پیشنهادات  

احمد شاملو - لحظه‌ها و همیشه

سرود

برای پرویزِ شاپور
برو، مردِ بیدار؛ اگر نیست کس
که دل با تو دارد، ممان یک نفس!
همه روزگارت به تلخی گذشت
شکر چند جویی، در این تلخ‌دشت؟
به بیهوده جُستن فروکاستی
قبای خستگی بر تن آراستی،
قبایی همه وصله بر وصله بر
قبایی ز نفرت بر او آستر.
همه پایم از خستگی ریش‌ریش
نه راهی نه ذی‌روحی از پُشت و پیش.
نه وقتی ــ که واگردم از رفته‌راه ــ
نه بختی ــ که با سر درافتم به چاه ــ
نه بیم و نه امید و، از پیش و پس
بیابان و خارِ بیابان و بس!
چه حاصل اگر خامُشی بشکنم
که: «یاران، در این دشت تنها، منم»؟
گرفتم به بانگی گلو بردرم
که در دَم بسوزد چو خاکسترم،
گرفتم که تُندر فشاندم؛ چه سود
کز این هیمه نی شعله خیزد نه دود.
گرفتم که فریاد برداشتم
یکی تیغ در جانِ شب کاشتم؛
مرا، تیغِ فریاد بُرَّنده نیست
در آن مُرده‌آباد که‌ش زنده نیست...
برو مردِ بیدار، اگر نیست کس
که دل با تو دارد، ممان یک نفس!
بنه، خواب اگر خوشتر افتادِشان،
که آخر دهد رنج، ره یادِشان.
بهل شب شود چیره، تا بنگری
هم از اشکِشان سر زند اختری.
چو پوسید چون لاشِ گندیده، شب،
کویرِ نفس‌مرده در گورِ تب؛
وُامیدی به جا مانده گر نیز هست
به سودای عُزلت درِ خانه بست،
ببینی که از هولِ شب، اشکِ آب
بتوفد چنان کوره‌ی آفتاب.
برو مردِ بیدار؛ اگر نیست کس
که دل با تو دارد، ممان یک نفس!
تو گُل‌جویی ای مرد و ره پُرخَس است
شِکرخواه را، حرفِ تلخی بس است!
۱۳۳۷ـ۱۳۳۹ تهران
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

میلاد

نفسِ کوچکِ باد بود و حریرِ نازکِ مهتاب بود و فواره و باغ بود و شبْ‌نیمه‌ی چارمین بود که عروسِ تازه به باغِ مهتاب‌زده فرود آمد از سرا گامزنان اندیشناک از حرارتی تازه که در رگ‌های کبودِ پستانش می‌گذشت و این خود به تبِ سنگینِ خاک ماننده بود که لیموی نارس از آن بهره می‌بَرَد و در چشم‌هایش که به سبزه و مهتاب می‌نگریست نگاهِ شرم بود از احساسِ عطشی نوشناخت که در تنش می‌سوخت و این خود عطشی سیری ناپذیر بود چونان ناسیرابيِ جاودانه‌ی علف، که سرسبزيِ صحرا را مایه به دست می‌دهد و شرمناکِ خاطره‌یی لغزان و گریزان و دیربه‌دست بود از آن‌چه با تنِ او رفت؛ میانِ او ــ بیگانه با ماجرا ــ و بیگانه‌مردی چنان تند، که با راه‌های تنش آنگونه چالاک یگانه بود و بدانگونه آزمند بر اندامِ خفته‌ی او دست می‌سود و جنبش‌اش به نسیمی می‌مانست از بوی علف‌های آفتاب‌خورده پُر، که پرده‌های شکوفه را به زیر می‌افکَنَد تا دانه‌ی نارس آشکاره شود. نفسِ کوچکِ باد بود و حریرِ نازکِ مهتاب بود و فواره‌ی باغ بود که با حرکت‌های بازوهای نازکش بر آبگیرِ خُرد می‌رقصید و عروسِ تازه بر پهنه‌ی چمن بخفت، در شبْ‌نیمه‌ی چارمین و در آن دم، من در برگچه‌های نو رُسته بودم یا در نسیمِ لغزان و ای‌بسا که در آب‌های ژرف و نفسِ بادی که شکوفه‌ی کوچک را بر درختِ ستبر می‌جنباند در من ناله می‌کرد و چشمه‌های روشنِ باران در من می‌گریست نفسِ کوچکِ باد بود و حریرِ نازکِ مهتاب بود و فواره‌ی باغ بود و عروسِ تازه که در شبْ‌نیمه‌ی چارمین بر بسترِ علف‌های نو رُسته خفته بود با آتشی در نهادش، از احساسِ مردی در کنارِ خویش بر خود بلرزیدو من برگ و برکه نبودم نه باد و نه باران ای روحِ گیاهی! تنِ من زندانِ تو بود و عروسِ تازه، پیش از آن که لبانِ پدرم را بر لبانِ خود احساس کند از روحِ درخت و باد و برکه بار گرفت، در شبْ‌نیمه‌ی چارمین و من شهری بی‌برگ‌وباد را زندانِ خود کردم بی‌آنکه خاطره‌ی باد و برگ از من بُگریزد. چون زاده شدم چشمانم به دو برگِ نارون می‌مانست، رگانم به ساقه‌ی نیلوفر، دستانم به پنجه‌ی افرا و روحی لغزنده به‌سانِ باد و برکه، به گونه‌ی باران و چندان که نارونِ پیر از غضبِ رعد به خاک افتاد دردی جانگزا چونان فریادِ مرگ در من شکست و من ای طبیعتِ مشقت‌آلوده، ای پدر! فرزندِ تو بودم.۱۶ اردیبهشتِ ۱۳۳۹© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

گریزان

برای خانمِ عالیه جهانگیر یوشیجاز کوره‌راهِ تنگ گذشتمنیز از کنارِ گله‌ی خُردی کهزنگِ برنجیِ بزِ پیش‌آهنگاز دور، طرحِ تکاپوی خسته‌یی رابا جِنگ جِنگِ لُختشدر ذهنِ آدمیتصویر می‌نهاد... □ از پُشتِ بوته، مرغی نالان، هراسناکپر برکشید و یک دم در دره‌های تنگموجِ گریزپاییِ پُر وحشت‌اشچون کاسه‌یی سفالین بشکستاز صخره‌یی به صخره‌یی از سنگ روی سنگ... می‌دیدم از کمرکشِ کُهساردر شیب‌گاهِ دره‌ی تاریکآن شعله‌ها که در دِه می‌سوخت جای‌جای:پی‌سوزِ آسیابآتش که در اجاقدودی که از تنورفانوس‌ها به معبرها پُرشیب و پیچ‌پیچ... وآنگاه دیدمدر پیشِ روی، منظره‌ی کوهسار رابا راهِ پیچ‌پیچان، پیچیده بر کمر. مشتاق، گفتم: «ــ ای کوه!«با خود دلی به سوی تو می‌آورم ز راه«با قعرِ او حکایتِ ناگفته مرده‌یی.«آنجا، به دِه، کسانِ مرا دل به من نبود.» بی‌پاسخی از او گفتم: «ــ ای کوه!«رنجی‌ست سوختن«بی‌التفاتِ قومی، کاندر اجاقِشان«از سوزِ توست اگر شرری هست،«بی‌زهرخندِ قومی، کز توست اگر به لب‌هاشان«امکانِ خنده این‌قدری هست.» □ بی‌پاسخی از اومِه بر گُدارِ سرکش می‌پیچید. از دور، در شبی که می‌آمدبر تیزه‌ها فرودسگ‌های گله، بر شبحِ صخره‌ها، به‌شورلاییدنی مداوم آغاز کرده بودند. اعماقِ دره، با نفسِ سردِ شامگاه،از نغمه‌های کاکلی و سینه‌سرخ‌هامی‌مانْد بی‌صدا. گویی به قله‌هایِ ازاکوه اخترانچون دخترانِ گازُرخاکستری‌قبای هوا راــ از خونِ آفتاب بشسته ــدر نیل می‌زدند. فانوس‌های دِهیک آسمانِ دیگر را، در دره‌ی سیاهاکلیل می‌زدند. ۱۳۳۹ - یوش© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

پایتختِ عطش

آب کم‌جو. تشنگی آور به دست! مولای روم ۱ آفتاب، آتشِ بی‌دریغ استو رؤیای آبشاراندر مرزِ هر نگاه. بر درگاهِ هر ثُقبهسایه‌ها روسبیانِ آرامش‌اند.پی‌جوی آن سایه‌ی بزرگم من که عطشِ خشک‌ْدشت را باطل می‌کند. □ چه پگاه و چه پسین،اینجا نیمروز مظهرِ «هست» است:آتشِ سوزنده را رنگی و اعتباری نیستدروازه‌ی امکان بر باران بسته استشن از حُرمتِ رود و بسترِ شن‌پوشِ خشک‌ْرود از وحشتِ «هرگز» سخن می‌گوید.بوته‌ی گز به عبث سایه‌یی در خلوتِ خویش می‌جوید. □ ای شبِ تشنه! خدا کجاست؟تو روزِ دیگرگونه‌ای به رنگی دیگرکه با تو در آفرینشِ تو بیدادی رفته است:تو زنگیِ زمانی. ۲ کنارِ تو را ترک گفته‌امو زیرِ این آسمانِ نگونسار که از جنبشِ هر پرنده تهی‌ست و هلالیکدر چونان مُرده‌ماهیِ سیم‌گونه‌فلسی بر سطحِ بی‌موج‌اش می‌گذردبه بازجُستِ تو برخاسته‌امتا در پایتختِ عطشدر جلوه‌یی دیگر بازت یابم. ای آبِ روشن!تو را با معیارِ عطش می‌سنجم. □ در این سرابچه آیازورقِ تشنگی‌ست آنچه مرا به‌سوی شما می‌راندیا خود زمزمه‌ی شماستو من نه به‌خود می‌رومکه زمزمه‌ی شما به جانبِ خویشم می‌خواند؟ نخلِ من ای واحه‌ی من!در پناهِ شما چشمه‌سارِ خنکی هستکه خاطره‌اشعُریانم می‌کند. ۱۸ خردادِ ۱۳۳۹چابهار© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ميان ِ ماندن و رفتن...

ميان ِ ماندن و رفتن حکايتي کرديمکه آشکارا در پرده‌ي ِ کنايت رفت.مجال ِ ما همه اين تنگ‌مايه بود و، دريغکه مايه خود همه در وجه ِ اين حکايت رفت. ۲۸ خرداد ِ ۱۳۳۹© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سخنی نیست...

به اِولین و ثمین باغچه‌بانچه بگویم؟ سخنی نیست. می‌وزد از سرِ امید، نسیمی،لیک، تا زمزمه‌یی ساز کنددر همه خلوتِ صحرا به ره‌اش نارونی نیست. چه بگویم؟ سخنی نیست. □ پُشتِ درهای فروبستهشب از دشنه و دشمن پُربه کج‌اندیشی خاموش نشسته‌ست. بام‌ها زیرِ فشارِ شب کج،کوچه از آمدورفتِ شبِ بدچشمِ سمج خسته‌ست. □ چه بگویم؟ ــ سخنی نیست. در همه خلوتِ این شهر، آواجز ز موشی که دَرانَد کفنی، نیست. وندر این ظلمت‌جاجز سیانوحه‌ی شومُرده زنی، نیست. ور نسیمی جُنبدبه ره‌اش نجوا را نارونی نیست. چه بگویم؟سخنی نیست... ۲۷ آذرِ ۱۳۳۹© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

حماسه؟

در چارراه‌ها خبری نیست:یک عده می‌روندیک عده خسته بازمی‌آیند و انسان ــ که کهنه‌رند خدایی‌ست بی‌گمان ــبی‌شوق و بی‌امید برای دو قرصِ نانکاپوت می‌فروشد در معبرِ زمان. □ در کوچه پُشتِ قوتیِ سیگار شاعریاِستاد و بالبداهه نوشت این حماسه را: «ــ انسان، خداست. حرفِ من این است. گر کفر یا حقیقتِ محض است این سخن، انسان خداست. آری. این است حرفِ من!» . . . . . . . . . . . . . . . از بوقِ یک دوچرخه‌سوارِ الاغِ پستشاعر ز جای جَست‌و... ...مدادش، نوکش شکست! ۲۸ آذرِ ۱۳۳۹© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

رهگذران

سر در زیر از شاهراهِ متروک پیش می‌آمدندو تپه‌های گُل‌پوشِ بهاریدر نظرگاهِ ایشان انتظاری بیهوده می‌بُرد. به‌کُندی از برابرِ من گذشتند بی‌آنکه به من درنگرندو من ایشان را بازشناختمچرا که از جانبِ پدرانِشان پیغامی با من بود. در رهگذرِ شراب‌آلوده دعایی می‌خواندندو در مهتابی‌های پُرخاطره چشمانِ پُرخنده‌ی دخترانیک دَم به‌نظاره،از بسترهای آشفته به جانبِ ایشان می‌گرایید □ و دیدم که امید به درگاهِ ناباور بسته بودندو از پسِ ایشانجاده‌ی خالیخسته بود. □ می‌دانستم که دیگرباره از این راه باز نمی‌آیند.می‌دانستم که دیگرباره از این راه بازنمی‌آیند، چرا که منزلگَهِ مقصودِ ایشان سرابی لغزنده بود.می‌دانستم. با ایشان گفتم که: «ــ هم دراین جای خواهم ایستاد و چندان که فرزندانِ شما بگذرند پیغامِ شما خواهم گزاشت.» اولِ اردیبهشتِ ۱۳۴۰© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

کوه‌ها

کوه‌ها با هم‌اند و تنهایندهمچو ما، باهمانِ تنهایان. ۱۳۳۹© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

انگیزه‌های خاموشی

پس آدم، ابوالبشر، به پیرامنِ خویش نظاره کرد و بر زمینِ عُریان نظاره کرد و به آفتاب که روی درمی‌پوشید نظاره کرد و در این هنگام، بادهای سرد بر خاکِ برهنه می‌جنبید و سایه‌ها همه‌جا بر خاک می‌جنبید و هر چیزِ دیدنی به هیأتِ سایه‌یی درآمده در سایه‌ی عظیم می‌خلید و روحِ تاریکی بر قالبِ خاک منتشر بود و هر چیزِ بِسودنی دستمایه‌ی وهمی دیگرگونه بود و آدم، ابوالبشر، به جُفتِ خویش درنگریست و او در چشم‌های جُفتِ خویش نظر کرد که در آن ترس و سایه بود و در خاموشی در او نظر کرد و تاریکی در جانِ او نشست. و این نخستین بار بود، بر زمین و در همه آسمان، که گفتنی سخنی ناگفته ماند پس چون هابیل به قفای خویش نظر کرد قابیل را بدید و او را چون رعدِ آسمان‌ها خروشان یافت و او را چون آبِ رودخانه‌ها پیچان یافت و برادرِ خون‌اش را به‌سانِ سنگِ کوه سرد و سخت یافت و او را دریافت و او را با بداندیشی همراه یافت، چون ماده‌میشی که نوزادش در قفای اوست و او را چون مرغانِ نخجیر با چنگالِ گشوده دید و برادرِ خون‌اش را به خونِ خویش آزمند یافت و هابیل در برادرِ خونِ خویش نظر کرد و در چشمِ او شگفتی و ناباوری بود و در خاموشی به جانبِ قابیل نظر کرد و آیینه‌ی مهتاب در جانش با شاخه‌ی نازکِ رگ‌هایش شکست. و این خود بارِ نخستین نبود، بر زمین و در همه‌ی زمین، که گفتنی‌سخنی بر لبی ناگفته می‌مانْد. و از آن پس، بسیارها گفتنی هست که ناگفته می‌مانَد چون ما ــ تو و من ــ به هنگامِ دیدارِ نخستین که نگاهِ ما به هم درایستاد، و گفتنی‌ها به خاموشی در نشست و از آن پس چه بسیار گفتنی هست که ناگفته می‌مانَد بر لبِ آدمیان بدان هنگام که کبوترِ آشتی بر بامِ ایشان می‌نشیند به هنگامِ اعتراف و به گاهِ وصل به هنگامِ وداع و ــ از آن بیش ــ بدان هنگام که بازمی‌گردند تا به قفايِ خویش درنگرند... و از آن پس، گفتنی‌ها، تا ناگفته بمانَد انگیزه‌های بسیار یافت. ۱۵ اسفندِ ۱۳۳۹© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

غزلِ ناتمام...

به هر تارِ جانم صد آواز هست
دریغا که دستی به مضراب نیست.
چو رویا به حسرت گذشتم، که شب
فروخفت و با کس سرِ خواب نیست.
۱۳۳۹
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

اکنون، دیگرباره شبی گذشت.به نرمی از برِ من گذشت با تمامی لحظه‌هایش. چونان باکره‌ی عشقیکه با همه انحناهای تنش از موی تا به ناخن تن به نوازشِ دستی گرم رها کند،بانوی درازگیسو رادر برکه‌یی که یک دَم از گردشِ ماهیِ خواب آشفته نشدغوطه دادم. □ به معشوقی می‌مانست، چرا کهبا احساسی از شرم در او خیره مانده بودم. از روشنایی گریزان بود.گفتم که سحرگاهان در برابرِ آفتاب‌اش بخواهم دیدو چراغ را کُشتم. چندان که آفتاب برآمدچنان چون شبنمیپریده بود. آذرِ ۱۳۴۰© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

من مرگ را...

اینک موجِ سنگین‌گذرِ زمان است که در من می‌گذرد.اینک موجِ سنگین‌گذرِ زمان است که چون جوبارِ آهن در من می‌گذرد.اینک موجِ سنگین‌گذرِ زمان است که چونان دریایی از پولاد و سنگ در من می‌گذرد. □ در گذرگاهِ نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کردمدر گذرگاهِ باران سرودی دیگرگونه آغاز کردمدر گذرگاهِ سایه سرودی دیگرگونه آغاز کردم. نیلوفر و باران در تو بودخنجر و فریادی در من،فواره و رؤیا در تو بودتالاب و سیاهی در من. در گذرگاهت سرودی دیگرگونه آغاز کردم. □ من برگ را سرودی کردمسرسبزتر ز بیشه من موج را سرودی کردمپُرنبض‌تر ز انسان من عشق را سرودی کردمپُرطبل‌تر ز مرگ سرسبزتر ز جنگلمن برگ را سرودی کردم پُرتپش‌تر از دلِ دریامن موج را سرودی کردم پُرطبل‌تر از حیاتمن مرگ راسرودی کردم. آذرِ ۱۳۴۰© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

وصل

۱ در برابرِ بی‌کرانیِ ساکنجنبشِ کوچکِ گُلبرگبه پروانه‌یی ماننده بود. زمان، با گامِ شتابناک برخاستو در سرگردانی یله شد. در باغستانِ خشک معجزه‌ی وصل بهاری کرد. سرابِ عطشان برکه‌یی صافی شد،و گنجشکانِ دست‌آموزِ بوسهشادی رادر خشکسارِ باغ به رقص آوردند. ۲ اینک! چشمی بی‌دریغ که فانوسِ اشک‌اششوربختیِ مردی را که تنها بودم و تاریکلبخند می‌زند. آنک منم که سرگردانی‌هایم را همهتا بدین قُلّه‌ی جُل‌جُتا پیموده‌ام آنک منممیخِ صلیب از کفِ دستان به دندان برکنده. آنک منم پا بر صلیبِ باژگون نهادهبا قامتی به بلندیِ فریاد. ۳ در سرزمینِ حسرت معجزه‌یی فرود آمد[و این خود دیگرگونه معجزتی بود]. فریاد کردم:«ــ ای مسافر! با من از آن زنجیریانِ بخت که چنان سهمناک دوست می‌داشتم این‌مایه ستیزه چرا رفت؟ با ایشان چه می‌بایدم کرد؟» «ــ بر ایشان مگیر!»چنین گفت و چنین کردم. لایه‌ی تیره فرونشستآبگیرِ کدر صافی شدو سنگریزه‌های زمزمه در ژرفای زلال درخشید دندان‌های خشمبه لبخندی زیبا شد رنجِ دیرینه همه کینه‌هایش را خندید پای‌آبلهدر چمنزارانِ آفتاب فرود آمدمبی‌آنکه از شبِ ناآشتی داغِ سیاهی بر جگر نهاده باشم. ۴ نه!هرگز شب را باور نکردمچرا که در فراسوهای دهلیزشبه امیدِ دریچه‌یی دل بسته بودم. ۵ شکوهی در جانم تنوره می‌کشدگویی از پاک‌ترین هوای کوهستانیلبالب قدحی درکشیده‌ام. در فرصتِ میانِ ستاره‌هاشلنگ‌انداز رقصی می‌کنم -دیوانه به تماشای من بیا! دیِ ۱۳۴۰© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

به گوهرِ مرادکوچه‌ها باریکن دُکّونا بسته‌س، خونه‌ها تاریکن تاقا شیکسته‌س، از صدا افتاده تار و کمونچه مُرده می‌برن کوچه به کوچه. □ نگا کن! مُرده‌ها به مُرده نمی‌رن، حتا به شمعِ جون‌سپرده نمی‌رن، شکلِ فانوسی‌ین که اگه خاموشه واسه نَف‌نیس هَنو یه عالم نف توشه. □ جماعت! من دیگه حوصله ندارم به «خوب» امید و از «بد» گله ندارم. گرچه از دیگرون فاصله ندارم، کاری با کارِ این قافله ندارم! □ کوچه‌ها باریکن دُکّونا بسته‌س، خونه‌ها تاریکن تاقا شیکسته‌س، از صدا افتاده تار و کمونچه مُرده می‌برن کوچه به کوچه... ۱۳۴۰© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو