاکسترِ سیرابِ ابرِ سردسحر، با لحظه‌هایِ دیرمانش، می‌کشاند انتظارِ صبح را در خویش... دو کودک بر جلوخانِ کدامین خانه آیا خوابِ آتش می‌کُنَدْشان گرم؟سه کودک بر کدامین سنگفرشِ سرد؟صد کودک به نمناکِ کدامین کوی؟ □ نمی‌رقصانمت چون دودی آبی‌رنگنمی‌لغزانمت بر خواب‌هایِ مخملِ اندیشه‌یی ناچیز: ــحبابِ خنده‌یی بی‌رنگ می‌ترکد به شب گرییدنِ پائیز اگر در جویبارِ تنگ،وگر عشقی کزو امید با من نیستدرین تاریکیِ نومید ساید سر به درگاهم ــدو کودک بر جلوخانِ سرایی خفته‌اند اکنونسه کودک بر سریرِ سنگفرشِ سرد و صد کودک به خاکِ مرده‌یِ مرطوب. □ نمی‌لغزانمت بر مخملِ اندیشه‌یی بی‌پاینمی‌غلتانمت بر بسترِ نرمِ خیالی خام: اگر خواب آورست آهنگِ بارانی که می‌بارد به بامِ تووگر انگیزه‌یِ عشق است رقصِ شعله‌یِ آتش به دیوارِ اتاقِ من، اگر در جویبارِ خُرد، می‌بندد حباب از قطره‌هایِ سردوگر در کوچه می‌خواند به شوری عابرِ شبگرد ــ دو کودک بر جلوخانِ کدامین خانه با رویایِ آتش می‌کنند تن گرم؟سه کودک بر کدامین سنگفرشِ سرد؟و صد کودک به نمناکِ کدامین کوی؟ □ نمی‌گردانمت بر پهنه‌هایِ آرزویی دورنمی‌رقصانمت در دودناکِ عنبرِ امید: میانِ آفتاب و شب برآورده‌ست دیواری ز خاکستر سحر هرچند،دو کودک بر جلوخانِ سرایی مرده‌اند اکنونسه کودک بر سریرِ سنگفرشِ سرد و صد کودک به خاکِ مرده‌یِ مرطوب. ۱۳۳۰© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ساعتِ اعدام

در قفلِ در کلیدی چرخید لرزید بر لبانش لبخندیچون رقصِ آب بر سقفاز انعکاسِ تابشِ خورشید در قفلِ در کلیدی چرخید □ بیرونرنگِ خوشِ سپیده‌دمانماننده‌یِ یکی نتِ گم‌گشتهمی‌گشت پرسه‌پرسه‌زنان روی سوراخ‌های نیدنبالِ خانه‌اش... □ در قفلِ در کلیدی چرخیدرقصید بر لبانش لبخندیچون رقصِ آب بر سقفاز انعکاسِ تابشِ خورشید □ در قفلِ درکلیدی چرخید. ۱۳۳۱© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شعری که زندگی‌ست

موضوعِ شعرِ شاعرِ پیشیناز زندگی نبود.در آسمانِ خشکِ خیالش، اوجز با شراب و یار نمی‌کرد گفت‌وگو.او در خیال بود شب و روزدر دامِ گیسِ مضحکِ معشوقه پای‌بند،حال‌آن‌که دیگراندستی به جامِ باده و دستی به زلفِ یارمستانه در زمینِ خدا نعره می‌زدند! □ موضوعِ شعرِ شاعر چون غیر از این نبودتأثیرِ شعرِ او نیز چیزی جز این نبود: آن را به جایِ مته نمی‌شد به کار زد؛در راه‌هایِ رزمبا دست‌کارِ شعرهر دیوِ صخره رااز پیش راهِ خلق نمی‌شد کنار زد. یعنی اثر نداشت وجودشفرقی نداشت بود و نبودشآن را به جایِ دار نمی‌شد به کار برد. حال آن‌که من به‌شخصه زمانی همراهِ شعرِ خویشهم‌دوشِ شن‌چوی کره‌یی جنگ کرده‌امیک بار هم «حمیدیِ‌ شاعر» رادر چند سالِ پیشبر دارِ شعر خویشتن آونگ کرده‌ام... □ موضوعِ شعر امروز موضوعِ دیگری‌ست... امروز شعر حربه‌یِ خلق استزیرا که شاعرانخود شاخه‌یی ز جنگلِ خلق‌اندنه یاسمین و سنبلِ گُلخانه‌یِ فلان.بیگانه نیست شاعرِ امروزبا دردهایِ مشترکِ خلق:او با لبانِ مردم لبخند می‌زند، درد و امیدِ مردم رابا استخوانِ خویش پیوند می‌زند. امروز شاعر باید لباسِ خوب بپوشدکفشِ تمیزِ واکس‌زده باید به پا کند،آن‌گاه در شلوغ‌ترین نقطه‌هایِ شهرموضوع و وزن و قافیه‌اش را، یکی‌یکیبا دقتی که خاصِ خودِ اوست،از بینِ عابرانِ خیابان جدا کند:«ــ همراهِ من بیایید، هم‌شهریِ عزیز! دنبالِتان سه روزِ تمام است دربه‌در همه جا سرکشیده‌ام!» «ــ دنبالِ من؟ عجیب است! آقا، مرا شمالابد به جایِ یک کسِ دیگر گرفته‌اید؟»«ــ نه جانم، این محال است: من وزنِ شعرِ تازه‌یِ خود را از دور می‌شناسم»«ــ گفتی چه؟ وزنِ شعر؟»«ــ تأمل بکن رفیق... وزن و لغات و قافیه‌ها را همیشه من در کوچه جُسته‌ام. آحادِ شعرِ من، همه افرادِ مردمند، از «زندگی» [که بیشتر «مضمونِ قطعه» است] تا «لفظ» و «وزن» و «قافیه‌ی شعر»، جمله را من در میانِ مردم می‌جویم... این طریق بهتر به شعر، زندگی و روح می‌دهد...» □ اکنونهنگامِ آن رسیده که عابر راشاعر کند مُجاببا منطقی که خاصه‌ی شعر استتا با رضا و رغبت گردن نهد به کار،ورنه، تمامِ زحمتِ او، می‌رود ز دست... □ خُب،حالا که وزن یافته آمدهنگامِ جُست‌وجویِ لغات است: هر لغتچندان‌که بر می‌آیدش از نامدوشیزه‌یی‌ست شوخ و دل‌آرام... باید برایِ وزن که جُسته‌ستشاعر لغاتِ درخورِ آن جُست‌وجو کند.این کار، مشکل است و تحمل‌سوزلیکن گریز نیست: آقایِ وزن و خانمِ ایشان لغت، اگرهمرنگ و هم‌تراز نباشند، لاجرممحصولِ زندگانیِشان دلپذیر نیست.مثلِ من و زنم: من وزن بودم، او کلمات [آسه‌های وزن]موضوعِ شعر نیزپیوندِ جاودانه‌ی لب‌های مهر بود... با آن‌که شادمانه در این شعر می‌نشستلب‌خندِ کودکانِ ما [این ضربه‌هایِ شاد]لیکن چه سود! چون کلماتِ سیاه و سرداحساسِ شومِ مرثیه‌واری به شعر داد:هم وزن را شکستهم ضربه‌هایِ شاد راهم شعر بی‌ثمر شد و مهملهم خسته کرد بی‌سببی اوستاد را! باری سخن دراز شدوین زخمِ دردناک را خونابه باز شد... □ اُلگویِ شعرِ شاعرِ امروزگفتیم: زندگی‌ست! از رویِ زندگی‌ست که شاعربا آب‌ورنگِ شعرنقشی به روی نقشه‌ی دیگر تصویر می‌کند: او شعر می‌نویسد، یعنیاو دست می‌نهد به جراحاتِ شهرِ پیر یعنی او قصه می‌کند به شب از صبحِ دلپذیر او شعر می‌نویسد، یعنیاو دردهایِ شهر و دیارش را فریاد می‌کند یعنیاو با سرودِ خویش روان‌های خسته را آباد می‌کند. او شعر می‌نویسد یعنیاو قلب‌هایِ سرد و تهی مانده را ز شوق سرشار می‌کند یعنیاو رو به صبحِ طالع، چشمانِ خفته را بیدار می‌کند. او شعر می‌نویسد یعنیاو افتخارنامه‌یِ انسانِ عصر را تفسیر می‌کند. یعنیاو فتح‌نامه‌هایِ زمانش را تقریر می‌کند. □ این بحثِ خشکِ معنی‌ الفاظِ خاص نیزدر کارِ شعر نیست... اگر شعر زندگی‌ست،ما در تکِ سیاه‌ترین آیه‌هایِ آنگرمایِ آفتابیِ عشق وامید را احساس می‌کنیم: کیوان سرود زندگی‌اش رادر خون سروده استوارتان غریوِ زندگی‌اش رادر قالبِ سکوت،اما، اگرچه قافیه‌ی زندگی در آنچیزی به غیرِ ضربه‌یِ کشدارِ مرگ نیست،در هر دو شعر معنیِ هر مرگ زند‌گیست! زندان قصر ۱۳۳۳© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

طرح

بر سکوتی که با تنِ مرداببوسه خیسانده گشته دست‌آغوشوز عمیقِ عبوس می‌گویدراز با او، به نغمه‌یی خاموش، رقصِ مهتابِ مهرگان زیباستبا دمش نیم‌سرد و سرسنگین.هم‌چو بر گردنِ ستبرِ «کاپه»بوسه‌یِ سُرخِ تیغه‌یِ گیوتین! ۱۳۲۹© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

مردِ مجسمه

در چشمِ بی‌نگاهش افسرده رازهاستاِستاده است روز و شب و، از خموشِ خویشبا گنج‌هایِ رازِ درونش نیازهاست. □ می‌کاود از دو چشمدر رنگ‌هایِ مبهم و مغشوش و گنگِ هیچابهامِ پرسشی که نمی‌داند. زین‌روی، در سیاهیِ پنهانِ راهِ چشمبر بادپانگه [که ندارد به چشمِ خویش]بنشسته سال‌هاست که می‌رانَد. □ مژگان به هم نمی‌زند از دیده‌گانِ باز. افسونِ نغمه‌هایِ شبانگاهِ عابراناشباحِ بی‌تکان و خموش و فسرده رااز حجره‌هایِ جِن‌زده‌یِ اندرونِ اویک دَم نمی‌رمانَد. از آن بلندجایِ که کِبرش نهاده است ــجز سویِ هیچ کورِ پلیدش نگاه نیست.و بر لبانِ اواز سوزِ سرد و سرکشِ غارتگرِ زمانآهنگِ آه نیست... شب‌ها سحر شده‌سترفته‌ست روزها،او بی‌خیال ازین همه لیکناز خلوتِ سیاهِ وجودی [که نیست‌اشاسبابِ بودنی]پَر باز کرده است،وز چشمِ بی‌نگاه سویِ بی‌نهایتیپرواز کرده است. □ می‌کاود از دو چشمدر رنگ‌هایِ درهم و مغشوش و کورِ هیچزابهامِ پرسشی که نیارَد گرفت و گفترنگی نهفته را. زین روست نیز شاید اگر گاه، چشمِ مابیند به پرده‌هایِ نگاهش ــ سپید و مات ــوهمی شکفته را. یا گاه گوشِ ما بتواند عیان شنیدهم از لبانِ خامُش و تودار و بسته‌اشرازی نگفته را... بهمن ۱۳۲۷مجله‌ی سخن© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

لعنت

در تمامِ شب چراغی نیست.در تمامِ شهرنیست یک فریاد. ای خداوندانِ خوف‌انگیزِ شب‌پیمانِ ظلمت‌دوست!تا نه من فانوسِ شیطان را بیاویزمدر رواقِ هر شکنجه‌گاهِ پنهانیِ این فردوسِ ظلم‌آیین،تا نه این شب‌هایِ بی‌پایانِ جاویدانِ افسون‌پایه‌تان را منبه فروغِ صدهزاران آفتابِ جاودانی‌تر کنم نفرین، ــظلمت‌آبادِ بهشتِ گندِتان را، در به رویِ منبازنگشایید! □ در تمامِ شب چراغی نیستدر تمامِ روزنیست یک فریاد. چون شبانِ بی‌ستاره قلبِ من تنهاست.تا ندانند از چه می‌سوزم من، از نخوت زبانم در دهان بسته‌ست.راهِ من پیداست.پایِ من خسته‌ست.پهلوانی خسته را مانم که می‌گوید سرودِ کهنه‌یِ فتحی قدیمی را. با تنِ بشکسته‌اش، تنهازخمِ پُردردی به جا مانده‌ست از شمشیر و، دردی جانگزای از خشم:اشک، می‌جوشاندش در چشمِ خونین داستانِ درد؛خشمِ خونین، اشک می‌خشکاندش در چشم.در شبِ بی‌صبحِ خود تنهاست. از درون بر خود خمیده، در بیابانی که بر هر سویِ آن خوفی نهاده دامدردناک و خشمناک از رنجِ زخم و نخوتِ خود می‌زند فریاد: «ــ در تمامِ شب چراغی نیستدر تمامِ دشتنیست یک فریاد... ای خداوندانِ ظلمت‌شاد!از بهشتِ گندِتان، ما راجاودانه بی‌نصیبی باد! باد تا فانوسِ شیطان را برآویزمدر رواقِ هر شکنجه‌گاهِ این فردوسِ ظلم‌آیین! باد تا شب‌هایِ افسون‌مایه‌تان را منبه فروغِ صدهزاران آفتابِ جاودانی‌تر کنم نفرین!» ۱۳۳۵© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

کبود

زیرِ خروش و جنبشِ ظاهرزیرِ شتابِ روز و شبِ موجدر خلوتِ زننده‌یِ عمقِ خلیجِ دورآن‌جا که نور و ظلمت، آرام خفته‌انددرهم، ولی گریخته از هم،آن‌جا که راه بسته به فانوس‌دارِ روز،آن‌جا که سایه می‌خورد از ظلمتش به رویرؤیایِ رنگ دخترِ دریایِ دور را ــ آن‌جا کبود خفته نه غمگین نه شادمان... □ بی‌انتهای رنگِ دو چشمِ کبودِ تووقتی که مات می‌بَرَدَت، با سکوتِ خویشخاموش و پُرخروشچون حمله‌هایِ موج بر ساحل، به‌گوشِ کر،آن‌جا که نور و ظلمت داده به پُشت پُشتآشوب می‌کند! □ ای شرم! ای کبود!تنها برایِ مردمکِ چشم‌هایِ اوستگر می‌پرستمت. □ خاموش‌وار خفته‌یِ این مردمِ کبوددر نغمه‌ی فسونگرِ جنجالِ چشمِ تونُت‌هایِ بی‌شتابِ سکوت است. یا آن‌که ناگهان در یک سوناتِ گرمبعد از شلوغ و همهمه‌ی هرچه ساز و سنجبر شستی‌یِ پیانوتک‌ضربه‌هایِ نرم.این رنگِ خواب‌داردر والس‌هایِ پُرهیجانِ دو چشمِ تونُت‌هایِ تُرد و نرمِ سکوت است.این ساکتِ کبود، جنونِ من است و منتنها برایِ مردمکِ چشم‌هایِ توسنگینِ نرمِ خفته‌ی عمقِ خلیج رابُت‌وار می‌پرستم... □ ای شرم! ای کبود!تنها برایِ مردمکِ چشم‌های اوستگر می‌پرستمت. ۱۳۲۷© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

مرغ باران

در تلاشِ شب که ابرِ تیره می‌باردرویِ دریایِ هراس‌انگیز وز فرازِ بُرجِ باراندازِ خلوت مرغِ باران می‌کشد فریادِ خشم‌آمیز و سرودِ سرد و پُرتوفانِ دریایِ حماسه‌خوان گرفته اوجمی‌زند بالای هر بام و سرایی موج و عبوسِ ظلمتِ خیسِ شبِ مغمومثقلِ ناهنجارِ خود را بر سکوتِ بندرِ خاموش می‌ریزد ــ می‌کشد دیوانه‌واری در چنین هنگامه رویِ گام‌هایِ کُند و سنگینشپیکری افسرده را خاموش.مرغِ باران می‌کشد فریاد دائم: ــ عابر! ای عابر! جامه‌ات خیس آمد از باران. نیست‌ات آهنگِ خفتن یا نشستن در برِ یاران؟... ابر می‌گریدباد می‌گرددو به زیرِ لب چنین می‌گوید عابر: ــ آه! رفته‌اند از من همه بیگانه‌خو با من... من به هذیانِ تبِ رؤیایِ خود دارم گفت‌وگو با یارِ دیگرسان کاین عطش جز با تلاشِ بوسه‌یِ خونینِ او درمان نمی‌گیرد. □ اندر آن هنگامه کاندر بندرِ مغلوبباد می‌غلتد درونِ بسترِ ظلمتابر می‌غرد وز او هر چیز می‌ماند به ره منکوب،مرغِ باران می‌زند فریاد: ــ عابر! در شبی این‌گونه توفانی گوشه‌ی گرمی نمی‌جویی؟ یا بدین پُرسنده‌یِ دلسوز پاسخِ سردی نمی‌گویی؟ ابر می‌گریدباد می‌گرددو به خود اینگونه در نجوایِ خاموش است عابر: ــ خانه‌ام، افسوس! بی‌چراغ و آتشی آنسان که من خواهم، خموش و سرد و تاریک است. □ رعد می‌ترکد به خنده از پسِ نجوایِ آرامی که دارد با شبِ چرکینوز پسِ نجوایِ آرامشسردخندی غمزده، دزدانه، از او بر لبِ شب می‌گریزدمی‌زند شب با غمش لبخند... مرغِ باران می‌دهد آواز: ــ ای شبگرد! از چنین بی‌نقشه رفتن تن نفرسودت؟ ابر می‌گریدباد می‌گرددو به خود اینگونه نجوا می‌کند عابر: ــ با چنین هر در زدن، هر گوشه گردیدن، در شبی که‌ش وهم از پستانِ چونان قیر نوشد زهر، رهگذارِ مقصدِ فردایِ خویشم من... ورنه در اینگونه شب اینگونه باران اینچنین توفان که تواند داشت منظوری که سودی در نظر با آن نبندد نقش؟ مرغِ مسکین! زندگی زیباست خُورد و خُفتی نیست بی‌مقصود. می‌توان هرگونه کشتی راند بر دریا: می‌توان مستانه در مهتاب با یاری بلم بر خلوتِ آرامِ دریا راند می‌توان زیرِ نگاهِ ماه با آوازِ قایقران سه‌تاری زد لبی بوسید. لیکن آن شب‌خیزِ تن‌پولاد ماهی‌گیر که به زیرِ چشمِ توفان برمی‌افرازد شراعِ کشتیِ خود را در نشیبِ پرتگاه مظلمِ خیزاب‌هایِ هایلِ دریا تا بگیرد زاد و رودِ زندگی را از دهانِ مرگ، مانده با دندانش آیا طعمِ دیگرسان از تلاشِ بوسه‌یی خونین که به گرماگرمِ وصلی کوته و پُردرد بر لبانِ زندگی داده است؟ مرغِ مسکین! زندگی زیباست... من درین گودِ سیاه و سرد و توفانی نظر با جُست‌وجویِ گوهری دارم تارکِ زیبایِ صبحِ روشنِ فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم. مرغِ مسکین! زندگی، بی‌گوهری اینگونه، نازیباست! □ اندر آن سرمایِ تاریکیکه چراغِ مردِ قایقچی به پُشتِ پنجره افسرده می‌ماندو سیاهی می‌مکد هر نور را در بطنِ هر فانوسوز ملالی گُنگدریا در تب هذیانی‌اش با خویش می‌پیچد، وز هراسی کورپنهان می‌شود در بسترِ شب باد، وز نشاطی مسترعد از خنده می‌ترکد وز نهیبی سختابرِ خسته می‌گرید، ــ درپناهِ قایقی وارون پیِ تعمیر بر ساحلبینِ جمعی گفت‌وگوشان گرمشمعِ خُردی شعله‌اش بر فرق می‌لرزد. ابر می‌گریدباد می‌گردد وندرین هنگامه رویِ گام‌هایِ کُند و سنگینشبازمی‌اِستد ز راهش مَردوزگلو می‌خواند آوازی که ماهی‌خوار می‌خواند شباهنگام آن آواز بردریا پس، به زیرِ قایقِ وارونبا تلاشش از پیِ به‌زیستن، امید می‌تابد به چشمش رنگ... □ می‌زند باران به انگشتِ بلورین ضرب با وارون شده قایق می‌کشد دریا غریوِ خشممی‌خورد شب بر تن از توفان به تسلیمی که دارد مُشت می‌گزد بندربا غمی انگشت. تا دلِ شب از امیدانگیزِ یک اختر تهی گرددابر می‌گریدباد می‌گردد... بندر انزلی۱۸ اسفندِ ۱۳۲۹© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بودن

گر بدین‌سان زیست باید پستمن چه بی‌شرمم اگر فانوسِ عمرم را به رسوایی نیاویزمبر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه‌ی بن‌بست. گر بدین‌سان زیست باید پاکمن چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمانِ خود، چون کوهیادگاری جاودانه، بر ترازِ بی‌بقایِ خاک. ۱۳۳۲© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

شبانه شعری چگونه توان نوشتتا هم از قلبِ من سخن بگوید، هم از بازویم؟ شبانهشعری چنینچگونه توان نوشت؟ □ من آن خاکسترِ سردم که در منشعله‌ی همه عصیان‌هاست، من آن دریای آرامم که در منفریادِ همه توفان‌هاست، من آن سردابِ تاریکم که در منآتشِ همه ایمان‌هاست. ۱۳۳۱© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

یارانِ من بیاییدبا دردهایِتانو بارِ دردِتان رادر زخمِ قلبِ من بتکانید. من زنده‌ام به رنج...می‌سوزدم چراغِ تن از درد... یارانِ من بیاییدبا دردهایِتانو زهرِ دردِتان رادر زخمِ قلبِ من بچکانید. ۱۳۳۲© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

من سرگذشتِ یأسم و امیدبا سرگذشتِ خویش: می‌مُردم از عطش،آبی نبود تا لبِ خشکیده تر کنم. می‌خواستم به نیمه‌شب آتش،خورشیدِ شعله‌زن به‌درآمد چنان که منگفتم دو دست را به دو چشمان سپر کنم. با سرگذشتِ خویشمن سرگذشتِ یأس و امیدم... زندان قصر ۱۳۳۳© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

به خانمِ آنگلا باران‌ْی شب که جوی نقره‌ی مهتاببیکرانِ دشت را دریاچه می‌سازد،من شراعِ زورقِ اندیشه‌ام را می‌گشایم در مسیرِ باد شب که آوایی نمی‌آیداز درونِ خامُشِ نیزارهایِ آبگیرِ ژرف،من امیدِ روشنم را همچو تیغِ آفتابی می‌سرایم شاد. □ شب که می‌خواند کسی نومیدمن ز راهِ دور دارم چشمبا لبِ سوزانِ خورشیدی که بامِ خانه‌ی همسایه‌ام را گرم می‌بوسد شب که می‌ماسد غمی در باغمن ز راهِ گوش می‌پایمسُرفه‌هایِ مرگ را در ناله‌ی زنجیرِ دستانم که می‌پوسد. زندانِ موقتِ شهربانی۱۳۳۲© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

با هزاران سوزنِ الماسنقره‌دوزی می‌کند مهتاب رویِ ترمه‌ی مُرداب... من نگاهم می‌دود ــ جوشیده از عمقِ عبوسِ فکر سویِ پنجره، اما پنجره! بیگانه با شوقِ نگاهِ من به من چیزی نمی‌گوید... □ ــ پنجره چون تلخیِ لبخنده‌ی حُزنیباز شو تا شاخه‌ی نوری بروید در شکافِ خاکِ خشکِ رنجم از بذرِ تلاشِ من! پنجره بیدارِ شب هشیارِ شب در انتظارِ صبحدم چیزی نمی‌گوید... ــ پنجره! دانم که آخر، چون یکی لبخند خواهی‌کُشت این روحِ مصیبت را که ماسیده استدر هزاران گوشه‌ی تاریک و کورِ این شبستانِ سیاهِ وهم... پنجره در دَردِ شام‌انجامِ خویش از ظلمتِ پادرعدم چیزی نمی‌گوید... □ ــ پنجره! بگشای از هم چون کتابِ قصه‌ی خورشیدتا امیدم بازجوید در صدف‌های دهانِ رنجصبحِ مرواریدتابش را به ژرفاژرفِ این دریای دورافتاده‌ی نومید! □ پنجره اما هم ازآنگونه ــ سر در کارِ خود ــ بربسته دارد لبچون گُلِ نشکفته‌ی لبخندرشته‌رشته بذرِ مرواریدش اندر کام.لیک امیدِ مناز هزاران روزنِ او صبحِ پاکِ تازه‌رو را می‌دهد پیغام. □ با هزاران سوزنِ الماس روی تاقه‌شالِ کهنه‌ی مُردابنقشه‌های بته‌جقه نقره‌دوزی می‌کند مهتاب. ۱۳۳۳زندانِ قصر© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

وه! چه شب‌هایِ سحرْسوخته منخسته در بسترِ بی‌خوابیِ خویشدرِ بی‌پاسخِ ویرانه‌ی هر خاطره را کز تو در آنیادگاری به نشان داشته‌ام کوفته‌ام. کس نپرسید ز کوبنده ولیکبا صدایِ تو که می‌پیچد در خاطرِ من:«ــ کیست کوبنده‌ی در؟» هیچ در باز نشدتا خطوطِ گُم و رؤیاییِ رُخسارِ تو رابازیابم من یک بارِ دگر... آه! تنها همه‌جا، از تکِ تاریک، فراموشیِ کورسویِ من داد آوازپاسخی کوته و سرد:«ــ مُرد دلبندِ تو، مَرد!» □ راست است این سخنان:من چنان آینه‌واردر نظرگاهِ تو اِستادم پاک،که چو رفتی ز برمچیزی از ماحصلِ عشقِ تو بر جای نمانددر خیال و نظرمغیرِ اندوهی در دل، غیرِ نامی به زبان،جز خطوطِ گُم و ناپیداییدر رسوبِ غمِ روزان و شبان... □ لیک ازین فاجعه‌یِ ناباوربا غریوی که ز دیدارِ نابهنگامتریخت در خلوت و خاموشیِ دهلیزِ فراموشیِ من،در دل آینه بازسایه می‌گیرد رنگدر اتاقِ تاریکشبحی می‌کشد از پنجره سر،در اجاقِ خاموششعله‌یی می‌جهد از خاکستر. □ من درین بسترِ بی‌خوابیِ رازنقشِ رؤیاییِ رُخسارِ تو می‌جویم باز. با همه چشم تو را می‌جویمبا همه شوق تو را می‌خواهمزیرِ لب باز تو را می‌خوانمدائم آهسته به‌نام ای مسیحا! اینک!مرده‌یی در دلِ تابوت تکان می‌خورد آرام‌آرام... زندان قصر ۱۳۳۳© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

۱ یه شبِ مهتابماه میاد تو خوابمنو می‌برهکوچه به کوچهباغِ انگوریباغِ آلوچهدره به درهصحرا به صحرااون جا که شباپُشتِ بیشه‌هایه پری میادترسون و لرزونپاشو می‌ذارهتو آبِ چشمهشونه می‌کنهمویِ پریشون... ۲ یه شبِ مهتابماه میاد تو خوابمنو می‌برهتَهِ اون درهاون جا که شبایکه و تنهاتک‌درختِ بیدشاد و پُرامیدمی‌کنه به نازدسشو درازکه یه ستارهبچکه مثِیه چیکه بارونبه جایِ میوه‌شنوکِ یه شاخه‌شبشه آویزون... ۳ یه شبِ مهتابماه میاد تو خوابمنو می‌برهاز تویِ زندونمثِ شب‌پرهبا خودش بیرون،می‌بره اون جاکه شبِ سیاتا دَمِ سحرشهیدایِ شهربا فانوسِ خونجار می‌کشنتو خیابوناسرِ میدونا: «ــ عمویادگار! مردِ کینه‌دار! مستی یا هشیار خوابی یا بیدار؟» □ مستیم و هشیارشهیدای شهر!خوابیم و بیدارشهیدای شهر!آخرش یه شبماه میاد بیرون،از سرِ اون کوهبالایِ درهرویِ این میدونرد می‌شه خندون یه شب ماه میادیه شب ماه میاد... ۱۳۳۳ زندانِ قصر© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

راز

با من رازی بودکه به کو گفتمبا من رازی بودکه به چا گفتمتو راهِ درازبه اسبِ سیا گفتمبی‌کس و تنهابه سنگای را گفتم □ با رازِ کهنهاز را رسیدمحرفی نروندمحرفی نروندیاشکی فشوندماشکی فشوندیلبامو بستماز چشام خوندی ۱۳۳۴/۴/۷© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

پریا

به فاطیِ ابطحیِ کوچکو رقصِ معصومانه‌یِ عروسک‌هایِ شعرشیکی بود یکی نبودزیرِ گنبذِ کبودلُخت و عور تنگِ غروب سه تا پری نشسّه بود زار و زار گریه می‌کردن پریامثِ ابرایِ باهار گریه می‌کردن پریا. گیسِشون قدِ کمون رنگِ شبقاز کمون بُلَن تَرَکاز شبق مشکی تَرَک.روبروشون تو افق شهرِ غلامایِ اسیرپُشتِشون سرد و سیا قلعه‌یِ افسانه‌یِ پیر. از افق جیرینگ جیرینگ صدایِ زنجیر میومداز عقب از تویِ بُرج ناله‌ی شبگیر میومد... «ــ پریا! گشنه‌تونه؟ پریا! تشنه‌تونه؟ پریا! خَسّه شدین؟ مرغِ پر بَسّه شدین؟ چیه این‌های‌هایِتون گریه‌تون وای‌وایِتون؟» پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می‌کردن پریامثِ ابرایِ باهار گریه می‌کردن پریا... □ «ــ پریایِ نازنین چه‌تونه زار می‌زنین؟ توی این صحرای دور توی این تنگِ غروب نمی‌گین برف میاد؟ نمی‌گین بارون میاد؟ نمی‌گین گُرگِه میاد می‌خوردِتون؟ نمی‌گین دیبه میاد یه لقمه خام می‌کندِتون؟ نمی‌ترسین پریا؟ نمیاین به شهرِ ما؟ شهرِ ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد ــ پریا! قدِ رشیدم ببینین اسبِ سفیدم ببینین اسبِ سفیدِ نقره‌نَل یال و دُمِش رنگِ عسل، مرکبِ صرصرتکِ من! آهویِ آهن‌رگِ من! گردن و ساقِش ببینین! بادِ دماغِش ببینین! امشب تو شهر چراغونه خونه‌ی دیبا داغونه مردمِ ده مهمونِ مان با دامب و دومب به شهر میان داریه و دمبک می‌زنن می‌رقصن و می‌رقصونن غنچه‌ی خندون می‌ریزن نُقلِ بیابون می‌ریزن های می‌کشن هوی می‌کشن: «ــ شهر جای ما شد! عیدِ مردماس، دیب گله داره دنیا مالِ ماس، دیب گله داره سفیدی پادشاس، دیب گله داره سیاهی رو سیاس، دیب گله داره»... پریا! دیگه توکِ روز شیکسّه دَرایِ قلعه بسّه اگه تا زوده بُلَن شین سوار اسبِ من شین می‌رسیم به شهرِ مردم، ببینین: صداش میاد جینگ و جینگِ ریختنِ زنجیرِ برده‌هاش میاد. آره! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لا به ‌لا می‌ریزن ز دست و پا. پوسیده‌ن، پاره می‌شن، دیبا بیچاره می‌شن: سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می‌بینن سر به صحرا بذارن، کویرو نمکزار می‌بینن عوضش تو شهرِ ما... [آخ! نمی‌دونین پریا!] دَرِ بُرجا وا می‌شن؛ برده‌دارا رسوا می‌شن غلوما آزاد می‌شن، ویرونه‌ها آباد می‌شن هر کی که غُصه داره غمِشو زمین می‌ذاره. قالی می‌شن حصیرا آزاد می‌شن اسیرا اسیرا کینه دارن داسِشونو ورمی‌دارن سیل می‌شن: شُرشُرشُر! آتیش می‌شن: گُرگُرگُر! تو قلبِ شب که بدگِله آتیش‌بازی چه خوشگِله! آتیش! آتیش! ــ چه خوبه! حالام تنگِ غروبه چیزی به شب نمونده به سوزِ تب نمونده به جستن و واجِستن تو حوضِ نقره جِستن... الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن بزنن به جونِ شب، ظلمتو داغونش کنن عمو زنجیربافو پالون بزنن واردِ میدونش کنن به جایی که شنگولش کنن سکه‌ی یه پولش کنن. دستِ همو بچسبن دورِ یارو برقصن «حمومک مورچه داره، بشین و پاشو» دربیارن «قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو» دربیارن پریا! بسّه دیگه های‌هایِتون گریه‌تون، وای‌وایِتون!»... پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می‌کردن پریامثِ ابرای باهار گریه می‌کردن پریا... □ «ــ پریایِ خط‌خطی لُخت و عریون، پاپتی! شبایِ چله‌کوچیک که تو کرسی، چیک و چیک تخمه می‌شکستیم و بارون میومد صداش تو نودون میومد بی‌بی‌جون قصه می‌گُف حرفایِ سربسّه می‌گُف قصه‌ی سبزپری زردپری، قصه‌ی سنگِ صبور، بُز روی بون، قصه‌ی دخترِ شاهِ پریون، ــ شمایین اون پریا! اومدین دنیای ما حالا هی حرص می‌خورین، جوش می‌خورین، غُصه‌ی خاموش می‌خورین که دنیامون خال‌خالیه ، غُصه و رنجِ خالیه؟ دنیای ما قصه نبود پیغومِ سر بَسّه نبود. دنیای ما عیونه هر کی می‌خواد بدونه: دنیای ما خار داره بیابوناش مار داره هر کی باهاش کار داره دلش خبردار داره! دنیای ما بزرگه پُراز شغال و گرگه! دنیایِ ما ــ هِی هِی هِی! عقبِ آتیش ــ لِی لِی لِی! آتیش می‌خوای بالاترک تا کفِ پات تَرَک‌تَرَک... دنیایِ ما همینه بخواهی نخواهی اینه! خُب، پریایِ قصه! مرغایِ پر شیکسّه! آبِتون نبود، دونِتون نبود، چایی و قلیونِتون نبود، کی بِتون گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما قلعه‌ی قصه‌تونو ول بکنین، کارِتونو مشکل بکنین؟» پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می‌کردن پریامثِ ابرای باهار گریه می‌کردن پریا. □ دس زدم به شونه‌شونکه کنم روونه‌شون ــپریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروسِ سرکنده شدن، میوه شدن هسته شدن، انارِ سربسته شدن، امید شدن یأس شدن، ستاره‌ی نحس شدن... وقتی دیدن ستارهبه من اثر نداره:می‌بینم و حاشا می‌کنم، بازی رو تماشا می‌کنمهاج و واج و منگ نمی‌شم، از جادو سنگ نمی‌شم ــیکیش تُنگِ شراب شدیکیش دریای آب شدیکیش کوه شد و زُق زدتو آسمون تُتُق زد... شرابه رو سر کشیدمپاشنه رو ورکشیدمزدم به دریا تر شدم، از اون‌ورِش به‌در شدمدویدم و دویدمبالای کوه رسیدماون‌ورِ کوه ساز می‌زدن، همپای آواز می‌زدن: «ــ دَلنگ دَلنگ! شاد شدیم از ستم آزاد شدیم خورشید خانوم آفتاب کرد کُلّی برنج تو آب کرد: خورشید خانوم! بفرمایین! از اون بالا بیاین پایین! ما ظلمو نفله کردیم آزادی رو قبله کردیم. از وقتی خَلق پاشد زندگی مالِ ما شد. از شادی سیر نمی‌شیم دیگه اسیر نمی‌شیم هاجِستیم و واجِستیم تو حوضِ نقره جِستیم سیبِ طلا رو چیدیم به خونه‌مون رسیدیم...» □ بالا رفتیم دوغ بودقصه‌ی بی‌بی‌م دروغ بود،پایین اومدیم ماست بودقصه‌ی ما راست بود: قصه‌ی ما به سر رسیدغلاغه به خونه‌ش نرسید،هاچین و واچینزنجیرو ورچین! ۱۳۳۲© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سرگذشت

برایِ سرور و ناصر مقبل سایه‌ی ابری شدم بر دشت‌ها دامن کشاندم:خارکَن با پُشته‌ی خارش به راه افتادعابری خاموش، در راهِ غبارآلوده با خود گفت:«ــ هه! چه خاصیت که آدم سایه‌ی یک ابر باشد!» کفترِ چاهی شدم از بُرجِ ویران پَرکشیدم:برزگر پیراهنی بر چوب، رویِ خرمنش آویختدشت‌بان، بیرونِ کلبه، سایبانِ چشم‌هایش کرد دستش را و با خود گفت:«ــ هه! چه خاصیت که آدم کفترِ تنهای بُرجِ کهنه‌یی باشد؟» آهویِ وحشی شدم از کوه تا صحرا دویدم:کودکان در دشت بانگی شادمان کردندگاریِ خُردی گذشت، ارابه‌رانِ پیر با خود گفت:«ــ هه! چه خاصیت که آدم آهوی بی‌جفتِ دشتی دور باشد؟» ماهیِ دریا شدم نیزارِ غوکانِ غمین را تا خلیجِ دور پیمودم.مرغِ دریایی غریوی سخت کرد از ساحلِ متروکمردِ قایقچی کنارِ قایقش بر ماسه‌ی مرطوب با خود گفت:«ــ هه! چه خاصیت که آدم ماهیِ ولگردِ دریایی خموش و سرد باشد؟» □ کفترِ چاهی شدم از بُرجِ ویران پَرکشیدمسایه‌ی ابری شدم بر دشت‌ها دامن کشاندمآهوی وحشی شدم از کوه تا صحرا دویدمماهیِ دریا شدم بر آب‌های تیره راندم. دلقِ درویشان به دوش افکندم و اوراد خواندمیارِ خاموشان شدم بیغوله‌های راز، گشتم.هفت کفشِ آهنین پوشیدم و تا قاف رفتممرغِ قاف افسانه بود، افسانه خواندم بازگشتم. خاکِ هفت اقلیم را افتان و خیزان درنوشتمخانه‌ی جادوگران را در زدم، طرفی نبستم.مرغِ آبی را به کوه و دشت و صحرا جُستم و بیهوده جُستمپس سمندر گشتم و بر آتشِ مردم نشستم.۱۳۳۰© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

افق روشن

برای کامیار شاپورروزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کردو مهربانی دستِ زیبایی را خواهد گرفت. □ روزی که کمترین سرود بوسه استو هر انسانبرای هر انسانبرادری‌ست.روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندندقفل افسانه‌یی‌ستو قلببرای زندگی بس است. روزی که معنای هر سخن دوست‌داشتن استتا تو به خاطرِ آخرین حرف دنبالِ سخن نگردی. روزی که آهنگِ هر حرف، زندگی‌ستتا من به خاطرِ آخرین شعر رنجِ جُست‌وجوی قافیه نبرم. روزی که هر لب ترانه‌یی‌ستتا کمترین سرود، بوسه باشد. روزی که تو بیایی، برای همیشه بیاییو مهربانی با زیبایی یکسان شود. روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم... □ و من آن روز را انتظار می‌کشمحتا روزیکه دیگرنباشم. ۱۳۳۴/۴/۵© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

نگاه کن

۱ سالِ بدسالِ بادسالِ اشکسالِ شک.سالِ روزهای دراز و استقامت‌های کمسالی که غرور گدایی کرد.سالِ پست سالِ درد سالِ عزاسالِ اشکِ پوریسالِ خونِ مرتضاسالِ کبیسه... ۲ زندگی دام نیستعشق دام نیستحتا مرگ دام نیستچرا که یارانِ گمشده آزادندآزاد و پاک... ۳ من عشقم را در سالِ بد یافتمکه می‌گوید «مأیوس نباش»؟ ــمن امیدم را در یأس یافتممهتابم را در شبعشقم را در سالِ بد یافتمو هنگامی که داشتم خاکستر می‌شدمگُر گرفتم. زندگی با من کینه داشتمن به زندگی لبخند زدم،خاک با من دشمن بودمن بر خاک خفتم،چرا که زندگی، سیاهی نیستچرا که خاک، خوب است. □ من بد بودم اما بدی نبودماز بدی گریختمو دنیا مرا نفرین کردو سالِ بد دررسید:سالِ اشکِ پوری، سالِ خونِ مرتضاسالِ تاریکی.و من ستاره‌ام را یافتم من خوبی را یافتمبه خوبی رسیدمو شکوفه کردم. تو خوبیو این همه‌ی اعتراف‌هاست.من راست گفته‌ام و گریسته‌امو این بار راست می‌گویم تا بخندمزیرا آخرین اشکِ من نخستین لبخندم بود. ۴ تو خوبیو من بدی نبودم.تو را شناختم تو را یافتم تو را دریافتم و همه‌ی حرف‌هایم شعر شد سبک شد.عقده‌هایم شعر شد سنگینی‌ها همه شعر شدبدی شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمنی شعر شدهمه شعرها خوبی شدآسمان نغمه‌اش را خواند مرغ نغمه‌اش را خواند آب نغمه‌اش را خواندبه تو گفتم: «گنجشکِ کوچکِ من باشتا در بهارِ تو من درختی پُرشکوفه شوم.»و برف آب شد شکوفه رقصید آفتاب درآمد.من به خوبی‌ها نگاه کردم و عوض شدممن به خوبی‌ها نگاه کردمچرا که تو خوبی و این همه‌ی اقرارهاست، بزرگ‌ترین اقرارهاست. ــمن به اقرارهایم نگاه کردمسالِ بد رفت و من زنده شدمتو لبخند زدی و من برخاستم. ۵ دلم می‌خواهد خوب باشمدلم می‌خواهد تو باشم و برای همین راست می‌گویم نگاه کن:با من بمان! ۱۳۳۴© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

عشق عمومی

اشک رازی‌ستلبخند رازی‌ستعشق رازی‌ست اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود. □ قصه نیستم که بگویینغمه نیستم که بخوانیصدا نیستم که بشنوییا چیزی چنان که ببینییا چیزی چنان که بدانی... من دردِ مشترکممرا فریاد کن. □ درخت با جنگل سخن می‌گویدعلف با صحراستاره با کهکشانو من با تو سخن می‌گویم نامت را به من بگودستت را به من بدهحرفت را به من بگوقلبت را به من بدهمن ریشه‌های تو را دریافته‌امبا لبانت برای همه لب‌ها سخن گفته‌امو دست‌هایت با دستانِ من آشناست. در خلوتِ روشن با تو گریسته‌امبرایِ خاطرِ زندگان،و در گورستانِ تاریک با تو خوانده‌امزیباترینِ سرودها رازیرا که مردگانِ این سالعاشق‌ترینِ زندگان بوده‌اند. □ دستت را به من بدهدست‌های تو با من آشناستای دیریافته با تو سخن می‌گویمبه‌سانِ ابر که با توفانبه‌سانِ علف که با صحرابه‌سانِ باران که با دریابه‌سانِ پرنده که با بهاربه‌سانِ درخت که با جنگل سخن می‌گوید زیرا که منریشه‌های تو را دریافته‌امزیرا که صدای منبا صدای تو آشناست. ۱۳۳۴© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

به تو سلام می‌کنم

به تو سلام می‌کنم کنارِ تو می‌نشینمو در خلوتِ تو شهرِ بزرگِ من بنا می‌شود. اگر فریادِ مرغ و سایه‌ی علفمدر خلوتِ تو این حقیقت را باز می‌یابم. □ خسته، خسته، از راه‌کوره‌های تردید می‌آیم.چون آینه‌یی از تو لبریزم.هیچ چیز مرا تسکین نمی‌دهدنه ساقه‌ی بازوهایت نه چشمه‌های تنت. بی‌تو خاموشم، شهری در شبم.تو طلوع می‌کنیمن گرمایت را از دور می‌چشم و شهرِ من بیدار می‌شود.با غلغله‌ها، تردیدها، تلاش‌ها، و غلغله‌ی مرددِ تلاش‌هایش. دیگر هیچ چیز نمی‌خواهد مرا تسکین دهد.دور از تو من شهری در شبم ای آفتابو غروبت مرا می‌سوزاند. من به دنبالِ سحری سرگردان می‌گردم. □ تو سخن می‌گویی من نمی‌شنومتو سکوت می‌کنی من فریاد می‌زنمبا منی با خود نیستمو بی‌تو خود را در نمی‌یابم دیگر هیچ چیز نمی‌خواهد، نمی‌تواند تسکینم بدهد. □ اگر فریادِ مرغ و سایه‌ی علفماین حقیقت را در خلوتِ تو باز یافته‌ام. حقیقت بزرگ است و من کوچکم، با تو بیگانه‌ام. فریادِ مرغ را بشنوسایه‌ی علف را با سایه‌ات بیامیزمرا با خودت آشنا کن بیگانه‌ی منمرا با خودت یکی کن. ۱۳۳۴/۱/۲© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

تو را دوست می‌دارم

طرفِ ما شب نیستصدا با سکوت آشتی نمی‌کندکلمات انتظار می‌کشند من با تو تنها نیستم، هیچ‌کس با هیچ‌کس تنها نیستشب از ستاره‌ها تنهاتر است... □ طرفِ ما شب نیستچخماق‌ها کنارِ فتیله بی‌طاقتند خشمِ کوچه در مُشتِ توستدر لبانِ تو، شعرِ روشن صیقل می‌خوردمن تو را دوست می‌دارم، و شب از ظلمتِ خود وحشت می‌کند. ۱۳۳۴© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

دیگر تنها نیستم

بر شانه‌یِ من کبوتری‌ست که از دهانِ تو آب می‌خوردبر شانه‌یِ من کبوتری‌ست که گلوی مرا تازه می‌کند.بر شانه‌یِ من کبوتری‌ست باوقار و خوبکه با من از روشنی سخن می‌گویدو از انسان ــ که رب‌النوعِ همه خداهاست. من با انسان در ابدیتی پُرستاره گام می‌زنم. □ در ظلمت حقیقتی جنبشی کرددر کوچه مردی بر خاک افتاددر خانه زنی گریستدر گاهواره کودکی لبخندی زد. آدم‌ها هم‌تلاشِ حقیقت‌ندآدم‌ها همزادِ ابدیت‌ندمن با ابدیت بیگانه نیستم. □ زندگی از زیرِ سنگ‌چینِ دیوارهای زندانِ بدی سرود می‌خوانددر چشمِ عروسک‌های مسخ، شب‌چراغِ گرایشی تابنده استشهرِ من رقصِ کوچه‌هایش را بازمی‌یابد. هیچ کجا هیچ زمان فریادِ زندگی بی‌جواب نمانده است.به صداهای دور گوش می‌دهم از دور به صدای من گوش می‌دهندمن زنده‌امفریادِ من بی‌جواب نیست، قلبِ خوبِ تو جوابِ فریادِ من است. □ مرغِ صداطلاییِ من در شاخ و برگِ خانه‌ی توستنازنین! جامه‌ی خوبت را بپوشعشق، ما را دوست می‌داردمن با تو رؤیایم را در بیداری دنبال می‌گیرممن شعر را از حقیقتِ پیشانیِ تو درمی‌یابم با من از روشنی حرف می‌زنی و از انسان که خویشاوندِ همه خداهاست با تو من دیگر در سحرِ رؤیاهایم تنها نیستم. ۱۳۳۴© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سرچشمه

در تاریکی چشمانت را جُستمدر تاریکی چشم‌هایت را یافتمو شبم پُرستاره شد. □ تو را صدا کردمدر تاریک‌ترینِ شب‌ها دلم صدایت کردو تو با طنینِ صدایم به سویِ من آمدی.با دست‌هایت برایِ دست‌هایم آواز خواندیبرای چشم‌هایم با چشم‌هایتبرای لب‌هایم با لب‌هایتبا تنت برای تنم آواز خواندی. من با چشم‌ها و لب‌هایت اُنس گرفتمبا تنت انس گرفتم،چیزی در من فروکش کردچیزی در من شکفتمن دوباره در گهواره‌ی کودکیِ خویش به خواب رفتمو لبخندِ آن زمانی‌ام را بازیافتم. □ در من شک لانه کرده بود. دست‌های تو چون چشمه‌یی به سوی من جاری شدو من تازه شدم من یقین کردمیقین را چون عروسکی در آغوش گرفتمو در گهواره‌ی سال‌های نخستین به خواب رفتم؛در دامانت که گهواره‌ی رؤیاهایم بود. و لبخندِ آن زمانی، به لب‌هایم برگشت. با تنت برای تن‌ام لالا گفتی.چشم‌های تو با من بودو من چشم‌هایم را بستمچرا که دست‌های تو اطمینان‌بخش بود □ بدی، تاریکی‌ستشب‌ها جنایت‌کارندای دلاویزِ من ای یقین! من با بدی قهرمو تو را به‌سانِ روزی بزرگ آواز می‌خوانم. □ صدایت می‌زنم گوش بده قلبم صدایت می‌زند.شب گِرداگِردَم حصار کشیده استو من به تو نگاه می‌کنم،از پنجره‌های دلم به ستاره‌هایت نگاه می‌کنمچرا که هر ستاره آفتابی‌ستمن آفتاب را باور دارممن دریا را باور دارمو چشم‌های تو سرچشمه‌ی دریاهاستانسان سرچشمه‌ی دریاهاست. ۱۳۳۴© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بهار دیگر

قصدِ من فریبِ خودم نیست، دلپذیر!قصدِ منفریبِ خودم نیست. اگر لب‌ها دروغ می‌گوینداز دست‌های تو راستی هویداستو من از دست‌های توست که سخن می‌گویم. □ دستانِ تو خواهرانِ تقدیرِ من‌اند. از جنگل‌های سوخته از خرمن‌های باران‌خورده سخن می‌گویممن از دهکده‌ی تقدیرِ خویش سخن می‌گویم. □ بر هر سبزه خون دیدم در هر خنده درد دیدم.تو طلوع می‌کنی من مُجاب می‌شوممن فریاد می‌زنمو راحت می‌شوم. □ قصدِ من فریبِ خودم نیست، دلپذیر!قصدِ منفریبِ خودم نیست. تو این‌جایی و نفرینِ شب بی‌اثر است.در غروبِ نازا، قلبِ من از تلقینِ تو بارور می‌شود.با دست‌های تو من لزج‌ترینِ شب‌ها را چراغان می‌کنم. من زندگی‌ام را خواب می‌بینممن رؤیاهایم را زندگی می‌کنممن حقیقت را زندگی می‌کنم. □ از هر خون سبزه‌یی می‌روید از هر درد لب‌خنده‌ییچرا که هر شهید درختی‌ست.من از جنگل‌های انبوه به سوی تو آمدمتو طلوع کردیمن مُجاب شدم،من غریو کشیدم و آرامش یافتم. کنارِ بهار به هر برگ سوگند خوردمو تو در گذرگاه‌های شب‌زدهعشقِ تازه را اخطار کردی. □ من هلهله‌ی شب‌گردانِ آواره را شنیدمدر بی‌ستاره‌ترینِ شب‌هالبخندت را آتش‌بازی کردمو از آن پسقلبِ کوچه خانه‌یِ ماست. □ دستانِ تو خواهرانِ تقدیرِ من‌اندبگذار از جنگل‌های باران‌خورده از خرمن‌های پُرحاصل سخن بگویمبگذار از دهکده‌ی تقدیرِ مشترک سخن بگویم. قصدِ من فریبِ خودم نیست، دلپذیر!قصدِ منفریبِ خودم نیست. ۱۳۳۴© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

به تو بگویم

دیگر جا نیستقلبت پُر از اندوه استآسمان‌های تو آبی‌رنگیِ گرمایش را از دست داده است زیرِ آسمانی بی‌رنگ و بی‌جلا زندگی می‌کنیبر زمینِ تو، باران، چهره‌ی عشق‌هایت را پُرآبله می‌کندپرندگانت همه مرده‌انددر صحرایی بی‌سایه و بی‌پرنده زندگی می‌کنیآن‌جا که هر گیاه در انتظارِ سرودِ مرغی خاکستر می‌شود. □ دیگر جا نیستقلبت پُراز اندوه استخدایانِ همه آسمان‌هایت بر خاک افتاده‌اندچون کودکیبی‌پناه و تنها مانده‌ایاز وحشت می‌خندیو غروری کودن از گریستن پرهیزت می‌دهد. این است انسانی که از خود ساخته‌ایاز انسانی که من دوست می‌داشتمکه من دوست می‌دارم. □ دوشادوشِ زندگی در همه نبردها جنگیده بودینفرینِ خدایان در تو کارگر نبودو اکنون ناتوان و سردمرا در برابرِ تنهاییبه زانو در می‌آوری. آیا تو جلوه‌ی روشنی از تقدیرِ مصنوعِ انسان‌های قرنِ مایی؟ ــانسان‌هایی که من دوست می‌داشتمکه من دوست می‌دارم؟ □ دیگر جا نیستقلبت پُراز اندوه است. می‌ترسی ــ به تو بگویم ــ تو از زندگی می‌ترسیاز مرگ بیش از زندگیاز عشق بیش از هر دو می‌ترسی. به تاریکی نگاه می‌کنیاز وحشت می‌لرزیو مرا در کنارِ خوداز یاد می‌بری. ۱۳۳۴/۶/۱۹© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بدرود

برایِ زیستن دو قلب لازم استقلبی که دوست بدارد، قلبی که دوست‌اش بدارندقلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیردقلبی که بگوید، قلبی که جواب بگویدقلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهمتا انسان را در کنارِ خود حس کنم. □ دریاهای چشمِ تو خشکیدنی‌ستمن چشمه‌یی زاینده می‌خواهم. پستان‌هایت ستاره‌های کوچک استآن سوی ستاره من انسانی می‌خواهم: انسانی که مرا بگزیندانسانی که من او را بگزینم،انسانی که به دست‌های من نگاه کندانسانی که به دست‌هایش نگاه کنم،انسانی در کنارِ منتا به دست‌های انسان‌ها نگاه کنیم،انسانی در کنارم، آینه‌یی در کنارمتا در او بخندم، تا در او بگریم... □ خدایان نجاتم نمی‌دادندپیوندِ تُردِ تو نیزنجاتم نداد نه پیوندِ تُردِ تو نه چشم‌ها و نه پستان‌هایت نه دست‌هایت کنارِ من قلبت آینه‌یی نبودکنارِ من قلبت بشری نبود... ۱۳۳۴© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

از عموهایت

برای سیاووش کوچک نه به خاطرِ آفتاب نه به خاطرِ حماسهبه خاطرِ سایه‌یِ بامِ کوچکشبه خاطرِ ترانه‌یی کوچک‌تر از دست‌های تو نه به خاطرِ جنگل‌ها نه به خاطرِ دریابه خاطرِ یک برگبه خاطرِ یک قطره روشن‌تر از چشم‌های تو نه به خاطرِ دیوارها ــ به خاطرِ یک چپرنه به خاطرِ همه انسان‌ها ــ به خاطرِ نوزادِ دشمن‌اش شایدنه به خاطرِ دنیا ــ به خاطرِ خانه‌ی توبه خاطرِ یقینِ کوچکتکه انسان دنیایی‌ستبه خاطرِ آرزوی یک لحظه‌ی من که پیشِ تو باشمبه خاطرِ دست‌های کوچکت در دست‌های بزرگِ منو لب‌های بزرگِ منبر گونه‌های بی‌گناهِ تو به خاطرِ پرستویی در باد، هنگامی که تو هلهله می‌کنیبه خاطرِ شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته‌ایبه خاطرِ یک لبخندهنگامی که مرا در کنارِ خود ببینی به خاطرِ یک سرودبه خاطرِ یک قصه در سردترینِ شب‌ها تاریک‌ترینِ شب‌هابه خاطرِ عروسک‌های تو، نه به خاطرِ انسان‌هایِ بزرگبه خاطرِ سنگ‌فرشی که مرا به تو می‌رساند، نه به خاطرِ شاه‌راه‌های دوردست به خاطرِ ناودان، هنگامی که می‌باردبه خاطرِ کندوها و زنبورهای کوچکبه خاطرِ جارِ سپیدِ ابر در آسمانِ بزرگِ آرام به خاطرِ توبه خاطرِ هر چیزِ کوچک هر چیزِ پاک به خاک افتادندبه یاد آرعموهایت را می‌گویماز مرتضا سخن می‌گویم. ۱۳۳۴© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

حریقِ سرد

وقتی که شعله‌ی ظلمغنچه‌ی لب‌های تو را سوختچشمانِ سردِ مندرهایِ کور و فروبسته‌ی شبستانِ عتیقِ درد بود.باید می‌گذاشتند خاکسترِ فریادِمان را بر همه‌جا بپاشیمباید می‌گذاشتند غنچه‌ی قلبِمان را بر شاخه‌های انگشتِ عشقی بزرگ‌تر بشکوفانیمباید می‌گذاشتند سرماهای اندوهِ من آتشِ سوزانِ لبانِ تو را فرونشاندتا چشمانِ شعله‌وارِ تو قندیلِ خاموشِ شبستانِ مرا برافروزد... اما ظلمِ مشتعلغنچه‌ی لبانت را سوزاندو چشمانِ سردِ مندرهای کور و فروبسته‌ی شبستانِ عتیقِ درد ماند... ۱۳۳۱© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شعرِِ ناتمام

خُرد و خراب و خسته جوانیِ خود را پُشتِ سر نهاده‌امبا عصای پیران و وحشت از فردا و نفرت از شما. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .□ اکنون من در نیم‌شبانِ عمرِ خویشمآن‌جا که ستاره‌یی نگاهِ مشتاقِ مرا انتظار می‌کشد... در نیم‌شبانِ عمرِ خویش‌ام، سخنی بگو با من ــ زودآشنایِ دیر یافته! ــتا آن ستاره اگر تویی،سپیده‌دمان را من به دوری و دیری نفرین کنم. □ با تو آفتابدر واپسین لحظاتِ روزِ یگانه به ابدیت لبخند می‌زند.با تو یک علف و همه جنگل‌هابا تو یک گام وراهی به ابدیت. ای آفریده‌ی دستانِ واپسین!با تو یک سکوت و هزاران فریاد. دستانِ من از نگاهِ تو سرشار است.چراغِ رهگذری شبِ تنبل رااز خوابِ غلیظِ سیاهش بیدار می‌کندو بارانجوبارِ خشکیده را در چمنِ سبز سفر می‌دهد... ۱۳۳۵© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

پیوند

ای سرودِ دریاها! در ساحلِ خشمناکِ سکوتِ من موجی بزنستاره‌ی ترانه‌یی برافروزدر بُهتِ مغمومِ خونِ من ای سرودِ دریاها! □ سه نوید، سه برادری،بر فرازِ مون‌واله‌ری‌ین واژگون گردیدو آن هر سهمن بودم. سیزده قربانی، سیزده هرکولبر درگاهِ معبدِ یونان خاکستر شدو آن هر سیزدهمن بودم. سیصدهزار دست، سیصدهزار خدادر تپه‌های قصرِ خدایان، در حلقه‌های زنجیر یکی شدو آن هر سیصدهزارمنم! □ آه! من سه نوید، سه برادری،من سیزده قربانی، سیزده هرکول بوده‌امو من اکنونعقده‌ی ناگشودنیِ سیصدهزار دستم... ای سرودِ دریاها!بگذار در ساحلِ خشمناکِ غریوِ تو موجی زنمو به‌سانِ مرواریدِ یکی صدفکلمه‌یی در قالبِ تو باشمای سرودِ دریاها! ۳ خرداد ۱۳۳۰گرگان - قره‌تپه© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

برای شما که عشق ِتان زنده‌گی‌ست

شما که عشقِتان زندگی‌ستشما که خشمِتان مرگ است، شما که تابانده‌اید در یأسِ آسمان‌هاامیدِ ستارگان را شما که به وجود آورده‌اید سالیان راقرون را و مردانی زاده‌اید که نوشته‌اند بر چوبه‌ی دارهایادگارهاو تاریخِ بزرگِ آینده را با امیددر بطنِ کوچکِ خود پرورده‌اید و شما که پرورده‌اید فتح رادر زهدانِ شکست، شما که عشقِتان زندگی‌ستشما که خشمِتان مرگ‌ست! □ شما که برقِ ستاره‌ی عشقیددر ظلمتِ بی‌حرارتِ قلب‌هاشما که سوزانده‌اید جرقه‌ی بوسه رابر خاکسترِ تشنه‌ی لب‌هاو به ما آموخته‌اید تحمل و قدرت را در شکنجه‌هاو در تعب‌ها و پاهای آبله‌گونبا کفش‌های گراندر جُستجوی عشقِ شما می‌کند عبوربر راه‌های دور و در اندیشه‌ی شماستمردی که زورق‌اش را می‌راندبر آبِ دوردست شما که عشقِتان زندگی‌ستشما که خشمِتان مرگ است! □ شما که زیبایید تا مردانزیبایی را بستایند و هر مرد که به راهی می‌شتابدجادوییِ نوشخندی از شماست و هر مرد در آزادگیِ خویشبه زنجیرِ زرینِ عشقی‌ست پای‌بست شما که عشقِتان زندگی‌ستشما که خشمِتان مرگ است! □ شما که روحِ زندگی هستیدو زندگی بی شما اجاقی‌ست خاموش، شما که نغمه‌یِ آغوشِ روحِتاندر گوشِ جانِ مرد فرح‌زاست، شما که در سفرِ پُرهراسِ زندگی، مردان رادر آغوشِ خویش آرامش بخشیده‌ایدو شما را پرستیده است هر مردِ خودپرست، ــ عشقِتان را به ما دهیدشما که عشقِتان زندگی‌ست!و خشمِتان را به دشمنانِ ماشما که خشمِتان مرگ است! ۱۳ تیر ۱۳۳۰© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سمفونی تاريک

غنچه‌های یاسِ من امشب شکفته است. و ظلمتی که باغِ مرا بلعیده، از بویِ یاس‌ها معطر و خواب‌آور و خیال‌انگیز شده است. با عطرِ یاس‌ها که از سینه‌ی شب برمی‌خیزد، بوسه‌هایی که در سایه ربوده شده و خوشبختی‌هایی که تنها خواب‌آلودگی شب ناظرِ آن بوده است بیدار می‌شوند و با سمفونی دلپذیرِ یاس و تاریکی جان می‌گیرند. و بویِ تلخِ سروها ــ که ضرب‌های آهنگِ اندوه‌زای گورستانی‌ست و به یأس‌های بیدار لالای می‌گوید ــ در سمفونی یاس و تاریکی می‌چکد و میانِ آسمانِ بی‌ستاره و زمینِ خواب‌آلود، شبِ لجوج را از معجونِ عشق و مرگ سرشار می‌کند. عشق، مگر امشب با شوهرش مرگ وعده‌ی دیداری داشته است... و اینک، دستادست و بالابال بر نسیمِ عبوس و مبهمِ شبانگاه پرسه می‌زنند. دلتنگی‌های بیهوده‌ی روز در سایه‌هایِ شب دور و محو می‌شوند و پچپچه‌شان، چون ضربه‌هایِ گیج و کش‌دارِ سنج، در آهنگِ تلخ و شیرینِ تاریکی به گوش می‌آید. و آهنگِ تلخ و شیرینِ تاریکی، امشب سرنوشتی شوم و ملکوتی را در آستانه‌ی رؤیاها برابرِ چشمانِ من به رقص می‌آورد. □ امشب عشقِ گوارا و دلپذیر، و مرگِ نحس و فجیع، با جبروت و اقتدار زیرِ آسمانِ بی‌نور و حرارت بر سرزمینِ شب سلطنت می‌کنند... امشب عطرِ یاس‌ها سنگرِ صبر و امیدِ مرا از دلتنگی‌های دشوار و سنگینِ روز بازمی‌ستاند... امشب بوی تلخِ سروها شعله‌ی عشق و آرزوها را که تازه‌تازه در دلِ من زبانه می‌کشد خاموش می‌کند... امشب سمفونی تاریکِ یاس‌ها و سروها اندوهِ کهن و لذتِ سرمدی را در دلِ من دوباره به هم می‌آمیزد... امشب از عشق و مرگ در روحِ من غوغاست... ۱۳۲۶© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

آوازِ شبانه برای کوچه‌ها

خداوندانِ دردِ من، آه! خداوندانِ دردِ من!خونِ شما بر دیوارِ کهنه‌ی تبریز شتک زددرختانِ تناورِ دره‌ی سبز بر خاک افتادسردارانِ بزرگ بر دارها رقصیدندو آینه‌ی کوچکِ آفتابدر دریاچه‌ی شورشکست. فریادِ من با قلبم بیگانه بودمن آهنگِ بیگانه‌ی تپشِ قلبِ خود بودم زیرا که هنوز نفخه‌ی سرگردانی بیش نبودم زیرا که هنوز آوازم را نخوانده بودم زیرا که هنوز سیم و سنگِ من در هم ممزوج بود.و من سنگ و سیم بودم من مرغ و قفس بودمو در آفتاب ایستاده بودم اگر چند،سایه‌امبر لجنِ کهنه چسبیده بود. □ ابر به کوه و به کوچه‌ها تُف می‌کرددریا جنبیده بودپیچک‌های خشم سرتاسرِ تپه‌ی کُرد را فروپوشیده بودبادِ آذرگان از آن‌سوی دریاچه‌ی شور فرا می‌رسید، به بامِ شهر لگد می‌کوفت و غبارِ ولوله‌های خشمناک را به روستاهای دوردست می‌افشاند.سیلِ عبوسِ بی‌توقف، در بسترِ شهرچای به جلو خزیده بودفراموش شدگان از دریاچه و دشت و تپه سرازیر می‌شدند تا حقیقتِ بیمار را نجات بخشند و به‌یادآوردنِ انسانیت را به فراموش‌کنندگان فرمان دهند. من طنینِ سرودِ گلوله‌ها را از فرازِ تپه‌ی شیخ شنیدملیکن از خواب برنجهیدمزیرا که در آن هنگام هنوزخوابِ سحرگاهم با نغمه‌ی ساز و بوسه‌ی بی‌خبر می‌شکست. □ لب‌خنده‌های مغموم، فشردگیِ غضب‌آلودِ لب‌ها شد ــ(من خفته بودم.) ارومیه‌ی گریان خاموش ماندو در سکوت به غلغله‌ی دوردست گوش فراداد،(من عشق‌هایم را می‌شمردم) تک‌تیری غریوکشاناز خاموشیِ ویرانه‌ی بُرجِ زرتشت بیرون جَست،(من به جای دیگر می‌نگریستم) صداهای دیگر برخاست:بردگان بر ویرانه‌های رنج‌آباد به رقص برخاستندمردمی از خانه‌های تاریک سر کشیدندو برفی گران شروع کرد. پدرم کوتوالِ قلعه‌هایِ فتح‌ناکرده بود:دریچه‌ی بُرج را بست و چراغ را خاموش کرد.(من چیزی زمزمه می‌کردم) برف، پایان‌ناپذیر بوداما مردمی از کوچه‌ها به خیابان می‌ریختند که برفپیراهنِ گرمِ برهنگیِ‌شان بود.(من در کنارِ آتش می‌لرزیدم) من با خود بیگانه بودم و شعرِ من فریادِ غربتم بودمن سنگ و سیم بودم و راهِ کوره‌هایِ تفکیک رانمی‌دانستماما آن‌ها وصله‌ی خشمِ یکدگر بودنددر تاریکی دستِ یکدیگر را فشرده بودند زیرا که بی‌کسی، آنان را به انبوهیِ خانواده‌ی بی‌کسان افزوده بود. آنان آسمانِ بارانی را به لبخندِ برهنگان و مخملِ زردِ مزرعه را به رؤیای گرسنگان پیوند می‌زدند. در برف و تاریکی بودند و از برف و تاریکی می‌گذشتند، و فریادِ آنان میانِ همه بی‌ارتباطی‌های دور، جذبه‌یی سرگردان بود:آنان مرگ را به ابدیتِ زیست گره می‌زدند... □ و امشب که بادها ماسیده‌اند و خنده‌ی مجنون‌وارِ سکوتی در قلبِ شبِ لنگان‌گذرِ کوچه‌های بلندِ حصارِ تنهاییِ من پُرکینه می‌تپد، کوبنده‌ی نابهنگامِ درهای گرانِ قلبِ من کیست؟ آه! لعنت بر شما، دیرآمدگانِ ازیادرفته: تاریکی‌ها و سکوت! اشباح و تنهایی‌ها! گرایش‌های پلیدِ اندیشه‌های ناشاد!لعنت بر شما باد! من به تالارِ زندگیِ خویش دریچه‌یی تازه نهاده‌امو بوسه‌ی رنگ‌های نهان را از دهانی دیگر بر لبانِ احساسِ استادانِ خشمِ خویش جای داده‌ام. دیرگاهی‌ست که من سراینده‌ی خورشیدمو شعرم را بر مدارِ مغمومِ شهاب‌های سرگردانی نوشته‌ام که از عطشِ نور شدن خاکستر شده‌اند. من برای روسبیان و برهنگان می‌نویسمبرای مسلولین وخاکسترنشینان،برای آن‌ها که بر خاکِ سرد امیدوارندو برای آنان که دیگر به آسمان امید ندارند. بگذار خونِ من بریزد و خلاءِ میانِ انسان‌ها را پُرکندبگذار خونِ ما بریزدو آفتاب‌ها را به انسان‌های خواب‌آلوده پیوند دهد... □ استادانِ خشمِ من ای استادانِ دردکشیده‌ی خشم!من از بُرجِ تاریکِ اشعارِ شبانه بیرون می‌آیمو در کوچه‌های پُرنفسِ قیام فریاد می‌زنم.من بوسه‌ی رنگ‌های نهان را از دهانی دیگربر لبانِ احساسِ خداوندگارانِ دردِ خویش جای می‌دهم. ۱۳۳۱© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

با سماجتِ يک الماس ...

و عشقِ سُرخِ یک زهردر بلورِ قلبِ یک جام و کش‌وقوسِ یک انتظاردر خمیازه‌ی یک اقدام و نازِ گلوگاهِ رقصِ توبر دلدادگیِ خنجرِ من... و تو خاموشی کرده‌ای پیشهمن سماجت،تو یک‌چندمن همیشه. و لاکِ خونِ یک امضاکه به نامه‌ی هر نیازِ من زنگار می‌بندد،و قطره‌قطره‌های خونِ منکه در گلوی مسلولِ یک عشق می‌خندد، و خدای یک عشق خدای یک سماجتکه سحرگاهِ آفرینشِ شبِ یک کامکاری می‌میرد، ــ[از زمینِ عشقِ سُرخ‌اش با دهانِ خونینِ یک زخم بوسه‌یی گرم می‌گیرد: «ــ اوه، مخلوقِ من!باز هم، مخلوقِ منباز هم!»ومی‌میرد!] و تلاشِ عشقِ اودر لبانِ شیرینِ کودکِ منمی‌خندد فردا، و از قلبِ زلالِ یک جام که زهرِ سُرخِ یک عشق را در آن نوشیده‌امو از خمیازه‌ی یک اقدامکه در کش‌وقوسِ انتظارِ آن مرده‌امو از دلدادگیِ خنجرِ خود که بر نازگاهِ گلوی رقصَت نهاده‌امواز سماجتِ یک الماس که بر سکوتِ بلورینِ تو می‌کشم،به گوشِ کودکم گوشوار می‌آویزم! و به‌سانِ تصویرِ سرگردانِ یک قطره باران که در آیینه‌ی گریزانِ شط می‌گریزد،عشقم را بلعِ قلبِ تو می‌کنم:عشقِ سرخی را که نوشیده‌ام در جامِ یک قلب که در آن دیده‌ام گردشِ مغرورِ ماهیِ مرگِ تنم را که بوسه‌ی گرم خواهد گرفت با دهانِ خون‌آلودِ زخمش از زمینِ عشقِ سُرخَش و چون سماجتِ یک خداوند خواهد مُرد سرانجامدر بازپسین دَمِ شبِ آفرینشِ یک کام،و عشقِ مرا که تمامیِ روحِ اوستچون سایه‌ی سرگردانِ هیکلی ناشناس خواهد بلعیدگرسنگیِ آینه‌یِ قلبِ تو! □ و اگر نشنوی به تو خواهم شنواندحماسه‌ی سماجتِ عاشقت را زیرِ پنجره‌ی مشبکِ تاریکِ بلند که در غریوِ قلبش زمزمه می‌کند:«ــ شوکرانِ عشقِ تو که در جامِ قلبِ خود نوشیده‌ام خواهدم کُشت. و آتشِ این همه حرف در گلویم که برایِ برافروختنِ ستارگانِ هزار عشق فزون است در ناشنواییِ گوشِ تو خفه‌ام خواهد کرد!» ۱۳ تیرِ ۱۳۳۰© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

رُکسانا

بگذار پس از من هرگز کسی نداند از رُکسانا با من چه گذشت. بگذار کسی نداندکه چگونه من از روزی که تخته‌های کفِ این کلبه‌ی چوبینِ ساحلی رفت و آمدِ کفش‌های سنگینم رابر خود احساس کردو سایه‌ی دراز و سردم بر ماسه‌های مرطوبِ این ساحلِ متروک کشیده شد،تا روزی که دیگر آفتاب به چشم‌هایم نتابد،با شتابی امیدوار کفنِ خود را دوخته‌ام، گورِ خود را کنده‌ام... □ اگرچه نسیم‌وار از سرِ عمرِ خود گذشته‌امو بر همه چیز ایستاده‌ام و در همه چیز تأمل کرده‌ام رسوخ کرده‌ام؛ اگرچه همه چیز را به دنبالِ خود کشیده‌ام:همه‌یِ حوادث را، ماجراها را، عشق‌ها و رنج‌ها را به دنبالِ خود کشیده‌امو زیرِ این پرده‌ی زیتونی رنگ که پیشانیِ آفتاب‌سوخته‌ی من است پنهان کرده‌ام، ــاما من هیچ کدامِ این‌ها را نخواهم گفتلام‌تاکام حرفی نخواهم زدمی‌گذارم هنوز چو نسیمی سبک از سرِ بازمانده‌ی عمرم بگذرمو بر همه چیز بایستم و در همه چیز تأمل کنم، رسوخ کنم.همه چیز را دنبالِ خود بکشم و زیرِ پرده‌ی زیتونی رنگ پنهان کنم:همه‌ی حوادث و ماجراها را،عشق‌ها را و رنج‌ها را مثلِ رازی مثلِ سرّی پُشتِ این پرده‌ی ضخیم به چاهی بی‌انتها بریزم،نابودِشان کنم و از آن همه لام‌تاکام با کسی حرفی نزنم... بگذار کسی نداند که چگونه من به جایِ نوازش شدن، بوسیده شدن، گزیده شده‌ام! بگذار هیچ‌کس نداند، هیچ‌کس! و از میانِ همه‌ی خدایان، خدایی جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد. و به‌کلی مثلِ این که این‌ها همه نبوده است،اصلاً نبوده است و من همچون تمامِ آن کسان که دیگر نامی ندارندــ نسیم‌وار از سرِ این‌ها همه نگذشته‌ام و بر این‌ها همه تأمل نکرده‌ام،این‌ها همه را ندیده‌ام... بگذار هیچ‌کس نداند،هیچ‌کس نداند تا روزی که سرانجام، آفتابی که باید به چمن‌ها و جنگل‌ها بتابد،آبِ این دریایِ مانع را بخشکاند و مرا چون قایقی فرسوده به شن بنشاندو بدین‌گونه، روحِ مرا به رُکسانا ــ روحِ دریا و عشق و زندگی ــ باز رساند. چرا که رُکسانایِ من مرا به هجرانی که اعصاب را می‌فرساید و دلهره می‌آورد محکوم کرده است.و محکومم کرده استکه تا روزِ خشکیدنِ دریاها به انتظارِ رسیدنِ بدو ــ در اضطرابِ انتظاری سرگردان ــ محبوس بمانم... و این است ماجرایِ شبی که به دامنِ رُکسانا آویختم و از او خواستم که مرا با خود ببرد.چرا که رُکسانا ــ روحِ دریا و عشق و زندگی ــ در کلبه‌ی چوبینِ ساحلی نمی‌گنجید،و من بی‌وجودِ رُکسانا ــ بی‌تلاش و بی‌عشق و بی‌زندگی ــ در ناآسودگی و نومیدی زنده نمی‌توانستم بود... □ ...سرانجام، در عربده‌های دیوانه‌وارِ شبی تار و توفانی که دریا تلاشی زنده داشتو جرقه‌های رعد، زندگی را در جامه‌ی قارچ‌های وحشی به دامنِ کوهستان می‌ریخت؛دیرگاه از کلبه‌ی چوبینِ ساحلی بیرون آمدم.و توفان با من درآویخت و شنلِ سُرخِ مرا تکان داد و من در زردتابیِ فانوس، مخملِ کبودِ آسترِ آن را دیدم.و سرمایِ پاییزی استخوان‌های مرا لرزاند. اما سایه‌ی درازِ پاهایم که به‌دقت از نورِ نیم‌رنگِ فانوس می‌گریختو در پناهِ من به ظلمتِ خیس و غلیظِ شب می‌پیوست، به رفت‌وآمد تعجیل می‌کرد.و من شتابم را بر او تحمیل می‌کردم.و دلم در آتش بود.و موجِ دریا از سنگ‌چینِ ساحل لب‌پَر می‌زد.و شب سنگین و سرد و توفانی بود. زمین پُرآب و هوا پُرآتش بود.و من در شنلِ سُرخِ خویش، شیطان را می‌مانستم که به مجلسِ عشرت‌های شوق‌انگیز می‌رفت. اما دلم در آتش بود و سوزندگیِ این آتش را در گلوی خوداحساس می‌کردم.و باد، مرا از پیش‌رفتن مانع می‌شد... کنارِ ساحلِ آشوب، مرغی فریاد زدو صدایِ او در غرشِ روشنِ رعد خفه شد.و من فانوس را در قایق نهادم.و ریسمانِ قایق را از چوب‌پایه جدا کردم.و در واپس‌رفتِ نخستین موجی که به زیرِ قایق رسید،رو به دریای ظلمت‌آشوب پارو کشیدم.و در ولوله‌ی موج و باد ــ در آن شبِ نیمه‌خیسِ غلیظ ــ به دریای دیوانه درآمدمکه کفِ جوشانِ غیظ بر لبانِ کبودش می‌دوید. موج از ساحل بالا می‌کشیدو دریا گُرده تهی می‌کرد و من در شیبِ تهی‌گاهِ دریا چنان فرو می‌شدمکه برخوردِ کفِ قایق را با ماسه‌هایی که دریایِ آبستن هرگز نخواهدِشان زاد،احساس می‌کردم. اما می‌دیدم که ناآسودگیِ روحِ من اندک‌اندک خود را به آشفته‌گیِ دنیایِ خیس و تلاش‌کارِ بیرون وامی‌گذارد.و آرام‌آرام، رسوبِ آسایش را در اندرونِ خود احساس می‌کردم. لیکن شب آشفته بودو دریا پرپر می‌زدو مستی دیرسیرابی در آشوبِ سردِ امواجِ دیوانه به جُستجویِ لذتی گریخته عربده می‌کشید...و من دیدم که آسایشی یافته‌امو اکنون به حلزونی دربه‌در می‌مانم که در زیروزِبَررفتِ بی‌پایانِ شتابندگانِ دریا صدفی جُسته است.و می‌دیدم که اگر فانوس را به آب افکنم و سیاهیِ شب را به فروبستگیِ چشمانِ خود تعبیر کنم،به بودای بی‌دغدغه ماننده‌ام که درد را از آن روی که طلیعه‌تازِ نیروانا می‌داند به دلاسودگی برمی‌گزارد.اما من از مرگ به زندگی گریخته بودم.و بویِ لجنِ نمک‌سودِ شبِ خفتن‌جایِ ماهی‌خوارها که با انقلابِ امواجِ برآمده همراهِ وزشِ باددر نفسِ من چپیده بود، مرا به دامنِ دریا کشیده بود.و زیروفرارفتِ زنده‌وارِ دریا، مرا به‌سانِ قایقی که بادِ دریا ریسمانش را بگسلداز سکونِ مرده‌وارِ ساحل بر آب رانده بود،و در می‌یافتم از راهی که بودا گذشته است به زندگی بازمی‌گردم.و در این هنگامدر زردتابیِ نیم‌رنگِ فانوس، سرکشیِ کوهه‌های بی‌تاب رامی‌نگریستم.و آسایشِ تن و روحِ من در اندرونِ من به خواب می‌رفت.و شب آشفته بودو دریا چون مرغی سرکنده پرپر می‌زد و به‌سانِ مستی ناسیراب به جُستجویِ لذت عربده می‌کشید. □ در یک آن، پنداشتم که من اکنون همه چیزِ زندگی را به‌دلخواهِ خود یافته‌ام.یک چند، سنگینیِ خُردکننده‌ی آرامشِ ساحل را در خفقانِ مرگی بی‌جوش،بر بی‌تابیِ روحِ آشفته‌یی که به دنبالِ آسایش می‌گشت تحمل کرده بودم:ــ آسایشی که از جوشش مایه می‌گیرد!و سرانجام در شبی چنان تیره، به‌سانِ قایقی که بادِ دریا ریسمانش را بگسلد،دل به دریای توفانی زده بودم.و دریا آشوب بود.و من در زیروفرارفتِ زنده‌وارِ آن‌که خواهشی پُرتپش در هر موجِ بی‌تابش گردن می‌کشید،مایه‌ی آسایش و زندگیِ خود را بازیافته بودم، همه چیزِ زندگی را به‌دلخواهِ خویش به‌دست آورده بودم.اما ناگهان در آشفتگیِ تیره و روشنِ بخار و مهِ بالایِ قایق ــ که شب گهواره جنبانش بود ــو در انعکاسِ نورِ زردی که به مخملِ سُرخِ شنلِ من می‌تافت، چهره‌یی آشنا به چشمانم سایه زد.و خیزاب‌ها، کنارِ قایقِ بی‌قرارِ بی‌آرام در تبِ سردِ خود می‌سوختند. فریاد کشیدم: «رُکسانا!» اما او در آرامشِ خود آسایش نداشتو غریوِ من به مانندِ نفسی که در توده‌هایِ عظیم دود دَمَند، چهره‌ی او را برآشفت.و این غریو،رخساره‌ی رویاییِ او را به‌سانِ روحِ گنه‌کاری شبگرد که از آوازِ خروس نزدیکیِ سپیده‌دمان را احساس کند،شکنجه کرد.و من زیرِ پرده‌ی نازکِ مه و ابر، دیدمش که چشمانش را به خواب گرفتو دندان‌هایش را از فشارِ رنجی گنگ برهم فشرد. فریاد کشیدم: «رُکسانا!» اما او در آرامشِ خود آسوده نبودو به‌سانِ مهی از باد آشفته،با سکوتی که غریوِ مستانه‌ی توفانِ دیوانه را در زمینه‌ی خود پُررنگ‌تر می‌نمودو برجسته‌تر می‌ساخت و برهنه‌تر می‌کرد، گفت:«ــ من همین دریای بی‌پایانم!» و در دریا آشوب بوددر دریا توفان بود... فریاد کشیدم: «ــ رُکسانا!»اما رُکسانا در تبِ سردِ خود می‌سوختو کفِ غیظ بر لبِ دریا می‌دویدو در دلِ من آتش بود و زنِ مه‌آلود که رخسارش از انعکاسِ نورِ زردِ فانوس بر مخملِ سُرخِ شنلِ من رنگ می‌گرفتو من سایه‌ی بزرگِ او را بر قایق و فانوس و روحِ خود احساس می‌کردم،با سکوتی که شُکوهش دلهره‌آور بود، گفت:«ــ من همین توفانم من همین غریوممن همین دریای آشوبم که آتشِ صدهزار خواهشِ زنده در هر موجِ بی‌تابش شعله می‌زند!» «رُکسانا!» «ــ اگر می‌توانستی بیایی، تو را با خود می‌بردم. تو نیز ابری می‌شدی و هنگامِ دیدارِ ما از قلبِ ما آتش می‌جَست و دریا و آسمان را روشن می‌کرد... در فریادهای توفانیِ خود سرود می‌خواندیم در آشوبِ امواجِ کف کرده‌ی دورگریزِ خود آسایش می‌یافتیم و در لهیبِ آتشِ سردِ روحِ پُرخروشِ خود می‌زیستیم... اما تو نمی‌توانی بیایی، نمی‌توانی تو نمی‌توانی قدمی از جای خود فراتر بگذاری!» «ــ می‌توانم رُکسانا! می‌توانم»... «ــ می‌توانستی، اما اکنون نمی‌توانی و میانِ من و تو به همان اندازه فاصله هستکه میانِ ابرهایی که در آسمان و انسان‌هایی که بر زمین سرگردانند...» «ــ رُکسانا...»و دیگر در فریادِ من آتشِ امیدی جرقه نمی‌زد. «ــ شاید بتوانی تا روزی که هنوز آخرین نشانه‌های زندگی را از تو بازنستانده‌اند چونان قایقی که بادِ دریا ریسمانش را از چوب‌پایه‌ی ساحل بگسلد بر دریای دلِ من عشقِ من زندگیِ من بی‌وقفه‌گردی کنی... با آرامشِ من آرامش یابی در توفانِ من بغریوی و ابری که به دریا می‌گرید شورابِ اشک را از چهره‌ات بشوید. تا اگر روزی، آفتابی که باید بر چمن‌ها و جنگل‌ها بتابد آبِ این دریا را فرو خشکاند و مرا گودالی بی‌آب و بی‌ثمر کرد، تو نیز به‌سانِ قایقی برخاک‌افتاده بی‌ثمر گردی و بدین‌گونه، میانِ تو و من آشناییِ نزدیک‌تری پدید آید. اما اگر اندیشه کنی که هم‌اکنون می‌توانی به من که روحِ دریا روحِ عشق و روحِ زندگی هستم بازرسی، نمی‌توانی، نمی‌توانی!»«ــ رُک... سا... نا»و فریادِ من دیگر به پچپچه‌یی مأیوس و مضطرب مبدل گشته بود. و دریا آشوب بود.و خیالِ زندگی با درونِ شوریده‌اش عربده می‌زد.و رُکسانا بر قایق و من و بر همه‌ی دریا در پیکرِ ابری که از باد به هم برمی‌آمد در تبِ زنده‌ی خود غریو می‌کشید: «ــ شاید به هم بازرسیم: روزی که من به‌سانِ دریایی خشکیدم، و تو چون قایقی فرسوده بر خاک ماندی اما اکنون میانِ ما فاصله چندان است که میانِ ابرهایی که در آسمان و انسان‌هایی که بر زمین سرگردانند». «ــ می‌توانم رُکسانا! می‌توانم...» «ــ نمی‌توانی! نمی‌توانی» «ــ رُکسانا...»خواهشِ متضرعی در صدایم می‌گریستو در دریا آشوب بود. «ــ اگر می‌توانستی تو را با خود می‌بردم تو هم بر این دریای پُرآشوب موجی تلاش‌کار می‌شدی و آنگاه در التهابِ شب‌هایِ سیاه و توفانی که خواهشی قالب‌شکاف در هر موجِ بی‌تابِ دریا گردن می‌کشد، در زیروفرارفتِ جاویدانِ کوهه‌های تلاش، زندگی می‌گرفتیم.» بی‌تاب در آخرین حمله‌ی یأس کوشیدم تا از جای برخیزم اما زنجیرِ لنگری به خروار بر پایم بود.و خیزاب‌ها کنارِ قایقِ بی‌قرارِ بی‌سکون در تبِ سردِ خود می‌سوختند.و روحِ تلاشنده‌ی من در زندانِ زمخت و سنگینِ تنم می‌افسردو رُکسانا بر قایق و من و دریا در پیکرِ ابری که از باد به‌هم برآید، با سکوتی که غریوِ شتابندگانِ موج را بر زمینه‌ی خود برجسته‌تر می‌کرد فریاد می‌کشید: «ــ نمی‌توانی! و هرکس آن‌چه را که دوست می‌دارد در بند می‌گذارد. و هر زن مرواریدِ غلتانِ خود را به زندانِ صندوقش محبوس می‌دارد، و زنجیرهای گران را من بر پایت نهاده‌ام، ورنه پیش از آن‌که به من رسی طعمه‌ی دریای بی‌انتها شده بودی و چشمانت چون دو مرواریدِ جاندار که هرگز صیدِ غواصانِ دریا نگردد، بلعِ صدف‌ها شده بود... تو نمی‌توانی بیایی نمی‌توانی بیایی! تو می‌باید به کلبه‌ی چوبینِ ساحلی بازگردی و تا روزی که آفتاب مرا و تو را بی‌ثمر نکرده است، کنارِ دریا از عشقِ من، تنها از عشقِ من روزی بگیری...» □ من در آخرین شعله‌ی زردتابِ فانوس، چکشِ باران را بر آب‌های کف کرده‌ی بی‌پایانِ دریا دیدم و سحرگاهان مردانِ ساحل، در قایقی که امواجِ سرگردان به خاک کشانده بود مدهوشم یافتند... □ بگذار کسی نداند که ماجرایِ من و رُکسانا چگونه بود! من اکنون در کلبه‌یِ چوبینِ ساحلی که باد در سفالِ بامش عربده می‌کشد و باران از درزِ تخته‌های دیوارش به درون نشت می‌کند، از دریچه به دریای آشوب می‌نگرم و از پسِ دیوارِ چوبین، رفت‌وآمدِ آرام و متجسسانه‌ی مردمِ کنجکاوی را که به تماشای دیوانگان رغبتی دارند احساس می‌کنم. و می‌شنوم که زیرِ لب با یکدیگر می‌گویند: «ــ هان گوش کنید، دیوانه هم‌اکنون با خود سخن خواهد گفت». و من از غیظ لب به دندان می‌گزم و انتظارِ آن روزِ دیرآینده که آفتاب، آبِ دریاهای مانع را خشکانده باشد و مرا چون قایقی رسیده به ساحل به خاک نشانده باشد و روحِ مرا به رُکسانا ــ روحِ دریا و عشق و زندگی ــ باز رسانده باشد، به سانِ آتشِ سردِ امیدی در تَهِ چشمانم شعله می‌زند. و زیرِ لب با سکوتی مرگبار فریاد می‌زنم: «رُکسانا!» و غریوِ بی‌پایانِ رُکسانا را می‌شنوم که از دلِ دریا، با شتابِ بی‌وقفه‌ی خیزاب‌های دریا که هزاران خواهشِ زنده در هر موجِ بی‌تابش گردن می‌کشد، یکریز فریاد می‌زند: «ــ نمی‌توانی بیایی! نمی‌توانی بیایی!»... مشت بر دیوارِ چوبین می‌کوبم و به مردمِ کنجکاوی که از دیدارِ دیوانگان دلشاد می‌شوند و سایه‌شان که به درزِ تخته‌ها می‌افتد حدودِ هیکلِشان را مشخص می‌کند، نهیب می‌زنم: «ــ می‌شنوید؟ بدبخت‌ها می‌شنوید؟» و سایه‌ها از درزِ تخته‌های دیوار به زمین می‌افتند.و من، زیرِ ضربِ پاهای گریزآهنگ، فریادِ رُکسانا را می‌شنوم که از دلِ دریا، با شتابِ بی‌وقفه‌ی امواجِ خویش، همراهِ بادی که از فرازِ آب‌های دوردست می‌گذرد، یک‌ریز فریاد می‌کشد: «ــ نمی‌توانی بیایی! نمی‌توانی بیایی!». ۱۳۲۹© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

غزلِ آخرین انزوا

۱ من فروتن بوده‌امو به فروتنی،از عمقِ خواب‌های پریشانِ خاکساریِ خویشتمامیِ عظمتِ عاشقانه‌ی انسانی را سروده‌امتا نسیمی برآید.نسیمی برآید و ابرهای قطرانی را پاره‌پاره کند.و من به‌سانِ دریایی از صافیِ آسمان پُرشوم ــ از آسمان و مرتع و مردم پُر شوم.تا از طراوتِ برفیِ آفتابِ عشقی که بر افقم می‌نشیند،یک‌چند در سکوت و آرامشِ بازنیافته‌ی خویش از سکوتِ خوش‌آوازِ «آرامش» سرشار شوم ــچرا که من،دیرگاهی‌ست جز این قالبِ خالی که به دندانِ طولانیِ لحظه‌ها خاییده شده است نبوده‌ام؛جز منی که از وحشتِ خلأِ خویش فریاد کشیده است نبوده‌ام... □ پیکریچهره‌ییدستیسایه‌یی ــبیدارخوابیِ هزاران چشم در رؤیا و خاطره؛ سایه‌هاکودکانآتش‌هازنان ــ سایه‌های کودک و آتش‌های زن؛ سنگ‌هادوستانعشق‌هادنیاها ــ سنگ‌های دوست و عشق‌های دنیا؛ درختانمردگان ــو درختانِ مرده؛ وطنی که هوا و آفتابِ شهرها،و جراحات و جنسیت‌های همشهریان را به قالبِ خود گیرد؛ و چیزی دیگر، چیزی دیگر،چیزی عظیم‌تر از تمامِ ستاره‌ها تمامِ خدایان:قلبِ زنی که مرا کودکِ دست‌نوازِ دامنِ خود کند! چرا که من دیرگاهی‌ستجز این هیبتِ تنهایی که به دندانِ سردِ بیگانگی‌ها جویده شده است نبوده‌امــ جز منی که از وحشتِ تنهاییِ خود فریاد کشیده است نبوده‌ام... □ نامِ هیچ‌کجا و همه‌جانامِ هیچ‌گاه و همه‌گاه... آه که چون سایه‌یی به زبان می‌آمدم بی‌آنکه شفقِ لبانم بگشایدو به‌سانِ فردایی از گذشته می‌گذشتم بی‌آنکه گوشت‌های خاطره‌ام بپوسد. □ سوادی از عشق نیاموخته و هرگز سخنی آشنا به هیچ زبانِ آشنایی نخوانده و نشنیده. ــ سایه‌یی که با پوک سخن می‌گفت! □ عشقی به‌روشنی‌انجامیده را بر سرِ بازاری فریاد نکرده،منادی‌یِ نامِ انسان و تمامیِ دنیا چگونه بوده‌ام؟آیا فرداپرستان را با دُهُلِ درون‌خالیِ قلبم فریب می‌داده‌ام؟ □ من جارِ خاموشِ سقفِ لانه‌ی سردِ خود بودممن شیرخواره‌ی مادرِ یأسِ خود، دامن‌آویزِ دایه‌ی دردِ خود بودم. آه که بدونِ شک این خلوتِ یأس‌انگیزِ توجیه‌نکردنی(این سرچشمه‌ی جوشان و سهمگینِ قطرانِ تنهایی، در عمقِ قلبِ انسانی)برای درد کشیدن انگیزه‌یی خالص است. و من ــ اسکندرِ مغمومِ ظلماتِ آبِ رنجِ جاویدان ــ چگونه درین دالانِ تاریک،فریادِ ستارگان را سروده‌ام؟ آیا انسان معجزه‌یی نیست؟انسان... شیطانی که خدا را به‌زیر آورد،جهان را به بند کشیدو زندان‌ها را درهم شکست!ــ کوه‌ها را درید،دریاها را شکست،آتش‌ها را نوشیدو آب‌ها را خاکستر کرد! انسان... این شقاوتِ دادگر! این متعجبِ اعجاب‌انگیز!انسان... این سلطانِ بزرگ‌ترین عشق و عظیم‌ترین انزوا! انسان... این شهریارِ بزرگ که در آغوشِ حرمِ اسرارِ خویش آرام یافته استو با عظمتِ عصیانیِ خود به رازِ طبیعت و پنهانگاهِ خدایانِ خویش پهلو می‌زند! انسان! و من با این زن با این پسر با این برادرِ بزرگواری که شبِ بی‌شکافم را نورانی کرده است،با این خورشیدی که پلاسِ شب را از بامِ زندانِ بی‌روزنم برچیده است،بی‌عشق و بی‌زندگی سخن از عشق و زندگی چگونه به میان آورده‌ام؟آیا انسان معجزه‌یی نیست؟ □ آه، چگونه تا دیگر این مارشِ عظیمِ اقیانوس را نشنوم؛تا دیگر این نگاهِ آینده را در نی‌نیِ شیطانِ چشمِ کودکانم ننگرم؛تا دیگر این زیباییِ وحشت‌انگیزِ همه‌جاگیر را احساس نکنمحصارِ بی‌پایانی از کابوس به گِرداگِردِ رؤیاهایم کشیده بودند،و من، آه! چگونه اکنونتنگ در تنگیِ دردها و دست‌ها شده‌ام! □ به خود گفتم: «ــ هان!من تنها و خالی‌ام.به‌هم‌ریختگیِ دهشتناکِ غوغای سکوت و سرودهای شورش را می‌شنوم،و خود بیابانی بی‌کس و بی‌عابرم که پامالِ لحظه‌های گریزنده‌ی زمان است. عابرِ بیابانی بی‌کس‌ام که از وحشتِ تنهاییِ خود فریاد می‌زند... من تنها و خالی‌ام و ملتِ من جهانِ ریشه‌های معجزآساستمن منفذِ تنگ‌چشمیِ خویش‌ام و ملتِ من گذرگاهِ آب‌های جاویدان استمن ظرافت و پاکیِ اشک‌ام و ملتِ من عرق و خونِ شادی‌ست... آه، به جهنم! ــ پیراهنِ پشمینِ صبر بر زخم‌های خاطره‌ام می‌پوشمو دیگر هیچ‌گاه به دریوزگیِ عشق‌های وازده بر دروازه‌ی کوتاهِ قلب‌های گذشته حلقه نمی‌زنم. ۲ تو اجاقِ همه‌ی چشمه‌سارانسحرگاهِ تمامِ ستارگانو پرنده‌ی جمله‌ی نغمه‌ها و سعادت‌ها را به من می‌بخشی. تو به من دست می‌زنی و مندر سپیده‌دمِ نخستین چشم‌گشودگیِ خویش به زندگی باز می‌گردم. پیشِ پایِ منتظرمراه‌ها چون مُشتِ بسته‌یی می‌گشایدو من در گشودگیِ دستِ راه‌هابه پیوستگیِ انسان‌ها و خدایان می‌نگرم. نوبرگی بر عشقم جوانه می‌زندو سایه‌ی خنکی بر عطشِ جاویدانِ روحم می‌افتدو چشمِ درشتِ آفتاب‌های زمینیمرا تا عمقِ ناپیدای روحم روشن می‌کند. □ عشقِ مردم آفتاب استاما من بی‌تو بی‌تو زمینی بی‌گیا بودم... در لبانِ توآبِ آخرین انزوا به خواب می‌رودو من با جذبه‌یِ زودشکنِ قلبی که در کارِ خاموش‌شدن بودبه سرودِ سبزِ جرقه‌های بهار گوش می‌دارم. رویِ تمی از: ژ.آ. کلان‌سیه۱۳۳۱© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

غزلِ بزرگ

همه بت‌هایم را می‌شکنمتا فرش کنم بر راهی که تو بگذریبرای شنیدنِ ساز و سرودِ من. همه بت‌هایم را می‌شکنمـ ای میهمانِ یک شبِ اثیریِ زودگذر! ـتا راهِ بی‌پایانِ غزلم،از سنگ‌فرشِ بت‌هایی که در معبدِ ستایشِ‌شان چو عودی در آتش سوخته‌ام،تو را به نهانگاهِ دردِ من آویزد. □ گرچه انسانی را در خود کشته‌امگرچه انسانی را در خود زاده‌امگرچه در سکوتِ دردبارِ خود مرگ و زندگی را شناخته‌ام،اما میانِ این هر دو ــ شاخه‌ی جدامانده‌ی من! ــمیانِ این هر دو منلنگرِ پُررفت‌وآمدِ دردِ تلاشِ بی‌توقفِ خویش‌ام. □ این طرف،در افقِ خونینِ شکسته،انسانِ من ایستاده است.او را می‌بینم، او را می‌شناسم:روحِ نیمه‌اش در انتظارِ نیمِ دیگرِ خود درد می‌کشد: «ــ مرا نجات بده ای کلیدِ بزرگِ نقره! مرا نجات بده!» و آن طرفدر افقِ مهتابیِ ستاره‌بارانِ رودررو، زنِ مهتابیِ من... و شبِ پُرآفتابِ چشمش در شعله‌هایِ بنفشِ درد طلوع می‌کند:«ــ مرا به پیشِ خودت ببر! سردارِ بزرگِ رؤیاهایِ سپیدِ من! مرا به پیشِ خودت ببر!» و میانِ این هر دو افق من ایستاده‌امو دردِ سنگینِ این هر دو افقبر سینه‌ی من می‌فشارد □ من از آن روز که نگاهم دویدو پرده‌های آبی و زنگاری را شکافتو من به چشمِ خویش انسانِ خود را دیدمکه بر صلیبِ روحِ نیمه‌اش به چارمیخ آویخته استدر افقِ شکسته‌ی خونین‌اش،دانستم که در افقِ ناپیدای رودرروی انسانِ منــ میانِ مهتاب و ستاره‌ها ــچشم‌های درشت و دردناکِ روحیکه به دنبالِ نیمه‌ی دیگرِ خود می‌گرددشعله می‌زند. و اکنون آن زمان دررسیده استکه من به صورتِ دردی جان‌گزای درآیم؛دردِ مقطعِ روحی که شقاوت‌های نادانی،آن را ازهم‌دریده است. و من اکنونیک‌پارچه دردم... □ در آفتابِ گرمِ یک بعدازظهرِ تابستاندر دنیای بزرگِ دردم زاده شدم.دو چشمِ بزرگِ خورشیدی در چشم‌های من شکفتو دو سکوتِ پُرطنین در گوشواره‌های من درخشید: «ــ نجاتم بده ای کلیدِ بزرگِ نقره‌ی زندانِ تاریکِ من،مرا نجات بده!»«ــ مرا به پیشِ خودت ببر،سردارِ رؤیاییِ خواب‌های سپیدِ من،مرا به پیشِ خودت ببر!» □ زنِ افقِ ستاره‌بارانِ مهتابی به زانو درآمد.کمرِ پُردردش بر دست‌های من لغزید.موهایش بر گلوگاهش ریخت و به میانِ پستان‌هایش جاری شد.سایه‌ی لبِ زیرینش بر چانه‌اش دویدو سرش به دامنِ انسانِ من غلتیدتا دو نیمه‌ی روحِشان جذبِ هم گردد. حبابِ سیاهِ دنیای چشمش در اشک غلتید.روح‌ها درد کشیدند و ابرهای ظلم برق زد.سرش به دامنِ انسانِ من بود،اما چندان که چشم گشود او را نشناخت:کمرش چون مار سُرید،لغزید و گریخت،در افقِ ستاره‌بارانِ مهتابی طلوع کرد و باز نالید:«ــ سردارِ رؤیاهای نقره‌یی، مرا به کنارِ خودت ببر!» و ناله‌اش میانِ دو افق سرگردان شد:«ــ مرا به کنارِ خودت ببر!» و بر شقیقه‌های دردناکِ من نشست. □ میانِ دو افق،بر سنگ‌فرشِ ملعنت،راهِ بزرگِ من پاهای مرا می‌جوید. و ساکت شوید،ساکت شوید تا سم‌ْضربه‌های اسبِ سیاه و لُختِ یأسم را بنوشم،با یال‌های آتشِ تشویش‌اش. به کنار! به کنار!تا تصویرهای دور و نزدیک را ببینم بر پرده‌های افقِ ستاره‌بارانِ رودررو:تصویرهای دور و نزدیک،شباهت و بیگانگی،دوست داشتن و راست گفتن ــو نه کینه ورزیدنو نه فریب دادن... □ میانِ آرزوهایم خفته‌ام.آفتابِ سبز،تبِ شن‌ها و شوره‌زارها را در گاهواره‌ی عظیمِ کوه‌های یخ می‌جنباندو خونِ کبودِ مردگان در غریوِ سکوتِشان از ساقه‌ی بابونه‌های بیابانی بالا می‌کشد؛و خستگیِ وصلی که امیدش با من نیست، مرا با خود بیگانه می‌کند:خستگیِ وصل، که به‌سانِ لحظه‌ی تسلیم، سفید است و شرم‌انگیز. □ در آفتابِ گرمِ بعدازظهرِ یک تابستان،مرا در گهواره‌ی پُردردِ یأسم جنباندند.و رطوبتِ چشم‌اندازِ دعاهای هرگز مستجاب نشده‌ام راچون حلقه‌ی اشکی به هزاران هزار چشمانِ بی‌نگاهِ آرزوهایم بستند. □ راهِ میانِ دو افقطولانی و بزرگسنگلاخ و وحشت‌انگیز است. ای راهِ بزرگِ وحشیکه چخماقِ سنگ‌فرش‌ات مدام چون لحظه‌های میانِ دیروز و فردادر نبضِ اکنونِ منبا جرقه‌های ستاره‌یی‌ات دندان می‌کروجد!ــ آیا این ابرِ خفقانی که پایانِ تو را بعلیدهدودِ همان «عبیرِ توهین شده» نیستکه در مشامِ یک «نافهمی» بوی مُردار داده است؟ اما رؤیتِ این جامه‌های کثیف بر اندامِ انسان‌های پاک، چه دردانگیز است! □ و این منم که خواهشی کور و تاریک در جایی دور و دست نیافتنی از روحم ضجه می‌زند. و چه چیز آیا،چه چیز بر صلیبِ این خاکِ خشکِ عبوسیکه سنگینیِ مرا متحمل نمی‌شودمیخ‌کوبم می‌کند؟ آیا این همان جهنمِ خداوند استکه در آن جز چشیدنِ دردِ آتش‌های گُل‌انداخته‌ی کیفرهای بی‌دلیل راهی نیست؟ و کجاست؟به من بگویید که کجاستخداوندگارِ دریای گودِ خواهش‌های پُرتپشِ هر رگِ من،که نامش را جاودانهبا خنجرهای هر نفسِ درد بر هر گوشه‌ی جگرِ چلیده‌ی خود نقش کرده‌ام؟ و سکوتی به پاسخِ من، سکوتی به پاسخِ من!سکوتی به سنگینیِ لاشه‌ی مردی که امیدی با خود ندارد! □ میانِ دو پاره‌ی روحِ من هواها و شهرهاستانسان‌هاست با تلاش‌ها و خواهش‌هاشاندهکده‌هاست با جویبارهاو رودخانه‌هاست با پل‌هاشان، ماهی‌ها و قایق‌هاشان.میانِ دو پاره‌ی روحِ من طبیعت و دنیاست ــدنیامن نمی‌خواهم ببینمش! تا نمی‌دانستمکه پاره‌ی دیگرِ این روح کجاست،رؤیایی خالی بودم:ـ رؤیایی خالی، بی‌سر و ته، بی‌شکل و بی‌نگاه... و اکنون که میانِ این دو افقِ بازیافته سنگ‌فرشِ ظلم خفته استمی‌بینم که دیگر نیستم،دیگر هیچ نیستم حتا سایه‌یی که از پسِ جانداری بر خاک جنبد. □ شبِ پرستاره‌ی چشمی در آسمانِ خاطره‌ام طلوع کرده است:دور شو آفتابِ تاریکِ روز!دیگر نمی‌خواهم تو را ببینم،دیگر نمی‌خواهم،نمی‌خواهم هیچ‌کس را بشناسم!میانِ همه این انسان‌ها که من دوست داشته‌اممیانِ همه آن خدایان که تحقیر کرده‌امکدامیک آیا از من انتقام باز می‌ستاند؟و این اسبِ سیاهِ وحشیکه در افقِ توفانیِ چشمانِ تو چنگ می‌نوازد با من چه می‌خواهد بگوید؟ □ در افقِ شکسته‌ی خونینِ این طرف،انسانِ من ایستاده است و نیمه‌روحِ جدا شده‌اش در انتظارِ نیمِ دیگرِ خود درد می‌کشد:«ــ نجاتم بده ای خونِ سبزِ چسبنده‌ی من، نجاتم بده!» و در افقِ مهتابیِ ستاره‌بارانِ آن طرفزنِ رؤیاییِ من. ــو شبِ پُرآفتابِ چشمش در شعله‌های بنفشِ دردی که دود می‌کند می‌سوزد: «ــ مرا به پیشِ خودت ببر! سردارِ رویاییِ خواب‌های سپیدِ من، مرا به پیشِ خودت ببر!» و میانِ این هر دو افقمن ایستاده‌ام. و عشقم قفسی‌ست از پرنده خالی،افسرده و ملول،در مسیرِ توفانِ تلاشم،که بر درختِ خشکِ بُهتِ من آویخته مانده استو با تکانِ سرسامیِ خاطره‌خیزش،سردابِ مرموزِ قلبم را از زوزه‌های مبهمِ دردی کشنده می‌آکند. □ اما نیم‌شبی من خواهم رفت؛از دنیایی که مالِ من نیست،از زمینی که به بیهوده مرا بدان بسته‌اند.و تو آن‌گاه خواهی دانست،خونِ سبزِ من!ــ خواهی دانست که جای چیزی در وجودِ تو خالی‌ست.و تو آنگاه خواهی دانست،پرنده‌ی کوچکِ قفسِ خالی و منتظرِ من!ــ خواهی دانست که تنها مانده‌ای با روحِ خودتو بی‌کسی‌ات را دردناک‌تر خواهی چشید زیرِ دندانِ غم‌ات:غمی که من می‌برمغمی که من می‌کشم... دیگر آن زمان گذشته است که من از دردِ جان‌گزایی که هستم به صورتی دیگر درآیمو دردِ مقطعِ روحی که شقاوت‌های نادانی‌اش ازهم‌دریده است، بهبود یابد.دیگر آن زمان گذشته استو منجاودانه به صورتِ دردی که زیرِ پوستِ توست مسخ گشته‌ام. □ انسانی را در خود کشتمانسانی را در خود زادم و در سکوتِ دردبارِ خود مرگ و زندگی را شناختم.اما میانِ این هر دو، لنگرِ پُررفت‌وآمدِ دردی بیش نبودم:دردِ مقطعِ روحیکه شقاوت‌های نادانی‌اش ازهم‌دریده است...تنهاهنگامی که خاطره‌ات را می‌بوسم در می‌یابم دیری‌ست که مرده‌امچرا که لبانِ خود را از پیشانیِ خاطره‌ی تو سردتر می‌یابم. ــاز پیشانیِ خاطره‌ی تو ای یار! ای شاخه‌ی جدا مانده‌ی من! ۱۳۳۰© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

حرفِ آخر

به آن‌ها که برای تصدی قبرستان‌های کهنه تلاش می‌کنندنه فریدون‌ام من، نه ولادیمیرم که گلوله‌یی نهاد نقطه‌واربه پایانِ جمله‌یی که مقطعِ تاریخش بود ــنه بازمی‌گردم من نه می‌میرم. زیرا من [که ا.صبح‌امو دیری نیست تا اجنبیِ خویشتنم را به خاک افکنده‌ام به سانِبلوطِ تن‌آوری که از چهارراهیِ یک کویر،و دیری نیست تا اجنبیِ خویشتنم را به خاک افکنده‌ام به‌سانِهمه‌یِ خویشتنی که بر خاک افکند ولادیمیر] ــوسطِ میزِ قمارِ شما قوادانِ مجله‌ییِ منظومه‌های مطنطنتک‌خالِ قلبِ شعرم را فرو می‌کوبم من. چرا که شما مسخره‌کننده‌گانِ ابلهِ نیماو شما کشندگانِ انواعِ ولادیمیراین بار به مصافِ شاعری چموش آمده‌ایدکه بر راهِ دیوان‌های گردگرفتهشلنگ می‌اندازد. و آن‌که مرگی فراموش شده یکباربه‌سانِ قندی به دلش آب شده استــ از شما می‌پرسم، پااندازانِ محترمِ اشعارِ هرجایی!ــ:اگر به جای همه ماده‌تاریخ‌ها، اردنگی به پوزه‌تان بیاویزدبا وی چه توانید کرد؟ □ مادرم به‌سانِ آهنگی قدیمیفراموش شدو من در لفافِ قطع‌نامه‌ی میتینگِ بزرگ متولد شدمتا با مردمِ اعماق بجوشم و با وصله‌های زمانم پیوند یابم. تا به‌سانِ سوزنی فرو روم و برآیمو لحاف‌پاره‌ی آسمان‌های نامتحد را به یکدیگر وصله‌زنمتا مردمِ چشمِ تاریخ را بر کلمه‌ی همه دیوان‌ها حک کنم ــمردمی که من دوست می‌دارمسهمناک‌تر از بیش‌ترین عشقی که هرگز داشته‌ام!ــ : □ بر پیش‌تخته‌ی چربِ دکه‌ی گوشت‌فروشیکنارِ ساتورِ سردِ فراموشیپُشتِ بطری‌های خمار و خالیزیرِ لنگه‌کفشِ کهنه‌ی پُرمیخِ بی‌اعتناییزنِ بی‌بُعدِ مهتابی‌رنگی که خفته است بر ستون‌های هزاران‌هزاریِ موهای آشفته‌ی خویشعشقِ بدفرجامِ من است. از حفره‌ی بی‌خونِ زیرِ پستانش منروزی غزلی مسموم به قلبش ریختمتا چشمانِ پُرآفتابشدر منظرِ عشقِ من طالع شود. لیکن غزلِ مسمومخونِ معشوقِ مرا افسرد.معشوقِ من مُردو پیکرش به مجسمه‌یی یخ‌تراش بَدَل شد. من دست‌های گرانم را به سندانِ جمجمه‌ام کوفتمو به‌سانِ خدایی در زنجیر نالیدمو ضجه‌های من چون توفانِ ملخ مزرعِ همه شادی‌هایم را خشکاند. و مع‌ذلک [آدمک‌های اوراق‌فروشی!]و مع‌ذلکمن به دربانِ پُرشپشِ بقعه‌ی امام‌زاده کلاسیسیسمگوسفندِ مسمّطینذرنکردم! □ اما اگر شما دوست می‌دارید که شاعرانقی کنند پیشِ پایِتانآن‌چه را که خورده‌اید در طولِ سالیان،چه کند صبح که شعرشاحساس‌های بزرگِ فردایی‌ست که کنون نطفه‌های وسواس است؟ چه کند صبح اگر فرداهمزادِ سایه در سایه‌ی پیروزی‌ست؟ چه کند صبح اگر دیروزگوری‌ست که از آن نمی‌روید زَهرْبوته‌یی جز ندامتبا هسته‌ی تلخِ تجربه‌یی در میوه‌ی سیاهش؟چه کند صبح که گر آینده قرار بود به گذشته باخته باشددکتر حمیدیِ شاعر می‌بایست به‌ناچار اکنوندر آب‌هایِ دوردستِ قرون جانوری تک‌یاخته باشد! □ و من که ا.صبح‌امبه خاطرِ قافیه: با احترامی مبهمبه شما اخطار می‌کنم [مرده‌های هزارقبرستانی!]که تلاشِتان پایدار نیستزیرا میانِ من و مردمی که به‌سانِ عاصیان یکدیگر را در آغوش می‌فشریمدیوارِ پیرهنی حتا در کار نیست. □ برتر از همه‌ی دستمال‌های دواوینِ شعرِ شماکه من به سوی دخترانِ بیمارِ عشق‌های کثیفم افکنده‌ام ــ برتر از همه نردبان‌های درازِ اشعارِ قالبیکه دستمالی شده‌ی پاهای گذشته‌ی من بوده‌اند ــ برتر از قُرّولُندِ همه‌یِ استادانِ عینکیپیوستگانِ فسیل‌خانه‌ی قصیده‌ها و رباعی‌هاوابستگانِ انجمن‌های مفاعلن فعلاتن‌هادربانانِ روسبی‌خانه‌ی مجلاتی که من به سردرِشان تُف کرده‌ام ــ،فریادِ این نوزادِ زنازاده‌ی شعر مصلوبِتان خواهد کرد: ــ «پااندازانِ جنده‌ْشعرهای پیر! طرفِ همه‌ی شما منم من ــ نه یک جنده‌بازِ متفنن! ــو من نه بازمی‌گردم نه می‌میرموداع کنید با نامِ بی‌نامیِ‌تانچرا که من نه فریدون‌امنه ولادیمیرم!» به مناسبتِ سالگردِ خودکشیِ ولادیمیر مایاکوفسکی۱۳۳۱© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

چشمان تاریک

چشمانِ تو شبچراغِ سیاهِ من بود،مرثیه‌ی دردناکِ من بودمرثیه‌ی دردناک و وحشتِ تدفینِ زنده‌به‌گوری که منم، من... □ هزاران پوزه‌ی سردِ یأس،در خوابِ آغازنشده به‌انجام رسیده‌ی من،در رویای مارانِ یک‌چشمِ جهنمی فریاد کشیده‌اند. و تو نگاه و انحناهای اثیریِ پیکرت را همراه بردیو در جامه‌ی شعله‌ورِ آتشِ خویش،خاموش و پرصلابت و سنگینبر جاده‌ی توفان‌زده‌یی گذشتیکه پیکرِ رسوای من با هزاران گُل‌میخِ نگاه‌های کاوشکار،بر دروازه‌های عظیمش آویخته بود... □ بگذار سنگینیِ امواجِ دیرگذرِ دریای شبچراغیِ خاطره‌ی تو رادر کوفتگیِ روحِ خود احساس کنم.بگذار آتشکده‌ی بزرگِ خاموشیِ بی‌ایمانِ تومرا در حریقِ فریادهایم خاکستر کند. خاربوته‌ی کنارِ کویرِ جُستجو باشتا سایه‌ی من، زخم‌دار و خون‌آلودبه هزاران تیغِ نگاهِ آفتاب‌بارِ تو آویزد... □ در دهلیز طولانیِ بی‌نشان هزاران غریوِ وحشت برخاستهزاران دریچه‌ی گمنام برهم کوفتهزاران دَرِ راز گشاده شدو جادوی نگاهِ تو،گُلِ زردِ شعله را از تارکِ شمعِ نیم‌سوخته ربود... هزاران غریوِ وحشت در تالابِ سکوت رسوب کردهزاران دریچه‌ی گمنام از هم گشود،و نفسِ تاریکِ شب از هزاران دهان بر رگِ طولانیِ دهلیز دوید هزاران دَرِ راز بسته شد،تا من با الماسِ غریوی جگرم را بخراشمو در پسِ درهای بسته‌ی رازی عبوسبه استخوان‌های نومیدی مبدل شوم. □ در انتهای اندوهناکِ دهلیزِ بی‌منفذ،چشمانِ تو شبچراغِ تاریکِ من است. هزاران قفلِ پولادِ راز بر درهای بسته‌ی سنگین میانِ مابه‌سانِ مارانِ جادویی نفس می‌زنند.گُل‌های طلسمِ جادوگرِ رنجِ من از چاه‌های سرزمینِ تو می‌نوشد،می‌شکفد،و من لنگرِ بی‌تکانِ نومیدیِ خویشم. من خشکیده‌اممن نگاه می‌کنممن درد می‌کشممن نفس می‌زنممن فریاد برمی‌آورم:ــ چشمانِ تو شبچراغِ سیاهِ من بود.مرثیه‌ی دردناکِ من بود چشمانِ تو.مرثیه‌ی دردناک و وحشتِ تدفینِ زنده‌به‌گوری که منم، من... ۱۳۳۱© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

از مرز انزوا

چشمانِ سیاهِ تو فریب‌ات می‌دهندای جوینده‌ی بی‌گناه! ــتو مرا هیچ‌گاه در ظلماتِ پیرامونِ من بازنتوانی یافت؛چرا که در نگاهِ تو آتشِ اشتیاقی نیست. مرا روشن‌تر می‌خواهیاز اشتیاقِ به من در برابرِ من پُرشعله‌تر بسوزورنه مرا در این ظلمات بازنتوانی‌یافتورنه هزاران چشمِ تو فریب‌ات خواهد داد، جوینده‌یِ بی‌گناه!بایست و چراغِ اشتیاقت را شعله‌ورتر کن. □ از نگفته‌ها، از نسروده‌ها پُرَم؛از اندیشه‌های ناشناخته واشعاری که بدان‌ها نیندیشیده‌ام.عقده‌ی اشکِ من دردِ پُری، دردِ سرشاری‌ست.و باقیِ ناگفته‌ها سکوت نیست، ناله‌یی‌ست. اکنون زمانِ گریستن است،اگر تنها بتوان گریست،یا به رازداری‌ی دامانِ تو اعتمادی اگر بتوان داشت،یا دستِ کم به درها ــ که در آنان احتمالِ گشودنی هست به روی نابه‌کاران. با اینهمه به زندانِ من بیا که تنها دریچه‌اش به حیاطِ دیوانه‌خانه می‌گشاید.اما چگونه، به‌راستی چگونهدر قعرِ شبی این‌چنین بی‌ستاره، زندانِ مرا ــ بی‌سرود و صدا مانده ــ باز توانی‌ شناخت؟ □ ما در ظلمتیمبدان خاطر که کسی به عشقِ ما نسوخت، ما تنهاییمچرا که هرگز کسی ما را به جانبِ خود نخواند، ما خاموشیمزیرا که دیگر هیچ‌گاه به سوی شما باز نخواهیم آمد،و گردن‌افراختهبدان جهت که به هیچ چیز اعتماد نکردیم،بی‌آنکه بی‌اعتمادی را دوست داشته باشیم. □ کنارِ حوضِ شکسته درختی بی‌بهار از نیروی عصاره‌ی مدفونِ خویش می‌پوسد.و ناپاکی آرام‌آرام رخساره‌ها را از تابش بازمی‌دارد. عشق‌های معصوم، بی‌کار و بی‌انگیزه‌اند.دوست‌داشتناز سفرهای دراز تهی‌دست بازمی‌گردد. زیرِ سرتاق‌های ویران‌سرای مشترک،زنانِ نفرت‌انگیز،در حجابِ سیاهِ بی‌پردگیِ خویشبه غمنامه‌ی مرگِ پیام‌آورانِ خدایی جلاد و جبرکار گوش می‌دهندو بر ناکامیِ گندابِ طعمه‌جوی خویش اشک می‌ریزند. خدایِ مهربانِ بی‌برده‌ی من جبرکار و خوف‌انگیز نیست،من و او به مرزهای انزوایی بی‌امید رانده شده‌ایم.ای هم‌سرنوشتِ زمینیِ شیطانِ آسمان!تنهاییِ تو و ابدیتِ بی‌گناهی،بر خاکِ خدا، گیاهِ نورُسته‌یی نیست. □ هرگز چشمی آرزومند به سرگشتگی‌تان نخواهد گریست،در این آسمانِ محصور ستاره‌یی جلوه نخواهد کردو خدایانِ بیگانه شما را هرگز به پناهِ خود پذیره نخواهند آمد.چرا که قلب‌ها دیگر جز فریبی آشکاره نیست؛و در پناهگاهِ آخرین، اژدها بیضه نهاده است. چون قایقِ بی‌سرنشین،در شبِ ابری،دریاهای تاریک را به جانبِ غرقابِ آخرین طی کنیم.امیدِ درودی نیست...امیدِ نوازشی نیست... ۱۳۳۵© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سرودِ مردی که تنها به راه می‌رود

۱ در برابرِ هر حماسه من ایستاده بودم. و مردی که اکنون با دیوارهای اتاقش آوارِ آخرین را انتظار می‌کشداز پنجره‌ی کوتاهِ کلبه به سپیداری خشک نظر می‌دوزد؛به سپیدارِ خشکی که مرغی سیاه بر آن آشیان کرده است.و مردی که روزهمه‌روز از پسِ دریچه‌های حماسه‌اش نگرانِ کوچه بود، اکنون با خود می‌گوید: «ــ اگر سپیدارِ من بشکفد، مرغِ سیا پرواز خواهد کرد.«ــ اگر مرغِ سیا بگذرد، سپیدارِ من خواهد شکفت ــ و دریانوردی که آخرین تخته‌پاره‌ی کشتی را از دست داده استدر قلبِ خود دیگر به بهار باور ندارد،چرا که هر قلب روسبی‌خانه‌یی‌ستو دریا را قلب‌ها به حلقه کشیده‌اند. و مردی که از خوب سخن می‌گفت، در حصارِ بد به زنجیر بسته شدچرا که خوب فریبی بیش نبود، و بد بی‌حجاب به کوچه نمی‌شد.چرا که امید تکیه‌گاهی استوار می‌جُستو هر حصارِ این شهر خشتی پوسیده بود. و مردی که آخرین تخته‌پاره‌ی کشتی را از دست داده است، در جُستجوی تخته‌پاره‌ی دیگر تلاش نمی‌کند زیرا که تخته‌پاره، کشتی نیستزیرا که در ساحلمردِ دریا بیگانه‌یی بیش نیست. ۲ با من به مرگِ سرداری که از پُشت خنجر خورده است گریه کن. او با شمشیرِ خویش می‌گوید:«ــ برای چه بر خاک ریختی خونِ کسانی را که از یارانِ من سیاهکارتر نبودند؟ و شمشیر با او می‌گوید:«ــ برای چه یارانی برگزیدی که بیش از دشمنانِ تو با زشتی سوگند خورده بودند؟و سردارِ جنگ‌آور که نامش طلسمِ پیروزی‌هاست، تنها، تنها بر سرزمینی بیگانه چنگ بر خاکِ خونین می‌زند:«ــ کجایید، کجایید هم‌سوگندانِ من؟ شمشیرِ تیزِ من در راهِ شما بود. ما به راستی سوگند خورده بودیم...» جوابی نیست؛آنان اکنون با دروغ پیاله می‌زنند! «ــ کجایید، کجایید؟ بگذارید در چشمانِتان بنگرم...» و شمشیر با او می‌گوید:«ــ راست نگفتند تا در چشمانِ تو نظر بتوانند کرد... به ستاره‌ها نگاه کن: هم اکنون شب با همه‌ی ستارگانش از راه در می‌رسد. به ستاره‌ها نگاه کن چرا که در زمین پاکی نیست...» و شب از راه در می‌رسدبی‌ستاره‌ترینِ شب‌ها!چرا که در زمین پاکی نیست.زمین از خوبی و راستی بی‌بهره استو آسمانِ زمین بی‌ستاره‌ترینِ آسمان‌هاست! ۳ و مردی که با چاردیوارِ اتاقش آوارِ آخرین را انتظار می‌کشد از دریچه به کوچه می‌نگرد:از پنجره‌ی رودررو، زنی ترسان و شتابناک، گُلِ سرخی به کوچه می‌افکند.عابرِ منتظر، بوسه‌یی به جانبِ زن می‌فرستدو در خانه، مردی با خود می‌اندیشد: «ــ بانوی من بی‌گمان مرا دوست می‌دارد، این حقیقت را من از بوسه‌های عطشناکِ لبانش دریافته‌ام... بانوی من شایسته‌گیِ عشقِ مرا دریافته است!» ۴ و مردی که تنها به راه می‌رود با خود می‌گوید: «ــ در کوچه می‌بارد و در خانه گرما نیست! حقیقت از شهرِ زندگان گریخته است؛ من با تمامِ حماسه‌هایم به گورستان خواهم رفت و تنها چرا که به راست‌ْراهیِ کدامین همسفر اطمینان می‌توان داشت؟ همسفری چرا بایدم گزید که هر دم در تب‌وتابِ وسوسه‌یی به تردید از خود بپرسم: ــ هان! آیا به آلودنِ مردگانِ پاک کمر نبسته است؟» و دیگر:«ــ هوایی که می‌بویم، از نفسِ پُردروغِ همسفرانِ فریبکارِ من گندآلود است! و به‌راستی آن را که در این راه قدم بر می‌دارد به همسفری چه حاجت است؟» ۲۸ آبانِ ۱۳۳۴© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

تنها...

اکنون مرا به قربانگاه می‌برندگوش کنید ای شمایان، در منظری که به تماشا نشسته‌ایدو در شماره، حماقت‌هایِتان از گناهانِ نکرده‌ی من افزون‌تر است! ــ با شما هرگز مرا پیوندی نبوده است. بهشتِ شما در آرزوی به برکشیدنِ من، در تبِ دوزخیِ انتظاری بی‌انجام خاکستر خواهد شد؛ تا آتشی آنچنان به دوزخِ خوف‌انگیزِتان ارمغان برم که از تَفِ آن، دوزخیانِ مسکین، آتشِ پیرامونِشان را چون نوشابه‌یی گوارا سرکشند. چرا که من از هرچه با شماست، از هر آنچه پیوندی با شما داشته است نفرت می‌کنم:از فرزندان واز پدرماز آغوشِ بویناکِتان واز دست‌هایِتان که دستِ مرا چه بسیار که از سرِ خدعه فشرده است. از قهر و مهربانیِ‌تانو از خویشتنمکه ناخواسته، از پیکرهای شما شباهتی به ظاهر برده است... من از دوری و از نزدیکی در وحشتم.خداوندانِ شما به سی‌زیفِ بیدادگر خواهند بخشیدمن پرومته‌ی نامرادمکه از جگرِ خستهکلاغانِ بی‌سرنوشت را سفره‌یی گسترده‌ام غرورِ من در ابدیتِ رنجِ من استتا به هر سلام و درودِ شما، منقارِ کرکسی را بر جگرگاهِ خود احساس کنم. نیشِ نیزه‌یی بر پاره‌ی جگرم، از بوسه‌ی لبانِ شما مستی‌بخش‌تر بودچرا که از لبانِ شما هرگز سخنی جز به‌ناراستی نشنیدم. و خاری در مردمِ دیدگانم، از نگاهِ خریداریِ‌تان صفابخش‌تربدان خاطر که هیچ‌گاه نگاهِ شما در من جز نگاهِ صاحبی به برده‌ی خود نبود... از مردانِ شما آدم‌کشان راو از زنانِتان به روسبیان مایل‌ترم. من از خداوندی که درهای بهشت‌اش را بر شما خواهد گشود، به لعنتی ابدی دلخوش‌ترم.هم‌نشینی با پرهیزکاران و هم‌بستری با دخترانِ دست‌ناخورده، در بهشتی آنچنان، ارزانیِ شما باد!من پرومته‌ی نامُرادمکه کلاغانِ بی‌سرنوشت را از جگرِ خسته سفره‌یی جاودان گسترده‌ام. گوش کنید ای شمایان که در منظر نشسته‌ایدبه تماشای قربانیِ بیگانه‌یی که منم ــ :با شما مرا هرگز پیوندی نبوده است. ۱۳۳۵© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

پشتِ ديوار

تلخیِ این اعتراف چه سوزاننده است که مردی گشن و خشم‌آگیندر پسِ دیوارهای سنگیِ حماسه‌های پُرطبل‌اشدردناک و تب‌آلود از پای درآمده است. ــ مردی که شب‌همه‌شب در سنگ‌های خاره گُل می‌تراشیدو اکنونپُتکِ گرانش را به سویی افکنده استتا به دستانِ خویش که از عشق و امید و آینده تهی‌ست فرمان دهد: «ــ کوتاه کنید این عبث را، که ادامه‌ی آن ملال‌انگیز است چون بحثی ابلهانه بر سرِ هیچ و پوچ... کوتاه کنید این سرگذشتِ سمج را که در آن، هر شبی در مقایسه چون لجنی‌ست که در مردابی ته‌نشین شود!» □ من جویده شدمو ای افسوس که به دندانِ سبعیت‌هاو هزار افسوس بدان خاطر که رنجِ جویده شدن را به‌گشاده‌رویی تن در دادمچرا که می‌پنداشتم بدین‌گونه، یارانِ گرسنه را در قحط‌سالی این‌چنین از گوشتِ تنِ خویش طعامی می‌دهمو بدین رنج سرخوش بوده‌امو این سرخوشی فریبی بیش نبود؛ یا فروشدنی بود در گندابِ پاکنهادیِ خویشیا مجالی به بی‌رحمیِ ناراستان.و این یاران دشمنانی بیش نبودندناراستانی بیش نبودند. □ من عمله‌ی مرگِ خود بودمو ای دریغ که زندگی را دوست می‌داشتم! آیا تلاشِ من یکسر بر سرِ آن بودتا ناقوسِ مرگِ خود را پُرصداتر به نوا درآورم؟ من پرواز نکردممن پَرپَر زدم! □ در پسِ دیوارهای سنگیِ حماسه‌های منهمه آفتاب‌ها غروب کرده‌اند.این سوی دیوار، مردی با پُتکِ بی‌تلاش‌اش تنهاست،به دست‌های خود می‌نگردو دست‌هایش از امید و عشق و آینده تهی‌ست. این سوی شعر، جهانی خالی، جهانی بی‌جنبش و بی‌جنبده، تا ابدیت گسترده استگهواره‌ی سکون، از کهکشانی تا کهکشانی دیگر در نوسان استظلمت، خالیِ سرد را از عصاره‌ی مرگ می‌آکندو در پُشتِ حماسه‌های پُرنخوت مردی تنها بر جنازه‌ی خود می‌گرید ۵ آذرِ ۱۳۳۴© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو