پیشنهادات  

عرفی - رباعیها

رباعی شمارهٔ ۱

ای شربت شیخ و شاب در کاسهٔ ما
وی چشمهٔ آفتاب در کاسهٔ ما
آن جرعه کشانیم که از سیرابی
یاقوت شود حباب در کاسهٔ ما

رباعی شمارهٔ ۲

ای کرده زبون، ناز شجاع تو، مرا
افکنده به صد رنج، نزاغ تو، مرا
تا خیزم و آیمت در آغوش اجل
گشست است به تکلیف وداع تو مرا

رباعی شمارهٔ ۳

چندان که شدم ز بیخودی مست دعا
تیری نزدم بر هدف از شست دعا
باشم ز دعا مانع و از شوق طلب
وقت است که پر درآورد دست دعا

رباعی شمارهٔ ۴

ای رانده ز نسبت حرم طاعت ما
مردود اجابت صنم طاعت ما
اسلام نه، کفر نه، تا کی به عبث
آلوده کند لوح و قلم طاعت ما

رباعی شمارهٔ ۵

از بند غرور می گشایم خود را
آن طور که هست می نمایم خود را
عمری به رعونت صفت خود کردم
چندی به شکست می ستایم خود را

رباعی شمارهٔ ۶

گلبرگ برد باد بهاران به کجا
سنبل رود از شبنم بستان به کجا
ای عارض یار من شتابان به کجا
وی زلف نگار من پریشان به کجا

رباعی شمارهٔ ۷

این ناله که در آتش خویش است کباب
این گریه که در شیشهٔ خم کرده شراب
مرغی است که آتش از هوا می گیرد
مستی است که از خمار جوید می ناب

رباعی شمارهٔ ۸

آنم که قفای من جبین طلب است
هر موی سرم دست گزین طلب است
دستم دست است، کوششم کوشش، لیکن
دامان تو فوق آستین طلب است

رباعی شمارهٔ ۹

نادان به عمارت بدن مشغول است
دانا به کرشمهٔ سخن مشغول است
صوفی به فریب مرد و زن مشغول است
عاشق به هلاک خویشتن مشغول است

رباعی شمارهٔ ۱۰

راهی بنما که رهنما مردی نیست
صد ره به هیچ گذر گردی نیست
با درد تو هیچ نسبتم نیست، ولی
بی نسبتی درد تو کم دردی نیست

رباعی شمارهٔ ۱۱

عرفی چه زنی طعن خرد بر من مست
مردان ننهند راز دل بر کف دست
آن نوحه که راه لب نداند، داریم
آن گریه که دل به دیده بگذارد هست

رباعی شمارهٔ ۱۲

وصل تو دوایی است که بیمارش نیست
حسن تو متاعی است که بازارش نیست
عشق تو کمندی که گرفتارش نیست
حمد تو زبانی است که گفتارش نیست

رباعی شمارهٔ ۱۳

شاها کرم تو قلزم مواج است
درویش تو اسکندر بی تاج است
منسوب به عالم نزول تو بود
آرام گهی که نام او معراج است

رباعی شمارهٔ ۱۴

آن کز نظرش حجاب صورت بر خاست
بر جزو و کلش نظر به یک دیده رواست
گر جوهر قطره صاف باشد یا درد
در قطره چنان بجو که گویی دریاست

رباعی شمارهٔ ۱۵

تا در زده ام به دامن عفو تو دست
تا یافته ام غبار تکلیف الست
تقصیر عبادتم ندارد ایام
وز طاعت کرده ام پشیمانی هست

رباعی شمارهٔ ۱۶

با سال و مه ام دقیقه و ساعت نیست
با روز و شبم روشنی و ظلمت نیست
با صحت و رنچم آفت و راحت نیست
عرفی عالمی چو عالم وحدت نیست

رباعی شمارهٔ ۱۷

عرفی که همیشه در سلامت رو داشت
دیدم که عجب جای از آن بد خو داشت
صذ بیشهٔ شعله داشت در هر بن مو
صد خوشهٔ ناله بر سر هر مو داشت

رباعی شمارهٔ ۱۸

آنم که رعیت کمینم دهر است
تریاق زمانه با خلافم زهر است
عالم به ممالک جلالم شهر است
دریای محیط خندق آن شهر است

رباعی شمارهٔ ۱۹

از باب مغان که رسمشان جود و عطاست
جامی بدهند این نه آیین سخاست
شکرانهٔ صاف های لب تشه طلب
دردی بدهند، تشنگانیم، رواست

رباعی شمارهٔ ۲۰

عرفی سخنت گر چه معما رنگ است
وین زمزمه را به ذوق یاران جنگ است
بخروش که مرغان حرم می دانند
کاین نغمهٔ ناقوس کدام آهنگ است

رباعی شمارهٔ ۲۱

از دیدهٔ ما به جز حیا نتوان یافت
زین آینه جز نور صفا نتوان یافت
آلودگی ای که آب عصمت ببرد
در سلسلهٔ نگاه ما نتوان یافت

رباعی شمارهٔ ۲۲

حسن از طلب نگاه ما بسته لب است
از اهل ادب دیده گشودن عجب است
وانگه که لب حسن تماشا طلب است
از بی ادبی چشمه گشایی ادب است

رباعی شمارهٔ ۲۳

عرفی چه نهی متاع دل در کف دست
راه نظر کج نظران باید بست
بر سینهٔ ما نگر که از بیرون هست
صافی و درست و از درون عین شکست

رباعی شمارهٔ ۲۴

آنم که به ترک دین دلم خرسند است
زنار به هر موی منش پیوند است
زد جوش جنون و فاش تر می گویم
در دیر مغان دلم به زلفی بند است

رباعی شمارهٔ ۲۵

یار آمده و در صدد دلداری ست
من مست و خراب، این شب صد دشواری ست
بیدار شو ای بخت، به خوابم کردی
فریاد که خواب تو بهتر از بیداری ست

رباعی شمارهٔ ۲۶

عرفی سر صفهٔ مغان مسند ماست
تعظیم گه دیر مغان معبد ماست
هر گام به تیغی سر تسلیم نهیم
سر تا سر کوی دوستی مشهد ماست

رباعی شمارهٔ ۲۷

زینسان که گمان شده دی به ره است
وز بستن یخ حباب رشک گره است
دشمن که ز هیبت تو می لرزد چه عجب
کش علت لرزش به نظر مشتبه است

رباعی شمارهٔ ۲۸

زین سردی دی که آب و آتش یخ بست
در بستن یخ جوهر الماس شکست
زان گونه مسامات هوا بسته که تیر
یابد ز کمان گشاد و نتواند جست

رباعی شمارهٔ ۲۹

باز آ که فراق جان گداز آمده است
اندیشهٔ مردنم فراز آمده است
باز آ که ز ناچشیده داروی وصال
دردی که نرفته بود باز آمده است

رباعی شمارهٔ ۳۰

گر چشم و دلم ز ناله و گریه جداست
زنهار مبر گمان که راحت، که خطاست
گر ناله خموش است دلم در جوش است
گر دیده سراب است، درونم دریاست

رباعی شمارهٔ ۳۱

تا عمر مرا فلک به غم پیموده است
گوشم به فغان اهل شیون بوده است
امروز شنیده ام ز عرفی، بی تو
در خواب که چرخ هم نشنوده است

رباعی شمارهٔ ۳۲

عشق آمد و گوید رسولم نام است
در حسن به آسمان صدم پیغام است
حکم است که دل و دین فروشید به درد
وین سهل ترین جمله احکام است

رباعی شمارهٔ ۳۳

راهم ندهد سوی حرم زاهد زشت
راند ز کنشت راهب نیک سرشت
گر لذت خواریم بدانند، از رشک
هم آن کشد به کعبه، هم این به کنشت

رباعی شمارهٔ ۳۴

مسجود ملایک دو تن از آب و گل است
ز آدم چو گذشت این نگار چگل است
گر هست تفاوتی همین باشد و بس
کان حکم اله بود وین حکم دل است

رباعی شمارهٔ ۳۵

معموری عقل فضلهٔ ویرانی ست
سرمایهٔ علم خاک بی سامانی ست
بازارچهٔ حیرت ما آبادان ست
کافتاده متاع و غایت ارزانی ست

رباعی شمارهٔ ۳۶

در عهد من آن که لاف سنج سخن است
خونش هدر است، قاتلش نظم من است
گوسالهٔ سامری اگر بانگ زند
اعجاز مسیح لقمهٔ دندان شکن است

رباعی شمارهٔ ۳۷

عرفی دل من که منت جان من است
از عالم قدس آمده، مهمان من است
مگذار که پامال شود در ره کفر
رحمی که جگر گوشهٔ ایمان من است

رباعی شمارهٔ ۳۸

دردا که دگر سخن ز فرزانگی است
چیزی که نه در شمار دیوانگی است
بیگانگی عافیتم ننگی بود
اکنون به وی ام نسبت هم خانگی است

رباعی شمارهٔ ۳۹

دی محتسب آمد به غم، تند نشست
ماتم زده بود، دادمش شیشه به دست
بشکست و نیافت قصدم آن جاهل مست
بایست که توبه شکند، شیشه شکست

رباعی شمارهٔ ۴۰

شیراز که دریای معانی گذر است
یکتا گهرش عرفی صاحب نظر است
بس کز دو طرف ماه وشان می گذرند
هر کوچهٔ او شبیه شق قمر است

رباعی شمارهٔ ۴۱

صد تلخ شنیدم ز یکی رزق پرست
جرمم چه، که همین دادمش جام به دست
دانی که همان محتسب گرسنه مست
کامروز به لقمه اش دهن خواهم بست

رباعی شمارهٔ ۴۲

این لاله که با داغ الست آمده است
پژمرده و سینه چاک و مست آمده است
پژمردگی اش رواست که از باغ ازل
تا شهر غمت دست به دست آمده است

رباعی شمارهٔ ۴۳

در باغم و دل شکارگاه شیراست
نگشوده نظر دل از تماشا سیر است
چون دیده گشایم که چمن بیگانه ست
چون سینه گشایم که هوا شمشیر است

رباعی شمارهٔ ۴۴

یاران دگر انگشت نما خواهم گشت
مجموعهٔ درد بی دوا خواهم گشت
هم دست به دل بنهاده، هم دل در دست
از بهر دوا یه شهرها خواهم گشت

رباعی شمارهٔ ۴۵

در دیدهٔ تو روشنی شرم به است
در سینهٔ تو جان و دل نرم به است
پرهیز کن از فسردگی در ره عشق
کز گریه سر خندهٔ گرم به است

رباعی شمارهٔ ۴۶

عرفی شب عید و باده عیش افروز است
می نوش و طرب کن که همین دم روز است
این توبه بسی شکست و از ما برمید
می نوش که توبه مرغ دست آموز است

رباعی شمارهٔ ۴۷

روزی که قضا به مزرعهٔ قسمت کشت
خاکم ز حرم ببرد و در دیر سرشت
می خواست که در جواب ابنای کنشت
گویم لبیک چون بگوید خشت

رباعی شمارهٔ ۴۸

عرفی دل ما تا به در عشق گریخت
خون گله با شراب نسیان آمیخت
این خون نه به تیغ آشنا شد نه به خاک
این گل نشکفت، از نفس باد بریخت

رباعی شمارهٔ ۴۹

عرفی علم هجر تو افراشننی است
گنجی تو ولی نقد تو برداشتنی است
گر عشق تویی، تخم تو ناکشتنی است
ور حسن تویی، دل ز تو برداشتنی است

رباعی شمارهٔ ۵۰

عرفی من و دل نه خوب دانیم و نه زشت
هم خادم کعبه ایم و هم پیر کنشت
همدوش مصیبتیم و همزاد نشاط
همخوابهٔ دوزخیم و هم شیر بهشت

رباعی شمارهٔ ۵۱

ای عشق که مدح تو همین عشق بس است
برقی ست که موسی اش یک مشت خس است
نی نی در مستی نزنم، گلزارست
کش موسی عمرا ن گل مشکین نفس است

رباعی شمارهٔ ۵۲

عرفی گله سر مکن که جای گله نیست
توفیق نصیب هر تنگ حوصله نیست
هر چاه که هست یوسفی در آن هست
صاحب نظری لیک به هر قافله نیست

رباعی شمارهٔ ۵۳

از وصل نهان ما که غماز نیافت
انجام کسی ندیده آغاز نیافت
در دوست شدم محو به حدی که مرا
هم دوست طلب کرد و نشان باز نیافت

رباعی شمارهٔ ۵۴

هر کس که سرش نه در گریبان فناست
تا گردنش از فرق همه زخم جفاست
زآنروی که تا فوق گریبان عدم
آمد شد سیل غم و سنگ بلاست

رباعی شمارهٔ ۵۵

عرفی منم آن که دوزخم بت شکن است
روزم ز هجوم تیره گی شب شکن است
امیدم اگر حاملهٔ حرمان زاست
بپذیرم اگر سپاه مطلب شکن است

رباعی شمارهٔ ۵۶

عرفی منم آن که کوششم بی اثر است
هستم همه عیب و مو به مویم هنر است
آن عابد برهمن سرشتم که مرا
طاعت ز گنه به توبه محتاج تر است

رباعی شمارهٔ ۵۷

دستی دارم که در گریبان غم است
پایی دارم که وقف دامان غم است
چشمی دارم که باغ و بستان بلا است
جانی دارم که دین و ایمان غم است

رباعی شمارهٔ ۵۸

از گریهٔ گرم دیده آتشناک است
آلوده به خون و از تماشا پاک است
از بس که شکسته ام ز بیم تو نگاه
گویی که مرا دیده پر از خاشاک است

رباعی شمارهٔ ۵۹

ای آن که برت سفال و یاقوت یکی است
اعجاز مسیح و سحر هاروت یکی است
گر معرفت روح مجرد داری
زیب تن و آرایش تابوت یکی است

رباعی شمارهٔ ۶۰

ای شوق لبت ز صبر من برده ثبات
تلخ از شکرین تبسمت کام نبات
مشتاق لبت را چو اجل خون ریزد
از تیغ اجل فرو چکد آب حیات

رباعی شمارهٔ ۶۱

ای کعبه رو این طرف که بی سازی نیست
طوفی و خروشی و تک و تازی نیست
سر تا سر کوچهٔ خرابات مغان
آشفته و مست رو، که طنازی نیست

رباعی شمارهٔ ۶۲

آگه نیم از عیش که شهد چه گلوست
راحت نشناسم که چه می، در چه سبو ست
زخمی دانم که سینه گوید عشق است
وین دل فدای او که نمک خوردهٔ او ست

رباعی شمارهٔ ۶۳

حسن آن باغی که خلد ازو بی رنگ است
عشق آن داغی که دوزخش نیرنگ است
این حسن تو داری و ترا نیست شرف
وین عشق مرا هست و هنوزم تنگ است

رباعی شمارهٔ ۶۴

دل دشمن شادی ست و در کار غم است
از عافیت آسوده و بیمار غم است
بیماری دل مایهٔ او، زردی ماست
رو زردی ما بهار گلزار غم است

رباعی شمارهٔ ۶۵

با معصیتم که کرده ای امن کنشت
با عاطفتت که می برد آب بهشت
دوزخ همه عافیت چو دلسوزی خصم
جنت همه زخم چون عشوهٔ زشت

رباعی شمارهٔ ۶۶

ای آن که رهت به بزم مقصودی نیست
صد روشنی ات ز شمع بی دودی نیست
غلمان مطلب جزای طاعت، زنهار
با دوست کن این بیع که بی سودی نیست

رباعی شمارهٔ ۶۷

عرفی دل ما بسی پریشان نظر است
هر دم هوسش به غمزه ای راهبر است
زنهار به رنگ و بوی دنیا مگرو
کاین باغچه را شکوفه ای بی ثمر است

رباعی شمارهٔ ۶۸

صحرای هوس خار تمنا خیز است
زین ره به سفر مرو که غوغا خیز است
این بادیهٔ کفر تو سودا کردی
زین مرحله کوچ کن که یغما خیز است

رباعی شمارهٔ ۶۹

دل در هوس وصل تسلی طلب است
در پردهٔ صورت است و معنی طلب است
گفتم که به یأس دل تسلی یابد
فریاد که یأس هم تسلی طلب است

رباعی شمارهٔ ۷۰

مستوری دل طلب که مستی این جاست
دریوزه گزین که چرب دستی این جاست
دست از همه بگسل و در آویز به دوست
یک رنگی و نیستی و هستی این جاست

رباعی شمارهٔ ۷۱

آن شور که این مفرد و این وافی چیست
یک جرعه بس، این دُرد و این صافی چیست
در هر دو جهان یک درم، آن گاه سره
چندین محک تمیز صرافی چیست

رباعی شمارهٔ ۷۲

ای مهر تو هیچ وکین دشمن هم هیچ
آهنگ سرود هیچ و شیون هم هیچ
از هر چه نقاب می گشایی عشق است
عرفی همه هیج و هیچ گفتن هم هیچ

رباعی شمارهٔ ۷۳

از عشق شراب نیستی جوید روح
زین می شکند صراحی توبه نصوح
آن جا که محیط عشق توفان خیز است
گهوارهٔ اطفال بود کشتی نوح

رباعی شمارهٔ ۷۴

فردا که معاملان هر فن طلبند
حسن عمل از شیخ و برهمن طلبند
زان ها که دروده ای جوی نستانند
آن ها که نکشته ای به خرمن طلبند

رباعی شمارهٔ ۷۵

ایوب به صبر خویشتن می نازد
یعقوب به بوی پیرهن می نازد
داوود به لحن خویشتن می نازد
این عشق به ناله های من می نازد

رباعی شمارهٔ ۷۶

آن کس که عنان تافت ز ما گمره شد
وان کس که عنان سپرد کارآگه شد
یوسف به در آورد و زلیخا گردید
هر کس که به ریسمان ما در چه شد

رباعی شمارهٔ ۷۷

عرفی که قدم در دهن تیشه نهد
از بس غم دل بر دل غم پیشه نهد
تا تحت الثری فرو شود، گر نه مدام
بار دل خود به دوش اندیشه نهد

رباعی شمارهٔ ۷۸

عرفی که به هرزه گردیم خو می داد
دیدم که عنان به یار خو رو می داد
از بهر دل اندشهٔ تنگی می کرد
تعلیم گشادگی به ابرو می داد

رباعی شمارهٔ ۷۹

در دیدهٔ هجر خواب پژمرده شود
دل بی لبت از شراب پژمرده شود
بی روی تو چون گل ز دم سرد خزان
از آه من آفتاب پژمرده شود

رباعی شمارهٔ ۸۰

عشق آمد و گوید که زبان بگشایند
وز مژدهٔ من دل جهان بگشایند
راحت نه عیان است، مناذی بزنند
تا روی نقاب بستگان بگشایند

رباعی شمارهٔ ۸۱

شوخی که ز خنده چشمهٔ نوش شود
خورشید به سایه اش هم آغوش شود
خندید و کرشمه کرد و از خود رفتم
آری دو شیرابه زود بیهوش شود

رباعی شمارهٔ ۸۲

رفتم به جنازهٔ یک تن که فسرد
صد سال ز باغ عیش گل چید و بمرد
گفتم چه برون برد از این باغ و بهار
گفتا دل پر خون که تو هم خواهی برد

رباعی شمارهٔ ۸۳

جمعی به درت گریه و آه آوردند
جمعی همه دید و نگاه آوردند
جمعی دیدند خواهش عفو تو را
رفتند و چهان چهان گناه آوردند

رباعی شمارهٔ ۸۴

در باغ دلم که روضه نعتش گوید
آب طلبت روی چمن می شوید
خرم شجر آرزوی وصال جانان
صد نامیه از هر ورقش می روید

رباعی شمارهٔ ۸۵

از خامشی ام جان یه سخن می سوزد
وز بی خودیم نقش وطن می سوزد
حیرت ز هم آغوشی من می نالد
اندیشه ز آرزوی من می سوزد

رباعی شمارهٔ ۸۶

عشق تو خرابات نشین می باشد
کوی تو بهشت عقل و دین می باشد
در دور تو هست جای دل در کف دست
در عهد تو جان در آستین می باشد

رباعی شمارهٔ ۸۷

دردا که اجل رسید و درمان نرسید
توفیق به غور شور بختان نرسید
مرگ آیت یأس خواند در شهر دلم
کفر آمده ساخت دیر، ایمان نرسید

رباعی شمارهٔ ۸۸

از زهر ستیزه خوی او می شویند
از چشمهٔ حسن روی او می شویند
از پیچش دل طرهٔ او می شکنند
از گریهٔ مشک روی او می شویند

رباعی شمارهٔ ۸۹

وقت است که یاران به گلستان ریزند
گل های نشاط در گریبان ریزند
بلبل به هوای باغ بشکست قفس
این مژده به شاخ و برگ بستان ریزند

رباعی شمارهٔ ۹۰

در سردی یخ بند که لرزد خورشید
خون بسته شود چون بقم در رگ بید
گل دسته ای از دود شرر بسته شود
کاندر کف روزگار ماند جاوید

رباعی شمارهٔ ۹۱

شاهی که فلک هم گهر او نشود
سنجیدن او به سعی بازو نشود
هم سایهٔ او نهند در کفه مگر
ور نه دو جهانش هم ترازو نشود

رباعی شمارهٔ ۹۲

عرفی دل و طبع تو ستمگار مباد
نیش تو به سینهٔ کس کار مباد
شیرین منشان جلوه کنندت به ضمیر
این چشمهٔ نوش نیشتر زار مباد

رباعی شمارهٔ ۹۳

آن کس که ز راه نفسم بسته کند
دل را ز هجوم داغ گل دسته کند
بیماران را دم مسیح است علاج
ای وای بر آن کس دم او تفته کند

رباعی شمارهٔ ۹۴

شاها نفسم باغ ثنا خواهد شد
عمر تو گلستان بقا خواهد شد
حیف از لب آستانهٔ دولت تو
کالوده به بوس لب ما خواهد شد

رباعی شمارهٔ ۹۵

ای ملک غمت هر چه فرازست و فرود
وز تیغ تو چاک صبر را جوش وجود
آن خال سیه نیست که از لطف جبین
جای گرهٔ زلف تو گردیده کبود

رباعی شمارهٔ ۹۶

جمعی ز کتاب سخنت می جویند
جمعی ز گل و نسترنت می جویند
آسوده جماعتی که رو از دو جهان
بر تافته از خویشتنت می جویند

رباعی شمارهٔ ۹۷

عشق آمد و از مژدهٔ غم شادم کرد
وز بندگی عافیت آزادم کرد
هر موی مرا به یک جهان درد آراست
چندان که خراب بودم آبادم کرد

رباعی شمارهٔ ۹۸

عرفی دل ما کیش دگرگون نکند
دریوزه جز از درون پر خون نکند
سامان بهشت اگر در این کوچه کشید
امید سر از دریچه بیرون نکند

رباعی شمارهٔ ۹۹

عرفی چه خروشی که فلان گمره شد
ملزم کنمش که بایدش آگه شد
چون ما و تو بسیار تعصب کیشان
ملزم نشدند و گفت و گو کوته شد

رباعی شمارهٔ ۱۰۰

مردیم که آه ما دل شب نگزد
در جام رود می ای که مشرب نگزد
مردیم ولی نه زود مردیم، نه شاد
غم دست به هم ساید و هم لب نگزد

رباعی شمارهٔ ۱۰۱

آنم که تنم همیشه از جان به بود
آلایش دامنم ز دامان به بود
اوقات حیات خویش را سنجیدم
هر وقت که در خواب گذشت آن به بود

رباعی شمارهٔ ۱۰۲

دیدم جایی که فتح باب آنجا بود
منزل گه آرام و شباب آنجا بود
باز نظر و منع نقاب آنجا بود
خفاش آنجا و آفتاب آنجا بود

رباعی شمارهٔ ۱۰۳

آن کس که لوای عشق بر دوش آید
با نیستی ابد هم آغوش آید
گر صور دمند و گر مسیحا آرند
این کشته نه مستی ست که با هوش آید

رباعی شمارهٔ ۱۰۴

ای عیش به آلایشت آمیخته اند
وی غم ز صفای سینه ات ریخته اند
ای عشق عجب درد سرشتی، پیداست
کز آب و گل منت بر انگیخته اند

رباعی شمارهٔ ۱۰۵

بر ساغر من که عشق از او نشأه برد
حد نیست کسی را که به دعوی نگرد
از جرعهٔ خویش اگر به خاک افشانم
دریای محیط از او به کشنی گذرد

رباعی شمارهٔ ۱۰۶

رفتم به حرم که درد ایمان دانند
معموری دل ز کفر ویران دانند
گفتند برو به دیر کاین سنگ سیاه
قدر گهرش صنم تراشان دانند

رباعی شمارهٔ ۱۰۷

گر سنگ ملامت به دلم نستیزد
از هر سر مو چشمهٔ آز انگیزد
ریزد می از آن سیه که بشکست ولی
گر نشکند این شیشه می اش می ریزد

رباعی شمارهٔ ۱۰۸

تا رنگ من از شراب رهبان کردند
بی رنگی ام آبروی ایمان کردند
صوفی بت هستیم به صد پاره شکست
دردا که تعلقم پریشان کردند

رباعی شمارهٔ ۱۰۹

رخسار تو باغ را سراسیمه کند
بوی تو دماغ را سراسیمه کند
پروانه به رقص آید و از شوق درون
صد شمع چراغ را سراسیمه کند

رباعی شمارهٔ ۱۱۰

زین گونه که دل به عقل زشتم طلبد
وز بیت حرام در کنشتم طلبد
بیم است که از رشک و ترحم فردا
دوزخ نپزیرد و بهشتم طلبد

رباعی شمارهٔ ۱۱۱

گیرم که تو را شوخی آتش باشد
با نقش و نگار عالمت خوش باشد
گر معنی هر نقش نیابی، باشی
آن مرده که در قبر منقش باشد

رباعی شمارهٔ ۱۱۲

چون عشق به کام مشتری کار کند
وز جنس غم آرایش بازار کند
یک جو به هزار جان فروشد از غم
تا زاری ای از پی ات خریدار کند

رباعی شمارهٔ ۱۱۳

عرفی همه بود رنگ، بی گفت و شنید
سوداگر معصیت بدین مایه که دید
زین گونه متاع ها که من می بینم
بر بند که ناگشوده خواهند خرید

رباعی شمارهٔ ۱۱۴

تا کی برت اظهار عدم نتوان کرد
یک مو ز رعونت تو کم نتوان کرد
دامن به میان برزده خواهی رفتن
جایی که کلاه گوشه خم نتوان کرد

رباعی شمارهٔ ۱۱۵

ای آن که ز درد رسته ای، شرمت باد
فارغ ز بلا نشسته ای، شرمت باد
تو سنگ دلی و تهمت بی اثری
بر جلوهٔ حسن بسته ای، شرمت باد

رباعی شمارهٔ ۱۱۶

در علم و عمل چو ذوفنون آید مرد
آرایش بیرون و درون آید مرد
از معرکه بی زخم برون آید مرد
وز پردهٔ کار غرق خون آید مرد

رباعی شمارهٔ ۱۱۷

ای آهوی فتنه سنبلت را به کمند
در دام فریبت اهل ایمان در بند
بعد از تو به نزد ماست اسلام عزیز
نازی که ز هم بریزد آن ترک بلند

رباعی شمارهٔ ۱۱۸

ای خواجه چو از تو مرگ جان خواهد برد
اسباب زمانه هم زمان خواهد برد
پیچیدن تن در کفن دیبا چیست
بگذار کفن، سگ استخوان خواهد برد

رباعی شمارهٔ ۱۱۹

گر دل بردم عشوه نمایی چه شود
یابد دلم از عشوه صفایی چه شود
صد کعبه و سومنات آبادان است
معمور شود کلیسیایی چه شود

رباعی شمارهٔ ۱۲۰

خوش آن که شراب همتم مست کند
آوازهٔ امید مرا پست کند
گر دست زنم به کام، در دست دگر
شمشیر دهم که قطع آن دست کند

رباعی شمارهٔ ۱۲۱

عرفی نه مرا حاصل کان می باید
محصول زمین و آسمان می باید
آن کو به قناعت مثل آید، او را
گر هیچ نه، گنج شایگان می باید

رباعی شمارهٔ ۱۲۲

عرفی لب معنی ام دم از نور زند
آتش به نهاد شجر طور زند
منصور دم از بی ادبی می زد و من
مرغ ادبم نغمهٔ منصور زند

رباعی شمارهٔ ۱۲۳

توفیق گذشته گر به ما باز آید
این بخت عجوز بر سر ناز آید
شاهین کرم گر بگشاید پر و بال
بس طایر بسمل که به پرواز آید

رباعی شمارهٔ ۱۲۴

بی یاد لب تو خضر دل مرده شود
بی فیض رخت بهشت پژمرده شود
پژمرده شود دلم ز تاثیر غمت
از آتش اگر کباب افسرده شود