پیشنهادات  

عطار - الهی نامه - بخش چهاردهم

المقالة الرابع عشر

پسر گفتش اگر آب حیاتم
نخواهد داد از مردن نجاتم
نباید کم ازانم هیچ کاری
که بشناسم که چیست آن آب باری
گر از عین الحیاتم نیست روزی
بود از علمِ آنم دلفروزی

جواب پدر

پدر بگشاد راهش در هدایت
به پیش او فرو گفت این حکایت

(۱) سکندر و وفات او

سکندر در کتابی دید یک روز
که هست آب حیات آبی دلفروز
کسی کز وی خورد خورشید گردد
بقای عمرِ او جاوید گردد
دگر طبلیست با او سرمه دانی
که هر دو هست با او خرده دانی
شنیدم من ز استاد مدرّس
که بود آن سرمه وان طبل آنِ هرمس
اگر قولنجِ کس سخت اوفتادی
بر آن طبل ار زدی دستی گشادی
کسی کز سرمه میلی درکشیدی
ز ماهی تا بساق عرش دیدی
سکندر را بغایت آرزو خاست
که او را گردد این سه آرزو راست
جهان می‌گشت با خیلی گروهی
که تا روزی رسید آخر بکوهی
نشانی داشت آنجا کوه بشکافت
پس از ده روز و ده شب خانهٔ یافت
درش بگشاد و طاقی درمیان بود
در او آن طبل بود و سرمه دان بود
کشید آن سرمه وچشمش چنان شد
که عرش و فرش در حالش عیان شد
امیری بود پیشش ایستاده
مگر زد دست بر طبل نهاده
رها شد زو مگر بادی بآواز
بدرّید آن ز خجلت از سر ناز
سکندر گرچه خامُش کرد اما
دریده گشت آن طبل معمّا
شد القصّه برای آبِ حیوان
بهندستان و تاریکی چو کیوان
چرا با تو کنم این قصّه تکرار
که این قصّه شنیدستی تو صد بار
چو شد عاجز در آن تاریکی راه
بمانده هم سپه حیران و هم شاه
پدید آمد قوی یکپاره یاقوت
که در وی خیره شد آن مردِ مبهوت
هزاران مور را می‌دید هر سوی
که می‌رفتند هر یک از دگر سوی
چنان پنداشت کان یاقوت پاره
برای عجز اوشد آشکاره
خطاب آمد که این شمع فروزان
برای خیلِ مورانست سوزان
که تا بر نورِ آن موران گمراه
شوند از جایگاه خویش آگاه
مگر نومید گشت آنجا سکندر
که چون شد بهرِ موری سنگ گوهر
ز تاریکی برون آمد جگر خون
دلش را هر نفس حالی دگرگون
بجای منزلی دو منزل آمد
که تا آخر بخاک بابل آمد
نوشته داشت اسکندر که آنگاه
که وقت مرگ برگیرندش از راه
بود از جوشنش بالین نهاده
ز آهن بستری زیرش فتاده
بود از زمردان دیوارِ خانه
ز زرّ سرخ آن را آسمانه
ببابل آمدش قولنج پیدا
ز درد آن فرود آمد به صحرا
نیامد صبرِ چندانی براهش
که کس بر پای کردی بارگاهش
یکی زیبا زره زیرش گشادند
سرش ز اندوه بر زانو نهادند
در استادند خلقی گردِ او در
سپر بستند بر هم جمله از زر
سکندر خویشتن را چون چنان دید
در آن قولنج مرگ خود عیان دید
بسی بگریست امّا سود کَی داشت
که مرگ بی محابا را ز پی داشت
ز شاگردانِ افلاطون حکیمی
که ذوالقرنین را بودی ندیمی
نشست و گفت مر شاه جهان را
که آن طبلی که هرمس ساخت آن را
چو تو در دستِ نااهلان نهادی
بدست این چنین علّت فتادی
اگر آن را بکس ننمودئی تو
بدین غم مبتلا کی بودئی تو
بدان طالع که کرد آن طبل حاضر
کجا آن وقت گردد نیز ظاهر
چو قدر آن قدر نشناختی تو
ز چشم خویش دور انداختی تو
اگر آن همچو جان بودی عزیزت
رسیدی شربتی زان چشمه نیزت
ولیکن غم مخور دو حرف بنیوش
که به از آبِ حیوان گر کنی نوش
چنین ملکی و چندینی سیاست
همه موقوف بادیست از نجاست
چنین ملکی که کردی تو درو زیست
ببین تا این زمان بنیاد بر چیست
چنین ملکی چرا بنیاد باشد
که گر باشد وگرنه باد باشد
مخور زین غم مرو از دست بیرون
که بادی میرود از پست بیرون
در آن آبِ حیوان را که جُستی
اگرچه این زمان زو دست شُستی
تفکّر کن مده خود را بسی پیچ
که آن علم رزینست و دگر هیچ
اگر آن علم بنماید بصورت
بوَد آن آبِ حیوان بی کدورت
ترا این علم حق دادست بسیار
چو دانستی بمیر آزاد و هشیار
چو بشنید این سخن از اوستاد او
دلش خون شد بشادی جان بداد او
مخور غم ای پسر تو نیز بسیار
که هست آن آب علم و کشفِ اسرار
اگر بر جان تو تابنده گردد
دلت کَوَنین را بیننده گردد
اگر تو راهِ علم و عین دانی
ترا آنست آب زندگانی
اگر تو راه دان آن نباشی
در آن بینش بجز شیطان نباشی
کرامات تو شیطانی نماید
همه نور تو ظلمانی نماید

(۲) حکایت نمرود

یکی کَشتی شکست و هفتصد تن
درآب افتاد و باقی ماند یک زن
زنی برتختهٔ آنجا مگر ماند
بزاد القصّه وز وی یک پسر ماند
چو بنهاد آن زن آشفته دل بار
فرو افتاد در دریا نگونسار
بر آن تخته بماند آن کودک خرد
پیاپی موجش از هر سو همی برد
خطاب آمد بباد و موج و ماهی
که این طفلیست در حفظ الهی
نگه دارید تا نرسد بلائیش
که می‌باید رسانیدن بجائیش
همه روحانیان گفتند الهی
چه شخصست این میان موج و ماهی
خطاب آمد کزین شوریده ایّام
چو وقت آید شوید آگه بهنگام
چو آخر بر کنار بحر افتاد
بکفّ آورد صیّادیش استاد
به شیر و مرغ و ماهی کرد دم ساز
بخون دل بپروردش باعزاز
چو بالا برکشید و راه دان شد
مگر یک روز در راهی روان شد
بره در سرمه دانی یافت یاقوت
که در خاصیّتش شد عقل مبهوت
چو میلی برکشید از سرمهٔ پاک
بیک ره عرش و کرسی دید و افلاک
چو میلی نیز در چشم دگر کرد
بگنج جملهٔ عالم نظر کرد
هزاران گنج زیر خاک می‌دید
ز مه تا پشتِ ماهی پاک می‌دید
ملایک جمله می‌گفتند کای پاک
چه بنده‌ست این چنین شایسته ادراک
چنین آمد ز غیب الغیب آواز
که نمرودست این شخص سرافراز
زند لاف خدائی و بصد رنگ
برون آید بکین ما بصد جنگ
ببین تا چون بپروردش درین راه
چگونه خوار باز افکند ناگاه
کسی را در دو عالم هر که خواهی
وقوفی نیست بر سرّ الهی
بعلّت چیست خود مشغول بودن
نخواهد بود جز معلول بودن
وگر در چار طبعی هیچ شک نیست
که کژ طبعی و هرگز چار یک نیست
بدین دریا درآ و سرنگون آ
هم از طبع و هم از علّت برون آ
نه ازچرخ برین برتر رود روز
که او هم سرنگون آمد شب و روز
همه کار جهان از ذرّه تا شمس
چه می‌پرسی کأَن لَم تَغنَ بالاَمس
شکست آوردِ گردون از مجرّه
سبک نکند که گردی ذرّه ذرّه
جهان را رخش گردونست در زین
که خورشیدست بر وی زینِ زرّین
چو عالم را فنا نزدیک گردد
چو شب خورشیدِ او تاریک گردد
نهند آن زینِ او دانی چگونه
برین مرکب ز مغرب باژگونه
ازان بر عکس گردانند خورشید
که این زین می‌نگردانند جاوید
برآر از جانِ پر خون آهِ دلسوز
که نه از شب خبرداری نه از روز
شبت خوش باد وزین شب خوش چه سودت
که روز روشنی هرگز نبودت
اگرخواهی که باشی روز و شب شاد
مکن تاتو توئی زین روز و شب یاد
ولی تا تو توئی در خویش مانده
نخواهی بود جز دل ریش مانده
تو می‌باید که بیخود گردی از شور
شوی پاک از خود و از کارِ خود کور
که تا تو خویش را بر کار بینی
اگردر خرقهٔ زنّار بینی

(۳) حکایت آن مرد که صدقه بدرویشان می‬داد

بزرگی گفت پر شوقست جانم
که شد عمری که من دربندِ آنم
که از من صدقهٔ برسد بدرویش
که آن صدقه نبیند کس کم و بیش
چو رفتست این دقیقه بر زبانش
چنین گفتست هاتف آن زمانش
که تو باید اگر صاحب یقینی
که آن صدقه که بخشیدی نه بینی
تو همچون مُردهٔ بد می‌نمائی
که خود را مُرده و زنده بلائی
نخواهی زندگانی گر بدانی
که مردن بهترت زین زندگانی
اگر تو پیش دان و پیش بینی
همه کم کاستی خویش بینی

(۴) حکایت لقمۀ حلال

رفیقی گفت با من کان فلانی
حلالی می‌خورد قوت جهانی
که جزیت از جهودان می‌ستاند
وز آنجا می‌خورد، به زین که داند
بدو گفتم که من این می‌ندانم
من آن دانم که من ننگ جهانم
که باید صد جهود بس پریشان
که تا خواهند از من جزیت ایشان
تو گر کم کاستی خویش بینی
بسی از خود سگی را بیش بینی
وجودت با عدم درهم سرشتست
که این یک دوزخ و آن یک بهشتست
اگر یک بیخ ازین دوزخ نماندست
بسی سگ بستهٔ آن کخ بماندست
اگر صد بار روزی غُسل سازی
چو با خویشی نهٔ جز نانمازی

(۵) حکایت پیرزن با شیخ و نصیحت او

نشسته بود روزی پیرِ اصحاب
ز پنداری و شهرة پیشِ محراب
درآمد از در مسجد یکی زال
ولی همچون الف با قدِّ چون دال
بدو گفتا که در عین هلاکی
پلیدی می‌کنی دعویِ پاکی
بدین شیخی شدی مغرور اصحاب
برون آی ای جُنُب از پیشِ محراب
بسوز از عشق خود را ای گرامی
وگر نه زاهدی باشی ز خامی
ز زاهد پختگی جستن حرامست
که زاهد همچو خشت پخته خامست
ز سوز و اشک عاشق همچو شمعست
ازان دراشک و سوز خویش جمعست
ازان باشد همه شب اشک و سوزش
که خواهد بود کُشتن نیز روزش
چو اشک و سوز و کُشتن شد تمامش
برآید کُشتهٔ معشوق نامش
شود در پرده هم دم هم نفس را
نماند کار با او هیچ کس را

(۶) حکایت امیرالمؤمنین عمرخطاب رضی الله عنه با جوان عاشق

بحربی رفت فاروق و ظفر یافت
وزان کفّار هر کس را که دریافت
شهادة عرضه کردی گر شنیدی
نکُشتی ور نه حالی سر بریدی
جوانی بود دل داده بمعشوق
بیاوردند او را پیشِ فاروق
عمر گفتش باسلام آر اقرار
چنین گفت او که هستم عاشق زار
دگر ره گفت ایمانت رهاند
جوانش گفت عاشق این چه داند
بدینش خواند عمر پس سیُم بار
چو هر باری بعشق آورد اقرار
عمر فرمود تا کشتند زارش
میان خاک افکندند خوارش
چو پیش مصطفی آمد عمر باز
پیمبر را کسی برگفت این راز
پیمبر کین سخن بشنید از مرد
درآن فکرت عمر را گفت از درد
دلت داد ای عمر آخر چنین کار
که کُشتی عاشقی را آنچنان زار؟
چوغم کشتست او را وین خطا نیست
دگر ره کُشته را کشتن روا نیست
ز حق کشتن نکو و از تو زشتست
که این را دوزخ و آنرا بهشست
اگر تو می‌کُشی خود را نکو نیست
که این کشتن نکو جز کارِ او نیست

(۷) حکایت آن درویش که آرزوی طوفان کرد

یکی پرسید ازان گستاخ درگاه
که هان چیست آرزوی تو درین راه
چنین گفت او که طوفانیم باید
که خلق این جهان را در رباید
نماند از وجود خلق آثار
شود فانی دِیَار و دَیر و دَیّار
که تا این خلق در پندار مشغول
شوند از بدعت و از شرک معزول
که چون پروای حق یک دم ندارند
همان بهتر که این عالم ندارند
بدو گفتند اگر طوفان درآید
جهان بر خلقِ سرگردان سرآید
اگر فانی شوند اهل زمانه
تو هم فانی شوی اندر میانه
چنین گفت او که طوفان سود ماراست
هلاک خویش اوّل بایدم خواست
که این طوفان اگر گردد درستم
هلاک خویشتن باید نخستم
بدو گفتند رَو رَو حیلهٔ ساز
تن خود را بدریائی درانداز
که تا از هستی خود رسته گردی
مگر با آرزو پیوسته گردی
چنین گفت او که بس روشن بوَد آن
که هرچ از من بود چون من بود آن
هلاک خود بخود کردن نه نیکوست
مگر عزم هلاک من کند دوست
ز معشوق آنچه آید لایق آید
که تاوانست هرچ از عاشق آید
اگر معشوق بفروشد وگر نه
ازو زیباست از هر کس دگر نه
اگر بفروشدت صد بار دلدار
تو هردم بیشی از جانش خریدار

(۸) حکایت پیر عاشق با جوان گازر

جوانی سرو بالا بود چون ماه
ز مهر او جهانی گشته گمراه
بخود از پیشه او راگازری بود
همیشه کارِاو خود دلبری بود
چو خَم دادی سر زلف زِرِه وار
میان گازری گشتی سیه دار
چو بهر کار میزر بر میان زد
میان آب آتش در جهان زد
اگر جامه زدی در آب بر سنگ
گرفتی عاشقان را جامه در جنگ
همه عشّاق را آهنگِ او بود
بیک ره دست زیر سنگِ او بود
یکی پیر اوفتادش عاشق زار
ز عشقش گشت سرگردان چو پرگار
چنان درکارِ آن برنا زبون گشت
که عقل پیرِ او عین جنون گشت
ز عشق روی او پشتش دو تاشد
دلش گردابِ دریای بلا شد
بآخر خویشتن را وقفِ او کرد
همه کاری بجای او نکو کرد
اگر روزی ندیدی چهرهٔ او
ز سوز دل برفتی زهرهٔ او
بمزدوری شدی هر روز و آنگاه
فتوح خود بدو دادی شبانگاه
همی هرچیز کو را دست دادی
بدان سیمین بر سرمست دادی
مگر با پیر برنا گفت روزی
که چون هر ساعتت بیشست سوزی
نخواهد گشت کار تو چنین راست
زر بسیار خواهم کرد درخواست
ترا نیست از زر بسیار چاره
که سیر آمد دلم زین پاره پاره
زبان بگشاد پیر و گفت ای دوست
ندارم نقد جز مشتی رگ و پوست
مرا بفروش و زر بستان و برگیر
تو خوش باش و کم این بیخبر گیر
بسوی مصر بردش آن جوان زود
یکی نخّاس خانه در میان بود
مگر کرسی نهادن رسم آنجاست
که بنشیند فروشنده بر او راست
بر آن کرسی نشست آن تازه برنا
ستاد آنجایگه آن پیر برپا
چنین گفت ای عجب آن پیرِ مدهوش
که هرگز نکنم آن لذّت فراموش
که شخصی زان جوان پرسید آنگاه
که هست این بندهٔ تو بر سر راه؟
جوابش داد آن برنا ز کرسی
که هست او بندهٔ من می چه پرسی
کدامین نعمتی دانی تو زان بیش
که خواند کردگارت بندهٔخویش
تو آن دم از خدا دل زنده گردی
که جاویدش بصد جان بنده گردی
مگردر مصر مردی بود مرده
پسر در روزِ مرگش عهد کرده
که یک بنده کند بر گورش آزاد
خرید آن پیر را حالی و زر داد
بگور آن پدر آزاد کردش
بسی زر دادش و دلشاد کردش
بدو گفتا اگر خواهی هم اینجا
نگردد مالِ ما از تو کم اینجا
وگر آن خواجهٔ پیشینه خواهی
برَو کازاد خویش و پادشاهی
دوان شد پیر و سر سوی جوان داد
دگر ره دل بدست دلستان داد
نشد از پیشِ او غایب زمانی
که روشن دید از رویش جهانی
بصدق عشق نام او برآمد
همه کامی بکام او برآمد
اگر در عاشقی صادق نباشی
تو جز بر خویشتن عاشق نباشی
چنان باید کمال عشقِ جانان
که گر عمری روان گردد دُر افشان
ز معشوق تو گوید نقشِ تو راز
چنان دانی که آن دم کرد آغاز

(۹) حکایت مجنون با آن سائل که سؤال کرد

چنین گفتست مجنون آن یگانه
که یک تن داد دادم در زمانه
دگر بودند مشتی بی‌سلامت
که می‌کردند در عشقم ملامت
زنی پیش من آمد- گفت- یک روز
کنارم پر ز خون بد سینه پر سوز
میان خاک و خونم دید مانده
چو گردون سرنگونم دید مانده
مرا گفتا ز بهر چه چنینی
که غرق خون بخاکستر نشینی
بدو گفتم که لیلی را بدیدم
بدادم عقل و رسوائی خریدم
ز عشق روی لیلی‌ام چنین من
که از عشقش نه دل دارم نه دین من
مرا زن گفت ای شوریده مجنون
من از نزدیکِ لیلی آیم اکنون
اگر آنست نیکوئی که او راست
نخواهد گشت هرگز کارِ تو راست
بتر زین بایدت بود این چه باشد
بباید مُرد دل غمگین چه باشد
سزاوارست کز عشق چنان کس
نباشد چون تو عاشق در جهان کس
که روی آنست کز عشق چنان روی
شوی چون موی از تاب چنان موی
ازان زن مردئی دیدم که باید
وزو حرفی پسندیدم که شاید
حدیث عشق و دل کاری شگفتست
یکیست این هر دو با هم درگرفتست
سخن از عشق و از دل بیمِ جانست
مگر بر دار گوئی جایش آنست
دلم خون گشت ای ساقی تودانی
حدیث دل مگو باقی تو دانی

(۱۰) حکایت روباه که در دام افتاد

بدام افتاد روباهی سحرگاه
بروبه بازی اندیشید در راه
که گر صیّاد بیند همچنینم
دهد حالی بگازر پوستینم
پس آنگه مرده کرد او خویشتن را
ز بیم جان فرو افکند تن را
چو صیّاد آمد او را مرده پنداشت
نمی‌یارست روبه را کم انگاشت
ز بُن ببرید حالی گوش او لیک
که گوش او بکار آید مرا نیک
بدل روباه گفتا ترکِ غم گیر
چو زنده ماندهٔ یک گوشه کم گیر
یکی دیگر بیامد گفت این دم
زبان او بکار آید مرا هم
زبانش را برید آن مرد ناگاه
نکرد از بیمِ جان یک ناله روباه
دگر کس گفت ما را از همه چیز
بکار آید همی دندانِ او نیز
نزد دم تا که آهن درفکندند
بسختی چند دندانش بکندند
بدل روباه گفتا گر بمانم
نه دندان باش ونه گوش و زبانم
دگر کس آمد و گفت اختیارست
دل روبه که رنجی را بکارست
چو نام دل شنید از دور روباه
جهان برچشمِ او شد تیره آنگاه
بدل می‌گفت با دل نیست بازی
کنون باید بکارم حیله سازی
بگفت این و بصد دستان و تزویر
بجَست از دام همچون از کمان تیر
حدیث دل حدیثی بس شگفتست
که دو عالم حدیثش درگرفتست
روا داری که در خونم نشانی؟
حدیث دل مگو دیگر تو دانی
چو دل خون شد بگو از دل چه گویم
ز دل با مردم غافل چه گویم
دلم آنجا که معشوقست آنجاست
من آنجا کی رسم این کی شود راست
دل من گُم شد از من ناپدیدار
نه من از دل نه دل از من خبردار
چو دائم از دل خود بی‌نشانم
نشانی کی بود ازدلستانم

(۱۱) حکایت سلطان محمود با ایاز

مگر سلطان دین محمود یک روز
ایاز خویش را گفت ای دلفروز
کرا دانی تو از مه تا بماهی
که ازمن بیش دارد پادشاهی
غلامش گفت ای شاه جهاندار
منم در مملکت بیش از تو صد بار
چو ملکم این چنین زیر نگین است
چه جای ملکت روی زمین است
پس آنگه شاه گفت آن نازنین را
که ای بنده چه حجّت داری این را
زبان بگشاد ایاز و گفت ای شاه
چه می‌پرسی چو زین رازی تو آگاه
اگرچه پادشاهی حاصل تست
ولیکن پادشاه تو دل تست
دل تو زیرِ دست این غلامست
مرا این پادشاهی خود تمامست
توئی شاه و دلت شاه تو امروز
ولی من بر دل تو شاه پیروز
فلک را رشک می‌آید ز جاهم
که من پیوسته شاه شاه خواهم
چه گرملک تو ملکی مطلق آمد
ولی ملک ایازت بر حق آمد
چو اصل تو دلست و دل نداری
بگو تا مملکت را بر چه کاری

(۱۲) حکایت محمد عیسی با دیوانه

محمد ابن عیسی کز لطیفه
سبق بُرد از ندیمان خلیفه
مگر می‌رفت بر رخشی نشسته
سر افساری مرصّع تنگ بسته
غلامانش شده یک سر سواره
همه بغداد مانده در نظاره
ز هر کُنجی یکی می‌گفت این کیست
که بس با زینت و با زیب و بازیست
بره می‌رفت زالی با عصائی
چنین گفتا که کیست این مبتلائی
که حقّ از حضرتش مهجور کردست
بمکر از پیشِ خویشش دور کردست
که گر از خویش معزولش نکردی
بدین بیهوده مشغولش نکردی
شنید این راز مرد از هوشیاری
فرود آمد ازان مرکب بزاری
مُقّر آمد که حال من چنانست
که شرحش پیرزن را در زبانست
بگفت این و بتوبه راه برداشت
بکلّی دل ز مال و جاه برداشت
نگونساری خویشش چون یقین شد
بکُنجی رفت و از مردانِ دین شد
بسی تو خواجگی کردی نهانی
گدائی، خواجگی کردن ندانی
بیک جَو چو نداری حکم بر خویش
که نتوانی جَوی دادن بدرویش
چو نتوانی که برخود حکم رانی
چگونه بر کسی دیگر توانی

(۱۳) حکایت سلطان محمود که با دیوانه نشست

بر دیوانهٔ محمود بنشست
نهاد او چشم برهم، شاه بشکست
بدو گفت این چرا کردی، چنین گفت
که تا رویت نه بینم، شه برآشفت
بدو گفتا لقای شاهِ عالم
نمی‌داری روا؟ گفت آنِ خود هم
چو خود بینی درین مذهب روا نیست
اگر غیری به بینی جز خطا نیست
شهش گفتا اولوالامر جهانم
بوَد بر تو همه حکمی روانم
بدو دیوانه گفتا هین بیندیش
که امر تو روان چون نیست بر خویش
نباشد بر دگر کس هم روانه
مرا مبشول چند آری بهانه
نمی‌آید ترا زین خواجگی ننگ
که گِرد آوردهٔ عمری دو مَن سنگ؟
کسی باشد بمعنی مالک خویش
که نه ناجی بود نه هالک خویش
نمی‌دانی که کوژی ای مرائی
چرا در راستی خود را نمائی

(۱۴) حکایت دیوانه‌ای که گلیم فروخت

گلیمی بود آن شوریده جان را
بمردی داد تا بفروشد آن را
بدو آن مرد گفت این بس درشتست
بنرمی همچو پشت خارپشتست
خرید آن مرد ارزان و هم آنگاه
خریداری پدیدار آمد از راه
بدو گفتا گلیمی نرم داری؟
چنین گفتا که دارم تا زر آری
چو زر القصّه پیش آورد درویش
نهادش آن گلیم آن مرد در پیش
بدو گفتا گلیمی بی‌نظیرست
که از نرمی بعینه چون حریرست
یکی صوفی سوی او هوش می‌داشت
خریدش تا فروشش گوش می‌داشت
همی یک نعره زد گفت ای یگانه
مرا بنشان درین صندوق خانه
که می‌گردد حریر اینجا گلیمی
سفالی می‌شود دُرّ یتیمی
که من در جوهر خود چون سفالم
ز صندوقت بگردد بو که حالم
اگر بر تو نخواهد گشت حالت
نخواهد بود عمرت جز وبالت
چو در ظلمت گذاری زندگانی
چه حیوانی چه تو چون می‌ندانی
همه اعضای خود در بندِ دین کن
اگر خود را چنان خواهی چنین کن
مبین مشنو مگو الّا بفرمان
که تا کافر نمیری ای مسلمان
چو مَردت می نه‌بینم در هدایت
ز کافر مُردنت ترسم بغایت
برای عبرتست این طاق و ایوان
تو جز شهوت نمی‌بینی چو حیوان
ببازاری که دائم سودِ جان بود
چگونه بایدت دائم زیان بود

(۱۵)حکایت آن زن که طواف کعبه می‬کرد و مردی که نظر برو کرد

یکی عورت طواف خانه می‌کرد
نظر افکند بر رویش یکی مرد
زنش گفتا گر اهل رازئی تو
چنین دم کی بمن پردازئی تو
ولی آگه نهٔ تو بی سر و پای
که از که بازماندستی چنین جای
گر از مردی خود بودی نشانیت
سر زن نیستی اینجا زمانیت
تو اینجا از پی سود آمدستی
نه از بهر زیان بود آمدستی
تو خود را روزِ بازاری چنین گرم
زیان خواهی؟ نداری از خدا شرم؟
خداوند جهان پیوسته ناظر
تو از وی غایب و او بر تو حاضر
چو یک یک دم خدا از تست آگاه
چرا چون ماه می‌پیچی سر از راه
چو حق با تو بوَد در هر مقامی
مزن جز درحضورش هیچ گامی
اگر بی او زنی یک گام در راه
بسی تشویر باید خوردت آنگاه

(۱۶) حکایت مهستی دبیر با سلطان سنجر

مهستی دبیر آن پاک جوهر
مقرَّب بود پیش تختِ سنجر
اگرچه روی او بودی نه چون ماه
ولیکن داشت پیوندی بدو شاه
شبی در مرغزار رادکان بود
به پیش سنجر خسرو نشان بود
چو شب بگذشت پاسی شاه سنجر
برای خواب آمد سوی بستر
مهستی نیز رفت از خدمت شاه
بسوی خیمهٔ خاص آمد آنگاه
مگر سنجر غلامی داشت ساقی
که از خوبی ببُودش هیچ باقی
جمالش با ملاحت یار گشته
ز هر دو شاه برخوردار گشته
بصد دل بود شه دیوانهٔ او
حریف مهستی بد لیک مهرو
درآمد شه ز خواب او را طلب کرد
ندیدش، قصدِ آن یاقوت لب کرد
لپاچه نیم شب بر پشت انداخت
بکینه تیغِ هندی بر سر افراخت
درآمد کرد در خیمه نگه شاه
که مهستی در آنجا بود با ماه
بر او دید ساقی را نشسته
مهستی دل در آن مهروی بسته
بزاری می‌نواخت از عشق رودش
خوشی می‌گفت با خود این سرودش
که در برگیرمت من بَر لب کِشت
گر امشب بایدم دو ک کسان رشت
چو سنجر گشت ازان احوال آگاه
گرفت این بیت را زو یاد آنگاه
بدل گفتا گر امشب من بتندی
درین خیمه روم با تیغِ هندی
نماند زهره را این هر دو بر جای
شوم در خونِ این دو بی سر و پای
مشوّش گشت و شد آخر بتعجیل
به سوی خیمهٔ خود کرد تحویل
چو روزی ده برآمد شاه یک روز
فرو آراست جشنی عالم افروز
مهستی پیش سلطان چنگ می‌زد
نوائی بس بلند آهنگ می‌زد
ستاده بود ساقی نیز بر پای
قدح بر دست و چشم افکنده بر جای
شه آن بیت شبانه یاد می‌داشت
ازو درخواست و خویش آزاد می‌داشت
مهستی چون شنید این بیت از شاه
بیفتاد از کنارش چنگ در راه
چو برگی لرزه افتادش بر اندام
برفت از هوش و عقلش ماند در دام
شه آمد بر سر بالینش بنشست
برویش بر گلاب افشاند از دست
چو زن باهوش آمد بارِدیگر
چو اوّل بار گشت از بیمِ سنجر
چو باری ده زهُش آمد بخود باز
سر رشته نکرد او از خرد باز
شهش گفتا اگر می‌ترسی از من
بجان تو ایمنی ای خویش دشمن
زنش گفتا که من زین می‌نترسم
ولی این بیت یک شب بود درسم
همه شب درسِ خود تکرار کردم
گهی اقرار و گه انکار کردم
از آنجا باز می‌یابم نشانی
که بر من تنگ می‌گردد جهانی
بدان ماند که یک شب درچنان کار
نهفته بودهٔ از من خبردار
مرا گر تو بگیری ور برانی
دلت ندهد، دگر بارم بخوانی
وگر بکشی مرا در تن درستی
نجاتی باشدم از دستِ هستی
مرا این ترس چندانی از آنست
که سلطانی که رزّاق جهانست
چو او یک یک نفس با من همیشه‌ست
مرا یک یک نفس بنگر چه پیشه‌ست
چو حق پیش آورد صد ساله رازم
من آن ساعت چه گویم با چه سازم
چو حق می‌بیندت دائم شب و روز
چو شمعی باش خوش می‌خند و می‌سوز
دمی بی شکرش از دل برمیاور
نفس بی یاد غافل بر میاور
اگردر شکر کوشی هر چه خواهی
بیابی نقد از جود الهی

(۱۷) حکایت محمود و شمار کردن پیلان

مگر یک روز محمود عدوبند
پسر را گفت کای داننده فرزند
ببین تا پیل چندست این زمانم
که من اکنون عددشان می‌ندانم
پسر بشمرد و گفتش ای خداوند
هزار و چار صد پیلست در بند
شهش گفتا که خود را یاد دارم
که یک بُز می‌نیامد در شمارم
کنون گر تا بعرشم کار و بارست
ز من نیست آن ز فضل کردگارست
چو هستت نعمت حق بی‌کناره
ترا از شکرِ منعم نیست چاره
چو در حقّ تو نعمت بر دوامست
دمی بی شکرِ حق بودن حرامست
وگر نفس تودر شکرست کاهل
دلت باید که این مشکل کند حل
چو نفست کاهلی دارد همیشه
دلت را هست جِدّ و جهد پیشه
چو نفست مردِ کار خویش باشد
دلت در کار خود درویش باشد
نکو زان سود کرد و بد زیان کرد
که هر کس آنچه دارد خرج آن کرد

(۱۸) حکایت عیسی علیه السلام با جهودان

بکوئی می فرو شد عیسی پاک
جهودانش بسی دشنام بی باک
بدادند و خوشی آن پاک زاده
دعا می‌گفتشان روئی گشاده
یکی گفتش نمی‌کردی پریشان
ز دشنام و دعاگوئی بر ایشان؟
مسیحش گفت هر دل جان که دارد
از آن خود کند خرج آن که دارد
ترا نقدی که در دریای جانست
اگر موجی زند از جنسِ آنست
ولیکن تا دم آخر نیاید
ترا نقد درون ظاهر نیاید
محکّ جانِ مردان آن زمانست
که اعمی آن زمان صاحب عیانست
غم فردا ترا امروز باید
دلت از خوفِ آن جانسوز باید
بباید هر دمت صد بار مردن
که بتوانی تو این وادی سپردن
اگر از ابر بارد بر توآتش
تو می‌باید که باشی در میان خوش
اگر در وقتِ جان دادن خوش آئی
بمعنی گرم‌تر از آتش آئی

(۱۹) حکایت آن دزد که گرفتار شد

مگر شد ناگهی دزدی گرفتار
ز گرد راه بردندش سوی دار
امان می‌خواست از عجز و نیازی
که ریزد آب و بگزارد نمازی
که یا رب در چنین وقتی وجائی
که می‌بینم بهر موئی بلائی
ببین تاتیغِ قهرت بر سر دار
چه می‌آرد برویم آخر کار
تو از قهرم چنین حیران گرفته
من از مهر تو ترک جان گرفته
چنینم من که گفتم تو چنانی
کنون جان می‌دهم دیگر تو دانی
چنین ده جان اگر جان می‌دهی تو
وگرنه عمر تاوان می‌دهی تو
اگر خونت زند از قهر او جوش
مکن هرگز بلطف او را فراموش
سبک رو چون گرانجانی زره نیست
بشادی زو که غم رادستگه نیست
عروسی جهان ماتم نیرزد
که صد شادی او یک غم نیرزد
چو خواهد کرد گردونت پیاده
سواری را بکن ابرو گشاده

(۲۰) حکایت دیوانۀ چوب سوار

یکی دیوانه چوبی بر نشسته
بتگ می‌شد چو اسپی تنگ بسته
دهانی داشت همچون گل ز خنده
چو بلبل جوش در عالم فکنده
یکی پرسید ازو کای مردِ درگاه
چنین گرم ازچه می‌تازی تودر راه
چنین گفت او که در میدانِ عالم
هوس دارم سواری کرد یک دم
که چون دستم فرو بندند ناکام
نجنبد یک سر مویم بر اندام
اگر هستی درین میدان تو بر کار
نصیب خویشتن مردانه بردار
چو از ماضی و مستقبل خبر نیست
بجز عمر تو نقدی ما حضر نیست
مده این نقد را بر نسیه بر باد
که بر نسیه کسی ننهاد بنیاد
چو یک نقطه‌ست از عمر تو بر کار
هزاران چرخ زن بر وی چو پرگار
خوشی با نقدِ این الوقت می‌ساز
چو بیکاران به پیش و پس مشو باز
اگر تو پس روی و پیش آئی
بلای روزگار خویش آئی

(۲۱) حکایت سپهدار که قلعۀ کرد با دیوانه

سپهداری برای کوتوالی
بجائی قلعهٔ می‌کرد عالی
یکی دیونهٔ آمد پدیدار
به پیش خویش خواندش آن سپهدار
بدو گفتا ببین کین قلعه چونست
ز رفعت جفت طاق سر نگونست
ازین قلعه کسی کاعزاز دارد
ببین تا چه بلا زو باز دارد
زبان بگشاد آن دیوانه حالی
بدو گفتا تو مردی تیره حالی
بلا چون ز آسمان می‌افتد آغاز
بقلعه می‌روی پیش بلا باز
بلای خویشتن چون تو تمامی
بلائی نیز مطلب ای گرامی
ز خویش و از بلای خویش آنگاه
خلاصی باشدت کلّی درین راه
که افتاده شوی و پست گردی
نمانی زنده تا که هست گردی

(۲۲) حکایت سلطان محمود با مظلوم

مگر محمود می‌شد بامدادی
کسی آمد وزو می‌خواست دادی
فغان می‌کرد و پیشش راه بگرفت
درآمد پس عنان شاه بگرفت
یکی پرسید کان مظلومت ای شاه
فلان وقتت عنان بگرفت در راه
عنان نکشیدی آنگه باز هیچی
کنون پس این عنان بهر چه پیچی
شهش گفتا که بودم آن زمان مست
که بگرفت او عنان من بیک دست
کنون هر موی این مظلوم دستیست
که از هر موی وی بر من شکستیست
چو چندین دست بینم در عنانم
اگر دستم دهد چون اسپ رانم؟
گرفتارم میان این همه دست
نمی‌دانم که چون بیرون توان جَست
چو افتادن درین ره سودِ مردست
بیفتد هر که اینجا اهل دردست
بلندی چون درین ره پست گیرند
عنان پادشه بی دست گیرند
کسی باید بخون درگشته صد بار
که تا گردد ز افتادن خبردار
کسی کاندر میان ناز باشد
کجا برهاندش دَر باز باشد

(۲۳) حکایت مجنون

یکی پرسید از مجنون که چونی
که بس بیچارهٔ و بس زبونی
چنین گفت او که هستم من خری پیر
بدن سوراخ از بار گلوگیر
تنم گرچه نزار و ناتوانست
همه روزی همه بارش گرانست
وگر آسایشی را بعدِ صد غم
ز پشتش جامه برگیرند یک دم
هزاران خرمگس آید گزنده
همه در ریشِ او نیش اوفکنده
که گویم کاش این بیچاره هرگز
ندیدی از چنین آسایشی عز
اگر باشی تو کار افتادهٔ راه
چنین کارت بسی افتد باِکراه
چو کار افتادگی نبود بغایت
ترا بس خنده آید زین حکایت
چو مشغولی بناز و کامرانی
تو کار افتادگی را می‌ندانی
کسی باید مرا افتاده در کار
بروزی ماتم خود کرده صد بار
بحق زنده شده وز خویش مرده
نه از پس ماندگان کز پیش مرده
تو تا عاشق نگردی نیک جانباز
نیابی سرِّ کار افتادگان باز
کسی کو در میان ناز ماندست
ز جان بازانِ عاشق باز ماندست

(۲۴) حکایت جوان نمک فروش که بر ایاز عاشق شد

جوانی بود سرگردان همیشه
نمک بفروختن بودیش پیشه
بگرد شهر می‌کردی تگ و تاز
بهر کوچه فرو می‌دادی آواز
ایاز دلستان را دید یک روز
بسوخت از پای تا فرقش در آن سوز
جهان در عشق وی بر وی سیه شد
ولیکن بود روشن کان ز مه شد
جهان از مه سیه چون گردد آخر
که تا دل زو بصد خون گردد آخر؟
شبانروزی دلی پر خون چو مستی
همه بر درگه سلطان نشستی
میان خاکِ راه افتاده بودی
نمک در پیشِ خود بنهاده بودی
نبودی بی نمک در عشقِ آن ماه
ازان افتاده شور افتاد در راه
گهی آواز دردادی بخواری
گهی کردی چو آتش بیقراری
ایاز سیم بر چون بر گذشتی
ز اشکش آبِ او از سرگذشتی
بیفتادی و عقل از وی برفتی
ز مدهوشیش جان از تن نهفتی
ز سوز عشق آن مبهوت گمراه
مگر محمود را کردند آگاه
زمانی سر به پیش افکند محمود
گهی نالید و گه می‌سوخت چون عود
بدل با خویش گفت این حدِّ او نیست
که عشق و مال با شرکت نکو نیست
بخواند القصّه او را پادشا زود
نمک بر سر درآمد آن گدا زود
زبان بگشاد محمود و بدو گفت
که بپذیر ای گدا از من نکو گفت
بترک عشقِ این بت روی من گوی
و یا نه ترکِ جان خویشتن گوی
جوابش داد عاشق گفت ای شاه
تو بر تختی و من استاده بر راه
ایازت را تو داری جاودانه
مرا زو نیست حاصل جز فسانه
میان عزّ و ناز و پادشاهی
نشسته پیشِ تست آن را که خواهی
چوآن بت را تو داری من چه جویم
چو او با تست من ترک که گویم
مرا عشقست از وی جاودانه
که دایم می‌زند در جان زبانه
دمی گر عشقِ او بیشم نگردد
بجز قربان شدن کیشم نگردد
چو بکشد عشقِ او روزیم صد راه
نترسم هم اگر می‌بکشدم شاه
که عاشق هیچ برجانی نلرزد
که در چشمش جوَی جانی نیرزد
شهش گفت ای ز سر تا پا همه ننگ
تو با من کی توانی بود هم سنگ
تو هرگز عشق نتوانی نکو باخت
بچه سرمایه خواهی عشقِ او باخت
گدا گفتش که این سرمایه پیوست
ترا یک ذرّه نیست امّا مرا هست
تو چون پر آلتی از نوعِ شاهی
ولیکن بی نمک چندان که خواهی
چو من دارم نمک تا چند بازی
ز عشق بی نمک چندین چه نازی
تو مال و ملک و زرّ و زور داری
نمک باید چو من گر شور داری
شهش گفتا که حجّت گوی عاشق
ترا دیدم نهٔ در عشق لایق
گدا گفتش اگر من حجّت آرم
وگر عاشق شوم باکی ندارم
تو از ملکت همی بر سر نیائی
نپردازی بعشق از پادشائی
من از عشق ایاز تو زمانی
نپردازم به سودای جهانی
من از وی می‌نپردازم بدو کَون
تو با وی می‌نپردازی ز صد لون
کنون تو عشقِ خویش و عشقِ من بین
تفاوت زین گدا و خویشتن بین
شهش گفت ای گدای زینهاری
کدامین جای او را دوست داری
چنین گفت او که من زهره ندارم
که عشق آن صنم در خاطر آرم
ندارم جای آن هرگز چه سازم
که با یک جای آن بت عشق بازم
که گر یک موی او بینم زمانی
شود هر موی من آتش فشانی
ندارم طاقت یک جای او من
چه گردم گردِ سر تا پای او من
شهش گفتا که از سر تا بپایش
چو عاشق نیستی بر هیچ جایش
ز عشق او چرا پس بیقراری
بگو تا از کجاست این دوستداری
چنین گفت او که جانم پر خروشش
تو می‌دانی که چیست از دُرِّ گوشش
چو آمد حلقهٔ گوشش پدیدار
بجانم حلقهٔ گوشش خریدار
هوای عشقِ آن بت را نَیَم کس
که عشق دُرِّ گوشِ او مرا بس
شهش گفت آنکه زین گوهر نشان یافت
ز بحر جسم یا از بحرِ جان یافت؟
گدا گفتش چنین دُرّ ای جهاندار
ز بحر عشق او آمد پدیدار
چو بحر عشق را غوّاص گردی
بخلوت آن گهر را خاص گردی
شهش گفتا درین بحر ای جوانمرد
چگونه عزم غوّاصی توان کرد
گداگفتش که تو با پیل و لشکر
ز مشرق تا بمغرب ملک و کشور
درین دریا ندانی بود غوّاص
که این را مفردی باید باخلاص
دو عالم را برافکنده بیک بار
فرو رفته بدین دریا نگونسار
نفس بگرفته دست از جان بشسته
گهر در قعرِ دریا باز جسته
تو بگشاده همه عالم پر و بال
نیابی بوی آن دُر در همه حال
شهش گفتا که سلطان هیچ نشتافت
چنین دُرّی که گفتی رایگان یافت
ببین اینک که در گوش ایاسست
که آن حلقه بگوش حق شناسست
مرا بی آنکه باید شد نگونسار
چنین دُرّی بدست آمد بیکبار
تو جان می‌کَن که این دُر خاصهٔماست
مرا دُرّ و ترا گردابِ دریاست
گدا گفتش که بِه زین کن تفکّر
تو هرگز کی بدست آوردهٔ دُر
که این دُر آنِ تو آنگاه بودی
که اندر گوشِ شاهنشاه بودی
چو در گوش تو نبوَد ای سرافراز
ترا با دُر چه کار، این دَر مکن باز
اگر شاه جهان بودی وفا کوش
شهستی نه غلامش حلقه در گوش
خوش اندر رفته عاشق تا بعیّوق
فکنده حلقه اندر گوشِ معشوق
اگر عاشق توئی چندین مزن جوش
تو می‌باید که باشی حلقه در گوش
چو تو در گوش آن حلقه نداری
مزن از عشق دم گر هوشیاری
ز خجلت شاه گوئی غرقِ خون شد
فرود آمد ز تخت و اندرون شد
گدا را با نمک از پیش راندند
ندانم تا سخن بر خویش خواندند