پیشنهادات  

انوری - دیوان اشعار - غزلیات

غزل شمارهٔ ۱

بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را
چو ما را یک نفس باشد نباشی یک نفس ما را
ز عشقت گرچه با دردیم و در هجرانت اندر غم
وز عشق تو نه بس باشد ز هجران تو بس ما را
کم از یک دم زدن ما را اگر در دیده خواب آید
غم عشقت بجنباند به گوش اندر جرس ما را
لبت چون چشمهٔ نوش است و ما اندر هوس مانده
که بر وصل لبت یک روز باشد دسترس ما را
به آب چشمهٔ حیوان حیاتی انوری را ده
که اندر آتش عشقت بکشتی زین هوس ما را

غزل شمارهٔ ۲

جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا
ور قصد آزارم کنی هرگز نیازارم ترا
زین جور بر جانم کنون، دست از جفا شستی به خون
جانا چه خواهد شد فزون، آخر ز آزارم ترا
رخ گر به خون شویم همی، آب از جگر جویم همی
در حال خود گویم همی، یادی بود کارم ترا
آب رخان من مبر، دل رفت و جان را درنگر
تیمار کار من بخور، کز جان خریدارم ترا
هان ای صنم خواری مکن، ما را فرازاری مکن
آبم به تاتاری مکن، تا دردسر نارم ترا
جانا ز لطف ایزدی گر بر دل و جانم زدی
هرگز نگویی انوری، روزی وفادارم ترا

غزل شمارهٔ ۳

ای کرده خجل بتان چین را
بازار شکسته حور عین را
بنشانده پیاده ماه گردون
برخاسته فتنهٔ زمین را
مگذار مرا به ناز اگر چند
خوب آید ناز نازنین را
منمای همه جفا گه مهر
چیزی بگذار روز کین را
دلداران بیش از این ندارند
با درد قرین چو من قرین را
هم یاد کنند گه گه آخر
خدمتگاران اولین را
ای گم شده مه ز عکس رویت
در کوی تو لعبتان چین را
این از تو مرا بدیع ننمود
من روز همی شمردم این را
سیری نکند مرا ز جورت
چونان که ز جود مجد دین را

غزل شمارهٔ ۴

ای کرده در جهان غم عشقت سمر مرا
وی کرده دست عشق تو زیر و زبر مرا
از پای تا به سر همه عشقت شدم چنانک
در زیر پای عشق تو گم گشت سر مرا
گر بی‌تو خواب و خورد نباشد مرا رواست
خود بی‌تو در چه خور بود خواب و خور مرا
عمری کمان صبر همی داشتم به زه
آخر به تیر غمزه فکندی سپر مرا
باری به عمرها خبری یابمی ز تو
چون نیست در هوای تو از خود خبر مرا
در خون من مشو که نیاری به دست باز
گر جویی از زمانه به خون جگر مرا

غزل شمارهٔ ۵

تا بود در عشق آن دلبر گرفتاری مرا
کی بود ممکن که باشد خویشتن‌داری مرا
سود کی دارد به طراری نمودن زاهدی
چون ز من بربود آن دلبر به طراری مرا
ساقی عشق بتم در جام امید وصال
می گران دادست کارد آن سبکساری مرا
زان بتر کز عشق هستم مست با خصمان او
می‌بباید بردن او مستی به هشیاری مرا
زارم اندر کار او وز کار او هر ساعتی
کرد باید پیش خلق انکار و بیزاری مرا
این شگفتی بین و این مشکل که اندر عاشقی
برد باید علت لنگی و رهواری مرا

غزل شمارهٔ ۶

گر باز دگرباره ببینم مگر اورا
دارم ز سر شادی بر فرق سر او را
با من چو سخن گوید جز تلخ نگوید
تلخ از چه سبب گوید چندین شکر او را
سوگند خورم من به خدا و به سر او
کاندر دو جهان دوست ندارم مگر او را
چندان که رسانید بلاها به سر من
یارب مرسان هیچ بلایی به سر او را
هر شب ز بر شام همی تا به سحرگه
رخساره کنم سرخ ز خون جگر او را

غزل شمارهٔ ۷

از دور بدیدم آن پری را
آن رشک بتان آزری را
در مغرب زلف عرض داده
صد قافله ماه و مشتری را
بر گوشهٔ عارض چو کافور
برهم زده زلف عنبری را
جزعش به کرشمه درنوشته
صد تختهٔ تازه کافری را
لعلش به ستیزه در نموده
صد معجزهٔ پیمبری را
تیر مژه بر کمان ابرو
برکرده عتاب و داوری را
بر دامن هجر و وصل بسته
بدبختی و نیک‌اختری را
ترسان ترسان به طنز گفتم
آن مایهٔ حسن و دلبری را
کز بهر خدای را کرایی؟
گفتا به خدا که انوری را

غزل شمارهٔ ۸

جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما
دردا که نیستت خبر از روزگار ما
در کار تو ز دست زمانه غمی شدم
ای چون زمانه بد، نظری کن به کار ما
بر آسمان رسد ز فراق تو هر شبی
فریاد و نالهای دل زار زار ما
دردا و حسرتا که بجز بار غم نماند
با ما به یادگاری از آن روزگار ما
بودیم بر کنار ز تیمار روزگار
تا داشت روزگار ترا در کنار ما
آن شد که غمگسار غم ما تو بوده‌ای
امروز نیست جز غم تو غمگسار ما
آری به اختیار دل انوری نبود
دست قضا ببست در اختیار ما

غزل شمارهٔ ۹

ای غارت عشق تو جهانها
بر باد غم تو خان و مانها
شد بر سر کوی لاف عشقت
سرها همه در سر زبانها
در پیش جنیبت جمالت
از جسم پیاده گشته جانها
در کوکبهٔ رخ چو ماهت
صد نعل فکنده آسمانها
نظارگیان روی خوبت
چون در نگرند از کرانها
در روی تو روی خویش بینند
زینجاست تفاوت نشانها
گویم که ز عشوهای عشقت
هستیم ز عمر بر زبانها
گویی که ترا از آن زیان بود
الحق هستی تو خود از آنها
تا کی گویی چو انوری مرغ
دیگر نپرد از آشیانها
داند همه‌کس که آن چه طعنه‌ست
دندانست بتا در این دهانها

غزل شمارهٔ ۱۰

ای از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب
وز شب تپانچه‌ها زده بر روی آفتاب
بر سیم ساده بیخته از مشک سوده‌گرد
بر برگ لاله ریخته از قیر ناب آب
خط تو بر خد تو چو بر شیر پای مور
زلف تو بر رخ تو چو بر می پر غراب
دارم ز آب و آتش یاقوت و جزع تو
در آب دیده غرق و بر آتش جگر کباب
در تاب و بند زلف دلاویز جان کشت
جان در هزار بند و دل اندر هزار تاب
گه دست عشق جامهٔ صبرم کند قبا
گه آب چشم خانهٔ رازم کند خراب
چون چشمت از جفا مژه بر هم نمی‌زند
چشمم به خون دل مژه تا کی کند خضاب
هم با خیال تو گله‌ای کردمی ز تو
بر چشم من اگر نشدی بسته راه خواب
ای روز و شب چو دهر در آزار انوری
ترسم که دهر باز دهد زودت این جواب

غزل شمارهٔ ۱۱

خه‌خه به نام ایزد آن روی کیست یارب
آن سحر چشم و آن رخ آن زلف و خال و آن لب
در وصف حسن آن لب ناهید چنگ مطرب
بر چرخ حسن آن رخ خورشید برج کوکب
مسرور عیش او را این عیش عادتی غم
بیمار هجر او را این مرگ صورتی تب
نقشی نگاشت خطش از مشک سوده بر گل
دامن فکند زلفش بر روز روشن از شب
دامیست چین زلفش عقل اندرو معلق
جزعیست چشم شوخش سحر اندرو مرکب
گه مشک می‌فشاند بر مه ز گرد موکب
گه ماه می‌نگارد در ره ز نعل مرکب
در پیش نور رویش گردون به دست حسرت
بربست روی خود را بشکست نیش عقرب
بردارد ار بخواهد زلف و رخش به یک ره
ترتیب کفر وایمان آیین کیش و مذهب
در من یزید وصلش جانی جوی نیرزد
ای انوری چه لافی چندین ز قلب و قالب

غزل شمارهٔ ۱۲

خه از کجات پرسم چونست روزگارت
ما را دو دیده باری خون شد در انتظارت
در آرزوی رویت دور از سعادت تو
پیچان و سوگوارم چون زلف تابدارت
ما را نگویی ای جان کاخر به چه عنایت
بیگانگی گرفتی از یار دوستدارت
ای جان و روشنایی به زین همی بباید
تو برکناری از ما، ما در میان کارت
با مات در نگیرد ماییم و نیم جانی
یا مرگ جان گزینم یا وصل خوشگوارت
گر بخت دست گیرد ور عمر پای دارد
یکبار دیگر ای جان گیریم در کنارت

غزل شمارهٔ ۱۳

در همه عالم وفاداری کجاست
غم به خروارست غمخواری کجاست
درد دل چندان که گنجد در ضمیر
حاصلست از عشق دلداری کجاست
گر به گیتی نیست دلداری مرا
ممکن است از بخت دل‌باری کجاست
اندرین ایام در باغ وفا
گر نمی‌روید گلی خاری کجاست
جان فدای یار کردن هست سهل
کاشکی یار بسی یاری کجاست
در جهان عاشقی بینم همی
یک جهان بی‌کار با کاری کجاست

غزل شمارهٔ ۱۴

غم عشق تو از غمها نجاتست
مرا خاک درت آب حیاتست
نمی‌جویم نجات از بند عشقت
چه بندست آنکه خوشتر از نجاتست
مرا گویند راه عشق مسپر
من و سودای عشق این ترهاتست
ز لعب دو رخت بر نطع خوبی
مه اندر چارخانه شاه ماتست
دل و دین می‌بری و عهد و قولت
چو حال و کار دنیا بی‌ثباتست
عنایت بر سر هجرم به آیین
هم از جور قدیم و حادثاتست
چنان ترسد دل از هجر تو گویی
شب هجران تو روز وفاتست
به جان و دل ز دیوان جمالت
امیر عشق را بر من براتست
براتی گر شود راجع چه باشد
نه خط مجد دین شمس الکفاتست

غزل شمارهٔ ۱۵

تا دل مسکین من در کار تست
آرزوی جان من دیدار تست
جان و دل در کار تو کردم فدا
کار من این بود دیگر کار تست
با تو نتوان کرد دست اندر کمر
هرچه خواهی کن که دولت یار تست
دل ترا دادم وگر جان بایدت
هم فدای لعل شکربار تست
شایدم گر جان و دل از دست رفت
ایمنم اندی که در زنهار تست

غزل شمارهٔ ۱۶

جرم رهی دوستی روی تست
آفت سودای دلش موی تست
دل نفس از عشق تو تنها نزد
در همه دلها هوس روی تست
ناوک غمزه مزن او را که او
کشتهٔ هر غم‌زدهٔ خوی تست
هست بسی یوسف یعقوب رنگ
پیرهنی را که درو بوی تست
از در خود عاشق خود را مران
رحم کن انگار سگ کوی تست

غزل شمارهٔ ۱۷

دل در آن یار دلاویز آویخت
فتنه اینست که آن یار انگیخت
دل و دین و می و عهد و قوت
رخت بر سر به یکی پای گریخت
دل من باز نمی‌یابد صبر
همه آفاق به غربال تو بیخت
ور نمی‌یابد آن سلسله موی
کار جانم به یکی موی آویخت
دل به سوی دل برفتم بر درش
چشمم از اشک بسی چشم آویخت
یار گلرخ چو مرا بار ندارد
گل عمرم همه از پای بریخت

غزل شمارهٔ ۱۸

ای به دیدهٔ دریغ خاک درت
همه سوگند من به جان و سرت
گوش را منتست بر همه تن
از پی آن حدیث چون شکرت
اشک چون سیم و رخ چو زر کردم
از برای نثار رهگذرت
مایهٔ کیمیاست خاک درت
کی درآید به چشم سیم و زرت
دل بی‌رحم تو رحیم شود
گر ز حال دلم شود خبرت

غزل شمارهٔ ۱۹

رخت مه را رخ و فرزین نهادست
لبت بیجاده را صد ضربه دادست
چو رویت کی بود آن مه که هر مه
سه روز از مرکب خوبی پیادست
کجا دیدست بیجاده چنان خال
که فرزین بند نعلت را پیادست
ز مادر تا تو زادی کس ندیدست
که یک مادر مه و خورشید زادست
از این سنگین دلی با انوری بس
که بی‌تو سنگها بر دل نهادست

غزل شمارهٔ ۲۰

گلبن عشق تو بی‌خار آمدست
هر گلی را صد خریدار آمدست
عالمی را از جفای عشق تو
پای و پیشانی به دیوار آمدست
حسن را تا کرده‌ای بازار تیز
فتنه از خانه به بازار آمدست
باز کاری درگرفتستی مگر
نو گرفتی تازه در کار آمدست
تا ترا جان جهان خواند انوری
در جهان شوری پدیدار آمدست

غزل شمارهٔ ۲۱

پایم از عشق تو در سنگ آمدست
عقل را با تو قبا تنگ آمدست
نام من هرگز نیاری بر زبان
آری از نامم ترا ننگ آمدست
هرچه دانی از جفا با من بکن
کت زبونی نیک در چنگ آمدست
هرکسی آمد به استقبال من
اندهانت چند فرسنگ آمدست
انوری پایت ز راهی بازکش
کاندران هر مرکبی لنگ آمدست

غزل شمارهٔ ۲۲

کارم ز غمت به جان رسیدست
فریاد بر آسمان رسیدست
نتوان گلهٔ تو کرد اگرچه
از دل به سر زبان رسیدست
در عشق تو بر امید سودی
صد بار مرا زیان رسیدست
هرجا که رسم برابر من
اندوه تو در میان رسیدست
این آب ز فرق برگذشته است
وین کارد بر استخوان رسیدست

غزل شمارهٔ ۲۳

حسن را از وفا چه آزارست
که همه ساله با جفا یارست
خود وفا را وجود نیست پدید
وین که در عادتست گفتارست
از برون جهان وفا هم نیست
کاثرش ز اندرون پدیدارست
چه وفا این چه ژاژ می‌گویم
که ازو حسن را چه آزارست
تا مصاف وفا شکسته شدست
علم عافیت نگونسارست
عشق را عافیت به کار نشد
لاجرم کار عاشقان زارست
دست در کار عافیت نشود
هر کجا عشق بر سر کارست
عشق در خواب و عاشقان در خون
دایه بی‌شیر و طفل بیمارست
آرزو می‌پزیم چتوان کرد
سود ناکرده سخت بسیارست
اینکه امروز بر سر گنجی
پای فردات بر دم مارست
انوری از سر جهان برخیز
که نه معشوقهٔ وفادارست

غزل شمارهٔ ۲۴

معشوقه به رنگ روزگارست
با گردش روزگار یارست
برگشت چو روزگار و آن نیز
نوعی ز جفای روزگارست
بس بوالعجب و بهانه‌جویست
بس کینه‌کش و ستیزه‌کارست
این محتشمیست با بزرگی
گر محتشم و بزرگوارست
بوسی ندهد مگر به جانی
آری همه خمر با خمارست
در باغ زمانه هیچ گل نیست
وان نیز که هست جفت خارست
ای دل منه از میان برون پای
هر چند که یار بر کنارست
امید مبر کز آنچه مردم
نومیدترست امیدوارست
هر چند شمار کار فردا
کاریست که آن نه در شمارست
بتوان دانست هر شب از عمر
آبستن صد هزار کارست

غزل شمارهٔ ۲۵

ز عشق تو نهانم آشکارست
ز وصل تو نصیبم انتظارست
ز باغ وصل تو گل کی توان چید
که آنجا گفتگوی از بهر خارست
ولی در پای تو گشتم بدان بوی
که عهدت همچو عشقم پایدارست
دلم رفت و ز تو کاری نیامد
مرا با این فضولی خود چه کارست
چو گویم بوسه‌ای گویی که فردا
کرا فردای گیتی در شمارست
به بند روزگارم چند بندی
سخن خود بیشتر در روزگارست
به عهدم دست می‌گیری ولیکن
که می‌گوید که پایت استوارست
ترا با انوری زین گونه دستان
نه یکبار و دوبارست و سه بارست

غزل شمارهٔ ۲۶

ای یار مرا غم تو یارست
عشق تو ز عالم اختیارست
با عشق تو غم همی گسارم
عشق تو غمست و غمگسارست
جان و جگرم بسوخت هجران
خود عادت دل نه زین شمارست
جان سوختن و جگر خلیدن
هجران ترا کمینه کارست
در هجر ز درد بی‌قرارم
کان درد هنوز برقرارست
ای راحت جان من فرج ده
زان درد که نامش انتظارست
در تاب شدی که گفتم از تو
جز درد مرا چه یادگارست

غزل شمارهٔ ۲۷

یارب چه بلا که عشق یارست
زو عقل به درد و جان فکارست
دل برد و جمال کرد پنهان
فریاد که ظلم آشکارست
گر جان منست ازو به جانم
من هیچ ندانم این چکارست
ناید بر من خیال او هیچ
وین هم ز خلاف روزگارست
کارم چو نگار نیست با او
زان بر رخ من ز خون نگارست
زو هیچ شمار برنگیرم
زیرا که جفاش بی‌شمارست

غزل شمارهٔ ۲۸

هر شکن در زلف تو از مشک دالی دیگرست
هر نظر از چشم تو سحر حلالی دیگرست
ناید اندر وصف کس آن چشم و زلف از بهر آنک
در خیال هرکس از هریک خیالی دیگرست
هرچه دل با خویشتن صورت کند زان زلف و چشم
عقل دوراندیش گوید آن مثالی دیگرست
هرکسی زان چشم و زلف اندر گمانی دیگرند
وان گمانها نیز از هریک محالی دیگرست
گرچه در عین کمالست از نکویی گوییا
از ورای آن کمال او کمالی دیگرست
من به حالی دیگرم از عشق او هر لحظه‌ای
زانکه او در حسن هر ساعت به حالی دیگرست

غزل شمارهٔ ۲۹

امید وصل تو کاری درازست
امید الحق نشیبی بی‌فرازست
طمع را بر تو دندان گرچه کندست
تمنا را زبان باری درازست
ره بیرون شد از عشقت ندانم
در هر دو جهان گویی فرازست
به غارت برد غمزه‌ت یک جهان جان
لبت را گو که آخر ترکتازست
در این ماتم‌سرا یعنی زمانه
بسا عید و عروسی کز تو بازست
نگویی کاین چنین عید و عروسی
طرب در روزه عشرت در نمازست
حدیث عافیت یکبارگی خود
چنان پوشیده شد گویی که آزست
نیاز ای انوری بس عرضه کردن
که معشوق از دو گیتی بی‌نیازست

غزل شمارهٔ ۳۰

مهرت به دل و به جان دریغست
عشق تو به این و آن دریغست
وصل تو بدان جهان توان یافت
کان ملک بدین جهان دریغست
کس را کمر وفا مفرمای
کان طرف بهر میان دریغست
با کس به مگوی نام تو چیست
کان نام به هر زبان دریغست
قدر چو تویی زمین چه داند
کان قدر به آسمان دریغست
در کوی وفای تو به انصاف
یک دل به هزار جان دریغست

غزل شمارهٔ ۳۱

ای برادر عشق سودایی خوشست
دوزخ اندر عاشقی جایی خوشست
در بیابان رهروان عشق را
زاب چشم خویش دریایی خوشست
غمگنان را هر زمان در کنج عشق
یاد نام دوست صحرایی خوشست
با خیال روی معشوق ای عجب
جام زهرآلود حلوایی خوشست
عمرها در رنج چون امروز و دی
بر امید بود فردایی خوشست

غزل شمارهٔ ۳۲

کار دل از آرزوی دوست به جانست
تا چه شود عاقبت که کار در آنست
کرد ز جان و جهان ملول به جورم
با همه بیداد و جور جان جهانست
عشوه دهد چون جهان و عمر ستاند
در غم او عشوه سود و عمر زیانست
عشق چو رنگی دهد سرشک کسی را
روی سوی من کند که رسم فلانست
بلعجبی می‌کند که راز نگهدار
روی به خون تر چه روز راز نهانست
خصم همی گویدم که عاشق زاری
خیره چه لعب‌الخجل کنم که چنانست
عاشقی ای انوری دروغ چگویی
راز دلت در سخن چو روز عیانست

غزل شمارهٔ ۳۳

عشق تو از ملک جهان خوشترست
رنج تو از راحت جان خوشترست
خوشترم آن نیست که دل برده‌ای
دل در جان می‌زند آن خوشترست
من به کرانی شدم از دست هجر
پای ملامت به میان خوشترست
دل به بدی تن زده تا به شود
خوردن زهری به گمان خوشترست
وصل تو روزی نشد و روز شد
سود نه و مایه زیان خوشترست
عمر شد و عشوه به دستم بماند
دخل نه و خرج روان خوشترست
از پی دل جان به تو انداختیم
بر اثر تیر کمان خوشترست
کیسهٔ عمرم ز غمت شد تهی
بی‌رمه مرسوم شبان خوشترست
این همه هست و تو نه با انوری
وین همه در کار جهان خوشترست

غزل شمارهٔ ۳۴

عشق تو قضای آسمانست
وصل تو بقای جاودانست
آسیب غم تو در زمانه
دور از تو بلای ناگهانست
دستم نرسد همی به شادی
تا پای غم تو در میانست
در زاویهای چین زلفت
صد خردهٔ عشق در میانست
این قاعده گر چنین بماند
بنیاد خرابی جهانست
با حسن تو در نوالهٔ چرخ
رخسارهٔ ماه استخوانست
وز عافیتی چنین مروح
در عشق تو عمر بس گرانست
با آنکه نشان نمی‌توان داد
کز وصل تو در جهان نشانست
دل در غم انتظار خون شد
بیچاره هنوز در گمانست
گفتم که به تحفه پیش وعده‌اش
جان می‌نهم ار سخن در آنست
دل گفت که بر در قبولش
هرچه آن نرود به دست جانست
بازار سپید کاری تو
اکنون به روایی آنچنانست
کانجا سر سبز بی‌زر سرخ
چون سیم سیاه ناروانست
زر بایدت انوری وگر نیست
غم خور که همیشه رایگانست
بی‌مایه همی طلب کنی سود
زان گاهی سود و گه زیانست

غزل شمارهٔ ۳۵

هرکه چون من به کفرش ایمانست
از همه خلق او مسلمانست
روی ایمان ندیده‌ای به خدا
گر به ایمان خویشت ایمانست
ای پسر مذهب قلندر گیر
که درو دین و کفر یکسانست
خویشتن بر طریق ایشان بند
که طریقت طریق ایشانست
دست ازین توبه و صلاح بدار
کاندرین راه کافری آنست
راه تسلیم رو که عالم حکم
دام مرغان و مرغ بریانست
ملک تسلیم چون مسلم گشت
بهتر از ملک سلیمانست
مردم صومعه مسلمان نیست
گر همه بوذرست و سلمانست
ساقیا در ده آن میی که ازو
آفت عقل و راحت جانست
حاکی رنگ روی معشوقست
راوی بوی زلف جانانست
مجلس از بوی او سمن‌زارست
خانه با رنگ او گلستانست
از لطافت هوای رنگینست
وز صفا آفتاب تابانست
در قدح همچو عقل و جان در تن
آشکارست اگرچه پنهانست
توبهٔ خویش و آن من بشکن
کین نه توبه است زور و بهتانست
یک زمانم ز خویشتن برهان
کز وجودم ز خود پشیمانست
چند گویی که می نخواهم خورد
که ز دشمن دلم هراسانست
می خور و مست خسب و ایمن باش
مجلس خاص خاص سلطانست

غزل شمارهٔ ۳۶

مرا دانی که بی‌تو حال چونست
به هر مژگان هزاران قطره خونست
تنم در بند هجر تو اسیرست
دلم در دست عشق تو زبونست
غم عشق تو در جان هیچ کم نیست
چه جای کم که هر ساعت فزونست
به وجهی خون همی بارم من از دل
که در عشق توام غم رهنمونست
اگر بخشود خواهی هرگز ای جان
بر این دل جای بخشایش کنونست

غزل شمارهٔ ۳۷

جمالت بر سر خوبی کلاهست
بنامیزد نه رویست آن که ماهست
تویی کز زلف و رخ در عالم حسن
ترا هم نیم شب هم چاشتگاهست
بسا خرمن که آتش در زدی باش
هنوزت آب خوبی زیر کاهست
پی عهدت نیاید جز در آن راه
کز آنجا تا وفا صد ساله راهست
ز عشوت روز عمرم در شب افتاد
وزین غم بر دلم روز سیاهست
پس از چندی صبوری داد باشد
که گویم بوسه‌ای گویی پگاهست
شبی قصد لبت کردم از آن شب
سپاه کین چشمت در سپاهست
به تیر غمزه مژگانت انوری را
بکشتند و برین شهری گواهست
لبت را گو که تدبیر دیت کن
سر زلفت مبر کو بی‌گناهست

غزل شمارهٔ ۳۸

عشق تو دل را نکو پیرایه‌ایست
دیده را دیدار تو سرمایه‌ایست
تیر مژگان ترا خون ریختن
در طریق عشق کمتر پایه‌ایست
از وفا فرزند اندوه ترا
دل ز مادر مهربانتر دایه‌ایست
بنده گشت از بهر تو دل دیده را
گرچه دل را دیده بد همسایه‌ایست
زان مرا وصلت به دست هجر داد
کز پی هر آفتابی سایه‌ایست

غزل شمارهٔ ۳۹

هرکس که غم ترا فسانه‌ست
دستخوش آفت زمانه‌ست
هرکس که غم ترا میان بست
از عیش زمانه بر کرانه‌ست
تو یار یگانه‌ای و بایست
یار تو که همچو تو یگانه‌ست
عشق تو حقیقت است ای جان
معلوم دلی و در میانه‌ست
در عشق تو صوفی‌ایم و ما را
دیگر همه عشقها فسانه‌ست
ما را دل پر غمست و گو باش
اندی که دل تو شادمانه‌ست
درد دل ما ز هجر خود پرس
هجران تو از میان خانه‌ست
دارم سخنی هم از تو با تو
مقصود تویی سخن بهانه‌ست
به زین غم کار دوستان خور
وین پند شنو که دوستانه‌ست

غزل شمارهٔ ۴۰

بازماندم در غم و تیمار او تدبیر چیست
بازگشتم عاجز اندر کار او تدبیر چیست
باز خون عقل و جانم ریخت اندر عشق او
دیدهٔ شوخ‌کش خونخوار او تدبیر چیست
باز بار دیگرم در زیر بار غم کشید
آرزوی لعل شکربار او تدبیر چیست
پیش از این عمری به باد عشق او بر داده‌ام
بازگشتم عاشق دیدار او تدبیر چیست
در میان محنت بسیار گشتم ناپدید
از غم و اندیشهٔ بسیار او تدبیر چیست
شیوهٔ عهدش دگر با انوری بخرند باز
خویشتن بفروخت در بازار او تدبیر چیست

غزل شمارهٔ ۴۱

دل بی‌تو به صدهزار زاریست
جان در کف صدهزار خواریست
در عشق تو ز اشک دیده دل را
الحق ز هزار گونه یاریست
در راه تو خوارتر ز حاکم
ای بخت بد این چه خاکساریست
کردیم به کام دشمن ای دوست
دانم که نه این ز دوستاریست
هجران سیه‌گر توام کشت
این نیز هم از سپیدکاریست

غزل شمارهٔ ۴۲

ماه چون چهرهٔ زیبای تو نیست
مشک چون زلف گل‌آرای تو نیست
کس ندیدست رخ خوب ترا
که چو من بنده و مولای تو نیست
کردم از دیده و دل جای ترا
گرچه از دیده و جان جای تو نیست
چه دهی وعدهٔ فردا که مرا
دل این وعدهٔ فردای تو نیست
سینهٔ کس نشناسم به جهان
که در آن سینه تقاضای تو نیست

غزل شمارهٔ ۴۳

از تو بریدن صنما روی نیست
زانکه چو رویت به جهان روی نیست
تا تو ز کوی تو برون رفته‌ای
کوی تو گویی که همان کوی نیست
گرچه غمت کرد چو مویی مرا
فارغم از عشق تو یک موی نیست
روی ترا ماه نگویم از آنک
ماه چو آن عارض دلجوی نیست
زلف ترا مشک نخوانم از آنک
مشک بدان رنگ و بدان بوی نیست
چون لب تو بادهٔ خوش رنگ نه
چون رخ تو لالهٔ خود روی نیست
زلف تو چوگان و دلم گوی اوست
کیست که چوگان ترا گوی نیست
طعنهٔ بدگوی نباشد زیانش
هرکه ورا دلبر بدخوی نیست
انوری از خوی بد تست خوار
از سخن دشمن بدگوی نیست

غزل شمارهٔ ۴۴

روی برگشتنم از روی تو نیست
که جهانم به یکی موی تو نیست
زان ز روی تو نگردانم روی
که بجز روی تو چون روی تو نیست
هیچ شب نیست که اندر طلبت
بسترم خاک سر کوی تو نیست
هیچ دم نیست که بر جان و دلم
داغی از طعنهٔ بدگوی تو نیست
نیست با این همه آزرم ازو
زانکه بی تعبیهٔ بوی تو نیست

غزل شمارهٔ ۴۵

جانا دلم از خال سیاه تو به حالیست
کامروز بر آنم که نه دل نقطهٔ خالیست
در آرزوی خواب شب از بهر خیالت
حقا که تنم راست چو در خواب خیالیست
بی‌روز رخ خوب تو دانم خبرت نیست
کاندر غم هجران تو روزیم چو سالیست
هردم به غمی تازه دلم خوی فرا کرد
تا هر نفسی روی ترا تازه جمالیست
وامروز غم من چو جمالت به کمالست
یارب چه کنم گر پس ازین نیز کمالیست
آن کیست که او را چو کف پای تو روییست
وان کیست که او را به کف از دست تو مالیست
پیغام دهی هر نفسم کانوری از ماست
من بندهٔ این مخرقه هر چند محالیست

غزل شمارهٔ ۴۶

عشق تو بی‌روی تو درد دلیست
مشکل عشق تو مشکل مشکلیست
بی‌تو در هر خانه دستی بر سریست
وز تو در هر کوی پایی در گلیست
بر در بتخانهٔ حسنت کنون
دست صبرم زیر سنگ باطلیست
شادی وصلت به هر دل کی رسد
تا ترا شکرانه بر هر غم دلیست
حاصلم در عشق تو بی‌حاصلیست
هیچ نتوان گفت نیکو حاصلیست
از تحیر هر زمانی در رهت
روی امیدم به دیگر منزلیست
کشتیی بر خشک می‌ران انوری
کاخر این دریای غم را ساحلیست

غزل شمارهٔ ۴۷

در همه مملکت مرا جانیست
هر زمان پای‌بند جانانیست
در کنارم به جای دمسازی
تا سحرگه ز دیده طوفانیست
در کجا می‌خورد مرا غم عشق
در همه خانه‌ام یکی تا نیست
یک دم از درد عشق ناساید
دادم انصاف رنج‌کش جانیست
گفتم او را که صبر کن که به صبر
هر غمی را که هست پایانیست
این همه هست کاشکی باری
کار او را سری و سامانیست

غزل شمارهٔ ۴۸

مکن ای دل که عشق کار تو نیست
بار خود را ببر که بار تو نیست
مردی از عشق و در غم دگری
گرچه این هم به اختیار تو نیست
دیده راز تو فاش کرد ازآنک
دیده در عشق رازدار تو نیست
نوبهار آمد و جهان بشکفت
زان ترا چه چو نوبهار تو نیست

غزل شمارهٔ ۴۹

بی‌مهر جمال تو دلی نیست
بی‌مهر هوای تو گلی نیست
بگذشت زمانه وز تو کس را
جز عمر گذشته حاصلی نیست
تا از چه گلی که از تو خالی
در عالم آب و گل دلی نیست
در دائرهٔ جهان محدث
چون حادثهٔ تو مشکلی نیست
در تو که رسد که در ره تو
جز منزل عجز منزلی نیست
در بحر تحیر تو پایاب
کی سود کند که ساحلی نیست

غزل شمارهٔ ۵۰

یار با من چون سر یاری نداشت
ذره‌ای در دل وفاداری نداشت
عاشقان بسیار دیدم در جهان
هیچ‌کس کس را بدین خواری نداشت
جان به ترک دل بگفت از بیم هجر
طاقت چندین جگرخواری نداشت
تا پدید آمد شراب عشق تو
هیچ عاشق برگ هشیاری نداشت
دل ز بی‌صبری همی زد لاف عشق
گفت دارم صبر پنداری نداشت
بار وصلش در جهان نگشاد کس
کاندرو در هجر سرباری نداشت
درد چشم من فزون شد بهر آنک
توتیای از صبر پنداری نداشت

غزل شمارهٔ ۵۱

باز کی گیرم اندر آغوشت
کی بیارم به دست چون دوشت
هرگز آیا به خواب خواهم دید
یک شبی دیگر اندر آغوشت
تا بدیدم به زیر حلقهٔ زلف
حلقهٔ گوش بر بناگوشت
گشت یکبارگی دل ریشم
حلقهٔ گوش حلقه در گوشت

غزل شمارهٔ ۵۲

رایت حسن تو از مه برگذشت
با من این جور تو از حد درگذشت
آتش هجر توام خوش خوش بسوخت
آب اندوه توام از سر گذشت
نگذرد بر هیچ کس از عاشقان
آنچ دوش از عشق بر چاکر گذشت
گریهٔ من شور در عالم فکند
نالهٔ من از فلک برتر گذشت
دوش باز آمد خیالت پیش من
حال من چون دید از من درگذشت
دیده‌ام در پای او گوهر فشاند
تا چو می‌بگذشت بر گوهر گذشت
درگذشت اشک من از یاقوت سرخ
گرچه در زردی رخم از زر گذشت
پایهٔ حسنت به هر شهری رسید
لشکر عشقت به هر کشور گذشت

غزل شمارهٔ ۵۳

یار ما را به هیچ برنگرفت
وانچه گفتیم هیچ درنگرفت
پردهٔ ما دریده گشت و هنوز
پرده از روی کار برنگرفت
درنیامد ز راه دیده به دل
تا دل از راه سینه برنگرفت
خدمت ما بجز هبا نشمرد
صحبت ما بجز هدر نگرفت
جز وفا سیرت دلم نگذاشت
جز جفا عادتی دگر نگرفت
هیچ روزی مرا به سر نامد
که دلم عشق او از سر نگرفت

غزل شمارهٔ ۵۴

سخت خوشی چشم بدت دورباد
سال و مه و روز و شبت سور باد
بندهٔ زلفین تو شد غالیه
خاک کف پای تو کافور باد
خادم و فراش تو رضوان سزد
چاکر و دربان درت حور باد
عاشق محنت‌زده چون هست شاد
حاسد خرم شده مهجور باد
وصل تو بادا همه نزدیک ما
هجر تو جاوید ز ما دور باد

غزل شمارهٔ ۵۵

از بس که کشیدم از تو بیداد
از دست تو آمدم به فریاد
فریاد از آن کنم که آمد
بر من ز تو ای نگار بیداد
داد از دل پر طمع چه دارم
بر خیر چرا کنم سر از داد
مردی چه طلب کنم ز آتش
نرمی چه طلب کنم ز پولاد
شادی ز دل منست غمگین
در عشق تو ای بت پری‌زاد
هرگز دل من مباد بی‌غم
گر تو به غم دل منی شاد
من جان و جهان به باد دادم
ای جان جهان ترا بقا باد

غزل شمارهٔ ۵۶

مرا با دلبری کاری بیفتاد
دلم را روز بازاری بیفتاد
مسلمانان مرا معذور دارید
دلم را ناگهان کاری بیفتاد
قبای عشق مجنون می‌بریدند
دلم را زان کله واری بیفتاد
دلم سجادهٔ عشقش برافشاند
از آن سجاده زناری بیفتاد
دلم با عشق دست اندر کمر زد
بسی کوشید و یکباری بیفتاد
مرا افتاد با بالای او کار
نه بر بالای من کاری بیفتاد
جهان را چون دل من بر زمین زد
کنون از دست دلداری بیفتاد

غزل شمارهٔ ۵۷

هرکس که ز حال من خبر یابد
بدعهدی تو به جمله دریابد
بر من غم تو کمین همی سازد
جانم شده گیر اگر ظفر یابد
عشقت به بهانه‌ای دلم بستد
ترسم که بهانهٔ دگر یابد
خواهم که دمی برآورم با تو
بی‌آنکه زمانه زان خبر یابد
دی بنده به دل خرید وصل تو
امروز به جان خرد اگر یابد
زان می‌ترسم که هر متاعی را
چون نرخ گران شود بتر یابد

غزل شمارهٔ ۵۸

جان ز رازت خبر نمی‌یابد
عقل خوی تو درنمی‌یابد
چون تو بازارگان ترکستان
می‌نیارد مگر نمی‌یابد
وصل چون دارم از تو چشم که چشم
بر خیالت ظفر نمی‌یابد
گشت قانع به پاسخ تو دلم
وز لبت این قدر نمی‌یابد
غم عشق تو با دلم خو کرد
گویی از من گذر نمی‌یابد
آری این جور و ظلم با که کند
چون ز من سخره‌تر نمی‌یابد

غزل شمارهٔ ۵۹

در دور تو کم کسی امان یابد
در عشق تو کم دلی زبان یابد
خود نیز نشان نمی‌توان دادن
زان‌کس که ز تو همی نشان یابد
وصل تو اگر به جان بیابد دل
انصاف بده که رایگان یابد
تنها تو همه جهانی و آن کس
کو یافت ترا همه جهان یابد
در آینه گر جمال بنمایی
از نور رخت خیال جان یابد
ور سایهٔ تو بر آفتاب افتد
منشور جمال جاودان یابد
از روز عیان‌تری و جوینده
از راز دلت همی نهان یابد
روی تو که دل نیاردش دیدن
دیده که بود که روی آن یابد
نشگفت که در زمین تویی چون تو
ماهی تو و مه بر آسمان یابد
زین قرن قرین تو کی آید کس
تا چون تو یکی به صد قران یابد

غزل شمارهٔ ۶۰

حسنت اندر جهان نمی‌گنجد
نامت اندر دهان نمی‌گنجد
راز عشقت نهان نخواهد ماند
زانکه در عقل و جان نمی‌گنجد
با غم تو چنان یگانه شدم
که دل اندر میان نمی‌گنجد
طمع وصل تو ندارم ازآنک
وعده‌ات در زبان نمی‌گنجد
آخر این روزگار چندان ماند
که دروغی در آن نمی‌گنجد
روی پنهان مکن که راز دلم
بیش از این در نهان نمی‌گنجد
گویی از نیکویی رخ چو مهم
در خم آسمان نمی‌گنجد
چه عجب شعر انوری را نیز
معنی اندر بیان نمی‌گنجد

غزل شمارهٔ ۶۱

یار گرد وفا نمی‌گردد
حاجتی زو روا نمی‌گردد
ما به گرد درش همی گردیم
گرچه او گرد ما نمی‌گردد
یک زمان صحبت جدایی یار
از بر ما جدا نمی‌گردد
هیچ شب نیست تا ز خون جگر
بر سرم آسیا نمی‌گردد
مبتلاام به عشق و کیست که او
به غمش مبتلا نمی‌گردد

غزل شمارهٔ ۶۲

عشق تو بر هرکه عافیت به‌سر آرد
هر دو جهانش به زیر پای درآرد
عقل که در کوی روزگار نپاید
بر سر کوی تو عمرها به‌سر آرد
صبر که ساکن‌ترین عالم عشق است
زلف تو هر ساعتش به رقص درآرد
با توبه بیشئی صبر درنتوان بست
زانکه به یک روزه غم شکم ز بر آرد
بوی تو باد ار شبی برد به طوافی
جملهٔ عشاق را ز خاک برآرد
گفتم یارب چه عیشها کنمی من
گر ز وصال توام کسی خبر آرد
هجر ترا زین حدیث خنده برافتاد
گفت که آری چنین بود اگر آرد

غزل شمارهٔ ۶۳

یار دل در میان نمی‌آرد
وز دل من نشان نمی‌آرد
سایه بر کار من نمی‌فکند
تا که کارم به جان نمی‌آرد
وز بزرگی اگرچه در کارست
خویشتن را بدان نمی‌آرد
کی به پیمان من درآرد سر
چون که سر در جهان نمی‌آرد
روز عمرم گذشت و وعدهٔ وصل
شب هجرش کران نمی‌آرد
عمر سرمایه‌ایست نامعلوم
تاب چندین زیان نمی‌آرد
به سر او که عشق او به سرم
یک بلا رایگان نمی‌آرد
به دروغی بر انوری همه عمر
گر سر آرد توان نمی‌آرد

غزل شمارهٔ ۶۴

عشق هر محنتی به روی آرد
مکن ای دل گرت نمی‌خارد
وز چه رویت همی شود غم عشق
روی سرکش که روی این دارد
دامن عافیت ز دست مده
تا به دست بلات نسپارد
گویی اندر کنار وصل شوم
تا شوی گر فراق بگذارد
وصل هم نازموده‌ای که به لطف
خون بریزد که موی نازارد
مردبینی که روز وصل چو شمع
در تو می‌خندد اشک می‌بارد
گیر کامروز وصل داغت کرد
هجر داغ فراق باز آرد
برگرفتم شمار عشق آن به
که ترا از شمار نشمارد

غزل شمارهٔ ۶۵

زلف تو تکیه بر قمر دارد
لب تو لذت شکر دارد
عشق این هر دو این نگار مرا
با لب خشک و چشم تر دارد
پرس از حال من ز زلف خبر
زانکه از حالم او خبر دارد
آنکه روی تو دید باز از عشق
نه همانا که خواب و خور دارد
خاک پای ترا ز روی شرف
انوری همچو تاج سر دارد

غزل شمارهٔ ۶۶

تا ماه‌رویم از من رخ در حجیب دارد
نه دیده خواب یابد نه دل شکیب دارد
هم دست کامرانی دل از عنان گسسته
هم پای زندگانی جان در رکیب دارد
پندار درد گشتم گویی که در دو عالم
هرجا که هست دردی با من حسیب دارد
بفریفت آن شکر لب ما را به عشوه آری
بس عشوه‌های شیرین کان دلفریب دارد

غزل شمارهٔ ۶۷

مرا تا کی فلک رنجور دارد
ز روی دلبرم مهجور دارد
به یک باده که با معشوق خوردم
همه عمرم در آن مخمور دارد
ندانم تا فلک را زین غرض چیست
که بی‌جرمی مرا رنجور دارد
دو دست خود به خون دل گشادست
مگر بر خون من منشور دارد

غزل شمارهٔ ۶۸

با قد تو قد سرو خم دارد
چون قد تو باغ، سرو کم دارد
وصلت ز همه وجود به لیکن
تا هجر تو روی در عدم دارد
شادم به تو و یقین همی دانم
کین یک شادی هزار غم دارد
در کار تو نیست عقل بر کاری
کار آن دارد که یک درم دارد
دایم چو قلم به تارکم پویان
زان قامت و قد که چون قلم دارد
در راه تو انوری تو خود دانی
عمریست که تا ز سر قدم دارد
گر سرزنش همه جهان خواهی
آن نیز به دولت تو هم دارد

غزل شمارهٔ ۶۹

جان نقش رخ تو بر نگین دارد
دل داغ غم تو بر سرین دارد
تا دامن دل به دست عشق تست
صد گونه هنر در آستین دارد
چشم تو دلم ببرد و می‌بینم
کاکنون پی جان و قصد دین دارد
وافکنده کمان غمزه در بازو
تا باز چه فتنه در کمین دارد
گویی که سخن مگوی و دم درکش
انصاف بده که برگ این دارد
تا چند که پوستین به گازر ده
خرم دل آنکه پوستین دارد
در باغ جهان مرا چه می‌بینی
جز عشق تویی که در زمین دارد
در خشک و تر انوری به صد حیلت
در فرقت تو دلی حزین دارد

غزل شمارهٔ ۷۰

یار با هرکسی سری دارد
سر به پیوند من فرو نارد
این چنین شرط دوستی باشد
که بخواند به لطف و بگذارد
دل و جانم به لابه بستاند
پس به دست فراق بسپارد
ناز بسیار می‌کند لیکن
نیک بنگر که جای آن دارد
جان همی خواهد و کرا نکند
که به جانی ز من بیازارد

غزل شمارهٔ ۷۱

دلبر هنوز ما را از خود نمی‌شمارد
با او چه کرد شاید با او که گفت یارد
جانم فدای زلفش تا خون او بریزد
عمرم هلاک چشمش تا گرد از او برآرد
جان را چه قیمت آرد گر در غمش نسوزد
دل را محل چه باشد گر درد او ندارد
گیتی بسی نماند گر چهره باز گیرد
زنده کسی نماند گر غمزه برگمارد
آوازهٔ جمالش دلها همی نوازد
لیکن بر وصالش کس را نمی‌گذارد

غزل شمارهٔ ۷۲

تا کار مرا وصل تو تیمار ندارد
جز با غم هجر تو دلم کار ندارد
بی‌رونقی کار من اندر غم عشقت
کاریست که جز هجر تو بر بار ندارد
دارد سر خون ریختنم هجر تو دانی
هجر تو چنین کار به بیگار ندارد
گویی که ندارد به تو قصدی تو چه دانی
این هست غم هجر تو نهمار ندارد
با هجر تو گفتم که چه خیزد ز کسی کو
از گلبن ایام نه گل خار ندارد
گفتی که چو دل جان بده انکار نداری
جانا تو نگوییش که انکار ندارد
چون می‌ننیوشد سخن انوری آخر
یک ره تو بگو گفت ترا خوار ندارد

غزل شمارهٔ ۷۳

به بیل عشق تو دل گل ندارد
که راه عشق تو منزل ندارد
قدم بر جان همی باید نهادن
در این راه و دلم آن دل ندارد
چو دل در راه تو بستم ضمان کیست
که هجرت کار من مشکل ندارد
بهین سرمایه صبر و روزگارست
دلم این هر دو هم حاصل ندارد
کرا پایاب پیوند تو باشد
که دریای غمت ساحل ندارد

غزل شمارهٔ ۷۴

دلم را انده جان می‌ندارد
چنان کاید جهانی می‌گذارد
حدیث عشق باز اندر فکندست
دگر بارش همانا می‌بخارد
چه گویم تا که کاری برنسازد
چه سازم تا که رنگی برنیارد
چه خواهد کرد چندین غم ندانم
که جای یک غم دیگر ندارد
به زاری گفتمش در صبر زن دست
اگر عشقت به دست غم سپارد
مرا گفتا ترا با کار خود کار
مسلمان، مردم این را دل شمارد
بنامیزد دلم در منصب عشق
به آیین شغلهایی می‌گذارد

غزل شمارهٔ ۷۵

آرزوی روی تو جانم ببرد
کافریهای تو ایمانم ببرد
از جهان ایمان و جانی داشتم
عشق تو هم این و هم آنم ببرد
غمزهات از بیخ وز بارم بکند
عشوهات از خان و از مانم ببرد
شحنهٔ عشقت دلم را چون بخواند
از حساب جعل خود جانم ببرد
عقل را گفتم که پنهان شو برو
کین همه پیدا و پنهانم ببرد
گفت اگر این بار دست از من بداشت
باز باز آمد به دستانم ببرد
انوری چند از شکایتهای عشق
کو فلان بگذاشت و بهمانم ببرد
این همه بگذار و می‌گوی انوری
آرزوی روی تو جانم ببرد

غزل شمارهٔ ۷۶

بدیدم جهان را نوایی ندارد
جهان در جهان آشنایی ندارد
بدین ماه زرینش در خیمه منگر
که در اندرون بوریایی ندارد
به عمری از آن خلوتی دست ندهد
که بیرون از این خیمه جایی ندارد
به نادر اگر بازی راست بازد
نباشد که با آن دغایی ندارد
نیاید به سنگی در انگشت پایی
که تا او درو دست و پایی ندارد
به معشوق نتوان گرفتن کسی را
که تا اوست با کس وفایی ندارد
بکش انوری دست از خوان گیتی
چنین چرب و شیرین ابایی ندارد

غزل شمارهٔ ۷۷

بتی دارم که یک ساعت مرا بی‌غم بنگذارد
غمی کز وی دلم بیند فتوح عمر پندارد
نصیحت‌گو مرا گوید که برکن دل ز عشق او
نمی‌داند که عشق او رگی با جان من دارد
دلم چون آبله دارد دگر عشق فدا بر کف
مگر از جان به سیر آمد دلم کش باز می‌خارد
مرا گوید بیازارم اگر جان در غمم ندهی
چگویی جان بدان ارزد که او از من بیازارد
نتابم روی از او هرگز اگرچه در غم رویش
مرا چرخ کهن هردم بلایی نو به روی آرد

غزل شمارهٔ ۷۸

عشقم این بار جهان بخواهد برد
برد نامم نشان بخواهد برد
در غمت با گران رکابی صبر
دل ز دستم عنان بخواهد برد
موج طوفان فتنهٔ تو نه دیر
عافیت از جهان بخواهد برد
نرگس چشم و سرو قامت تو
زینت بوستان بخواهد برد
رخ و دندان چو مه و پروینت
رونق آسمان بخواهد برد
با همه دل بگفته‌ام که مرا
غم عشق تو جان بخواهد برد
من خود اندر میانه می‌بینم
که زمان تا زمان بخواهد برد
چه کنم گو ببر گر او نبرد
روزگار از میان بخواهد برد
در بهار زمانه برگی نیست
که نه باد خزان بخواهد برد
انوری گر حریف نرد این است
ندبت رایگان بخواهد برد

غزل شمارهٔ ۷۹

حلقهٔ زلف تو بر گوش همی جان ببرد
دل ببرد از من و بیمست که ایمان ببرد
در سر زلف تو جز حلقه و چین خاصیتی است
که همی جان و تن و دین و دلم آن ببرد
خود دل از زلف تو دشوار توان داشت نگاه
که همی زلف تو از راه دل آسان ببرد
از خم زلف تو سامان رهایی نبود
هیچ دل را که همی سخت به سامان ببرد
عشق زلف تو چو سلطان دلم شد گفتم
کین مرا زود که از خدمت سلطان ببرد
برد از خدمت سلطانم از آن می‌ترسم
که کنون خوش خوشم از طاعت یزدان ببرد

غزل شمارهٔ ۸۰

روی تو آرام دلها می‌برد
زلف تو زنهار جانها می‌خورد
تا برآمد فتنهٔ زلف و رخت
عافیت را کس به کس می‌نشمرد
منهی عشق به دست رنگ و بوی
راز دلها را به درها می‌برد
وقت باشد بر سر بازار عشق
کز تو یک غم دل به صد جان می‌خرد
بر سر کوی غمت چون دور چرخ
پای کس جز بر سر خود نسپرد
هست دل در پردهٔ وصل لبت
لاجرم زلف تو پرده‌اش می‌درد
پای در وصل لبت نتوان نهاد
تا سر زلف تو در سر ناورد
گویمت وصلی مرا گویی که صبر
تا دلم آن را طریقی بنگرد
جمله در اندیشه سازی کار وصل
تا تو بندیشی جهان می‌بگذرد
وعده را بر در مزن چندین به عذر
زندگانی را نگر چون می‌برد
گویی از من بگزران ای انوری
چون کنم می‌نگزرد می‌نگزرد

غزل شمارهٔ ۸۱

صبر کن ای تن که آن بیداد هجران بگذرد
راحت تن چون که بگذشت آفت جان بگذرد
خویشتن در بند نیک و بد مکن از بهر آنک
زشت و خوب و وصل و هجران درد و درمان بگذرد
روزگاری می‌گذار امروز از آن نوعی که هست
کانچه مردم بر خود آسان کرد آسان بگذرد
تا در این دوری ز داروی و ز درمان چاره چیست
صبر کن چندان که این دوران دونان بگذرد
گرچه مهجورم تن اندر درد هجران کی دهم
روزی آخر یاد ما بر یاد جانان بگذرد
گرچه در پیمان تست این دم چنان غافل مباش
کین جهان مختصرآباد ویران بگذرد
ماه‌رویا تکیه بر عشق من و خوبی خویش
بس مکن زیرا که هم این و هم آن بگذرد
شرم دار آخر که هردم الغیاث انوری
تازه بر سمع بزرگان خراسان بگذرد

غزل شمارهٔ ۸۲

عشق ترا خرد نباید شمرد
عشق بزرگان نبود کار خرد
بار تو هرکس نتواند کشید
خار تو هر پای نیارد سپرد
جز به غنیمت نشمارم غمت
وز تو توان غم به غنیمت شمرد
چون ز پی تست چه شادی چه غم
چون ز می تست چه صافی چه درد
باری از آن پای شوم پایمال
باری از آن دست برم دستبرد
با توکله بنهم و سر بر سری
گرچه نیاید کلهم از دو برد
چیست ترا آن نه سزاوار عشق
گیر که خوبی و بزرگی بمرد
حسن تو همچون سخن انوری
رونق بازار جهانی ببرد

غزل شمارهٔ ۸۳

ای مانده من از جمال تو فرد
هجران تو جفت محنتم کرد
چشمیست مرا و صدهزار اشک
جانیست مرا و یک جهان درد
گردون کبودپوش کردست
در هجر تو آفتاب من زرد
در کار تو من هنوز گرمم
هان تا نکنی دل از وفا سرد
جفت غمم و خوشست آری
اندی که منم ز درد تو فرد
با منت چون تویی توان ساخت
زهر غم چون تویی توان خورد

غزل شمارهٔ ۸۴

جمالش از جهان غوغا برآورد
مه از تشویر واویلا برآورد
چو دل دادم بدو جان خواست از من
چو گفتم بوسه‌ای صفرا برآورد
ز بی‌آبی و شوخی در زمانه
هزاران فتنه و غوغا برآورد
غم و تیمار عشقش عاشقان را
هم از دین و هم از دنیا برآورد
ندیدم از وصالش هیچ شادی
فراق او دمار از ما برآورد
همه توقیع‌ها را کرد باطل
لبش از مشک چون طغری برآورد
همی ساز انوری با درد عشقش
که خلق از عشق او آوا برآورد

غزل شمارهٔ ۸۵

باز دستم به زیر سنگ آورد
باز پای دلم به چنگ آورد
برد لنگی به راهواری پیش
پیش از بس که عذر لنگ آورد
پای در صلح نانهاده هنوز
ناز از سر گرفت و جنگ آورد
چون گل از نارکی ز باد هوا
چاک زد جامه باز و رنگ آورد
خواب خرگوش داد یک چندم
عاقبت عادت پلنگ آورد
خوی تنگش به روزگار آخر
بر دلم روزگار تنگ آورد
انوری را چو نام و ننگ ببرد
رفت و دعوی نام و ننگ آورد

غزل شمارهٔ ۸۶

حسنش از رخ چو پرده برگیرد
ماه واخجلتاه درگیرد
چون غم او درآید از در دل
صبر بیچاره راه برگیرد
شاهد جانم و دلم غم اوست
کین به پا آرد آن ز سر گیرد
عشق عمرم ببرد و عشوه بداد
تا ببینی که سر به سر گیرد
دل همی گویدم به باقی عمر
بوسه‌ای خواه بو که درگیرد
صد غم از عشق او فزون دارد
انوری گر شمار برگیرد
گر دهد بوسه‌ای وگر ندهد
اندر آن صد غم دگر گیرد

غزل شمارهٔ ۸۷

هر کرا با تو کار درگیرد
بهره از روزگار برگیرد
به سخن لب ز هم چو بگشایی
همه روی زمین شکر گیرد
چون زند غمزه چشم غمازت
دو جهان را به یک نظر گیرد
چشم تو آهویی است بس نادر
که همه صید شیر نر گیرد

غزل شمارهٔ ۸۸

مرا صوت نمی‌بندد که دل یاری دگر گیرد
مرا بیکار بگذارد سر کاری دگر گیرد
دل خود را دهم پندی اگرچه پند نپذیرد
که بگذارد هوای او هواداری دگر گیرد
ازو دوری نیارم جست ترسم زانکه ناگاهی
خورد زنهار با جانم وفاداری دگر گیرد
اگر زان لعل شکربار بفروشد به جان مویی
رضای او بجوید جان خریداری دگر گیرد
گل باغ وصالش را رها کردم به نادانی
به جای گل ز هجر او همی خاری دگر گیرد

غزل شمارهٔ ۸۹

نه دل کم عشق یار می‌گیرد
نه با دگری قرار می‌گیرد
از دست تو آن سرشک می‌بارم
کانگشت ازو نگار می‌گیرد
سرمایهٔ صدهزار غم بیش است
آنرا که به غمگسار می‌گیرد
صبری نه که سازگار دل باشد
با غم به چه کار کار می‌گیرد
هر غم که نه از میان دل خیزد
پنداری ازو کنار می‌گیرد
عمری به بهانهٔ وداع او را
می‌بوسد و در کنار می‌گیرد
آری غم عشق اگر به حق گویی
دل را نه به اختیار می‌گیرد

غزل شمارهٔ ۹۰

دل راه صلاح برنمی‌گیرد
کردم همه حیله درنمی‌گیرد
معشوقه دگر گرفت و دیگر شد
دل هرچه کند دگر نمی‌گیرد
الحق نه دروغ راست باید گفت
معذور بود اگر نمی‌گیرد
من تختهٔ عاشقی ز سر گیرم
هرچند که او ز سر نمی‌گیرد
دادم دو جهان به باد در عشقش
ما را به دو حبه برنمی‌گیرد

غزل شمارهٔ ۹۱

نه وعدهٔ وصلت انتظار ارزد
نه خمر هوای تو خمار ارزد
هم طبع زمانه‌ای که نشکفته است
کس را ز تو هیچ گل که خار ارزد
بر باد تو داد روزگارم دل
وان چیست ترا که روزگار ارزد
منصوبه منه که با دغای تو
حقا که اگر نه شش چهار ارزد
گویی به هزار جان دهم بوسی
زیرا که یکی به صد هزار ارزد
وانجا که کناری اندر افزایی
صد ملک زمانه یک کنار ارزد
برگیر شمار حسن خویش آخر
تا بوس و کنار بر شمار ارزد
گویی که به صد چو انوری ارزم
آری شبه در شاهوار ارزد

غزل شمارهٔ ۹۲

جانا دهان تنگت صد تنگ شکر ارزد
اندام سیم رنگت خروارها زر ارزد
هرچند دلربایی زلفت به جان خریدم
کاواز مرغ جانان شاخ صنوبر ارزد
با عاشقان کویت لافی زنیم گه گه
آن دل کجاست ما را کاندوه دلبر ارزد
از عشق روی خوبت آب آورم ز دیده
کشت بهشت خرم کاریز کوثر ارزد
گویید ملک سنجر از قاف تا به قافست
بوسی از آن لب تر صد ملک سنجر ارزد

غزل شمارهٔ ۹۳

درد تو صدهزار جان ارزد
گرد تو نور دیدگان ارزد
نه غمت را بها به جان بکنم
که برآنم که بیش از آن ارزد
گرچه بر من یزید عشق غمت
دل و عقل و تن و روان ارزد
هجر تو بر امید وصل خوشست
دزد مطبخ جزای خوان ارزد
از ظریفان به خاصه از چو تویی
قصد جانی هزار جان ارزد
درد از چاکرت دریغ مدار
سگ کوی تو استخوان ارزد
یاد کن بنده را به یاد کنی
دزد دشنام پاسبان ارزد

غزل شمارهٔ ۹۴

از وصل تو آتش جگر خیزد
وز هجر تو نالهٔ سحر خیزد
سرگشتهٔ عالم هوای تو
هر روز ز عالم دگر خیزد
دیوانهٔ زلف و خستهٔ چشمت
هر فردایی ز دی بتر خیزد
گویی به هلاک جانت برخیزم
برخاسته گیر از این چه برخیزد
هنگام قیام خاک‌پایت را
خورشید فلک به فرق سر خیزد
مه چون سگ پاسبانت ار خواهی
هر لحظه ز آستان در خیزد
ما را ز دهان تنگ شیرینت
زان چه که به تنگها شکر خیزد
کانجا سخن زر به خروارست
وانجا سخنت ازین چه برخیزد
روی چو زرست انوری را بس
وز کیسهٔ او زر این قدر خیزد

غزل شمارهٔ ۹۵

چون کسی نیست که از عشق تو فریاد رسد
چه کنم صبر کنم گر ز تو بیداد رسد
گر وصال تو به ما می‌نرسد ما و خیال
آرزو گر به گدایان نرسد یاد رسد
چه رسیدست به لاله ز رخت جز حسرت
حسرت آنست که بر سوسن آزاد رسد
خاک درگاه ترا سرمهٔ خود خواهم کرد
آری از خاک درت این قدرم باد رسد
از تو هر روز غمی می‌طلبم از پی آنک
سیری دینه به امروز چه فریاد رسد

غزل شمارهٔ ۹۶

دست در وصل یار می‌نرسد
جز غمم زان نگار می‌نرسد
عشق را گرچه آستانه بسیست
هیچ در انتظار می‌نرسد
از شمار وصال دوست مرا
جز غم بی‌شمار می‌نرسد
در غم هجر صبر من برسید
دل به مقصود کار می‌نرسد
چند در انتظار خواهی ماند
خبر وصل یار می‌نرسد

غزل شمارهٔ ۹۷

دردم فزود و دست به درمان نمی‌رسد
صبرم رسید و هجر به پایان نمی‌رسد
در ظلمت نیاز بجهد سکندری
خضر طرب به چشمهٔ حیوان نمی‌رسد
برخوان از آنکه طعمهٔ جانست هیچ تن
آنجا به پای عقل بجز جان نمی‌رسد
جان داده‌ام مگر که به جانان خود رسم
جانم برون شدست و به جانان نمی‌رسد
خوانی که خواجهٔ خرد از بهر جان نهاد
مهمان عقل بر سر آن خوان نمی‌رسد
گفتم به میزبان که مرا زله‌ای فرست
گفتا هنوز نقل به دربان نمی‌رسد
فتراک این سوار به تو کی رسد که خود
گردش هنوز بر سر سلطان نمی‌رسد
طوفان رسید در غمت و انوری هنوز
قسمت سرای نوح به طوفان نمی‌رسد

غزل شمارهٔ ۹۸

هرچه با من کنی روا باشد
برگ آزار تو کرا باشد
چون تو در عیش و خرمی باشی
گر نباشد رهی روا باشد
چند گویی که از بلا بگریز
که ره عشق پر بلا باشد
از بلای تو چون توان بگریخت
چون دلم بر تو مبتلا باشد
با بلا و غم تو عرض کنم
گر جهان سر به سر مرا باشد

غزل شمارهٔ ۹۹

نه چو شیرین لبت شکر باشد
نه چو روشن رخت قمر باشد
با سخنهای تلخ چون زهرت
عیش من خوشتر از شکر باشد
تو به زر مایلی و نیست عجب
میل خوبان همه به زر باشد
کار عاشق به سیم گردد راست
عشق بی‌سیم دردسر باشد
دایم از نیستی عشق توام
هر دو لب خشک و دیده تر باشد
در فراق تو عاشقان ترا
همه شبهای بی‌سحر باشد
عشق و افلاس در مسلمانی
صد ره از کافری بتر باشد

غزل شمارهٔ ۱۰۰

رنگ عاشق چو زعفران باشد
هرکه عاشق بود چنان باشد
روی فارغ‌دلان به رنگ بود
رنگ غافل چو ارغوان باشد
قاصد عشق او ز ره چو رسید
کمترین پایمرد جان باشد
عشق چون در حدیث وعده شود
عدت جان خان و مان باشد
یعلم‌الله که گرد موکب عشق
گر به جانست رایگان باشد

غزل شمارهٔ ۱۰۱

ترا کز نیکوان یاری نباشد
مرا نزد تو مقداری نباشد
نباشد دولت وصلت کسی را
وگر باشد مرا باری نباشد
ترا گر کار من دامن نگیرد
ز بخت من عجب کاری نباشد
گلی نشکفت باری این زمانم
اگر در زیر این خاری نباشد
مرا کاندر کیایی خود دلی نیست
ترا بر دل از آن باری نباشد
به بازاری که جان را نرخ خاکست
دلی را روز بازاری نباشد
دل ایمن دار و بردار انوری را
کزو بهتر وفاداری نباشد
گر از پیوند او فخریت نبود
چنین دانم که هم عاری نباشد
گران آنکس برآید بر تو کو را
چو مجدالدین خریداری نباشد

غزل شمارهٔ ۱۰۲

مرا گر چون تو دلداری نباشد
هزاران درد دل باری نباشد
چو تو یا کم ز تو یاری توان جست
چه باشد گر ستمکاری نباشد
مرا گویی که در بستان این راه
گلی بی‌زحمت خاری نباشد
بود با گرد ران گردن ولیکن
به هرجو سنگ خرواری نباشد
اگرچه پیش یاران گویم از شرم
کزو خوش خوی‌تر یاری نباشد
تو خود دانی که از تو بوالعجب‌تر
ستمکاری دل‌آزاری نباشد
چگونه دست یابد بر تو آن‌کس
کش اندر کیسه دیناری نباشد
چو اندر هیچ کاری پاسخ من
ز گفتار تو خود آری نباشد
اگر فارغ بود سنگین دل تو
ز بخت من عجب کاری نباشد

غزل شمارهٔ ۱۰۳

بی‌عشق توام به سر نخواهد شد
با خوی تو خوی در نخواهد شد
آوخ که بجز خبر نماند از من
وز حال منت خبر نخواهد شد
گفتم که به صبر به شود کارم
خود می‌نشود مگر نخواهد شد
گیرم که ز بد بتر شود گو شو
دانم ز بتر بتر نخواهد شد
ور عمر به کام من نشد کاری
دیرم نشدست اگر نخواهد شد
با عشق درآمدم به دلتنگی
کاخر دل او دگر نخواهد شد
هجرانت به طعنه گفت جان می‌کن
وز دور همی نگر نخواهد شد
جز وصل توام نمی‌شود در سر
زین کار چنین به سر نخواهد شد
خون شد دلم از غمت چه می‌گویم
خون شد دل و بس جگر نخواهد شد
تا کی سپری بر انوری آخر
در خاک لگد سپر نخواهد شد

غزل شمارهٔ ۱۰۴

حسن تو بر ماه لشکر می‌کشد
عشق تو بر عقل خنجر می‌کشد
خدمتش بر دست می‌گیرد فلک
هر کرا دست غمت برمی‌کشد
دست عشقت هرکرا دامن گرفت
دامن از هر دو جهان درمی‌کشد
از بر تو گر غمیم آرد رسول
جان به صد شادیش در بر می‌کشد
از همه بیش و کمی در مهر و حسن
دل به هر معیار کت برمی‌کشد
آنکه می‌گوید که از زلفت به تنگ
باد شب تا روز عنبر می‌کشد
من که باری سر به رشوت می‌دهم
زلف تو با این همه سر می‌کشد
انوری بر پایهٔ تو کی رسد
تا قبولت پایه بر تر می‌کشد

غزل شمارهٔ ۱۰۵

بدرود شب دوش که چون ماه برآمد
ناخوانده نگارم ز در حجره درآمد
زیر و زبر از غایت مستی و چو بنشست
مجلس همه از ولوله زیر و زبر آمد
نقلم همه شد شکر و بادام که آن بت
با چشم چو بادام و لب چون شکر آمد
زان قد چو شاخ سمن و روی چو گلبرگ
صد شاخ نشاطم چو درآمد به بر آمد
از خجلت رویش به دهان تیره فروشد
هر ماه که دوش از افق جام برآمد
بودیم به هم درشده با قامت موزون
وان قامت موزون ز قیامت بتر آمد
ما بی‌سر و سامان ز خرابی و زمانه
فریاد همی کرد که شبتان به سر آمد
شب روز شود بعد نسیم سحر و دوش
شد روز دلم شب چو نسیم سحر آمد

غزل شمارهٔ ۱۰۶

زلفت چو به دلبری درآمد
بس کس که ز جان و دل برآمد
هم رایت خوشدلی نگون شد
هم دولت بی‌غمی سر آمد
دل گم نشود در آنچنان زلف
کز فتنه جهان به هم برآمد
کاندیشه به حلقه‌ایش درشد
کم گشت و چو حلقه بر در آمد
چشم سیه سپید کارت
در کار چنان سیه‌گر آمد
کز کبر به دست التفاتش
پهلوی زمانه لاغر آمد
چنان حذر من از غم تو
آوخ که غم تو بهتر آمد
در موکب ترکتاز غمزه‌ت
بشکست در دل و درآمد
بی‌رنگ رخ تو چون برد حسن
ماه آمد و در برابر آمد
هر خط که خریطه‌دار او داشت
در حسن همه مزور آمد
حسن تو چو شعر انوری نیز
گویی به مزاج دیگر آمد

غزل شمارهٔ ۱۰۷

مرا تاثیر عشقت بر دل آمد
همه دعوی عقلم باطل آمد
دلم بردی به جانم قصد کردی
مرا این واقعه بس مشکل آمد
ز دل نالم ز روی تو چه نالم
برویم هرچه آید زین دل آمد
حساب وصل با عشقت بکردم
مرا صد ساله محنت فاضل آمد
مرا زلفت عمل فرمود در عشق
همه درد دلم زو حاصل آمد
همه روی زمین یاری گزیدم
ولیکن در وفا سنگین‌دل آمد

غزل شمارهٔ ۱۰۸

با روی دلفروزت سامان بنمی‌ماند
با زلف جهان‌سوزت ایمان بنمی‌ماند
در ناحیت دلها با عشق تو شد والی
جز شحنهٔ عشقت را فرمان بنمی‌ماند
زین دست عمل کاکنون آورد غم عشقت
آن کیست که در عشقت حیران بنمی‌ماند
در حقهٔ جان بردم غم تا بنداند کس
هرچند همی کوشم پنهان بنمی‌ماند

غزل شمارهٔ ۱۰۹

جانا دلم از غمت به جان آمد
جانم ز تو بر سر جهان آمد
از دولت این جهان دلی بودم
آن نیز به دولتت گران آمد
آری همه دولتی گران آید
چون پای غم تو در میان آمد
در راه تو کارها بنامیزد
چونان که بخواستم چنان آمد
در حجرهٔ دل خیال تو بنشست
چون عشق تو در میان جان آمد
جان بر در دل به درد می‌گوید
دستوری هست در توان آمد
از دست زمانه داستان گشتم
چون پای دلم در آستان آمد
گفتم که تو از زمانه به باشی
خود هر دو نواله استخوان آمد
یکباره سپر بر انوری مفکن
با او همه وقت بر توان آمد

غزل شمارهٔ ۱۱۰

عجب عجب که ترا یاد دوستان آمد
درآ درآ که ز تو کار ما به جان آمد
مبر مبر خور و خوابم ز داغ هجران بیش
مکن مکن که غمت سود و دل زیان آمد
چه می‌کنی به چه مشغولی و چه می‌طلبی
چه گفتمت چه شنیدی چه در گمان آمد
مزن مزن پس از این در دل آتشم که ز تو
بیا بیا که بدین خسته دل غمان آمد
چنان که بود گمان رهی به بدعهدی
به عاقبت همه عهد تو همچنان آمد
کرانه کردی از من تو خود ندانستی
که دل ز عشق تو یکباره در میان آمد
مکن تکبر و بهر خدای راست بگوی
که تا حدیث منت هیچ بر زبان آمد

غزل شمارهٔ ۱۱۱

رخ خوبت خدای می‌داند
که اگر در جهان به کس ماند
ماه را بر بساط خوبی تو
عقل بر هیچ گوشه ننشاند
شعلهٔ آفتاب را بکشد
حسنت ار آستین برافشاند
در جهان برنیاید آب به آب
عشقت ار آب بر جهان راند
گفتمت جان به بوسه‌ای بستان
گفتی ار خصم بوسه بستاند
بستدی جان و بوسه می‌ندهی
این حدیثت بدان نمی‌ماند
چون مزاج دلم همی دانی
که نداند شکیب و نتواند
با خیالت بگو نخواهم داد
تا به گوش دلم فرو خواند
انوری بر بساط گیتی کیست
که نه ناباخته همی ماند

غزل شمارهٔ ۱۱۲

نه در وصال تو بختم به کام دل برساند
نه در فراق تو چرخم ز خویشتن برهاند
چو برنشیند عمرم مرا کجا بنشیند
اگر زمانه بخواهد که با توام بنشاند
زمن مپرس که بی‌من زمانه چون گذرانی
از آن بپرس که بر من زمانه می‌گذراند
مرا مگوی ز رویم چه غم رسیده به رویت
رسید آنچه رسید و هنوز تا چه رساند
دلی ببرد که یک لحظه باز می‌نفرستد
غمی بداد که یک ذره باز می‌نستاند
مرا به دست تو چون عشق باز داد وفا کن
جفا مکن که همیشه جهان چنین بنماند
ببرد حلقهٔ زلفت دلم نهان زد و چشمت
چنان‌که بانگ برآمد که این که کرد و که داند
به غمزه چشم تو گفتش که گر تو داری ورنه
من این ندانم و دانم به کارهای تو ماند

غزل شمارهٔ ۱۱۳

هرچه مرا روی تو به روی رساند
ناخوش و خوش‌دل به‌روی خوش بستاند
هست به رویت نیازم از همه رویی
گرچه همه محنتی به روی رساند
در غم تو سر همی ز پای ندانم
گر تو ندانی مدان خدای تو داند
رغم کسی را به خانه در چه نشینی
کاتش دل را به آب دیده نشاند
هجر تو بر من همی جهان بفروشد
گو مکن آخر جهان چنین بنماند
دامن من گر به دست عشق نگاریست
وصل چه دامن ز کار من بفشاند
رو که چنین خواهمت که تن زنی ای وصل
تا بکند هجر هر جفا که تواند

غزل شمارهٔ ۱۱۴

مرا مرنجان کایزد ترا برنجاند
ز من مگرد که احوال تو بگرداند
در آن مکوش که آتش ز من برانگیزی
که آب دیدهٔ من آتش تو بنشاند
اگر ندانی حال دلم روا باشد
خدای عز و جل حال من همی داند
مرا به بندگی خود قبول کن زان پیش
که هرکه دیده مرا بندهٔ تو می‌خواند
مباش ایمن بر حسن و کامرانی خویش
که هرچه گردون بدهد زمانه بستاند

غزل شمارهٔ ۱۱۵

حسن تو گر بر همین قرار بماند
قاعدهٔ عشق استوار بماند
از رخ تو گر بر این جمال بمانی
بس غزل تر که یادگار بماند
هر نفس از چرخ ماه را به تعجب
چشم در آن روی چون نگار بماند
بی‌تو مرا در کنارم ار بنمانی
خون دل و دیده در کنار بماند
از غم تو در دلم قرار نمانده‌ست
با غم تو در دلی قرار بماند

غزل شمارهٔ ۱۱۶

طاقت عشق تو زین بیشم نماند
بیش از این بی‌تو سر خویشم نماند
راست می‌خواهی نخواهم بی‌تو عمر
برگ گفتار کمابیشم نماند
شد توانگر جانم از تیمار و غم
زان دل بی‌صبر درویشم نماند
تا گرفتم آشنایی با غمت
در جهان بیگانه و خویشم نماند
چون کنم تدبیر کارت چون کنم
چون دل تدبیراندیشم نماند
انوری تا کی از این کافربچه
کاعتقاد مذهب و کیشم نماند

غزل شمارهٔ ۱۱۷

درد تو دلا نهان نماند
اندوه تو جاودان نماند
از عشق مشو چنین شکفته
کان روی نکو چنان نماند
آوازهٔ تو فرو نشیند
وز محنت تو نشان نماند
گر با همه کس چنین کند دل
یک دلشده در جهان نماند
از درد تو دل نماند و بیمست
کز بی‌رحمیت جان نماند
از کار جهان کرانه‌ای دل
کازار درین میان نماند
آن سود بسم که تو بمانی
بل تا همه سو زیان نماند

غزل شمارهٔ ۱۱۸

در همه آفاق دلداری نماند
در همه روی زمین یاری نماند
گل نماند اندر همه گلزار عشق
راستی باید نه گل خاری نماند
عقل با دل گفت کاندر باغ عشق
گرچه بر شاخ وفا باری نماند
یادگاری هم نماند آخر از آن
دل به بادی سرد گفت آری نماند
در جهان یک آشنا نگذاشت چرخ
چرخ را گویی جز این کاری نماند
گویی آخر این همه بیگانه‌اند
این ندانم آشنا یاری نماند
عشق را گفتم که صبرم اندکیست
گفت اینت بس که بسیاری نماند
انوری با خویشتن می‌ساز ازآنک
در دیار یار دیاری نماند

غزل شمارهٔ ۱۱۹

عشق تو ز دل برید نتواند
وصل تو به جان خرید نتواند
روی تو اگر نه آفتاب آید
چونست که درست دید نتواند
طرفه شکریست آن لبان تو
هر طوطی ازو مزید نتواند
هرجا که تو دام زلف گستردی
یک پشه ازو پرید نتواند
خواهد که کند مر انوریت را
تیغ غم تو شهید نتواند

غزل شمارهٔ ۱۲۰

گل رخسار تو چون دسته بستند
بهار و باغ در ماتم نشستند
صبا را پای در زلف تو بشکست
چو چین زلف تو بر هم شکستند
که خواهد رست از این آسیب فتنه
که نوک خار و برگ گل نرستند
کرا در باغ رخسارت بود راه
از آن دلها که در زلف تو بستند
که در هر گلستانش گاه و بی‌گاه
ز غمزه‌ت یک جهان ترکان مستند
چو در پیش لبت از بیم چشمت
همه خواهندگان لبها ببستند
منه بر کار این بیچارگان پای
چه خواهی کرد مشتی زیردستند

غزل شمارهٔ ۱۲۱

آن شوخ دیده دیده چو بر هم نمی‌زند
دل صبر پیشه کرد و کنون دم نمی‌زند
زو صد هزار زخم جفا دارم و هنوز
چون دست یافت زخم یکی کم نمی‌زند
گه گه به طعنه طال بقایی زدی مرا
واکنون چو راه دل بزد آنهم نمی‌زند
کی دست دل کنون در شادی زند ز عشق
الا به دست او در یک غم نمی‌زند
یارب چه فتح باب بلایی است آن کزو
یک ابر دیده نیست کزو نم نمی‌زند
چشمش کدام زاویه غارت نمی‌کند
زلفش کدام قاعده بر هم نمی‌زند
القصه در ولایت خوبی به کام دل
زد نوبتی که خسرو عالم نمی‌زند

غزل شمارهٔ ۱۲۲

هرکرا عشقت به هم برمی‌زند
عاقبت چون حلقه بر در می‌زند
طالعی داری که از دست غمت
هرکرا دستیست بر سر می‌زند
در هوای تو ملک پر بفکند
این‌چنین کت حسن بر در می‌زند
من کیم کز عشق تو بر سر زنم
بر سر از عشق تو سنجر می‌زند
عشق را در سر مکن جور و جفا
عشق با ما خود برابر می‌زند
رای وصلت خواستم زو هجر گفت
این حریف این نقش کمتر می‌زند
درد هجرانت گرم اشکی دهد
عشق صدبارم به سر بر می‌زند
این نه بس کز عیش تلخ من لبت
خندهٔ شیرین چو شکر می‌زند
تیر غمزه‌ت را بگو آهسته‌تر
گرنه اندر روی کافر می‌زند
تو نشسته فارغ اندر گوشه‌ای
وین دعاگو حلقه بر در می‌زند
عاشقی هرگز مباد اندر جهان
عاشقی با کافری بر می‌زند
از تو خوبی چون سخن از انوری
هر زمانی لاف دیگر می‌زند

غزل شمارهٔ ۱۲۳

هرچ از وفا به جای من آن بی‌وفا کند
آنرا وفا شمارم اگرچه جفا کند
با آنکه جز جفا نکند کار کار اوست
یارب چه کارها کند او گر وفا کند
آزادگان روی زمینش رهی شوند
گر راه سرکشی و تکبر رها کند
از کام دل رها کندش دست روزگار
آنرا که دست عشق وی از دل جدا کند
از بس که کبریای جمالست در سرش
بر عاشقان سلام به کبر و ریا کند
گر فوت گرددش همهٔ عمر یک جفا
خوی بدش قرار نگیرد قضا کند

غزل شمارهٔ ۱۲۴

نوبت حسن ترا لطف تو گر پنج کند
عشق تو خاک تلف بر سر هر گنج کند
قبلهٔ روی ترا هرکه شبی برد نماز
چار تکبیر دگر روز بر این پنج کند
نرگس مست تو هشیارترین مرغی را
سینه چون نار کند چهره چو نارنج کند
عقل بر سخت لبت را به سخن گفت این است
زانکه در مهد همی طفل سخن‌سنج کند
رخ و اسبی بنهد روز و رخت را آن‌کس
کز مه یک شبه هر مه رخ شطرنج کند
غم و رنج تو اگر نام و نشانم ببرد
بی‌غم و رنج مبادم اگرم رنج کند
دامن چون تو پری دست گهر گیرد و بس
وای آنکس که طمع در تو به نیرنج کند

غزل شمارهٔ ۱۲۵

گر وفا با جمال یار کند
حلقه در گوش روزگار کند
ماه دست از جمال بفشاند
گر بر این پای استوار کند
نازها می‌کند جفا آمیز
ور بنالم یکی هزار کند
با چنین اعتماد بر خوبی
نکند ناز پس چه کار کند
چشمش از بیشه‌ها جفا داند
زلفش از کارها شکار کند
این دعا خوش بر آستین بندد
وین سزا نیک در کنار کند
دل و دینم ببرد و سود کنم
گر بر این مایه اختصار کند
بارکش انوری که یارگر اوست
زین بتر صد هزار بار کند

غزل شمارهٔ ۱۲۶

معشوق دل ببرد و همی قصد دین کند
با آشنا و دوست کسی این‌چنین کند
چون در رکاب عهد و وفا می‌رود دلم
بیهوده است جور و جفا چند زین کند
دل پوستین به گازر غم داد و طرفه آنک
روز و شبم هنوز همی پوستین کند
گوید که دامن از تو و عهد تو درکشم
تا عشق من سزای تو در آستین کند
از آسمان تا به زمین منت است اگر
با این و آن حدیث من اندر زمین کند
چیزی دگر همی نشناسم درین جز آنک
باری گمان خلق به یک ره یقین کند
بریخ نوشت نام وفا کانوری چرا
نامم ز بهر مرتبه نقش نگین کند

غزل شمارهٔ ۱۲۷

جان وصال تو تقاضا می‌کند
کز جهانش بی‌تو سودا می‌کند
بالله ار در کافری باشد روا
آنچه هجران تو با ما می‌کند
در بهای بوسه‌ای از من لبت
دل ببرد و دین تقاضا می‌کند
بارها گفتم که جان هم می‌دهم
همچنان امروز و فردا می‌کند
غارت جان می‌کند چشم خوشت
هیچ تاوان نیست زیبا می‌کند
زلف را گو یاری چشمت مکن
کانچه بتوان کرد تنها می‌کند
چند گویی راز پیدا می‌کنی
راز من ناز نو پیدا می‌کند
آتش دل گرچه پنهان می‌کنم
آب چشمم آشکارا می‌کند
آنچنان شوخی که گر گویند کیست
کانوری را عشق رسوا می‌کند
گرچه می‌دانم ولیکن رغم را
گویی ای مرد آن به عمدا می‌کند

غزل شمارهٔ ۱۲۸

دل به عشقش رخ به خون تر می‌کند
جان ز جورش خاک بر سر می‌کند
می‌خورد خون دل و دل عشوهاش
می‌خورد چون نوش و باور می‌کند
گرچه پیش از وعده سوگندان خورد
آنهم از پیشم فرا تر می‌کند
گفتمش بس می‌کند چشمت جفا
گفت نیکو می‌کند گر می‌کند
عقل را چشم خوشش در نرد عشق
می‌دهد شش ضرب و ششدر می‌کند
زانکه تا دست سیاهش برنهند
زلفش اکنون دست هم در می‌کند
زر ندارم لاجرم بی‌موجبی
هر زمانم عیب دیگر می‌کند
گفت زر گفتم که جان، گفتا که خه
الحق این نقدم توانگر می‌کند
گفتم آخر جان به از زر گفت نه
لاجرم کار تو چون زر می‌کند
چون کنی خاکش همی بوس انوری
گرچه با خاکت برابر می‌کند

غزل شمارهٔ ۱۲۹

حسن تو عشق من افزون می‌کند
عشق او حالم دگرگون می‌کند
غمزه‌ای از چشم خونخوارش مرا
زهره کرد آب و جگر خون می‌کند
خندهٔ آن لعل عیسی دم مرا
هر دمی از گریه قارون می‌کند
بر تنم یک موی ازو آزاد نیست
من ندانم تا چه افسون می‌کند
حسن او در نرد خوبی داو خواست
خطش اکنون داو افزون می‌کند

غزل شمارهٔ ۱۳۰

یار در خوبی قیامت می‌کند
حسن بر خوبان غرامت می‌کند
در قمار حسن با ماه تمام
دعوی داو تمامت می‌کند
از کمان ابروان کرد آنچه کرد
وای آن کز تیر قامت می‌کند
فتنه بر فتنه است زو و همچنان
غارت صبر و سلامت می‌کند
بی‌شک از حسنش ندارد آگهی
هرکه در عشقم ملامت می‌کند
وز نکورویی چو شعر انوری
راستی باید قیامت می‌کند

غزل شمارهٔ ۱۳۱

زلفش اندر جور تلقین می‌کند
رخ پیاده حسن فرزین می‌کند
در رکابش حسن خواهد رفت اگر
اسب حسن این است کو زین می‌کند
بر کمالش خط نقصان می‌کشد
هرکه اندر حسن تحسین می‌کند
با رخ و دندانش روز و شب فلک
پوستین ماه و پروین می‌کند
بر سر بازار عشقش در طواف
دل کنون دلالی دین می‌کند
با چنین تمکین نباشد کار خرد
گر فلک را هیچ تمکین می‌کند
هرچه دستش در تواند شد ز جور
بر من مهجور مسکین می‌کند
عیش تلخ من کند معلوم خلق
گرچه بازیهای شیرین می‌کند
با که خواهد کرد از گیتی وفا
کز جفا با انوری این می‌کند

غزل شمارهٔ ۱۳۲

عالمی در ره تو حیرانند
پیش و پس هیچ ره نمی‌دانند
عقل و فهم ارچه هر دو تیزروند
چون به کارت رسند درمانند
جان و دل گرچه عزتی دارند
بر در تو غلام و دربانند
دوستان را اگرچه درد ز تست
مرهم درد خود ترا دانند
ورچه فریادخوان شوند از تو
هم به فریاد خود ترا خوانند

غزل شمارهٔ ۱۳۳

گرد ترا دل همی چنان خواهد
که دل از بنده رایگان خواهد
بنده را کی محل آن باشد
کانچه خواهی تو جز چنان خواهد
به سر تو که جان دهد بنده
گر دل تو ز بنده جان خواهد
یک زمان از تو دور باد دلم
گر به جان ساعتی زمان خواهد
وین همه هست هم امان دهمش
از فراق تو گر امان خواهد
خود همینست عادت معشوق
کانچه خواهی تو، او جز آن خواهد

غزل شمارهٔ ۱۳۴

یارم این بار، بار می‌ندهد
بخت کارم قرار می‌ندهد
خواب بختم دراز شد مگرش
چرخ جز کوکنار می‌ندهد
روزگارم ز باغ بوک و مگر
گل نگویم که خار می‌ندهد
بخت یاری نمی‌دهد نی‌نی
این بهانه است یار می‌ندهد
نیک غمناکم از زمانه ازآنک
جز غمم یادگار می‌ندهد
این همه هست خود ولیکن اینک
با غمم غمگسار می‌ندهد
زانکه تا دل به گریه خوش نکنم
اشک بی‌انتظار می‌ندهد
انوری دل ز روزگار ببر
که دمی روزگار می‌ندهد
هیچ‌کس را ز ساکنان زمین
آسمان زینهار می‌ندهد

غزل شمارهٔ ۱۳۵

هرکه دل بر چون تو دلداری نهد
سنگ بر دل بی‌تو بسیاری نهد
وانکه را محنت گلی خواهد شکفت
روزگارش این چنین خاری نهد
وانکه جانش همچو دل نبود به کار
خویشتن را با تو در کاری نهد
تحفه سازد گه گهم آن دل ظریف
آرد و در دست خونخواری نهد
نیک می‌کوشد خدایش یار باد
بو که روزی دست بر یاری نهد
عشق گفت این هجر باری کیست و چیست
خود کسی بر دل ازو باری نهد
بار پای اندر میان خواهد نهاد
تا به وصلت روز بازاری نهد
هجر گفت از جانب تو راست شد
اینت سودا و هوس آری نهد
یار پای اندر میان ننهد ولیک
انوری سر در میان باری نهد

غزل شمارهٔ ۱۳۶

دوش آنکه همه جهان ما بود
آراسته میهمان ما بود
سوگند به جان ما همی خورد
گر چند بلای جان ما بود
بودش همه خرمی و خوبی
شکر ایزد را که آن ما بود
از طالع سعد ما براند
فالی که نه در گمان ما بود
بنشست میان ما و برخاست
آزار که در میان ما بود

غزل شمارهٔ ۱۳۷

من آن نیم که مرا بی‌تو جان تواند بود
دل زمانه و برگ جهان تواند بود
نهان شد از من بیچاره راز محنت تو
قضای بد ز همه کس نهان تواند برد
خوش آنکه گویی چونی همی توانی نه
در این چنین سر و توشم توان تواند بود
اگر ز حال منت نیست هیچ‌گونه خبر
که حال من ز غمت بر چه‌سان تواند بود
چرا اگر به همه عمر ناله‌ای شنوی
به طعنه گویی کار فلان تواند بود
جفا مکن چه کنی بس که در ممالک حسن
برات عهد و وفا ناروان تواند بود
در این زمانه هر آوازه کز وفا فکنند
همه صدای خم آسمان تواند بود
اگر ز عهد و وفا هیچ ممکنست نشان
در این جهان چو نیابی در آن تواند بود

غزل شمارهٔ ۱۳۸

آن روزگار کو که مرا یار یار بود
من بر کنار از غم و او در کنار بود
روزم به آخر آمد و روزی نزاد نیز
زان گونه روزگار که آن روزگار بود
امروز نیست هیچ امیدم به کار خویش
بدرود دی که کار من امیدوار بود
دایم شمار وصل همی برگرفت دل
این هجر بی‌شمار کجا در شمار بود
با روی چون نگار نگارم هزار شب
کارم ز خرمی و خوشی چون نگار بود
واکنون هزاربار شبی با دریغ و درد
گویم که یارب آن چه نشاط و چه کار بود

غزل شمارهٔ ۱۳۹

دوش تا صبح یار در بر بود
غم هجران چو حلقه بر در بود
دست من بود و گردنش همه شب
دی همه روز اگرچه بر سر بود
با بر همچو سیم سادهٔ او
کارم از عشق چون زربر بود
گرچه شبهای وصل بود خوشم
شب دوشین ز شکل دیگر بود
یا من از عشق زارتر بودم
یا ز هر شب رخش نکوتر بود
کس نداند که آن چه طالع بود
من ندانم که آن چه اختر بود
از فلک تا که صبح روی نمود
انوری با فلک برابر بود

غزل شمارهٔ ۱۴۰

ای دلبر عیار ترا یار توان بود
غمهای ترا با تو خریدار توان بود
با داغ تو تن در ستم چرخ توان داد
با یاد تو اندر دهن مار توان بود
بر بوی گل وصل تو سالی نه که عمری
از دست گل وصل تو پر خار توان بود
در آرزوی شکر و بادام تو صد سال
بر بستر تیمار تو بیمار توان بود
صد شب به تمنای وصال تو چو نرگس
بی‌نرگس بیمار تو بیدار توان بود
آنجا که مراد تو به جان کرد اشارت
با خصم تو در کشتن خود یار توان بود

غزل شمارهٔ ۱۴۱

آنچه بر من در غم آن نامسلمان می‌رود
بالله ار با موئمن اندر کافرستان می‌رود
دل به دلال غمش دادم به دستم باز داد
گفت نقدی ده که این با خاک یکسان می‌رود
آنچنان بی‌معنیی کارم به جان آورد و رفت
این سخن در یار بی‌معنی نه در جان می‌رود
گفتم از بی‌آبی چشم زمانه‌ست این مگر
پیشت آب من کنون تیره به دستان می‌رود
دل کدامی سگ بود جایی که صد جان عزیز
در رکاب کمترین شاگرد سگبان می‌رود
در تماشاگاه زلفش از پی ترتیب حسن
باد با فرمان روایی هم به فرمان می‌رود
باد باری زلف او را چون به فرمان شد چنین
دیو زلفش گرنه با مهر سلیمان می‌رود
عید بودست آنچه در کشمیر می‌رفتست ازو
کار این دارد که اکنون در خراسان می‌رود
در میان آتش دل گرچه هر شب تا به روز
جانم از یاد لبش در آب حیوان می‌رود
هر زمان گوید چه خارج می‌رود اکنون ز من
دم نمی‌یارم زدن ورنه فراوان می‌رود
آب لطف از جانب او می‌رود با انوری
بلکه از انصاف و عدل و داد سلطان می‌رود
خسرو آفاق ذوالقرنین ثانی سنجر آنک
قیصرش در تحت فرمان همچو خاقان می‌رود

غزل شمارهٔ ۱۴۲

آب جمال جمله به جوی تو می‌رود
خورشید در جنیبت روی تو می‌رود
ای در رکاب زلف تو صد جان پیاده بیش
دل در رکاب روی نکوی تو می‌رود
هر روز هست بر سر کوی اجل دو عید
دردا از آنکه بر سر کوی تو می‌رود
هر دم هزار خرمن جان بیش می‌برد
بادی که در حمایت بوی تو می‌رود
جان خواهیم به بوسه و باز ایستی ز قول
چون کاین مضایقت همه سوی تو می‌رود
در خاک می‌نجویم جور زمانه را
با آنکه در زمانه ز خوی تو می‌رود
رنگی نماند انوری اندر رکوی وصل
وین رنگ هم ز جنس رکوی تو می‌رود

غزل شمارهٔ ۱۴۳

دست در روزگار می‌نشود
پای عمر استوارمی‌نشود
شاهد خوب صورتست امل
در دل و دیده خوار می‌نشود
روز شادی چو راز گردونست
لاجرم آشکار می‌نشود
هیچ غم را کران نمی‌بینم
تا دو چشمم چهار می‌نشود
پای برجای نیست حاصل دهر
عشق از آن پایدار می‌نشود
هیچ امسال دیده‌ای هرگز
که دگر سال پار می‌نشود
پر شد از خون دل کنار زمین
واسمان دل‌فکار می‌نشود
شاد می‌زی که در عروسی دهر
رنگ چندین به کار می‌نشود
یک تسلیست وان تسلی آنک
مرگ در اختیار می‌نشود
خرم آن‌کس که نیست بر سر خاک
تا چنین خاکسار می‌نشود
انوری در میان این احوال
هیچکس بر کنار می‌نشود

غزل شمارهٔ ۱۴۴

وصلت به آب دیده میسر نمی‌شود
دستم به حیله‌های دگر درنمی‌شود
هرچند گرد پای و سر دل برآمدم
هیچم حدیث هجر تو در سر نمی‌شود
دل بیشتر ز دیده بپالود و همچنان
یک ذره‌ش آرزوی تو کمتر نمی‌شود
با آنکه کس به شادی من نیست در غمت
زین یک متاعم این همه درخور نمی‌شود
گفتم که کارم از غم عشقت به جان رسید
گفتی مرا حدیث تو باور نمی‌شود
جانا از این حدیث ترا خود فراغتیست
گر باورت همی شود و گر نمی‌شود
گویی چو زر شود همه کارت چو زر بود
کارت ز بی‌زریست که چون زر نمی‌شود
منت خدای را که ز اقبال مجد دین
رویم از این سخن به عرق تر نمی‌شود
در هیچ مجلس نبود تا چو انوری
یک شاعر و دو سه توانگر نمی‌شود
چندانک از زمانت برآید بگیر نقد
در خاوران نیم که میسر نمی‌شود

غزل شمارهٔ ۱۴۵

چون نیستی آنچنان که می‌باید
تن در دادم چنانکه می‌آید
گفتی که از این بتر کنم خواهی
الحق نه که هیچ درنمی‌باید
با این همه غم که از تو می‌بینم
گر خواب دگر نبینیم شاید
با فتنهٔ روزگار تو عیدست
هر فتنه که روزگار می‌زاید
گفتم که دلم به بوسه خرسندست
گفتی ندهم وگرچه می‌باید
زین طرفه ترت حکایتی دارم
دل بین که همی چه باد پیماید
بوسی نه بدید و هر زمان گوید
باشد که کناری اندر افزاید
دستی برنه که انوری ای دل
از دست تو پشت دست می‌خاید

غزل شمارهٔ ۱۴۶

دوستی یک دلم همی باید
وگرم خون دل خورد شاید
خود نگه می‌کنم به مادر دهر
تا به عمری از این یکی زاید
هیچ‌کس نیست زیر دور فلک
که نه زان بهترک همی باید
دست گرد جهان برآوردم
پای اهلی به دست می‌ناید
انوری روزگار قحط وفاست
زین خسان جز جفات نگشاید
با کسی گر وفا کنی همه عمر
عاقبت جر جفات ننماید

غزل شمارهٔ ۱۴۷

دل در هوست ز جان برآید
جان در غمت از جهان برآید
گو جان و جهان مباش اندیک
مقصود تو از میان برآید
سودیست تمام اگر دلی را
یک غم ز تو رایگان برآید
همخانهٔ هرکه شد غم تو
زودا که ز خان و مان برآید
وانکس که فرو شود به کویت
دیرا که از او نشان برآید
گویی که اگرچه هست کامم
تا کام دل فلان برآید
لیکن ز زبان این و آنست
هر طعنه که از زبان برآید
نشنیدستی چنان توان مرد
ای جان جهان که جان برآید
دل طعنهٔ تو بدید بخرید
تا دیدهٔ این و آن برآید
ارزان مفروش انوری را
گر باز خری گران برآید

غزل شمارهٔ ۱۴۸

ز هجران تو جانم می‌برآید
بکن رحمی مکن کاخر نشاید
فروشد روزم از غم چند گویی
که می‌کن حیله‌ای تا شب چه زاید
سیه‌رویی من چون آفتابست
به روز آخر چراغی می‌بباید
به یک برف آب هجرت غم چنان شد
که از خونم فقعها می‌گشاید
گرفتم در غمت عمری بپایم
چه حاصل چون زمانه می‌نپاید
درین شبها دلم با عشق می‌گفت
که از وصلت چه گویم هیچم آید
هنوز این بر زبانش ناگذشته
فراقت گفت آری می‌نماید

غزل شمارهٔ ۱۴۹

آنرا که غمت ز در درآید
مقصود دو عالمش برآید
در پای تو هرکه کشته گردد
از کل زمانه بر سر آید
با رنج تو راحت دو عالم
در چشم همی محقر آید
خود گر سخن از وصال گویی
کان کیست که در برابر آید
کس نیست که بر بساط عشقت
از صف نعال برتر آید
ماییم و سری و اندکی زر
تا عشق ترا چه درخور آید
پس با همه دل بگفته کای مرد
هرچه آید بر سر و زر آید
گر در همه عمر گویم ای وصل
هجرانت ز بام و در درآید
زان تا ز تو برنیایدم کام
کار دو جهان به هم برآید
تسلیم کن انوری که این نقش
هربار به شکل دیگر آید

غزل شمارهٔ ۱۵۰

صبر با عشق بس نمی‌آید
یار فریادرس نمی‌آید
دل ز کاری که پیش می‌نرود
قدمی باز پس نمی‌آید
عشق با عافیت نیامیزد
نفسی هم‌نفس نمی‌آید
بی‌غمی خوش ولایتست ولیک
زیر فرمان کس نمی‌آید
داد در کاروان خرسندیست
زان خروش جرس نمی‌آید
چه کنم عسکری که نی‌شکرش
بی‌خروش مگس نمی‌آید
گویی از جانت می‌برآید پای
چه حدیثست بس نمی‌آید

غزل شمارهٔ ۱۵۱

درد سر دل به سر نمی‌آید
پای از گل عشق برنمی‌آید
آوخ عمرم به رخنه بیرون شد
وین بخت ز رخنه درنمی‌آید
گفتم شب عیش را بود روزی
این رفت و زان خبر نمی‌آید
دل خانه فروش نام و ننگم زد
دلبر ز تتق به در نمی‌آید
از هرچه کند خجل نمی‌گردد
وز هرچه کنی بتر نمی‌آید
هم‌دست زمانه شد که در دستان
رنگش دو چو یکدگر نمی‌آید
پر کنده شدم وز آشیان او
یک مرغ وفا به پر نمی‌آید
بر هجر نویس انوری کارت
چون کارت به جهد برنمی‌آید

غزل شمارهٔ ۱۵۲

یا وصل ترا عنایتی باید
یا هجر ترا نهایتی باید
صد سورهٔ هجر می‌فرو خوانی
در شان وصال آیتی باید
دل عمر به عشق می‌دهد رشوت
آخر ز تو در حمایتی باید
بوسی ندهی وگر طمع دارم
گویی به بها ولایتی باید
الحق به از این بها به نتوان جست
در هر کاری کفایتی باید
آخر ز تو در جهان پس از عمری
جز جور و جفا حکایتی باید
وانگه ز منت چه عیب می‌جویی
جز مهر و وفا شکایتی باید
در خون منی چرا نیندیشی
کین دل شده را جنایتی باید

غزل شمارهٔ ۱۵۳

ز عمرم بی‌تو درد دل فزاید
گر این عمرم نباشد بی تو شاید
دلم را درد تو می‌باید و بس
عجب کو را همی راحت نیاید
مرا این غم که هرگز کم مبادا
بحمدالله که هردم می‌فزاید
به دست هجر خویشم باز دادی
که تا هردم مرا رنجی نماید
اگر لافی زدم کان توام من
بدین جرمم چه مالش واجب آید

غزل شمارهٔ ۱۵۴

از نازکی که رنگ رخ یار می‌نماید
گل با همه لطافت او خار می‌نماید
وانجا که سایهٔ سر زلفش رخ بپوشد
روز آفتاب بر سر دیوار می‌نماید
داعی عشق او چو به بازار دین برآید
سجاده‌ها به صورت زنار می‌نماید
در باغ روزگار ز بیداد نرگس او
تا شاخ نرگسی به مثل دار می‌نماید
فردای وعده‌هاش چنان روزگار خواهد
کامسال با بهانهٔ او پار می‌نماید
گفتم که بوسه گفت که زر گفتمش که جان
گفت ای زبون نگر که خریدار می‌نماید
گفتم که جان به از زر گفتا که گر چنین است
زانم ازین متاع به خروار می‌نماید
تدبیر چه که هرکه ز گیتی به کاری آمد
در کار او فروشد و هم کار می‌نماید
زینسان که مانده‌اند کرا کار ازو برآید
چون کار انوری ز غمش زار می‌نماید

غزل شمارهٔ ۱۵۵

چو کاری ز یارم همی برنیاید
چو نوری به کارم همی درنیاید
چه باشد که من در غم او سرآیم
چو بر من غم او همی سرنیاید
ولیکن همین غم به آخر که با این
همی هیچ شادی برابر نیاید
مرا کز در دل درآید غم او
ز صد شادی دیگر آن در نیاید
به پیغامش از حال خود بازگویم
کش از من نیاید که باور نیاید
جوابم فرستد کزین می چه جویی
اگر باورم آید و گر نیاید
ترا با غم خویشتن کار باشد
که از تو جز این کار دیگر نیاید
تو ای انوری گر نباشی چه باشد
ازین هیچ طوفان همی برنیاید

غزل شمارهٔ ۱۵۶

به عمری در کفم یاری نیاید
ور آید جز جگرخواری نیاید
بنامیزد ز بستان زمانه
ز گل قسمم بجز خاری نیاید
کنون نقشم کسی می‌باز مالد
که با او از دوشش چاری نیاید
به جانی بوسه‌ای می‌خواستم گفت
به هر جانی یکی باری نیاید
مرا در مذهب عشقش گر او اوست
ز ده سجاده زناری نیاید
به صرف جان چو در بازار حسنش
به صد دینار دیداری نیاید
برو چون کیسه‌ای دوزم که هرگز
مرا در کیسه دیناری نیاید
مرا گوید نیاید هیچت از من
چه گویم گویمش آری نیاید
مبند ای انوری در کار او دل
ترا زو رونق کاری نیاید

غزل شمارهٔ ۱۵۷

ز عهد تو بوی وفا می‌نیاید
که از خوی تو جز جفا می‌نیاید
جهانیست حسنت که جز تخم فتنه
بر آن آب و خاک و هوا می‌نیاید
مگر بر کجا آمد آسیب هجرت
نشان ده بگو بر کجا می‌نیاید
چنان دست بر خون روان کرد چشمت
که یک تیر غمزه‌اش خطا می‌نیاید
بنامیزد از دوستان زمانه
یکی با یکی آشنا می‌نیاید
از این پس وفا رسم هرگز میا گو
چو در نوبت عشق ما می‌نیاید
خوش آن کم تو گویی برو از پی تو
کسی می‌نیاید چرا می‌نیاید
غم تو کس تست و هرگز نبینی
که پی در پیم در قفا می‌نیاید
بساز انوری با بلا کز حوادث
بر آزادگان جز بلا می‌نیاید

غزل شمارهٔ ۱۵۸

طاقتم در فراق تو برسید
صبر یکبارگی ز من برمید
تا گرفتار عشق شد جانم
بر دلم باد خرمی نوزید
چرخ بر روزنامهٔ عمرم
همه گویی نشان هجر کشید
عقل کوشید با غمت یک‌چند
عاقبت هم طریق عجز گزید

غزل شمارهٔ ۱۵۹

غارت عشقت به دل و جان رسید
آب ز دامن به گریبان رسید
جان و دلی داشتم از چیزها
نبوت آن نیز به پایان رسید
گفتم جانی به سر آید مرا
عشق تو آخر به سر آن رسید
با تو چه سازم که چو افغان کنم
زانچه به من در غم هجران رسید
بشنوی افغانم و گویی به طنز
کار فلان زود به افغان رسید
رقعهٔ دردم ز تو بیچاره‌وار
نیم شبان دوش به کیوان رسید
گر تو تویی زود که خواهند گفت
سوز فلان در تن بهمان رسید

غزل شمارهٔ ۱۶۰

ساقیا بادهٔ صبوح بیار
دانهٔ دام هر فتوح بیار
قبلهٔ ملت مسیح بده
آفت توبهٔ نصوح بیار
هین که طوفان غم جهان بگرفت
می همزاد عمر نوح بیار
وز پی نفی عقل و راحت روح
راح صافی چو عقل و روح بیار
دلم از شعر انوری بگرفت
ای پسر قول بوالفتوح بیار

غزل شمارهٔ ۱۶۱

هیچ دانی که سر صحبت ما دارد یار
سر پیوند چو من باز فرود آرد یار
کاشکی هیچ‌کسی زو خبری می‌دهدی
تا از این واقعه خود هیچ خبر دارد یار
تو ببینی که مرا عشوه دهان خنداخند
سالها زار بگریاند و بگذارد یار
یارت ار جو کند خود چکند چون به عتاب
خون بریزد که همی موی نیازارد یار
انوری جان جهان گیر و کم انگار دلی
پیش از آن کت به همین روز کم انگارد یار

غزل شمارهٔ ۱۶۲

سلام علیک ای جفا پیشه یار
کجایی و چون داری احوال کار
اگر بخت با من مخالف شدست
تو با وی موافق مشو زینهار
چه گویم مرا با غم تو خوشست
که جز غم ندارم ز تو یادگار
خطایی که کردم به من برمگیر
جفایی که کردم ز من درگذار
جواب سلام رهی باز ده
سلام علیک ای جفاپیشه یار

غزل شمارهٔ ۱۶۳

ای غم تو جسم را جانی دگر
جان نیابد چون تو جانانی دگر
ای به زلف کافر تو عقل را
هر زمانی تازه ایمانی دگر
وی ز تیره غمزهٔ تو روح را
هر دم اندر دیده پیکانی دگر
نیست بر اثبات یزدان نزد عقل
از تو بهتر هیچ برهانی دگر
گر ببیند روی خوبت اهرمن
بی‌گمان گوید که یزدانی دگر
ای فرو برده به وصلت از طمع
هر دلی بیهوده دندانی دگر
وی برآورده ز عشقت در هوس
هر کسی سر از گریبانی دگر
نیست بیمار غم عشق ترا
بهتر از درد تو درمانی دگر
دل به فرمانت به ترک جان بگفت
ای به از جان هست فرمانی دگر

غزل شمارهٔ ۱۶۴

دلدار به طبع گشت رام آخر
وین کار به صبر شد تمام آخر
آن کرهٔ سر کشیدهٔ توسن
بی‌رایض گشت خوش لگام آخر
وان مرغ رمیده وز قفس جسته
باز آمد چون دلم به دام آخر
هرکس که به صبر پای بفشارد
روزی برسد چو من به کام آخر
منشوری نیست دور محنت را
چون یابد دولت دوام آخر

غزل شمارهٔ ۱۶۵

ای شده از رخ تو تاب قمر
وی شده از لب تو آب شکر
از رخ و زلف خویش در عالم
فتنه‌ای در فکندی ای دلبر
چهره پنهان مکن که در خوبی
چون تو صاحب جمال نیست دگر
عاشقان ترا بدین اومید
تا ببینندت ای پری پیکر
در هوای تو مانده‌اند به درد
چهره پر خون و سینه پر اخگر
نیست چون انوری یکی عاشق
با لب خشک و با دو دیدهٔ تر

غزل شمارهٔ ۱۶۶

ای پسر بردهٔ قلندر گیر
پرده از روی کارها برگیر
کفر و اسلام کار کس نکند
آشیان زین دو شاخ برتر گیر
این دو معشوقهٔ دو قوم شدست
تو برو مذهب سه دیگر گیر
پای دربند آن و این چه کنی
خودسری باش و کار از سر گیر
رهبران تو رهزنان تواند
کم این مشتی احمق خر گیر
پیش کین رهبران رهت بزنند
راه بتخانهای آزر گیر

غزل شمارهٔ ۱۶۷

دلا در عاشقی جانی زیان‌گیر
وگرنه جای بازی نیست جان‌گیر
جهان عاشقی پایان ندارد
اگر جانت همی باید جهان‌گیر
مرا گویی چنین هم نیست آخر
چنان کت دل همی خواهد چنان‌گیر
من اینک در میان کارم ای دل
سر و کاری همی بینی کران‌گیر
در آن می‌زنی کز غم شوی خون
برو هم عافیت را آستان‌گیر
به بوی وصل خود رنگش نبینی
به حرمت جان هجران در میان‌گیر

غزل شمارهٔ ۱۶۸

ای جهان را به حضرت تو نیاز
در جاه تو تا قیامت باز
درگهت قبله‌ای که در که و مه
خدمت او فریضه شد چو نماز
گره ابروی سیاست تو
آشتی داده کبک را با باز
نظر رحمت و رعایت تو
ایمنی داده آز را ز نیاز
در زوایای سایهٔ عدلت
فتنه در خواب کرده پای دراز
گر جهان را بود ز حزم تو سد
مرگ حیران ز دهر گردد باز
ور فلک را بود ز رای تو مهر
در شب تا ابد کنند فراز
آن حقیقت کمال تست که نیست
آسمان را درو محال مجاز
وان سعادت وجود تست که نیست
حدثان را برو امید جواز
ای ز جاهت شب ستم در سنگ
خرمت باد روز سنگ‌انداز

غزل شمارهٔ ۱۶۹

تختهٔ عشق برنوشتم باز
برنویس ای نگار تختهٔ ناز
تا بر استاد عاشقی خوانیم
روزکی چند باب ناز و نیاز
ورقی باز کن ز عهد قدیم
باز کن خاک عشوه از سر آز
هین که روز و شب زمانه همی
ورق عمرمان کنند فراز
چند گویی زمانه در پیش است
بر وفای زمانه هیچ مناز
قصه کوتاه کن که کوته کرد
روز امید انتظار دراز

غزل شمارهٔ ۱۷۰

قیامت می‌کنی ای کافر امروز
ندانم تا چه داری در سر امروز
به طعنه زهر پاشیدی همی دی
به خنده می‌فشانی شکر امروز
دو هاروت تو کردی بود جان بر
دو یاقوت تو شد جان‌پرور امروز
لبت تا دست گیرد عاشقان را
برون آمد به دستی دیگر امروز
تویی سلطان بت‌رویان که در حسن
ندارد چون تو سلطان سنجر امروز
به حق آنکه داد ای بت جمالت
به حال بنده یک‌دم بنگر امروز

غزل شمارهٔ ۱۷۱

جمالت عشق می‌افزاید امروز
رخت غارت‌کنان می‌آید امروز
مه و خورشید در خوبی و کشی
غلام روی خوبت شاید امروز
سر زلفت سر آن دارد اکنون
که راز عاشقان بگشاید امروز
بسا جان منتظر بر لب رسیده
که تا عشقت چه می‌فرماید امروز
بنامیزد نگارا از نکویی
چنانی کت چنان می‌باید امروز

غزل شمارهٔ ۱۷۲

چارهٔ عشق تو نداند کس
نامهٔ وصل تو نخواند کس
نقش هجران تو که مالد باز
تو توانی اگر تواند کس
در رکابت فلک فرو ماند
هم‌عنانی چگونه راند کس
به غمی چون دل بنستانی
از تو انصاف چون ستاند کس
از تو هرچم بتر به روی رسید
خود به روی کس این رساند کس
هم برین دل اگر بخواهی ماند
تا نه بس در جهان نماند کس

غزل شمارهٔ ۱۷۳

جانا به غریبستان چندین بنماند کس
باز آی که در غربت قدر تو نداند کس
صد نامه فرستادم یک نامهٔ تو نامد
گویی خبر عاشق هرگز نرساند کس
در پیش رخ خوبت خورشید نیفروزد
در پیش سواران خر هرگز بنراند کس
هر کو ز می وصلت یک جام بیاشامد
تا زنده بود او را هشیار نخواند کس

غزل شمارهٔ ۱۷۴

نگارا بر سر عهد و وفا باش
در آیین نکوعهدی چو ما باش
چنانک از ما جدایی ماه‌رویا
زهرچ آن جز وفا باید جدا باش
مرا خصمست در عشق تو بسیار
نیندیشم تو بر حال رضا باش
چو با جانم غم تو آشنا شد
مکن بیگانگی و آشنا باش
نگارینا ترا باشم همه عمر
خداوندی کن و یک‌دم مرا باش

غزل شمارهٔ ۱۷۵

باز دوش آن صنم باده‌فروش
شهری از ولوله آورد به جوش
صبحدم بود که می‌شد به وثاق
چون پرندوش نه بیهش نه به هوش
دست برکرده به شوخی از جیب
چادر افکنده ز شنگی بر دوش
دامن از خواب کشان در نرگس
دام دلها زده از مرزنگوش
لاله‌اش از آتش می پروین پاش
زهره‌اش از باد سحر سنبل‌پوش
پیشکارش قدح باده به دست
او یکی چنگ خوش اندر آغوش
راهوی کرده بعمدا پرده
تا بود پرده درو پرده نیوش
طلع الصبح علی اسعد فال
آن کش فتنه‌کش آفت‌کوش
بم سه تا در عمل آورده چنانک
میر عالم نشنیدست به گوش
قول این صوت چنان مطرب او
وای اگر شهر برآشفتی دوش
ای بسا شربت خون کز غم اوی
دوش گشتست بر آوازش نوش
روستایی بچه‌ای شهر بسوخت
کس در این فتنه نباشد خاموش
گر شبی دیگر از این جنس کند
درگه میر خراسان و خروش

غزل شمارهٔ ۱۷۶

دوش در ره نگارم آمد پیش
آن به خوبی ز ماه گردون بیش
گشته از روی و زلف خونخوارش
خاک گلرنگ و باد مشک پریش
چون مرا دید ساعتی از دور
آن بت نیکخواه نیک‌اندیش
به اشارت نهان ز دشمن گفت
کالسلام علیک ای درویش

غزل شمارهٔ ۱۷۷

به جان آمد مرا کار از دل خویش
غمی گشتم زکار مشکل خویش
در آن دریا شدستم غرقه کانجا
بجز غم می‌نبینم ساحل خویش
به راه وصل می‌پویم ولیکن
همه در هجر بینم منزل خویش
مبادا هیچ آسایش دلم را
اگر جز رنج بینم حاصل خویش
اگر کس قاتل خود بود هرگز
منم آن‌کس نخستین قاتل خویش

غزل شمارهٔ ۱۷۸

کرا در شهر برگویم غم دل
که آید در دو عالم محرم دل
دلی دارم همیشه همدم غم
غمی دارم همیشه همدم دل
دل عالم نمی‌دانم یقین دان
از آن افتاده‌ام در عالم دل
دلی و صد هزاران آه خونین
ز حد بگذشت الحق ماتم دل
کنار مرحمت ار باز گیری
به خرواران فرو ریزم غم دل

غزل شمارهٔ ۱۷۹

ساقی اندر خواب شد خیز ای غلام
باده را در جام جان ریز ای غلام
با حریف جنس درساز ای پسر
در شراب لعل آویز ای غلام
چند گویی مست گشتم می بنه
وقت مستی نیست مستیز ای غلام
چند پرهیزی از این پرهیز چند
از چنین پرهیز پرهیز ای غلام
بیش از این بدخوبی و تندی مکن
ساعتی با ما بیاویز ای غلام
در پناه باده شو چون انوری
وز غم ایام بگریز ای غلام

غزل شمارهٔ ۱۸۰

مست از درم درآمد دوش آن مه تمام
دربر گرفته چنگ و به کف برنهاده جام
بر روز روشن از شب تیره فکنده بند
وز مشک سوده بر گل سوری نهاده دام
آهنگ پست کرده به صوت حزین خویش
شکر همی فشانده ز یاقوت لعل‌فام
گفتی که لعل ناب و عقیق گداخته است
درجام او ز عکس رخ او شراب خام
بنشست بر کنار من و باده نوش کرد
آن ماه سروقامت و آن سروکش خرام
گفت ای کسی که در همه عمر از جفاء چرخ
با من شبی به روز نیاورده‌ای به کام
اینک من و تو و می لعل و سرود و رود
بی‌زحمت رسول و فرستادن پیام
با چنگ بر کنار بد اندر کنار من
مخمور تا به صبح سفید از نماز شام
در گوشه‌ای که کس نبد آگه ز حال ما
زان عشرت به غایت و زان مستی تمام
نه مطرب و نه ساقی و نه یار و نه حریف
او بود و انوری و می لعل والسلام

غزل شمارهٔ ۱۸۱

تا به مهر تو تولا کرده‌ام
از همه خوبان تبرا کرده‌ام
هر غمی کاید به روی من ز تو
جای آن در سینه پیدا کرده‌ام
کی فرود آید غمت جای دگر
چون من اسبابی مهیا کرده‌ام
در بهای هر غمی خواهی دلی
وانگهی گویی محابا کرده‌ام
بس که در امید فردا در غمت
با دل مسکین مدارا کرده‌ام

غزل شمارهٔ ۱۸۲

بدو چشم تو که تا زنده‌ام
تو خداوندی و من بنده‌ام
سر زلف تو گواه منست
که من از بهر رخت زنده‌ام
به رخ خویش بنازی چنان
که من از عشق تو تا زنده‌ام
چه زنم خنده که در عشق تو
ز دو صد گریه بود خنده‌ام

غزل شمارهٔ ۱۸۳

تا رنگ مهر از رخ روشن گرفته‌ام
بی‌رنگ او ببین که چه شیون گرفته‌ام
دریای من غذای دل تنگ من شدست
دریای کشتیی که به سوزن گرفته‌ام
آهن دلا دلم ز فراق تو بشکند
کو را به دست صبر در آهن گرفته‌ام
یک روز دامن تو بگیرم که چند شب
در تو به اشک خویش به دامن گرفته‌ام
تا خود مرا ز بهر تو بودست دوستی
زان بی‌تو خویشتن را دشمن گرفته‌ام
ترسم که جان من کم من گیرد از جهان
کز جملهٔ جهان کم جان من گرفته‌ام

غزل شمارهٔ ۱۸۴

یعلم‌الله که دوست‌دار توام
عاشق زار بی‌قرار توام
بی‌تو ای جان و دیدهٔ روشن
چون سر زلف تابدار توام
در سر من خمار انده تست
تا که بی‌روی چون نگار توام
ارغوانم چو زعفران بی‌درد
تا که بی‌چشم پر خمار توام
هر شبی در کنار غم جستم
تا چرا دور از کنار توام
یار درد و غمم مدار که من
آخر ای ماه‌روی یار توام

غزل شمارهٔ ۱۸۵

روی ندارم که روی از تو بتابم
زانکه چو روی تو در زمانه نیابم
چون همه عالم خیال روی تو دارد
روی ز رویت بگو چگونه بتابم
حیله‌گری چون کنم به عقل چو گم کرد
عشق سر رشتهٔ خطا و صوابم
نی ز تو بتوان برید تا بشکیبم
نی به تو بتوان رسید تا بشتابم
من چو شب از محنت تو هیچ نخسبم
شاید کاندر خیال وصل بخوابم
راحتم از روزگار خویش همین است
این که تو دانی که بی‌تو در چه عذابم
گفتی خواهم که نام من نبری هیچ
زانکه از این بیش نیست برگ جوابم
عربده بر مست هیچ خرده نگیرند
با من از اینها مکن که مست و خرابم

غزل شمارهٔ ۱۸۶

کس نداند کز غمت چون سوختم
خویشتن در چه بلا اندوختم
دیدنی دیدم از آن رخسار تو
جان بدان یک دیدنت بفروختم
برکشیدم جامهٔ شادی ز تن
وز بلا دلقی کنون نو دوختم
هرچه دانش بود گم کردم همه
در فراقت زرگری آموختم
زر براندودم برین رخسار سیم
آتش اندر کورهٔ دل سوختم

غزل شمارهٔ ۱۸۷

آخر در زهد و توبه دربستم
وز بند قبول آن و این رستم
بر پردهٔ چنگ پرده بدریدم
وز بادهٔ ناب توبه بشکستم
با آن بت کم‌زن مقامر دل
در کنج قمارخانه بنشستم
چون نوبت حسن پنج کرد آن بت
زنار چهارگانه بربستم
از رخصت عشق رخنه‌ای جستم
وز عادت مادر و پدر جستم
چون پای بلا به جور بگشادم
بی‌باده مباد یک نفس دستم
در بتکده گاه موئمن گبرم
در مصطبه گاه عاقل مستم
دستم ز زبان خصم کوته شد
کامروز چنان که گویدم هستم

غزل شمارهٔ ۱۸۸

دل از خوبان دیگر برگرفتم
ز دل نو باز عشقی درگرفتم
ندانستم که اصل عاشقی چیست
چو دانستم رهی دیگر گرفتم
فکندم دفتر و جستم ز طامات
خراباتی شدم ساغر گرفتم
عتاب دوستان یکسو گرفتم
کتاب عاشقی را برگرفتم
ز بهر عشق تو در بت‌پرستی
طریق مانی و آزر گرفتم

غزل شمارهٔ ۱۸۹

ای زلف تابدار ترا صدهزار خم
وی جان غمگسار مرا صدهزار غم
خالی نگردد از غم عشق تو جان من
تا حلقهای زلف تو خالی نشد ز خم
بر عارض تو حلقهٔ زلف تو گوییا
کز مشک چشمهاست به گلبرگ تر رقم
یا سلسله است از شبه بر گرد آفتاب
یا بیخهای شب زده بر روی صبحدم
ای در خجالت رخ و زلف تو روز و شب
وی در حمایت لب و چشم تو شهد و سم
ای پشت من ز عشق تو چون ابروی تو کوژ
وی بخت من ز یمن تو چون چشم تو دژم
جانم ز جزع و لعل تو پر درد و پر شفاست
طبعم ز روی و موی تو پرنور و پر ظلم
از پای تا به سر همه بندست زلف تو
زان روی بسته داردم از فرق تا قدم
از بند تو چگونه بود روی جستنم
کاندم که از تو دورترم با توام به هم
در چشم دل مرا تو چنانی که دل چو خصم
پیوسته داردم به وصال تو متهم
ای در دلم خیال تو شکی به از یقین
وی در سخن لب تو وجودی کم از عدم
کم کن ز سر تکبر و بنشین که انوری
در عشق چون میان و لبت گشت کم ز کم

غزل شمارهٔ ۱۹۰

دردا و دریغا که دل از دست بدادم
واندر غم و اندیشه و تیمار فتادم
آبی که مرا نزد بزرگان جهان بود
خوش خوش همه بر باد غم عشق تو دادم
با وصل تو نابوده هنوزم سر و کاری
سر بر خط بیداد و جفای تو نهادم
دل در سخن زرق زراندود تو بستم
تا در غم تو خون دل از دیده گشادم
مپسند که با خاک برم درد فراقت
چون دست غم عشق تو برداد به بادم
با آنکه نباشی نفسی جز به خلافم
هرگز نفسی جز به رضای تو مبادم

غزل شمارهٔ ۱۹۱

برآنم کز تو هرگز برنگردم
به گرد دلبری دیگر نگردم
دل اندر عشق بستم، ور همه عمر
جفا بینم هم از تو برنگردم
مرا اسلام ماندست اندر آن کوش
که از هجران تو کافر نگردم
چنانم من ز هجرانت نگارا
کز این غم تا زیم بهتر نگردم

غزل شمارهٔ ۱۹۲

ای مسلمانان ز جان سیر آمدم
بی‌نگارم از جهان سیر آمدم
گر نبودی جان که دیدی هجر او
از وجود خود از آن سیر آمدم
شادیی باید ز غم آخر مرا
از غم آن دلستان سیر آمدم
از دلم هرگز نپرسد آن نگار
از مراعات زمان سیر آمدم
گفتم از صفرا ز من سیر آمدی
گفت آن کافر که هان سیر آمدم

غزل شمارهٔ ۱۹۳

در دست غم یار دلارام بماندم
هشیارترین مرغم و در دام بماندم
بردم ندب عشق ز خوبان جهان من
از دست دل ساده سرانجام بماندم
یک گام به کام دل خودکامه نهادم
سرگشته همه عمر در آن گام بماندم
آتش زدم اندر دل تا جمله بسوزد
دلسوخته شد آخر و من خام بماندم
بر بام طمع رفتم تا وصل ببینم
بشکست قضا پایم و بر بام بماندم
یاران همه رفتند ز ایام حوادث
افسوس که من در گو ایام بماندم

غزل شمارهٔ ۱۹۴

بدان عزمم که دیگر ره به میخانه کمر بندم
دل اندر وصل و هجر آن بت بیدادگر بندم
به رندی سر برافرازم به باده رخ برافروزم
ره میخانه برگیرم در طامات بربندم
چو عریان مانم از هستی قباهای بقا دوزم
چو مفلس گردم از هستی کمرهای به زر بندم
گرم یار خراباتی به کیش خویش بفریبد
به زنارش که در ساعت چو او زنار دربندم
ز خیر و شر چو حاصل شد سر از گردون برآرد خود
من نادان چه معنی را دل اندر خیر و شر بندم
چو کس واقف نمی‌گردد همی بر سر کار او
همین بندم دل آخر به که در کار دگر بندم

غزل شمارهٔ ۱۹۵

دل باز به عاشقی درافکندم
برداد به باد عهد و سوگندم
پیوست به عشق تا دگرباره
ببرید ز خاص و عام پیوندم
برکند به دست عشوه از بیخم
تا بیخ صلاح و توبه برکندم
پندم بدهد همی شود در سر
این بار که نیک نیک دربندم
چون بستهٔ بند عاشقی باشم
کی سود کند نصیحت و پندم
از مرهم وصل فارغم زیرا
کز یار به درد هجر خرسندم
آخر شب هجر بگذرد بر من
گر بگذارند روزکی چندم

غزل شمارهٔ ۱۹۶

زیر بار غمی گرفتارم
کاندرو دم زدن نمی‌آرم
عمر و عیشم به رنج می‌گذرد
من از این عمر و عیش بیزارم
در تمنای یک دمی بی‌غم
همه شب تا به روز بیدارم
تا غمت می‌کشد گریبانم
دامنت چون ز دست بگذارم
حاصل دولت جوانی خویش
دامنی پر ز آب و خون دارم

غزل شمارهٔ ۱۹۷

هرچند به جای تو وفا دارم
هم از تو توقع جفا دارم
در سر ز تو همچنان هوس دارم
در دل ز تو همچنان هوادارم
از من چو جهان مبر که تو دانی
کز دولت این جهان ترا دارم
بیگانه مشو چو دین و دل با من
چون با غم تو دل آشنا دارم
گویی که مگوی راز با خصمان
حاشا لله که این روا دارم
لیکن به گل آفتاب چون پوشم
چون پشت چو ماه نو دوتا دارم

غزل شمارهٔ ۱۹۸

بیا که با سر زلف تو کارها دارم
ز عشق روی تو در سر خمارها دارم
بیا که چون تو بیایی به وقت دیدن تو
ز دیدگان قدمت را نثارها دارم
بیا که بی‌رخ گلرنگ و زلف گل بویت
شکسته در دل و در دیده خارها دارم
بیا که در پس زانو ز چند روز فراق
هزار ساله فزون انتظارها دارم
چو آمدی مرو از نزد من که در همه عمر
به بوسه با لب لعلت شمارها دارم
نه جور بخت من و روزگار محنت تو
ذخیره‌های بسی روزگارها دارم
مرا ز یاد مبر آن مبین که در رخ و چشم
ز گوش و گردن تو یادگارها دارم
خطاست اینکه همی گویم این طمع نکنم
که دست‌برد طمع چند بارها دارم
قرارهای مرا با تو رنگ و بویی نیست
که با زمانهٔ اینها قرارها دارم
زکار خویش تعجب همی کنم یارب
چو ناردان فروبسته کارها دارم

غزل شمارهٔ ۱۹۹

تا به کوی تو رهگذر دارم
کس نداند که من چه سر دارم
دل ربودی و قصد جان کردی
رسم و آیین تو ز بر دارم
داستانی ز غصهٔ همه سال
قصهٔ عمر جان شکر دارم
جز غم عاشقی ز بی سیمی
صد هزاران غم دگر دارم
عهد و پیمان شکسته‌ای بر هم
سر برآورده‌ای خبر دارم
هر غمی کز تو باشدم حقا
ای دو دیده به دیده بردارم

غزل شمارهٔ ۲۰۰

درد دل هر زمان فزون دارم
چه کنم بی‌وفاست دلدارم
همه با من جفا کند لیکن
به جفا هیچ ازو نیازارم
بار اندوه و رنج محنت او
بکشم زانکه دوستش دارم
یاد وصلش کنم معاذالله
کی بود این محل و مقدارم
تا توانم حدیث هجرش کرد
می‌رود صد هزار بیکارم
گفته بودم کزو کنم درخواست
تا نماید ز دور دیدارم
این قدر التماس خود چه بود
سالها شد که تا در آن کارم
باورم می‌کنی به نعمت شاه
کین قدر نیز هم نمی‌یارم

غزل شمارهٔ ۲۰۱

عشقت اندر میان جان دارم
جان ز بهر تو بر میان دارم
تا مرا بر سر جهان داری
به سرت گر سر جهان دارم
گویی از دست هجر جان نبری
غافلم گرنه این گمان دارم
بر سرم هرچه عشق بنوشتست
یک به یک بر سر زبان دارم
از اثرهای طالع عشقت
چون قضاهای آسمان دارم
بیش پای از قفای هجر منه
من بیچاره نیز جان دارم
جانم اندر بهار وصل بخر
گرچه بر هجر دل زیان دارم
گویی از جان کسی حدیث کند
چه کنم در کیایی آن دارم
بر تو احوال انوری پیداست
به تکلف چرا نهان دارم

غزل شمارهٔ ۲۰۲

هرچند غم عشقت پوشیده همی دارم
هرکس که مرا بیند داند که غمی دارم
گفتم که فرو گویم با تو طرفی زین غم
زاندیشهٔ غم خون شد هم زهره نمی‌دارم
با آنکه به هر فرصت صد نکته دراندازم
هم در تو نمی‌گیرد چه سرد دمی دارم
گویی که چو زر آری کار تو چو زر گردد
حقا که اگر جز جان وجه درمی‌دارم
از انوری و حالش دانم که نه‌ای بی‌غم
وز بلعجبی گویی کین غم چه کمی دارم

غزل شمارهٔ ۲۰۳

جز سر پیوند آن نگار ندارم
گرچه ازو جز دل فکار ندارم
هر نفسم یاد اوست گرچه ازو من
جز نفس سرد یادگار ندارم
شاد بدانم که در فراق جمالش
جز غم او هیچ غمگسار ندارم
زان نشوم رنجه از جفاش که در عشق
سیرت عشاق روزگار ندارم
وز غم هجران او به کاستن تن
هیچ غم دیگر اعتبار ندارم

غزل شمارهٔ ۲۰۴

داری خبر که در غمت از خود خبر ندارم
وز تو بجز غم تو نصیبی دگر ندارم
هستم به خاک‌پای و به جان و سرت به حالی
کامروز در غم تو سر پای و سر ندارم
منمای درد هجر از این بیشتر که دانی
از حد گذشت و طاقت ازین بیشتر ندارم
دردا که بر امید وصال تو در فراقت
از من اثر نماند و ز وصلت اثر ندارم
ای جان و دل ببرده و در پرده خوش نشسته
هان تا ز روی راز نهان پرده برندارم
اشک چو سیم دارم و روی چو زر ازین غم
کاندر خور جمال و رخت سیم و زر ندارم
دارم ز غم هزار جگر خون و انوری را
شب نیست تا به خون جگر دیده تر ندارم

غزل شمارهٔ ۲۰۵

یارم تویی به عالم یار دگر ندارم
تا در تنم بود جان دل از تو برندارم
دل برندارم از تو وز دل سخن نگویم
زان دل سخن چه گویم کز وی خبر ندارم
دارم غم تو دایم با جان و دل برابر
زیرا که جز غم تو چیزی دگر ندارم
هر ساعتی فریبم دل را به عشوهٔ تو
گویی که عشوهٔ تو یک یک ز بر ندارم
گفتی که صبر بگزین تا کام دل بیابی
صبر از چنان جمالی نشگفت اگر ندارم
صبرم چگونه باشد از عشق ماهرویی
کاندر زمانه کس را زو دوستر ندارم

غزل شمارهٔ ۲۰۶

اگر نقش رخت بر جان ندارم
به زلف کافرت ایمان ندارم
ز تو یک درد را درمان مبادم
اگر صد درد بی‌درمان ندارم
ز عشقت رازها دارم ولیکن
ز بی‌صبری یکی پنهان ندارم
صبوری را مگر معذور داری
دلی می‌باید و من آن ندارم
مرا گویی ز پیوندم چه داری
چه دارم جز غم هجران ندارم
گر از تو بوسه‌ای خواهم به جانی
تو گویی بوسهٔ ارزان ندارم
لبت دندانم از جا برکشیدست
چو گویی با لبت دندان ندارم

غزل شمارهٔ ۲۰۷

نگارا جز تو دلداری ندارم
بجز تو در جهان یاری ندارم
بجز بازار وسواس تو در دل
به جان تو که بازاری ندارم
اگرچه خاطرم آزردهٔ تست
ز تو در خاطر آزاری ندارم
ز کردار تو چون نازارم ای دوست
که در حق تو کرداری ندارم
ترا باری به هر غم غمخوری هست
غم من خور که غمخواری ندارم
بسان انوری در گلستانم
چه بدبختم که خود خاری ندارم

غزل شمارهٔ ۲۰۸

گر عزیزم بر تو گر خوارم
چه کنم دوستت همی دارم
بر دلم گو غمت جهان بفروش
با چنین صد غمت خریدارم
سایه بر کار من نمی‌فکنی
این چنین نور کی دهد کارم
هیچ گل ناشکفته از وصلت
هجر تا کی نهد به جان خارم
گویمت جان من بیازاری
ور تو جانم بری نیازارم
خویشتن را بدین میار چو من
خویشتن را بدان نمی‌آرم
گویی ار جز خدای دارم و تو
انوری از خدای بیزارم
هم تو دانی که این چه دستانست
رو که شیرین همی کنی کارم

غزل شمارهٔ ۲۰۹

بیا تا ببینی که من بر چه کارم
نیایی میا برگ این هم ندارم
به جانی که بی‌تو مرا می‌برآید
چه باید جهانی به هم برنیارم
دلی دارم آنجا نه بی پای مردم
غمی دارم آنجا نه بی‌دستیارم
مرا گویی از عشق من بر چه کاری
اگر کار این است بر هیچ کارم
منم گاه و بی‌گاه در دخل و خرجی
غمی می‌ستانم دمی می‌سپارم
غمت با دلم گفت کز عشق چونی
نفس برنیاورد یعنی که زارم
چه گویی غم تو بدان سر درآرد
که در سایهٔ دولتش سر برآرم
فراقا به روز خودت هم ببینم
اگر هیچ باقی است بر روزگارم

غزل شمارهٔ ۲۱۰

عمر بی‌تو به سر چگونه برم
که همی بی‌تو روز و شب شمرم
خونها از دو دیده پالودم
رخنه رخنه شد از غمت جگرم
تو ز شادی و خرمی برخور
که من از تو بجز جگر نخورم
مگر این بود بخششم ز فلک
که ز دست غم تو جان نبرم
چند برتافتم ز کوی تو روی
با قضا برنیامد آن حذرم

غزل شمارهٔ ۲۱۱

کارم به جان رسید و به جانان نمی‌رسم
دردم ز حد گذشت و به درمان نمی‌رسم
ایمان و کفر نیست مرا در غمش که من
در کار او به کفر و به ایمان نمی‌رسم
راهیست بی‌کرانه غم عشقش و مرا
چون پای صبر نیست به پایان نمی‌رسم
یاریست بس عزیز به ما زان نمی‌رسد
صیدیست بس شگرف بدو زان نمی‌رسم
گوید به ما ز حرمت ماکم همی رسی
حرمت بهانه‌ایست ز حرمان نمی‌رسم
سلطان عشق او چو دلم را اسیر کرد
معذورم ار به خدمت سلطان نمی‌رسم

غزل شمارهٔ ۲۱۲

دل رفت و این بتر بر دلبر نمی‌رسم
کان می‌کنم ولیک به گوهر نمی‌رسم
درویش حال کرد غم عشق او مرا
زان در وصال یا رتوانگر نمی‌رسم
باغ وصال را به همه حالها درست
گمره شدم ز هجر بدان در نمی‌رسم
دارد وصال یار یکی پایهٔ بلند
آری مرا چه جرم بود بر نمی‌رسم
هجران یار هست مرا گر وصال نیست
با او بساختم چو به دیگر نمی‌رسم

غزل شمارهٔ ۲۱۳

پای بر جای نیست همنفسم
چه کنم اوست دستگیر و کسم
در پی گرد کاروان غمش
از رسیلان نالهٔ جرسم
بر سر کوی او شبی گذرم
که حمایت کند سگ و عسسم
محرم پستهٔ لبت نشدم
تا نگفتم طفیلی و مگسم
گفتمش دل وصال می‌طلبد
راستی من هم اندرین هوسم
گفت با دل بگو که حالی نیست
ماحضر جز به هجر دست رسم
دل مرا گفت هم به از هیچت
رایگان هجر یافتم نه بسم
گویدم انوری در این پیوند
پای در پیش و پای بازپسم
گویم اینک از اینت می‌گویم
پای بر جای نیست همنفسم

غزل شمارهٔ ۲۱۴

کار جهان نگر که جفای که می‌کشم
دل را به پیش عهد وفای که می‌کشم
این نعره‌های گرم ز عشق که می‌زنم
این آه‌های سرد برای که می‌کشم
بهر رضای دوست ز دشمن جفا کشند
چون دوست نیست بهر رضای که می‌کشم
دل در هوای او ز جهانی کرانه کرد
آخر نگویدم که هوای که می‌کشم
ای روزگار عافیت آخر کجا شدی
باری بیا ببین که برای که می‌کشم
شهریست انوری و شب و روز این غزل
کار جهان نگر که جفای که می‌کشم

غزل شمارهٔ ۲۱۵

نو به نو هر روز باری می‌کشم
بار نبود چون ز یاری می‌کشم
ناشکفته زو گلی هرگز مرا
هر زمان زو رنج خاری می‌کشم
گر بلایش می‌کشم عیبم مکن
کین بلا آخر به کاری می‌کشم
زحمت سرمای سرد از ماه دی
بر امید نوبهاری می‌کشم
عشق هر دم در میانم می‌کشد
گرچه خود را بر کناری می‌کشم
کار من روزی شود همچون نگار
کاین غم از بهر نگاری می‌کشم
فخر وقت خویشتن دانم همی
اینکه از خصمانش عاری می‌کشم
بار او نتوان کشید از هجر و وصل
پس مرا این بس که باری می‌کشم
تو مرا گویی کشیدی درد و غم
من چه می‌گویم که آری می‌کشم

غزل شمارهٔ ۲۱۶

ای آرزوی جانم در آرزوی آنم
کز هجر یک شکایت در گوش وصل خوانم
دانی چگونه باشم در محنتی چنینم
زان پس که دیده باشی در دولتی چنانم
با دل به درد گفتم کاخر مرا نگویی
کان خوشدلی کجا شد دل گفت می‌ندانم
آری گرت بیابم روزی به کام یابم
ورنه چنانکه باشد زین روز درنمانم
گه‌گه به آب دیده خرسند کردمی دل
کار آن‌چنان شد اکنون آن هم نمی‌توانم
من این همه ندانم دانم که می‌برآید
جانم ز آرزویت، ای آرزوی جانم

غزل شمارهٔ ۲۱۷

ای دوست‌تر از جانم زین بیش مرنجانم
مگذر ز وفاداری مگذار برین سانم
جان بود و دلی ما را دل در سر کارت شد
جان مانده چه فرمایی در پای تو افشانم
من با تو جفا نکنم تو عادت من دانی
با من تو وفا نکنی من طالع خود دانم
با دلشدهٔ مسکین چندین چه کنی خواری
ای کافر سنگین‌دل آخر نه مسلمانم
بشکست غمت پشتم با این همه عزم آنست
تا جان بودم در تن روی از تو نگردانم

غزل شمارهٔ ۲۱۸

جانا ز غم عشق تو امروز چنانم
کاندر خم زلف تو توان کرد نهانم
بر چهره عیان گشت به یکبار ضمیرم
وز دیده نهان کرد به یکبار نشانم
زین بیش ممان در غم خویشم که از این پس
دانی که اگر بی‌تو بمانم بنمانم
از دست فراقت اگرم دست نگیری
زودا که فراق تو برد دست به جانم
هرچند که اندیشه کنم تا غرض تو
از کشتن من چیست همی هیچ ندانم

غزل شمارهٔ ۲۱۹

تو دانی که من جز تو کس را ندانم
تویی یار پیدا و یار نهانم
مرا جای صبر است و دانم که دانی
ترا جای شکرست و دانی که دانم
برانی که خونم به خواری بریزی
برای رضای تو من بر همانم
مرا گویی که از من بجز غم نبینی
همین است اگر راست خواهی گمانم
گر از وصل تو شاد گردم و گرنه
به هرسان که باشد ز غم درنمانم
میان من و تو هم اندر هم آمد
چو درجست و جوی تو جان بر میانم
عجب نیست کز انوری بر کرانی
مرا بین که اویم و زو بر کرانم

غزل شمارهٔ ۲۲۰

ره فراکار خود نمی‌دانم
غم من نیستت به غم زانم
عاشقم بر تو و همی دانی
فارغی از من و همی دانم
نکنی جز جفا که نشکیبی
نکنم جز وفا که نتوانم
کافری می‌کنی در این معنی
کافرم گر کنون مسلمانم
گفتیم تا به بوسه فرمانست
گفتمت تا به جان به فرمانم
گرچه برخاستی تو از سر این
من همه عمر بر سر آنم
کی به جان برکشم ز تو دندان
چون ز جان خوشتری به دندانم
مهر مهر تو بر نگین دلست
تاج عهد تو بر سر جانم
با چنین ملک در ولایت عشق
انوری نیستم سلیمانم

غزل شمارهٔ ۲۲۱

ترا من دوست می‌دارم ندانم چیست درمانم
نه روی هجر می‌بینم نه راه وصل می‌دانم
نپرسی هرگز احوالم نسازی چارهٔ کارم
نه بگذاری که با هرکس بگویم راز پنهانم
دلم بردی و آنگاهی به پندم صبر فرمایی
مکن تکلیف ناواجب که بی‌دل صبر نتوانم
اگر با من نخواهی ساخت جانم همچو دل بستان
که بی‌وصل تو اندر دل وبال دل بود جانم

غزل شمارهٔ ۲۲۲

از عشقت ای شیرین صنم گرچه بر سر برمی‌زنم
نه یار دیگر می‌کنم نه رای دیگر می‌زنم
تو شاه خوبانی و من تا روز بر رخسار خود
هر شب به دارالضرب غم بر نام تو زر می‌زنم
تا شد دلم آویخته در حلقهٔ زلفین تو
سر از هوای دلبران چون حلقه بر در می‌زنم
دل برد و دامن درکشید تا پای‌بند وصل تو
هرشب دو دست از هجر غم تا روز بر سر می‌زنم

غزل شمارهٔ ۲۲۳

بیا ای راحت جانم که جان را بر تو افشانم
زمانی با تو بنشینم ز دل این جوش بنشانم
ز حال دل که معلومست که هم این بود و هم آن شد
بگویم شمه‌ای با تو ترا معلوم گردانم
به دندان مزد جان خواهی که آیی یک زمان با من
گواه آری روا باشد حریف آب دندانم
مرا گویی چه داری تو که پیش من کشی آنرا
چه دارم هرچه دارم من نشاید آن ترا دانم
یکی دریای خون دانم که آنرا دیده می‌گویم
یکی وادی غم دانم که آنرا دل همی خوانم

غزل شمارهٔ ۲۲۴

من که باشم که تمنای وصال تو کنم
یا کیم تا که حدیث لب و خال تو کنم
کس به درگاه خیال تو نمی‌یابد راه
من چه بیهوده تمنای وصال تو کنم
گلهٔ عشق تو در پیش تو نتوانم کرد
ساکتم تا که شبی پیش خیال تو کنم
از سر مردمیی گر تو کلاهی نهیم
مردم چشم و سرم طرف دوال تو کنم
ور به چشم تو درآید سخنم تا بزیم
در غزلها صفت چشم غزال تو کنم
شعر من سحر شد و شد به کمال از پی آن
که همی وصف جمالت به کمال تو کنم
چشم تو سحر حلالست و حرامست مرا
شاعری هرچه نه بر سحر حلال تو کنم

غزل شمارهٔ ۲۲۵

باز چون در خورد همت می‌کنم
سر فدای تیغ نهمت می‌کنم
قیمت یک بوس او صد بدره زر
گر کنم با او خصومت می‌کنم
من دهان خوش می‌کنم لیکن کجاست
وه که یک جو زانچ قیمت می‌کنم
دوشم آن دلبر گرفت اندر کنار
یک زمان یعنی که رحمت می‌کنم
بر سر آن نکته‌ای دریافتم
گرچه دانستم که زحمت می‌کنم
چشم کردم شوخ و گفتم ای نگار
بر سر پا نیز خدمت می‌کنم

غزل شمارهٔ ۲۲۶

تا نپنداری که دستان می‌کنم
اینکه از دست تو افغان می‌کنم
کارم از هجران به جان آورده‌ای
جان خوشست این ناخوشی زان می‌کنم
دوستی گویی نه از دل می‌کنی
راست می‌گویی که از جان می‌کنم
نفی تهمت را اگر دشوار عشق
پیش هرکس بر دل آسان می‌کنم
بی‌لب و دندان شیرین تو صبر
از بن سی و دو دندان می‌کنم
بر من از خورشید هم پیداترست
کان به گل خورشید پنهان می‌کنم
دامن از من درمکش تا هر دمت
رشوتی نو در گریبان می‌کنم
زر ندارم لیکن از دریای طبع
هر زمانت گوهرافشان می‌کنم
اهل شو در عشق تا چون انوریت
جلوهٔ اهل خراسان می‌کنم

غزل شمارهٔ ۲۲۷

بی‌تو جانا زندگانی می‌کنم
وز تو این معنی نهانی می‌کنم
شرم باد از کار خویشم تا چرا
بی‌تو چندین زندگانی می‌کنم
تو نه و من در جهان زندگان
راستی باید گرانی می‌کنم
صبر گویم می‌کنم لیکن چه صبر
حیلتی چونین که دانی می‌کنم
از غمم شادی و تا بشنیده‌ام
از غم خود شادمانی می‌کنم
در همه راه تمنا کردمی
بر سر ره دیده‌بانی می‌کنم

غزل شمارهٔ ۲۲۸

هر غم که ز عشق یار می‌بینم
از گردش روزگار می‌بینم
بیداد فلک از آنکه دی بودست
امروز یکی هزار می‌بینم
تا شاخ زمانه کی گلی زاید
اکنون همه زخم خار می‌بینم
دربند دمی که بی‌غمی باشم
بنگر که چه انتظار می‌بینم
در هر دل دوستی بنامیزد
صد دشمن آشکار می‌بینم
آن می‌بینم که کس نمی‌بیند
آری نه به اختیار می‌بینم
با دست زمانه در جهان حقا
گر پای کس استوار می‌بینم
گردون نه شمار با یکی دارد
نام همه در شمار می‌بینم
با دهر مساز انوری کاری
کین کار نه پایدار می‌بینم

غزل شمارهٔ ۲۲۹

دل را به غمت نیاز می‌بینم
کارت همه کبر و ناز می‌بینم
وان جامه که دی وصل ما بودی
اکنون نه بر آن طراز می‌بینم
صد گونه زیان همی پدید آید
سرمایهٔ دل چو باز می‌بینم
آنرا که فلک همی کند نازش
او را به تو هم نیاز می‌بینم
هین چند که زلف گردهٔ تو
بر دست غمت دراز می‌بینم

غزل شمارهٔ ۲۳۰

سر آن دارم کامروز بر یار شوم
بر آن دلبر دردی‌کش عیار شوم
به خرابات و می و مصطبه ایمان آرم
وز مناجات شب و صومعه بیزار شوم
چون که شایسته سجاده و تسبیح نیم
باشد ای دوست که شایستهٔ زنار شوم
کار می‌دارد و معشوق و خرابات و قمار
کی بود کی که دگر بر سر انکار شوم
خورد بر عیش خوشم توبه فراوان زنهار
ببر می همی از توبه به زنهار شوم
تو اگر معتکف توبه همی باشی باش
من همی معتکف خانهٔ خمار شوم
رو تو و قامت موذن که مرا زین مستی
تا قیامت سر آن نیست که هشیار شوم

غزل شمارهٔ ۲۳۱

روز دو از عشق پشیمان شوم
توبه کنم باز و به سامان شوم
باز به یک وسوسهٔ دیو عشق
بار دگر با سر دیوان شوم
بس که ز عشق تو اگر من منم
گبر شوم باز و مسلمان شوم
بلعجبی جان من از سر بنه
کانچه کنی من به سر آن شوم
دوست تویی کاج بدانستمی
کز تو به پیش که به افغان شوم
من تو نگشتم که به هر خرده‌ای
گه به فلان گاه به بهمان شوم
از بن دندان بکشم جور تو
بو که ترا بر سر دندان شوم

غزل شمارهٔ ۲۳۲

چه گویی با تو درگیرد که از بندی برون آیم
غمی با تو فرو گویم دمی با تو برآسایم
ندارم جای آن لیکن چو تو با من سخن گویی
من بیچاره پندارم که از جایی همی آیم
مرا گویی کزین آخر چه می‌جویی چه می‌جویم
کمر تا از توبربندم فقع تا از تو بگشایم
غمی دارم اگر خواهی بگویم با تو ورنه نه
بدارم دست از این معنی همان دستی همی خایم
به جان گر بوسه‌ای خواهم بده چون دل گرو داری
مترس ارچه تهی‌دستم ولیکن پای برجایم
اگر دستی نهم بر تو نهادم دست بر ملکی
وگرنه بی‌تو تنگ آید همه آفاق در پایم
فراقت هر زمان گوید که بگریز انوری رستی
اگر می راستی خواهی چو هندو نیست پروایم

غزل شمارهٔ ۲۳۳

تا رخت دل اندر سر زلف تو نهادیم
بر رخ ز غم عشق تو خونابه گشادیم
در کار تو جان را به جفا نیست گرفتیم
در راه تو رخ را به وفاراست نهادیم
در آرزوی روی تو از دست برفتیم
واندر طلب وصل تو از پای فتادیم
چون فتنهٔ دیدار تو گشتیم به ناکام
در بندگی روی تو اقرار بدادیم
تا بستهٔ بند اجل خویش نگردیم
از بند غم عشق تو آزاد مبادیم
نی‌نی به اجل هم نرهیم از غم عشقت
با عشق تو میریم که با عشق تو زادیم

غزل شمارهٔ ۲۳۴

آخر به مراد دل رسیدیم
خود را و ترا به هم بدیدیم
از زلف تو تابها گشادیم
وز لعل تو شربها چشیدیم
بی‌آنکه فراق هم‌نفس بود
با تو نفسی بیارمیدیم
بر دست تو توبها شکستیم
بر تن ز تو جامها دریدیم
ناز تو به طبع دل ببردیم
راز تو به گوش جان شنیدیم
با ما به زبان رسم و عادت
زرقی که فروختی خریدیم
سر بر خط عهد تو نهادیم
خط گرد زمانه درکشیدیم

غزل شمارهٔ ۲۳۵

ای روی خوب تو سبب زندگانیم
یک روزه وصل تو طرب جاودانیم
جز با جمال تو نبود شادمانیم
جز با وصال تو نبود کامرانیم
بی‌یاد روی خوب تو ار یک نفس زنم
محسوب نیست آن نفس از زندگانیم
دردی نهانیست مرا از فراق تو
ای شادی تو آفت درد نهانیم

غزل شمارهٔ ۲۳۶

دل بدادیم و جان نمی‌خواهیم
خلوتی جز نهان نمی‌خواهیم
از نهانی که هست خلوت ما
پای دل در میان نمی‌خواهیم
خدمت تو مرا ز جان بیش است
شاید ار زان‌که جان نمی‌خواهیم
هستی جان و دل خصومت ماست
هستی هر دوان نمی‌خواهیم
با تو بوی وجود جان نه خوشست
لقمه بر استخوان نمی‌خواهیم
من و معشوقه و بر این مفزای
زحمت دیگران نمی‌خواهیم
گر بود شیشه‌ای نباشد بد
مطربی قلتبان نمی‌خواهیم

غزل شمارهٔ ۲۳۷

درمان دل خود از که جویم
افسانهٔ خویش با که گویم
تخمی که نروید آن چه کارم
چیزی که نیابم آن چه جویم
آورد فراق زردرویی
دور از رخت ای صنم به رویم
ای یوسف عصر بی‌رخ تو
بیت‌الاحزان شدست کویم
اندر ره حرص با دو همراه
چون بیم و امید چند پویم
من تشنه بر آن لبم وگر چند
بر چهره همی رود دو جویم
بی‌سنگ شدم ز فرقت آری
وقتست اگرنه سنگ و رویم

غزل شمارهٔ ۲۳۸

ای بندهٔ روی تو خداوندان
دیوانهٔ زلف تو خردمندان
بازار جمال روی خوبت را
آراسته رسته رسته دلبندان
در هر پس در مجاوری داری
گریان و در انتظار دل خندان
چندین چه کنی به وعده دربندم
ایام وفا نمی‌کند چندان
گویی مشتاب تا که وقت آید
گر خواهی وگرنه از بن دندان
از خوی بدت شکایتی دارم
کان نیست نشان نیک پیوندان
هجرت به جواب آن پدید آمد
گفت اینت غم انوری سر و سندان

غزل شمارهٔ ۲۳۹

عشق بر من سر نخواهد آمدن
پا از این گل برنخواهد آمدن
گرچه در هر غم دلم صورت کند
کز پی‌اش دیگر نخواهد آمدن
من همی دانم که تا جان در تنست
بر دل این غم سر نخواهد آمدن
برنیاید چرخ با خوی بدش
صبر دایم برنخواهد آمدن
عمر بیرون شد به درد انتظار
وصلش از در درنخواهد آمدن
چون به حسن از ماه بیش آمد به‌جور
زاسمان کمتر نخواهد آمدن
گویمش حال من از عشقت بپرس
کز منت باور نخواهد آمدن
گویدم جانی کم انگار انوری
بی‌تو طوفان برنخواهد آمدن

غزل شمارهٔ ۲۴۰

عاشقی چیست مبتلا بودن
با غم و محنت آشنا بودن
سپر خنجر بلا گشتن
هدف ناوک قضا بودن
بند معشوق چون به بستت پای
از همه بندها جدا بودن
زیر بار بلای او همه عمر
چون سر زلف او دوتا بودن
آفتاب رخش چو رخ بنمود
پیش او ذرهٔ هوا بودن
به همه محنتی رضا دادن
وز همه دولتی جدا بودن
گر لگدکوب صد جفا باشی
همچنان بر سر وفا بودن
عشق اگر استخوانت آس کند
سنگ زیرین آسیا بودن

غزل شمارهٔ ۲۴۱

هم مصلحت نبینی رویی به ما نمودن
زایینهٔ دل ما زنگار غم زدودن
زانجا که روی کارست خورشید آسمان را
با روی تو چه رویست جز بندگی نمودن
بر چیست این تکبر وین را همی چه خوانند
آخر دلت نگیرد زین خویشتن ستودن
در دولت تو آخر ما را شبی بباید
زلف کژت بسودن قول خوشت شنودن
احسنت والله الحق داری رخان زیبا
کردم ترا مسلم در جمله دل ربودن
گفتی که خون و جانت ما را مباح باشد
فرمان تراست آری نتوان برین فزودن

غزل شمارهٔ ۲۴۲

آتش ای دلبر مرا بر جان مزن
در دل مسکین من دندان مزن
شرط و پیمان کرده‌ای در دوستی
دوستی کن شرط بر پیمان مزن
هجر و وصلت درد و درمان منست
مردمی کن وصل بر هجران مزن
دیدهٔ بخت مرا گریان مکن
گردن بخت مرا خندان مزن
چشم را گو در رخم خنجر مکش
زلف را گو بر دلم چوگان مزن
پردهٔ یاقوت بر پروین مبند
خیمهٔ سنجاب بر سندان مزن
جان و دل چون هر دو همراه تواند
گر مسلمانی ره ایشان مزن

غزل شمارهٔ ۲۴۳

به عمری آخرم روزی وفا کن
به بوسی حاجتم روزی روا کن
جفا کن با من آری تا توانی
تو همچون روزگار آری جفا کن
به رنجم از تو رنجم را شفا باش
به دردم از تو دردم را دوا کن
چو در عشق تو سخت افتاد کارم
تونیز این راه بی‌رحمی رها کن

غزل شمارهٔ ۲۴۴

ای بت یغما دلم یغما مکن
شادمان جان مرا شیدا مکن
روی خوب از چشم من پیدا مدار
راز پنهان مرا پیدا مکن
ملک زیبایی مسلم شد ترا
شکر آنرا باز نازیبا مکن
در سر کبر و جفا هر ساعتی
با چو من سوداییی صفرا مکن
بدهم ار امروز جان خواهی زمن
چون با جام می فردا مکن

غزل شمارهٔ ۲۴۵

ز من حجرهٔ خویش پنهان مکن
جهان بر دل من چو زندان مکن
سلامی که می‌گفته‌ای تاکنون
اگر بیشتر نیست کم زان مکن
اگر در دل تو مسلمانی است
پس آهنگ خون مسلمان مکن
سخن بازگیری ز چاکر همی
مکن جان مکن جان مکن جان مکن

غزل شمارهٔ ۲۴۶

روی خوب خویش را پنهان مکن
دل به دست تست قصد جان مکن
حجرهٔ بیداد آبادان مخواه
خانهٔ صبر مرا ویران مکن
هر زمان گویی بریزم خون تو
رغم بدخواهان مگوی و آن مکن
سر مگردان از من و ای جان مرا
در هوای خویش سرگردان مکن
انوری را بی‌جنایت ای نگار
در غم هجران خود گریان مکن

غزل شمارهٔ ۲۴۷

شرم دار آخر جفا چندین مکن
قصد آزار من مسکین مکن
پایی از غم در رکاب آورده‌ام
بیش از این اسب جفا را زین مکن
در غم ماه گریبانت مرا
هر شبی دامن پر از پروین مکن
چند گویی یار دیگر می‌کنم
هرچه خواهی کن ولیکن این مکن
بوسه‌ای خواهم طمع در جان کنی
نقد کردم گیر و هان و هین مکن
چون سبک‌روحی گران کابین مباش
جان شیرین ناز ناشیرین مکن
عشق را گویی فلان را خون بریز
عشق را خون ریختن تلقین مکن
ای پسر عید ترا قربان بسی است
انوری را از میان تعیین مکن

غزل شمارهٔ ۲۴۸

ز من برگشتی ای دلبر دریغا روزگار من
شکستی عهد من یکسر دریغا روزگار من
دلم جفت عنا کردی به هجرم مبتلا کردی
وفا کردم جفا کردی دریغا روزگار من
دلم در عشق تو خون شد خروش من به گردون شد
امید من دگرگون شد دریغا روزگار من
تو با من دل دگر کردی به شهر و ده سمر کردی
شدی بار دگر کردی دریغا روزگار من

غزل شمارهٔ ۲۴۹

ای باد صبحدم خبری ده ز یار من
کز هجر او شدست پژولیده کار من
او بود غمگسار من اندر همه جهان
او رفت و نیست جز غم او غمگسار من
بی‌کار نیستم که مرا عشق اوست کار
بی‌یار نیستم چو غمش هست یار من
هرگونه‌ای شمار گرفتم ز روز وصل
هرگز نبود فرقت او در شمار من
کو آن کسی که کرد شکایت ز روزگار
تا بنگرد به روز من و روزگار من
پرخون دل و کنار همی خوانم این غزل
بربود روزگار ترا از کنار من

غزل شمارهٔ ۲۵۰

چو کرد خیمهٔ حسنت طناب خویش مکین
خروش عمر برآمد ز آسمان و زمین
جهانیان همه واله شدند و می‌گفتند
یکی که کو تن و جان و یکی که کو دل و دین
شگفت ماندم در بارگاه دولت تو
از آنکه دیدم از این دیدهٔ حقیقت‌بین
رواق حجرهٔ دل ساخت سمت بهر تو بخت
براق روضهٔ جان کرد عقل بهر تو زین
سؤال کردم دوش از خیال بوالعجبت
که از چه حیله شوم زان دو لعل شکرچین
چو یافت موی تو در کوی دلبری امکان
چو یافت روی تو در راه عاشقی تمکین
ز جزع حاصل در حال شد روان پیدا
به جادوان حزین و به ساکنان حزین
یکی به حیله همی گفت موسی آمد هان
یکی به مرو همی گفت عیسی آمد هین

غزل شمارهٔ ۲۵۱

ایمن ز عارض تو این خط سیاه تو
گویی که به روم آمد از زنگ سپاه تو
بر غبغب چون سیمت از خط سیه گویی
مشک است طرازنده بر طرهٔ ماه تو
تا ابر ترا دیدم بر گرد مه روشن
چون رعد همی نالم هر لحظه ز ماه تو

غزل شمارهٔ ۲۵۲

ای قبای حسن بر بالای تو
مایهٔ خوبی رخ زیبای تو
یاد زلفت برد آب روی صبر
آتش غم گشت خاک پای تو
صد هزاران دل به غوغا برده‌ای
شهر پر شورست از غوغای تو
هرچه خواهی از ستمکاری بکن
می‌نگردد چرخ جز با رای تو
گر به خدمت کم رسد معذور دار
کز غم تو نیستم پروای تو

غزل شمارهٔ ۲۵۳

ترک من ای من سگ هندوی تو
دورم از روی تو دور از روی تو
بر لب و چشمت نهادم دین و دل
هر دو بر طاق خم ابروی تو
من به گردت کی رسم چون باد را
آب رویت پی کند در کوی تو
گویی از من بگذران می‌نگزرد
این کمان را هم تو و بازوی تو
نیست یک نیرنگ تو بی‌بوی خون
گر مرا رنگیست در پهلوی تو
روز را رویت به سیلی خواست زد
گرنه دستی برنهادی موی تو
زلف مرزنگوش را دور قبول
با سری شد با سر گیسوی تو
ماهی از خوبی خطا گفتم نه‌ای
پوست سوی اوست مغز از سوی تو

غزل شمارهٔ ۲۵۴

ای جان من به جان تو کز آرزوی تو
هست آب چشم من همه چون آب جوی تو
ای من غلام آن خم گیسوی مشکبوی
افتاده در دو پای تو از آرزوی تو
هر شب خیال روی تو آید به پیش من
تا روز من کند به سیاهی چو موی تو
بربند نامه موی به نزدیک من فرست
تا جان به جای نامه فرستم به سوی تو
در کوی تو به بوی تو جان می‌دهم چو باد
گر بوی تو به من بدهد خاک کوی تو

غزل شمارهٔ ۲۵۵

جرم رهی دوستی روی تو
آفت سودای دلش موی تو
دل نفس عشق تو تنها زند
در همه دلها هوس روی تو
ناوک غمزه مزن آندان که او
کشتهٔ هر غمزدهٔ خوی تو
هست بسی یوسف یعقوب رنگ
پیرهنی کوست درو بوی تو
از در خود عاشق خود را مران
رحم کن انگار سگ کوی تو

غزل شمارهٔ ۲۵۶

ای مردمان بگویید آرام جان من کو
راحت‌فزای هرکس محنت‌رسان من کو
نامش همی نیارم بردن به پیش هرکس
گه گه به ناز گویم سرو روان من کو
در بوستان شادی هرکس به چیدن گل
آن گل که نشکفیدست در بوستان من کو
جانان من سفر کرد با او برفت جانم
باز آمدن از ایشان پیداست آن من کو
هرچند در کمینه نامه همی نیرزم
در نامهٔ بزرگان زو داستان من کو
هرکس به خان و مانی دارند مهربانی
من مهربان ندارم نامهربان من کو

غزل شمارهٔ ۲۵۷

ای برده دل من و جفا کرده
بافرقت خویشم آشنا کرده
آخر به جفا مرا بیازردی
در اول دوستی وفا کرده
روی از تو بتا چگونه گردانم
پشت از غم عشق تو دو تا کرده
هر روز مرا هزار بد گویی
من بر تو هزار شب دعا کرده
ای رنج فراق روی و موی تو
جان ودل من ز من جدا کرده
وانگه من مستمند بی‌دل را
در محنت عاشقی رها کرده

غزل شمارهٔ ۲۵۸

ای ایزد از لطافت محضت بیافریده
واندر کنار رحمت و لطفت بپروریده
لعلت به خنده توبهٔ کروبیان شکسته
جزعت به غمزه پردهٔ روحانیان دریده
بر گلبن اهل چو تو یک شاخ ناشکفته
در بیشهٔ ازل چو تو یک مرغ ناپریده
مشاطگان عالم علوی ز رشک خطت
حوران خلد را به هوس نیل برکشیده
ای سایهٔ کمال تو بر شش جهت فتاده
واوازهٔ جمال تو در نه فلک شنیده
ای از خیال روی تو اندر خیال هرکس
ماه دگر برآمده صبحی دگر دمیده
در آرزوی سایهٔ قد تو هر سحرگه
فریاد خاک کوی تو بر آسمان رسیده
ما را به رایگان بخر از ما و داغ برنه
ای درد و داغ عشق ترا ما به جان خریده

غزل شمارهٔ ۲۵۹

ای رخت رشک آفتاب شده
آفتاب از رخت به تاب شده
آفتابیست آن دو عارض تو
زلف تو پیش او نقاب شده
زود بینم ز تیر غمزهٔ تو
عالمی سر بسر خراب شده
گرچه هست ای پری‌وش مه‌رو
بتگری را رخت مب شده
هست بر آتش غم هجرت
جگر انوری کباب شده

غزل شمارهٔ ۲۶۰

هرگز از دل خبر نداشته‌ای
بر دلم رنج از آن گماشته‌ای
سپر افکنده آسمان تا تو
رایت جور برافراشته‌ای
که خورد بر ز تو که تو هرگز
تخم پیوند کس نکاشته‌ای
همرهی جسته‌ای ز من وانگه
در میان رهم گذاشته‌ای

غزل شمارهٔ ۲۶۱

تا دل من برده‌ای قصد جفا کرده‌ای
نی بر من بوده‌ای نی غم من خورده‌ای
هست به نزدیک خلق جرم من و تو پدید
من رخ تو دیده‌ام تو دل من برده‌ای
ای ز من دلشده بی‌گنهی سر متاب
با خبری بازده گر ز من آزرده‌ای
دل ببری وانگهی بازکشی دل ز من
من نه درین پرده‌ام گر تو درین پرده‌ای
چون به تو دارم امید روی مگردان ز من
زانکه مرا پیش از این چون نه چنین کرده‌ای

غزل شمارهٔ ۲۶۲

سهل می‌گیرم چو با ما کرده‌ای
گرچه می‌گیرم که عمدا کرده‌ای
من خود از سودای تو سرگشته‌ام
هر زمان با من چه صفرا کرده‌ای
کشتی صبرم شکسته از غمت
چشمم از خونابه دریا کرده‌ای
جان نخواهم برد امروز از تو من
وصل را چون وعده فردا کرده‌ای
ناز دیگر می‌کنی هر ساعتی
شادباش احسنت زیبا کرده‌ای
روی خوبت را بسی پشتی ز موست
این دلیریها از آنجا کرده‌ای
انوری چون در سر کار تو شد
بر سر خلقش چه رسوا کرده‌ای

غزل شمارهٔ ۲۶۳

مسکین دلم به داغ جفا ریش کرده‌ای
جور از همه جهان تو به من بیش کرده‌ای
دل ریش شد هنوز جفا می‌کنی بر او
ای پر نمک دلم همه بر ریش کرده‌ای
بر عاشقان جفا کنی ای دوست روز و شب
لیکن ز جمله بر دل ما بیش کرده‌ای
گفتی که از فراق چه رنجت همی رسد
آری قیاس ما ز دل خویش کرده‌ای

غزل شمارهٔ ۲۶۴

بر مه از عنبر عذار آورده‌ای
بر پرند از مشک مار آورده‌ای
بر حریر از قیر نقش افکنده‌ای
بر گل از سنبل نگار آورده‌ای
هرچه خوبان را به کار آید ز حسن
در خط مشکین به کار آورده‌ای
بیش رخ منمای کاندر کار تن
روح را چون زیر و زار آورده‌ای
دوش می‌کردی حساب عاشقان
انوری ار در شمار آورده‌ای

غزل شمارهٔ ۲۶۵

تا که دستم زیر سنگ آورده‌ای
راستی را روز من شب کرده‌ای
از غم عشق تو دل خون می‌خورد
وای آن مسکین که با او خورده‌ای
یک به ریشم کم کن از آهنگ جور
گرنه با ایام در یک پرده‌ای
دل همی دزدی و منکر می‌شوی
بازیی نیکو به کو آورده‌ای
با چنین دست اندرین بازی مگر
سالها این نوع می پرورده‌ای
انوری دم درکش و تسلیم کن
کین ستم بر خویشتن خود کرده‌ای

غزل شمارهٔ ۲۶۶

دامن اندر پای صبر آورده‌ای
پس به بیداد آستین برکرده‌ای
هر زمان گویی چه خوردم زان تو
بیش از این چبود که خونم خورده‌ای
یک به دستم کم کن از آهنگ جور
گرنه با ایام در یک پرده‌ای
خون همی ریزی و فارغ می‌روی
بازیی نیکو به کو آورده‌ای
باری از خون منت گر چاره نیست
هم تو کش چون هم توام پرورده‌ای
انوری خود کرده را تدبیر چیست
زهرخند و خون‌گری خود کرده‌ای

غزل شمارهٔ ۲۶۷

زردرویم ز چرخ دندان‌خای
تیره‌رایم ز عمر محنت‌زای
نه امیدی که سرخ دارم روی
نه نوبدی که تازه دارم رای
با که گویم که حق من بشناس
باکه گویم که بند من بگشای
از قیاسی که تکیه‌گاه منست
باز جستم زمانه را سر و پای
روشنم شد که در بسیط زمین
نیک عهدی نیافرید خدای

غزل شمارهٔ ۲۶۸

جانا به کمال صورتی‌ای
در حسن و جمال آیتی‌ای
وصف رخ تو چگونه گویم
می‌دان که به رخ قیامتی‌ای
با وصل تو ملک جم نخواهم
زیرا که تو به ز ملکتی‌ای
انصاف اگر دهیم جانا
آراسته خوب صورتی‌ای
گفتی که تراام انوری باش
لیکن چه کنم که ساعتی‌ای

غزل شمارهٔ ۲۶۹

گر مرا روزگار یارستی
کار با یار چون نگارستی
برنگشتی چو روزگار از من
گرنه با روزگار یارستی
برکنارم ز یار اگرنه مرا
همه مقصود در کنارستی
نیست در بوستان وصل گلی
این چه ژاژست کاش خارستی
هجر بر هجر می‌شمارم و هیچ
بار یک وصل در شمارستی
بیش از این روی انتظارم نیست
کاشکی روی انتظارستی
روزگارست مایهٔ همه کار
ای دریغا که روزگارستی
بارکش انوری حدیث مکن
که اگر بر خریت بارستی
در همه نامهات نامستی
در همه کارهات کارستی

غزل شمارهٔ ۲۷۰

همچون سر زلف خود شکستی
آن عهد که با رهی ببستی
بد عهد نخوانمت نگارا
هرچند که عهد من شکستی
کس سیرت و خوی تو نداند
من دانم و دل چنان که هستی
از شاخ وفا گلم ندادی
وز خار جفا دلم بخستی
از هجر تو در خمارم امروز
نایافته‌ای ز وصل هستی
با این همه میل من سوی تو
چون رفتن سیل سوی پستی
از جان من ای عزیز چون جان
کوتاه کن این درازدستی

غزل شمارهٔ ۲۷۱

یا بدان رخ نظری بایستی
یا از آن لب شکری بایستی
یا مرا در غم و اندیشهٔ او
چون دل او دگری بایستی
نیست از دل خبرم در غم او
از دل او خبری بایستی
مدتی تخم وفا کاشته شد
بجز امید بری بایستی
آخر این تیره شب عیش مرا
سالها شد سحری بایستی
یارب این یارب بی‌فایده چیست
آخر این را اثری بایستی
رشتهٔ صحبت ما را پس از این
به از این پا و سری بایستی
همه بگذاشتم آخر به دلش
انروی را گذری بایستی

غزل شمارهٔ ۲۷۲

ای دیر به دست آمده بس زود برفتی
آتش زدی اندر من و چون دود برفتی
چون آرزوی تنگ‌دلان دیر رسیدی
چون دوستی سنگ‌دلان زود برفتی
زان پیش که در باغ وصال تو دل من
از داغ فراق تو برآسود برفتی
ناگشته من از بند تو آزاد بجستی
ناکرده مرا وصل تو خشنود برفتی
آهنگ به جان من دلسوخته کردی
چون در دل من عشق بیفزود برفتی

غزل شمارهٔ ۲۷۳

چه نازست آنکه اندر سرگرفتی
به یکباره دل از ما برگرفتی
ز چه بیرون به نازی درگرفتم
برون ز اندازه نازی برگرفتی
ترا گفتم که با من آشتی کن
رها کرده رهی دیگر گرفتی
دریغ آن دوستی با من به یکبار
شدی در جنگ و خشم از سر گرفتی
نهادی بر شکر ما شورهٔ سیم
پس آنگه لعل در شکر گرفتی
مرا در پای غم کشتی و رفتی
هوای دیگری در بر گرفتی

غزل شمارهٔ ۲۷۴

ای دل تو مرا به باد دادی
از بس که نمودی اوستادی
از دست تو در بلا فتادم
آخر تو کجا به من فتادی
چند از تو مرا نکوهش آخر
کم داغ به داغ برنهادی
آزرم ز پیش برگرفتی
خونابه ز چشم من گشادی
خود را و مرا به غم فکندی
نادیده هنوز هیچ شادی
غمخوار شدست جانم ای دل
از خوردن غم تو شادبادی

غزل شمارهٔ ۲۷۵

دیدی که پای از خط فرمان برون نهادی
دیدی که دست جور و جفا باز برگشادی
بردم ز پای بازی تو دست برد عمری
بازم به دست بازی تو دست برنهادی
بر کار من نهی به جفا پای هر زمانی
کارم ز دست رفت بدین کار چون فتادی
در خون و خاک پیش تو می‌گردم وز شوخی
در چشمت آب نیست ندانم که بر چه بادی
شاد آن زمان شوی که مرا در غمی ببینی
غم طبع شد مرا چو به غم خوردنم تو شادی
گویی از این پست به همه رنج یار باشم
نه رنجهات می‌رسد احسنت شاد بادی
در طالعم ز کس چو وفا نیست از تو ماند
از مادر زمانه به هر طالعی که زادی
عشقت به کار بردم و بردم چنانک بردم
عمری به باد دادی ودادی چنانک دادی
ای انوریت گشته فراموش یاد بادت
کو را هنوز در همه اندیشها به یادی

غزل شمارهٔ ۲۷۶

ای دوست به کام دشمنم کردی
بردی دل و زان پسم جگر خوردی
چون دست ز عشق بر سر آوردم
از دست شدی و سر برآوردی
آن دوستیی چنان بدان گرمی
ای دوست چنین شود بدین سردی
گفتم که چو روزگار برگردد
تو نیز چو روزگار برگردی
گفتی نکنم چنین معاذالله
دیدی که به عاقبت چنان کردی
در خورد تو نیست انوری آری
لیکن به ضرورتش تو در خوردی

غزل شمارهٔ ۲۷۷

گر ترا روزی ز ما یاد آمدی
دل کجا از غم به فریاد آمدی
خرمن اندوه کی ماندی به جای
گر ز سوی وصل تو باد آمدی
کاشکی بر دست کار چاپکی
بخت ما با چشمت استاد آمدی
نام بیداد از جهان برخاستی
گر ز زلفت گه گهی داد آمدی
ور به جانی وصل تو ممکن شدی
عاشقت پیوسته دلشاد آمدی

غزل شمارهٔ ۲۷۸

بس دل‌افروز و دلارام آمدی
خه به نام ایزد به هنگام آمدی
بسکه بودم در پی صید چو تو
آخرم امروز در دام آمدی
کار آن عشرت ز تو اندام یافت
زانکه تو چست و به اندام آمدی
خام خوانندم که توبه بشکنم
چون تو با من با می و جام آمدی

غزل شمارهٔ ۲۷۹

گر ترا طبع داوری بودی
در تو وصف پیمبری بودی
آلت دلبری جمالت هست
طبع دربار بر سری بودی
گفتن اندر همه مسلمانی
چون تویی هست کافری بودی
مشتری گر به تو رسیدی هیچ
به دل و جانت مشتری بود
با همه زهد گر اویس ترا
دیده بودی قلندری بودی

غزل شمارهٔ ۲۸۰

یاد می‌دار کانچه بنمودی
در وفا برخلاف آن بودی
حال من دیده در کشاکش هجر
وصل را هیچ روی ننمودی
ناز تنهات بود عادت و بس
خوش خوش اکنون جفا درافزودی
بوسه‌ای خواستم نبخشیدی
نالها کردم و نبخشودی
وعدهایی دهی بدان دیری
پس پشیمان شوی بدین زودی
راستی باید از لبت خجلم
که بسی خرجهاش فرمودی
خدمت من بدو رسان و بگو
چونی از درد سر برآسودی
انوری این چه شیوهٔ غزلست
که بدان گوی نطق بربودی
دامن از چرخ برکشید سخن
تا تو دامن بدو بیالودی

غزل شمارهٔ ۲۸۱

بی‌دلم ای یار همچنان که تو دیدی
دیده گهربار همچنان که تو دیدی
در کف عشق تو جان ممتحن من
هست گرفتار همچنان که تو دیدی
وز گل رخسارت ای نگار سمن‌بر
بهرهٔ من خار همچنان که تو دیدی
کوژ چو چنگ تو همچو نالهٔ زیرست
نالهٔ من زار همچنان که تو دیدی
پرسی و گویی چگونه‌ای تو چه گویم
بی‌دل و بی‌یار همچنان که تو دیدی

غزل شمارهٔ ۲۸۲

دلم بردی نگارا وارمیدی
جزاک‌الله خیرا رنج دیدی
به جان چاکرت ار قصد کردی
بحمدالله بدان نهمت رسیدی
خطا گفتم من از عشقت به حکمت
معاذالله که از من این شنیدی
نیابد بیش از این دانم غرامت
که خط در دفتر جانم کشیدی
کنون باری به وصلت درپذیرم
چون با این جمله عیبم درخریدی

غزل شمارهٔ ۲۸۳

بدخوی‌تری مگر خبر داری
کامروز طراوتی دگر داری
یا می‌دانی که با دل و چشمم
پیوند و جمال بیشتر داری
روزی که به دست ناز برخیزی
دانم ز نیاز من خبر داری
در پردهٔ دل چو هم تویی آخر
از راز دلم چه پرده برداری
گویی که از این پست وفادارم
گویم به وفا و عهد اگر داری
بر پای جهی که قصه کوته کن
امشب سرما و دردسر داری
ای آیت حسن جمله در شانت
زین سورت عشوه صد ز بر داری
دشنام دهی که انوری یارب
چون طبع لطیف و شعر تر داری
چتوان گفتن نه اولین داغست
کز طعنه مرا تو در جگر داری

غزل شمارهٔ ۲۸۴

روی چون ماه آسمان داری
قد چون سرو بوستان داری
دل تو داری غلط همی گویم
نه به جان و سرت که جان داری
در میان دلی و خواهی بود
خویش را چند بر کران داری
راز من در غمت چو پیدا شد
روی تا کی ز من نهان داری
گر نهانی و بی‌وفا چه عجب
جانی و عادت جهان داری
از غمت روی بر زمین دارم
وز جفا سر بر آسمان داری
چند ازین گرچه برگ این دارم
چند از آن گرچه جای آن داری
چون گرانی همی بخواهی برد
سر چه بر انوری گران داری

غزل شمارهٔ ۲۸۵

ما را تو به هر صفت که داری
دل گم نکند ز دوستداری
هردم به وفا یکی هزارم
گرچه به جفا یکی هزاری
هیچت غم هیچ‌کس ندارد
فرخ تو که هیچ غم نداری
عمر از تو زیان و عشوه سودست
معشوقه نیی که روزگاری
پیراهن صبر عاشقان را
شاید که ز غم قبا نداری
گویم که ز دوری تو هستم
دور از تو به صد هزار زاری
گویی که مرا چه کار با آن
احسنت و زهی سپیدکاری
در پای غم تو خرد گشتم
هم سرکشی و بزرگواری
در سر داری مگر که هرگز
دستی به سرم فرو نیاری
خود از تو ندارد انوری چشم
کاین قصه به گوش درگذاری

غزل شمارهٔ ۲۸۶

تو گر دوست داری مرا ور نداری
منم همچنان بر سر دوستداری
به هر دست خواهی برون آی با من
ز تو دست‌برد و ز من بردباری
چه دارم ز عشق تو عمری گذشته
نیاری بدین خاصیت روزگاری
چو گویم که خوارم ز عشق تو گویی
هم از مادر عشق زادست خواری
من از کار تو دست باری بشستم
زهی پایداری زهی دست کاری
تو داری سر آن که در کار خویشم
ز پای اندر آری و سر درنیاری
دل آنجا نهادم که عهدی بکردی
به پای وفا بر کدام استواری
همان به که با خوی تو دل نبندم
که الحق چنین خوب خویی نداری

غزل شمارهٔ ۲۸۷

گرفتم کز غم من غم نداری
عفاک‌الله دروغی هم نداری
به بند عشوه پایم بسته می‌دار
کز این سرمایه باری کم نداری
به دشنامی که دشمن را بگویند
دلم در دوستی خرم نداری
برو کاندر ستمکاری چو عالم
نظیری در همه عالم نداری
مرا گویی چو زین دستی که هستی
چرا پای دلت محکم نداری
جواب راست چون دانی که تلخ است
لب شیرین چرا بر هم نداری
دلم در دست تست آخر مرا نیز
در این یک ماجرا محرم نداری
بدیدم گرچه درد انوری را
تویی مرهم تو هم مرهم نداری

غزل شمارهٔ ۲۸۸

یک دم به مراعات دلم گرم نداری
یک ذره مرا حرمت و آزرم نداری
من دوست ندارم که ترا دوست ندارم
تو شرم نداری که ز من شرم نداری
این مرکب بیداد تو توسن چو دل تست
وانرا چو بر خویش چرا نرم نداری
در دفتر تندی و درشتی که همانا
یک سوره برآید که تو آن برم نداری

غزل شمارهٔ ۲۸۹

ندارم جز غم تو غمگساری
نه جز تیمار تو تیمارداری
مرا از تو غم تو یادگارست
از این بهتر چه باشد یادگاری
بدان تا روزگارم خوش کنی تو
بر آن امید بودم روزگاری
همه امید در وصل تو بستم
به‌سر شد عمر و هم نگشاد کاری

غزل شمارهٔ ۲۹۰

ای کار غم تو غمگساری
اندوه غم تو شادخواری
از کبر نگاه کرد رویت
در چشمهٔ خور به چشم خواری
از تابش روی و تاب زلفت
شب روشن گشت و روز تاری
فقر غم تو ز باغ دلها
برکند نهال کامگاری
ای شربت بوسهٔ تو شافی
وی ضربت غمزهٔ تو کاری
داری سر آنکه بیش از اینم
در بند فراق خود بداری
گویی بی‌من دل تو چونست
چونست به صد هزار زاری
روزی که غم نوم نمایی
آنرا به غنیمتی شماری
با یاران این کنند احسنت
چشم بد دور نیک یاری
امروز بر اسب جور با من
هر گوشه همی کنی سواری
ترسم فردا گه مظالم
تاب ثقةالملوک ناری

غزل شمارهٔ ۲۹۱

با من اندر گرفته‌ای کاری
کان به عمری کند ستمکاری
راستی زشت می‌کنی با من
روی نیکو چنین کند آری
بعد از این هم بکش روا دارم
هیچ ممکن شود که یکباری
روزگارم گلی شکفت از تو
که به عمری چنان نهد خاری
گویمت بوسه‌ای مرا گویی
گفته‌اند این حدیث بسیاری
لیکن ار عشوه بایدت بدهم
نبود یاد کرد خرواری
بوسه در کار تو کنم چه شود
گر برآری به خنده‌ای کاری
چون رخانم سیاه خواهی کرد
سر دندان سپید کن باری
جان به دلال وصل تو دادم
گفتم این را بود خریداری
گفتم ار رایگانکم ندهی
بخرندت به تیز بازاری

غزل شمارهٔ ۲۹۲

نگفتی کزین پس کنم سازگاری
به نام ایزد الحق نکو قول یاری
بهانه چه جویی کرانه چه گیری
بیا در میان نه به حق هرچه داری
همی گویی انصاف تو بدهم آری
تو معروف باشی به انصاف کاری
همه عذر لنگست کز تو بدیدم
سر ما نداری بهانه چه آری
به انصاف بشنو چنین راست ناید
که دل می‌ربایی و غم می‌گذاری
غم دل چه گویم تو زین کار دوری
به هرزه چه کوبم در خواستگاری
همان به که این دردسر بازدارم
کنم با تو در باقی آن دوستداری

غزل شمارهٔ ۲۹۳

ای عاشقان گیتی یاری دهید یاری
کان سنگدل دلم را خواری نمود خواری
چون دوستان یکدل دل پیش تو نهادم
بسته به دوستی دل بنموده دوستداری
گفتم که دل ستانم ناگاه دل سپردم
بر طمع دلستانی ماندم به دل‌سپاری
کی باشد این بخیلی با وی به دادن دل
کی باشد از لبانش یکباره سازواری
گوید همی چه نالی یاری چو من نداری
یاریست آنکه ندهد هرگز به بوسه یاری
دشمن همی ز دشمن یک روز داد یابد
من زو همی نیابم بوسی به صبر و زاری
جز صبر و بردباری رویی همی نبینم
چون عاشقم چه چاره جز صبر و بردباری

غزل شمارهٔ ۲۹۴

الحق نه دروغ محتشم یاری
نازت بکشم که جان آن داری
ناز چو تویی توان کشید ای جان
با این همه چابکی و عیاری
با روی تو در تفکرم کایزد
از رحمتت آفرید پنداری
در عشق تو گردنان گردون را
گردن ننهم همی ز جباری
گر سر به فلک برم روا باشد
چون سر به کسی چو من فرود آری
چون عاشق زار تو شدم باری
از من مستان به خیره بیزاری
مفروش مرا چو کردم ای دلبر
غمهای ترا به جان خریداری
نگذارمت ار به جان رسد کارم
تا بی‌سببی مرا تو نگذاری
گر برگردم نه انوری باشم
از تو بدو صد ملامت و خواری

غزل شمارهٔ ۲۹۵

گرفتم سر به پیمان درنیاری
سر جور و جفا باری چه داری
چو یاران گر به پیغامی نیرزم
به دشنامی چرا یادم نیاری
به غم باری دلم را شاد می‌دار
اگر عادت نداری غمگساری
من از وصلت فقع تا کی گشایم
چو تو نامم به یخ برمی‌نگاری
شمار از وصل تو کی برتوان داشت
تو کس را از شماری کی شماری
ترا گویم که به زین باید این کار
مرا گویی تو باری در چه کاری
تو داری دل که خواهد داد دادم
تویی یار از که خواهم خواست یاری
دل بی‌معنی تو کی گذارد
که این معنی به گوش اندر گذاری
ترا چه در میان غم انوری راست
تو بی‌معنی از این غم برکناری

غزل شمارهٔ ۲۹۶

جانا اگر به جانت بیابم گران نباشی
جانم مباد اگر به عزیزی چو جان نباشی
هان تا قیاس کار خود از دیگران نگیری
کار تو دیگرست تو چون دیگران نباشی
عشقت به دل خریدم و حقا که سود کردم
جانم به غم بخر که تو هم بر زیان نباشی
چون من شمار هیچ بد و نیک برنگیرم
از کارهای خویش که تو در میان نباشی
ای در میان کار کشیده به یک رهم را
واجب چنان کند که چنین بر کران نباشی
جز هجر تو به گرد جهان داستان نباشد
با دوستان به وصل چو همداستان نباشی
گویی که جز به جان و جان یار کس نباشم
جانا به هرچه باشی جز رایگان نباشی
بخرید انوریت به جان و جهان به شرطی
کز وی نهان و دور چو جان و جهان نباشی

غزل شمارهٔ ۲۹۷

مرا وقتی خوشست امروز و حالی
قدحها پر کنید و حجره خالی
که داند تا چه خواهد بود فردا
بزن رود و بیاور باده حالی
رهی دلسوزتر از روز هجران
میی خوشتر ز شبهای وصالی
ز طبع خود نخواهد گشت گردون
اگر زو شکر گویی یا بنالی
قدح بر دست من نه تا بنوشم
به یاد مجد دین زین‌المعالی

غزل شمارهٔ ۲۹۸

گر جان و دل به دست غم تو ندادمی
پای نشاط بر سر گردون نهادمی
گر بیم زلف پر خم تو نیستی مرا
این کارهای بستهٔ خود برگشادمی
ور بر سرم نبشته نبودی قضای تو
شهری پر از بتان به تو چون اوفتادمی
واکنون چه اوفتاد دل اندر بلای تو
ای کاش ساعتی به جمال تو شادمی
گر بی‌تو خواست بود مرا عمر کاجکی
هرگز نبودمی و ز مادر نزادمی

غزل شمارهٔ ۲۹۹

گر من اندر عشق جز درد یاری دارمی
هر زمانی تازه با وصل تو کاری دارمی
ور نکردی خوار تیمار توام در چشم خلق
وز غم و تیمار تو تیمارداری دارمی
هم ز باغ وصل تو روزی گلی می‌چیدمی
گرنه هردم از فلک بر دیده خاری دارمی
نیستی فریاد من چندین ز جور روزگار
گر چو دیگر مردمان خوش روزگاری دارمی
نالهٔ من هر شبی کم باشدی از آسمان
در غمت گر جز کواکب غمگساری دارمی
چون نمی‌گیرد قراری کار من با وصل تو
کاشکی چون عاقلان باری قرار دارمی
روزم از عشقت چو شب تاریک بگذشتی اگر
جز لقب از نور رویت یادگاری دارمی

غزل شمارهٔ ۳۰۰

یک زمان از غم نیاسایم همی
تا که هستم باده پیمایم همی
می‌کنم تدبیر گوناگون ولیک
بستهٔ تقدیر نگشایم همی
چند باشم دروفای دلبران
چون دمی زیشان نیاسایم همی
جان و دل را در هوای مه‌وشان
جز غم و تیمار نفزایم همی
می‌روم هرجا و می‌جویم مراد
عاقبت نومید باز آیم همی

غزل شمارهٔ ۳۰۱

بختی نه بس مساعد یاری چنان که دانی
بس راحتی ندارم باری ز زندگانی
ای بخت نامساعد باری تو خود چه چیزی
وی یار ناموافق آخر تو با که مانی
جانی خراب کردم در آرزوی رویت
روزم سیاه کردی دردا که می‌ندانی
گفتی ز رفتن آمد آنکه بدی برویت
بایست طیره‌رویی رو جان که ننگ جانی
عمری به باد دادم اندر پی وصالت
تا خود چه‌گونه باشد احوال این جهانی

غزل شمارهٔ ۳۰۲

آگه نه‌ای ز حالم ای جان و زندگانی
دردا که در فراقت می‌بگذرد جوانی
عمری همی گذارم روزی همی شمارم
روزی چنان که آید عمری چنانک دانی
هرگز ز من ندیدی یک روز بی‌وفایی
هرگز ز تو ندیدم یک روز مهربانی
در کار من نظر کن بر حال من ببخشای
تا چند بی‌وفایی تا کی ز بدگمانی
ای یار ناموافق رنجیست بی‌نهایت
وی بخت نامساعد کاریست آسمانی

غزل شمارهٔ ۳۰۳

بنامیزد به چشم من چنانی
که نیکوتر ز ماه آسمانی
اگر چون دیده ودل بودیم دی
بیا کامروز چون جان جهانی
به یک دل وصلت ارزانم برآمد
چه می‌گویم به صد جان رایگانی
اگر با من نیی بی‌تو نیم من
عجب هم در میان هم بر کرانی
خیالت رنجه گردد گه گه آخر
تو نیز این ماه‌گر خواهی توانی
ترا بر من به دل باشد که یارم
مرا از تو گذر نبود که جانی
من از تو روی برگشتن ندانم
تو گر برگردی از من آن تو دانی

غزل شمارهٔ ۳۰۴

ای غایت عیش این جهانی
ای اصل نشاط و شادمانی
گر روح بود لطیف روحی
ور جان باشد عزیز جانی
گفتی که چگونه‌ای تو بی‌ما
دور از تو بتا چنان که دانی
از درد تو سخت ناتوانم
رنجی برگیر اگر توانی
کردیم به پرسشی قناعت
زین بیش همی مکن گرانی
گر دست‌رسی بدی به بوسی
کاری بودی هزارگانی

غزل شمارهٔ ۳۰۵

گرد ماه از مشک خرمن می‌زنی
واتش اندر خرمن من می‌زنی
پردهٔ شب را بدین دوری چرا
بر فراز روز روشن می‌زنی
من ز سودای تو بر سر می‌زنم
تو نشسته فارغ و تن می‌زنی
ای ببردستی بطراری ز من
من ندانستم که این فن می‌زنی
آستین بشکرده‌ای بر کشتنم
طبل خود در زیر دامن می‌زنی
تیر مژگان را بگو آهسته‌تر
کو نه اندر روی دشمن می‌زنی
بوسه‌ای من بر کف پایت دهم
مدتی آن بر سر من می‌زنی

غزل شمارهٔ ۳۰۶

دلم بردی و برگشتی زهی دلدار بی‌معنی
چه بود آخر ترا مقصود از این آزار بی‌معنی
نگار ازین جفا کردن بدان تا من بیازارم
روا داری که خوانندت جهانی یار بی‌معنی
وگر جایی دگر تیزست روزی چند بازارت
مشو غره نگارینا بدان بازار بی‌معنی
همی گفتی که تا عمرم ترا هرگز بنگذارم
کنون حیران بماندستم از این گفتار بی‌معنی

غزل شمارهٔ ۳۰۷

نام وصل اندر زبانی افکنی
تا دلم را در گمانی افکنی
راست چون جان بر میان بندد دلم
خویشتن را بر کرانی افکنی
از جهان آن دوست داری کاتشی
هر زمان اندر جهانی افکنی
چشمت اندر تیر بارانش افکند
زلف چون در حلق جانی افکنی
چون قرین شادیی خواهم شدن
بر سپهر غم قرانی افکنی
گر کنم در عمر دندانی سپید
در نواله‌ام استخوانی افکنی
پادشاهی در نکویی چت زیان
گر نظر بر پاسبانی افکنی
طالعی داری که خورشیدی شود
سایه گر بر آسمانی افکنی
هجر را گویی که کار انوری
بوک با نام و نشانی افکنی
با سروکاری چنینش درخورست
اینکه در پای چنانی افکنی

غزل شمارهٔ ۳۰۸

سر آن داری کامروز مرا شاد کنی
دل مسکین مرا از غمت آزاد کنی
خانهٔ صبر دلم کز غم تو گشت خراب
زان لب لعل شکربار خود آباد کنی
خاک پای توام و زاتش سودای مرا
برزنی آب و همه انده بر باد کنی
آخرت شرم نیاید که همه عمر مرا
وعدهٔ داد دهی و همه بیداد کنی
شد فراموش مرا راه سلامت ز غمت
چو شود گر به سلامی دل من شاد کنی

غزل شمارهٔ ۳۰۹

بی‌گناه از من تبرا می‌کنی
آنچه از خواریست با ما می‌کنی
سهل می‌گیرم خطاکاری تو
ورچه می‌دانم که عمدا می‌کنی
من خود از سودای تو سرگشته‌ام
هر زمان با من چه صفرا می‌کنی
کشتی عمرم شکستست ای عجب
چشمم از خونابه دریا می‌کنی
جان نخواهم برد امروز از غمت
وعدهٔ وصلم به فردا می‌کنی
ناز دیگر می‌کنی هر ساعتی
شاد باش احسنت زیبا می‌کنی
روی خوب تو ترا پشتی قویست
این دلیریها از آنجا می‌کنی
انوری چون در سر کار تو شد
بر سر خلقش چه رسوا می‌کنی

غزل شمارهٔ ۳۱۰

آخر ای جان جهان با من جفا تا کی کنی
دست عهد از دامن صحبت رها تا کی کنی
چون بجز جور و جفاکاری نداری روز و شب
پس مرا بیغارهٔ مهر و وفا تا کی کنی
باختم در نرد عشقت این جهان و آن جهان
چون همه درباختم با من دغا تا کی کنی
چون کلاه خواجگی یکباره بنهادم ز سر
جان من پیراهن صبرم قبا تا کی کنی
از وفای انوری چون روی گردانیده‌ای
شرم دار از روی او آخر جفا تا کی کنی

غزل شمارهٔ ۳۱۱

از من ای جان روی پنهان می‌کنی
تا جهان بر من چو زندان می‌کنی
آشکارا گشت رازم تا ز من
خندهٔ دزدیده پنهان می‌کنی
خون دلهای عزیزان ریختن
گرچه دشوارست آسان می‌کنی
زهره کی دارد به کردن هیچکس
آنچه تو از مکر و دستان می‌کنی
هرچه ممکن گردد از جور و جفا
با دل مسکین من آن می‌کنی

غزل شمارهٔ ۳۱۲

ناز از اندازه بیرون می‌کنی
وز جگر خوردن دلم خون می‌کنی
هرچه من از سرکشی کم می‌کنم
در کله‌داری تو افزون می‌کنی
ماه رخسارت نه بس در میغ هجر
نیز با این جور گردون می‌کنی
چون به یک نوع از جفا تن دردهیم
تازه صد نوع دگرگون می‌کنی
اینت دستی کاندرین بازی تراست
نیک خار از پای بیرون می‌کنی
هر زمان گویی که من نیک آورم
این سخن باری بگو چون می‌کنی
در حساب انوری هرگز نبود
کز تو این آید که اکنون می‌کنی

غزل شمارهٔ ۳۱۳

باز آهنگ بلایی می‌کنی
قصد جان مبتلایی می‌کنی
با وفاداری که دربند تو شد
هر زمان قصد جفایی می‌کنی
کی شود واقف کسی بر طبع تو
زانکه طرفه شکلهایی می‌کنی
گه گهی گر می‌کنی ما را طلب
آن نه از دل از ریایی می‌کنی
کیمیای وصل تو ناید به دست
زانکه هر دم کیمیایی می‌کنی
هست هم چیزی درین زیر گلیم
یا مرا طال بقایی می‌کنی
گردی از عشاق کشتن شادمان
راست پنداری غزایی می‌کنی

غزل شمارهٔ ۳۱۴

دوستا گر دوستی گر دشمنی
جان شیرین و جهان روشنی
در سر کار تو کردم دین و دل
انده جانست وان در می‌زنی
برنیارم سر گرم در سرزنش
ساعتی صد بار در پای افکنی
تا همی دانی که در کار توام
رغم را پیوسته در خون منی
چند گویی خونت اندر گردنت
بس به سر بیرون مشو گر کردنی
با منت چندین چه باید کارزار
چون مصاف من ببوسی بشکنی
چون فلک با انوری توسن نگشت
مردمی کن درگذر زین توسنی

غزل شمارهٔ ۳۱۵

در حسن قرین نوبهار آیی
در جور نظیر روزگار آیی
چون شاخ زمانه‌ای که هر ساعت
از رنگ دگر همی بیارایی
هر وعده که بود در میان آمد
ماند آنکه تو باز در کنار آیی
در کار تو می‌فروشود روزم
آخر تو چه روز را به کار آیی
گویی به سرم که از تو برگردم
تا با سر نالهای زار آیی
سوگند مخور که من ترا دانم
دانم که به قول استوار آیی
گر عشق ز انوری درآموزی
حقا که به کفر یار غار آیی

غزل شمارهٔ ۳۱۶

این همه چابکی و زیبایی
این چنین از کجا همی آیی
چون مه چارده به نیکویی
چون بت آزری به زیبایی
مه نخوانم ترا معاذالله
مه نهانست تا به پیدایی
ماه سرد و ترست و رنگ‌آمیز
شب دو و بی‌قرار و هرجایی
کی توان کردنت همی مانند
که تو خورشید عالم‌آرایی

غزل شمارهٔ ۳۱۷

ای همه دلبری و زیبایی
بر دلم هیچ می‌نبخشایی
دل مسکین فدای رنج تو باد
شاید اندی که تو برآسایی
ای سرم را ز دیده لایق‌تر
خونم از دیده چند پالایی
کارم از دست چرخ پرگرهست
چرخ را دستبرد ننمایی
گر بخواهی به حکم یک فرمان
گره هفت چرخ بگشایی
دل به تو دادم و دهم جان نیز
انوری را دگر چه فرمایی

غزل شمارهٔ ۳۱۸

خه مرحبا و اهلا آخر تو خود کجایی
احوال ما نپرسی نزدیک ما نیایی
ما خود نمی‌شویمت در روی اگرنه آخر
سهلست اینکه گه‌گه رویی بما نمایی
بی‌خرده راست خواهی گرچه خوشت نیاید
بدخوی خوبرویی بیگانه آشنایی
گفتم غمت بکشتم گفتا چه زهره دارد
غم آن قدر نداند کاخر تو آن مایی
الحق جواب شافی اینک چنینت خواهم
دادی به یک حدیثم از دست غم رهایی
گویی بدان میارم کز بد بتر کنم من
من زین سخن نه لنگم تو با که در کجایی
نه برگ این ندارم هان خیر می چگویی
نی دست آن نداری هین زود می چه پایی
گر انوری نباشد کم گیر تیره‌روزی
تو کار خویش می‌کن ای جان و روشنایی

غزل شمارهٔ ۳۱۹

ای روی تو آیت نکویی
حسن تو کمال خوبرویی
راتب شده عالم کهن را
هردم ز تو فتنه‌ای به نویی
معروف لبت به تنگ‌باری
چونان که دلت به تنگ‌خویی
بردی دل و در کمین جانی
یارب تو از این همه چه جویی
گویی شب وصل با تو گویم
الحق تو کنی خود آنچه گویی
در کوی غمت به جان رسیدم
گفتم تو کجا و در چه کویی
گفتا بدو روزه غیبت آخر
تا چند ز یک سخن که گویی
من هم به جوار زلف آنم
کز عشوه تو در جوال اویی

غزل شمارهٔ ۳۲۰

ای خوبتر ز خوبی نیکوتر از نکویی
بدخو چرا شدستی آخر مرا نگویی
در نیکویی تمامی در بدخویی بغایت
یارب چه چشم زخمست خوبیت را نکویی
گه دوستی نمایی گه دشمنی فزایی
بیگانه آشنایی بدخوی خوبرویی
گیرم که برگرفتی دست عنایت از من
هر ساعتی بخونم دست جفا چه شویی
جرمم نهی و گویی دارم هزار دیگر
ای زودسیر دیرست تا تو بهانه‌جویی

غزل شمارهٔ ۳۲۱

قرطه بگشای و زمانی بنشین بیش مگوی
روی بنمای که امروز چنین دارد روی
در عذر و گره موی ببند و بگشای
که پذیرای گره شد تنم از مویه چو موی
ای شده پای دلم آبله در جستن تو
چون به دست آمدیم دل بنه و جست مجوی
سنگ عشق تو چو بشکست سبوی دل من
باز باید زدن آخر بهم این سنگ و سبوی
انوری پای نخواهد ز گل عشق تو شست
گر تو زو دست بشویی چه کنم دست بشوی