پیشنهادات  

انوری - دیوان اشعار - رباعیات

رباعی شمارهٔ ۱

گفتم که به پایان رسد این درد و عنا
دستی بزند به شادمانی دل ما
دل گفت کدام صبر ما را و چه کام
ور غم سختست شادکامی ز کجا

رباعی شمارهٔ ۲

پیوسته حدیث من به گوشت بادا
قوتم ز لب شکر فروشت بادا
بی‌من چو شراب ناب گیری در دست
شرمت بادا ولیک نوشت بادا

رباعی شمارهٔ ۳

نه صبر به گوشه‌ای نشاند ما را
نه عقل به کام دل رساند ما را
چون یار ز پیش می‌براند ما را
کو مرگ که زین باز رهاند ما را

رباعی شمارهٔ ۴

آورد زری عماد رازی بچه را
تا بنماید عمود رازی بچه را
رازی بچه هر شبی عمادالدین را
بردار کند چنان که غازی بچه را

رباعی شمارهٔ ۵

ای هجر مگر نهایتی نیست ترا
وی وعدهٔ وصل غایتی نیست ترا
ای عشق مرا به صد هزاران زاری
کشتی و جز این کفایتی نیست ترا

رباعی شمارهٔ ۶

این دل چو شب جوانی و راحت و تاب
از روی سپیده‌دم برافکند نقاب
بیدار شو این باقی شب را دریاب
ای بس که بجویی و نیابیش به خواب

رباعی شمارهٔ ۷

هم طبع ملول گشت از آن شعر چو آب
هم رغبت از آن شراب چون آتش ناب
ای دل تو عنان ز شاهدان نیز بتاب
کاریست ورای شاهد و شعر و شراب

رباعی شمارهٔ ۸

زان روی که روز وصل آن در خوشاب
در خواب شبی بر آتشم ریزد آب
با دل همه روزم این سؤالست و جواب
کاخر شبی آن روز ببینم در خواب

رباعی شمارهٔ ۹

آن شد که به نزدیک من ای در خوشاب
دشنام ترا طال بقا بود جواب
جانا پس از این نبینی این نیز به خواب
بر آتش من زد سخن سرد تو آب

رباعی شمارهٔ ۱۰

بوطالب نعمه ای سپهرت طالب
بر تابش آفتاب رایت غالب
در دور زمانه یادگاری نگذاشت
بهتر ز تو گوهری علی بوطالب

رباعی شمارهٔ ۱۱

هرچند که بر جزو بود کل غالب
باشد همه جزو کل خود را طالب
جزویست که کل خویش را ماند راست
بوطالب نعمه از علی بوطالب

رباعی شمارهٔ ۱۲

ای گوهر تو بر آفرینش غالب
چون رحمت ایزد همه خلقت طالب
از جملهٔ اولاد نبی چون تو کراست
فرزند تو و هر دو علی بوطالب

رباعی شمارهٔ ۱۳

بس شب که به روز بردم اندر طلبت
بس روز طرب که دیدم از وصل لبت
رفتی و کنون روز و شب این می‌گویم
کای روز وصال یار خوش باد شبت

رباعی شمارهٔ ۱۴

دل باز چو بر دام غم عشق آویخت
صبر آمد و گفت خون غم خواهم ریخت
بس برنامد که دامن اندر دندان
از دست غم آخر به تک پای گریخت

رباعی شمارهٔ ۱۵

ای گشته ضمیر چون بهشت از یادت
انگیخته دولت جهان دل شادت
ای روز جهان مبارک از دولت تو
روز نو و سال نو مبارک بادت

رباعی شمارهٔ ۱۶

همواره چو بخت خود جوانی بادت
چون دولت خویش کامرانی بادت
ای مایهٔ زندگانی از نعمت تو
این شربت آب زندگانی بادت

رباعی شمارهٔ ۱۷

با بخل بود به غایتی پیوندت
کز قوت حکایتی کند خرسندت
وینک ز بلای بخل تو ده سالست
تا نشخور شیر می‌کند فرزندت

رباعی شمارهٔ ۱۸

ای سغبهٔ آنانکه نمی‌جویندت
شهری و دهی ز دور می‌بویندت
نوبت چو به ما رسید توسن گشتی
ای آن و از آن بتر که می‌گویندت

رباعی شمارهٔ ۱۹

سیاره به خدمت سپرد خاک درت
خورشید که باشد که بود تاج سرت
شد هر دو جهان به بندگی تو مقر
چونان که به بندگی جد و پدرت

رباعی شمارهٔ ۲۰

در وصل تو عزم دل من روز نخست
آن بود که عمر با تو بگذارم چست
کی دانستم که بعد از آن عزم درست
آن روز به خواب شب همی باید جست

رباعی شمارهٔ ۲۱

آتش به سفال برنهادی ز نخست
پس با خاکم به در برون رفتی چست
با این همه باد کبر کاندر سر تست
از آب سبو کی آیدم با تو درست

رباعی شمارهٔ ۲۲

دستم که به گوهر قناعت پیوست
پر بود و نبود آز را بر وی دست
با دست طمع مگر شبی عهدی بست
روز دگرش غیرت همت بشکست

رباعی شمارهٔ ۲۳

جدت ورق زمانه از جور بشست
عدل پدرت سلسلها کرد درست
ای بر تو قبای جاهشان آمد چست
هان تا چه کنی که نوبت دولت تست

رباعی شمارهٔ ۲۴

هجری که به روز غم مبادا دل و دست
بر دامن دل که گرد ننشست نشست
وصلی که چو دل به دست بودی پیوست
دردا که ازو درد دلی ماند به دست

رباعی شمارهٔ ۲۵

جانا به تن شکسته و عزم درست
عمریست که دل در طلب صحبت تست
وامروز که نومید شد از وصل تو چست
در صبر زد آن دست کز امید بشست

رباعی شمارهٔ ۲۶

ای شاه ز قدرتی که در بازوی تست
تیر تو به ناوک قضا ماند چست
ورنه که نشاند این چنین چابک و چست
پیکان دوم بر سر سوفار نخست

رباعی شمارهٔ ۲۷

با موزه به آب در دویدی به نخست
تا خرمن من به باد بردادی چست
چون تیز شد آتش دلم گشتی سست
خاکش بر سر که او نه خاک در تست

رباعی شمارهٔ ۲۸

کار تنم از دست دلم رفت ز دست
بیچاره دلم به ماتم جان بنشست
جان دل ز جهان بربد و رخت اندر بست
سازم همه این بود که در کار شکست

رباعی شمارهٔ ۲۹

دل در خم آن زلف معنبر بنشست
جان گفت که دل رفت وزین غمکده رست
من هم پی دل روم به هر حال که هست
مسکین چو به لب رسید پایش بشکست

رباعی شمارهٔ ۳۰

بوطالب نعمه ای گشاده‌دل و دست
با دست و دلت بحر و فلک ناقص و پست
هر زیور کان خدای بر جد تو بست
جز نام پیمبری دگر جمله‌ت هست

رباعی شمارهٔ ۳۱

ای صبر ز دست دل معشوقه‌پرست
این بار به دامن تو خواهم زد دست
کو باز مرا بر آتش دل بنشاند
واندر سر زلف یار ساکن بنشست

رباعی شمارهٔ ۳۲

دی می‌شد و از شکوفه شاخی در دست
گفتم به شکوفه وعده بود این آن هست
برگشت و به طعنه گفت ای عشوه‌پرست
نشنیدی که هرچه بشکفت نه بست

رباعی شمارهٔ ۳۳

از حادثه‌ای که هرچه زو گویم هست
هرچند که بشکست مرا هیچ نبست
گفتند شکسته‌ای به دست آور دست
آورده‌ام آن شکسته لیکن هم دست

رباعی شمارهٔ ۳۴

دی با تو چنان شدم به یک خاست و نشست
کز من اثری نماند جز باد به دست
از شرم بمیرم ار بپرسی فردا
کان دلشده زنده هست گویند که هست

رباعی شمارهٔ ۳۵

گفتند که شعر تو ملک داشت به دست
گفتم عجبا و جای این معنی هست
او فرع و چنان دلیر در بحر نشست
من اصل و به بیم در ز جیحون پیوست

رباعی شمارهٔ ۳۶

ای عهد تو عید کامرانی پیوست
افتاد بهار پیش بزم تو ز دست
زیبنده‌تر از مجلس تو دست بهار
بر گردن عید هیچ پیرایه نبست

رباعی شمارهٔ ۳۷

گفتند که گل چمن به یکبار آراست
برخاست و کلید باغ و کاشانه بخواست
گل گفت که با او نبود کارم راست
دانی چه گلابخانه را راه کجاست

رباعی شمارهٔ ۳۸

در کوی تو هیچ کار من ناشده راست
ایام به کین خواستن من برخاست
واخر به دلت گذر کند چون بروم
کان دلشده کی رفت و چگونه‌ست و کجاست

رباعی شمارهٔ ۳۹

عدل تو زمانه را نگهدار بس است
تایید تو دین و ملک را یار بس است
چون کار جهان کلک تو می‌دارد راست
تا هست جهان کلک تو بر کار بس است

رباعی شمارهٔ ۴۰

دل بر سر عهد استوار خویش است
جان در غم تو بر سر کار خویش است
از دل هوس هر دو جهانم برخاست
الا غم تو که بر قرار خویش است

رباعی شمارهٔ ۴۱

عشقی که همه عمر بماند این است
دردی که ز من جان بستاند این است
کاری که کسش چاره نداند این است
وان شب که به روزم نرساند این است

رباعی شمارهٔ ۴۲

از تو طمعم یکی صراحی باده است
زیرا که مرا حریفکی افتاده است
چون مست شود مرا بخواهد دادن
زیرا که مرا وعده به مستی داده است

رباعی شمارهٔ ۴۳

ای شاه جهان ملک جهان حسب تراست
وز دولت و اقبال شهی کسب تراست
امروز به یک حمله هزار اسب بگیر
فردا خوارزم و صدهزار اسب تراست

رباعی شمارهٔ ۴۴

در سایهٔ آن زلف مشوش که تراست
ای بس دل سرگشتهٔ غمکش که تراست
می‌بر دل و می ده غم و فارغ می‌رو
دور از دل من زهی دل خوش که تراست

رباعی شمارهٔ ۴۵

دوشینه شب ارچه جانم از رنج بکاست
چون تو به عیادت آمدی رنج رواست
بربوی عیادت تو امشب همه شب
ز ایزد به دعا درد همی خواهم خواست

رباعی شمارهٔ ۴۶

کون خر ملک ریش گاو افتادست
چون استر بد لایق داو افتادست
در صدر وزارتت که در عشق زرست
چون از پس راء عمرو واو افتادست

رباعی شمارهٔ ۴۷

تا حادثه قصد آل عمران کردست
کس نیست که او حدیث احسان کردست
احسان ز کسان بوالحسن بود مگر
کو همچو کسانش روی پنهان کردست

رباعی شمارهٔ ۴۸

زلف تو از آن دم که دلم بربودست
از زیر کله روی به کس ننمودست
مانا به حکایت از لبت بشنودست
کز جملهٔ عاشقان چشمت بودست

رباعی شمارهٔ ۴۹

شاها به خدایی که ترا بگزیدست
گر ملک چو تو خدایگانی دیدست
الا تو که بودست که صد باره جهان
روزان بگرفتست و شبان بخشیدست

رباعی شمارهٔ ۵۰

آن چهره که هرکه وصف او بشنیدست
بر چهرهٔ آفتاب و مه خندیدست
ماه نو عید دیده‌ام دوش بدو
بر ماه تمام کس مه نو دیدست

رباعی شمارهٔ ۵۱

فرمان تو بر جهان قضای دگرست
کلک تو گره‌گشای بند قدرست
هر نامه که در نظم امور بشرست
توقیع برو ابوالمعالی عمرست

رباعی شمارهٔ ۵۲

چون حسن تو رنج من به عالم سمرست
کارم چو سر زلف تو زیر و زبرست
دیدم ز غمت بسی جفاها لیکن
نادیدن تو ز هرچه دیدم بترست

رباعی شمارهٔ ۵۳

در هر طرفی اگرچه یاری دگرست
واندر هر گوشه غمگساری دگرست
در سر ز غمت مرا خماری دگرست
معشوقه تویی و عشق کاری دگرست

رباعی شمارهٔ ۵۴

دیدار تو در جهان جهانی دگرست
رخسار تو ماه آسمانی دگرست
گر جان بشود رواست اندر غم تو
ما را غم تو به نقد جانی دگرست

رباعی شمارهٔ ۵۵

با رای تو صبح ملک بی‌گه خیزست
با عزم تو آب تیغ فتح آمیزست
چون خواجه توان گفت کسی را که به حکم
جمشید نشان و کیقباد انگیزست

رباعی شمارهٔ ۵۶

دل در هوس شراب گلرنگ خوشست
با بربط و با نای و دف و چنگ خوشست
روزی ز کس فراخ نیکو نبود
روزی فراخم از در تنگ خوشست

رباعی شمارهٔ ۵۷

آن چیست که مقصود جهانی آنست
آن طرفه که از جهانیان پنهانست
در دانش عقل و جان و تن حیرانست
آن به که چنان بود که بتوان دانست

رباعی شمارهٔ ۵۸

با دل گفتم چو یار بی فرمانست
این صبر هوس پختن بی‌پایانست
دل گفت نفس مزن که تدبیر آنست
هم پختن این هوس که نتوان دانست

رباعی شمارهٔ ۵۹

با آنکه دلم در غم هجرت خونست
شادی به غم توام ز غم افزونست
اندیشه کنم هر شب و گویم یارب
هجرانش چنین است وصالش چونست

رباعی شمارهٔ ۶۰

پایی که ز بند عالمی بیرونست
پالود به خون و زین غمم دل خونست
ای تاج سر زمانه آخر کم ازین
کای دست خوش زمانه پایت چونست

رباعی شمارهٔ ۶۱

گر شرح نمی‌دهم که حالم چونست
یا از تو مرا چه درد روزافزونست
پیداست چو روز نزد هرکس که مرا
با این لب خندان چه دل پر خونست

رباعی شمارهٔ ۶۲

تا دست امید ما شکستیم ز دوست
زیر لگد فراق پستیم ز دوست
دشمن به دعای شب چرا برخیزد
چون ما به چنین روز نشستیم ز دوست

رباعی شمارهٔ ۶۳

هردم ز تو گر تازه غمی باید هست
در دور فلک نو ستمی باید هست
در عشق تو گرچه ایچ می‌باید هست
این بس نبود کانچ نمی‌باید هست

رباعی شمارهٔ ۶۴

تا خرمن آز را دلت پیمانه‌ست
نزدیک تو جز حدیث نان افسانه‌ست
خوش‌باش که یک نیمه مرا در خانه‌ست
در سنبلهٔ سپهر اگر یک دانه‌ست

رباعی شمارهٔ ۶۵

هجران تو دوش چون به من درنگریست
بنشست و به های‌های بر من بگریست
گریان بر وصل شد که تدبیرم چیست
تا چند به جان دیگران خواهی زیست

رباعی شمارهٔ ۶۶

ای شاه نجیب کفشگر دانی کیست
آنکس که ازو خزینت از مال تهیست
سیمت ز کل حبه طلب ورنه ازو
سگ داند و کفشگر که در انبان چیست

رباعی شمارهٔ ۶۷

می‌آمد و از دیدهٔ ما می‌نگریست
می‌رفت و دگرباره قفا می‌نگریست
با جلوهٔ خویشتن خوشش می‌آمد
یا از سر مرحمت به ما می‌نگریست

رباعی شمارهٔ ۶۸

از وصل تو بر کناره می‌باید زیست
با سینهٔ پاره پاره می‌باید زیست
بی‌دل به هزار حیله می‌باید بود
بی‌جان به هزار چاره می‌باید زیست

رباعی شمارهٔ ۶۹

ای دل یارت که سر به سر کبر و منیست
بازیچهٔ غمزه‌اش پیمان شکنیست
سودای لب چنین کسی نتوان پخت
با خویشتن آی این چه بی‌خویشتنیست

رباعی شمارهٔ ۷۰

بوطالب نعمه طالب نعمت نیست
زان در کرمش تکلف و منت نیست
در همت او هر دو جهان مختصرست
جز وی ز پیمبریست آن همت نیست

رباعی شمارهٔ ۷۱

پایی که نه در هوای تو در گل نیست
رایی که نه رای تو برو مشکل نیست
القصه ز هرچه نام شادی دارد
در عالم عشق جز غمت حاصل نیست

رباعی شمارهٔ ۷۲

پای تو اگرچه در وفا محکم نیست
در دست تو یک درد مرا مرهم نیست
با این همه از غمت گزیرم هم نیست
دل بی‌غم دار کز تو دل بی‌غم نیست

رباعی شمارهٔ ۷۳

تا چند طلب کنم وفای تو که نیست
تا کی گیرم کسی به جای تو که نیست
گفتی که ترا جان و جهان جز من نیست
ای جان جهان به خاک‌پای تو که نیست

رباعی شمارهٔ ۷۴

گر درخور قدر همتم سیمی نیست
چون من به هنر کس اندر اقلیمی نیست
عیبی نبود گر فلکم سیم نداد
چونان که ز نان استدنم بیمی نیست

رباعی شمارهٔ ۷۵

محنت‌زده‌ای که کلبه‌ای داشت به دشت
در نعمت و ناز دیدمش برمی‌گشت
گفتمش که گنج یافتی گفتا نه
بو طالب نعمه دی بر این دشت گذشت

رباعی شمارهٔ ۷۶

گر بنده دو روز خدمتت را بگذاشت
نه نقش عیادت تو بر آب نگاشت
تقصیر از آن کرد که چشمی که بدان
بیماری چون تویی توان دید نداشت

رباعی شمارهٔ ۷۷

اندوه تو چون دلم به شادی نگذاشت
آخر ز وفاش باز نتوانی داشت
هرچند ز تو بجز جفا حاصل نیست
من تخم وفاداری تو خواهم کاشت

رباعی شمارهٔ ۷۸

چون آتش سودای تو جز دود نداشت
مسکین دل من امید بهبود نداشت
در جستن وصل تو بسی کوشیدم
چون بخت نبود کوششم سود نداشت

رباعی شمارهٔ ۷۹

اندوه تو چون دلم به شادی انگاشت
وز بهر تو پیوند جهانی بگذاشت
گیرم ز جفاش باز نتوانی برد
دایم ز وفاش باز نتوانی داشت

رباعی شمارهٔ ۸۰

عمری که تر و خشک من آن بود گذشت
وان مایه که کردمی بدان سود گذشت
افسوس که روز بی‌غمی دیر رسید
پس چون شب وصل دلبران زود گذشت

رباعی شمارهٔ ۸۱

دلبر ز وفا و مهر یکسر بگذشت
تا کار دلم ز دست دلبر بگذشت
چون دید کزو قدم بر آتش دارم
بگذاشت مرا و آبم از سر بگذشت

رباعی شمارهٔ ۸۲

با دل گفتم که آن بتم دوش نهفت
جان خواست ز من چون گل وصلش بشکفت
دل گفت مضایقت مکن زود بده
با او به محقری سخن نتوان گفت

رباعی شمارهٔ ۸۳

با گل گفتم شکوفه در خاک بخفت
گل دیده پر آب کرد از باران گفت
آری نتوان گرفت با گیتی جفت
بنمای گلی که ریختن را نشکفت

رباعی شمارهٔ ۸۴

چشمم ز غمت به هر عقیقی که بسفت
بر چهره هزارگل ز رازم بشکفت
رازی که دلم ز جان همی داشت نهفت
اشکم به زبان حال با خلق بگفت

رباعی شمارهٔ ۸۵

از گردش این هفت مخالف بر هفت
هر هفت در افتیم به هفتاد آگفت
می ده که چو گل جوانیم در گل خفت
تا کی غم عالمی که چون رفتی رفت

رباعی شمارهٔ ۸۶

سلطان که جهان جواد ازو بیش نیافت
آن کیست کزو فراغت خویش نیافت
در دولت او عامل اموال زکات
صد باره جهان بگشت و درویش نیافت

رباعی شمارهٔ ۸۷

عیشی که نمودم از جوانی همه رفت
عهدی که خریدم از جهان دمدمه رفت
هین ای بز لنگ آفرینش بشتاب
وین سبزهٔ عاریت رها کن رمه رفت

رباعی شمارهٔ ۸۸

معشوق مرا عهد من از یاد برفت
وان عهد و وفا به باد برداد و برفت
پایم به حیل ببست و آزاد برفت
آتش به من اندر زد و چون باد برفت

رباعی شمارهٔ ۸۹

سلطان که جهان به عدل آراست برفت
سرو چمن ملک بپیراست برفت
چون کژ رویی بدید از دور فلک
کژ را به کژان داد و ره راست برفت

رباعی شمارهٔ ۹۰

دلبر چو دلم به عشوه بربود برفت
غمهای مرا به غمزه بفزود برفت
بس دیر به دست آمد و بس زود برفت
آتش به من اندر زد و چون دود برفت

رباعی شمارهٔ ۹۱

آن بت که به انصاف نکو بود برفت
حورا صفت و فرشته‌خو بود برفت
آسایش عمرم همه او داشت ببرد
آرایش جانم همه او بود برفت

رباعی شمارهٔ ۹۲

حامی جهان ز جور افلاک برفت
بنیاد نظام عالم خاک برفت
آن زهر زمانه را چو تریاک برفت
او رفت و سعادت از جهان پاک برفت

رباعی شمارهٔ ۹۳

آن بت که دلم به زلف چون شست گرفت
عالم به خمار نرگس مست گرفت
بس دل که کنون به قهر در پای آورد
زین تیشه که آن نگار بردست گرفت

رباعی شمارهٔ ۹۴

از شعلهٔ لاله جهان نور گرفت
وز چهرهٔ گل روی زمین حور گرفت
صحرا سلب بزم ملکشه پوشید
بستان صفت مجلس دستور گرفت

رباعی شمارهٔ ۹۵

چون با غم عشق تو دلم ساز گرفت
چشمم ز طلب خون دل آغاز گرفت
تو دست به خون ریختنم رنجه مدار
هجران تو این مهم به جان باز گرفت

رباعی شمارهٔ ۹۶

ای دل بخر آن زلف که دستت نگرفت
جز غمزهٔ آن نرگس مستت نگرفت
می لاف زدی که صبر دستم گیرد
از پای درآمدی و دستت نگرفت

رباعی شمارهٔ ۹۷

با یار مرا زور و ستم درنگرفت
زاری و فغان و لابه هم درنگرفت
از شعر ترم چو سنگ نم درنگرفت
تدبیر درم کنم که دم درنگرفت

رباعی شمارهٔ ۹۸

ای روزی خصم پیش خورد حشمت
جزویست قیامت از نبرد حشمت
اندیشهٔ پل مکن که جیحون شاها
انباشته شد جمله ز گرد حشمت

رباعی شمارهٔ ۹۹

تا روز به شب چو سوسنم بی‌رویت
بیدار چو نرگسم به گرد کویت
چون لاله شوم سوخته‌دل گر بنهم
مانند گل دو رویه رو بر رویت

رباعی شمارهٔ ۱۰۰

عمری بادت کزو به رشک آید نوح
راحی به کفت کزو خجل گردد روح
شام همه شبهات به صبح آبستن
صبح همه روزهات ضامن به صبوح

رباعی شمارهٔ ۱۰۱

عمری جگرم خورد ز بدخویی چرخ
یک روز نرفت راه دلجویی چرخ
آورد و به دست جور مریخم داد
با زهره گرفتست مرا گویی چرخ

رباعی شمارهٔ ۱۰۲

از چرخ که کامی به مرادم ننهاد
وز بخت که بندی ز امیدم نگشاد
پیروز شه طغان تکین دادم داد
پیروز شه طغان تکین باقی باد

رباعی شمارهٔ ۱۰۳

دادم به امید روزگاری بر باد
نابوده ز روزگار خود روزی شاد
زان می‌ترسم که روزگارم نبود
چونان که ز روزگار بستانم داد

رباعی شمارهٔ ۱۰۴

جوهر که ز ایزدش همی نامد یاد
وز مرتبه آفتاب را بار نداد
از مرگ به یک تپانچه در خاک افتاد
احسنت ای مرگ هرگزت مرگ مباد

رباعی شمارهٔ ۱۰۵

با هرکه زبان چرخ رازی بگشاد
چون پای نداشت پای تا سر بنهاد
زان داد سخن همی بنتوانم داد
کابستن رازهابنتواند زاد

رباعی شمارهٔ ۱۰۶

با قدر تو آب آسمان ریخته باد
با خاک درت ستاره آمیخته باد
گر کم کند از سر تو یک موی فلک
خورشید ازو به مویی آویخته باد

رباعی شمارهٔ ۱۰۷

در چشمهٔ تیغ بی‌کفت آب مباد
در زلف زره بی‌کنفت تاب مباد
بی‌یاد مبارک تو در دست ملوک
در آب فسرده آتش ناب مباد

رباعی شمارهٔ ۱۰۸

هرگز دلم از وفای تو فرد مباد
یک دم ز غم تو بی‌دم سرد مباد
گر وصل تو درمان دلم خواهد کرد
پس یک نفس از درد تو بی‌درد مباد

رباعی شمارهٔ ۱۰۹

ای شاه زمین دور زمان بی‌تو مباد
تا حشر سعود را قران بی‌تو مباد
آسایش جان ز تست جان بی‌تو مباد
مقصود جهان تویی جهان بی‌تو مباد

رباعی شمارهٔ ۱۱۰

حسن تو مرا ز نیکوان شاهی داد
عشق تو مرا به خیره گمراهی داد
از راستی‌ام نخواهی آگاهی داد
تا چند مرا پردهٔ کژ خواهی داد

رباعی شمارهٔ ۱۱۱

مریخ سلاح چاوشان تو برد
گوی تو زحل به پاسبانی سپرد
در ملکت تو چه بیش و کم خواهد شد
گر چاوش تو به پاسبان برگذرد

رباعی شمارهٔ ۱۱۲

چون نیست یقین که شب چه خواهد آورد
پیشش غم ناآمده نتوانم خورد
فردا چو ندانم که چه خواهد بودن
امروز چه دانم که چه می‌باید کرد

رباعی شمارهٔ ۱۱۳

آن نور که ملک یافت از روی تو فرد
از هیچ فلک به دست نتوان آورد
وان سایه که بر زمانه عدلت پوشید
خورشید به نور پیسه نتواند کرد

رباعی شمارهٔ ۱۱۴

عاقل چو به حاصل جهان درنگرد
خشک و تر آسمان به یک جو نخرد
کو هرچه دهد یا که بیارد ببرد
حاشا چو سگی که قی کند خود بخورد

رباعی شمارهٔ ۱۱۵

هر تیره شبی که ره به روزی نبرد
گردن به حساب عمر من برشمرد
با این همه ماتم فراقش دارم
گرچه به هزار گونه محنت گذرد

رباعی شمارهٔ ۱۱۶

بوطالب نعمه آن جهانی همه مرد
هرگز غم این جهان خونخواره نخورد
هر طالب نعمت که بدو روی آورد
از نام پدر دامن حرصش پر کرد

رباعی شمارهٔ ۱۱۷

این عمر که سرمایهٔ ملکیست نه خرد
چون بی‌خبران همی به سر باید برد
وز غبن چنین زنگیی پیش از مرگ
روزی به هزار مرگ می‌باید مرد

رباعی شمارهٔ ۱۱۸

صد پرده شبی فلک ز من بردارد
تا روز چو شب زپرده بیرون آرد
ار دست شب و روز به شب بگریزد
هر کس که چو روز من شبی بگذارد

رباعی شمارهٔ ۱۱۹

خود عهد کسی کسی چنین بگذارد
کاندر بد و نیک هیچ یادش نارد
جانا ز وفا روی مگردان که هنوز
خاک در تو نشان رویم دارد

رباعی شمارهٔ ۱۲۰

گر یک شبه وصل بتم آواز آرد
یکساله فراقش فلک آغاز آرد
صد روز ارین که می‌گذارم بدهم
گر دور فلک از آن شبی باز آرد

رباعی شمارهٔ ۱۲۱

باد سحری گذر به کویت دارد
زان بوی بنفشه‌زار مویت دارد
در پیرهن غنچه نمی‌گنجد گل
از شادی آنکه رنگ رویت دارد

رباعی شمارهٔ ۱۲۲

گر دوست مرا به کام دشمن دارد
یا خسته دل و سوخته خرمن دارد
گو دار کزین جفا فراوان بیش است
آن منت غم که بر دل من دارد

رباعی شمارهٔ ۱۲۳

بیننده که چشم عاقبت‌بین دارد
می خوردن و مست خفتن آیین دارد
تا جان دارم به دست برخواهم داشت
تلخی که مزاج جان شیرین دارد

رباعی شمارهٔ ۱۲۴

نه دل ز وصال تو نشانی دارد
نه جان ز فراق تو امانی دارد
بیچاره تنم همه جهان داشت به تو
واکنون به هزار حیله جانی دارد

رباعی شمارهٔ ۱۲۵

دل گرچه غمت ز جان نهان می‌دارد
اشکم همه خرده در میان می‌دارد
جان بی‌تو کنون فراق تن می‌طلبید
دل بی‌تو کنون ماتم جان می‌دارد

رباعی شمارهٔ ۱۲۶

شب رایت مشک رنگ بر کیوان برد
تقدیر بدم نامه بر طوفان برد
ای روی تو روز وصل تو کشتی نوح
انصاف بده بی‌تو به سر بتوان برد؟

رباعی شمارهٔ ۱۲۷

با آنکه غم عشق تو از من جان برد
وان جان به هزار درد بی‌درمان برد
تا دسترسی بود مرا در غم تو
انگشت به هیچ شادیی نتوان برد

رباعی شمارهٔ ۱۲۸

دل در غم تو گر به مثل جان نبرد
سر در نارد به صبر و فرمان نبرد
زان می‌ترسم که عمر کوتاه دلم
این درد دراز را به پایان نبرد

رباعی شمارهٔ ۱۲۹

موری که به چاه شست بازی گذرد
بی‌تو شب من بدان درازی گذرد
وان شب که مرا با تو به بازی گذرد
گویی که همی بر اسب تازی گذرد

رباعی شمارهٔ ۱۳۰

آن کو به من سوخته خرمن نگرد
رحم آرد اگر به چشم دشمن نگرد
آنرا که به عشق رغبتی هست کجاست
تا رنجه شود نخست و در من نگرد

رباعی شمارهٔ ۱۳۱

سی سال درخت بخت من بار آورد
چرخ این سه شبم به روی تیمار آورد
زان روی به رویم این قدر کار آورد
تا دشمنم از دوست پدیدار آورد

رباعی شمارهٔ ۱۳۲

در عرصهٔ ملکی که کمی نپذیرد
با چند هنر کز چو منی نگزیرد
خورشید فراغتم فرو می‌میرد
بوطالب نعمه کو که دستم گیرد

رباعی شمارهٔ ۱۳۳

روی تو که شمع لاله زو درگیرد
گل پرده ز روی با تو چون درگیرد
برخیز و به عزم گلستان موزه بخواه
تا چادر غنچه باز در سر گیرد

رباعی شمارهٔ ۱۳۴

گر دست غم تو دامن من گیرد
کمتر غم جان بود که در من گیرد
از دوستی تو برنگردانم روی
گر روی زمین به جمله دشمن گیرد

رباعی شمارهٔ ۱۳۵

روی تو به دلبری جهان می‌گیرد
زلف تو زره‌گری از آن می‌گیرد
جزعت به نظر زبان دل می‌بندد
لعلت به شکر طوطی جان می‌گیرد

رباعی شمارهٔ ۱۳۶

رایت که جهان به پشت پای اندازد
از مسند و استناد او کی نازد
توپای به خاک برنه‌ای صدر جهان
تا چرخ ازو مسند ملکی سازد

رباعی شمارهٔ ۱۳۷

خاک قدم تو تاج خورشید ارزد
یک روزه غمت به عمر جاوید ارزد
شکر ایزد را که از تو نومید شدم
وین نومیدی هزار امید ارزد

رباعی شمارهٔ ۱۳۸

جانا غم تو به هر عطایی ارزد
وصلت به کشیدن بلایی ارزد
در تهمت تو اگر بریزندم خون
این تهمت تو به خون بهایی ارزد

رباعی شمارهٔ ۱۳۹

رای تو که صلح روز ملک انگیزد
در حادثه‌ای چو رنگ قهر آمیزد
تعجیل حقیقی از فلک بگریزد
آرام طبیعی از زمین برخیزد

رباعی شمارهٔ ۱۴۰

روزی که خرد سرشک رنگین ریزد
اندیشه چگونه رنگ شعر آمیزد
نور از رخ آفتاب هم بگریزد
چون سایهٔ ایزد از جهان برخیزد

رباعی شمارهٔ ۱۴۱

تشریف هوای تو به هر جان نرسد
ملک غم تو به هر سلیمان نرسد
درمان طلبان ز درد تو محرومند
کان درد به طالبان درمان نرسد

رباعی شمارهٔ ۱۴۲

نه مشکل روزگار حل خواهد شد
نه دور فلک همی بدل خواهد شد
زین پس من و عشق و می که این روزی دو
تا روز دو بر باد اجل خواهد شد

رباعی شمارهٔ ۱۴۳

از عشق تو درجهان سمر خواهم شد
وز دست غمت زیر و زبر خواهم شد
وانگه زپس هزار شب بی‌خوابی
گریان گریان به خواب درخواهم شد

رباعی شمارهٔ ۱۴۴

رای تو به هیچ رای خرسند نشد
تا بر همه خسروان خداوند نشد
رایات تو از پای‌فلک بنشیند
تا ملک خراسان چو سمرقند نشد

رباعی شمارهٔ ۱۴۵

آخر دل من به وصل پیروز نشد
شایستهٔ صحبت دل‌افروز نشد
دردا که به عشوه روز عمرم زغمش
شب گشت و شب فراق او روز نشد

رباعی شمارهٔ ۱۴۶

عدل تو چو سایه بر ممالک پوشد
کان ماند و بس که از کفت بخروشد
چون می‌نوشی که نوش بادت گویی
خورشید به ماه مشتری می‌نوشد

رباعی شمارهٔ ۱۴۷

با آنکه زمانه جز بدی نسگالد
وز جور توام زمان زمان می‌نالد
از خوردن آن زهر نمی‌نالد دل
ازمنت تریاک خسان می‌نالد

رباعی شمارهٔ ۱۴۸

زلف تو به فتنه باز بیرون آمد
آن کار که داند که کجا انجامد
آرام دهش دو روز در زیر کلاه
باشد که از این فتنه فرو آرامد

رباعی شمارهٔ ۱۴۹

رخسار تو چون سوسن آزاد آمد
زلفین تو چون دستهٔ شمشاد آمد
برچنگ تو گویی که ز بیداد آمد
کز دست تو همچو من به فریاد آمد

رباعی شمارهٔ ۱۵۰

تا رای تو از قدح به شمشیر آمد
گرد سپهت زبر فلک زیر آمد
نصرت به زبان تیغ تیزت می‌گفت
تا باز که از ملک جهان سیر آمد

رباعی شمارهٔ ۱۵۱

آنی که کفت ضامن ارزاق آمد
آنی که درت قبلهٔ آفاق آمد
مقصود جهان تو بودی آخر به وجود
اول حسن علی اسحق آمد

رباعی شمارهٔ ۱۵۲

رنجی که مرا ز هجر آن ماه آمد
گویی که همه به کام بدخواه آمد
افزون ز هزار بار گویم هرشب
هان ای اجل ار نمرده‌ای گاه آمد

رباعی شمارهٔ ۱۵۳

چون سایه دویدم از پسش روزی چند
ور صحبت او به سایهٔ او خرسند
امروز چو آفتاب معلومم شد
کو سایه برین کار نخواهد افکند

رباعی شمارهٔ ۱۵۴

ای دل چه کنی به عشوه خود را خرسند
پای تو فرو گلست و این پایه بلند
بالغ شده‌ای ببر زباطل پیوند
چون طفل زانگشت مزیدن تا چند

رباعی شمارهٔ ۱۵۵

پست افکندم غم تو ای سرو بلند
شادم که مرا غمت بدین روز افکند
داد من و بیداد تو آخر تا کی
عذر من و آزار تو آخر تا چند

رباعی شمارهٔ ۱۵۶

آن روز که جان نامهٔ عشق تو بخواند
دل دست زجان بشست و دامن بفشاند
وان صبر که خادمت بدان آسودی
آن نیز بقای عمر تو باد نماند

رباعی شمارهٔ ۱۵۷

خوی تو ز دوستی چو دامن بفشاند
ننشست که تا به روز هجرم ننشاند
گویی که اگر چنین بمانی چه کنم
دل ماتم جان نداشت دیگر چه بماند

رباعی شمارهٔ ۱۵۸

ای دل ز هزار دیده خون می‌راند
عشقی که ترا سلسله می‌جنباند
خوش خوش به دعای شب میفکن کارت
بنشین که به روز محنتت بنشاند

رباعی شمارهٔ ۱۵۹

با آنکه همه کار جهان او راند
آنگه بنشین که نزد خویشت خواند
با آنکه همه ملوک نامم دانند
نامردم اگر یکی نشانم داند

رباعی شمارهٔ ۱۶۰

چندان که مرا دلبر من رنجاند
گر هیچ کسی نداند ایزد داند
یک دم زدن از پای فرو ننشیند
تا بر سر آب و آتشم ننشاند

رباعی شمارهٔ ۱۶۱

یکباره مرا بلایت از پای نشاند
بر یک یک مویم آب رنجوری ماند
چون سیم و زرم بر آتش تیز گداخت
وان سیم و زری که بود بر خاک فشاند

رباعی شمارهٔ ۱۶۲

ای دیده دل آیت بلا می‌خواند
هشدار که در خونت بسی گرداند
این بار گرش موافقت خواهی کرد
من بیزارم تو دانی و دل داند

رباعی شمارهٔ ۱۶۳

چون روز علم زد به حسامت ماند
چون یک شبه ماه شد به جامت ماند
تقدیر به عزم تیزکامت ماند
روزی به عطا دادن عامت ماند

رباعی شمارهٔ ۱۶۴

هم ابر به دست درفشانت ماند
هم برق به تیغ جان ستانت ماند
هم رعد به کوس قهرمانت ماند
هم ژاله به باران کمانت ماند

رباعی شمارهٔ ۱۶۵

خورشید به روشنی رایت ماند
گردون ز شرف به خاک پایت ماند
دوزخ به عتاب جان‌گزایت ماند
فردوس به عرصهٔ سرایت ماند

رباعی شمارهٔ ۱۶۶

با روی تو از عافیت افسانه بماند
وز چشم تو عقل شوخ و دیوانه بماند
ایام زفتنهٔ‌تو در گوشه نشست
خورشید ز سایهٔ تو در خانه بماند

رباعی شمارهٔ ۱۶۷

مسعود سعادت جهان بود نماند
فهرست سعود آسمان بود نماند
گو خواه بمان جهان کنون خواه ممان
چون آنکه ازو خلاصه آن بود نماند

رباعی شمارهٔ ۱۶۸

ما را بجز از نیاز هیچ چیز نماند
در کیسهٔ عقل نقد تمییز نماند
گه گاه به آب دیده دل‌خوش شدمی
چندان بگریستم که آن نیز نماند

رباعی شمارهٔ ۱۶۹

تا طارم نه سپهر آراسته‌اند
تا باغ چهار طبع پیراسته‌اند
در خار فزوده و ز گل کاسته‌اند
چتوان کردن چو این چنین خواسته‌اند

رباعی شمارهٔ ۱۷۰

چشم و دل من که هرچه گویم هستند
در خصمی من به مشورت بنشستند
اول پایم بر درغم بشکستند
واخر دستم ز بی غمی بر بستند

رباعی شمارهٔ ۱۷۱

یاران به جهان چشم چو گل بگشادند
هر یک دو سه روز رنگ و بویی دادند
چون راست که بر بهار دل بنهادند
ازبار یگان یگان فرو افتادند

رباعی شمارهٔ ۱۷۲

زان پس که دل و دیده بر من سپرند
با عشق یکی شوند و آبم ببرند
صبرا به تو آیم غم کارم بخوری
ای صبر نگویی که ترا با چه خورند

رباعی شمارهٔ ۱۷۳

بس دور که چرخ و اختران بگذراند
تا مرد وشی چو بوالحسن باز آرند
کو حیدر هاشمی و کو حاتم طی
تا ماتم مردمی و مردی دارند

رباعی شمارهٔ ۱۷۴

در بزمگهی که مطربی کوس کند
بر تیر قضا تیر تو افسوس کند
رایات تو گر روی به بغداد نهد
دجله به در ریش زمین بوس کند

رباعی شمارهٔ ۱۷۵

زلف تو مصاف عنبر تر شکند
لعل تو نهال شهد و شکر شکند
گل کیست که با رخ تودر باغ آید
وانگه دو سه روز خویشتن برشکند

رباعی شمارهٔ ۱۷۶

دلدار دل مرا ز من باز افکند
وز زلف کمانم به سخن دور افکند
امروز که پی به چین زلفش بردم
برد از پس گوش خویشتن دور افکند

رباعی شمارهٔ ۱۷۷

دلبر چو ز من قوت روان باز افکند
دل صحبت من بدان جهان باز افکند
صبر از پی دل هم شدنی بود ولیک
روزی دو سه از برای جان باز افکند

رباعی شمارهٔ ۱۷۸

خوش خوش چو مرا دم تودر دام افکند
در دست فراق و پای ایام افکند
ای دوست بدین روز که دشمنت مباد
من سوخته دل را طمع خام افکند

رباعی شمارهٔ ۱۷۹

گردون به خیال سیر نانت نکند
تا خون دل آرایش خوانت نکند
وانگاه دلش ز غصه خالی نشود
تا غارت جان و خان و مانت نکند

رباعی شمارهٔ ۱۸۰

شادم به تو گر فلک حزینم نکند
وانچه از تو گمانست یقینم نکند
اکنون باری دست من و دامن تست
گر چرخ سزا در آستینم نکند

رباعی شمارهٔ ۱۸۱

شمشیر تو با خصم تو پیمان نکند
تا ملک عراق چون خراسان نکند
اسب تو ز تاختن فرو ناساید
تا پیش در خلیفه جولان نکند

رباعی شمارهٔ ۱۸۲

سلطان غمت بنده‌نوازی نکند
تا خواجهٔ هجر ترکتازی نکند
از والی وصل تو نشانی باید
تا شحنهٔ غم دست‌درازی نکند

رباعی شمارهٔ ۱۸۳

گلها چو به باغ جلوه را ساز کنند
وز غنچه نخست هفته‌ای ناز کنند
چون دیده به دیدار جهان باز کنند
از شرم رخت ریختن آغاز کنند

رباعی شمارهٔ ۱۸۴

این طایفه گر مروت آیین نکنند
زیشان نه بس اینکه بخل را دین نکنند
رفت آنکه به نظم و شعر احسان کردی
امروز همی به سحر تحسین نکنند

رباعی شمارهٔ ۱۸۵

قومی که در این سفر مرا همراهند
از تعبیهٔ زمانه کم آگاهند
ما می‌کوشیم و آسمان می‌گوید
نقش آن باشد که نقشبندان خواهند

رباعی شمارهٔ ۱۸۶

گردون چو نشست و خاست تو می‌بیند
با خلق همان شیوه چرا نگزیند
چون بنشینی باد سخا برخیزد
چون برخیزی گرد ستم بنشیند

رباعی شمارهٔ ۱۸۷

چشم تو در آیینه به چشم تو نمود
بر چشم تو فتنه گشت هم چشم تو زود
چشم خوش تو چشم ترا کرد به چشم
پس آفت چشم تو هم از چشم تو بود

رباعی شمارهٔ ۱۸۸

گفت آنکه مرا ره سلامت بنمود
کان بت نکند وفا و برگردد زود
دی آن همه گفتها یقین گشت و نبود
وامروز نداردم پشیمانی سود

رباعی شمارهٔ ۱۸۹

دستت به سخا چون ید بیضا بنمود
از جود تو در جهان جهانی بفزود
کس چون تو سخی نه هست نه خواهد بود
گو قافیه دال شو زهی عالم جود

رباعی شمارهٔ ۱۹۰

با دل گفتم که عشق چون روی نمود
در دامن صبر چنگ محکم کن زود
دل گفت مرا که برتو باید بخشود
گر معتمد صبر تو من خواهم بود

رباعی شمارهٔ ۱۹۱

شبها ز غمت ستم کشم باید بود
وز محنت تو بر آتشم باید بود
پس روز دگر تا پی غم کور کنم
با این همه ناخوشی خوشم باید بود

رباعی شمارهٔ ۱۹۲

گردون به وصال ما موافق زان بود
کین تعبیهٔ هجر در آن پنهان بود
امروز رهین شکر او نتوان بود
کان روز وصال هم شب هجران بود

رباعی شمارهٔ ۱۹۳

دوشم ز فراق تو همه شیون بود
چشمم چو پر از خون شده پرویزن بود
بر هر مژه خونی که مرا درتن بود
چون دانهٔ نار بر سر سوزن بود

رباعی شمارهٔ ۱۹۴

یک نیم دمم از جهان به دست آمده بود
وصلش به بهای جان به دست آمده بود
ارزانش ز دست من برون کرد فلک
افسوس که بس گران به دست آمده بود

رباعی شمارهٔ ۱۹۵

بر عید رخت دلم چو پیروز نبود
از عید دل سوخته جز سوز نبود
گویند که چون گذشت روز عیدت
ای بی‌خبران چو عید خود روز نبود

رباعی شمارهٔ ۱۹۶

دل درخور صحبت دل‌افروز نبود
زان بر من مستمند دلسوز نبود
زان شب که برفت و گفت خوش‌باد شبت
هرگز شب محنت مرا روز نبود

رباعی شمارهٔ ۱۹۷

گل یک شبه شد هین که چو گستاخ شود
در پیش تو دسته دسته بر کاخ شود
خیز ای گل نوشکفته درشو به چمن
تا جامه دریده غنچه بر شاخ شود

رباعی شمارهٔ ۱۹۸

هر کو نه به خدمت تو خرسند شود
آفاق برو حبس و زمین بند شود
وان را که به بندگی پذیری یک روز
شب را به همه حال خداوند شود

رباعی شمارهٔ ۱۹۹

آخر غم غور از دلم دور شود
وین ماتم هجر دوستان سور شود
لشکرکش گردون چو درآید به حمل
فرماندهٔ گیتی به نشابور شود

رباعی شمارهٔ ۲۰۰

تسلیم چو بر حادثه پیروز شود
هم حادثه یار و حیله‌آموز شود
هر سان که بود چو حالها گردانست
روزی به شب آید و شبی روز شود

رباعی شمارهٔ ۲۰۱

آنرا که خرد مصلحت‌آموز شود
کی در غم عید و بند نوروز شود
عیدی شمرد که روز نوروز شود
هر شب به عافیت بر او روز شود

رباعی شمارهٔ ۲۰۲

با آنکه غم از دلم برون می‌نشود
از تلخی صبر دل زبون می‌نشود
با این همه غصه سخت جانی دارد
این دیده که از سرشک خون می‌نشود

رباعی شمارهٔ ۲۰۳

یک شب مه گردون به رخت می‌نگرید
وز اشک ز دیده خون دل می‌بارید
یک قطره از آن بر رخ زیبات چکید
وان خال بدان خوشی از آن گشت پدید

رباعی شمارهٔ ۲۰۴

آن روز که بنده خاک خدمت بوسید
بر خدمت تو هیچ سعادت نگزید
وامروز چو رنگ و رونق خویش ندید
ابرام به خانه برد و امید برید

رباعی شمارهٔ ۲۰۵

بیداد فلک پردهٔ رازم بدرید
تیمار جهان امیدم از جان ببرید
ای دل پس ازین کناره‌ای گیر و برو
کین کار مرا کناره‌ای نیست پدید

رباعی شمارهٔ ۲۰۶

زان پس که وصال روی در پرده کشید
واندوه فراق پرده بر من بدرید
گفتم که مگر توانمش دید به خواب
خود خواب همی به خواب نتوانم دید

رباعی شمارهٔ ۲۰۷

در مستی اگر ببرد خوابم شاید
می دیده ببندد ارچه دل بگشاید
بیدار ز مادران چو تو کم زاید
بخت تو نیم که هیچ خوابم ناید

رباعی شمارهٔ ۲۰۸

جان یک نفس از درد تو می‌ناساید
وز دل نفسی بی‌تو همی برناید
یکبار دگر وصل تو درمی‌باید
وانگه پس از آن اگر نمانم شاید

رباعی شمارهٔ ۲۰۹

یک در فلک از امید من نگشاید
یک کار من از زمانه می‌برناید
جان می‌کاهد غم تو می‌افزاید
در محنت من دگرچه می‌درباید

رباعی شمارهٔ ۲۱۰

بس راه که پای همتم پیماید
تا مشکل یک راز فلک بگشاید
بس روز سیه که از غلط پیش آید
تا از شب شک صبح یقینی زاید

رباعی شمارهٔ ۲۱۱

دی قهر تو گفتی که اجل می‌زاید
وامروز بقا به عدل می‌افزاید
آن قهر جهانگیر چنان می‌بایست
وان عدل جهان‌دار چنین می‌باید

رباعی شمارهٔ ۲۱۲

زلف تو که در فتنه کنون می‌آید
از غارت جان و دل نمی‌آساید
وای از شب زلف تو که گر کار اینست
بس روز قیامت که جهان آراید

رباعی شمارهٔ ۲۱۳

گر بنده ز آب می‌بترسد شاید
مکتوب تو هم دلیریی ننماید
آخر دو سه خدمتم از آن سو آمد
باید که یکی جواب از این سو آید

رباعی شمارهٔ ۲۱۴

تا رای تو از قدح به شمشیر آید
گرد سپهت برین فلک زیر آید
نصرت به زبان تیغ تیزت می‌گفت
با یار که از ملک بقا سیر آید

رباعی شمارهٔ ۲۱۵

لایق به جان شاه جهانی باید
زین جمله دهی جمله‌ستانی باید
زین طایفه امن آدمی ممکن نیست
اینها همه گرگند شبانی باید

رباعی شمارهٔ ۲۱۶

هم توسن چرخ زیر زین را شاید
هم گوهر خورشید نگین را شاید
تا ظن نبری که آن و این را شاید
پیروز شه طغان تکین را شاید

رباعی شمارهٔ ۲۱۷

وصل تو که از سنگ برون می‌آید
در کوکبهٔ خیال چون می‌آید
با هجر همی‌گوید ازین رنگرزی
من می‌دانم که بوی خون می‌آید

رباعی شمارهٔ ۲۱۸

باری بنگر که چشم من چون گرید
هر شب ز شب گذشته افزون گرید
از چشم ستاره بار خون افشانم
گر چشم بود ستاره را خون گرید

رباعی شمارهٔ ۲۱۹

با گل گفتم ابر چرا می‌گرید
ماتم‌زده نیست بر کجا می‌گرید
گل گفت اگر راست همی باید گفت
بر عمر من و عهد شما می‌گرید

رباعی شمارهٔ ۲۲۰

گفتم ز فراق یاسمن می‌گرید
این ابر که زار بر چمن می‌گرید
گل گفت به پای خویشتن برشکنم
بر خندهٔ یک هفتهٔ من می‌گرید

رباعی شمارهٔ ۲۲۱

شد عمر و زمانه را جوادی نرسید
وز نامهٔ آرزو سوادی نرسید
دستی که به دامن قناعت نزدیم
دردا که به دامن مرادی نرسید

رباعی شمارهٔ ۲۲۲

گویی که میفکن دبه در پای شتر
تا من چو خران همی جهم بر آخر
گر نه زندت صلاح قواد پسر
من بر ... این سخن زنم ... ی پر

رباعی شمارهٔ ۲۲۳

رای تو که آفتاب فضلست و هنر
گر یاد کند نیم شب از نیلوفر
ناکرده برو تمام رای تو گذر
از آب به خاصیت برافرازد سر

رباعی شمارهٔ ۲۲۴

ای عشق بجز غمم رفیقی دگر آر
وی وصل غرض تویی سر از پیش برآر
وی هجر بگفته‌ای بریزم خونت
گر وقت آمد بریز و عمرم به سر آر

رباعی شمارهٔ ۲۲۵

دی ما و می و عیش خوش و روی نگار
وامروز غم جدایی و فرقت یار
ای گردش ایام ترا هر دو یکیست
جان بر سر امروز نهم دی باز آر

رباعی شمارهٔ ۲۲۶

در دست غمت دلم زبونست این بار
وین کار ز دست من برونست این بار
وین طرفه که با تو نرد جان می‌بازم
دست تو بهست ودست خونست این بار

رباعی شمارهٔ ۲۲۷

دل محنت تازه چاشنی کرد آخر
سوگند هلاک جان من خورد آخر
عشقی که فرود برد جهانی به زمین
می‌جست و هم از زمین برآورد آخر

رباعی شمارهٔ ۲۲۸

بر من شب هجر تو سرآید آخر
این صبح وصال تو برآید آخر
دستی که ز هجران تو بر سر دارم
از وصل به گردنت درآید آخر

رباعی شمارهٔ ۲۲۹

ما با این همه غم با که گساریم آخر
وین غصه دمی با که برآریم آخر
کس نیست که با او نفسی بتوان زد
تنها همه عمر چون گذاریم آخر

رباعی شمارهٔ ۲۳۰

ای ماه تمام برنیایی آخر
جانی که همی رخ ننمایی آخر
چون جان به لطافت و چو ماهی به جمال
جان من و ماه من کجایی آخر

رباعی شمارهٔ ۲۳۱

دی گر بفزود عز دین عدل عمر
وز جور تهی کرد زمین عدل عمر
امروز به صد زبان جهان می‌گوید
ای عدل عمر بیا ببین عدل عمر

رباعی شمارهٔ ۲۳۲

خورشید ز رای مقتفی دارد نور
وز دولت سنجریست گیتی معمور
وز رایت این رایت دین شد منصور
احسنت زهی خلیفه سلطان دستور

رباعی شمارهٔ ۲۳۳

ای رای تو آفتاب و ای کلک تو تیر
وی چون تو جوان نبوده در عالم پیر
دانی همه علمها مگر غیب خدای
داری همه چیزها مگر عیب و نظیر

رباعی شمارهٔ ۲۳۴

هستم شب و روز و روز و شب در تدبیر
تا خصم ترا چون کشم ای بدر منیر
هان تا ز قصاص من نترسی که مرا
هم گردن تیغ هست و هم گردن تیر

رباعی شمارهٔ ۲۳۵

منصوریه هر گزت درآمد به ضمیر
کاین به درت موکب میمون وزیر
هین کو لب غنچه گو بیادست ببوس
کو دست چنار گو بیا دست بگیر

رباعی شمارهٔ ۲۳۶

ای چرخ نفور از جفای تو نفیر
وی بخت جوان فغان از این عالم پیر
ای عمر گریزان ز توام نیست گزیر
وی دست اجل ز دست غم دستم گیر

رباعی شمارهٔ ۲۳۷

ای دل هم از ابتدا دل از جان برگیر
وانگه به فراغت پی آن دلبر گیر
یا نی مزن این حلقه و راه اندر گیر
وین هم به مزاج آن صد دیگر گیر

رباعی شمارهٔ ۲۳۸

از دست تو بنده داستانی شده گیر
وز مهر نشانهٔ جهانی شده گیر
دل رفت و نماند جان و تن بر خطرست
من ماندم و عشق و نیم جانی شده گیر

رباعی شمارهٔ ۲۳۹

جز بنده رفیق و عاشق و یار مگیر
غمخوار توام عمر مرا خوار مگیر
در کار تو کارم ار به جان یابد دست
تو پای به کار برمنه کار مگیر

رباعی شمارهٔ ۲۴۰

از آرزوی خیال تو روز دراز
در بند شبم با دل پر درد و نیاز
وز بی‌خوابی همه شب ای شمع طراز
می‌گویم کی بود که روز آید باز

رباعی شمارهٔ ۲۴۱

ای دست تو در جفا چو زلف تو دراز
وی بی‌سببی گرفته پای از من باز
دی دست زاستین برون کرده به عهد
وامروز کشیده پای در دامن ناز

رباعی شمارهٔ ۲۴۲

آن شد که من از عشق تو شبهای دراز
با مه گله کردمی و با پروین راز
جستم ز تو چون کبوتر از چنگل باز
رفتم نه چنان که دیگرم بینی باز

رباعی شمارهٔ ۲۴۳

زان شب که به روز برده‌ام با تو به ناز
روز و شبم از غمت سیاهست و دراز
بس روز چنین بی‌تو به سر خواهم برد
تا با تو شبی چنان به روز آرم باز

رباعی شمارهٔ ۲۴۴

دل شادی روز وصلت ای شمع طراز
با صد شب هجر بیش گفتست به راز
تا خود پس از این زان همه شبهای دراز
با روز وصال بی‌غمی گوید باز

رباعی شمارهٔ ۲۴۵

گر در طلب صحبتم ای شمع طراز
دوش آبله کرد پایت از راه دراز
امشب بر من بیای تا بانگ نماز
چون آبله بردست همی باش به ناز

رباعی شمارهٔ ۲۴۶

ای دل بخریدی دم آن شمع طراز
وی دیده حدیث گریه کردی آغاز
ای عشق کهن ناشده نو کردی دست
وی محنت ناگذشته آوردی باز

رباعی شمارهٔ ۲۴۷

گرمابه به کام انوری بود امروز
کانجا صنمی چو مشتری بود امروز
گویند به گرمابه همین دیو بود
ما دیو ندیدیم پری بود امروز

رباعی شمارهٔ ۲۴۸

آن دل که تو دیده‌ای فکارست هنوز
وز عشق تو با نالهٔ زارست هنوز
وان آتش دل بر سر کارست هنوز
وان آب دو دیده برقرارست هنوز

رباعی شمارهٔ ۲۴۹

نایی بر من به خانه‌ای شورانگیز
وانگه که بیایی به هزاران پرهیز
چون بنشینی خوی بدت گوید خیز
ناآمده بهتری تو چون دولت تیز

رباعی شمارهٔ ۲۵۰

بازار قبول گل چو شد خوش خوش تیز
گفتم که به باغ در شو ای دلبر خیز
گل گفت که آب قدمش خیره مریز
ما دست گلابگر گرفتیم و گریز

رباعی شمارهٔ ۲۵۱

ای ماه ز سودای تو در آتش تیز
چون سوخته گشتم آبرویم بمریز
چون چرخ ستیزه‌روی با من مستیز
من در تو گریختم تو از من مگریز

رباعی شمارهٔ ۲۵۲

پیروزشه ای خورده سپهر از تو هراس
هر ساعت و بس کرده زمین‌بوس و سپاس
زیرا که کنی به خنجر چون الماس
از هفت فلک به یک زمان چارده طاس

رباعی شمارهٔ ۲۵۳

ماییم درین گنبد دیرینه اساس
جویندهٔ رخنه‌ای چو مور اندر طاس
آگاه نه از منزل امید و هراس
سرگشته و چشم بسته چون گاو خراس

رباعی شمارهٔ ۲۵۴

در منزل دل غم تو می‌آید و بس
در سکنهٔ جان غم تو می‌باید و بس
تا صبح جمال فتنه‌زای تو دمید
گویی که ز شب غم تو می‌زاید و بس

رباعی شمارهٔ ۲۵۵

روزی که کنم هجر ترا بر دل خوش
گویم چه کنم تن زنم اندر آتش
چون راست که در پای کشم دامن صبر
عشق تو گریبان دلم گیرد و کش

رباعی شمارهٔ ۲۵۶

ماییم و دو شیشکک می روشن و خوش
یک حوضک نقل و یک تنورک آتش
باقلیککی و نانکی پنج از شش
گر فرمایی جمال ده بی‌ترکش

رباعی شمارهٔ ۲۵۷

چون بندگی شهت نمی‌آید خوش
با ملک چو آب و دولت چون آتش
برخیز و بسیج آن جهان کن خوش خوش
اینجا علف گلخن دوزخ بمکش

رباعی شمارهٔ ۲۵۸

ای دل تو برو به نزد جانان می‌باش
ساعت ساعت منتظر جان می‌باش
ای تن تو بیا ندیم هجران می‌باش
جان می‌کن و خون می‌خور و خندان می‌باش

رباعی شمارهٔ ۲۵۹

ای ماه رکاب خسرو گردون رخش
وی ملک‌ستان سکندر گیتی‌بخش
در ملک خدای ملک چون بلخ تو نیست
برگرد و به بنده بخش ویرانهٔ وخش

رباعی شمارهٔ ۲۶۰

گفتم که گهی چند نپرسم خبرش
تا بوک برون شد تکبر ز سرش
خود هست کرشمه هر زمان بیشترش
اکنون من و زاری و شفیعان درش

رباعی شمارهٔ ۲۶۱

هر تیر جفا که داری اندر ترکش
چون سر ز وفا نمی‌کشم گردن‌کش
من دست ز آستین برون کردم و عشق
تو خوش بنشین و پای در دامن کش

رباعی شمارهٔ ۲۶۲

دوش از کف وصل آن بت عشوه فروش
تا روز می طرب همی کردم نوش
امشب من و صد هزار فریاد و خروش
تا کی شب دیگرم بود چون شب دوش

رباعی شمارهٔ ۲۶۳

از خاک درت ساخته‌ام مفرش خویش
بر خیره به باد داده عیش خوش خویش
بنمای به من تو آن رخ مهوش خویش
هان تا نبرم آب تو از آتش خویش

رباعی شمارهٔ ۲۶۴

یک چند نهان از دل بی‌حاصل خویش
با صبر پناه کردم از مشکل خویش
کام دلم آن بود که سرگشته شوم
گردان گردان شدم به کام دل خویش

رباعی شمارهٔ ۲۶۵

با خاک برابرم ز بی‌سنگی خویش
وز دل خجل از دوام دلتنگی خویش
یارب بدهم شرم ز بی‌شرمی خویش
تا باز هم ز ننگ بی‌ننگی خویش

رباعی شمارهٔ ۲۶۶

داری ز جهان زیاده از حصهٔ خویش
در باقی کن شکایت و قصهٔ خویش
تا کی ز پی شکم به درها گردی
بنشین و بخور طعام ذاغصهٔ خویش

رباعی شمارهٔ ۲۶۷

گل روز دو عرض می‌دهد مایهٔ خویش
زنهار میفکن تو بر آن سایهٔ خویش
او خود چو ببیند پس از آن پایهٔ خویش
در پای تو ریزد همه پیرایهٔ خویش

رباعی شمارهٔ ۲۶۸

تا دست طمع بشستم از عالم خاک
از گرد زمانه دامنی دارم پاک
امید بقا یکی شد و بیم هلاک
چون من ز جهان برفتم از مرگ چه باک

رباعی شمارهٔ ۲۶۹

ای جاه تو چون سماک و عالم چو سمک
یک شقه ز نوبتی جاه تو فلک
یک چند ترا رکاب بر دست ملوک
یک چند ترا غاشیه بر دوش ملک

رباعی شمارهٔ ۲۷۰

زین رنگ برآوردن بر فور فلک
خون شد دلم و نیافتم غور فلک
در جمله گزیر نیست از جور فلک
تا رخت برون نبردی از دور فلک

رباعی شمارهٔ ۲۷۱

در منزل آبگینه هنگام درنگ
چون بی‌تو دل شکسته را دیدم تنگ
گفتم که چگونه‌ای دلا گفت مپرس
چونانک در آبگینه اندازی سنگ

رباعی شمارهٔ ۲۷۲

ای مسند تو قاعدهٔ دولت گل
خصمت که ز عز تست دست خوش ذل
بی‌قدر چو خار باد و کم عمر چو گل
چون آب خروشان و لگدکوب چو پل

رباعی شمارهٔ ۲۷۳

ای گوهر تو خلاصهٔ عالم گل
باد از تو دو قوم را دو معنی حاصل
چون آب نکوخواه ترا حکم روان
چون لوله بداندیش ترا سوخته‌دل

رباعی شمارهٔ ۲۷۴

آخر شب دوش بی‌تو ای شمع چگل
بگذشت و گذاشت در غمم خوار و خجل
تو فارغ و من به وعده تا روز سپید
در بند تو بنشسته و برخاسته دل

رباعی شمارهٔ ۲۷۵

آمیختم از بهر تو صد رنگ و حیل
هم دست اجل قوی‌تر آمد به جدل
گر جان مرا قبول کردی به مثل
پیش از اجلش کشیدمی پیش اجل

رباعی شمارهٔ ۲۷۶

ای چشم زمانه کرده روشن به جمال
در گوش تو برده خوشترین لفظ سؤال
رایی داری چو آفتاب اول روز
عمری بادت چو سایه‌ها بعد زوال

رباعی شمارهٔ ۲۷۷

زین عمر به تعجیل دوان سوی زوال
دانی که جهان چه آیدم پیش خیال
دشتی آید ز درد دل میلامیل
طشتی آید ز خون دل مالامال

رباعی شمارهٔ ۲۷۸

در هجر همی بسوزم از شرم خیال
در وصل همی بسوزم از بیم زوال
پروانهٔ شمع را همین باشد حال
در هجر نسوزد و بسوزد ز وصال

رباعی شمارهٔ ۲۷۹

منزل دوردست و روز بی‌گاه ای دل
زین رو مکش انتظار همراه ای دل
بشتاب که منقطع فراوان هستند
زین راه دراز و روز کوتاه ای دل

رباعی شمارهٔ ۲۸۰

ای دل طمع از وصال جانان بگسل
سررشتهٔ آرزو به دندان بگسل
زان پیش که بگسلند جان از تن تو
از بهر خدا علایق جان بگسل

رباعی شمارهٔ ۲۸۱

پیراهن گل دریده شد بر تن گل
شلوار تو بینما چو پیراهن گل
ای خرمن کون تو به از خرمن گل
جایی که بود کون تو کون زن گل

رباعی شمارهٔ ۲۸۲

صف زد حشم بهار پیرامن گل
ابر آمد و پر کرد ز در دامن گل
با این همه جان نماند اندر تن گل
گر تو به چمن درآیی ای خرمن گل

رباعی شمارهٔ ۲۸۳

تاب رخ یار من نداری ای گل
جامه چه دری رنگ چه آری ای گل
سودت نکند تا که به خواری ای گل
از بار خجل فرو نیاری ای گل

رباعی شمارهٔ ۲۸۴

آنم که ندانم نه وجود و نه عدم
دانم که ندانم نه حدوث و نه قدم
می‌دانم و مطرب و حریفی همدم
مستی و طرب فزون و هشیاری کم

رباعی شمارهٔ ۲۸۵

دردا که فرو شد لب شادی را غم
پر گشت و نگون گشت پیمانهٔ غم
دشواری بیش گشت و آسانی کم
واین ماند ز عالم که دریغا عالم

رباعی شمارهٔ ۲۸۶

ای گوهر تو اصل طفیل آدم
وی ذات تو معنی و عبارت عالم
تا حکم کفت نکرد روزی‌ده خلق
وز خلقت آدمی نیاورد شکم

رباعی شمارهٔ ۲۸۷

چرخا زحلت نحس‌ترست یا بهرام
زهره‌ت غر و مشتریت مغرور به نام
تیرت ز منافقی نه پخته‌ست و نه خام
خورشید تو قحبه است و ماهت نه تمام

رباعی شمارهٔ ۲۸۸

ای زیر همای همتت چرخ مدام
کبک از نظرت گرفته با باز آرام
اقبال تو شاهین و کبوتر ایام
سیمرغ نظیر خسرو طوطی نام

رباعی شمارهٔ ۲۸۹

رفتم چو نبود بیش از این جای مقام
هرچند به نزدیک تو بودم آرام
کس را به جهان مباد ای سیم‌اندام
رفتن نه به اختیار و بودن نه به کام

رباعی شمارهٔ ۲۹۰

از مشرق دست گوهر آل نظام
ده ماه تمام را طلوعست مدام
اینک بنگر که آن خداوند کرام
بفکند مه نوی ز هر ماه تمام

رباعی شمارهٔ ۲۹۱

دل فرق نمی‌کند همی دانه ز دام
راهیش به جامعست و راهیش به جام
با این همه ما و می و معشوقه به کام
در مصطبه پخته به که در صومعه خام

رباعی شمارهٔ ۲۹۲

هر مرحله‌ای که رخت برداشته‌ام
از خون جگر مرحله تر داشته‌ام
از تو خبر وصل مبادم هرگز
گر بی‌تو ز خویشتن خبر داشته‌ام

رباعی شمارهٔ ۲۹۳

با یاد تو ای ریخته عشقت آبم
نشگفت اگر بود بر آتش خوابم
روی از غم چون تویی چرا برتابم
تا به ز غمت کدام شادی یابم

رباعی شمارهٔ ۲۹۴

بختی نه کزو نصیب جز غم یابم
روزی نه که در جهان دو همدم یابم
شادی مگر از جهان برونست از آنک
هرچند که بیش جویمش کم یابم

رباعی شمارهٔ ۲۹۵

من غره به گفتار محال تو شدم
زان روی سزای گوشمال تو شدم
وین طرفه که آزمود صد بار ترا
هم باز به عشوه در جوال تو شدم

رباعی شمارهٔ ۲۹۶

دی کرد وداع بر جناح سفرم
تا دست فراق کرد زیر و زبرم
او می‌شد و جان نعره همی زد ز پی‌اش
آهسته ترک تاز که من بر اثرم

رباعی شمارهٔ ۲۹۷

روزی که به حیلت به شب تیره برم
می‌گویم شکر و باز پس می‌نگرم
بنگر که ز عمر در چه خون جگرم
تا روز گذشته را غنیمت شمرم

رباعی شمارهٔ ۲۹۸

زلف تو دلم برد و به جان در خطرم
گیرم که ز بیم پی به زلفت نبرم
باری دمی از زیر کله بیرون کن
چندان که ز دور در دل خود نگرم

رباعی شمارهٔ ۲۹۹

سودای تو بیرون شده یکسر ز سرم
وز کوی تو ببرید خرد رهگذرم
دست طلب تو باز در کوفت درم
تا با سر کار برد بار دگرم

رباعی شمارهٔ ۳۰۰

چون روی ندارم که به رویت نگرم
باری به سر کوی تو بر می‌گذرم
در دیده کشم ز آرزوی رخ تو
گردی که زکوی تو به دامن سپرم

رباعی شمارهٔ ۳۰۱

ای دل ز فلک چرا نیوشی آزرم
هم بادم سرد ساز و با گریهٔ گرم
دلبر ز تو وز ناله کجا گردد نرم
آن را که هزار دیده باشد بی‌شرم

رباعی شمارهٔ ۳۰۲

آخر ز تو چون روی به خون تر دارم
در عشق ز هیچ روی باور دارم
بردار ز روی پرده ورنه پس از این
من پرده ز روی راز دل بردارم

رباعی شمارهٔ ۳۰۳

از غم صدف دو دیده پر در دارم
وز حادثه پوستین به گازر دارم
دردا که تهی دامنم از زر درست
وز دست شکسته آستین پر دارم

رباعی شمارهٔ ۳۰۴

در کوی غمت هزار منزل دارم
وز دست تو پای صبر در گل دارم
در راه تو کار سخت مشکل دارم
دل نیست پدید و صد غم دل دارم

رباعی شمارهٔ ۳۰۵

راز تو ز بیم خصم پنهان دارم
ورنه غم و محنت تو چندان دارم
گویی که ز دل نداریم دوست همی
آری ز دلت ندارم از جان دارم

رباعی شمارهٔ ۳۰۶

نه در غم عشق یار یاری دارم
نه همنفسی نه غمگساری دارم
بس خسته نهان و آشکاری دارم
یارب چه شکسته بسته کاری دارم

رباعی شمارهٔ ۳۰۷

ای دل ز وصال تو نشانی دارم
وی جان ز فراق تو امانی دارم
بیچاره تنم همه جهان داشت به تو
واکنون به هزار حیله جانی دارم

رباعی شمارهٔ ۳۰۸

من با تو که عشق جاودانی دارم
یک مهر و هزار مهربانی دارم
با من صنما چو زندگانی نکنی
من بی‌تو بگو چه زندگانی دارم

رباعی شمارهٔ ۳۰۹

نام تو نویسم ار قلم بردارم
کوی تو گذارم چو قدم بردارم
جز روی ترا نبینم ای جان جهان
در عمر خود ار دیده ز هم بردارم

رباعی شمارهٔ ۳۱۰

در کار تو هر روز گرفتارترم
غمهای ترا به جان خریدارترم
هر روز به چشم من نکو روی‌تری
هرچند که بیش بینمت زارترم

رباعی شمارهٔ ۳۱۱

بفروختمت سزد به جان باز خرم
ارزان بفروختم گران باز خرم
باری خواهم ز دوستان ای دلبر
تا بو که ز دشمنان ترا باز خرم

رباعی شمارهٔ ۳۱۲

من بنده که کمتر سگ کویت باشم
این بس باشد که مدح‌گویت باشم
اقبال نیم که سال و ماه و شب و روز
واجب باشد که پیش رویت باشم

رباعی شمارهٔ ۳۱۳

بینم دل خویش گر دهانت اندیشم
یابم تن خویش گر میانت اندیشم
یادم ناید ز سر به جان و سر تو
الا که ز خاک آستانت اندیشم

رباعی شمارهٔ ۳۱۴

خوار و خجلم خوار و خجل باد دلم
آسیمه‌سر و پای به گل باد دلم
در دست غمم اسیری از دست دلست
چونان که منم، اسیر دل باد دلم

رباعی شمارهٔ ۳۱۵

بر چرخ رسید از تو دم سرد دلم
بر دامن غم فشاندهٔ گرد دلم
خون دلم از دیده بپالود دلم
دردا دل فارغ تو از درد دلم

رباعی شمارهٔ ۳۱۶

ای خورده به واجبی چو مردان غم علم
در تحت تصرف تو بیش و کم علم
در عمر دمی نازده الا دم علم
هم عالم عالمی هم عالم علم

رباعی شمارهٔ ۳۱۷

پر شد ز شراب عشق جانا جامم
چون زلف تو برهم زده گشت ایامم
در عشق تو این بود مراد و کامم
کز جملهٔ بندگان نویسی نامم

رباعی شمارهٔ ۳۱۸

در خدمت تست عقل و هوش و جانم
گر پیش برون روم ور از پس مانم
اقبال نیم که سال وماه و شب و روز
واجب باشد که در رکابت رانم

رباعی شمارهٔ ۳۱۹

ای دل چو به غمهای جهان درمانم
از دیده سرشکهای خونین رانم
خود را چه دهم عشوه یقین می‌دانم
کاندر سر دل شود به آخر جانم

رباعی شمارهٔ ۳۲۰

شبها چو ز روز وصل او یاد کنم
تا روز هزار گونه فریاد کنم
ترسم که شب اجل امانم ندهد
تا باز به روز وصل دل شاد کنم

رباعی شمارهٔ ۳۲۱

بازیچهٔ دور آسمانم چه کنم
سرگشتهٔ گردش جهانم چه کنم
از هرچه همی کنم پشیمان گردم
آیا چه کنم تا که بدانم چه کنم

رباعی شمارهٔ ۳۲۲

چون حرب کنم هیج محابا نکنم
چون عفو کنم هیچ مدارا نکنم
من سایهٔ یزدانم و نیکو نبود
گر قدرت و رحمت آشکارا نکنم

رباعی شمارهٔ ۳۲۳

می نوش کنم ولیک مستی نکنم
الا به قدح درازدستی نکنم
دانی غرضم ز می‌پرستی چه بود؟
تا همچو تو خویشتن پرستی نکنم

رباعی شمارهٔ ۳۲۴

کس نیست غم اندوخته‌تر زین که منم
با درد تو آموخته‌تر زین که منم
گفتی که نه‌ای به عشق درپخته هنوز
خامی چه کنی سوخته‌تر زین که منم

رباعی شمارهٔ ۳۲۵

بر آتش هجر عمری ار بنشینم
بر خاک در تو هم به دل نگزینم
از باد همه نسیم زلفت بویم
در آب همه خیال رویت بینم

رباعی شمارهٔ ۳۲۶

آن دیده ندارم که به خوابت بینم
یا آن رخ همچو آفتابت بینم
از شرم رخ تو در تو نتوان نگریست
می‌ریزم اشک تا در آبت بینم

رباعی شمارهٔ ۳۲۷

من دل به کسی جز از تو آسان ندهم
چیزی که گران خریدم ارزان ندهم
صد جان بدهم در آرزوی دل خویش
وان دل که ترا خواست به صد جان ندهم

رباعی شمارهٔ ۳۲۸

ای سایهٔ آنک ملک او هست قدیم
تا چند از این ملک چو گوزی بدونیم
یک رویه کن این کار که سهلست و سلیم
ملکست نه بازیچه، والملک عقیم

رباعی شمارهٔ ۳۲۹

شکر ایزد را که خسرو هفت اقلیم
آن شاه مبارک قدم آن ذات کریم
از آتش فتنه بر کران شد چو خلیل
وز آب خطر به ساحل آمد چو کلیم

رباعی شمارهٔ ۳۳۰

در موج خطر مرفهی همچو کلیم
وز آتش فتنه شاد چون ابراهیم
ای مفخر آنکه ماه کردی به دو نیم
معصومان را از آتش و آب چه بیم

رباعی شمارهٔ ۳۳۱

چون پای همی تحفه برد هر جایم
وز پای به پای آمدنی می‌آیم
دستم شکند فلک من این را شایم
آری چو گزیز نیست باری پایم

رباعی شمارهٔ ۳۳۲

ای عشق در آفاق بسی تاختیم
تا از دل و دلدار برانداختیم
آخر حق صحبتی که با تست مرا
بشناس و همان گیر که نشناختیم

رباعی شمارهٔ ۳۳۳

دی یک دو قدح شراب صافی خوردیم
با همنفسی شبی به روز آوردیم
امروز چنان شد که به ناچار دو دست
در گردن درد و رنج و هجران کردیم

رباعی شمارهٔ ۳۳۴

سبحان‌الله غمی به پایان نبریم
الا که ازو در دگری می‌نگریم
آن شد که ستاره می‌شمردیم به روز
اکنون همه روز و شب نفس می‌شمریم

رباعی شمارهٔ ۳۳۵

با گل گفتم چون به چمن برگذریم
چون از همه باغ آرزوی تو بریم
گل گفت مرا چو نیک درمی‌نگریم
از روی بقا برابر یکدگریم

رباعی شمارهٔ ۳۳۶

اندیشهٔ انتقام چون جزم کنیم
قهر همه دشمنان به یک عزم کنیم
با چرخ چو با آتسز اگر رزم کنیم
گردن به سم اسب چو خوارزم کنیم

رباعی شمارهٔ ۳۳۷

ای دل چو غم نوت دهد چرخ کهن
چون کار ندیدگان مشو بی‌سر و بن
یا عشوهٔ کودکانه می‌خر به سخن
یا تن زن و عاقلانه صبری می‌کن

رباعی شمارهٔ ۳۳۸

ماییم و صراحی و شراب روشن
مرغی دو و نان چند و زیشان دو سه تن
وز میوه و ریحان قدری سیب و سمن
برخیز و بیا چنانک دی نزد تو من

رباعی شمارهٔ ۳۳۹

باغیست چو نوبهار از رنگ خزان
عیشی که به عمرها توان گفت از آن
یاران همه انگشت زنان گرد رزان
من در غم تو نشسته انگشت‌گزان

رباعی شمارهٔ ۳۴۰

ای دل مگذار عمر چون بی‌خبران
ایمن منشین ز روزگار گذران
تو طاق نه‌ای با تو همان خواهد کرد
ایام که کرد و می‌کند با دگران

رباعی شمارهٔ ۳۴۱

شخصی دارم زنده به جان دگران
عمری به هزار درد و محنت گذران
جان بر لب و دل بر اثر او نگران
دور از لب و دندان شما بی‌خبران

رباعی شمارهٔ ۳۴۲

ای ساخته گشته از تو کار دگران
من یار غم تو و تو یار دگران
من کرده کنار پر ز خون دیده
از بهر تو و تو در کنار دگران

رباعی شمارهٔ ۳۴۳

زلفت به رسنهاش برآورد کشان
هر جان و دلی که داشت در شهر نشان
زان پیش که دستار نگه نتوان داشت
ورز دو سه در زیر کلاهش بنشان

رباعی شمارهٔ ۳۴۴

چون روی حیل نبود پایاب جهان
یکباره ورق بشستم از تاب جهان
گفتم چو مقیم نیست اسباب جهان
خاکش بر سر که خوش خورد آب جهان

رباعی شمارهٔ ۳۴۵

آیا گهر وصل تو یارم سفتن
راه تو امیدوار یارم رفتن
می‌روشن و حجره خالی و موسم گل
ای گلبن نو شکفته یارم گفتن

رباعی شمارهٔ ۳۴۶

ای دل چو نمی‌نهد سپهرت گردن
نتوان به خروش و زور بخت آوردن
بر من چه بود جز که به کف خون خوردن
دیگر چه کنم دلا چه دانم کردن

رباعی شمارهٔ ۳۴۷

زرق است جهان تو زرق کن از هر فن
که می‌خور و که می‌کن و لوتی می‌زن
خوش خور تو جهان و یاد می‌آر از من
تا روزی چند جمله را سر کن زن

رباعی شمارهٔ ۳۴۸

زین جور اگر گذر توان کرد بکن
در حال من ار نظر توان کرد بکن
با بنده ز روی مردمی آشتی‌ای
یکبار دگر اگر توان کرد بکن

رباعی شمارهٔ ۳۴۹

هرچ از چو تویی نزیبد ای دوست مکن
وین خیره‌کشی گرچه ترا خوست مکن
گفتی ببرم جان تو و باکی نیست
جانا نه ز بهر جان نه نیکوست مکن

رباعی شمارهٔ ۳۵۰

ای دل ز سر نهاد پرواز مکن
فرجام نگر حدیث آغاز مکن
خاک از سر این راز نهان باز مکن
خود را و مرا در سر این راز مکن

رباعی شمارهٔ ۳۵۱

جانا لبم از شراب غم خشک مکن
چشمم ز سرشک هیچ دم خشک مکن
در عشق گران رکاب صبری داری
زنهار نمد زین ستم خشک مکن

رباعی شمارهٔ ۳۵۲

هستم ز تو دلشکسته‌ای عهد شکن
وز دوستی تو با جهانی دشمن
گیرم نبود دست من و دامن تو
بتوان کردن دست من و دامن من

رباعی شمارهٔ ۳۵۳

می‌سوز تو خرمن شکیبایی من
تا می‌نهم از غم تو خرمن خرمن
دامن به حدیث درد من باز مزن
من دانم و اشک لعل دامن دامن

رباعی شمارهٔ ۳۵۴

در دام غم تو بسته‌ای هست چو من
وز جور تو دل‌شکسته‌ای هست چو من
برخاستگان عشق تو بسیارند
در عهد وفا نشسته‌ای هست چو من

رباعی شمارهٔ ۳۵۵

ای گنده دهان چو شیر و چون گرگ حرون
چون خرس کریه شخص و چون خوک نگون
چون بوزنه سخره و چو کفتار زبون
چون گربه دهن دریده و چون سگ دون

رباعی شمارهٔ ۳۵۶

چشمم ز همه جهان فرازست اکنون
وین دیده به دیدار تو بازست اکنون
گفتار همه جهان مجازست اکنون
ما را به جمال تو نیازست اکنون

رباعی شمارهٔ ۳۵۷

بوطالب نعمت ای همه دولت و دین
در خود نگر و جمله جهان نیک ببین
کز همت و جود آفتابی و سحاب
وز رفعت و حلم آسمانی و زمین

رباعی شمارهٔ ۳۵۸

شاها ز خزانهٔ تو ریحان و سمین
دارند نهان ذخیره درهای ثمین
کو زر که همین بر سر گنج است و همان
کو سر که همان از در تیغست و همین

رباعی شمارهٔ ۳۵۹

شاهان ممالک تو مودود و معین
دارند خزانها نهان در ثمین
گوهر که همین بر سر گنجست و همین
باهر که همان از در تیغست و همین

رباعی شمارهٔ ۳۶۰

گفتی چه شود کار فراقت یک‌سو
چون اشک چو شمع گرم باشم بی‌تو
آن روز ز روبهای اشکت به کجا
وان گرم سریهای چو اشکت پس کو

رباعی شمارهٔ ۳۶۱

آن ماه که ماه نو سزد یارهٔ او
خورشید می نشاط نظارهٔ او
چون گیرد عکس از لب می‌خوارهٔ او
سر برزند از مشرق رخسارهٔ او

رباعی شمارهٔ ۳۶۲

ای راحت آن نفس که جان زد با تو
یک داو دلم در دو جهان زد با تو
هجر تو چنین است اگر وصل بود
یارب که چو عیشها توان زد با تو

رباعی شمارهٔ ۳۶۳

رفتم چو نماند هیچ آبم بر تو
در چشم تو خوارتر ز خاک در تو
با این همه روز و شب بر آتش باشم
زان بیم که باد بگذرد بر سر تو

رباعی شمارهٔ ۳۶۴

دستی نه که گستاخ بکوبد در تو
پایی نه که آزاد بپوید بر تو
با ناز تو هر سری ندارد سر تو
دانی که کشد بار ترا هم خر تو

رباعی شمارهٔ ۳۶۵

گر هیچ سعادتم رساند بر تو
جان پیش کشم مباش گو در خور تو
گاهی چو زمین بوسه دهم بر پایت
گاهی چو فلک گردم گرد سر تو

رباعی شمارهٔ ۳۶۶

دل هرچه ز بد دید پسندید از تو
وز جمله جهان برید و نبرید از تو
گفتی که نبیند دلت از من غم هجر
دیدی که به عاقبت همان دید از تو

رباعی شمارهٔ ۳۶۷

آن صبر که حامی منست از غم تو
مویی نبرد ز عهد نامحکم تو
وین وصل که قبله‌ایست در عالم عشق
از گمشدگان یکیست در عالم تو

رباعی شمارهٔ ۳۶۸

دورم ز قرار و خواب از دوری تو
وز پرده برون شدم به مستوری تو
گویی که کراست برگ مهجوری من
انگشت به خود کشم به دستوری تو

رباعی شمارهٔ ۳۶۹

جان درد تو یادگار دارد بی‌تو
اندوه تو در کنار دارد بی‌تو
با این همه من ز جان به جان آمده‌ام
جان در تن من چه کار دارد بی‌تو

رباعی شمارهٔ ۳۷۰

دست تو که جود در سجود آید ازو
سرمایهٔ نزهت وجود آید ازو
دستارچه‌ای که یک دمش خدمت کرد
تا نیست نگشت بوی عود آید ازو

رباعی شمارهٔ ۳۷۱

آن دل که نشان نیست مرا در بر ازو
جز درد و به درد می‌زنم بر سر ازو
بازآمد و محنتی درافکنده چو دود
هرگز نبود حرام روزی تر ازو

رباعی شمارهٔ ۳۷۲

آن بت که به دست غم گرفتارم ازو
وز دست همی درگذرد کارم ازو
بیزار شدست از من و من زارم ازو
دل نی و هزار درد دل دارم ازو

رباعی شمارهٔ ۳۷۳

کسری که کمان عدل او کرد به زه
حاتم که ز کان به جود بگشاد گره
رستم که به گرز خود کردی چو زره
پیروز شه از هرسه درین هریک به

رباعی شمارهٔ ۳۷۴

چون باز کنی ز زلف پرتاب گره
احسنت کند چرخ و فلک گوید زه
بر چشم جهانیان نگارا که و مه
هر روز نکوتری و هر ساعت به

رباعی شمارهٔ ۳۷۵

ای نحس چو مریخ و زحل بی‌گه و گاه
چون زهره غرو چو مشتری غره به جاه
چون تیر منافق نه سفید و نه سیاه
غماز چو آفتاب و نمام چو ماه

رباعی شمارهٔ ۳۷۶

با روز رخ تو گرچه ای روت چو ماه
از روز و شب جهان نبودم آگاه
بنمود چو چشم بد فروبست این راه
شبهای فراق تو مرا روز سیاه

رباعی شمارهٔ ۳۷۷

از بهر هلال عید آن مه ناگاه
بر بام دوید و هر طرف کرد نگاه
هرکس که بدید گفت سبحان‌الله
خورشید برآمدست و می‌جوید ماه

رباعی شمارهٔ ۳۷۸

با من به سخن درآمد امروز پگاه
آن لاغری که دارمش از پی راه
گفتا که طمع نیست مرا باری جو
چندان که ببویم ای مسلمانان کاه

رباعی شمارهٔ ۳۷۹

بر من در محنت و بلا باز مخواه
درد من دل دادهٔ جان باز مخواه
جانی که به عاریت دو دم یافته‌ام
چندانک دمی بینمت آن باز مخواه

رباعی شمارهٔ ۳۸۰

ای امر تو ملک را عنان بگرفته
فتراک تو دست آسمان بگرفته
روزی بینی سپاه تازندهٔ تو
پیروز شد و ملک جهان بگرفته

رباعی شمارهٔ ۳۸۱

ای لشکر تو روی زمین بگرفته
نام تو دیار کفر و دین بگرفته
روزی به بهانهٔ شکاری بینی
از روم کمین کرده و چین بگرفته

رباعی شمارهٔ ۳۸۲

دی طوف چمن کرده سه چاری خورده
آهنگ حزین و پرده حزان کرده
او چون گل و سرو و گرد او عاشق‌وار
گل جامه دریده سرو حال آورده

رباعی شمارهٔ ۳۸۳

آیا که مرا تو دست گیری یا نه
فریادرسی در این اسیری یا نه
گفتی که ترا به بندگی بپذیرم
خدمت کردم اگر پذیری یا نه

رباعی شمارهٔ ۳۸۴

در راه فرید کاتب فرزانه
بگشاد شبی در تناسل خانه
آورده به صحرای جهان مردانه
خوارزمیکی باره و دندانه

رباعی شمارهٔ ۳۸۵

ای فتنهٔ روزگار شب‌پوش منه
و ابدالان را غاشیه بر دوش منه
زلفی که هزار جان ازو در خطرست
از چشم بدان بترس و برگوش منه

رباعی شمارهٔ ۳۸۶

مریخ به خنجر تو جوید فتوی
ناهید به ساغر تو پوید ماوی
زانست که می‌کند به عید اضحی
از بهر ترا آن حمل این ثور فدی

رباعی شمارهٔ ۳۸۷

پایی که مرا نزد تو بد راهنمای
دستی که بدان خواستمت من ز خدای
آن پای مرا چنین بیفکند از دست
وآن دست مرا چنین درآورد ز پای

رباعی شمارهٔ ۳۸۸

در مرتبه از سپهر پیش آمده‌ای
وز آدم در وجود بیش آمده‌ای
نشکفت که سلطان لقبت داد ملک
تو خود ملک از مادر خویش آمده‌ای

رباعی شمارهٔ ۳۸۹

بر چرخ همیشه هم‌عنان رانده‌ای
بر ماه غبار موکب افشانده‌ای
آدم پدر منست و زو فخرم نیست
از تست که تو برادرم خوانده‌ای

رباعی شمارهٔ ۳۹۰

زان شب که نشستیم به هم با طربی
کردیم فراق را به وصلت ادبی
بس روز که برخاسته‌ام با تک و تاز
در آرزوی چنان نشستی و شبی

رباعی شمارهٔ ۳۹۱

عمزاد و عمزاد خریدند بری
عمزادگکی قدیمشان اندر پی
اینک چو دو نوبهار بین با یک دی
عمزاد همی رود دو عمزاد ز پی

رباعی شمارهٔ ۳۹۲

دوش ارنه وقارت به زمین پیوستی
فریاد و دعایت به زمین کی بستی
ور حلم تو بر دامن او ننشستی
از زلزلهٔ سقف آسمان بشکستی

رباعی شمارهٔ ۳۹۳

دوش از سر درد نیستی در مستی
گفتم فلکا نیست شدم گر هستی
گفت این چه علی لاست که بر ما بستی
بوطالب نعمه بر زبان ران رستی

رباعی شمارهٔ ۳۹۴

گر دل پی یار گیردی نیکستی
یا دامن کار گیردی نیکستی
چون عمر همی دهد قرار همه کار
گر عمر قرار گیردی نیکستی

رباعی شمارهٔ ۳۹۵

گر شعر در مراد می‌بگشادی
یا کار کسی به شعر نوری دادی
آخر به سه چار خدمتم صدر جهان
از ملک چنان یک صله بفرستادی

رباعی شمارهٔ ۳۹۶

ای دل تو بسی که از غمش خون خوردی
چندین مخروش و باش تا چون کردی
آری شب عشق دیر بازست و سیاه
لیکن تو سپید کار زود آوردی

رباعی شمارهٔ ۳۹۷

با دل گفتم گرد بلا می‌گردی
مغرور شدی به صبر و پی گم کردی
من نیز بدان رسن فروچاه شدم
دیدی که تو خوردی و مرا آزردی

رباعی شمارهٔ ۳۹۸

در کفر گریزم ار تو ایمان گردی
با درد بسازم ار تو درمان گردی
چون از سر این حدیث برخاست دلم
دل برکنم از توگر مثل جان گردی

رباعی شمارهٔ ۳۹۹

دی در چمن آن زمان که طوفی کردی
با گل گفتم کز آن شرابی خوردی
گل گفت که سهل بود گفتم که برو
چون جامه دریدی ز چه رنگ آوردی

رباعی شمارهٔ ۴۰۰

جانا بر نور شمع دود آوردی
یعنی که خط ارچه خوش نبود آوردی
گر آتش آه ماست دیرت بگرفت
ور خط به خون ماست زود آوردی

رباعی شمارهٔ ۴۰۱

دیروز که در سرای عالی بودی
رمزی گفتی اشارتی فرمودی
گر هست بده ورنه در آن بند مباش
انگار که از من این سخن نشنودی

رباعی شمارهٔ ۴۰۲

گر همت من دل به جهان برنهدی
طبعم به ذخیره گنج گوهر نهدی
ور بخت بگویم قدم اندر نهدی
جود کف من جهان دیگر نهدی

رباعی شمارهٔ ۴۰۳

هر شب بت من به وقت باد سحری
دل باز فرستدم به صاحب خبری
دل با همه بی‌رحمی و بیدادگری
آید بر من نشیند و زارگری

رباعی شمارهٔ ۴۰۴

کویی که درو مست و بهش درگذری
زنهار به خاک او به حرمت نگری
نیکو نبود که از سر بی‌خبری
تو زلف بتان و چشم شاهان سپری

رباعی شمارهٔ ۴۰۵

ای شب چو ز نالهای من بی‌خبری
بر خیره کنون چند کنم نوحه‌گری
ای روز سپید وقت نامد که مرا
از صحبت این شب سیه باز خری

رباعی شمارهٔ ۴۰۶

دل سیر نگرددت ز بیدادگری
چشم آب نگیردت چو در من نگری
این طرفه که دوست‌تر ز جانت دارم
با آنکه ز صدهزار دشمن بتری

رباعی شمارهٔ ۴۰۷

با دلبرم از زبان باد سحری
گل گفت نیایی به چمن درنگری
گفت آیم اگر تو جامه بر خود ندری
چون رنگ آری به خنده بیرون نبری

رباعی شمارهٔ ۴۰۸

ای دل بنشین به عافیت کو داری
تا باز نیفکنی مرا در کاری
از تلخی عیش اگر ترا سیری نیست
من سیر شدم ز جان شیرین باری

رباعی شمارهٔ ۴۰۹

مسعود قزل مست نه‌ای هشیاری
یک دم چه بود که مطربی بگذاری
زر بستانی ازارکی برداری
ما را گل و باقلی و ریواس آری

رباعی شمارهٔ ۴۱۰

گفتی که به هر قطعه مرا هر باری
از خواجه به تازگی برآید کاری
دوران شماست ای برادر آری
ما را به سه چار و پنج خدمت داری

رباعی شمارهٔ ۴۱۱

ای دل به غم عشق بدین دشواری
آسان آسان پرده مگر برداری
ور هست وگر نیست به کامت باری
آن دم که به کام دل یاری یاری

رباعی شمارهٔ ۴۱۲

بر سنگ قناعت ار عیاری داری
از نیک و بد جهان کناری داری
ور با همه کس بهر خلافی که رود
در کار شوی دراز کاری داری

رباعی شمارهٔ ۴۱۳

در بنده به دیدهٔ دگر می‌نگری
با این همه خوش دلم چو درمی‌نگری
هر روز سپس ترست کارم با تو
در من نه به چشم پیشتر می‌نگری

رباعی شمارهٔ ۴۱۴

چون چنگ خودم به عمری ار بنوازی
هم در ساعت پردهٔ خواری سازی
آن را که چو زیر کرد گویا غم تو
چون زیر گسسته‌اش برون اندازی

رباعی شمارهٔ ۴۱۵

چون صبح درآمد به جهان‌افروزی
معشوقه به گاه رفتن از دلسوزی
می‌گفت و گری که با من غم روزی
صبحا ز شفق چون شفقت ناموزی

رباعی شمارهٔ ۴۱۶

بر جان منت نیست دمی دلسوزی
بر وصل توام نیست شبی پیروزی
در عشق کسی بود بدین بد روزی
وای من مستمند هجران روزی

رباعی شمارهٔ ۴۱۷

هرکو به مواظبت بخواند چیزی
با او به همه حال بماند چیزی
آخر پس از آن، از آن به چیزی برسد
چیزی نبود هر که نداند چیزی

رباعی شمارهٔ ۴۱۸

ای نوبت تو گذشته از چرخ بسی
بی‌نوبت تو مباد عالم نفسی
آوازهٔ نوبتت به هر کس برساد
لیکن مرساد از تو نوبت به کسی

رباعی شمارهٔ ۴۱۹

دی درویشی به راز با همنفسی
می‌گفت کریم در جهان مانده کسی
از گوشهٔ چرخ هاتفی گفت خموش
بوطالب نعمه را بقا باد بسی

رباعی شمارهٔ ۴۲۰

با دل گفتم که‌ای همه قلاشی
چونی و چگونه‌ای کجا می‌باشی
دل دیده پرآب کرد و گفتا که خموش
در خدمت خیل دختر جماشی

رباعی شمارهٔ ۴۲۱

تا چند ز جان مستمند اندیشی
تا کی ز جهان پر گزند اندیشی
آنچ از تو توان شدن همین کالبدست
یک مزبله‌گو مباش چند اندیشی

رباعی شمارهٔ ۴۲۲

ای پیش کفت جود فلک زراقی
ابنای ملوک مجلست را ساقی
من بنده ز پای می‌درآیم ز نیاز
دریاب که جز دمی ندارم باقی

رباعی شمارهٔ ۴۲۳

ای نسبت تو هم به نبی هم به علی
عمر ابدی بادت و عز ازلی
باقی به وجود تو پس از پانصد سال
هم گوهر مصطفی و هم نام علی

رباعی شمارهٔ ۴۲۴

کو آنکه ز غم دست به جایی زدمی
یا در طلب وصل تو رایی زدمی
بر حیله‌گری دسترسم نیز نماند
آن دولت شد که دست و پایی زدمی

رباعی شمارهٔ ۴۲۵

گر من ز فلک شکایت کنمی
هرچ او کندی جمله حکایت کنمی
افسوس که دست من بدو می‌نرسد
ورنه شر او جمله کفایت کنمی

رباعی شمارهٔ ۴۲۶

گر عقل عزیز را به فرمان شومی
ناریخته آبم از پی نان شومی
زین قصهٔ دیرباز چون البقره
هم با سر درس آل عمران شومی

رباعی شمارهٔ ۴۲۷

صدرا چو تو چشم آسمان بیند نی
خورشید به پایهٔ تو بنشنید نی
آنجا که تو دامن کرم افشانی
از خاک بجز ستاره کس چیند نی

رباعی شمارهٔ ۴۲۸

شاها چو تو مادر زمان زاید نی
بخشد چو تو هیچ شاه و بخشاید نی
تا حشر چو تیغ و تازیانه‌ات پس از این
یک ملک‌ستان و ملک‌بخش آید نی

رباعی شمارهٔ ۴۲۹

ای چرخ جز آیت بلا خوانی نی
بر کس قلمی ز عافیت رانی نی
چیزی ندهی که باز نستانی نی
ای کوژ کبود خود جز این دانی نی

رباعی شمارهٔ ۴۳۰

در ملک چنین که وسعتش می‌دانی
با شعر چنین که روز و شب می‌خوانی
آبم بشد از شکایت بی‌نانی
کو مجدالدین بوالحسن عمرانی

رباعی شمارهٔ ۴۳۱

ای دل طمعم زان همه سرگردانی
نومیدی و درد بود و بی‌درمانی
این کار نه بر امید آن می‌کردم
باری تو که در میان کاری دانی

رباعی شمارهٔ ۴۳۲

ای شاه گر آنچه می‌توانی نکنی
زین پس بجز از دریغ و آوخ نکنی
اندر رمهٔ خدای گرگ آمد گرگ
هیهات اگر توشان شبانی بکنی

رباعی شمارهٔ ۴۳۳

ای گل گهر ژاله چو در گوش کنی
وز سایهٔ ابر ترک شب‌پوش کنی
آن کت ز چمن پار برون کرد اینجاست
امسال چه خویشتن فراموش کنی

رباعی شمارهٔ ۴۳۴

گر در همه عمر یک نکویی بکنی
صد گونه جفا و زشت‌خویی بکنی
گویی که برغم تو چنین خواهم کرد
داری سر آنکه هرچه گویی بکنی

رباعی شمارهٔ ۴۳۵

با بوعلی اب ارب هم بنشینی
شخصی شش جهتش زو بینی
گر دیده به دیدن رخش چار کنی
چندان که ازو بینی بینی بینی

رباعی شمارهٔ ۴۳۶

رو رو که تو یار چو منی کم بینی
وین پس همه مرد جلد محکم بینی
من با تو وفا کردم از آن غم دیدم
با اهل جفا وفا کنی غم بینی

رباعی شمارهٔ ۴۳۷

هر روز به نویی ای بت سلسله‌موی
جای دگری به دوستی در تک و پوی
ماهی تو و ماه را چنین باشد خوی
هر روز به منزلی دگر دارد روی

رباعی شمارهٔ ۴۳۸

شب نیست دلا که از غمش خون نشوی
وز دیده به جای اشک بیرون نشوی
چون نیست امید آنکه بر گردد کار
ای دل پس کار خویشتن چون نشوی

رباعی شمارهٔ ۴۳۹

گفتم که نثار جان کنم گر آیی
گفتا به رخم که باد می‌پیمایی
تو زنده به جان دگران می‌باشی
از کیسهٔ خویش چون فقع بگشایی

رباعی شمارهٔ ۴۴۰

چون دیده فرو ریخت به رخ بینایی
وز دل اثری نماند جز رسوایی
ای جان تو چه می‌کنی کرا می‌پایی
نیکو سر و کاریست تو درمی‌بایی

رباعی شمارهٔ ۴۴۱

ای محنت هجر بر دلم سرنایی
وی دولت وصل از درم درنایی
از بخت چو هیچ کار برمی‌ناید
ای جان ستیزه کار هم برنایی

رباعی شمارهٔ ۴۴۲

با دل گفتم گرد بلا می‌پویی
بنشین که نه مرد عشق آن مه‌رویی
دل گفت ز خواب دیر بیدار شدی
خر جست و رسن برد کنون می‌گویی

رباعی شمارهٔ ۴۴۳

صورت‌گر فطرت ننگارد چو تویی
دوران فلک برون نیارد چو تویی
هرچند همه جهان تو داری لیکن
ای صدر جهان جهان ندارد چو تویی

رباعی شمارهٔ ۴۴۴

ای نامتحرک حیوانی که تویی
ای خواجهٔ رایگان گرانی که تویی
ای قاعدهٔ قحط جهانی که تویی
ای آب دریغ کاهدانی که تویی