پیشنهادات  

امیرخسرو دهلوی - گزیده اشعار - مطلع‌الانوار

بخش ۱ - از مناجاتها

ای دو جهان ذرّهٔ از راه تو
هیچتراز هیچ به درگاه تو
پشت فلک طوق سجود از تو یافت
شام عدم صبح وجود از تو یافت
یافته از درگه تو فتح باب
بارگه اِنَّ اِلینا اِیاب
هست کن هر چه بعالم توئی
وانکه همه نیست کند هم توئی
چون ز فنا نیست شود هستیم
جام رضا بخش از آن مستیم
من که بُوَم خاک زبون آمده
صورتی از نیست برون آمده
تا کنم از هستی خود با تو یاد
کز خود هستیّ خود شرم باد
گر تو ز موجود نباشد بزیست
آدمی فانی و معدوم کیست
چون سر دعوی کشد آن کس زهست
کو ز قفای دو عدم گشت پست
هستی مطلق که درو حق تُراست
آن ز تو گوئیم که مطلق تُراست
فکرت ما را سوی تو راه نیست
جز تو کس از سِرّ تو آگاه نیست
در تو زبان را که تواند نهاد
های هُویّت که تواند گشاد
راز تو بر بیخبران بسته در
باخبران نیز ز تو بیخبر
وصف تو ز اندازه دانش فزون
کار تو ز اندیشه مردم برون
هیچ کس از پیچ کمندت نجست
حبل قضای تو که یارد گسست
حکم ترا در خم این نُه زره
رشته درازست گره بر گره
زین همه دندان کواکب به گاز
یک گرهش را نگشادند باز
گر همه عالم بهم آیند تنگ
به نشود پای یکی مور لنگ
جمله جهان عاجز یک پای مور
وای که بر قادر عالم چه زور
به که ز بیچارگی جان خویش
معترف آئیم به نقصان خویش
بر درت ای مایه ده زندگی
پیشه ما چیست بجز بندگی
سوی تو نی دعوی طاعت بریم
عاجزی خود به شفاعت بریم
ای به نوازش در خود کرده باز
از من و از طاعت من بی‌نیاز
نفس مرا کوست سزای گداخت
گر ننوازی که تواند نواخت
گم شدگانیم در این تنگنای
ره تو نمائی که توئی رهنمای
راه چو در پرده کارم دهی
باز کن آن پرده که بارم دهی
گرچه بزنجیر دَرَک در خورم
طوق ده از سلسله کوثرم
ده به صراطم قدمی مستقیم
تا ز پُل آن سوی گرایم سلیم
در ره اسلام دلی بخش نرم
دیده از آن نرم ترم ده ز شرم
بینش من تیره شد از کار خویش
سرمه سپیدم ده از انوار خویش
دیو بس انبوه و پریشان تنم
بدرقه ده که بر ایشان زنم
زین دل آلوده که خون منست
مزبله دیو درون منست
در ره خویشم روشی بخش تیز
تا کنم از خویش بسویت گریز
زین دم غفلت که درونم گرفت
نفس زبونگیر زبونم گرفت
قوت شیرینم چنان ده به چنگ
که آهوی من باز رهد زین پلنگ
آنچه بود مصلحت کار من
دور مدار از من و کردار من
تا ندهد فضل تو باران فراخ
کِشتهٔ کس برندهد نیم شاخ
تخم عمل ده که بکارش برم
ابر کرم بخش کزان بر خورم
گوشم از ان ابر پر آوازه کن
گلشن امید مرا تازه کن
آن عملم بخش که بی گفتنی
پیش تو ارزد به پذیرفتنی
چون بحساب عمل افتد شمار
حکم به دستور عنایت سپار
حرف سیاهم که وبال منست
سلسله گردن حال منست
از رقم عفو دلم شاد کن
خطّ امانم ده و آزاد کن

بخش ۲ - در علو مقام انسان

ای ز ازل گوهر پاک آمده
گوهر تو زیور خاک آمده
چنبر نه چرخ بسی بیخت خاک
تا تو برون آمدی ای در پاک
آن خلقی تو که ز روز نخست
کون به مهمانی شش روز تست
خود ز پدر گر چه کنون آمدی
یا پدر از حجله برون آمدی
دفتر معنی تو ز بر خواندهٔ
تختهٔ اسما ز پدر خواندهٔ
عرصهٔ عالم به مسافت تراست
دولت آدم به خلافت تراست
نعل دگرگون زده اسپ به طعن
بر رخ ابلیس شده داغ لعن
چرخ و زمین امر قضایت نبشت
لوح و قلم سر هدایت نبشت
حبل و رید تو فگنده بلند
در شرف کنگر الله کمند
نور تو هنگامهٔ انجم شکست
دست تو تسبیح ملایک گسست
جان و جهان همه عالم تویی
وانچه نگنجد به جهان هم تویی
هفت در از گوهر تیغ تو زنگ
نه کمر از دور میان تو ننگ
گنج خدا را تو کلید آمدی
نز پی بازیچه پدید آمدی
چرخ که از گوهر احسانت ساخت
آیینه صورت رحمانت ساخت
آینه زینگونه که داری بچنگ
آه و هزار آه که داری به زنگ
ور تو همان آب و گلی در سرشت
پخته شو از مایه گلخن خشت
مرتبه‌ای جو که برانی به ماه
کس نخورد شربت باران ز چاه
بس که مه نور ره بالا گزید
اول ذوالنون شد و پس بایزید
هیچ کسی ره سوی بالا نیافت
تا قدم از همت والا نیافت
برنروی یک قدم از جای خویش
تا ننهی بر دو جهان پای خویش
دیدهٔ اندیشه فلک بیز دار
رخنه ببین پیک نظر تیز دار

بخش ۳ - وصف سخن

هر چه درین چره کهن ساختند
قالبی از بهر سخن ساختند
لیک نیفتاد به روی ز می
قالب این سکه به از آدمی
زنده به جز آدمیان نیست کس
کادمی از ناطقه زنده است و بس
پس چو چنین است سخن جان ماست
وانکه بد و زنده بود زان ماست
این خرد و نطق که زان تواند
هر دو به هم شیرهٔ جان تواند
گر به خرد گنج نهان داده‌اند
لیک کلیدش به زبان داده‌اند

بخش ۴ - حکایت زاهد و مزد طاعت

زاهدی از خوان رضا توشه گیر
گشت ز غوغای جهان گوشه‌گیر
شد ز بسی سجدهٔ پنهانیش
خاک زمین صندل پیشانیش
تا به نود سال درین داوری
داشت ز توفیق خدا یاوری
صبح دمی خضر ز خضرای دشت
سوی نهان خانهٔ رازش گذشت
گفت ز علمی که مرا داده‌اند
معرفت هر دو سرا داده‌اند
می نگرم کاین عمل صدق زای
می کنی و می نپذیرد خدای
پیر ز حالت چو گلی بر شگفت
استنم از طرب افشاند و گفت
گر نپذیرد ز من هیچ کس
آنکه نگه می‌کند آنم نه بس
من عمل خویش کنم بنده وار
آن که خدائیست برانم چه کار
خسرو اگر دین طلبی کار کن
طاعت یزدان کن و بسیار کن

بخش ۵ - عشق

چون تن آدم ز گل آراستند
خانهٔ جان بهر دل آراستند
آدمی آن است که در وی دل است
ور نه علف خانهٔ آب و گل است
دل نه همان قطرهٔ خون است و بس
کز خود و اشام برادر نفس
دل اگر این مهره آب و گل است
خر هم از اقبال تو صاحبدل است
لیک دل آن شد که هوایی دروست
و ز طرفی بوی وفایی در اوست
زنده به جان خود همه حیوان بود
زنده به دل باش که عمران بود
غمزده به جان که غم اندوز نیست
سوخته به دل که در او سوز نیست
سردی دل مردگی دل بود
خون چو به تن سرد شود گل بود
ز اهل تکلف نتوان یافت سود
تا نبود شعلهٔ هستی فروز
عشق زبانی ز هر افسرده پرس
سوزش آن از دل آزرده پرس
ذوق نمک گر چه زبان را خوش است
چون به جراحت فگنی آتش است
خون دل سوختگان باشد آب
گریه کند بر سر آتش کباب
گر چه کس از خسته نه کاوش کند
ریش نمک خورده تراوش کند
نافه که بو از همه سو گرددش
پوست کجا برهٔ بو گرددش
آه گواه دل غمکش بود
دود به غمازی آتش بود
موم بود دل که ز عشق است زار
کو بگداز اوفتد از یک سرار
هست چو دیوار تن رود سیر
کاه گلی کرده و سنگی به زیر
خرقهٔ آلوده ز صدق است دور
هیزم تر دود برارد نه نور
سوخته را جنبش والا بود
کوشش آتش سوی بالا بود
مشعلهٔ عشق چو شد خانگی
سوخته شد عقل به پروانگی
کشته این تیغ سیاست بس است
آنکه امان یافت ازو کم کسی است
راند چو بر تختهٔ هستی قلم
عالیها سافلها زد رقم
ز له به مهمانی انسان نهاد
داغ به پیشانی شیطان نهاد
راند چو بر خصم کهن کینه را
کشت به خاک آتش دیرینه را
قاعده خاک بر اختر کشید
رایت آتش به زمین در کشید
جام چه آگه که چه صهباست این
غوک چه داند که چه دریاست این
هشت حدیقه چمن این گلند
چار فرشته مگس این ملند
چرخ که زیر است و زبر هر نفس
زیر و زبر کردهٔ عشق است و بس
روح درین زاویه بیگانه‌ای است
عقل درین سلسله دیوانه‌ای است
آنکه چشید این قدح تلخ فام
تلخ شدش چشمهٔ حیوان به کام
شربت شیری به خماری خورند
بادهٔ تلخ از پی کاری خورند
چاشنی بادهٔ تلخ آنکه یافت
روی ز شیرینی عالم بتافت
شیفته از بوی می‌افتد خراب
عارف هشیار ز بوی گلاب
جان به یکی جرعه که این نکته ریخت
کرد خرد حمله و بیرون گریخت
زنده نه آن است که جانی دروست
اوست که از عشق نشانی در اوست
جان که نه عشقش بود آن بازی است
عشق نه بازی است که جان بازی است
چند بری عشق به بازی به سر
عشق دگر باشد و بازی دگر
مرد که در عشق بجان فرد نیست
گر صف کافر شکند مرد نیست
زنده دلان خوش ز غم دل شوند
جانوران پاک به بسمل شوند
پاک روانی که به آگاهی اند
کشتهٔ حق چون ملخ و ماهی اند
به که درین ره به رضا ایستی
رنجه شوی چون به قضا ایستی
گر همه بر دیده زند دوست تیر
منت بر دیده نه و در پذیر
چون تو فغان از سر خاری کنی
به که جز از عشق شماری کنی
دل که اسیر رخ رنگین بود
موم شود گر چه که سنگین بود
خار اگر چند بود تیزتر
آتش سوزنده ازو تیزتر
هر بت زیبا که جمالش بود
فتنه نیازادهٔ خالش بود
مردن عاشق نه ز غمخواری است
کز پی جان غمزده به دلداری است
نز هوس است این همه آشوب دل
هست بتان را مژه جاروب دل
دل که بود شیفتهٔ‌ئی از خود است
حاجبی ابروی خوبان بد است
سیمبرانی که تو بینی چو ماه
عقرب جان‌اند ز زلف سیاه
طرهٔ‌شان دزد ولایت زن است
نرگس شان آهوی شیر افگن است
گر چه همه چشم و چراغ دلند
سوخته داند که چه داغ دلند
مایهٔ مهراند ولی کینه‌جوی
دشمن جانند ولی دوست روی
آفت تقوی لب می نوششان
زلف بلای به بناگوششان
چون خط‌شان سرمه دهد در شراب
کیست کز آن باده نگردد خراب
دل شدگان را رخ زیبا مل است
مستی بلبل نه ز مل کز گل است
گر نبود دیدهٔ شهوت گرای
چیست به از دیدن صنع خدای
دیدهٔ خوبان است به شهوت وبال
قند چو می‌گشت نباشد حلال
گر نگری پاک رخ لاله فام
نیست گل و لاله به دیدن حرام
آنکه ز حق پاکی چشمش عطاست
منع ز رخسار بتانش خطاست
دیده که در وی نظر پاک نیست
سرمهٔ آن دیده به جز خاک نیست
دیده نباشد که نظر نیستش
کور چه بیند که بصر نیستش
دل چو رخ خوب تمنا کند
دیده به ناچار تماشا کند
زانچه که دل را غم آوارگی است
دیده چه آگاه که نظارگی است
زان دل آزرده خرابی کند
کو چو نمک یافت کبابی کند
هر صنمی را که نمک بیشتر
خسته دلان را دل ازو ریش‌تر
حسن نه نیکویی رنگ است و پوست
هر چه کند جای به دلها نکوست
نیست غم از رنگ و صفایی که هست
ناز و کرشمه است بلایی که هست
آنکه در و شوخی خوبان کم است
میل بد و هست ولی یکدم هست
نافه که بوییش نباشد به پوست
خون فشرده نتوان داشت دوست
خوب که او حسن نداند فروخت
سینه ز آتش نتواند بسوخت
باغ چه داند که چه چیزش خوش است
گل چه شناسد که چرا دلکش است
لاجرم آنکس که به گل روی کرد
داد ز دستش چو دمی بوی کرد
آدمی است آنکه بلای دل است
افت پوشیده برای دل است
هستی این طایفه سر تا قدم
عاشق و معشوق شد و عشق هم
آنکه دماغ بشر این بوی یافت
قابل آن بود از ان روی یافت
سوخته را دل بود از صبر دور
آتش سوزنده نباشد صبور
دل که به سوی رخ دلکش بود
هست چو مومی که بر آتش بود
ای که ز جانان کنی افسانه‌ای
کم نتوان بود ز پروانه‌ای

بخش ۶ - گلخنی و آتش عشق

گلخنی کرد به شاهی نگاه
رفت دلش در خم گیسوی شاه
شه چو به گرما به رسیدی فراز
سوخته برویش برابر نماز
در رخ شه دیدی و بگریستی
گاه به مردی و گهی زیستی
شاه در و دید و دریافتی
در دل از آن سوز اثر یافتی
کردی از آن گریهٔ دزدیده جوش
خندهٔ دزدیده نهفتی بنوش
روزی از آن غم که غانش گرفت
جذبهٔ عاشق رگ جانش گرفت
رخش ز گرما به دگر سوی تافت
گرم سوی گلخنی خود شتافت
گلخنی سوخته کان سوی دید
تاب نیاورد چو آن روی دید
او شده زان سوی به نظاره غرق
سوی دگر شعله گرفتش چو برق
سوخت ز تن نیمی و برخاست دود
او به تماشا ز خود آگه نبود
سوختنش دید چو معشوق خام
تا به دود سوخته بود او تمام
ای که بمیری ز تف یک شرار
لاف چو خسرو مزن از عشق یار

بخش ۷ - کینهٔ برادر و مهر دوست

از پی میراث یکی خشم ناک
ریخت به کین خون برادر به خاک
تیغ به خون شسته ز پهنای دست
پیش در میر ولایت گذشت
دید دو برنای چو سرو بلند
یافته ز آسیب گناهی گزند
تیغ برآورده سیاست گری
تا به هر آسیب رباید سری
کرد یکی از جگر مهر زای
روی به سیاف که بهر خدای
گردن من زن قدری پیشتر
کو زید از من قدری بیشتر
وان دگرش گفت که بفگن سرم
تا مرم و مردن او ننگرم
هر یک ازین گونه در آن دستبرد
جان ز برای دگری می‌سپرد
مرد سیاستگر شمشیر گیر
ماند در ران حال تحیر پذیر
گفت چه خویشی است شما را به هم
وین چه طریق است وفا را به هم
هر دو نمودند که یاریم و بس
وین دم یاری است در آخر نفس
کرد برادر کش نظارگی
سر به گریبان ستمگارگی
گفت به سیاف که شمشیر کار
از سرشان بگذر و بر من گذار
دوست دهد جان خود از بهر دوست
من بکشم جان برادر ز پوست
هر که بدین گونه فتد در وبال
عیش حرامش بود و خون حلال
وان شغبی کان دو سه تن ساختند
قصه به گوش ملک انداختند
داد ملک آن دو جوان را خلاص
کرد به عدل این دیگری را قصاص
مرد که با خون خود آورد دست
چون نگری دشمن جان خودست
خسرو از اهل رحم این را مجو
قطع رحم را رحم الله مگو ...

بخش ۸ - حکایت جوان مردان تشنه

کعبه روی چند به گرمای تیز
تشنه فتادند به دشت حجیز
چون به قدم طاقت گامی نماند
خون به حد جرعه به جامی نماند
بر تل تفسیده قضا می‌زدند
ز انده مردن سر و پا می‌زدند
دود اجل خاست ز هر بندشان
بی خودی از پای در افگندشان
ناگه از اطراف بیابان و دشت
ناقه سواری سوی ایشان گذشت
سوزش‌شان دید درونش بسوخت
از تف هر سوخته خونش بسوخت
گریه‌کنان آمد از اشتر فرود
بر سر هر تشنه روان کرد رود
شربتی از مطهره در طاس ریخت
زانچه خضر در لب الیاس ریخت
پیش یکی برد که این را بگیر
چشمهٔ حیوان خور و تشنه ممیر
او طرفی کرد اشارت به یار
کوست ز من تشنه تر او را سپار
چون سوی آن برد چنان کوثری
کرد روان او به سوی دیگری
جست چنان هر یک از ایثار خویش
مرگ خود و زندگی یار خویش
دور چو ساقی ز سر آغاز کرد
چشم حریفان قدری باز کرد
مست نخستین که نخورد آن شراب
گشت مزاج از سکراتش خراب
خواجه صلا گفت و جوابش نبود
خاک شد آن تشنه که آبش نبود
بر دگران برد چو آن آب سرد
آن همه را نیز نماند آب خورد
آب نزد کاتش‌شان مرده بود
جان ز میان زحمت خود برده بود
شربت خود خورد نف از دل نشاند
و آنچه ز لب خورد ز مژگان فشاند
ماند به حیرت ز چنان مردیی
کاینست جداگانه جوان مردیی
هست جوان مرد درم صد هزار
کار چو با جان فتد آنجاست کار
ای که نداری روش آن سران
چند چو خسرو صفت دیگران

بخش ۹ - حکایت جوان مردی شیر خدا

بود یدالله بوغا در مصاف
با یکی از کینه وران در طواف
حمله بسی کرد سوار دلیر
گبر ستیزنده نیامد به زیر
تا به چنان کش مکش از دستبرد
شد ز دو سوالت پیکار خرد
هر دو دلاور چون به کین آمدند
گرم ز توسن به زمین آمدند
دست به هم بر زده زان داوری
پای فشردند به زور آوری
حیدر کرار بسی کرد جهد
کاختر دشمن بزمین برد مهد
چون گه آن شد که به خون کردنش
دور کند بار سر از گردنش
زد به دلیری سگ زور آزمای
آب دهن بر رخ شیر خدای
سخت به پیچید به خشم اژدها
کرد ز ته صید مخالف رها
بس که در آویخت درو خشمناک
کان زده با دگر زد به خاک
زد سرش از خنجر و سینه شکافت
سر زده در پیش پیمبر شتافت
گفت رسولش که چو خصم درشت
به رزمی آورد به صد حیله پشت
چیست که بگرفتی و بگذاشتی
بار دگر دست به خون داشتی
گفت نیوشندهٔ ایزد شناس
کایزدم آورد به مغز این هراس
من چو شدم چیره بر آن سخت کوش
آب دهن زد به رخ من ز جوش
در غضب آورد مرا نفس خام
در دهن نفس نهادم لگام
کانچه غزا زین غضب آرام بجای
بهر خودست این نه ز بهر خدای
گشت ضروری که رها کردمش
پس ادب از بهر خدا کردمش
آنکه جهادش ز پی دین بود
این کند و شرط غزا این بود
مرد غزا جز ز پی دین نکرد
دید بسی خسرو اگر این نکرد

بخش ۱۰ - حکایت شیر فروش متقلب

داشت شبانی رمه در کوهسار
پیر و جوان گشته ازو شیر خوار
شیر که از بز به سبو ریختی
آب در آن شیر درآمیختی
بردی از آن آب ملمع به شیر
نقرهٔ چون شیر ز برنا و پیر
روزی که آن کوه به صحرای خاک
سیل درآمد رمه را برد پاک
آنکه جهان سوختهٔ شیر کرد
سوخته شد ناگه از آن شیر سرد
شیر خنک از تف و تابش بسوخت
جملهٔ آن شیر ز آبش بسوخت
خواجه چو شد با غم و آزار خفت
کارشناسیش در آن کار گفت
کان همه آب تو که در شیر بود
شد همه سیل و رمه را در ربود
مرد شبان زان سخن آمد ستوه
ماند سرافگنده چو سیلاب کوه
خسرو اگر دین طلبی از خدای
زین دل خاین به دیانت گرای

بخش ۱۱ - حکایت دم زندگانی به حق عیسی(ع)

صبح دمی رفت مسیحا به دشت
سبزه صحرا به دمش زنده گشت
بی خردی در رخ آن گنج زار
کرد به دشنام زبان را در آن
هر چه که گفت او سخن ناصواب
زین طرفش بود به رحمت جواب
او به خصومت همه نفرین فزود
وین به لطافت همه تحسین نمود
گر چه زد او خنجر پهلو گزای
بود ز عیسی نفس جان فزای
گفت رفیقی که نگونیت چیست
پیش زبون گیر زبونیت چیست
زو چو به رویت ستم افزون بود
تو سخن از لطف کنی چون بود
گفت مسیح از دم روح اللهی
کای ز دمم جان تو بی آگهی
هر کس از آن سکه که در کان اوست
آن بدر آرد که به دکان اوست
او خم سرکه است کجا می‌دهد
وانکه نباتست به دل کی دهد
من نشوم چون ز وی افروخته
او شود از من ادب آموخته
من که ز دم مایه ده جان شدم
این صفتم داد خدا زان شدم
خلق نکو باد مسیحا بود
پاسخ بد مرگ مفاجا بود
خسرو اگر خوش دمی از هم دمان
رو که تویی عیسی آخر زمان

بخش ۱۲ - بهار و خزان طبیعت و شباهت طبیعت آدمی به آن

باغ در ایام بهاران خوش است
موسم گل با رخ یاران خوشست
چون گل نوروز کند نافه باز
نرگس سرمست در آید به ناز
سبزه برآرد خط عاشق فریب
از دل بیننده رباید شکیب
برگ شود بر گل نسرین فراخ
آب چکد ز ابر بر اندام شاخ
سرو تر اندام ز لطف صبا
از خز بی‌تار بپوشد قبا
تازه شود لاله چو رخسار دوست
غنچهٔ نوخیز نگنجد به پوست
بر رخ گل غازه کند لاله زار
جلوه‌کنان دست برآرد چنار
از خط سنبل که معنبر شود
خاک چمن غالیهٔ‌تر شود
ابر بگرید به رخ بوستان
باغ بخندد چو لب دوستان
تا بنهد بر جگر لاله داغ
گل همه از باد فروزد چراغ
بط ز ترانه که برود آورد
فاختگان را به سرود آورد
گر چه کند مرغ ز مستی خروش
نیز نهد بر سر گل پا به هوش
با ز چو گل رخت بریزد ز خار
خنده فراموش کند لاله‌زار
باغ دهد حله رنگین به باد
غنچه ببندد لب شیرن کشاد
سرو سرافراشته پست اوفتد
در ورق لاله شکست اوفتد
نافه شکوفه ندهد بوی مشک
پر شکند فاخته از شاخ خشک
مرغ خورد بر گل نسرین دریغ
باد بیارد به سر سبزه تیغ
نسترن از شاخ درافتد نگون
خشک شود در جگر لاله خون
سرد شود چشمه چو افسردگان
زرد شود سبزه چو گل خوردگان
شاخ بنفشه که ز جا بر شود
کز دمهٔ دیده عبهر شود
برهنه گردد چمن حله پوش
شاخ دهد مژده به هیزم فروش
خنجر سوسن چو فتد بر زمین
سایه ببر ز سر یاسمین
ابر نیارد گهری از سپهر
خار نخارد سر نسرین به مهر
عهد جوانی که بهار تن است
نسبتش اینک هم ازین گلشن است
تا بود اسباب جوانی به تن
روی چو گل باشد و تن چون سمن
تازه بود مجلس یاران به تو
جلوه کند صف سواران به تو
شیفتگان دیده به رویت نهند
رخت هوس بر سر کویت نهند
نکهت گیسو چو نسیم سحر
رنگ بناگوش چو نسرین تر
نرگس تو باده نداند گناه
غنچهٔ تو خنده ندارد نگاه
تاب دهد چهره ز برنایست
میل کند سینه به رعناییست
دیده سوی فتنه پرستی کشد
دل همه در شوخی و مستی کشد
ناز کنی ناز کشندت به جان
دل طلبی نیز دهندت روان
روز چه جویی به شبت آن رسد
تا شب تو نیز به پایان رسد
نوبت پیری چو زند کوس درد
دل شود از خوش دلی و عیش سرد
گونهٔ رخسار به زردی زند
آتش معده دم سردی زند
موی سپید از اجل آرد پیام
پش خم از مرگ رساند سلام
در تن و اندام در اید شکست
لرزه کند پای ز سستی چو دست
چشم شود منزوی از خانها
رخته شود رستهٔ دندانها
قوت دل بشکند و زور تن
پوست جدا گردد چون پیرهن
چنگ صفت رگ جهد از پشت پیر
تار بخندد چو کهن شد صریر
عشق بتان بار بریزد ز دوش
دیگ هوس باز نشیند ز جوش
تیره شود مشعلهٔ نور عین
دل به مصلا کشد از کعبتین
خشک شود عمده با زو چو کلک
سست شود مهرهٔ گردن ز سلک
کند شود باد هوا را سنان
میل ز معشوق بتابد عنان
از می و گلزار فراغ اوفتد
زهد ضروری به دماغ اوفتد
بر همه این دو دمادم رسد
از همه بگذشته به ما هم رسد
آن که ایام جوانی گذشت
عمر بدان گونه که دانی گذشت
تیر قدی بر سر پیری نژند
گفت به بازی که کمانت به چند
گفت مکن نرخ تهی مایگان
رو که هم اکنون رسدت رایگان
عهد بهار از گل شبگیر پرس
ذوق جوانی ز دل پیر پرس
پیر شناسد که جوانی چه بود
تا نرود از تو ندانی چه بود
فارغی از قدر جوانی که چیست
تا نشوی پیر ندانی که چیست

بخش ۱۳ - ختم کتاب

شکر خدا را که ز فضل خدای
گشت مزین چو بهشت این سرای
بیست خزانه است درو پر ز گنج
بیست خزینه ز صد و بیست و پنج
ور همه بین آوری اندر شمار
سه صد و ده بر شمر و سه هزار

بخش ۱۴ - آخرین ابیات

یارب از آیین صواب خودم
هم تو بیاموز جواب خودم
بو که ز نزدهت گه درالسلام
بوی علیکی رسد و السلام