پیشنهادات  

امیرخسرو دهلوی - گزیده اشعار - غزلیات

گزیدهٔ غزل ۱

چو خاک بر سر راه امید منتظرم
کزان دیار رساند صبا نسیم وفا
برای کس چو نگردد فلک بی‌تقدیر
عنان خویش گذارم به اقتضای قضا
میان صومعه و دیر گر چه فرقی نیست
چو من به خویش نباشم چه اختیار مرا
کسی که بر درمیخانه تکیه گاهی یافت
چه التفات نماید به مسند دارا ؟
خوش آنکسی که درین دور میدهد دستش
حریف جنس و می صاف و گوشهٔ تنها

گزیدهٔ غزل ۲

رخ برفروز و زلف مسلسل گره بزن
تا بشکند جمال تو به آزرم و هر
مه را به روی خوب تو نسبت کجا رسد
ای رویت آفتاب و لبت ش و ک ور
شکر شد از خجالت لعل تو آب ور
برش و ک و ر چو کشیدی تو رخ وط
خط معنبر تو چود و قمر گرفت
کردند عاشقان تو تررو و وح
روح مجسمی تو نه عقل مصوری
ای روح عقل مثل تو نادیده ب و ت
بنگر چو دید پیش رخ و قامت توکرد
از شرم کار خانهٔ صد ساله ط و ی
طی کن حدیث دور زمان جام می بیار
تا باغ روح را دهم آبی ز م وی
می خور مخور غم دل و دین خسروا دگر
بگشا به مدح خسروا فاق ل و ب

گزیدهٔ غزل ۳

بشگفت گل در بوستان آن غنچهٔ خندان کجا؟
شد وقت عیش دوستان آن لاله و ریحان کجا؟
هر بار کو در خنده شد چون من هزارش بنده شد
صد مرده زان لب زنده شد درد مرا درمان کجا؟
گویند ترک غم بگو تدبیر سامانی بجو
درمانده را تدبیر کو دیوانه را سامان کجا؟
از بخت روزی باطرب خضر آب خورد و شست لب
جویان سکندر در طلب تا چشمهٔ حیوان کجا؟
می‌گفت با من هر زمان گر جان دهی با من امان
من می برم فرمان بجان آن یار بی فرمان کجا؟
گفتم : تویی اندر تنم ما هست جان روشنم
گفتی که : آری آن منم اگر آن تویی پس جان کجا؟
گفتی صبوری پیش کن مسکینی از حد بیش کن
زینم از آن خویش کن من کردم این و آن کجا؟
پیدا گرت بعد از مهی درکوی ما باشد رهی
از نوک مژگان گه گهی آن پرسش پنهان کجا؟
زین پیش با تو هر زمان می‌بودمی از هم‌دمان
خسرو نه هست آخر همان ؟ آن عهد و آن پیمان کجا؟

گزیدهٔ غزل ۴

چو در چمن روی از خنده لب مبند آنجا
که تا دگر نکند غنچه زهر خند آنجا
رخ تو دیدم و گفتی سپند سوز مرا
چو جان بجاست چه سوزد کسی سپند آنجا
کسان بکوی تو پندم دهند و در جایی
که دیده روی تو بیند چه جای پند آنجا
به خانهٔ تو همه روز بامداد بود
که آفتاب نیارد شدن بلند آنجا
بشانه شست تو می‌بافت زلف چون زنجیر
مگیر سخت که دیوانه یی است چند آنجا
کجا روم که ز کوی تو هر کجا که روم
رسد زجعد کمندت خم کمند آنجا
ز زلفش آمد یای باد حال دلها چیست؟
چگونه اند اسیران مستمند آنجا
برآستان تو هرکس به رحمتی مخصوص
مگر که خسرو بیچاره دردمند آنجا

گزیدهٔ غزل ۵

دلم در عاشقی آواره شد آواره تر بادا
تنم از بی‌دلی بیچاره شد بیچاره تر بادا
به تاراج عزیزان زلف تو عیاریی دارد
به خونریز غریبان چشم تو عیاره تر بادا
رخت تازه است و بهر مردن خود تازه تر خواهم
دلت خاره‌ست و بهر کشتن من خاره تر بادا
گرای زاهد دعای خیر میگویی مرا این گو
که آن آوارهٔ از کوی بتان آواره تر بادا
همه گویند کز خون‌خواریش خلقی بجان آمد
من این گویم که بهرجان من خون خواره تر بادا
دل من پاره گشت از غم نه زان گونه که به گردد
و گر جانان بدین شادست یا رب پاره تر بادا
چو با تردامنی خو کرد خسرو با دو چشم تر
به آب چشم پاکان دامنش همواره تر بادا

گزیدهٔ غزل ۶

قدری بخند و ازرخ قمری نمای ما را!
سخنی بگوی و از لب شکری نمای مارا
سخنی چو گوهر تر صدف لب تو دارد
سخن صدف رها کن گهری نمای مارا
منم اندرین تمنا که بینم ازتو مویی
چو صبا خرامش کن کمری نمای مارا
ز خیال طرهٔ تو چو شب ! ست روز عمرم
بکر شمه خنده‌ای زن سحرنمای مارا
بزبان خویش گفتی که گذر کنم بکویت
مگذر ز گفتهٔ خود گذری مای ما را
چو منت هزار عاشق بودای صنم ولیکن
بهمه جان چو خسرو دگری نمای مارا

گزیدهٔ غزل ۷

گر در شراب عشقم از تیغ میزنی حد
ای مست محتسب کش حدیست این ستم را
گفتی که غم همی خور من خود خورم ولیکن
ای گنج شادمانی اندازه ییست غم را
آن روی نازنین را یک‌دم بسوی من کن
تا بیشتر نبینم نسرین وارغوان را

گزیدهٔ غزل ۸

چه اقبالست این یارب که دولت داده‌ای ما را
که در کوی فراموشان گذرشد یار زیبا را
بحمدالله که بیداری شبهایم نشد ضایع
بدیدم خفته در آغوش خود آن سرو بالا را
تماشا می‌کنم این قد قیامت می‌کند یا رب
که خواهم تا قیامت یاد کردن این تماشا را

گزیدهٔ غزل ۹

گذشت آرزو از حد بپای بوس تو ما را
سلام مردم چشم که گوید آن کف پا را
تو می‌روی و زهر سو کرشمه می‌چکد از تو
که داد این روش و شکل سر و سبز قبا را
برون خبر لم دمی تا برآورند شهادت
چو بنگرند خلایق کمال صنع خدا را
چو در جفات بمیرم بخوانی آنچه نوشتم
بر آستان تو از خون دیده حرف وفا را
فلک که می‌برد از تیغ بند بند عزیزان
گمان مبر که رساند بهم دویار جدا را
در آن مبین تو که شور است آب دیده عاشق
که پرورش جز از ین آب نیست مهر گیا را
صبا نسیم تو آورده و تازه شد دل خسرو
چنین گلی نشگفتست هیچ‌گاه صبا را

گزیدهٔ غزل ۱۰

رفت آنکه چشم راحت خوش می‌غنود ما را
عشق آمد و برآورد از سینه دود ما را
تاراج خوبرویی در ملک جان در آمد
آن دل که بود وقتی گویی نبود ما را

گزیدهٔ غزل ۱۱

رفتند رفیقان دل صد پاره ببردند
کردند رها دامن صد پاره ما را

گزیدهٔ غزل ۱۲

دیوانه میکنی دل و جان خراب را
مشکن به ناز سلسلهٔ مشک ناب را
آفت جمال شاهد و ساقیست بیهده
بد نام کرده‌اند به مستی شراب را
خونابه میچکاندم از گریه سوز دل
خوش گریه‌ای است بر سرآتش کباب را
خسرو ز سوز گریه نیارد نگاهداشت
آری سفال گرم به جوش آرد آب را

گزیدهٔ غزل ۱۳

از پی نقل مجلست هست بر آتشم جگر
چاشنیی نمی‌کنی گوشهٔ این کباب را

گزیدهٔ غزل ۱۴

یارب که داد آینه آن بت پرست را
کو دید حسن خویش و زما برد دست را
دیوانهٔ بتان کند رو به کعبه زانک
تعظیم کعبه کفر بود بت پرست را
چندین چه غمزه می‌زنی از بهر کشتنم
صید توزنده نیست مکن رنجه شست را

گزیدهٔ غزل ۱۵

شفاعت آمدم ای دوست دیدهٔ خود را
کزو مپوش گل نو دمیدهٔ خود را
رسید خیل غمت ورنه ایستد جانم
کجا برم بدن غم رسیدهٔ خود را
بگوش ره ندهی نالهٔ مرا چه کنم
چه ناشنیده کند کس شنیدهٔ خود را
چنین که من ز تولب می‌گزم کم ار گویی
که مرهمی برسانم گزیدهٔ خود را
به چاه شوق فرو مانده‌ام خداوندا
فرو گذاشت مکن آفریدهٔ خود را

گزیدهٔ غزل ۱۶

پیر شدی گوژ پشت دل بکش از دست نفس
زانکه کمان کس نداد دشمن کین توز را
چون تو شدی ازمیان از تو بروز دگر
جمله فرامش کنند، یادکن آنروز را
خود چو بدیدی که رفت عمر بسان پریر
از پی فردا مدار حاصل امروز را

گزیدهٔ غزل ۱۷

من به هوس همی خورم ناوک سینه دوز را
تا نکنی ملامتی غمزهٔ کینه توز را
دین هزار پارسا در سر گیسوی تو شد
چند به ناکسان دهی سلسلهٔ رموز را
قصه عشق خود رود پیش فسردگان ولی
سنگ تراش کی خرد گوهر شب فروز را
ساقی نیم مست من جام لبالب آر تا
نقل معاشران کنم این دل خام سوز را

گزیدهٔ غزل ۱۸

برقع برافگن ای پری حسن بلاانگیز را
تا کلک صورت بشکند این عقل رنگ آمیز را
شب خوش نخفتم هیچ‌گه زاندم که بهر خون من
شد آشنایی با صبا آن زلف عنبر بیز را
دانم قیاس بخت خود کم رانم از زلفت سخن
لیکن تمنا می‌کنم فتراک صید آویز را
بگذشت کار از زیستن خیز ای طبیب خیره کش
بیمار و مسکین را بگو تا بشکند پرهیز را
پر ملایک هیزم است آنجا که عشقت شعله زد
شرمت نیاید سوختن خاشاک دود انگیز را؟
چون خاک گشتم در رهت چون ایستادی نیستت
باری چو بر ما بگذری آهسته ران شبدیز را
بوکز زکوه حسن خود بینی به خسرو یک نظر
اینک شفیع آورده‌ام این دیده خون ریز را

گزیدهٔ غزل ۱۹

آورده‌ام شفیع دل زار خویش را
پندی بده دو نرگس خون‌خوار خویش را
ایدوستی که هست خراش دلم از تو
مرهم نمی‌دهی دل افکار خویش را
آزاد بنده‌ای که به پایت فتاد و مرد
وآزاد کرد جان گرفتار خویش را
بنمای قد خویش که از بهردیدنت
تربر کنیم بخت نگونساز خویش را
سرها بسی زدی سر من هم زن از طفیل
از سر رواج ده روش کار خویش را
دشنام از زبان توام می‌کند هوس
تعظیم کن به این قدری یار خویش را

گزیدهٔ غزل ۲۰

ای باد برقع برفگن آن روی آتش‌ناک را
وی دیده گر صفرا کنم آبی بزن این خاک را
ریزی تو خون برآستان من شویم از اشک روان
که آلوده دیده چون توان آن آستان پاک را
زان غمزه عزم کین مکن تاراج عقل و دین مکن
تاراج دین تلقین مکن آن هندوی بی باک را
تا شمع حسن افروختی پروانه وارم سوختی
پرده دری آموختی آن امن صد چاک را
جانم چو رفت از تن برون و صلم چه کار آید کنون
این زهر بگذشت از فسون ضایع مکن تریاک را
گویی بر آمد گاه خواب اندر دل شب آفتاب
آندم کز آه صبح تاب آتش زنم افلاک را
خسرو کدامین خس بود کز شور عشق از پس بود
یک ذره آتش بس بود صد خرمن خاشاک را

گزیدهٔ غزل ۲۱

هر طرفی و قصه‌ای ورچه که پوشم آستین
پرده راز کی شود دامن چاک چاک را

گزیدهٔ غزل ۲۲

دوش زیاد رخت اشک جگر سوز من
شد به هوا پر بسوخت مرغ شب آهنگ را
در طلب عاشقان گر قدم از سر کنند
هیچ نپرسند با زمنزل و فرسنگ را

گزیدهٔ غزل ۲۳

بس بود این که سوی خود راه دهی نسیم را
چشم ز رخسان مکن عارض همچو سیم را
من نه بخود شدم چنین شهرهٔ کویها ولی
شد رخ نیکوان بلاعقل و دل سلیم را
شیفتهٔ رخ بتان باز کی آید از سخن
مست بگوش کی کند کن مکن حکیم را

گزیدهٔ غزل ۲۴

برو ای باد و پیش دیگران ده جلوه بستان را
مرا بگذار تا می بینم آن سرو خرامان را
به این مقدار هم رنجی برای خاطر نمی‌خواهم
که از خونم پشیمانی بود آن ناپشیمان را
مپرس ای دل که چون می‌باشد آخر جان غمناکت
که من دیریست کز یادت فراموش کرده‌ام جان را
ورت بدنامی است از من به یک غمزه بکش زارم
چرا برخویش مشکل می کنی این کار آسان را؟

گزیدهٔ غزل ۲۵

از درونم نمیروی بیرون
که گرفتی درون و بیرون را
نام لیلی بر آید اندر نقش
گر ببیزند خاک مجنون را
گریه کردم بخنده بگشا دی
لب شکر فشان میگون را
بیش شد از لب تو گریهٔ من
شهد هر چند کم کند خون را
هر دم الحمد میزنم به رخت
زانکه خوانند برگل افسون را

گزیدهٔ غزل ۲۶

مهر بگشای لعل میگون را
مست کن عاشقان محزون را
رخ نمودی و جان من بر دی
اثر این بود فال میمون را
دل من کشته شد بقای تو باد
چه توان کرد حکم بی‌چون را
از درونم نمی‌روی بیرون
در گرفتی درون و بیرون را
نام لیلی براید اندر نقش
گر بریزند خون مجنون را
گفت خسرو نگیردت ما ناک
خاصیت سلب گشت افسون را

گزیدهٔ غزل ۲۷

بهار پرده بر انداخت روی نیکو را
نمونه گشت جهان بوستان مینو را
یکی در ابر بهاری نگر ز رشتهٔ صبح
چگونه می‌گسلد دانه‌های لولو را
سفر چگونه توان کرد در چنین وقتی
ز دست چون بتوان داد روی نیکو را
به باغ غرقهٔ خون است لاله دانی چیست
ز تیغ کوه بریده است روزگار او را
بیا که تا به چمن در رویم و بنشینیم
ببوی گل بکف آریم جام گلبو را

گزیدهٔ غزل ۲۸

سری دارم که سامان نیست او را
به دل دردی که درمان نیست او را
به راه انتظارم هست چشمی
که خوابی هم پریشان نیست او را
به عشق از گریه هم ماندم چه جویم
باران از کشتی که یاران نیست او را
فرامش کرد عمرم روز را ز اینک
شبی دارم که پایان نیست او را
خط نو خیز و لب ساده از آنست
خوش آن مضمون که عنوان نیست او را
ز خسرو رخ مپیچ ار گشت ناچیز
خیالی هست گرجان نیست او را

گزیدهٔ غزل ۲۹

ای صبا بوسه زن ز من در او را
ور نرنجد لب چو شکر او را
چون کسی قلب بشکند که همه کس
دل دهد طرهٔ دلاور او را
رو سوی سر و تا فرو بنشیند
زانکه بادیست هر زمان سر او را
دل مده غمزه را به کشتن خلقی
حاجت سنگ نیست خنجر او را
چون بسی شب گذشت و خواب نیامد
ای دل اکنون بجو برادر او را

گزیدهٔ غزل ۳۰

جانا به پرسش یاد کن رو زی من گم بوده را
آخر پرحمت باز کن آن چشم خواب آلوده را
نا خوانده سویت آمدم ناگفته رفتی از برم
یعنی سیاست این بود فرمان نافرموده را

گزیدهٔ غزل ۳۱

سوختهٔ رخت اگر سوی چمن گذر کند
در دل خود گمان کند شعله گرم لاله را
تو ز پیاله می‌خوری من همه خون که دم به دم
حق لبم همی دهی از لب خود پیاله را

گزیدهٔ غزل ۳۲

جان ز نظاره خراب و ناز او ز اندازه بیش
ما به بویی مست وساقی پر دهد پیمانه را
حاجتم نبود که فرمایی به ترک ننگ و نام
زان که رسوایی نیاموزد کسی دیوانه را
خسرو است و سوز دل و ز ذوق عالم بی‌خبر
مرغ آتش خواره کی لذت شناسد دانه را

گزیدهٔ غزل ۳۳

بس که خوشدل با غم شبهای در خویش را
دوست میدارم چو طفل کور دل آدینه را

گزیدهٔ غزل ۳۴

رخ بنما برمراد ارنه به خون منی
آب به سیری مده تشنهٔ دیرینه را

گزیدهٔ غزل ۳۵

جان برلب است عاشق بخت آزمای را
دستوریی خنده لب جان‌فزای را
مطرب بزن رهی و مبین زهد من از انک
بر سبحهٔ نست شرف چنگ و نای را
نازک مگوی ساعد خوبان که خرد کرد
چندین هزار بازروی زور آزمای را
ای دوست عشق چون همه چشم است گوش نیست
چه جای پند خسرو شوریده رای را

گزیدهٔ غزل ۳۶

مخز به نیم جو آن صحبتی که باغرض است
که راحتی نبود صحبت ریایی را

گزیدهٔ غزل ۳۷

برسرکوی تو فریاد که از راه وفا
خاک ره گشتم و برمن گذری نیست ترا
دارم آن سر که سرم در سر کار توشود
با من دلشده هر چند سری نیست ترا
دیگران گرچه دم از مهر و وفای تو زنند
به وفای تو که چون من دگری نیست ترا

گزیدهٔ غزل ۳۸

که ره نمود ندانم قبای تنگ ترا
که در کشید به بر سرو لاله رنگ ترا
چه گویمت که دل تنگ من کرا ماند
اگر تو خورده نگیری دهان تنگ ترا

گزیدهٔ غزل ۳۹

دلبرا عمریست تا من دوست می‌دارم ترا
در غمت می‌سوزم و گفتن نمی‌یارم ترا

گزیدهٔ غزل ۴۰

تا نظر سوی دو چشم تست یاران ترا
کی بود بیکاری آن مردم شکاران ترا

گزیدهٔ غزل ۴۱

خبرت هست ؟ که از خویش خبر نیست مرا
گذری کن که زغم راه گذر نیست مرا
گر سرم در سر سو دات رود نیست عجب
سرسوای تو دارم غم سرنیست مرا
بی‌رخت اشک همی بارم و گل می‌کارم
غیر ازین کار کنون کار دگر نیست مرا

گزیدهٔ غزل ۴۲

نازنینا زین هوس مردم که خلق
با تو روزی در سخن بیند مرا

گزیدهٔ غزل ۴۳

وقتی اندر سر کویی گذری بود مرا
وندران کوی نهانی نظری بود مرا
جان بجایست ولی زنده نیم من زیرا
مایهٔ عمر بجز جان دگری بود مرا
باری از دیده مریزید گلابی که به عمر
لذت از عشق همین درد سری بود مرا
هیچ یاد آمدت ای فتنه که وقتی زین پیش
عاشق سوختهٔ دربدری بود مرا
خواستم دی که نمازی بکنم پیش خیال
لیکن آلوده به دامان جگری بود مرا

گزیدهٔ غزل ۴۴

گم شدم در سر آن کوی مجویید مرا
او مراکشت شدم زنده مپو یید مرا
بر درش مردم و آن خاک بر اعضای من است
هم بدان خاک درآید و مشویید مرا
عاشق و مستم و رسوایی خویشم هوس است
هر چه خواهم که کنم هیچ مگویید مرا
خسروم من : گلی ازخون دل خود رسته
خون من هست جگر سوز مبویید مرا

گزیدهٔ غزل ۴۵

دی غمزهٔ تو کرد اشارت به سوی لب
تا بوسه‌ای دهد ز شکر خوب تر مرا
رویت گل و لبت شکر و این عجب که نیست
جز دردسر به حاصل از آن گل شکر مرا
چون من ترا درون دل خویش داشتم
آخر چه دشنه داشته‌ای در جگر مرا

گزیدهٔ غزل ۴۶

سیم خیال تو بس با قمر چکار مرا؟
من و چون کوه شبی با سحر چکار مرا؟
نبینم آن لب خندان ز بیم جان یک‌سره
ز دور سنگ خورم با گهر چه کار مرا؟
اگر قضاست که میرم به عشق تو آری
بکارهای قضا و قدر چکار مرا ؟
به طاعتم طلبند و به عشرتم خوانند
من و غم تو به کار دگر چکار مرا؟

گزیدهٔ غزل ۴۷

رسید باد صبا تازه کرد جان مرا
نهفته دار بمن بوی دلستان مرا

گزیدهٔ غزل ۴۸

گر چه بربود عقل و دین مرا
بد مگویید نازنین مرا
گوشش از بار درد گران گشتست
نشنود نالهٔ حزین مرا
آخر ای باغبان یکی بنمای
به من آن سرو راستین مرا
دست در گل همی زنم لیکن
خار می‌گیرد آستین مرا

گزیدهٔ غزل ۴۹

ترسم از بوی دل سوخته ناخوش گردد
مرسانی به وی ای باد صبا بوی مرا

گزیدهٔ غزل ۵۰

دی خرامان در چمن ناگه گذشتی لاله گفت
نیست مثل آن صنوبر در همه بستان ما

گزیدهٔ غزل ۵۱

ای طبیب از ما گذر درمان درد مام جوی
تاکند جانان ما از لطف خود درمان ما

گزیدهٔ غزل ۵۲

بتا نامسلمانیی میکنی
که در کافرستان نباشد روا

گزیدهٔ غزل ۵۳

بسی شب با مهی بودم کجا شد آن همه شبها
کنون هم هست شب لیکن سیاه از دود یاربها
خوش آن شبها که پیشش بودمی که مست و گه سرخوش
جهانم میشود تاریک چون یاد آرم آن شبها
همی کردم حدیث ابرو و مژگان او هردم
چو طفلان سورهٔ نون والقلم خوانان به مکتبها
چه باشد گر شبی پرسد که در شبهای تنهایی
غریبی زیر دیوارش چگونه می‌کند تنها
بیا ای جان هر قالب که تا زنده شوند از سر
بکویت عاشقان کز جان تهی کردند قالبها
مرنج از بهر جان خسرو اگر چه می‌کشد یارت
که باشد خوب‌رویان را بسی زین گونه مذهبها

گزیدهٔ غزل ۵۴

من و پیچاک زلف آن بت و بیداری شبها
کجا خسبد کسی کش می‌خلد در سینه عقربها؟
گهی غم می‌خورم گه خون و می‌سوزم به صد زاری
چو پرهیزی ندارم جان نخواهم برد ازین تبها
چه بودی گر دران کافر جوی بودی مسلمانی
چنین کز یاربم می‌خیزد از هر خانه یا ربها
دعای دوستی از خون نویسند اهل درد و من
به خون دیده دشنامی که بشنیدم از آن لبها
ز خون دل وضو سازم چو آرم سجده سوی او
بود عشاق را آری بسی زین‌گونه مذهبها
بناله آن نوای باربد برمی‌کشد خسرو
که جانها پای‌کوبان می‌جهد بیرون ز قالبها

گزیدهٔ غزل ۵۵

زین سان که بکشتی بشکر خنده جهانی
خواهم که به دندان کشم از لعل تو کین‌ها

گزیدهٔ غزل ۵۶

دل که ز دعوای صبر لاف همی زد کنون
بین که چه خوش میکشد هجر از وکینه‌ها

گزیدهٔ غزل ۵۷

روز عید ست به من ده می نابی چو گلاب
که از آن جام شود تازه‌ام این جان خراب
جان من از هوس آن به لب آمد اکنون
به لب آرم قدح و جان نهم اندر شکر آب
روزه داری که گشادی ز لبش نگهت مشک
این زمان در دهنش نیست مگر بوی شراب
می حلالست کنون خاصه که از دست حریف
در قدح می‌چکد آب نمک آلود کباب
هر که رابوی گل و می بدماغ است او را
آن دماغی است که دیگر ندهد بوی گلاب
بنده خسرو به دعای تو که آن حبل متین
دست همت زد و پیچید طناب اطناب

گزیدهٔ غزل ۵۸

هست ما را نازنین می پرست
گو گهم بریان کند گاهی کباب
نیم شب کامد مرا بیدار کرد
من همان دولت همی دیدم به خواب
بی‌خودی زد راهم از نی تا به صبح
خانه خالی بود و او مست و خراب
آخر شب صبح را کردم غلط
زانکه هم رویش بد و هم ماهتاب
زلف برکف شب همی پنداشتم
کز بنا گوشش برآمد آفتاب
ای چشمه زلال مرو کز برای تو
مردم چنانکه مردم آبی برای آب
زین پیشتر پدیدهٔ من جای آب بود
اکنون ببین که هست همه خون به جای آب

گزیدهٔ غزل ۵۹

تاب زلفت سر به سر آلودهٔ خون من است
گرنخواهی ریخت خونم زلف را چندین متاب
گل چنان بی آب شد در عهد رخسارت که گر
خرمنی ازگل بسوزی قطره‌ای ندهد گلاب
خط تو نارسته می‌بنماید اندر زیر پوست
بر مثاب سبزهٔ نورسته اندر زیر آب
مست گشتم زان شراب آلوده لب های تنک
مست چون گشتم ندانم چون تنک بود آن شراب
گرم و سردی دید این دل کز خط رخسار تو
نیمه‌ای در سایه ماندو نیمه‌ای در آفتاب
چون شدی در تاب از من داد دشنامم رقیب
سگ زبان بیرون کند چون گرم گردد آفتاب
شب زمستی چشم تو شمشیر مژگان برکشید
خواست بر خسرو و زندگی در میان بگرفت خواب

گزیدهٔ غزل ۶۰

تا گل از شرم رویت آب شود
یک زمان برفگن ز چهره نقاب
مثل خود در جهان کجا بینی
که در آیینه بنگری و در آب
آرزو میکند مرا با تو
گوشه خلوت و شراب و کباب
هر که دعوی کند ز خوبان صبر
نشنود کل مدع کذاب

گزیدهٔ غزل ۶۱

منم و قامت آن لب بر وای خواجه مؤذن
تو درمسجد خود زن والی ربک فارغب
به کرشمه ترا برو مکن از بهر خدا خم
که زمحراب تو برشد به فلک نعرهٔ یارب
اگر این سوخته گوید سخن از بوس و کناری
مکنش عیب که هست این هذیان گفتنش از تب

گزیدهٔ غزل ۶۲

مرا ز ابروی تو شبهه می‌رود به نماز
که سجده می‌کنم و صورتست در محراب
مرا که سوخته گشتم ز آفتاب رخت
از آن لب اربتوانی به شربتی دریاب

گزیدهٔ غزل ۶۳

زلف تو کژ پیچ پیچ هرسر موی کژت
کژ بنشیند و لیک راست نگوید جواب
بستهٔ زلف تو گشت روی دل من سیاه
گور من آباد کرد خانهٔ چشمم خراب
چند به وهم و خیال از لب تو چاشنی
کام چه شیرین کند خوردن حلوا به خواب ؟

گزیدهٔ غزل ۶۴

با خیال زلف و رویت چشم من
نیمه‌ای ابر است و نیمی آفتاب
زان لب میگون که هوش ازمن ببرد
خون همی گریم چو برآتش کباب

گزیدهٔ غزل ۶۵

زهی نموده از آن زلف و خال و عارض خواب
یکی سواد و دوم نقطه و سیم مکتوب
سواد و نقطه و مکتوب اوست بردل من
یکی بلاو دوم فتنه و سیم آشوب
بلا رفته و آشوب او بود ما را
یکی مراد و دوم مونس و سیم مطلوب
مراد و مونس و مطلوب هر سه از من شد
یکی جداو دوم غالب و سیم مغلوب
جدا و غالب و مغلوب هر سه باز آید
یکی غلام و دوم دولت و سیم مرکوب
غلام و دولت و مرکوب با سه چیز خوش است
یکی حضور و دوم شادی و سیم محبوب
حضور و شادی و محبوب من بود خسرو
یکی شراب و دوم ساقی و سیم رخ خوب

گزیدهٔ غزل ۶۶

بلای مردم اهل نظر بود چشمش
بناز اگر بدر آید ز مکتب آن محبوب

گزیدهٔ غزل ۶۷

نرگس همه تن گل شد و در چشم تو افتاد
تا روشنی دیده بیابد زغبارت
ای قبلهٔ صاحب نظران روی چو ماهت
سر فتنهٔ خوبان جهان چشم سیاهت
هر گه که ز بازار روی جانب خانه
چون اشک روان گردم و گیرم سر راهت
نزدیک توام چون نگذارند رقیبان
دزدیده بیایم کنم از دور نگاهت
خسرو چکنی ناله و هردم چه کشی آه
آن سرو روان را چه غم از ناله و آهت

گزیدهٔ غزل ۶۸

تمنای دلم کردی و دادم
بفرما گر تمنای دگر هست !
اشارت کردی از ابرو به خونم
مرا باری مبارک شد جمالت
چو زنبور سیه گرد سر گل
بگردم بر سرت بی‌خود ز بویت

گزیدهٔ غزل ۶۹

هست سر بردوش من باری و باری می کشم
تا مگر اندازمش در پای خوبان عاقبت
رای آن دادم که خونم را بریزند اهل حسن
شد موافق رای من با رای خوبان عاقبت
بارها گفتم که ندهم دل به خوبان لیک دل
گشت از جان بنده و مولای خوبان عاقبت
با چنان خونین لبی کاید همی زو بوی شیر
خون من می‌خور حلالست آن چو شیر مادرت
چشم من دور ار بگویم مردم چشم منی
زانکه هرساعت همی بینم برآب دیگرت

گزیدهٔ غزل ۷۰

صد دوست بیش کشت منش نیز دوستم
آخر چه شد که این کرم از من دریغ داشت
کاغذ مگر نماند که آن ناخدای ترس
از نوک خامه یک رقم از من دریغ داشت
اندیشه نیست گر طلب جان کند زمن
اندیشهٔ من از دل نااستوار اوست
بادا بقای زلف و رخ و قامت و لبش
یک جان من که سوختهٔ هر چهار اوست

گزیدهٔ غزل ۷۱

چه کرد پیش رخت گل که گل فروش او را
به دست خود به گلو بسته ریسمان انداخت
کمال حسن تو جایی رسید در عالم
که خلق را بدو خورشید در گمان انداخت

گزیدهٔ غزل ۷۲

جراحت جگر خستگان چه می پرسی؟
ز غمزه پرس که این شوخی از کجا آموخت؟

گزیدهٔ غزل ۷۳

دل رقیب نسوزد ز آه من چه کنم
نمی‌توان سگ دیوانه را وفا آموخت ؟

گزیدهٔ غزل ۷۴

عشق آمد و گرد فتنه بر جایم ریخت
عقلم شد و صبررفت و دانش بگریخت
این واقعه هیچ دوست دستم نگرفت
جز دیده که هر چه داشت درپایم ریخت

گزیدهٔ غزل ۷۵

صفتی است آب حیوان ز دهان نو شخندت
اثری است جان شیرین ز لبان هم‌چو قندت
به کدام سرو بینم که ز تو صبور باشم
که دراز ماند دردل هوس قد بلندت
منم و هزار پیچش زخیال زلف در دل
به کجا روم که جانم دهد از خم کمندت؟
ز تودور چند سوزم بمیان آتش غم ؟
همه غیرتم زعودت همه رشکم از سپندت

گزیدهٔ غزل ۷۶

ای ابر گه گاهی بگو آن چشمهٔ خورشید را
در قعر دریا خشک شد از تشنگی نیلوفرت

گزیدهٔ غزل ۷۷

ما را چه غم امروز که معشوقه به کام است
عالم به مراد دل و اقبال غلام است
صیدی که دل خلق جهان بود بدامش
المنته لله که امروز بدامست
ازطاق دو ابروی تو ای کعبهٔ مقصود
خلقی بگمانند که محراب کدامست
چشم تو اگر خون دلم ریخت عجب نیست
او را چه توان گفت که او مست مدامست
خسرو که سلامت نکند عیب مگیرش
عاشق که ترا دید چه پروای سلامست

گزیدهٔ غزل ۷۸

نسیما آن گل شبگیر چون است؟
چسانش بینم و تدبیر چون است؟
دل من ماند در زلفش که داند
که آن دیوانه از زنجیر چونست؟
نگویی این چنین بهر دل من
که آن بالای هم‌چون تیر چون است؟
ز لب آید همی بوی شرابش
دهانش داد بوی شیر چون است؟
من ازوی نیم کشت غمزه گشتم
هنوزم تا به سر تدبیر چون است؟
اگر چشمش به کشتن کرد تقصیر
لبش در عذر آن تقصیر چون است؟
نپرسد هرگز آن مست جوانی
که حال توبهٔ آن پیر چونست؟
ز زلفش سوخت جان مردم آری
بگو آن دام مردم گیر چون است؟

گزیدهٔ غزل ۷۹

بیا کز رفتنت جانم خراب است
دل از شور نمکدانت کبابست
درنگ آمدن ای عمر کم کن
که عمر از بهر رفتن در شتاب است

گزیدهٔ غزل ۸۰

ندارد چشمهٔ خورشید آبی
کزان چشمه تو بردی هر چه است
نباشد هیچ بوی نافه از مشک
ولی موی تو یک‌سر مشک نابست
چو بر شیرین لبت از رخ چکد خوی
تمامی آب آن شربت گلابست
مرا گریک سوا لی از لب تست
ز چشمت ده جواب ناصوابست
سخن گوید چو خسرو پیش چشمش
زبون غمزهٔ حاضر جوابست

گزیدهٔ غزل ۸۱

آنجاست دل من و هم آنجاست
کان کج کله بلند بالا ست
خوابش دیدیم دوش و مستیم
کان خواب هنوز در سرماست
آهسته رو ای صبا بدان بام
کان مست شبانهٔ من آنجاست
از دوزخ اگر نشان بپرسند
من گویم : خوابگاه تنهاست

گزیدهٔ غزل ۸۲

شربت و صلت نجویم کار من خون خوردنست
من خوشم تو مرهم آنجاها رسان که آزردنست
جان من از مایهٔ غمهای تو پرورده شد
خلق غم گویند و نزد بنده جان پروردنست
کشتن من بر رقیب انداز وخود رنجه مشو
زانکه خون چون منی نه لایق آن گردن است
چاک دامن مژدهٔ بد نامیم داد ای سرشک
یاریش کن کو مرا در بند رسوا کردن است

گزیدهٔ غزل ۸۳

کشتهٔ تیغ جفایت دل درویش من است
خسته تیر بلایت جگر ریش من است
نیک‌خواهی که کند منع ز عشق تو مرا
منکری دان به حقیقت که بد اندیش منست
هر گروهی بگزیدند به عالم دینی
عاشقی دین من و بی‌خبری کیش من است
گر دل از ما ببرید و بتو پیوست چه باک ؟
آشنا با تو و بیگانه زمن خویش من است

گزیدهٔ غزل ۸۴

نه مرا خواب به چشم و نه مرا دل دردست
چشم و دل هر دو به رخسار تو آشفته و مست
تا به گلزار جهان سرو بلندت برخاست
هر نهالی که نشاندند به بستان بنشست

گزیدهٔ غزل ۸۵

نرگس مست تو خواب آلودست
لب لعلت به شراب آلودست
آگه از ناله من کی گردد
چشم مست تو که خواب آلودست
لب تو دردل من بنشسته است
نمکی را به کباب آلوده است
از تری خواست چکیدن آری
لب تو کز می ناب آلودست
بنده خسرو چه گنه کرد امروز ؟
که حدیثت به عتاب آلودست

گزیدهٔ غزل ۸۶

ای شوخ تا تو در دل من جای کرده‌ای
اینست دوزخی که زخلد برین به است

گزیدهٔ غزل ۸۷

چه نقش بندی از اندیشه‌ای که بی عشق است
چه روی بینی از آیینه یی که در زنگ است
هزار پاره کنم جان مگر که در گنجد
که چشم خوبان هم‌چون دهانشان تنگ ست
شگوفه غالیه بو گشت و باغ گل‌رنگ است
هوای بادهٔ صافی و نغمهٔ چنگ است
مکن ز سنگ‌دلی جور بر من مسکین
که آخر این دل مسکین دل است نی سنگ است

گزیدهٔ غزل ۸۸

بلای خفته سر برداشت از خواب
هر آن مویی کز آن زلف دو تا خاست
گر یبان میدرم هر صبح چون گل
همه رسوایی من از صبا خاست
تو تار زلف بستی بند در بند
ز هر بندی مرا دردی جدا خاست
گل امشب آخر شب مست برخاست
بجام لاله گون مجلس بیاراست
نشسته سبزه زین سو پای دربند
ستاره سرو از آن سو جانب راست
صبا می‌رفت و نرگس از غنودن
به هر سویی همی افتاد و می‌خاست

گزیدهٔ غزل ۸۹

جعد مرغولت که در هربند او صد حلقه است
دام دلهای اسیران گرفتار بلاست
هر که در کوی تو بویی برد از عالم گذشت
هر که از دردت نصیبی یافت فارغ از دواست

گزیدهٔ غزل ۹۰

درین غم که مبادا گره به تار بود
دران حریر که آن یار بی‌وفا خفته است
هلال عید جهان را به نور خویش آراست
شراب چون شفق و جام چون هلال کجاست؟
مگر شراب شفق خورد شب ز جام هلال
که هر گهر که در او بود جمله در صحراست

گزیدهٔ غزل ۹۱

جان ببردی خوش هنوز نه ای
دست بر دل نه این زمان که تراست
بر رخ زرد من بخند و بگو
خنده انگیز ز غفران که تر است

گزیدهٔ غزل ۹۲

تلخی نشنیدم از لبت هیچ
یا خود می تو هنوز قند است؟
خامان پنهان دهند پندم
با سوخته‌ای چه جای پند است؟
جان در خم زلف تست بنمای
تا بنگرمش که در چه بند است؟
تا خط تو نودمید گل را
بر سبزه هزار ریشخند است؟
خواهم سر سرو را ببرم
گر قد تو یک سری بلند است؟

گزیدهٔ غزل ۹۳

در شب هجر که از روز قیامت بتر است
مردم دیدهٔ من غرقه بخون جگر است
به طراوت رخ تو رشک گل سیراب است
به تبسم دهنت غیرت تنگ شکر است
ای صبا گر گذری برسرآن کو برسان
خبر ما بر آنکس که ز ما بی‌خبر است
مردمان منکر عشقند و منم کشتهٔ او
شیوهٔ ما دگر و شیوهٔ مردم دگر است

گزیدهٔ غزل ۹۴

سر اندازیم به که رانی ز در
که سر بی در دوست درد سر است
زهی طعن جاوید خورشید را
که گویند معشوق نیلوفر است
مگس قند و پروانه آتش گزید
هوس دیگر و عاشقی دیگر است

گزیدهٔ غزل ۹۵

مرا داغ تو بر جان یادگار است
فدایش باد جان چون داغ یار است
اگر جان می‌رود گو رو غمی نیست
تو باقی مان که مارا با تو کار است

گزیدهٔ غزل ۹۶

هر کرا کن مکن و هوش و خرد در کار است
مشنو از وی سخن عشق که او هشیار است

گزیدهٔ غزل ۹۷

شاخ گل از نسیم جلوه گر است
وقت گل بانگ بلبل سحر است

گزیدهٔ غزل ۹۸

نظری کن کزان دو چشم سیاه
دیده در انتظار یک نظر است

گزیدهٔ غزل ۹۹

به تشنگی بیابان عشق شد معلوم
که سایه شین سلامت نه مرد این سفر است

گزیدهٔ غزل ۱۰۰

عاشق سوخته دل زنده به جان دگر است
زین جهانش چه خبر کو به جهان دگر است
بس که از خون دلم لالهٔ خونین بشگفت
هر کجا می‌نگرم لاله ستان دگر است

گزیدهٔ غزل ۱۰۱

پندم مده که نشنوم ای نیک‌خواه از انک
من با توأم ولی دل و جان جای دیگر است

گزیدهٔ غزل ۱۰۲

گر چه بدمستی است عیب حریف
کندن ریش محتسب هنر است

گزیدهٔ غزل ۱۰۳

باغمت شادی جهان هوس است
شادی من همین غم تو بس است
از سرخشم اگر بخایی لب
بر لبت بوسه دادنم هوس است

گزیدهٔ غزل ۱۰۴

گر چه خفتن خوش بود با یار در شبهای وصل
لیک در شبهای غم بیدار بودن هم خوش است
اندک اندک گه گهی بایار بودن خوش بود
ور میسر گرددم بسیار بودن هم خوش است

گزیدهٔ غزل ۱۰۵

می‌گدازد لبت از بوسه زدن
چه توان کرد از آن نمک است
چشم من بین ز خیال لب تو
که شب و روز میان نمک است

گزیدهٔ غزل ۱۰۶

گرفته در بر اندام تو سیم است
برادر خواندهٔ زلفت نسیم است

گزیدهٔ غزل ۱۰۷

تن پاکت که زیر پیرهن است
وحده لاشریک له چه تن است
هست پیراهنت چو قطرهٔ آب
که تنگ گشته برگل و سمن است
با خودم کش درون پیراهن
که تو جانی و جان من بدن است
تازیم در غم تو جامه درم
وز پس مرگ نوبت کفن است
دل بسی برده‌ای نکو بشناس
آنکه خسته تر است ازان من است
اندرا و میان جان بنشین
که تو جانی و جان ترا بدن است

گزیدهٔ غزل ۱۰۸

در شهر چو تو فتنه و مردم کش و بیداد
من زیستن خلق ندانم که چسان است
ترکی که دو ابروش نشسته است به دلها
قربانش هزارست اگر چش دو کمان است

گزیدهٔ غزل ۱۰۹

به سرو باغ که بیند کنون که در هرباغ
هزار سرو بهر گوشه‌ای خرامان است

گزیدهٔ غزل ۱۱۰

گفته‌ای ترک تو نخواهم گفت
ترک من گوچه جای این سخن است

گزیدهٔ غزل ۱۱۱

خبری ده به من ای باد که جانان چون است؟
آن گل تازه و آن غنچهٔ خندان چون است؟
رخ و زلفش را میدانم باری که خوشند
دل دیوانهٔ من پهلوی ایشان چون است؟
هم به جان و سرجانان که گمانیش مگوی
گو همین یک سخن راست که جانان چون است؟
با که می‌خورد آن ظالم و در خوردن می
آن رخ پرخوی و آن زلف پریشان چون است؟
چشم بد خوش که هشیار نباشد مست است
لب می گونش که دیوانه کند آن چون است؟
روزها شد که دلم رفت و دران زلف بماند
یارب آن یوسف گم‌گشته بزندان چون است؟
خشک سالی است درین عهد وفا را ای اشک
زان حوالی که تومی‌آیی یاران چون است؟
پست شد خسرو مسکین به لگد کوب فراق
مور در خاک فرو رفت سلیمان چون است

گزیدهٔ غزل ۱۱۲

این جفا کاریت نو به نو است
مگر این جان کشته را در و است
چون ترا نیست نیم کنجد شرم
گفت من نزد تو به نیم جو است

گزیدهٔ غزل ۱۱۳

کسی که حاصل فردا شناخت بر امروز
نیست دل که اگر بست کودک دینه است

گزیدهٔ غزل ۱۱۴

در چمن جان من سرو خرامان یکی است
نرگس رعناش دو غنچهٔ خندان یکی است
گفت به غمزه لبش جان ده و بوسی ستان
کاش دو صد جان بدی وه که مرا جان یکی است
من ز غم گل‌رخی ژاله فشانم چو اشک
ابر درین واقعه با من گریان یکی است

گزیدهٔ غزل ۱۱۵

هر مژه از غمزهٔ خون ریز تو ناوک زنی است
کاندرون هر جگر زان زخم ناوک روزنی است
چشمت آفت، غمزه فتنه، خط قیامت، رخ بلاست
آشنایی با چنین خصمان نه حد چون منی است
جان که زارم می‌کشد از یاد چون تو دوستی
جان من از تو چه پنهان آشکارا دشمنی است

گزیدهٔ غزل ۱۱۶

چشمم ار بی‌تو جهان بیند بگیرش عیب ازانک
خیرهٔ بی‌دیدهٔ آلودهٔ تر دامنی است
ساقیا گر می خورم بی تو نگویی کان می است
مردنم را شربتی و آتشم را روغنی است
اندران مجلس که خود را زنده سوزند اهل عشق
ای بسا مرد خدا کو کمتر از هندو زنی است
عندلیبان را غذای روح باشد بوی گل
مرغ دشت است آنکه عاشق برجو و بر ارزنی است
هر شبی خسرو که گوید سینهٔ در کویت بدرد
زیر دیوار تو سلطان پاسبان چوبک زنی است

گزیدهٔ غزل ۱۱۷

ای دل غمین مباش که جانان رسیدنی است
در کام تشنه چشمهٔ حیوان رسیدنی است
ای دردمند هجر مینداز دل ز درد
کاینک طبیب آمده درمان رسیدنی است
ای گلستان عمر زسربرگ تازه کن
کان مرغ آشیان به گلستان رسیدنی است
پروانه وار پیش روم بهر سوختن
کان شمع دیده در شب هجران رسیدنی است
در ره بساط لعل زخون جگر کشم
کان نازنین چو سرو خرامان رسیدنی است
جانی که از فراق رها کردخانه را
یاد آورید که آرزوی جان رسیدنی است

گزیدهٔ غزل ۱۱۸

لحظه‌ای با بنده بنشین کاینقدر
زندگانی را عجب سرمایه‌ای است

گزیدهٔ غزل ۱۱۹

ای نسیم صبح‌دم یارم کجاست؟
غم ز حد بگذشت غم‌خوارم کجاست؟
خواب در چشمم نمی‌آید به شب
آن چراغ چشم بیدارم کجاست؟
دوست گفت آشفته گرد و زار باش
دوستان آشفته و زارم کجاست؟
نیستم آسوده از کارش دمی
یارب آسوده از کارم کجاست؟
تا به گوش او رسانم حال خویش
ناله‌های خسرو زارم کجاست؟

گزیدهٔ غزل ۱۲۰

هر کس آنجا که می و شاهد و گلشن آنجاست
من همانجا که دل گمشدهٔ من آنجاست
هر شب ای غم چه رسی در طلب دل اینجا
آخر آن سوختهٔ سوخته خرمن آنجاست
گفتی ای دوست که بگریز و ببر جان زین کوی
چون گریزم که گروگان دل دشمن آنجاست

گزیدهٔ غزل ۱۲۱

صبر و دل و نام و ننگ ما بود
عشق آمد و هر چهار برخاست

گزیدهٔ غزل ۱۲۲

پامال گشت در رهٔ ما خسرو ودیت
او را همین بس است که او پایمال ماست

گزیدهٔ غزل ۱۲۳

گل ز رخسارهٔ تو بی آبست
مه زنظارهٔ تو بی تابست
مژه‌های کژ دلاویزت
کجهای دکان قصا بست
با خیال تو مردم چشمم
گاه هم‌خانه گاه هم‌خوابست

گزیدهٔ غزل ۱۲۴

ما و مجنون در ازل نوشیده‌ایم از یک شراب
در میان ما از آن دو اتحاد مشربست

گزیدهٔ غزل ۱۲۵

جانم فدای زلف تو آندم که پرسمت
کاین چیست موی بافته ؟ گویی که دام تست

گزیدهٔ غزل ۱۲۶

جانها به باد داد که دایم شکسته باد
آن گیسویی که بر سر سرو روان تست

گزیدهٔ غزل ۱۲۷

سرو بستان ملاحت قامت رعنای تست
نور چشم عاشقان خسته خاک پای تست
من نه تنها گشته‌ام شیدای دردت جان من
هرکرا جان و دل و دینی بود شیدای تست
در درون مسجد و دیر و خرابات و کنشت
هر کجا رفتم همه شور تو و غوغای تست
جانم از غیرت ز دست جاهلان سوزد از انک
سرو را گویند مانند قد رعنای تست
وعده دیدار خود کردی به فردا از آن سبب
جان خسرو منتظر بر وعده فردای تست
برشکر خوانند افسون بهر دلجویی ولیک
شکری کو خود فسون خواند لب دلجوی تست

گزیدهٔ غزل ۱۲۸

ما جان فدای خنجر تسلیم کرده‌ایم
خواهی ببخش و خواه بکش رای رای تست

گزیدهٔ غزل ۱۲۹

دل من به جانانی آویختست
چو دزدی کز ایوانی آویختست
فدا باد جانها بدان زلف کش
بهر تار مو جانی آویختست
چه زنار کفر است هر موی او
که در هر یک ایمانی آویختست
بتان رامزن سنگ ای پارسا
به هر بت مسلمانی آویختست

گزیدهٔ غزل ۱۳۰

زلف تو سیه چرا است ؟ ما ناک
بسیار در آفتاب گشتست

گزیدهٔ غزل ۱۳۱

زلفت سرو پا شکسته زان است
کز سرو بلند اوفتادست

گزیدهٔ غزل ۱۳۲

تا باد برد بوی تو در باغ پیش سرو
از باد لاله‌زار کله بر زمین زدست
از بهر آنکه لاف جمال تو میزند
صد بار باد بر دهن یاسمین زدست
گفتم به دل که بر تو که زد ناوک جفا
سوی تو کرد اشارت پنهان که این زدست !

گزیدهٔ غزل ۱۳۳

به می سوگند خوردم جرعه‌ای بخش
که ما را در گلو سوگند ماندست

گزیدهٔ غزل ۱۳۴

گواهی میده ای شب زا ریم را
که از من بدگمانی دور ماندست

گزیدهٔ غزل ۱۳۵

دل ندارم غم جانان زچه بتوانم خورد
پیش از ین گرچه غمی بود دلی هم بودست

گزیدهٔ غزل ۱۳۶

بی رخت از پا فتادم بی‌لبت رفتم ز دست
قدر گل بلبل شناسد قدر باده می پرست

گزیدهٔ غزل ۱۳۷

هر شب من و از گریه سر کوی تو شستن
بدبختی این دیده که آن پا نتوان شست
دریا ز پی بخت بد از دیده چه ریزم
چون بخت بد خویش به دریا نتوان شست
عشق از دل ماکم نتوان کرد که ذاتی است
چون مایهٔ آتش که ز خارا نتوان شست
از دردی خم شوی مصلای من مست
کز آب دگر کهنه مارا نتوان شست

گزیدهٔ غزل ۱۳۸

نرخ کردی به بوسه‌ای جانی
بنده بخرید و رایگان دانست
دل زهجر تو بس که تنگ آمد
مرگ را عمر جاودان دانست

گزیدهٔ غزل ۱۳۹

درد دلم را طبیب چاره ندانست
مرهم این ریش پاره پاره ندانست
راز دلت به صبر گفت بپوشان
حال دل غرقه زان ره ندانست
خال بناگوش او ز گوشه نشینان
برد چنان دل که گوشواره ندانست

گزیدهٔ غزل ۱۴۰

خون من در گردنم کامروز دیدم روی او
چنگ من فردای محشر هم به دامان منست

گزیدهٔ غزل ۱۴۱

آنکه دلم شیفتهٔ روی اوست
شیفتهٔ تر می‌کندم این چه خوست؟
دوش بگفتم که دهانیت نیست
گفت که بسیاردرین گفتگوست
به که رخ از خلق بپوشد از انک
دیدهٔ بد آفت روی نکوست
هستی من رفت وخیالش نماند
این که تو بینی نه منم بلکه اوست

گزیدهٔ غزل ۱۴۲

عمر به پایان رسید در هوس روی دوست
برگ صبوری کراست؟ بی رخ نیکوی دوست؟
گر همه عالم شوند منکر ما گو شوید
دور نخواهیم شد ما ز سرکوی دوست ؟
قبله اسلامیان کعبه بود در جهان
قبلهٔ عشاق نیست جز خم ابروی دوست
ای نفس صبح‌دم گر نهی آنجا قدم
خسته دلم رابجو در شکن موی دوست
جان بفشانم زشوق در ره باد صبا
گربرساند بما صبح دمی بوی دوست
روز قیامت که خلق روی به هر سو کنند
خسرو مسکین نکرد میل بجز سوی دوست

گزیدهٔ غزل ۱۴۳

یکایک تلخی دوران چشیدم
زهجران هیچ شربت تلخ تر نیست
اسیر هجر و نومید از وصالم
شبم تاریک و امید سحر نیست
به یک جان خواستم یک جام شادی
ز دور چرخ گفتا رایگان نیست

گزیدهٔ غزل ۱۴۴

تاراج گشت ملک دل از جور نیکوان
ای دل برو که برده و بران خراج نیست
مشنو حدیث بی‌خبران در بیان عشق
دانی که احسن القصص اندر فسانه نیست

گزیدهٔ غزل ۱۴۵

بیدار شو دلا که جهان جای خواب نیست
ایمن درین خرابه نشستن صواب نیست
از خفتگان خاک چه پرسی که حال چیست
زان خواب خوش که هیچ کسی را جواب نیست
طیب حیات خواستن از آسمان خطاست
کز شیشهٔ دلیل امید صواب نیست

گزیدهٔ غزل ۱۴۶

عطار گو ببند دکان را که من ز دوست
بویی شنیده‌ام که به مشک و عبیر نیست

گزیدهٔ غزل ۱۴۷

بوسه به قیمت دهد جان ببرد رایگان
قیمت بوسیش هست منت جانیش نیست

گزیدهٔ غزل ۱۴۸

روی نیکوی تو ز مه کم نیست
جز ترا نیکویی مسلم نیست
دهنت ذره و کم از ذره است
رخ ز خورشید ذره‌ای کم نیست
گر جهانی غم است در دل من
چون تو اندر دل منی غم نیست
تازه کن جان خسرو از غم خویش
کین جراحت سزای مرهم نیست

گزیدهٔ غزل ۱۴۹

هزار سال ترا بینم و نگردم سیر
ولی دریغ که بنیاد عمر محکم نیست

گزیدهٔ غزل ۱۵۰

مشنو سخن عاشقی از هرزه زبانان
کاین کار دلست ای پسر و کار زبان نیست

گزیدهٔ غزل ۱۵۱

شب دوشینه جان سویش چنان رفت
که زان اوست گویی زان من نیست

گزیدهٔ غزل ۱۵۲

بیش رفتارت بیاید راه کبکم در نظر
گر رونده هست لیکن هم‌چو تو آینده نیست
چون بلایی نیست چشمت را به کشتن باز کن
هر که در عهدت به مرگ خویش میرد زنده نیست

گزیدهٔ غزل ۱۵۳

سرو را با قد تو هستی نیست
میلش الا به سوی پستی نیست
در دهان و میانت می بینم
نیستی هست لیک هستی نیست
گاه‌گاهم قبله بودی روی
تا تو در پیش من نشستی نیست

گزیدهٔ غزل ۱۵۴

بیا بیا که مرا طاقت جدایی نیست
رهامکن که دلم را زغم رهایی نیست
دلم ببردی و گر سرجدا کنی زتنم
بجان تو که دلم را سر جدایی نیست
بریز جرعه که هنگامهٔ غمت گرم است
بگیر باده که هنگام پارسایی نیست

گزیدهٔ غزل ۱۵۵

تقدیر که یک چند مرا از تو جدا داشت
از جان گله دارم که مرا زنده چرا داشت؟
اندوه جدایی ز کسی پرس که یک چند
دور فلک از صحبت یارانش جدا داشت
داغ دگر این است که از گریه بشستم
آن داغ که دامانت ز خون دل ما داشت

گزیدهٔ غزل ۱۵۶

امشب شب من نور ز مهتاب دگر داشت
وز گریهٔ شادی جگرم آب دگر داشت
هنگام سحر خلق به محراب و دل من
ز ابروی بتی روی به محراب دگر داشت
قربان شوم و چون نشوم وای که آن چشم
بر جان من از هر مژه قصاب دگر داشت
نی داشت خبر از خود و نی از می و مجلس
خسرو که خرابی ز می ناب دگر داشت

گزیدهٔ غزل ۱۵۷

سوزش سینهٔ من دید و کنارم نگرفت
دل دیوانه به زنجیر نگه نتوان داشت
نظری کردم و دزدیده مرا جان بخشید
کز رقیبان خنک دزدی من پنهان داشت

گزیدهٔ غزل ۱۵۸

چون بگیتی هر چه می‌آید روان خواهد گذشت
خرم آنکس کونکو نام از جهان خواهد گذشت
مهر جانی وبهاری کایدت خوش باش ازانک
چند بعد از تو بهار و مهر جان خواهد گذشت
خسرو بستان متاعی در دکان روزگار
کین بهار عمر ناگه رایگان خواهد گذشت

گزیدهٔ غزل ۱۵۹

با غمش خو کردم امشب گرچه در زاری گذشت
یاد میکردم از آن شبها که در یاری گذشت
مردمان گویند چونی در خیال زلف او
چون بود مرغی که عمرش در گرفتاری گذشت
ناخوش آن وقتی که بر زنده‌دلان بی عشق رفت
ضایع آن روزی که بر مستان به هشیاری گذشت
ماجرای دوش می‌پرسی که چون بگذشت حال
ای سرت گردم چه می‌پرسی به دشواری گذشت

گزیدهٔ غزل ۱۶۰

مهی گذشت که آن مه به سوی ما نگذشت
شبی نرفت که برجان ما بلا نگذشت
مرا ز عارض او دیر شد گلی نشگفت
چو گلبنی که بر او هیچ‌گه صبا نگذشت
گذشت در دل من صد هزار تیر جفا
که هیچ در دل آن یار بی‌وفا نگذشت
مسیح من چو مرا دم نداد جان دادم
ولیک عمر ندانم گذشت یا نگذشت
کبوتری نبرد سوی دوست نامهٔ من
کز آتش دل من مرغ در هوا نگذشت
چه سود ملک سلیمانت خسروا به سخن
که هدهد تو گهی جانب سبا نگذشت

گزیدهٔ غزل ۱۶۱

سرآن قامت چون سرو روان خواهم گشت
خاک آن سلسلهٔ مشکفشان خواهم گشت
بنده عشقم و آنانکه درین غم مردند
تازیم گرد سر تربتشان خواهم گشت

گزیدهٔ غزل ۱۶۲

درین هوس که ببیند به خواب چشم ترا
بخفت نرگس و بیدار گشت و باز بخفت
بباغ با تو همی کرد سرو پای دراز
به یک طپانچه که بادش بزد دراز بخفت

گزیدهٔ غزل ۱۶۳

هر صبر و سلام که دل سوخته را بود
اندر شکن سلسلهٔ خم به خمش رفت
یک روز به شالای وصالش نرسانید
آن عمر گران مایه که ما را به غمش رفت

گزیدهٔ غزل ۱۶۴

بی شاهد رعنا به تماشا نتوان رفت
بی سرو خرامنده به صحرا نتوان رفت
صحرا و چمن پهلوی من هست بسی لیک
همره تو شو ای دوست که تنها نتوان رفت
مائیم و سر کوی تو گر پیش نخوانی
اینجا بتوان مرد و از اینجا نتوان رفت
گفتم که ز کویت بروم تا ببرم جان
گفتی بتوان جان من اما نتوان رفت
ای قافله در بادیه‌ام پای فرو ماند
بگذر تو که در کعبه به این پا نتوان رفت
مپسند که در پیش لبت مرده بمانم
نازیسته از پیش مسیحا نتوان رفت

گزیدهٔ غزل ۱۶۵

مرگ فرهاد نه آن بود و هلاک شیرین
که برایشان زجدایی غم و درد افزون رفت
کشتن این بود که شیرین سوی فرهاد گذشت
مردن آن بود که لیلی به سر مجنون رفت

گزیدهٔ غزل ۱۶۶

برگ زیرآمد و برگ گل و گلزار برفت
سرخ رویی رخ لاله وگلنار برفت
سرو بشکفت و چمن سبز شد و نرگس خفت
گوبرو از بر من این همه چون یار برفت
نزد من باد خزان دوش غبار آلوده
آمد وگفت که سرو تو ز گلزار برفت
خواستم تا بروم در طلب رفتهٔ خویش
یادم آمد رخ او پای من از کار برفت
در دوید اشک چو بازآمد ز خویش ندید
دل بینداخت هم اندوه و خونبار برفت
خون دل گر چه که بسیار برفت اندک ماند
صبر هر چند که بود اندک و بسیار برفت
باد خاری ز ره گل‌رخ من می‌آورد
جانم آویخت در آن خار و گرفتار برفت
هر چه از عقل فزون شد همه عمرم جوجو
اندرین غارت غم جمله به یک بار برفت

گزیدهٔ غزل ۱۶۷

برگ ریز آمد و برگ گل و گلزار برفت
سرخ روئی ز رخ لاله و گلنار برفت
سرو بشکست و سمن زرد شد و نرگس خفت
گو برو این همه چون از بر من یار برفت
نزد من ، باد خزان، دوش ، غبار آلوده
آمد و گفت که سر و تو ز گلزار برفت
خواستم تا روم اندر طلب رفتهٔ خویش
یادم آمد رخ او ،پای من از کار برفت
خون دل گر چه که بسیار برفت اندک ماند
صبر هر چند که بود اندک و بسیار برفت

گزیدهٔ غزل ۱۶۸

من به نقد امروز با وصل بتانم در بهشت
زاهد بیچاره در دل وعده فردا گرفت

گزیدهٔ غزل ۱۶۹

شوق توأم باز گریبان گرفت
اشک دوان آمد و دامان گرفت
سهل بود ترک دو عالم ولی
ترک رخ وزلف تو نتوان گرفت
جان منی ! بی تو نفس چون زنم ؟
زانکه مرا بی تو دل از جان گرفت
هر که چنین فرصتی از دست داد
بس سر انگشت به دندان گرفت
عارض او تا بدر آورد خط
خرده بسی برمه تابان گرفت
خال تو برلعل لب دست یافت
مورچه‌ای ملک سیلمان گرفت
دل طلب کعبهٔ روی تو کرد
حلقهٔ آن زلف پریشان گرفت
ما و می و طرف گلستان و یار
باد صبا طرف گلستان گرفت
بی مه رخسار و شب زلف او
خاطرم از شمع شبستان گرفت

گزیدهٔ غزل ۱۷۰

ساقی بیار می که چنان سوخت دل زعشق
کز سوز این کباب همه خانه بو گرفت
ای پرده‌پوش قصهٔ من بگذر از سرم
کاین سرگذشت من همه بازار و کو گرفت

گزیدهٔ غزل ۱۷۱

مشکلست آزاد بودن دل که با دلبر نشست
مردنست از تن جدایی دل که با جان خو گرفت
عقل بیرون شد زمن پرسیدمش کاین چیست ؟ گفت :
ما که هشیاریم ! با دیوانه نتوان خو گرفت

گزیدهٔ غزل ۱۷۲

هست صحرا چون کف دست و بر او لاله چو جام
خوش کف دستی که چندین جام صهبا برگرفت

گزیدهٔ غزل ۱۷۳

خصم بسی طعنه زد دوست بسی پند داد
چشم به سوی تو بود گوش بدیشان نرفت

گزیدهٔ غزل ۱۷۴

ستمی کز تو کشد مرد ستم نتوان گفت
نام بیداد تو جز لطف و کرم نتوان گفت
چون منی باید تا باورش آید غم من
تو که دیوانه و مستی بتو غم نتوان گفت
غازیی از پی دین برهمنی را می‌کشت
گفت از بهر سری ترک صنم نتوان گفت

گزیدهٔ غزل ۱۷۵

تر کن من دی سخن به ره می گفت
هر که رویش بدید مه می گفت
او همی رفت وخلق در عقبش
وحده لا شرک له می گفت
دل خطش را زوال جان می‌خواند
نیم شب را زوالگه می گفت
گفتمش تیر میزنی بردل
خنده می زد به ناز و نه می گفت
خسرو از دور هم‌چو مدهوشان
نظری می فکند دوه می گفت

گزیدهٔ غزل ۱۷۶

ای بر سر خوبان جهان سر چشمت
درد از چه فتادست بگو در چشمت
از بس که به چشم تو درمد دل من
درد دل من کرد اثر در چشمت

گزیدهٔ غزل ۱۷۷

پیش تو بگو کای بت سوزنده چو هندویم
برآینه ریز آنکه خاکستر هندویت

گزیدهٔ غزل ۱۷۸

در نیک کوش کت بد و نیک اربه طینتست
کز خاک راست راست براید گیاه کج

گزیدهٔ غزل ۱۷۹

ساقی بیا که موسم عیشست و موی
می ده که لاله گون شده از باده روخ

گزیدهٔ غزل ۱۸۰

دل بازبهوش آمد جانان که می‌آید؟
بیمار به هوش آمد درمان که می آید ؟
ای دل تو نمی‌گفتی که اینک ز پی مردن
اسباب مهیا کن آن جان که می آید ؟
خود نامهٔ خویش آورد از بهر قصاص آمد
سرخاک ره قاصد فرمان که می آید ؟
گفتم که بسوزم جان برآتش روی تو
گفتا که چرا غم را پروانه نمی‌یابد
گفتم که شوم محرم در مجلس خاص تو
گفتا که حریف ما دیوانه نمی‌باید

گزیدهٔ غزل ۱۸۱

کار حسن تو رسیدست به جایی که سزد
که به عهدت سخن از یوسف کنعان نرود
باوصال تو ندارم سر بستان و بهشت
هر کرا باغچه‌ای هست به بستان نرود
خسرو خسته که ماندست به دهلی دربند
آه گر زو خبری سوی خراسان نرود
لذت وصل نداند مگر آن سوخته‌ای
که پس از دوری بسیار به یاری برسد
قیمت گل نشناسد مگر آن مرغ اسیر
که خزان دیده بود پس به بهاری برسد
چه کند دل که جفای تو تحمل نکند
که اگر جان طلبی بنده تأمل نکند
وا جبست از دهن غنچه بدوزند بخار
تا در ایام جمالت سخن گل نکند

گزیدهٔ غزل ۱۸۲

نارسته می توان دید از زیر پوست خطت
چون نامه یی که کاتب سوی برون بخواند
ای دل سپاس دار که گردوست جور کرد
از بخت نامساعد من بود ازو نبود

گزیدهٔ غزل ۱۸۳

ای درج لعل دوست مگر خاتم جمی
زینسان که دست کس به نگینت نمی‌رسد
هرگز ترا چنان که تو بی کس نشان نداد
پای گمان به صد یقینت نمی‌رسید

گزیدهٔ غزل ۱۸۴

کسی تلخی من داند که بیند خندهٔ شیرین
کسی خون خوردنم داند که بیند گریهٔ فرهاد
مرا تا کی غم هجر تو پامال جفا دارد
بخواهم داد جان بر باد ازین غم هر چه باداباد

گزیدهٔ غزل ۱۸۵

تغافل کردنت بی‌فتنه‌ای نیست
فریب صید باشد خواب صیاد
مرا گرد سران چشم بیمار
به گردان لیک قربان کن نه آزاد
چو یاد عاشقان در دل غم آرد
نمی‌دارم روا کز من کنی یاد
چو ذوق عشق‌بازی می‌شناسم
من از تو جور خواهم دیگران داد
دلا وقت جفا فریاد کم کن
که هنگام وفا خوش نیست فریاد
مکن خسرو حدیث عشق شیرین
اگر با خود نداری سنگ فرهاد

گزیدهٔ غزل ۱۸۶

ای که بر کندی دل از پیمان یاران قدیم
گاه‌گاهت یاد باید کرد از عهد و داد
محنت هجران ورنج راه و تشویق سفر
این‌همه گویی نصیب جان مهجورم فتاد

گزیدهٔ غزل ۱۸۷

ای که عمر از پی‌سودای تو دادیم بباد
یاد می‌دارد که از مات نمی آید یاد
عهدها بستی و می‌داشتم امید وفا
ای امید من و عهد تو سراسر همه باد
هر چه دارند ز آئین نکویی خوبان
همه داری و بدان چشم بدانت مرساد
ماجرای دل گم‌گشتهٔ بی نام ونشان
هر که را باز نمودیم نشانی به تو داد
کام خسرو بده ای خسرو خوبان که شده است
لعلی جان‌بخش تو شیرین و دل او فرهاد

گزیدهٔ غزل ۱۸۸

گفتم چگونه می کشی و زنده می‌کنی
از یک جواب کشت و جواب دگر نداد
ای دیده آب خویش نگهدار بعد ازین
کاتش بده رسید و به خرمن نایستاد
گویند منگرش مگر از فتنه جان بری
بسیار خواستم که دل من نایستاد

گزیدهٔ غزل ۱۸۹

چوکارهای جهانست جمله بی بنیاد
حکیم دروی ننهاد کارها بنیاد
مشو مقیم درآبادی خراب جهان
چو کس مقیم نماند درین خراب آباد
مبر ز باد غرور ار بلندیی داری
که خس بلند شد از باد لیک باز افتاد
چو هست بندهٔ خلق آدمی ز بهر طمع
خوشاکسی که ازین بندگی بود آزاد
چنان بزی که نمیری اگر توانی زیست
چو هر که هست به عالم برای مردن زاد
از آن خویش مدان خسروا که عاریت است
متاع عمر که دادند باز خواهی داد

گزیدهٔ غزل ۱۹۰

باز گل می آید دل در بلا خواهد فتاد
سوزشی در جان بی سامان ما خواهد فتاد

گزیدهٔ غزل ۱۹۱

گر نیندیشد رقیب او بلای عاشقان
هم بران جان بلا تشویش او خواهد فتاد
آنکه می‌گوید که دل ندهم بکس آخر گهی
پیش چشم شوخ کافر کیش او خواهد فتاد

گزیدهٔ غزل ۱۹۲

ژاله از نرگس فرو بارید و گل را آب داد
وز تگرگ روح پرور مالش عناب داد
چشم مست او که مژگان را به قتلم تیز کرد
خنجر زهرآب داده در کف قصاب داد
دوش بوی گل مرا از آشنایی یاد داد
جان گریبان پاره کرد وخویش را برباد داد
ترسم از پرده برون افتم چو گل کاین باد صبح
زان گلستانها که روزی با تو بودم یاد داد

گزیدهٔ غزل ۱۹۳

من چون زیم که هیچ گه آن نوبهار حسن
بویی زبهر من به نسیم سحر نداد

گزیدهٔ غزل ۱۹۴

ایزد که به زلفت شکن و تاب نهاد
در لعل لبت لولوی خوشاب نهاد
وان خال سیاه برسر ابرویت
هندوست که پا بر سر محراب نهاد

گزیدهٔ غزل ۱۹۵

چون خاک گردم درره وصلت همین بس باشدم
که آیی و از تو سایه‌ای بالای قبر من فتد

گزیدهٔ غزل ۱۹۶

ز گریه زیر دیوار تو هم غمناک و هم شادم
غم آن کافتد و شادی آن کان برسرم افتد

گزیدهٔ غزل ۱۹۷

در عرصهٔ بستان جهان سرو قباپوش
خیزد بسی اما چو تو چالاک نیفتد

گزیدهٔ غزل ۱۹۸

سخن همان قدری گو که من توانم زیست
نمک همان قدری زن که در جگر گنجد

گزیدهٔ غزل ۱۹۹

دل نیست که در روی غم دلدار نگنجد
سندان بود آن دل که در او یار نگنجد

گزیدهٔ غزل ۲۰۰

مرا گویی که دل بر یار دیگر به نهم لیکن
همین در دل تو می گنجی کسی دیگر نمی‌گنجد
ز هجرت موی شد خسرو ولی از شادی وصلت
بین آن موی را باری در کشور نمی‌گنجد

گزیدهٔ غزل ۲۰۱

سر زلفت مترس بر باد خواهد داد میدانم
که رسوا می‌شود دزدی که در مهتاب می‌گردد

گزیدهٔ غزل ۲۰۲

هنوزت ناز گرد چشم خواب آلود می‌گردد
هنوز از تو شکیب عاشقان نابود می‌گردد

گزیدهٔ غزل ۲۰۳

خوش آن ساعت که از وی بوسه خواهم
وی آن لبهای خندان را بدزدد
چو دزدانم کشد آن در و گوهر
چو گاه خنده دندان را بدزدد

گزیدهٔ غزل ۲۰۴

تو خود بوسه دهی جان ولی نیارد گفت
که بازمردهٔ تو زندگی هوس را رد

گزیدهٔ غزل ۲۰۵

بتم چو روی سوی خانهٔ کتاب آرد
زخلق اگر نکند رخ نهان که تاب آرد

گزیدهٔ غزل ۲۰۶

بت نو رسیدهٔ من هوس شکار دارد
دل صید کرده هر سو نه یکی هزار دارد
دل من ببرد زلفش جگرم بحتست چشمش
تو مباش غافل ای جان که هنوز کار دارد
نتوانمش ببینم که رقیب ناموافق
چه خوشست گل ولیکن چه کنم که خار دارد
برو ای صبا و خالی که ترا ز هجر دیدن
برسانش ار چه دانم که کم استوار دارد
بخدا که سینهٔ من بشکاف و جان به رو کن
که درون خانهٔ تو دگری چه کار دارد ؟
برسی ای سوار و بنواز به لطیف خاکی را
که ز تندی سمندت دل پر خار دارد
چو اسیر تست خسرو نظری به مردمی کن
که زتاب زلف مست دل بی‌قرار دارد

گزیدهٔ غزل ۲۰۷

در زلف بتان پیچ ای دل
کاین رشته سر دراز دارد
بیچاره کسی که بر درتو
یک سینه و صد نیاز دارد
نی نی غلطم خوش آنکه یاری
عاشق کش و دلنواز دارد

گزیدهٔ غزل ۲۰۸

تو خفته می‌گذری ماهروی مهد نشین
که باز بر شتر است و فغان جرس دارد

گزیدهٔ غزل ۲۰۹

جان تشنگی از شربت عناب تو دارد
دل بستگی از سنبل پرتاب تو دارد
چون دفتر گل باز کند مرغ سحرخوان
شرح شکن طرهٔ پرتاب تو دارد

گزیدهٔ غزل ۲۱۰

خالیست به کنج لب خون خوار رهٔ او وای
کان داغ برای دل بریان که دارد ؟

گزیدهٔ غزل ۲۱۱

مرا چون می کشی جانا شفاعت می‌کند جانم
نمی‌گوید مکش اما سخن در لاغری دارد

گزیدهٔ غزل ۲۱۲

فلک با کس دل یکتا ندارد
زصد دیده یکی بینا ندارد
درخت دهر سر تا پای خار است
تو گل جویی و او اصلا ندارد
جهان از مردمی ها مردمان را
نویدی میدهد اما ندارد
کسی از هفت بام چرخ بگذشت
که باغ هشت‌در ماوا ندارد
کسی کاین جا مربع می نشیند
در ایوان مثمن جا ندارد
چرا خسرو نیندیشی تو امروز
از آن فردا که پس فردا ندارد

گزیدهٔ غزل ۲۱۳

با ما سخن سمن مگویید
کو بوی بهار ما ندارد

گزیدهٔ غزل ۲۱۴

مهمی گذشت که چشمم خبر زخواب ندارد
مرا شبی است سیه رو که ماهتاب ندارد

گزیدهٔ غزل ۲۱۵

نه عقل ماند و نه دانش نه صبر ماند و نه طاقت
کسی چنین دل بیچارهٔ خراب ندارد

گزیدهٔ غزل ۲۱۶ - غزلی که درپایان تصنیف قران السعدین سروده است

نامه تمام گشت ، به جانان که می‌برد؟
پیغام کالبد به سوی جان که می برد؟
این خط پر ز مهر به دلبر که می‌دهد؟
وین دردسر به مهر به درمان که می‌برد؟
این نامه نیست پیرهن کاغذین ماست
پرخون زدست هجر، به جانان که می برد؟
جانان مرا به هجر تو هر مونسی که هست
غم می برد ولی غم هجران که می برد؟
گفتی نگاهدار به فرمان خویش دل
دارم ولی بگوی که فرمان که می‌برد؟
دردا که دل ز خسرو بیچاره می‌رود
واگاه نی ز بردن دل ، آن که می‌برد!

گزیدهٔ غزل ۲۱۷

چشمم که بود خانهٔ خیل خیال تو
عمرت دراز باد که آن خانه آب برد

گزیدهٔ غزل ۲۱۸

یاری دل ما به رایگان برد
تا دل طلبیم باز جان برد
عشق آمد و گردن خرد زد
دزد آمد و سر ز پاسبان برد
ماندیم از آن حریف دل دزد
زد قلعه و مهره رایگان برد
جان دادم و درد تو خریدم
این را تو ببر که خسروان برد

گزیدهٔ غزل ۲۱۹

کی درد ناکتر بود از حسرت فراق
جلاد گر به گاه قصاصی استخوان برد
برعقل خویش تکیه مکن پیش عشق از آنک
دزدی است کو نخست سرپاسبان برد

گزیدهٔ غزل ۲۲۰

لب لعلت به لطافت گرو از جان ببرد
روی رنگین تو آب گل خندان ببرد
گر نه لنگر شود اندوه چو کوه تو مرا
باد برداشته تا خاک خراسان ببرد

گزیدهٔ غزل ۲۲۱

سر زلف کاید همی برلبش
نمک سوی هندوستان می‌برد

گزیدهٔ غزل ۲۲۲

گر کنی یاری و گر آزار بر من بگذرد
هر چه می‌خواهی بکن ای یار بر من بگذرد
گفتی از من بگذرم زین‌سو بود بر تو ستم
این ستم ای کاشکی هر بار بر من بگذرد
هر سحر گاهی فرستم جان به استقبال او
تا مگر بویی از آن گلزار بر من بگذرد

گزیدهٔ غزل ۲۲۳

زاهد از صومعه زنهار که بیرون نروی
که از آن سوی بلای دل و دین می‌گذرد
می‌گذشتی شب و از ماه برآمد فریاد
کاین چه فتنه است که بروی زمین می‌گذرد؟

گزیدهٔ غزل ۲۲۴

در خواب نبینید رخ آرام دگر بار
هر دل که طلب در طمع و صل شما کرد
گفتم به من افگن نظر به چشم ببستی
تا چشم خوشت بستهٔ آن یک نظرم کرد

گزیدهٔ غزل ۲۲۵

شب ! وفتاد و غمت باز کار خواهد کرد
دو چشم تیره ستاره شمار خواهد کرد
خیال یار گذر کرد این طرف ای صبر
بیا که باز مرا بی قرار خواهد کرد
دلم به صحبت رندان همی کشد دایم
دعای پیر رابات کار خواهد کرد
گزیر نیست ز تو هر جفا که هست بکن
که بنده هر چه بود اختیار خواهد کرد
به عشق مرد شود کشته وین هنر خسرو
اگر حیات بود مرد وار خواهد کرد

گزیدهٔ غزل ۲۲۶

دارد اندر دل غباری گریه وقت تست هان
کارکن اندر دش گر می‌توانی کار کرد

گزیدهٔ غزل ۲۲۷

دل ز تو بی‌غم نتوانیم کرد
درد ترا کم نتوانیم کرد

گزیدهٔ غزل ۲۲۸

باز بوی گل مرا دیوانه کرد
باز عقلم را صبا بیگانه کرد
بازم از سر تازه شد مستی عشق
بس که بلبل نالهٔ مستانه کرد
گل چو شمع خوبرویی برفروخت
بلبل بیچاره را پروانه کرد
جان برد از خانهٔ تن عاقبت
این چنین عشقت که در دل خانه کرد
قصه شیرین عجب افسانه‌ای است
کوهکن خواب اندرین افسانه کرد
خورد خسرو نیست جز غم چاره چیست
چون خدا این مرغ را این دانه کرد

گزیدهٔ غزل ۲۲۹

دی دلبر من که سر فرازی می‌کرد
ما را به کرشمه جان گدازی می کرد
آئینه بدست کرده خندان خندان
با صورت خویش عشق بازی می کرد

گزیدهٔ غزل ۲۳۰

باد آمد و زان سرو خرامان خبرآورد
در کالبد سوخته جانی دگر آورد
امروز هم از اول صبحم سرمستی است
این بوی که بودست که باد سحر آورد؟

گزیدهٔ غزل ۲۳۱

باد بازآمد و بوی گل وریحان آورد
خندهٔ باغ مرا گریهٔ هجران آورد
باز گلهای نو از درد کهن یادم داد
غنچه‌ها بر جگرم زخم چو پیکان آورد
بوی آن گمشده خویش نمی‌یابم هیچ
زان چه سودم که صبا بوی گلستان آورد

گزیدهٔ غزل ۲۳۲

اگر نه جان عزیزی چرا دمی بی‌تو
به کام دل نفسی بر نمی‌توان آورد
هزار بوسه لبم زد زشوق بر دهنم
ازانکه نم دهان تو بر دهان آورد

گزیدهٔ غزل ۲۳۳

دل دعوی صبا بری همی کرد
چون روی تو دید تاب ناورد

گزیدهٔ غزل ۲۳۴

ای اجل آن قدری صبر کن امروز که من
لذتی گیرم از آن زخم که بر جانم زد

گزیدهٔ غزل ۲۳۵

چون عاشق صادق شدی ایمن منشین زانک
شمشیر بلا بر سر مردانه نسازد
سر تا به قدم جمله هنر دارد و خوبی
عیبش همه آنست که با بنده نسازد

گزیدهٔ غزل ۲۳۶

بدینسان کز تب هجران تنم در زیر پیراهن
همی سوزد عجب دارم که پیراهن نمی‌سوزد
چراغ من نمی‌سوزد شب ازدلهای سرد من
چراغ خانهٔ همت به هم روشن نمی‌سوزد
غم خسرو هخی دانی و نادان می‌کنی خود را
مرا این کشت ورنه طعنهٔ دشمن نمی‌سوزد

گزیدهٔ غزل ۲۳۷

نگارا از من مسکین چه خیزد
چرا هجر تو با ما می‌ستیزد
همی خیزد ز زلفت نالهٔ دل
چو آن آواز کز زنجیر خیزد
مپوشان روی را بگذار که شرم
شود گل آب و در پیشت بریزد
چو جا در سینهٔ خسرو گرفتی
درون او ز جان بیرون گریزد

گزیدهٔ غزل ۲۳۸

سرو در باغ اگر هم‌چو تو موزون خیزد
ای بسا ناله که از بلبل مفتون خیزد
ساکنان سرکوی تو نباشند به هوش
کان زمینی است که از وی همه مجنون خیزد

گزیدهٔ غزل ۲۳۹

کجاست ساقی بیدار بخت و خواب آلود
که بهر دادن جام شراب برخیزد
غلام نرگس مستم که بامداد پگاه
قدح بدست گرفته زخواب برخیزد

گزیدهٔ غزل ۲۴۰

بر پنج روز نیکویی چندین مناز و بد مکن
تا چشم را بر هم‌زنی بینی که پایان در رسد

گزیدهٔ غزل ۲۴۱

خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد
آرزومند نگاری به نگاری برسد
دیده بر روی چو گل بندد نبود خبرش
گر چه در دیده ز نوک مژه خاری برسد
لذت و صل نداند مگر آن سوخته‌ای
که پس از دوری بسیار به یاری برسد
قیمت گل نشناسد مگر آن مرغ اسیر
که خزان دیده بود پس به بهاری برسد

گزیدهٔ غزل ۲۴۲

آتش همگی گلست و ریحان
آنرا که جز از خدا نترسد

گزیدهٔ غزل ۲۴۳

گویند بگسلد چو به غایت رسید عشق
جانم گسست و عشق به غایت نمی‌رسد
گمره چنان شدست دلم با دهان تو
کس از کتاب صبر هدایت نمی‌رسد
به گذشت دوش زلف و رخت پیش چشم من
ماهی گذشت و شب به نهایت نمی‌رسد

گزیدهٔ غزل ۲۴۴

خطی که بر سمن آن گل عذار بنویسد
بنفشهٔ نسخهٔ آن بربهار بنویسد
نسیم باد صبا شرح آن خط ریحان
به مشک بر ورق لاله زار بنویسد
سواد خط یاقوت اگر دهند دستش
برآفتاب به خط غبار بنویسد

گزیدهٔ غزل ۲۴۵

از آن محراب ابرو یاد کردم
نمازی چند نیز از من قضا شد
همه گل می‌دمد از دیده در چشم
خیال روی او ما را بلا شد
در آب دیده سر گردان چه ماندست
مگر سنگین دل من آشنا شد

گزیدهٔ غزل ۲۴۶

از یاد تو دل جدا نخواهد شد
وز بند تو جان رها نخواهد شد
پیوند تو از نگلسم هرگز
تا جامهٔ جان قبا نخواهد شد
گفتی که غلام من نشد خسرو
هم خواهد شد چرا نخواهد شد

گزیدهٔ غزل ۲۴۷

بر ما فتد ار تا بی زان رخ چه شوی رنجه
مهتاب ز افتادن افگار نخواهد شد

گزیدهٔ غزل ۲۴۸

سخن می گفتم از لبهایش در کام زبان گم شد
گرفتم ناگهان نامش حدیثم در دهان گم شد
دل گم گشته را درهر خم زلفش همی جستم
که ناگه چشم بد خویش سوی جان رفت و جان گم شد
در مقصود برعشاق مسکین بازکی گردد ؟
چو در خاک در خوبان کلید بختشان گم شد

گزیدهٔ غزل ۲۴۹

الا ای باد شبگیری به گلبرگ بنا گوشش
مجنبان زلف زنجیرش که من دیوانه خواهم شد
چو دیدم خال و خط آن پری رو را بدل گفتم
گرفتار او شوم در دام او زین دانه خواهم شد

گزیدهٔ غزل ۲۵۰

گرنه زنجیر دل از طرهٔ خوبان کردند
زلف لیلی ز چه رو سلسلهٔ مجنون شد؟

گزیدهٔ غزل ۲۵۱

دیشبش گفتم فلانی! زیرلب گفتا که «مرگ»!
طرفه مرگی بود این کز آب حیوان زاده شد

گزیدهٔ غزل ۲۵۲

ز هجرش بس که در خود گم شدم آگاهیم نبود
که هر شب من کجا و او کجا و دل کجا باشد؟
لبانت آن‌چنان بوسم که جایم بر لبان آید
کنارت آن زمان گیرم که عمرم در میان باشد

گزیدهٔ غزل ۲۵۳

شوم فدای جمالی که گر هزاران سال
کنم نظاره هنوز آرزو بجا باشد
بلا و فتنه از آن نخل باد یارب دور
که برگ و فتنهٔ او میوهٔ بلا باشد
ندانم این دل آواره را که فتوی داد
که بت پرستی در عاشقی روا باشد

گزیدهٔ غزل ۲۵۴

دانم ای دوست که در خانه شرابت باشد
یک صراحی به من آور که صوابت باشد

گزیدهٔ غزل ۲۵۵

دلی کز نیکوان دردی ندارد
چو سنگی دان که در دیوار باشد

گزیدهٔ غزل ۲۵۶

بتا تو سنگ دلی کی دلم نگه داری
نه هر که سنگ تراش است شیشه گر باشد

گزیدهٔ غزل ۲۵۷

ترک عاشق کش من ترک جفا خوش باشد
به وفا کوش که از دوست وفا خوش باشد
بی تو ای گل سر گلگشت چمن نیست مرا
که تماشای گلستان شما خوش باشد
پرده برگیر ز رخ تا که دعایی بکنم
که به هنگام سحرگاه دعا خوش باشد
گر دلم ریش کند و جگرم خون سازد
چشم غارتگران ترک مرا خوش باشد
دایم از پرورش اشک من آن سرو خوش است
همه دانند که پروردهٔ ما خوش باشد
خسروا دیده نگهدار ز دیدار رقیب
که زیان نظر از صحبت ناخوش باشد

گزیدهٔ غزل ۲۵۸

بلایی گشت حسنت بر زمین و هم‌چو تو ماهی
اگر برآسمان باشد بلای آسمان باشد
ببوسی می‌فروشم جان به شرط آنکه اندر وی
اگر جز مهر خود بینی مراجان رایگان باشد
دل خود را به زلف چون خودی بربند تادانی
که جان چون منی اندر دل شب بر چسان باشد

گزیدهٔ غزل ۲۵۹

بیفشان جرعه‌ای ساقی گرائی بر سرم روزی
که خشت قالبم خاک سر کوی مغان باشد
خیال روی و قدش را درون دیده جا کردم
که جای سرو گل آن به که برآب روان باشد

گزیدهٔ غزل ۲۶۰

اگر به تربتم آیی هزار سال پس از من
شگفته بر سر خاکم گل وفای تو باشد
زهی جماعت کوته نظر که سرو سهی را
گمان برند که چون قد دل ربای تو باشد

گزیدهٔ غزل ۲۶۱

درشهر فتنه‌ای شد می‌دانم از که باشد
ترکیست صید افگن پنهانم از که باشد
هر روز اندرین شهر خلقی زدل برایند
گردیگری نداند من دانم از که باشد
دردم گذشت از حد معلوم نست تا خود
سامانم از که خیزد درمانم از که باشد
چون کرد طرهٔ تو غارت قرار خسرو
من بعد گر صبوری نتوانم از که باشد؟

گزیدهٔ غزل ۲۶۲

گفتی که سرت خاک کنم بر سر این کو
ای خاک بر ان سر که بدین شاد نباشد

گزیدهٔ غزل ۲۶۳

وی باد صبحگاهی کافاق می‌نوردی
گردیده‌ای نشانده جایی که غم نباشد

گزیدهٔ غزل ۲۶۴

وفا در نیکوان چندان نباشد
ترا خود هیچ بویی زان نباشد
نظر در روی تو خود کرده‌ام من
بلی خود کرده را درمان نباشد
دلم بر بت‌پرستی خو گرفتست
مسلمان بودنم امکان نباشد
مرا بهر تو کافر میکند خلق
خود اهل عشق را ایمان نباشد
مرو ازسینه بیرون گر چه دانم
که یوسف را سر زندان نباشد
ز هجران سخت خسرو وه که در عشق
چه نیکو باشد از هجران نباشد

گزیدهٔ غزل ۲۶۵

لبت را جان نخوانم حاش لله
که جان هرگز چنین شیرین نباشد

گزیدهٔ غزل ۲۶۶

در مجلس وصالت دریا کشند مستان
چون وقت خسرو آید می در سبو نباشد

گزیدهٔ غزل ۲۶۷

چو سنگ نازنینان گل بود برروی مشتاقان
من ازدیده پذیرم هر گلی کان نازنین بخشد

گزیدهٔ غزل ۲۶۸

چند تن در مسجد و دل گرد کوی شاهدان
خرم آن‌کو آشکارا باده با یاری کشد

گزیدهٔ غزل ۲۶۹

شمشیر کین باز آن صنم برقصه دلها می کشد
جان هم کشد یار غمش دل خود نه تنها می‌کشد
خطی که از دود دلم برگرد آن لب سبز شد
ما را از آن سبزی همه خاطر به صحرا می‌کشد
مایل به سرو قد او باشد دل خسته مرا
عاشق که صاحب همت است میلش به بالا می‌کشد

گزیدهٔ غزل ۲۷۰

می کشد از چشم و خوشتر آنکه می‌گوید که خلق
خود همی میرند کسی را چشم من کم می‌کشد

گزیدهٔ غزل ۲۷۱

دلم برون شد از غمت غمت زدل برون نشد
زبون شدم که بود کو زدست غم زبون نشد؟
به جلوه‌گاه نیکوان که هست جلوهٔ بلا
کسی درون پرده شد که از بلا برون نشد

گزیدهٔ غزل ۲۷۲

عقل وارون زتمنای تو معنی میکرد
عشق می‌آمد و او نیز مسخر می‌شد
گر چه بسیار بگفتیم نیامد درگوش
خوشتر از نام تو با آنکه مکرر می‌شد

گزیدهٔ غزل ۲۷۳

ساربان خیمه به صحرا زدوانیم عجب است
که قیامت نشد آن روز که محمل می‌شد

گزیدهٔ غزل ۲۷۴

ای آنکه ز دردت خبری نیست مکن عیب
گر سوخته‌ای از دل افگار بنالد
خسرو اگر از درد بنالد چه توان گفت
عیبی نتوان کرد که بیمار بنالد

گزیدهٔ غزل ۲۷۵

سیلاب سرشک هجران توأم دوش
تا دوش بد امروز به بالای سر آمد
یار ب چه توان کرد که می‌خواری و رندی
پیش همه عیب است و مرا این هنرآمد
گر عادت بخت من و خوی تو چنین است
مشکل بود از کلبهٔ احزان بدر آمد

گزیدهٔ غزل ۲۷۶

ره ده ای دیده و خار مژه را یک سو کن
که خرامان و خوش آن سرو روان باز آمد

گزیدهٔ غزل ۲۷۷

خرد و صبر سر خویش گرفتند و شدند
هر چه آمد ز برای دل درویش آمد

گزیدهٔ غزل ۲۷۸

که می آید چنین یارب مگر مه بر زمین آمد
چه گرد است اینکه می‌خیزد که جانان هم‌نشین آمد
که میراند جنیبت را که میدان عنبر آگین شد
کدامین باد می جنبد که بوی یا سیمین آمد
صبوری را دلم در خاک من جوید نمی‌یاید
غبار کیست این یارب که در جان حزین آمد
بتی و آفت تقوی و دین آخر نمی‌دانی
که در شهر مسلمانان نباید این چنین آمد

گزیدهٔ غزل ۲۷۹

خبرم رسید امشب که نگار خواهی آمد
سر من فدای راهی که سوار خواهی آمد
به لبم رسیده جانم، تو بیا که زنده مانم
پس از آن که من نمانم، به چه کار خواهی آمد
غم و قصه فراقت بکشد چنان که دانم
اگرم چو بخت روزی به کنار خواهی آمد
منم و دلی و آهی ره تو درون این دل
مرو ایمن اندر این ره که فگار خواهی آمد
همه آهوان صحرا سر خود گرفته بر کف
به امید آن که روزی به شکار خواهی آمد
کششی که عشق دارد نگذاردت بدینسان
به جنازه گر نیایی، به مزار خواهی آمد
به یک آمدن ربودی، دل و دین و جان خسرو
چه شود اگر بدین سان دو سه بار خواهی آمد

گزیدهٔ غزل ۲۸۰

صبا آمد ولی دل باز نامد
غریب ما به منزل باز نامد
دل مارفت با محمل نشینی
رود جان هم که محمل باز نامد
به عشقم مست بگذارید زیراک
کس از میخانه عاقل باز نامد
نصیحت زندگان را کرد باید
کز افسون مرغ بسمل باز نامد

گزیدهٔ غزل ۲۸۱

دل من چرا چو غنچه نشو دریده صد جا
که صبا رسید و بویی زنگار من نیامد

گزیدهٔ غزل ۲۸۲

ای زلف تو دام دل دانا و خردمند
دشوار جهد دل که در افتاد درین بند
بودیم خردمند که زد عشق تو برما
دیوانگی آورد و نماندیم خردمند
ای باد بجنبان سر آن زلف و ببخشای
برحال پریشان پریشان شده‌ای چند
اصحاب هوس چاشنی عشق چه دانند؟
لذت ندهد تشنهٔ می را شکر و قند
عیبم مکن ای خواجه که در عالم معنی
جهل است خردمندی‌و دیوانه خردمند
تا جان بود از مهر رخش بر نکنم دل
گر میر نهد بندم و گر پیر دهد پند

گزیدهٔ غزل ۲۸۳

ز اهل عقل نپسندد خردمند
که دارد رفتنی را پای دردمند
لباس زندگی برخود مکن تنگ
که چون شد پار نتوان کرد پیوند
بصورت خوش مشو از روی معنی
نی خامه نکوتر از نی قند
نصیحت گوهری دان کان نزیبد
مگر در گوش دانا و خردمند
مخور غم بهر فرزندی و مالی
که مالت دیده بس است و صبر فرزند
به رعنایی منه بر خاکیان پای
که ایشان هم‌چو تو بودند یک چند
شنو ای‌دوست پند اما چو خسرو
مشو کو گوید و خود نشنود پند
مرا با تو افتادست پیوند
نه در گوشم نصیحت رفت و نه پند
دل من می‌جهد هر لحظه از جای
به دیدارت چنانم آرزومند
ندارم صبر اگر باور نداری
بگیر اینک بیا دستم به سوگند
دلم خونست از شوق وصالت
چو مادر در فراق کشته فرزند
هزاران چشمه از چشمم روان است
که سنگین‌تر غمی دارم ز الوند

گزیدهٔ غزل ۲۸۴

مرهم از لبهات می‌جویم بدین جان فگار
وای بر ریشی که آنرا از نمک مرهم کنند
مردهٔ آن قامتم کاندم که بخرامد براه
مردگان در خاک هر دم حسرتی دیگر خورند

گزیدهٔ غزل ۲۸۵

آنانکه عاشقان ترا طعنه می‌زنند
معذور دارشان که رخت را ندیده‌اند
دست ازتو می‌نشویم و از غم تمام خلق
دست از من شکستهٔ بی‌تاب شسته اند

گزیدهٔ غزل ۲۸۶

کسی که دل زخم زلف او برون آرد
کبوتری است که از چنگ با ز بستاند
اگر نسیم صبا زلف او برافشاند
هزار جان مقید ز بند برهاند
منش ببینم از دور رخ نهم برخاک
مرا ببیند و از دور رخ بگرداند
چه اوفتاد که آن سرو راستین برخاست
خبر برید به دهقان که سرو بنشاند
سرشک دیدهٔ خسرو چنین که می‌بینم
اگر به کوه رسد کوه را بغلتاند

گزیدهٔ غزل ۲۸۷

گل سیرآب من در باغ بشکفت
گل صد برگ از رویش خجل ماند
خدنگ غمزهٔ ترکان شکاری
گذشت از دل ولی پیکان بدل ماند

گزیدهٔ غزل ۲۸۸

مکن عیب ار بنالد جان چو نقد تن همه بردی
کی کس خانه غارت گشت بی‌فریاد کی ماند

گزیدهٔ غزل ۲۸۹

ناز کم کن که نکویی به کسی دیر نماند
زشت باشد که نکویی برود ناز بماند

گزیدهٔ غزل ۲۹۰

گوش من از پی نام تو به هر کوی بماند
چشم من از هوس روی تو هر سوی بماند
نه به گلزار گشاید دل من نه در باغ
بس‌که در جان من اندیشهٔ آن روی بماند
بامدادان به چمن ناز کنان می گشتی
سرو یک‌پای ستاده به لب جوی بماند
ماجرای دل خود کام چه پرسی از من ؟
سالها شد که ز من رفت و در آن کوی بماند

گزیدهٔ غزل ۲۹۱

آسان شود این مشکل درویش تو امشب
کاحوال جهان جمله به یک حال نماند

گزیدهٔ غزل ۲۹۲

عاقبت را بر زمین گردی نماند
مردمی را در جهان مردی نماند

گزیدهٔ غزل ۲۹۳

ز چشم کافرت کز غمزه لشکر میکشد هر سو
به هفت اقلیم تن یک منزل آبادان نمی‌ماند
نه‌ای با بنده چون اول بدین خوش میکنم دل را
که پیوسته مزاج آدمی یکسان نمی‌ماند

گزیدهٔ غزل ۲۹۴

ز گریه من نتوانم نوشت نامه به دوست
و گر جواب رسد نیز من نیارم خواند

گزیدهٔ غزل ۲۹۵

مبصران که مزاج جهان شناخته‌اند
دو روزه برگ اقامت دران نساخته‌اند
خراب گردد این باغ و برپرند همه
نوازنان که در و عندلیب و فاخته‌اند

گزیدهٔ غزل ۲۹۶

شهسوارانی که فتح قلعهٔ دین کرده‌اند
التماس همت از دلهای مسکین کرده‌اند
پاکبازان سر کوی خرابات فنا
در مقام سرفرازی خشت بالین کرده‌اند
سنگسار لعنت جاوید مر ابلیس را
از برای کوری چشمان خودبین کرده‌اند
آهوی چین را جگر در نامهٔ سواد بسوخت
تا حدیث سنبل زلف تو در چین کرده‌اند
جلوهٔ فرهاد بین کز غیرت آن خسروان
نام خود نقش نگین لعل شیرین کرده‌اند
زاهدان تسبیح می‌خوانند و خسرو نام دوست
ذکر هر کس آن‌چنان باشد که تلقین کرده‌اند

گزیدهٔ غزل ۲۹۷

یک دل به سر کوی تو آباد نیابند
یک جان زخم زلف تو آزاد نیابند
از پس که گرفتار غمت شد همه دلها
آفاق بگردند و دلی شاد نیابند
روزی که روی مست و خرامان سوی بازار
در شهر یکی صومعه آبادنیابند
جان میکن و از بهر وفا دم مزن ای دل
کاین مزد زخوبان پریزادنیا بند
ناخورده خراشی ز سرتیشهٔ هجران
سنگی به سر تربت فرهاد نیابند

گزیدهٔ غزل ۲۹۸

گر خاک وجودم زپس مرگ ببیزند
زنگار گرفته همه پیکان تو یابند
فردای قیامت که به انصاف رسد خلق
بس دست تظلم که به دامان تو یابند
هر جاکه گریزد دل سودا زدهٔ من
بازش به سر زلف پریشان تو یابند

گزیدهٔ غزل ۲۹۹

تا تو از خانه برون آیی هردم چاک است
بر سرکوی تو دامان و گریبانی چند

گزیدهٔ غزل ۳۰۰

لب از تو وز شکر پیمانه‌ای چند
رخ از تو ز خفتن بتخانه‌ای چند
درازی هست در موی تو چندان
که می‌باید به هر مو شانه‌ای چند
بیازارد گرت زان شانه مویی
به پیشت بشکنم دندانه‌ای چند
سر آنروی آتش‌ناک گردم
بباید شمع را پروانه‌ای چند
به زلف و عارضت دل‌های سوزان
شب است و آتش دیوانه‌ای چند
مخسب امشب که ازبی‌خوابی خویش
بگویم پیش تو افسانه‌ای چند
زچشم دانه دانه می‌چکد آب
چو مرغان قانعم با دانه‌ای چند
خوشم در عشق تو بی عقل و بی جان
نگنجد در میان بیگانه‌ای چند
برا گرد دلم کز جستجو یت
مرا هم گشته شد ویرانه‌ای چند
براتم کن زلب بوسی و بنویس
هم از خون دلم پروانه‌ای چند
و گر نیشی زند از غمزهٔ مست
ز خسرو بشنود افسانه‌ای چند

گزیدهٔ غزل ۳۰۱

بتان که دست نمودند خلق را در خون
به عهد تو همه دست اندر آستین کردند

گزیدهٔ غزل ۳۰۲

آن کسان کز بر آن روی بدم می گویند
پرده برگیرد که دیوانه تر از من گردند

گزیدهٔ غزل ۳۰۳

جوان و پیر که در بند مال و فرزندند
نه عاقلند که طفلان ناخردمندند
بخانه‌ای که ره جان نمی‌توان بستن
چه ابلهند کسانی که دل همی بندند
به سبزه زار فلک طرفه باغبانانند
که هر نهال که شاندند باز برکندند
جمال صحبت هم صحبتان غنیمت دان
که می‌روند نه ز انسانکه باز پیوندند
بسا ز توشه ز بهر مسافران وجود
که میهمان عزیزند وروز کی چندند
ترا به از عمل خیر نیست فرزندی
که دشمنند ترا زادگان نه فرزندند
مجوی دینی اگر اهل معینی خسرو
که از همای به مردار میل نپسندند

گزیدهٔ غزل ۳۰۴

دیت از خوبرویان جست باید
به هرجایی که مشتاقان بمیرند
نیایند اهل دل در چشم خوبان
که اینان تنگ چشم آنان حقیرند

گزیدهٔ غزل ۳۰۵

چون تویی از نسل آدم گشت پیدا نیست عیب
گر فرشته بوسه بربای منی آدم زند

گزیدهٔ غزل ۳۰۶

خواهم هزار جان زخدا تا کنم نثار
در هر قدم که سرو سمن بوی من زند

گزیدهٔ غزل ۳۰۷

خضر پیش لبت به آب حیات
لب چه باشد که دست هم نزند

گزیدهٔ غزل ۳۰۸

من نشنیدم که خط برآب نویسند
آیت خوبی برآفتاب نویسند
هجر کشیدیم تا به وصل رسیدیم
نامهٔ رحمت پس از عذاب نویسند
صبر طلب می‌کنند از دل شیدا
همچو براتی که برخواب نویسند
قصهٔ خونریزی این دودیدهٔ خسرو
کاش بران چشم نیم‌خواب نویسند

گزیدهٔ غزل ۳۰۹

جماعتی که ز هم صحبتان جدا باشند
چگونه با خرد دو صبر آشنا باشند
هلاکت من بیچاره از کسانی پرس
که چند گه زعزیزان خود جدا باشند
دلا ز کردهٔ خود سوختی نمی‌گفتم
که خوب رویان البته بی‌وفا باشند

گزیدهٔ غزل ۳۱۰

او پرده بر گرفت بگویید باد را
تا خانمان گل همه زیر و زبر کند

گزیدهٔ غزل ۳۱۱

مکن از گریه مرا منع که دل سوخته را
هیچ‌کس از جزع و گریه ملامت نکند

گزیدهٔ غزل ۳۱۲

چند گویید ای مسلمانان که حال خود بگوی ؟
من همی گویم ولی از من که باور می‌کند ؟

گزیدهٔ غزل ۳۱۳

خوبان گمان مبرکه زاولاد آدمند
جانند یا فرشته و یا روح اعظمند
خوانید روح و امق و مجنون وویس را
کایشان درون پردهٔ این راز محرمند
ای سلسبیل راحت و ای چشمهٔ حیات
بر تشنگان سوخته لطفی که درهمند

گزیدهٔ غزل ۳۱۴

باده کش دوزخیان بهتر ازین متقیان
کز پی خلد برین طاعت معبود کنند

گزیدهٔ غزل ۳۱۵

دل‌بران مهرنمایند و وفا نیز کنند
دل بران مهر چه بندی که جفا نیز کنند
چند گویند که گه‌گه به دلش میگذری
این حدیثی است که بهر دل ما نیز کنند
عالمی را بکش از غمزه که ترکان به خدنگ
گربکشتند بسی صید رها نیز کنند
عاشقان گرچه ترا بهرجفا بد گویند
از پی چشم بد خلق دعا نیز کنند
هجر مپسند چو دانی که وکیلان سپهر
دوستان را بهم آرند و جدا نیز کنند
منعمان گر چه برانند گدا را از در
گه گهی حاجت درویش روا نیز کنند
سوی خسرو نگهی کن به طفیل دگران
کاهل دولت نگهی سوی گدا نیز کنند

گزیدهٔ غزل ۳۱۶

خشخاش که آرایش حلواش کنند
گه در کف و گاه در دهن جاش کنند
برند برای ریزهٔ چند سرش
وانگه سر زیر و پای بالاش کنند

گزیدهٔ غزل ۳۱۷

خوش است دولت آنم که جان به جان پیوست
کجاست بخت که تن هم به تن شود پیوند

گزیدهٔ غزل ۳۱۸

من بیچاره را کشته است خوش خوش
همی خندد پشیمانی ببیند
همی‌جوید وفا از خوب رویان
دلم را حد نادانی ببیند
رخ خسرو غبار آلوده می‌دید
بران در نقش پیشانی ببیند

گزیدهٔ غزل ۳۱۹

حسن تو هم به کودکی افت شهر گشت اگر
زین چه که هست ذره‌ای برگذرد بلا شود
چون تو به باغ بگذری گل نرسد به بوی تو
لیک رسد به قامتت سرو اگر روان بود

گزیدهٔ غزل ۳۲۰

سوز دلم بدید و ز دیده نمی نریخت
این یار خانه سوخته را این قدر نبود
دوش آمدی و معذرتی گر نکرد من
معذور دار زانکه ز خویشم خبر نبود
بیگانه وار از سر ما سایه برگرفت
ما را ز آشنایی او این گمان نبود
گل آمد و به باغ رسیدند بلبلان
وان مرغ رفته را هوس آشیان نبود
یارب که دوش غایب من خانهٔ که بود
تشویش این چراغ ز پروانهٔ که بود؟

گزیدهٔ غزل ۳۲۱

از کجا مست آمدی ای مه که غارت شد نماز
پارسایی را که مشغول دعای خویش بود
پیش آن محراب ابرو جان خلقی در دعا
همچو انبوه گدا در مسجد آدینه بود

گزیدهٔ غزل ۳۲۲

برفت آن دل که با صبر آشنا بود
چه می‌گویم ؟ نمیدانم کجا بود ؟
همه شب دیده‌ام خفتن ندادست
که بوی گلرخ من باصبا بود
منال ای بلبل از بد عهدی گل
که تابودست خوبی بی‌وفا بود

گزیدهٔ غزل ۳۲۳

عنبر چسان نسبت کنم با زلف تو کز زلف تو
بوی دل آید و ین کجا در عنبر سارا بود؟

گزیدهٔ غزل ۳۲۴

برلبش بود اعتماد من مگر جان بخشد او
آن که روح‌الله گمان بردیم آن قصاب بود

گزیدهٔ غزل ۳۲۵

حسن اخلاق از خردمندان توان کردن طلب
خر بود آن کوادب جستن به سوی خر بود
بی خرد را عیب نتوان کرد در ترک ادب
عیب نبود مور بر تخت سلیمان گر بود
مطربی میگفت خسرو را که ای گنج سخن
علم موسیقی ز فن نظم نیکوتر بود
زانکه این علمی است کز دقت نیاید در قلم
وان نه دشوار است کاندر کاغذ و دفتر بود
پا سخش گفتم که من در هر دو معنی کاملم
هر دو را سنجیده بر وزنی که آن بهتر بود
فرق می گویم میان هر دو معقول و درست
تا دهد انصاف کز هر دو دانشور بود
نظم را علمی تصور کن به نفس خود تمام
کو نه محتاج سماع و صوت خنیا گر بود
گر کسی بی زیر و بم نظمی فرو خواند رواست
نی به معنی هیچ نقصان نه به لفظ اندر بود
ور کند مطرب بسی هان و هون هون درسرود
چون سخن نبود همه بی معنی و ابتر بود
نای زن را بین که صوتی دارد و گفتار زنی
لاجرم محتاج در قول کسی دیگر بود
پس درینصورت ضرورت صاحب صوت و سماع
از برای شعر محتاج سخن پرور بود
نظم را حاصل عروسی دان و نغمه زیورش
نیست عیبی گر عروسی خوب بی زیور بود
من کسی را آدمی دانم که داند این قدر
ور نداند پرسد از من ور نپرسد خر بود

گزیدهٔ غزل ۳۲۶

من به گرمای قیامت خون خورم بر یاد دوست
جوی شیران را نما کو تشنهٔ کوثر بود

گزیدهٔ غزل ۳۲۷

نگار من عمل زلف خود مرا فرمای
اگر چه روز و شب اندر شکست خواهم بود

گزیدهٔ غزل ۳۲۸

ازاشتیاق تو ار رنج نیست خواهم شد
در آرزوی تو عمر هست خواهم بود

گزیدهٔ غزل ۳۲۹

آرام جانم میرود، جان را صبوری چون بود
آنکس شنا سد حال من ، کاو همچو من در خون بود
رنجم مبادا بر تنی ، چون من مبادا دشمنی
من دانم و همچون منی ، کاندوه دوری چون بود
زلفش که در جانم گزد، چون مار پنهانم گزد
ماری کزینسانم گزد، کی در خور افسون بود
لیلی و موی مشک بو، آنکس که دیده مو به مو
دانم که زنجیر از چه رو، در گردن مجنون بود

گزیدهٔ غزل ۳۳۰

ترکی و خوب روی کسی کاینچنین بود
نبود عجب اگر دل او آهنین بود

گزیدهٔ غزل ۳۳۱

چون لبت را به گاز پاره کنم
لب نباشد نبات پاره بود

گزیدهٔ غزل ۳۳۲

بیا ای جهان بر سر من بگرد
که این شربتی زیر آن پای بود

گزیدهٔ غزل ۳۳۳

نرگست مست رسید و به هوش خویش نبود
دلم زصبر بسی لاف زود ولیش نبود

گزیدهٔ غزل ۳۳۴

مردن از دوستی ای دوست ز هندو آموز
زنده در آتش سوزان شدن آسان نبود

گزیدهٔ غزل ۳۳۵

دو بوسم لطف کردی و شدم هم در یکی بیهش
رها کن ناز سر گیرم که گم کردم شمار خود

گزیدهٔ غزل ۳۳۶

کجات بینم و بر بام تو چگونه برایم
هزار وای که مرغان نمی‌دهند پر خود

گزیدهٔ غزل ۳۳۷

به بازی مزن تیغ بر جان من
که کس تیغ بردوستان ناز خود

گزیدهٔ غزل ۳۳۸

خطت کز لبانت برآورد سر
برآورد از جان عشاق دود

گزیدهٔ غزل ۳۳۹

دل باز سوی آن بت خو چه می‌دود
این خون گرفته باز دران کوچه می‌رود؟
چون رفت از من آن دل نادان روای صبا
امشب بران غریب ببین کوچه میرود؟
گلگشت باغ می کند امروز سرو من
بنگر که باز بر گل خوشبو چه میرود؟
جان می رود زمن چو گره می زند به زلف
مردن مراست از گره او چه می‌رود؟

گزیدهٔ غزل ۳۴۰

بازآن سوار مست به نخجیر می‌رود
دستم ز کار و کار ز تدبیر می رود
من بیهشم که می‌دهد از سرو من نشان
این باد مشک بو که به شبگیر می‌رود
هر ساعتی که می گذرد قامتش به دل
گویا که در درونهٔ من تیر می‌رود
دیوانه شد دلم ره زلف تو برگرفت
مسکین به پای خویش به زنجیر می‌رود
عشقست نه سرسریست که با عشق آدمی
یا جان برآید آنگه و یا شیر میرود
گشتم در آب دیده چنان غرق کاین زمان
کاین باد پای عمر به شتاب میرود
ما را زطاق ابروی جانان گزیر نیست
زاهد اگر به گوشهٔ محراب می‌رود

گزیدهٔ غزل ۳۴۱

شد جهان زنده به بوی گل ولی من چون زیم
کز گلم بوی کسی می‌آید و جان می رود

گزیدهٔ غزل ۳۴۲

عمری در آرزوی تو رفتست و می‌رود
صبرم به جستجوی تو رفته است و می‌رود
رفتی و بوی زلف تو ماند و هزار دل
دنبال تو به بوی تو رفتست و می‌رود

گزیدهٔ غزل ۳۴۳

بیداریم بکشت وه ای ساربان خموش
کاین سو زم از افسانه شنیدن نمی‌رود
می‌بینمش ز دور نیم سیر چون کنم
چون تشنگی آب ز دیدن نمی‌رود
خسرو تو لاف زهد به خلوت چه میزنی
کاین آرزو به گوشه خزیدن نمی‌رود

گزیدهٔ غزل ۳۴۴

گل و شکوفه همه هست و یار نیست چه سود
بت شکر لب من در کنار نیست چه سود
بهار آمد و هر گل که باید آن همه هست
گلی که می طلبم در بهار نیست چه سود

گزیدهٔ غزل ۳۴۵

هست روشن به رخت دیده اگر خاک رهت
باز دریده کشم نور علی نور شود
بس‌که پروانه شود سوختهٔ شمع زعشق
عارف از سوختگی عاشق پروانه شود

گزیدهٔ غزل ۳۴۶

خون ریز گشت مردم چشمت چو ساقیی
کز دست وی قرابهٔ می سرنگون شود

گزیدهٔ غزل ۳۴۷

گر سر زلف تو از باد پریشان نشود
خلق بیچاره چنین بی‌دل و حیران نشود
ای مسلمانان آن موی ببینید آخر
چه کند این دل مسکین که پریشان نشود ؟
مردمان در من و بیهوشی من حیرانند
من در آن کس که ترا بیند وحیران نشود

گزیدهٔ غزل ۳۴۸

لعل شیرینی چو خندان می‌شود
در جهان شیرینی ارزان می‌شود
قد او هر گه که جولان می‌کند
گوییا سرو خرامان می‌شود
پرتو رویش چو می‌تابد ز دور
آفتاب از شرم پنهان می‌شود
قصهٔ زلفش نمی‌گویم بکس
زانکه خاطرها پریشان می‌شود
من نه تنها می‌شوم حیران او
هر که او را دید حیران می‌شود
گیه چو می‌گوید که بنوازم ترا
تا نگه کردی پشیمان می‌شود

گزیدهٔ غزل ۳۴۹

جانها که گرفتار لبت گشت چه دانی ؟
پرواز مجو از مگسان شکر آلود

گزیدهٔ غزل ۳۵۰

دل در هوایت ای بت عیار جان دهد
چون بلبلی که دور گلزار جان دهد

گزیدهٔ غزل ۳۵۱

یک لحظه‌ای مقصود من بشنو زیان و سود من
تا اشک خون آلود من شرح غم هجران دهد

گزیدهٔ غزل ۳۵۲

خونابه می‌خورم ز غم و گریه می کنم
آری شراب گوهر هرکس برون دهد

گزیدهٔ غزل ۳۵۳

ز تند باد جگرها مرا درونه بلرزد
گلی که بر سر آن سرو سرفراز براید
بیاد آن قدو قامت سرشک لعل‌دو چشمم
بهر زمین که بریزد درخت ناز برآید

گزیدهٔ غزل ۳۵۴

باد مشک ازسر زلفش بوزید ای بلبل
بوستان را خبری ده که صبا می آید
عاشقان را بگه رفتن و باز آمدنش
دل ز جامی رو دو باز به جا می‌آید
ما به نظارهٔ آن ماه چنان مستغرق
که همه خلق به نظارهٔ ما می آید

گزیدهٔ غزل ۳۵۵

آمدی باز و به نظاره برون آمد دل
لحظه‌ای باش که جان نیز برون می‌آید
خوشم از گریهٔ خود گرچه همه خون دلست
زانکه بوی تو زهر قطرهٔ خون می‌آید
مستی ورندی عاشق کشی و عشوه و ناز
هر چه گویند از آن تنگ دهن می‌آید
به وفاداری اوگشت تنم خاک و هنوز
نکهت دوستی از ز کفن می آید

گزیدهٔ غزل ۳۵۶

من امروز از طریق اشک خون آلود خود دیدم
که بنیاد دل پر خون من برکنده می آید
تو خود دانی که نتوان زیست بی تو لیک حیرانم
که ترک دوستان مهربان از دوست چون آید؟

گزیدهٔ غزل ۳۵۷

بهار بی رخ گلرنگ و چه کار آید
مرا یک آمدند به که ده بهار آید
به این صفت که همی خوریم بردر تو
ترا چگونه می‌اندر گلو فرود آید ؟

گزیدهٔ غزل ۳۵۸

مه بر ناید برابر تو
گر فرمایی برابر آید

گزیدهٔ غزل ۳۵۹

در کین گشاد چشمت به خیال خود بگو تا
زپی شفاعت من به میانه یی در آید

گزیدهٔ غزل ۳۶۰

دل من ز زلف و رویت شد اسیر و چون نگردد
شب ماهتاب دزدی که به خانه‌ای در آید

گزیدهٔ غزل ۳۶۱

رفت و باز آمدنش تا به قیامت نبود
ای قیامت تو بیا زود که تا باز آید
ای صبا از سر آن کوی غباری به من آر
مگر این دل که زجا رفت بجا باز آید

گزیدهٔ غزل ۳۶۲

از آن مهتاب جان افروز کانشب بود مهمانم
جهان تیره ست بر من چون شب مهتاب می آید
من اینجا زار می‌سوزم به تاریکی و تنهایی
وای همسایهٔ غافل ترا چون خواب می آید ؟
گریبانم مگیر ای محتسب چون می پرستم من
کزین دامان تو بوی شراب ناب می آید

گزیدهٔ غزل ۳۶۳

به سازی سوی من به شوخی دل زمن بستد
بدو گفتم چه خواهی کرد گفتا کار می آید
چو رفتم بردرش بسیار دربان گفت کاین مسکین
گرفتار است گویی کاینطرف بسیار می آید

گزیدهٔ غزل ۳۶۴

ندانم تا چه بادست این که ازگلزار می‌آید؟
کزو بوی خوش گیسوی آن دلدار می آید
بیا ساقی و پیش از مردنم می ده که جان در تن
باستقبال خواهد شد که بوی یار می آید
مگر بیدار شد بختم که آن روی که درخوابم
نبود امید پیش دیدهٔ بیدار می آید

گزیدهٔ غزل ۳۶۵

زمستان می رود ایام شادی پیش می‌آید
ز باد صبح ما را بوی آن بد کیش می آید

گزیدهٔ غزل ۳۶۶

دل خود چه متاعی است که از ما طلبد دوست
حقا که اگر جان طلبد زود برآید
زنهار که آن بند قباچست نبندی
کز نازکیش بخیه براندام برآید
او کرده ترش گوشهٔ ابرو ز سر خشم
من منتظر لب که چه دشنام برآید
ای ساقی بدمست مزن تیغ که در تن
خون آن قدرم نیست که در جام برآید
آن را که بهشتی صفتی داغ نکردست
گر از نه دوزخ کشیش خام برآید

گزیدهٔ غزل ۳۶۷

ز بهر دیدن هندستان زلف تو هر شب
بیا ببین که زسیلاب چشمم آب درآید

گزیدهٔ غزل ۳۶۸

جان کنم پیش و جهان هم اگرم دست دهد
اندران راه که آن جان جهان می‌آید

گزیدهٔ غزل ۳۶۹

هنگام گلست باده باید
ساقی و حریف ساده باید
گر غنچه گره بر ابرو افکند
پیشانی گل گشاده باید
ساقی برخیز و یار بنشان
کاین شسته و آن ستاده باید
جانست پیام اهل دل را
جانی که به کف نهاده باید
و آنگاه حریف ساده و مست
دردست من اوفتاده باید
خسرو ز بتان کرشمه بد نیست
معشوقهٔ خود مرا ده باید

گزیدهٔ غزل ۳۷۰

به منزلی که گذشتی ز آب دیده‌ام ای جان
هزار لالهٔ خونین ز خاک راه براید

گزیدهٔ غزل ۳۷۱

تن نازک کجا تاب خرابیهای عشق آرد
چگونه مرغ خانه در ده ویران بیاساید

گزیدهٔ غزل ۳۷۲

یارب که می خوش دلیت باد گوارا
هر چند که از مات گهی یاد نیاید
فرداش مخوانید به بالین‌گه من زانک
شیرین به سر تربت فرهاد نیاید

گزیدهٔ غزل ۳۷۳

سنگی که از آسمان بیفتد
جز بر خر شیشه گر نیاید

گزیدهٔ غزل ۳۷۴

دهند پند که بازآ من آن مجال ندارم
که هر که رفت به کویت به خانه باز نیاید

گزیدهٔ غزل ۳۷۵

باد بویش به بوستان آورد
غنچه از شوق پیرهن بدرید

گزیدهٔ غزل ۳۷۶

پیش محراب دو ابروش که طاقست به حسن
عالمی دست برآورده به یارب نگرید
چشمش از هر مژه‌ای ساخته مشکین قلمی
می‌دهد فتوی خون همه مذهب نگرید
زلف بر مه زده در خانهٔ دل داهدیش
نشد از دل اثر ماه به عقرب نگرید
اوست نوروز من و چون فتدش جعد به پای
راست با روز برابر شدن شب نگرید

گزیدهٔ غزل ۳۷۷

دوش دل در کوی او گم کرده‌ام
دوستان برخاک راهش بنگرید
کور بادا چشمتان گر صبحگاه
پی من آن روی چو ماهش بنگرید

گزیدهٔ غزل ۳۷۸

باز آی تا به بوسه فشانم به پای تو
کز عشق پای بوس تو جانم به لب رسید

گزیدهٔ غزل ۳۷۹

دل ستد از من بیمار و به پرسش نامد
چون خبر یافت که جان می‌دهم آنگه برسید

گزیدهٔ غزل ۳۸۰

بالا کشید زلف و دلم کی به من رسد
کو را به بام برد و ز ته نردبان کشید

گزیدهٔ غزل ۳۸۱

ای همرهان که اگه از آن رفتهٔ منید
گمره شدم برید برن را هم افگنید
ای طالبان وصل ز مادور کز فراق
ما چاک سینه‌ایم و شما چاک دامنید
ای طالبان عشق یکی دیدنش روید
دانم که زاهدید اگر توبه نشکنید

گزیدهٔ غزل ۳۸۲

باد آمد و بویی ز نگارم نرسانید
پنهان سخنی از لب یارم نرسانید
فریاد من خسته رسانید به کویش
فریاد که در گوش نگارم نرسانید
افسوس که بگذشت همه عمر به افسوس
بخت آرزوی دل به کنارم نرسانید
ایام جوانی به سرزلف بتان شد
اقبال به سر رشتهٔ کارم نرسانید
چو بلبل دی با نفق سرد به مردم
ایام به گلهای بهارم نرسانید

گزیدهٔ غزل ۳۸۳

بیداد غم از دلم بگوید
در ماتم من فلک بموید
اشکم چو زند برآسمان موج
در خرمن ما خوشه روید
بلی کز مدد سرشک خونین
بر صفحهٔ دیده لاله روید

گزیدهٔ غزل ۳۸۴

با یار ز من خبر بگویید
وین راز نهفته تر بگویید
چشمش من مستمند را کشت
در گوش وی این قدر بگویید

گزیدهٔ غزل ۳۸۵

صبوری با غمش می گفت در دل
که من رفتم تو جای من نگهدار
گر درد سریت هست از عشق
بارد بساز و ترک سر گیر

گزیدهٔ غزل ۳۸۶

همه بر دیگران قسمت مکن غم
ازان چیزی برای من نگهدار

گزیدهٔ غزل ۳۸۷

گر ز در ماندگی عشق ترا دردی هست
هم بدان درد قناعت کن و درمان بگذار

گزیدهٔ غزل ۳۸۸

خوش بود بادهٔ گلرنگ در ایام بهار
خاصه در سیایهٔ گلهای تر اندام بهار
بغنیمت شمر ایدوست اگر یافته‌ای
روی زیبا و می روشن و ایام بهار

گزیدهٔ غزل ۳۸۹

ای باد صبح‌دم خبر آشنا بیار
بوی نهفته زان صنم دلربا بیار
ما تا که یابم از دل گم گشته آگهی
یک تار مو ازآن سر زلف دو تا بیار

گزیدهٔ غزل ۳۹۰

چون در شکار برسرآهو گذر کنی
چشمت بست دست به تیر و کمان مبر

گزیدهٔ غزل ۳۹۱

جان من از صبر می پرسی دل ما را مپرس
زانکه این معنی ندارد در گمان او گذر

گزیدهٔ غزل ۳۹۲

بهانه می طلبند اهل دل که جان بدهند
بپوش روی و گرنه در انجمن مگذر

گزیدهٔ غزل ۳۹۳

دل آسوده دگر حال پریشان دگر است
شهرآباد دگر باشد و ویرانه دگر

گزیدهٔ غزل ۳۹۴

خفته بهشت نرگست ور بگشاییش دمی
شهر تمام کو به کو پر ز بلا شود مگر

گزیدهٔ غزل ۳۹۵

در چشمهٔ خورشید اگر آبی ندیدستی گهی
خیزند چون از خواب خوش روشنتن خوبان نگر

گزیدهٔ غزل ۳۹۶

ای شمع رخ تو مطلع نور
زین حسن و جمال چشم بددور
با پرتو عارض توخورشید
چون شمع درآفتاب بی نور
رخسار تو در جهان فروزی
مانندهٔ آفتاب مشهور
از روی تو شام صبح گردد
ور زلف تو صبح شام دیجور
انگیخته شام را ز خورشید
آمیخته مشک را ز کافور
از دست غم ت در زمانه
یک خانهٔ دل نماند معمور
خاطر نرود به گلستانی
آن را که جمال تست منظور
خسرو که همیشه بردر تست
ازدرگه خود مکن ورا دور

گزیدهٔ غزل ۳۹۷

ای لعل لبت چو بر شکر شیر
شکر ز لب تو چاشنی گیر
از زلف بریدنت دل من
دیوانه شد و برید زنجیر

گزیدهٔ غزل ۳۹۸

پرسی که چگونه‌ای ؟ چگویم ؟
کز مرده برون نیاید آواز
گویند مرا برو ازین کوی
دل گم کردم کجا روم باز ؟

گزیدهٔ غزل ۳۹۹

از ما چه احتراز نمودی که در جهان
هرگز نکرد شمع ز پروانه احتراز

گزیدهٔ غزل ۴۰۰

تن پیر گشت و آرزوی دل جوان هنوز
دل خون شد و حدیث بتان برزبان هنوز
عالم تمام پر ز شهیدان کشته گشت
ترک مرا خدنگ بلا در کمان هنوز

گزیدهٔ غزل ۴۰۱

دل ز تن بردی و در جانی هنوز
دردها دادی و درمانی هنوز
آشکارا سینه‌ام بشکافتی
همچنان در سینه پنهانی هنوز
ملک دل کردی خراب از تیغ ناز
واندرین ویرانه سلطانی هنوز
هر دو عالم، قیمت خود گفته‌ای
نرخ بالا کن که ارزانی هنوز
ما ز گریه چون نمک بگداختیم
تو ز خنده شکرستانی هنوز
جان ز بند کالبد آزاد گشت
دل به گیسوی تو زندانی هنوز
پیری و شاهدپرستی هم خوشست!
خسروا تا کی پریشانی هنوز؟

گزیدهٔ غزل ۴۰۲

مست من چون باده نوشی جرعه برمن بریز
درد جام خود برین رسوای تر دامن بریز
تیرگی عیش مشتاقان ترا چون رو شنست
بردل تاریک خسرو و بادهٔ روشن بریز

گزیدهٔ غزل ۴۰۳

سر پا بوس تو تنها نه دل راست
که مشتاق است جان ناتوان نیز

گزیدهٔ غزل ۴۰۴

به راه کعبه که از هر طرف کمین گاهی است
اگر ز خویش گذشتی قدم منه بهراس

گزیدهٔ غزل ۴۰۵

رو ای صبا و ز بهر مسافران فراق
ازان دو لب سخنی چند یادگاری پرس

گزیدهٔ غزل ۴۰۶

گویم ببخش جان من او گویدم که نه
جان بخش من بس است همان گفتن نه اش
چون گل زرشک جامه درانم که تاچراست
در گرد کوی گشتن باد سحر گهش

گزیدهٔ غزل ۴۰۷

کرشمه‌های سر زلف در بنا گوشش
حدیث درد دلم ره نداد در گوشش
اگر زخامه کج افتاد نقش ما چه کنیم
چگونه عیب توانیم کرد بر نقاش؟

گزیدهٔ غزل ۴۰۸

گر مرا با بخت کاری نیست گو هرگز مباش
ور به سامان روزگاری نیست گو هرگز مباش
هر خسی را از گلستان جهان گلها شگفت
گر مرا بوی بهاری نیست گو هرگز مباش
چهرهٔ زرین و سیمین سینهٔ ترکان بستم
بازور سیمم شماری نیست گو هرگز مباش
آسمان وا راست دامان مراد ناکسان
گر مرا پیوند واری نیست هرگز گو مباش
غم خود ازعشقست گو در جان من جاوید باد
گر غم را غم‌گساری نیست هرگز گو مباش
عشق بازی با خیال یار هم شبها خوشست
باری ار بوس و کناری نیست گو هرگز مباش
مجلس عیشست و جز خسرو همه مستند اگر
ناکسی و نابکاری نیست گو هرگز مباش

گزیدهٔ غزل ۴۰۹

خوانمش در جان و گوید خانهٔ من نیست این
با چنین بیگانگی دل آشنا می‌خواندش

گزیدهٔ غزل ۴۱۰

باغ روجانا که نرگس در هوای روی تست
روی گل می‌بیند اما دل نمی‌آسایدش

گزیدهٔ غزل ۴۱۱

دل من رفت نتوان یافت بازش
که دستی نیست بر زلف درازش

گزیدهٔ غزل ۴۱۲

مکن ضایع طبیبا مرهم خویش
که خوش می سوزم از داغ فراقش

گزیدهٔ غزل ۴۱۳

رفت دل نیست روشنم حالش
برو ای جان تو هم بدنبالش
هر که بر حال عاشقان خندد
گریه‌ای واجبست بر حالش
من مسکین نه مرد درد توأم
کوه البرز و پشه حمالش !

گزیدهٔ غزل ۴۱۴

آنکه از جان دو ستر میدارمش
گر مرا بگذاشت من نگذارمش
آنکه در خون دل من تشنه است
من دو چشم خویش می پندارمش
گر چه هست او یار من من یار او
من کجا یارم که گویم یارمش
هیچ رحمی نیست بر بیمار خوش
آن طبیبی را که من بیمار مش
با دل خود گفتم او را چیستی ؟
گفت خسرو او گل و من خارمش

گزیدهٔ غزل ۴۱۵

گر ای نسیم ترا ره دهند درحرمش
ببوس از من خاکی نشانهٔ قدمش
میان دلبر و دل حاجت رسالت نیست
و لیک هم بنوشتیم ماجرای غمش

گزیدهٔ غزل ۴۱۶

ستمگری که دلم شاد نیست جز به غمش
به خامه راست نیاید شکایت ستمش
اگر ز دست اجل چند که امان یابم
به خاک پاش که سر بر ندارم از قدمش
هزار نامه نوشتم به خون دیده ولی
به این دیار نیامد کبوتر حرمش
مباشری که به کنج فراق می نوشد
سفال باده نماید به چشم جام جمش

گزیدهٔ غزل ۴۱۷

نام سرچشمهٔ حیوان چه بری با دهنش
سخن قند مگو با لب شکر شکنش
گر زند با دهنش بسته ز بی‌مغزی لاف
هر که بیند شکند بالب و دندان دهنش
ای صبا گوی زمن غنچهٔ تر دامن را
چیست آن غنچه که پنهان شده در پیرهنش
دوش جستم ز دهانش خبر آب حیات
گفت باید طلبید ازلب شیرین منش
گر شور در غم تو چهرهٔ عاشق گاهی
باز گلگون کند از خون دل خویشتنش
زلف کج طبع تو هندوی بلا انگیز است
چشم سر مست تو ترکیست که یغماست فنش
روز و شب وصف رخ خوب تو گوید خسرو
تا چه طوطی است که ازآینه باشد سخنش!

گزیدهٔ غزل ۴۱۸

قبا و پیرهن او که می‌رسد به تنش
من از قباش به رشکم قبا ز پیرهنش
عجب اگر نتوان نقش خاطرش دریافت
ز نازکی بتوان دید روح در بدنش

گزیدهٔ غزل ۴۱۹

دل رفت و روزها شد کز وی خبر نیاید
ای دور مانده چو نی در زلف عنبر ینش
طاقت ندارد آن رخ از نازکی نفس را
ای بار تند مگذر بر برگ یاسمینش
ای جامه دار ازینسان چستش مبند یکتا
کز بخیه نقش گیرد اندام ناز ننینش

گزیدهٔ غزل ۴۲۰

تعالی‌الله چه دولت داشتم دوش
که بود آن بخت بیدارم درآغوش
خوش آن حالت که گاه گفتن راز
دهانم بود نزدیک بنا گوش
دو سه بار ای خیال یار با من
بگو خوابی که دیدستم شب دوش
فغان خسرو است از سوزش دل
بنالد دیگ چون زآتش کند جوش

گزیدهٔ غزل ۴۲۱

دزدانه در آمد از درم دوش
افگنده کمند زلف بردوش
برخاستم و فتادم از پای
چون او بنشست رفتم از هوش
آن نرگس نیم مست جادوش
آهو بره‌ای به خواب خرگوش
هر کس که ببیندت به یک روز
ملک دو جهان کند فراموش
بی روی تو نوش می شود نیش
و ز دست تو نیش می‌شود نوش
یک حلقه به گوش خسرو انداز
کوبندهٔ تست و حلقه در گوش

گزیدهٔ غزل ۴۲۲

آن سخن گفتن تو هست هنوزم در گوش
وان شکر خندهٔ شیرین تو از چشمهٔ نوش
گریه می‌آیدم از دور به آواز بلند
که از آن گریه نمی‌آیدم آواز به گوش
ای به خشم از برمن رفته و تنها خفته
چشم را گوی که چندین طرف خواب بپوش

گزیدهٔ غزل ۴۲۳

ابری خوشست و وقت خوش است و هوای خوش
ساقی مست داده به مستان صلای خوش
باران خوش رسید و حریفان عیش را
گشت آشنای جان و زهی آشنای خوش
بی روی خوب دل نبود خوش به هیچ جا
گل گرچه خو برو بود و باغ جای خوش
عشق بتان اگر چه بلایی است جان‌گداز
خسرو به جان و دیده خرید این بلای خوش

گزیدهٔ غزل ۴۲۴

هست بازار تو در دلها گرم
حسن چندان که توانی بفروش

گزیدهٔ غزل ۴۲۵

کی بود آنکه نشینم با تو
باده در دست و گل اندر آغوش

گزیدهٔ غزل ۴۲۶

دل رفت و در زنخدانش آوا ز دادم او را
گفت اینکم معلق در نیمه راه چاهش

گزیدهٔ غزل ۴۲۷

دستم به لب و نظر به رویش
می بر کف و لاله زار در پیش

گزیدهٔ غزل ۴۲۸

با رقیبت نیست کار و خوانیش می‌دانم انی
تا مرا سوزی زحسرت بی سبب می‌خوانیش

گزیدهٔ غزل ۴۲۹

سالها خون خورده‌ام ازبخت بی سامان خویش
تا زمانی دیده‌ام روی خوش جانان خویش
از خیال او چه نالم رفت کارم زدست
من به خون خویش پروردم بلای جان خویش
ای جفا آموخته از غمزهٔ بدخوی خویش
نیکویی ناموزی آخر از رخ نیکوی خویش
روی من از اشک و رویت از صفا آیینه شد
روی خود در روی من بین روی من در روی خویش
یک دم ای آیینهٔ جان رونما تا جا کنم
برسردست خودت یا بر سر زانوی خویش
گر خیال قامتت اندر شر و شور اوفتد
سرنگون همچون خیال خود فتد در جوی خویش
گوش هندو پاره باشد ور منم هندوی تو
پاره کن گوش و مکن پاره دل هندوی خویش

گزیدهٔ غزل ۴۳۰

چندین شبم گذشت به کنج خراب خویش
نوری ندادیم شبی از ماههتاب خویش
رویی چنان مپوش زعشاق کاهل دل
از تشنگان دریغ ندارند آب خویش
گر نه کباب کردن دلها شدش حلال
آن مست را بحل نکنم من کباب خویش

گزیدهٔ غزل ۴۳۱

سخت دشوار ست تنها ماندن از دلدار خویش
با که گویم حال تنها ماندن دشوار خویش
مرده را حسرت زمردن نیست هست از بهر آنکه
باز می‌گیرند زوهم صحبتان دیدار خویش
هر که روزی ناوکی خوردست او داند که چیست
درد مجروحی که نالد از دل افگار خویش
راز با دیوار هم گفتن نمی آرم ازانک
گوشها می‌بینم از هر سو پس دیوار خویش
گفته‌ای گه گه که خواهم کرد کارت را به هجر
کار من کردی و کردی ، عاقبت آن کار خویش
خسروا پهلوی‌من شین ساعتی دل ده مرا
زانکه دل می‌افتدم از گریه‌های زار خویش

گزیدهٔ غزل ۴۳۲

از رخت برآسمان مه شد خجل
در چمن هم بوستان افروز خویش

گزیدهٔ غزل ۴۳۳

مرا کاریست مشکل با دلی خویش
که گفتن می نیارم مشکل خویش
خیالت داند و چشم من و غم
که هرشب در چه کارم با دل خویش
ز وا پس ماندگان یادی کن آخر
چه رانی تند جانا محمل خویش ؟
مرا در اولین منزل ره افتاد
ترا خویش باد راه و منزل خویش
چه فرصتها که گم کردم درین راه
زبخت خواب ناک غافل خویش

گزیدهٔ غزل ۴۳۴

مطرب از ناله‌ام چنان شد مست
که فراموش کرده پردهٔ خویش
ساقیا خون من بخور به تمام
می بده لیک نیم خوردهٔ خویش

گزیدهٔ غزل ۴۳۵

کتاب فقه ندانند در مدارس ما
دریغ عمر که شد صرف در اصول و فروع
فقیه شرع که ما را همی کند تکفیر
به عمر خویش نکردست سجده‌ای به خضوع

گزیدهٔ غزل ۴۳۶

دی می‌گذشت و سوی او دلها روان ازهر طرف
صد عاشق گم کرده دل سویش دوان از هر طرف
گلگون نازش زیر زین غمزه بلایی در کمین
می‌مرد از ان پیکان کین پیر و جوان از هر طرف
زنجیر دلها موی او دلال سرها خوی او
در چار سوی روی او بازار جان از هر طرف
در کنج غم افتاده من بریاد سرو خویشتن
زانم چه کاید درچمن سرو روان از هر طرف
زین پس که از خوی بدت آهنگ بیرون باشدت
سرم که چون خسرو بسی گیرد عنان از هر طرف

گزیدهٔ غزل ۴۳۷

رسید دوش ندایی از ین بلند رواق
کو ای مقیم زوایای شهر بند فراق
درین حضیض چرا گشته‌ای چنین محبوس
گذر چو طایر قدسی زاوج این نه طاق
منافقند و ریایی جمیع اهل بشر
بیا به صحبت یاران بی‌ریا و نفاق
ترا به روز ازل با جیب عهدی بود
چه آمدت که فراموش کرده‌ای میثاق
مرو به قول مخالف بهر زه راه حجاز
و گرنه راه نیابی به پردهٔ عشاق
کسی که مسکن اصلیش عالم علوی است
چه می‌کند به خراسان چه میرود به عراق
زخویش بگذر و بازای سوی ما خسرو
که نیست خوشتر ازینجای در همه آفاق

گزیدهٔ غزل ۴۳۸

من بدان نذرم که گر میرم به سویم بنگری
بین که چون من چند کس مرد است در بازار عشق
تیغ خود بگذار تا وام تو بگذارم از انک
وام معشوق است سر برگردن عیار عشق

گزیدهٔ غزل ۴۳۹

چو از زلفش بدین روز اوفتادم
تو هم ای شب مکن برمن تطاول
نباشد چون جمالت مجلس افروز
اگر خورشید بنشیند به محفل

گزیدهٔ غزل ۴۴۰

در حریم کعبه روحانیون یعنی که دل
جز خیال دوست کس را نیست امکان زوال

گزیدهٔ غزل ۴۴۱

بماندم در بلای دل که یارب
مبادا هیچکس را مبتلا دل

گزیدهٔ غزل ۴۴۲

نگارا صحبت از اغیار بگسل
گل خندان من ازخار بگسل
ندانم تا که گفت آن بی‌وفا را
که مهر از دوستان یک بار بگسل

گزیدهٔ غزل ۴۴۳

حیف بود که ماه و گل خوانمت از سر هوس
ای تو به از هزار مه چند بود بقای گل

گزیدهٔ غزل ۴۴۴

تا بخواند آیت عشق از خط مشکین یار
رفت از یادم روایات فروع بی‌اصول

گزیدهٔ غزل ۴۴۵

ز گلزارت گنه کارم به بویی
مکش چون نه بدیدم نه چشیدم
خلاص من بجویید ای رفیقان
که من در قید مهر او اسیرم

گزیدهٔ غزل ۴۴۶

گفتی دو چشم و دو لبم زینها کدام آید خوشت
خوردند اگر چه خون من هر چار می آید خوشم
خواهم شبی کز بوی او بی‌خود شوم پهلوی او
گه رونهم برروی او گه دوش بر دوش آیدم

گزیدهٔ غزل ۴۴۷

عذر تقصیر بخواهیم که از خدمت رفت
گر خدا خواسته باشد که به خدمت برسیم
میخلی روز و شب اندر دل آزردهٔ من
به چه مشغول شوم کز تو فراموش کنم

گزیدهٔ غزل ۴۴۸

من که پا تابهٔ همت کنم از اطلس چرخ
افسر جم نگر این ژنده که بر سر بستم
عقل گوید پارسایی پیشه کن
مست عشقم پارسایی چون کنم

گزیدهٔ غزل ۴۴۹

پگه بیامد و همسایه گفت خوابم نیست
که ناله‌های تو در سینه کار می‌کندم
دوش گفتی که وفای بکنم ترسم از آنک
ناگهان در دلت آیت که کنم یا نکنم ؟

گزیدهٔ غزل ۴۵۰

من که پا تا بهٔ همت کنم از اطلس چرخ
افسر جم نگر این ژنده که بر سر بستم
عقل گوید پارسایی پیشه کن
مست عشقم پارسایی چون کنم

گزیدهٔ غزل ۴۵۱

بگه بیامد و همسایه گفت خوابم نیست
که ناله‌های تو در سینه کار می کندم
براه بی سرو و پا می‌روم که آب دو چشم
رها نمی‌کندم تا به پای خود بروم

گزیدهٔ غزل ۴۵۲

مرا اگر چه که بردست غم فروخته‌ای
هنوز داغ غلامیت بر جبین دارم
چنان اسیر بتم که زقبله نیست خبر
زمن حکایت بطحی مپرس کز چینم

گزیدهٔ غزل ۴۵۳

دل به زلفت سپر دم رفتم
ور به زنجیر کردم و رفتم
چون غمت جمله قسمت من شد
غم تو جمله خوردم و رفتم
گر ترا بود زحمتی از من
زحمت خویش بردم ورفتم
تاترا دیدم و ندادم جان
والله از زیستن پشیمانم

گزیدهٔ غزل ۴۵۴

تا کی به زبان طاعت و اندر دل جام
بگرفت دلم زین گنه تقوی نام
دردی بمن آور چومیم نیست به جام
میخواره و پخته بهتر از صوفی خام

گزیدهٔ غزل ۴۵۵

دی باد صبح بوی تو آورد سوی من
امروز دل به سوی تو برباد داده‌ام
گفتی دل شکسته بنه بر دو زلف من
من خود شکسته وار بر این دل نهاده‌ام

گزیدهٔ غزل ۴۵۶

دی باد صبح بوی تو آور رسوی من
امروز دل به سوی تو بر باد داده‌ام
گفتی دل شکسته بنه بر دو زلف من
من خورد شکسته وار بر این دل نهاده‌ام

گزیدهٔ غزل ۴۵۷

چو نام تو در نامه‌ای دیده‌ام
بنامت که بردیده ما لیده‌ام
به یاد زمین بوس درگاه تو
سراپای آن نامه بوسیده‌ام
جز این یک هنر نیست مکتوب را
وگر نیست باری من این دیده‌ام
که آن‌ها که درروی او خوانده‌ام
جوابی ازو باز نشنیده‌ام

گزیدهٔ غزل ۴۵۸

شبی در کوی آن مه روی رفتم
سر و پا گم چو آب جوی رفتم
نمی‌رفتم بلا شد بوی زلفش
خراب اندر پی آن بوی رفتم

گزیدهٔ غزل ۴۵۹

تا سوختن عشق ز پروانه به دیدم
سودای همه سوختگان خام گرفتم

گزیدهٔ غزل ۴۶۰

ترا جان گفتم ای دلبر تو دانی
که من این از زبان گفتم ؟ نگفتم!

گزیدهٔ غزل ۴۶۱

سرشکم گفت در وقتی که می‌غلتید بر رویم
چو مروارید غلتانم که بر بالای زر غلتم

گزیدهٔ غزل ۴۶۲

دوش می‌رفت وآه می‌کردم
در پی او نگاه می‌کردم
هر دم از خون دیده در پی او
قاصدی رو به راه می‌کردم
شب همه شب ز دود سینهٔ خویش
سرمه در چشم ماه می‌کردم
ناوک غمزه در دلم می‌زد
من دل خسته آه می‌کردم
گریه میکردم و به حالت خویش
خنده هم گاهگاه می‌کردم

گزیدهٔ غزل ۴۶۳

روا مدار که از دیدنت شوم محروم
چنین که من به جمال تو آرزومندم

گزیدهٔ غزل ۴۶۴

بتم ناگه آمد به پیش و ز دستم
فرو ریخت همه گل که برچیده بودم
بدیدم رخش را و دیوانه گشتم
من این روز را پیش ازین دیده بودم
بخندید بر حال من خلق عالم
که داند که من بر که خندیده بودم ؟

گزیدهٔ غزل ۴۶۵

غمش بود و من گم شدم دردل خود
که همراه غولی به ویرانه بودم

گزیدهٔ غزل ۴۶۶

چو غنچه تا، دل بستم ای بهار جوانی
به هیچ جا ننشستم که جامه‌ای ندریدم
اگر به تیغ سیاست مرا جداکنی از خود
ز تو برید نیارم ولی زخویش بریدم
به عین بی‌هوشیم رخ نمود و گفت که چونی
چه تشنگی برد آبی که من به خواب بدیدم

گزیدهٔ غزل ۴۶۷

چو غنچه تا بتو دل بستم ای بهار جوانی
بهیچ جا ننشستم که جامه‌ای ندریدم
اگر به تیغ سیاست مرا جدا کنی از خود
زتو برید نیارم ولی زخویش بریدم
بعین بیهوشیم رخ نمود و گفت که چونی
چه تشنگی برد آبی که من بخواب بدیدم

گزیدهٔ غزل ۴۶۸

شهید خنجر عشقم به خون دیده آلوده
به خاکم همچنان پر خون دارید و مشوییدم
گلی کز خاک من روید به گوش اهل دل گوید
که من بوی فلان دارم مبوییدم مبوییدم
همه جا از شهیدان نور خیزد و ز دلم آتش
نشان است این میان کشتگان گر بجوییدم

گزیدهٔ غزل ۴۶۹

برو جایی که من میدانم ای باد
که من آنجا دلی در بند دارم
مرا از صحبت جان شرم بادا
که با جز تو چرا پیوند دارم؟

گزیدهٔ غزل ۴۷۰

آن مرغ که بود زیرکش نام
افتاده بهر دو پای در دام

گزیدهٔ غزل ۴۷۱

هوس دارم پس از مردن قد سرو روان یعنی
ازان قامت به خاک خویش رفتار آرزو دارم

گزیدهٔ غزل ۴۷۲

گفتی که تو این بی‌دلی از روی که داری؟
از روی تودارم دگر از روی که دارم؟

گزیدهٔ غزل ۴۷۳

الا ای ساقی فار غدلان می هم بدیشان ره
که من با روزگار خویشتن خونخواریی دارم
برو ای بخت خواب آلود از پهلوی بیداران
که تو شب کوریی زاری و من شب کاریی دارم

گزیدهٔ غزل ۴۷۴

عاشق شدم و محرم اینکار ندارم
فریاد که غم دارم و غمخوار ندارم
آن عیش که یاری دهدم صبر ندیدم
وان بخت که پرسش کندم یار ندارم
بسیار شدم عاشق و دیوانه ازین پیش
آن صبر که هر بار بد این بار ندارم
یک سینه پر از قصهٔ هجر است ولیکن
از تنگ‌دلی طاقت گفتار ندارم
چون راز برون نفتدم از پرده که هر چند
گویند مرا گر به نگهدار ندارم
جانا چودل خسته به سودای تو دارم
او داند و سودای تو من کار ندارم
خون‌ریز شگرفست لبت سهل نگیرم
مهمان عزیز است غمت خوار ندارم
مرگم زتو دور افگند اندیشه‌ام اینست
اندیشهٔ این جان گرفتار ندارم
خون شد دل خسرو ز نگهداشتن راز
چون هیچ کسی محرم اسرار ندارم

گزیدهٔ غزل ۴۷۵

مرا دل ده که من سنگی ندارم
به جز خون جگر رنگی ندارم
سرور درد خود با خویش گویم
که نالان‌تر ز خود چنگی ندارم
زمن تا صبر صد فرسنگ راهست
ولی من پای فرسنگی ندارم
دهندم پند و بامن در نگیرد
که من عقلی و فرهنگی ندارم

گزیدهٔ غزل ۴۷۶

ترک دنیا کنم ار سوی خودم راه دهی
کو سر کوی تو تا من ز جهان در گذرم

گزیدهٔ غزل ۴۷۷

ترک دنیا کنم ار سوی خودم راه دهی
کو سر کوی تو تا من زجهان در گذرم

گزیدهٔ غزل ۴۷۸

ذوق خرد نجویم کز غمکشان عشقم
فضل عرب ندانم کز روستای غورم

گزیدهٔ غزل ۴۷۹

ذوق خرد نجویم کز غمکشان عشقم
فضل عرب ندانم کز روستای غورم

گزیدهٔ غزل ۴۸۰

چند گویند که رسوا شدی از دامن چاک
چاک دل را چه کنم گیر که دامن دوزم !

گزیدهٔ غزل ۴۸۱

چند گویند که رسوا شدی از دامن چاک
چاک دل را چه کنم گیر که دامن‌دوزم !

گزیدهٔ غزل ۴۸۲

بلا و غم خریدار آمدند از سوی تو بر من
بحمدالله که در کوی تو بازار است امروزم

گزیدهٔ غزل ۴۸۳

یک زمان پیش من ای جان و جهانم بنشین
تا بدان خوش‌دلی از جان و جهان برخیزم
گفتیم باز من و باز سر جان برخیز
از تو نتوانم و لیک از سرجان برخیزم
از پس مرگ اگر بر سر خاکم گذری
بانگ پایت شنوم نعره زنان برخیزم

گزیدهٔ غزل ۴۸۴

یکزمان پیش من ای جان و جهانم بنشین
تا بدان خوشدلی از جان وجهان برخیزم
گفتیم یاز من و یاز سر جان برخیز
از تو نتوانم ولیک از سر جان برخیزم
از پس مرگ اگر بر سر خاکم گذری
بانگ یایت شنوم نعره زنان برخیزم

گزیدهٔ غزل ۴۸۵

من آن ترک طناز را می شناسم
من آن شوخ بد ساز را می شناسم
میبنید تا می توانید در وی
که من آن سر انداز را می‌شناسم
نبینم به سویش ز بیم دو چشمش
که آن هر دو غماز را می‌شناسم
شبم تازه شد جان بدشنام مستی
توبودی من آواز را می شناسم
زمن پرس ذوق سخنهای خسرو
که من آن ره و ساز را می‌شناسم

گزیدهٔ غزل ۴۸۶

گمراه شدم ره سوی جانان ز که پرسم؟
وز هجر به مردم خبرمان ز که پرسم؟
از سرزنش مرده دلان جان به لب آمد
داروی دل زار پریشان ز که پرسم؟
خواب اجلم در سر و من مست خیالت
تفسیر چنین خواب پریشان ز که پرسم
دادند نشان دل خسرو سوی چشمت
مست است چو آن نرگس فتان ز که پرسم

گزیدهٔ غزل ۴۸۷

بریاد قامتت چو بگیریم عجب مدار
کز گل هزار سرو سر افراز بر کشم

گزیدهٔ غزل ۴۸۸

بریاد قامتت چو بگیریم عجب مدار
کز گل هزار سر و سرافراز زبر کشم

گزیدهٔ غزل ۴۸۹

رخی که برکف پای تو سیم تن مالم
دریغم آید اگر برگل و سمن مالم
دران شبی که کنم گشت کوی تو همه روز
دو دیده را به کف پای خویشتن مالم
غبار کوی تو با خویشتن برم در خاک
عبیر رحمت جاوید برکفن مالم

گزیدهٔ غزل ۴۹۰

به جای بود دلم تا نشسته بود آن زلف
به باد شد چو پریشان بیوفتاد دلم
هزار عهد بکردم که ننگرم رویش
چو پیش چشم من آمد نایستاد دلم
تمام عمر من اندرغم جوانان رفت
که هیچگاه از یشان نبود شاد دلم
دلت بناخوشی روزگار سوختگان
اگر خوش است همه عمر خوش مباد دلم

گزیدهٔ غزل ۴۹۱

ز بسکه سینه خراشم چو گل ز دست فراق
چو لاله غرقهٔ خون است چاک پیرهنم
ز بعد مردنم از سوز دل چنین باشد
بسوزداز تب هجر تو در لحد کفنم

گزیدهٔ غزل ۴۹۲

دردیده چه کار آید این اشک چو بارانم
بردیده اگر جانا سروی چو تو ننشانم
خود را به سر کویت بدنام ابد کردم
ازهر چه جز این کردم از کرده پشیمانم
جانم به فدات آن دم کز بعد دو سه بوسه
گویم که یکی دیگر گویی تو که نتوانم
گر با تو غمی گویم در خواب کنی خود را
این درد دل است آخر افسانه نمی‌خوانم
چاک دلم ای محرم چون دوخت نمی‌دانی
ضایع چه کنی رشته درچاک گریبانم
عشق بت و بیم جان این نقد به کف تا کی
خسرو به غزل بر گو تا دست برافشانم

گزیدهٔ غزل ۴۹۳

نمی‌داند مه نامهربانم
که دور از روی خویش بر چسانم
چو زلف بی‌قرارش بی‌قرارم
چو چشم ناتوانش ناتوانم
برو باد و گدایی کن به کویش
بگو با آن مه نامهربانم
که گر چه می‌نهی بار فراقم
و گرچه می زنی تیغ زبانم
هنوزم دردت اندر سینه باشد
اگر در خاک ریزد استخوانم
بپوش از شمع حال سوز خسرو
که تا گوید که شبها بر چه سانم

گزیدهٔ غزل ۴۹۴

سرو منی و ازدل بستان خودت خوانم
درد منی و از جان درمان خودت خوانم
اول بدو صد زاری جان پیش‌کشت کردم
وانگاه به صد عزت مهمان خودت خوانم
هر چند که جان من دید از تو جفایی چند
با این همه درد دل جانان خودت خوانم
هر لحظه مرا با دل جنگیست درین معنی
کو زان خودت گوید من زان خودت خوانم
از بس که نمی‌ارزم نزد تو به کشتن هم
قربان شوم ار گویی قربان خودت خوانم

گزیدهٔ غزل ۴۹۵

نی پای آنکه از سر کویت سفر کنم
نه دست آنکه دست به زلف تو در کنم
ذوق جفا و جور تو بر من حرام باد
گر من به جز وفای تو کاری دگر کنم
چشمت به خواب ناز و مرا قصهٔ دراز
آمد شبم به روز سخن مختصر کنم

گزیدهٔ غزل ۴۹۶

نی پای آنکه از سرکویت سفر کنم
نه دست آنکه دست به زلف تو در کنم
ذوق جفا وجور تو برمن حرام باد
گر من بجز وفای تو کاری دگر کنم
چشمت بخواب ناز و مرا قصهٔ دراز
آمد شبم بروز سخن مختصر کنم

گزیدهٔ غزل ۴۹۷

در چار سوی آرزو کاریست با رویت مرا
رو سوی من کن یک زمان تا کار خود یکسو کنم

گزیدهٔ غزل ۴۹۸

هر شب از شوق جامه پاره کنم
عاشقم عاشقم چه چاره کنم؟
از درونم برون نخواهد رفت
گر چه صد جای سینه پاره کنم

گزیدهٔ غزل ۴۹۹

بی معرفی سخن مسلسل چکنم
بی قوت عقل نکته را حل چکنم
خواهم خود را درست بینم لیکن
آئینه کجست و دیده احوال چکنم

گزیدهٔ غزل ۵۰۰

آن چه بر من لب تو میکند ای جای من نیز
می‌توانم که کنم بر لبت اما نکنم
دوش گفتی که وفایی بکنم ترسم از آنک
ناگهان در دلت آیت که کنم یا نکنم ؟

گزیدهٔ غزل ۵۰۱

بس که بیرون و درونم همگی دوست گرفت
بوی یوسف دمدار باز کنی پیر هنم

گزیدهٔ غزل ۵۰۲

بس که بیرون و درونم همگی دوست گرفت
بوی یوسف دمد باز کنی پیرهنم

گزیدهٔ غزل ۵۰۳

تماشا حیف باشد بی رخ دوست
که جانان نبود و گزار بینم
بروی گل توان دیدن چمن را
چو گل نبود چه بینم ؟ خار بینم
روای رضوان تو دانی و بهشتت
مرا بگذار تا دیدار بینم
فرو گویم به چشمت قصهٔ خویش
اگر آن مست را هشیار بینم
چنین کافتاد خسرو در ره عشق
ره بیرون شدن دشوار بینم

گزیدهٔ غزل ۵۰۴

گر خود سخن ز زهره و از ماد بشنوم
نبود چنان کزان بت دلخواه بشنوم
بی‌خوابیم بکشت وه از من که هر شبی
بنشینم و فسانهٔ آن ماه بشنوم
آواز ارغنون ندهد ذوقم آن‌چنان
کاو از پای اسپ تو ناگاه بشنوم
دل پاره‌های خون فگند همچو برگ گل
چون بوی تو ز باد سحرگاه بشنوم
خود را کنم سپند و نخواهم ترا گزند
از عاشقان چو بر در تو آه بشنوم

گزیدهٔ غزل ۵۰۵

گر خود سخن ززهره و از ما بشنوم
نبود چنان کزان بت دلخواه بشنوم
بیخوابیم بکشت و ه از من که هرشبی
بنشینم و فسانهٔ آن ماه بشنوم
آواز ارغنون ندهد ذوقم آنچنان
کاوازپای اسب و تو ناگاه بشنوم
دل پاره‌های خون فگند همچو برگ گل
چون بوی تو زباد سحرگاه بشنوم
خود را کنم سپند و نخواهم ترا گزند
از عاشقان چو پردر تو آه بشنوم

گزیدهٔ غزل ۵۰۶

باز آ که شهر بی تو تاریک و تیره باشد
در شهر بی تو نتوان والله که در جهان هم
خواهی به دیده بنشین خواهی به سینه جاکن
سلطان هر دو ملکی این زان تست و آنهم
صد منت از تو بر من کز دولت جمالت
بد نام شهر گشتم رسوای مردمان هم

گزیدهٔ غزل ۵۰۷

ببستی چشم من ز افسون زبان هم
دلم بردی نه تنها بلکه جان هم
خرابم می‌کنی از رخ ز لب نیز
ازینم میکشی جانا از آن هم
ز تیر تست ما را دعوی خون
گواهی میدهد دل آن کمان هم
ز بیداد تو خورسندم همه عمر
اگر خون ریزیم راضی بدان هم
برو ای باد بوسی زن بران پای
اگرچیزی نگوید بر دهان هم
بده ساقی که من مست و خرانم
بیاله خورده‌ام رطل گران هم
غمی دارم که باد از دوستان دور
به حق دوستی کز دشمنان هم
اگر افتد قبول این جان خسرو
به بوسی می‌فروشم رایگان هم !

گزیدهٔ غزل ۵۰۸

باز آ که شهر بی تو تاریک و تیره باشد
در شهر بی تو نتوان والله که در جهان هم
خواهی بدیده بنشین خواهی به سینه جاکن
سلطان هر دو ملکی این زان تست وآن هم
صد منت از تو بر من کز دولت جمالت
بد نام شهر گشتم رسوای مردمان هم

گزیدهٔ غزل ۵۰۹

شبی روشن کن آخر کلبهٔ تاریک من چون من
دل تاریک در کار تو کردم چشم روشن هم

گزیدهٔ غزل ۵۱۰

تیغ بر گیر تاز سر برهم
تیر بکشای کز نظر برهم
آشکارم بکش که تا باری
هم زسر هم ز درد سر برهم
با خودم جرعه ببخش از لب
تاازین عقل حیله گر برهم
بیتو دایم چگونه باید زیست
اگر از مرگ پیش‌تر برهم
گفتی‌ام ، خوش بزی و عشق مباز!
زنده از دست تو اگر برهم
جور کردی ، به آه رخصت ده
بو که از سوزش جگر برهم

گزیدهٔ غزل ۵۱۱

شبها که گرد کوی تو گردم به یک قدم
اول نهم دو دیده و آنگاه پا نهم

گزیدهٔ غزل ۵۱۲

شبها که گرد کوی تو گردم به یکقدم
اول نهم دو دیده وآنگاه پا نهم

گزیدهٔ غزل ۵۱۳

گریست دیده بسی خون ز رشک حسرت ازانک
شبی به کوی تو خاری خلید در پایم

گزیدهٔ غزل ۵۱۴

ما درین شهر پای بند توایم
عاشق قامت بلند توایم
مردهٔ آن دهان چون پسته
کشتهٔ آن لب چو قند توایم
میدوانی و می‌کشی ما را
چون بدیدی که در کمند توایم
گورفیقان سفر کنند که ما
نتوانیم پای بند توایم

گزیدهٔ غزل ۵۱۵

باده نوشیدن به خلوت لذتی دارد مدام
خاصه آن به ساعت که باشد نازک اندامی ندیم

گزیدهٔ غزل ۵۱۶

وقتی دل و جان و خردی همره ما بود
عشق آمد و زیشان همه بیگانه بماندیم

گزیدهٔ غزل ۵۱۷

ای باد سلامی برسانی تو اگر ما
در خدمت آن سرو خرامان نرسیدیم

گزیدهٔ غزل ۵۱۸

امشب سوی دوست راه گیریم
می بر رخ همچو ماه گیریم
دی زهد فروختیم بسیار
امروز ز می پناه گیریم
اقرار به می کنیم و شاهد
برخود همه را گواه گیریم

گزیدهٔ غزل ۵۱۹

گر صبا آرد نسیمی از تو بر خاک رهش
جانم بر افشانم روان و منتی دارم عظیم

گزیدهٔ غزل ۵۲۰

صافی مده ای دوست که مادرد کشانیم
نی رند تمامیم کز ین رند و شانیم
هر چند که در کیسه نداریم پشیزی
درهمت ما بین تو که جمشید و شانیم
کو ساقی نو خیز که بالای دو دیده
چندانکه دو ابر و بنشاند بنشانیم
بیش آرمی ای ساقی خون‌ریز که پیشت
از لب بخوریم و ز مژه باز فشانیم

گزیدهٔ غزل ۵۲۱

بگفتندش فلان مرد از غمت گفت
نخواهد مرد چون من جان اویم
ز زلفش دل همی جستم دلم گفت
که زان تو نیم من زان اویم

گزیدهٔ غزل ۵۲۲

کنون که توبه شکستم کدوی می بسرم نه
چنانکه کاسهٔ سر بشکند ز بار سبویم

گزیدهٔ غزل ۵۲۳

کنون که تو به شکستم کدوی می‌بسرم نه
چنانکه کاسهٔ سر بشکند زبار سبویم

گزیدهٔ غزل ۵۲۴

شب من سیه شد از غم مه من کجات جویم
به شب دراز هجران مگر از خدات جویم
نه ای گلی که آرد سوی مات هیچ بادی
ز پی دل خودست این که من حیات جویم
سخت به سرو گویم خبرت ز باد پرسم
تو درون دیده و دل ز کسان چرات جویم؟
به دل و دو دیده و جان همه جا نهفته هستی
چو نبینم آشکار به کدام جات جویم؟
چو ز آه دردمندان سوی تو رود بلایی
به میان سپر شوم همره آن بلات جویم
سر گم شده بجوید مگر از در تو خسرو
ز کجاست بخت آنم که به زیر پایت جویم

گزیدهٔ غزل ۵۲۵

بی رقیب آی شبی تا پیشت
حال خود گویم و تنها گویم
سر نهم برکف پایت وآنگاه
لیتنی کنت ترا با گویم

گزیدهٔ غزل ۵۲۶

بی رقیب آی شبی با پیشت
حال خود گویم و تنها گویم
سر نهم بر کف یایت و آنگاه
لیتنی کنت ترا با گویم

گزیدهٔ غزل ۵۲۷

ای گل صفت حسنت بر وجه حسن گویم
سر تا به قدم جانی کفر است که تن گویم

گزیدهٔ غزل ۵۲۸

ز عشقت بی‌قرارم با که گویم
ز هجرت خوار و زارم با که گویم
نمی‌پرسی ز احوالم که چونی
پریشان روزگارم با که گویم
همی خواهم که بفرستم سلامی
چو یک محرم ندارم با که گویم

گزیدهٔ غزل ۵۲۹

یارب غم آن سرو خرامان به که گویم ؟
دل نیست بدستم سخن جان به که گویم ؟
خونابهٔ پیدا همه بینند خود از چشم
احوال جگر خوردن پنهان به که گویم ؟

گزیدهٔ غزل ۵۳۰

دل بی‌عشق را من دل نگویم
تن بی سوز را جز گل نگویم
الا ای آب حیوان پیش زلفت
ره ظلمات را مشکل نگویم
ز جانت نیک گویم تا توانم
و گر بد گویمت از دل نگویم

گزیدهٔ غزل ۵۳۱

گر لب چون انگبینت را به دندان بر کنم
خون ازو بیرون نیاید انگبین آید برون
گرخیالت برد جانم برزبان نارم از انک
منت کم همتان بر میهمان آید گران

گزیدهٔ غزل ۵۳۲

باآنکه در شکنجه غم بسته مانده‌ام
هم باز مانده از چو تو باری نمی‌توان
ای ماه نو زحلقه به گوشان بندگیت
مابنده‌ایم حلقه دران گوش در مکن

گزیدهٔ غزل ۵۳۳

چو روی او نگرم جن دهم که حیف بود
چنان جمالی و آنگه به رایگان دیدن
چو دوستان وفادار رخت بر بستند
جهان چگونه توان دید بی وفاداران
دلا بدانکه به تعبیر هم نمی‌ارزد
جهان که صورت خواب است پیش بیداران

گزیدهٔ غزل ۵۳۴

گر توانی بدو رسانیدن
یک سلام از من ای صبا برسان
پس بگو کز دو چشم فتنه پرست
بده انصاف ما و یا بستان

گزیدهٔ غزل ۵۳۵

خدا را چند سوزم زآتش بی مهری آن مه
بدی صبری مرا یا با من او را مهربان گردان

گزیدهٔ غزل ۵۳۶

می‌گریم بر غریبی خویش
چون ابر به موسم بهاران
گر شرح دهم غم تو صد سال
یک قصه نگویم از هزاران
آن ها که تو میکنی بر این دل
از دل نشود به روزگاران

گزیدهٔ غزل ۵۳۷

گفتی که نالهٔ تو به یار تو می‌رسد
آنجا که ناله می‌رسد آنجا مرارسان
ما چون نمی‌رسیم بدان آرزوی دل
یارب تو آرزوی دل ما به ما رسان

گزیدهٔ غزل ۵۳۸

روی ای صبا و سلامم به دلنواز رسان
نیاز بنده به آن شوخ عشوه ساز رسان
من آنچه می‌کشم اندر درازی شبها
به روزگار سر زلف او فراز رسان
دلم ببردی و ترسم که دردان رسدت
دلم به زلف نگهدار و درد باز رسان
چو نیم خوردهٔ خود باده بر زمین فگنی
بگو به روح ستم کشتگان ناز رسان

گزیدهٔ غزل ۵۳۹

مردمی جستن زهر نامردمی نامردمی است
چون ز مردم در همه عالم نمی‌یابم نشان

گزیدهٔ غزل ۵۴۰

سبزه همان وگل و صحرا همان
باغ همان سایه همان جا همان
گرد چمن شاهد زیبا بسی است
دردل من شاهد زیبا همان
در چمنی هر کس و من بردرش
باغ من آنست و تماشا همان
در چمنی هر کس و من بر درش
باغ من آنست و تماشا همان
نام نماند از دل و جان و هنوز
عشق همانست و تمنا همان
نام نماند ازدل و جان و هنوز
عشق همانست و تمنا همان
چشم مرا سیل ز دریا گذشت
سوختگی دل شیدا همان
قهر تو لطفی است که عشاق را
خار همان باشد و خرما همان
فرق میان دولبت کی توان
خضر همان است و مسیحا همان
از تو بلا و ز دل خسرو رضا
کز تو همان شاید و از ما همان

گزیدهٔ غزل ۵۴۱

زین بس من و جور عشق و تسلیم
کزا مده سرکشید نتوان
غم سینه بسوخت چون توان کرد
خود پردهٔ خود درید نتوان
بی‌یاری بخت کام دل نیست
بی پر به هوا پرید نتوان
ایوان مراد بس بلند است
آنجا به هوس رسید نتوان

گزیدهٔ غزل ۵۴۲

جانان مده اگر دو جهانت دهند ازانک
یوسف به من یزید نشاید فروختن

گزیدهٔ غزل ۵۴۳

چه خوش باشد ترا از خواب مستی
ز زخم بوسه‌ها بیدار کردن
به جرم عشق گر خونم بریزند
نخواهم هرگز استغفار کردن
به شمشیری نگردم منکر از عشق
ز تو کشتن ز من اقرار کردن

گزیدهٔ غزل ۵۴۴

با چون تو مهی یک شب گر خواب توان کردن
از بهر خوشی عمری اسباب توان کردن
آن طره به یک سو نه وز گوشهٔ مه ما نا
شبهای سیاهم را مهتاب توان کردن
گر غمزهٔ تو جوید شاگرد به خون‌ریزی
صد خضر و مسیحا را قصاب توان کردن

گزیدهٔ غزل ۵۴۵

دل شکیبا نمی‌توان کردن
واشکارا نمی‌توان کردن
سوخت جانم درون تن چکنم
برده بالا نمی‌توان کردن
گفتنی اندر دل تو پنهان کیست
آه پیدا نمی‌توان کردن
بخت بد به نگردد از کوشش
خار خرما نمی‌توان کردن
صبر گویند خسروا دانی
دانم اما نمی‌توان کردن

گزیدهٔ غزل ۵۴۶

خوش است آن لب گزیدن گاه شور انگیزی خنده
اگر چه نیست از معهود حلوا با نمک خوردن

گزیدهٔ غزل ۵۴۷

به بند سخت شدن در شکنجه جان دادن
از ان بهشت که در بند نیکوان بودن
طریق بلهوسان است نی رهٔ عشاق
زعشق لاف پس از فتنه برکران بودن

گزیدهٔ غزل ۵۴۸

داریم با زلفت بتا وقت خوش این قصه را
مگشای با باد صبااین وقت را برهم مزن

گزیدهٔ غزل ۵۴۹

گناهی جز وفاداری من اندر خود نمی‌بینم
ندانم تا که فرمودت که دل از دوستان برکن
الا ای ساقی مستان طفیل جرعهٔ رندان
شرابی گر نمی‌آزرم سفالی برسرم بشکن

گزیدهٔ غزل ۵۵۰

آخر نگاهی بر حال ما کن
درد دلم را روزی دوا کن
از دست هجران من در بلایم
یارب به فضیلت آن را دوا کن
گفتی به وصلت روزی نوازم
وقتست جانا وعده وفا کن

گزیدهٔ غزل ۵۵۱

ای دل ز وعدهٔ کنج آن شوخ یاد کن
خود را به عشوه گر چه دروغ است شاد کن
بنویس نامه‌ای و روان کن به دست اشک
لیک اول از سیاهی چشمم سواد کن
اینک سواره می‌رود و تا ببینمش
ای آب دیده یک نفسی ایستاد کن

گزیدهٔ غزل ۵۵۲

ای دل علم به ملک قناعت بلند کن
بر آتش درونهٔ آن جان سپند کن
تا چند زاغ مزبله لختی همای باش
خود را به نانمودن خویش ارجمند کن

گزیدهٔ غزل ۵۵۳

ما نا که بگشاید دلم بندی ز گیسو باز کن
گم گشتگان عشق را پنهان یکی آواز کن

گزیدهٔ غزل ۵۵۴

جان من از بی‌دلان آخر گهی یادی بکن
ور به انصافی نمی‌ارزیم بیدادی بکن
شادمانیهاست از حسن و جوانی درسرت
شکر آنرا یک نظر در حال نا شادی بکن
هر شبی ماییم و تنهایی و زندان فراق
گر توانی از فرامش گشتگان یادی بکن

گزیدهٔ غزل ۵۵۵

گفتم که نزد من نشین مگذار زارم اینچنین
تو نازکی و نازنین تنگ آیی از فریاد من
ای دل دران زلف دو تا می باش تسلیم بلا
کاسان نخواهد شد رها ازدام این صیاد من

گزیدهٔ غزل ۵۵۶

ببخشای بر نالهٔ عندلیب
الا ای گل ناز پرورد من
که گر هم بدین نوع باشد فراق
به کوی تو آرد صبا گرد من
فغان من ازدست جو تو نیست
که از طالع ما درآورد من
تو دردی نداری که دردت مباد
ازان رحمتت نیست بردرد من

گزیدهٔ غزل ۵۵۷

امشب نهانی روی را برآستانش سوده‌ام
ای گریه امروزی مشو این روی خاک آلود من

گزیدهٔ غزل ۵۵۸

امروز باز شکل دگر گشت یار من
یادی نکرد از من و از روزگار من
صدره فتاده بر ره خویشم بدید وهیچ
رحمت نکرد بر دل امیدوار من
مردم در انتظار کناری وی و بخت بد
ننهاد آرزوی من اندر کنار من
ایزد کجات بهر هلاک من آفرید
ای آفت دل من وآشوب کار من
دشمن بدیدگریهٔ خسرو دلش بسوخت
هرگز نگفتیش بس ای دوستدار من

گزیدهٔ غزل ۵۵۹

وصیت میکنم گر بشنود ابرو کمان من
پس از مردن نشان تیر سازد استخوان من
زبان اوست ترکی گوی و من ترکی نمی‌دانم
چه خویش بودی اگربودی زبانش در دهان من
به شکر نسبت لعل لب جان پرورش کردم
برون کن از پس سر گر غلط کردم زبان من
اگر با ما سخن گویی ز روی مرحمت میگو
منم فرهاد سرگردا ن تویی شیرین زبان من
چنان از عشق می‌سوزد تنم در زیر پیراهن
که از بیرون پیراهن نماید استخوان من
مراد خسرو بی‌دل برآور یک زمان بنشین
که رحمی بر دلت آید ز فریاد و فغان من

گزیدهٔ غزل ۵۶۰

گر چه ز خوی نازکت سوخته گشت جان من
سوی تو می کشد هنوز این دل ناتوان من
خواب نماند خلق را در همه شهر از غمت
دور شنیده می‌شود در دل شب فغان من
گردهیم به جان امان نزل ره تو عمر من
ور کشیم به رایگان گرد سر تو جان من
دور مکن ز دامنش گرد من ای صبا ازانک
در ره او ازین هوس خاک شد استخوان من

گزیدهٔ غزل ۵۶۱

باز آمد آنکه سوختهٔ اوست ؟ جان من
خون گشته از جفاش دل ناتوان من
هرچند بینمش هوسم بیش می‌شود
روزی در ین هوس رود البته جان من
ای مهر آرزوی زخسرو بتافتی
شرمت نیامد از من و اشک روان من

گزیدهٔ غزل ۵۶۲

ای بوده در قفای تو دایم دعای من
بیگانگی مکن که شدی آشنای من
دست از جفا بدار و گرنه دعا کنم
تا دادمن ز تو بستاند خدای من
گر من دعاکنم به سحرگاه وای تو
گر دست من نگیری صد بار وای من
تو از برای عشقی وعشق از برای تو
من از برای دردم و درد از برای من

گزیدهٔ غزل ۵۶۳

آینه گر روی تست آه دل ای آه دل
علت اگر عشق تست وای من ای وای من

گزیدهٔ غزل ۵۶۴

هر که دید آن صفحه رخسار خواند الحمد و گفت
الله الله آیتی از رحمت یزدانست این
با چنین شبها که من دارم چه باشد وه که گر
یادت آید روزی ازشبهای تنها ماندگان

گزیدهٔ غزل ۵۶۵

روی زمین را تویی آب حیات
تشنه ز تو هر که به روی زمین
زلف که شد طوق گلوی تو کرد
سلسله در گردن ما معین

گزیدهٔ غزل ۵۶۶

با لای تست این پیش من یا سرو بستانیست این
چشم من است این پیش تو یا ابر نیسانی است این
تو می‌روی وز هر کران خلقی به فریاد و فغان
ای کافر نامهربان آخر مسلمانی است این
هر سوکه می افتد گذر هر غم کزان نبود بتر
هر لحظه می‌آید به سر ما را چه پیشانی است این

گزیدهٔ غزل ۵۶۷

بدیدم یک رهش دیوانه گشتم
دلم گوید که بار دیگرش بین
دلم را سوختن ور باورت نیست
درونم چاک کن خاکسترش بین

گزیدهٔ غزل ۵۶۸

ای ابر نیسانی مزن لاف از درغلتان خود
کزبهر ایثار رهش در دیده دارم بیش ازین

گزیدهٔ غزل ۵۶۹

تنگ نبات چون بود؟ لب بگشا که همچنین
آب و حیات چون بود؟ خیز وبیا که همچنین
هر که بگویدت که تو دل به چه شکل می‌بری ؟
از سر کوی ناگهان مست به سرا که همچنین
هر که بگویدت که جان چون بود اندرون تن ؟
یک نفسی بیا نشین در بر ما که همچنین
هر که بگویدت که گل خنده چگونه می‌زند ؟
غنچهٔ شکرین خودبازگشا که همچنین

گزیدهٔ غزل ۵۷۰

گل کیست تا به پات رسد یا مرا بکش
یا پا برهنه بر گل و بر یاسمین مرو
بر نازکان باغ ببخشای و لطف کن
زینسان به ناز در چمن ای نازنین مرو

گزیدهٔ غزل ۵۷۱

آن کیست که می آید صد لشکر دل با او
درویش جمالش ما سلطان دل ما او
بی صبح شبی خواهم کورا غم خود گویم
من گویم و او خندد تنها من و تنها او
مستم زخیال او من با وی و وی بی من
یارب چه خیالست این اینجا من و آنجا او
مهتاب چه خوش بودی گر بودی و من تنها
لب برلب و رو به ررو و او با من و من با او
گویند مرا آخ‌ر دیوانگیت خوشد
دیوانه چرا نبودم ماه من و شیدا او
من خسروا و شیرین بنگر که چه شکلست این
دیباچه دلها من آیینهٔ جانها او

گزیدهٔ غزل ۵۷۲

امروزدر جانم سخن فردای وصلم در دهن
او در غم امروز من من در غم فردای او
هرشب روم با چشم تر آن جا که بود آن سیم بر
گر چه از ونبود اثرباری ببینم جای او

گزیدهٔ غزل ۵۷۳

گر نه کمند بلاست بر دل عشاق تو
بهر چه بازی کند زلف تو با ساق تو
نوبت خوبی زدند در شب گیسوی تو
فتنه عشق گشت باز گرد سر کوی تو
گریه ترازوی چرخ دست بدی مرمرا
حسن تو یکسو نهم مه بد گرسوی تو
من به فسون و فازان خودت می کنم
تفرقه گر نفگند نرگس جادوی تو
بس که شکسته دلان بستهٔ زلفت شدند
هست هزاران شکست در سر هر موی تو

گزیدهٔ غزل ۵۷۴

شویم ز گریه روی زمین را که هست حیف
کافتد بخاک سایهٔ سر و بلند تو

گزیدهٔ غزل ۵۷۵ - از غزل های شامل قران السعد ین

ای زندگانی بخش من ، لعل شکر گفتار تو
در آرزوی مردنم ، از حسرت دیدار تو
معذوری از زلف سیه، پوشی بران روی چو مه
سیری ندارد هیچگه، خون دیده از دیدار تو
گیرم ترا زین چشم تر ، دشوار می‌آید نظر
بیرون کنم دیده زسر ،آسان کنم دشوار تو
زین پس به خوبان ننگرم ، در کوی ایشان نگذرم
گر هیچ یک ره جان برم، از غمزهٔ خون‌خوار تو
در کوی تو بر هر دری ، افتاده می بینم سری
این نیست کار دیگری ، این کار تست این کار تو

گزیدهٔ غزل ۵۷۶

گفتی که بدین زاری از بهر که می میری
والله که برای تو بالله که برای تو

گزیدهٔ غزل ۵۷۷

روزی که ذره ذره شود استخوان من
باشد هنوز در دل تنگم هوای تو

گزیدهٔ غزل ۵۷۸

عاشق و دیوانه‌ام سلسله یار کو
سینه زهجران بسوخت شربت دیدار کو
گر چه گلستان خوش است ور چه چمن دلکشست
آن همه دیدم ولی آن گل رخسار کو
نالهٔ هر عاشق از دل افگار خویش
از من مسکین مپرس کان دل افگار کو

گزیدهٔ غزل ۵۷۹

به گستاخی حدیث بوسه گفتم
به خنده گفت کای خسرو دهان کو؟

گزیدهٔ غزل ۵۸۰

چنین شبهای بی‌پایان و من بر بستر اندوه
از آن پهلو به این پهلو از این پهلو به آن پهلو

گزیدهٔ غزل ۵۸۱

از دوری خود جانا حال دل من بشنو
اندوه فراق گل ازمرغ چمن بشنو
زان موی بناگوشت هر کس گله‌ای دارد
آن طره به یکسو نه از گوش سخن بشنو
نافه همه بوی خوش ازبوی تو می دزدد
غمازی آن دزدی ازمشک ختن بشنو
از باد هوایت دل صد جان بدید این خود
به شگفت گلی دیگر ای غنچه دهن بشنو
تو جان منی و من دور از تو همی میرم
ای جان جدا مانده آخر غم تن بشنو
بشکست می لعلت چون توبهٔ خسرو را
اکنون صفت مستی زان تو به شکن بشنو

گزیدهٔ غزل ۵۸۲

ای آرزوی دل شکسته
ما در تو دل شکسته بسته
بس دل که به دولت فراقت
از ننگ چات باز رشته
مجروح لبت بسی است کس دید
یک خرما را هزار هسته
سروت چو برای جان ماخاست
برخاسته و به جان نشسته
اندوه من ار نهند بر کوه
که را بینی کمر شکسته

گزیدهٔ غزل ۵۸۳

ماییم رخنه کرده دل از بهر نیکوان
مسجد خراب کرده و بت‌خانه ساخته

گزیدهٔ غزل ۵۸۴

چون گشایی دهان شیرین را
تنگهای شکر شود بسته

گزیدهٔ غزل ۵۸۵

بر خسرو غمزه‌ای تمامست
شمشیر چرا زنی دو دسته

گزیدهٔ غزل ۵۸۶

ای رفته و ترک من بد نام گرفته
وز دست وفای دگران جام گرفته
باز آمده‌ای تابنمایی و بسوزی
در شور میاور دل آرام گرفته
خونم مخور ای دوست که این باده غم آرد
چون دید توان آن رخ گلفام گرفته
دشنام مرا گفته بدی دوش و همه شب
من لذت آن گفتن دشنام گرفته
من دوزخی عقل و بسا دوزخی عشق
کو صد چو من سوخته را خام گرفته
ای گل چه زنی خنده ز نالیدن خسرو
کازرده بود بلبل در دام گرفته

گزیدهٔ غزل ۵۸۷

دل که مرا سوختست آمده در زلف تو
تا که نسوزد چومن پیش خودت جامده

گزیدهٔ غزل ۵۸۸

ای مسلمانان یارب دلتان سوخته باد
گر نسوزد دلتان بر من تنها مانده

گزیدهٔ غزل ۵۸۹

آن لاله و گل که بوستان ساخت همه
دانی ز کجا علم برافراخت همه
از بس که زمین سیر شد از خوردن خلق
هر خون که در و بود برانداخت همه

گزیدهٔ غزل ۵۹۰

ای دوست سر زلفت در سینهٔ من بگشا
ز نجیرنه این در را سرهاست درین خانه

گزیدهٔ غزل ۵۹۱

ای مه غلام حسنت چون در خمار باشی
نه روز خواب شسته نه موی کرده شانه

گزیدهٔ غزل ۵۹۲

تیرم زنی و خوشم که باری
بشناختیم بدین بهانه

گزیدهٔ غزل ۵۹۳

ای فراق تو یار دیرینه
غم تو غمگسار دیرینه
درد تو میهمان هر روزه
داغ تو یادگار دیرینه
غرق خونم که میخلد هر دم
در دلم خار خار دیرینه
ای دریغا که خاک خواهم شد
با دل بر غبار دیرینه
ای صبا زینهار یادش ده
گه گه از دوستدار دیرینه
گاهگاهی خرامشی نکنی
برسر خاک یار دیرینه
چند گاهی مرا زدل شده بود
زاری و کار و بار دیرینه
وه که بازآمدی و خسرو را
بردی از دل قرار دیرینه

گزیدهٔ غزل ۵۹۴

به باغ سایهٔ بیدست و آب در سایه
ازین سپس من و جانان و خواب در سایه
به بانگ نوش، مگر ساقیم کند بیدار
چو خفته باشم و مست و خراب در سایه
به سایه خفته بدم دی که یار آمد و گفت
چه خفته‌ای که رسید آفتاب در سایه
هوای گرم و تو نازک، برون مرو جانا
بنوش با من صهبای ناب در سایه
بگفت خسرو بگشای زلف تا شیند
حریف و مطرب و چنگ و رباب درسایه

گزیدهٔ غزل ۵۹۵

بس که دو دیدهٔ سیه بر کف پای سودمش
گشت سفید چشم من شد کف پای او سیه

گزیدهٔ غزل ۵۹۶

نفسی که با نگاری گذرد به شادمانی
مفروش لذتش را به حیات جاودانی
ز طرب مباش خالی می‌رود خواه و ساقی
که غنیمتست و دولت دو سه روز زندگانی
غم نیستی و هستی نخورد کس که داند
که گذشت عمر و باقی نبود جهان فانی
مکن ای امام مسجد من رند را ملامت
چو به شهر می‌پرستان نرسیده‌ایی چه دانی؟
چه شوی به زهد غره که ز دیر می پرستان
به خدا رسید بتوان به تضرع نهانی
تو و زهد خرقه پوشان من و دیر درد نوشان
به تو حال ما نماند تو به حال ما نمانی
بخدا که رشکم آید به رخش ز چشم خود هم
که نظر دریغ بماند ز چنان لطیف رویی

گزیدهٔ غزل ۵۹۷

گر به آغوش بریزند گل اندر برمن
آنهمه خار بود چون تو در آغوش نه ای
دوش گفتی که کنم چارهٔ کارت فردا
آخر امر و زچرا بر سخن دوش نه‌ای ؟

گزیدهٔ غزل ۵۹۸

سروی چنین یا سوسنی یا از گل تر خرمنی
یعنی تو پهلوی منی یارب تویی این یا نه‌ای؟
تو مست و دلها بردرت گشته روان از هر طرف
در چار بازار بلا نرخ دل ارزان کرده‌ای
ای درد تو مهمان من مهمان دردت جان من
درد تو تنها زان من درمان تو زان همه‌ای

گزیدهٔ غزل ۵۹۹

خنده را سوختن جان من آموخته‌ای
غمزه را غارت ایمان من آموخته‌ای ؟
جان به بازی ببری از من و بازم ندهی
این چه بازی است که برجان من آموخته‌ای؟

گزیدهٔ غزل ۶۰۰

سینه ام را از غم عالم تو بی غم کرده‌ای
از غم خود تا مرا رسوای عالم کرده‌ای

گزیدهٔ غزل ۶۰۱

مشک براطراف مه آورده‌ای
توبه به زیر گنه آورده‌ای
بر رخ تو که آفت جان منست
از شب یلدا سپه آورده‌ای
رسم تو آزردن خسرو شده
باز چه رسم تبه آورده‌ای؟

گزیدهٔ غزل ۶۰۲

سر در خمار شب به کنار که بوده‌ای ؟
لبها فگار همدم و یار که بوده‌ای ؟
سنبل به تاب رفته و نرگس به خواب ناز
شب تا به روز باده گسار که بوده‌ای ؟
شمع مراد من نشدی یک شبی تمام
ماه تمام در شب تار که بوده‌ای ؟
با چشم آهو! نه که شیران کندشکار
ای آهوی رمیده شکار که بوده‌ای ؟
سروت هنوز هست در آغوش خواستن
ای سرو نیم رسته به پای که بوده‌ای ؟
کارت چنین که پردهٔ دلها دریدن است
امشب به پرده محرم کار که بوده‌ای ؟
ما را ز اشک صد جگر پاره در کنار
تو پارهٔ جگر به کنار که بوده‌ای ؟
بر ریش خسروت نمکی هم دریغ بود
مرهم رسان جان فگار که بوده‌ای

گزیدهٔ غزل ۶۰۳

آتش اندر آب هرگز دیده‌ای
عنبر اندر تاب هرگز دیده‌ای ؟
چون دهان و لعل شور انگیز او
پسته و عناب هرگز دیده‌ای ؟
شد نقاب عارضش زلف سیاه
شام پر مهتاب هرگز دیده‌ای ؟
در صدف چون رشته دندان او
لولوی خوشاب هرگز دیده‌ای ؟
نرگسش درطاق ابرو خفته مست
مست در محراب هرگز دیده‌ای ؟
در غمش خسرو چو چشم خون فشان
چشمهٔ خوناب هرگز دیده‌ای ؟

گزیدهٔ غزل ۶۰۴

آمد بهار و سرو برآراست قامتی
گل بر کشید بهر طرب را علامتی
گردیده باد بر سرآن سرو جان من
گردان چو باد گرد برآن سرو قامتی
قد قامت الصلوه موذن زند به صبح
من نیم شب شوم به قد یار قامتی
هم خون عشقان گنهش را شفیع باد
چون نیستش ز کردن خونها ندامتی
ای پند گوی در گذر از پند بی‌دلان
دانی که مست را نبود استقامتی

گزیدهٔ غزل ۶۰۵

بیکار دلی باشد کو را نبود دردی
کاهل فرسی باشد کزوی نجهد گردی
دردی که بود از عشق جانم به فدای آن
خود جان نبود شیرین بی ذوق چنان دردی
شبها منم و شمعی هم سوخته و هم مست
گه مرده و گه زنده آهی و دمی سردی
شد وقت گل و روزی فریاد که ننشینی
یک دم چو گل سرخی در پیش گل زردی
زانگه که غمت در دل چون حرص بخیلان شد
دارم همه شب چشمی چون دست جوان‌مردی
گفتم که غمت آخر تا چند خورد خسرو
خندید که عاشق را به زین نبود خوردی

گزیدهٔ غزل ۶۰۶

تو ز حال من چه دانی که به خون چگونه غرقم؟
چو درین محیط هامون گهی آشنا نکردی

گزیدهٔ غزل ۶۰۷

ای چهرهٔ زیبای تو رشک بتان آذری
هر چند وصفت می‌کنم در حسن از آن زیباتری
هرگز نیاید در نظر نقشی ز رویت خوبتر
حوری ندانم ای پسر فرزند آدم یا پری؟
آفاق را گردیده‌ام مهر بتان ورزیده‌ام
بسیار خوبان دیده‌ام اما تو چیز دیگری
ای راحت و آرام جان با روی چون سرو روان
زینسان مرو دامنکشان کارام جانم می‌بری
عزم تماشا کرده‌ای آهنگ صحرا کرده‌ای
جان ودل ما برده‌ای اینست رسم دلبری
عالم همه یغمای تو خلقی همه شیدای تو
آن نرگس رعنای تو آورده کیش کافری
خسرو غریبست و گدا افتاده در شهر شما
باشد که از بهر خدا سوی غریبان بنگری

گزیدهٔ غزل ۶۰۸

خون ریز که گر بپوشدت کس
در هر مژه صد جواب داری
گفتی کنمت به غمزه بسمل
بسم‌الله اگر شتاب داری

گزیدهٔ غزل ۶۰۹

ای که بی فایده پندم دهی آن روی نه دیده
گر ببینیش تو هم گوش به آن پند نداری

گزیدهٔ غزل ۶۱۰

خواستم جورت بگویم خون دل بربست لب
لیک رخ را چون کنم دارد زبان زرگری

گزیدهٔ غزل ۶۱۱

عشقی که نه جان دهند در وی
بازی باشد نه عشق بازی

گزیدهٔ غزل ۶۱۲

ز جان سیرآمد ستم من و گرنه
مرا با آن لب و دندان چه بازی

گزیدهٔ غزل ۶۱۳

ای صوفی سیمی به صفائی نرسی
تا جان ندهی به خون بهائی نرسی
تو رهرو و منزلت در خواجه ومیر
این ره که تو میروی به جائی نرسی

گزیدهٔ غزل ۶۱۴

پروانه که جان را به سر شمع فدا کرد
در مشهد خویش از تن خود سوخت چراغی

گزیدهٔ غزل ۶۱۵

نو بهار است و گل و موسم عید ای ساقی
باده نوش و گذر از وعد و وعید ای ساقی
روز محشر نبود هیچ حسابش به یقین
هر که در کوی مغان گشت شهید ای ساقی
گشت پیمانه چو تسبیح روان در کف شیخ
تا ز لعل تو یکی جرعه کشید ای ساقی
حاصل از عمر ندارد به جز از حسرت و درد
هر که عید است ز میخانه بعید ای ساقی
آنکه در کوی محبت قدم از صدق نهاد
دگر او پند ادیبان نشنید ای ساقی
بار ها کرده بدم توبه ز می باز مرا
چسم مست تو به میخانه کشید ای ساقی
زاهد از شرم تو دایم سر انگشت گزد
جز در میکده جایی مگرید ای ساقی

گزیدهٔ غزل ۶۱۶

بهر گشاد عالمی بگشا ز زلف خود خمی
در پیچ پیچ زلف تو پوشیده شد چون عالمی
با خویش گویم راز تو می گویم و دم در کشم
اشک آیدم کاندر غمت انبار گردد محرمی

گزیدهٔ غزل ۶۱۷

روبگردان ای صبا بر من ببخشای و بیا
کز تو بوی آن نگار آشنا آید همی
بوی گل گه گه که می آید زمن جان می‌رود
زانکه من می‌دانم و من کز کجا آید همی

گزیدهٔ غزل ۶۱۸

جای آن باشد که دل چون گل ز شادی بشکفد
کز صبا امروز بوی آن جوان آید همی
می‌رود آن نازنین گیسو کشان از هر طرف
صد هزاران دل به دنبالش کشان آید همی
جان من گر زنده ماند جاودان نبود عجب
کاب حیوان از لبت در جوی جان آید همی

گزیدهٔ غزل ۶۱۹

تو می روی و به نظارهٔ تو چشم جهانی
بگو که آگهی از عاشقان دلشده یا نی
غلام پنجهٔ مرغول هندوانهٔ اویم
که هست هر خم مویی از و شکنجهٔ جانی

گزیدهٔ غزل ۶۲۰

بت من بت پرست را چه زنی
مستم از عشق مست را چه زنی
روی خود پوش چشم را چه کنی
بت شکن بت پرست را چه زنی

گزیدهٔ غزل ۶۲۱

جو ری که می کنی تو مرا آن نمی‌کشد
این می‌کشد که پیش بد اندیش می کنی

گزیدهٔ غزل ۶۲۲

در غم لبهای من گویی بمیر
مرگ را بر بنده شیرین می کنی

گزیدهٔ غزل ۶۲۳

بیرون بیا در آفتاب آزرده می‌گردد تنت
یا روی خود با روی او نسخهٔ مقابل می‌کنی؟

گزیدهٔ غزل ۶۲۴

بستان دعای سوخته‌ای و ز لبش مرا
آلودهٔ کرشمهٔ دشنام او بگوی

گزیدهٔ غزل ۶۲۵

ای باد که از کوی وفا می‌آیی
آلوده به بوی آشنا می‌آیی
زانگونه که نغز و جان فزا می‌آیی
من میدانم که از کجا می‌آیی

گزیدهٔ غزل ۶۲۶

چو کار جهان نیست جز بی‌وفایی
در و با امید و فا چند پایی
رها کن چرا می‌کنی قصر و ایوان
به جایی که نبود امید رهایی
بلند آفتابیست هر یک که بینی
بگرداند رو در هوای هوایی
اگر آدمی غرقه گردد به دریا
از ان به که با کس کند آشنایی
اگر چه بسی دردها هست ، لیکن
جداگانه دردی است درد جدایی
چو دیدی که هستی بقایی ندارد
ز هستی چه لافی درین لابقایی
مرو بهر مشتی درم نزد هر خس
مکن خدمت گاو چون روستایی
به جیب فلک خسروا دست در کن
بهر جا چو دو نان چه دامن گشایی؟
هر جا که لعلش در خنده آید
شکر ندارد آنجا بهائیی
هر لحظه دارد دل با خیالش
خوش گفتگویی خوش ماجرایی

گزیدهٔ غزل ۶۲۷

چو لاله غرق به خونم چو گل گریبان چاک
زهی شگفته که امسال نوبهار منست

گزیدهٔ غزل ۶۲۸

چون کنی وعده باز گویی کی ؟
من به صد جان غلام آن کی تو