پیشنهادات  

احمد شاملو - مدایح بی‌صله

روزنامه‌ی انقلابی

هنگامی که مسلسل به غشغشه افتادمرگ برابرِ من نشسته بودــ آن سوی میزِ کنکاشِ «چه باید کرد و چگونه» ــو نمونه‌های چاپخانه را اصلاح می‌کرد. از خاطرم گذشت که: «چرا برنمی‌خیزد پس؟ مگر نه قرار است که خون بیاید و چرخِ چاپ را بگرداند؟ ۱۳۶۰© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

و چون نوبت ِ ملاحان...

و چون نوبتِ ملاحانِ ما فرارسدآن خونریزِ بیدادگردر جزیره‌ی مغناتیس بر دو پای استوار بایستدزخمِ آخرین راخنجری برهنه به دندانش. پس دریابه بانگی خاموشایشان را آواز دردهد. ملاحاناز زیباترینِ دختران دست بازدارندو در بالاخانه‌های محقرِ میکده‌ی بارانداز به خود رها کنند،خوابگردْوار در زورق‌های زنگار پارو بردارند.و به جانبِ میعادِ مقدّرِ ظلمتشتاب کنند. آذرِ ۱۳۵۷لندن© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ميان ِ کتاب‌ها گشتم

میانِ کتاب‌ها گشتممیانِ روزنامه‌های پوسیده‌ی پُرغبار،در خاطراتِ خویشدر حافظه‌یی که دیگر مدد نمی‌کندخود را جُستم و فردا را. عجبا!جُستجوگرم من نه جُستجو شونده.من این‌جایم و آیندهدر مشت‌های من. ۱۳۶۰© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

خواب‌آلوده هنوز...

خواب‌آلوده هنوزدر بستری سپیدصبحِ کاذبدر بورانِ پاکیزه‌ی قطبی.و تکبیرِ پُرغریوِ قافله که: «رسیدیمآنک چراغ و آتشِ مقصد!» □ ــ گرگ‌ها بی‌قرار از خُمارِ خونحلقه بر بارافکنِ قافله تنگ می‌کنندو از سرخوشی دندان به گوش و گردنِ یکدیگر می‌فشرند. «ــ هان! چند قرن، چند قرن به انتظار بوده‌اید؟» □ و بر سفره‌ی قطبیقافله‌ی مُردگان نمازِ استجابت را آماده می‌شودشاد از آن که سرانجام به مقصد رسیده است.© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

من هم‌دست ِ توده‌ام

من همدستِ توده‌امتا آن دَم که توطئه می‌کند گسستنِ زنجیر راتا آن دَم که زیرِ لب می‌خندددلش غنج می‌زندو به ریشِ جادوگر آبِ دهن پرتاب می‌کند. اما برادری ندارمهیچگاه برادری از آن دست نداشته‌امکه بگوید «آری»:ناکسی که به طاعون آری بگوید ونانِ آلوده‌اش را بپذیرد.© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

پیغام

پسرِ خوبم، ماهان پاشوبرو آن کوچه‌ی پایینی،خانه‌ای هست که سکّو داردپیرمردی لاغر می‌بینیروی سکّوی دَمِ خانه نشسته‌ستبا قبای قدکِ گُل‌ناری؛غصه‌ی عالم بر شانه‌ی مفلوکش پنداری. شاید از چشمانِ ترکمنی‌شزودتر بشناسی‌ش.می‌روی پیش وبلند(گوش‌هایش آخرتازگی قدری سنگین شده) می‌گویی: «قورقومّی!»سر تکان خواهد دادبا تأثر به تو لبخندی خواهد زدو تو را خواهد بوسید،و تو آن وقت به او خواهی گفتنوه‌ی کوچکِ من هستی و اسمت ماهانو برایش از من پیغامی داری.(خودِ او اسمش مختوم‌قلی‌ستسعی کن یادت باشد.)بعد، از قولِ من این‌ها رایک‌به‌یک خدمتِ او خواهی گفت:ــ آه، مختوم‌قلیاین چه رؤیای شگفتی‌ست که در بی‌خوابی می‌گذردبر دو چشمِ نگرانِ من؟این چه پیغامِ پُراز رَمزِ پُر از رازی‌ستکه کشد عربده بی‌گفتاراینچنین از تَکِ کابوسِ شبانِ من؟خوابِ سنگینِ پریشانی‌ستلیک اشارت به مجازش نیستبه گمانِ من. خواب می‌بینمچند تن مَردیم در ظلمتِ قیرینِ شبانگاهیکه به گورستانی بی‌تاریخپِیِ چیزی می‌گردیم.شبِ پُر رازی‌ست:ظلماتی راکددر فراسوی مکان،و مکان پنداریمقبره‌ی پوده‌ی بی‌آغازی‌ستدر سرانجامِ زمان. دیرگاهی‌ست زمین مُرده‌ستو به قندیلِ کبودروشنانِ فلکیدر فسادِ ظلمات افسرده‌ست. ما ولیکن گویی می‌دانیمکه به دنبالِ چه‌ایم،لیک اگر چند بداننمی‌اندیشمدر عمل گویی مردانی هستیمکز اراده‌ی خود پیشیم. راستی را هر چندشعله‌ی سردی آنسان که بر آن بتوان انگشت نهادسببِ غلغله‌ی جوششِ ما نیست،هیچ انگیزه‌ی بیرون و درون نیزمانعِ کوششِ ما نیست: بیل و کج‌بیل و کلنگبی‌امان در کار استتا ز رازی که به کشف‌اش می‌کوشیمپرده بردارد.(آه، مختوم‌قلیبارها دیده‌ام این رؤیا رابا سری خالیبا نگاهی عُریان.) □ ناگهانمدخلِ سردابی آنک!(همگیمات و حیرت‌زده در یکدیگر می‌نگریم.نه، غلط بودم آنگاه که گفتم می‌دانستیمکه به دنبالِ چه‌ایم!) مشعلی بر می‌افروزممی‌خزم در سردابو بدان منظرِ خوفچشم برمی‌دوزم: خفته بر چربی و پوسیدگیِ‌ تیره‌مغاکپدرانم را می‌بینم یک‌یکمُرده و خاک‌شده،استخوان‌ها همگی از پی و گوشترُفته و پاک‌شده. چشم‌هاشان را می‌بینم تنها که هنوززنده است و نگران می‌گردددر تهِ کاسه‌ی خشکیده‌ی خویش.من به زانو در می‌آیمو سرافکنده به‌زاری می‌گویم: «پدران، ای پدران! نگرانی‌تان از چیست؟ ما خطاهامان را معترفیم. به مکافاتِ خطاهاست که اکنون اینسان سرگردانیم در زمان‌هایی مجهول به دیاری همه هول به فضایی همه بیم وزنِ زنجیر کمرهامان را می‌شکند زخم‌های تنِمان خون می‌بارد و چنان باری از خفّتمان بر دوش است که نه اشکی بر چشم توانیم آورد از شرم و نه آهی بر لب از بیم... نگرانی‌تان از چیست؟ ما خطاهامان را معترفیم و به جبرانِ خطاهامان می‌کوشیم.» پدران اما در پاسخبا نگاهی از نفرتسوی من می‌نگرندــ با نگاهی که به آهی می‌ماند ــو به آرامی در کاسه‌ی سرچشم‌هاشان را می‌بینم (انگورکِ چندی از قیر)که به حسرت می‌جوشدمی‌کشد راه و فرو می‌چکد آهسته به خاکو به حسرت می‌ماسد ــ و تمام! □ همه رؤیایم این است. شاید این رؤیا اخطاری باشد.شاید این رؤیا می‌گوید کفاره‌ی نادانیِ ما چندان سنگین استکه به جبرانش دیری بایدهر زمان منتظرِ فاجعه‌یی دیگر باشیم.من نمی‌دانم تعبیرش چیستیا اشارت به چه دارد، اماهمه‌ی زندگی من شده این وحشت این کابوس این تکرار. با خودم می‌گویم: «قصه‌ی بی‌سروته! من نباید در فکرش باشم. علتش معلوم است: بس‌که لاینقطع از مُرده و از قاری بس‌که لاینقطع از گور و کفن، مرگ و عزاداری شاید صبح تا شام سخن می‌گویند... نه، با کمی کوشش از خاطره پاکش خواهم کرد!» امالحظه‌یی دیگر این رؤیا باز ازنو!لحظه‌یی دیگر و پیمودنِ این راهِ دراز از نو! □ راستی را مختوممن به تقدیر و به پیشانی و اینگونه اباطیل ندارم باور.اگر از من شنوایی داری می‌گویمهر کسی قطره‌ی خُردی‌ست در این رودِ عظیمکه به تنهایی بی‌معنی و بی‌خاصیت است،و فشارِ آب است آن ناچاریکه جهت‌بخشِ حقیقی‌ست.ابلهان بگذار اسمش را تقدیر کنند. □ حرفِ من این است:قطره‌ها باید آگاه شوندکه به هم‌کوشی بی‌شکمی‌توان بر جهتِ تقدیری فایق شد. بی‌گمان ناآگاهی‌ستآنچه آسان‌جو را وامی‌داردکه سراشیبی رانام بگذارد تقدیرو مقدّر را چیزی پنداردکه نمی‌یابد تغییر. رودِ سردرشیب این را مفتِ خود می‌شمرد؛رودِ سردرشیببه همین ناآگاهی زنده‌ست،و به نیروی همین باورِ تقدیریزنده و تازَنده‌ست. اینچنین است که ما هم ــ من و تو ــسرنوشتی اینسان می‌یابیم: تو غمین و مأیوسمی‌نشینی ساعت‌هاسر سکّو جلوِ خانه‌ی تاریکتغرقِ اندیشه‌ی بی‌حاصلیِ این همه سالکه چه بیهوده گذشت؛و من این گوشه در این فکرِ عبثکه بیابم جایی هم‌نفسی:غمگُساری که غمی بگذارم با اوباری از دل بردارم با او. و در این ساعت رودسرخوش از باورِ تقدیری‌ آسان‌جویانهمچنان در تک و در تاز است؛که چنین باور تا هستعمرِ آن بهره‌کشِ قحبه دراز است. □ آه، مختوم‌قلی من گهگاهسردستی به لغت‌نامه نگاهی می‌اندازم: چه معادل‌ها دارد پیروزی! (محشر!)چه معادل‌ها دارد شادی!چه معادل‌ها انسان!چه معادل‌ها آزادی! مترادف‌هاشانچه طنینِ پُر و پیمانی دارد!وای، مختوم‌قلی شعر سرودن با آن‌هاچه شکوه و هیجانی دارد! نه!من نمی‌خواهم باشم تنهانوحه‌خوانی گریان. ــ می‌بینی؟کارِ من این شده استکه بیایم به اتاقم هر شامو به خاموشی خورشیدی دیگرکلماتی دیگر گریه کنم. گاه با خود می‌گویم: «سهمِ ما پنداری شادی نیست. لوحِ پیشانی ما مُهرِ که را خورده؟ خدا یا شیطان؟» باز می‌گویم: «هرچند دائماً مرثیه‌یی هست که بنویسی یا غریوِ دردی که دلت را بچلاند در مشتش، و به هر حالی هست دائماً اشکِ غمی گُرده‌شکن در چشم که سراپای جهان را لرزان بنگری از پُشتش ــ هرچند نابکارانی هستند آن‌سو (چیره‌دستانی در حرفه‌ی «کَت‌بسته به مَقتَل بردن») و دلیرانی دریادل این سو (چربدستانی در صنعتِ «زیبا مردن») ــ همه‌جا هست اگر چند (به خود می‌گویم باز) پُلِ متروکی بر بسترِ خُشک‌آبی در یکی جاده‌ی کم آمدوشد که پسین‌منزل و پایانِ رهِ مردمِ دریادل باشد، باز زیرِ پُل دریا از جوش نمی‌ماند زیرِ پُل دریا پُرصلابت‌تر می‌خواند.» □ روزگاری با خوددردمندانه می‌اندیشیدمکه پیام از توفان‌ها نرسیدو نسیمی که فرازآمد از گردنه‌های صعببر جسدهایی بیهوده وزید ــبه جسدهایی آونگبر امیدی موهوم‌ـ لیک اکنون دیگر مختوممن هراسم نیستاگر این رؤیا در خوابِ پریشانِ شبی می‌گذردیا به هذیانِ تبییا به چشمی بیداریا به جانی مغموم... نهمن هراسم نیست: ز نگاه و ز سخن عاریشب‌نهادانی از قعرِ قرون آمده‌اند آریکه دلِ پُرتپشِ نور اندیشان راوصله‌ی چکمه‌ی خود می‌خواهند،و چو بر خاک در افکندندت باور دارندکه سعادت با ایشان به جهان آمده است. باشد! باشد!من هراسم نیست،چون سرانجامِ پُراز نکبتِ هر تیره‌روانی راکه جنایت را چون مذهبِ حق موعظه فرماید می‌دانم چیستخوب می‌دانم چیست. ۲۰ تیرِ ۱۳۶۰© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

جهان را که آفريد

«ــ جهان را که آفرید؟» «ــ جهان را؟ من آفریدم! بجز آن که چون من‌اش انگشتانِ معجزه‌گر باشد که را توانِ آفرینشِ این هست؟ جهان را من آفریدم.» «ــ جهان را چگونه آفریدی؟» «ــ چگونه؟ به لطفِ کودکانه‌ی اعجاز! به جز آن که رؤیتی چو من‌اش باشد (تعادلِ ظریفِ یکی ناممکن در ذُروه‌ی امکان) که را طاقتِ پاسخ گفتنِ این هست؟ به کرشمه دست برآورده جهان را به اُلگوی خویش بریدم.» □ مرا اما محرابی نیست،که پرستشِ من همه «برخورداربودن» است.مرا بر محرابی کتابی نیست،که زبانِ من همه «امکانِ سرودن» است.مرا بر آسمان و زمین قرار نیستچرا که مرا مَنیّتی در کار نیست:نه منم من.به زبانِ تو سخن می‌گویمو در تو می‌گذرم. فرصتی تپنده‌ام در فاصله‌ی میلاد و مرگتا معجزه راامکانِ عشوه بردوام مانَد. ۳ تیرِ ۱۳۶۲© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

نمي‌توانم زيبا نباشم

نمی‌توانم زیبا نباشمعشوه‌یی نباشم در تجلیِ جاودانه. چنان زیبایم منکه گذرگاهم را بهاری نابه‌خویش آذین می‌کند:در جهانِ پیرامنم هرگزخون عُریانی‌ جان نیستو کبک را هراسناکیِ‌ سُرباز خرامباز نمی‌دارد. چنان زیبایم منکه الله‌اکبر وصفی‌ست ناگزیر که از من می‌کنی.زهری بی‌پادزهرم در معرضِ تو.جهان اگر زیباستمجیزِ حضورِ مرا می‌گوید. ــ ابلهامرداعدوی تو نیستم منانکارِ تواَم. ۱۳۶۲© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

نمی‌خواستم...

نمی‌خواستم نامِ چنگیز را بدانمنمی‌خواستم نامِ نادر را بدانمنامِ شاهان رامحمدِ خواجه و تیمورِ لنگ،نامِ خِفَت‌دهندگان را نمی‌خواستم وخِفَت‌چشندگان را. می‌خواستم نامِ تو را بدانم. و تنها نامی را که می‌خواستمندانستم. ۱۳۶۳© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

در جدال با خاموشی

۱من بامدادم سرانجامخسته بی آنکه جز با خویشتن به جنگ برخاسته باشم.هرچند جنگی از این فرساینده‌تر نیست،که پیش از آنکه باره برانگیزی آگاهیکه سایه‌ی عظیمِ کرکسی گشوده‌بالبر سراسرِ میدان گذشته استتقدیر از تو گُدازی خون‌آلوده به خاک اندر کرده استو تو را دیگر از شکست و مرگگزیرنیست. من بامدادمشهروندی با اندام و هوشی متوسط.نَسبَم با یک حلقه به آوارگانِ کابل می‌پیوندد.نامِ کوچکم عربی‌ست نامِ قبیله‌یی‌ام تُرکی کُنیَتَم پارسی.نامِ قبیله‌یی‌ام شرمسارِ تاریخ استو نامِ کوچکم را دوست نمی‌دارم (تنها هنگامی که تواَم آواز می‌دهی این نام زیباترین کلامِ جهان است و آن صدا غمناک‌ترین آوازِ استمداد). در شبِ سنگینِ برفی بی‌امانبدین رُباط فرود آمدمهم از نخست پیرانه خسته. در خانه‌یی دلگیر انتظارِ مرا می‌کشیدندکنارِ سقاخانه‌ی آینهنزدیکِ خانقاهِ درویشان. (بدین سبب است شاید که سایه‌ی ابلیس را هم از اول همواره در کمینِ خود یافته‌ام). در پنج‌سالگیهنوز از ضربه‌ی ناباورِ میلادِ خویش پریشان بودمو با شغشغه‌ی لوکِ مست و حضورِ ارواحیِ خزندگانِ زهرآگین برمی‌بالیدمبی‌ریشهبر خاکی شوردر برهوتی دورافتاده‌تر از خاطره‌ی غبارآلودِ آخرین رشته‌ی نخل‌ها بر حاشیه‌ی آخرین خُشک‌رود. در پنج‌سالگیبادیه در کفدر ریگزارِ عُریان به دنبالِ نقشِ سراب می‌دویدمپیشاپیشِ خواهرم که هنوزبا جذبه‌ی کهربایی مردبیگانه بود. نخستین‌بار که در برابرِ چشمانم هابیلِ مغموم از خویشتن تازیانه خورد شش‌ساله بودم.و تشریفاتسخت درخور بود:صفِ سربازان بود با آرایشِ خاموشِ پیادگانِ سردِ شطرنج،و شکوهِ پرچمِ رنگین‌ْرقصو داردارِ شیپور و رُپ‌رُپه‌ی فرصت‌سوزِ طبلتا هابیل از شنیدنِ زاری خویش زردرویی نبرد. □ بامدادم منخسته از با خویش جنگیدنخسته‌ی سقاخانه و خانقاه و سرابخسته‌ی کویر و تازیانه و تحمیلخسته‌ی خجلت از خود بردنِ هابیل.دیری‌ست تا دَم بر نیاورده‌ام اما اکنونهنگامِ آن است که از جگر فریادی برآرمکه سرانجام اینک شیطان که بر من دست می‌گشاید. صفِ پیادگانِ سرد آراسته استو پرچم با هیبتِ رنگین برافراشته. تشریفات در ذُروه‌ی کمال است و بی‌نقصیراست در خورِ انسانی که برآنندتا همچون فتیله‌ی پُردودِ شمعی بی‌بهابه مقراضش بچینند. در برابرِ صفِ سردَم واداشته‌اندو دهان‌بندِ زردوز آماده استبر سینی‌ حلبیکنارِ دسته‌یی ریحان و پیازی مُشت‌کوب. آنک نشمه‌ی نایب که پیش می‌آید عُریانبا خالِ پُرکرشمه‌ی اَنگِ وطن بر شرم‌گاهشوینک رُپ‌رُپه‌ی طبل:تشریفات آغاز می‌شود هنگامِ آن است که تمامتِ نفرتم را به نعره‌یی بی‌پایان تُف کنم.من بامدادِ نخستین و آخرینمهابیلم منبر سکّوی تحقیرشرفِ کیهانم منتازیانه‌خورده‌ی خویشکه آتشِ سیاهِ اندوهم دوزخ رااز بضاعتِ ناچیزش شرمسار می‌کند. ۲در بیمارستانی که بسترِ من در آن به جزیره‌یی در بی‌کرانگی می‌مانَدگیج و حیرت‌زده به هر سویی چشم می‌گردانم: این بیمارستان از آنِ خنازیریان نیست.سلاطونیان و زنانِ پرستارش لازم و ملزومِ عشرتی بی‌نشاطند.جذامیان آزادانه می‌خرامند، با پلک‌های نیم‌جویدهو دو قلب در کیسه‌ی فتقو چرکابه‌یی از شاش و خاکشی در رگبا جاروهای پَر بر سرنیزه‌هابه گردگیریِ ویرانه. راهروها با احساسِ سهمگینِ حضورِ سایه‌یی هیولا که فرمانِ سکوت می‌دهدمحورِ خوابگاه‌هایی‌ست با حلقه‌های آهن در دیوارهای سنگو تازیانه و شمشیر بر دیوار.اسهالیانشرم را در باغچه‌های پُرگُل به قناره می‌کشندو قلبِ عافیت در اتاقِ عمل می‌تپددر تشتکِ خلاب و پنبهمیانِ خُرناسه‌ی کفتارها زیرِ میزِ جراح. اینجا قلبِ سالم را زالو تجویز می‌کنندتا سرخوش و شاد همچون قناری مستیبه شیرین‌ترین ترانه‌ی جانت نغمه سردهی تا آستانِ مرگکه می‌دانیامنیت بلالِ شیرْدانه‌یی‌ست که در قفس به نصیب می‌رسد،تا استوارِ پاسدارخانه برگِ امان در کَفَت نهدو قوطی مُسکن‌ها را در جیبِ روپوشت:ــ یکی صبح یکی شب، با عشق! □ اکنون شبِ خسته از پناهِ شمشادها می‌گذردو در آشپزخانه هم‌اکنوندستیارِ جراحبرای صبحانه‌ی سرپزشکشاعری گردنکش را عریان می‌کند(کسی را اعتراضی هست؟) و در نعش‌کشی که به گورستان می‌رودمردگانِ رسمی هنوز تقلایی دارندو نبض‌ها و زبان‌ها را هنوزاز تبِ خشم کوبش و آتشی هست. □ عُریان بر میزِ عمل چاربندماما باید نعره‌یی برکشمشرفِ کیهانم آخرهابیلم منو در کدوکاسه‌ی جمجمه‌امچاشتِ سرپزشک را نواله‌یی هست. به غریوی تلخنواله را به کامش زهرِ افعی خواهم کرد،بامدادم آخرطلیعه‌ی آفتابم. ۲۰ تیرِ ۱۳۶۳© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

انديشيدن...

اندیشیدندر سکوت. آن که می‌اندیشدبه‌ناچار دَم فرو می‌بندد اما آنگاه که زمانه زخم‌خورده و معصوم به شهادتش طلبدبه هزار زبان سخن خواهد گفت. ۱۳۶۰© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سحر به بانگِ زحمت و جنون

سحر به بانگِ زحمت و جنونز خوابِ ناز چشم باز می‌کنم.کنارِ تخت چاشت حاضر استــ بیاتِ وَهن و مغزِ خر ــبه عادتِ همیشه دست سوی آن دراز می‌کنم. تمامِ روز را پکربه کارِ هضمِ چاشتی چنین غروب می‌کنم،شب از شگفتِ این‌که فکر باز روشن استبه کورچشمی‌ حسود لمسِ چوب می‌کنم. ۱۳۶۰© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

جخ امروز از مادر نزاده‌ام...

جخ امروزاز مادر نزاده‌ام نهعمرِ جهان بر من گذشته است. نزدیک‌ترین خاطره‌ام خاطره‌ی قرن‌هاست.بارها به خونِمان کشیدندبه یاد آر،و تنها دست‌آوردِ کشتارنان‌پاره‌ی بی‌قاتقِ سفره‌ی بی‌برکتِ ما بود. اعراب فریبم دادندبُرجِ موریانه را به دستانِ پُرپینه‌ی خویش بر ایشان در گشودم،مرا و همگان را بر نطعِ سیاه نشاندند وگردن زدند. نماز گزاردم و قتلِ عام شدم که رافضی‌ام دانستند.نماز گزاردم و قتلِ عام شدم که قِرمَطی‌ام دانستند.آنگاه قرار نهادند که ما و برادرانِمان یکدیگر را بکشیم واینکوتاه‌ترین طریقِ وصولِ به بهشت بود! به یاد آرکه تنها دست‌آوردِ کشتارجُل‌پاره‌ی بی‌قدرِ عورتِ ما بود. خوش‌بینیِ‌ برادرت تُرکان را آواز دادتو را و مرا گردن زدند.سفاهتِ من چنگیزیان را آواز دادتو را و همگان را گردن زدند.یوغِ ورزاو بر گردنِمان نهادند.گاوآهن بر ما بستندبر گُرده‌مان نشستندو گورستانی چندان بی‌مرز شیار کردندکه بازماندگان را هنوز از چشم خونابه روان است. کوچِ غریب را به یاد آراز غُربتی به غُربتِ دیگر،تا جُستجوی ایمان تنها فضیلتِ ما باشد. به یاد آر:تاریخِ ما بی‌قراری بودنه باورینه وطنی. □ نه،جخ امروز از مادر نزاده‌ام. ۱۳۶۳© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

تو باعث شده‌ای...

تو باعث شده‌ای که آدمی از آدمی بهراسد.تراشنده‌ی آن گَنده‌بُتی توکه مرا به وهن در برابرش به زانو می‌افکنند. تو جانِ مرا از تلخی و درد آکنده‌ایو من تو را دوست داشته‌امبا بازوهایم و در سرودهایم. تو مهیب‌ترین دشمنی مراو تو را من ستوده‌ام،رنج برده‌ام ای دریغو تو راستوده‌ام. ۱۳۶۳© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

دست زی دست نمی‌رسد

دست زی دست نمی‌رسدکه سدِّ سفاهتی سیمانی در میان است: «ما» در ذهنت می‌گذرد «آن‌ها» بر زبانتنگران و ترس‌ْمُردهچون دهن بگشایی! کابوست آشفته‌تر باد!باشد که چو از خواب برآییتعبیرش را تدبیری کنی. ۱۱ خردادِ ۱۳۶۳© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

هميشه همان...

همیشه همان...اندوه همان:تیری به جگر درنشسته تا سوفار. تسلای خاطر همان:مرثیه‌یی ساز کردن. ــغم همان و غم‌واژه هماننامِ صاحب‌ْمرثیه دیگر. □ همیشه همانشگرد همان...شب همان و ظلمت همانتا «چراغ» همچنان نمادِ امید بماند. راه همان واز راه ماندن همان،تا چون به لفظِ «سوار» رسیمخاطب پندارد نجات‌دهنده‌یی در راه است. و چنین است و بودکه کتابِ لغت نیز به بازجویان سپرده شدتا هر واژه را که معنایی داشت به بند کشندو واژگانِ بی‌آرِش را به شاعران بگذارند. و واژه‌ها به گنهکار و بی‌گناه تقسیم شد،به آزاده و بی‌معنیسیاسی و بی‌معنینمادین و بی‌معنیناروا و بی‌معنی. ــ و شاعراناز بی‌آرِش‌ترینِ الفاظ چندان گناه‌واژه تراشیدندکه بازجویانِ به‌تنگ‌آمده شیوه دیگر کردند،و از آن پس،سخن‌گفتننفسِ جنایت شد. ۱۳۶۳© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سلاخی می‌گريست...

سلاخیمی‌گريست به قناری کوچکیدل باخته بود. ۱۳۶۳© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

پس آنگاه زمین...

به شاهرخ جنابیانپس آنگاه زمین به سخن درآمدو آدمی، خسته و تنها و اندیشناک بر سرِ سنگی نشسته بود پشیمان از کردوکار خویشو زمینِ به سخن درآمده با او چنین می‌گفت:ــ به تو نان دادم من، و علف به گوسفندان و به گاوانِ تو، و برگ‌های نازکِ ترّه که قاتقِ نان کنی.انسان گفت: ــ می‌دانم.پس زمین گفت: ــ به هر گونه صدا من با تو به سخن درآمدم: با نسیم و باد، و با جوشیدنِ چشمه‌ها از سنگ، و با ریزشِ آبشاران؛ و با فروغلتیدنِ بهمنان از کوه آنگاه که سخت بی‌خبرت می‌یافتم، و به کوسِ تُندر و ترقه‌ی توفان.انسان گفت: ــ می‌دانم می‌دانم، اما چگونه می‌توانستم رازِ پیامِ تو را دریابم؟پس زمین با او، با انسان، چنین گفت:ــ نه خود این سهل بود، که پیام‌گزاران نیز اندک نبودند.تو می‌دانستی که من‌ات به پرستندگی عاشقم. نیز نه به گونه‌ی عاشقی بختیار، که زرخریده‌وار کنیزککی برای تو بودم به رای خویش. که تو را چندان دوست می‌داشتم که چون دست بر من می‌گشودی تن و جانم به هزار نغمه‌ی خوش جوابگوی تو می‌شد. همچون نوعروسی در رختِ زفاف، که ناله‌های تن‌آزردگی‌اش به ترانه‌ی کشف و کامیاری بدل شود یا چنگی که هر زخمه را به زیر و بَمی دلپذیر دیگرگونه جوابی گوید. ــ آی، چه عروسی، که هر بار سربه‌مُهر با بسترِ تو درآمد! (چنین می‌گفت زمین.) در کدامین بادیه چاهی کردی که به آبی گوارا کامیابت نکردم؟ کجا به دستانِ خشونت‌باری که انتظارِ سوزانِ نوازشِ حاصلخیزش با من است گاوآهن در من نهادی که خرمنی پُربار پاداشت ندادم؟انسان دیگرباره گفت: ــ رازِ پیامت را اما چگونه می‌توانستم دریابم؟ــ می‌دانستی که من‌ات عاشقانه دوست می‌دارم (زمین به پاسخِ او گفت). می‌دانستی. و تو را من پیغام کردم از پسِ پیغام به هزار آوا، که دل از آسمان بردار که وحی از خاک می‌رسد. پیغامت کردم از پسِ پیغام که مقامِ تو جایگاهِ بندگان نیست، که در این گستره شهریاری تو؛ و آنچه تو را به شهریاری برداشت نه عنایتِ آسمان که مهرِ زمین است. ــ آه که مرا در مرتبتِ خاکساریِ عاشقانه، بر گستره‌ی نامتناهی‌ کیهان خوش سلطنتی بود، که سرسبز و آباد از قدرت‌های جادویی‌ِ تو بودم از آن پیش‌تر که تو پادشاهِ جانِ من به خربندگی آسمان دست‌ها بر سینه و پیشانی به خاک بر نهی و مرا چنین به خواری درافکنی.انسان، اندیشناک و خسته و شرمسار، از ژرفاهای درد ناله‌یی کرد. و زمین، هم از آنگونه در سخن بود:ــ به‌تمامی از آنِ تو بودم و تسلیمِ تو، چون چاردیواری‌ خانه‌ی کوچکی.تو را عشقِ من آن‌مایه توانایی داد که بر همه سَر شوی. دریغا، پنداری گناهِ من همه آن بود که زیرِ پای تو بودم!تا از خونِ من پرورده شوی به دردمندی دندان بر جگر فشردم همچون مادری که دردِ مکیده شدن را تا نوزاده‌ی دامنِ خود را از عصاره‌ی جانِ خویش نوشاکی دهد.تو را آموختم من که به جُستجوی سنگِ آهن و روی، سینه‌ی عاشقم را بردری. و این همه از برای آن بود تا تو را در نوازشِ پُرخشونتی که از دستانت چشم داشتم افزاری به دست داده باشم. اما تو روی از من برتافتی، که آهن و مس را از سنگپاره کُشنده‌تر یافتی که هابیل را در خون کشیده بود. و خاک را از قربانیانِ بدکنشی‌های خویش بارور کردی.آه، زمینِ تنهامانده! زمینِ رهاشده با تنهایی‌ خویش!انسان زیرِ لب گفت: ــ تقدیر چنین بود. مگر آسمان قربانی‌یی می‌خواست. ــ نه، که مرا گورستانی می‌خواهد! (چنین گفت زمین).و تو بی‌احساسِ عمیقِ سرشکستگی چگونه از «تقدیر» سخن می‌گویی که جز بهانه‌ی تسلیمِ بی‌همتان نیست؟آن افسونکار به تو می‌آموزد که عدالت از عشق والاتر است. ــ دریغا که اگر عشق به کار می‌بود هرگز ستمی در وجود نمی‌آمد تا به عدالتی نابکارانه از آن‌دست نیازی پدید افتد. ــ آنگاه چشمانِ تو را بر بسته شمشیری در کَفَت می‌گذارد، هم از آهنی که من به تو دادم تا تیغه‌ی گاوآهن کنی!اینک گورستانی که آسمان از عدالت ساخته است!دریغا ویرانِ بی‌حاصلی که منم! □ شب و باران در ویرانه‌ها به گفتگو بودند که باد دررسید، میانه‌به‌هم‌زن و پُرهیاهو.دیری نگذشت که خلاف در ایشان افتاد و غوغا بالا گرفت بر سراسرِ خاک، و به خاموشباش‌های پُرغریوِ تُندر حرمت نگذاشتند. □ زمین گفت: ــ اکنون به دوراهه‌ی تفریق رسیده‌ایم.تو را جز زردرویی کشیدن از بی‌حاصلی‌ خویش گزیر نیست؛ پس اکنون که به تقدیرِ فریبکار گردن نهاده‌ای مردانه باش!اما مرا که ویرانِ توام هنوز در این مدارِ سرد کار به پایان نرسیده است:هم‌چون زنی عاشق که به بسترِ معشوقِ ازدست‌رفته‌ی خویش می‌خزد تا بوی او را دریابد، سال‌همه‌سال به مُقامِ نخستین بازمی‌آیم با اشک‌های خاطره.یادِ بهاران بر من فرود می‌آید بی‌آنکه از شخمی تازه بار برگرفته باشم و گسترشِ ریشه‌یی را در بطنِ خود احساس کنم؛ و ابرها با خس و خاری که در آغوشم خواهند نهاد، با اشک‌های عقیمِ خویش به تسلایم خواهند کوشید.جانِ مرا اما تسلایی مقدر نیست:به غیابِ دردناکِ تو سلطانِ شکسته‌ی کهکشان‌ها خواهم اندیشید که به افسونِ پلیدی از پای درآمدی؛و ردِّ انگشتانت رابر تنِ نومیدِ خویش در خاطره‌یی گریان جُستجو خواهم کرد. تابستانهای ۱۳۴۳ و ۱۳۶۳© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

به فریادی خراشندهبر بامِ ظلمتِ بیمارکودکی تکبیر می‌گوید گرسنه‌روسبی‌یی می‌گرید آلوده‌دامنیاز پیروزیِ بردگانِ دلیر سخن می‌گوید. □ لُجِّه‌ی قطران و قیربی‌کرانه نیست سنگین‌گذر است.روز اما پایدار نمانَد نیزکه خورشید چراغِ گذرگاهِ ظلماتی دیگر است:بر بامِ ظلمتِ بیمارآن که کسوف را تکبیر می‌کشدنوزادی بی‌سر است. و زمزمه‌ی ماهرگز آخرین سرود نیستهر چند بارهادعای پیش از مرگ بوده است. ۸ مهرِ ۱۳۶۳© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

اين صدا

این صدا دیگرآوازِ آن پرنده‌ی‌ آتشین نیز نیستکه خود از نخست‌اش باور نمی‌داشتم ــ آهن اکنون نِشترِ نفرتی شده‌استکه دردِ حقارتش رادر گلوگاهِ تو می‌کاود. □ این ژیغ ژیغِ سینه‌دَر دیگرآوازِ آن غلتکِ بی‌افسار نیز نیستکه خود از نخست‌اش باور نمی‌داشتم ــ غلتکِ کج‌پیچ اکنوندرهم شکننده‌ی بردگانی شده‌استکه روزی با چشمانِ بربستهبه حرکت نیرویش داده‌اند.© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بُهتان مگوی

بُهتان مگویکه آفتاب را با ظلمت نبردی در میان است. آفتاب از حضورِ ظلمت دلتنگ نیستبا ظلمت در جنگ نیست.ظلمت را به نبرد آهنگ نیست،چندان که آفتاب تیغ برکشداو را مجالِ درنگ نیست. همین بس که یاری‌اش مدهیسواری‌اش مدهی. دیِ ۱۳۶۳© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

غمم مدد نکرد

غمم مدد نکرد:چنان از مرزهای تکاثُف برگذشتکه کس به اندُهناکی‌ جانِ پُردریغم ره نبرد. نگاهم به خلأ خیره ماندگفتند به ملالِ گذشته می‌اندیشد. از سخن بازماندمگفتند مانا کفگیرِ روغنْ‌زبانی‌اش به تَهِ دیگ آمده. اشکی حلقه به چشمم نبست،گفتند به خاک افتادنِ آن همه سَروَش به هیچ نیست. بی‌خود از خویش صیحه بر نیاوردم،گفتنددر حضور متظاهِر مِهر استاما چون برفتیخاطر بروفتی. □ پس سوگوارانِ حِرفت عزاخانه تُهی کردند:به عرض دادنِ اندوه سر جنبانده،درمانده از درکِ مرگی چنینشورابه‌ی بی‌حاصل به پهنای رُخساره بردوانده،آیینِ پرستشِ مُردگانِ مرگ را سیاه پوشیده،القای غمی بی‌مغز را مویه‌کُنانجامه به قامت بردریده. □ چون با خود خالی ماندمتصویرِ عظیمِ غیابش را پیشِ نگاه نهادمو ابر و ابرینه‌ی زمستانی‌ِ تمامتِ عمریکجا در جانم به هم درفشردهر چند که بی‌مرزینگیِ دریای اشک نیز مرابه زدودنِ تلخی‌ دردمددی نکرد. آنگاه بی‌احساسِ سرزنشی هیچآیینه‌ی بُهتانِ عظیم را بازتابِ نگاهِ خود کردم:سرخیِ‌ حیلت‌بازِ چشمانش را،کم قدری‌ِ آبگینه‌ی سستِ خُل‌ْمستی‌ ناکامش را.کاش ای کاش می‌بودی، دوست،تا به چشم ببینی به جان بچشی سرانجامش را(گرچه از آن دشوارتر است که یکی، بر خاکِ شکست،سورْمستی‌ِ دوقازیِ حریفی بی‌بها را نظاره کند). ــ □ شاهدِ مرگِ خویش بودپیش از آن‌که مرگ از جامش گلویی تر کند.اما غریوِ مرگ را به گوش می‌شنید (انفجارِ بی‌حوصله‌ی خفّتِ جاودانه را در پیچ‌وتابِ ریشخندی بی‌امان): «ــ در برزخِ احتضار رها می‌کنمت تا بکِشی! ننگِ حیاتت را تلخ‌تر از زخمِ خنجر بچشی قطره‌به‌قطره چکه‌به‌چکه... تو خود این سُنّت نهاده‌ای که مرگ تنها شایسته‌ی راستان باشد.» ۴ دیِ ۱۳۶۳© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

با «برونی‌يفسکی»، شاعر لهستانی

آنگاه که شماطه‌ی مقدر به صدا درآیدشیون مکن سوگندت می‌دهمشیون مکنکه شیون‌ات به تردیدم می‌افکند. رقصِ لنگری در فضای مقدّر و، آنگاهنومیدیِ شیون‌ْآفرینی از آن‌دست؟ ــ نه، سنجیده‌تر آن که خود برگزینی وشماطه را خود به قرار آری.مرگِ مقدرآن لحظه‌ی منجمد نیست که بدان باور داری خایف و لرزانبارها از این پیشاین سخن را با تو در میان نهاده‌ام. □ حمّالِ شکی بوده‌ام منکه در امکانِ تو نمی‌گنجدو کفایتِ باورِ آن‌ات نیست.کجا دانستی که رَبعِ آسمان گُنجینه‌یی‌ست ناپایدارسقفِ لایدرکشادَرْوانی بی‌اعتماد وسرپناهی بی‌مُتکا تو را،وجودِ تو راکه مسافری یک‌شبه‌ایدر معرضِ باران و بادی بی‌هنگام. □ شماطه‌ی لحظه‌ی مقدر. ــ به دوزخ‌اش افکنآهبه دوزخ‌اش اندرافکن!© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

کریه اکنون...

«کریه» اکنون صفتی اَبتَر استچرا که به تنهایی گویای خون‌تشنگی نیست.تحمیق و گرانجانی را افاده نمی‌کندنه مفت‌خوارگی رانه خودبارگی را. تاریخ ادیب نیستلغت‌نامه‌ها را امااصلاح می‌کند.© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سپیده‌دم

بانگ‌دربانگخروسان می‌خوانند. تا دوردست‌های گمان امادر این پهنه‌ی ماسه و شورابروستایی نیست. روز است که دیگرباره بازمی‌گرددیادآورِ صبح و سلام و سبزه،و تحقیر است که هر سپیده‌دم از نو اختراع می‌شوددر تجربه‌ی گریانِ همیشه.© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

کویری

برای «زیور»ِ کلیدربه وسیله‌ی محمود دولت‌آبادینیمی‌ش آتش و نیمی اشکمی‌زند زار زنیبر گهواره‌ی خالی گُلم وای! در اتاقی که در آن مردی هرگزعریان نکرده حسرتِ جانش رابر پینه‌های کهنه‌نِهالی گُلم وای گُلم! در قلعه‌ی ویرانبه بیراهه‌ی ریگرقصان در هُرمِ سراب به بی‌خیالی. گُلم وای گُلم وای گُلم! ۱۳۶۴© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

کجا بود آن جهان...

کجا بود آن جهانکه کنون به خاطره‌ام راه بربسته است؟ ــ:آتشبازیِ بی‌دریغِ شادی و سرشاریدر نُه‌توهای بی‌روزنِ آن فقرِ صادق.قصری از آن دست پُرنگار و به‌آیین که تنهاسر پناهکی بود و بوریایی و بس. کجا شد آن تنعمِ بی‌اسباب و خواسته؟ کی گذشت و کجا آن وقعه‌ی ناباورکه نان‌پاره‌ی ما بردگانِ گردنکش را نان‌خورشی نبودچرا که لئامتِ هر وعده‌ی گَمِجبی‌نیازیِ هفته‌یی بودکه گاه به ماهی می‌کشید و گاهدزدانه از مرزهای خاطره می‌گریخت،و ما راحضورِ ماکفایت بود؟ دودی که از اجاقِ کلبه بر نمی‌آمدنه نشانه‌ی خاموشی‌ِ دیگدانکه تاراندنِ شورچشمان را کَلَکی بود پنداری. تن از سرمستیِ جان تغذیه می‌کردچنان که پروانه از طراوتِ گُل.و ما دو دست در انبانِ جادوییِ شاه‌سلیمانبی‌تاب‌ترینِ گرسنگان رادر خوانچه‌های رنگین‌کمان ضیافت می‌کردیم. □ هنوز آسمان از انعکاسِ هلهله‌ی ستایشِ ما (که بی‌ادعاتر کسانیم)سنگین است. این آتشبازیِ بی‌دریغچراغانِ حُرمتِ کیست؟ لیکن خدای رابا من بگوی کجا شد آن قصرِ پُرنگارِ به‌آیینکه کنون مرا زندانِ زنده‌بیزاری‌ستو هر صبح و شاممدر ویرانه‌هایش به رگبارِ نفرت می‌بندند. □ کجایی تو؟که‌ام من؟و جغرافیای ماکجاست؟ ۲۵ بهمنِ ۱۳۶۴© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بوتیمار

چه لازم است بگویمکه چه مایه می‌خواهمت؟چشمانت ستاره است ودلت شک. □ جرعه‌یی نوشیدم و خشکید. دریاچه‌ی شیرینبا آن عطش که مرا بود برنمی‌آمد،می‌دانستم. چه لازم بود بگویمکه چه مایه می‌خواستمش؟ ۱۳۶۴© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ترانه‌ی اشک و آفتاب

ــ دریا دریا چه‌ت اوفتاد که گریستی؟ــ تاریک‌تَرَک یافتم از آفتاب خود را. ــ پی‌سوزِ اندیشه را چه‌ت اوفتاد که برافراشتی؟ــ تابان‌تَرَک یافتم از آفتاب خود را. خردادِ ۱۳۶۵© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بِسوده‌ترين کلام است دوست‌داشتن...

بِسوده‌ترین کلام استدوست‌داشتن. رذل آزارِ ناتوان را دوست می‌دارد لئیم پشیز را وبزدل قدرت و پیروزی را. آن نابِسوده راکه بر زبانِ ماستکجا آموخته‌ایم؟ تیرِ ۱۳۶۵© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

تنها اگر دمی...

تنها اگر دمیکوتاه آیم از تکرارِ این پیشِ پا افتاده‌ترین سخن که «دوستت می‌دارم»چون تندیسی بی‌ثبات بر پایه‌های ماسهبه خاک درمی‌غلتیو پیش از آنکه لطمه‌ی درد درهم‌ات شکندبه سکوتمی‌پیوندی. پس، از تو چه خواهد ماندچون من بگذرم؟تعویذِ ناگزیرِ تداومِ توتنهاتکرارِ «دوستت می‌دارم» است؟ با اینهمهبغضم اگر بترکد... ــنهپَرِّ کاهی حتا بر آب بنخواهد رفتمی‌دانم! تیرِ ۱۳۶۵© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

مردِ مصلوب...

مردِ مصلوبدیگر بار به خود آمد.درد موجاموج از جریحه‌ی دست و پایش به درونش می‌دویددر حفره‌ی یخ‌زده‌ی قلبش در تصادمی عظیم منفجر می‌شدو آذرخشِ چشمک‌زنِ گُدازه‌ی ملتهبشژرفاهای دور از دسترسِ درکِ او از لامتناهی حیاتش را روشن می‌کرد. دیگربار نالید:«ــ پدر، ای مهرِ بی‌دریغ، چنان که خود بدین رسالتم برگزیدی چنین تنهایم به خود وانهاده‌ای؟ مرا طاقتِ این درد نیست آزادم کن آزادم کن، آزادم کن ای پدر!»و دردِ عُریان تُندرواردر کهکشانِ سنگینِ تنش از آفاق تا آفاق به نعره درآمد که:«ــ بیهوده مگوی! دست من است آن که سلطنتِ مقدرت را بر خاک تثبیت می‌کند. جاودانگی‌ست این که به جسمِ شکننده‌ی تو می‌خَلَد تا نامت اَبَدُالاباد افسونِ جادوییِ‌ نسخ بر فسخِ اعتبارِ زمین شود. به جز این‌ات راهی نیست: با دردِ جاودانه شدن تاب آر ای لحظه‌ی ناچیز!» □ و در آن دم در بازارِ اورشلیمبه راسته‌ی ریس‌بافان پیچید مردِ سرگشته.لبانِ تاریکش بر هم فشرده بود وچشمانِ تلخش از نگاه تهی:پنداری به اعماقِ تاریکِ درونِ خویش می‌نگریست.در جانِ خود تنها بودپنداری تنها در جانِ خود به تنهایی‌ خویش می‌گریست. □ مردِ مصلوبدیگرباربه خود آمد.جسمش سنگین‌تر از سنگینای زمینبر مِسمارِ جراحاتِ زنده‌ی دستانش آویخته بود:«ــ سَبُکم سبکبارم کن ای پدر! به گذارِ از این گذرگاهِ درد یاری‌ام کن یاری‌ام کن یاری‌ام کن!» و جاودانگیرنجیده خاطر و خواردر کهکشانِ بی‌مرزِ دردِ او به شکایت سر به کوه و اقیانوس کوفت نعره‌کشان که:«ــ یاوه منال! تو را در خود می‌گُوارم من تا من شوی. جاودانه شدن را به دردِ جویده‌شدن تاب آر!» □ و در آن هنگامبرابرِ دکه‌ی ریس‌فروشِ یهودیتاریک ایستاده بود مردِ تلخ، انبانچه‌ی سی‌پاره‌ی نقره در مُشتش.حلقه‌ی ریسمانی را که از سبد بر داشت مقاومت آزمودو انبانچه‌ی نفرت رابه دامنِ مردِ یهودی پرتاب کرد مرد تلخ. □ مرد مصلوباز لُجِّه‌ها‌ی سیاهِ بی‌خویشی برآمد دیگربار سایه‌ی مصلوب:«ــ به ابدیت می‌پیوندم. من آبستنِ جاودانگی‌ام، جاودانگی آبستنِ من. فرزند و مادرِ تواَمانم من، اَب و اِبنم مرا با شکوهِ تسبیح و تعظیم از خاطر می‌گذرانند و چون خواهند نامم به زبان آرند زانوی خاکساری بر خاک می‌گذارند: �El Cristo Rey!» «Viva, Viva el Cristo Rey! � و درد در جانِ سایهبه تبسمی عمیق شکوفید. □ مردِ تلخ که بر شاخه‌ی خشکِ انجیربُنی وحشی نشسته بود سری جنباند و با خود گفت:«ــ چنین است آری. می‌بایست از لحظه از آستانه‌ی زمان تردید بگذرد و به گستره‌ی جاودانگی درآید. زایشِ دردناکی‌ست اما از آن گزیر نیست. بارِ ایمان و وظیفه شانه می‌شکند، مردانه باش!» حلقه‌ی تسلیم را گردن نهاد و خود رادر فضا رها کرد.با تبسمی. □ شبح مصلوب در دل گفت: «ــ جسمی خُرد و خونین در رواقِ بلندِ سلطنتِ ابدی... اینک، منم ! شاهِ شاهان! حُکمِ جاودانه‌ی فسخم بر نسخِ اعتبارِ زمین!» درد و جاودانگی به هم در نگریستند پیروزشادو دست در دستِ یکدیگر نهادندو شبحِ مصلوب در تلخای سردِ دلش اندیشید: «ــ اما به نزدیکِ خویش چه‌ام من؟ ابدیتِ شرمساری و سرافکندگی! روشناییِ مشکوکِ من از فروغِ آن مردِ اسخریوتی‌ست که دمی پیش به سقوطِ در فضای سیاهِ بی‌انتهای ملعنت گردن نهاد. انسانی برتر از آفریدگانِ خویش برتر از اَب و اِبن و روحُ‌القدس. پیش از آنکه جسمش را فدیه‌ی من و خداوندِ پدر کند فروتنانه به فروشدن تن درداد تا کَفِّه‌ی خدایی ما چنین بلند برآید. نورِ ابدیتِ من سربه‌زیر در سایه‌سارِ گردن‌فرازِ شهامتِ او گام بر خواهد داشت!» با آهی تلخ کوتاه و تلخ سرِ خارآذینِ شبح بر سینه شکست و«مسیحیت»شد. □ کامیاب و سیر درد شتابان گذشت ودرمانده و حیران جاودانگی سر به زیر افکند. زمین بر خود بلرزیدتوفان به عصیان زنجیر برگسیختو خورشید از شرمساریچهره در دامنِ تاریکِ کسوف نهان کرد. زیرِ خاک‌پُشته‌ی خاموشسوگواران به زانو درآمدندو جاودانگی سربندِ سیاهش را بر ایشان گسترد. ۳۱ شهریورِ ۱۳۶۵© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

جاني پُر از زخم...

جانی پُراز زخمِ به‌چرک درنشسته ــچنینم. اما فردای تو چه خواهد بودگر به‌ناگاه هم در این شبِ بی‌تسلا پلاس برچینم؟ ــتداومِ بی‌علاجِ دلشوره‌یی سمجیا طنینِ سرگردانِ لطمه‌ی صدایی تنها؟ هر چند صدا بر آب خواهد غلتیدو آب بر خاک می‌گذردکه پژواکی‌ست پُراعتماداز بشارتِ جاودانگی. ۳ خردادِ ۱۳۶۶© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبِ غوک

خِش‌خشِ بی خا و شینِ برگ از نسیم در زمینه ووِرِّ بی واو و رای غوکی بی‌جفتاز برکه‌ی همسایه ــ چه شبی چه شبی!شرمساری را به آفتابِ پرده‌دَر واگذارکه هنوز از ظلماتِ خجلت‌پوشنفسی باقی‌ست.دیوِ عربده در خواب است،حالی سکوت را بنگر. آهچه زلالی!چه فرصتی!چه شبی! ۲۶ تیرِ ۱۳۶۶© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ترجمانِ فاجعه

گفتارِ فیلمی در بابِ نقاشی‌های سال‌های دهه‌ی ۶۰ علی‌رضا اسپهبدصحنه چه می‌تواند گفتبه هنگامی که از بازیگر و بازی تهی است؟ این‌جا مطلقِ زیبایی به کار نیستکه کاغذِ دیوارپوش نیز می‌باید زیبا باشد. در غیابِ انسانجهان را هویتی نیست، در غیابِ تاریخهنر عشوه‌ی بی‌عار و دردی‌ست، دهانِ بستهوحشتِ فریبکار از لُو رفتن است،دستِ بستهبازداشتنِ آدمی‌ست از اعجازش، خونِ ریختهحُرمتی به مزبله افکنده استمابه‌اِزای سیرخواری شکمباره‌یی. هنر شهادتی‌ست از سرِ صدق:نوری که فاجعه را ترجمه می‌کندتا آدمیحشمتِ موهونش را بازشناسد. نورشب‌کور...نورشب‌کور...نورشب‌کور...نورشب‌کور...© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

در کوچه‌ی آشتی‌کُنان

پیش می‌آید و پیش می‌آیدبه ضرب‌ْآهنگِ طبلی از درون پنداری،خیره در چشمانتبی‌پروای توکه راه بر او بربسته‌ای انگاری. در تو می‌رسد از تو برمی‌گذرد بی‌آنکه واپس نگرددر گذرگاهِ بی‌پرهیزِ آشتی‌کُنان پنداری،بی‌آنکه به‌راستی بگذردچرا که عبورش تکراری‌ست بی‌پایان انگاری. یکی بیش نیستگرچه صفی بی‌انتها را مانَدــ تداومِ انعکاسی در آیینه‌های رودررو پنداری ــو به هر اصطکاکِ ناملموس اماچیزی از تو می‌کاهد در توبی‌اینکه تو خود دریابی انگاری. چهره‌درچهره بازش نمی‌شناسیچنان است که رهگذری بیگانه، پنداری،اما چندان که واپس نگریدر شگفت با خود می‌گویی:ــ سخت آشنا می‌نمایددیروز است انگاری. ۹ اردیبهشتِ ۱۳۶۷© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سرودِ قدیمیِ قحطسالی

برای جواد مجابیسالِ بی‌بارانجُل‌پاره‌یی‌ست نانبه رنگِ بی‌حُرمتِ دل‌زدگیبه طعمِ دشنامی دشخوار وبه بوی تقلب. ترجیح می‌دهی که نبویی نچشی،ببینی که گرسنه به بالین سر نهادنگُواراتر از فرو دادنِ آن ناگُوار است. □ سالِ بی‌بارانآبنومیدی‌ست.شرافتِ عطش است وتشریفِ پلیدیتوجیهِ تیمم.به جِدّ می‌گویی: «خوشا عَطْشان مردن،که لب تر کردن از اینگردن نهادن به خفّتِ تسلیم است.» تشنه را گرچه از آب ناگزیر است و گشنه را از نان،سیرِ گشنگی‌ام سیرابِ عطشگر آب این است و نان است آن! ۱۶ اردیبهشتِ ۱۳۶۷© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ترانه‌ی اندوهبارِ سه حماسه

برای عمران صلاحی«ــ مرگ را پروای آن نیست که به انگیزه‌یی اندیشد.» اینو یکی می‌گُف که سرِ پیچِ خیابون وایساده بود. «ــ زندگی را فرصتی آنقَدَر نیست که در آیینه به قدمتِ خویش بنگرد یا از لبخنده و اشک یکی را سنجیده گُزین کند.» اینو یکی می‌گُف که سرِ سه‌راهی وایساده بود. «ــ عشق را مجالی نیست حتا آنقدر که بگوید برای چه دوستت می‌دارد.» والاّهِه اینم یکی دیگه می‌گُف: سروِ لرزونی که راست وسطِ چارراهِ هر وَرْ باد وایساده بود. ۱۶ اردیبهشتِ ۱۳۶۷© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

کی بود و چگونه بودکه نسیم از خِرامِ تو می‌گفت؟ از آخرین میلادِ کوچکت چند گاه می‌گذرد؟ کی بود و چگونه بودکه آتش شورِ سوزانِ مرا قصه می‌کرد؟ از آتش‌فشانِ پیشین چند گاه می‌گذرد؟ کی بود و چگونه بودکه آب از انعطافِ ما می‌گفت؟ به توفیدنِ دیگرباره‌ی دریا چند گاه باقی‌ست؟ کی بود و چگونه بودکه زیرِ قدم‌هامانخاک حقیقتی انکارناپذیر بود؟ به زایشِ دیگرباره‌ی امیدچند گاه باقی‌ست؟ ۲۰ خردادِ ۱۳۶۷© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

دوستت می‌دارم بی...

دوستت می‌دارم بی‌آنکه بخواهمت. □ سال‌گَشتگی‌ست اینکه به خود درپیچی ابرواربِغُرّی بی‌آنکه بباری؟ سال‌گشتگی‌ست اینکه بخواهی‌اشبی‌اینکه بیفشاری‌اش؟ سال‌گشتگی‌ست این؟خواستن‌اشتمنایِ هر رگبی‌آنکه در میان باشدخواهشی حتا؟ نهایتِ عاشقی‌ست این؟آن وعده‌ی دیدارِ در فراسوی پیکرها؟ ۲۲ خردادِ ۱۳۶۷© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سرودِ آوارگان

برای پری‌یوش گنجیدر معبرِ من دیگرهیچ چیز نجوا نمی‌کند:نه نسیم و نه درختنه آبی درگذر. شِرِّه شِرِّه نوحه‌یی گسیخته می‌جنبد تنهاسیاه‌تر از شببر گرده‌ی سرگردانیِ‌ باد. □ دورشهرِ من آنجاستتنها ماندهدر غروبی هموارکه آسان نمی‌گذرد. ــ شهرِ تاریکبا دو دریچه‌ی مهربانکه بازگشتِ دردناکِ مرا انتظار می‌کشددر پس‌کوچه‌ی پنهان. ۲۸ خردادِ ۱۳۶۷© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

نلسن ماندلا

تو آن سوی زمینی در قفسِ سوزانتمن این سوی:و خطِ رابطِ ما فارغ از شایبه‌ی زمان استکوتاه‌ترین فاصله‌ی جهان است. زی من به اعتماد دستی دراز کن ای همسایه‌ی درد. مَردَنگیِ شمعی لرزانی تو در وقاحتِ باد،خُنیاگرِ مدیحی ازیادرفته‌ایم ما در اُرجوزِه‌ی وَهن.نه تو تنها خوش‌نشینِ نُه‌توی ایثاریکه عاشقان همه خویشاوندانندتا بیگانه نه انگاری. با ما به اعتماد سرودی ساز کن ای همسایه‌ی درد. بهمنِ ۱۳۶۷© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

يک مايه در دو مقام

به لئوناردو آلیشان۱دلم کَپَک زده، آهکه سطری بنویسم از تنگیِ‌ دل،همچون مهتاب‌زده‌یی از قبیله‌ی آرش بر چَکادِ صخره‌ییزِهِ جان کشیده تا بُنِ گوشبه رها کردنِ فریادِ آخرین. □ کاش دلتنگی نیز نامِ کوچکی می‌داشتتا به جانش می‌خواندی:نامِ کوچکیتا به مهر آوازش می‌دادی،همچون مرگکه نامِ کوچکِ زندگی‌ستو بر سکّوبِ وداع‌اش به زبان می‌آوریهنگامی که قطاربان آخرین سوتش را بدمدو فانوسِ سبز به تکان درآید:نامی به کوتاهیِ‌ آهیکه در غوغای آهنگینِ غلتیدنِ سنگینِ پولاد بر پولادبه لب‌جُنبه‌یی بَدَل می‌شود:به کلامی گفته و ناشنیده انگاشتهیا ناگفته‌یی شنیده پنداشته. □ سطریشَطریشعرینجوایی یا فریادی گلودَرکه به گوشی برسد یا نرسدو مخاطبی بشنود یا نشنودو کسی دریابد یا نهکه «چرا فریاد؟»یا «با چه مایه از نیاز؟»و کسی دریابد یا نه که «مفهومی بود این یا مصداقی؟صوت‌واژه‌یی بود این در آستانه‌ی زایشی یا فرسایشی؟ناله‌ی مرگی بود این یا میلادی؟فرمانِ رحیلِ قبیله‌مردی بود این یا نامردی؟خانی که به وادی برکت راه می‌نمایدیا خائنی که به کج‌راهه‌ی نامرادی می‌کشاند؟» و چه بر جای می‌مانَد آنگاهکه پیکانِ فریاد از چِلّه رها شود؟ ــ: نیازی ارضا شده؟پرتابه‌یی به در از خویشیا زخمی دیگر به آماجِ خویشتن؟ و بگو با من بگو با من:که می‌شنودو تازهچه تفسیر می‌کند؟ ۲ غریوی رعدآسااز اعماقِ نهانگاهِ طاقت‌زدگی:غریوِ شوریده‌حال‌گونه‌یی گریخته از خویشاز بُرج‌واره‌ی بامی بی‌حفاظ... غریوی بی‌هیچ مفهومِ آشکار در گمانبی‌هیچ معادلی در قاموسی، بی‌هیچ اشارتی به مصداقی. به یکی «نه»غریوکشِ شوریده‌حال را غُربت‌گیرتر می‌کنی:به یکی «آری» اما ــ چون با غرورِ همزبانی در او نظر کنیخود به پژواکِ غریوی رهاتر از او بَدَل می‌شوی:به شیهه‌واره‌ی دردی بی‌مرزتر از غریوِ شوریده‌سرِ به بام و بارو گریخته‌ــ:و بیگارِ دلتنگی رابه مشغله‌ی جنون‌اشمیخ‌کوب می‌کنی. ۹ مردادِ ۱۳۶۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

پرتوی که می‌تابد از کجاست؟

پرتوی که می‌تابد از کجاست؟یکی نگاه کندر کجای کهکشان می‌سوزد این چراغِ ستاره تا ژرفای پنهانِ ظلمات را به اعتراف بنشاند:انفجارِ خورشیدِ آخرینبه نمایشِ اعماقِ غیابدر ابعادِ دلهره. □ آن ماه نیستدریچه‌ی تجربه استتا یقین کنی که در فراسوی این جهازِ شکسته‌سُکّان نیزآنچه می‌شنوی سازِ کَج‌کوکِ سکوت است. تا یقین کنی.تنهاماییمــ من و تو ــنظّارِگانِ خاموشِ این خلأدل‌افسردگانِ پادرجایحیرانِ دریچه‌های انجمادِ همسفران. دستادست ایستاده‌ایمحیرانیم اما از ظلماتِ سردِ جهان وحشت نمی‌کنیمنه وحشت نمی‌کنیم. تو را من در تابشِ فروتنِ این چراغ می‌بینم آن‌جا که تویی،مرا تو در ظلمتکده‌ی ویران‌سرای من در می‌یابیاین‌جا که منم. ۵ شهریورِ ۱۳۶۸خانه‌ی دهکده© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

حوای دیگر

می‌شناسی ــ به خود گفته‌ام ــهمانم که تو را سُفته‌امبسی پیش از آنکه خدا را تنهایی‌ آدمکش بر سرِ رحم آرد:بسی پیش از آن که جانِ آدم راپوک‌ترین استخوانِ تنش همدمی شود بُرَندهجامه به سیب و گندم بَردَرندهازراه‌دربَرندهیا آزادکننده به گردنکشی. ــ غضروف‌پاره‌ی جُداسری. □ می‌شناسی ــ به خود گفته‌ام ــهمانم که تو را ساخته‌ام تو را پرداخته‌امغَرّه‌سرترین و خاکسارترین. ــمهری بی‌داعیه به راهت آوردگرفت‌اتآزادت کردبازت داشتبر پایت داشتو آنگاه گردن‌فراز به پای غرورآفرینَت سر گذاشت. □ می‌شناسی، می‌دانم همانم. ۵ شهریورِ ۱۳۶۸خانه‌ی دهکده© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ای کاش آب بودم...

به مفتون امینیوسواسِ مهربانِ شعرای کاش آب بودمگر می‌شد آن باشی که خود می‌خواهی. ــآدمی بودن حسرتا! مشکلی‌ست در مرزِ ناممکن. نمی‌بینی؟ ای کاش آب بودم ــ به خود می‌گویم ــنهالی نازک به درختی گَشن رساندن را (ــ تا به زخمِ تبر بر خاک‌اش افکنند در آتش سوختن را؟)یا نشای سستِ کاجی را سرسبزی‌ جاودانه بخشیدن (ــ از آن پیش‌تر که صلیبی‌ش آلوده کنند به لخته‌لخته‌ی خونی بی‌حاصل؟)یا به سیراب کردنِ لب‌تشنه‌ییرضایتِ خاطری احساس کردن (ــ حتا اگرش به زانو نشانده‌اند در میدانی جوشان از آفتاب و عربده تا به شمشیری گردنش بزنند؟ حیرت‌ات را بر نمی‌انگیزد قابیلِ برادرِ خود شدن یا جلادِ دیگراندیشان؟ یا درختی بالیده‌نابالیده را حتا هیمه‌یی انگاشتن بی‌جان؟) □ می‌دانم می‌دانم می‌دانمبا اینهمه کاش ای‌کاش آب می‌بودمگر توانستمی آن باشم که دلخواهِ من است. آهکاش هنوز به بی‌خبری قطره‌یی بودم پاکاز نَم‌باری به کوهپایه‌یینه در این اقیانوسِ کشاکشِ بی‌دادسرگشته‌موجِ بی‌مایه‌یی. ۳۰ شهریورِ ۱۳۶۸خانه‌ی دهکده© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

تِک‌تِکِ ناگزیر را برمشمار...

کی با فنای تن ز تو کس دور می‌شود؟
شمع از گُداختن همگی نور می‌شود
حفیظ اصفهانی
تِک‌تِکِ ناگزیر را برمشمار که مهره‌های شمرده نیم‌شمرده به جام می‌ریزدبه سکوتِ رامشگری گوش‌دار که واقعه‌یی چنان پُرملاط را حکایت می‌کند به صیغه‌ی ماضیکه قائمه‌های حقیقتی سرشار بودگرچه چندین پُرخار. به غیاب اندیشه مکنگَشت و مَشتِ بی‌تاب و قرارِ این نگاه را دریاب نگرانِ اندیشناکی‌ فردای تو به صیغه‌ی حال.نهبه غیابِ من منگر که هرگز حضوری به‌کمال نیز نبوده‌ام،به طنینِ آوایی گوش‌دار که تنهابه کوکِ زیر و بَمِ موسیقایی نامِ توستاسماءِ طلسماتِ حرفاحرفِ نامِ تو را می‌داندو از ژرفاهای ظلمات تا پَشَنگِ شعشعه‌ی الماس‌گونِ تاجِ بلندِ آخرین خورشیدتو راتو راتو راهمچنان تو را می‌خواند. ۲۱ آبانِ ۱۳۶۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

توازیِ ردِّ ممتّدِ...

توازیِ ردِّ ممتّدِ دو چرخِ یکی گردونهدر علفزار... □ جز بازگشت به چه می‌انجامدراهی که پیموده‌ام؟به کجا؟سامانش کدام رُباطِ بی‌سامانی‌ستبا نهالِ خُشکی کَج‌مَجکنارِ آبدانی تشنه، انباشته به آخالدرازگوشی سوده‌پُشت در ابری از مگسو کجاوه‌یی درهم‌شکسته؟ ــ: کجاست باراندازِ این تلاشِ به‌جان‌خریده به نقدِ تمامتِ عمر؟کدام است دست‌آوردِ این همه راه؟ ــ:کَرگوشان را به چاووشی ترانه‌یی خواندنو کوران را به ره‌آوردعروسکانی رنگین از کولبارِ وصله‌بروصله برآوردن؟ ۲۸ آبانِ ۱۳۶۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

چشم‌های ديوار

چشم‌های دیوار چشم‌های دریچه چشم‌های درچشم‌هایِ آب چشم‌های نسیم چشم‌های کوهچشم‌های خیر و چشم‌های شر چشم‌های ریجه و رَخت و پَختچشمِ دریا و چشمِ ماهیچشم‌های درخت چشم‌های برگ و ریشهچشم‌های برکه و نیزارچشمِ سنگ و چشم‌های شیشهچشمِ رشکچشم‌های نگرانیچشم‌های اشکبُهت‌زده در ما می‌نگرندنه ازآنرو که تو را دوست می‌دارم منازآنرو که ماجهان را دوست می‌داریم. ۱۱ آذرِ ۱۳۶۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شيهه و سم‌ْضربه...

شيهه و سم‌ْضربه. چهار سمندِ سرخوشدر شيبِ علف‌چَرِ رودررو: دوردستِ تاريخدر فاصله‌ی يک سنگ‌انداز. ۲۹ مردادِ ۱۳۶۹سن‌هوزه© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

پاییزِ سن‌هوزه

برای منیژه قوامی [آیدا با حیرت گفت: ــ درختِ لیموتُرش راببین که این وقتِ سال غرقِ شکوفه شده!مگر پاییز نیست؟] گرما و سرما در تعادلِ محض است وهمه چیزی در خاموشیِ مطلقتا هیچ چیز پارسنگِ هم‌سنگیِ کفه‌ها نشودو شاهینَکِ میزانبه وسواسِ تماملحظاتِ شباروزی کامل را دادگرانهمیانِ روز و شبی که یکی در گذر است و یکی در راه تقسیم کندو اکنونزمینِ مادر در مدارشسَبُک‌پایاز دروازه‌ی پاییز می‌گذرد. □ پگاهچون چشم می‌گشایمعطرِ شکوفه‌های چترِ بی‌ادعای لیموی تُرشیورتِ هم‌سایگان را به‌ناز با هم پیوسته است. آنگاه در می‌یابم به یقینکه ماه نیز شبِ دوشمی‌باید بَدرِ تمام بوده باشد! □ کنارِ جهانِ مهربانبه مورمورِ اغواگرِ برکه می‌نگرم،چشم بر هم می‌نهمو برانگیخته از بلوغی رخوتناکبه دعوتِ مقاومت‌ناپذیرِ آبمحتاطانهبه سایه‌ی سوزانِ اندامشانگشتفرومی‌برم. احساسِ عمیقِ مشارکت. ۱۰ شهریورِ ۱۳۶۹سن‌هوزه© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو