پیشنهادات  

احمد شاملو - مرثیه‌های خاک

شعر، رهایی‌ست

شعررهایی‌ستنجات است و آزادی. تردیدی‌ست که سرانجام به یقین می‌گرایدو گلوله‌یی که به انجامِ کارشلیکمی‌شود.آهی به رضای خاطر استاز سرِ آسودگی. و قاطعیتِ چارپایه استبه هنگامی که سرانجاماز زیرِ پا به کنار افتدتا بارِ جسمزیرِ فشارِ تمامیِ حجمِ خویشدرهم شکند،اگر آزادیِ جان را این راهِ آخرین است. □ مرا پرنده‌یی بدین دیار هدایت نکرده بود:من خود از این تیره خاک رُسته بودمچون پونه‌ی خودروییکه بی‌دخالتِ جالیزبان از رطوبتِ جوباره‌یی. این‌چنین است که کسانمرا از آنگونه می‌نگرندکه نان از دست‌رنجِ ایشان می‌خورمو آنچه به گندِ نفسِ خویش آلوده می‌کنمهوای کلبه‌ی ایشان است؛ حال آنکه چون ایشان بدین دیار فراز آمدندآن که چهره و دروازه بر ایشان گشودمن بودم! ۱۳۴۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

مرثیه

در خاموشیِ فروغ فرخ‌زادبه جُستجوی توبر درگاهِ کوه می‌گریم،در آستانه‌ی دریا و علف. به جُستجوی تودر معبرِ بادها می‌گریمدر چارراهِ فصول،در چارچوبِ شکسته‌ی پنجره‌ییکه آسمانِ ابرآلوده را قابی کهنه می‌گیرد.. . . . . . . . . . به انتظارِ تصویرِ تواین دفترِ خالی تا چندتا چند ورق خواهد خورد؟ □ جریانِ باد را پذیرفتنو عشق راکه خواهرِ مرگ است. ــ و جاودانگی رازش را با تو در میان نهاد. پس به هیأتِ گنجی درآمدی:بایسته و آزانگیز گنجی از آن‌دستکه تملکِ خاک را و دیاران را از اینسان دلپذیر کرده است! □ نامت سپیده‌دمی‌ست که بر پیشانی‌ِ آسمان می‌گذردــ متبرک باد نامِ تو! ــ و ما همچناندوره می‌کنیمشب را و روز راهنوز را... ۲۹ بهمنِ ۱۳۴۵© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

پچپچه را از آنگونهسر به‌هم‌اندرآورده سپیدار و صنوبر باریکه مگرْشانبه‌دسیسه سودایی در سر است پنداریکه اسباب چیدن را به نجوایند خود از این‌دستبه هنگامه‌ییکه جلوه‌ی هر چیز و همه چیز چنان استکه دشمنِ دژخوییدر کمین. و چنان بازمی‌نماید که سکوتبه جز بایسته‌ی ظلمت نیست،و به اقتضای شب است و سیاهی‌ست تنهاکه صداها همه خاموش می‌شودمگر شبگیر ــ از آن پیش‌تر که واپسین فغانِ «حق»با قطره‌ی خونی به نای‌اش اندر پیچد ــ،مگر مامن و تو. □ و بدین نمط شب را غایتی نیست نهایتی نیست و بدین نمطستم را واگوینده‌تر از شب آیتی نیست. اردیبهشت ۱۳۴۷© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

با چشم‌ها

با چشم‌ها ز حیرتِ این صبحِ نابجایخشکیده بر دریچه‌ی خورشیدِ چارتاقبر تارکِ سپیده‌ی این روزِ پابه‌زای،دستانِ بسته‌ام راآزاد کردم اززنجیرهای خواب. فریاد برکشیدم:«ــ اینک چراغ معجزه مَردُم! تشخیصِ نیم‌شب را از فجر در چشم‌های کوردلی‌تان سویی به جای اگر مانده‌ست آن‌قدر، تا از کیسه‌تان نرفته تماشا کنید خوب در آسمانِ شب پروازِ آفتاب را ! با گوش‌های ناشنوایی‌تان این طُرفه بشنوید: در نیم‌پرده‌ی شب آوازِ آفتاب را!» «ــ دیدیم (گفتند خلق، نیمی) پروازِ روشنش را. آری!» نیمی به شادی از دلفریاد برکشیدند: «ــ با گوشِ جان شنیدیم آوازِ روشنش را!» باریمن با دهانِ حیرت گفتم: «ــ ای یاوه یاوه یاوه، خلایق! مستید و منگ؟ یا به تظاهر تزویر می‌کنید؟ از شب هنوز مانده دو دانگی. ور تایبید و پاک و مسلمان نماز را از چاوشان نیامده بانگی!» □ هر گاوگَندچاله دهانیآتشفشانِ روشنِ خشمی شد: «ــ این گول بین که روشنیِ آفتاب را از ما دلیل می‌طلبد.» توفانِ خنده‌ها... «ــ خورشید را گذاشته، می‌خواهد با اتکا به ساعتِ شماطه‌دارِ خویش بیچاره خلق را متقاعد کند که شب از نیمه نیز برنگذشته‌ست.» توفانِ خنده‌ها... مندرد در رگانمحسرت در استخوانمچیزی نظیرِ آتش در جانم پیچید. سرتاسرِ وجودِ مرا گوییچیزی به هم فشردتا قطره‌یی به تفتگیِ خورشیدجوشید از دو چشمم.از تلخیِ تمامیِ دریاهادر اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم. آنان به آفتاب شیفته بودندزیرا که آفتابتنهاترین حقیقتِشان بوداحساسِ واقعیتِشان بود.با نور و گرمی‌اشمفهومِ بی‌ریای رفاقت بودبا تابناکی‌اشمفهومِ بی‌فریبِ صداقت بود. □ (ای کاش می‌توانستنداز آفتاب یاد بگیرندکه بی‌دریغ باشنددر دردها و شادی‌هاشانحتا با نانِ خشکِشان. ــو کاردهایشان راجز از برایِ قسمت کردنبیرون نیاورند.) □ افسوس! آفتابمفهومِ بی‌دریغِ عدالت بود وآنان به عدل شیفته بودند واکنون با آفتاب‌گونه‌یی آنان رااینگونه دل فریفته بودند! □ ای کاش می‌توانستمخونِ رگانِ خود رامن قطره قطره قطره بگریمتا باورم کنند. ای کاش می‌توانستم ــ یک لحظه می‌توانستم ای کاش ــبر شانه‌های خود بنشانماین خلقِ بی‌شمار را،گردِ حبابِ خاک بگردانمتا با دو چشمِ خویش ببینند که خورشیدِشان کجاستو باورم کنند. ای کاشمی‌توانستم! ۱۳۴۶© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شامگاهی

ــ نظر در تو می‌کنم ای بامداد که با همه‌ی جمع چه تنها نشسته‌ای! ــ تنها نشسته‌ام؟ نه که تنها فارغ از من و از ما نشسته‌ام. □ ــ نظر در تو می‌کنم ای بامداد که چه ویران نشسته‌ای! ــ ویران؟ ویران نشسته‌ام؟ آری،و به چشم‌اندازِ امیدآبادِ خویش می‌نگرم. □ ــ نظر در تو می‌کنم ای بامداد، که تنها نشسته‌ای کنارِ دریچه‌ی خُردت. ــ آسمانِ من آری سخت تنگ‌چشمانه به قالب آمد. □ ــ نظر در تو می‌کنم ای بامداد، که اندُه‌گنانه نشسته‌ای کنارِ دریچه‌ی خُردی که بر آفاقِ مغربی می‌گشاید. ــ من و خورشید را هنوز امیدِ دیداری هست، هر چند روزِ من آری به پایانِ خویش نزدیک می‌شود. □ ــ نظر در تو می‌کنم ای بامداد... ۱۳۴۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

هملت

بودنیا نبودن... بحث در این نیستوسوسه این است. □ شرابِ زهرآلوده به جام وشمشیرِ به‌زهر آب‌دیده در کفِ دشمن. ــهمه چیزی از پیش روشن است و حساب‌شدهو پرده در لحظه‌ی معلوم فرو خواهد افتاد. پدرم مگر به باغِ جتسمانی خفته بودکه نقشِ من میراثِ اعتمادِ فریب‌کارِ اوستو بسترِ فریبِ او کامگاهِ عمویم![من این همه را به‌ناگهان دریافتم،با نیم‌نگاهی از سرِ اتفاق به نظّارگانِ تماشا] اگر اعتماد چون شیطانی دیگراین هابیلِ دیگر را به جتسمانی دیگربه بی‌خبری لالا نگفته بود، ــخدا راخدا را! □ چه فریبی اما، چه فریبی!که آن که از پسِ پرده‌ی نیمرنگِ ظلمت به تماشا نشستهاز تمامی‌ِ فاجعهآگاه استو غمنامه‌ی مرا پیشاپیشحرف به حرف بازمی‌شناسد. □ در پسِ پرده‌ی نیمرنگِ تاریکی چشم‌ها نظاره‌ی دردِ مراسکه‌ها از سیم و زر پرداخته‌اندتا از طرحِ آزادِ گریستندر اختلالِ صدا و تنفسِ آن کسکه متظاهرانهدر حقیقت به‌تردید می‌نگردلذتی به کف آرند. از اینان مدد از چه خواهم، که سرانجاممرا و عموی مرا به تساویدر برابرِ خویش به کُرنش می‌خوانند،هرچند رنجِ من ایشان را ندا درداده باشد که دیگرکلادیوس نه نامِ عمّکه مفهومی‌ست عام. و پرده...در لحظه‌ی محتوم... □ با این همه از آن زمان که حقیقتچون روحِ سرگردانِ بی‌آرامی بر من آشکاره شدو گندِ جهان چون دودِ مشعلی در صحنه‌های دروغینمنخرینِ مرا آزرد،بحثی نه که وسوسه‌یی‌ست این: بودنیانبودن. ۱۳۴۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

و حسرتی

(به پاسخِ استقبالیه‌یی)۱نهاین برف را دیگرسرِ بازایستادن نیست، برفی که بر ابروی و به موی ما می‌نشیندتا در آستانه‌ی آیینه چنان در خویشتن نظر کنیم که به وحشتاز بلندِ فریادوارِ گُداری به اعماقِ مغاک نظر بردوزی. باریمگر آتشِ قطبی را برافروزی.که برقِ مهربانِ نگاهت آفتاب رابر پولادِ خنجری می‌گشاید که می‌باید به دلیریبا دردِ بلندِ شبچراغی‌اش تاب آرمبه هنگامی که انعطافِ قلبِ مرا با سختی‌ِ تیغه‌ی خویش آزمونی می‌کند. نهتردیدی بر جای بِنمانده استمگر قاطعیتِ وجودِ تو کز سرانجامِ خویش به تردیدم می‌افکند،که تو آن جُرعه‌ی آبی که غلامان به کبوتران می‌نوشاننداز آن پیش‌تر که خنجر به گلوگاهِشان نهند. ۲کجایی؟ بشنو! بشنو!من از آنگونه با خویش به مهرمکه بسمل شدن را به جان می‌پذیرمبس که پاک می‌خواند این آبِ پاکیزه که عطشانش مانده‌ام!بس که آزاد خواهم شداز تکرارِ هجاهای همهمه در کشاکشِ این جنگِ بی‌شکوه! و پاکیزگی‌ِ این آببا جانِ پُرعطشم کوچ را همسفر خواهد شد.و وجدان‌های بی‌رونق و خاموشِ قاضیانکه تنها تصویری از دغدغه‌ی عدالت بر آن کشیده‌اندبه خود بازم می‌نهند. ۳منم آری منم که از اینگونه تلخ می‌گریمکه اینک زایشِ مناز پسِ دردی چهل‌سالهدر نگرانی‌ِ این نیمروزِ تفتهدر دامانِ تو که اطمینان است و پذیرش استکه نوازش است و بخشش است. ــ در نگرانی‌ِ این لحظه‌ی یأس،که سایه‌ها دراز می‌شوندو شب با قدم‌های کوتاه دره را می‌انبارد. ای کاش که دستِ تو پذیرش نبودنوازش نبود و بخشش نبودکه این همه پیروزیِ حسرت است،بازآمدنِ همه بینایی‌هاستبه هنگامی که آفتابسفر را جاودانه بار بسته استو دیری نخواهد گذشت که چشم‌انداز خاطره‌یی خواهد شد و حسرتی و دریغی. که در این قفس جانوری هست از نوازشِ دستانت برانگیخته،که از حرکتِ آرامِ این سیاه‌جامه مسافربه خشمی حیوانی می‌خروشد. ۴با خشم و جدل زیستم.و به هنگامی که قاضیاناثباتِ آن را که در عدالتِ ایشان شایبه‌ی اشتباه نیستانسانیت را محکوم می‌کردندو امیراننمایشِ قدرت را شمشیر بر گردنِ محکوم می‌زدند،محتضر را سر بر زانوی خویش نهادم. و به هنگامی که همگنانِ من عشق را در رؤیای زیستن اصرار می‌کردند من ایستاده بودمتا زمان لنگ‌لنگان از برابرم بگذرد،و اکنون در آستانه‌ی ظلمتزمان به ریشخند ایستاده استتا منش از برابر بگذرمو در سیاهی فروشوم به دریغ و حسرت چشم بر قفا دوختهآنجا که تو ایستاده‌ای. ۵من درد بوده‌ام همهمن درد بوده‌ام.گفتی پوست‌واره‌یی استوار به دردی، چونان طبلخالی و فریادگر[درونِ مرا که خراشید تامتام از درد بینبارد؟] و هر اندامم از شکنجه‌ی فسفرینِ درد مشخص بود.در تمامتِ بیداریِ خویشهر نماد و نمود را با احساسِ عمیقِ درد دریافتم. عشق آمد و دردم از جان گریختخود در آن دَم که به خواب می‌رفتم.آغاز از پایان آغاز شد. تقدیرِ من است این همه، یا سرنوشتِ توستیا لعنتی‌ست جاودانه؟که این فروکشِ دردخود انگیزه‌ی دردی دیگر بود؛که هنگامی به آزادیِ عشق اعتراف می‌کردیکه جنازه‌ی محبوس رااز زندان می‌بردند. نگاه کن، ای!نگاه کن که چگونهفریادِ خشمِ من از نگاهم شعله می‌کشدچنان که پنداری تندیسی عظیمبا ریه‌های پولادینِ خویش نفس می‌کشد. از کجا آمده‌ایای که می‌باید اکنونت را این‌چنینبه دردی تاریک کننده غرقه کنی! ــاز کجا آمده‌ای؟ و ملال در من جمع می‌آیدو کینه‌یی دَم‌افزونبه شمارِ حلقه‌های زنجیرم،چون آب‌ها راکد و تیره که در ماندابی. ۶نفسِ خشم‌آگینِ مرا تُند و بریده در آغوش می‌فشاریو من احساس می‌کنم که رها می‌شومو عشقمرگِ رهایی‌بخشِ مرااز تمامیِ تلخی‌ها می‌آکند. بهشتِ من جنگلِ شوکران‌هاستو شهادتِ مرا پایانی نیست. ۱۰ تیرماه ۱۳۴۷© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

تمثیل

به پوران صلح‌کل و سیروس طاهبازبرای تمام صفا و محبتشاندر یکی فریاد زیستن ــ[پروازِ عصیانی‌ِ فوّاره‌ییکه خلاصی‌اش از خاک نیستو رهایی را تجربه‌یی می‌کند.] و شُکوهِ مردندر فواره‌ی فریادی ــ[زمینت دیوانه‌آسا با خویش می‌کشدتا باروری را دست‌مایه‌یی کند؛که شهیدان و عاصیان یارانندکه بارآوری را بارانند بارآورانند.] زمین را بارانِ برکت‌ها شدن ــ[مرگِ فوّاره از این‌دست است.]ورنه خاک از تو باتلاقی خواهد شدچون به گونه‌ی جوبارانِ حقیر مُرده باشی. □ فریادی شو تا بارانوگرنهمُرداران! ۲۰ مرداد ۱۳۴۷© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

حکایت

اینک آهوبره‌ییکه مجالِ خود را به تمامی زمان‌مایه‌ی جُستجویش کردم. □ خسته خسته و پای‌آبلهتَنگ‌خُلق و تهی‌دستاز پَست‌ْپُشته‌های سنگ فرود می‌آیمو آفتاب بر خط‌الرأسِ برترین پشته نشسته استتا شب چالاک‌تَرَک بر دامنه دامن گُستَرَد. □ اکنون کمندِ باطل را رها می‌کنمکه احساسِ بطلانش خِفتپنداری بر گردنِ من خود می‌فشارد،که آنک آهوبره آنک!زیرِ سایبانِ من ایستاده است کنارِ سبوی آبو با زبانِ خشکشبر جدارِ نمورِ سبو لیسه می‌کشد؛ آهوبره‌ییکه مجالِ خود را به‌تمامی زیان‌مایه‌ی جُستجویش کردمو زلالی‌ِ محبتشدر خطوطِ مهربانی که چشمانش را تصویر می‌کند آشکار است. □ آفتاب در آن سوی تپهفروتر می‌نشیند.مرا زمان‌مایه به آخر رسیدهکه شب بر سرِ دست آمده استو در سبوجز به میزانِ سیرابیِ یک تن آب نیست. ۱۳۴۷© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

در آستانه

برای م. امیدنگر تا به چشمِ زردِ خورشید اندر نظر نکنیکه‌ت افسون نکند. بر چشم‌های خود از دستِ خویش سایبانی کن نظاره‌ی آسمان راتا کلنگانِ مهاجر را ببینی که بلند از چارراهِ فصولدر معبرِ بادهارو در جنوب همواره در سفرند. □ دیدگان را به دست نقابی کنتا آفتابِ نارنجیبه نگاهیت افسون نکند،تا کلنگانِ مهاجر را ببینی بال‌دربالکه از دریاها همی گذرند. ــاز دریاها و به کوهکه خوش به‌غرور ایستاده است؛ و به توده‌ی نمناکِ کاهبر سفره‌ی بی‌رونقِ مزرعه؛ و به قیل و قالِ کلاغاندر خرمن‌جای متروک؛ و به رسم‌ها وبر آیین‌ها،بر سرزمین‌ها. و بر بامِ خاموشِ تو بر سرت؛ و بر جانِ اندُه‌گینِ توکه غمین نشسته‌ای هم از آنگونه به زندانِ سال‌های خویش. و چندان که بازپسین شعله‌ی شهپرهاشاندر آتشِ آفتابِ مغربی خاکستر شود،اندوه را ببینی با سایه‌ی درازشکه پاهم‌پای غروبلغزان لغزان به خانه درآیدو کنارِ تودر پسِ پنجره بنشیند. او به دستِ سپیدِ بیمارگونهدستِ پیرِ تو را... و غروببالِ سیاهش را... ۱۳۴۷© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو