پیشنهادات  

عطار - الهی نامه - بخش هشتم

المقالة الثامنة

پسر گفتش بگو تا جادوئی چیست
که نتوانم دمی بی شوقِ آن زیست
چو سحرم این چنین محبوب آمد
چرا نزدیک تو معیوب آمد
مرا از سرِّ سحرآگاه گردان
پس آنگه با خودم همراه گردان

جواب پدر

پدر گنج سخن را کرد در باز
پسر را گفت ای جویندهٔ راز

(۱) حکایت بچّۀ ابلیس با آدم و حوّا علیه السلام

حکیم ترمذی کرد این حکایت
ز حال آدم و حوا روایت
که بعد از توبه چون با هم رسیدند
ز فردوس آمده کُنجی گزیدند
مگر آدم بکاری رفت بیرون
بر حوا دوید ابلیس ملعون
یکی بچّه بَدش خنّاس نام او
بحوا دادش و برداشت گام او
چوآدم آمد و آن بچه را دید
ز حوا خشمگین شد زو بپرسید
که او را از چه پذرفتی ز ابلیس
دگرباره شدی مغرور تلبیس
بکشت آن بچه را و پاره کردش
بصحرا برد و پس آواره کردش
چو آدم شد دگر ره آمد ابلیس
بخواند آن بچهٔ خود را بتلبیس
درآمد بچهٔ او پاره پاره
بهم پیوست تا گشت آشکاره
چو زنده گشت زاری کرد بسیار
که تا حوا پذیرفتش دگربار
چو رفت ابلیس و آدم آمد آنجا
بدید آن بچهٔ او را هم آنجا
برنجانید حوا را دگر بار
که خواهی سوختن ما را دگر بار
بکشت آن بچه و آتش برافروخت
وزان پس بر سر آن آتشش سوخت
همه خاکستر او داد بر باد
برفت القصه از حوا بفریاد
دگر بار آمد ابلیس سیه روی
بخواند آن بچهٔ خود را زهر سوی
درآمد جملهٔ خاکستر از راه
بهم پیوسته شد آن بچه آنگاه
چو شد زنده بسی سوگند دادش
که بپذیر و مده دیگر ببادش
که نتوانم بدادن سر براهش
چو بازآیم برم زین جایگاهش
بگفت این و برفت و آدم آمد
ز خنّاسش دگر باره غم آمد
ملامت کرد حوا را ز سر باز
که از سر در شدی با دیو دمساز
نمی‌دانم که شیطان ستمگار
چه می‌سازد برای ما دگر بار
بگفت این و بکشت آن بچه را باز
پس آنگه قلیهٔ زو کرد آغاز
بخورد آن قلیه با حوا بهم خوش
وزانجا شد بکاری دل پُر آتش
دگر بار آمد ابلیس لعین باز
بخواند آن بچّهٔ خود را بآواز
چو واقف گشت خنّاس از خطابش
بداد از سینهٔ حوّا جوابش
چو آوازش شنید ابلیسِ مکّار
مرا گفتا میسّر شد همه کار
مرا مقصود این بودست ما دام
که گیرم در درون آدم آرام
چو خود را در درون او فکندم
شود فرزند آدم مُستمندم
گهی در سینهٔ مردم ز خنّاس
نهم صد دام رُسوائی زوسواس
گهی صدگونه شهوة در درونش
برانگیزم شوم در رگ چو خونش
گهی از بهر طاعت خوانمش خاص
وزان طاعت ریا خواهم نه اخلاص
هزاران جادوئی آرم دگرگون
که مردم را برم از راه بیرون
چو شیطان در درونت رخت بنهاد
بسلطانی نشست وتخت بنهاد
ترا در جادوئی همت قوی کرد
که تا جانت هوای جادوئی کرد
اگر شیطان چنین ره زن نبودی
چنین سلطان مرد و زن نبودی
در افکندست خلقی را بغم در
همه گیتی برآورده بهم بر
بهر کُنجی دلی در خواب کرده
بهرجائی گِلی در آب کرده
ترا ره می‌زند وز درد این کار
چوابرت چشم ازان گشتست خون بار
گر آدم را که در یک دانه نگریست
به سیصد سال می‌بایست بگریست
ببین کابلیس را در لعن و در رشک
ز دیده چند باید ریختن اشک

(۲) حکایت ابلیس و زاری کردن او

براه بادیه گفت آن یگانه
دو جوی آب سیه دیدم روانه
شدم بر پی روان تا آن چه آبست
که چندینیش در رفتن شتابست
بآخر چون بر سنگی رسیدم
بخاک ابلیس را افتاده دیدم
دو چشمش چون دو ابر خون فشان بود
زهر چشمیش جوئی خون روان بود
چو باران می‌گریست و زار می‌گفت
پیاپی این سخن همواره می‌گفت
که این قصّه نه زان روی چو ماهست
ولی رنگ گلیم من سیاهست
نمی‌خواهند طاعت کردن من
نهند آنگه گنه بر گردن من
چنین کاری کرا افتاد هرگز
ندارد مثل این کس یاد هرگز

(۳) حکایت یوسف علیه السلام با ابن یامین

بزرگی گفت چون یوسف چنان خواست
که خود با ابن یامین دل کند راست
بدل با او یکی گردد باخلاص
بتنهائی کند هم خلوتش خاص
نهادش از پی آن صاع در بار
بدزدی کرد منسوبش زهی کار
چنین گفت آن بزرگ دین که مطلق
همین رفتست با ابلیس الحق
براندش از در واز بهر این راز
بلعنت کردش از آفاق ممتاز
ازان از قهر خویشش جامه پوشید
که در قهرش ز چشم عامه پوشید
بدین درگاه اِستادست پیوست
گرفته حربهٔ از قهر در دست
نخستین تا اعوذی زو نخواهی
قدم نتوان نهادن در الهی
بدین در روز و شب زانست پیوست
که تا تر دامنان را می‌زند دست
مِحّک نقد مردان در کف اوست
ز مشرق تا به مغرب در صف اوست
کسی کانجا برد نقدی نبهره
خورد در حال از ابلیس دهره
چنین گوید بصاحب نقد ابلیس
که ای از من ربوده گوی تلبیس
خداوندم هزاران ساله طاعت
برویم باز زد در نیم ساعت
تو زین یک ذره طاعت گشتهٔ گرم
بر حق می‌بری و نیستت شرم
اگر لعنت کنندم خلق عالم
نگردد عشق جانم ذرهٔکم
اگر خواند ترا یک تن بلعنت
بیک ساعت فرو ریزی ز محنت
از اوّل همچو مردان مرد ره شو
پس آنگه جان فشان در پیش شه شو
چرا در چشم تو خردست ابلیس
که ره زن شد بزرگان را بتلبیس
یقین میدان که میرانی که هستند
که صد تن را چو تو گردن شکستند
اگرچه بر سر تو پادشا اند
ولی در خیل سلطان یک گدا اند
گدای دیو چون شاه تو باشد
مسلمانی کجا راه تو باشد
دمی ابلیس خالی نیست زین سوز
ز ابلیس لعین مردی درآموز
چو در میدان مردی مرد آمد
همه چیزش ز حق در خورد آمد

(۴) حکایت سلطان محمود با ایاز

نشسته بود ایاز و شاه پیروز
ایازش پای می‌مالید تا روز
بخدمت هر دم افزون بود رایش
که می‌مالید و می‌بوسید پایش
ایاز سیمبر را گفت محمود
ترا زین پای بوسیدن چه مقصود
ز هفت اعضا چرا بر پا دهی بوس
دگر اعضا رها کردی بافسوس
چو قدر روی می‌بینی که چونست
چرا مَنلت بپای سرنگونست
ایازش گفت این کاری عجیبست
که خلقی را ز روی تو نصیبست
که می‌بینند رویت جمله چون ماه
نمی‌یابد بپای تو کسی راه
چو اینجا نیست غیر این باخلاص
بسی نزدیکتر این بایدم خاص
همین ابلیس را افتاده بد نیز
که قهر حق طلب کرد از همه چیز
بسی می‌دید لطفش را خریدار
ولی او بود قهرش را طلب گار
چو تنها قهر حق را طالب آمد
بمردی بر بسی کس غالب آمد
چو در وجه حقیقی متهم شد
کمر بست او و حالی با قدم شد
چو لعنت خلعت درگاه او بود
چو زان درگاه بود او را نکو بود
بدان لعنت حریف مرد و زن شد
بسی خلق جهان را راه زن شد
ازان لعنت گرش قوتی نبودی
کجا با خلق این قوّت نمودی
چو آن لعنت خوشش آمد امان خواست
بجان بگزید و عمر جاودان خواست
که با خلعت چو بستانند نازش
بدان نازش بود عمر درازش
نیامد بر کسی لعنت پدیدار
که اوشد طوق لعنت را خریدار
ز حق آن لعنتش پر برگ آمد
اگرچه دیگران را مرگ آمد

(۵) حکایت پسر صاحب جمال و عاشق شوریده حال

یکی صاحب جمال دلستان بود
که از رویش عرق بر بوستان بود
بهاری بود در صحرا بمانده
بزیر خیمهٔ تنها بمانده
ازو خیمه سپهری معتبر بود
که زیر خیمه خورشیدی دگر بود
جوانی را نظر ناگه بیفتاد
ز عشق او دلش از ره بیفتاد
چنان در عشق محکم گشت بندش
که پند کس نیامد سودمندش
نبودی صبر یک دم از جمالش
ولی بوئی نبردی از وصالش
مگر بود اتّفاق غم گساران
که روزی اوفتاد آغاز باران
همه صحرانشینان می‌دویدند
بزیر خیمه سر در می‌کشیدند
قضارا عاشق و معشوق دلبر
دران یک خیمه افتادند همبر
چو از اندازه باران بیشتر شد
همی هر کس بزیر جامه در شد
بزیر خیمه در آن هر دو دلخواه
بزیر جامهٔ رفتند آنگاه
بچشم از یکدیگر جان می‌ربودند
زلب بر همدگر جان می‌فزودند
دعا می‌کرد هر سوزنده جانی
که کم کن ای خدا باران زمانی
ولی می‌گفت عاشق یا الهی
زیادت کن نه کم چندانکه خواهی
کنون کز ابر طوفانی روانست
اگر کشتی برانم وقت آنست
بسی بودست قحط غمگساران
که ترّی نیست این ساعت ز باران
اگر می‌بارد این تا روز محشر
قیامت گردد از شادی میسّر
خدایا نقد گردان آن سعادت
که گردد هر زمان باران زیادت
چو حق ابلیس ملعون را همی خواست
همان چیز او ز حق افزون همی خواست
چو حق بی‌واسطه با او سخن گفت
برای آن همه از خویشتن گفت
چوامر سجده آمد آن لعین را
بخوابانید چشم راه بین را
بدو گفتند اُسجُد قال لاغَیر
برو خواندند اِخسَوا قَالَ لاَضَیر
اگرچه لعنتی از پی درآرم
به پیش غیر او سر کی درآرم
بغیری گرمرا بودی نگاهی
نبودی حکمم از مه تا بماهی

(۶) حکایت سلطان محمود و ایاز در حالت وفات

در آن ساعت که محمود جهاندار
برون می‌رفت ازدنیای غدّار
ایاز سیم بر را کرد درخواست
که تا با او بگویم یک سخن راست
بدو گفتند یک دم عمر بازست
سخن گفتن هنوزت با ایازست
چنین گفت او که گر نبود کنارش
مرا دایم، بخود با من چه کارش
اگر از وی دل افروزیم باید
برای این چنین روزیم باید
هر آن عشقی که نه جاوید باشد
بوَد یک ذرّه گر خورشید باشد
چو عشق اوست عشق بی‌قیاسم
برای آن جهان باید ایاسم
بخواند آخر ایاز سیم بر را
نهان در گوش او گفت این خبر را
که ای همدم بحق عهد معبود
که چون تابوت گردد مهد محمود
که پیش کس کمر هرگز نه بندی
که نپسندم من این گر تو پسندی
زبان بگشاد ایاز و گفت آری
اگر من بودمی مردار خواری
نبودی همچو محمودی شکارم
مگر پنداشتی مردارِ خوارم
چو محمودی بموئی می‌توان بست
نیارم پیش غیر او میان بست
ایاز خاص تا موجود باشد
مدامش عاقبت محمود باشد
در آن ساعت که ملعون گشت ابلیس
زبان بگشاد در تسبیح و تقدیس
که لعنت خوشتر آید از تو صد بار
که سر پیچیدن از تو سوی اغیار
بزخمی گر سگی از در شود دور
بوَد از استخوان پیوسته مهجور
چه می‌گویم که چون لعنت شنید او
ازان لعنت همه گرینده دید او
کسی صافی هزاران سال خورده
نه اندک، جام مالامال خورده
بیک دُردی که در آخر کند نوش
کجا آن صافها گردد فراموش
اگرچه دُردی لعنت چشید او
در آن لعنت بجز ساقی ندید او
چو در صافی هزاران سال آن دید
کجا دُردی ز غیر او توان دید
ازان درگه چو لعنت قسم او بود
وزان حضرت چو ملعون اسم او بود
ندید او آن که زشتست این و نیکوست
ولی این دید کان از درگه اوست
چو لعنت بود تشریفش ز درگاه
بجان پذرفت وشد افسانه کوتاه

(۷) حکایت آن دزد که دستش بریدند

ببریدند دزدی را مگر دست
نزد دَم دستِ خود بگرفت و برجست
بدو گفتند ای محنت رسیده
چه خواهی کرد این دست بریده
چنین گفت او که نام دوستی خاص
بر آنجا کرده بودم نقش ز اخلاص
کنون تا زنده‌ام اینم تمامست
که بی این زندگی بر من حرامست
ز دستم گر چه قسمی جز الم نیست
چو بر دستست نام دوست غم نیست
چو ابلیس لعین اسرار دان بود
اگر سجده نمی‌کرد او ازان بود
ز خلق خود دریغش آمد آن راز
نکرد آن سجده، دعوی کرد آغاز
که تا هم او وهم خلق جهان هم
نه بینند آن دَر و آن آستان هم
که تا نوری ازان در پردهٔ عز
نگردد در نظر آلوده هرگز

(۸) حکایت ماه و رشک او برخورشید

تو نشنیدی که پرسیدند از ماه
که تو چه دوست تر داری درین راه
چنین گفت او که آن خواهم که خورشید
بگیرد تا بود در پرده جاوید
همیشه روی خواهم زیر میغش
که هم از چشم خود دارم دریغش

(۹) سؤال کردن مردی از مجنون

رفیقی گفت با مجنون گمراه
که لیلی مُرد گفت الحمدلله
چنین گفت او که ای شوریده دین تو
چو می‌سوزی چرا گوئی چنین تو
چنین گفت او که چون من بهره زان ماه
ندیدستم نبیند هیچ بد خواه

(۱۰) حکایت ابلیس

کسی پرسید از ابلیس کای شوم
چو ملعونی خویشت گشت معلوم
چرا لعنت چنین در جان نهادی
چو گنجی در دلش پنهان نهادی
چنین گفت او که لعنت تیر شاهست
ولی اوّل نظر بر جایگاهست
نظر باید در اول بر نشانه
که تا تیر از کمان گردد روانه
تو این ساعت ازان تیری خبردار
نظر گر چشم داری بر نظر دار

(۱۱) حکایت سلطان محمود و آرزو خواستن بزرگان

بزرگانی که سر در چرخ سودند
همه در خدمت محمود بودند
شه عالم بایشان کرد روئی
که در خواهید هر یک آرزوئی
ز شهر و مال و ملک ومنصب و جاه
بسی در خواستند آن روز از شاه
چو نوبت با ایاز آمد کسی گفت
که ای در حسن طاق و با هنر جفت
چه خواهی آرزو گفتا که یک چیز
برون زان یک نخواهم من دگر نیز
من آن خواهم همیشه در زمانه
که تیر شاه را باشم نشانه
اگر این آرزو دستم دهد هیچ
مرا هرگز نماند ذرّهٔ پیچ
بدو گفتند کای محروم مانده
ز جهل از عقل نامعلوم مانده
تو پشت پای خواهی زد خرد را
که می‌خواهی نشانه شاهِ خود را
تن خود را چرا خواهی نشانه
کاسیر تیر گردی جاودانه
زبان بگشاد ایاز و گفت آنگاه
شما زین سِر نه اید ای قوم آگاه
مرا چون عالمی پُر احترامست
نشانه تیر شه بودن تمامست
که اوّل بر نشانه چند ره شاه
نظر می‌افکند پس تیر آنگاه
چو اوّل آن نظر در کار آید
در آخر زخم کی دشوار آید
شما آن زخم می‌بینید در راه
ولی من آن نظر می‌بینم از شاه
چو باشد ده نظر از پیش رفته
بزخمی کی روم از خویش رفته

(۱۲) حکایت شبلی رحمة الله علیه

چو شبلی را زیادت گشت شورش
فرو بستند در قیدی بزورش
گروهی پیش او رفتند ناگاه
بنّظاره باستادند در راه
بایشان گفت شبلی سخن ساز
که چه قومید بر گوئید هین راز
همه گفتند خیل دوستانیم
که ره جز دوستی تو ندانیم
چو بشنید این سخن شبلی ز یاران
بر ایشان کرد حالی سنگ باران
همه یاران او چون سنگ دیدند
ز بیم سنگ از پیشش رمیدند
زبان بگشاد شبلی گفت آنگاه
که ای جمله بهم کذّاب و گمراه
چولاف از دوستیتان بود با من
نبودید ای خسیسان پاک دامن
که بگریزد ز زخم دوست آخر
که زخم او نه، رحم اوست آخر
چو زخم دوست دید ابلیس نگریخت
ولی از زخم او صد مرهم آمیخت
بجان بپذیر هر زخمی که او زد
که گر او زخم بر جان زد نکو زد
اگر یک ذرّه عشق آمد پدیدار
بصد جان زخم را گردی خریدار
تو پنداری که زخمش رایگانست
هزاران ساله طاعت نرخ آنست
هزاران ساله گرچه طاعتش بود
بهای لعنت یک ساعتش بود
قوی شایسته باشی در خدائی
اگر گویند تو ما را نشائی
عزیزا قصّهٔ ابلیس بشنو
زمانی ترک کن تلبیس بشنو
گر اینمردی ترا بودی زمانی
ز تو زنده شدی هر دم جهانی
اگرچه رانده و ملعونِ راهست
همیشه در حضور پادشاهست
چه لعنت می‌کنی او را شب و روز
ازو باری مسلمانی درآموز

(۱۳) حکایت موسی علیه السلام در کوه طور با ابلیس

شبی موسی مگر می‌رفت بر طور
به پیش او رسید ابلیس از دور
چنین گفت آن لعین را کای همه دم
چرا سجده نکردی پیش آدم
لعینش گفت ای مقبولِ حضرت
شدم بی‌علّتی مردودِ قدرت
اگر بودی بر آن سجده مرا راه
کلیمی بودمی همچون تو آنگاه
ولی چون حق تعالی این چنین خواست
چه کژ گویم نیامد این چنین راست
کلیمش گفت ای افتاده در بند
بود هرگز ترا یاد خداوند
لعینش گفت چون من مهربانی
فراموشش کند هرگز زمانی
که همچو نانک او را کینهٔ نیست
مرا مهرش درون سینهٔ نیست
بلعنت گرچه از درگاه دورست
ولی از قولِ موسی در حضورست
اگرچه کرد لعنت دلفروزش
ازان لعنت زیادت گشت سوزش
چو شیطان این چنین گرمست د رراه
تو چونی ای پسر در عشقِ دلخواه
اگر تو جادوئی می‌خواهی امروز
بلعنت شاد شو ورنه بیاموز
ببین تا چند گه هاروت و ماروت
بمانده سرنگون بی آب و بی قوت
در آن چاهند دل پر خون و محبوس
شده از روزگار خویش مأیوس
چو ایشانند اُستاد زمانه
شده در جادوئی هر دو یگانه
چو نتوانند کردن خویش آزاد
کسی زان علم هرگز کی شود شاد
اگر تو جادوئی داری جهانی
عصائی بس نهنگش در زمانی
چو چندان سِخر گم شد در عصائی
نگردد گم درو جز ناسزائی
ترا در سینه شیطانیست پیوست
که گردد ز آرزوی جادوئی مست
اگر شیطان تو گردد مسلمان
شود سحر تو فقه و کفر ایمان
ز اهل خلد گردی جاودانه
کند شیطان سجودت بی بهانه
بیان کردم کنون سحر حلالت
کزین سحرست جاویدان کمالت
چو گِرد این چنین سحری توان گشت
چنین باید شدن نه آنچنان گشت