پیشنهادات  

احمد شاملو - قطع‌نامه

تا شکوفه‌ی سُرخ يک پيراهن

به آیدا۱۳۴۳ سنگ می‌کشم بر دوش،سنگِ الفاظسنگِ قوافی را.و از عرق‌ریزانِ غروب، که شب رادر گودِ تاریک‌اش می‌کند بیدار،و قیراندود می‌شود رنگدر نابیناییِ تابوت،و بی‌نفس می‌ماند آهنگاز هراسِ انفجارِ سکوت،من کار می‌کنم کار می‌کنم کارو از سنگِ الفاظ بر می‌افرازماستوار دیوار،تا بامِ شعرم را بر آن نهمتا در آن بنشینمدر آن زندانی شوم... من چنین‌ام. احمقم شاید!که می‌داند که من بایدسنگ‌های زندانم را به دوش کشمبه‌سانِ فرزندِ مریم که صلیبش را،و نه به‌سانِ شماکه دسته‌ی شلاقِ دژخیمِتان را می‌تراشید از استخوانِ برادرِتانو رشته‌ی تازیانه‌ی جلادِتان را می‌بافید از گیسوانِ خواهرِتانو نگین به دسته‌ی شلاقِ خودکامگان می‌نشانیداز دندان‌های شکسته‌ی پدرِتان! □ و من سنگ‌های گرانِ قوافی را بر دوش می‌برمو در زندانِ شعر محبوس می‌کنم خود رابه‌سانِ تصویری که در چارچوبش در زندانِ قابش. و ای بسا که تصویری کودن از انسانی ناپخته:از منِ سالیانِ گذشته گم‌گشتهکه نگاهِ خُردسالِ مرا دارد در چشمانش،و منِ کهنه‌تر به جا نهاده استتبسمِ خود را بر لبانش،و نگاهِ امروزِ من بر آن چنان استکه پشیمانیبه گناهانش! تصویری بی‌شباهتکه اگر فراموش می‌کرد لبخندش راو اگر کاویده می‌شد گونه‌هایش به جُست‌وجوی زندگیو اگر شیار برمی‌داشت پیشانی‌اشاز عبورِ زمان‌های زنجیرشده با زنجیرِ بردگیمی‌شد من! می‌شد منعیناً!می‌شد من که سنگ‌های زندانم را بر دوشمی‌کشم خاموش،و محبوس می‌کنم تلاشِ روحم رادر چاردیوارِ الفاظی کهمی‌ترکد سکوتِشان در خلاءِ آهنگ‌هاکه می‌کاود بی‌نگاه چشمِشان در کویرِ رنگ‌ها... می‌شد منعیناً! می‌شد من که لبخنده‌ام را از یاد برده‌ام،و اینک گونه‌ام...و اینک پیشانی‌ام... □ چنین‌ام منــ زندانیِ دیوارهای خوش‌آهنگِ الفاظِ بی‌زبان ــ. چنین‌ام من!تصویرم را در قابش محبوس کرده‌امو نامم را در شعرمو پایم را در زنجیرِ زنمو فردایم را در خویشتنِ فرزندمو دلم را در چنگِ شما... در چنگِ هم‌تلاشیِ با شما که خونِ گرمِتان رابه سربازانِ جوخه‌ی اعدام می‌نوشانیدکه از سرما می‌لرزندو نگاهِشان انجمادِ یک حماقت است. شماکه در تلاشِ شکستنِ دیوارهای دخمه‌ی اکنونِ خویش‌ایدو تکیه می‌دهید از سرِ اطمینان بر آرنجمِجریِ عاجِ جمجمه‌تان راو از دریچه‌ی رنجچشم‌اندازِ طعمِ کاخِ روشنِ فرداتان رادر مذاقِ حماسه‌ی تلاشِتان مزمزه می‌کنید. شما... و من... شما و منو نه آن دیگران که می‌سازند دشنه برای جگرِشانزندان برای پیکرِشانرشته برای گردنِشان. و نه آن دیگرترانکه کوره‌ی دژخیمِ شما را می‌تابانندبا هیمه‌ی باغِ منو نانِ جلادِ مرا برشته می‌کننددر خاکسترِ زاد و رودِ شما. □ و فردا که فروشدم در خاکِ خون‌آلودِ تب‌دار،تصویرِ مرا به زیر آرید از دیواراز دیوارِ خانه‌ام. تصویری کودن را که می‌خندددر تاریکی‌ها و در شکست‌هابه زنجیرها و به دست‌ها. و بگوییدش: «تصویرِ بی‌شباهت! به چه خندیده‌ای؟»و بیاویزیدش دیگربارواژگونهرو به دیوار! و من همچنان می‌رومبا شما و برای شماــ برای شما که این‌گونه دوستارِتان هستم. ــ و آینده‌ام را چون گذشته می‌روم سنگ بردوش:سنگِ الفاظسنگِ قوافی،تا زندانی بسازم و در آن محبوس بمانم:زندانِ دوست‌داشتن. دوست‌داشتنِ مردانو زنان دوست‌داشتنِ نی‌لبک‌ها سگ‌ها و چوپاناندوست‌داشتنِ چشم‌به‌راهی،و ضرب‌ْانگشتِ بلورِ باران بر شیشه‌ی پنجره دوست‌داشتنِ کارخانه‌ها مشت‌ها تفنگ‌ها دوست‌داشتنِ نقشه‌ی یابوبا مدارِ دنده‌هایشبا کوه‌های خاصره‌اش،و شطِ تازیانهبا آبِ سُرخ‌اش دوست‌داشتنِ اشکِ تو بر گونه‌ی من و سُرورِ من بر لبخندِ تو دوست‌داشتنِ شوکه‌هاگزنه‌ها و آویشنِ وحشی،و خونِ سبزِ کلروفیلبر زخمِ برگِ لگد شده دوست‌داشتنِ بلوغِ شهرو عشق‌اش دوست‌داشتنِ سایه‌ی دیوارِ تابستانو زانوهای بی‌کاری در بغل دوست‌داشتنِ جقهوقتی که با آن غبار از کفش بسترندو کلاه‌ْخودوقتی که در آن دستمال بشویند دوست‌داشتنِ شالی‌زارهاپاها وزالوها دوست‌داشتنِ پیر‌یِ سگ‌هاو التماسِ نگاهِشانو درگاهِ دکه‌ی قصابان،تیپا خوردنو بر ساحلِ دورافتاده‌ی استخواناز عطشِ گرسنگی مردن دوست‌داشتنِ غروببا شنگرفِ ابرهایش،و بوی رمه در کوچه‌های بید دوست‌داشتنِ کارگاهِ قالی‌بافیزمزمه‌ی خاموشِ رنگ‌هاتپشِ خونِ پشم در رگ‌های گرهو جان‌های نازنینِ انگشتکه پامال می‌شوند دوست‌داشتنِ پاییزبا سرب‌ْرنگیِ آسمانش دوست‌داشتنِ زنانِ پیاده‌روخانه‌شانعشقِشانشرمِشان دوست‌داشتنِ کینه‌ها دشنه‌ها و فرداها دوست‌داشتنِ شتابِ بشکه‌های خالیِ تُندربر شیبِ سنگ‌فرشِ آسمان دوست‌داشتنِ بوی شورِ آسمانِ بندرپروازِ اردک‌هافانوسِ قایق‌هاو بلورِ سبزرنگِ موجبا چشمانِ شب‌ْچراغش دوست‌داشتنِ دروو داس‌های زمزمه دوست‌داشتنِ فریادهای دیگر دوست‌داشتنِ لاشه‌ی گوسفندبر قناره‌ی مردکِ گوشت‌فروشکه بی‌خریدار می‌ماند می‌گندد می‌پوسد دوست‌داشتنِ قرمزیِ ماهی‌هادر حوضِ کاشی دوست‌داشتنِ شتابو تأمل دوست‌داشتنِ مردمکه می‌میرند آب می‌شوندو در خاکِ خشکِ بی‌روحدسته‌دسته گروه‌گروه انبوه‌انبوهفرومی‌روند فرومی‌روند و فرو می‌روند دوست‌داشتنِ سکوت و زمزمه و فریاد دوست‌داشتنِ زندانِ شعربا زنجیرهای گران‌اش: ــ زنجیرِ الفاظ زنجیرِ قوافی... □ و من همچنان می‌روم:در زندانی که با خویشدر زنجیری که با پایدر شتابی که با چشمدر یقینی که با فتحِ من می‌رود دوش‌بادوشاز غنچه‌ی لبخندِ تصویرِ کودنی که بر دیوارِ دیروزتا شکوفه‌ی سُرخِ یک پیراهن بر بوته‌ی یک اعدام:تا فردا! □ چنین‌ام من:قلعه‌نشینِ حماسه‌های پُر از تکبرسم‌ْضربه‌ی پُرغرورِ اسبِ وحشیِ خشم بر سنگ‌فرش‌ِکوچه‌ی تقدیرکلمه‌ی وزشی در توفانِ سرودِ بزرگِ یک تاریخمحبوسی در زندانِ یک کینهبرقی در دشنه‌ی یک انتقامو شکوفه‌ی سُرخِ پیراهنیدر کنارِ راهِ فردای بردگانِ امروز. مهر ۱۳۲۹© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

قصيده برای انسانِ ماهِ بهمن

تو نمی‌دانی غریوِ یک عظمتوقتی که در شکنجه‌ی یک شکست نمی‌نالد چه کوهی‌ست!تو نمی‌دانی نگاهِ بی‌مژه‌ی محکومِ یک اطمینانوقتی که در چشمِ حاکمِ یک هراس خیره می‌شود چه دریایی‌ست! تو نمی‌دانی مُردنوقتی که انسان مرگ را شکست داده است چه زندگی‌ست!تو نمی‌دانی زندگی چیست، فتح چیستتو نمی‌دانی ارانی کیست و نمی‌دانی هنگامی کهگورِ او را از پوستِ خاک و استخوانِ آجُر انباشتیو لبانت به لبخندِ آرامش شکفتو گلویت به انفجارِ خنده‌یی ترکید،و هنگامی که پنداشتی گوشتِ زندگیِ او رااز استخوان‌های پیکرش جدا کرده‌ایچه‌گونه او طبلِ سُرخِ زنده‌گی‌اش را به نوا درآورددر نبضِ زیرابدر قلبِ آبادان،و حماسه‌ی توفانیِ شعرش را آغاز کردبا سه دهان صد دهان هزار دهانبا سیصد هزار دهانبا قافیه‌ی خونبا کلمه‌ی انسان،با کلمه‌ی انسان کلمه‌ی حرکت کلمه‌ی شتاببا مارشِ فرداکه راه می‌رود می‌افتد برمی‌خیزد برمی‌خیزد برمی‌خیزد می‌افتد برمی‌خیزد برمی‌خیزدو به‌سرعتِ انفجارِ خون در نبض گام برمی‌داردو راه می‌رود بر تاریخ، بر چینبر ایران و یونانانسان انسان انسان انسان... انسان‌ها...و که می‌دود چون خون، شتاباندر رگِ تاریخ، در رگِ ویتنام، در رگِ آبادانانسان انسان انسان انسان... انسان‌ها...و به مانندِ سیلابه که از سدْ، سرریز می‌کند در مصراعِ عظیمِ تاریخ‌اشاز دیوارِ هزاران قافیه:قافیه‌ی دزدانهقافیه‌ی در ظلمتقافیه‌ی پنهانیقافیه‌ی جنایتقافیه‌ی زندان در برابرِ انسانو قافیه‌یی که گذاشت آدولف رضاخانبه دنبالِ هر مصرع که پایان گرفت به «نون»:قافیه‌ی لزجقافیه‌ی خون! و سیلابِ پُرطبلاز دیوارِ هزاران قافیه‌ی خونین گذشت:خون، انسان، خون، انسان،انسان، خون، انسان...و از هر انسان سیلابه‌یی از خونو از هر قطره‌ی هر سیلابه هزار انسان:انسانِ بی‌مرگانسانِ ماهِ بهمنانسانِ پولیتسرانسانِ ژاک‌دوکورانسانِ چینانسانِ انسانیتانسانِ هر قلب که در آن قلب، هر خون که در آن خون، هر قطرهانسانِ هر قطره که از آن قطره، هر تپش که از آن تپش، هر زندگییک انسانیتِ مطلق است. و شعرِ زندگیِ هر انسانکه در قافیه‌ی سُرخِ یک خون بپذیرد پایانمسیحِ چارمیخِ ابدیتِ یک تاریخ است. و انسان‌هایی که پا درزنجیربه آهنگِ طبلِ خونِشان می‌سرایند تاریخِشان راحواریونِ جهان‌گیرِ یک دین‌اند. و استفراغِ هر خون از دهانِ هر اعدامرضای خودرویی را می‌خشکاندبر خرزهره‌ی دروازه‌ی یک بهشت. و قطره‌قطره‌ی هر خونِ این انسانی که در برابرِ من ایستاده استسیلی‌ستکه پُلی را از پسِ شتابندگانِ تاریخ خراب می‌کند و سوراخِ هر گلوله بر هر پیکردروازه‌یی‌ست که سه نفر صد نفر هزار نفر که سیصد هزار نفراز آن می‌گذرندرو به بُرجِ زمردِ فردا. و معبرِ هر گلوله بر هر گوشتدهانِ سگی‌ست که عاجِ گران‌بهای پادشاهی رادر انوالیدی می‌جَوَد. و لقمه‌ی دهانِ جنازه‌ی هر بی‌چیزْ پادشاه رضاخان!شرفِ یک پادشاهِ بی‌همه‌چیز است. و آن کس که برای یک قبا بر تن و سه قبا در صندوقو آن کس که برای یک لقمه در دهان و سه نان در کفو آن کس که برای یک خانه در شهر و سه خانه در دهبا قبا و نان و خانه‌ی یک تاریخ چنان کند که تو کردی، رضاخاننامش نیست انسان. نه، نامش انسان نیست، انسان نیست من نمی‌دانم چیست به جز یک سلطان! □ اما بهارِ سرسبزی با خونِ ارانیو استخوانِ ننگی در دهانِ سگِ انوالید! □ و شعرِ زندگیِ او، با قافیه‌ی خونشو زندگیِ شعرِ من با خونِ قافیه‌اش.و چه بسیارکه دفترِ شعرِ زندگی‌شان رابا کفنِ سُرخِ یک خون شیرازه بستند.چه بسیارکه کُشتند بردگیِ زندگی‌شان راتا آقاییِ تاریخِشان زاده شود. با سازِ یک مرگ، با گیتارِ یک لورکاشعرِ زندگی‌شان را سرودندو چون من شاعر بودندو شعر از زندگی‌شان جدا نبود.و تاریخی سرودند در حماسه‌ی سُرخِ شعرِشانکه در آنپادشاهانِ خلق با شیهه‌ی حماقتِ یک اسب به سلطنت نرسیدند،و آن‌ها که انسان‌ها را با بندِ ترازوی عدالتِشان به دار آویختندعادل نام نگرفتند. جدا نبود شعرِشان از زندگی‌شانو قافیه‌ی دیگر نداشتجز انسان. و هنگامی که زندگیِ آنان را بازگرفتندحماسه‌ی شعرِشان توفانی‌تر آغاز شد در قافیه‌ی خون.شعری با سه دهان صد دهان هزار دهان با سیصد هزار دهانشعری با قافیه‌ی خون با کلمه‌ی انسان با مارشِ فرداشعری که راه می‌رود، می‌افتد، برمی‌خیزد، می‌شتابدو به سرعتِ انفجارِ یک نبض در یک لحظه‌ی زیستراه می‌رود بر تاریخ، و بر اندونزی، بر ایرانو می‌کوبد چون خوندر قلبِ تاریخ، در قلبِ آبادانانسان انسان انسان انسان... انسان‌ها... □ و دور از کاروانِ بی‌انتهای این همه لفظ، این همه زیست،سگِ انوالیدِ تو می‌میردبا استخوانِ ننگِ تو در دهانش ــاستخوانِ ننگاستخوانِ حرصاستخوانِ یک قبا بر تن سه قبا در مِجریاستخوانِ یک لقمه در دهان سه لقمه در بغلاستخوانِ یک خانه در شهر سه خانه در جهنماستخوانِ بی‌تاریخی. بهمن ۱۳۲۹© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سرود ِ مردی که خودش را کُشته است

نه آبش دادمنه دعایی خواندم،خنجر به گلویش نهادمو در احتضاری طولانیاو را کُشتم. به او گفتم: «ــ به زبانِ دشمن سخن می‌گویی!» و او راکُشتم! □ نامِ مرا داشتو هیچ‌کس همچُنُو به من نزدیک نبود،و مرا بیگانه کرد با شما،با شما که حسرتِ نانپا می‌کوبد در هر رگِ بی‌تابِتان. و مرا بیگانه کرد با خویشتنمکه تن‌ْپوش‌اش حسرتِ یک پیراهن است. و خواست در خلوتِ خود به چارمیخم بکشد.من اما مجالش ندادمو خنجر به گلویش نهادم.آهنگی فراموش شده را در تنبوشه‌ی گلویش قرقره کردو در احتضاری طولانیشد سَردو خونی از گلویش چکید به زمین،یک قطرههمین! خونِ آهنگ‌های فراموش‌شده نه خونِ «نه!»،خونِ قادیکلا نه خونِ «نمی‌خواهم!»،خونِ «پادشاهی که چِل‌تا پسر داشت»نه خونِ «ملتی که ریخت و تاجِ ظالمو از سرش ورداشت»،خونِ کَلپَتریک قطره.خونِ شانه بالا انداختن، سر به زیر افکندن،خونِ نظامی‌ها ــ وقتی که منتظرِ فرمانِ آتش‌اند ــ ،خونِ دیروزخونِ خواستنی به رنگِ ندانستن به رنگِ خونِ پدرانِ داروین به رنگِ خونِ ایمانِ گوسفندِ قربانی به رنگِ خونِ سرتیپ زنگنهو نه به رنگِ خونِ نخستین ماهِ مهو نه به رنگِ خونِ شما همهکه عشقِتان را نسنجیده بودم! □ به زبانِ دشمن سخن می‌گفتاگرچه نگاهش دوستانه بود،و همین مرا به کشتنِ او واداشت... □ در رؤیای خود بود...به من گفت او: «لرزشی باشیم در پرچم، پرچمِ نظامی‌های ارومیه!»بدو گفتم من: «نه! خنجری باشیم بر حنجره‌شان!»به من گفت او: «باید به دارِشان آویزیم!»بدو گفتم من: «بگذار از دار به زیرِمان آرند!» به من گفت او: « لبی باید بوسید.»بدو گفتم من: « لبِ مارِ شکست را، رسوایی را!»... لرزید و از رؤیایش به درآمد.من خندیدماو رنجیدو پُشتش را به من کرد... فرانکو را نشانش دادمو تابوتِ لورکا راو خونِ تنتورِ او را بر زخمِ میدانِ گاوبازی.و او به رؤیای خود شده بودو به آهنگی می‌خواند که دیگر هیچ‌گاهبه خاطره‌ام بازنیامد.آن وقت، ناگهان خاموش ماندچرا که از بیگانگی‌ِ صدای خودکه طنینش به صدای زنجیرِ بردگان می‌مانِستبه شک افتاده بود.و من در سکوتاو را کُشتم.آبش نداده، دعایی نخواندهخنجر به گلویش نهادمو در احتضاری طولانیاو را کُشتم ــ خودم را ــو در آهنگِ فراموش شده‌اشکفنش کردم،در زیرزمینِ خاطره‌امدفنش کردم. □ او مُرد مُرد مُرد... و اکنون این منم پرستنده‌ی شماای خداوندانِ اساطیرِ من! اکنون این منم، ای سرهای نابه‌سامان!نغمه‌پردازِ سرود و درودِتان. اکنون این منم منبستریِ تخت‌خوابِ بی‌خوابی‌ِ شماو شمایید شمارقاصِ شعله‌یی بر فانوسِ آرزوی من. اکنون این منمو شما... و خونِ اصفهانخونِ آباداندر قلبِ من می‌زند تنبور،و نَفَسِ گرم و شورِ مردانِ بندرِ معشوردر احساسِ خشمگینم می‌کشد شیپور. اکنون این منمو شما ــ مردانِ اصفهان! ــکه خونِتان را در سُرخیِ گونه‌ی دخترِ پادشاهبر پرده‌ی قلم‌کارِ اتاقم پاشیده‌اید. اکنون این منمو شما ــ بیمارانِ کار! ــکه زهرِ سُرخِ اعتصاب راجانشینِ داروی مزدِ خود می‌کنید به‌ناچار. اکنون این منمو شما ــ یارانِ آغاجاری! ــکه جوانه می‌زند عرقِ فقر بر پیشانیِتاندر فروکشِ تبِ سنگینِ بیکاری. □ اکنون این منمبا گوری در زیرزمینِ خاطرمکه اجنبیِ خویشتنم را در آن به خاک سپرده‌امدر تابوتِ آهنگ‌های فراموش شده‌اش... اجنبی‌ِ خویشتنی کهمن خنجر به گلویش نهاده‌امو او را کشته‌ام در احتضاری طولانی،و در آن هنگامنه آبش داده‌امنه دعایی خوانده‌ام! اکنوناینمنم! ۳ تیر ۱۳۳۰© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سرود ِ بزرگ

به شن‌ـ‌چو، رفیقِ ناشناسِ کُره‌یی شن ــ چو! کجاست جنگ؟در خانه‌ی تو در کُره در آسیای دور؟اما تو شن برادرکِ زردْپوستم!هرگز جدا مدانزان کلبه‌ی حصیرِ سفالین‌بامبام و سرای من. پیداست شن که دشمنِ تو دشمنِ من استوان اجنبی که خوردنِ خونِ تو راست مستاز خونِ تیره‌ی پسرانِ من باری به میلِ خویش نَشویَد دست! □ نیزارهای درهمِ آن سوی رودِ هان؟مرداب‌های ساحلِ مرموزِ رودِ زرد؟شن ـ چو! کجاست جای تو پس، سنگرِ تو پسدر مزرعِ نبرد؟کوهِ بلندِ این طرفِ جن‌سانشنزارهای پُرخطرِ چو ـ ‌زنیا حفظِ شهرِ ساقطِ سو ـ ‌وان؟ در کشتزار خواهی جنگیدیا زیرِ بام‌های سفالین که گوشه‌هاشمانندِ چشمِ تازه‌عروسَت مورب است؟یا زیرِ آفتابِدرخشان؟یا صبحدَم که مرغکِ بارانبر شاخِ دارچینِ کهنسالفریاد می‌زند؟یا نیمه‌شب که در دلِ آتش درختِ شونگدر جنگلِ هه ‌ـ ‌ای ‌ـ ‌جو دَرانَد شکوفه‌هاش؟هر جا که پیکرِ تو پناه است صلح رابا توست قلبِ ما. آن دَم که همچو پارچه‌سنگی به آسماناز انفجارِ بمبپرتاب می‌شوی،وانگه که چون زباله به دریا می‌افکنیبیگانه‌ی پلیدِ بشرخوارِ پست را،با توست قلبِ ما. □ لیکن رفیق! شن ــ چو!هرگز مبر ز یاد و بخواندر فتح و در شکستهر جا که دست داد سرودِ بزرگ را:آهنگِ زنده‌یی که رفیقانِ ناشناسیارانِ رو سپید و دلیرِ فرانسهاِستاده مقابلِ جوخه‌ی آتش سروده‌اند ــآهنگِ زنده‌یی که جوانانِ آتنیبا ضربِ تازیانه‌ی دژخیمقصابِ مُرده‌خوار، گریدیخواندند پُرطنین ــآهنگِ زنده‌یی که به زندان‌هازندانیانِ پُردل و آزاده‌ی جنوببا تارهای قلبِ پُرامید و پُرتپشپُرشور می‌نوازند ــ آهنگِ زنده‌ییکان در شکست و فتحبایست خواند و رفتبایست خواند و ماند! □ شن ــ چو بخوان! بخوان!آوازِ آن بزرگْ‌دلیران راآوازِ کارهای گِران راآوازِ کارهای مربوط با بشر، مخصوص با بشرآوازِ صلح راآوازِ دوستانِ فراوانِ گم‌شدهآوازهای فاجعه‌ی بلزن و داخاوآوازهای فاجعه‌ی وی‌یونآوازهای فاجعه‌ی مون واله ری‌ینآوازِ مغزها که آدولف هیتلربر مارهای شانه‌ی فاشیسم می‌نهاد،آوازِ نیروی بشرِ پاسدارِ صلحکز مغزهای سرکشِ داونینگ استریتحلوای مرگِ بَرده‌فروشانِ قرنِ ما راآماده می‌کنند،آوازِ حرفِ آخر را نادیده دوستمشن ــ چو بخوان برادرکِ زردْپوست‌ام! ۱۶ تیرِ ۱۳۳۰© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو