پیشنهادات  

عطار - الهی نامه - بخش بیستم

المقالة العشرون

پسر گفتش که درویشی بسیار
بسی باشد که آرد کافری بار
بزر چون دین و دنیا می‌شود راست
ز حق هم کیمیا هم زر توان خواست

جواب پدر

پدر گفتش که چون زر سایه افکند
ترا از گوهر و از پایه افکند
نیاید دُنیی و دین راست هر دو
ز حق می‌دان که نتوان خواست هر دو

(۱) حکایت شیخ با ترسا

یکی شیخی نکو دل صاحب اسرار
شبانگاهی برون آمد ببازار
که لختی ترّه برچیند ز راهی
که گُر سنگیش می بُد گاه گاهی
یکی ترسا کُمَیتی بر نشسته
بر او زینی مرصّع تنگ بسته
غلامان پیش و پس بسیار با او
دو چاری خورد در بازار با او
چو شیخ آن دید حالی گرم دل شد
ز درویشی خویش الحق خجل شد
خطابی کرد سوی حق کالهی
چنین خواهی مرا او را نخواهی
منم از دوستان وز دشمنان او
چنین خواهی که من باشم چنان او
یکی ترساست در ناز و زر و عز
مسلمانی چنین بی برگ و عاجز
محبت را نصیب از تو گُدازش
عدو را هم نواو هم نوازِش
ز تو نه نان نه جامه خواندهٔ را
ولی اسپ و عمامه راندهٔ را
چو گفت آن پیرِ در خون مانده این راز
شنود از هاتفی در سینه آواز
که ای مؤمن اگر خواهی، همه چیز
بَدَل کن تا کند ترسا بَدَل نیز
تو زان خود بده چون تنگدستی
وزان او همه بستان و رَستی
مسلمانی بترسائی بَدَل کن
بده فقر و غنا گیر و عمل کن
اگر او را دِرَم دادیم و دینار
ترا ای مرد دین دادیم ودیدار
ز دین بیزار شو دینار بستان
بیفکن خرقه و زنّار بستان
چو این سر در دل آن پاک افتاد
ز خود بیخود شد و در خاک افتاد
چو با خویش آمد آن از خویش رفته
وجود از پس خرد از پیش رفته
فغان در بست و گفتا ای الهم
نخواهم این بَدَل هرگز نخواهم
نخواهم این بَدَل من توبه کردم
دگر هرگز بگرد این نگردم
بصد صنعت نکو کردست دمساز
میفکن آن نکوئی را ز خود باز
بخودرایی تو خودرای و مستی
برآی از خود خدا را باش و رستی
اگر یک مویت از ایشان نشان هست
بیابی هرچه در هر دو جهان هست

(۲) گفتار بزرگی در شناختن حق

بزرگی گفت از پیرانِ این راه
که تا بشناختم حق را، از آنگاه
مرا نه امن و نه ناایمنی هست
نه با کس دوستی نه دشمنی هست
کنون من گفتم اسراری که شاید
تو هم زین پس بکن کاری که باید

(۳) حکایت مرد صوفی که بر زبیده عاشق شد

زُبَیده بود در هودج نشسته
بحج می‌رفت بر فالی خجسته
ز بادی آن سر هودج برافتاد
یکی صوفی بدیدش بر سر افتاد
چنان فریاد و شوری در جهان بست
که نتوانست او را کس دهان بست
ازان صوفی زُبَیده گشت آگاه
نهفته خادمی را گفت آنگاه
مرا از نعرهٔ او باز خر زود
وگر خرجت شود بسیار زر زود
یکی همیان زر خادم بدو داد
ستد چون بدره شد تن را فرو داد
زُبَیده گفت هان او را بدانید
بسی سیلی بروی او برانید
فغان می‌کرد کآخر من چه کردم
که چندین زخم بی اندازه خوردم
زُبَیده گفت ای عاشق تو برخویش
چه خواهی کرد ای کذّاب ازین بیش
تو کردی دعوی عشق چو من کس
چو زر دیدی بسی بودت ز من بس
ز سر تا پا همه دعویت دیدم
که در دعویت بی معنیت دیدم
مرا بایست جُست و چون نجُستی
یقینم شد که اندر کار سُستی
مرا گر جُستتی اسباب و املاک
زر و سیمم ترا بودی همه پاک
ولیکن چون مرا بفروختی باز
سزای همّت تو کردم آغاز
مرا بایست جُست ای بی خبر یار
که تا جمله ترا بودی بیکبار
تو درحق بند دل تا رسته گردی
چو دل در خلق بندی خسته گردی
همه درها بگل بر خود فرو بند
در او گیر و کلّی دل در او بند
که تا از میغِ تاریک جدائی
بتابد نور صبح آشنائی
اگر آن روشنائی بازیابی
طریق آشنائی بازیابی
بزرگانی که سر بر ماه بردند
بنور آشنائی راه بردند

(۴) حکایت اردشیر و موبد و پسر شاپور

شنیدم پادشاهی یک زنی داشت
که آن زن شاه را چون دشمنی داشت
مگر یک روز آن زن از سر قهر
طعامی بُرد شه را کرده پر زهر
چو در راهش نظر بر شاه افتاد
ز دستش کاسه بر درگاه افتاد
بلرزید و برفت آن رنگ رویش
ازان زن درگمان افتاد شویش
طعام او به مرغی داد آن شاه
بمرد آن مرغ، حیران ماند آنگاه
بموبد داد زن را شاه حالی
که قالب کن ز قلبش زود خالی
بریزش خون و در خاکش بینداز
دل من زین سگ بی دین بپرداز
زن آبستن بد از شاه خردمند
نبود آن شاه را هم هیچ فرزند
بیندیشید موبد کین شهنشاه
اگر افتد بدام مرگ ناگاه
چو نبوَد هیچ فرزندی بجایش
بوَد طوفان و غوغا در سرایش
همان بهتر که این زن را نهان من
بدارم تا چه بینم از جهان من
ولی ترسید کز راه مُحالی
کسی را بعد ازان افتد خیالی
ز راه تهمت بدخواه برخاست
چنان کان تهمتش از راه برخاست
چو شاه او را بدان کشتن وصی کرد
برفت آن موبد و خود را خصی کرد
نهاد آن عضوِ خود درحُقّهٔ راست
به پیش شاه برد و مُهر او خواست
بمُهر شاه شد آن حقّه سر بست
شهش گفتا چه دارد موبد از دست
جوابش داد موبد کای جهاندار
چو وقت آید شود بر تو پدیدار
سر حقّه بنام شاهِ پیروز
فرو بستم بدین تاریخ امروز
چو گفت این حرف آن مرد یگانه
فرستادش همی سوی خزانه
چو ماهی چند بگذشت آن زن شاه
یکی زیبا پسر آورد چون ماه
تو گفتی آفتابی بود رویش
که در شب می برآمد میغ مویش
همه فرهنگ و فرّ و نیکوئی بود
که الحق زان ضعیفه بس قوی بود
چو موبد دید روی طفل از دور
نهادش بر سعادت نام شاپور
بصد نازش درون پردهٔ راز
همی پرورد روز و شب باعزاز
چو القصّه رسید آنجا که باید
نشاندش اوستاد آنجا که شاید
دلش از علم چون آتش برافروخت
بزودی کیش زردشتش درآموخت
چو از تعلیم و تدبیرش بپرداخت
بچوگان و بگوی و تیر انداخت
بتیغ و نیزه استاد جهان شد
بهر وصفش که گویم بیش ازان شد
کشیده قدّ چون سرو روان گشت
رخش بر سرو ماهی دلستان گشت
چو عنبر در رکاب موی او بود
بحکم جادوئی هندوی او بود
لب او داشت جام لعل پُر مَی
که بودش شادئی سرسبز در پَی
فشاندی آستینی هر زمانی
که در زیر عَلَم بودش جهانی
مگر شاه جهان یک روز غمگین
نشسته بود ابرو کرده پُر چین
ازو پرسید موبد کای جهاندار
شه ما را چه غم آمد پدیدار
که شادانت نمی‌بینم چو هر روز
دلم ندهد که بنشینی درین سوز
شهش گفتا نیم از سنگِ خاره
ز رفتن هیچکس را نیست چاره
غمم آنست کز جَور زمانه
ندارم هیچ فرزند یگانه
که چون مرگ افکند در حلق دامم
بوَد بعد من او قایم مقامم
چو بشنود این سخن مرد یگانه
ز چشمش گشت سَیل خون روانه
بشه گفتا مرا رازی نهانست
که آن هم از شگفت این جهانست
اگر پیمان رسد از شهریارم
بگویم ور نه هم در پرده دارم
چو پیمان کرد شه القصّه با او
بگفت اندر زمان آن غصّه با او
بفرمود آنگه آن مرد یگانه
که تا آن حقّه آرند ازخزانه
چو شاه عالم از بیم خیانت
ز موبد دید آن دین و دیانت
دگر آوازهٔ فرزند بشنود
خروش مهر آن پیوند بشنود
نمی‌دانست کز شادی چه گوید
وزان موبد هم آزادی چه جوید
بموبد گفت صد کودک بیارای
همه مانندِ شاپورم بیک جای
همه هم جامه و هم زاد و همبر
همه هم مرکب و هم ترک و هم سر
که تاجانم ز زیر پردهٔ راز
تواند یافت آن خویشتن باز
که مردم را بنور آشنائی
توان دیدن ز یکدیگر جدائی
بشد آن موبد دانا دگر روز
بمیدان برد صد کودک دلفروز
همه هم جامه و همرنگ و هم سر
چنان کش گفته بود آن شاهِ سرور
چو در نظّاره آمد شاهِ آفاق
پسر را دید حالی در میان طاق
بیک دیدن که او را دید بشناخت
برخود خواندش و بگرفت و بنواخت
بدو بخشید حالی مادرش را
بسی غم خورد پیر غم خورش را
ازین قصّه بدان کز آشنائیست
کزو هر ذرّهٔ در روشنائیست
اگر ذرّه نیابد روی خورشید
شود محجوب چون بیگانه جاوید
وگر یک ذرّه یابد آشنائی
ز خورشیدش بود صد روشنائی

(۵) حکایت ایاز و درد چشم او

مگر از چشم زخم چشم اغیار
بدرد چشم ایاز آمد گرفتار
ز درد چشم چشمش همچو خون شد
دو نرگسدانِ چشمش لاله گون شد
علی الجمله چو روزی ده برآمد
ز درد چشم چشمش در سر آمد
چنان از دردِ چشمی ممتحن گشت
که صفرا کردش و بی خویشتن گشت
کسی محمود را از وی خبر کرد
سواره گشت محمود و گذر کرد
ببالین ایاز آمد نهان او
نهاد انگشت بر لب در زمان او
بدان بیمارداران گفت زنهار
مگردانید از شاهش خبردار
چو بنشست آن زمان محمود غازی
بجَست از جا ایاز از دلنوازی
زهم بگشاد چشم و شاد بنشست
زهی بنده که چون آزاد بنشست
بدو گفتند ای از خویش رفته
تن از پس مانده جان از پیش رفته
ز درد چشم سرگردان بمانده
میان جان و تن حیران بمانده
چو شه بنشست بر بالینت از پای
تو صفرا کرده چون برجستی ازجای؟
نگفتت کس نبودت چشم بر راه
چگونه گشتی ازمحمود آگاه؟
چنین گفت او که چه حاجت شنیدن
ندارم احتیاجی هم بدیدن
ز گوش و چشم آزادست جانم
که من از جان ببویش باز دانم
چو بوی او ز جان خود شنودم
شدم زنده اگرچه مرده بودم
ندیدی آنکه یعقوب پیمبر
ببویش گشت روشن چشم در سر
تو می‌باید که چشم از درد سازی
ز درد چشم تو خود می‌گدازی
چو بوی آشنائی یافتی تو
بر آفاق دو عالم تافتی تو
که آن یک ذرّه نور آشنائی
چو صد خورشید دارد روشنائی
چو دایم دوستی حق چنانست
که یک ذرّه بِه از هر دو جهانست
خدائی آنچنان میداردت دوست
ازان شادی توان گنجید در پوست؟
بزرگانی که این پرگار دیدند
بصد جان نقطهٔ دردش گُزیدند
هزاران جان برای یک خطابش
برافشاندند دل پر اضطرابش

(۶) حکایت جرجیس علیه السلام

سه بار آن کافر اندر آتش و خون
بگردانید بر جرجیس گردون
تنش شد ذرّه ذرّه چون غُباری
ز خاک او برآمد لاله زاری
میان این همه رنج و عذابش
رسید از هاتف عزّت خطابش
که هرگز دوستی ما زند لاف
نخواهد خورد بی دُردی می صاف
سزای دوستان اینست ما دام
که گردونشان رود بر هفت اندام
بدوگفتند ای جرجیس و ای پاک
تراهیچ آرزوئی هست در خاک؟
مرا گفت آرزو آنست اکنون
که یک بار دگر در زیرِ گردون
کنندم پاره پاره در عذابی
که تا آید دگر بارم خطابی
که چندین رنج در جانم رقم زد
که او در دوستی ما قدم زد
تو قدر دوستان او ندانی
که مردی غافلی در زندگانی
کسی کز دوستی دم زد تو آن باش
و یا نه ز دوستان دوستان باش

(۷) حکایت یوسف با زلیخا علیه السلام

مگر یک روز می‌شد یوسف پاک
زلیخا را نشسته دید بر خاک
شده پوشیده از چشمش جهانی
ولی پوشیده چشم خاکدانی
به بیماری و درویشی گرفتار
ز صد گونه به بی خویشی گرفتار
بهردم صد تأسّف بیش خورده
غم یوسف ز یوسف بیش خورده
بره بنشسته چون امّید واری
که از خاک رهش یابد غباری
که تا بو کز غبار راهِ آن شاه
غباری گر بود برخیزد از راه
چو یوسف دید او را گفت الهی
ازین فرتوتِ نابینا چه خواهی
چرا او را نگردانی کم و کاست
که او بدنامی پیغمبری خواست
درآمد جبرئیل و گفت آنگاه
که او را بر نمی‌گیریم از راه
که او آنرا که ما را دوست دارد
جهانی دوستی در پوست دارد
چو او را دوستی تست پیوست
مرا بهر تو با اودوستی هست
کِه گفتت مرگِ گل در بوستان خواه
هلاک دوستان دوستان خواه؟
که گر عمری بجان گردانمش من
برای تو جوان گردانمش من
چو او جان عزیز خود ترا داد
دلیلش چون کنم؟ باید ترا داد!
چو او بر یوسف ما مهربانست
کرا در کینهٔ او قصد جانست؟
گرش در عشق تو دیده تباهست
دو چشم آب ریزش دو گواهست
چو این عاشق گوا با خویش دارد
بنو هر روز رونق بیش دارد
اگر واقف شوی از جان فشانی
زسرّ عاشقان یابی نشانی
وگر از جان فشاندن نیست بویت
ندارد هیچ سودی گفت و گویت
وگر جان برفشاند بر تو حالی
ستاند از تو تیغ لااُبالی

(۸) حکایت ابرهیم ادهم در بادیه

چنین گفتست ابرهیم ادهم
که می‌رفتم بحج دلشاد و خرّم
چو چشم من بذات العرق افتاد
مرقّع پوش دیدم مُرده هفتاد
همه ازگوش و بینی خون گشاده
میان رنج و خواری جان بداده
چو لختی گرد ایشان در دویدم
یکی را نیم مرده زنده دیدم
برفته جان و پیوندش بمانده
شده عمر و دمی چندش بمانده
شدم آهسته پیش او خبرجوی
که حالت چیست آخر حال برگوی
زبان بگشاد وگفتا ای براهیم
بترس از دوستی کز تیغ تعظیم
بزاری جان ما راکشت بی باک
بسان کافران روم در خاک
غزای او همه با حاجیانست
که با او جان اینها در میانست
بدان شیخا که ما بودیم هفتاد
که ما را سوی کعبه عزم افتاد
همه پیش از سفر با هم نشسته
بخاموشی گزیدن عهد بسته
دگر گفتیم یک ساعت درین راه
نیندیشیم چیزی جز که الله
بغیری ننگریم و جمع باشیم
چو پروانه غریق شمع باشیم
چو روی اندر بیابان در نهادیم
بذات العرق با خضر اوفتادیم
سلامی کرد خضر پاک ما را
جوابی گشت ازما آشکارا
چو ما از خضر استقبال دیدیم
ازین نیکو سفر اقبال دیدیم
بجان ما چون این خاطر درآمد
ز پس در هاتفی آخر درآمد
که هان ای کژ روان بی خور و خواب
همه هم مدّعی هم جمله کذّاب
شما را نیست عهد و قول مقبول
که غیر ما شما را کرد مشغول
چو از میثاقِ ما یک ذرّه گشتید
ز بد عهدی بغیری غرّه گشتید
شما را تا نریزم خون بزاری
نخواهد بود روی صلح و یاری
کنون این جمله را خون ریخت بر خاک
نمی‌دارد ز خون عاشقان باک
ازو پرسید ابرهیم ادهم
که تو از مرگ چون ماندی مسلّم
چنین گفت او که می‌گفتند خامی
نه بینی تیغِ ما چون ناتمامی
چو پخته گردی ای بی روی بی راه
بایشان در رسانیمت هم آنگاه
بگفت این و برآمد جانِ او نیز
نشان گم گشت چون ایشان ازو نیز
چه وزن آرد در این ره خون مردان
که اینجا آسیا از خونست گردان
گروهی در ره او دیده بازند
گروهی جان محنت دیده بازند
چو تو نه دیده در بازی ونه جان
که باشی تو؟ نه این باشی ونه آن

(۹) حکایت شعیب علیه السلام

شُعَیب از شوقِ حق ده سال بگریست
ازان پس چشم پوشیده همی زیست
خدا بیناش کرد از بعدِ آن باز
که شد ده سالِ دیگر خون فشان باز
دگر ره تیره شد دو چشمِ گریانش
دگر ره چشم روزی کرد یزدانش
دگر ره سالِ دیگر زار بگریست
دگر ره نیز نتوانست نگریست
چو نابینا شد و گریان بیفتاد
خداوند جهان وَحیَش فرستاد
که گر از بیمِ دوزخ خون فشانی
ترا آزاد کردم جاودانی
وگر بهر بهشتی زار گریان
ترا بخشم بهشت و حور و رضوان
شعیب آنگه زبان بگشاد حالی
که ای حکم تو حکم لایزالی
من از شوق تو می‌گریم چنین زار
که من بس فارغم ازنور و از نار
نه یکدم از بهشتم یاد آید
نه از دوزخ مرا فریاد آید
مرا قرب تو باید جاودانی
بگفتم دردِ خود دیگر تو دانی
خطاب آمد ز اوج آشنائی
که چون گریان برای شوق مائی
کنون خوش می‌گری و می‌گری زار
که کارت سخت دشوارست دشوار
پس آنگه گفت ای دانندهٔ راز
مده بینائی من بعد ازین باز
که تا وقتی که آن دیدار نبوَد
مرا با دیدنی خود کار نبوَد
عزیزا چون نه این دیدار داری
بسی بگری که عمری کار داری
که چندانی که در دل رشک بیشست
بچشم عاشقان در اشک بیشت

(۱۰) حکایت در اهل دوزخ

چنین نقلست کز آحادِ امّت
گروهی را کند بی بهره رحمت
خطاب آید که ایشان را هم اکنون
سوی دوزخ برید آغشته در خون
بآخر بر لب دوزخ بیکبار
ز حق خواهند مهل اندک نه بسیار
خطاب آید ز حضرت آشکارا
که کاری می‌نگردد دیر ما را
کنون سالی هزاری نه بعلّت
بفضل این خلق را دادیم مهلت
چنین نقلست ازان قوم جگر سوز
که می‌گریند این مدّت شب و روز
چو این سالی هزار آید بسرشان
ز حضرت مهلتی باید دگرشان
دوی دیگر ز حق مهلت ستانند
که تا بر دردِ خود خون می‌فشانند
مدام این سه هزاران سال افزون
همی گریند و می‌گردند در خون
که کس یک لحظه با آن قوم مسکین
نگوید کز چه می‌گرئید چندین
بزرگی گفت صد جان پریشان
چو جان من فدای اشکِ ایشان
که دردی را که آن درمان ندارد
ز حضرت جز دل ایشان ندارد
ترا تا دردِ بی درمان نباشد
بدرمان کردنت فرمان نباشد
همی یک دردش از صد جان ترا به
که دردش از بسی درمان ترا به
ترا گر بو عُبَیده هست جرّاح
دلت را بر جراحت نیست اصلاح
بپای انداز خود را سرنگونسار
مگر از خاک برگیرد ترا یار
اگر تو برنگیری سر ز پایش
بدست آری کمند دلربایش

(۱۱) حکایت سلطان محمود و ایاز

مگر سلطان دین محمود پیروز
ایاز خویش را پرسید یک روز
که از چه رشک آید در جهانت
جوابی راست خواهم زین میانت
چنین گفت او که در رشکم همه جای
ازان سنگی که مالی در کف پای
دلم از رشکِ سنگت می‌بنالد
که او رخ در کف پای تو مالد
اگر هرگز دهد این دولتم دست
نهم سر در کف پای تو پیوست
چو رویم در کف پای تو باشد
همیشه روی من جای تو باشد
اگر روی ایاز آید ترا جای
نهد بر آسمان هفتمین پای
چو نه سر می‌خرد یار و نه دستار
بطرّاری و دستانش بدست آر
ندیدی آنکه رُستم از گزستان
چه با اسفندیاری کرد دستان؟
به باطن هرچه بتوان کرد میکن
بظاهر ترک خواب و خورد میکن
بدستان و بحیلت پیش می‌رو
بصدق معرفت بیخویش می‌رو
مگر راهی بدستان بازیابی
دمی با همدمی دمساز یابی
اگر با همدمت یک دم بهم تو
نشانی خویش را، رَستی ز غم تو
تو بنگر کو کجا و تو کجائی
عجب نبوَد اگر باشد جدائی

(۱۲) حکایت مجنون و لیلی

مگر یک روز مجنون در نشاطی
نشسته بود در پیش رباطی
یکی دیوار بود از گج ببسته
در آنجا لیلی ومجنون نشسته
خوشی می‌گفت اگر عمری دویدم
هم آخر هر دو را با هم بدیدم
مگر در خواب می‌بینم من اکنون
نشسته پیش هم لیلی و مجنون
بهم این هر دو را هرگز که دیدست
خدایا در جهان این عز که دیدست؟