پیشنهادات  

احمد شاملو - ترانه‌های کوچک غربت

بچه‌های اعماق

گفتار برای یک ترانه، در شهادتِ احمد زیبرمبه علیرضا اسپهبددر شهرِ بی‌خیابان می‌بالنددر شبکه‌ی مورگی پس‌کوچه و بُن‌بست،آغشته‌ی دودِ کوره و قاچاق و زردزخمقابِ رنگین در جیب و تیرکمان در دست، بچه‌های اعماق بچه‌های اعماق باتلاقِ تقدیرِ بی‌ترحم در پیش ودشنامِ پدرانِ خسته در پُشت،نفرینِ مادرانِ بی‌حوصله در گوش وهیچ از امید و فردا در مشت، بچه‌های اعماق بچه‌های اعماق □ بر جنگلِ بی‌بهار می‌شکفندبر درختانِ بی‌ریشه میوه می‌آرند، بچه‌های اعماق بچه‌های اعماق با حنجره‌ی خونین می‌خوانند و از پا درآمدنادرفشی بلند به کف دارند بچه‌های اعماق بچه‌های اعماق ۱۳۵۴© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

مترسک

برای آنی و تقی مدرسیجایی پنهان در این شبِ قیریناِستاده به جا، مترسکی باید؛نه‌ش چشم، ولی چنان که می‌بیندنه‌ش گوش، ولی چنان که می‌پاید. بی‌ریشه، ولی چنان به جا سُتوارکه‌ش خود به تَبَر کَنی ز جای، اِلاّک.چون گردوی پیرِ ریشه در اعماقمی نعره زند که از من است این خاک. چون شبگذری ببیندش، دزدی‌شچون سایه به شب نهفته پنداردکز حیله نفس به سینه درچیده‌ستتا رهگذرش مترسک انگارد. □ آری، همه شب یکی خموش آنجاستبا خالی‌ بودِ خویش رودررو.گر مَشعله نیز می‌کشد عابرره می‌نبرد که در چه کار است او. ۲۸ اسفندِ ۱۳۵۶پرینستون© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

هجرانی

چه هنگام می‌زیسته‌ام؟کدام مجموعه‌ی پیوسته‌ی روزها و شبان را من ــاگر این آفتاب هم آن مشعلِ کال است بی‌شبنم و بی‌شفقکه نخستین سحرگاهِ جهان را آزموده است. چه هنگام می‌زیسته‌ام،کدام بالیدن و کاستن را منکه آسمانِ خودمچترِ سرم نیست؟ ــ آسمانی از فیروزه نیشابوربا رگه‌های سبزِ شاخساران،همچون فریادِ واژگونِ جنگلی در دریاچه‌یی،آزاد و رَهاهمچون آینه‌یی که تکثیرت می‌کند. □ بگذار آفتابِ من پیرهنم باشدو آسمانِ من آن کهنه‌کرباسِ بی‌رنگ. بگذاربر زمینِ خود بایستمبر خاکی از بُراده‌ی‌ الماس و رعشه‌ی‌ درد. بگذار سرزمینم را زیرِ پای خود احساس کنمو صدای رویشِ خود را بشنوم:رُپ‌رُپه‌ی طبل‌های خون را در چیتگرو نعره‌ی ببرهای عاشق را در دیلمان. وگرنه چه هنگام می‌زیسته‌ام؟کدام مجموعه‌ی پیوسته‌ی روزها و شبان را من؟ ۱۵ اسفندِ ۱۳۵۶پرینستون© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

هجرانی

تلخ چون قرابه‌ی زهریخورشید از خراشِ خونینِ گلو می‌گذرد. سپیداردلقکِ دیلاقی‌ست بی‌مایهبا شلوارِ ابلق و شولای سبزش،که سپیدیِ خسته‌ْخانه رامضمونی دریده کوک می‌کند. □ مرمرِ خشکِ آبدانِ بی‌ثمرآیینه‌ی عریانیِ‌ شیرین نمی‌شود،و تیشه‌ی کوه‌کن بی‌امان‌ْتَرَک اکنونپایانِ جهان رادر نبضی بی‌رؤیا تبیره می‌کوبد. □ کُند همچون دشنه‌یی زنگاربستهفرصت از بریدگی‌های خونبارِ عصب می‌گذرد. ۱۳ تیرِ ۱۳۵۷لندن© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

هجرانی

که‌ایم و کجاییمچه می‌گوییم و در چه کاریم؟ پاسخی کو؟ به انتظارِ پاسخی عصب می‌کِشیمو به لطمه‌ی پژواکیکوهوار درهم می‌شکنیم. آذرِ ۱۳۵۷لندن© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

هجرانی

شبِ ایرانشهرجهان را بنگر سراسرکه به رختِ رخوتِ خوابِ خرابِ خود از خویش بیگانه است.و ما را بنگر بیدارکه هُشیوارانِ غمِ خویشیم.خشم‌آگین و پرخاشگراز اندوهِ تلخِ خویش پاسداری می‌کنیم،نگهبانِ عبوسِ رنجِ خویشیمتا از قابِ سیاهِ وظیفه‌یی که بر گِردِ آن کشیده‌ایم خطا نکند. و جهان را بنگرجهان را در رخوتِ معصومانه‌ی خوابشکه از خویش چه بیگانه است! □ ماه می‌گذرد در انتهای مدارِ سردش.ما مانده‌ایم وروزنمی‌آید. ۲۳ آذرِ ۱۳۵۷لندن© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

هجرانی

غم اینجا نه که آنجاستدل امّا در سرمای این سیاه‌خانه می‌تپد. در این غُربتِ ناشادیأسی‌ست اشتیاقکه در فراسوهای طاقت می‌گذرد. بادامِ بی‌مغزی می‌شکنیم یادِ دیاران راو تلخای دوزخدر هر رگِمان می‌گذرد. دیِ ۱۳۵۷لندن© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ترانه‌ی کوچک

ــ تو کجایی؟ در گستره‌ی بی‌مرزِ این جهان تو کجایی؟ ــ من در دورترین جای جهان ایستاده‌ام: کنارِ تو. □ ــ تو کجایی؟ در گستره‌ی ناپاکِ این جهان تو کجایی؟ ــ من در پاک‌ترین مُقامِ جهان ایستاده‌ام: بر سبزه‌شورِ این رودِ بزرگ که می‌سُراید برای تو. دیِ ۱۳۵۷لندن© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

آخر بازی

عاشقانسرشکسته گذشتند،شرمسارِ ترانه‌های بی‌هنگامِ خویش. و کوچه‌هابی‌زمزمه ماند و صدای پا. سربازانشکسته گذشتند،خسته بر اسبانِ تشریح،و لَتّه‌های بی‌رنگِ غرورینگونسار بر نیزه‌هایشان. □ تو را چه سود فخر به فلک بَر فروختنهنگامی که هر غبارِ راهِ لعنت‌شده نفرینَت می‌کند؟ تو را چه سود از باغ و درختکه با یاس‌ها به داس سخن گفته‌ای. آنجا که قدم برنهاده باشیگیاه از رُستن تن می‌زندچرا که توتقوای خاک و آب را هرگزباور نداشتی. □ فغان! که سرگذشتِ ماسرودِ بی‌اعتقادِ سربازانِ تو بودکه از فتحِ قلعه‌ی روسبیان بازمی‌آمدند.باش تا نفرینِ دوزخ از تو چه سازد،که مادرانِ سیاه‌پوشــ داغدارانِ زیباترین فرزندانِ آفتاب و باد ــهنوز از سجاده‌ها سر برنگرفته‌اند! ۲۶ دیِ ۱۳۵۷لندن© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

هجرانی

سینِ هفتم سیبِ سُرخی‌ست،حسرتا که مرا نصیب ازاین سُفره‌ی سُنّت سروری نیست. شرابی مردافکن در جامِ هواست،شگفتا که مرا بدین مستی شوری نیست. سبوی سبزه‌پوش در قابِ پنجره ــآه چنان دورم که گویی جز نقشِ بی‌جانی نیست.و کلامی مهربان در نخستین دیدارِ بامدادی ــفغان که در پسِ پاسخ و لبخند دلِ خندانی نیست. بهاری دیگر آمده است آریاما برای آن زمستان‌ها که گذشتنامی نیستنامی نیست. اسفندِ ۱۳۵۷لندن© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

صبح

ولرم و کاهلانهآبدانه‌های چرکی‌ِ بارانِ تابستانیبر برگ‌های بی‌عشوه‌ی خطمیبه ساعتِ پنجِ صبح. در مزارِ شهیدان هنوزخطیبانِ حرفه‌یی درخوابند.حفره‌ی معلقِ فریادها در هوا خالی‌ست.و گُلگون‌کفنان به خستگی در گور گُرده تعویض می‌کنند. □ به تردیدآبله‌های بارانبر الواحِ سَرسَریبه ساعتِ پنجِ صبح. ۲ اردیبهشتِ ۱۳۵۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

در این بن‌بست

دهانت را می‌بویندمبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم.دلت را می‌بویند روزگارِ غریبی‌ست، نازنینو عشق راکنارِ تیرکِ راهبندتازیانه می‌زنند. عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد در این بُن‌بستِ کج‌وپیچِ سرماآتش را به سوخت‌بارِ سرود و شعر فروزان می‌دارند.به اندیشیدن خطر مکن. روزگارِ غریبی‌ست، نازنینآن که بر در می‌کوبد شباهنگامبه کُشتنِ چراغ آمده است. نور را در پستوی خانه نهان باید کرد آنک قصابانندبر گذرگاه‌ها مستقربا کُنده و ساتوری خون‌آلود روزگارِ غریبی‌ست، نازنینو تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنندو ترانه را بر دهان. شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد کبابِ قناریبر آتشِ سوسن و یاس روزگارِ غریبی‌ست، نازنینابلیسِ پیروزْمستسورِ عزای ما را بر سفره نشسته است. خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد ۳۱ تیرِ ۱۳۵۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

عاشقانه

آنکه می‌گوید دوستت می‌دارمخنیاگرِ غمگینی‌ستکه آوازش را از دست داده است. ای کاش عشق را زبانِ سخن بود هزار کاکُلی شاد در چشمانِ توستهزار قناری خاموشدر گلوی من. عشق را ای کاش زبانِ سخن بود □ آنکه می‌گوید دوستت می‌دارمدلِ اندُه‌گینِ شبی‌ستکه مهتابش را می‌جوید. ای کاش عشق را زبانِ سخن بود هزار آفتابِ خندان در خرامِ توستهزار ستاره‌ی گریاندر تمنای من. عشق را ای کاش زبانِ سخن بود ۳۱ تیرِ ۱۳۵۸© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ترانه‌ی همسفران

سرِ دوراهی یه قلعه بودیه خشت از مهتاب ویه خشت از سنگ سرِ دوراهی یه قلعه بودیه خشت از شادی ویه خشت از جنگ □ سرِ دوراهی یه قلعه بوددو خشت از اشک ودو خشت از خنده سرِ دوراهی یه قلعه بودسه خشت از شغال ویه خشت از پرنده. ۱۳۵۹© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

خطابه‌ی آسان، در اميد

به رامین شهروندوطن کجاست که آوازِ آشنای تو چنین دور می‌نماید؟امید کجاستتا خود جهان به قرار بازآید؟ هان، سنجیده باشکه نومیدان را معادی مقدر نیست! □ معشوق در ذره‌ذره‌ی جانِ توست که باور داشته‌ای،و رستاخیز در چشم‌اندازِ همیشه‌ی تو به کار است.در زیجِ جُستجو ایستاده‌ی ابدی باشتا سفرِ بی‌انجامِ ستارگان بر تو گذر کند،که زمین از اینگونه حقارت‌بار نمی‌مانْداگر آدمی به هنگام دیده‌ی حیرت می‌گشود. □ زیستنو ولایتِ والای انسان بر خاک را نماز بردن؛زیستنو معجزه کردن؛ورنه میلادِ تو جز خاطره‌ی دردی بیهوده چیستهم از آن دست که مرگت،هم از آن دست که عبورِ قطارِ عقیمِ اَسترانِ تواز فاصله‌ی کویری میلاد و مرگت؟ مُعجزه کن مُعجزه کنکه مُعجزه تنها دست‌کارِ توستاگر دادگر باشی؛که در این گُستره گُرگانندمشتاقِ بردریدنِ بی‌دادگرانه‌ی آن که دریدن نمی‌تواند. ــو دادگریمعجزه‌ی نهایی‌ست. و کاش در این جهانمردگان را روزی ویژه بود،تا چون از برابرِ این همه اجساد گذر می‌کنیمتنها دستمالی برابرِ بینی نگیریم:این پُرآزار گندِ جهان نیستتعفنِ بی‌داد است. □ و حضورِ گرانبهای ما هر یکچهره در چهره‌ی جهان (این آیینه‌یی که از بودِ خود آگاه نیست مگر آن دَم که در او درنگرند) ــ تویا من،آدمی‌یی انسانی هر که خواهد گو باشتنها آگاه از دست‌کارِ عظیمِ نگاهِ خویش ــتا جهان از این دست بی‌رنگ و غم‌انگیز نماندتا جهان از این دست پلشت و نفرت‌خیز نماند. □ یکی از دریچه‌ی ممنوعِ خانه بر آن تلِّ خشکِ خاک نظر کن:آه، اگر امید می‌داشتیآن خُشکسار کنون اینگونه از باغ و بهار بی‌برگ نبودو آنجا که سکوت به ماتم نشستهمرغی می‌خوانْد. □ نهنومیدْمردم را معادی مقدّر نیست.چاووشیِ‌ امیدانگیزِ توست بی‌گمانکه این قافله را به وطن می‌رساند. ۲۳ تیرِ ۱۳۵۹© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

نهتو را برنتراشیده‌ام از حسرت‌های خویش:پارینه‌تر از سنگتُردتر از ساقه‌ی تازه‌روی یکی علف. تو را برنکشیده‌ام از خشمِ خویش:ناتوانیِ‌ خِرَد از برآمدن،گُر کشیدن در مجمرِ بی‌تابی. تو را بر نَسَخته‌ام به وزنه‌ی اندوهِ خویش:پَرِّ کاهی در کفّه‌ی حرمان،کوه در سنجشِ بیهودگی. □ تو را برگزیده‌امرَغمارَغمِ بیداد.گفتی دوستت می‌دارمو قاعده دیگر شد. کفایت مکن ای فرمانِ «شدن»،مکرّر شومکرّر شو! ۱۷ مردادِ ۱۳۵۹© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

رستاخیز

من تمامی‌ مُردگان بودم:مُرده‌ی پرندگانی که می‌خوانندو خاموشند،مُرده‌ی زیباترینِ جانورانبر خاک و در آب،مُرده‌ی آدمیاناز بد و خوب. من آن‌جا بودمدر گذشتهبی‌سرود. ــبا من رازی نبودنه تبسمینه حسرتی. به‌مهر مرا بی‌گاه در خواب دیدیو با توبیدار شدم. ۱۹ مردادِ ۱۳۵۹© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

در لحظه

به تو دست می‌سایم و جهان را درمی‌یابم،به تو می‌اندیشمو زمان را لمس می‌کنممعلق و بی‌انتهاعُریان. می‌وزم، می‌بارم، می‌تابم.آسمانمستارگان و زمین،و گندمِ عطرآگینی که دانه می‌بنددرقصاندر جانِ سبزِ خویش. □ از تو عبور می‌کنمچنان که تُندری از شب. ــ می‌درخشمو فرومی‌ریزم. ۱۹ مردادِ ۱۳۵۹© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

عاشقانه

بیتوته‌ی کوتاهی‌ست جهان در فاصله‌ی گناه و دوزخخورشید همچون دشنامی برمی‌آیدو روزشرمساری جبران‌ناپذیری‌ست. آهپیش از آنکه در اشک غرقه شومچیزی بگوی درخت،جهلِ معصیت‌بارِ نیاکان استو نسیم وسوسه‌یی‌ست نابکار.مهتاب پاییزیکفری‌ست که جهان را می‌آلاید. چیزی بگویپیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی هر دریچه‌ی نغزبر چشم‌اندازِ عقوبتی می‌گشاید.عشق رطوبتِ چندش‌انگیزِ پلشتی‌ستو آسمان سرپناهیتا به خاک بنشینی و بر سرنوشتِ خویش گریه ساز کنی. آهپیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگوی،هر چه باشد چشمه‌هااز تابوت می‌جوشندو سوگوارانِ ژولیده آبروی جهان‌اند.عصمت به آینه مفروشکه فاجران نیازمندتران‌اند. خامُش منشین خدا راپیش از آن که در اشک غرقه شوماز عشق چیزی بگوی! ۲۳ مردادِ ۱۳۵۹© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

گویی همیشه چنین است ای غریوِ طلب ــ:تو در آتشِ سردِ خود می‌سوزیو خاکسترت نقره‌ی ماه استتا تو را در کمالِ بَدرِ تو نیز باور نکنند. □ چه استجابتِ غمناکی!زخم‌ات از آن بَدرِ تمام بودتا مجوسان بر گُرده‌ی ارواحِ کهن به قلعه درتازند. همیشه چنین بوده؟همیشه چنین است؟ مردادِ ۱۳۵۹© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو