پیشنهادات  

احمد شاملو - شکفتن در مه

نامه

بدان زمان که شود تیره روزگار، پدر!سراب و هستو روشن شود به پیشِ نظر. مرا ــ به جانِ تو ــ از دیرباز می‌دیدمکه روزِ تجربه از یاد می‌بری یکسرسلاحِ مردمی از دست می‌گذاری بازبه دل نمانَد هیچ‌ات ز رادمردی اثر مرا به دامِ عدو مانده‌ای به کامِ عدوبدان امید که رادی نهم ز دست مگر؟نه گفته بودم صدره که نان و نور، مراگر از طریق بپیچم شرنگِ باد و شرر؟ کنون من ایدر در حبس و بندِ خصم نی‌اَمکه بند بگسلد از پای من بخواهم اگر:به سایه‌دستی بندم ز پای بگشایدبه سایه‌دستی بردارَدَم کلون از در. من از بلندی‌ِ ایمانِ خویشتن ماندمدر این بلند که سیمرغ را بریزد پر.چه درد اگر تو به خود می‌زنی به درد انگشت؟چه سجن اگر تو به خود می‌کنی به سجن مقر؟به پهن دریا دیدی که مردمِ چالاکبرآورند ز اعماقِ آبِ تیره دُرَر به قصه نیز شنیدی که رفت و در ظلماتکنارِ چشمه‌ی جاوید جُست اسکندرهم این ترانه شنفتی که حق و جاهِ کساننمی‌دهند کسان را به تخت و در بستر. نه سعدِ سلمانم من که ناله بردارمکه پستی آمد از این برکشیده با من بر. چو گاهِ رفعتم از رفعتی نصیب نبودکنون چه مویم کافتاده‌ام به پست اندر؟ مرا حکایتِ پیرار و پار پنداریز یاد رفته که با ما نه خشک بود نه تر؟نه جخ شباهتِمان با درختِ باروریکه یک بدان سال افتاده از ثمر دیگر،که سالیانِ دراز است کاین حکایتِ فقرحکایتی‌ست که تکرار می‌شود به‌کرر. نه فقر، باش بگویمت چیست تا دانی:وقیح‌مایه درختی که می‌شکوفد بردر آن وقاحتِ شورابه، کز خجالتِ آببه تنگبالی بر خاک تن زند آذر! تو هم به پرده‌ی مایی پدر. مگردان راهمکن نوای غریبانه سر به زیر و زبر.چه‌ت اوفتاده؟ که می‌ترسی ار گشایی چشمتو را مِس آید رؤیای پُرتلألؤِ زر؟چه‌ت اوفتاده؟ که می‌ترسی ار به خود جُنبیز عرشِ شعله درافتی به فرشِ خاکستر؟به وحشتی که بیفتی ز تختِ چوبیِ خویشبه خاک ریزدت احجارِ کاغذین‌افسر؟ تو را که کسوتِ زرتارِ زرپرستی نیستکلاهِ خویش‌پرستی چه می‌نهی بر سر؟تو را که پایه بر آب است و کارمایه خرابچه پی فکندن در سیل‌بارِ این بندر؟تو کز معامله جز باد دستگیرت نیستحدیثِ بادفروشان چه می‌کنی باور؟ حکایتی عجب است این! ندیده‌ای که چه‌سانبه تیغِ کینه فکندندِمان به کوی و گذر؟چراغِ علم ندیدی به هر کجا کُشتندزدند آتش هر جا به نامه و دفتر؟ زمین ز خونِ رفیقانِ من خضاب گرفتچنین به سردی در سرخی‌ِ شفق منگر!یکی به دفترِ مشرق ببین پدر، که نبشتبه هر صحیفه سرودی ز فتحِ تازه‌بشر! □ بدان زمان که به گیلان به خاک و خون غلتندبه پایمردی، یارانِ من به زندان در،مرا تو درسِ فرومایه بودن آموزیکه توبه‌نامه نویسم به کامِ دشمن بر؟نجاتِ تن را زنجیرِ روحِ خویش کنمز راستی بنشانم فریب را برتر؟ز صبحِ تابان برتابم ــ ای دریغا ــ رویبه شامِ تیره‌ی رو در سفر سپارم سر؟قبای دیبه به مسکوکِ قلب بفروشمشرف سرانه دهم وانگهی خرم جُلِ خر؟ □ مرا به پندِ فرومایه جانِ خود مگزایکه تفته نایدم آهن بدین حقیر آذر:تو راهِ راحتِ جان گیر و من مقامِ مصافتو جای امن و امان گیر و من طریقِ خطر! ۱۳۳۳زندانِ قصر© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

که زندانِ مرا بارو مباد

که زندانِ مرا بارو مبادجز پوستی که بر استخوانم. بارویی آری،اماگِرد بر گِردِ جهاننه فراگردِ تنهاییِ جانم. آهآرزو! آرزو! □ پیازینه پوستوار حصاریکه با خلوتِ خویش چون به خالی بنشینمهفت دربازه فراز آیدبر نیاز و تعلقِ جان.فروبسته بادآری فروبسته باد و فروبسته‌تر،و با هر دربازههفت قفلِ آهن‌جوشِ گران! آهآرزو! آرزو! ۱۳۴۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

عقوبت

برای ایرج گُُردیمیوه بر شاخه شدم سنگپاره در کفِ کودک.طلسمِ معجزتیمگر پناه دهد از گزندِ خویشتنمچنین که دستِ تطاول به خود گشاده منم! □ بالابلند!بر جلوخانِ منظرمچون گردشِ اطلسیِ ابر قدم بردار.از هجومِ پرنده‌ی بی‌پناهی چون به خانه بازآیمپیش از آن که در بگشایمبر تختگاهِ ایوان جلوه‌یی کنبا رُخساری که باران و زمزمه است.چنان کن که مجالی اَندَکَک را درخور است،که تبردارِ واقعه را دیگردستِ خسته به فرمان نیست. □ که گفته استمن آخرین بازمانده‌ی فرزانگانِ زمینم؟ ــمن آن غولِ زیبایم که در استوای شب ایستاده است غریقِ زلالیِ همه آب‌های جهان،و چشم‌اندازِ شیطنتشخاستگاهِ ستاره‌یی‌ست. در انتهای زمینم کومه‌یی هست، ــآنجا که پادرجاییِ خاکهمچون رقصِ سراببر فریبِ عطش تکیه می‌کند. در مفصلِ انسان و خداآری در مفصلِ خاک و پوکم کومه‌یی نااستوار هست،و بادی که بر لُجِّه‌ی تاریک می‌گذردبر ایوانِ بی‌رونقِ سردم جاروب می‌کشد. بردگانِ عالی‌جاه را دیده‌ام مندر کاخ‌های بلندکه قلاده‌های زرین به گردن داشته‌اندو آزاده‌مَردُم را در جامه‌های مرقعکه سرودگویانپیاده به مقتل می‌رفته‌اند. □ خانه‌ی من در انتهای جهان استدر مفصلِ خاک وپوک. با ما گفته بودند: «آن کلامِ مقدس را با شما خواهیم آموخت، لیکن به خاطرِ آن عقوبتی جانفرسای را تحمل می‌بایدِتان کرد.» عقوبتِ جانکاه را چندان تاب آوردیم آریکه کلامِ مقدسِمان باریاز خاطر گریخت ! ۱۳۴۹© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

صبوحی

برای م. آزرمبه پروازشک کرده بودمبه هنگامی که شانه‌هایم از وبالِ بال خمیده بود،و در پاکبازیِ معصومانه‌ی گرگ و میششب‌کورِ گرسنه‌چشمِ حریص بال می‌زد. به پروازشک کرده بودم من. □ سحرگاهانسِحرِ شیری‌رنگیِ نامِ بزرگ در تجلی بود. با مریمی که می‌شکفت گفتم: «شوقِ دیدارِ خدایت هست؟»بی‌که به پاسخ آوایی برآردخستگی باز زادن را به خوابی سنگین فرو شدهمچنان که تجلّی ساحرانه‌ی نامِ بزرگ؛ و شکبر شانه‌های خمیده‌امجای‌نشینِ سنگینی‌ِ توانمندِ بالی شدکه دیگر بارَش به پروازاحساسِ نیازینبود. ۱۳۴۷ توس© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

رستگاران

در غریوِ سنگینِ ماشین‌ها و اختلاطِ اذان و جازآوازِ قُمری‌ِ کوچکی راشنیدم،چنان که از پسِ پرده‌یی آمیزه‌ی ابر و دودتابشِ تک‌ستاره‌یی. □ آنجا که گنه‌کارانبا میراثِ کمرشکنِ معصومیتِ خویشبر درگاهِ بلند پیشانیِ‌ درد بر آستانه می‌نهند وبارانِ بی‌حاصلِ اشک بر خاک،و رهایی و رستگاری رااز چارسویِ بسیطِ زمین پای‌درزنجیر و گم‌کرده‌راه می‌آیند،گوش بر هیبتِ توفانی‌ِ فریادهای نیاز و اذکارِ بی‌سخاوت بستهدو قُمری بر کنگره‌ی سرد دانه در دهانِ یکدیگر می‌گذارندو عشق بر گردِ ایشان حصاری دیگر است. ۱۳۴۹ توس© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

فصلِ دیگر

بی‌آنکه دیده بیند، در باغاحساس می‌توان کرددر طرحِ پیچ‌پیچِ مخالف‌سرای بادیأسِ موقرانه‌ی برگی که بی‌شتاببر خاک می‌نشیند. □ بر شیشه‌های پنجره آشوبِ شبنم است.ره بر نگاه نیستتا با درون درآیی و در خویش بنگری. با آفتاب و آتش دیگرگرمی و نور نیست،تا هیمه‌خاکِ سرد بکاوی در رؤیای اخگری. □ این فصلِ دیگری‌ستکه سرمایش از دروندرکِ صریحِ زیبایی را پیچیده می‌کند. یادش به خیر پاییز با آنتوفانِ رنگ و رنگ که برپادر دیده می‌کند! □ هم برقرارِ منقلِ اَرزیزِ آفتاب،خاموش نیست کوره چو دی‌سال: خاموشخودمنم! مطلب از این قرار است:چیزی فسرده است و نمی‌سوزد امسالدر سینهدر تنم! ۱۳۴۹© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سرود برای مردِ روشن که به سایه رفت

قناعت‌وار تکیده بودباریک و بلندچون پیامی دشوار که در لغتی با چشمانیاز سوآل و عسلو رُخساری برتافتهاز حقیقت و باد. مردی با گردشِ آبمردی مختصر که خلاصه‌ی خود بود. خرخاکی‌ها در جنازه‌ات به سوءِظن می‌نگرند. □ پیش از آن که خشمِ صاعقه خاکسترش کندتسمه از گُرده‌ی گاوِ توفان کشیده بود. آزمونِ ایمان‌های کهن رابر قفلِ معجرهای عتیق دندان فرسوده بود. بر پرت‌افتاده‌ترینِ راه‌ها پوزار کشیده بودرهگذری نامنتظرکه هر بیشه و هر پُل آوازش را می‌شناخت. □ جاده‌ها با خاطره‌ی قدم‌های تو بیدار می‌مانندکه روز را پیشباز می‌رفتی،هرچند سپیده تو رااز آن پیش‌تر دمیدکه خروسان بانگِ سحر کنند. □ مرغی در بال‌هایش شکفتزنی در پستان‌هایشباغی در درختش. ما در عتابِ تو می‌شکوفیمدر شتابتما در کتابِ تو می‌شکوفیمدر دفاع از لبخندِ تو که یقین است و باور است. دریا به جُرعه‌یی که تو از چاه خورده‌ای حسادت می‌کند. تهران ۱۳۴۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

پدران و فرزندان

هستی بر سطح می‌گذشتغریبانهموج‌واردادش در جیب و بی‌دادش بر کفکه ناموس و قانون است این. □ زندگیخاموشی و نشخوار بود و گورزادِ ظلمت‌ها بودن(اگر سرِ آن نداشتیکه به آتشِ قرابینه روشن شوی!)که درک در آن کتابتِ تصویریدو چشم بود به کهنه‌پاره‌یی بربسته(که محکومان را از دیرباز چنین بر دار کرده‌اند). □ چشمانِ پدرم اشک را نشناختندچرا که جهان را هرگز با تصورِ آفتاب تصویر نکرده بود.می‌گفت «عاری» و خود نمی‌دانست.فرزندان گفتند «نع!»دیری به انتظار نشستنداز آسمان سرودی برنیامد ــقلاده‌هاشان بی‌گفتار ترانه‌یی آغاز کرد و تاریختوالی فاجعه شد. ۱۳۴۹© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو