پیشنهادات  

عطار - جوهرالذات - دفتر اول

بسم اللّه الرحمن الرحیم

بنام آنکه نور جسم و جانست
خدای آشکارا و نهانست
خداوندی که جان در تن نهان کرد
ز نور خود زمین و آسمان کرد
فلک خرگاه تخت لامکان ساخت
زکاف و نون زمین و آسمان ساخت
ز یک جوهر پدید آورد اشیا
ز بود خویش پنهانست و پیدا
مه و خورشید هردو در سجودش
طلبکار آمده در بود بودش
به هر کسوت که میخواهد برآید
بهر نقشی که میخواهد نماید
زمین و آسمان گردان اویند
کواکب جمله سرگردان اویند
خرد انگشت در دندان بماندست
میان پردهٔ حیران بماندست
ز کنه ذات او کس را خبر نیست که
جز دیدار او چیز دگر نیست
همه دیدار یار است ار بدانی
ولی در عاقبت حیران بمانی
صفاتش عقل کی بتواند آراست
اگرچه عقل از ذاتش هویداست
کمالش عقل و جان هرگز ندیدند
اگرچه راه بسیاری بریدند
فرو شد عقلها در قطرهٔ آب
همه در قطره پنهانست دریاب
همه در بحر این اندیشه غرقند
ز فکرت دایما پویان به فرقند
نمود خود نمودست او چنان باز
که نادانسته کس انجام و آغاز
همه حیران بمانده در جمالش
نمییابد کسی اینجا کمالش
کجا داند خرد کو خود چه بودست
که او پیوسته در گفت و شنودست
همه جانها درون پرده پنهانست
فلک از شوق او پیوسته گردانست
چو نتوانی که او را باز بینی
سزد گر عین خاموشی گزینی
ز خاموشی همه حیران و مستند
طلسم چرخ یکباره شکستند
اگر اسرار کلّی رو نماید
ترا زین حسّ فانی در رباید
برد تا لامکان و سِدرَهٔ راز
ببینی در زمان انجام و آغاز
کسانی کاندر این ره دُرفشاندند
همه در قعر بحرش باز ماندند
نمیدانی در این معنی چه گوئی
که گردان چون فلک مانند گوئی
همه گردان تست ای دوست دریاب
درون خانهای اکنون تو دریاب
زهی صنع نهان و آشکاره
که جان اینجا بمانده در نظاره
اگر خورشید گویم هست گردان
بماند در درون پرده حیران
اگر ماه است دائم در گداز است
گهی بدر و گهی در عین راز است
کواکب نیز گردان وصالند
گهی اندر هبوط و گه وبالند
قلم بشکافته از هیبت یار
بسرگردان شده مانند پرگار
بروی لوح او بنوشته رازش
که تا اسرار بیند جمله بازش
اگر عرش است اندر قطرهٔ آب
بمانده در تحیّر گشته غرقاب
اگر فرش است افتادست مسکین
از او پیداست این بازار تمکین
وگر کرسی است کرسی رفته از پای
شده گردون او از جای بر جای
ز شوقش میزند آتش زبانه
که نامم محو ماند در زمانه
ز عزمش باد بی پا و سر آمد
ندید اسرارُ حیران بر درآمد
ز ذوقش آب هر جائی روانست
که او آسایش جان و روانست
ز رازش خاک، خاکِ راه بر سر
بپاشیدست و مانده زار بر در
ز عجزش کوه گشته پاره پاره
به هرجائی شده بهر نظاره
ندیده سرّ و بوده زار و غمخوار
چه گویم جمله حیرانند و افگار
اگر بحر است دائم در خروشست
ز شوق دوست چون دیگی بجوشست
همو دارد یقین اندر وصالش
وزین دریا دلان دانند حالش
چو جمله این چنین باشند ای دوست
طلب کن مغز را تا کی در این پوست
به پرده همچو ایشانی تو مانده
از آن اسرار کل حرفی نخوانده
رها کن این همه دریاب اوّل
چرا ماندی تو چون ایشان معطّل
تو داری راز جوهر در درونت
ولی کس نیست اینجا رهنمونت
تو داری آنچه گم کردی در آخر
فرو ماندی در این اسرار ظاهر
تو داری جوهر ذات و صفاتش
ولی دوری تو از دیدار ذاتش
تو داری جوهر بس بی نهایت
نمییابی مرا او را حد و غایت
تو داری جوهری از جمله برتر
بسوی جوهر ذاتی تو رهبر
زهی دیدار تو افلاک و انجم
درونی و برون پیدا و هم گم
ندیده دیدهٔ جان روی تو باز
حجاب آخر دمی از جان برانداز
چو بنمودی جمالت را مپوشان
که ذرّاتند جمله حلقه گوشان
زهی اینجا نموده سرّ اسرار
حقیقت نقطه و تو عین پرگار
گرفته ملک جان ودل سراسر
توئی هم مونس و هم یار و غمخور
توئی هم جان و صورت بیشکی تو
صفات جملهٔ اندر یکی تو
توئی محبوب و هم مطلوب جانان
توئی اسرار پیدائی و پنهان
توئی ذرّات خورشید منیری
چرا اندر کف صورت اسیری
توئی راه و توئی آگاه صورت
یکی بنمای جمله بی کدورت
طلبکار تو و تو در درونی
چو بیچونی چه گویم من که چونی
تو بیچون وز تو چون پیدا تمامت
قیامت میکنی جانا قیامت
عجائب جوهری جانا ندانم
که چون شرح صفاتت را بخوانم
عجائب جوهری جانا چه گویم
که در شرح تو سرگردان چو گویم
نمودی روی خود در هفت پرده
ندیده هیچ چرخ سالخورده
چه داند چرخ سرگردان چه بودی
که دیدار خود اندر وی نمودی
توئی بنموده روی اندر دل و جان
بگویم در حقیقت راز پنهان
توئی اندر صفات خود نمودار
حجاب خود خودی از پیش بردار
چو مشتاقان همه حیران و مستند
هنوزت بستهٔ عهد الستند
چراشان این چنین افکار ماندی
حزین و خسته و غمخوار ماندی
زمانی رویشان بنمای از راز
حجاب چرخ و انجم را برانداز
چو یک را در یکی بنمودی از خویش
زمانی مرهمی نه بر دل ریش
بهر وصفت که میگویم نه آنی
که تو برتر ز وصف و داستانی
خرد طفلی است در وصف کمالت
فرو مانده در این بحر جلالت
ولیکن عشق میداند صفاتت
که او مشتق شدست ازبود ذاتت
حقیقت عشق وصف سرنگوید
که جز دیدار تو چیزی نگوید
حقیقت عشق دید آن روی و نشناخت
اگرچه عقل کل در سیر بگداخت
حقیقت عشق توحید تو خواند
که همچون عقل او حیران بماند
حقیقت عشق میگوید ثنایت
که فانی نیستی دیده بقایت
حقیقت عشق میبیند جمالت
که او دیدست اسرار کمالت
حقیقت عشق تو پرده برانداخت
که در یکی ترا دیدست و بشناخت
حقیقت عشق در جان راه دارد
که در هر دو جهان تو شاه دارد
حقیقت چون توئی چیزی دگر نیست
کسی دیگر بجز ذاتت خبر نیست
حقیقت چون توئی ذات عیانی
تو بنمائی بکل راز نهانی
تو بنمائی بکل راز نهانی
حقیقت چون توئی عشق نهانی
توئی در پردهٔ جان رخ نموده
تو گفتستی حقیقت تو شنوده
یکی میبینمت در پرده باری
که جز جمله توانی کار سازی
تو دانی این زمان عین صفاتی
ز صورت در صفات جان و ذاتی
همه جویای تو اندر دل و جان
ز بود خویش پیدائی و پنهان

در ذات و صفات و توحید حضرت باری تعالی فرماید

تعالی اللّه زهی ذات و صفاتت
که کی باشد صفاتت غیر ذاتت
تعالی اللّه زهی دیدار رویت
نموده خود همه درگفتگویت
توئی صنع نهان و آشکارا
که بنمودی بیکباره تو ما را
توئی صانع توئی جان و توئی حق
توئی در هر دو عالم نور مطلق
حقیقت نیست جز ذات تو اینجا
شدستم عقل در ذات تو شیدا
تو خواهی بود تا باشی سراسر
حقیقت جز تو چیزی نیست دیگر
وصالت را همه جویا تو در جان
جهانی بر رخ تو مانده حیران
تو بودی آدم و آدم تو بودی
خودی خود تو در آدم نمودی
تو بودی نوح در دریای معنی
فکندی شورش و غوغای معنی
تو ابراهیمی و در نار هستی
بت نمرود را صورت شکستی
تو اسماعیلی و قربان خویشی
تو هم دردی و هم درمان خویشی
توئی اسحق و خود را سر بریدی
چو جز دیدار خود چیزی ندیدی
توئی یعقوب نابینا چرائی
از آن کز یوسف جانت جدائی
توئی یوسف درون چاه مانده
ز سِرِّ خویشتن آگاه مانده
توئی جرجیس گشته پاره پاره
جهانی مر ترا اینجانظاره
توئی موسی و بر طور الستی
ز اسرار نمود خویش مستی
سلیمانی و ملکت داده بر باد
اگر خواهی کنی تو دیگر آباد
تو ایوبی ودیده رنج و زحمت
ولی در عاقبت دیدی تو رحمت
زکریائی و مانده در درختی
به تیغ عشق بیشک لخت لختی
توئی یحیی در اینجا سر بریده
وصال اینجا ز بیچونی ندیده
تو خضری چشمهٔ حیوان تو داری
چرا ازتشنگی جان بر لب آری
توئی عیسی و اندر پای داری
نمود عشق خود را پایداری
توئی مر مصطفا ونور عالم
نموده اندر اینجا سرّ خاتم
تو در شهر علومت حیدری تو
نمود راز هر معنی دری تو
توئی مرانبیاء و اولیاء را
تو هستی ابتدا و انتها را
جلالت انبیا راسخ نمودست
در اسرار کلی برگشودست
توئی آتش ولیکن درحجابی
از آن پیوسته دائم در عتابی
توئی باد و روان در جسم وجانی
از آن از دیدهها اینجا نهانی
توئی آب و روانی در همه جای
بهر کسوت که میخواهی تو بنمای
توئی خاک و نموده کلّ اسرار
توئی پیدا شده اعیان دیدار
توئی کان و پر از گوهر نمائی
سزد گر این زمان گوهر فزائی
توئی عین نبات و سرّ معدن
بتو شد جملهٔ اسرار روشن
توئی بنموده رخ در کایناتی
در این ظلمات تن آب حیاتی
توئی جانان و جان اینجا چه گویم
که جز ذاتت درون جان نجویم
زبانی در دهان گویا شده تو
درونِ جانها جویا شده تو
توئی و تو شده پیدا مرا یار
که اینجا مینبینم هیچ اغیار
توئی ای دیدنت در پرده دل
تو هستی در نهان گمکردهٔ دل
توئی اللّه در توحیدِ مطلق
نمودِ تست اشیا جمله الحق
توئی اللّه اینجا در دل و جان
ز خود برگوی و هم از خود تو برخوان
توئی اللّه جوهر در میانم
بجز از جوهر ذاتت ندانم
توئی اللّه اینجا در دل و جان
ز چشم آفرینش نیز پنهان
توئی اللّه گویائی زبانی
ز چشم آفرینش مر نهانی
دلا چون راز دیدی جمله سرباز
حجاب از پیش چشم خود برانداز
حقیقت فاش کردی خویشتن تو
نمودی مر حجاب جان و تن تو
جهان چون اوّل و آخر تو باشی
چه گویم این زمان اسرار فاشی
بدیدار تو پنهان گشت پیدا
تعالی اللّه زهی نورِ هویدا
چو یکی من چرا پیوند جویم
توئی مطلوبِ طالب چند گویم
دلم خون گشت ای ساقی اسرار
مرا در عین خود کن ناپدیدار
مرا جامی بده زان جام باقی
که تو هم جام و هم جانی و ساقی
چو من توحید اسرار تو بافم
چنان خواهم که جان را برشکافم
خوشا آن دم که جان بی جسم باشد
بجز ذات تو دیگر اسم باشد
یقینم شد که نی مُردی نمیری
همه ذرّات عالم دستگیری
حیات باقی و عین بهشتی
که طینت در یداللهت سرشتی
زهی اسرار جان اسراردان کو
یکی دانندهٔ بیننده جان کو
هزاران جان پاک پاکبازان
فدای آنکه یابد سرّ جانان
توئی جانان بجز تو من ندیدم
ز تست این جملهٔ گفت و شنیدم
ز خود آورد ودر خود او نمودست
گره در عاقبت خود برگشودست
چودیدت عشق عقل آمد ملامت
از آن بنمود این رازو پیامت
حقیقت جمله دیدار تو آمد
جمال جان خریدارِ تو آمد
حقیقت هم تو دیده دید دیدار
ز جمله او ترا آمد خریدار
ترا بشناخت اینجا در معانی
که کلّی رهنمای جانِ جانی
تو جانانی برونِ تو چو اسمست
توئی گنج و همه عالم طلسمست
زهی گنج تو جوهر فاش کرده
توئی نقش و توئی نقاش کرده
ز یکی در یکی خود باز دیده
خود این انجام و خود آغاز دیده
زهی از عشق خود مجروح گشته
توئی صورت عیان روح گشته
تو دانستی که چون بستی صور را
توئی انداخته عین گهر را
ترا بر ذرّه ذرّه راه بینم
ترا در جزو و کل آگاه بینم
تو آگاهی و صورت بیخبر ماند
درون پرده حیران در نظر ماند
نبینم جز ترا یک چیز دیگر
چو تو باشی نباشد نیز دیگر
چنین گفتست اینجا راه بینی
ز وصف تو مرا عین الیقینی
که گردیدم بسی درجان عالم
نظر کردم باین و آن عالم
ندیدم هیچ جز جانان حقیقت
چو بسپردم بدو راه طریقت
ندیدم هیچ جز دیدار رویش
همه دارند سرّ لا و هویش
ندیدم هیچ جز دیدار اللّه
زدم دم در عیان قل هو اللّه
ندیدم جز یکی در جوهر ذات
نمود یار دیدم جمله ذرّات
ندیدم جز یکی در کارگاهش
شدم در سایهٔ عشق و پناهش
ندیدم جز یکی پیدا و پنهان
نمود خویش دیدم جمله جانان
ندیدم جز یکی و در یکی بود
نمود یار حق حق بیشکی بود
ندیدم جز یکی تا راه بردم
ز دید عشق راه جان سپردم
ندیدم جز یکی در گنج جانان
اگرچه پر کشیدم رنج جانان
ندیدم جز یکی در دل عیانست
ز یکی یار بی نام و نشانست
ندیدم جز یکی در لانموده
نمودم یار در لا، لا ربوده
ندیدم جز یکی اندر نمودار
عیان دوست دیدم لیس فی الدّار
یکی دیدم همه انجام و آغاز
از آن اسرار کردم جمله سرباز
یکی دیدم تمامت بی نهایت
همه در دوست در دیدار غایت
یکی دیدم مکان و لامکان هم
بهم پیوسته دیدم جسم و جان هم
یکی دیدم ز یکی کل نموده
ز یکی دیده و دیدم گشوده
یکی دیدم عیان و در یکی هست
یکی اندر دوئی یار پیوست
یکی دیدم ز خود پیدا نکرده
ولی اندر حجاب هفت پرده
یکی دیدم درون را با برونش
همه ره گم بکرده رهنمونش
یکی دیدم درون جان سراسر
از آن اسرار ربّانی تو مگذر
چو درتوحید جانان در یکیام
ز یکی جوهر کل بیشکیام
چو در توحید جز یکی ندیدم
یکی را در یکی یکی گزیدم
منم توحید یار و سرّ اسرار
منم در جسم و جان بنموده گفتار
منم توحید اسرار الهی
نموده سر ز ماهم تا بماهی
منم توحید جانان آشکاره
خودی خود زخود کرده نظاره
منم توحید در لا مانده پنهان
حقیقت مینمایم سرّ اعیان

در اثبات عین الیقین فرماید

زهی دیدار من دیدار یکتا
منم پنهان ز عشق خویش و پیدا
زهی دیدار من در اوّل کار
نموده در حقیقت عین پرگار
زهی دیدار من جانِ کل نموده
در آخر راز من کلّی فزوده
زهی وصف ثنایت برتر از جان
منم صورت منم تحقیق جانان
زهی دیدار من در جزو و در کل
نموده خویشتن هم رنج و هم ذل
کسی هرگز ثنائم چون تواند
که ایمن از خودی خود بمانده
کسی هرگز ثنای من کجا گفت
چو من باشم حقیقت گفت و آشفت
کسی هرگز ثنای من نگوید
اگر گوید منم از من بگوید
منم آن جوهر پیدا نموده
که این دریای پر غوغا نموده
منم آن جوهر اسرار پیدا
که بنمایم در این بازار خود را
منم آن جوهر راز حقیقت
که بنمودم عیان سر طریقت
منم توحید خود گویان و جوهر
نموده از نمود چرخ و اختر
منم آن جوهر توحید بیچون
که آوردم همه در هفت گردون
منم آن جوهر لاء زمانین
که باشد پیش چشمم ذره کونین
منم آن جوهر دیدار جمله
که بنمایم ز خود اسرار جمله
منم آن جوهر اعزاز گردون
که پیدا مانده و پنهان و بیچون
منم آن گوهر افلاک و انجم
که بنمایم ره حکمت بمردم
منم آن جوهر بیحدّ و غایت
که بنمایم کسان را در هدایت
چو بیچونم ز خود توحید گویم
که جز دیدار خود چیزی نجویم
همه دید منست ارباز دانی
چرا چندین ز ما حیران بمانی
منم گویای خویش و سرّ اسرار
که میگوید در این گفتار عطّار
منم عطّار او را رخ نموده
ابا او رازها گفت و شنوده
نمودم راز خود او را ز آغاز
دگر در پرده خواهم بردنش باز
بسی با او عیان و راز گفتم
حقیقت مر ورا گفت و شنفتم
بر آن سرّی که او اینجا نمودست
ز ذات ما ورا گفت و شنودست
کنون حیران ما اندر جلالست
چو ما گوئیم نطقش گنگ و لالست
چو ماگفتیم هم ما بازگوئیم
نمودِ راز ما ز آغاز گوئیم
کنون حیران خود ماندست عطّار
منم گویندهٔ این سرّ و گفتار
به عون خود وِرا دادم وصالش
برون آوردم از رنج و وبالش
چو او جز ما دگر غیری ندیدست
همه من گفتم و او در شنیدست
عنان را بازکش از راه اسرار
که هرکس نیست خود آگاه اسرار
که میداند که این اسرار چونست
که حق میگوید وحق رهنمونست
کنون عطّار ما با هوشت آریم
کنم گویا ز پس خاموشت آریم
چو گنج راز دادیمت نهانی
ببخشم جوهرت تا برنشانی
چو در بیرون و در جانت عیانیم
همت ما در زبان جوهر نشانیم
چو کردی ذات ما را در عیان فاش
ندیدی غیر ما این جا تو ما باش
منم اوّل منم در آخر کار
بفضل خود ترا بخشم بیکبار
چو من باشم بیامرزم تمامت
بجنّتشان رسانم در قیامت
حقیقت فاش گردانم حقیقت
ترا عطّار سازم در شریعت

در ثنای احدیت و فنای بشریت فرماید

زهی عطّار کز سرّ الهی
نمودی عین دید پادشاهی
زهی گستاخ بر اسرار معنی
تو خواهی دید حق اظهار معنی
عیانِ واصِلانی در جهان تو
که بنمودی چنین سرّ نهان تو
بمعنی برتر از هر دو جهانی
که گفتی فاش اسرار نهانی
بحکمت لوح گردان مینگاری
که تو حکمت ز نون الحکم داری
بحکمت راز جانان داری اینجا
ز دید دوست برخورداری اینجا
چو این جوهر ترا دادند اوّل
چو زر کن مشکلات جمله را حل
ترا دادند معنی تا بدانی
جواهرهای معنی برفشانی
تو داری گنج و ملک پادشاهی
که ذرّات جهان را نیکخواهی
از این شیوه سخن هرگز که دیدست
حقیقت چون تو هرگز کس ندیدست
نمانده عقل اندر عشق جانان
بیکباره شدی در دوست پنهان
نمانده عقل اندر عشق دلدار
خودی خود ترا کرده نمودار
نمانده عقل پنهانی تو در دوست
حقیقت مغز شد در حق ترا پوست
نمانده عقل تا عاشق شدستی
بای عشق را لایق شدستی
نمانده عقل تا عشّاق عالم
زنندت سیر معنیها دمادم
نمانده عقل تا در عین عشاق
نمائی دمدمه در کلّ آفاق
نمانده عقل و راه کل سپردی
تو گوئی معنی از آفاق بردی
نمانده عقل سالک در وصولی
از آن نزدیک ذات حق قبولی
نمانده عقل و عشق آمد پدیدار
بچشم تو نه دَر ماند نه دیوار
نمانده عقل و عشقت رهنمون شد
از آن جان و دلت دریای خون شد
نمانده عقل و عشقت راز برگفت
تمامت گوهر اسرار را سُفت
نمانده عقل و عشق آمد پدیدار
که تا آویزدت یکباره از دار
نمانده عقل وعشقت لامکان شد
وجودت برتر از هر دو جهان شد
نمانده عقل و عشق آوازه انداخت
ترا چون شمع سوز عشق بگداخت
نمانده عقل و عشقت کرد واصل
از آن اسرار کل شد جمله حاصل
نمانده عقل و عشق اندر صفاتت
عیان بنمود اینجا سرّ ذاتت
نمانده عقل تا در لافتادی
در اسرا کلی برگشادی
نمانده عقل عشق و نور قدسی
ولی در مانده این دیر شدستی
نمانده عقل دیرت شد خرابی
سزد کز خویش بی این دیریابی
نمانده عقل جوهر فاش کردی
میان سالکان خود فاش کردی
نمانده عقل اسرار جهانی
درون جسم و جان گنج نهائی
نمانده عقل تو راز دو کونی
از آن اندر یکی بر لون لونی
نمانده عقل برگو آنچه آید
که حق میگویدت حق مینماید
نمانده عقل من گفتارت آمد
یقین ذات در دیدارت آمد
نمانده عقل حق در گفت و گویست
فلک بهر تو سرگردان چو گویست
نمانده عقل حق در جانت آمد
ز پیدائی خود پنهانت آمد
نمانده عقل هم ار عشق مکدر
کی بی عشقت نبینی حق سراسر
نمانده عقل جانانست جانت
ازو بشنو همه شرح و بینانت
نمانده عقل توحیدت یکی شد
همه عین یکیات بیشکی شد
یکی دیدی ز یکی آمدستی
در اینجا واصل عهد الستی
یکی دیدی ز یکی در وجودی
نبودی تا نبودی زانکه بودی
یکی دیدی از آن در یک نمودی
که اندر آتش معنی چو عودی
یکی دیدی تو چه ذات و صفاتش
صفاتش کوی کاعیانست و ذاتش
یکی دیدی از آن صاحب راز
که خواهی گشت هم انجام و آغاز
یکی دیدی در اول هم در آخر
نگه میدار هم اسرار ظاهر
یکی دیدی در اینجا صورت یار
رهاکردی ز دید خویش پندار
یکی دیدی تو صورت در معانی
از آن از بحر معنی دُر چکانی
یکی دیدی ز معنی جسم و جانت
از آن شد راز سبحانی عیانت
یکی دیدی تو اندر دیده خویش
از آن برداشتی آن پرده از پیش
یکی هستی و در یکی یکی تو
مثال قطرهٔ در قلزمی تو
یکی دیدی دراین بحر الهی
نمود جوهر ذاتت کماهی
از آن این جوهر توحید دیدی
که در معنی و صورت ناپدیدی
توئی آن جوهر بحر هدایت
که کس اینجا نمیداند نهایت
توئی آن جوهر کان حقیقت
که بنمودی عیان جان حقیقت
توئی آن جوهر اسرار یزدان
که جوهر فاش خواهی کرد زین کان
توئی آن جوهر اسرار معنی
که کردی این همه اظهار معنی
توئی آن جوهر دریای ذاتی
که جوهرپاش اعیان صفاتی
ز اسرار الستت هست جوهر
از آن تو هستی اندر عین گوهر
توداری جوهر بازار معنی
گهرپاشی کن از اسرار معنی
زهی کاین بیت هر یک جوهریاند
ز یک دریا و هر یک گوهریاند
اگر گویی ثنای خویش بسیار
نیاید هیچ بر دکان خریدار
کم خود گیر و خود کم کن درین راه
که جز خودی نداری هیچ همراه
نداری هیچ همراهی جز اسرار
که او دارد حقیقت دیدن یار
نداری هیچ اندر دهر فانی
بجز گلزار اسرار و معانی
نداری هیچ در هر دو جهان تو
بجز یکی خدا عین العیان تو
نداری هیچ جز دیدار اللّه
از آن دم میزنی از صبغةاللّه
نداری هیچ بر جان جای داری
ترا شاید که او را پای داری
نماندی هیچ در دنیا فلاهیچ
رهاکن این طلسم پیچ بر پیچ
چو دیدی گنج ذاتت در یکی حق
ز حق گوی و هم از حق جوی مطلق
تو گنجی لیک در بند طلسمی
تو جانی لیک در زندان جسمی
طلسم و بند بر نجات نشکن
نمود جوهر ذرات بشکن
طلسم چرخ گردان پاره پاره
که تاریکی ترا باشد نظاره
چرا در درد صورت مبتلائی
چو تو صورت فکندی کل خدائی
ترا صورت نخواهد بود همراه
ز معنیِّ خدا میباش آگاه
ترا صورت بکاری مینیاید
خدا دیدارت اندر جان نماید
چو صورت بشکنی بیشک حقی تو
دوئی شد محو و کلّی خود حقی تو
بلائی را کشیدی هم ز صورت
از آن پیوسته بودی در کدورت
بلای دل کشیدی در سرانجام
بیک ره در فکندی ننگ با نام
بلای دل کشیدی تو درین راه
که از حال اوفتادی در بن چاه
بلای دل کشیدستی و دیدی
از آن این لحظه در دیدار دیدی
بلای دل کشیدی در جهان تو
از آن دیدی همه راز نهان تو
بلای عشق اینجا دل کشیدی
از آن رو این همه گفت و شنیدی
بلای عشق در دل راه دارد
از آن کین دل نظر در شاه دارد
بلای عشق در جان و دل آمد
که دل با جان در این عین کُل آمد
بلای عشق داند سالکِ پیر
که اینجا درنگنجد هیچ تدبیر
بلای عشق داند آنکه چون من
بشب نالان بود تا روز روشن
بلای عشق اوّل دید آدم
من از وی بیشتر دیدم در این دم
بلای عشق جانان در فغان است
از آن کاینجا نمود قیل وقال است
ولی تا این بلا در لاعیانست
بلاشک گشت راحت را نهانست
طریق عشق جانان بی بلا نیست
توهم لاشوکه در حق هست لانیست
طریق عشق جانان لطف باشد
که جز مر لطف او چیزی نباشد
طریق عشق خلوت خوی کن راز
اگر مردی ز صورت جوی کن باز
طریق عشق آنکس یافت چون من
که او را عین گلشن گشت گلخن
طریق عشق آنکس باز داند
که نی آغاز و نی انجام داند
طریق عشق جز یکی نداند
یکی را در یکی حیران بماند
طریق عشق من بردم حقیقت
که بسپردم بحق راه شریعت
طریق عشق آن باشد ترا آن
که اینجا تو نبینی غیر جانان
طریق عشق اینجا باز بین باز
همه در تست خود را باز بین باز
طریق عشق در جانست دیدار
برافکن صورت و جانت به دیدار
برافکن صورت و معراج دریاب
ترا بر سر حقیقت تاج دریاب
برافکن صورت و معراج خود بین
همه ذرّات جان محتاج خود بین
برافکن صورت و معراج یار است
ز دید جان نظر کن آشکار است
اگر معراج جان جانان نماید
همه در پیش تو یکسان نماید
اگر معراج خود در جان ببینی
رخ معشوقهات اعیان ببینی
اگر معراج اینجاگه ندیدی
میان اهل معنی ناپدیدی
اگر معراج اینجا رخ نماید
ترا از بود صورت در رباید
اگر معراج اینجاگاه بنمود
ترا پیدا نماید در عیان بود
رهی ناکرده چون تیری در آماج
کجاهرگز نیابی دید معراج
رهی ناکردهٔ هرگز چه گویم
که تا اسرار معراجت بگویم
رهی ناکردهٔ مانند احمد
که تا بر قدر خود گردی مؤیّد
رهی ناکردهٔ مانند او تو
که تا گردی بقدر خود نکو تو
رهی ناکردهٔ در سدرهٔ جان
که تا بینی حقیقت روی جانان
رهی ناکرده در اسرار مطلق
که تا بینی تو جان جاودان حق
رهی ناکردهٔ در جوهر جان
که تا بینی تو جان جاودان حق
رهی ناکردهٔ اینجایگه چه جوئی
چرا بیهوده اندر گفت و گوئی
رهی ناکردهٔ اندر صفاتت
که بنمائی حقیقت عین ذاتت
رهی ناکردهٔ تا بازدانی
که سرّ این جهان و آن جهانی
رهی ناکردهٔ مانند مردان
از آن سرگشتهٔ چون چرخ گردان
رهی ناکردهٔ چون سالکان ساز
که تا یابی نمودت جمله سرباز
رهی ناکردهٔ چون کاروان تو
بکن راه و بمنزل خود رسان تو
رهی کن تا بمنزل در رسی باز
که تا یابی نمود خویشتن باز
رهی کن تا خوش و فارغ نشینی
که این دم در گمان نه در یقینی
چو مردان راه کن باشد که یک روز
ز عین واصلان گردی تو پیروز
چو مردان راه کن ای ره ندیده
در این دنیا دل آگه ندیده
چو مردان راه کن از چه برون آی
بمعنی و بصورت ذوفنون آی
چو مردان راه کن در جسم و جان تو
که میبینی نمود تن عیان تو
چو مردان راه کن در جوهر جان
که تا بینی حقیقت سرّ سبحان
چو مردان راه کن دریاب آخر
از این دریا دمی دُریاب آخر
چو مردان راه کن دریاب زین بحر
که چیزی نیست در دنیا بجز زهر
چو مردان راه کن بگذر ز کونین
در اینجا او نمیگنجد زمانین
برون شو زین جهان با آن جهان تو
دمی منگر زمین را با زمان تو
برون شو زین جهان و آنجهان بین
یکی ز آیات حق عین العیان بین
برون شو زین جهان و جای دیوان
بجائی کان نباشد غیر جانان
برون شو زین سر اگر مرد راهی
که تا یابی حقیقت عین شاهی
برون شو زین سرا و آن سرا بین
دمی در جان دلت خلوتسرا بین
چو معراج تو در جانست خود بین
که تا تلخی شود پیش تو شیرین
بقدر خود بیابی آنچه یابی
همی ترسم که جز خود را نیابی
حقیقت جسم و جان اینجا نماند
از آن کین نقش در دریا نماند
چو در نزدیک جانان میروی تو
سزد گر در جهان جان شوی تو
مبین خود تا ترا زیبد ز اسرار
نظر اندازدت بر جان و دل یار
چو جانت در نظر جانان نیابد
دل و جان هر دو سوی او شتابد
چو جانت سوی او یابد پناهی
نماند هیچ جز حق هیچ راهی
نماند هیچ جز دیدار جانان
نبینی هیچ جز انوار جانان
نماند هیچ جز دیدار یکسر
چگویم تا ترا آیدت باور
نماند هیچ در دریای فانی
ز عقل صورت و فهم و معانی
نماند هیچ جز در ذات اللّه
کجا ذاتی نمودت قل هو اللّه
چو قطره غرق دریا شد چه باشد
وجود قطره جز دریا نباشد
چو قطره غرق دریا شد حقیقت
بدان این سر تو در عین شریعت
شود دُر گر بماند در صدف باز
وگرنه عین دریا باشد از راز
ایا دریا ندیده چند گوئی
که در دریا فتاده چون سبوئی
سبو چون افتد اندر عین دریا
کند از آب دریا بانگ و غوغا
نیابد بانگ و فریادش بسی هم
که تا پنهان شود در بحر در دم
رود با عین دریا در زمانی
میان آب و گل گیرد مکانی
ترا با این چنین گفتار حاصل
که یک دم مینگشی دوست واصل
اگر دریای لاهوتی بیابی
سوی آن بحر ناسوتی شتابی
اگر تو غرقه هم مائی بدریا
سر تختت کجا باشد ثریّا
وگر در تو بماند بحر غرقه
یکی بینی تو این هفتاد فرقه
شود بحرت در این دل ناپدیدار
بیابی جوهر و هم دُرِّ شهوار
همه در عین دریا باز بینی
چو مردان تو دمادم راز بینی
ولی ای دوست دریا جای تو نیست
حقیقت عین دل ماوای تو نیست
تو دریائی و از دریا تو جوهر
نمود خویشتن در اسرار بنگر
بجز دریای جان دُرِّ دگر نیست
که اینجاجز یکی ذاتِ گهر نیست
کدامین جوهر است ار بازدانی
که چون او مینباشد در معانی
حقیقت جوهر ذاتست اللّه
کسی مانند او کی باشد آگاه
حقیقت اوست در هر دو جهان نور
که اندر هر دو عالم اوست مشهور
تمامت سالکان محتاج اویند
بجان پیوسته در معراج اویند
صفاتش وصف کردن مینیارم
اگرچه جوهر دریاش دارم
صفاتِ صورت و معنیش جان یافت
از او این جوهر عین العیان یافت

در نعت سیّد المرسلین علیه افضل الصّلوات و اکمل التحیّات فرماید

به بالا مصطفی سرو روانست
رخش مانند ماه آسمانست
وجود مصطفی از نور پاکست
ز لطف حق نبیّ اللّه نه خاکست
زمین و آسمان او را طفیل است
مَلَک با آدم و جنّش زخیل است
محمّد بر همه عالم رسولست
رسول سرور و صاحب قبولست
هنز آدم میان آب و گل بود
که او شاه جهان و جان ودل بود
دو گیسویش برنگ مشک اذفر
دو چشم نرگسینش زهره پیکر
لب و دندان او گوهر فشانست
میان جمله او سرّ عیانست
نمود او نمود کردگار است
که در اسرار کل او پایدار است
چه گویم من ثنای او خدا گفت
که نور اوست با نور خدا جفت
حقیقت در شریعت رهنما اوست
بگویم راست دیدار خدا اوست
حقیقت نور پاک ذات یزدان
که آمد فاش کرده سرّ اعیان
ز هر منزل که او سوی دگر شد
اگرچه پخته بُد او پختهتر شد
چو خود حق یافت خود را بیشکی دید
شب معراج او جمله یکی دید
یکی بود او نمود هر دو عالم
بیامد تا بعبداللّه ز آدم
بدش تعظیم سرّ لامکانی
از آن دید او چنین صاحب قرانی
زهی صاحب قران کُرهٔ خاک
بصورت رفته بر بالای افلاک
حقیقت حق توئی اینجا بدیده
توئی از انبیا اینجاگزیده
تو گفتستی نمود من ز آنی
حقیقت واصلان دانندگانی
ترا زیبد که ختم انبیائی
که در هر دو جهان تو پیشوائی
طفیل خندهٔ تو آفتابست
ز چشمت قطرهٔ عین سحاب است
توئی شاه و همه آفاق خیلاند
توئی اصل و همه عالم طفیلاند
تو آغازندهٔ از آفرینش
تو هستی دیدهها را نور بینش
زهی شرعت گرفته قاف تا قاف
فکنده زلزله در نون و در کاف
زهی شرعت فکنده کفر از دین
ندیده هیچکس این عزّ و تمکین
زهی شرعت ورای هفت افلاک
تو کردستی بحکمت زهر، تریاک
زهی شرعت بگرد چرخ بسته
سر زُنّار بتها برشکسته
زهی شرعت نموده روی در دل
گشاده رازهای سرّ مشکل
کجا همچون تو دیگر باز بیند
طلبکار تو مر اهل یقینند
کجا همچون تو باشد رهنمائی
درون قلعهٔ دل درگشائی
تمامت سالکان از جان غلامند
تمامت پختگان اینجای خامند
تمامت خاکِ درگاهِ تو باشند
همه بهرِ تو در راهِ تو باشند
بصورت برتر ازکون و مکانی
تمامت واصلان را جانِ جانی
توئی جانان برِ اسرار بینان
ترا دانند حق صاحب یقینان
ترا شد کائنات اینجا چو ارزن
مرا اسرار کل شد از تو روشن
محمّد صادق القول و امین است
جهان را رحمةٌ للعالمین است
تو هستی ذات پاک و عین رحمت
توئی پیوسته اندر عین قربت
تو دیدستی شبِ معراج حق تو
از آن بردی بحق اینجا سبق تو
تو خورشیدی و جمله ذرّهٔ تو
فلک اینجایگه گم کردهٔ تو
فلک شد خرقه پوش خانقاهت
سرگردانست اندر عین راهت
چو دارد چون تو شاهی چون نگردد
که بر یاد تو بر گردون بگردد
مه از شوق رخت هر ماه بگداخت
سپر از خجلت رویت بینداخت
ز شوقت آفتاب از ذوق گردانست
کواکب نیز سرگردان و حیرانست
ز رویت ذرّهٔ دریافت خورشید
از آن اندر فلک لرزانست چون بید
تو کردی دعوت دینها سراسر
تو داری پنج وقت اللّه اکبر
تمامت دینها را برفکندی
تو بیخ کفر از عالم بکندی
همه درتو شده چون قطرهٔ گم
کجا پیدا شود در قطره قُلزُم
همه جانها فدای روی تو باد
تو دادی در حقیقت جملگی داد
همه از بهر روی تو فدااند
شده حیران ز بهر یک ندا اند
بتو دادند یکسر جمله امّید
چنین مگذار ما را تا بجاوید
تو داری هرچه هست اینجا بدیدار
تمام جانها مهرت خریدار
چو جانانی ترا از جان گزیدم
چو جانانی بجز جانت ندیدم
توئی جانان و جان را کرده اینجا
ز پیدا نیست پنهان کرده اینجا
تو پیدائی و هم پنهان همیشه
تو هم جانی و هم جانان همیشه
حبیب اللهی و حق را تو دیدی
از آن مغز حقیقت برگزیدی
حبیب اللّهی و حق را توئی دوست
توئی مغز و همه آفاق چون پوست
توئی اللّه را محبوب بیشک
نموداری ز حق در جمله حق یک
یکی دیدی تو خود اللّه در ذات
از آن دادت تمامی عینِ آیات
چو حق بیواسطه در خویش دیدی
چنان کز پس ندیدی بیش دیدی
درون خویش دیدی ذاتِ اللّه
یکی اندر صفاتِ قل هواللّه
توئی ذات و صفاتت هست صورت
کجا گردد بگردِ تو کدورت
سزد ای دل که معراجش بخوانی
به الفاظِ زبان دُرها چکانی

در صفت معراج حضرت محمّد علیه الصّلوة و التسلیم فرماید

شبی آمد برش جبریل از دور
سراسر کرده عالم را پر از نور
بُراق از لامکان آورده با خود
پر از نور و لگامش بود در یَد
ز حضرت سوی سیّد شد که برخیزد
دمی زین رخش زیبا پیکر آویز
گذر کن مهترا از هر دو عالم
که تا بینی عیان سرّ دمادم
بدارالملک روحانی سفر کن
ز شش جهات و هفت اخگر گذر کن
در آنجائی که آنجا مرسلیناند
که درجنّت ستاده حور عیناند
فتاده غلغلی امشب در افلاک
تمامت اختران افتاده در خاک
همه بهر تو امشب در خروشند
ز جان و دل تمامت حلقه گوشند
تمامت آسمان را درگشادند
ز بهرت دیدهها بر ره نهادند
همه جویای دیدارِ تو گشته
بجان ودل خریدارِ تو گشته
ترا از جان و دلها دوستدارند
ستاده با طبقهای نثارند
قدم در نِه به بام عرش اعظم
که پیشت ارزنی باشد دو عالم
دو عالم در تو امشب کم نبودست
که حق امشب وصالت را نمودست
تمامت انبیا استاده در راه
که دریابند دیدار تو ای شاه
خدایت همچو ایشان دوستدار است
ترا امشب حقیقت وصل یار است
براقش پیش برد و برنشست او
طناب شش جهت را برگسست او
ز حق بگذشت وز جان هم گذر کرد
ز یکی در یکی، یکی نظر کرد
یکی میدید و میشد تا بر دوست
جدامغزی که بُد میکرد از پوست
گذشت از اوّل و در دو نماند او
سوم بگذاشت از چارم براند او
ز پنجم برگذشت و از ششم هم
ز هفتم نیز و آنجا دید آدم
ستاده انبیای کاردیده
گشاده از برای یار دیده
تمامت مصطفی آن شب بدیدند
ز شادی در بر سیّد دویدند
سلامش جملگی کردند از جان
شده در روی احمد جمله شادان
درآمد آدم و کردش سلامی
ز عین معرفت دادش پیامی
که ای فرزند پاک و نور دیده
تو امشب در حقیقت کل بدیده
شب امشب مرا از یاد مگذار
که بهر تو کشیدم رنج و تیمار
بخواه از حق تعالی امّتِ خویش
بنهشان مرهمی اندر دل ریش
درآمد نوح و گفتا ای ستوده
نمود تو مرا کلّی نموده
مرا نیز امشبی میدار در یاد
که جان من فدای روی تو باد
تمامت انبیا گفتند هر یَک
نمود خویش با او جمله بیشک
بداد آنجا بجمله دلخوشی را
بِراند از سدره و بر شد ببالا
بقدر آنجا که مهتر را محل بود
زُحَل آنجا بِنسبَت در وحل بود
چنان راند و بشد از سدره تا نور
که جبریل امین افتاد از دور
در آن منزل که بودِ بودِ بود او
امین را همچو گنجشکی نمود او
نمیگنجید آنجا لیس فی الدّار
اگر تو واصلی این سرنگهدار
نمیگنجید آنجا میم احمد
اَحَد شد در زمان بیخود محمّد
چو از خلوت به درگه او فرو رفت
درآمد نور ربّانی و او رفت
در آن وحدت زبانش رفت از کار
محمّد شد ز دید خویش بیزار
محمّد محو شد تا ماند اللّه
کجامانَد کسی آنجای آگاه
محمد دید خود را لا نموده
نمود دیده در الّا فزوده
یکی را دید آنجا سرّ بیچون
چو بیچون بود چون گویم که بد چون
ز بیچونی ز خود خود رهنمون یافت
نظر کرد وخدا را در درون یافت
همه حق دید خود در وی نهان دید
جمال دوست هم در خود عیان دید
عیان بُد در درونش عین دیدار
نداند این مگر جز مرد دیندار
جمال دوست پیدا دید و پنهان
محمّد بد حقیقت جان جانان
یکی را دید در خود آشکاره
ز خود در خود همی کردش نظاره
یکی را دید جمله خویشتن را
فکنده مر حجاب جان و تن را
حجاب از پیش رخ برداشته او
ز دید خود نظر نگذاشته او
همه او بود غیری را ندیدش
از آن حالت زمانی آرمیدش
چو نور ذات دیگر بار پیوست
نمود مصطفی در یار پیوست
عتابی کرد جانان در سلامش
نموداری نمود اندر کلامش
چو زان حالت دمی با خویشش آورد
سلامی و علیکی پیشش آورد
بپرسید و بخود بنمود رازش
که میداند که تا چون بود سازش
سه باره سی هزارش گفت اسرار
که بشنو در حقیقت سر نگدار
زهی خلوت که موسی در نگنجید
فلک در نزد او ذره نسنجید
زهی تو دیده اسرار کماهی
تو بشنفته همه راز الهی
ترا گفت او هر آنچه گفتنی بود
حقیقت گوش معنی تو بشنود
تو بشنودی حقیقت گفت دلدار
توئی خورشید و ماه و ذرّه کردار
حقیقت حق بدید او بر سر و چشم
اگرچه ناسزا گیرد از این خشم
معاینه خدا دیدست در خود
که پیدا کرد این جا نیک از بد
حقیقت او خدا را در خدا یافت
نه همچون ما همه چیزی جدا یافت
جدانزدیک او هرگز نباشد
که دید انبیا عاجز نباشد
چو خاصه مهتری او بود رهبر
طفیل نور او آمد سراسر
اگر دیده همی دیدار او یافت
شب معراج کل دیدار او یافت
نه بیند همچو او دیگر کسی یار
که پنهانست اسرارش ز انکار
کسی کانکار او کردست بیشک
بهست ازوی بصد باره دُمِ سگ
حقیقت سگ شرف دارد بر آنکس
بنزد اهل معنی هست ناکس
بدان گفتم که تا منکر شود کور
بماند تا ابد از جهل رنجور
اگرچه منکرانش پیش دیدند
همه از خویشتن دلریش دیدند
در آن دم گفت کای دانای اسرار
نمیبینم ترا من خود بدیدار
توئی جمله چه گویم اندر این کار
حقیقت نقطهٔ و عین پرگار
چنین گفت ای محمد این مگو باز
ترا دادیم این ترتیب و اعزاز
ترا بنمودهام این راز تحقیق
ترا بخشیدهایم این عین توفیق
ترا دادیم اسرار عیانی
تو از جمله حقیقت کاردانی
ترا دادیم و دیگر کس ندادیم
همه از بهر دیدارت نهادیم
طفیل تو همه کردیم پیدا
ز نور تست در تو جمله اشیا
حقیقت ما و تو هر دو یکیایم
بنزد مؤمنان ما بیشکیایم
ز نور شرع برگو آنچه دیدی
که دید ما ز دید خویش دیدی
من و تو دیگریم و هرچه کردم
من اندر ذات توآگاه و فردم
ز نور شرع برگو آنچه گوئی
بجز حکم و رضای ما نجوئی
ز نور شرع تو شرح و بیان کن
کنون کل روی با خلق جهان کن
ببخشم امّتت را من سراسر
که خواهی بود در رهشان تو رهبر
در آن شب چون همه در سیر خود یافت
ز دید احمدی دید خدا یافت
چو فارغ بود از کل نیک دید او
در آن معراج شد کلّی اَحَد او
یکی بود و یکی دانست ذاتش
وگر ره بازگشت اندر صفاتش
ز عین لامکان دید او نمودار
سجودی کرد در خور شاه هشیار
ز عین لامکان چون باز گردید
از آنجا صاحب اعزاز گردید
دگر ره گرم رو در قربت شاه
همی آید ز سرّ جمله آگاه
ز قربت همچنان با خود نه بی خَود
بچشم پاک او نیکی شده بَد
ز عزت همچنان بیهوش و باهوش
ز شوق باز هم گویا و خاموش
ز وحدت همچنان اندر یکی بود
همه حق در بر او بیشکی بود
گمان رفته یقین گشته پدیدار
چو برق گرم رو در عین دیدار
ز پرده پرده آمد در درون او
یکی گشته درون را با برون او
ز پرده راز بگشاده تمامت
بدانسته عیان سرّ قیامت
ز پرده پرده کلّی بر دریده
بجز معشوق خود غیری ندیده
همه یکسان او عین بشر بود
حقیقت رهنمای خیر و شر بود
درآمد آنچنان بر جای اشتاب
که بودش گرم بیشک جامه خواب
بداند پاک دین کین سرّ درستست
کسی راکاندر آن شکّست مست است
ز حالت هر دمی بودی وصالش
کسی دیگر کجا داند کمالش
نگه میداشت با خود سرّ اسرار
زبان در بند کرده دل به گفتار
نگه میداشت با خود راز در دید
که جز دیدش در آن محرم نمیدید
چو روز دیگر آن سلطان دوجان
بمسجد رفت پیش جمع یاران
وصال یار دیده او بغایت
ز حق دریافته عین هدایت
نماز صبح کرده از یقین را
دعا کرد او عبادالصالحین را
بگفت او راز چندی آشکاره
همه یاران بروی او نظاره
چنین گفت آن رسول برگزیده
که ای یارانِ رازِ ما شنیده
شب دوشین بَرِ دادار بودم
پیام او بگوش جان شنودم
همه اسرار خود با من عیان کرد
ز دید خود مرا شرح و بیان کرد
سه باره سی هزاران راز از آغاز
تمامت گفت با من دوش سرباز
هر آنچه گفتنی باشد بگویم
رضای دوست اینجا باز جویم
عیان دیدیم جمله دوش تحقیق
مرا بخشید آن دیدار توفیق
یکی دیدم زمین و آسمان را
گذشتم از مکین و از مکان را
حجاب نور و ظلمت را بریدم
جمال دوست من بیشک بدیدم
خدا دیدم بچشم سر یقین من
بدیدم اوّلین و آخرین من
ابوبکر نقی گفتا که صَدَّق
درستست این بیانِ دوست الحق
عمر گفتا که دیدی هست این راست
همه از بهر یک موی تو آراست
پس آنگه گفت عثمان صاحب راز
ترا باشد مسلّم جنّت و ناز
علی گفتا توئی اسرار جمله
ترامیدانم آن انوار جمله
چو یاران این چنین بودند جمله
عیانِ عین یقین بودند جمله
برغم آن مفسّر کو اثیم است
چراغش را ز باد تند بیم است
نیابد رافضی اسرار معنی
نمیگنجد بجنّت دار دعوی
نمودار خدا او هم نداند
که بیشک رافضی حیران بماند
نداند هیچکس اسرار یزدان
کجا داند حقیقت دیو قرآن
نداند عقل این معنی که یاد است
که راز او همه با اعتقاد است
نکو میدار بیشک اعتقادت
یقین میدار دائم در نهادت
یقین دریاب و برگرد ازگمان تو
که تا بینی جمال حق عیان تو
اگر داری یقین در خانهٔ دل
مشو چندین ز حس بیگانهٔ دل
یقین را پیش کن تا حق بیابی
دمادم سوی حق از جان شتابی
یقین بگذار از دست ای برادر
گمان را دان حقیقت عین آذر
گمان را دور گردان از برِ خویش
یقین را دان حقیقت رهبر خویش
یقین جوی و یقین ازدست مگذار
یقین بنمایدت ناگاه دیدار
یقین را کن طلب تا چند گوئی
که سرگردان صورت همچو کوهی
اگر تو مرد راه و پیش بینی
یقین را از گمان تو پیش بینی
همه اسرارِ جان عین الیقین است
یقین هم رهنما و پیش بین است
یقین گفتست بیشک جمله اسرار
ز عین جان یقینت را نگهدار
اگر تو در طلب هستی یقین شو
در این ظلمت یقین کل راه بین شو
ز سیّد بازجو اسرار معنی
مباش این جایگه در عین دعوی
یقین را پیشوا کن همچو سیّد
که تا کار تو باشد جمله جیّد
ترا او پیشوا و راه بین است
درون جانت او عین الیقین است
درون جانت او حق رهنمایست
که هم او عقل تست و جانفزایست
اگر از وی یقین خود بیابی
مجو چیزی بجز عین خرابی
از او کن مشکلات خویشتن حل
که او بگشایدت مر راز مشکل
درون جان برون دل گرفتست
چرا صورت ترا در گل گرفتست
بصورت ماندهٔ اندر وحل تو
کجا یابی عیانِ خویش حل تو
تو این دم در وحل مرجای داری
عجایب مسکن و ماوای داری
چرا مغرور جای دیو گشتی
از آنت غرقه شد در بحر شتی
چو اینجا نیست جز او رهنمایت
هم او را دان که باشد درگشایت
ترا معراج جان حاصل نبودست
از آن جان و دلت واصل نبودست

در خطاب کردن با دل و دریافتن اسرار معانی فرماید

دلا معراج داری هست معراج
چرا تیری نیندازی بآماج
چو بازوئی نداری چون کنم من
که شک را از دلت بیرون کنم من
تو بیشک برتر از کون و مکانی
تو بیشک در عیان عین جهانی
جهان بگذار و صورت برفکن تو
بت صورت بمعنی برشکن تو
چو ابراهیم این بت بر زمین زن
نفس از لا احبّ الآفلین زن
حقیقت بازجوئی از دل و جان
که باشد در حقیقت دید جانان
حقیقت باز جو اندر دلِ خود
بمعنی برگشا این مشکل خود
حقیقت این همه در تو نهان است
ولی صورت در این عین جهانست
ز صورت برگشا این راز تحقیق
که جان جانان بیابد عین توفیق
اگر توفیق میجوئی ترا هست
درونِ جان و دل عین خدا هست
چو مردان جهان در خود سفر کن
چو مشتاقان یکی در خود نظر کن
چو مشتاقی کنون در دیدن یار
برون شو از حجاب و عین پندار
حجابت صورتست و دل حجابست
از آنت این همه راز و حسابست
حجابت چون رود تو نور گردی
ز عین جزو و کل منصور گردی
براندازی ز پیشت عین اعداد
برون آئی تو از پندار چون باد
براندازی حجاب جان وصورت
یکی بینی حقیقت بی کدورت
براندازی حجاب جمله اشیاء
ز پنهانی شوی در دوست پیدا
براندازی حجاب باد و آتش
زبون گردانی اینجا نفس سرکش
براندازی حجاب آب با خاک
تو باشی در حقیقت صانع پاک
براندازی حجاب شش جهت تو
صفات کل بیابی بی صفت تو
براندازی حجاب آسمانت
یکی بینی مکین را با مکانت
براندازی حجاب هر چه بینی
درونِ خلوتت با حق نشینی
براندازی حجاب شمس مر تو
شوی آنگاه مانند قمر تو
براندازی حجاب تیر و زهره
چگویم چون نداری هیچ زَهره
براندازی حجاب مشتری را
ببین در خویشتن گل گستری را
براندازی حجاب نجم و افلاک
یکی بینی تو اندر عین جان پاک
براندازی حجاب و پاک گردی
زمین و آسمان را در نوردی
براندازی حجاب از بود و نابود
ببینی در زمان تو عین مقصود
براندازی حجاب از عین کونین
کنی پس محو کل دید ما بین
براندازی حجاب و ذات بینی
نمود جمله در ذرّات بینی
براندازی حجاب از روی دلدار
چو بینی در عیانت لیس فی الدّار
براندازی حجابِ جوهرِ کل
به بینی در صفاتت کشورِ کل
براندازی حجاب از روی جانان
بیابی راز پیدائی ز پنهان
براندای حجاب و حق تو باشی
جهانِ جانِ جان مطلق تو باشی
چو جائی نه عدد باشد نه اعراض
نه اجرام و نه انجام و نه ابعاض
نه صورت باشد و عین معانی
چگویم تا رموز کل بدانی
بر آن حکمی که کردی آن تو باشی
حکیم و عالم دیّان تو باشی
نگر تا در گمان اینجا نیفتی
که خوابت برده است و خوش نخفتی
مشو در خواب و بیداری طلب کن
نمودِ عینِ دل را در ادب کن
در اینجا عاشق هشایر میباش
حقیقت در عیان دلدار میباش
در اینجا بازجوی و امنِ ره بین
نمودت جان خود را دید شه بین
در اینجا بازبین و می مشو گم
مثالِ قطرهٔ در عین قلزم
در اینجا گر حقیقت باز بینی
حقیقت در مکان اعزاز بینی
در اینجا هرچه گفتم گر بدانی
حقیقت بی صفت تو جان جانی
در اینجا مینماید روی دلدار
عیان عشق باشد لیس فی الّدار
در اینجا در حقیقت ذات باشد
تمامت او عیان آیات باشد
در اینجا نیست جسم و جان پدیدار
در اینجا نیست بیشک خار دیوار
در اینجا نیست صورت نیز معنی
نمیگنجد در اینجا عین دعوی
در اینجا نیست چشم عقل و ادراک
نمودارست اینجا صانع پاک
در اینجا بود کلّی مینماید
ولی هر لحظه جانی میرباید
در اینجا بودِ بود ار میتوانی
ببینی هم بدو راز نهانی
در اینجا باز بینی جوهر ذات
که بر بستست بر هم جمله ذرّات
در اینجا باز بینی صورت خویش
ز رجعت مرهمی نه بر دل ریش
در اینجا انبیاء و اولیایند
حقیقت جمله مردان خدایند
در اینجا هم فلک هم عرش و هم لوح
دمادم میدهد ذرّات را روح
در اینجا هم قلم هم عین کرسی
همی گویم ترا تا خود نپرسی
در اینجا آسمانها بازمین هم
نمودار مکانندو مکین هم
در اینجا آفتاب و ماهتابست
تمامت ذرّهها در عین تابست
در اینجا دوزخ و عین بهشتست
همه در عین ذات تو سرشتست
در اینجا باز بین انجام و آغاز
بهر نوعت همی گوید از این راز
در اینجا باز بین گم کردهٔ خود
درون دل نظر کن پردهٔ خود
همه در تست و تو بیرون از آنی
چه گویم قدر خود چون می ندانی
چو قدر خود نمیدانی دمی تو
که بر ریشت نهی یک مرهمی تو
تو قدر خود کجا هرگز بدانی
کز این معنی من بیتی نخوانی
تو قدر خود نمیدانی که چونی
که بیشک هم درون و هم برونی
تو قدر خود نمیدانی از اسرار
که چونی اندرین صورت گرفتار
تو قدر خود نمیدانی حقیقت
فتادستی در این عین طبیعت
تو قدر خود نمیدانی چه چیزی
که تو بس جوهر و عین عزیزی
تو قدر خود نمیدانی زمانی
که تا بنمایدت کل عیانی
تو قدر خود نمیدانی که یاری
زمانی کن در اینجا پایداری
تو قدر خود نمیدانی که ذاتی
چرا افتاده در عین صفاتی
تو قدر خود نمیدانی ز خود باز
که تا پرده براندازی ز رخ باز
تو قدر خود نمیدانی بتحقیق
که تا یابی ز جان جانان بتحقیقت
تو قدر خود نمیدانی که یارت
چه گونه پاک کرده آشکارت
تو قدر خود نمیدانی که بودست
ترا اینجا چه کس گفت و شنود است
تو قدر خود نمیدانی که دلدار
ز دیدخود در آوردت بدیدار
تو قدر خود نمیدانی که در تُست
حقیقت بازدان از خویشتن جست
تو قدر خود نمیدانی که رازی
در اینجا که تو عشق پرده بازی
تو قدر خود نمیدانی چه گویم
ز بهر تو چنین در جستجویم
تو قدر خود نمیدانی بدان این
که میگویم ترا اسرار کل بین
تو قدر خود نمیدانی که اشیاء
درون تست پنهانی و پیدا

در معنی من عرف نفسه فقد عرف ربه فرماید

تو قدر خود نمیدانی که عرشی
ز کرسی آمده در عین فرشی
تو قدر خود نمیدانی که لوحی
ز عین ذات اندر عین روحی
تو قدر خود نمیدانی قلم وار
که بنویسی در این لوح خود اسرار
تو قدر خود نمیدانی بهشتی
که ذات جان در این دل چون سرشتی
تو قدر خود نمیدانی که شمسی
ولی اینجایگه در قید نفسی
تو قدر خود نمیدانی که ماهی
در این چرخ دلت نور الهی
تو قدر خود نمیدانی سپائی
درون جان و دل عین خدائی
توقدر خود نمیدانی که جبریل
ترا هر لحظهٔ آورده تنزیل
تو قدر خود کجا هرگز بدانی
که میکائیلی و رزقت رسانی
تو قدر خود نمیدانی از آن نور
که اسرافیلی و داری بدم صور
تو قدر خود کجا دانی به تبدیل
که تا زنده شوی در عین تنزیل
تو قدر خود کجا دانی که روحی
نه هر اغیار در عین فتوحی
تو قدر خود کجا دانی فذلک
که در تو درج شد عین ملایک
نمیدانم چگویم جمله جانی
که هم در آشکارا و نهانی
نمیدانم چگویم جوهری تو
که در عین دو عالم رهبری تو
نمیدانی که سرّ لاالهی
تو داری سلطنت بر پادشاهی
نمیدانی عیان خویش اینجا
نمیبینی نهان خویش اینجا
نمیدانی عیان دوست دردم
که هستی این دم اندر دید آن دم
نمیدانی کز آن دم این دمی تو
ز دید هر دو عالم آدمی تو
نمیدانی که اینجا آدمی باز
حجاب از این بهشت جان برانداز
توئی آدم توئی نوح یگانه
که در کشتی نهانی جاودانه
توئی عین خلیل اللّه هستی
که مر نمرود راگردن شکستی
توئی موسی و اندر کوه طوری
حقیقت پای تا سر غرق نوری
توئی درکوه جان ودل سماعیل
که هستی در نمود عشق تهلیل
توئی اسحاق اینجا سر بریده
نمود یار سر بی سر بریده
توئی یعقوب و یوسف باز دیدی
در اینجاگه بکام دل رسیدی
توئی یوسف ز چاه افتاده بر ماه
بتخت مملکت بنشسته چون شاه
توئی ایّوب و دیده رنج و محنت
رهائی یافته از عین رحمت
توئی جرجیس زنده گشته اینجا
رخ جانان بدیده کل هویدا
توئی داود و بگشاده گره تو
گسسته باز از هم این زره تو
توی کاینجا سلیمان خدیوی
کنون فارغ ز مکر و رنج دیوی
توئی یحیی و زنده گشته بیشک
نمود انبیا را دیدهٔ یک
توئی عیسی و اندر پای داری
بهر صورت که آئی پایداری
توئی مر مصطفی و جان جانی
که تفسیر و معانی جمله دانی
توئی دریافته معراج معنی
بسر بنهادهٔ این تاج معنی
توئی دریافته معراج جانان
حقیقت یافته اسرار دو جهان
توئی حیدر که حی را بر دری تو
ز بهر قتل نفس کافری تو
توئی و هم تو باشی جاودانه
بجز تو جملگی باشد فسانه
زهی اسرارها اسراردان کو
یکی صاحبدل بیننده جان کو
هزاران جان فدای صاحب راز
که دریابد چنین اسرارها باز
کسی کو علم لوت و لات داند
بلاشک این بیان طامات دارند
ز چشم کور بینائی نیاید
که از خفّاش جویائی نیاید
کجا یارد که بیند دید خفّاش
که بیند آفتاب جان ودل فاش
کجا یارد که بیند عین خورشید
کسی کو کور خواهد بود جاوید
اگر بینا دلی در چشم جان رو
دمادم اندر این راز نهان رو
دمادم سرّ معنیها برون آر
بهر معنی دمادم کن تو تکرار
دمادم سرّ کل میگوی و میباش
از این گنج پر از گوهر، گهر باش
زبان درفشانت چون گهر ریخت
بنور کوکب درّی برآمیخت
زبانت گوهر افشانست عطّار
تو داری در حقیقت جوهر یار
زبانت گوهر معنی فشانست
ولی این جوهرت بس بی نشانست
زبانت جوهر افشانست بر دوست
که این جوهر هم از گنجینهٔ اوست
زبانت جوهر اسرار دارد
بفرق سالکان ایثار دارد
زبانت جوهر کل را که داند
که بر فرق عزیزان میفشاند
زبان دُر فشان تو مریزاد
بجز دُر از زبان تو مریزاد
زبان دُرفشان تو حقیقت
گهر پاشید در عین شریعت
زبان درفشانت گوهر افشاند
عجایب اینهمه تقریرها راند
زبان دُر فشان پرراز داری
که هر ساعت از او دری بیاری
زبان درفشان ازدوست دیدی
که گوهرپاش در گفت و شنیدی
جواهر ذات داری در نهان تو
از آن جوهر شدی اینجا عیان تو
از آن جوهر شدی کاین جمله جوهر
ترا باشد که داری هفت کشور
تو داری هفت کشور شاه معنی
توئی اندر جهان آگاه معنی
ز جوهر نامهٔ ذاتت نمودار
زبان خویشتن کردی گهربار
ز لفظ خویش گوهر بار کردی
بیانت بهتر از هر بار کردی
ز لفظت جان و دل در کل رسیدند
جمال یار اینجا باز دیدند
ز لفظت یافت آسایش دل و جان
که ناگه یافت این اسرار پنهان
ز لفظت این چنین آسایشِ روح
درون دل فتاد از عینِ مفتوح
ز گنج عشق جوهر داری امروز
ز بار خویش گشتستی تو پیروز
بسی پیشینگان اسرار گفتند
نه بر این شیوهٔ عطّار گفتند
از این شیوه چرا تکرار کردی
نمود خویشتن ایثار کردی
از این شیوه که داری حسن معنی
همه دریافتی در عین تقوی
نمود یار خود بنمودهٔ تو
حقیقت دوستدارش بودهٔ تو
ترامعراج جان باشد مسلّم
که برگوئی به پیش خلق عالم
ترامعراج جان بنمود دلدار
شده اینجا حجابت عین پندار
ترا معراج اینجا داده است دوست
که باشد مغز جانت جملگی پوست
چو در معراج جان سیار هستی
عیان در دیدن راز الستی
تو داری لامکان دیدن یار
توئی امروز در خود عین دیدار
جمال دوست دیدی بی نشان تو
نمودی یار با خلق جهان توچ
جمال یار بنمودی بعالم
توئی یار و توئی دیدار محرم
جمال دوست در پرده نهانست
یقین در دید واصل بیگمان ست
جمال دوست آنکس یافت اینجا
که از دیدار خود گم گشت و پیدا
جمال دوست اندر خود نظر کن
نمود جسم و جان زیر و زبر کن
جمال دوست بی نقش و نشانست
که محول گل جمال جاودانست
جمال جاودان گر باز یابی
حقیقت از خدا اعزاز یابی
جمال بی نشان چون در درونست
کسی داند که در گرداب خونست
جمال بی نشان بیچون نبینی
که اینجا عکس این گردون ببینی
جمال بی نشان چون رخ نماید
زدل زنگ حواشی برزداید
جمال بی نشان عین خدایست
خدایت در دو عالم رهنمایست
جمال بی نشان دریاب در کل
که تا آگه شوی از رنج وز دل
تو کل خواهی شدن مشکل بکن حل
اگر دانستهٔ یَوم تَبَدَّل
چو کل خواهی شدن دریاب آخر
بکن ای دوست می بشتاب آخر
چو کل خواهی شدن در عین این حال
حقیقت باز بین اسرار افلاک
چو کل خواهی شدن اندر زمین تو
نمود خویشتن هم باز بین تو
چو کل خواهی شدن در معدن دل
زمانی برگشا این راز مشکل
چو کل خواهی شدن مانند مردان
ز پیدائی تو خواهی گشت پنهان
چو کل خواهی شدن در راه آخر
زمانی باش از این آگاه آخر
چو کل خواهی شدن اندر طریقت
ز دست خود مهل جانا شریعت
چو کل خواهی شدن در عین ذرّات
شوی عین صفات و پس سوی ذات
شریعت را دمی مگذار از دست
که او راهت نماید تا شوی هست
شریعت رهبر ذرّات آمد
ز عین جان نمود ذات آمد
شریعت دارد اینجاگاه تقوی
همه دروی نهان اسرار معنی
شریعت دارد اینجا پاکبازی
که بیشک میکند او کار سازی
شریعت رهنمای سالکان شد
نمود دید جمله واصلان شد
نه شرعت گفت اینجا دل نبندی
چرا در صورت خود پای بندی
نه شرعت گفت از صورت گذر کن
دل وجانت به معنی راهبر کن
نه شرعت گفت گورست و قیامت
مر این نکته ز اسرار تمامت
نه شرعت گفت حشری هست بیشک
نمیدانی تو ای افتاده در یک
نه شرعت گفت از دنیا بشو دور
تو ماندستی چنین درخویش مغرور
نه شرعت گفت اصل کل طلب کُن
دریغا چون نداری تو سر و بُن
نه شرعت گفت کاینجاگه سوالست
ز بعد صورتت بیشک وبالست
نه شرعت گفت خواهی مُرد اینجا
ببین تا خود چه خواهی بُرد آنجا
نه شرعت گفت دیدارست جانان
ولی کی یابی ای جان سر پنهان
نه شرعت گفت میزان و حساب است
نمودار خدایست و کتابست
نه شرعت گفت دوزخ هست در راه
دلت زین راز کل کی گردد آگاه
نه شرعت گفت دیدار بهشتست
دلت یکباره ازخاطر بهشتست
نه شرعت گفت کاینجا باز گردی
نمیدانی که چون ناساز گردی
نه شرعت گفت نیک و بد بتحقیق
تو از معنی بدان ای دوست توفیق
نه شرعت راه بنمودست در خود
تو نیکی چون کنی چون آمدی بد
ز قول شرع مگذر یکدم ای دوست
که تامغزت شود در خاک این پوست
ز قول شرع مگذر یک زمان تو
ز حق بشنو مر این شرح و بیان تو
ز قول شرع مگذر تا توانی
که تا یابی بقای جاودانی
ز قول شرع مگذر اندر این راه
که شرعت کند ز احوال آگاه
ز قول شرع مگذر تا شوی یار
در آن وقتی که باشی لیس فی الّدار
ز قول شرع گفت من بدانی
که چون گفتم ترا راز نهانی
ز قول شرع شو آگاه بمعنی
که خواهی رفتن اندر راه معنی
ز قول شرع راهت مینمایم
حقیقت راز معنی میگشایم
ز قول شرع دیدم این تمامت
ز حق دریافتم عین قیامت
ز قول شرع اینجا در صراطم
ز راه راست میجویم نجاتم
ز قول شرع پیش از مرگ مُردم
ره تحقیق جانان را سپردم
ز قول شرع مُردم من ز صورت
که تا بیرون شدم از دل کدورت
ز قول شرع مُردم من ز دنیا
شدم پیوسته من با عین عقبی
ز قول شرع مُردم من ز باطل
که تا شد معنی جانم بحاصل
ز قول شرع مُردم من ز غیرش
شدم فانی ز عین دیده سیرش
ز قول شرع رفتم من سوی گور
گذشتم من از این غوغای پر شور
ز قول شرع درخون اوفتادم
سراندر کائنات دل نهادم
ز قول شرع صورت برفکندم
مده ای عالم نادان تو پندم
ز قول شرع دوزخ دیدم از خود
کنون فارغ شدم از نیک وز بد
ز قول شرع مردستم من از پیش
نه با خویشم نه در کفرم نه در کیش
ز قول شرع راه حق سپردم
بیکباره ز دید خویش مُردم
ز قول شرع من جز جان نخواهم
که در توحید جانان عذر خواهم
ز قول شرع ره بسپردهام من
نه همچون دیگران در پردهام من
ز قول شرع چون دیدار دیدم
من اندر عین جانان ناپدیدم
سپردم راه را و یار جستم
از این حبس بلا من باز رستم
سپردم راه حق در زندگانی
ز جسم و جان شدم در دوست فانی
سپردم راه حق درجان و در دل
ز حق بگشادهام هر راز مشکل
سپردم راه حق مانند مردان
بر افکندم نمود جسم پنهان
سپردم راه حق چون سالکان من
عیان کردم نهان واصلان من
سپردم راه حق تا حق بدیدم
ز عین مصطفی در حق رسیدم
سپردم راه حق تا حق شدستم
چو دیدم درحقیقت حق بدستم
سپردم راه حق در عین جان بود
نمود دوست میبینم عیان من
سپردم راه تا واصل ببودم
عیان جزو و کل حاصل ببودم

در معانی ما رایت شیئا الاّ رایت اللّه فیه فرماید

خدا را یافتم در شرع بیخویش
نمود صورتم رفتست از پیش
خدا را یافتم در جان حقیقت
که بسپردم طریقت در شریعت
خدا را یافتم چون ره سپردم
ز نام وننگ خودبینی بمردم
خدا را یافتم در جوهر جان
حقیقت باز دیدم روی جانان
خدا را یافتم جمله خدا بود
چو بود حق ز بود من جدا بود
خدا را یافتم در لامکان باز
چو دیدم عین جان در کن فکان باز
خدا را یافتم در اصل موجود
نظر کردم حقیقت جمله او بود
خدا را یافتم بیعقل و بیخویش
حجاب پردهٔ دل رفته از پیش
خدا را یافتم کل از درون من
یکی دیدم درون را با برون من
خدا را یافتم در پرده راز
یکی دیدم از او انجام و آغاز
خدا را یافتم از مصطفی من
یکی دیدم همه عین صفا من
خدا را یافتم در عین تحقیق
مرا بُد در جهان این دید توفیق
خدا را یافتم در جمله اشیاء
ز بو خویش دیدم من هویدا
خدا را یافتم در عرش اعظم
نموده عکس او در جمله عالم
خدا را یافتم بالای کونین
درون را با برون عین زمانین
خدا را یافتم در عین کرسی
ایا بیدل تو زین بیدل چه پرسی
خدا را یافتم در لوح دل من
که او هم میدهد کل روح دل من
خدا را یافتم عین قلم را
که پیوسته وجودم در عدم را
خدا را یافتم کو جبرئیل است
ز عقل کل مرا اینجا دلیل است
خدا را یافتم در عین رزاق
که میکائیل بود اندر خودی طاق
خدا را یافتم در صور دم من
که اسرافیل و صور آید به دم من
خدا را یافتم در جان ستانی
ز عزرائیل چندین می چه دانی
خدا را یافتم در عین توحید
مدان زنهار این اسرار تقلید
خدا را یافتم در ذرّه ذرّه
چه بودستی تو اندر خویش غرّه
خدا را یافتم از دیدن ماه
که پنهان میشود پیدا بهر ماه
خدا را یافتم در کوکبان من
نموداری شده در آسمان من
خدا را یافتم در عین آتش
نمودت جان شده در عشق ذاتش
خدا را یافتم در مخزن یاد
جهان جان ودل زو گشت آباد
خدا را یافتم در ما روانست
که او هم قوّت روح وروانست
خدا را یافتم در خاک پیدا
ز ناگه لاتراب آمد هویدا
خدا را یافتم در بحر اعظم
نموده عکس او در جمله عالم
خدا را یافتم در دیدن جان
نمود این همه پیدا و پنهان
خدا را یافتم جمله هم اویست
زبانها جمله اندر گفتگویست
خدا را یافتم کل فاش او بود
تمامت نقش بُد نقاش او بود
خدا را یافتم دیدم حقیقت
برون رفتم من از عین طریقت
مگو ای جان رموز دیگر اینجا
چو خواهی گشت از این معنی تو شیدا
مگو ای جان بیان خود نگهدار
ورگنه زودت آویزند از دار
مگو ای جان و خود را بازگردان
که سرگردان شوی چون چرخ گردان
مگو ای جان حقیقت آشکاره
که ناگاهت کند حق پاره پاره
مگو ای جان بیان راز معنی
که اینجا کس نداند راز معنی
مگو ای جان دگر زین شیوه اسرار
اگر گوئی بگو این جمله با یار
مگو ای جان سخن بپذیر آخر
حذر میکن ز تیغ و تیر آخر
مگو ای جان دم دل سوی خود دار
زبان اندر دهان خود نگهدار
قدم بالا نهادستی تو از خویش
نمیبینی حجابی از پس و پیش
قدم بالا نهادستی و جانی
چنین دُرها تو بیخود میفشانی
قدم بالا نهادستی تو بی خود
که هستی مانده است نی نیک نی بد
قدم را در نهاد جان نهادی
دَرِ معنی به یک ره برگشادی
قدم از کار رفت و دیده شد کور
چرا دم میزنی مانند منصور
قدم از کار رفت اندر قدم ماند
وجود بیخودت اندر عدم ماند
قدم بیرون نهادستی ز کونین
یکی میبینی اینجا که زمانین
قدم بیرون نهادی از مکان تو
یکی میبینی اینجا با زمان تو
قدم بیرون نهادی از شریعت
نماندی هیچ اجسام طبیعت
قدم بیرون نهادی تو ز منزل
برافتادت حجاب آب با گِل
قدم بیرون نهادی مردواری
عجب اندر معانی پایداری
قدم بیرون نهادی تا شدی لا
حقیقت جان و عقلت ماند شیدا
شدی بیرون و در یکّی تولائی
ز عین دیده دیدار خدائی
شدی بیرون دیدی اندرونت
یکی دریاست بیشک موج خونت
شدی بیرون و در تحقیق ماندی
از این دریای دل گوهر فشاندی
شدی بیرون و کلّی اندرونی
در این دم نی درون و نی برونی
شدی بیرون حقیقت راز جانی
چنین اسرار بیشک هم تو دانی
شدی بیرون و میگوئی تو با خود
که جز حق نیست نی نیکست و نی بد
شدی بیرون ببین خود رادگربار
چو رفتت جسم و جان و عین پندار
شدی بیرون وسرّ لامکانی
یقین میدان که تو عین العیانی
شدی بیرون و تقریرت بکارست
چو اشترنامه این سر بر قطارست
شدی بیرون و تغییرت بغایت
ندارد همچو بحر کل نهایت
یکی دیدی اگرچه در دوئی تو
همی گوئی که جمله هم توئی تو
از او گوی و از او بین و از او خوان
از او یاب و از او اسرار کل دان
چو او اینجا نمودت جمله اسرار
همو باشد ترا دیدار انوار
ترا بنمود بیخود در خودی روی
از او هم در حقیقت دید او جوی
ترا بنمود اکنون باز جا آی
نمود جزو و کل در دیده بنمای
ترا بنمود دیدار و تو اوئی
چرا بیخود چنین در گفتگوئی
چرا بیخود شدی با خود زمان آی
زمانی در نمودار مکان آی
چرا بیخود شدی در پردهٔ راز
که بیخود می نه بینی هیچ تو باز
چرا بیخود شدی عقلت کجا شد
چو عشق آمدیقین عقلت فنا شد
چرا بیخود شدی عقلت طلب کن
دمی با خویش آهنگ ادب کن
چو مردان یاد کن با جان خود رو
ز حق گفتی دگر از حق تو بشنو
چو عشق او ترا بربود از جان
شدی در عین دیدن جمله جانان
چو عشق آمد خرد یکباره بگریخت
طناب چار طبعت عشق بگسیخت
چو عشق آمد نمود جسم برخاست
ز بود تو عیان اسم برخاست
چو عشق آمد فناشد عقل درخویش
ز دیدجان نه پس ماند و نه در پیش
چو عشق آمد عیانت شد پدیدار
بچشم تو نه درماند ونه دیوار
چو عشق آمد ز صورت دور گشتی
یقین اللّه را در نور گشتی
چو عشق آمد بدیدی جمله سرباز
کنون وقت آمدست و جمله سرباز
چو عشق آمد عیان کن آنچه باشد
که جز دیدار چیزی مینباشد
چو عشق آمد نمود حق بیان کن
ز شوقش خویشتن راداستان کن
چو عشق آمد وجودت پاک بگرفت
صفات آمد تمامت خاک بگرفت
چو عشق آمد حجاب از پیش برخاست
ترا این راز معنی کل بیاراست
چو عشق آمد کنون از جان چه گویم
چو پیدا شد کنون پنهان چه گویم
چو عشق آمد خرد را میل درکش
بداغ عشق خود رانیل در کش
چو عشق آمد نهد بر جان و دل داغ
ز داغ عشق باشد عقل را زاغ
بداغ عشق بس دل مبتلا گشت
فتاده اندر این عین بلا گشت
بداغ عشق بس کس جان بدادند
همه در کُنجها پنهان فتادند
بداغ عشق جانها هست نالان
مگر مرهم نهد هم عشق بر جان
در آخر دردما درمان شود نیز
در آخر جان ما جانان شود نیز
ولی اینجا حقیقت گفتگویست
نمود عقل اندر جستجویست
نمودعقل غوغا کرد بسیار
ولی در عاقبت شدناپدیدار
نمودعقل بر تقدیر گفتست
ولی در عشق درّ راز سفتست
نمودعقل از آن گفتست تقلید
که عشق از جان نمود این عین توحید
نمودعقل اینجا دید صورت
ولیکن عشق باشد بی کدورت
نمودعقل اینجابرفکند او
که نشنیده حقیقت هیچ پند او
نمودعقل تا کی باشد ای جان
که هم روزی شود در عشق پنهان
نمودعقل تا کی بازماند
که هم روزی نهان بی ساز ماند
نماند عقل روزی اندر اینجا
اگرچه کرده است در عشق غوغا
طلب کن عشق تا دلدار بینی
حقیقت هم تو روزی یار بینی
طلب کن عشق ای دل در نمودار
حجاب عقل را کن زود بردار
هر آن کو عشق باشد رهنمایش
رساند بیخودی اندر خدایش
هر آن کو عشق راهش کرد پیدا
شود در عاقبت مجنون و شیدا
هر آن کو عشق بنماید جمالش
بیفزاید ز دید جان کمالش
هر آن کو عشق اینجاگاه بشناخت
سر و جان در نمود عشق در باخت
هر آن کو عشق بشناسد زجان باز
شود در راه جانان نیز جانباز
هر آنکو عشق را در پرده بیند
حقیقت خویش را گم کرده بیند
اگر عشقت نماید روی ناگاه
ببینی در درون پرده اللّه
درون پردهٔ تو بازمانده
اگرچه در عیانی راز خوانده
ز عشق این جملگی شرح و بیانست
ولیکن عشق بی شرح ونشان است
ز عشق آمد نمود جان پدیدار
ثبوت خویش کرد این عین بازار
همه بازار عشق آمد سراسر
بجز عشق ای برادر هیچ منگر
بدست حکمت خود حق تعالی
نهاد از بهر هر چیزی کمالی
نبات و معدن وحیوان و افلاک
نمود آب ونار و باد با خاک
همه در عشق میگردند در حال
چه در روز و چه در ماه و چه در سال
همه در عشق حیرانند و مدهوش
همه در عشق میباشند خاموش
همه در عشق پیدا ونهانند
نمود این جهان و آن جهانند
همه در عشق مستند و نه هشیار
همه در نقطه اندر عین پرگار
همه در عشق اندر جستجویند
همه در عشق اندر گفتگویند
همه در عشق میگویند با خود
توئی دانای هر نیکی وهر بد
ز سرّ عشق کس واقف نبودست
که در دیدار کل واصل نبود است
ز سرّ عشق اگر گویم ترا باز
برافتد پرده از اسرار کل باز
ز سرّ عشق پرده باز کردم
کنون اندر عیان دوست فردم
چو از عشق است اشیا زنده جاوید
ز یک یک ذرّه میشو تا به خورشید
دو عالم غرق یک دریای نور است
ولیکن خلق عالم پر غرور است
دو عالم جمله در گفتار عشقند
همه در پردهٔ پندار عشقند
نشاید عشق را هر ناتوانی
بباید کاملی و راز دانی
تو پنداری که این عشق از گزافست
که برق او نهاده کوه قافست
همه عشقست و عشق آمد نهانی
نمود عشق باز آمد عیانی
ز عشق این جمله اشیا هست گردان
ز سر عشق جان بنموده جانان
ترا این عشق اینجاگه فزونست
چرا در چنبر گردون کنی دست
چو میدانی که چونست این بیانم
که این نکته من اندر عشق دانم
مرا عشقست اینجا محرم جان
مرا عشقست بیشک همدم جان
مرا عشقت جان در رخ نموده
ز جسمم زنگ آئینه زدوده
دو آئینه است عشق و دل مقابل
که هر دو روی در رویند از اول
دو آئینه است عشق و دل نمودار
نمود جان شده اینجا پدیدار
دو آئینه است عشق و دل نظر کن
سر موئی تو خود را زین خبر کن
دو آئینه است عشق و دل تو بنگر
که پیدا شد در او جانان سراسر
دو آئینه است عشق و دل ابا هم
که پیدایند و پنهان هر دو عالم
دو آئینه است عشق و دل الهی
در او بنموده خود را در کماهی
دو آئینه است میگویم ترا باز
دراو پیداست هم انجام و آغاز
دو آئینه است و بنگر اندر او زود
ببین زین آینه دیدار معبود
دو آئینه است هر دو در یکی بین
نمود هر دو در خود بیشکی بین
دو آئینه است پیدا و نهانند
دو جوهر در درون اینجا عیانند
دو آئینه است آن را بین تو اظهار
که جانانست اندر وی پدیدار
رخ جانان در این آئینه پیداست
نظر کن گر ترا دو چشم بیناست
رخ جانان در این آئینه بنگر
توداری آینه ای دوست درخور
رخ جانان نظر کن تا ببینی
در این آئینه گر صاحب یقینی
رخ جانان نظر کن در دل خود
چرا درماندهٔ در مشکل خود
چنین گفت آن بزرگ کار دیده
که بود او نیک و بد بسیار دیده

حکایت

که بسیاری طلب کردم نمودار
که باشد تا بدانم سرّ اسرار
در این اندیشه بودم سالها من
بسی معلوم کردم حالها من
طلبکردم درون دل بسی سال
که تا یابم مگر از دیده احوال
درون دل بسی رفتم سرانجام
نظر کردم حقیقت مندر این جام
درون پرده دل راز دیدم
دو آئینه در آنجا باز دیدم
یکی گوهر میان هر دو درحال
نظر کردم بدیدم روی فی الحال
از آن آئینه در آن سوی دیگر
میان هردو پیدا بود گوهر
درون هر یکی یک جوهری بود
که جوهر در دو آئینه یکی بود
یکی جوهر بد از دریای وحدت
که اینجا آمده در عین قربت
چو آن جوهر بدیدم گم شدم من
مثال قطره در قلزم شدم من
در آن جوهر نظر بگماشتم من
نمود او عدم پنداشتم من
سراب از دور همچون آب دیدم
بمردم تشنه چون آنجا رسیدم
یکی را دیدم اینجا جوهر دل
دو تابنده بُد هفت اختر دل
یکی جوهر بُد الاّ آمده باز
گرفته در درون انجام و آغاز
یکی جوهر بُد از دریا گرفته
وجود جمله در غوغا گرفته
یکی جوهر نظر کن لامکانی
ز پیدائی خود اندر نهانی

در خطاب کردن با دل در رموز معانی فرماید

الا ای دل چو جوهر باز دیدی
چرا در آینه تو ناپدیدی
الا ای دل کجا آخر فتادی
گریزان از برم مانند بادی
الا ای دل نمیدانم کجائی
که این دم اوفتاده در فنائی
الا ای دل نمیدانم که چونی
نهانی در درون و در برونی
الا ای دل نمیدانم ز دیدت
ولی ماندم دراین گفت و شنیدت
الا ای دل کجائی مرحبا هان
دمی بنمای خود را در لقا هان
الا ای دل تو جانی در حقیقت
که بسپردی در او راه شریعت
دلا جانی کنون در هر دو عالم
ز تو پیدا شده سرّ دمادم
توئی آن جوهری کز ذات بیچون
در اینجا آمدی تو غرقه در خون
میان خاک و خون شادان نشستی
در از عالم بروی خویش بستی
میان خون بماندی خاک بر سر
عجب افتادی این دم زار بنگر
میان خون نشستی زار و مجروح
بدیدی عاقبت هم قوت ازروح
میان خاک خون خوردی بهرحال
که نامم باز دیدی عین احوال
چرا در پردهای گم کردهٔ راه
مگر حیران شدی در دیدن شاه
چرا در پردهٔ خود باز مانده
میان چار طبعِ آز مانده
چرا در پردهٔ بردار آواز
که تا آئی ز یکتائی به پرواز
چرا در پردهٔ بخرام بیرون
بسوزان پرده را با هفت گردون
دلا یک دم رها کن آب و گل را
صلای عشق در ده اهل دل را
به پرّواز جهان قدس شو زود
عیان کن بی صفت دیدار معبود
رها کن صورت و معنی نظر کن
دل خود ای دل از جانان خبر کن
در اینجا چون دمادم راه داری
نظر دائم به عین شاه داری
در اینجا دیدهٔ دیدار جانان
دمادم میکنی تکرار جانان
در اینجا دیدهٔ سرّ الهی
ببین دیدارتو در ماه و ماهی
در اینجا کردهٔ احوال معلوم
تو دادی در حقیقت داد مفهوم
در اینجا باز دیدستی عیانی
تو میبینی بخود راز نهانی
جهان جان تودیدی، دل نمودن
چواندر عاقبت آن در گشودن
جهان جان و دل هر دو یکی است
بنزدیک محقق بیشکی است
بسی خون خورد اندر پرده سازی
نبود این پرده اینجاگه بازی
بسی خون خورد اینجا دل نهانی
که تادیدار دید از عین فانی
بسی خون خورد دل درکار راهش
که تادر عشق میدارد نگاهش
بسی خون خورد و از خون گشت پیدا
ولیکن هم عیان گردد هم اینجا
بسی خون بایدت خوردن در این راه
که تا بینی در آنجاروی دلخواه
بسی خون بایدت خوردن بناکام
که تادر عاقبت بینی سرانجام
بسی خون بایدت خوردن بدنیا
که تا یابی همی آخر تو عقبا
ترا این چنبر گردون فروبست
چرا در کردن چنبر کنی دست
اگرگردون نبودی نامساعد
نگشتی خاک چندین سیم ساعد
تو میخواهی کز این چنبر ببازی
برون تازی تو همچون مرد غازی
همی خواهی کز این چنبر جهی تو
قدم بیرون این چنبر نهی تو
قدم زین چنبر آن ساعت توانی
که جان بر چنبر خلقت رسانی
از این چنبر بسی جانها ربودند
همه در بهر او گفت وشنودند
از این چنبر بسی جانها ببردند
در این چنبر بزرگان جمله خوردند
در این چنبر عجایب رازها هست
ز یکی در یکی آوازها هست
در این چنبر که خورشید است گردان
نمیبینی تو یک مو راز پنهان
در این چنبر نمیبینی که هرماه
شود بگداخته ماهی زناگاه
در این چنبر نمود عرش و کرسی است
چه کرّوبی چه روحانی چه قدسیست
در این چنبر عیان گر باز بینی
در او انجام و هم آغاز بینی
در این چنبر نمودی صورت خویش
نمود عقل و عشق و کفر باکیش
در این چنبر نمودار بهشتست
که در او طینت آدم سرشتست
در این چنبر عیان راز باشد
کسی کو را دو چشمش باز باشد
در این چنبر ببیند خویش گردان
یقین خود را از او تو پیش گردان
در این چنبر چرا دل تنگ گشتی
درون مزرعه تخمی نکشتی
نشیب چنبرت یک مرغزار است
که دلها اندر آن چون مرغ زار است
در این چنبر که داری مزرعه زار
نمیدانی تو مر اسرار آن یار
در این چنبر چه بندی خویش را باز
برون جه تا که گردی محرم راز
بسی ره کرده زان سر بدین سر
اگر باور نمیداری تو بنگر
بسی ره کرده و خود بدیدی
که تا بر خون دل آنجا رسیدی
بسی ره کردهٔ در پرده نور
که اینجا آمدستی از ره دور
بسی ره کرده و دیدی تو خود باز
ولی نادیدهٔ انجام و آغاز
هزاران پرده در پرده گذشتی
که تا از سرّ کل آگاه گشتی
هزاران پرده در پرده بریدی
میان خون در اینجا آرمیدی
هزاران پرده اینجا رفتهٔ تو
چو میگویم مگر خوش خفتهٔ تو
بصد انواع گشتی درحقیقت
سپردی بی صور ره بر حقیقت
بصد انواع بیرون آمدی تو
که تادر عاقبت دلخون شدی تو
هزاران دور پیچاپیچ داری
که تا این دم نمودی هیچ داری
بهر صورت که میآئی تو بیرون
یکی هستی عجایب طرفه معجون
در این حقّه که پر از جوهر آید
در او دیدار ماه و اختر آید
جهان زین حقه بیشک پایدار است
که در این حقّه جوهر بیشمار است
در این حقه نگون افتادهٔ تو
عجایب بی غمی دل سادهٔ تو
توئی آن نطفهٔ افتاده اینجا
که خواهی ماند بس دل ساده اینجا
توئی در حقّهٔ صورت گرفتار
چو موری لنگ افتادی چنین زار
چو معجونی تو اندر حقّه باشی
نکو بنگر که خود زینسان قماشی
رهت دورست و خفته بختت آمد
تنت عریان ودل بی رختت آمد
نمیدانی که در اوّل چه بودی
که این لحظه تو در گفت و شنودی
ندانی کاین زمان اندر کجائی
فتاده در دهان اژدهائی
در این چاه بلا ماندی چون بیژن
نهادی بر دلت بار زر و زن
در این چاه بلا ماندی چو یوسف
نکردی یک دمی اینجا تأسّف
توئی یوسف درون چه فتاده
عجایب همچو خاک ره فتاده
ترا یوسف درون چاه ماندست
دلت در خون و خاک راه ماندست
ترا یوسف شده درچاه تاریک
نمیدانی تو این اسرار باریک
دریغا یوسفت اندر چاه افتاد
نمیدیدی که از ناگاه افتاد
توئی یوسف درون چه فتادی
دل اندر حکم کلّی زان نهادی
ولی چون یوسف از این چه برآید
نمودش جسم و جان ودل رباید
جمال یوسف ناگاه ازچاه
برآید یابد او بس رفعت و جاه
نشیند وآنچه کردی باز بینی
نظر کن روی او تا راز بینی
چو ازچاهت برآید یوسف جان
نماید راز در این جای پنهان
ز عشقت بیقرار آید دل و تن
شود اسرار کلّی جمله روشن

حکایت

جمال حُسنِ یوسف بس لطیف است
ولی دل دیدنش را بس ضعیف است
چو اهل مصر مر او را بدیدند
ز بیهوشی طمع از جان بریدند
چو پیدا شد جمال یوسف از دور
جهان از پرتو او گشت پر نور
اگر داری توطاقت در جمالش
بیابی در درون جان وصالش
زلیخا گم بشد چون دید او را
جمال حُسن آن روی نکو را
ولی آن جمع بی طاقت بماندند
ز دردش جمله بی راحت بماندند
در آن دیدار حیران گشته مردم
مثال قطره افتاده بقلزم
هزاران خلق آنجا بیش مردند
همه جان در نمود او سپردند
ندید کس ورا درروی بازار
که دائم بود در معنی کم آزار
ندیدی کس ورا در سال و در ماه
که بود او دائمادر عشق آگاه
سیاهی بود پیر آنجا جگرسوز
ضعیف و خسته نامش بود پیروز
سیاهی بود امّا دل سپید او
ز رویش خلق بودی پر امید او
صد و چل سال عمرش بود آن پیر
بدی او ساکنی با رای و تدبیر
بسی اسرار سرّ معنوی داشت
ز دید دوست پشتِ دل قوی داشت
درونِ خلوتِ دل بود ساکن
بطاعت در بُدی پیوسته ایمن
بِر او خلق رفتندی دمادم
که او زان دم همی زد دائما دم
دِم او بود روحانی چو عیسی
بصورت اسود و پاکیزه معنی
عیان اسرار سرّ لامکان داشت
همیشه او به دل راز نهان داشت
بقدرِ خویش بُد در عشق واصل
بسی اسرارها راکرده حاصل
بسی اسرار معنی داشت درجان
دم وحدت زدی مانند لقمان
سیاهی بود روشن دل چو خورشید
حقیقت داشت او اسرار جاوید
قضا را صورت خوش دوست میداشت
ولی اسرار آن با دوست میداشت
خلایق هر که بودی صورتی خَوش
جمال حُسن او بودیش دلکش
بر او آمدندی بهر دیدار
بجان ودل شدی صورت خریدار
نبد شهوت مر او را هیچ برتن
وجودی داشت چون آئینه روشن
بسی اورا نمودندی صورها
بجز جانان ندیدی هیچ آنجا
دم از اللّه وز دیدار میزد
نمود عشق از دلدار میزد
چو از احوال یوسف بشنوید او
ز بیهوشی در آن مجمع دوید او
نظر کرد او جمال جاودان دید
نهان خویشتن آنجا عیان دید
بزد یک نعره و در پایش افتاد
برآمد زو دمادم بانگ و فریاد
خلایق جمله حیران ایستاده
در آنجا جمله گریان ایستاده
برفت و پای یوسف بوسهٔ داد
زبان خویشتن در کام بگشاد
که ای نور دوچشم و دیده و دل
مرا عین العیان راز مشکل
توئی جانم که بر لب آمدستی
یقین دان کز پی من آمدستی

در ثنا گفتن پیر حضرت یوسف را علیه السلام و جان در باختن او در نظر یوسف فرماید

زهی کرده ز یارِخویش عزلت
کشیده هم بلا و رنج و محنت
توئی از یار خود دور اوفتاده
در این نظّاره معذور اوفتاده
توئی گمگشته از یعقوب ناگاه
فتاده در چَه درمانده در راه
توئی نور دو چشم وجان یعقوب
سیاهی را کجا آئی تو محبوب
توئی آن آفتاب سایه پرور
که دوری این زمان از هفت کشور
توئی آن ماه بدر چرخ گردان
که هستی همچو نورِ ماهِ تابان
توئی آن مشتری زهره دیدار
که جانانت بود اینجا خریدار
توئی آن ماه ملک حسن و خوبی
مرا از جان تو ستّارالعیوبی
سیاهی راکجا وصل تو شاید
که درچشم از سگی گم مینماید
سیاهی را کجا بس باشد ای جان
که میبیند جمال یار اعیان
سیاهی کی بیابد وصل شاهی
غباری کی بیابد اصل ماهی
مرا بی روی تو جان بر لب آمد
ز عشق و شب و روزم تب آمد
مرا بی روی تو در خلوت دل
کجا باشد دو کونم نیز حاصل
ز عشقت سوختم ای جان کجائی
چنین پیدا چنین پنهان چرائی
ز عشقت سوختم ای جان جانم
توئی گفتار بیشک بر زبانمّ
ز عشقت سوختم بنمای دیدار
که در دردم میان خاک و خون خوار
ز عشقت پای از سر میندانم
دلم خون گشت دیگر میندانم
دلم خون گشت ای یوسف تو دانی
سزد گر تو مرا زین غم رهانی
ز عشقت یوسفا مهجور ماندم
عجب بر خاک و خون رنجور ماندم
دلم خون گشت اندر خاک افتاد
عجائب چون قلم در خاک افتاد
دلم خونست و خون ازدیده بارد
که از جان دولت او دوست دارد
دلم خونست و در اندوه مانده
بزیر بار غم چون کوه مانده
دلم خونست در اندوه و ماتم
دم آتش زند اینجا دمادم
چودیدم روی تو ای ماه خرگاه
شدی بر ملک مصر جان من شاه
کنون ملک دلم اینجا تو داری
که در گوش دلم تو گوشواری
کنون در مصر جان بر تخت خواهی
نشستن جان که بیشک پادشاهی
وصالت در درون جان عیان است
حجاب من کنون خلق جهان است
وصالت را طلب کردم بسی من
بسر بردم غمت رادر بسی من
وصالت را طلب کردم بناگاه
چو دیدم میشوم در سوی خرگاه
شبی دیدم جمالت آشکاره
بخواب و این چنین خلقان نظاره
شبی کز زلف توعالم چو شب بود
سر موئی نه طالب نی طلب بود
منت طالب بدم در پردهٔ راز
چنان کامروزت اینجادیدهام باز
در آن شب این چنین خلقان ستاده
همه دل برجمال تو نهاده
من بیچاره چون امروز نالان
بپایت درفتادم زار و حیران
زدم یک نعره و بیهوش گشتم
میان بیهُشی خامش گشتم
همه احوال تو دانستهام باز
حجاب اکنون ز پیش من برانداز
حجاب از روی برگیر ای دلارام
که اینجاگه نمیگیرد دل آرام
حجاب از پیش برگیر ای سرافراز
مرادر قعر بحر حسنت انداز
حجاب از پیش برگیر ای مه تام
که رفتم این زمان هم ننگ و هم نام
حجاب از پیش برگیر ای دل و جان
که خواهم رفت از این دریای عمان
حجاب از پیش برگیر ای تو در اصل
نموده مر مرا اینجایگه وصل
حجاب از پیش برگیر ای تو دلدار
که خواهم شد نهان ای دوست تا کار
حجاب از پیش تن بردار و جان شو
مرا در دید جان عین العیان شو
حجاب از پیش تن بردار بی من
بخود کن راه چشم جانت روشن
حجاب از پیش تن بردار و بنگر
که دیدار تو میبینم سراسر
حجاب تو منم من را فکن زود
مرا کن یک زمان ای دوست خشنود
ز عشقت واله و شیدا شدستم
کنون از بیخودی رسوا شدستم
ز عشقت والهام چون چرخ گردان
مراتو بیش از این واله مگردان
وداعت میکنم ای پور یعقوب
توئی درجان دلها جمله محبوب
وداعت میکنم ای نور عالم
که خواهم گشت ناپیدا در این دم
وداعت میکنم ای ماه جانم
عجائب درنگر ای مهربانم
وداعت میکنم ای مخزن گنج
کشیدم وارهیدم از غم و رنج
کنون خواهم شدن تا نزد یوسف
ز حالش مانده یوسف در تاسّف
همی گفت و عجب در راز مانده
دو چشمش سوی او بُد باز مانده
بزد یک نعره و جان داد در حال
برست او آن زمان از قیل وز قال
چو زو شد جان جدا در پیش جانان
ز پیدائی بماند آن دوست پنهان
درآید یوسفش گریان و مدهوش
دلش مانندهٔ دیگی پر از جوش
سر و رویش چو بگرفت آن سرافراز
نهاد اندر میان دیدهاش باز
برویش بوسهٔ داد آن خداوند
چو سود ای دوست چون جان رفت از بند
غریوی اوفتاد اندر خلایق
که مُرد آن اسودِ درویش عاشق
خلایق جملگی گریان بماندند
در آن راز عجب حیران بماندند
دریغ و آوخ از هر گوشه برخاست
نمیدانی که این راز هویداست
بفرمود آن زمان یوسف به مردم
که تا او را کنند از گوشهٔ گم
بشستند آن زمان درویش غمناک
نهادندش درون خاک نمناک
وصال دلبرش در پرده افتاد
نمود جسم در گم کرده افتاد
چو یوسف یافت آنجا پادشاهی
ز عین دوستی و نیکخواهی
شدی یوسف به خاک دوست هر روز
نشستی یک نفس بالین هر روز
ز درد عشق کردی گریه بسیار
یکی یارست اگرداری تو بس یار
ز درد عشق آگاهی نداری
چگویم چون تو دلخواهی نداری
ز درد عشق اگر جانت برآید
ترا هر روز یوسف بر سر آید
ز درد عشق جانت ماند اینجا
فتاده این زمان در رنج و سودا
ز درد عشق جان در جستجویست
بهر اسرار اندر گفتگویست
بدرد عشق اینجا مبتلائی
بر یوسف تو از بهر دوائی
دوای درد تو هم مرگ باشد
که اندر راه حق کل ترک باشد
دوای درد تو صبر است ای جان
که تا روزی ببینی روی جانان
دوای درد تو حاصل شود زود
عیان جان تو واصل شود زود
دوای درد از دلدار یابی
چو خود را این چنین افگار یابی
دوای درد او دارد دوا اوست
درون جان پاکت رهنما اوست
دوای درد بیشک درد باشد
کسی باید که مرد مرد باشد
دوای درد، درد آمد پدیدار
اگر هم مرد مرد آمد پدیدار
دلا چون خستهٔ درمان طلب کن
دوای درد از جانان طلب کن
چو داری درد درمانیت باشد
چو جانت هست جانانیت باشد
چو داری درد بی حد در دل و جان
دوای درد خود میجو ز جانان
چو درد تو دوادارد طلب کن
دوای درد جانان بوالعجب کن
چو دردت هست جانانت دوا است
که او مر انبیا را رهنما است
ترا اینجا یقین حاصل نباشد
ز دردت جان و دل واصل نباشد
ز وصلت درد باید بر دوایم
که تا گردی بذات حق تو قائم

در تفسیر وَلَقَدکَرَّمنا بَنی آدَمَ وَحَمَّلنا هُم فی البَرِّ وَالبَحر فرماید

الا ای جان و دل را درد و دارو
تو آن نوری که لَم تَمسَسهُ نارو
تو درمشکات تن مصباح نوری
ز نزدیکی که هستی دور دوری
ز روزنهای مِشکات مشبک
نشیمن کردهٔ خاک مبارکت
زجاجه بشکن و زَیتَت برون ریز
بنور کوکب درّی درآویز
ترا با مشرق و مغرب چه کار است
که نور آسمان گردن حصار است
ز بینائی مدان این فرّ و فرهنگ
که گنجشکی بپّرد بیست فرسنگ
تو آن نوری که اندر بام افلاک
همی گشتی بگرد کعبهٔ خاک
تو آن نوری که منشوری بعالم
عیان عین منصوری بعالم
تو نوری لیکن در ظلمت فتادی
ولی در عین آن قربت فتادی
تونور مخزن اسرار جانی
که اینجا رهنمای لامکانی
تو نوری این زمان در عین مشکات
ز مصباحت نموداری تو ذرّات
حقیقت لامکان گلشن تو داری
که جسم و جان و عقل غمگساری
سفر کردی ز دریا سوی عُنصُر
سفر ناکرده قطره کی شود دُر
سفر کردی بمنزل در رسیدی
حقیقت روی جان اینجا بدیدی
سفر کردی ز دریا در صدف باز
شدی جوهر کنون از عزّت و ناز
سفر کردی تو در انجام این تن
بتوست این جملهٔ آفاق روشن
سفر کردی ز کل فارغ شدی تو
در اینجا در صدف بالغ شدی تو
تو ای جوهر چو از دریا برآئی
ز زیر طشت زرّین بر سر آئی
توئی جوهر که قدر خویش دانی
نباید کاین چنین اینجا بمانی
تو در قعری کجا باشد بهایت
بهای تست جان بی حدّ و غایت
توئی آن جوهر هر دو جهان هم
که بخشیدی تو این معنی دمادم
کنون درهرچه هستی روی بنمای
یکی شو بی عدد هر سوی بنمای
که جوهر روشنیّ او یکی است
نمود گردش او بیشکی است
الا ای جوهر بالا گزیده
ولیکن در گمانی نارسیده
الا ای جوهر بحر معانی
کنون اندر صدف بیشک نهانی
توئی دریا ولی جوهر نمودی
که دایم در صدف گوهر نبودی
سفر کردی و دیدی روی دلدار
حجاب این صدف از پیش بردار
صدف بشکن که اندر نور قدسی
جدا مانی ز حیوان نقش سُدسی
برافکن شش جهاتت از صدف باز
که با نورت بود پر دُر صدف باز
زند عکس و تو مه را باز بینی
همت انجام و هم آغاز بینی
تو نور قدس داری در درونت
یکی نور درون و هم برونت
تو نور قدس داری در نمودار
عیان روح داری جسم بردار
تو نور قدسی افتادی در اینجا
شعاعت در گرفته عین دریا
تونور قدسی و در این صفاتی
حقیقت ترجمان عین ذاتی
تو نور قدسی و دیدی تو خود را
عیان دریاب خود عین اَحَد را
خطابم باتو و با هیچکس نیست
که جز تو هیچکس فریادرس نیست
الا ای نور قدسی روی بنمای
ز زنگ آینه دل پاک بزدای
زمین و اسمان از پیش بردار
نمود جسم و جان از خویش بردار
در این آیینهٔ دل کن نظر باز
حجاب صورت و معنی برانداز
ز اشترنامهٔ سرکاردیدی
حقیقت دیدهٔ دیدار دیدی
برافکن چار طبع و شش جهت تو
که تا ز اعداد گردی یک صفت تو
صفات وذات خود هر دو یکی بین
درون را با برون حق بیشکی بین
توئی ذات و صفات و فعل در حق
جهانِ جان توئی ای یار مطلق
جواهر ذات بر گو آشکاره
چو خواهد کرد یارت پاره پاره
چو چیزی دیگرت اینجا نماندست
بجز نامیت اینجا که نشاندست
بگو اسرار فاش و فاش گردان
برافکن نقش خود نقّاش گردان
توئی عین العیان جوهر ذات
نمودِ تست بیشک جمله ذرّات
چو خواهد کُشت محبوبت بزاری
برافکن جوهر و کن پایداری
چو عیسی زنده میر از جوهر پاک
که تا چون خر نمانی در گوِ خاک
چو زان کانی که جانهاگوهر اوست
فلک از دیرگه خاک در اوست
تو داری ملکت معنی سراسر
دمی تو از نمود دوست مگذر
درونِ کعبهٔ دل باز دیدی
دمی در صحبت جان آرمیدی
شترها را رها کن در چراگاه
درونِ کعبه می زن صنعةاللّه
درون کعبهٔ جانان تو داری
سزد گر اشتران اینجاگذاری
درون کعبه خلوتگاه جانست
که مرد دیدار جانان کل عیانست
درونِ کعبهٔ و راز داری
سزد گردل ز شهوت باز داری
درون کعبه این سرّ درنگنجد
فلک اینجا به یک کنجد نسنجد
درون کعبه زیبا باید و پاک
درون کعبه نی گرد است و نی خاک
درون کعبه گر یک شب درآئی
به بینی جان جانان جانفزائی
درون کعبه جانان میزند سیر
اگرچه مینگنجد بت در این دیر
درون کعبه غیری درنگنجد
بجز یک دید سیری در نگنجد
حرمگاه دلت را کن نظر زود
که تا بینی درو دیدار معبود
حرمگاه دلت جانان مقیم است
ترا هم پرده دار و هم ندیم است
حرمگاه دلت چون جانست دریاب
ز پیدایی عجب پنهانست دریاب
حرمگاه دلت جانست دردید
ز دید او یکی بین گفت واشنید
چو در خلوت نشیند یار با یار
اگر موئی بود کی گنجد اغیار
نگنجد در نمود دیدن دوست
ترا از گوش جان بشنیدن دوست
چو در خلوت مقیم است او عیانت
زمانی تازه گردان عین جانت
توئی در کعبه و بت میپرستی
چرا تو بت بیکباره شکستی
توئی در کعبه و بت کرده حاصل
کجا گردی تو اندر عین واصل
توئی در کعبه اینجا بت شکن باش
چو حق دیدی بحق بنمای دین فاش
توئی در کعبه و پستی بیفکن
بتِ صورت چوابراهیم بشکن
توئی در کعبه و خلوت گزیده
نمودی دیده و بُت برگزیده
اگر با دیدهٔ با دیده میباش
ز خلقان خویشتن دزدیده میباش
اگر با دیدهٔ نادیده مشنو
حقیقت جوی و بر تقلید مگرو
اگر بادیدهٔ رازت نهان گوی
وگر گوئی ابا خلق جهان گوی
اگر با دیدهٔ حاصل چه داری
در این اعیان دلت واصل چه داری
ندیدی وصل یار ای بی وفا تو
از آن هستی در این راه جفا تو
جفاکردی وفا میداری امّید
بسوزد ذرّه اندر عین خورشید
جفا کردی وفا هرگز نبینی
بجز وقتی که خود عاجز ببینی
بعجز اقرار ده ای تو ستمکار
که تاعذرت پذیرد روی دلدار
ز عجز خویش دایم باش مسکین
که تا چون گل شوی خوشبوی و مشگین
ز عجز خویش دایم ربّنا گوی
بروز و شب یقین فاغفرلنا گوی
زعجز خویش خود گم نه بهرحال
که تا رسته شوی از قیل وزقال
ز عجز خویش کن دائم تو طاعت
که بیرون آید از رنج تو راحت
ببینی چون دمی انصاف از خود
ز نور شرع بینی نیک از بد
اگر انصاف دادی رستی ازنار
ببخشد مر ترا پس عاقبت یار
اگر انصاف دادی پاک باشی
ولی باید که همچون خاک باشی
اگر انصاف دادی راست بینی
درون کعبه با جانان نشینی
اگر انصاف دادی یار رستی
به کنج عافیت شادان نشستی
اگر انصاف دادی گنج یابی
درون جان و دل بی رنج یابی
اگر انصاف دادی جانِ جانی
که هستی قاف سیمرغ معانی
اگر انصاف دادی نور گردی
درونِ جزو و کل مشهور گردی
اگر انصاف دادی در صفائی
نمود عشق کل اندر صف آئی
بده انصاف تا این راز یابی
که خود بی شک حق از خود بازیابی
چو انصافست اینجا پرده راز
تو نیز انصاف ده پرده برانداز
ز طاعت مگذر و عین قناعت
قناعت برتر است از عین طاعت
قناعت بهتر است از هر دو عالم
قناعت کرد و توبه یافت آدم
قناعت سلطنت دارد بتحقیق
ز هر کس ناید از پندار توفیق
قناعت کردهاند اینجای مردان
تو از عین قناعت رخ مگردان
قناعت از صفاکردست اینجا
مصفّا شد از آن آمد هویدا
قناعت مرد را در حق رساند
کسی کو راز فقر کل بداند
قناعت بهتر از هر دو جهانست
بدان این سر که بیشک کار جانست
قناعت روی جانان باز دیدست
قناعت زینت و اعزاز دیدست
قناعت انبیا کردند پیشه
از آن در وصل بودندی همیشه
قناعت اندرون صافی نماید
همه زنگ طبیعت بر زداید
قناعت گوهری بس بی بها بین
قناعت جوی پس عین لقا بین
قناعت دل کند صافی و روشن
نماید دید گلخن همچو گلشن
قناعت کردهاند اینجای پیدا
که تا جان در عیان گردد هویدا
قناعت چون کنی اینجا یقینی
رخ معشوق خود اینجا ببینی
درونت صاف و پاکی گردد از کل
شوی فارغ نیابی رنج و هم ذل
دلت آئینهٔ صافی کند زود
نماید اندر او دیدار معبود
در آئینه ببینی هرچه باشد
به جز رخسار جان چیزی نباشد
همه جانان بود گر بازدانی
ولی باید که آن هم راز دانی
که بی فقرت نباشد این مسلم
ز قعر افتادم این عین دمادم
قناعت کردهام اینجا بسی من
یقین دانستهام خود را کسی من
ندیدم خویش را در عین صورت
از آن ذوقم نمود آن بی کدورت
قناعت کردم و دیدار دیدم
نمود جان ودل را یار دیدم
قناعت جوهریست ازعالم عشق
که میخوانند او را آدم عشق
قناعت لامکان دارد ز اللّه
عیان دارد نمود قل هواللّه
قناعت جز یکی هرگز ندیداست
اگرچه زو بسی گفت و شنیداست
ز فقر است ای برادر این قناعت
قناعت کن تو تا بینی سعادت
قناعت کرد اینجا عنکبوتی
درون خلوتی اندر بیوتی
حقیقت کرده اینجا پردهٔ باز
درونش آنِ تست ای محرم راز
در اینجا او قناعت میگذارد
وطن پیوسته اندر پرده دارد
تو تا چون عنکبوت اینجا نباشی
چو او لاغر صفت اعضا نباشی
درون پرده کی بینی تو اسرار
که میگویم ترا اینجا به تکرار
تو این صورت در اینجا پرده بستی
درون پرده بس فارغ نشستی
بیکباره چنین میبایدت راست
که این پرده به پیوسته که آراست
چو خواهد گشت پرده پاره پاره
قناعت کن تو و کم کن نظاره
بهر چیزی تو بنگر تا توانی
خدا را بین تو از روی معانی
چو جز حق نیست چیزی دیگر ای دوست
اگر جز حق دگر بینی نه نیکو است
ریاضت اختیار کاملان است
کسی را کاندر این راه او نشان است
ریاضت مرد را واصل کند زود
عیان دیده را حاصل کند زود
ریاضت واصلان دیدند اینجا
از آن در قرب حق گشتند یکتا
ریاضت کش که جانا رخ نماید
درون چشمهٔ کل بحر زاید
ریاضت میکشد اینجای ذرات
بخوان ازجاهدوادر عین آیات
ریاضت مصطفی اینجا کشیدست
از آن جانان درون خود بدیدست
ریاضت او کشید و گشت سرور
ز جمله انبیا او گشت برتر
ریاضت او کشید از دیدن شاه
چو بیخود شد بگفت اولی مع اللّه
ریاضت او کشید و جان جان شد
درون جزو و کلّ کلّی نهان شد
ریاضت او کشید و ذات آمد
ز عین ذات در آیات آمد
بگفت اسرار فاش اینجا به حیدر
که بر شهر علومش بود او در
بدو اسرار گفت اندر قناعت
محمد صاحب حوض و شفاعت
بدو اسرار گفت و راز بنمود
حقیقت مرتضی نفس نبی بود
محمّد با علی هر دو یکیاند
ز نورحق حقیقت بیشکیاند
محمّد با علی هر دو دو رازند
که بهر آفرینش کار سازند
محمّد با علی هر دو همامند
که ایشان در میان کل تمامند
محمّد با علی از نور ذاتند
که این دم همدم عین صفاتند
محمّد با علی هر دو جهانند
که ایشان برتر از کون و مکانند
محمّد با علی دو سرفرازند
که جان مومنان زیشان بنازند
محمّد با علی دو شمع دینند
که ایشان رهنمای کفر و دینند
محمّد با علی دارند بیشک
وجود لحمک لحمی ابریک
یکی باشند ایشان گر بدانی
اگر اسرار ایشان باز دانی
یکی باشند ایشان عین اسرار
از ایشان شد حقیقت کل پدیدار
یکی باشند ایشان و دو جوهر
اگر تو مؤمنی زیشان تو بگذر
از ایشان راه جو تا ره نمایند
که ایشانت در این سر برگشایند
از ایشان بازدانی جوهر خویش
نهندت مرهمی اندر دل ریش
از ایشان بازدانی هر دوعالم
که ایشانند نفخ جان در این دم
از ایشان بازدانی تا چه بودی
که با ایشان تو در گفت و شنودی
از ایشان بازدانی سرّ اسرار
کز ایشانت دید تو پدیدار
از ایشان جوی اینجا مرهم دل
که ایشانند اینجا محرم دل
از ایشان جوی در عین شریعت
که بنمایند رازت از حقیقت
از ایشان جوی اینجا نور ایمان
که ایشانند اینجا ذات سبحان
از ایشان جوی بیشک نور بینش
که ایشان زندهاند از آفرینش
از ایشان جوی عین کل تمامت
که ایشانند شاهان قیامت
از ایشان جوی تا بینی عیان یار
وز ایشانت شود اعیان پدیدار
از ایشان جوی راه لامکانی
کز ایشان سرّ سبحانی بدانی
از ایشان بود بود آمد پدیدار
نداند این سخن جز مرد دیندار
که ایشان سالکان و واصلانند
حقیقت بیشکی هر دو جهانند
هم ایشان رازدار آفرینند
هم ایشان درگشای آخرینند
از ایشانست بود کل در اینجا
که ایشانند پنهانی و پیدا
از ایشان جوی اسرار دو عالم
که ایشانند نور چشم آدم
میان دیدهها بینا نمایند
درون جسم و جان یکتا نمایند
درون دل نظر کن روی ایشان
که تو بنشستهٔ در کوی ایشان
درون دل نظر کن راز تحقیق
که ایشانند بود تو ز توفیق
حقیقت سرّ ایشان گر بدانی
از ایشان واصل هر دو جهانی
چو زیشان یک نفس خارج نباشی
که جانند و در او جمله تو باشی
چو ایشانند و تو هستی از ایشان
برادر خواندت هستی چو خویشان
از ایشان مگذر و زیشان همی گوی
درون دل تو ایشان را همی جوی
از ایشان مگذر و ایشان همی بین
درون جان و دل ای مرد با دین
از ایشان واصلی آید ترا هم
اگر داری قدم در کارمحکم
درون دل تراگشتند پیدا
نمیبینی تو ایشان را هویدا
درون دل ترا بنموده اسرار
کنون بشنو تو این سرّ و نگهدار
درون جان تو ایشان بدیدند
ولی از چشم صورت ناپدیدند
درون جان تو رویت نمودند
به نیکی هر دو در گفت و شنودند
درون جان ودل اسرار گفتند
ابا تو جمله از دادار گفتند
درون جان تو عین عیانند
که ایشان در تو چون جان جهانند
ترا گفتند اسرار دمادم
چگویم خفتهٔ اینجا تو بی غم
کجا دانی تو مر اسرار ایشان
که این دم خفتهٔ بیشک پریشان
کجا هرگز بیابد خفته این راز
مگر وقتی که با خویش آید او باز
کجاهرگز بداند خفته اسرار
مگر آنگه که گردد زود بیدار
مخفت ای دوست یارت در درونست
ولی بیچاره خفته در برونست
مخفت ای دوست تا بیدار کردی
مگر شایستهٔ اسرار کردی
مخفت ای جان سخن بپذیر آخر
که میگویم ترا اسرار ظاهر
چرا خفتی که یارت هست بیدار
ز مستی با خود آی و باش هشیار
محمّد(ص) با علی درخود نظر کن
برِ ایشان تو آهنگ اَدَب کن
اگر ایشان در این معنی ببینی
گمان بردار هان صاحب یقینی
دل و جان کن نثار روی ایشان
چوخاکی باش اندر کوی ایشان

در وصف علی مرتضی علیه السّلام فرماید

دل و جان در رضاشان هر دو در باز
پس آنگه تو حجاب از رخ برانداز
دل و جان باز اندر راه ایشان
اگر هستی تو مر آگاه ایشان
دل و جان تو ایشانند دریاب
اگر در خانهٔ عشقی تو دریاب
ز علم حیدری تو گر بدانی
ترا بنماید اسرار معانی
که در علمست اسرار حقیقت
از او یابند ره جویان طریقت
طریقت زوست از احمد شریعت
جدا زین هردو آمد کلّ حقیقت
حقیقت مرتضی نفس رسولست
محبّ او یقین صاحب قبولست
حقیقت مرتضا مرکان علمست
که او پیوسته هم با جاه و حلمست
حقیقت مرتضی اسرار دینست
که او از اولیا صاحب یقنست
حقیقت مرتضی کل نور شرعست
که او هم رهنمای اصل و فرعست
حقیقت مرتضی اسرار دریافت
در اینجاگه حقیقت یار دریافت
حقیقت مرتضی دم از یکی زد
چو او بُد در یقین دم بیشکی زد
حقیقت مرتضی دلداردینست
که او سر حلقهٔ اسرار دینست
حقیقت مرتضی ذات و صفاتست
که او در لو کشف او نور ذاتست
حقیقت مرتضی عین خدایست
تمامت اولیا را رهنمایست
حقیقت مرتضی شاهست و ماهست
که او هم سایهٔ نوراله است
حقیقت مرتضی این راز برگفت
دُرِ اسرار ربّانی عیان سُفت
حقیقت مرتضی بنمود ما را
عیان او لو کشف بنمود ما را
یکی دید او و دائم در یکی بود
در این اسرار کل حق بیشکی بود
یکی دید و ز یکی گفت اسرار
تمامت سالکان ره بیکبار
مر او رادوستدار وخاک پایند
که از گفتار او اندر لقایند
حقیقت مرتضی توحیددانست
نه همچون دیگران تقلید دانست

درامامت امیرالمؤمنین و امام المتقین علی(ع)کرّم اللّه وجهه فرماید

امام است او یقین بعد محمد(ص)
بیاب این راز و بیشک شو مؤیّد
امام است او یقین در هر دو عالم
کز او پیداست اسرار دمادم
امام است او و بیشک او امام است
که او را جبرئیل از جان غلام است
امام است او حقیقت مؤمنان را
برد فردا ابر سوی جنان را
امام است و حقیقت حوض کوثر
بدست اوست میدار این تو باور
امام است او ز قول مصطفی دین
بدان تا باشدت پاک و یقین دین
امام است وز بعد مصطفی او
اگر این میندانی نیست نیکو
امام است او زاحمد بازدان تو
ز عین دید حیدر راز دان تو
امام است او و من دانم امامش
که بشنیدم ز جان و دل پیامش
امام است اگر این مینبینی
کجا در دین من صاحب یقینی
امام است او و در عین حقیقت
سپرده راه کلّ را در طریقت
عیان حق حقیقت مرتضایست
که در دیدارنفس مصطفایست
عیان سرّ حقیقت اوست در جان
از او دیدم تمامت راز پنهان
امامم حیدر است و پیشوایم
درون جان و دل او رهنمایم
امامم حیدر است وعین تحقیق
بجان هم دوست دارم دید صدیق
امامم حیدر است و واصلم کرد
ز دید دید خود هم حاصلم کرد
امامم حیدر است و جان ازویم
درون دل نموده گفتگویم
علی دیدست بیشک وصل جانان
مرا بنمود بیشک سر سُبحان
علی دیدست بیشک قل هواللّه
نبودستم بجان و دل سوی اللّه
علی درجان عطّارست رهبر
که او بر شهر علم آمد یقین در
در علمم گشود و شهردیدم
حقیقت لطف او بی قهر دیدم
در علمم گشود از عین جانان
وز او پیدا شدم اسرار پنهان
مرا بنمود اندر حق یقین را
بدیدم اوّلین و آخرین را
مرا بنمود اسرار الهی
رسیدم ازگدائی من بشاهی
مرا بنمود در خود حق شناسی
بدان این راز را علم قیاسی
مرا بنمود وصل و اصل دیدم
ز اصل او حقیقت وصل دیدم
مرا بنمود وصل و واصلم کرد
عیانِ علم کلّی حاصلم کرد
مرا بنمود اینجا ذات یزدان
نمودم بیشکی در دار برهان
بهر نوعی که میگویم یکی است
مرا دیدار حیدر بیشکی هست
مرا دیدار حیدر بس ز عالم
که بنماید مرا سّر دمادم
مرا دیدار حیدر بس ز دنیا
که دارم از محمد(ص) جمله عقبی
از ایشان هر دو بس باشد مرا حق
که ایشانند دید دوست الحق
تو ای عطار از ایشان سخن گوی
که بردستی ز میدان سخن گوی
تو ای عطّار سرّ زیشان ندیدی
ابا ایشان تو در گفت و شنیدی
که با ایشان بود در پردهٔ راز
ببیند عاقبت انجام و آغاز
تو هم انجام و هم آغاز دیدی
حقیقت نزد ایشان در رسیدی
از ایشان برگشاد این در بیک بار
از آنی گوهر افشان تو در اسرار
گهرها می فشانی تو بعالم
چو تو نامد دگر در دور آدم
تو صافی دل شدی اندر قناعت
همیشه راز دانی در سعادت
قناعت کردی و ایشان بدیدی
تو سالک بودی و جانان بدیدی
ز معنی رو نمودی راز ایشان
حقیقت باز دیدی جان و جانان
توئی واصل در این دور زمانه
تو خواهی بود در خود جاودانه
توئی واصل ز عهد ذات قربت
رسیدی از نمود اندر ولایت
توئی واصل میان اهل تمکین
که داری مهر کل بگذشته از کین
توئی واصل که جز جانان نبینی
نه همچون دیگران ضایع نشینی
توئی واصل درون چرخ گردان
ز دید جُمله مردان رخ مگردان
توئی واصل بتوفیق الهی
که یکسانت سپیدی در سیاهی
توئی واصل که دیدی جمله یکسان
ز یکی میکنی پیوسته برهان
تو برهانی و گفتارت یقین است
که جان و دل ترا خود پیش بین است
ز برهان حقیقی راز گفتی
همه با اهل عرفان باز گفتی
ز برهان حقیقی اهل عرفان
حقیقت می طلب دارند برهان
تو برهان داری از عین سوی اللّه
نمیبینی تو غیری جز هواللّه
تو برهان داری اندر عین توحید
نمیگنجد سخن اینجا به تقلید
تو برهان داری و تقلید مشنو
از این پس جز که بر توحید مگرو
ره توحید بی نام ونشانست
که بیشک اندر او عین العیانست
ره توحید جز مالک نداند
که تقلیدی در او حیران نماند
ره توحید اگرچه بیشمارست
ولیتوحید صرفت پایدارست
ره توحید ذرّات دوعالم
همه کردند در اقسام آدم
ره توحید از او اینجا پدید است
اگرچه جز یکی واصل ندیداست
عیان تو نباشد در یکی هم
نمود قل هواللّه بیشکی هم
یکی ره بود چندین اندر این راه
کجا غافل از او گردید آگاه
کسی کاگاه این معنی درآید
که از جان دوستدار حیدر آید
ره توحید حیدر دید و بسپرد
بزرگانند پیش ذات او خُرد
ره توحید حیدر کل بدیدست
اگر دیدی تو هم زان دید دیدست
تو در توحید او آگاه او شو
ز بهر دید اوآنجا نکو شد
تو در توحید ای مؤمن بیائی
ز صورت گرچه تو اهل فنائی
فنا باشد بقا گر بازدانی
کجا اندر فنا توراز دانی
تو در راه فنا دیدار یکتا
که تو اندر فنائی نیز پیدا
فنا بودی از اوّل در فنا تو
بدیدی عاقبت عین لقا تو
فنا خواهی شدن هم سوی آخر
که اینجا درنگنجد موی آخر
فنا خواهی شدن تا بازدانی
که جز عین لقا را حق نخوانی
فنا خواهی شدن زین عین صورت
بقا جوی اندر این عین کدورت
فناخواهی شدن اینجا تو در یار
سر موئی نگنجد هیچ در کار
فنا خواهی شدن و اندر فنائی
فنا را جو که در عین بقائی
فنا جُستند مردان زین نمودار
از آن دیدند بیشک دیدن یار
فنا بودست اینجا در وجودت
فنا بنگر حقیقت بود بودت
فنا برگویم اینجا آشکاره
اگر بیشک کنندم پاره پاره
فنا جویم من و گردم فنا زود
که من در این فنا خواهم لقا زود
فنا جویم در این تحقیق مردان
چو دیدم در جهان توفیق ایشان
فنا باشد جدایی تن زنم من
در این مر نفس دون گردن زنم من
فنا باشد عیان دید حقیقت
نیابی این بجز راه شریعت
فنا در شرع عین مرگ آمد
که آن در عاقبت کل ترک آمد
فنا شو تا لقای دوست یابی
حقیقت مغز جان بی پوست یابی
فنا در شرع باشد آن جهانی
ترا میگویم این سرّ گر بدانی
فنا شو چون همه مردان فنایند
که در عین فنا عین بقایند
فنا شو چون نخواهی شد تو از خویش
حجاب صورتی بردار از پیش
نه صورت در فنا آمد پدیدار
فنا خواهی شدن در آخر کار
چو گردی ناگهان روزی فنا تو
که باشد ابتدا این رهنما تو
فنا عین حقیقت دان سراسر
بقای خود از او بین زین تو بگذر
بدو بشناس او را و فنا شو
که باشد ابتدا این رهنما تو
بدو بشناس او را در فنا باز
کز او یابی لقا و هم بقا باز
بدو بشناس او را راهت اینست
طریق جان معنی خواهت این است
بدو بشناس او را تا توانی
که چون فانی شوی حق را بدانی
بدو بشناس اورا بی صور تو
که او را ماندهٔ در رهگذر تو
بدو بشناس عین آن فنا کل
که در عین فنا باشد لقا کل
فنا بد راز در انجام و آغاز
کسی اینجا نداند آن فنا باز
که بیند مر فنا اینجا چه گوئی
که چرخ اندر فنا مانند گوئی
همی گردد زعشق آن فنا او
که دیدست از فنا عین لقا او

حکایت

شبی آن پیر زاری کرد بسیار
که یارب این حجاب از پیش بردار
حجاب از پیش چشم پیر برخواست
ندیدش جز فنا بشنو سخن راست
نبُد چیزی ز چندینی عجائب
عجائب ماند آن پیر از غرائب
نبُد چرخ فلک اینجا پدیدار
بجز دیدار یار و لیس فی الدّار
نبُد خورشید و ماه ونیز انجم
همه اندر فنای محض بُد گم
نه آتش دید و باد و آب وز خاک
بجز عین فنا آن مؤمن پاک
نه لوح ونی قلم نی عرش و کرسی
نه کرّوبی و نه اشیا نه قدسی
نبُد چیزی بجز ذات جهاندار
فنا اندر فنا را دید دیدار
نبُد چیزی بجز ذات الهی
شده جمله فنا ا زماه و ماهی
میان بُد عین جان و جمله جانان
همه پیدا شده در دوست پنهان
بجز جانان نبد چیزی حقیقت
فنا گشته عیان عین طبیعت
حقیقت پیراز خود رفت بیرون
که بیرون بود او از هفت گردون
نه عقلش مانده بُد نی دید صورت
شده محو عیان عین کدورت
یکی بُد جملگی اندر یکی گم
همه اشیا ز ذاتش بیشکی گم
نه بر ره بود نی ماه جهانتاب
حقیقت گم شده او اندر آن تاب
چنان حیران بماند و گشت مدهوش
که نی جان دید او نی چشم ونی گوش
همه حیران شده دل نیز گم بود
بجز عین فنا و ذات معبود
نبد چیز دگر نی دست ونی پای
همه ذرّات بد نه جای و ماوای
خدا بود و خدا باشد، خدابین
خدا را در دو عالم رهنما بین
همه در پرده گم دید و یقین دوست
حقیقت مغز گشته در عیان پوست
جنون محض شد در پیر پیدا
بمانده واله و حیران و شیدا
زبانش در دهان خاموش او دید
وجود خویشتن مدهوش او دید
ز حیرت پای از سر میندانست
دلم گم گشت و دیگر میندانست
ز حیرت در یکی حق را عیان دید
وجود خویش بی نقش و نشان دید
ز حیرت بود حق در بود پیوست
طمع جز حق ز دید خویش بگسست
ز حیرت در فنا دیدار میدید
عیان خویشتن در یار میدید
چنان بُد بازگشت پیر در خویش
که در عین عیان نی بس بُد و بیش
جهت رفته طبائع گمشده باز
صفاتش دیده در انجام وآغاز
ز بی عقلی عیان عشق بنمود
دگرباره ز رجعت پیر بربود
نمیگنجید عقل و عشق با هم
ولیکن پیر بد در عشق محکم
چو عشق آمد کجا عاقل بماند
که عاشق عقل کل را مینشاند
برآمد لشگر عشق از کمینگاه
نماند عقل را از هیچ سو راه
چو عشق آمدخرد را میل درکش
بداغ عشق رخ را نیل درکش
خرد آبست و عشق آتش بصورت
نسازد آب با آتش ضرورت
خرد دیباچهٔ دیوان رازست
ولیکن عشق شه بیت نیاز است
خرد زاهد نمای هر حوالیست
ولیکن عشق سنگی لاابالیست
خرد را خرقه ازتکلیف پوشند
ولیکن عشق را تشریف پوشند
خرد را محو کن تا عشق یابی
ولیکن عشق را باشد حجابی
خرد راه سخن آموز خواهد
ولیکن عشق جان افروز خواهد
خرد جز ظاهر دوجهان نبیند
ولیکن عشق جز جانان نبیند
خرد سیمرغ قاف لامکانست
ولیکن عشق شه بیت معان است
خرد بنمود اینجاگاه صورت
ولیکن عشق جان آمد ضرورت
به دید اندر فنا شو محو دائم
که عشق آمد در آن دیدار قائم
ز دل تا عشق یک مویست دریاب
وجود خود برافکن زود بشتاب
سراسر صورت اوراق بستر
ز جان بشنو تو این معنای چون دُر
حجاب صورت آفاق بردار
فنا شو تا بیابی زود دلدار
اگر عشقت در اینجا گشت پیدا
شوی در ذات یکتائی هویدا
چو پیر سالک آن دم در فنا شد
دمی بیخویش در عین لقا شد
در آن عین فنا بگشاد دیده
کسی باید که باشد راز دیده
زبان بگشاد در توحید اسرار
ز عشق دل بگفت ای پاک غفّار

در مناجات کردن پیر با حق سبحانه و تعالی فرماید

توئی پاک و منزّه در وجودم
که من بی بود تو هرگز نبودم
توئی پاک و منزّه در دل و جان
درون جان تو هستی راز پنهان
توئی پاک ومنزّه در دل من
توئی در هر دو عالم حاصل من
توئی پاک و منزّه در مبّرا
ترا دانم درون خویش شیدا
توئی پاک و منزّه در حقیقت
که بنمودی مرا راز شریعت
منزّه چون توئی من خود که باشم
که بی بود تو من هرگز نباشم
منزّه چون توئی جمله یکی شد
مرا دیدار ذاتت بیشکی شد
قدیمی محدثم من هم تو دانی
مرا پیوسته تو راز نهانی
قدیمی محدثم من در دو عالم
ز تو دارم عیان دید این دم
چه حالست این که چون جمله تو باشی
مرا پیدا و هم پنهان تو باشی
نمیبینم بجز ذات تو ای جان
حقیقت مر مرا بنموده اعیان
کجا شد جمله اشیا در نهادم
که من در بود تو اینجا فتادم
نمیبینم کنون اینجا و آنجا
مرا بنمود اینجا ذات پیدا
کجا شد جملگی تا باز دانم
بگو با من که تا هم راز دانم
نبیند جان من ذات تو بیشک
که پنهان کردهٔ جمله تو در یک
ندا آمد ز دارالملک افلاک
که نیست ای پیر جز از ما در این خاک
اگر خواهیم در یک طرفةالعین
پدید آریم در هر ذرّه کونین
دو عالم موم دست قدرت ماست
همه دیدار صنع قدرت ماست
همه چیزی بما بود دست پیدا
کجا باشد کسی دیگر بجز ما
بجز ما نیست چیزی در همه چیز
نگوید این سخن جز من دگر نیز
بجز ما نیست چیزی جمله مائیم
که کسوت هرچه خواهیم آن نمائیم
بجز ما نیست چیزی هرچه بینی
تو ما را یاب اگر عین الیقینی
بجز مانیست چیزی در حقیقت
همه بنمودهایم اندر شریعت
بجز مانیست چیزی در عیانی
همه ازماست جمله تا بدانی
مرا بنگر تو ای پیر از دل و جان
که پیدایم بتو درخویش پنهان
مرا بنگر که اندر تو بدیدم
درون جان تو من ناپدیدم
ز پیدائی خود پنهان نمایم
ترا عاشق به کل یکسان نمایم
ز پیدائی که بنمودم سراسر
ز خود من هیچ غیری نیست دیگر
من آوردم ترا اینجایگه باز
منت هم میبرم آنجایگه باز
من آوردم ترا از بهر دیدار
منم دیدار دید خود خریدار
من آوردم که تا من باز بینی
مرا در جزو کل تو راز بینی
منم تو تو منی هر دو یکی بین
مرا در دید دیدت بیشکی بین
بجز من منگر و در من نظر کن
بجز من زود باش از خود بدرکن
توئی تو، من منم در دیدهٔ دید
منم در جان جانها گفت واشنید
مرا بین و بجز من هیچ منگر
چو من باشد به دل تن هیچ منگر
مرا بین و عیان دیدار را هم
منم ریش دلت اینجا و سرهم
مرا بین و از اینجا باز رَو زود
نظر میکن که کت این راز بنمود

در اظهار کردن قوّت و قدرت و استغناء کل فرماید

منم یکتا که جمله دستگیرم
بمیرانم تمامت من نمیرم
منم حییّ که دایم زنده باشم
که بیخ بدکنش برکنده باشم
ستانم داد مظلومان ز ظالم
بذات خویش من پیوسته قائم
جهان و هرچه در هر دو جهان است
بر من جمله بی نام و نشانست
خدایم من خدایم من خدایم
که از هر عیب و سهوی من جدایم
من آوردم تمامت اندرین جای
برم بار دگر در غیر ماوای
یکی بردم در اوّل هم در آخر
نمودم خویشتن در عین ظاهر
همه در خویشتن پیدا نمودم
ز دید خود چنین غوغا نمودم
ز ذاتم عقل و جان آگه نباشد
بجز من هیچکس اللّه نباشد
ز ذاتم عقل و جان اینجا خبر نیست
که من در بود خود هستم دگر نیست
من آوردم شما را هم بدنیا
برم من جمله اندر سوی عقبی
کجا و همت تواند کرد ادراک
که ادراکست و عقل افتاده در خاک
منزّه آمدم از جمله خلقان
منم بیشک نمود جمله میدان
خدائی مر مرا باشد سزاوار
که گر خواهم بیامرزم به یک بار
خدائی مر مرا باشد بتحقیق
که هر کس را ببخشم عین توفیق
دهم توفیق دیدارم ببیند
ابا من در میان جان نشیند
منم یکتای بی همتا که بودم
نمود جملگی در بود بودم
ز وصف ذات پاکم عقل ماندست
از آن پیوسته اندر نقل ماندست
ز وصف ذات پاکم جان چه گوید
اگر جز دید من چیزی بجوید
ز وصف من تمامت گنگ و لالند
ز من اندر تجلّی جلالند
ز وصف من تمامت گشته حیران
که ما هستیم اندر پرده پنهان
ز وصف من همه در بحر مانند
اگرچه بود هم خود نمایند
کجاوصفم تواند کرد هر کس
که من در دید خود اللّهم و بس
کجا وصفم تواند کرد هر جان
منم جسم و منم جان اندر اعیان
حقیقت من منم یکتا و دلدار
ز ذات خویشتن مائیم جبّار
عیانم در همه چیزی تو بنگر
بجز دیدارما تو هیچ منگر
فلک گردان ز من وز شوق مدهوش
کواکب جمله حیرانند و خاموش
مه از شوقم گدازانست هر ماه
سپر انداخته از بیم من شاه
کنم من شمس هر شام رخ زرد
که از دیدار من باشد پر از درد
ز دردم جبرئیل اینجای مدهوش
بمانده در درون پرده خاموش
ملایک جمله در من راز بینند
که در دیدار ما خلوت گزینند
که عرش از دید من بر قطرهٔ آب
بماندست اندر اینجا عین غرقاب
ز بودم فرش گوناگون پدیدار
نموده رخ در این دیدار پرگار
ز عینم در بهشت افتاده دائم
نموده روح و ریحان گشته قائم
ز دوزخ کس امان من ندارد
که اینجا جز عیان من ندارد
منم بیچون و دانم راز جمله
منم انجام و هم آغاز جمله
منم دانا و بینا در دل و چشم
که بر بنده نگیرم زود من خشم
منم پیدا و پنهان جهانم
که در نطق همه شرح و بیانم
چو من هرگز نباشد پادشاهی
چو من هرگز نبینی نیکخواهی
چو من هرگز کجا همراز ببینی
نمودستم اگر خود باز بینی
چون من دیگر کجا در جان بیابی
سزد گر مر مرا اعیان نیابی
ز وصف خویش دائم در حضورم
که در ظلمات تنهائیت نورم
ز وصف خویش خود را رازگویم
نمود خویش با خود بازگویم
ز دید خویش دائم در جلالم
ز نورخوش قائم در وصالم
ز نور خود نمودم جمله اشیاء
ز بود خویش کردم جمله پیدا
زخون مشک و ز نِی شِکّر نمایم
ز باران در زکان گوهر نمایم
ز کفّ خود برآرم آدمی را
ز کاف ونون فلک را و زمین را
ز دودی گنبد خضرا کنم من
ز پیهی نرگسی بینا کنم من
مه و خورشید دائم در سجودم
که ایشانند در نور نمودم
نهان از خلق و پنهان از خیالم
که نور در تجلّی جمالم
ز وصفم عقل در پرده نهان شد
ز دیدم عشق هرجائی عیان شد
منم اوّل منم آخر در اشیاء
مرا باشد همه صنعی مهّیا
که بنمایم وجود و پی کنم من
نمایم ظلمت اندر نور روشن
همه دروصف من حیران و خاموش
زبان ناطقانم لال و خاموش
ز دید خویش جمله آفریدم
در این روی زمین شان آوریدم
ز ذات خود محمد(ص) راز دادم
نمودم تا ز خود اعزاز دادم
حبیب من زجمله مصطفایست
شما را پیشوا و رهنمایست
نمودم شرع در دیدار احمد(ص)
که هر کو شه بجان دیندار احمد(ص)
هر آنکس کو رسول خود شناسد
مرا در دید خود احمد شناسد
نمایم مر ورا دیدار خویشم
که من در عشق برخوردار خویشم
هر آن کو راه پیغامبر گزیند
یقین اندر جهان او بد نبیند
حبیب من زجان مردوست دارند
نمود عشق ما را یاد دارند
کنون ای پیر توحیدم شنیدی
درون ذاتم اعیان باز دیدی
برو با مسکن خود زودبین باش
وز این گفتار با عین الیقین باش
خوشا آنکس که ما را دید در ذات
گذشت از جسم و جان جمله ذرات
خوشا آنکس که جز ما کس نبیند
یقین ذات ما را برگزیند
چو باهوش آئی و بینی یقینم
نظر کن اوّلین و آخرینم
همه اندر درون خویشتن بین
نمود جسم را در جان جان بین
بر هر کس مگو اسرار ما فاش
ز دیدارم تو برخوردار میباش
حریم وصل ما میدان و میرو
بجز ما را مبین و هیچ مشنو
که ذات پاک ما هرگز نیابند
اگرچه سالکان نزدم شتابند
نبینید هیچکس ما را به تحقیق
مگر آنکس که یابد چشم توفیق
نبینید هیچکس ما را چنان باز
که تا اینجا نگردد جسم و جان باز
کسی کو بی سر آید اندر این راه
بیابد مر مرا بی خویش ناگاه
اگر بی سر شوی این سر بدانی
وگرنه گربه چند از جاه خوانی
اگر بی سر شوی اسرار یابی
ابی دیدار خود دلدار یابی
اگر بی سر شوی فانی نباشی
نمود جزو و کل را جان تو باشی
سر خود دورنه تا دید دیدار
ببینی در حقیقت جان دلدار
سر خود دورنه مانند حلّاج
که تا بر فرق معنایت نهد تاج
سر خود دور نه گر کاردانی
که مردن بهتر از این زندگانی
سر خود دورنه تا یار گردی
ز نقطه بگذری پرگار گردی
سر خود دورنه مانند مردان
که بهر تست خدمتکار دو جهان
سر خود دورنه اندر بلا تو
بمانند شهید کربلا تو
سر خود دورنه مانند جرجیس
چرا چندین شوی در مکر و تلبیس
سر خود دورنه مانند یحیی
که تا گردی ز پنهانی تو پیدا
سر خود دورنه تا سر تو باشی
نمود عالم اکبر تو باشی
سر خود دورنه تا سر تو گردی
بیکباره ز ما و من تو گردی
سر خود دورنه تا دوست گردی
حقیقت مغز جان در پوست گردی
سر خود دورنه همچون شهیدان
که تا یابی وصالان حبیبان
سر خود دورنه مانند گوئی
بزن چون عاشقانه تو های و هوئی
سر خود دورنه تا بر سر دار
ببین خویشتن را عین جبار
سر خود دورنه در خاک و خون شو
ز عین این جهان دون برون شو
اناالحق گوی تا واصل بباشی
فنای عشق را لایق تو باشی
اناالحق گوی تا مانند منصور
برافشان اندر اینجا جوهر نور
اناالحق گوی و سر بردار و سر بر
که جوهر مینباشد کمتر از زر
اناالحق گوی و درجمله قدم زن
وجود خویشتن را بر عدم زن
اناالحق گوی و محو آور وجودت
نظر کن آنگهی مر بود بودت
اناالحق گوی اگر حق الیقینی
چرا مانده تو اندر کفر و دینی
اناالحق گوی و بگذر کلّی از دین
هم اندر حق حقیقت عین خودبین
اناالحق گوی اینجا آشکاره
ز عشق دوست شو تو پاره پاره
اناالحق گوی تا یکتا بباشی
میان جزو و کل رسوا تو باشی
اناالحق گوی و بگذر از دل و جان
دل وجان بر نثار حق بر افشان
اناالحق گوی چون گوئی همی گرد
اگر در عشق مردی مردهٔ مرد
اناالحق گوی بر مانند عطّار
که آویزندت اینجا بر سر دار
اناالحق گوی چون جوئی حقیقت
ببردی هم طریقت هم شریعت
اناالحق گوی چون حق رخ نمودست
که حق اینجا ترا گفت و شنود است
اناالحق گوی و عین لامکان شو
چو مردان بی زمین و بی زمان شو
اناالحق گوی تا خونت بباشی
که حق حق حقیقت هم تو باشی
اناالحق گوی تو اینجا اناالحق
که نه بر باطلی الاّ که بر حق
اناالحق گوی تا چون او شوی باز
نمو عشق گردی اندرین راز
اناالحق گوی چون حق دیدهٔ تو
حقیقت نور مطلق دیدهٔ تو
اناالحق گوی کاشترنامه خواندی
همه اندر قطار اشتر تو راندی
اناالحق گوی کاشتر آشکارست
که این معنی چو اشتر بر قطارست
اناالحق گوی و ز دیرت برون آی
نمود دیر و کعبه هر دو بنمای
اناالحق گوی این کعبه برانداز
تو چون شمعی وجود خویش بگداز
اناالحق گوی کان دیرت خرابست
درون دیر بیشک آفتابست
اناالحق گوی اینجا بت شکن باش
وگرنه اندرین نی مرد و زن باش
اناالحق زن چو مردان تا توانی
که بهر تُست اسرار معانی
اناالحق زن چو مردان در جهان تو
گذر کن از زمین و از زمان تو
اناالحق زن چو مردان بر سر دار
اگر تو خود زنی این سر نگهدار
اناالحق گفت و پس بردار آمد
ز دید دوست برخوردار آمد
اناالحق گفت و شد قربان در اینراه
یکی دیدار جان باشد در این راه
اناالحق گفت و قربان گشت از دوست
در اینجا مغز گشتش جملگی پوست
اناالحق گفت و گفتارش یکی بود
خدا را دید واصل بیشکی بود
اناالحق گفت و در حق حق نظر کرد
همه ذرات عالم را خبر کرد
اناالحق گفت و جانان دید از جان
دُر افشاندند و او آمد سر افشان
اناالحق گفت او چون راست اینجا
بگفتِ عشق او پیداست اینجا
اناالحق گفت و عشقش یار بنمود
گره از کار عالم جمله بگشود
اناالحق گفت و حق حق دید اینجا
که دیداریست پنهانی و پیدا
اناالحق گفت تو گر باز بینی
سزد گر حق در اینجا باز بینی
اناالحق آنکسی داند که از خود
رود بیرون نبیند نیک هم بد
اناالحق زن یقین اللّه باشد
کسی کو از عیان آگاه باشد
چو منصوراز حقیقت مست حق شد
حقیقت نیست گشت و هست حق شد
چو منصوراز حقیقت یافت جانان
ز پیدائی شد اینجاگاه پنهان
چو منصوراز حقیقت راست بین بود
حقیقت جان او عین الیقین بود
چو منصوراز حقیقت دید حق باز
حقیقت گفت و شد با حق سوی یار
چو منصوراز حقیقت لاف کل زد
چو سیمرغی خود اندر قاف کل زد
چو منصوراز حقیقت لامکان بود
از آن او فتنهٔ کلّ جهان بود
چو منصوراز حقیقت بیجهت شد
ز ذات کل بحق او یک صفت شد
چو منصوراز حقیقت دل رها کرد
ز جان آهنگ دیدار خدا کرد
چو منصوراز حقیقت جان برانداخت
چو شمعی در عیان عشق بگداخت
چو منصوراز حقیقت کل فنا شد
حقیقت جاودان عین بقا شد

در توحید صرف و بقای کل فرماید

خدا شد بیجهت درحق مبرّا
دم اللّه زد وز دید یکتا
خدا شد بود او نابود آمد
ز دید دید حق معبود آمد
خدا شد در خدا دانی یقین دید
در اینجا اوّلین و آخرین دید
خدا شد در خدا ز اللّه دم زد
در اعیان خدائی او قدم زد
خدا شد بود خود در بود حق باخت
عیان شد عشق و صورت را برانداخت
خدا شد تا خدا در جان نباشد
نمود بود او اعیان نباشد
خدا شد از خدا گفت آشکاره
بکردندش در اینجا پاره پاره
هر آن کو راز بین باشد در این کار
شود در عاقبت اندر سرِ دار
هر آن کو سِرّ بداند سرفشاند
ولی در عاقبت حیران نماند
هر آن کو سر بداند جان جانست
ولیکن این سخن از من نهانست
چو منصور از مرید دوست خود دید
یقین در کشتن خود او سبق دید
که میبینم که چون منصور عطّار
بخواهد سر بریدن زود ناچار
جدا خواهد شدن از بود خود زود
شود در عاقبت دیدارمعبود
جواهر ذات بعد از این که خواند
ز هر یک چشم جوی خون فشاند
چه دیدست اندر اینجاکشتن خویش
حجاب خویشتن برداشت از پیش
شترنامه عیان یار خود گفت
ز منصور حقیقی راز بشنفت
عیان منصور عطّارست دریاب
کنون از عشق بر دارست دریاب
عیان منصور دید و بود منصور
که اشترنامه زو گشتست مشهور
عیان منصور بود و کل لقا دید
چو اندر کشتن خود او بقا دید
عیان منصور بود و راز گفت او
همه راز نهانی باز گفت او
عیان منصور بود و زد اناالحق
بگفت اندر میانه راز مطلق
عیان منصور بود و گشت عاشق
فنای خویشتن میدید لایق
عیان منصور بود و در جلالش
بدید آنجا نمودار کمالش
عیان منصور بود و جان بداد او
ز عین عشق بیشک داد داد او
عیان منصور بود و کشتن خویش
ز دید حق بدید اینجای از پیش
عیان منصور بود و جوهر ذات
نمود اینجا همه د رعین ذرّات
عیان منصور بود و بس کتب ساخت
همه در دیدن جانان بپرداخت
عیان منصور بود و در بقا شد
ز دید حق نهان انبیا شد
میان جزو و کل بد پیش بین او
که بد در واصلی صاحب یقین او
ز عین وصل حق چون اصل دریافت
طمع از خود برید و وصل دریافت
ز عین وصل او در لامکان شد
بر جانان بکلّی او عیان شد
هر آنکو گاهگاهی عشق بشناخت
چو من چون موم درخورشید بگداخت
چو خورشید حقیقی دیدهام من
ز جانان راز خود بشنیدهام من
چو ذرّه در فنا گشتم چو خورشید
از آن ماندم من اندر عشق جاوید
عیان جاودان اینجا بدیدم
ز حق بینی به کام دل رسیدم
ز جان بگذشتم و جانان شدم کلّ
ز بود خویشتن پنهان شدم کل
حقیقت چیست بیش اندیش بودن
ز خود بگذشتن و با خویش بودن
حقیقت چیست جانان باز دیدن
نمود خویش عین راز دیدن
حقیقت چیست محو جاودانی
که گردی از نمود خویش فانی
سر خود دور نه اندر سرِدار
که تا زان سر تو باشی نیز سردار
سر خود دور نه جان را برافشان
غبار هستی ازدامن بیفشان
سر خود دور نه مانند عطّار
که تا چون او شوی واصل در اسرار
سر خود دور نه بگذر ز هستی
چو گبران میمکن این بت پرستی
سر خود دور نه تا خود ببینی
حقیقت نیز نیک و بد ببینی
سر خود دور نه تا راز یابی
نمود ذات اعیان بازیابی
سر خود دور نه و رخ مگردان
که یابی بیشکی دیدار جانان
سر خود دور نه مانند منصور
کز او شد عالم تحقیق مشهور

حکایت

شبی حلّاج را دیدند در خواب
بریده سر بکف مانند جلّاب
بدو گفتند چونی سر بریده
بگو تا چیست این جام گزیده
چنین گفت او که سلطان نکونام
به دست سر بریده میدهد جام
کسی این جام معنی میکند نوش
که کردست او سر خود را فراموش
کسی را جام معنی پایدارست
که اندر سر بریدن پایدارست
کسی این جام معنی نوش دارد
که او گفتار جانان گوش دارد
کسی این جام معنی در کشیدست
که چون عطّار خود را سر بریدست
کسی این جام معنی خورد اینجا
که بگذشت از خواب و خورد اینجا
کسی این جام معنی میخورد او
که جز جانان حقیقت ننگرد او
کسی این جام معنی خورد از دور
که او شد کُل فنا مانند منصور
کسی این جام معنی همچو او خَورد
که باشد همچو مردان صاحب درد
کسی این جام معنی میکند نوش
که آنکس در فنا باشد جهان کوش
اگر این جام معنی میخوری تو
یقین کز هر دوعالم برتری تو
اگر این جام معنی نوش خواهی
بگردن جان دهی در دید شاهی
اگر این جام خواهی کرد تو نوش
ببر سر همچو منصور و تو مخروش
ببر سر تا شوی اینجای سردار
اناالحق زن چو او اندر سرِ دار
طمع چون برگرفتی یار گردی
درون جزو و کل بیدار گردی
چو سر این جا بریدی حق تو باشی
حقیقت در خدا مطلق تو باشی
چو سر این جا بریدی بیشکی تو
عیان بینی یکی اندر یکی تو
چو سر این جا بریدی راز بینی
نمودحق حقیقت بازبینی
چو سر این جا بریدی همچو عطّار
ز دریا جوهرافشانی به یک بار
چو سر این جا بریدی صورت دوست
بدانی و ببینی این همه اوست
چو سر این جا بریدی در شریعت
درست آید ترا عین حقیقت
چو سر این جا بریدی حق ببینی
تو تا عین ابد با او نشینی
چو سر این جا بریدی انبیاوار
تو باشی نقطه پرگار اسرار
حقیقت حق شوی در راه معبود
مرا اینست دائم عین مقصود
حقیقت حق شوی زین حسن فانی
عیان جزو و کل یکسر بدانی
حقیقت حق شوی در جوهر خویش
نمود جملگی برخیزد از پیش
حقیقت حق شوی از بود اللّه
تو باشی در صفات قل هواللّه
حقیقت حق شوی و جان جانان
زبانها را تو باشی جمله گویان
حقیقت حق شوی ای مرد دیندار
ببینی خویشتن را دید دلدار
حقیقت حق شوی و تن نماند
بجز حق هیچ ما و من نماند
حقیقت حق شود اندر صفاتت
کسی دیگر کجا داند ز ذاتت
حقیقت حق شوی و جان تو باشی
حکیم و عالم دیّان تو باشی
حقیقت حق شوی مانند منصور
همه عالم ترا گردد پر از نور
حقیقت حق شوی در لا الاهی
چو حاکم باشد و جمله تو شاهی
حقیقت حق شوی در عالم جان
همه جان خود شوی و نیز جانان
حقیقت حق شوی اندر جهان تو
ببردی گوی اللّهی عیان تو
حقیقت حق شوی بی دیدن خَود
نماند پیش تو چه نیک و چه بد
حقیقت حق شوی بازی مکن تو
ز جانان بشنو اکنون این سخن تو

در فنای خود و راه یافتن به مقام حق و موصوف شدن فرماید

ز خود بگذر که مائی
عین مائی که از دیدار خود ما مینمائی
زخود بگذر جهان جان نظر کن
از این گفتار کل خود را خبر کن
زخود بگذر تمامی باش قائم
که خواهی بود با ما هم تو دائم
زخود بگذر تو بود ما طلب دار
عیان ما در این شبها نگهدار
ز خود یکبارِگی بگذر که رستی
اگر کل دیدهٔ عهد الستی
زخود بگذر نمود جان جانان
طلب کن اندر اینجاهمچو مردان
زخود بگذر نه با خودباش مهجور
اناالحق گوی شو مانند منصور
اگر سر میبری اینجا بزاری
حقیقت جملگی اعیان تو داری
اگر سر میبری غلطان تو چون گوی
اناالحق در نهاد جان و دل گوی
اگر سر میبری باشی تو بر حق
بزن مانند او اینجا اناالحق
اناالحق گوی جز از حق مبین حق
یقین گفتم ترا این راز مطلق
چو مردان زن اناالحق تو همیشه
مترس از روبهان ای شیر بیشه
چو مردان زن اناالحق گو الهی
سزد گر چون زنان عذری بخواهی
چو مردان زن اناالحق جان رها کن
نمود ابتدا با انتها کن
چو مردان زن اناالحق سر بیفکن
نمود خویشتن کلی تو بشکن
چو مردان زن اناالحق گرد کافر
چو این معنی ز تو گشتست ظاهر
چو مردان زن اناالحق تو میندیش
که در حق مینگنجد کفر با کیش
چو مردان زن اناالحق اندرین دار
که از بهر چنین گشتی نمودار
چو مردان زن اناالحق جای داری
بکن گر مرد عشقی پایداری
چو مردان زن اناالحق جاودانه
که تیر عشق را باشی نشانه
چو مردان زن اناالحق دائما تو
که گردی ابتدا و انتها تو
اناالحق آنکه از جان زد فنا شد
حقیقت ابتدا و انتها شد
اناالحق آنکه زد کلّی حق آمد
ز باطل بود کاین جا بر حق آمد
اناالحق آنکه زد حق دید و حق گفت
عیان بردار حق بشنید و حق گفت
اناالحق آنکه زد حق دید در خویش
نمود جسم و جان برداشت از پیش
اناالحق آنکه زد حق دیده بود او
ابا حق گفت وز حق بشنیده بود او
اناالحق آنکه زد از خویش بگذشت
طریقت در سلوک دوست بنوشت
اناالحق آنکه گفت از دید دیدار
حقیقت خویشتن شد بر سر دار
اناالحق آنکه گفت اینجا یقین گفت
رموز اوّلین و آخرین گفت
اناالحق گفت و بنمود آشکاره
خودش خود کرد اینجا پاره پاره
اناالحق گفت و دم را از یکی زد
حقیقت حق بد و حق بیشکی زد
اناالحق گفت و بگذشت از زمانه
بماندش نام اینجا جاودانه
اناالحق گفت و در یکی قدم زد
از آن حق گفت و هم در خویش دم زد
اناالحق گفت و بود بود شد او
درون جزو و کل معبود شد او
اناالحق گفت و حق در حق عیان شد
حقیقت برتر از هر دو جهان شد
اناالحق گفت وذات کل شد اینجا
ز بود خویش پنهان کرد و پیدا
اناالحق گفت و حق دیدار بنمود
حقیقت حق او در دار بنمود
حقیقت چیست اینجا سر بریدن
وصال دوست اینجا باز دیدن
حقیقت چیست پیش دوست مردن
چو مردان جهان این ره سپردن
حقیقت چیست نابودن به دنیا
خبر دریافتن ز اسرار معنا
حقیقت چیست جانان دیدن اینجا
توئی بگذاشتن آنگاه یکتا
حقیقت چیست جز یکتا شدن زود
چو دُر در بحر یکتائی شدن زود
حقیقت چیست چون عطّار بودن
همیشه واقف اسرار بودن
اناالحق آنکه گفتست سر بریدست
کنون این داستان گفت وشنیدست
اناالحق آنکه گفت ای دوست حق شد
که کلّی در نمود دوست حق بد
حقیقت چیست از جان بگذر ای دوست
چو دیدی این زمان عطّار کل اوست
ره جان گیر و جمله عین او بین
ز بدها در گذر جمله نکو بین
مرا جانان ابی نام ونشان کرد
جواهر ذاتم او اینجا بیان کرد
هنوزم این بیان ماندست بسیار
ولیکن تا بیابم من خریدار
بیان من بجان باید خریدند
سخنهایم زجان باید شنیدن
بیان من هم از دیدار یارست
یکی معنی است گرچه بیشمارست
یان من حقیقت روی بنمود
مرا از دید خود زین جای بربود
بیانم گوئیا آب حیاتست
که هر یک جوهری از نور ذاتست
بیان من بجز من کس نداند
هر آن کو خواند این حیران بماند
هر آنکو خواند این واصل بباشد
همه مقصود او حاصل بباشد
هر آنکو خواند این از واصلانست
حقیقت برتر از هر دوجهانست
هر آنکو خواند این یابد یقین باز
ببیند اولین در آخرین باز
هر آنکو این بخواند یار گردد
دل وجانش همه دلدار گردد
هر آنکو این بخواند شاه باشد
ز بود جزو و کل آگاه باشد
هر آنکو این بخواند گردد آگاه
زند دم دائما در قل هواللّه

در برداشتن حجاب و واصل شدن و یکتا گردیدن فرماید

شود واصل حجابش دور گردد
به معنی صورت منصور گردد
شود واصل نبیند جز یکی او
حقیقت حق شود کل بیشکی او
از اشترنامه این بهتر نمودم
ز هر دو عالم این برتر نمودم
از اشترنامه و این گرد واصل
وز این هر دو بکن مقصود حاصل
از اشترنامه من این برگزیدم
که در عالم از این بهتر ندیدم
چو اشترنامه و این دو کتابست
ولیکن این در آخر بی حجابست
قطار افتاد معنی همچو اشتر
از آن من میفشانم جوهر و دُرّ
چو معنی در حقیقت بیشمارست
از آن شعرم قطار اندر قطارست
چو معنیّ من اینجا فاش آمد
حقیقت نقش هم نقاش آمد
چو معنیّ من اینجا بود توحید
یکی دیدم گذر کردم ز تقلید
چو معنی بود صورت محو گشته
بجز حق جمله از خاطر بهشته
یکی دید و یکی را راستی یافت
همه ذرّات رادر کاستی یافت
حقیقت در یکی دل بینشان شد
صور بشکست تا کل جان جان شد
حقیقت بود را نابود دید او
تمامت در یکی موجود دید او
یقین دانست کین صورت نماند
عیان جز دید منصورت نماند
یقین دانست کاین نقشی نمودست
ز بهر این همه گفت و شنودست
یقین دانست و ز دیدار کل یافت
اگرچه بیشمار او رنج و ذل یافت
عیان را باز دید از پردهٔ خود
که جویان بود او گم کرده خود
طلب حاصل کند اسرار دلدار
اگر او را نباشد عین پندار
طلب حاصل کند اینجا حقیقت
ولیکن در نمودار شریعت
طلب مقصودها حاصل کند او
ز ناگه مرد را واصل کند او
طلب گر مینباشد کس چه داند
نمود واصلان هر خس چه داند
طلب کن آنچه گم کردی چو عطّار
که از ناگه شود جوهر پدیدار
طلب کن جوهر خود از عیانم
مکن بی تو عیان این جهانم
طلب کن یک زمان فارغ تو منشین
که ناگاهی شوی اینجا به تمکین
طلب را چند قسمت یافت حکمت
ز حکمت بازبینی عین قربت
چو طالب را طلب آمد پدیدار
بیابد او بقدر خویش اسرار
بقدر خود بیابی جوهر دوست
که یکسانست پیشت دشمن و دوست
ژ دشمن دوستی کمتر طلب کن
همه آهنگ دل سوی ادب کن
ادب را دوست دار و با ادب باش
بقدر خویش دائم در طلب باش
چه گویم مبتلا و بازمانده
چو گنجشک او به چنگ بازمانده
میان چار طبعی در طبیعت
نرفتی در ره پاک شریعت
رهت باید سپرد اینجا به تحقیق
که تا یابی عیان اینجای توفیق
ره تو بس دراز و مرکبت لنگ
بماندستی عجائب اندر این ننگ
درون تنگنای این جهانی
چو بُز اندر کمر اینجا چه مانی
سگت دنبال و ناگاهت بگیرد
در این حالت بگو کت دست گیرد
زهی نادان پرحیلت چوروباه
که افتاده ز ناگاهان در این چاه
تو روباهی عجب پر مکر و تزویر
نداری آگهی ای پر ز تاخیر
ز مکنت ناگهی دردام افتی
حقیقت بیشکی ناکام افتی
فرومانی عجائب اندر این چاه
تراکردم از این اسرار آگاه
در این چاه بلا مانی بصد درد
حذر زین جایگه میبایدت کرد
در این چاه بلا اندیشهٔ کن
سخن را گوش دار از سر تو تا بن
در این زندان همی چون اوفتادی
بدست خویش سر بر باد دادی
سرت بر باد رفت و میتوانی
که اینجا در نمود خویش مانی
شوی ناگاه بر مانند روباه
بمانی همچو او اندر بُن چاه

حکایت روباه و بچاه شدن او

مگر میرفت آن روباه شادان
دوان هر سوی در کوُه و بیابان
رسید از ناگهان نزدیک راهی
بکنده بر سر آن راه چاهی
چهی بس دور و دلوی بسته بر او
سخن بشنو زمن ای مرد نیکو
درون چاه روباهش نظر کرد
یکی روباه دیگر دید پر درد
درون آب عکس خود بدید او
درآمد زود در گفت و شنید او
اشارت کرد دست خود ز بالا
اشارت کرد روبه نیز ز آنجا
هر آن فعلی که او از خویش میکرد
درون چاه او بیخویش میکرد
بخود میگفت آن روباه بالا
که من میخواند او باید شد آنجا
درون باید شدن تا او ببینم
حقیقت اینست اسرار یقینم
درون چاه جست او از بُن آب
فرو شد جان فتاد آنجا بغرقاب
چه اندر آب چه ناگه جهید او
بجز خود هیچکس آنجا ندید او
شنای چند کرد و سُست تن شد
ز نومیدی جان بی خویشتن شد
نه بتوانست بیرون شد از آنجا
میان آب او میکرد غوغا
بخود میگفت خود کردم چگویم
اگر این دم من اندر جستجویم
بدست خویش خود در چه فکندم
که داند کس که من ناگه فکندم
چو خود کردم چرا تاوان ستانم
کجا یابم در اینجا دوستانم
چو خود کردم بماندم در بلا من
درون آب غرقم مبتلا من
دریغا هیچکس فریادرس نیست
بماندم غرقه و غمخوار کس نیست
دریغ این چاه بُد کآمد به راهم
شدم غرقه ندیدم هیچ همدم
ندارد کس خبر دانم یقین من
نبودم اندرین سر پیش بین من
در این چاه اوفتادم بیخبر زار
دگر بینم منش چاه و وطن کار
ز دستم رفت هم جان دگر زود
نخواهد رفت اینجا بودنی بود
بسی اندیشه زینسان کرد روباه
نظر میکرد هر دَم بر سر چاه
ز ناگه غرقه شد تا جان بداد او
خوشا آنکس که اینجا داد داد او
میان آب جان ده در حیاتت
که اندر آب خواهد بُد مماتت
تو آن روباه پُر مکری و تلبیس
که افتادستی اندر چاه ابلیس
بدیدی عکس خود برسیرت آب
نمیدانستی اینجا عین غرقاب
که گردی ناگهان و جان دهی تو
نداری از تن و جان آگهی تو
ز دنبال صُوَر در چاه صورت
فتادستی تو ای روباه سیرت
بهر نقشی که میبازی ندانی
که خواهی گشت اندر چاه فانی
درون چاه خواهی اوفتادن
عجائب خویش را بر باد دادن

در صفت دل فرماید

دلا زین چاه آخر چند اشتاب
کنی چون عاقبت گشتی تو غرقاب
دلا تا چند از این چه درشتابی
چو زین چاهت خلاصی مینیابی
درون چاهی و هیچت خبر نه
نخواهی مُرد اگر خواهی دگرنه
درون چاهی و اندر بلائی
عجائب غرقه تو دررنج و بلائی
همه همچون تو اندر چه فتادند
نمیدیدند و بس ناگه فتادند
همه در چاهشان انداخت صورت
تمامت کرده غرقاب کدورت
همه غرقاب چاهند اندر این جای
درون چاه بگرفتند ماوای
همه غرقاب مانده اندر این آب
چو روبه میکنند اینجای اشتاب
تو تا غرقه نهٔ جویان خویشی
درون چاه بلاجویان خویشی
چه خواهی کرد چون غرقه شوی تو
سزد گر در بلا این بشنوی تو
بمیر از خویش تا یابی رهائی
که این جا مانده در چاه بلائی
چوآب از سرگذشت ای مرد دانا
کجا باشی تو در غرقه توانا
بمیر و وارَه از این چاه دنیا
که تا گردی یقین آگاه عقبا
چو مُرد از خود فنا شد روبه پیر
چو آمد وعده گه اینجا چه تدبیر
چو وعداللّه حق در پیش داری
چرا از درد دل را ریش داری
تمامت وعده راکردست دلدار
که بنماید جمال خویش اظهار
ولی آن دم بدانی کان چه بود است
نمودی بود کاندر چَه نمودست
چو بنماید ترادیدار ناگاه
ز چاهت میبرآرد تا شوی شاه
درون چاهی و غرقاب جانی
چه گویم سرّ اسرار معانی
درون آب حل شوی ای برادر
در این اسرارها نیکو تو بنگر
درون آب حل شو در صفا تو
مبین تو هیچ اینجا جز بلا تو
درون آب حل شو زود دریاب
که محو اینجا شوی در عین غرقاب
درون آب حل شو در نهایت
که تا یابی ز قرب حق هدایت
درون آب حل شو با زره زود
چو میدانی که تقدیر قضا بود
درون آب حل گردان وجودت
که تا پیدا شود کل بود بودت
درون آب حل گردان تو خود را
که محو اینجا بماند نیک و بد را
درون آب حل شو بی صفاتت
که بنماید عیان اسرار ذاتت
چو حل گردی بدانی سرّ اسرار
پدید آئی چو گردی ناپدیدار
چو تو پنهان شوی پیدا نمائی
بگو تا چند از این غوغا نمائی
شدی حل در درون چاه دنیا
نگشتی یک دمی آگاه دنیا
شدی حل مینکردی مشکلت حل
که بگشاید ترا این رازمشکل
شدی حل وز همه کردی کناره
ندارد دردت اینجا هیچ چاره
شدی حل در درون چاه بنگر
اگر هستی دمی آگاه بنگر
ندادی داد و اندر چاه ماندی
اگرچه خویشتن آگاه ماندی
چو حل خواهی شدن مشکل بکن حل
ز بند صورت اینجاگه تو بگسل
ز درد خویشتن درمان ندیدی
شدت جان ویقین جانان ندیدی
در این چاه بلا پختی بصد درد
که همچون دیگ اینجاگاه در خورد
در این چاه بلا پخته شدستی
چه گویم کاین زمان مرده بُدستی
برا از چاه ای بیچاره روباه
که ماندستی عجائب اندر این چاه
بده جان تا برون آئی ز صورت
تمامت کرده غرقاب کدورت
همه غرقاب چاهند اندر این جای
درون چاه بگرفتند مأوای
بده جان تا شوی جانان باعزاز
حجابت افتد این جاگه ز رخ باز
هر آنکو جان دهد مانند روباه
چو حل گردد شود ز اسرار آگاه
هر آنکو جان دهد در شادمانی
بسی لذّت بیابد جاودانی
هر آنکو جان دهد دلدارگردد
گهی کز بود خود بیزار گردد
هر آنکو جان دهد معنی شود زود
به صورت در میان عقبی شود زود
هر آنکو جان دهد در دار دنیا
بیابد عاقبت اسرار عقبی
هر آنکو جان دهد او کل شود جان
ز جانان کل شود در دیدن جان
هر آنکو جان دهد تا دل بماند
نمود جسم و جان مشکل نماند
هر آنکو جان دهد تا دوست گردد
حقیقت مغز جانان پوست گردد
هر آنکو جان دهد اووصل یابد
چو گردد محو کلّی اصل یابد
هر آنکو جان دهد در عشق جانان
بماند جاودان در دوست پنهان
هر آنکو جان دهد در دیدن یار
بیابد عاقبت شادی بسیار

در صورت جان دادن و جانان دیدن فرماید

بده جان گر خبر داری در این تو
زمانی بازدان عین الیقین تو
بده جان از سر شوق و ارادت
که تا یابی عیان اندر سعادت
بده جان و ببین گم کرده را باز
درون پرده در انجام و آغاز
چو حل خواهی شدن درآب دنیا
چرا باشی چنین غرقاب دنیا
چو حل خواهی شد بشتاب در خود
نظر کن در شریعت نیک یا بد
چو حل خواهی شدن فانی بباشی
سزد گر تخم نیکی را بپاشی
بپاش این تخم تا آنگه دهد بر
طلب کن سر که تا باشدت رهبر
چو دنیا میگذاری عاقبت باز
طلب آید در اینجا عاقبت باز
طلب کن عاقبت در خویشتن تو
تو منگر در نمود جان و تن تو
ز روباه طبیعت دور شو دور
نباشی غرقه ای درویش مغرور
زهی مانده چنین مغرور غافل
چه خواهی کرد اینجاگاه حاصل
زهی مانده اسیر اندر تن خود
ندانی این بیان از نیک و از بد
تنت در چار میخ جاهلی باز
دلت در عین جهل و کاهلی باز
در این محنت سرا در محنتی چون
فتادی ور نخواهی رفت بیرون
ز جان دادن شود دشوار آسان
وگرنه جای ترس است و هراسان
اگر با خوف اگر بی خوف باشی
همی در عاقبت حیران بباشی
همه دنیا بیک جو زر نیرزد
چه یک جو بلکه نیم ارزن نیرزد
همه دنیا نیرزد قطرهٔ آب
اگر تو مرد راهی زود بشتاب
همه دنیانیرزد یک پشیزی
نظر کن زانکه اینجا بس عزیزی
همه دنیا نیرزد پیش دانا
که یک برگ حقیقت پیش بینا
همه دنیا نیرزد حبهٔ خاک
گذر کن زود از او ای مؤمن پاک
همه دنیا سرشت دوست با پای
در اینجا تو نظر کن جای تا جای
همه دنیا درون پر اشک و خونست
وفا جستن ز اشک و خون جنونست
همه دنیا نظر کن خاک آدم
که میخفتند اندر او دمادم
همه دنیا گرفته موج خون بین
ولی خود را تو از موجش برون بین
همه روی زمین برگ گیاهست
درون دلها پر از درد و آهست
همه روی زمین فرسنگ فرسنگ
تن سیمین و گیسوی سیه رنگ
همه کوه و بیابان گام تا گام
قد چون سرو بین و چشم بادام
همه دریا ببین خون عزیزان
که اندر کانها شد لعل ریزان
دل و جان خون من چون جان گرفتست
درون جان من جانان گرفتست
ز دنیا هیچ عاقل شاد نبود
دل دانا در او آزاد نبود
ز دنیا کی شود شادان دل تو
از او کی برگشاید مشکل تو
ز دنیا درگذر وانگاه عقبی
نظر کن بر چه اینجا ز دنیا
قدم بیرون نه از چاه بلا تو
بگو تا چند باشی مبتلا تو
قدم بیرون نه از این چاه و رستی
که بیخود عاقبت در آب جستی
چو در جوشی بمانی همچنین تو
که تا پخته شوی اندر یقین تو
درون دل کجا باشد بجز جان
که چون پخته شوی در دید جانان
درون جان و دل دلدار بنگر
عجائب خویشتن بردار بنگر
درون جان و دل بنگر یقین باز
چرا ماندی تو کاهل این چنین باز
ندیده خویشتن دزدیده بنگر
که بیشت بس بود برده که رهبر
جهانی خلق بودند و برفتند
بدرد و غصّه زیر خاک خفتند
ز چندانی کسی آگه نگشتند
که چون پیدا شدند و چون گذشتند
اگرچه جمله در پنداشت بودند
چنان کو جمله را میداشت بودند
نه جان دارد خبر از جان که جان کیست
نه تن را آگهی از تن که آن کیست
نه گوش آگاه از بشنیدن خود
نه دیده با خبر از دیدن خود
نه آگاهی از این گشتن فلک را
نه جنّ و انس و شیطان وملک را
فرو رفتند بسیاری در این کوی
بسی دیگر رسیدند از دگر سوی
نه آن کو میرود زین راز آگاه
نه آن کآمد خبردارد از این راه
چنان گم کردهاند سر رشته راز
که سر موئی نیاید هیچکس باز
بباید داشت گردن زیر فرمان
که جز صبر و خموشی نیست درمان
که دارد زهره در وادی تسلیم
که با وی بگذارند بر لب از بیم
بمعنی مویها بشکافم من
طریق آخر خموشی یافتم من
همه جز خامشی راهی نداریم
که یک تن زَهرهٔ آهی نداریم
چو خاموشیست بس خاموش گردی
ز دید یار ما مدهوش گردیم
چو چشمه تا به کی در جوش باشیم
چو دریا این زمان خاموش باشیم
ز خاموشی رسی در وحدت کلّ
برون آئی تو از پندار و هم ذلّ
ز خاموشی شوی مانند دریا
چو چشمه میمکن چندین تو غوغا
ز خاموشی همه مردان عالم
نمودندم نهان سرّ دمادم
ز خاموشی شوی واصل در اسرار
ببینی در میانه عین دیدار
دلا خاموش اولیتر که مستی
رها کن جسم تا کی بت پرستی
بت طبع و هوا بشکن بیک دم
برون جه زین چنین گرداب معظم
تو در گرداب دنیا غرقه ماندی
دریغا کشتی از اینجا نراندی
میان موج دریا چون گذشتی
برست از خوف بیشک نیز کشتی
چو کشتی آیدت اندر کناره
کنی سیر و سلوک خود نظاره
در این دریا بسی سرّ عجیبست
ولی نفس تو بس چیزی غریبست
همه دریا صدف دارد سراسر
ولیکن مختلف را نیز بنگر
در این دریا بسی کشتی براندم
بآخر رخت در دریا فشاندم
در این دریا عجایب بیشمارست
ولیکن عین دریا بی کنارست
کنار بحر کشتی بین و ره کن
نهنگان طبیعت را تبه کن
کناری جوی هم در دید کشتی
برآن بنگر که آنگه چون گذشتی
چو بگذشتی از آن دریای پرخون
بگویم عاقبت چون آی بیرون
تو در دریائی و افتاده بیخود
درون کشتی صورت ز هر بد
شدی فارغ که در دریا نهنگست
چگویم چون بجای هوش منگست
شدی فارغ تو ای ملّاح رهبر
کجائی کشتی از دریا به در بر
در این دریا که پر از موج خونست
دل دانا از این دریا برونست
دل دانا در این دریا نماند
چو عاقل عین ناپروا نماند
دل دانا نداند راز تحقیق
مگر وقتی که یابد دُرّ توفیق
چو زین دریا بیابد سرّ اسرار
نماید سرّ حق با ذرّه اظهار
در این دریای پر درّ الهی
اسیرانند از مه تا بماهی
در این دریا یکی جوهر پدید است
که سرّ آن ز نادان ناپدید است
در این دریا که من دیدم حقیقت
فرو شوید همه عین طبیعت
در این دریا کز او عالم گرفتست
همه موجش دمادم در گرفتست
در این دریا مرا شد آرزوئی
که در قعرش زنم من های و هوئی
در این کشتی صورت ماندهام من
بسی در بحر کشتی راندهام من
در این دریا که خورشیدست قطره
شکر بگذارد اینجا نافه طرّه
در این دریا که بگرفتست این موج
کجا این دُرّ ببینی تو در این اوج
اگر میدانی اینجا آشنائی
بکن از بهر خود اینجا شنائی
بیاب این درّ معنی در عیانت
صدف کن در درون خود نهانت
صدف بشکن جواهر را برون آر
نمای آنگاه و خود را بی جنون آر
تو در بحر فنائی جوهری جوی
که جوهر کس کجا دیدست در جوی
تو در بحر فنائی چون شوی کل
ز الاّ اللّه در الّا شوی کل
تو در بحری ولی گشتی در این موج
گهی اندر هبوط و گاه در اوج
تو در حیرت فروماندی بگرداب
که افتی ناگهان اینجای غرقاب
چو آب از سر گذشت و غرقه گردی
کجا اینجایگه مرد نبردی
در این دریا شناها بی شمارست
چرا کین دید دریا بی کنارست
در این دریا اسیرانند بیخویش
همه اینجا فقیرانند بیخویش
درون بحر در جوشست چون دیگ
درونش خردهٔ سنگ است و هم ریگ
درون بحر پردُرّست و گوهر
ولی میبایدش اینجای رهبر
اگر کشتی خرابی آورد زود
بگو تاکت وطن اینجا کجا بود
در این بحر عمیق افتادهٔ تو
سراندر سوی چین بنهادهٔ تو
همی پرسم که بی خود غرقه گردی
از این دریا نشاید شد به مردی
چو تسلیم آئی و بردی طمع تو
ز جمله گردی اینجا مستمع تو
بود کاینجا خلاصت باز بینی
که این دم مانده بی عین الیقینی
بسا کِشتی که موجش در ربود است
تو گوئی هرگز آن کشتی نبود است
بسا کِشتی که راندند و برفتند
ره چین و ختا در بر گرفتند
بسا کِشتی که پر سیم و زر آمد
از آنها یک سفینه بر درآمد
بسا کِشتی که در این بحر اسرار
شده غرقه یکی نامد پدیدار
بسا کشتی که در دریا فتاداست
از آنجا تختهٔ عمر اوفتاداست

در حکایت پدر و پسر و درکشتی نشستن و مقالات ایشان با یکدیگر فرماید

چنین دارم من از آن پیر خود یاد
کز این معنی او شد جان من شاد
که وقتی در ره چین بود مردی
که در دریا سفر بسیار کردی
قضای حق بُد آن پیر پُر اسرار
مر او را یک پسر چون ماه انوار
بخوبی همچو خورشیدِ منوّر
بزیبائی چو ماهی بود دلبر
دو چشمش همچو نرگس مست و شهلا
قدش چون سرو رعنا روش زیبا
بغایت در لطافت دل ربودی
که چون او در همه عالم نبودی
بزیبائی او دیگر نیاید
چو او دیگر جهان دون نزاید
قضا را با پدر عزم سفر کرد
که همچون باب بود او صاحب درد
ز تقوی او بمعنی پاکرو بود
بمعنی و بصورت حیّ معبود
مر او را آفریده با سعادت
مر او را داده بودش عزّ و قربت
بغایت آن پسر فرمانبرِ دوست
هر آن کو این چنین کردست نیکوست
ز حسّ خویش برخوردار از خود
نمیدانست جز حق نیک یا بد
چو در نزدیکی دریا رسیدند
نظر کردند و دریا را بدیدند
پدرگرچه سفر کرده بسی بود
پسر در صورت و معنی کسی بود
تمامت تاجران آنجا بماندند
ز بهر خویش در غوغا بماندند
شده آنجای سرگردان تمامت
گرفته در برِ دریا قیامت
نبُد کس را فراغ و هیچکس سود
که تا واقف شوند آنجا درس بود
ز ملّاحان یکی آواز در داد
که آیید این زمان کامد عجب باد
که خواهد رفت کشتی تا ممانید
شتابی آورید از کار و آئید
همه بیخود میان بحر و کشتی
همه جستند چون موشان دشتی
ز خوف و ترس دریا میشدندش
بهر جانب همی پنهان شدندش
پدر نیز و پسر آنجای رفتند
درونِ کشتیِ غوغای رفتند
چوکار جملگیشان راست آمد
پسر را از پدر دلخواست آمد
که ای بابا در این دریا چه بینی
در این خوف و بلا چون مینشینی
برو تا باز گردیم این زمان ما
شویمش شاد دل سوی دکان ما
که خوف آمد در این دریا فرا بین
نمود عقل ما را رهنما بین
کجاعاقل در این کشتی نشیند
که عاقل نیز آن دریا نبیند
برو تا بازگردیم از چنین جای
شویم ما فارغ اندر جای و مأوایی
که الهامی مرا آمد در این دم
که بی سرّی نباشد کار عالم
همی گفتند و میشد کشتی از جا
درونِ بحر پر از شور و غوغا
پدر گفت ای پسر طفلی مکن تو
بگو تا چند گوئی این سخن تو
بگو تا چند گوبی اندر این درد
که هم طاقت نیارد نیز هم مرد
من از بهر تماشا آمدستم
میان شور و غوغا آمدستم
پسر گفت ای پدر چون مال داری
چرا عمرت بضایع میگذاری
که این قومند مانند تو غافل
بصد پاره چو تو هستند غافل
کسی کاین سیم و زر دارد فراوان
چرا بر خون خود گردد شتابان
در این کشتی نهد بیعقل این مال
بماند پایمال ازکلّ احوال
چه جای خوف باشد او چگونه
چو کشتی گردد اینجا باژگونه
شود غرقه بیک لحظه در اینجا
نباشد ذرّهٔ اینجا هویدا
پدر گفت ای پسر گفتن چه چیز است
بزرگی جهان مال عزیز است
یکی را سود ده آید پدیدار
در این دریا ز بعد رنج بسیار
بودسود و زبان رفته از پیش
شود اندک ترش از مشتری بیش
همه از بهر زر حیران شدستند
ز بهر مال سرگردان شدستند
چو بعد از مدّتی با خوف دریا
ببیند سود بسیاری ز کالا
همه از بهر سود خود بکارند
در اینجا خواجگان بیشمارند
همه با نعمت و زرها تمامند
ز بهر این به دنیا نیکنامند
پسر گفت ای پدر اکنون تو دانی
چو ایشان کی بیابی نیکنامی
طلب کن نیکنامی بقا تو
چرا در بحر باشی در فنا تو
چو ایشان طالبانند از زر و سیم
فتاده این چنین در خوف و در بیم
ز بهر این جهان ایشان بکارند
ز بهر آخرت تخمی نکارند
مرا کردی تو سرگردان چو ایشان
شدستم ای پدر خوار و پریشان
ندارم راه تا بیرون روم من
پدر گفت ای پسر اکنون تو تن زن
نبایست آمدن چون آمدی تو
سزد گر قول بابا بشنوی تو
دل از جان خود اکنون زود برگیر
مر این پند پدر از جان تو بپذیر
که دنیا جای کس هرگز نباشد
وجود جمله زو عاجز نباشد
که از بهر تفرّج سالها من
بسی دانستهام احوالها من
در این دریا پسر بسیار رفتم
در این کشتی به شب بسیار خفتم
تماشای فراوان دیدهام من
ز درد خویش صاحب دیدهام من
ز جمله فردم و جوهر تو دارم
بجز دیدار تو چیزی ندارم
تو دارم در همه عالم تو دارم
که بی رویت دمی طاقت نیارم
بجز تو من ندارم هیچ مالی
که چون ایشان نمایم پایمالی
ز بهر دیدن تو پایمالم
چو توهستی نخواهم هیچ مالم
کنون دارم ترا از هر دو عالم
بتو شادانم اینجاگاه و خرّم
همه بر مال و سیم و زر چنین زار
شده غرقه فتاده اندر این بار
من از بهر تو ای دلدار و ای جان
سوی دریا شدم دریاب و میدان
که بابا جز تو چیزی میندارد
ولی اینجا نمود جمله دارد
من اندر بحر میبینم جمالت
درون بحر میبینم جلالت
همه از تو بمن پیدا نمود است
ز تو دارم که این دریا نمودست
پدر بی روی تو عالم نخواهم
بجز دیدار تو این دم نخواهم
من اندر عشق رویت بیقرارم
که از سودای تو حیران و زارم
ز مادر دورت افکندم بر خویش
ترا دانم بعالم دلبر خویش
چرا از باب خود می بازگردی
کنون شاید که صاحب رازگردی
سفر کن ای پسر مشتاب از من
نمود جزو کل دریاب از من
چو هر دو باهمیم و نی جدائیم
ز دید یکدگر ما پادشائیم
نهد گر جان بابا در دل و جان
در این بحر حقیقت رازها دان
سفرکن جان بابا تا توانی
نظر میدار ایّام جوانی
سفر کن جان بابا سوی دریا
ولی اینجای باش از عشق شیدا
سفر کن با پدر چندی دگر تو
که همچون من شوی جان پدر تو
که جوهر اندر این دریاست بی مر
بدست افتد بسی اندر سفر در
ولی در خانه می چیزی نیابی
اگرچه چند هر سویی شتابی

سخن گفتن پسر با پدر در عین دریای طریقت و اعیان بهرنوع

پسر گفت ای پدر گفتی حقیقت
کجا گنجد حقیقت در طریقت
طریقت گوی با من نی ز تحقیق
که تا دریابم از عین تو توفیق
کسی هرگز وجود خویش گشتست
چگویم چونکه این سرّی درشتست
همه این قوم کشتی مال دارند
کجا اسرار این سرّ پایدارند
من اندر بحر شادانم به از تو
نمود عشق خود دیدم چه ازتو
تو داری معرفت درجوهر خویش
توئی در عشق خود هم رهبر خویش
ولی اسرار من بابا ندانی
همی گویم ترا راز معانی
من از کشتی و دریا سیر دارم
پر همّت مثال طیر دارم
منم سیمرغ بحر لامکانی
که در من جوهرست و جان جانی
پدر نه من در این دریایم اینجا
که دارم صورتی اینجا هویدا
ولی در نور شرع مصطفایم
ترا اندر شریعت رهنمایم
بتو گفتم نمود خویش ز اوّل
ولی من ماندهام از تو معطّل
من اسرار خود اندر بحر دیدم
حقیقت لطف او در قهر دیدم
مرا اسرار بابا بیشمارست
چو اعجوبات دریا بیشمارست
نظر کردم ز دریای حقیقت
بدانی کیست در کشتی رفیقت
نظر کردم یکی دیدم ز در یا
حقیقت با تو خود را من هویدا
دلیلت بازگویم ای پدر من
که از دریا بکلی درگذر من
ز دریا عین ناپروا بدیدم
درون دل پدر یکتا بدیدم
پدر چون گوش کرد و قصه بشنید
عجائب سرّ اسرار پسر دید
بدو گفت ای دل و جان پدر تو
مرو زینسان ز دید خود بدر تو
منه بالا تو گام خویشتن را
ندیدستی تو کام خویشتن را
پدر اسرار بالا تو مگو هان
که سرگردان شوی مانند کوهان
پدر چون شرع میدانی بقدرت
مکن محو این جمال نور بدرت
بقدر عقل رو مانند کشتی
مکن در حدّ خُردی این درشتی
مگر چیزی که آن بیعقل باشد
که جز بیحرمتی اینجا نباشد
سئوالی کردی و گفتم جوابت
ولیکن اینچنین بینم صوابت
که تو طفلی و راهی میندیدی
بقدر خویش آگاهی ندیدی
حقیقت را کجا باشی خریدار
مشو بی عقل ای بابا خبردار
حقیقت از کجا و تو کجائی
که این دم بین بین پدر کاندر کجائی
در این دریا کجا گنجد حقیقت
همه مالست اسباب شریعت
بسی اینجا در خوف و رجایند
ز حیرت میندانند درکجایند
ز حیرت پای از سر میندانند
کجا گفتارت ای بابا بدانند
تو طفلی این زمان ودر حقیقت
مزن دم جز نمودار شریعت
اگرچه سعی بردم مر ترا من
حقیقت مر ترایم رهنما من

پسر در شرح رموز حقیقت در نفس وجان گوید

بقدر خود نظر میکن نمودت
پدر گفت ای پسر آخر چه بودت
مرا ره گم مکن اینجای بابا
که مسکن دیدهام در عین ماوا
در این بحر سعادت راه دیدم
درون بحر دل آگاه دیدم
نه طفلم من که دانایم بهرکار
ز حق دارم نمود عشق بسیار
چرا تو ره زنی ما را ندانی
وگر دانی پدر حیران بمانی
منم در دیدهٔ دریا نمودار
که دادم جوهر دریا بیکبار
شمار بحر در کشتی من بین
که در عین گلم دریای من بین
ز جمله فانیم وز خویشتن هم
گذشتم من ز بود جان و تن هم
ز جمله فارغم وز جمله آزاد
مرا حکمت در این دریا خدا داد
ز حق حق حقیقت باز دیدم
پدر در بحر او اعزاز دیدم
پدر چون عین ذاتم رهنمونست
مرا عقل از عقول تو فزونست
پدر جان منی هم جان جانی
ولیکن ذات من اینجا ندانی
تو کشتی دیدی و من عین دریا
رسیدم در نمود یار یکتا
در این دریا شدم یکتا بدیدم
نمود جوهر الّا بدیدم
در این دریا پدر جسمست کشتی
نظر کن در نمود او بکشتی
در این دریا که اینجا بود جان است
دُر و جوهر در اینجا رایگان است
مرا یک جوهر آمد در نظر باز
که جزو افکندم و کل ازنظر باز
در اول آنچنان میدید گویا
که دید دید او در عشق جویا
پدر پنداشت کآن عین جنونست
نمیدانست کو را رهنمونست
بترسید از پسر گفتا که تن زن
نمیگنجد در اینجا ماو هم من
کجا دیوانگی حاصل نمودی
که پنداری که خود واصل نمودی
پدر خاموش شو ورنه ترا من
دراندازم بسوی بحر روشن
ببردی عقل بابا جان بابا
دراندازم ترا حالی به دریا
زحد شرع پا بیرون نهادی
تو در پیشم در این چندی بزادی
حقیقت میفروشی یا جنونی
نگوید کس ترا کز ذوفنونی
حقیقت ای پدر راه دگر دان
دلت بابا از اینجا بی خبر دان
تو اینجا گر خبر از خود نداری
که در کشتی و در عین بحاری
عجب جائیست بابا عین دریا
که عقل عاقلان کردست شیدا
عجب جائیست در خوف و رجاهم
سزد گر کمترک این سرسرایم
حقیقت می بگو و هم عیان باش
چو بابا در نهاد خود نهان باش
عیان عقل را در پیش میدار
دمادم جان ودل با خویش میدار
ز عقلت کار بگشاید نه از نقل
که نقلست این و نشنیدند از عقل
همه کار جهان ز آثار عقلست
در این جای خطر چه جای نقلست
دل و جانم توئی و رهبر جان
ترا دارم مگو زینسان سخن هان

پسر در راز معنی و در نوع حقیقت کل گوید

پسر گفت ای پدر قول حدیثت
ترا بر من چنین دامی خبیثست
همه در عالم جان عین جانان
توئی در بود من اسرار پنهان
منم در عین کشتی بحر اعظم
توئی از دید من اسرار عالم
منم با تو درون بحر هستی
پدر در عقل ماندستی ومستی
منم از آن صدف درّ یگانه
که خواهم بُد ترا من جاودانه
من ای بابا سخن زینسان بگویم
که حق میآرد اندر گفتگویم
چرا بابا سخن بیهوده گفتی
که در دیدار خود نادیده سُفتی
مرا میسوی دریا گفتی اینجا
که اندازم نکو گفتی در اینجا
بسوی بحرم انداز و نظر کن
ز سرّ خود نمود جان خبر کن
مرا در سوی بحر انداز و جان بین
حقیقت در دلم عین العیان بین
مرا در سوی بحر آخر درانداز
مرا از دید خود این لحظه بنواز
مرا در سوی بحر خود زمانی
فکن تا من بخوانم داستانی
مرا در سوی بحر انداز و بگذر
ولی اکنون نهٔ زین ره تو رهبر
پدر من دارم اسرار حقیقت
پدر من دیدم انوار طریقت
پدر جانا منم در روی عالم
که آوردم ز دل سرّ دمادم
منم آن جوهر ذات و صفاتت
پدر تا دانی و مگذر ز ذاتت
ز ذات خود بدان اسرار ما باز
حجاب از پیش دیدارم برانداز
پدر داری سر آن کین زمان تو
بیابی این جهان و آن جهان تو
مرا انداز سوی بحر هستی
مکن چندین تو بر من پیش دستی
نمیگیرد مرا تقلید اینجا
که دیدستم نمود دید اینجا
نخواهم رفت از این دریا برون من
که تا باشم شما را رهنمون من
قضای حق کسی هرگز نداند
وگر داند در اینجا خیره ماند
مرا الهام میگوید که ای باب
که خواهم شد در اینجاگاه غرقاب
مر الهام میگوید که جان شو
برون از عالم کون و مکان شو
مر الهام میگوید که باز آی
گره یکبارگی ازخویش بگشای
مر الهام میگوید در اینجا
که ناپیدا شو اندر عین دریا
مر الهام میگوید که دانی
چرا در کشتی عین صفاتی
مر الهام میگوید که بگذر
درون بحر تا یابی تو جوهر
مر الهام میآید که دیدی
نمود ماجرا تو آرمیدی
مر الهام جانانست امروز
که پیدائیم پنهانست امروز
مر الهام میآید ز دلدار
که کم گردان نمود خود به یک بار
مر الهام میآید که نوری
در این دریای کل صاحب حضوری
مر الهام جانانست در دل
شدم بی عین این گفتار واصل
منم واصل پدر بی عقل در جان
مرا بنموده رخ چون جان جانان
من ار کشتی شکستم صورت خود
که نیکو گویم و دورم من از بد
در این کشتی کجا بینی تو اسرار
که چیزی نیست جز دریا پدیدار
در این دریا منم منصور بنگر
در این عالم منم مشهور بنگر
پدر اسرار من هر دو جهانست
ولی از چشم نامحرم نهانست
پدر اسرار من کلّی صفاتست
مرا دریا نموداری ز ذاتست
تو در دریای ذات من قدم نه
وجود خویش در عین عدم نه
تو در دریای ذات من چنانی
مثال قطره در بحر نهانی
تو در دریای ذات من فتادی
دریغا ای پدر دادی ندادی
تو در دریای ذات من نهانی
نمود گفت من بابا ندانی

پسر در اعیان حقیقت کل گوید

منم دریای لاهوتی اسرّار
که در دریا شوم من ناپدیدار
منم دریای علم وحکمت حق
که خواهم گفت اینجا راز مطلق
منم دریای دید جمله مردان
که از بهر من است این چرخ گردان
منم دریای بیچون و چگونه
که کردم جمله کشتی باژگونه
منم دریای علم و بحر تنزیل
که صورت را کنم اینجای تبدیل
در این دریا منم بابا الهی
گواهی میدهندم مرغ و ماهی
در ین دریا منم اللّه بنگر
نمود دید الا اللّه بنگر
منم بابا نمود دید اللّه
در این دریا منم عین هواللّه
منم منصور وبنمایم ترا دید
که میگوئی ابا من عین تقلید
پدر در بحر افکندیم خود را
کنون بنگر مگو تو نیک و بد را
منم اینجا خدای هر دو عالم
درون بحر من سرّ دمادم
نمایم ای پدر در عین هستی
نخواهم همچو من در بت پرستی
منم بابا در این بحر هدایت
ولیکن این زمان عین عنایت
منم این دم ز وصل خود عنایت
کنم تحقیق بابا در پناهت
همه در من، من اندر جملگی گم
شدستم همچو قطره بحر قلزم
منم بابا در اینجا عین توحید
مگو با من دگر از راه تقلید
همه خلقان کشتی مانده در وی
در آن دریا و آن مستی و آن می
که بُودِ او از آن کشتی برون بود
حقیقت آفرینش رهنمون بود
همه دریا شده مستغرق او
اگر تو واقفی این راز برگو
مدان این راحکایت جز معانی
سزد گر این حکایت خود بخوانی
بپا برخواست آن قطب سرافراز
که او را بود کلّی عزّت و ناز
نمود واصلان بودست منصور
کجا همچون که او باشی تو مشهور
چنین گفت ای پدر اکنون وداعست
مرا زین دیدن دریا صداعست
وداعت کردم و خواهم شدن زود
ز بهر شرع از من باش خشنود
که ما را سرّ اسرارست اینجا
نمود من بسی کارست اینجا
اگرچه در کتابم می تو کردی
ز حد شرع بر من سعی بردی
شدم من حافظ قرآن و اسرار
نمود خود از آن دیدم سزاوار
بسی اسرار دانستم پدر من
کجا یابم ز ذات خود خبر من
دهم با تو نشانی این زمان شاد
که اسرار من اندر ملک بغداد
شود پیدا زبعد شصت و یکسال
مرا اینست اینجاگاه احوال
کنون بر قدر سرّی میگشایم
ولی دیدار با تو مینمایم
خدا بخشیده ما را هر دو عالم
که من دارم عیان عین آدم
خدا بخشید وهم از حق شود راست
بحکمت باز دید من بیاراست
ولیکن جرعهٔ خوردیم اینجا
که از مستی من حیرانست دریا
همه هستی دریاهای عالم
کجا گنجد که پیش ماست شبنم
مرا زان خمّ می جامی بدادند
مرا از کان کُل کامی بدادند
ز جام عشق دل رفت وشدم جان
ز پیدائی خود هستیم پنهان
خدا را عین جزو و کل بدیدم
در این دریا بدید حق رسیدم
در این دریا ببردم عین تحقیق
که جوهر یافتم از عین توفیق
پدر دریای وحدت جز یکی نیست
محقق را در این معنی شکی نیست
نخواندی سورة طلاه سراسر
ز موسی دار این معنی تو باور
درختی دید آن شب موسی از دور
ز صد ساله ره آنجا کُه پُر از نور
بیک جذبه بشد آن نیکبخت او
ز قربت تا سوی نور درخت او
همی زد آن درخت انّی انااللّه
که واصل بود ای بابا در این راه
از آنی در انااللّه بود پر نور
که حق کردست این آیات مشهور
درختی این چنین گوید انااللّه
که گردد از نمود شاه آگاه
درختی این چنین واصل ببودست
که او را این شرف حاصل ببودست
درختی این چنین قربت بیابد
که در دیدار این وحدت بیابد
درختی این چنین گفتست این راز
بکرده پرده از اسرار کل باز
درختی این چنین مشهور بنمود
که موسی را عیان نور بنمود
درختی این چنین در منزلاتست
که گفتارش گشود مشکلاتست
درختی این چنین اسرار گفتست
روا باشد اگرچه در نهفتست
درختی یافتست این قربت دوست
که میداند که بود بودش از اوست
درختی یافتست اینجانمودار
که میگوید نمود سرّ اسرار
رواست انّی انااللّه گفتن او
که پنهان نیست گوهر سفتن او
رواست انّی انااللّه از درختی
ز وصل اینجا نگوید نیکبختی
رواست انّی انااللّه گر بگوئی
بوقتی کز خودی خود نکوئی
چو حق دیدم پدر در عین تحقیق
حقیقت حق شدم از سر توفیق
چو حق بودم من و واصل ببودم
نمود ذات او حاصل نمودم
چو حق دیدم فنای خود گزیدم
که در عین بقای کل رسیدم
چو حق دیدم شدم با حق در آنجاست
گواه مننمود حق ز دریاست
منم حق ای پدر بنموده رویم
ز شوق خویشتن در گفتگویم
منم حق هیچ باطل نیست ذاتم
ببین اکنون تو اعیان صفاتم
منم حق لیک تا وقتم درآید
نمودم سوی وصل کل درآید
ز حق در حق حقیقت من بگویم
اناالحق در میان مطلق بگویم
اناالحق گویم اندر ملک بغداد
ز عین عالم و معنی وهم داد
اناالحق گویم اینجا نیز من هم
نهم بر ریش و بر درد تو مرهم
اناالحق گویم و در حق شوم گم
مثال قطرهٔ در عین قلزم
اناالحق گویم و خواهم شدن من
حقیقت کل خدا خواهم بُدن من
اناالحق گویم و در حق نمودم
تو حق بین ای پدر گفت و شنودم
اناالحق گویم از دریای وحدت
فرو نوشم کنون در عین قربت
خدا با ماست با ما هیچکس نیست
نمود عشق جز اللّه بس نیست
خدا با ماست کن در ما نظر باز
حجاب از پیش خود بابا برانداز
خدا با ماست بابا این زمان بین
مرا در عین حق در آسمان بین
خدا با ماست جز من کس نبیند
کسی باید که همچون من ببیند
خدا با ماست در دریا و کشتی
پدر اکنون نظر کن تا چه کشتی
خدا با ماست و اندر گفتگویست
هزاران سر در این دریا چو گویست
در این دریا منم اللّه مطلق
زده دم همچو مردان از اناالحق
اناالحق میزنم بابا و گفتم
جواب خود زحق کلّی شنفتم
اناالحق میزنم در عین دریا
نخواهیدم دگر دیدن در اینجا
اناالحق میزنم بر جوهر بحر
که کردستم حقیقت لطف را قهر
اناالحق میزنم و اندر بیانم
چو دریا من ابا نام و نشانم
اناالحق میزنم چون جمله دیدم
اگر بینی مرا هم ناپدیدم
اناالحق حق ز دست ای باب دریاب
در این دریا چو کشتی عین غرقاب
در این کشتیِ تن دریا نظر کن
پس آنگه این تن شیدا نظر کن
در این کشتی تویی جان و دل من
که بنمودستی این آب و گل من
در این کشتی بماندی و بمانی
که از رمزم پدر موئی ندانی
حقیقت گر تو خواهی آمدن بین
مرا بنگر کنون و کل مرا بین
بیا تا همسفر باشیم با هم
چو من شو تا شوی در عشق محرم
بیا تا بگذریم از عین دریا
ز دریای دگر گردیم یکتا
در آن دریا که این دریا از آنست
که این یک قطره زان عین العیانست
در آن دریا قدم زن با من ای باب
نمود عشق من اینجا تو دریاب
در آن دریا قدم زن تا شوی گل
رهی یکبارگی از رنج وز ذل
در آن دریا قدم زن تا الهی
شوی بیشک یکی در ماه و ماهی
در آن دریا قدم زن در قدم تو
اگر داری نمود دم بدم تو
در آن دریا قدم زن تا شوی یار
پدر یکی شهر اینجای بسیار
در آن دریا ترا یکی نمایند
ترا عین نمود کل فزایند
در آن دریا نبینی دید کشتی
بوقتی کز صور اندر گذشتی
در آن دریا منم حق الیقینم
نمود اوّلین و آخرینم
در آن دریا یکی دیدم سراسر
نهاده جان و دل او را برابر
در آن دریا شدم بیخود ابا خود
نمیگنجد در آن دریا چرا بد
در آن دریا همی یکسان نمودم
از آن دریا من این برهان نمودم
در آن دریا نمودندم همه راز
بدیدم اندر او انجام و آغاز
در آن دریا همه جانست و جانان
نمودش عین پیدایست و پنهان
در آن دریا حقیقت نور دیدم
نظر کردم به کل معبود دیدم
در آن دریا نمیگنجد سر و پای
کجا باشد در آنجا بود دنیای

پسر در قطع علایق این جهان فانی گوید

در این دریا همه ترسست و بیمست
عذاب صورت و عین الجحیم است
در این دریا همه خوف و رجایست
عذابست و نمودار بلایست
در این دریا همه سرگشتگی دان
دل خود زین بلا و رنج و برهان
در این دریا تو منشین یکزمان هم
وگرنه گم کنی جان و جهان هم
در این دریا که کشتی سرکشیدست
زهر لحظه ز جائی در رسید است
چو سرگردانی اندر عین دریا
کجا هرگز رسی در منزل ما
ز دریای منت گر قطرهٔ باز
رسد در مغز جان انجام و آغاز
شود پیدا و کشتی بشکنی تو
نمود خود بدریا افکنی تو
ببینی آن زمان دیدار بیخود
نگنجد پیش تو هر نیک و هر بد
گذر کن چند گویم از حقیقت
نشستی تو به کشتی طبیعت
ز کشتی طبیعت هیچ ناید
در این دریا ترا جز هیچ ناید
در این دریا دری مانند ماهی
که جز آبی در این دریا نخواهی
تو دریائی و بالا دود داری
ببین تو این زمان چه سود داری
تو در آبی و همراهان خسیسند
چگویم چون ترا نی هم جلیسند
تو در آبی و خوابت برده فارغ
بگو تا کی شوی ای طفل بالغ
درون بحر پر مار و نهنگست
تو درخوابی نهات هوش و نه حس است
همه در آب و کشتی شد روانه
چو تیری میشوی سوی نشانه
تو در آبی و خوابت برده بیخود
شدی فارغ ز مکر و دیو و هم دد
ز کشتی بی خبر وز رفتن او
خبر داری تو از آشفتن او
ز کشتی بیخبر حیران بماندی
عجائب زار و سرگردان بماندی
در این دریا اگر موجی برآید
ترا کشتی بیک دم در رباید
زند بر کوه و گردد پاره پاره
بگو تا خود چه خواهی کرد چاره
چو کشتی بر شکست و غرقه گشتی
ببینی عین دریا نیز و کشتی
چو کشتی غرقه شد جمله زیانست
که نامت بعد از این کل بی نشانست
مران کشتی زمانی گوشِ دل دار
که تا با تو چهها گفتست دلدار
مران کشتی زمانی کن توقف
جماعت را نگه میدار از تف
که موج و باد وکشتی درخلافند
در این دریا همه عین گزافند
مران کشتی و فارغ شو زمانی
اگرچه نیست دریا رامکانی
مران کشتی و جوهر را طلب کن
وجود خویشتن عین سبب کن
بهر نوعت که گفتم سرّ اسرار
نخواهی شد تو از این خواب بیدار
میان بحر و کشتی عین خوابی
در این کشتی عجائب میشتابی
همی ترسم که اندر خواب مانی
در این گرداب تن غرقاب مانی
دمی بیدار باش و گوش دل باز
بسوی من کن ای باب سرافراز
تو و این قوم جمله غافلانید
در این دریا عجب بی حاصلانید
تو و این قوم در غرقاب هستید
ز ترس و خوف اندر خواب هستید
میانه من شدم بیدار اینجا
که پاکم از نمود مال اینجا
ندارم هیچ و فارغ در جلالم
نه چون ایشان در اینجا پایمالم
مرادنیا همی یک قطره آبست
که کشتی وجودم در شتابست
برم دنیا و عقبی همچنانست
که شخصی یک نفس در بوستانست
برم دنیا و عقبی هیچ آمد
که چون سر موئی جمله هیچ آمد
برم دنیا و عقبی ناپدید است
که دائم جان جانان کل پدیدست
برم دنیا و عقبی در زوالست
که آن حضرت همه عین کمالست
برم دنیا و عقبی نیست چیزی
نیرزد نزد عاشق یک پشیزی
برم دنیا و عقبی چون خیالست
که بیشک خانهٔ رنج و وبالست
برم دنیا و عقبی محو شد پاک
نه باد و آتش ونی آب و نی خاک
ندیدم جز یکی و در یکیام
خدای پاک بیخود بیشکیام
از این دنیا همه رنج است ومحنت
که در این خانه هم ناز است و دولت
د راین دنیا همه درد و بلایست
در آنجا جملگی عین بقایست

در بلا و غصّه این جهان فرماید

در این دنیا همه عین غرور است
در اینجا قبض و بسط و ظلم و نورست
در این دنیا همه زهر است و خواری
در آنجا جان جان گر پایداری
در این دنیا چه خواهی کرد آخر
وز اینجاگه چه خواهی برد آخر
در این محنت سرا وجای ماتم
نماند جمله فرزندان آدم
گلاب و مشک عالم اشک و خونست
خوشی جُستن ز اشک و خون جنونست
درین غرقاب غم در عین دریا
وجود جمله ذرّاتست شیدا
در این گرداب غم در عین کشتی
ترا چه غم که آب از سرگذشتی
در این گرداب درماندی بزاری
که خواهی گشت غرق و ره نداری
که تا بیرون روی اندر کناری
همه مستند و تو مدهوش یاری
در این دریا بسی کشتی که غرقست
کزو مر سیل و باد و آب و برفست
گرفته ظلمت است و عین طوفان
به یک لحظه شود این خانه ویران
چو کشتی دررباید باد اینجا
کجا ماند دلی آباد اینجا
در این دنیا تو دریائی و کشتی
که یک لحظه بجائی درگذشتی
چنان حیران شدی در عین دریا
که خواهی گشت ناگاهی تو شیدا
چنان در عین دریا غرقه مانی
که راهی باز در موضع ندانی
در این بحر فنا و عین دریا
بگو تا چند مانی خوار و رسوا
فلک گردان ز بالا و نشیبست
نهنگ جانستان هم با نهیبست
یکی را کاندر این دریا خوش آمد
چو قُقنُس جای او درآتش آمد
از اینسان هر مثل کاید پدیدار
دل و جانست مر او را خریدار
کنون بابا مَثَلها بیشمار است
وجودم این زمان کل بیشمارست
شدم رسته ز خوف عین دریا
بخواهم رفت من در عین یکتا

در صفت پیر دانا و حکایت اسرار کردن کل با او فرماید

میان کشتی آنجا بود پیری
بمعنی و بصورت بی نظیری
بقدر خویشتن واصل بدش او
همه اسبابها حاصل بدش او
میان جمله مردان بود او مرد
در آن کشتی که بودش صاحب درد
سفر کرده بسی دانسته اسرار
گرفته سالها او انس دلدار
بمعنی برتر از هر دو جهان بود
ز عشق و عقل او صاحب بیان بود
ز درد عشق جانان باخبر بود
ز دید جزو و کل صاحب نظر بود
همی در عین اعیان بود با یار
که کرده بد سفرها نیز بسیار
علوم علم جان حاصل بکرده
وز آنجا گاه خود واصل بکرده
ره جانان سپرده بود آن پیر
در آن شرح پسر میکرد تأخیر
زمانی صبر کرد و گشت خاموش
دلش از شوق چون دریا زنان جوش
خوشش میآمد آن اسرار جانان
ز پیدایی نمودی خویش پنهان
همی دید و گمانش در یقین بود
که در عشق ازل او راه بین بود
همی دانست سرّی هست او را
که میگفت از حقیقت آن نکو را
همی دانست و میدیدش نمودار
که میگفت او همی در عین اسرار
دل آن پیر معنی موج جان زد
به یک دم او دم شرح و بیان زد
نظر کردش بسوی آن پسر گفت
که این معنی که گفتست و که اشنفت
نکو میگویی ار هستی خبردار
مشو بیهوش وز ما تو خبردار
ترا شد این مسلّم تا بدانی
که جوهر سوی دریا میفشانی
ترا شد این مسلّم در حقیقت
که می جوئی ره عین طریقت
ترا شد این مسلّم راز و گفتار
که داری در حقیقت حق پدیدار
ترا شد این مسلّم سرّ عالم
که دم از حق زدی اینجا دمادم
ترا شد این مسلّم در نهانی
که گفتی این همه شرح و معانی
دم وحدت ز دستی بیشکی تو
که دیدستی مر این دریا یکی تو
دم وحدت زدی از راه مستی
در این کشتی مرا انباز گشتی
دم وحدت زدی و جان جانی
توئی در جان من صاحب معانی
دم وحدت زدی و گوش کردم
دل و جان در برت بیهوش کردم
دم وحدت زدی و کائناتی
ولیکن این زمان عین صفاتی
دم وحدت زدی و جمله هستی
که پنداری بت صورت شکستی
دم وحدت زدی و یار مائی
گره از کار من این دم گشائی
دم وحدت زدی ودیدمت کل
دمی فارغ شدم از رنج و از ذل
دم وحدت زدی و بی نشانی
همه اسرار معنی میفشانی
دم وحدت زدی ازنقش دریا
توئی در هر دو دریا دوست یکتا
دم وحدت زدی وجان ببردی
بمعنی بس بزرگی گرچه خوردی
دم وحدت زدی و دل ربودی
یقین دانم که ما را بود بودی
دم وحدت زدی در عقل رفتم
ز تو اشنفتم و هم با تو گفتم
دم وحدت تو داری که خدائی
چرا از دید ماتو میجدائی
چوداری جزو و کل در دید دلدار
منم از جان ترا اینجا خبردار
ترا میدانم و آنجات دیدم
در این دریا در آن دریات دیدم
تو دریائی و دریا قطرهٔ تست
تو خورشیدی و عالم ذرّهٔ تست
تو دریائی و جان جوهر نمودی
چرا جوهر ز چنگ خود ربودی
تو دریائی و هستی عین کشتی
نبد جائی که آنجاگه نگشتی
همه ذرّات عالم مست ذاتت
نمودار آمده اندر صفاتت
همه ذرّات جویان تو هستند
از این خمخانه دیرتو مستند
همه ذرّات عالم گشته جویان
ترا در وحدت کل جمله گویان
همه ذرّات اندر گفتگویند
توئی در جمله و جمله تو جویند
همه ذرّات میدانند بتحقیق
که از تو یافتند این عین توفیق
همه ذرّات میبینند دیدت
شدند از جان بکلی ناپدیدت
همه ذرّات مستند و سر از پای
نمیدانند رفته جمله از جای
کجا کانجا نباشد دیدن تست
همه گفت تو و بشنیدن تست
کجا اینجا نه هستی و ندیدند
چرا کاندر نمودت ناپدیدند
کجائی این زمان اندر دل و جان
در این کشتی نمودی راز پنهان
چو پیدائی چرا پنهان شوی تو
چو با من هستی جانان شوی تو
چگونه یافتم بر گوی با من
بیانی گوی با من سخت روشن
بسی کردم سفر زان سوی دریا
ز بهر دیدنت ای جان جانها
بسی کردم سفر در چین و ماچین
ز بهر رویت ای خورشید ره بین
بسی گردیدم و دریافتم هان
مرا این دم از این صورت تو برهان
بسی با سالکان این ره سپردم
که تا موئی ز وصلت راه بردم
بسی با سالکان گردیدم ای جان
نمود عشق اینجا دیدم ای جان
بسی گشتم بسی دیدم کسانت
شدم خاک قدوم رهروانت
بسی سودای تو اینجای پختم
هنوز از خام کاری نیم پختم
بسی در دیدن رویت بگشتم
بسی دریا بسی صحرا بگشتم
بسی با واصلان تقریر گفتم
همه از آیت و تفسیر گفتم
بسی سر بر سر زانو نهادم
ز پای خود به زانو درفتادم
بسی اندر چله سی پاره خواندم
ز خان و مان کنون آواره ماندم
بسی با رِند در میخانهٔ تو
نشستم این زمان دیوانهٔ تو
بسی گفتم و بسیاری شنودم
دمی از جستجو فارغ نبودم
بسی کردم اینجاگه طلب باز
که تادیدم ترا این جایگاه باز
کنون وقتست اگر ما رو نمائی
جهان جان توئی و هم خدائی
کنون سی و سه سالست ازنمودار
که یک شب دیدمت در خواب بیدار
نمود خود نمودی این چنینم
که امروزی ترا عین الیقینم
شده دید جمالت آشکاره
برویت جزو و کل گشته نظاره
در این دریا نمودت باز اوّل
کجا باشد صفات تو مبدّل
تو داری و تو دانیّ و تو گوئی
توئی شاه و تو سلطان نکوئی
نمیداند پدر ذاتت تمامی
که از تو یافتست او نیکنامی
نمیداند پدر اسرارت ای جان
که پیدائی بصورت لیک پنهان
بمعنی برتر از جانی و صورت
ترا دادند دیدار حضورت
توئی معنی و صورت دیدن تست
عیان گفتار من بشنیدن تست
توئی جان و جهان عالم دل
که بگشائی تمامت راز مشکل
توئی منصور تا دانی که دانم
که جز دیدار تو چیزی ندانم
توئی منصور صوری در همه دم
تو هستی دادهٔ در عین عالم
توئی منصور کز حدّ جلالت
نداند هیچکس جز خود کمالت
توئی منصور در عین حضوری
که نزدیکی بجمله لیک دوری
توئی منصور و در عین لقائی
سپر گشته تو در عین بلائی
ترا بسیار برهانست اینجا
که دیدت دید جانانست اینجا
حقیقت برتر از کون و مکانی
که هم جسمی و بیشک جان جانی
ترا بیشک حقیقت حق شناسم
که از دید تو با شکر و سپاسم
ترا بیشک حقیقت شد مسلّم
توئی نور جهان و جسم آدم
خدا داری درون دل بتحقیق
تو بردی گوی از میدان توفیق
خدا داری حقیقت در درونت
خدا باشد حقیقت رهنمونت
تو بنمودی رخ اندر عالم جان
تو هستی در بهشت آدم جان
تو بنمودی حقیقت روی ما را
تو آوردی همه در کون ما را
تو جانی و جهان هم سایهٔ تست
تو نوری شمس همچون سایهٔ تست
تو روحی و دل و جان رهبر آمد
که بودت جَست از خود بر درآمد
کنون چون دیدمت بنمای رخسار
که تا کلّی شوی بر من پدیدار
از این دریا که افتادم یقین من
ترا دیدم کنون عین الیقین من
از این دریا تو داری جوهر نور
ترا دانسته است اینجای منصور
از این دریا حقیقت کل تو داری
نمود عالم و هم دل تو داری
از این دریا مرا دل گشت بیهوش
چو کردم عین تحقیق ترا گوش
بدانستم یقین کان خواب دیدم
ترا در کشتی اندر آب دیدم
تو ما را رهنمائی این زمان زود
که دیدارت مرا دیدار بنمود
مرا کن واصل و صورت برانداز
مرا مانند شمعی تو بمگداز
مرا کن واصل اندر عین دریا
سر تختم رسان اندر ثرّیا
مرا واصل کن و جانم توئی بس
در این غرقاب جان فریاد من رس
مرا واصل کن و پرده برافکن
که نور تست در آفاق روشن
مرا واصل کن اندر دید دیدار
که دارم از تو کلّی عین اسرار
مرا واصل کن و جانم رها کن
مرا کل ابتدا و انتها کن
مرا واصل کن و کل وارهانم
که میبینم توئی جان و جهانم
مرا از وصل خود یک ذرّه بنمای
چرا اندازیم از جای بر جای
مرا از وصل جانان شاد گردان
دل و جانم بکل آبادگردان
مرا از وصل جانان رخ نمودی
گره این لحظه از کارم گشودی
مرا از وصل خود گردان فنا تو
که تا بینم ز تو عین بقا تو
چو بنمودی جمال اندر جمالت
برون آور مرا هان ازوبالت
جلالت یافتم طاقت ندارم
تو گوئی این زمان من پایدارم
کنون من پایدارم گر بگوئی
ندانم کاین زمان با من چگوئی
رهی بگذاشته و استاده اینجا
نمود من در اینجا داده غوغا
عیانی در دل و در جان گرفته
حقیقت کفر با ایمان گرفته
ز ایمانم ملال آمد بیکبار
شدم کافر حجاب از پیش بردار
ز وصلت کافری دارم چگویم
در این میدانِ تو مانند گویم
عنان عقل از دستم برون شد
چو دریا این دلم پر موج خون شد
عنان عقل از دستم شد ای جان
کنون از دیدن تو مستم ای جان
عنان عقل رفت و عشق آمد
مرا کل ازنهاد خویش بستد
عیان عشق دیدم از نمودت
یقین من خویش دیدم دید دیدت
عیان عشقی و دریای نوری
عجب در عشق اینجاگه صبوری
خدایا بیش از این چیزی ندانم
ز بعد صورت و معنی بیانم
ندانم جز خدایت آشکاره
گر این مردم کنندم پاره پاره
ندانم جز خدایت در همه من
توئی قلب و توئی جان و توئی تن
توئی افلاک و انجم در نمودار
توئی بنموده رخ از چرخ دوّار
توئی ماه و توئی خورشید جانها
که پیدا میکنی سرّ نهانها
توئی عرش و توئی فرش و توئی لوح
که جانها رادهی در عین تن روح
توئی عین قلم چون کل نوشتی
نمود جسم را از طین سرشتی
توئی کرسی و دائم در خروجی
که در عین همه ذات البروجی
توئی عین بهشت و عین ناری
چرا با ما دمی در دم نیاری
توئی آتش توئی در جملگی باد
که از تو شد جهانِ عشق آباد
توئی آب و توئی دیدار در خاک
نمود صنع خود در عالم پاک
توئی هستی در این دریای جوهر
نمودی از نمود هفت اختر
توئی کوه و زکان گوهر نمائی
که جان را اندرو رهبر نمائی
توئی اصل و نمودِتست دیدار
کنون اسرار کل ما را پدیدار
نمودخود نما اینجا بتحقیق
که گفتم از تو بیشک راز توفیق
توئی دید بهشت و عین یاری
چرا بابا دمی دردم نیاری
جوابم ده که گفتار از تو دارم
نهانم کن که انوار از تو دارم
جوابم ده چرا خاموش هستی
توئی دریا منم در عین مستی
بیانم کن که اصل واصلانی
مرا برگوی این راز نهانی

در جواب گفتن پسر پیر دانا را و اسرار گفتن فرماید

جوابش داد کای پیر پراسرار
چه جوهرها فشاندستی ز گفتار
ترا زیبد که گوهر میفشانی
که راز من در اینجا می تو دانی
گواه من توئی اینجا حقیقت
سپردستی یقین راه شریعت
میان این همه تو بینظیری
که همدانائی و با عشق پیری
زپیری راه دانستی در اسرار
ترا پیدابود اعیان ز گفتار
توئی ره برده در اسرار معنی
توئی هم نقطه و پرگار معنی
توئی دریافته اسرار یارا
توئی بشناخته سرّ خدا را
توئی این دم زده در دید کشتی
درین اسرار ما واقف تو گشتی
توئی دریافته معنای باطن
ز دید شرع و در تقوای باطن
تو داری و تو گفتی آنچه دیدست
یقین جان تو این معنی شنیدست
مرا تو دید جانی در هدایت
که داری ره عیان سوی سعادت
زهی دریافته اسرار معنی
تو کردستی عیان اسرار معنی
عیانست این بیان و مگذر از او
که جز جانان نباشد هیچ نیکو
ز جانان هرچه جوئی آن بیابی
که این دم در میان غرق آبی
ز دید واصلان ما را نظر کن
همه جان مرا سمع و بصر کن
مرا اندر میانه با تو کارست
که گر معنی بیابم بیشمارست
منم منصور با من راست گفتی
دُرِّ اسرار ربّانی تو سُفتی
منم منصور اینجا رخ نموده
گره از کار عالم برگشوده
مرا این ابتدای واصلانست
که ذاتم با همه ذرات پیوست
نمود عشق دارم این زمان من
شده مخفی بر خلق جهان من
سفر کرده منم در ابتدایش
عیان دیدم جمال انتهایش
ز بود خود سفر در خویش کردم
نمود عشق را در پیش کردم
ولی در معنوی و هم بصورت
کنون افتاد کارم را ضرورت
از این پس در سفر چالاک خواهم
ز جمله من نمود پاک خواهم
پدر آوردِ امروزم چنین بین
در این دریا مرا عین الیقین بین
مرا اینست اوّل راه صورت
که بگرفتم من از کلّ تو نورت
مرا بنمودهاند این راز اینجا
که دیدم غایت آغاز اینجا
کنون در عین دریایی چنینم
که درحق اوّلین و آخرینم
دراین دریا بسی نایاب گفتم
دُرِ اسرار حق را من بسُفتم
بسر مردی بزرگست از نمودار
ولی ما را نداند یمن اسرار
ترا این بکر معنی دست دادست
که حق در دیدهٔ جانت نهادست
تو داری زین میان معنی تو داری
حقیقت دید این تقوی تو داری
مرا در عین دریا هست اسرار
اگر اینجا درافزایم به گفتار
کجا حاصل کنم من دیدن دوست
که مغز آمد مرا این صورت و پوست
ایا سالک بیان راز بشنو
نمود شاه از شهباز بشنو
مرا بنمودهاند اسرار باقی
مئی در دادم اینجا باده ساقی
مئی خوردم من از آن جام اسرار
که ناپیداست جمله پیش دلدار
مئی خوردم که هشیارم نه سرمست
ولی در نیستی دانستهام هست
مئی خوردم که جان محوست در یار
نمیگنجد بجز دلدار دیار
نمیگنجد بجز جانان درونم
که جانان شد درون وهم برونم
نمیگنجد بجز جانان در این دل
که اونگشاد ما را راز مشکل
حقیقت دیدهٔدیدار دیدم
ز پیش این جسم را بردار دیدم
نمیدانم که احوالم چه باشد
عیان من در این عالم چه باشد
ولی شرح و بیانم بی شمارست
که دایم پای داری پایدارست
حقیقت چون نمایم صورت تو
ندانم در جهان من صورت تو
حقیقت دم زنم اندر هواللّه
یکی پیدا کنم در دید اللّه
ولی از حال مستقبل چگویم
که این دم در جهان مانند گویم
مرا گوئی فلک گرداند در ذات
که میگردد از او دیدار ذرات
مراگوئی فلک در دید پیداست
که از دیدار من گردان و شیداست
مراگوئی فلک چون ارزنی است
که خورشید اندرو چون روزنی است
مرا گوئی فلک سرگشته باشد
که در کویم حقیقت گشته باشد
بسی سالست از دوران افلاک
که گردانست بر ما دور و یا خاک
بسی سالست تا بسیار گشتست
که مردم زادگان بسیار کشتست
مرا شوریست در این بحر اعظم
که یک شب بود در پیشش دو عالم
مرا شوریست در سر بی نهایت
که گفتم راست ناید در حکایت
مرا شوریست اندر عالم جان
که از هر ذره پیدا است طوفان
ز درد عشق جانم جان جان شد
نمود صورتم هر دوجهان شد
ز درد عشق ناپیدا بماندم
تمامت رخت بر دریا فشاندم
ز عین جوهر لا دراِلهم
که بر ذرات عالم پادشاهم
مرا دیدار باید نه خریدار
که بی شک جان نباشد جز که دیدار
مرا دردیست هم از دیرگاهی
که درمانست او را مر الهی
مرا دردیست درمان دوست باشد
ز مغز جان نه بی شک پوست باشد
مرا دردیست درمانش تو باشی
مرا جانیست جانانش تو باشی
حقیقت در دمی هستش تو درمان
عیان جان تویی ای جان جانان
چو درد من دوایی میندانم
حقیقت تو خدایی میندانم
چو دردم دادی و اینجاست درمان
مرا اکنون دوا آمد ز جانان
توئی جانان و جانها در بر توست
دل و جانها عجایب غمخور توست
تویی جانان و اندر جان نهانی
حقیقت راز من پنهان تو دانی
مرا در سوی این دریا چه کارست
که اندر وی عجایب بی شمارست
مرا میباید اینجا عین ذاتت
که لالست این زبان اندر صفاتت
صفات و ذات تو هم جانست و هم دل
مرا کردی در این دریا تو واصل
حقیقت پیر ره خواهم شدن من
بگو تا کی در این خواهم بُدَن من

در جواب دادن پیر دانا و استعانت کردن و یاری خواستن فرماید

بدو گفت ای دل و جان دستگیرم
که تو هستی جوان، من زار و پیرم
تو خواهی رفت میدانم یقین من
ببین در اولین و آخرین من
زمن فارغ مشو یک لحظه ای پیر
بهرکاری مرا میبین بتدبیر
مرا کن یاد در هر کار دشوار
که من بنمایمت اینجای دیدار
بهرحالی مرا مگذار از یاد
که تا باشی زِیاد من تو دلشاد
بجز من هیچ شاهی را مبین تو
بجز من هیچ راهی را مبین تو
که اندر جملهٔ کون و مکانم
نمود راز هر کس من بدانم
منم دانا در اسرار هر کس
بگاهی گر بود صبح تنفّس
مرا این لحظه میخوان بازدان راز
حجاب از پیش خود کلّی برانداز
طلب کن در میان جان مرا بین
نمود انس و جان در جان مرا بین
حقیقت چون مرا جوئی بیابی
بوقت صبح چون نزدم شتابی
بوقت صبحدم چشمت شود نور
بوقت صبح شه یابی ز منصور
بوقت صبح دل را تازه یابی
همه ذرات در آوازه یابی
بوقت صبح ذرّات دو عالم
نموداری کنند اینجا دمادم
هران خلعت کز این درگاه پوشند
چو آید صبحدم آنگاه پوشند
چو پیدا شد جمال صبحگاهی
بخواه آن سر که از ما می تو خواهی
برآر از سینهٔ پرخون دم پاک
که بسیاری دمد این صبح در خاک
بوقت صبح دل را شاد گردان
حقیقت جان ودل آباد گردان
زبان بگشای و با من راز میگوی
غم دیرینهٔ خود باز میگوی
که هر حاجت که خواهی آن برآرم
که من در جان و دل پروردگارم
ز من ای پیر تا تو نیست موئی
میان ما است بیشک های و هوئی
ز من ای پیر تا تو نیست بسیار
حجاب این صورتست از پیش بردار
ز من ای پیر تا تو یک دم آمد
که این دم با دم من همدم آمد
ز من ای پیر تا تو هست خورشید
که همچون نور باشد لیک جاوید
من و تو هر دو در یکی بدیدیم
که جز دیدار خود چیزی ندیدیم
من و تو در یکی دیدیم پیدا
ز یک ذاتیم اینجاگه هویدا
من و تو هر دو چون کشتی و آبیم
که با یکدیگر اینجا درشتابیم
ز یک کانیم و یک گوهر پدیدار
شدستیم اینچنین پیر و پر اسرار
نهایت نیست اینجا دیدن ما
که داند این زمان گردیدن ما
چو ما هر دو یکی باشیم با هم
نگنجد هیچ شادی نیز در غم
ولی اینجا تفاوت از صوردان
که در دریا تو کشتی درگذر دان
نماند نقش کشتی هیچ در آب
ز ناگاهی پذیرد زود غرقاب
جهان و هرچه در هر دو جهان است
چو بینی اندر این دریا نهانست
دوائی دارد اینجا حُسن فانی
که بی صورت نماند این معانی
زاوّل هرچه میبینی سرآید
نمودار جهان دون سرآید

در فنای این جهان و بقای آن جهان فرماید

ز اوّل جمله اشیاهست پیدا
که هر یک درچه خواهد بود پیدا
ز اوّل جان و صورت باشد و بس
نداند هیچکس جز حق مراین بس
ز اوّل صورت اندر تخت این خاک
که نگذارد ورا دوران افلاک
ز اوّل جمله چون رفتی سرآمد
بجز تو این همه نقشی برآمد
ز اوّل کشتی اندر عین دریا
بود وقتی که موج آید هویدا
زوالی هست مر هر روز خورشید
که در مغرب شود پیوسته نومید
زوالی هست مه را در سر ماه
که بگذارد ز عشق دوست در راه
زوالی هست جمله کوکبان هم
که ازخورشید میگردند آن هم
زوالی هست هر چیزی که یابی
ولیکن این معانی تونیابی
همه دنیا زوال اندر زوالست
ره جانان وبال اندر وبال است
همه دنیا خرابی در خرابی است
شده پیری نه هنگام شبابی است
گذر کن زین سرای پر ز ماتم
که هر دم رنج بینی زو دمادم
وصالی بی فراقی قسم کس نیست
که گل بی خار و شِکّر بی مگس نیست
وصالست آنگهی بعدش فراقست
کسی داند که او در اشتیاق است
جهان جان نه همچون این جهانست
که آنجا گه عیان جاودانست
جهان جان بجز جانان نبینی
سزد گر جان جان اعیان نبینی
جهان جان طلب گر یار خواهی
وگرنه همچو برف و کوه و کاهی
جهان جان طلب بگذر ز بودت
بگو ای دل که آخر می چه بودت
جهان جان طلب بگذر ز هستی
که چون هستی رها کردی برستی
جهان جان طلب در کلّ احوال
رها کن بعد از این هم قیل و هم قال
بمیر از خود تو و صورت برافکن
که خورشید است در آفاق روشن
چو خورشید است ذرّه می چه باشی
بدین صورت تو غرّه می چه باشی
رها کن صورت و گشتی صفاتت
طلب کن در میان ذرّات ذاتت
ز دریا جوی دُرهای معانی
ز کشتی جز نمود خودندانی
در این کشتی بسی گشتند غرقه
در این بودند هفتادو دو فرقه
یکی کشتیّ دیگر هست دریاب
در آن کشتی حقیقت زود و بشتاب
در آن کشتی ببین دُرهای معنی
بخود بگشا همی دَرهای معنی
محمد(ص) با علی اینجا مقیمست
از ان ذرات کل با ترس و بیمست
دم ایشانست در دریا فتاده
نهاد عشق در غوغا فتاده
دم ایشان زن و هر دو جهان شو
نمودار زمین و آسمان شو
دم ایشان زن و دریاب آن دُر
که اینجا درنگنجد گفتن پُر
دم ایشان زن و تحقیق دریاب
در این دریا دل توفیق شان یاب
دم از ایشان زن و دریاب جانت
که ایشانند این شرح و بیانت
دم از ایشان زن و دیدارشان بین
حقیقت جملگی انوارشان بین
دم از ایشان زن و آدم نظر کن
ز ذات خود عیان کل خبر کن
من از ایشان زدستم دم حقیقت
سپردم من همی راه شریعت
شریعت دارم اندر اینقدر سال
نظر کردند ایشان عین احوال
بقای جاودان دیدم از ایشان
از آن هرگز نبودم من پریشان
بقای جاودانی یافتم من
همی نزدیکشان بشتافتم من
بقای جاودانی ذات ایشانست
عیان عشق در آیات ایشانست
محمد(ص) با علی ذات خدایند
حقیقت در یکی ونی جدایند
از ایشان گشتم اندر بحر واصل
وز ایشان شد مرا مقصود حاصل
از ایشان یافتم هر دو جهان من
بدیدم کام از ایشان رایگان من
از ایشان یافتم اسرار بیچون
که ایشانند ماه و مهر گردون

پسر در اثبات شرع به پیر دانا گوید

کنون ای پیر خواهم رفت دریاب
توئی صورت به نزد ما تو بشتاب
کنون ای باب خواهم رفت دریاب
که گشتم من زحیرت عین غرقاب
کنون ای باب خواهم شد حقیقت
ز دست خود مهل اینجا شریعت
شریعت گوش دار ای عالم دل
که تا مقصود خود بینی تو حاصل
شریعت گوش دار و راز کل بین
تو در عین شریعت نار کل بین
ز نور شرع یابی جان جانان
که بعد هر غمی شادیست آسان
ز نور شرع ره بینی تو روشن
جهان صورتست اینجا چو گلشن
ز نور شرع نور شمس بنگر
که پنهان میشود هر شب بزیور
ز نور شرع مه بگداخت هر ماه
که تا بوئی برد در شرع زین راه
شریعت کوش و آنگه کن طریقت
سوم ره دمزن از عین حقیقت
حقیقت در شریعت میتوان یافت
طریقت در حقیقت نیز بشتافت
که تا دریافت اسرار حقیقت
مسلم نیست بی نور شریعت
کسی کو شرع بشناسد ز اللّه
شریعت هست عین قل هواللّه
مقام ایمنی باشد شریعت
که محو آرد نمودار طبیعت
مقام ایمنی در شرع یابی
که اندر وی تواصل و فرع یابی
مقام ایمنی شرعست دریاب
درِ این خانه بگشادست دریاب
شریعت ایمنی و ساکنی است
که با نور خدائی هست پیوست
مقام ایمنی زو شد پدیدار
کسی کاین را بجان آمد خریدار
مقام ایمنی دارند در ذات
که اندر شرع مییابند اثبات
ز شرع مصطفی حق بین و حق شو
حقیقت اوّلین و آخرین شو
ز شرع مصطفی مگذر زمانی
دمادم تا کنی از وی بیانی
شریعت جوی و جان آزاد گردان
ز حق جان و دلت را شاد گردان
شریعت سرّ عالم برگشود است
ره تحقیق حق اینجا نمود است
شریعت راز دارست از حقیقت
که مخفی میکند عین طبیعت
شریعت حق شناس و راه باطل
رها کن تا شود مقصود حاصل
شریعت حق شناس و حق یقین شو
حقیقت اوّلین و آخرین شو

در سلوک شریعت ورزیدن و از حقیقت متمتع شدن فرماید

چو راه شرع بسپاری خدائی
تو و او هر دو یکی بی جدائی
چو قطره سوی این دریا شود زود
عیان قطره در دریا یکی بود
شریعت قطرهٔ تو بحر دارد
کسی شاید که این را پاس دارد
که در عین شریعت دوست بیند
حقیقت مغز را در پوست بیند
ره شرع محمد(ص) هست آسان
از او باشد منافق خود هراسان
ره شرع محمد(ص) رو بحق رس
که جز او مینبینی نیز تو کس
ره شرع محمد (ص) کن که دلدار
نماید رخ ترا اینجای اظهار
زمانی شرع را از خود مکن دور
که تا تو دم زنی مانند منصور
در این دریا ممان و بگذر از وی
مکن سستی بیک دو جام پر می
اگر خمخانهها را نوش داری
سزد گر خویشتن با هوش داری
مکن بد مستی اندر روی دریا
مشو بیخود درون بحر و دریا
چو راهی می ندانی همچو وی تو
مخور مانند وی این جام می تو
بقدر خویشتن باید زدن لاف
که گنجشکی نداند رفت در قاف
گلیم عجز در سرکش ز حیرت
چو باران بر رخ افشان اشک حسرت
که نشناسد بجز حق را حق ای دوست
چه برخیزد از این مشتی رگ و پوست
اگر موری ز عالم با عدم شد
بعالم در چه افزود و چه کم شد
خدا را جز خدا یک دوست کس نیست
که درخورد خدا هم اوست کس نیست
توهم درخورد خود میگوی اسرار
که هر کس را نباشد این چنین کار
بمردن اوفتد زینگونه شیوه
کجا این سر بداند مرد لیوه
ره حق راه مردانست دریاب
اگر تو میتوانی زود بشتاب
ره حق صادقان دریافتندش
سوی آن کل یقین بشتافتندش
ره حق عاشقان دیدند درخود
رها کردند بیشک نیک یا بد
ره حق در شریعت میتوان یافت
نه در عین طبیعت میتوان یافت
ره حق شرع دان و بگذر از فرع
که نور جان شود تابنده در شرع
ره حق چون شریعت مینماید
ره شیطان طبیعت مینماید
ز شیطان بگذر و رحمان طلب کن
ز جانت بگذر و جانان طلب کن
بجز جانان مبین ای دوست زنهار
که او دیدست دید او نگهدار
درون بحر جان ران کشتی تن
نگه کن طفل ره منصور روشن
که باتو اندر این دریاست گویان
زمانی زو نهٔ اینجا تو پویان
تو گر منصور معنی باز بینی
مر او را صاحب این راز بینی
گشاید مشکلت ای پیر صورت
رود از طبع و از جانت نفورت
نمود مشکلت اینجا گشاید
ره تحقیق او اینجا نماید
ولیکن همچو او در عین دریا
ندانی رفت تو ای پیر شیدا
چو جان تست پیر و حق جوانست
بهر کسوت که میخواهد عیان است
کجا او را شناسی اندرین بحر
که تریاک تو آمد جملگی زهر
اگر بود وجودت پاک داری
حقیقت زهر را تریاک داری
حقیقت زهر کن تریاک معنی
که تا اینجا تو باشی پاک معنی
دمی غایب مشو در هیچ حالی
که تا هر لحظه یابی تو کمالی
دمی غائب مشو از دیدن جان
که تا بنماید اینجا روی جانان
زیارت غائبی و اوست حاضر
ترا اندر دل و جان اوست ناظر
زیارت غائبی و او ترا دید
نمودتست اندر گفت و اشنید
چو یارت گم شود در عین دریا
کجا می باز بینی روی او را
مگر وقتی که اندر دار باشی
ز ذُلّ خویش برخوردار باشی
نمیدانی تو یک حرفی ز اسرار
چگویم با تو من از سّر آن دار
که وصف آن نمیآید چنین راست
مگر بینی تو در عین یقین راست
بیان یار آسانست پیشت
از آن مرهم نیابد جان ریشت
بیان یار بی شرح و بیانست
کسی داند که آنجا جان جانست
ز گم کرده اگر آگه نباشی
میان عاقلان ابله تو باشی
ز گم کرده اگر یابی خبر باز
ترا پیدا کند انجام و آغاز
ز گمکرده دمی باز آی و او بین
بهر چیزی که میبینی نکو بین
ترا دلدار اینجا بایدت جست
مشو اندر طلب عنّین و شو چست
برو دلدار اینجا جوی و او بین
بدّی او زجان و دل نکو بین
از این دریا اگر او را بجوئی
تو با اوئی و اندر گفتگوئی

در عیان پسر و اسرار منصور و اجازت از پدرخواستن فرماید

چو منصور این حقیقت راست برگفت
نمود جوهر اسرار بر سُفت
در آن دریا بصورت برخمید او
ز چشم جمله گشتش ناپدید او
مثال برق آنجاگاه بشتافت
چه کس باشد کز این معنی خبر یافت
پدر چون دید آن سرّ عجائب
عجائب ماند آنجا زین غرائب
بزد یک نعره و خاموش شد او
در آن عین خودی بیهوش شد او
چو پیر آن دید اندر حالت افتاد
برآورد آن زمانش پیر فریاد
که ای جان جهان آخر کجائی
ندانم تا برم دیگر کی آئی
شدی غایب ز پیشم ناگهانی
نمیدانم من این سرّ را تو دانی
شدی غائب ولی در جان و جسمی
توئی گنج و درونم در طلسمی
کجا بینم ترا دیگر در این جای
برآورده خروش و بانگ و غوغای
تمامت خلق کشتی در تحیّر
بمانده بیخبر چون در صدف دُر
همه حیران در آن اسرار مانده
مثال نقطه در پرگار مانده
چو با خود آمد آنگه باب منصور
ز جان افتاده بود و از جهان دور
بر آوردش دم و یک نعره دربست
نمود خویشتن در ذات او بست
برون انداخت از کشتی وجودش
درون بحر شد دریای بودش
چو آن در عین آن دریا فتاد او
درون بحر بیخود جان بداد او
همه بحر جهان دید و جهان دید
ز خویشش دید آن راز نهان دید
بزد یک اللّه و وز جان برآمد
جهان جانستان بروی سرآمد
جهانا هرچه میخواهی کنون تو
که مر عهد یکایک بشکنی تو
وفاداری مجو زین کندهٔ پیر
که هر لحظه کند صد رأی و تدبیر
وفا هرگز مجو از وی بپرهیز
تو با او دیگر اینجاگاه مستیز
که او را هیچ اینجاگه وفا نیست
که کار او بجز جور و جفا نیست
جهانا چند خواهی گشت آخر
کرا خواهی مرا این هست آخر
جهانا طبع مردم خوار داری
که رسم تست مردم خوار داری
جهانا مهلتم ده تا زمانی
فرو گرییم ازدستت جهانی
کما بیشی من پیداست آخر
ز خون من چه خواهد خواست
جهان از مرگ من ماتم نگیرد
ز مشتی استخوان عالم نگیرد
جهانا مهلتم ده تا ببینی
نمود من اگر صاحب یقینی
کجا دانی تو اسرارم در اینجا
ترا بنمایم این اسرار اینجا
دلا خون خور در این بحر معانی
که قدر خویش هم اینجا ندانی
دلا خون خور که از خون آمدی تو
چگویم تا که خود چون آمدی تو
بخور خون که ترا خاکت خوُرَد باز
نمود تو بجای خود برد باز
میان آب می رو پاک جان شو
به عین عشق دیدار جهان شو
درون آب دریای جهانی
بگو تا چند از این کشتی دوانی
دلت شد با خبر زین سرّ دریا
حکایت کوش کردستی و بینا
نهٔ آگه که چون بودست رازت
رها کردی در اینجا شاهبازت
چونشناسی نمود سرّ مردان
از آنی چون فلک پیوسته گردان
سوی بحر فناشو همچو منصور
ز کشتی و ز باب خویش شو دور
سوی بحر فنا شو سوی یارت
میان آب دریا می چه کارت
خبر داری زجوهر زود بشتاب
نمود خویش در بغداد جان یاب
ز بغدادت اگر واقف شدستی
ز دید چشم و جان واقف شدستی
چرا چندین تو اندر بند خلقی
بدان ماند که حاجتمند خلقی
ز دنیا بگذر و از عین دریا
که در دریا نبینی جز که سودا
درون بحر جان انداز خود را
مگر کآگاه گردانی تو خود را
درون بحر شو تا راز بینی
حقیقت جوهر جان باز بینی
درون بحرمعنی هرکه ره برد
چو غوّاصا ره دلدار بسپرد
به جوهر در رسیدم چند گویم
بهر وصفی که میگویم چه گویم
چه گویم اندر این میدان فتاده
میان خاک بی جولان فتاده
منم بیچاره و حیران بمانده
چگوئی خوار و سرگردان بمانده
منم بیچاره اندر کوی دلدار
اگرچه راه بردم سوی دلدار
نه در دینم نه اندر کیش مانده
بسان کافری درویش مانده
در این دریای بی پایان فتاده
سراندر قعر این عمان نهاده
چو غوّاصی کنم در بحر اعظم
قدم می دارم اندر عشق محکم
چو غوّاصی کنم دُرها بیابم
پس آن گاهی سوی بالاشتابم
درون جان من بحریست در دید
که اینجا مینبینم جز که آن دید
درون جان من بحریست معنی
ندارم با کسی اینجای دعوی
منم عطّار کز بحر معانی
کنم هر ساعتی گوهر فشانی
منم دریا و کشتی رانده بی حد
شده فارغ ز بود نیک یا بد
منم عطّار و اسرار جهانم
حقیقت درّ معنی میفشانم
چو نقش من دگر عالم نبیند
کسی داند که او جانان گزیند
عیان این جهان و آن جهانم
ورای این زمان و آسمانم
حقیقت من نمودم جوهر دوست
برون آوردم اینجا روغن از پوست
سلاطینان عالم گرچه شاهند
بحمداللّه بر من خاک راهند
چو سلطانم به معنی و بصورت
بیفکنده ز دل خود کدروت
چو سلطانم اباخیل و سپاهم
که اندر سلطنت دیدار شاهم
منم شاه جهان در سرّ معنی
که دارم در حقیقت عین تقوی
بسی شادی و غم خوردم بعالم
که سلطانم ابی شک من در این دم
منم سلطان جمله سالکان من
که دیدستم حقیقت جان جان من
کجا اهل دلی درگوشهٔ فرد
که بنشیند دمی با من در این درد
که بنمایم ورا سرّ الهی
بماهش افکنم او را ز ماهی
بسی اسرار گویانند و بسیار
ولی هرگز نباشد همچو عطّار
که من بگشودهام این راز مشکل
بسی حسرت که در جاندارم و دل
کجا گویم چو همرازی ندیدم
نخوانم چون هم آوزی ندیدم
از این ایوان پردود و ستاره
بسی کردم بهر جانب نظاره
دمی غافل نبودم زین نمودار
که تادریافتم اعیان اسرار
نمود عشق جمله عاشقانم
عیان راه جمله سالکانم
حقیقت یافتم جانان و جان من
بکردم فاش این راز نهان من
حقیقت هرکه شد اینجا خبردار
نمود خویشتن آویخت بردار
حقیقت هر که این دیدار دریافت
هر آن چیزی که میبیند نکو یافت
بجز حق بین نداند گفتهٔ من
که بنهادستم این اسرار روشن
دلا خون خوردهٔ تا راز گفتی
هر آن رازی که دیدی بازگفتی
دلا خون خوردهٔ در پردهٔ خود
که تا دیدی عیان گم کردهٔ خود
دلا خون خوردهٔ و غرق خونی
ولیکن این زمان دیدار چونی
دلا خون خوردهٔ تا در صفاتی
ولیکن این زمان دیدار ذاتی
دلا خون خوردهٔ و خون بخورهم
که خون خوردست هم بسیار آدم
دلا خون خور که خون بودی ز اول
ولی اینجا شدی در خود معطّل
ز خونی آمدی اوّل پدیدار
بآخرهم بخون مانی گرفتار
ز خونی لیک اندر خاکماندی
ز سرّصنع عین پاک ماندی
ز راه چشم خون دل بریزان
که خواهی گشت خاک خاکبیزان
که بعد از ما وفاداران هشیار
بخاک ما فرو گریند بسیار
نباشد فایده زیرا که خاکیم
به عین عاقبت اندر هلاکیم
چه حاجت بود چندان گفتن ای دوست
که میبایست در طین خفت ای دوست
نمود خاک اصل پاک دارد
که آدم دید حق درخاک دارد
اگرنه خاک اصل پاک بودی
گلِ آدم کجادرخاک بودی
نمود خاک از آن حاصل نموداست
که خود را بیشکی واصل نمودست
ز خاکست اصل و در خاکی شدی تو
چگویم تا در اول چون بُدی تو
حقیقت خاک واصل شد در این راه
که او اینجا ریاضت یافت از شاه
حقیقت خاک چندینی ریاضت
کشید و یافت او بیشک سعادت
حقیقت خاک میداند که جان چیست
درون او همه راز نهان چیست
شنیدم من که پیری پر ز اسرار
بگِردِ خاک مردان گشت بسیار
شبی میگفت خوش کرد خاکی
بگوش او رسید آواز پاکی
که ای مسکین چرا چندین بگردی
بگو تا اندر این دنیا چه کردی
چرا این گور مردم میپرستی
بگرد کارمردم گرد و رستی
که ما خاکیم و هستی هم تو از خاک
ولی با تست بیشک صانع پاک
اگرچه خاک گشتیم اندر این راه
ولی ما بهتریم از جمله آگاه
که خاکیم این زمان در عین هستی
نه مانند شما در بت پرستی
چو زیر خاک ما را یار باشد
در این معنی بسی اسرار باشد
درونیم و برون بگرفته از دوست
حقیقت مغز باشد جملگی پوست
خدا با ما است هم دیدار اوئیم
که اندر خاک برخوردار اوئیم
نمود خاک ما را کرد واصل
همه مقصود ما اینجاست حاصل
همه مقصود اینجاگه بدیدیم
که از چشم جهان ما ناپدیدیم
جهانیم و نه اندر روی خاکیم
که این دم نور قدس و نور پاکیم
نمایم این زمان دیدار بیخود
که فانیّم و گشته فارغ از بد
خدا با ماست ماهم با خدائیم
که این دم یافته عین بقائیم
فنائیم این زمان از دید صورت
بسر کرده همه عین کدورت
فنائیم این زمان در جزو و در کل
برسته از غم وز رنج وز ذل
فنائیم این زمان از عالم دون
درون افتادهایم از عین گردون
فنائیم این زمان اندر جلالیم
ز حیرت پیش جانان گنگ و لالیم
فنائیم این زمان در عین هستی
رها کردیم اینجا بت پرستی
فنائیم و بقا دریافته ما
بسوی جزو و کل بشتافته ما
ز بود خویشتن نابود بودیم
که این دم بودِ بودِ بود بودیم
ز بود حق چو صورت برفکندیم
خود اندر ذات آن حق درفکندیم
جمال اندر جلال کل بدیدیم
حقیقت با خدای خود رسیدیم
نمود حیرتست اینجای در عشق
نمیدانیم این غوغای در عشق
درونست و برون ما یکی هم
که حق گشتیم بیشک حق یکی هم
شما مانند ما خواهید بودن
نماند دائم این گفت و شنودن
شما مانند ما در خون بر آئید
چرا در بند ایوان و سرائید
دل از بند جهان آزاد دارید
بجز تخم نکونامی مکارید
که ما همچون شما بودیم چندان
بنشنیدیم پند هوشمندان
ز کار آخرت بودیم غافل
نکردیم آنچهمان فرمود عاقل
کنون هستیم از کرده پشیمان
که کرم و مور باشدمان ندیمان
چه سود از روزگار برفشانده
بدل در حسرت جاوید مانده
کنون ای دوستان زنهار زنهار
بترسید از بد این دهر مکّار
بجز فرمان یزدان نیست کاری
بورزید و مدارید هیچ عاری
که راهی سخت دشوارست در پیش
اگر تو مؤمنی زین دم بیندیش
بجز حق هیچکس واقف نبود است
که این اسرار از دیدار بودست
نمود خاک جمله جان پاکست
دراو رفتن تو میگوئی چه باکست
بهرگامی که اینجا مینهی در
سرشاهیست چون فغفور و قیصر
بسی بادام چشمانند در خاک
که جان دادن نزد صانع پاک
تونیز ار عاقلی آهسته میرو
نمود عشق از عطّار بشنو
مَخُسب ای دل سخن بپذیر آخر
ز چندین رفته نفرت گیر آخر
مخسب ای دل که تا بیدار گردی
مگر شایستهٔ اسرار گردی
در این اسرار تو اندیشهٔ کن
نمود عشق خود را پیشهٔ کن
مخسب اندر شب مهتاب آخر
چه خواهی دیدن از این خواب آخر
شب مهتاب خوابت چون پرد بین
شب مهتاب نور عشق حق بین
شب مهتاب چون میآمدت خواب
که عاشق خواب کی ماند ز مهتاب
شب مهتاب واصل شو ز اسرار
در آن ساعت که باشد لیس فی الدّار
شب مهتاب اگر معشوق بینی
دمی با او در آن خلوت نشینی
شب مهتاب اندر نور باشی
میان جزو و کل مشهور باشی
شب مهتاب بنماید رخت یار
که در شب مینگنجد هیچ اغیار
شب مهتاب اگر واصل شوی تو
نباید زین سخن غافل شوی تو
شب مهتاب کآنشب بدر باشد
در آن شب عاشقان را قدر باشد
شب مهتاب حق بی شک بیابی
چه گویم کاین زمان در عین خوابی
چرا خفتی شب مهتاب ای دوست
که تا با مغز گردانی همه پوست
نیندیشی که چون عمرت سرآید
بسی مهتاب در گورت درآید
ترا زیر کفن بگرفته خوابی
فرو افتد بگورت ماهتابی
محنسب و سرّ این سرار دریاب
مشو ای دوست چندینی تو در خواب
نکو نبود چگوید مرد هشیار
بخفته عاشق و معشوق بیدار
تو در خوابی و بیداران برفتند
عزیزان و وفاداران برفتند
تو در دنیا و اندر دیر خود رای
بماندی همچو سیم قلب در جای
تو در این دار دنیا باز مانده
ز بهر شهوت پر آز مانده
توئی غافل در این دنیای مکّار
که ناگاهت برون آرد ز پرگار
تو این دم خفته آگاهی نداری
که اینجا عین اللهی نداری
همه مردان سوی درگاه رفتند
ز بود خویشتن آگاه رفتند
همه مردان عالم راز دیدند
ز جان گم کردهٔ خود بازدیدند
همه مردان دراین میدان چو گویند
بجز توحید او چیزی نگویند
چو مردان عالمی پر درد دارند
ز درد عشق خود را فرد دارند
اگر مردی تو اندر دار دنیا
خبر یابی تو از اعیان عقبی
اگر مردی بجز مردان مبین تو
همیشه خدمت مردان گزین تو
که مردانند دائم سالک راه
طلبکاراند ز دائم دیدن شاه
طلب کن اینچنین مردان حق تو
که بردی از همه در ره سبق تو
خدا زیشان طلب تا راز یابی
حقیقت جان جانت بازیابی
خدا ز آن سان طلب در عین اسرار
که از انسان شود این سر پدیدار
خدا ز آن سان طلب چون میندانی
چو گویندت عجب حیران بمانی

حکایت

مگر پیری ز پیران رسیده
طلب میکرد مردی راز دیده
یکی پیری بزرگی با ادب بود
ز شوق دوست دائم در طلب بود
بسی در عین طاعت کرده کوشش
چو دریا بود او در عین جوشش
همیشه صاحب درد و الم بود
ولی در عشق او صاحب قدم بود
بخوانده علم صورت بود بسیار
نشسته دائما با یار بسیار
طلب میکرد اینجا واصلی او
که تا یابد ز اعیان حاصلی او
طلب میکرد اینجا پیش بینی
در اعیان خدا صاحب یقینی
نشان دادن او را صاحب راز
بشد تا می خبر یابد از او باز
چو نزدیک وی آمد زود آن پیر
سلامی کرد و بنشست آن زمان پیر
برش بنشست و در وی مانده بد او
که پیری بود او هم نیک و خوشخو
نظر میکرد او را دید خاموش
نمود عشق را میدید با هوش
دمی بنشست با ما او به خلوت
که بود آن پیر صادق مست حضرت
سؤالی کرد آنگاه از حقیقت
که ما را گوی ای پیر طریقت
سؤالی دارم و برگوی ما را
مرنجان مر مرا اینجا خدا را
بگفت ای دوست برگوچه سؤالست
که را ما آشتی نه قیل و قال است
بگو تا من بگویم مر جوابت
که تا چونست این عین صوابت
بگفت ای پیر من جان جهانم
خدا اندر کجایست تا من بدانم
مرا بنمای حق گر رهبری تو
که میدانم که نیکو اختری تو
جوابش داد کین نیکو سؤالست
بگویم این من اکنون بی مجال است
طلبکاری و هم از خود بیابی
اگرنه غرقه اندر بحر آبی
خدا باتست اگر او را بجوئی
حجاب از پیش برداری تو اوئی
حجاب از پیش خود بردار ای پیر
مکن دیگر تو مر این رای و تدبیر
خدا با تست و در جانت نهانست
ولی در دید جان عین العیانست
خدا با تست چون تو بنگری تو
چگونه راه او را بسپری تو
خدا با تست در دیدار بنگر
درون جان و دل دیدار بنگر
خدا با تست هرگز او ندیدی
در این دم او ببین چون در رسیدی
خدا با تست این دم زود دریاب
درون جان و دل معبود دریاب
خدا با تست بنموده جمالش
ولیکن چون بیابی تو وصالش
خدا با تست اندر دیده میبین
ولیکن مر ورا در دیده میبین
خدا با تست و در بینائی تست
عیان بنگر که در دانائی تست
خدا با تست در گفتار بنگر
ز من دریاب وین اسرار بنگر
خدا با تست اینجا رخ نموده
ولیکن در دلست و دل ربوده
خدا با تست اگر دانی بیندیش
حجاب صورتت بردار از پیش
خدا با تست صورت محو گردان
چنین کردند اینجاگاه مردان
خدا با تست جز او کس مبین تو
اگر اینجا شوی راز و یقین تو
خدا با تست او را میشناسی
نکو کردی که با شکر و سپاسی
خدا با تست و اندر گفتگویست
جز این پیرا بگو چیت آرزویست
خدا با تست ای پیر طریقت
که بسپردی بحق راه شریعت
خدا با تست میدانم که دانی
که هستی پیر و بس صاحب معانی
درون خود نظر کن یار خود را
که یکّی بینی اندر خود احد را
درون جان تو دیدار بنمود
مرا این لحظه کل اسرار بنمود
تو چندینی که در آفاق گشتی
ندیدی وین زمان کل طاق گشتی
درون جان نظر کن حق ببین تو
که داری اوّلین و آخرین تو
درون جان نظر کن روی دلدار
که از مستی شدی ای پیر هشیار
درون جان همه اسرار او بین
وجود نقطه در پرگار او بین
درون جان نظر کن تا بیابی
اگر هر جای از خود میشتابی
نبینی مرد را جز دیدن خویش
نظر کن این زمان بشنیدن خویش
زبانت نیز خود گویا به او است
دل و جانت بکل جویای او است
دو چشمت هست بینائی از او دان
زمانی رخ از این معنی بگردان
چو بود تست او را می چه جوئی
چو او اینجاست با تو، تو چه گوئی
نهان تست و در صورت هویداست
نمودتست او پنهان و پیداست
ترا گفتم اگر دانی تو ای دوست
که دیدار همه در دید تو اوست
تو خود بشناس و حق شو در حقیقت
برون آ از هوا و از طبیعت
تو خود بشناس تا او را بدانی
اگر هستی تو مر صاحب معانی
تو خود بشناس کاینجا یار باتست
حقیقت بیشکی دلدار با تست
تو خود بشناس اگر حق میشناسی
چرا در علم حق تو ناسپاسی
تو خود بشناس آنگاهی خدا بین
نمود خود از او در ابتدا بین
تو خود بشناس تا واقف شوی تو
ز دید دید حق واصف شوی تو
تو خود بشناس تا واقف شوی هان
دل خود از بلای نفس برهان
تو خود بشناس و خود دیدار او بین
نمود جان و تن اسرار او بین
تو خود بشناس کاین جاگه قبولی
چو حق دیدی عیان صاحب وصولی
تو خود بشناس چون حقی تو در حق
خبر دادم ترا از راز مطلق
تو خود بشناس و همچون خود فنا باش
در آن دید فنا سّر خدا باش
تو خود بشناس تا جانان شوی کل
ز دید خویشتن پنهان شوی کل
تو خود بشناس و جز حق هیچ منگر
صور هیچست اندر هیچ منگر
تو خود بشناس و اندر حق نظر کن
دل خود را از این معنی خبر کن
تو خود بشناس و آنگه پادشا شو
ز اسم صورت و معنی خدا شو
تو خود بشناس تا جانان شوی تو
اگر معنی خدا الحق شوی تو
خدا شو گر تو جانان دوست داری
تو مغزی چون نظر با پوست داری
تو جانانی و آگاهی نداری
که این دم ملکت و شاهی نداری

در عین حقیقت بودن و از آن بی خبر شدن فرماید

همه ملک جهان پیش تو هیچ است
همه همچون طلسمی پیچ پیچ است
همه زان تو است و تو منزّه
دریغا چون بری در این سخن ره
همه زان تو است و تو فنائی
فنا شو تا شوی عین خدائی
همه زان تو است و بود بودی
نبودی تا نمودی ذات بودی
همه بهر تو پیدا کرده دریاب
ترا از بهر خود این نکته دریاب
همه فانی شوند و تو بمانی
خدا ماند چو تو بیخود بمانی
بهرچیزی که میگویم ترا من
کجا ره میبری زین راه روشن
نداری درد آن تا جان شوی پاک
برون آئی دمی زین آب و زین خاک
نداری درد آن و فرد باشی
چو مردان دائماً با درد باشی
نداری درد آن تا در صور تو
برون آئی ز گرد راهبر تو
نداری درد آن تا جان دهندت
زمانی صحبت جانان دهندت
نداری درد و بی درمان بماندی
چو چرخت زار و سرگردان بماندی
نداری درد و درمانی طلب کن
نداری جان و جانانی طلب کن
نداری طاقت دیدار جانان
نیاری تا کنون دشوار آسان
نداری طاقت فردانیت تو
نداری عالم روحانیت تو
نداری هیچ جز گفتار چیزی
ندیدی هرگز از این یک پشیزی
چووصل واصلان اینجا ندیدی
ز کوری دیدهٔ بینا ندیدی
ز وصل واصلان بوئی نبردی
میان زندگانی تو بمردی
ز وصل واصلان گامی نرفتی
در این وادیّ غولان خوش نخفتی
ز وصل واصلان دلدار دریاب
زمانی تو دل بیدار دریاب
ز وصل واصلان کامی بران تو
دراین وادی در این صورت ممان تو
ز وصل واصلان شو ذات آیات
گذر کن از نمود و بود ذرات
ز وصل واصلان گر حق بدیدی
در این جانب دلت مر حق بدیدی
عذاب جاودانی باز دان تو
دمی خود را بفردوست رسان تو
بهشت جان ندیدی گشتی اعما
فروماندی درون چاه دنیا
ز جانان دوری و معذور ماندی
ز نزدیکی خود تو دور ماندی
ز جانان تا به تو ره نیست بسیار
در این ره مرخودی تست دیوار
ره جانان خرابی در خرابیست
در آن عین خرابی جمله شادیست
چو جانان را نمیدانی چگویم
که تا درمان تو این لحظه جویم
بهر نوعی که گفتم سرّ اسرار
نظر داری تو بر این نقش دیوار
در این دیوار گنجی زیر او بین
چه میگویم نظر در گنج کن بین
یکی گنجی درون سینهٔ تست
از آن شیطان شده در کینهٔ تست
ز شیطان گنج تو مخفی بماندست
ترا آن گنج آسان میدهد دست
مبر فرمان این شیطان تو زنهار
که گرداند ترا او خوار و مردار
مبر فرمان این شیطان ملعون
که ناگاهت بریزد ناگهی خون
مبر فرمان شیطان و جدا شو
از این شیطان بد نفسی رها شو
مبر فرمان شیطان و بیندیش
حجاب نفس را بردار از پیش
مبر فرمان این شیطان و کل بین
وگر فرمانبری تو رنج و ذل بین
ز شیطان گرچه میگویند بسیار
شده شیطان ز دیده ناپدیدار
ترا شیطان بصورت مبتلا کرد
تنت را زیر این کوه بلا کرد
ترا شیطان صورت دم فروبست
درون خانهٔ تاریک پیوست
چرا در بند این شیطان دری تو
از آن رو پردهٔ خود میدری تو
ز شیطان نیز کاری نیک ناید
که میخواهد که این دل در رباید
ز شیطان نیکنامی نیست پیدا
که این جا میکند این دید رسوا

درروی گردانیدن از شیطان و فرمان ناکردن او فرماید

همه رسوائی عالم از او دان
بقول حق ازو رویت بگردان
مبر فرمان او و شاد دل باش
بکل فارغ ز نقش آب و گل باش
مبر فرمان او و زو تو بگریز
اگر مردی تو با شیطان بستیز
تو از سودای او غافل شدستی
از آن در دهر تو بیدل شدستی
ز شیطان هیچ نگشاید ترا کار
نبینی تو از او جز رنج و آزار
تمامت انبیا زو دور گشتند
از آن اینجا نهاد نور گشتند
تمامت انبیا او را بدیدند
از او یکبارگی از جان رمیدند
تو پیوستی خوشی با او بیاری
وگرنه اوفتی در عین خواری
چنین شیطان شناسی وندانی
که چونت رفت اینجا زندگانی
بهرزه زندگانی رفته بر باد
زمانی چون نکردستی تو آباد
چو شیطان ره نماید مر ترا او
کجا مانی تو اندر نام نیکو
همه بدنامی عالم از او دان
تو بد را بد شمر نیکو نکودان
همه بدنامی عالم از او است
از او اندر بدیها گفتگو است
ز بدنامی نیندیشی زمانی
که هر دم بر تو خوانم داستانی
همه شرکت حواس تست در راه
همه دیوان و غولانند بدخواه
همه طبعت حواس ناخوش تست
همه کِبرت بدوزخ آتش تست
ببین چندین هزاران سال کابلیس
نبودش کار جز تسبیح و تقدیس
همه طاعات او برهم نهادند
ز استغنای حق بر باد دادند
ز استغنا اگر فرمان درآید
همه امیّد معصومان سرآید
چو فردا پیش آن ایوان عالی
فرو کوبند کوس لایزالی
کجا ابلیس را باشد چه زهره
که پنهان دارد این عقل بخسره
چو او مسخ است اینجا رانده باشد
ترا نزدیک خود او خوانده باشد
چو او رانده است مر تو کرده نزدیک
چرا ماندی چنین در راه تاریک
چو او مردود حق شد ناگهانی
چرا تو همچو او حیران بمانی
مشو مانند او در عین لعنت
ز لعنت درگذر دریاب رحمت
چو رحمت هست از لعنت گذر کن
دل خود را ز ابلیست خبر کن
ترا ابلیست از راهت بیفکند
ندیدی تو که ناگاهت بیفکند
ترا ابلیس اینجا داوری کرد
ترا انداخت در اندوه و در درد
همه درد دل ازوی دان و خواری
از اویست جملهٔ اندوه خواری
زمانی خویش را بنموده اینجا
دلت ابلیس چون بربوده اینجا
چو نفس کافرت اندر نهاد است
که همراهی در اینجا اوفتاد است
تو همراه سگی سگ با تو همراه
از او دوری گزین استغفرالله
بگو لاحول نیز اندر شریعت
برد از دست وسواس طبیعت
براه انبیا رو تا توانی
که صورت ناگهان یابی تو فانی
بصورت ره مکن از خود فنا باش
بمعنی چون رسی ای دل خدا باش
بصورت ماندهٔ حیران دل و مست
اگر مرد رهی در نیست شو هست
ترا صورت کجا راهت نماید
کجا شیطان ترادر بر گشاید
ره مردانست جان در جان کن آگاه
وگرنه اوفتی اندر بن چاه
رو مردان طلب نی راه ابلیس
در این ره باش تو بی مکر و تلبیس
ره شیطان چه باشد دردی و خون
از این بسیار است از چه و چون
ره شیطان خیال اندر خیالست
همه عین وبال اندر وبالست

در افعال شیطان و سخن گفتن ومکر او فرماید

حدیث خوش دمی شیطان نگوید
همیشه جمله را آزار جوید
چه گوید هرچه گوید ناصوابست
همه کارش در اینجا خورد و خوابست
بجز خمر و زنا کاری ندارد
که او زین ذات خود عاری ندارد
ره فسق و فجورت او نمودست
که عین آتش او پر ز دود است
همیشه هست کارش بی نمازی
چو آتش دارد اینجا سرفرازی
تکبّر دارد وسواس و فحّاش
بود مغزش تهی مانند خفّاش
چو آتش ذات او دارد ندیدی
میان آتشت خوش آرمیدی
بسوزد آتش اینجا هرچه بیند
کسی هرگز در این آتش نشیند
میان آتشی خوابت ببرده
بمانی در درون هفت پرده
ترا آتش درون پرده دریافت
بسوزانید اینجا هرچه دریافت
تو درخوابی چرا اینجا نداری
که آتش سوخت اینجایت بخواری
زخمر حرص و شهوت زار و مستی
چنین چون کافران بت پرستی
چو شیطان کافر است و بت پرستست
ز خمرو حرص جانش زار و مستست
ترا هر لحظه بفریبد بصد لون
برد بیرون ترا ناگاه از کون
بصد ره می ترا اینجا دواند
ولی چون در دل آید باز ماند
درون پردهٔ دل ره ندارد
از آن اینجا دل آگه ندارد
ز خود بینی ره خود میسپارد
از آن عمری بضایع میگذارد
ز خود بینی میان آتش افتاد
نهاد و بود او بس ناخوش افتاد
ز خود بینی او اسرار آدم
در اینجا ماند اندر نیش ارقم
ز خود بینی غرورش هست اینجا
کجا گردد بذات حق هویدا
ز خود بینی برون در بماندست
چوآبی عین در آذر بماندست
ز خود بینی شده مفلق ز حق او
وگرچه برده بود از کل سبق او
ز خود بینی که کرد او دور شد باز
ستد او را ز جای عزّت و ناز
ز خود بینی بسر افتاد در چاه
نمیدانست او افتاد ناگاه
ز خود بینی دون چه بماندست
چو عکسی بر سر اینره بماندست
از اول بود در عزّت و ناز
میان جزو و کل بودی سرافراز
سرافرازی او برتر ز جان بود
بدست او همه کون و مکان بود
بدست او بُد اینجاهشت جنّت
ولیکن بیخبر از طوق لعنت
که چون بر لوح لعنت دید اینجا
نمیدانست این تا آن شد او را
ز طوق لعنت اینجا بیخبر بود
که استاد ملایک سر بسر بود
هم او را بود در عین حقیقت
ولیکن بیخبر بود از طبیعت
چه نوری بود روحانی و ناری
سزد گر این معانی پایداری
چو نور و نار باهم متصّل شد
نهاد صورت اندر آب و گل شد
چه گویم شرح آن چون میدهد دست
ولیکن چون بگویم نکته بامست
رسم اندر سلوک و شرح گویم
که این دم در عجب مانند گویم
چو در اوّل چنان اسرار حق دید
خود از جمله ببرده او سبق دید
چو لوح آنجا بخواند ودید لعنت
نیندیشید کو را بود قربت
بخود اندیشه کرد آیا که باشد
که او را این سزا اینجا بباشد
مگر جبریل باشد یا که دیگر
نمیدانست سرّ ربّ داور
مکن اندیشهٔ بد نیک بیندیش
بکس مپسند چو نپسندی تو بر خویش
دگر ره گفت این سرّیست اعظم
مگر باشد کسی اینجا بعالم
مرا خود این نباشد هست مطلق
که نیکی داده است اینجا مرا حق
چو نیکم داد هرگز او کند بد
چنین میگفت آن بیچاره با خود
ز سّر حق کس آگاهی ندارد
کسی دیگر کجا این سر بخارد
که نالی و اگرنه کار رفتست
همه نقشی از این پرگار رفتست
قضا بنوشته بد اینجا یکایک
بیاید بر سر جمله یکایک
تو از پیش قضا چون میگریزی
که با حق این زمان برمیستیزی
قضای حق همه بر سر نوشته است
عزیزاندر همه طینت سرشتست
قضای نیک و بد کل از خدایست
ولیکن قول ما بر انبیایست
براه انبیا رو از بدی دور
بشو ای جان که مانی غرقه در نور
رضا ده بر قضا گر حق شناسی
مکن اینجای جانا ناسپاسی
ز فعل بد تو کاری کن ز هر کار
تو این هر بیت را یک یک بکار آر
بفعل بد مرو نیکی گزین تو
بجز نیکوئی اینجاگه مبین تو
بفعل بد نظر اینجا مکن هان
دل خود را ز دست دیو برهان
چرا مغرور دیوی رفته از دست
اگر بر خود بگیری جای آن هست
ترا شیطان ببرد از ره ندانی
که همچون او تو در لعنت بمانی
بکس اندیشهٔ کژّی مکن تو
برو استاد خود کن این سخن تو
بد از خود بین و نیکی هم زخود بین
درون جان و دل دید اَحَدبین
منی را دور ساز و من مگو تو
منی را کم شمر نیم من بجو تو
تو خود را خفته دان و بلکه کمتر
که تا اینجا نمانی تو در آذر
منی شیطان سزد تو آدمی هان
از آن ای آدمی تو آدمی هان
تو برتر ز آدمی گر گوئی اسرار
تو داری نور حق اینجا مکن خوار
بترس از حق بقدر خود دمی زن
که هرگز مینباشد مرد چون زن
ولی فعل بد و باطل پدید است
ز عین حق عیان دل ندیدست
بترس ازدوست هرگز مینیندیش
وگرنه از منی گردی تو دلریش
منی شیطان بگفت و در منی شد
بگردن طوق لعنت صدمنی شد
منی دیوست تو فرزند آدم
چرا مانندهٔ دیوی دمادم
منی دورت کند از عین هستی
ترا اندازد اندر بت پرستی
منی دورت کند از خانهٔ دل
شود اینجایگه بیگانهٔ دل
منی دورت کند از سرّ مردان
ازین معنی دلت آگاه گردان
منی دورت کند از سِرّ اسرار
کند از ناگهانت عشق بردار
منی دورت فکند از هر دو عالم
شدی دور از همه سّر دمادم
منی دورت فکند از خانهٔ انس
فروماندی میان نور جان قدس
طبیعت رهزنت شد در وجودت
طبیعت کی کند اینجای سودت
طبیعت میکند مر سجده اینجا
که او دیو است دائم خوار و رسوا
طبیعت رهزنست و راه گم کرد
از آن آدم فتاد اینجای در درد
طبیعت نزد آدم گشت گندم
که آدم میکند اینجایگه گم
طبیعت عین شیطانست دریاب
از این معنی مکن تو نیز اشتاب
طبیعت راه دارد در صفت او
زند دستان تو در معرفت او
بپرهیز از طبیعت در خدا شو
ز بود فعل بد اینجا جدا شو
بپرهیز از طبیعت گر تو رازی
مدان اسرار من اینجا ببازی
ببازی نیست اسرار شریعت
بپرهیز از پلیدیّ طبیعت
ببازی نیست اسرار خداوند
که با شیطان بگیری خویش و پیوند
تو بازی میکنی ای دوست بازی
که با اسبان تازی لاشه تازی
تو بازی دان که کار کودکانست
کناری گیر کاینجا خوف جانست
ببازی نیست اسرار دو عالم
که تا بازی شماری سّر آدم
همه ذرّات در بازی فتادند
از آن در راه کلّی سر نهادند
چو ذرّه باش اینجا پای کوبان
ز عشق دوست خود جان تو خندان
ز ابلیس و ز ابلیسان بیندیش
همان زنهار اندر گفت و در کیش
بجز جانان مجوی و هرچه دیدی
نداد آن کز خوشی خوش آرمیدی
چو حق باشد نگنجد مگر و تلبیس
رها کن مکر را اینجا به ابلیس
جهان بر نام حق اِستاد قائم
نماند مکر شیطان نیز دائم
چو باشد مکر شیطان مکر اللّه
نظر کن تا شوی زین راز آگاه
ز دست نفس و شیطان کن کناره
مکن در فعل او هرگز نظاره
ز آدم دم زن ای آدم بچه دم
که این دم جز تو آدم نیست آدم
ز آدم دم زنی وز دید آن دم
که بنماید ترا رخساره دم دم
دم توحید آدم جوید اینجا
حکایت باز کن تا گوید اینجا
در ایندم ماندهٔ از حق توغافل
نهاده نام خود اینجای عاقل
در این دم در فنا و در بقائی
یقین میدان که در عین لقائی
تو درعین بقائی و بهشتی
چو آدم تو بهشت جان بهشتی بهشتت
بهشتت حاصلست ای آدم جان
ز دوری دور مانده از تو شیطان
ندارد نزد تو ابلیس راهی
گرفته در درختت او پناهی
امید بسته کآید او به جنّت
برحمت اوفتد از عین لعنت
ز عین لعنت آید تا بر تو
بگندم خوردن آید رهبر تو
کند تا از بهشت جاودان دور
تراگرداندت در خویش مغرور
تو در جنّت حذر کن شاد بنشین
ز ابلیس صور آزاد بنشین
مجو هم صحبتی با او تو بشنو
باین نصّ کلام حق تو بگرو
مخور گندم بدان کین سرّ تمامست
مرا سرّ با خواص آمد نه عامست
خواص اینجا نماید این نمودار
کسی کز عشق باشد راز دلدار

در یاد کردن آدم و ذرّیّۀ وی و بلا و مشقّت کشیدن از شیطان و شرف انسان فرماید

توئی آدم از ذات حق نموده
بسی گفته اناالحق هم شنوده
درون جنّت جان بودی ای دل
کرا بر گویمش اینزار مشکل
که تا چون بود احوالت در آنجا
دگر چون آمدی بیخویش اینجا
ز ابلیست بسی زحمت کشیدی
اگرچه جنّت و رضوان بدیدی
چو مردان راز با جان باز دیدند
بکلّی خود طمع ازنان بریدند
طمع از خوردن اینجا بُر که جانی
چرا چندین تو اندر بند نانی
طمع بُر تا شوی پاکیزه جوهر
ز حسن لذّت و شهوت تو بگذر
ز لذّات بهیمی کن حذر تو
مخور جز اندکی هم مختصر تو
ز لذّات بهیمی دور گردی
ز خورد و خواب چندین گر تو مردی
مشو قانع که تو دُرّ لطیفی
نکو بنگر که بس ذات شریفی
چرا در صورت خردی تو ای دوست
ببر در مغز تا کی بردری پوست
تو خورد و خواب میدانی دگرنه
بخواهی مُرد اگر خواهی اگر نه
ترا درگوش باید کرد این قول
که تا فارغ شوی از گند آن بول
که دنیا سر بسر بولست دریاب
همه گفتش ابی قولست دریاب
در این بولی تو اندر گلخن تن
تو در این تنگنا بگرفته مسکن
مقام نور جوی و نور شو پاک
که در ظلمت کجا یابی تو افلاک
شبی گر ابر باشد در سیاهی
در آن شب بین تو مر سّر الهی
نه مه باشد نه خورشید منوّر
نباشد نور مه رخشنده اختر
بجز تاریک شب چیزی نبینی
سزد گر خود تو آنشب بازبینی
نباشد هیچ پیدا جز که ظلمت
بود ریزان دمادم عین رحمت
تو باشی نور بسته پرده آنجا
که ظلمت نیز هم پیوسته اینجا
تو آن دم دان که احوالت چه بودست
نمودت از همه حاصل ببود است
دگر چون رفت ظلمت نور بینی
همه ظملت ز صورت دوربینی
در آن دم خود بخود گر مرد رازی
که نور ظلمتی و پرده رازی
شبی کز لطف او عالم چو شب بود
سر موئی نه طالب نی طلب بود
عدم بود و صفاتش محو ظلمت
در آن تاریکهای عین قربت
ز برق عشق پیدا شد حقیقت
طلبکاری ز اسرار شریعت
ترا این سرّ بباید دیده اینجا
بکاری نایدت بشنیده اینجا
در اینجا گر بُری ره کاردانی
چو دانستی عجب حیران بمانی
تمامت انبیا اینجا بماندند
کتب بر هم نهادند و بخواندند
که دانستند کین اسرار چونست
که این سر از خیال دل برونست
در اینجاگاه خاموشی گزیدند
که جز خاموشی اینجاگه ندیدند
همه محو است در تو گر بیابی
زمانی در بشو تا سرّ بیابی
توئی اصل این ندانسته چه بودت
تو ره گم کردهٔ آخر چه بودت
چو ره گم کردهٔ خود بازیابی
سزد گر خود در این معنی شتابی
در این دنیا سر اینجا در میاور
برو وز هشت جنّت زود بگذر
خلیفه زادهٔ آخر چه بودت
مجو اینجایگه میبود بودت
خلیفه زاده و شاه جهانی
بمعنی برتر از هر دو جهانی
تو هستی آدم اندر عین جنّت
کنون دریافتی اسرار قربت
کمالت برتر آمد از ملایک
ز اوّل چیز کُل شئی هالک
همه فانیست اینجا گر بدانی
نهادت قائمست اینجا تو دانی
تو آن ذاتی که کردندت سجده
توئی از آفرینش عین زبده
تو مغروری نمیدانی کئی تو
که اینجاگاه کلّی در چهٔ تو
تو قدر خود نمیدانی که جانی
درون جان عیان اندر عیانی
بهشت نیک خُلق اوست صورت
تو این معنی حقیقت دان ضرورت
جهنّم مردم آزاریّ خود دان
در اینجا دائم آزاریّ خود دان
برو نیکی کن از بدها بپرهیز
ز دام نفس اگر مردی تو بگریز
ز جان بگذر در اینجاگاه از خود
که دیدی اندر اینجانیک یا بد
بسی محنت کشیدستی ز صورت
که ابلیسست او اندر نفورت
زهی ابلیس اینجا کاردانی
که در اینجا تو سّر کاردانی
زهی آنکس که اینجا طوق لعنت
بگردن درفکند از دور قربت
شده در عین قربت لعنتی شد
اگرچه عین لعنش لعنتی بُد
بسی اسرار داند نیز ابلیس
دل پر مکر دارد ذات تلبیس
ز اصل او که واصل بود اینجا
نمودش جمله حاصل بود اینجا
در آن قربت زوصل یار جان داشت
نمود عشق سّر جان جان داشت

در اسرار قربت شیطان فرماید

حقیقت بشنو از اسرار او تو
چه اندیشی هم از کردار او تو
حقیقت بود او دانسته اسرار
که دائم دیده بُد اعیان اسرار
همه اشیاء بر او بود روشن
قدمگاهی بدش از هفت گلشن
همه در زیر فرمانش روان بود
چو آب اندر همه اشیا روان بود
کنون در فعل کلّی او روانست
ز اشیا دو رو مردود جهان است
ز وصل ابتدا دارد نشانی
کنون هر لحظهٔ اینجا بیانی
بزاری زار چون مینشنود کس
که او بیند یقین اللّه را بس
همی نالد خوشی اندر خرابات
سرش اینجاست یکسان در مناجات
ز وصل اوّلین چون شاد آمد
ز بود لعنتی آزاد آمد
که میداند یقین سّر خدا او
که خارج نیست اینجا از خدا او
یقین تحقیق میداند که رحمت
که رحمت از خداوندست و لعنت
شریعت کرد او را لعنت اینجا
که بهتر داند او از رحمت اینجا
چنان او عاشق است ازگفتن دوست
که پنداری که در کلّی همه اوست
چنان در عشق جانان در عتابست
ز ذوق عشق جانان در خطابست
خطابش در درون جان بماندست
از آن از بود خود حیران بماندست

در سؤال کردن پیر از ابلیس در پاکی در لعنت و نافرمانی کردن فرماید

مگر ابلیس را دید آن سرافراز
سؤالی کرد کای اندر جهان ساز
همه کار جهان از تو نظامست
که بود تو ز عشق کل تمامست
تو داری ملک دنیا جمله در دست
اگر بستایمت من جای آن هست
تو داری سّر جانان اندر اینجا
توئی هم سّر پنهان اندر اینجا
تو داری طوق لعنت از بر دوست
برت یکسان همه نیک و بد دوست
بملک جان نداری ره که جانی
چو جانی ره بخود اینجا ندانی
چه بودت سّر کل اینجا بگو تو
حقیقت در دمن اینجا بجو تو
بگو تا چندگاهست از نمودار
که داری راز طوق لعنت از یار
چه بودت آن همه علمت کجا شد
چراکارت چو منثور و هبا شد
در این لعنت بگو آخر که چونی
که تو افتاده در دریای خونی
چه بودت کاین چنین در کین شدستی
که اوّل عین هر تمکین بدستی
چرا چندین گنه آخر کنی تو
عیان عهد اوّل بشکنی تو
چرا چندین جدل در پیش داری
عجائب سرّ پیش اندیش داری
نمود جان توئی در عالم دل
نمییارم که گویم راز مشکل
اگر تو باطلی اندر شریعت
منت میدانم از عین حقیقت
حق حق مرد بودستی در اوّل
اگرچه تو شدی اینجا معطّل
اگرچه سرّ حال و قال داری
که اینجاگه عیان اغلال داری
که همچون تو مصیبت دیده ترشد
که خشکت لب شدست و دیده تر شد
تو داری درد عشق و راز جانان
تو داری سرّ شوق و طوق اعیان
ز طوقت هست شوقی در خرابات
که اینجا دم زنی اندر مناجات
بگو با من که راز تو ندیدم
عجب امروز در ذاتت رسیدم
یقین دانستهام من عشقبازی
ندانم من ترا این عشقبازی
تمامت انبیا از عین لعنت
رسیدند و شدند در عین قربت
ز من اینجا پناه جان گرفتند
نمود عشق را آسان گرفتند
حذر کردند از لعنت به یک بار
زهی عاشق که اینجا لعنت یار
کند خود اختیار او دو عالم
علی الجمله عیان سرّ آدم
بگو آخر که سرّ کار چونست
که ازعشقم دل و جان در جنونست
بیان کن گرچه اندر اصل اوّل
دگر آخر چرا گشتی مبدّل
چه بودت اوّل و چونست آخر
که تادانم منت باطن ز ظاهر

در جواب دادن ابلیس در اعیان فرماید

جوابش داد کای پیر گزیده
چرا گوی سخنهای شنیده
چو میپرسی مرا از عین اسرار
شنیده کم بگو اینجا بگفتار
ز دیده گوی تا من دیده گویم
ترا من نکتهٔ بگزیده گویم
گزیده گوی چندانی که دانی
گزیده هست اصل زندگانی
ز اصل ذات من اینجا نپرسی
که مخفی ماند اینجانور قدسی
ز اصل ذات من گوئی چه دانی
که ازمعنی تو جز نامی ندانی
اگر پُر تو ز عشق کوی گشتی
در این میدان مثال گوی گشتی
ز زور بازویت اینجا نماندست
فتاده گوی حیران در بماندست
منم آن جوهر ذات عیانی
که دارم طوق لعنت رایگانی
منم آن جوهر اسرار جانان
که فعلم ظاهر است اسرار پنهان
منم آن جوهر جان داده بر باد
به لعنت کرده اینجا جمله آباد
منم آن جوهر ذاتی که آیات
خدا از بهر من گفتست در ذات
بقرآن چندجانانم نموده است
زیانم نزد جانان جمله سودست
زیانم سود باشد از خطابش
نمییارم ز هیبت من جوابش
بدادن زانکه جانان راز گفتست
عیان عشق با من باز گفتست
خطاب دوست اندر اندرونم
که میداند که من در شوق چونم
خطاب دوست ما را در نهادست
نهادم اندر اینجا داد دادست
خطاب دوست کردش نام باشد
همه ننگ جهان در نام باشد
خطاب دوست درجانم رقم زد
نمود من دمادم در عدم زد
بقا بودم شدم نقش فنا من
ولی خواهم شدن عین بقا من
بقا بودم ولی اندر خطابش
خوشی کردم همی عین عذابش
عذاب اینجا و آنجادر خطابست
بر آن عاشق که مر او را خطابست
چو من گرد و نگردد یک دم ازدوست
حقیقت مغز گرداند عیان پوست
چو من در عشق کی آید پدیدار
که لعنت راکند رحمت خریدار
چو خود من عاشقی اینجا ندیدم
منالم و اصلی بینا ندیدم
به پنهان در میان انبیا من
بسی بشنیدهام اسرارها من
میان انبیا من راز گفتم
حقیقت هم بد ایشان باز گفتم
نمود من در اوّل بود بودش
نمود خویش دیدم در نمودش
حضورم نزد جانان بود دائم
بذات خود بدم پیوسته قائم
عیان راز دیدم در ملایک
نمود کل شیء نیز هالک
همه در لوح محفوظم نمودند
نمود عشق در بودم نمودند
همه دیدم بچشم سر نهانی
جمال بار در عین العیانی
نمود یار دیدم در همه چیز
نمود جمله بود و زان من نیز
قلم بدرفته در هرراز او بود
ولیکن راز من عین نکو بود
ندانستم که چون بُد سرّ اسرار
که اعیانم بد اینجا دیدن بار
جمال یار بود آنجا عیانم
نمود عشق در هر دو جهانم
چو خواندم راز دیدم آنچه بُد آن
مر آن را چارهٔ ما را نَبُد آن
قلم چون رفت اندر عین کاغذ
ولی نتوان نوشتن نیک مربد
قلم چون رفت کاغذ شد نوشته
چوخاکی شد به آبی آن نوشته
چه سود از رفته دارم آنچه خواند
کند چیزی نیفزاید کآید
همه رفتست اندر بود او نیز
که او داند یقین راز هر چیز
چو خطی یار بنویسد بخونم
حقیقت حاکمست و من زبونم
منم مفلس در این دنیا بمانده
نمودم جمله در عقبی بمانده
میان هر دو من اینجا اسیرم
همو باشد در اینجا دستگیرم
من بیچاره چتوانم بکردن
بجز غم اینجاگاه خوردن
ندارم هیچ چیزی خبر نمودش
طلبکارم در اینجا بود بودش
طلبکارم که تا ذاتش بیابم
نمود عشق جز ذاتش ندانم
ز اصل خویش در من غم گرفتار
عیان در نزد شرعم من گرفتار
عجائب راز دارم در جهان من
که دارم در جهان راز نهان من
طلب کردم بسی تا خود بدانم
که چون بد اصلُ فرع داستانم
بجز من هر کسی من چون شناسد
کسی باید که او چون من شناسد
بجز من کس نداند حال من هم
بریش خویشتن بنهاده مرهم
بجز من هیچکس رازم نداند
وگر داند بخود حیران بماند
منم استاد جمله پیش بینان
منم اینجا نموده عشق جانان
مرا طوقیست در گردن فتاده
از او در عین ما و من فتاده
ز طوق لعنتم خود پاک نبود
که اینجا آتش اندر خاک نبود
ولی چون خاک اصل پاک دارد
نمود زهر من تریاک دارد
همی با یکدگر پیوند داریم
ز قول و عهد او سر بر نداریم
هر آن یک چشم باشد کفر و دینم
بجز یکی در این دیده نبینم
بجز یکی نباشد در وصالم
بجز یکی نیاید در خیالم
بجز یکی در اینجا من ندارم
که راز جان جان پنهان ندارم
بگویم راز با تو گر بدانی
که هستی صاحب عشق و معانی
مرا افتاد کاری تا قیامت
ندارم جز خود اینجا من ندامت
مرا افتاد کاری اندر اینجا
نگردانم رخ از دیدار یکتا
مرا افتاد اینجاگاه کاری
گرفتست این زمان ذرّه غباری
ملامت میکشم در عشق دلدار
نیندیشم دمی از لعنت یار
ملامت میکشم در غرق خونم
ز بیهوشی فتاده در جنونم
ملامت میکشم از طوق لعنت
چو جانم هست اینجا عین رحمت
ملامت میکشم در هر دو عالم
منم در عشق جانان شاد و خرّم
زیارم گر جفا آید پدیدار
ولیک از من وفا آید پدیدار
زیارم گر جفا دیدم بسی من
همان خواهم که باشم با کسی من
که او اینجا کس هر ناکسانست
هر آن کو این بداند خود کسانست
اگر ناکس شوی در کوی دلدار
کسانت گر شوندت من خریدار
اگر تو ناکسی از ناکسانش
ز من بشنو همه شرح و بیانش
چو دیدم خود بدیدم نار بودم
ز بود کفر در زنّار بودم
همه کفر جهان دارم بیکبار
شدم کافر چینن در روی دلدار
اگر درکنه یکدم دم زنی تو
ببام هفتمین خرگه زنی تو
اگر در کفر آئی عشق بینی
نمود عشق هم در عشق بینی
اگر در کافری بوئی بری تو
ز بود چرخ و انجم بگذری تو
اگر در کافری یابی تو دلدار
نمودبت شکن در کفر بسیار
شو اندر آخر کارت نظر کن
دلت از کفر روحانی خبر کن
اگر کافر شوی باشی مسلمان
ولی گفتن چنین بر جای نتوان
اگر از کافری دم میزنی تو
نه چون مردان بمعنی چون زنی تو
اگر از کافری خواهی نشانی
ز من بشنو کنون شرح و بیانی
من اندر کافری دلدار دیدم
در اینجاگه نمود یار دیدم
من اندر کافری زنّار بستم
وز آنجا در نمود یار بستم
من اندر عاشقی کافر نبودم
هم اندر کافری صادق ببودم
من اندر کافری اسرار دارم
نمود جزو و کل دلدار دارم
من اندر کافری بگزیدهام یار
هم اندر کافری هم دیدهام یار
نشان عشق دارم من بگردن
چگویم تا چه بتوانم بکردن
نشان عشق اینجا برنهادم
که درد عشق باشد در نهادم
نشان عشق رویم زرد کردست
نهاد جان و دل پر درد کردست
نشان عشق ما را در میان کرد
ولی بودم ابی نام و نشان کرد
نشان عشق از من بنگر ای دل
چرا درماندهٔ در آب و در گل
نشان عشق من دارم بزاری
که کردستم در اینجا پایداری
نشان عشق در جانم نهانست
ولیکن یار اینجا در میان است
چو درد دوست دارد جان من هان
کجا باشد مرا هرگز دل و جان
چو جانان رخ نمودم رایگانی
من این لعنت گزیدم در نهانی
ز جانان چون خطابی هست ما را
دمادم چون جوابی هست ما را
خطاب او کجا دارد جوابی
ولی در عشق مسکینی خطابی
کنم هر لحظه در عشق تو تکرار
چو او دارم ابا او گویم اسرار
که ای جان جهان و جوهر کل
مرا گر راحت آری و اگر ذل
منت ذل کل شمارم راحت جان
که دیدم مر ترا مر راحت جان
همه جانها بتو قائم بدیدم
همه دلها بتو دائم بدیدم
نمود جان و دلها چون تو داری
مرا اندر میان ضایع گذاری
مکن ضایع مر او و شاد دل کن
ببخشد یارِ ما ما را بحل کن
ببخش اندر میان و دست گیرم
در این لعنت که دارم دستگیرم
نمود لعنتم اینجا تو کردی
در اینجاگه مرا رسوا تو کردی
منم خوار و توئی غمخوار مانده
میان آفرینش خوار مانده
منم رسوا شده در کویت ای جان
نظر بنهاده اندر سویت ای جان
بسی در دل جفای تو کشیدم
به امّیدی بکوی تو دویدم
بسی دیدم ملامت اندر اینجا
بسی کردم زبودت نیز غوغا
من اندر کوی تو غمخوار و مسکین
نموده کافری و رفته از دین
منم در راز تو ثابت قدم من
که دیدستم همه راز قدم من
مرا شاید که گویم وصفت ای جان
تو لعنت میکنی ما را چه تاوان
تو لعنت کردی و رحمت گزیدم
که در رحمت منش لعنت بدیدم
مرا لعنت بکن چندانکه خواهی
که بر اجزای این کل پادشاهی
مرا لعنت کن اینجاگه دمادم
بهانه می منه اُسجُدلِآدَم
مرا لعنت کن و از خود مرانم
که هر چیزی که گوئی من همانم
منم ملعون ترا اینجا طلبکار
که دارم از عنایت راز بسیار
منم لعنت گزیده چند گویم
که از بهر تو اینجا گفتگویم
مرا این لعنت عالم چه باشد
نموده سجدهٔ آدم چه باشد
که مارا با تو افتادست کاری
که با ما کردهٔ تو یادگاری
مرا شد یادگاری دانم اینجا
که دیدستم عیان عین الیقین را
مرا این بس که دارم بودت ای جان
بروز محشرم هم شاد گردان
بروز محشرم بخشی بیکبار
ز دوش آنجای برداری مرا بار
بروز محشرم تو کل ببخشی
گناه جزوی و کلّی ببخشی
کنم پیوسته زاری من بدرگاه
که من دارم نمود قل هو اللّه
اگر منسوخ گشتم بر در او
فتادستم بکلّی بر در او
چو نسخم کردی اندر این میان کم
بفضل خود ببخشم رایگان هم
مرا از رایگان کردی تو پیدا
شدم در کوی تو مسکین و رسوا
چو رسوائی ببخشی کم نباشد
ز بحر خود یکی شبنم نباشد
مرا جز تو دگر اینجا کجا بود
که بود من ز بودت انتها بود
بفضل خود ببخشم در جهانت
که رحمت یافتم هر دو جهانت
مرا چیزی که کردی حاکمی تو
خداوندی نمودی عالمی تو
همه رحمت ترا و لعنت من
بفضل خویش کن تاریک روشن
عیان رحمت تو بیشمارست
مرا امّید در روز شمارست
عیان رحمت تو جاودانست
همه امیّدشان تا جاودانست
چو تو شاهی، شاهانت گدایند
نموت انبیا و اولیایند
چو توشاهی تمامت ملکت تست
همه امّید ما بر رحمت تست
چو تو شاهی تمامت بندگانند
نهاده جمله سر بر آستانند
تو شاهی و ترا از جان غلامند
اگر اتمام اگر نه ناتمامند
تو شاهی و کنی جمله که خواهی
که بر ملک دو عالم پادشاهی
تو شاهی و همه در تو اسیرند
نمیری و همه پیش تو میرند
تو شاهی و ترا زیبد که مانی
که شاه آشکارا و نهانی
همه شاهان بتو باشند زنده
شده ازجان ترا محکوم و بنده
تو شاهی و توئی شاه و توئی شاه
توئی سالک توئی اصل و تو آگاه
ز کار راز جمله می تو دانی
که بیرون از جهان و هم جهانی
ترا در دیدهها بینا بدیدم
ترا در لفظها گویا بدیدم
از اوّل تا به آخر راز داری
سزد گر لعنت از من بازداری
بمن رحمت کنی یوم القیامت
ببخشی هم گناهم با ندامت
هم آمرزی تمامت بیشکی تو
که دیدستم عیانت مر یکی تو
چو ذات تو قدیم و لایزالست
زبانم اندر اینجا گنگ و لال است
تمامت انبیا و صفت بگفتند
بجز جوهر ز انوارت نسفتند
همه حیران تو بهر خطابی
که تو بنمایی ایشان را عتابی
ز بهر تو چنین حیران بماندند
حزین و خوار و سرگردان بماندند
ز دید سالکان واصلانت
بچشم من زجمله رهروانت
ترا دیدم همه تصدیق و رحمت
نمیگنجد در ذات تو لعنت
ترا دانم که جانی و دلی تو
گشاده رازهای مشکلی تو
حقیقت نیست جز ذاتت در اسرار
چه باشد لعنت اینجا مرد ستّار
خداوند نهان و آشکاری
مرا باید ببین در پرده داری
چنان در لعنت تو دیدم اینجا
بسی در کوی تو گردیدم اینجا
همه در من بُد و من در همه گم
چو دیده قطرهٔ در عین قلزم
صفاتت لامکان و من مکانم
که راز تو در آن باشد عیانم
صفاتت برتر است از عقل و افعال
کجا گنجد ز علم عالمان قال
تمامت وصف گفتندت بهرحال
زبان جمله از حیرت شده لال
بجز تو هیچ چیزی درنگنجد
همه پیشم به جو سنگی نسنجد
بجز تو من ندیدم هیچ غیری
ز دورت درتو ما را بود سیری
یقینت عین بالا بود پیوست
که یدّ صنع حکمت نقش توبست
تو بستی نقش آدم در نمودت
شده بیدار اینجا بود بودت
نظر کردم صفاتت ذات دیدم
وجود آدم و ذرّات دیدم
بهم پیوسته بودی جز و کل تو
که تا محرم شوی زان عز و ذل تو
بهم پیوسته شد تا فاش دیدی
حقیقت در عیان نقاش دیدی
ز ذاتت در صفات فعل مطلق
نمودی بودی آدم را تو الحق
چو من بی من به تو اسرار دیدم
وجود آدم و انوار دیدم
همه علم من و حکمت تو بودی
مرا اندر بهانه در ربودی
نبد آدم که دیدم ذات پاکت
تجلّی فعل گشته در صفاتت
جهان جان جان کل شده باز
بهم پیوسته بُد انجام و آغاز
یقین دانستم اسرارت در اینجا
چو دیدم آدم از ذاتت هویدا
یقین شد زانکه غیری نیست جز تو
نمود جمله سیری نیست جز تو
به علم اندر ملائک گشتم
تمامت نام و ننگم در نوشتم
ز معدن روشنم شد در معانی
که پیدا گشته از راز نهانی
ندیدم غیر آن میدانم اینجا
که بودتست هم پنهان و پیدا
مراگرچه تو فرمودی بسجده
که آدم هست ما را عین زبده
بهانه خاک بود و من بدم نار
شدم کافر ببستم عین زنّار
چو کافر گشتم و کفران گزیدم
ز کفران روی خوبت باز دیدم
نبد غیری تو دانم جمله هستی
برم اینجا نگنجد بُت پرستی
من اینجا کافر عشق تو هستم
بت صورت بمعنی کی پرستم
جمال بی نشانی یافتی تو
بسوی بی نشانی تافتی تو
جمال بی نشان صورت شده باز
حجاب بت برم آخر برانداز
بصورت آدم آمد حق ولی هان
بسی افتاد اینجا عین برهان
تو گفتستی که آدم صورت ما است
ز دید من عیانم جمله پیداست
اگر سجده کنم هر پیشهٔ من
بود پیش تو این اندیشهٔ من
غلط این بُد که خودبینی نمودم
عیان عشق تو کلّی ربودم
ز خودبینی شدم در عین لعنت
ولی آخر کنی بر جمله رحمت
چو عین بحر رحمت خاص و عامست
از آنجا قطرهٔ ما را تمامست
اگر خواهی ببخشی مر مرا بخش
که ذات پاک تو نیکست در نقش
کجا وصف تو داند کرد ادراک
که عاجز اوفتاد اندر کف خاک
عقول عاقلان گم شد ز حیرت
فرو ماندند اندر عین قربت
صفات ذات پاک تو منزّه
عقول افتاد بیخود اندر این ره
که باشد عقل کز ذاتت زند دم
که سرگردانست اندر عین عالم
که باشد عقل طفلِ شیرخواره
نداند کرد اینجا هیچ چاره
که باشد عقل افتاده برابر
فرومانده میان آب و آذر
که باشد عقل اینجا باز مانده
میان آرزو و آز مانده
که باشد عقل گردان گرد کویت
دونده تا برد ره نیز سویت
بسی گشت و ندیدست جز که افعال
نهادش در صفاتت در بیان قال
بسی زو عاقبت درمانده عاجز
نمود عشق تو نایافت هرگز

و ایضاً در اسرار شیطان فرماید

منت حیران و لعنت باز مانده
نمود عشقت اینجا باز خوانده
چودیدم رویت اینجاگاه پنهان
مرا این لعنت تو بس بود آن
که در کوی تو باشم لعنتی من
کنم هر لحظهٔ بیحرمتی من
من از لعنت نترسم هم تو دانی
اگر خوانی و گر رانی تو دانی
از آن تکرار میآرم دمادم
که من سجده نکردم دید آدم
مرا چون سجدهٔ تو کرده باشم
چرا در عاقبت در پرده باشم
مرا چون پرده اینجا بر دریدی
که جز من هیچکس غمخور ندیدی
من اندر گوی تو حیران و مستم
اگرچه خویشتن کلّی شکستم
کسی کو مر ترا بگزیده باشد
در اوّل عزت تو دیده باشد
به آخر چون کند خود را بخواری
کند در عشق لعنت پایداری
چو من کردم سجود شیب و بالا
بسی رفعت مرا دادی تو در لا
کسی کز تو چنین عزّت بدیداست
کنون در طوق لعنت ناپدیداست
عیان کن اندر اینجا آن نمودار
حجاب لعنتم از پیش بردار
من آدم را ندیدم جز که ذاتت
شده متصف ز اعیان صفاتت
من آدم را ندیدم آن تو بودی
که در ذرّات در گفت و شنودی
نمود روی آدم شد پدیدار
نمود جزو و کل شد جمله دیدار
مرا این بُد که سّر تو بدیدم
نکردم سجده و لعنت گزیدم
چودیدم من جمالت را نهانی
بدانستم که اسرار جهانی
نبُد آدم تو بودی رخ نموده
گره از کار عالم برگشوده
حجاب عزّتت بر رخ کشیده
عیان آدم از کل برکشیده
نظر کردم در آن دم دیدم آدم
که پیدا شد نمود تو در آن دم
چو آدم دیدم و دیدار تو بود
مرا عشق آمد و دیدار بنمود
مرا مخفی نمودی همچو آدم
نظر کردم ترا دیدم دمادم
اگر من گم شدم تو کم نباشی
نماند هیچ شیء جمله تو باشی
اگرچه بار عشقت دیدم از جان
همی دان لعنتیم زارو حیران
اگر لعنت بود آن از تو باشد
که رحمت عین احسان تو باشد
زهی آنکس که اینجا حق بداند
بجز رحمت دگر لعنت نداند
زهی شکر و سپاس و حق گذاران
چنین کردند اینجا دوستداران
همان کو دوستداری دید دلدار
نگرداند رخ خود را به آزار
به آزاری کجا برگردد از دوست
بر عارف چنین کردن نه نیکوست
چو ابلیس ار تو مردی حق بشناس
ز لعنت در نمود عشق مهراس
که آزاری رسد از یارت اینجا
درون را با برون گردان مصفّا
به آزاری که از محبوب یابی
سزد ای جان اگر رخ برنتابی
رخ عاشق همیشه زرد باشد
که از عشقش دلی پر درد باشد
رخ عاشق توان دیدن اثرها
که او دارد ز دید جان خبرها
چرا معشوقه را تو ترک گوئی
از آن سرگشته تو مانند گوئی
رخ جانان بجانی سخت ارزانست
که آنجا گه جمال دوست اعیانست
رخ جانانت اینجا آرزویست
چه جای مستیست و گفتگویست
رخ جانان درون دیده پیداست
ولیکن عقل اندر عشق شیداست
اگر مانند شیطان رهبری تو
قدم در کفر و لعنت بسپری تو
کشی بار جفای عشق جانان
نمود درد خود آری بدرمان
امیدی بند ای هالک نموده
عیان خویشتن سالک نموده
تو چون سالک شدی در آخر کار
نمود لعنتت آید پدیدار
در این ره هر زمان صد کفر و دینست
گهی عین گمان گاهی یقین است
در اینجا هر زمان عین بلا راست
مثال شاهدان کربلا راست
در این وادی دل و جان کن تو ایثار
که جانانت شود بیشک خریدار
چرا از لعنت حق میگریزی
چرا توبا قضا اینجا ستیزی
بکش بار فراق و وصل دریاب
رها کن فرع را و اصل دریاب
که شیطان اصل خود در فرع دریافت
عیان لعنت اندر شرع دریافت
تو بار عشق چون اینجا کشیدی
یقین میدان که کام دل رسیدی
بکش مانند مردانش تو باری
که برخیزد ز ره باری غباری
شود پیدا جمال بی نشانی
نماید بود کل در تو نهانی
چو شیطانست بر امّید رحمت
میندیش اندر این راهش ز لعنت
تو قول دوست فرمان بر تو اینجا
که بگشاید ترا او در در اینجا
بفرمان باش و طاعت کن دمادم
که فرمودست سجده نزد آدم
همه ذرّات پیشت در سجودند
طلبکار تو اینجا در وجودند
همه ذرات درتو جمع گشته
بصر بگشادهاند و شمع گشته
بتو حیران شده تو خود ندانی
چو ایشان درخودت حیران بمانی
طلبکار تواند و در توهستند
ز جام عشق تو ذرّات مستند
نه هشیارند و نی بیدار باشند
تمامت عین این انوار باشند
همه پیدا شده در جوهر یار
از او خود کرده اینجاگه پدیدار
بگرد کعبهٔ جان در طوافند
چو سیمرغان همه در کوه قافند
چو برخی در وصال و در جلالند
همش برخی نهانی در وبالند
جمال یار میجویند جمله
مر این اسرار میگویند جمله
که بابا تو نه بی تو این چگونه است
که ما را اندر اینجا رهنمونست
طلبکار آمدیم و دوست اینجا
درون کعبه روی او هویداست
طلبکار آمدیم و دوست دیدیم
نمود خویشتن در پوست دیدیم
طلبکار آمدیم از جوهر اصل
که اینجایست بیشک جوهر وصل
همو ما را در اینجا رهنمون کرد
نمود عشق خود اینجا فزون کرد
چوخود میخواست کاین جاگه نماید
نمود عشق بااللّه نماید
نمود خودنمود جمله مائیم
که در نار و هوا هم خاک و مائیم
همه درجوهریم و با نشانیم
که پیدا آمدیم و بی نشانیم
ز عین بی نشانی هست گشتیم
ز جام عشق جانان مست گشتیم
جمال یار در ما کل اثر کرد
نمود عقل در اینجا خبر کرد
جمال خویش بر صحرا نهادست
نهانی راز را اینجا نهاد است
جمال خویش زِ آدم کرد پیدا
مر او را آورید اینجا به صحرا
جمال خویش در وی چون نهاد او
نمود آمد در اینجا داد داد او
جمال آدم از جزو و کل آمد
اگرچه عین او اندر دل آمد
جمال آدم از اعیان ذاتست
نمودش در فعال اندر صفاتست

در معنی ان اللّه خلق ادم فی صورت الرّحمان فرماید

صفات و ذات با هم خلوتی ساخت
نمود آدم از خود کل بپرداخت
صفات عشق و عقل وجان و تن بین
نمود ذرّهها راتن به تن بین
که در وی جمع شد در چل صباح آن
نمود عشق در عین رواح آن
به پیوستند با هم جمله ذرّات
ز ترکیب عناصر آنچه از ذات
نمود آدم اندر دست جانان
نبینی از لعینی راز جانان
به قدرت خویشتن پیدا نمود او
همه ذرّات را شیدا نمود او
ز عشق و عقل اینجا کارگاهست
ولی دیدار آدم دید شاهست
بهشت اینجاست لیکن کس نداند
وگر داند ز ما حیران بماند
همه ذرّات عالم عشق جانند
ز ترکیب عناصر جان جانند
نمیداند کسی مر راز جانان
اگرچه دیدهاند ایثار جانان
تو خانه دیدهٔ جانان ندیده
مر آن خورشید را رخشان ندیده
تو خانه دیدهٔ خان خدائی
بگویم فاش تو دید خدائی
تو خانه دیدی و دیوانه گشتی
ز بود خویشتن بیگانه گشتی
درون خانه معشوقست دریاب
زبانت گوش کن جانت در این باب
درون خانه رو و روی جانان
ببین ای بی وفا تو مانده حیران
درون خانه بین و خانه کن حل
بعشق آی و نمود خویش کن سهل
درون خانه دلدارست پنهان
وجود اوست بشنو این سخن هان
درون خانه و بیرون یکی است
بنزدیک محقق بیشکی است
که ره با راه او پیوسته باشد
ولیکن ره بجان پیوسته باشد
چو تو خارج شوی داخل ببینی
چو تو دیوانهٔ عاقل نبینی
بعقل این سر ندانی تا بدانی
که او پیداست درجانت نهانی
گرفته یار تو اینجای در بر
ز گفت حق بحق اینجاست رهبر
ز نحن و اقرب اینجا جان جان بین
بخود پیوسته یار اندر نهان بین
ز نحن اقرب اینجا راز کن فاش
که نقش است این جهان بنگر تو نقاش
چرا بر نقش اینجا غرّه باشی
تو خورشیدی چرا در ذرّه باشی
چرا بر نقش خود واله بماندی
حروف معنی ابجدنخواندی
چرا بر نقش خود مغرور گشتی
از این کل از وصالش دور گشتی
چرا بر نقش خود عاشق شدستی
که حق را تو یقین صادق شدستی
تو هستی در نشان و بی نشانی
کنون جانی و این دم جان جانی
چرا در نقش جانان مینبینی
که چون نقشت شود جانان ببینی
چرا در نقش مغروری چو ابلیس
چرا چندین کنی ای دوست تلبیس
بخود منگر دمی تا عین زحمت
شوی فارغ تو اندر عین رحمت
ز لعنت دور شو رحمت طلب کن
نمود جسم و جان را تو ادب کن
مگو من همچو آدم ربّنا گوی
نمود وصل جانان در وفا جوی
جفای یار بینی تن فرو ده
در این اندیشه جان و تن فرو ده
چو معشوقت درون خانه پیداست
چرا جان ودلت اینجای شیداست
همه در تست و تو در جمله پیدا
شدست اینجایگه عین مصفّا
از آن گفت آدم صافی که بُد صاف
کنون اینجا مزن از خویشتن لاف
چو آدم صاف شو تا پاک باشی
نه نار و ریح و باد و خاک باشی
چو آدم باش عین لامکان تو
گذر کن از زمین و از زمان تو
مشو آلودهٔ دنیای غدّار
مر او را ترک کن اینجا بیکبار
مشو آلودهٔ دنیا و شو پاک
که عین جان توئی منگر بدین خاک
توئی اینجا خلاصه گر بدانی
که دید عالم انسی و جانی

در اثبات ذات و دل گوید

تو ذاتی در صفات آدم نموده
از آن دم خویشتن این دم نموده
تو ذاتی در صفات آدم چرائی
که حق مطلقی ز آن دم خدائی
خدائی لیک بر صورت نمودار
خدائی این حجاب از پیش بردار
تو جانانی کنون در جان هویدا
بصورت آدمی مخفی تو اعلا
بلند و پست با هم یار بودند
ز ذات پاک اندر کار بودند
تو زیشان آمدی اینجا حقیقت
فتادستی در این عین طبیعت
توئی آدم از آن دم یاد آور
زمانی از خداوندی تو مگذر
تو نشناسی بهر معنی که گویم
از این بس بیخبر تا چند گویم
تو نشناسی بخود حق را یقین هان
نمود عشق را از واصلین دان
اگر واصل شوی هستی تو آدم
ببینی سّر عشق حق دمادم
اگر آدم توئی ز آن دم دمی زن
کز آن دم این وجود تست روشن
اگر آدم توئی آندم ترا هست
نمود عشق در عالم ترا هست
بدان اینجا بقای جاودانیست
نمود عشق بی نام و نشانیست
ز بی نقشی نیابی سّر جانان
بوقتی کز خودی گردی تو پنهان
تو پنهان باش تا پیدا نمائی
ز عین لایقین الّا نمائی
تو پنهان باش اینجا در نظاره
که بینی جان جانت آشکاره
تو پنهان گرد و پنهان باش از خود
ببین خود را نه نیکی بین و نه بد
تو پنهان باش با حق بیشکی تو
نماید بود بودت در یکی تو
ز آدم نسلی و از تو عیانی
شود پیدای بر سّری معانی
ز هستی آدم اینجاگه ندیدی
عیان آدم اینجاگه ندیدی
دم آدم دم تست این بدان هان
بجز جانان مبین تو سّر برهان
ز آدم این دم است و آندم اینجاست
وجود نیستی بین آدم اینجاست
چوآدم هست دردم دم فنایست
فنا بنگر که آن دید بقایست
چوآدم این جهان از دور میدید
وجود خویشتن پرنور میدید
چونور قدس حق پیرامنش بود
مثال طوق اندر گردنش بود
چو طوق نور باشد عین رحمت
بود صد باره به از طوق لعنت
نمود عشق کل بود از نمودار
جهان جان بد اندر عین اسرار
همه دنیا وجود خویشتن دید
عیان یار اندر جان و تن دید
نظر میکرد جمله خویش میدید
عیان راز را از پیش میدید
چنان آدم بد اندر جزو و کل نور
که میپنداشت خود را مانده از دور
حجاب صورتش پیوسته در دل
بمانده پای شوقش اندر این گل
بمانده بود اندر نهایت
عیان گشته در او عین سعادت
نظر میکرد خود رادید در گِل
نمیدانست چیزی مانده در دل
چو حق او را همی تعلیم جان داد
ز پیدائی ورا راز نهان داد
همه اسمای کل حق کرد تعلیم
مر او را چون چنان میدید تسلیم
چو آدم باز دانست آن همه راز
بخود میدید آنجا عزّت و ناز
سوی دنیا نظر کرد و برون شد
مر او را جبرئیلش رهنمون شد
سوی جنّت شد آنجا گاه نادان
در اینجا بُد جمال جان جانان
چو آدم در سوی جنّت رسیدش
نمود عین جنّت باز دیدش
اگرچه دیده بد از پیش جنّت
نمیدانست او از عین قربت
نمیدانست جنّت بود دیده
ولی درصورتی بُد عین دیده
نمیدید آن جمال بی نشانی
که صورت داشت اول در معانی
بدیده بُد بهشت و جمله افلاک
ولیکن داشت ترکیب او در این خاک
چو طفلی گر ببیند بوستانی
در آنجاگه بود خوش دلستانی
جمال دلستان و بوستانش
نماید همچو نقشی درجهانش
همی بیند ولی چون گشت بالغ
بماند او زان همه اسرار فارغ
چو بالغ گردد او آن باز یابد
سوی آن باغ و آن بستان شتابد
بنشناسد جز آن جای و حوالی
بر نادان بود این سّر محالی
برنادان مگو اسرار زنهار
که گوهر باشد اندر خاک پندار
تو جوهر سوی خاک ره مینداز
چو جوهر باشد اندر زینت و ناز
چو آدم یافت خود را در بهشت او
نمود خویش از خاطر بهشت او
چنان مستغرق سّر ازل بود
که بودش در نمود آن بدل بود
جمال بی نشانی دید خود را
شده مستغرق سرّ ابد را
ز جنّت هر که میگوید نشانی
در این معنی بباید کاردانی
در این معنی بسی گفتند اسرار
همه نقشی بود در عین پندار
در این معنی کسان بسیار گویند
همه از جنّت و دیدار گویند
نه آنست آنچه بشنیدی ز گفتار
زهی نادان چو میدانی و اسرار
ترا این راز مشکل مینماید
که جسمت نقش آب و گل نماید
ز آب و گل نبینی جز بهانه
عیانی جوی اینجا جاودانه
بهشت نقد جو از نسیه بگذر
که هستی این زمان از خویش بر در
درون جنّتی ای آدم جان
تو داری این زمان مر عالم جان
بهشت نقد و تو جویای اوئی
بنطق حق عیان گویای اوئی
درون جنّتی شادان و فارغ
ز طفلی گشته اینجائی تو بالغ
بقول ناکسان راهت گم آمد
ترا اینجانهادت قلزم آمد
درون جنّت و حوران سراسر
ببین تو ای کمر بسته تو بنگر
ایا مسکین سرگردان غمخوار
ز جنّت فارغی و این چنین خوار
ندیدی آنچه اینجا دیدنی بود
که گوشت مر سخن بسیار بشنود
ندیدی آنچه میبایست بتحقیق
ترا دیدست بر وی گوی توفیق
چنین بهر خودی در خورد و در خواب
بهشت جاودان از خویش دریاب
بهشت نقد داری در جهنّم
خوشی خوش میروی از جان و دمادم
سوی جنّت دمی هرگز نرفتی
میان این جهنّم خوش بخفتی
ز جنّت فارغی اندر طبیعت
میان دوزخی تو در شریعت
عزازیلی و آدم را که زیده
بده او را نکردستی تو سجده
سجود آدم اینجاگه نکردی
از آن تو اَندُه بسیار خوردی
سجود آدم اینجا در یقین کن
تو سرّ اوّلین و آخرین کن
بدان ای جان من تو از حقیقت
میامیز اندر اینجا با طبیعت
طبیعت دوزخیست بسیار سوزان
بسی اینجا ببین تو دلفروزان
یقین چون طاعت و جایت بهشتست
ولی لعنت همه از خود بهشتست
سوی جنّت شتابان شو دمادم
سجود عشق کن اینجای آدم
تو آدم سجده کن تا جان نمائی
ز جانان کن سوی عین خدائی
تو آدم سجده کن هر دم بتحقیق
دریغا چون نمییابی تو توفیق
توئی تحقیق آدم این دم ازتست
دم جانت حقیقت آن در تست
ز آدم این زمان دوری گرفتی
از آن پیوسته معذوری گرفتی
از آدم باز دان اسرار جنّات
که حق گفتست اندر عین آیات
بهر شرحی که میگویم کلام است
ترا بینی در این معنی تمامست
چرا در راه جان بی ننگ ونامی
توئی پخته مکن اینجای خامی
تو پخته باش و فارغ از همه باش
حقیقت هم شبان و هم رمه باش
بجز دلدار اینجاگه مجو تو
بجز شرح و کلام او مگو تو
بجز دلدار چیزی منگر ای جان
اگر چیزیست بیشک جان جانان

در صفت جان و اثبات توحید کل فرماید

چو آدم در بهشت جان نظر کرد
نمود خویشتن زیر و زبر کرد
بهشت و حور را میدید و رضوان
طلب میکرد بود بود جانان
بهشتش پیش همچون ارزنی بود
بر صورت مثال گلشنی بود
نمیگنجید او در عین جنّات
طلب میکرد اینجا دیدن ذات
نمود اوّلش در دیده مانده
که گردستی بده بر گل فشانده
لقا پیوسته بد تا دید صورت
نمیگنجید اندر وی کدورت
کدورت رفته بود و عین ارواح
ورا رخ باز بنموده در اشباح
چنان آدم ز ذاتش بی نشان بود
که کلّی در بهشت جاودان بود
همه دیدار بود و عین فانی
چگویم تا که این معنی بدانی
همه دیدار بود و حق یقین بود
که آدم اولین و آخرین بود
همه دیدار بود و عین رحمت
بقا اندر بقاءُ عین قربت
خوشا آن دم که آدم یافت اینجا
ز دید دید شه در خویش یکتا
خوشا آن دم که آدم در نگنجد
جهان موئی در آن لحظه نسنجد
خوشا آن دم که دم فانی نماند
بجز اعیان ربّانی نماند
خوشا آن دم که بنماید لقایش
نموداری کند کلّ بقایش
خوشا آن دم که فانی گردد آفاق
بهشت یار باشد در جهان طاق
یکی باشد دوئی برخیزد از پیش
شود ذرّات ابی روحش ابی خویش
یکی باشد جمال بی نشانی
بود آن دم عیان جاودانی
یکی باشد خدائی باز بینی
چو آدم زینت و اعزاز بینی
یکی باشد حجاب تن نماند
در آن دیدار ما و من نماند
یکی باشد نمودت تا نمودار
نمود صورت هم نقطه پرگار
یکی باشد بهشت و ناربینی
نمود دوست بی اغیار بینی
عیان بینی جمال یار و جنّت
چو آدم اوفتی در عین قربت
عیان بینی همه نور حضورش
بهشت جاودان حور و قصورش
بتو جاوید باشد جملگی دان
بجان دریاب از من سرّ پنهان
بتو جاوید من بینم سراسر
چگویم چون نداری این تو باور
بتو جاوید باشد تا بدانی
همی گویم ترا راز نهانی
بتو جاوید تو کلّی فنائی
درون جنّت و عین بقائی
زهی بشناخته خود را به بیچون
فتاده اندر این افعال بیچون
بدوزخ گشته قانع چون شیاطین
برو بگشای چشم دل تو خود بین
چو خود را مینبینی کیستی تو
در این معنی بگو تا چیستی تو
صفتهایت صفتهای خدائی است
نمودت همچو آدم ابتدائی است
صفات حق تو داری در صفاتت
بخواهی بُرد ره در سوی ذاتت
صفات او ترا موجود آمد
نمود تو عیان معبود آمد
توئی آیینه سّر الهی
نمودتست هر چیزی که خواهی
بخواه از خویشتن تا باز بینی
بخلوتگاه با جانان نشینی
چو جانان در درون داری بخلوت
چرا یکدم نیابی عین قربت
چو جانان در درون داری ندیدی
اگرچه سّر اسرارم شنیدی
تو جانان شو که جانان مر ترایست
در این دیدار تو اینجا به پیوست
ترا جانان نموده رخ در اینجا
نمیبینی درونت عین یکتا
همه در تو نموده رخ بیکبار
تو هستی نقطهٔ دیدار جبّار
بهشت جاودانی و قصوری
نکو بنگر که در دیدار حوری
توداری اوّلین و آخرین دوست
توئی اینجایگه هم مغز هم پوست
نظر کن اوّلین و آخرینش
توئی اینجا فتاده از یقینش
چوآدم باش در عین لقا تو
درون جنّتی بنگر بقاتو
چو آدم باش بگشا در بهشتش
که او خاک تنت اینجا سرشتش
چو آدم باش اینجا آشکاره
که بهر تست حوران را نظاره
چو آدم باش در جنّات و در ذات
ز خاطر در گذر زین جمله ذرّات
مبین خود تا بهشت آید پدیدار
عیان بنمایدت دلدار رخسار
مبین خود تا خدا بینی حقیقت
نماند هیچ از اجسام طبیعت
مبین خود تا بمانی جاودانی
که بی خویش است عین جاودانی
مبین خود تا حیاتی یابی ازنو
مر این اسرار ربّانی تو بشنو
مبین خود تا بمانی در عیان نور
بتو پیدا شود نور علی نور
مبین خود تا شوی واصل در آیات
یکی گردی عیان تو جوهر ذات
که آدم جوهر ذاتست بیشک
نمود تو ز خود در عین یک یک
تمامت آدمند و در بهشتند
ولی حق را ز دید خود بهشتند
نمیدانند ذرّات دو عالم
که یک چیز است اینجا عین آدم
نمیدانند در خود اوفتاده
سراندر راه بی خویشی نهاده
نمیدانند در عین طبیعت
فتاده دور گشته از حقیقت
نمیدانند سرّ دوست اینجا
فرو مانده همه در پوست اینجا
نمیدانند سرّ جان و جانان
چنین مانده تمامت زار و حیران
نمیدانند ایشان خود چه چیزند
که ایشان جوهر ذات عزیزند
نمیدانند از آن غافل بماندند
عجایب نیز بیحاصل بماندند
نمیدانند و اندر ره فتادند
ز ناگاهی درون چه فتادند
نمیدانند چون بیخویش هستند
از آن پیوسته کل دلریش هستند
نمیدانند نادانند جمله
که این معنی نمیدانند جمله
که حق بشناس او خود چیست اینجا
خوشا آنکس که با او زیست اینجا
چو حق را میندانی خود که باشی
سزد گر در جهان هرگز نباشی
تو قدر خود نمیدانی که چونی
که هستی در درون و در برونی
نمود اوّلش در دیده مانده
اگرچه دست بد بر گل فشانده
ز خود بگذشته بد او راز دریافت
عیان انجام از آغاز دریافت
تجلّی جلالش آن چنان کرد
که ناپیدائیش عین عیان کرد
تجلّی دید و نور حق عیان دید
نمود خویشتن راز نهان دید
چو آدم یافت خود را باز در بر
درون جان بدید او یار و رهبر
شد او واصل که حاصل دید دلدار
در این معنی زمانی هوش و دل دار
عیان واصلان زین منکشف بین
نمود عشق در خود متّصف بین
چنانش مست کرد اندر تجلّی
که در خود دید آدم سرّ اولی
نظر میکرد جمله خویشتن دید
اگرچه خویشتن بیخویشتن دید
ز نور علّم الاسما درون یافت
خدا را هم درون وهم برون یافت
خدا بشناخت آدم در درون او
اگرچه سیر میکرد از برون او
برون بگذاشت و سرّ اندرون دید
چوحق در اندرون او رهنمون دید
ز شوقش در همه جنّت نگنجید
جهان پیشش بیک حبّه نسنجید
جمال جاودانی دید بیشک
همه در خویش دید و خویش در یک
یکی بد اوّلش در آخر کار
بگرد خویش گردان دید پرگار
بگرد خویشتن کون و مکان دید
ولی خود برتر از کون و مکان دید
بگرد حق ستاده دید حوران
نمود خویشتن دید از قصوران
چوآدم در عیان اسرار کل یافت
خدا را هم درون و هم برون یافت
چو عرش و فرش و کرسی دید و جنّت
نثار نور دید از عین قربت
تمامت انبیا در خویشتن یافت
نمود اولیا هم تن به تن یافت
زمین و آسمان گردان خود دید
همه ذرات سرگردان خود دید
ملایک دید گردش ایستاده
همه دیده سوی آدم نهاده
طبقها پر ز نور اندر کف دست
گرفته جمله و اندر هستیش مست
نشسته آدم اندر نقش کل دید
بدید او را ز جانش خوش بنازید
دمی در خلوت معنی درآمد
غم و اندوه او جمله سرآمد
بجز جانان نمیگنجید پیشش
کجا گنجید اینجا کفر و کیشش
ز روح و راحت محبوب خوش دید
که جانان دم به دم دیدار خود دید
چنان بد آدم از ذوق وصال آن
که پیشش بود گوئی مر خیال آن
خیالی بود پیشش لیک بیخویش
حجاب جسم و جان برخاست از پیش
یکی میدید و مست جاودان شد
در اینجا بی زمین و بی زمان شد
زمین و بی زمان شد در یکی گم
که از دم بود اندر عین قلزم
فنا را در بقا دید و فنا شد
در آن عین فنا کلّی بقا شد
بقای جاودانی در فنا دید
نظر بگشاد و خود را در بقا دید
تو ذاتی در صفات اینجای موجود
بتو پیدا شده دیدار معبود
بتو پیداست اینجا هرچه دیدی
دریغا چون جمال خود ندیدی
ندانستی تو خود را من چگویم
که درمان ترا اینجا بجویم
ندانستی تو خود را این زمان یاب
از این معنی بهشت جاودان یاب
ندانستی تو خود را تا ببینی
که در راز نهان عین الیقینی
ندانستی تو خود را جوهر اصل
که دریابی تو از دلدار خود وصل
بتو پیداست دیدار خداوند
نمییابی تو اسرار خداوند
بتو پیداست جسم و جان حقیقت
مرو بیخود چنین اندر طبیعت
بتو پیداست هم در تو نهانست
که ذات تو همه دیدی جهان است
توئی بنموده رخ ازکاف و ز نون
درونِ جان گرفتستی و بیرون
تو بنمودی رخ و اعزاز دیدی
وجود خود بهم تو باز دیدی
تو بنمودی حقیقت عین هستی
عیان خود ساختی و خود شکستی
تو خود بنمودی و خود راز دیدی
وجود خود تو با هم باز دیدی
تو خود بنمودی و خود دیدی اینجا
بخود گفتی و خود بشنیدی اینجا
تو خود بنمودی وغوغا فکندی
همه در عین این سودا فکندی
تو خود بنمودی و خود در ربودی
تو بودی آدم اینجا بود بودی
تو خود دیدی جمال خویش از خود
نهادی در شریعت نیک با بد
تو اصل کلّی و جزوی در اینجا
حقیقت جانی و عضوی در اینجا
تو اصل کلّی و اینجا فتادی
ز چار ارکان و پنج حس در نهادی
تو اصل اصل کل بود وجودی
ز بودی تا بدانی کی نبودی
تو اصل کلّی و دانائی ای جان
تو دانی سرّ پیدائی و پنهان
ز اصل کل تو داری در صفاتت
ز فعل اینجا نمودی کائناتت
ز اصل کل بدیدی خویشتن تو
که بنمودی عجائب جان و تن تو
ز اصل کل تو داری تا بدانی
رموز علم مر صاحب قرانی
ندانی قدر خود ای جزو کل تو
بصورت درنمودی رنج و ذل تو
تو داری جمله تو در خود بماندی
ز عین معرفت چیزی نخواندی
ز علم کل کنون بوئی نبردی
تو در میدان خود گوئی نبردی
بزن گوئی در این میدان افلاک
که داری جان جان در مرکز خاک
بزن گوئی که این میدان تو داری
برخش معنوی جولان تو داری
بزن گوئی که شاهی در حقیقت
گذر کن تا ز میدان حقیقت
بزن گوئی که شادان دل شوی تو
اگر این راز جانان بشنوی تو
بزن گوئی کنون چون حکم داری
که بر ملک وجودت شهریاری
بزن گوئی که داری هر دو عالم
در این میدان جنّت همچو آدم
بزن گوئی تو بر مانند عطار
که خواهی گشت ناگه ناپدیدار
بزن گوئی در این میدان معنی
بکن بر رخش دل جولان معنی
بزن گوئی کزین گوی فلک تو
بخواهی رفت ناگاهی به تک تو
بزن گوئی و چون گوئی روان شو
از این عالم بسوی آن جهان شو
بزن گوئی و چون گوئی در این خاک
بشو غلطان توخوش بر روی افلاک
بزن گوئی تو ای شاه حقیقت
گِرو بر تو زمیدان طریقت
بزن گوئی تو در میدان وحدت
گذر کن از نمود عین کثرت
بزن گوئی و آنگاهی فنا شو
عیان ابتدا و انتها شو
بزن گوئی چو تو دلدار داری
کنون خوشخوش دل بیدارداری
بزن گوئی که اکنون کامرانی
در این میدان سزد گر کامرانی
بزن گوئی و کام دل ببین تو
دمادم با خدا شو همنشین تو
بزن گوئی که ناگه گوی بردی
نظر اینجا مکن آخر نه خوردی
بزن گوئی که بروی مینماید
حذر کن زین ترا کاندر رباید
چو میدان داری و جولان ترا به
میان جان یقین جانان ترا به
در این میدان ببین خود را تو ای شاه
که گوی چرخ داری در میان ماه
چوگوی چرخ گردان تو باشد
در این میدان ببین گردان تو باشد
چو گوی چرخ داری نیز گردان
توئی شاه حقیقت کن تو جولان
زهی معنی که هر دم رخ نماید
در این میدان عجب گوئی بیاید
زهی معنی که روشن میکند جان
دمادم میکند اینجای جولان
بمعنی گوی وحدت برد عطار
که میدان دارد و شاهی و اسرار
بمعنی گوی چرخش هست گردان
که او دارد نمود جمله مردان
بمعنی گوی برد از جمله دلدار
که او شاهست اندر کل اسرار
بمعنی گوی دل گردان نمودست
که گوی چرخ سرگردان نمودست
ندارد مثل در اسرار گفتن
کسی کو داند این اسرار سفتن
خراباتی شو و عین خرابی
که از عین خرابی این بیانی
خراباتی شو و تو آدمی باش
در آن عین خرابی شاه میباش
خراباتی شو و سجّاده بفکن
خم پر درد آنگاهی تو بشکن
خراباتی شو و تسبیح با دلق
بسوزان دردمی اندر بر خلق
خراباتی شو و از نام بگذر
پس آنگه نام وننگ خویش بنگر
خراباتی شو و جام دمادم
فرو کش نه جهان نی عین آدم
خراباتی شو و دُردی بهر جام
فروکش تا چه باشد مر سرانجام
خراباتی شو اندر عین هستی
شکن بتهای نفس خودپرستی
خراباتی شو ای یار دل افروز
مراین طاعات عشق از من تو آموز
خراباتی شو اندر کوی عالم
که جز هستی نباشد عین آدم
خراباتی شو وکلّی برافکن
گذر کن هم ز ما و هم ز تو من
خراباتی شو و دلدار خود بین
مشو نزدیک هم در عشق خود بین
خراباتی شو و کامی از او یاب
دگر ره از کفش جامی ازو یاب
ستان جامی که جام جم چه باشد
برِ آن، هر دو عالم مرچه باشد
ستان آن جام و فارغ از جهان شو
زمانی نیز بین و بیزمان شو
ستان آن جام ودرکش رایگانی
گذر کن هم ز صورت هم معانی
ستان آن جام و دربود فنا شو
عیان عین معبود لقا شو
ستان آن جام از هستی اللّه
دمی زن همچو مردان از هواللّه
چو آن میدرکشی نابود گردی
درون جزو و کل معبود گردی
چو آن میدرکشی جان جهانی
ولی گر قدر خود آن دم بدانی
چو آن میدرکشی درلاشوی تو
نمود عشق الّا اللّه شوی تو
چو آن میدرکشی از جام وحدت
کجا بینی تو مر دیدار کثرت
چوآن میدرکشی بینی یقین تو
که خاک پاک را عین الیقین تو
چو آن میدرکشی خمخانه بشکن
نمود عقل این دیوانه بشکن
چو آن میدرکشی عشّاق یابی
همه کون و مکان عین خدائی
شود ز آن می ترا مقصود حاصل
شوی چون واصلان اینجای واصل
شود زان می ترا اسرارها فاش
حقیقت نقش گردد عین نقاش
شود زان می ترا کون و مکان پیش
چو خر دل دانهٔ این سرّ بیندیش
شود زان می دو عالم همچو ارزن
قدم بربوده ونابوده برزن
نمیبینم کسی بر های و هوئی
کزین میدان برد ناگاه گوئی
همه ترسان و شاه استاده اینجا
نهاده چشم اندر کوی شیدا
شده لرزان ز بیم شاه جمله
نمییارند کرد اینجای جمله
کسی باید که گستاخی نماید
که گوی شاه از میدان رباید
که باشد در حقیقت هم بر شاه
ز سرّ شاه مر او باشد آگاه
در این میدان یکی گوی فکنداست
عجائب های و هوئی در فکنداست
در این میدان نیارد برد کس گوی
اگر داری عیان اللّه بس گوی
که برخوردار شاه از گوی باشد
نداند هرکه این پرگوی باشد
نبردی هیچ گوئی ای دریغا
بمانده ماه شادی زیر میغا
ببردی گوی اینجا تا بدانی
نظر کردی در این گوی معانی
تو سرگردان چو گوئی ای دل و جان
ندانم تا چه گوئی ای دل و جان
مترس از شاه و گستاخی کن آخر
بباطن باش و بگذر تو ز ظاهر
که شاه این کوی در میدان فکندست
فلک از ترس او چوگان فکندست
چو گوئی شو در این ره همچو مردان
که خدمتکار تست این گوی گردان
چو گوئی باش گر بتوانی این را
ببینی خویشتن عین الیقین را
چو گوئی بی سر و بی پا همی گرد
چو مردان اندر این میدان پردرد
چو گوئی پیش شه تسلیم او باش
براه شرع ترس و بیم او باش

در صفت ره یافتن و می عشق خوردن و جانان دیدن بتحقیق گوید

دریغا ره نمیدانی چه گوئی
که سرگردان شده مانند گوئی
در این میدان چو گوئی در تک و تاز
شدی اکنون و مر چوگان بینداز
در این میدان چو گوئی مینبردی
کجا صافی خوری مانند دُردی
خرابات فنا کن اختیارت
تو با میدان و گوی اکنون چه کارت
خرابات فنا از بهر مردانست
که این چرخ فلک زانروی گردانست
خراباتی شو و اندر خرابات
بوقت صبحدم میکن مناجات
خراباتی شو و رطل گران کش
دمادم جام وحدت رایگان کش
خراباتی شو این جام کن نوش
اگر مردی در اینجا باش خاموش
خراباتی شو و اندر پیش دلدار
ز نام و ننگ خود بگذر به یکبار
شود زان می ترا فانی وجودت
نظر کن آنگهی مر بود بودت
خدا دریاب و از خود شو تو فانی
اگر این سرّ معنی باز دانی
مئی کان عاشقان خوردند اینجا
وزان میگوی کل بردند اینجا
مئی کان عاشقان صادق بنوشند
همه باید کز آن سرّ کم خروشند
مئی کان عاشقان خوردند و رفتند
حقیقت راز معنی فاش گفتند
مئی کان عاشقان لاابالش
کشیدند آنگهی عین وصالش
در آن می وصل اینجا باز دیدند
ز بود او بکام دل رسیدند
در آن می جملهٔ ذرّات مستند
از آن در جود حق با نیست هستند
در آن می هر که او پائی بدارد
یقین دانم که او تحقیق دارد
در آن می راز بیند همچو مردان
حقیقت نزد اولاشیء شود جان
در آن می جان کجا گنجد زمانی
که آن دم نیست اینجا کل مکانی
در آن می هستی جاوید باشد
ترا از ذرّهٔ خورشید باشد
در آن می در یکی بینی تو خود را
نگنجد هیچگونه نیک و بد را
در آن می گر یکی بینی حقیقت
طریقت با حقیقت در شریعت
در آن می در خدا بینی حقیقت
نمیگنجد دگر اینجا دقیقت
در آن می جمله مردان فاش گشتند
ز نقش اندر جهان نقاش گشتند
در آن می واصلی شان منکشف شد
نمود اوّل آخر متّصف شد
در آن می شان حقیقت گشت واصل
شدند اندر خرابی جمله حاصل
در آن می شان عیان عشق بایار
حجاب از پیششان برخواست یکبار
در آن می شان تمامت گشت روشن
رها کردند آنگه عین گلخن
در آن می شان فنا آمد پدیدار
نگه کردند و دیدیند جمله عطّار
در آن می گر نبودی هستی من
کجا پیدا شدی این هستی من
در آن می یافتم هستی دو جهان
ز جامی یافتم مستی جانان
نمیدانستم و غافل بمانده
در این عین جهان بیدل بمانده
نمیدانستم وهم باز دیدم
نمود عشق کلّی راز دیدم
نمیدانستم ودانستم اکنون
که یارم در درون ماندست بیرون
بدو پیدا شدم از هستی او
نمود سرّ کل از هستی او
بدو پیدا شدم و زوی بگفتم
در اسرار را نیکو بسفتم
بدو پیدا شدم وز اوست پنهان
از او دارم نمود و اوست جانان
بدو پیدا شدم در جوهر راز
حجاب هفت پرده کردهام باز
بدو پیدا شدم از بود و نابود
مرا اندر میان مقصود او بود
بدو پیدا شدم او واصلم کرد
عیان خویش اینجا حاصلم کرد
بدو پیدا شدم بنمود ما را
عیان ابتدا با انتها را
بدو پیدا شدم دیدار او بین
نمود عشقم و گفتار او بین
بدو پیدا شدم بنمود باقی
مرا درجام کل او بود ساقی
بدو دیدم هم او را بی حجابی
بجز یکی نمیبینم حسابی
بدو دیدم جمال طلعت او
هم او بد نور قدس و خلعت او
مرا بخشید در گفتار اسرار
دمادم گفت در جانم که عطّار
یقین در پیش دارد جز مراتو
مبین در ابتدا و انتها تو
مرا بین در دل و جان تا توانی
منت دادم همه سرّ معانی
منت دادم همه اسرار عشاق
بتو ختمست کل انوار عشاق
منت دادم چنین تشریف در پوش
زمانی هم مشو ز اینجای خاموش
چو بلبل باش اندر گلستانم
نواها میزن اندر بوستانم
بصد دستان همی زن مر نوا تو
چو داری این زمان عشق لقا تو
نوای پردهٔ عشاق می ساز
درون پردهام می سوز و می ساز
بهر دستان که میخواهی تو دستان
بجز می از یداللّهات تو مستان
که مست شوق مائی از ازل تو
وجودت را بجان کردم بدل تو
نظیرت نیست لیکن در مقامات
عیان تست در اسرار طامات
منم گویا در این عین زبانت
منم اینجا همه شرح و بیانت
ترا دادم عیان سّر معانی
که تا اینجاتو قدر من بدانی
ترا دادم عیان واصلانت
کنم اینجای بی نام ونشانت
اگر ما را بکل آنجای خواهی
سزد گر هیچ جز از ما نخواهی
نشان واصلی این است دریاب
دمادم سوی من بیجان تو بشتاب
سراسر هر چه بینی ما همی بین
بجز من هیچ در دیدار مگزین
چو تو جویای ما بودی در اول
در آخر میشوی چندین معطّل
رضای ما بدست آور ز مائی
که ما را هست عین کلّ خدائی
بکل قربان ما شو اندر این راه
که هستی این زمان از سرّم آگاه
نثار روی ما کن جان و دل تو
گذر کن از نقوش آب و گل تو
کلاه عشق دادیمت چو بر سر
که در پیشت نهم آفاق یکسر
ببُر سر تا مرا بینی عیان تو
که این سرّ درنمیگنجد بدان تو
ز خود چون بگذری مارا بدانی
در آخر چون بدانی کل توانی
منم مخفی ز جمله ناپدیدار
که آوردم ز خود کلّی بدیدار
ز خود پیدا نمودم خویش پنهان
شده اینجا بجز دیدن به نتوان
در آندم کین دم صورت نماند
بجز من عین مقصودت نماند
نماند اسم و جسم و عقل و ادراک
سراسر محو گردانم ترا پاک
حجاب صورتت بردارم از پیش
کنم بود وجودت جملگی خویش
نماند هیچ گفتار تو اینجا
نماند هیچ اسرار تو اینجا
بجز من هر چه در دیدار آری
یقین میدان که خود سرّی نداری
نماند هیچ جز من مر ترا هیچ
نبینی این طلسم پیچ در پیچ
مرادم کشتن تست اندر اینجا
که تا اینجا ببینی دیدن ما
مرادم کشتن تست از طریقت
که ما را بنگری اندر حقیقت
مرادم کشتن تست آخر کار
که تا یابی مرا در جمله اظهار
مرادم کشتن تست ار بدانی
که مقصودم توئی سرّ نهانی
مرادم کشتن تست و فنا شو
مرا در جزو و کل عین بقا شو
مرادم کشتن تست و تو بگذر
تو خود جز من دمی در هیچ منگر
مرادم کشتن تست و فنایت
نمایم جزو و کل عین بقایت
چو تو جز من یقین غیری ندیدی
ز من گفتی و هم از من شنیدی
ز من گفتی همه اسرار ما را
تو کردی فاش مر سرّ بقا را
تو با من گردی و من با تو بودم
یکی بد با توام گفت و شنودم
بجز من هیچ تکراری نکردی
میان واصلان امروز فردی
بمن فردی بمن گشتی منزّه
بمن دیدی سراسر دید این ره
منت ره بودم و من نیز منزل
منت بگشادهام اینجای مشکل
منت گویایم و من نیز گویا
در این عین جهان منگر بجز ما
یقین اینجا بجز من هیچکس نیست
بجز من هیچکس فریادرس نیست
منت جان دادم و منجان ستانم
منت بنمایم اینجا و من آنم
که در خون خاک جسمت در کنم من
کنم اسرار کلّی از تو روشن
چو پیش از خویش اینجاگه بمردی
از آن گوی سعادت را تو بردی
تو مردستی و هستی حّی زنده
برون تو رفتهٔ اکنون زبنده
هر آن کو پیش از مرگم نمیرد
میان حلقهٔ این در نگیرد
منت میبینم و در راه من تو
شدی در واصلی آگاه من تو
منت بینم ز من خود درگذشتی
حقیقت راه اعیان در نوشتی
بسی اندر جهانم سالکانند
که مرکب سوی ما بسیار رانند
طلبکار آمدند اندر سوی ما
ولی در عاقبت گشتند شیدا
طلبکار آمدند وبازگشتند
نمود سفل و علوی در نوشتند
کرا باشد نمود عشق طاقت
که درآخر بیابد این سعادت
کسی باید که او از جان نترسد
بجز ما هیچ چیزی او نپرسد
بجز ما ننگرد در هر دو عالم
یکی بیند مرا در عین آدم
بجز من هیچ در پیشش نگنجد
دو عالم نزد او موئی نسنجد
بجز ما هیچ اینجا ننگرد او
بمردی این ره ما بسپرد او
چو ره بسپارد اندر سوی درگاه
یکی بیند مرا در جمله آنگاه
مرا دیدن در این صورت به نتوان
بوقتی کو ببیند راز پنهان
که جان بسپارد و ما را به بیند
ابا ما او در این خلوت نشیند
تو ای عطّار جانت برفشاندی
بسی در بحر ما کشتی براندی
در این دریای ما دیدی تو جوهر
ترا دیدم در اینجا هفت اختر
تمامت در تو اینجا درج کردیم
درون دل تو ما را عین دردیم
تو داری در رهم از درد شو فرد
که مردی می نیابی جز که در درد
ز درد عشق ما آگاه میباش
بصورت همچنان در راه میباش
که من دیدم ترا از جمله مردان
دل و جانت بدیدم شاد و گردان
توئی و نزد من جمله عزیزی
که جز با من نباشی و چه چیزی
چو جز من در نمیگنجد بر تو
منم در هر دو عالم رهبر تو
چو جز من در نمیگنجد بجانت
دمادم مینماید رخ عیانت
چو جز من درنمیگنجد درونت
منم اندر درون و در برونت
کس کو شرع محبوبم سپارد
بشرع دوستم او پای دارد
مراو را اینچنین واصل کنم هان
نمودش جملگی حاصل کنم هان
نمایم ذات خود او را تمامت
بفردوسش برم یوم القیامت
ببخشم من گناه او سراسر
ندارد اینکه مومن دان تو باور
کند این را قبول از جان و دل او
نگردد عاقبت اینجا خجل او
مرا ز آن دم که آدم دردمنداست
از آن دم این تمیز اندر پسنداست
از آن دم این دم تو هست پیدا
از آن دم یافتی این دم هویدا
اگر آن دم در این آدم نبودی
وجود تو در این عالم نبودی
از آن دم یافتی این جوهر یار
از آن اینجا همی بینی تو اغیار
از آن دم یافتی انوار عالم
نفخت فیه میآید دمادم
از آن دم هر دمی اندر دم تست
که دم اندر دم تو آدم تست
از آن دم دم زن و زیندم میندیش
رها کن جمله از عالم میندیش
از آن دم تو دمادم هر سخن گوی
که بردی درحقیقت در سخن گوی
از آن دم دمدمه افکن در آفاق
دمادم که ازآندم جمله عشاق
از آن دم در عیان اسرار کل بین
وجود خویشتن انوار کل بین
از آن دم این دم تو در جهان است
که بگرفته زمین اندر زمانست
از آن دم آدم اینجا خویشتن یافت
عیان بود و ز دید جان و تن یافت
از آن دم این دم تو میزند دم
عیان بین تو مر این کلّ دمادم
ز دمهائی که اینجاگه زدی تو
دمادم کان معنی بستدی تو
ز دمهائی که از دلدار دیدی
حقیقت جملهٔ اسرار دیدی
دم آدم از آن دم یافت بودش
از آن دم عین آدم مینمودش
چو آدم در بهشت این مرتبت یافت
از آن دم سوی جانان زود بشتافت
چو آدم در بهشت جان زد آندم
نظر میکرد و خود میدید آدم
عجب درمانده بد در کائنات او
که چون آمد نهان در سوی ذات او
نهان با خود دمادم زار میگفت
غم دل با خدا او باز میگفت
چو حق درخویشتن میدید تحقیق
بخود میگفت و خود میکرد تصدیق
که ای جان جهان و جوهر من
توئی در هژده عالم رهبر من
مرا آورده و بنمودهٔ تو
خودی خود بمن بخشودهٔ تو
درونم هم توئی بگرفته بیرون
ترا دانم در اینجا سرّ بیچون
حجاب تو بود این صورت تو
که عین شوق عشقست صورت تو
حجاب از پیش رو بردار و بنمای
که هستی در درون جان تو یکتای
چنین تنها مرا اینجا بمگذار
که دانائی مرا کرده پدیدار

در معنی و هو معکم اینما کنتم و حقیقت کل فرماید

ندا آمد درون جسم و جانش
ورا بنمود کل راز نهانش
که ای آدم چرا هستی تو تنها
که من باتودرم اینجای یکتا
چو من با تو درون جسم و جانم
در این جنّت ترا عین العیانم
چرا تنها همی گوئی که هستم
که با تو در درون جان نشستم
ایا آدم در ایندم شاد میباش
بجز من از همه آزاد میباش
ایا آدم درون ما را نظر کن
نظر در جسم و جان مختصر کن
ایا آدم منم در بود جانت
که بنموده همه راز نهانت
ایا آدم چو تو دُرّ نفیسی
همی خواهی در اینجا هم جلیسی
دلت تنگ آمده است اینجا بیکبار
که جز ما نیست اینجا هیچ دیّار
ولیکن من خداوند کریمم
عیان صانع وحی رحیمم
منم دانا، منم بینا بهر حال
همی دانم درونت کل احوال
منت بخشم بفضل خویش اینجا
نمود عشق هم در دیدن ما
منت بخشم در اینجا دیدن خَود
که پیش ما نگنجد هیچ از بد
حجاب آنگه ز پیش روی برداشت
چو آدم در نمود او جسم بگماشت
میان بیخودی حق را یکی یافت
خدا وز خویشتن او بیشکی یافت
چنان مست لقا شد او بیکبار
که آن سرّ دید چون اوّل دگربار
نمیدانست آدم او سر از پای
بمانده واله و حیران و شیدای
نمیدانست آدم هیچ بیخویش
حجاب جملگی برداشت از پیش
چنان مست لقای جان جان بود
که آدم در نهان حق عیان بود
چنان مست لقا بد در جلال او
که در حیرت عجب بُد گنگ و لال او
چنان مست لقا بد در عیانش
که بیرون بود از کون و مکانش
چنان مست لقا بد بیخبر او
که جز یکی ندیدش سر بسر او
چنان مست لقا بد آدم آنجا
که در اعیان نمیآمد دم او را
دم آدم ز جزو و کل برون بود
که آدم سرّ کل نایافت چون بود
دم او آن دم اوّل رو نمودش
که از بود تمامت در ربودش
دم او حق تعالی بد در آن دم
بخود پیوست بشنو سرّ آدم
چنان بد آندم و آدم نگنجید
که در عین العیان آن دم نگنجید
چو آدم مست حیرت شد ز عالم
بهشت جان بدید و سرّ اعظم
در آن دم کرد او را عشقبازی
من این اسرار میگویم ببازی
بدان اسرار حق بازی و در یاب
در این اسرارها این دم تو بشتاب
خطاب حق سوی جبریل امین شد
مر او را در زمین عین الیقین شد
سوی جنّت شتافت از قوت حق
که تا پیدا شود کل قدرت حق
خطابی کرد حق در سوی جبریل
که هان از پهلوی چپ زود تبدیل
کنی آدم در اینجا آشکارا
که تا بیند حقیقت صنع ما را
در آن دم عقل کل آمد مشهّر
ز من بشنو تو این اسرار بی مر

در پیدا آوردن حوّا از پهلوی چپ آدم در نمودار سیر کل فرماید

ز پهلوی چپ آدم عیان شد
نمود جزو و کل دیگر نهان شد
چو جبریل اندر آن بد در نظاره
یکی صورت دگر شد آشکاره
عجائب صورتی در دیگر اسرار
ز پهلوی چپش آمد پدیدار
یکی صورت که بد آنجمله معنی
که او را بود در جان سر تقوی
نمود انبیا و اولیا بود
که در جان او ذکی با ذکا بود
قدم تا سر همه نور الهی
در او پیدا همه سرّ الهی
دو چشم نرگسین مانند بادام
ولی در راه معنی او بده دام
سر و پایش پر از فیض و پر از نور
میان جزو و کل او گشته مشهور
ز دید جان جانان گشته پیدا
ورا اسمش نهاده باز حوّا
هوا در گرد کویش ره نبرده
ز عزّت دردرون هفت پرده
ز اوج عزت غم بی صفاتش
نمودار آمده در عین ذاتش
صفاتش بی صفت در عالم دل
ولی صورت بمعنی گشته حاصل
نبُد آب و نبُد خاک و نه آتش
نه باد تند الّا روح مهوش
بحکمت ازدرون جان اشیاء
نموده کرد اینجا حق تعالی
بحکمت از سوی پهلوی آدم
نموده در بهشتش عین آن دم
عجائب گوهری بیرون افلاک
میان باد و آب و آتش و خاک
ولی در عین هستی جان جان بود
که از دیدار آدم او نهان بود
ز بود آدم آمد آشکاره
تمامت جزو و کل دروی نظاره
همه کروّبیان عالم جان
نظر کردند او را راز پنهان
ولی آدم چنان بُد در جلالش
که اینجا مینمود از دل خیالش
چنان میدید بیهوشانه آدم
که جانان را از او پیدا شدی دم
چنان چون آفتاب نور خورشید
که گم کردی حقیقت جمله جاوید
ز بیهوشی چنان میدید در خویش
حجابش ناگهی برداشت از پیش
حجاب اندر حجاب نور پیوست
بهوش آمد زمان و باز پیوست
دگر آدم نظر کرد و چنان دید
سراسر نور حق اندر جنان دید
حقیقت دید جان و دل نشسته
در غم را بر آدم ببسته
حقیقت جان و دل آمد در آنجا
ز یکتا و دوئی گشته هویدا
حقیقت دید حوّا را بر خود
که او بد در عیانش رهبر خود
حقیقت دید حوّا آشکاره
ز صنع خود در او کردش نظاره
حقیقت دید حوّا جان خود را
که پیدا کرد از پنهان خود را
حقیقت دید حوّا را دل و جان
که از حق بود پیدا گشته پنهان
حقیقت دید او را جوهر دل
نمود عشق او چون آب در گل
حیات محض و روح روح آدم
نظر میکرد اندر او دمادم
ولی حوّا ز سر تا پای بُد حور
اگرچه این بیانت هست مشهور
ز حق دان راز حق را تو نه از من
که این رازت کنم اینجای روشن
چو حوّا نیز آدم دید آنجا
ز نور حق شده آن هر دو پیدا
دل هر دو جهان با مهر پیوست
چو ماهی کان زمان با مهر پیوست
یکی باشد مه و خورشید حقّا
که هم از نور یکّی شد مصّفا
شدند ایشان نمود چرخ و انجم
ولی از نور ایشان جملگی گم
وگر خورشید و مه چون یک نماید
عیان خورشید کل بیشک نماید
شود نور مه اندر نور خورشید
یکی باشد حقیقت عین جاوید
وگر پیدا شود نور الهی
نمود عشق اینجا بی تباهی
وگر مه آید از خورشید پیدا
نماید چون هلالی در مصفّا
شود دور از برش تا نور گردد
بگرد چرخ او مشهور گردد
نماید نور اندر قدر باشد
ده و دو بگذرد او بدر باشد
چنین دان سرّ آدم بنگر ای جان
که میگویم ترا این راز پنهان
بدش چون از قمر رو گشته مشتق
ز صدق دوست دار این راز صَدّق
مه نو بود و خورشید حقیقی
که گردد در بهشت جا رفیقی
وگر پیدا شود در نور انوار
حجاب یکدگر رفته بدیدار
شود پیدا زهم خورشید و مه در
اگر مردی از این معنی بمگذر
نمود عشق آدم دان تو خورشید
که این انجم از او باشند و ناهید
نمودش کرده مه زو شد پدیدار
از این اسرار شو یک لحظه بیدار
شو و اسرار من میبین دمادم
که رمزی هست این حوّا و آدم
حقیقت حق رمز حق بگفتست
دُر اسرار با احمد بسفتست
حقیقت حق تعالی جان جانست
که راز آدم حوّا نشانست
حقیقت دان که دنیا درگذارست
بجز جانان همه ناپایدارست
حقیقت دان که دنیا بوستانست
ولی آن سر در او میوه عیانست
حقیقت دان که دنیا هست بردار
بگرد او مگرد ای دوست زنهار
حقیقت دان که دنیا رهگذارست
در این ره اژدهائی بیشمارست
حقیقت دان که دنیا هست آدم
نماید راز کل اینجا دمادم
حقیقت دان که دنیا چون زنی هست
ترا بفریبد اینجا برده ازدست
حقیقت دان که دنیا هست حوّا
از او بگذر که گردی زود رسوا
حقیقت دان که دنیا چون بهشت هست
بچشم عاشقان اینجای زشتست
حقیقت دان که دنیا هست ناری
خسیسی، مدبری، ناپایداری
گذر کن زود و بگذر از طبیعت
بجانت شاد باش اندر طبیعت
گذر کن روی او منگر دمی تو
اگر اینجا به معنی آدمی تو
از این دنیا شوی بیرون چو آدم
مبین دنیا و حق بین تو دمادم
در این جنّت که بیرون وی آید
حقیقت عین گردون وی آید
بهشت صورتست اینجای دریاب
بسوی جنّت جانان تو بشتاب
از او بگذر هوا را میبمان تو
که هستی در بهشت جاودان تو
بهشت صورتست اینجای دنیا
بهشت جان طلب در عین عقبا
توئی درمانده در دنیا بدانی
بدانی کاندمی اینجا تو فانی
تو حوّا دیدهٔ و آدمی تو
تو از آن آمدی وآن دمی تو
ز تو پیدا شده اینجای حوّا
هوا بگذارو شو در عین دریا
طلب کردی هوا اندر طبیعت
نه بسپردی دمی گام حقیقت
بمانده در هوائی و چگویم
دوای دردت ای نادان چه جویم
تو تا باشی هوا را دوستداری
ابی مغزی و عین پوست داری
تو این را دوست داری و هوائی
بمانده دور از عین خدائی
هو ابگذار و یک دم بی هوا باش
چو مردان درجهان عین خدا باش
هوا بگذار و بگذر از یبوست
رها کن صورت عین نحوست
هوا بگذار تا گردی مصفّا
شوی مانندهٔ اوّل تو یکتا
هوابگذارو میگویم یقین بین
درونت اولین وآخرین بین
هوا بگذار ای آدم از آن دم
بزن دم چند از این حوّا و آدم
دم جان گیر و بیرون جهان باش
حقیقت برتر از عین جنان باش
زهی جاهل که دنیا دوستداری
نداری مغز، جمله پوست داری
ز مغزی دور و قانع گشته با پوست
حقیقت دور ماندستی تو از دوست
ز مغزی دور و بیدل گشتهٔ تو
میان خاک بر گل گشتهٔ تو
ز مغزی دور و جانان را ندیدی
دریغا سرّ اعیان را ندیدی
ز مغزی بیخود و تا چند لافی
زمانی کاسهٔ سردار صافی
ز بی مغزی چرا ابله شدستی
مگر اوّل تو هم ابله بُدستی
حقیقت مغز جو وز مغز مگذر
وز این اسرارهای نغز مگذر
از این اسرارها کن مغز تازه
دگر افتی تو اندر عین کازه
از این اسرار سرّ دوستان بین
جهان را سر بسر یک بوستان بین
از این بستان بجز یک میوهٔ تر
طلب کن میوههای خوب و خوشتر
کزان لذّات خوش یابی حقیقت
که افتاده طلب دارد طبیعت
هر آن میوه که افتادست از بار
مخور از خاک ره ای دوست زنهار
سقط باشد گذر کن زان مخور تو
طلب کن میوه را از شاخ تر تو
چو تو زین بوستان لذت نیابی
یقین دان عین آن قربت نیابی
از این بستان بخور لذات شیرین
ترش هرگز مخور ای مرد غمگین
من این اسرار بهر آن بگفتم
که از پیر بزرگ این دم شنفتم
سقط باشد در اینجا آنچه خامند
حکیمان میوههای خوش طعامند
حکیمان میوهٔ نغزند و شیرین
که از آن است در این باغ تمکین
حکیمان جان جانند گر بدانی
حکیمانی که دارند آن عیانی
حکیمان گرچه بسیارند در دهر
کجا تریاک دانند کرد مر زهر
حکیمی باید و پاکیزه جانی
که داند راز هر چیزی عیانی
حکیمی نیست با جوهر درآئی
مثال رهبری یا رهنمائی
حکیمی نیست تادردت نگوئی
ز بعد درد درمانت بجوئی
حکیمی نیست تا دردم بگویم
برش در عشق من چاره بجویم
حکیمی نیست بر مانند عطّار
که درمان میکند اینجا بیکبار
ز حکمت کرد درمان جمله ذرّات
ز عین حکمت و قرآن و آیات
ز حکمت جمله درمان کرد اینجا
حقیقت جان جانان کرد اینجا
دوای درد خود عطّار کردست
همی آسان چنین کس را دهد دست
ز حکمت ذات دارد کو حکیمست
که یسین سرّ قرآن از حکیمست
دوای درد خود کردست اینجا
که دید انبیا دارد هویدا
دوای درد خود او یافت جانان
حقیقت فاش کردست راز پنهان
دوای درد او بُد عین صورت
بدش درمان پذیرفت از ضرورت
حقیقت درد بود و با دوا باشد
عیان انتهایش انتها شد
چو درد عشق بی درمان فتادست
حقیقت راز با جانان فتادست
چو درد عشق در جان بود جانان
حقیقت درد شد اینجای درمان
چو درد عشق درمان کرد عطّار
عیان مر جانش جانان کرد عطّار
چو درد عشق نبود مر کسی را
مخوان کس کوست بیشک ناکسی را
چو درد عشق داری هست درمان
ولی وقتی که گردد جان جانان
ترا آزرد یا درمان برد زود
بیابی در میان دیدار معبود
ز درد ار آگهی درمان طلب کن
ز جان گر آگهی جانان طلب کن
ز درد ار آگهی درمانست دلدار
که درمانت کند هر دو بیکبار
ز درد عشق جانها مبتلا شد
همه جانها در این عین بلا شد
ز درد عشق اگر بوئی نیابی
دمادم سوی درد او شتابی
مجو درمان اگر مردی در این درد
میان جان و دل بنشین دمی فرد
چو آدم فردباشی همچو اوّل
وگرنه ناگهی گردی مبدّل
میان جان تو داری عین درمان
دل خود از بلای درد برهان
میان جان نظر کن سرّ بیچون
که گردانست در وی چرخ گردون
میان جان نظر کن باز بین دل
حقیقت برگشا این راز مشکل
زهی نادان که خود دانا شماری
ز شرم حق کجا می سر برآری
زهی نادان که ماندی اندر اینجا
بسی دیدی همی آزار دنیا
ندیدی هیچ جز اندوه و جزدرد
نرفتی یک زمان نزدیک یک مرد
که تا راهی مگر بازت نماید
گره از کار بسته برگشاید
تو در بازار دنیا بازماندی
از آن در شهوت و در آز ماندی
تو در بازار دنیا مبتلائی
نمیدانی کنون کز که جدائی
تو پنداری که در عین بهشتی
خدا یکباره از خاطر بهشتی
تو پنداری که دنیا هست جنّت
از آن هر لحظه یابی رنج و محنت
تو پنداری که در عین جنانی
از آن اینجا یقین چیزی ندانی
تو پنداری که میآئی ز جائی
زهی پندار تو ناخوش بلائی
تو پنداری که چیزی یافتی تو
حقیقت هیچ می نایافتی تو
تو پنداری که پندارت غلط شد
از آن بود و در اینجا چون سقط شد
تو پنداری که دنیا هست چیزی
بر عاقل نمیارزد پشیزی
تو پنداری که اینجا باز مانی
که نادانی یقین در دهر فانی
ز دانائی چنین پندار داری
که پیوسته دل افگار داری
ز دانائی چنین در بند خویشی
از آن جان و دلت پیوسته ریشی
ز دانائی بماندی این چنین خوار
که کردت قید اینجا دهر غدّار
ز دانائی بماندی در جهنّم
بلای خویش میبینی دمادم
ز دانائی بماندی زار و مسکین
گهی پرمهر و گاهی گشته پرکین
ز دانائی بماندی در تک و تاز
برو وین حرف از گردن بینداز
ز دانائی بمانده زار و مجروح
نمییابی در اینجا قوّت روح
چگویم تا که درد تو شود به
اگر مرد رهی داد سخن ده

در خطاب کردن با دل در اعیان کل و گذرکردن از تقلید فرماید

دلا بگذر ز خود وندر فنا شو
عیان انبیا و اولیا شو
ز دیده گوی وز تقلید مگرو
دگر اسرار آدم نیز بشنو
توئی آدم بحوّا بازماندی
عجب در عزّت و در ناز ماندی
بحوّا گر بمانی باز اینجا
یقین چون او تو جان درباز اینجا
چو میدانی که خواهی رفت آخر
دمی مگذر تو از معنی ظاهر
ز حق یک دم مشو دور ای دل و جان
وگرنه از بهشتت زود جانان
کند بیرون بیک ره همچو ابلیس
بگو تا چند خواهی کرد تلبیس
چو بیرون گرکند اینجا بزاری
سزد گر این زمان شرمی بداری
بدان میگویمت تا گوش دل تو
گشائی این حجاب آب و گل تو
نمودِ آدم و حوّا بخوانی
ز تفسیر عیان اسرار خوانی
چوآدم آن چنان صورت عیان دید
ز شادی در میان یک دم بنازید
چو حوّا دید پیش خود نشسته
در غمها بروی او ببسته
که پیش و پس همه خیل فرشته
همه از فیض ربّانی سرشته
ستاده جبرئیل و جمله حوران
همه در پیش آدم با قصوران
خطابی کرد حق آنگه ابا او
که چون میبینی آدم گفت نیکو
توئی دانا و رحمانی چگویم
در این میدان که سرگردان چو گویم
صفات تست اینجا آشکاره
مرا اینجا رسد عین نظاره
تو بینائی و راز جمله دانی
تو پیدا کردهٔ راز نهانی
همه مانده عجایب اندر این حال
زبانم گشته اندر صنع تو لال
تو آوردی در اینجا سرّ بیچون
نمیدانم که این احوال مر چون
نه خوابست اینکه میبینم عیانی
و یا پندار این سرّ نهانی
منم اندر بهشت لایزالت
شده اندر تجلّی جمالت
ز وصفت واله و شیدا شدستم
ز جام عشق تو حیران و مستم
ز صنعت عقل من حیران بماندست
خرد انگشت در دندان بماندست
ز صنعت ماندهام در عین خوابی
که در پهلوی من یک آفتابی
نشاندستی کنون این از کجا بود
که ما را اندر این پیدا لقا بود
کجا بد اول و این از که آمد
که عقل و هوش آدم جمله بستد
مرا برگوی تا خود این چه بود است
که صنع تو مرا پیدا نمودست
تعالی اللّه زهی دیدار یکتا
که گردی اندر این جنّت هویدا
تعالی اللّه زهی قدرت نمودی
در این صنعت چنین نمودی
تعالی اللّه زهی انوار بیچون
که پیدا کردهٔ از کاف وز نون
تعالی اللّه زهی نقاش مطلق
ترا باشد چنین راز اناالحق
تعالی اللّه که آدم گشت حیران
جلالش را در اینجا وصف نتوان
تعالی اللّه که آدم آفریدی
ورا در عین جنّت آوریدی
نمودی این زمانش جوهر خویش
حجابم بر گرفتی جمله از پیش
حجابم این زمان برداشتی باز
که دیدم من در این انجام و آغاز
حجابم این زمان رفته بیکبار
که آمد راز جانانم پدیدار
حجابم این زمان شد جملگی دور
که میبینم ورا نور علی نور
حجابم دور شد از روی دلدار
چو دیدم گشتهام از جنگ بیزار
حجابم دور شد تا راز دیدم
نمودش اندر اینجا باز دیدم
حجابم دور شد تا روی یارم
حقیقت گشت اینجاگه شکارم
حجابم دور شد میبینمش روی
نشسته این دمم جانان بپهلوی
حجابم دور شد از عین جنّات
که میبینم کنون مستور ذرّات
جمال یار رویاروی دیدم
نمود دوست در پهلوی دیدم
جمال یار آنگاهی چنانم
ندانم تا که وصفش من چه خوانم
جمال یار این حوران که باشند
به پیش رویت اینان خود که باشند
جمال روی ما حور و قصورست
جمال جان آدم پر ز نورست
جمال یار عین جاودانست
که این از پیش آدم رایگان است
جمال یار و دیدار نکوئی
که وصفش مینگنجد از نکوئی
جمال یار آنگه پرلقایست
که درد جان آدم را دوایست
جمال یار میبینم کنونم
در این جنّات اندر رهنمونم
جمال یار میبینم بشادی
مرا این عین جاویدان تو دادی
جمال یار میبینم عیانی
توآوردی تو کردی و تو دانی
جمال یار بی برقع پدیدست
ولی اندر لطافت ناپدیدست
جمال یار روح جان فروزست
که در جنّات جانم رخ نمودست
جمال یار دیدم رایگانی
تو گویائی در این شرح و معانی
جمال یار بس زیبا و خوبست
ولی در ذات ستّار العیوبست
نمودی این زمان از پردهٔ راز
مرا پیدا شده انجام و آغاز
نمودی این زمان دیدار خویشت
عجب برداشتی ای جان زپیشت
چو برقع برگرفتی ای دل و جان
ندارم طاقت خورشید رخشان
ندارم طاقت خورشید رویت
از آن چون ذرّهام حیران ببویت
ندارم طاقت عکس جمالت
اگرچه دیدهام عین وصالت
وصالت رخ نمود اینجامرا بین
دل شیدای ما از جان ما بین
وصالت میرباید جان آدم
که بنمودی چنین اعیان آدم
وصالت میرباید جوهر جان
نمییارم که بینم رویت ای جان
شدستآدم در این جنّات بیهوش
زبان اینجا نیارم کرد خاموش
دل و جان واله و حیران چه گویم
در اینجا گاه ای جانان چه گویم
توئی صانع درون جان آدم
تو هم حوّائی و جانان آدم

در مباح شدن حوّا بر آدم و عقد و نکاح بستن ایشان بصد بار صلواة فرماید

خطاب آمد که آدم چندگوئی
درون بنموده رویم چند جوئی
بگو تا چند گوئی در بهشتم
که من تخم شما اینجا بِکِشتم
ز حدّ بگذشت اکنون گفت اینجا
زمانی گوش کن بشنفت اینجا
منم آدم در اینجا رخ نموده
گره از کار عالم برگشوده
منم آدم جمال من تو دریاب
درون خانه شادانم تو دریاب
کنون دلدار اینجا گشت حاصل
بدیدار نبی اینجای واصل
کنون دلدارت اینجا آفریده
در این جنّت برایت آفریده
جمال ما است از راز نهانی
که پیدا کردهام عین عیانی
جمال ماست خوش بنگر تو ما را
که من پیدا بکردستم نکو را
از آن تست آدم شاد دل باش
در این سر بی حجاب آب و گل باش
از آن تست آدم باز بین راز
توئی تست در انجام و آغاز
از آن تست او و تو از اوئی
چو او خوب و دلارا و نکوئی
از آن تست او داد تو بودست
که اینجا گه ز وصفم رو نمودست
از آن تست او در عین تحقیق
بهشت رایگان دادیم و توفیق
تو از وی بازدان دلدار با ما
که از تو آمدست اعیان در اینجا
درون خانه و بنگر تو این دم
خوش افتادست حوّا نیز آدم
ولی اینجاترا عقدیست پنهان
که بندم من در اینجا من باعیان
به ده صلوات ای آدم بصد بار
بروی مصطفی آن فخر ابرار
به ده صلوات حوّا شد قبولت
که از صلوات بینی تو اصولت
به ده صلوات و عین جاودان شو
بصورت برتر از کون و مکان شو
به ده صلوات ای آدم در این دم
بروح مصطفی کو هست خاتم
به ده صلوات را از بهر کابین
که حوّا یافت این اسرار و تمکین

درخواست کردن آدم از حضرت حق نشان خاتم النبّیین علیه السّلام را

خطابی کرد آدم کای دل و جان
بگو با من کنون این راز پنهان
که خاتم کیست تا من باز دانم
که شد تازه از این روح و روانم
که باشد مصطفی یا رب مرا گوی
که در میدان عشق او منم گوی
بدو گفتا که ای آدم بدان هان
محمد(ص) راز اسم آمد ز اعیان
طفیل او ترا من آفریدم
ز نسل او ترا من برگزیدم
طفیل اوست این جنّت که دیدی
ولیکن اسم او اکنون شنیدی
طفیل اوست ماه و چرخ و انجم
همه در پرتو رویش بود گم
طفیل اوست این اشیا سراسر
ز دیدارش در این جنات برخور
اگر می او نبودی تونبودی
که گفتی اندر اینجاگه شنودی
اگر او مینبودی خود دم تو
کجا بودی اسامی آدم تو
طفیل اوست دنیا آخرت هم
طفیل ذات او حوّا و آدم
مرا محبوب اوست ای آدم اینجا
از او پیدا نمودم جمله اشیا
ز بهر او تمامت آفریدم
ترا از بهر او من برگزیدم
پس آنگه داد آدم نیز صلوات
خروش افتاد در حوران جنات
خروش افتاد اندر عرش و افلاک
ز هیبت لرزهٔ افتاد بر خاک
خروش افتاد در ذرّات عالم
از آن هیبت زبان در بست آدم
ملایک بر فلک در عین صلوات
تمامت غلغه افکنده ذرّات
چو آدم آنچنان اغراض حق دید
درون جان خود او مصطفی دید
درون جان عیان نور محمّد
همی دید او مصوّر یا مؤیّد
دعا کرد آن زمان بگشاد او دست
ز عجز خویشتن شد نیز در هست

در دعا کردن آدم در حضرت حق مر فرزندان را و شفیع آوردن پیغامبر علیه السّلام

چنین گفت ای خدای حی رحمان
کریم و قادر و دانا و سبحان
خداوند جهان و جان تو باشی
حکیم و قادر و دیّان تو باشی
بحق ذات پاکت یا الهی
که تو دانای حالی و تو شاهی
بحق این محمد کآدم اینجا
بکن بخشایشی این لحظه او را
بحق این محمد خاتم تو
بیامرزی بفضلت آدم تو
بیامرزی گناه جمله را پاک
که پیدا کردهٔ ما را تو از خاک
بفضلت جمله فرزندانم ای جان
باحمد بخشی ای غفّار سبحان
خطاب آمد که آدم خوش دعائی
بکردی اندر اینجا خوش صلائی
خوشی صلوات دادی مردعایت
قبول آمد برم این دم دعایت
بیامرزم در آخر من گناهت
بهرجائی ترا بیشک پناهت
ولی آدم ز من بشنو یکی راز
اگر خواهی که باشی جمله اعزاز
همه زان تو است و من تراام
نمودم عزت و عین لقاام
همه زان تو و تو زان مائی
کنون بر جزو و بر کل پادشائی
نظر کن جمله را زان تو کردم
همه درحکم و فرمان تو کردم
ولی این یک شجر اینجا تو منگر
وگرنه بفکنم در عین آذر
تو این گندم مخور تا میتوانی
که مر ما را در این راز نهانی
بود تو آن نمیدانی تو بشنو
ابر اسرار ما آدم تو بگرو
مخور این گندم وآزاد میباش
درون جنّتم دلشاد میباش
مخور این گندم و راز نهان بین
مرا پیوسته تو عین العیان بین
مخور این گندم و باقی بخور تو
همی فرمان شیطان را مبر تو
مخور این گندم و گفتم ترا بین
بجز ما را مبین و شاد بنشین
کنون ای جبرئیل این تخت بردار
بصنع ما تو اندر زیر پردار
بهر جائی که میخواهد دل او
همی بر با مرادش حاصل او
کنم زیرا که من پروردگارم
بفضل خود ورا نیکو بدارم
اگر فرمان برد ما را بتحقیق
دهم من بیشتر آن لحظه توفیق
ایا جبریل او را هرچه خواهد
بده اینجا نیفزود و نکاهد
بحالی جبرئیلش تخت برداشت
ز عزّت آدم اینجا سر برافراشت

بر پرگرفتن جبرئیل(ع)آدم علیه السّلام را و تقریر کردن جنّات عدن

بهرجایی روان کز عشق میشد
دمی کآنجای آدم را همی شد
تماشای بهشتش هر زمان بود
که آدم ز آفرینش جان جان بود
چو آدم سوی عدن آمد ز شادی
بدو جبریل گفتش یا عبادی
ببر فرمان حق بنیوش از من
که قول حق چو خورشیدست روشن
مخور تو زین درخت ای آدم و باش
ز عشق او توئی اسرار کل فاش
مکن تا شاه باشی جاودانه
وگرگیرد از این حق را بهانه
بمانی جاودانه تو گنه کار
شوی عاصی تو اندر حکم جبّار
تو را من پند دادم رایگانی
ز حق گفتم ترا باقی تو دانی
فرود آمد دلش اینجای آدم
که بد جنات او از عین آدم
بهر جانب همی آب روان دید
معظّم قصرهای رایگان دید
بشد جبرئیل ز آنجا تا بمسکن
گرفت آدم بسوی عدن با من
دلش مستغرق فرمان شه بود
چو آن اسرار از جبریل بشنود
بخود اندیشهٔ میکرد آدم
که با جنات او از عین آن دم
بهر جانب همی آب روان دید
معظّم قصرهای حوریان دید
همه جنّات پر حور و قصورست
زمین و آسمانم غرق نورست
ولی این صورت زیبا در اینجا
بپرسم یک سخن او را در اینجا
چو حق این را برایم آفریدست
ز بهر من در اینجا آوریدست
همه میل دلش در سوی او بود
که حوا پیش چشمش بس نکو بود
همه میل دلش سویش گرفته
بجز او جمله در خاطر گرفته
بجز او در دلش چیزی نگنجید
جهان نزدیک او موئی نسنجید
بحوّا گفت کای جان جهانم
توئی مر نور چشم دیدگانم
بتو روشن شده نور دو دیده
توئی از آفرینش برگزیده
من و تو هر دو دیدار بهشتیم
که از حضرت بدان صورت بهشتیم
من و تو هردو از اعیان اصلیم
دمی خوش کاندر این دم عین وصلیم
من و تو هر دو مانندیم اللّه
که پیدا آمدیم از حضرت شاه
من و تو هر دو دیدار الهیم
کنون بر جزو و بر کل پادشاهیم
کنون خوش باش با ما یک زمانی
که خواهد ماند از ما داستانی
چنین کان مرهمی بینم نهانی
خدا را خوش بود ما را تو دانی
که جز دیدار حق چیز دگر نیست
ترا حوّا از این معنی خبر نیست
کنون ای جان و ای دل نزد من آی
گره از کار من یکباره بگشای
جوابش داد حوّا نیز آن دم
که ای جان جهان و یار آدم
جوابش داد آن دم نیز حوّا
که ای جان جهان کم کن تو غوغا
مرا جانی و تو هم زندگانی
ولی سرّ خدا جمله تو دانی

در نمودار سرّ اعیان کل فرماید

نمود حق نه چیزی هست بازی
تو این دم در تمامت سرفرازی
تو قدر خود بدان و سر نگهدار
ببین نامت چه چیزی گفت جبّار
از این گندم حذر میکن دمادم
ببین تا حق چه گفتست گفت آدم
که تو زان منی من زان تو باش
ولی گر با منی با خویشتن باش
در این جنات اگر خواهی که باشم
حقیقت تخم نیکوئی بپاشم
بمردی بگذر از گندم حذر کن
پس آنگه سوی من کلّی نظر کن
که تا باشیم با هم جاودانه
نگیرد هیچکس بر ما بهانه
همه حوران در اینجامان ندیمست
خدای ما کریمست و رحیمست
اگر خواهی که مانی جاودانی
پذیری پند من اکنون تو دانی
بدو گفت آدم ای جان و دل من
بمن بگذار اینجا مشکل من
نه حق با من چنین اسرار گفتست
ولی با کس نه این اسرار گفتست
بمن بگذار من به از تو دانم
نکو گفتی بگو جان جهانم
سبک آدم ورا بگرفت محکم
نمود اندر کشید اینجای آدم
در آغوشش گرفت آن نور قدرت
دمادم بود اندر عین رحمت
برویش سر نهاد آن روی آنجا
شدند از عشق کل یکسوی آنجا
بجز دیدن که ایشان را لقا بود
نمود هر دو از عین بقا بود
گمان اینجا مبر ای دوست دریاب
تو در مغز حقیقت پوست دریاب
عزازیل دژم چون دید احوال
بیامد بر درِ جنّت دگر حال
کنون بشنو تو اسرار نهانی
اگرمردی رهی این سر بدانی
چنان ابلیس بر درگاه میبود
که بر احوالشان آگاه میبود
قضا را مار با طاووس رخشان
بدید آنجای ایشان هر دو دربان
برفت ابلیس و با ایشان شدش دوست
ببین کاسرارم اینجا مغز شد پوست
تو دیگر میندانی سرّ اسرار
ولی تو کی بدانی جز که گفتار
بر تو چون حکایت باشد این را
ندانی تو بیان عین الیقین را
چو تو این سرّ حق را قصّه دانی
همی ترسم که اندر غصّه مانی
مدان این قصّه را مانند صورت
که مانی خوار سرگردان صورت
اگرچه قصّه خواند این حق تعالی
نمودی کرد این اسرار ما را
ولیکن قصّه در عالم بسی دان
پراکنده بسی با هر کسی دان
حقیقت قصّه چون بسیار گفتند
همه اندر بیان بیکار گفتند
مگو بسیار اگر گوئی نکو گوی
نه هر چیزی که میآید فرو گوی
نمیگنجد در این قصه چه و چون
ز بیچونست این اسرار بیچون
نه بازیچه است این اسرار بیچون
نمیگنجد در این قصّه بدان چون
ز بیچونست این اسرار تحقیق
کسی کو را بود از دوست توفیق
بداند این نمودار از کجایست
حقیقت عین گفتار از کجایست
ببازی نیست این دنیا نظر کن
ز بازی بگذر و خود را خبر کن
نه حق گفتست این اسرار با تو
درآید این همه گفتار با تو
که تا دانی که چونست زندگانی
کنی تو روزی اندر دهر فانی
ز بهر تو تمامت انبیا را
فرستادست چندین پیشوا را
مدان این پیشوایان را تو بازی
وگرنه در تف عزت گدازی
همه تورات با انجیل و فرقان
ز بود حکمت اینجاگاه بر خوان
همه اینجایگه سرّ کلامست
که حق گفتست و یک معنی تمام است
ولی آن سر که گفت در عین قرآن
همه درج است اندر ذات سبحان
چو حق اینجاست اینجا رخ نمودست
در اسرار معنی برگشودست
نه بستست این در و در اندرون باش
تو درمعنی قرآن ذوفنون باش
تو هر سرّی که از قرآن بیابی
یقین میدان که ایمن از عذابی
هر آن کو سرّ قرآن یافت اینجا
برون شد از خود و بشتافت آنجا
هر آن کو سرّ قرآن باز دید او
چو آدم عزّت و هم ناز دید او
هر آن کو سرّ قرآن باز داند
همیشه از زبان گوهر فشاند
هر آن کو سرّ قرآن باز دانست
یقین انجام با آغاز دانست
حقیقت جوهر قرآن خدایست
که او مر جمله کل را پیشوایست
حقیقت جوهر قرآن ز نورست
که مؤمن دائماً زو با حضورست
حقیقت جوهر قرآن بقایست
که در خواندن ترا عین لقایست
همه جا اوست و او از جای خالی
تعالی اللّه زهی نور معالی
چو او رانیست جای و در سراپای
توانی یافت جاویدش همه جای
جهان گر اوّل و گر آخر آمد
وگر باطن شد و گر ظاهر آمد
چه میپرسی ز باطن یا چه ظاهر
چه میگوئی، چه اوّل یا چه آخر
چو ذاتش ظاهر و باطن ندارد
صفاتش اوّل و آخر ندارد
مکان را ظاهر وباطن نماید
زمان را اوّل و آخر نماید
مکان چون نیست اینجا و زمان هم
نه وصفش میتوان کردن نه آن هم
عدد گردد حقیقت ان اَحَد خاست
ولی اینجا نیاید جز خدا راست
یقین دان آنچه رفت و بیشکی دان
هزار و یک چو صد کم از یکی دان
چو ابری چشمه دارد صد هزاران
عِدد از چشمه خیزد نی ز باران
وجود بی نهایت سایه انداخت
نزول سایه چندین مایه انداخت
وجود سایه چون دریافت آن خاست
که خود را بی نهایت آورد راست
چو اصلش بی نهایت بود او نیز
وجود بی نهایت خواست یک چیز
ولی بر بی نهایت هیچ نرسید
از این نقصان بدو جز هیچ نرسید
بسنجید و نبودش هیچ چاره
شد القصّه ز نقصان پاره پاره
چو هر پاره از او سوئی برون شد
چنین گشت و چنان و چند و چون شد
اگر هستی تو اهل پردهٔ راز
بگویم اوّل و آخر به تو باز
وجودی در زوال و حدّ و غایت
فرو شد در وجود بی نهایت
حقیقت جوهر قرآن در او بین
ورا گر مرد رازی رهنمون بین
حقیقت جوهر قرآن طلب کن
وجود جزء و کل شیی سبب کن
حقیقت جوهر قرآن تو دریاب
اگر مردی مرو هرگز از این باب
حقیقت جوهر قرآن چو جانانست
که اینجاگه ترا پیدا و پنهانست
ز نور او بری ره تا بر دوست
کند مغزت دراینجا جملگی پوست
ز نور او همه آفاق نورست
ولی بدبخت از این اسرار دورست
ز نور او زمین و آسمانست
ز دید او مکین وهم مکانست
ز نور او تمامت هست روشن
بدان گرد انست این گردنده گلشن
ز نور او اگر بینی عنایت
براندازی زمین و آسمانت
ز نور اوست اینجا جمله زنده
اگر مرد رهی میباش بنده
بجان شو بندهٔ فرمان خالق
مخسب ای دوست اندر وقت فالق
ز خواب بیخودی بیدار حق شو
مر این اسرار ز اللّه بشنو
نفخت فیه اندر صبح یابی
اگر صبحی بنزد او شتابی
نماید صنعت اینجا کم تمامی
بیابی در دو عالم نیکنامی
بوقت صبحدم ذرّات عالم
زنند هر لحظه اینجاگه از آندم
کند زنده همه ذرّات دنیا
کسی باید که باشد عین مولا
شود آدم در آن دم عین جنّات
ببیند در زمان او جوهر ذات
هوای دوست آرد در دل و جان
ببیند هم به از صد راز پنهان
بجز جانان نگنجد در ضمیرش
که جانان باشد اینجا دستگیرش
بقول و فعل شیطان سر نتابد
که تا آن دم بهشت کل بیابد
مخور بل کم خور ای بیچاره مانده
درون خانه و آواره مانده
مگو تا چند اندر خورد باشی
از آن حق را نه اندر خورد باشی
چنین از بهر یکتا نان گندم
کنی خود را تو اندر جان جان گم
کند زنده همه ذرات دنیا
کسی باید که باشد عین تقوی
چنین از بهرنفست سرنگونی
فرومانده چنین زارو زبونی
هوا و نفس تو از بهر شهوت
ترا انداختند از بهر قربت
ز بهر نان شود ننگ دو عالم
کز این اسرار یابی سرّ آدم
بگو تا چند تو دیوانه باشی
از آن حضرت همی بیگانه باشی
بگو تا چند خود را بشکنی تو
که چون ابلیس در ما ومنی تو
چو شیطان بر در جنّت مقیم است
حذر کن ز آنکه شیطان رجیم است
تو اندر خلوتی و عین جنّات
نمود حور بنگر جمله ذرّات
ترا معشوقه خوش در بر نخفته
ترا اسرار از خاطر برفته
دیت پیدا بکرده حق تعالی
مکن چندین بخود اینجا جفا را
چه گفتست و چگویم تا بدانی
که داند سرّ این راز نهانی
برون شرع هرگز تو نیابی
اگر از نور در شرعش شتابی
بنور شرع و نور حق قرآن
بیابی این معّما سخت آسان
ولیکن این بیان واصلانست
کسی کین سرّ بداند واصل آنست
کسی کین سر بدید و این صفا یافت
بنورِ شرعِ پاکِ مصطفی یافت
نیامرزاد یزدانش بعقبی
که گوید فلسفه زین شیوه معنی
چو او برخاست ز آنجا با عدم شد
چه افزود اندر آن کوه و چه کم شد
از آنجاکین همه آمد بصدبار
بدآنجا باز گردد آخر کار
همه آنجا به رنگ پوست آید
ولی اینجا برنگ دوست آید
کلام اللّه اینجا صدهزارست
ولی آنجا بیک رنگ آشکارست
همه آنجا برنگ خویش باشد
ولی اینجا هزاران بیش باشد
همه اینجایگه یکسان نماید
که هر اینجایگه شد آن نماید
اگرچه جمله یک، گر صد هزارست
بجز یک چیز آنجا آشکارست
اگر گوئی عدد بس چیست آخر
شد و آمد برای کیست آخر
جواب تو بس است این نکته پیوست
که کوران فیل میسودند با دست
یکی خرطوم سود و دیگری پای
همه یک چیز را سودند یکجای
چو وصفش کرد هر یک مختلف بود
ولیکن فیل در کل متّصف بود
اگر یک چیز گوناگون نماید
عجب نبود چو بوقلمون نماید
عدد گر مینماید تو مبین آن
که توحیدست در عین الیقین آن
تو هم یک جزوی و هم صد هزاری
دلیل از خویش روشنتر نداری
عدد گر غیر خود گوئی روایست
ولی چون عیب خود بینی خطایست
هزاران قطره چون در چشمم آید
اگردریا نبینم چشمه آید
ز باران قطره گر آید نماید
چو در دریا رود دریانماید
اگر تو آتش و گر برف بینی
همه قرآنست گر صد حرف بینی
اگرچه بر فلک صد گونه شمعند
برنگ آفتاب آن جمله جمعند
مراتب کان در ارواحست جاوید
چو صد شمعست پیش قرص خورشید
اگر روحی بود معیوب مانده
بباشد همچنان محجوب مانده
ز جای دیگر است اینگونه اسرار
ندارد فلسفی با این سخن کار
کسی کین دید هم از مصطفی دید
در اینجا جملگی عین لقا دید
ولی گر ره کنی در پردهٔ راز
همه ذرّات را بینی تو آغاز
همه مانند تو درگفتگویند
همه همچون تو اندر جستجویند
همه اسرار در اینجا طلبکار
همه کارش شده در عین پرگار
همه جویا و در جانان رسیده
جمال روی جانان خود بدیده
همه ذرات درجانان رسیدند
تمامت روی جانان باز دیدند
ولی نایافتند آن راز اوّل
که بودند اندر اینجاگه معطّل
جمال روی جانان را کسی دید
که او از خود طمع اینجای برید
چو من با او نماندش زین صور او
نظر کردش ابی زیر و زبر او
درون جان رسید و بعد از آن یار
نمودش روی بی دیدار هر چار
طبایع محو شد از دیدن او را
گذشت از پردهٔ دل تو بتو را
یکایک محو کرد و برفکند او
رهائی یافتست از عین بند او
یکایک برفکند و گشت واصل
وِرا در بی نشانی گشت حاصل
عیان یار را کُل بی نشان دید
نه آن کو جسم و جان را در میان دید
چو ظلمت رفت نور آید پدیدار
درون جان حضور آید پدیدار
چو ظلمت رفت و آمد صبحگاهی
بیابی آن زمان سرّ الهی
وجودت ظلمت آباد جهانست
ولکین آفتاب عین جانست
از این ظلمت گذر کن تو بیکبار
حجاب ظلمتت از پیش بردار
ز ظلمت دور شو تا نور گردی
تو چون آدم ز حق مشهور گردی
از این ظلمت سرای حُسن فانی
گذر کن تا شوی سوی معانی
بمعنی نور بینی در دو عالم
ز معنی برگشائی سرّ آدم
ز معنی از صور تو دور افتی
عیان در عالم پرنور افتی
ز معنی کاملان ره باز دیدند
حقیقت سوی آن حضرت رسیدند
ز معنی فاش شد اسرار ز ایشان
ز معنی بازدانی جان جانان
ز معنی روشنی جان ببینی
درون خورشید جان رخشان ببینی
ز معنی بازیابی ابتدایت
ز معنی گر شوی از انتهایت
ز معنی فاش گردانی همه راز
حجاب از ذات اندازی عیان باز
ز معنی دان اگر دانی صفاتت
عیان گرداند اینجا نور ذاتت
به معنی حق تعالی با تو پیوست
ز معنی بود اجسان تو بربست
ز معنی این همه آمد پدیدار
کسی کو هست معنی را طلبکار
به معنی کو شد و معنی بیابد
اگر از جان سوی معنی شتابد
به معنی هر دو عالم باز بیند
عیان او سرّ آدم باز بیند
به معنی زنده شو درعالم کل
که اینجاگه توئی مر آدم کل
به معنی از همه افلاک بگذر
ز جان اعیان عین ذات بنگر
به معنی بگذر از خورشید و انجم
که در دریای ذات آئی عیان گم
به معنی بگذر از بود وجودت
بحق بنگر حقیقت بود بودت
هزاران نقش بر یک ظل هستند
ولی چون زان نبد در هم شکستند
در آنوحدت دوعالم راشکی نیست
که موجود حقیقت جز یکی نیست
چه گویم چون نمیدانم دگر هیچ
همه اوست و همه اوست و دگر هیچ
نمیآمد اَحَد در دیدهٔ تو
عَدَد اندر اَحَد در دیدهٔ تو
چو تو بر قدر دید خویش بینی
یکی را صد هزاران بیش بینی
اگر اَحوَل عَدَد را در اَحَد دید
غلط دیدست اوچون در احد دید
ترا خوانم اگر خوانی دگر نه
ترا دانم اگر دانی دگر نه
هم از خود سیرم و از هر دو عالم
ترا میبایدم واللّه اعلم
به معنی بگذر از کون و مکان تو
ببین اعیان جانان رایگان تو
به معنی گر خدا را باز بینی
وجود انجام با آغاز بینی
به معنی جمله مردان ره سپردند
ز بود خود بیکباره بمردند
به معنی جملگی دیدار دیدند
نظر کردند خود را یار دیدند
به معنی تن عیان با جان شد اینجا
عیانشان جملگی جانان شد اینجا
به معنی در صفات اینجایگه ذات
بدیدند بی یکی در دید ذرّات
به معنی گر کلاه عشق خواهی
بدان ای جان که اینجاگه تو شاهی
به معنی گر شوی از جمله آزاد
ز تو باشد حقیقت جمله آباد
به معنی باز بین ذات حقیقی
نظر کن عین آیات حقیقی
به معنی ذات شو در سینهٔ خویش
از این معنای روحانی بیندیش
که حق در سینهٔ دل بازیابی
از این معنی نظر دل بازیابی
خدا در بود جان داری بیندیش
حجاب آخر دمی بردار از پیش
نمیبینی تو آدم در درونت
خدادر عقل کل شد رهنمونت
ز فرمان خدا دوری گزیدی
از آن عین حقیقت میندیدی
زهی عاقل که خود عاقل شماری
برو کز عقل کل بوئی نداری
چرا دم میزنی مانند مردان
نداری هیچ بوئی تو از ایشان
نشان صادقان هم بی نشانیست
که بی نقشی عیان جاودانی است
ترا بوئی از ایشان نیست پیدا
چرا تو میکنی بسیار غوغا
براه عزت مردان نرفتی
چوحیوان دائماً خوردی و خفتی
براه راستان رو دائما هان
وجودت از بلا و رنج برهان
براه راستان آئی بمنزل
چرادرماندهٔ در عین این گِل
براه راستان سوی بهشت آی
گره یکبارگی از خویش بگشای
براه راستان صافی شوی زود
اگر بزدائی اینجا زنگ دل زود
دلت آئینه است و جمله در وی
نمودارست این آئینه را هی
مکن آلوده از زنگ گنه آن
که ناکامی کنی اینجا تبه هان
همیشه دار این آئینه صافی
تو آدم باش هر آئینه صافی
تو صافی باش همچون آینههان
در آئینه ببین هر آئینه جان
تو صافی باش مر مانند آدم
که صافی جان شوی اینجا دمادم
تو صافی باش تا در بند دردی
خوری اینجا از آن بوئی نبردی
تو صافی باش بر مانندهٔ آب
مکن ای دوست همچون آب اشتاب
تو صافی باش همچون شعلهٔ نار
بسوزان سر بسر این نقش زنار
تو صافی باش همچون صورت خاک
که بنماید در اینجا صورت پاک
تو صافی باش بر مانندهٔ باد
کندشان آفرینش جمله آباد
تو صافی باش بر مانند ذرّات
ز فیض وصل اعیان باش در ذات
تو صافی باش بر مانند خورشید
که نور توست اندر جمله جاوید
تو صافی باش همچون عین مهتاب
بر خورشید جان آور دمی تاب
تو صافی باش بر مانند افلاک
نمودش نار و باد و آب با خاک
تو صافی باش همچون جان مزّین
که تا یابی همه اسرار روشن
تو صافی باش و جان را گل برافشان
دمی از جملگی بین نور جانان
درون جنّتی ز ابلیس پرهیز
زمانی از طبایع زود برخیز
جواهر باش صافی در حقیقت
بسوزان سر بسر عین طبیعت
چو آدم باش صافی در نهادت
که از صافی بود اینجا گشادت
دل و جان صاف گردان تا بدانی
که معنای خداوند جهانی
کرا میگوئی ای عطّار اسرار
که جوهر میفشانی تو ز گفتار
زهی صافی دلِ آئینه جان تو
که پیدا کردهٔ رازِ نهان تو
زهی صافی دلِ آئینه رخسار
که کردی فاش معنی را بیکبار
حجاب از پیش کلّی برگرفتی
ترا زیبد که کلّی راه رفتی
تو در منزل دری در صورت گل
گشادستی در اینجا راز مشکل
تو اندر منزلی بیشک رسیده
یقین تو بیگمان دل باز دیده
تو اندر منزلی فارغ نشسته
در از گیتی بروی خلق بسته
تو اندر منزل جانان رسیدی
حقیقت روی جانان باز دیدی
تو اندر منزل و عین بقائی
بکل پیوسته در عین لقائی
تو اندر منزلی ای جان نظر کن
همه ذرّات دیگر را خبر کن
تو اندر منزلی جان داده و دل
که میبینی حقیقت خویش واصل
توئی اندر میان واصلان طاق
گرفتی از معانی جمله آفاق
در آخر اوّل خود باز دیدی
نظر بگشادی و کل راز دیدی
در آخر روشنت کز کجائی
حجابت رفت در عین لقائی
در آخر بیگمان گشتی بیکبار
گرفته جان و دل جانان بیکبار
در آخر بیگمانستی چو منصور
شده در جملهٔ آفاق مشهور
در آخر بیگمان جانان شدی تو
در آخر دیدن جان بُدی تو
در آخر چون حجابت شد تو اوئی
ولی از وی کنون در گفتگوئی
ترا این گفت کلّی راز گویست
شب و روزت از او این گفتگویست
تمامت سالکان از جان بدیدند
که تامعنی ذات تو بدیدند
تمامت سالکان عالم اینجا
ترا ازجان و دل دیدند یکتا
زهی معنی که اینجا گه تو داری
در این عالم دل آگه توداری
زهی معنی که داری در حقیقت
همه دیدی تو در عین شریعت
زهی شوق تو اندر عالم جان
که بنمودست اینجا جان جانان
عجائب جوهری بس پر بهائی
که در عین العیان انبیائی
عجائب جوهری هستی عجائب
که اسرارت نمودست این غرایب
مترس اکنون که نزدیکست داند
که در کشتن وجودت وارهاند
سرت خواهد بریدن همچو گوئی
که تا تو بیش از این سرّش نگوئی
سرت خواهد برید و هم تو دانی
که اکنون پیش بینی در معانی
ترا بعد از وفات این سرّ اسرار
شود با صاحب دردی پدیدار
مر این اسرار افتد در کفِ او
که او باشد ابا خلق اینت نیکو
کسی باشد که او را درد جانان
میان جان بود پیوسته جانان
بسی بیند ملامت او در آفاق
کمینه باشد او در نزد عشاق
میان آفرینش فرد باشد
از آنکو عاشق پردرد باشد
ز رسوائی که یابد بیش از بیش
شود واصل از این آن مرد درویش
ایا بیچاره چون این سر ندانی
شود فاشت همه سرّ معانی
میان جان نظر کن و ندر آن باز
ببین و خویشتن یکباره درباز
چنانت فاش گردانم بعالم
که بینی تو مرا سرّ دمادم
تو نیز این کن بعالم همچو خود فاش
که اینجا آفریده نقش نقاش
اگر پنهان کنی اینجا کتیبم
ببینی در همه عالم نهیبم
کنی مر فاش این و راز یابی
بآخر عزّت اندر ناز یابی
شود این سرّ بصد سال دگر فاش
بدست سالکان افتد نه اوباش
ببین از پیش و دل با خویش میدار
نمود خویش را در پیش میدار
زهی صاحب یقین گر رازیابی
که سرّ جمله مردان بازیابی
ز خود بگذشتی و با حق شدستی
خداوند جهان مطلق شدستی
شدستی واصل از دیدار مردان
بکردی فاش مر اسرار مردان
شدستی واصل و حق بینی اینجا
حقیقت راز مطلق بینی اینجا
شدستی واصل و در حق فنائی
در این اعیان تو دیدار خدائی
شوی کشته تو بعد سال و نیمی
مپندار این ز بازی و ز بیمی
دی فارغ شو از اسرار گفتن
ترا یک دم در اینجا مینخفتن
شب و روزت بباید گفت اینجا
دُر اسرار باید سفت اینجا
زمانی نیز خوش منشین بدنیا
که خواهی رفت بیشک سوی عقبی
یکی خواهی شدن با جمله اشیا
از این پس چون شوی در جمله یکتا
چو در اینجا تو سرّ کار دیدی
ز دنیا و ز صورت در رمیدی
بر تو جمله عالم خاکدانیست
به همت مر ترا این خاکدانیست
چو سرّ واصلانی ذات کلّی
چرا اکنون تو اندر بند ذلّی
بهمّت بگذر ازکون و مکان تو
رها کن با کسان این خاکدان تو
ز دنیا هیچ شادی میندیدی
در این صورت تو آزادی ندیدی
بدنیا شادی و تو گاه بیگاه
از آن باشد که داری حضرت شاه
توداری حضرتی مر اینچنین تو
دمی مگذار از عین الیقین تو
چو داری حضرتی بی وصف و ادراک
چرا دل مینهی بر این کف خاک
تو اینجا سرّ اوّل باز دیدی
میان جمله این اعزاز دیدی
عجایب جوهری دریافتی تو
درون خاک آن دُر یافتی تو
بسی گفتند اسرار صفاتش
ولیکن این چنین در نور ذاتش
نگفتند این چنین شرح و بیانها
کجا یابد چنین اسرار جانها
کسی کاین در زند در برگشایند
مر او را راه اینجاگه نمایند
رهِ بود از ازل راهِ درازست
نشیب افتادهٔ وقت فرازست
فرازی جوی اینجاگاه شیبست
که اینجا گاه جای پر نهیبست
بهیبت باش از این ره تا توانی
که بتوان شد سوی حق با معانی
دمی خالی مباش از خود بحالی
که تا هر ساعتی گیری کمالی
دمی خالی مباش از جوهر قدس
نظر میکن دمادم جانب انس
زمانی خودشناس و در مکان باش
بهمّت برتر از کون و مکان باش
کناری گیر از این دنیای دون تو
چوداری آدم اینجا رهنمون تو
بهشتت حاصلست اینجا چو آدم
تماشا میکنی سرّ دمادم
بهشت نقد داری شاد دل باش
میان جملگی آزاد دل باش
بهشت نقد داری حکم ظاهر
توئی بر کلّ معنی جمله قادر
بهشت نقد داری در برابر
زمانی چند تو زینجای مگذر
مباش اینجا زمانی فارغ از خود
براه شرع میکن نیک با بد
قناعت کن گذر کن از خور و خواب
گذشته عمر اکنون ذات دریاب
زمانی فارغ ازگفتار منشین
نمود جزو و کل بر خویشتن بین
ز خود جوئی چه مرآن کرده هر کس
چوداری سر صبح بی تنفّس
خوشا آن صبح کین جان دردمیدست
نمود عشق اینجا شد پدیدست
خوشا آن صبح کآدم کرد پیدا
ز ذات خود در این دنیا هویدا
خوشا آن صبح کاندر خاک باشیم
نمود عشق و جان پاک باشیم
خوشا آن صبح کاینجا کس نباشد
جهان طبع و پیش و پس نباشد
خوشا آن صبح کاندر عین اشیا
محیط آئیم پنهانی و پیدا
خوشا آن صبح چندانی که یابی
بجز دیدار او چیزی نیابی
خوشا آن صبح کاندر جان جان تو
شوی در ذات یک کلّی نهان تو
خوشا آن صبح کاینجا بود باشی
مکان و لامکان معبود باشی
خوشا آن صبح کاندر جان جانت
نماند هیچ از نفحات جانت
در آن دم دم نباشد جمله دم دان
وجود جمله اشیا را عدم دان
در آن دم دم نماند نیز آدم
یکی بینی همه سرّ دمادم
در آن دم دمدمه کلّی تو باشی
بوقتی کاندر این صورت نباشی
در آن دم هر دو عالم هیچ بینی
نه نقش صورتِ پرپیچ بینی
در آن دم چو نظر داری وجودت
نباشد مر یکی بین بود بودت
در آن دم هشت جنت در نگنجد
همه کون و مکان موئی نسنجد
در آن دم محو گردد جمله آفاق
نمود ذات باشد درعیان طاق
در آن دم گر بدانی خود تو اوئی
که در جمله زبانها گفت و گوئی
همه حکم تو باشد بیخود آنجا
یکی باشد نمود ذات در لا
نگنجد آن زمان موئی در افلاک
یکی باشد نمود ذات با خاک
نمود عقل اینجا باز بینی
از او این زینت و اعزاز بینی
چو عقل کل نمودار صفاتست
به پیوسته عیان با نور ذاتست
ز عقل سفل چه گفت و چه گویست
نمود صورتست و گفتگویست
ز عقل سفل پیدا گشت غوغا
ولی از عشق گردد زود شیدا
ز عقل سفل اگر یابی نمودار
در اینجا فاش گردد جمله اسرار
ز عقل سفل بینی جمله افعال
که او انداخت اینجا قیل با قال
ز عقل سفل آدم گشت صورت
کزو بد دید جمله بی ضرورت
ز عقل سفل افعال جهانست
که نورش در زمین و در زمانست
ز عقل سفل دیدن باشد ای جان
ولیکن در نگنجد جان جانان
ز عقل سفل بینی کلّ احوال
ولیکن در نگنجد عقل عقال
ز عقل سفل چیزی مینیاید
کجاکارت از آنجاگه گشاید
ز عقل کل شود اسرار پیدا
نمود جسم و جان گردد هویدا
ز عقل کل ببینی هر چه پیداست
که نور عشق اندر وی مصفّاست
ز عقل کل اگر ره بردهٔ تو
چرا اندر درون پردهٔ تو
ز عقل کل اگر یابی نشانی
ترا خواهند اینجاگه بیانی
محمد(ص) عقل کل دیدست تحقیق
ز خود دریافتست این سرّ توفیق
محمّد عقل کل دان وگر هیچ
در این اسرار نیست ای دوست مر هیچ
از او بُد عقل کل یکذرّهٔ دان
که دیدست او حقیقت جان جانان
از او دریاب سرّ جمله اشیا
از اوگردان تو جان و دل مصفّا
از او دید آدم صافی تحیّات
نمود عشق اندر عزّت ذات
ز صلواتش تمامت کام دل یافت
چنان عزت میان آب و گل یافت
تمامت انبیاش از جان مریدند
که به زو مر کسی دیگرندیدند
تمامت انبیا مقصودشان اوست
تمامت واصلان معبودشان اوست
ندانی این بیان تا جان نبازی
کسی کو مصطفا داند ببازی
کسی کو به بود صد باره در دین
که او بُد در حقیقت راز کل بین
حقیقت او چه داند آشکاره
که اینجا بود از بهر نظاره
حقیقت او عیان جان حق دید
که خود بر انبیا اینجا سبق دید
خدا بنمود او در من رَآنی
بجمله واصلان راز معانی
گشود او مرکز و واصل نگردد
نمود جان او حاصل نگردد
کسی کو وصل خواهد اصل اویست
نمود ذات کل را اصل اویست
چو حق در جمله اشیا رخ نمودست
نمود ذات او گفت و شنودست
چو حق باشد همه غیری نباشد
به پیش واصلان دیری نباشد
همه محوست در حق گر بداند
وگر بیند دلش حیران بماند
همه محوست در حق جمله عالم
ولی اینجایگه سرّ دمادم
ز بود فعل میآید پدیدار
بدان این سرّ اگر هستی تو هشیار
صفات و فعل پیوستند با هم
نگنجد ذرّهٔ از بیش وز کم
قضا رفتست از اوّل تا بآخر
ز باطن او نموده سر بظاهر
قضا رفتست از ذرّات اوّل
از آن کردند از اینجاگه معطّل
قضا رفتست اینجا هر کسی را
فتاده سیر آن اینجا بسی را
قضا رفتست وجمله سالکان راست
نموده راز هم پنهان و پیداست
قضا رفتست و بنوشتست از پیش
تو پیش اندیش اینجا بد میندیش
قضا رفتست تن در ده بمردی
ببین آخر که در مهلت چه کردی
قضا را آدم از جنّت برانداخت
قدر هم سرّ ربّانی نه بشناخت
قضا آدم چنان اعزاز بخشید
نمود عشق اول باز بخشید
قضا در آخرش خوار و زبون کرد
ز جنّاتش بخواری او برون کرد
قضا ابلیس را از طوق لعنت
بگردن بر فکندش بهر نفرت
قضا ابلیس را در جنت انداخت
ورا مانند موم از نار بگداخت
قضا ابلیس را سجده بفرمود
که خود او لایق این طوق کل بود
بیان او در اینجا گه شود راست
ز من بشنو که این معنی بود راست
نمود قصّهٔ ابلیس بشنو
عیان او بر تلبیس بشنو
چنان بُد قصّهٔ اوّل که دیدی
در آن اسرار کز اوّل شنیدی
چنانم ذوق معنی دورم انداخت
که کلّم در میان نورم انداخت
بهر معنی که میآید دمادم
همان رازست اگر دانی دمادم
تمامت قصّهٔ او هست زاری
اگر مانند او تو پایداری
کنون با قصّهٔ آدم شوم باز
در این دم مربدان همدم شوم باز
عیان قصّه آدم بگویم
نمود غصّه او هم بگویم
که تا چه بر سر آمد آدم او را
که بُد در حرف کل حق همدم او را
ز ابلیس آن همه کارش تبه شد
عزازیل از بدی رویش سیه شد
سیه کاری نه نیکو باشد اینجا
که جان بَدرَوِش بهراسد اینجا
سیه کاری مکن مانند ابلیس
که نزد حق نگنجد هیچ تلبیس
سیه کاری مکن با رو سپیدی
بود فردا ترا زو ناامیدی
نباشد صبح ابلیست قیامت
نباشی روز محشر در ملامت
کسی کو دائماً فرمان شه برد
چو مردان راه مردان زود بسپرد
همه عمرش بجز نیکی نبُد کار
نمودی یافت او و دید دلدار
ز وسواس عزازیل ارشوی دور
نباشی ظلمت و دائم بوی نور
ز وسواس عزازیل ای بردار
مکن تأخیر وز افعال بگذر
ز فعل او خطر باشد دل و جان
خداگفتست این معنی بقرآن
عزازیل است دائم در حسد او
احد طغرا زده اندر حدِ او
عزازیل است ذرّه راه برده
که او دارد درون هفت پرده
عزازیل است سرّ کار دیده
ز بهر دوست این لعنت گزیده
عزازیل است رویاروی دلدار
ستاده مست و زار از غصّه افکار
عزازیل است اندر خون روانه
همی جوید دمادم او بهانه
عزازیل است مر آرایش تن
کز او پیدا شدست آلایش تن
عزازیل است تن را درگرفته
ره ناپاکی اندر برگرفته
عزازیل است اندر تن فتاده
درون پرده اندر تن فتاده
عزازیل است دیده اوّل کار
نمودش نقطه است و دیده پرگار
عزازیل است اینجا لعنت دوست
امیدی بسته اندر رحمت دوست
حسددارد ز آدم شد رسیده
که او بد اوّل آخر باز دیده
حسد دارد بسی در جان و دل او
از آن گشته است اینجاگه خجل او
حسد دور افکند مرد از ره حق
کجا باشد دل او آگه از حق
حسد دور افکند جان و دلت را
بسوزاند عیان آب و گلت را
حسد دور افکند مرد از خداوند
ز من بشنو تو ای اسرار وین پند
حسد هرگز مبر بر هیچکس تو
که مانی همچو شیطان باز پس تو
حسد هرگز مبر بر هیچ دنیا
وگرنه در بلا مانی بعقبی
حسد گر بر نهادت رخ نماید
نمود عقل و دینت در رباید
حسد دور افکند از جوهر پاک
حسد گرداندت در جهل ناپاک
حسد بر دست شیطان بر ملایک
از آن در راه حق افتاد هالک
شب و روز از فراق درد میسوخت
بهر لحظه دو میدانش بر افروخت
شب و روز از حسد اینجا چنان بود
که همچون موم در آتش نهان بود
شب و روز از حسد چاره همی کرد
بسی در ذرّه نظّاره همی کرد
که تا یابد بآدم دستبرد او
که آدم پیش چشمش بود خُرد او
اگرچه خُرد بود آدم بصورت
بزرگی داشت اندر عین نورت
اگرچه خرد بد حق بد بزرگیش
نمیگنجید در جنّت چو خوردیش
چنان ابلیس از غیرت همی سوخت
برفت و مار دربان را بیاموخت
ببرد از راه آنجا مار و طاوس
برافکندش پریشان نام وناموس
چنانشان برد از راه آن ستمکار
که ایشان گم شد آنجا بیکبار
چنانشان مکر کرد از راه بفکند
گشاد از کار خود اینجایگه بند
برفت و در دهان مار پنهان
شد آن ملعون پر از مکر و دستان
اگرچه حسن طاوس همایون
مر او را رهنمونی کرد اکنون
چو چاره نیست کاینجا کار رفتست
قضا در نکتهٔ پرگار رفتست
چنان ابلیس ایشان را زبون کرد
که همچون خود مر ایشان را برون کرد
قضا پوشیده کرده چشم ایشان
در این معنی کجا آید به آسان
ندانی یافت این اسرا رچون من
که اینجاگه کنم اسرار روشن
چو مار و نفس ابلیست زبونست
ز بهر خویشتن او رهنمونست
چنانت حُسن طاوس معانی
ببردست از تو و تو میندانی
که خواهی رفت اندر سوی جنّت
که تا آدم بیندازی ز قربت
چو توامروز هم محکوم اوئی
به پیش حق تو فردا می چگوئی
ببرد از راه باز مانده عاجز
نخواهد یافت آن اعزاز هرگز
ببرد از مکر پرّ حُسن طاوس
بیفکندت بیکره نام وناموش
اسیر او شدی در هشت جنّت
که تا ویران کند هم جان و تنّت
اسیر او شدی شد در بهشتت
که تا ویران کند بوم سرشتت
تو هستی بیخبر مانند آدم
عجائب ماندهٔ اینجا دمادم
چنان مستغرق حوّا شدستی
که درجنات جانت بت پرستی
چو حوّایت گرفتی کافری تو
ز گندم خوردن اینجا غم خوری تو
جوابت چون گرفتی دور گردی
میان جزو و کل معذور گردی
طبیعت این زمان کز حق جدا کرد
همه کارت عجب بی اقتضا کرد
چو شد کارت تبه آدم نباشی
در این جنّات حق همدم نباشی
دمادم کن نظر در سرّ گندم
که در هر گندمی غرقست قلزم
اگر اسرار گندم باز دانی
تو اندر جسم خود حیران بمانی
اگر اسرار گندم دیدهٔ باز
حجاب صورتست ازدیدهٔ باز
اگر اسرار گندم هم نبودی
وجود کس در این عالم نبودی
ز سرّ گندم آگه نیستی هین
نظر بگشا و عین صورتت بین
ز سر تا پای خود اینجا نظر کن
دل خود از نمود جان خبر کن
توئی آن نقطهٔ افتاده زین راز
که اینجا میندیدی اوّلت باز
ز سرّ گندم آگاهی نداری
که بودی فرّ درگاهی نداری
یقین دان گندم اینجا عین دیدار
نمود عشق از وی شد پدیدار
یقین دان گندم اینجا صورت خود
که پیدا شد از او هر نیک و هر بد
یقین دان گندم اینجا سرّ فانی
اگر ترکیب اوّل بازدانی
ز صورت در نگر عین حقیقت
که در اعیان تو کردستی طریقت
بصورت درنگر تا راز یابی
تو گم کردی و هم تو باز یابی
بصورت در نگر ترکیب صورت
که معنی داری و انواع نورت
بهشتت ای ندیده هیچ درخود
فروماندی عزازیل تو در سد
بهشتت دردگشت و جان نمودار
حجاب گندمت از پیش بردار
تو داری صورت و معنی ابلیس
کند هر لحظه در ذات تو تلبیس
اسیر اوشدی در هشت جنت
که تا ویران کند هم جان و تنت
بیندیش و فرو بشناس آگاه
شو اینجا تا نیندازدت از راه

رفتن ابلیس به تلبیس در بهشت در دهان مار از جهت مکر کردن با آدم علیه افضل الصّلوات و اکمل التحیات

چو شد شیطان سوی جنّت ابا مار
درون آن دهن او ماند بیمار
تفرّج کرد همچون اوّلین او
ز بهر جان آدم در کمین او
بُد از ملعونی و ناپاکی خویش
نظر انداخته اندر پس و پیش
چنان پیدا شده با عقل و با هوش
زبان دربسته و او گشته خاموش
ز خاموشی نظر میکرد آدم
دگر با خویش میآمد دمادم
چنان میخواست آن ملعون غدّار
که آدم را کند ز آنجاه آوار
بهر چاره که او هر ساعت آنجا
عجائب مهرههائی باخت آنجا
که تا فرصت بآدم او بیابد
پس آنگاهی سوی آدم شتابد
چنان گردان شده باوی عجب یار
که بُد ابلیس اندر رنج و تیمار
بدش آدم چو شاهی خوش نشسته
نظر میکرد مر ابلیس خسته
که آدم عزّ و قرب لامکان داشت
سراز رفعت باوج آسمان داشت
ز رفعت نور محض و جان جان بود
که جنّات اندرو کلّی نهان بود
بصورت بود آدم نور عالم
بدو ریزان شده فیض دمادم
چنان از بود او جنّت پرانوار
بد اینجا از نمود فعل جبّار
که حوران و قصوران نور او بود
تو گوئی سر بسر منشور او بود
چو ابلیس آن همه رفعت عیان دید
ز خشم خویشتن آتش روان دید
چنانش آتش از غیرت فنا کرد
که جانش گشت اینجاگاه پردرد
زبان بگشاد آنجاگه بزاری
بگفت ابلیس اگر تو هوشیاری
بخود چیزی تو نتوانی بکردن
بجز اندوه و رنج و غصّه خوردن
نمودی هست اینجا دیدهٔ تو
که اندر عشق صاحب دیدهٔ تو
بزاری پیش حق آنجا بزارید
بس آب حسرت ازدیده ببارید
که یارب می تو دانی راز آدم
بدزدی آمدم اینجا در این دم
که یارب می تو دانی راز جانم
بدزدی آمدم اینجا نهانم
تو دانی و کسی اینجا نداند
که همچون تو نمود توبداند
ز احوال منی آگاه یارب
که در اندوه و رنج و محنت و تب
شب و روزم ز دردت دور مانده
میان لعنتم مهجور مانده
تو راندی مر مرا اینجا که آورد
که من هستم ترا من صاحب درد
ز درد من هم آگاهی نداری
چو دائم عزّت و شاهی نداری
ز درد من تو داری آگهی بس
در این محنت مرا فریادی رس
زمانی مر مرا مگذار اینجا
که آدم یافتم اینجای تنها
بتو یک حاجتی دارم نهانی
که راز و حاجتم ای جان تو دانی
مرا حاجت بدرگاهت چنانست
که در عالم نمود من عیانست
مرا این حاجتست اینجا و بگذار
که تا آدم کنی زینجای آواز
چو طوق تست اندر گردن من
نظر کن اندر این غم خوردن من
مرا رسوا مکن چون بار دیگر
بعجز من تو ای ستاربنگر
رها کن تا برم آدم من از راه
دراندازم ورا زین عزّت و جاه
رها کن تا ز راهش افکنم من
نمود قول او را بشکنم من
رها کن تا قضای تو ببیند
در این شادی بلای تو ببیند
رها کن تا برون آرم ز جنّات
ببیند نیستی جمله ذرّات
تو میدانی که من راز تو دانم
که اسرار تو و شان تو دانم

در مناجات کردن شیطان با حق و یاری خواستن او در بیرون آوردن آدم(ع) از بهشت

چنین دیدم من اندر لوح اسرار
تو میدانی نمییارم بگفتار
که آدم گندمت اینجای خورد او
در این اسرار تو ماتم ببرد او
قضا پیوسته کن از پیش دانم
دمی دیگر ز جنّات مرانم
تو پیوستی نمود لعنت من
بکردستی بخود تو نخوت من
چنان دیدم که آدم را زبونست
که اسرار توام خود رهنمونست
مرنجانم در اینجا گه بزاری
که تاآدم خورد گندم بخواری
ورا اینجا زجنّاتت برون کن
دگر زهره ندارم تا که چون کن
مرا مقصود ز انعامت همین است
که میدانی مرا عین الیقین است
که آدم گندم اینجاگه خورد او
ز فعل زود من فرمان برد او
همه اسرار در پیشم عیانست
که روی تو تماشاگاه جانست
چنان ابلیس بد از شوق مهجور
ز عکس تست اشیا جمله پر نور
خطابی آمدش آنگه بدو باز
پس آنگه مکر کرد ابلیس آغاز
یقین دانست شد حاجت قبولش
ز عشق آمد عیان صاحب وصولش
یقین دانست کاینجا کار افتاد
بشد نزدیک آدم زود چون باد
سلامی کرد بر آدم نهانی
بگفت آدم تو نور جسم وجانی
توئی اعیان و استاد ملایک
عیان کل توئی اینجا فذلک
تو داری سلطنت امروز اینجا
توئی در جزو و کل فیروز اینجا
تو داری نور اسرار الهی
نشسته این زمان بر تخت شاهی
ترا دیدند اینجا کاردانی
ترا دادست اسرار نهانی
نمود تست آدم جنّت و حور
ز عکس تست اشیا جمله پر نور
همه از نور تست اینجا مزیّن
بتو شد آفرینش جمله روشن
ملایک کردهاند اینجا سجودت
که پنهان نیست اینجا بود بودت
توئی نوری که در ظلمت فتادی
ولی در عین این قربت فتادی
ترا دادست حق توفیق اینجا
که هستی این زمان نور مصفّا
حقیقت نور سرّ کردگاری
درون جزو و کل تو هوشیاری
بهشت عدن داری جاو ماوا
توئی امروز اندر عشق یکتار
ز نور عشق و سرّ لامکانی
درون جنّت و عین العیانی
بتو پیدا شده سرّ خداوند
ابا معنی تو صورت گشته پابند
مشو پابند چون جمله تو داری
که اعیان خدای کردگاری
تو داری آدم اسرار دل و جان
حقیقت هم تو هستی جان و جانان
نمیدانی که چون اینجا فتادی
که اندر صورت فانی نهادی
چرا اینجا بماندستی ندانی
ز من دریاب گر تو کاردانی
توئی حق مر ترا دانستهام کل
چرا افتادهٔ در عین این ذل
بخور هر چیز کان داری تمنّا
که از بهر تو چون کردست پیدا
همه لذّات بهر تست و جنّات
خوشی میدار خود در عین لذّات
قضا را پیش آدم رسته شد آن
دمادم از نمود سرّ سُبحان
بهر سوئی که آدم شد در آنجا
دمادم رسته میشد آن از آنجا
بهرجائی که آدم ساخت مسکن
برستی در زمان فی الحال گلشن
اشارت کرد شیطان گفت آن خور
که خوش چیزیست آن فرمان من بر
در این جنّات به زین تو نبینی
بشیرینی از این لذّات بینی
بخور این گندم آدم بر تو فرمان
دل خود را از این تو شادگردان
بدو گفت آدم ای مرد سخنگوی
برو زینجا و کمتر زین سخن گوی
خداگفتست کین اینجا مخور تو
مرا از قول حق آری بدر تو
نباشد شرط این خوردن در اینجا
که گردانی مرا در لحظه رسوا
خدا گفتست و جبریل امینم
ندارم چشم کین گندم ببینم
نخواهم خوردن این را این زمان من
وگرنه اوفتم از غم چنان من
ز حق من ناگهانی دور افتم
ز رنج و غم عجب مهجور افتم
مگو هرگز دگر این سرّ به پیشم
که من با حق چنان در قول خویشم
که گر جانم رود از تن در آن دم
نخواهد خوردن اینجا گندم آدم
بدو ابلیس گفت آخر چه بودت
ز بهر چیست این گفت و شنیدت
اگر خواهی همی حق تو بخور زین
تو داری رفعت آیینه میبین
خدا با تست تو هم با خدائی
دوئی اینجا نگنجد در خدائی
چرا ترسان و بیچاره بماندی
مگر از سرّ حق چیزی نخواندی
تو هستی حکمت ونور نمودار
حجاب بیخودی از پیش بردار
خدا ما را ز بهر این فرستاد
ز ذات پاکش او پیغامها داد
که آدم گوی تا گندم خورد زود
که ما هستیم زو پیوسته خوشنود
ز قول حق ترا این راز گفتم
هر آنچه او بگفتت باز گفتم
نه من از خویش کردم اندر این دم
تو دانی این زمان میدان تو آدم
اگر قول من آری مر تو بر جای
بسی شادی ببینی اندر اینجای
خدا با من چنین گفتست کین گوی
ابا آدم تو رازم اینچنین گوی
که من آن دم ترا میآزمودم
وگرنه من غرض آنجا نبودم
چه باشد گر خوری در حضرت من
که تو داری نمود قدرت من
مرا مقصودم این بُد آدم اینجا
که فرمان بردی اندر حضرت ما
نخوردی مدتی گندم بجنّت
ترا میدیدم اندر عین قربت
درین قربت تو فرمانم ببردی
مر این گندم بقول ما نخوردی
ولی این دم برو گندم همی خَور
چو فرمان میبری فرمان من بَرْ
بفرمانم نخوردی هم بفرمان
بخور گندم اجازت دادمت هان
ز قول حق ترا من گفتم اسرار
بگفت این و بشد او ناپدیدار
عجائب ماند آدم گشت حیران
در این اسرار بود او راز پنهان
که میداند که چرخ سالخورده
چه بنماید بزیر هفت پرده
قضا بُد رفته آدم را در آن راز
که بتواند که گرداند قضا باز
قلم چون سرنوشت اینجا که داند
بجز او کو نوشت او خود بخواند
کسی بر سرّ حق واقف نگردد
کسی کوره نشد واصف نگردد
نیاید راست این معنی بگفتن
ترا از گوش دل باید شنفتن
هر آن کو حق شناسد این بداند
که اسرار من اینجا باز خواند
نداند راز سرّ حق تعالی
که جمله مخفیست در سرّ الّا
قضا او رانده بر فرق هر کس
در این اسرار اکنون تن زن و بس
اگر دانای راز اوّلینی
مر این اسرار اینجا بازبینی
اگر دانا و گرنادان فتادی
ز لا در لاآله اعیان فتادی
کسی کو باز بیند راز اول
نمود آخرش اینجا مبدّل
شود بر هر جهت بر شش جهاتش
ولی یکسان بود دید صفاتش
بهر کسوت که گرداند ترا یار
نمود راز او را پای میدار
اگر سنگت زند معشوقهٔ مست
به از کاری که با آن غیر پیوست
بلای قرب جانان خوش بلائیست
که آن جز با نمود انبیا نیست
بلای قرب جانان پای میدار
اگر خود مر ترا گرداندت خوار
بلای قرب جانان جمله خواریست
به پیش عاشقان این پایداریست
بلای قرب جانان هست محنت
ولی از بعد محنت هست دولت
بلای قرب جانان یافت آدم
نه یک لحظه که او را بُد دمادم
بلای قرب کش در پیش جانان
میان ناخوشی دل شادگردان
بلای قرب را آدم کشیدست
که او آخر جمال دوست دیدست
بلای قرب کش تا دوست یابی
چنان کآنجا کمال اوست یابی
بلای قرب کش وندر بلا باش
بَرِ آن جان تو همچون انبیا باش
بلای قرب کش مانند ایشان
چو خویشِ تست حق بگذر ز خویشان
بلای قرب کش با حق شو انباز
ز نور عشق او میسوز و میساز
بلای قرب کش تا جان سپاری
اگر مردان مرد و هوشیاری
بلای قرب کش در باز جانت
که تا یابی لقای جاودانت
بلای قرب کش مانند جانان
اگر خود لعنتت ازدست جانان
بلای قرب کش در ناتوانی
که تا یابی لقای جاودانی
بلای قرب کش در بود اللّه
که این باشد عیان مقصود اللّه
بلای قرب کش تا راز بینی
هر آنچه کردهٔ گم باز بینی
بلای قرب آدم دید بس لا
نمودش باشد اندر لاهویدا
بلای قرب جانان نوح هم دید
که تا کشتی بگرد بحر گردید
بلای قرب ابراهیم از آتش
بدید و خوش در او خفتید خوشخوش
بلای قرب اسماعیل دیدست
که مراسحق با او سر بُریدست
بلای قرب موسی یافت بر طور
که باشد ز انبیا او راز مستور
بلای قرب هم دیدست یعقوب
که از پیش ویش گم گشت محبوب
بلای قرب یوسف در بُن چاه
کشید افتاد او آنگاه در جاه
بلای قرب ایّوب پیمبر
بسی دیدست سرد و گرم بر سر
بلای قرب یونس یافت اینجا
ببطن ماهی اندر عین دریا
بلای قرب هم اینجا زکریا
بدیدست ازنمود یار اینجا
بلای قرب کردش پاره پاره
که با حکم ازل کس نیست چاره
بلای قرب اینجا هم توبرخوان
ز دید دیو اینجا چون سلیمان
بلای قرب پیغامبر کشیدست
که اسرار دو عالم او شنیدست
بلای قرب او اینجا بسی دید
ز بوجهل لعین و زهر حسنی دید
بلای قرب او دیده نبوّت
برون آورد مر جمله ز محنت
بلا او دید و حلم یار دانست
بهر دو عالم او اسرار دانست
حقیقت او بدانست جملهٔ راز
برش روشن شده انجام و آغاز
بلا دید و لقای جاودانی
ز حق دریافت اینجا درمعانی
بلا دید و سعادت یار او بود
گرچه جهل در انکار او بود
بلا دید و سعادت بد مر او را
ز بهر اوست چندین گفتگو را
لقا اودید کو خاتم عیان داشت
در اینجا او نمود جان جان داشت
لقا او دید و ختم انبیا شد
بگفت اسرار و عین مرتضی شد
محمّد(ص) با علی اسرار ذاتند
که اعیان گشته در نور صفاتند
زهی راز خدا هر دو شمائید
شما بر هر دو عالم پیشوائید
بلا دیدند ایشان از نمودار
که ایشان داشتند اسرار جبّار
ز بهرتست دنیا گستریده
چوهر دو چشم عالم کس ندیده
درون جان شما اندر برونید
که اینجا رهنما و رهنمونید
شما در دید برتر از سمائید
که ما را هر دم اینجا پیشوائید
درون دیدار جان و دل حقیقت
نمودستند جانان مر حقیقت
حقیقت مرتضی سرّ خدا بود
محمد(ص) ازعیان سرّ بقا بود
اگر ایشان نبودی رهبر ما
بخاصّه در جهان پیغمبر ما
که من او را یقین بودم بتحقیق
از او من یافتم اسرار توفیق
درون جان من گویاست اینجا
اگرچه عقل کل جویاست اینجا
اگرچه عقل کل او بود رهبر
نمود عشق او دان راز اکبر
یقین بشناس احمد رادل و جان
که جانانست اندر دید اعیان
ز شیطان دور شو از قول اللّه
که بفریبد ترا اینجای ناگاه
اگرچه رهزنست اینجای شیطان
چو یاد حق بود اینجا به نتوان
که گِردِ تو بگردد گوشدار این
بجز دیدار حق چیزی بمگزین
ز یاد دوست جانت تازه گردان
مگرد اینجایگه از دید مردان
ز یاد دوست دائم در بقا باش
چو آیینه درون با صفا باش
ز یاد دوست یک لحظه مشو دور
که باشی تو همیشه غرقهٔ نور
ز یاد دوست جان و دل بر افشان
چنین کردند اینجا جمله مردان
ز یاد دوست اوّل یار یابی
اگر بود خودت اینجا بیابی
ز یاد دوست داری هر دو عالم
ز یاد دوست کن اینجا دمادم
دمادم یاد او از یاد مگذار
درون را با برون آباد میدار
بسی یادش کن و بگذار عالم
بشکر آنکه داری سرّ آدم
بسی یادش کن اندر جان و در دل
که او بگشایدت مر راز مشکل
بسی یادش کن و او بین حقیقت
منه پایت برون جان از شریعت
حقیقت شرع اینجا پیشوایست
نمود انبیا و اولیایست
حقیقت شرع بنماید ره راست
که دید حق در اینجاگاه یکتاست
حققت شرع دیدار اله است
که راهش مر ترا آن نیکخواهست
حقیقت شرع نیک از بد جدا کرد
نمود زشت منثور و هبا کرد
ز شرعت روشنی جانا نماید
ترا دشوار یا آسان نماید
ز شرعت واصلی پیدا شود زود
ببینی ناگهان دیدار معبود
ز شرعت جان و دل گردد هواللّه
ببینی سرّ او اینجای ناگاه
حقیقت نور قرآن نور شرعست
که در جان نور او را اصل و فرعست
حقیقت نور قرآن در درونست
سوی حق اندر اینجا رهنمونست
حقیقت نور قرآن جان جانانست
ولی از دیدهٔ اغیار پنهانست
حقیقت نور قرآن گر بدانی
نمود سرّ قرآن گر بخوانی
ترا اسرار کل گردد از آن فاش
عیان بینی میان جان تو نقاش
چو نقاش ازل اینجا با تست
درون جان و دل یکتای باتست
نمیبینی تو او را در شب و روز
از آن هستی تو دایم در تف و سوز
نمیبینی تو او را چون کنم من
که شکها از دلت بیرون کنم من
نمیبینی تو او را از حقایق
فروماندی تو در عین دقایق
ندیدی یار پنهان گشته اینجا
از آنی دائما سرگشته اینجا
ندیدی یار خود اندر دل و جان
ز پیدائی بماندستی تو پنهان
ندیدی یار اگر او را بدانی
دل و جان جملگی بر وی فشانی
ندیدی یار اندر عین دیده
که ماندستی تو در راز شنیده
تو در تقلید اکنون باز ماندی
چو اندر آذری و آز ماندی
تو از تقلید خیری مینیابی
چو جَدْیی در کُهستان میشتابی
بسی گشتی ابر گِردِ کمر تو
که باز اینجا بری بوئی اگر تو
بسی گشتی و مقصودی ندیدی
در این حسرت تو بهبودی ندیدی
بسی گشتی ندیدی تو نمودی
زیان کردی ندیدی هیچ سودی
بسی گشتی تو اندر گِردِ عالم
ندانستی یقین اسرار آدم
بسی گشتی بگِردِ هر کسی تو
از این دریاندیدی جز خسی تو
بسی گشتی تو تا جانان بیابی
نمود راز او پنهان بیابی
بسی گشتی و دیدی سرّ این کار
نیامد ذرّهٔ کارت پدیدار
بسی گشتی در اینجا از تک و تاز
که تا گم کرده را بینی دگر باز
بسی گشتی و خوردی خون دل تو
بماندی عاقبت اینجا خجل تو
بسی گشتی که تا یابی تو جوهر
نبودی اندر اینجا هیچ رهبر
نبودت رهبر و حیران بماندی
نه راهست اینکه اندر چه بماندی
نبودت رهبر اینجا جز محمّد(ص)
ندانستی تو مردیدار احمد(ص)
که تا درجات او را تو بیابی
ز جان و دل تو نزد او شتابی
بگوئی درد خود نزدیک اوفاش
ز بهر او تو اندر گفتگو باش
بجز شرعش مدان راز حقیقت
حقیقت دان عیان را از شریعت
اگر جانت شود رهبر همین است
که او در جان ترا عین الیقین است
اگر جان رهبر آید اندر این راه
رساند ناگهانت در بر شاه
اگر جان رهبر آید از دو عالم
حقیقت بگذری تا عین آدم
اگر جان رهبر آید حق ببینی
در اینجا راز او مطلق ببینی
اگر جان رهبر آید غم نماند
وجود عالمت این دم نماند
اگر جان رهبر آید در نمودار
نماند نقطه و اسرار و پرگار
اگر جان رهبر عطّار گردد
بگرد جمله چون پرگار گردد
چه شور است ای فرید آخر نگوئی
که پیوسته چنین در گفتگوئی
بگفتی قصّهٔ آدم تو اتمام
برافکندی بیک ره ننگ با نام
بگوئی فرع و اندر فرع پیچی
حقیقت بی شریعت هیچ هیچی
حقیقت با شریعت پایدارست
که اسرار شریعت پایدارست
در اسرار شریعت جان ندادی
قدم زینجایگه بیرون نهادی
حقیقت با شریعت هست محبوب
که شرع اندر حقیقت دار مطلوب
حقیقت با شریعت هر دو گنجند
که مخفی اندر این دار سپنجند
حقیقت با شریعت راز جانند
که پیدا در نهاد واصلانند
حقیقت با شریعت جانفزایند
که ناگاهی یقین جانان نمایند
حقیقت با شریعت پیشوادان
ز عین هر دو دیدار خدادان
حقیقت با شریعت رخ نمودند
گره از کار عالم برگشودند
حقیقت با شریعت نور ذاتند
که در جان و دل اعیان صفاتند
حقیقت با شریعت نور حق دان
که ایشانند هر دو مرد و حق دان
حقیقت با شریعت جوهر یار
نمود اندر تن عالم بیکبار
حجاب واصلان عین کمالست
حجاب سالکان جمله وبالست
حجاب جان همین صورت در اینجا
که چون پیدا نموده عین غوغا
حجاب آدم از گندم بدان راز
که دورانداخت او را از عیان باز
حجاب تست صورت را معانی
بقدر عقل تو راز نهانی
همی گویم مگر بیدار گردی
ز مستی یک زمان هشیار گردی
ترا چندین که گفتم بس نیامد
غم تو رفت و دل با من نیامد
ترا چندین جواهرهای پرنور
که بنمودست بر مانند منصور
دم منصور زن اندر حقیقت
جواهرها فشان اندر شریعت
دم منصور زن درعین مستی
چرا چندین دراینجا بت پرستی
دم منصور زن گر میتوانی
برافکن خویشتن تا وارهانی
دم منصور زن اینجا میندیش
حجاب هست خود بردار از پیش
دم منصور زن اندر لقا تو
بسوزان خویشتن اندر بقا تو
دم منصور زن اندر نمودار
ز عشقت گرکند اینجای بردار
دم منصور زن تو بی علایق
میندیش از همه دید خلایق
اگر اینجایگه قربان کنندت
نمود جان یقین جانان کنندت
اگر اینجا یکی غوغا کنی تو
نمود جسم را رسوا کنی تو
بعزّت گوی راز دید جانان
مکن اسرار را اینجای پنهان
بعزّت باش در هر دو جهان تو
چو مردان جان برافشان رایگان تو
اگر اسرار کل داری تو بنمای
وگرنه پر مرو چندین بهر جای
اگر داری حقیقت فاش گردان
برافکن نقش خود نقاش گردان
اگر داری حقیقت همچو منصور
اناالحق زن عیان ازنفخهٔ صور
اگر داری حقیقت راز گو فاش
میان جمله انسان نیکخو باش
اگر داری حقیقت همچو عطّار
نمودش فاش گردان تو باسرار
اگر داری حقیقت زن اناالحق
مترس و بازگو تو راز مطلق
اگر داری حقیقت حق بگو تو
چو مر حق حاضرست خود حق مجو تو
اگر داری حقیقت جانت در باز
مکن از جان حذر هم سر تو درباز
سرت در باز تا شهباز بینی
همه گنجشک را شهباز بینی
سرت در باز در بازار دینی
که دیدستی بسی بازار دینی
سرت در باز و هم از جان میندیش
اناالحق گوی هم در خویش بیخویش
سرت در باز و زین عالم برون شو
همه ذرّات اینجا رهنمون شو
سرت در باز تا جانت شود یار
ولی اسرار کی گویم باغیار
سرت در باز چون منصور حلّاج
بنه بر فرّ معنی زود تو تاج
اگر چون او سرت بُرّی بتحقیق
بری اندر میانه گوی توفیق
چرا بر جان همی لرزی چنین تو
از آن اینجا نهٔ مر پیش بین تو
چرا بر جان همی لرزی تو چون بید
بخواهی یافت تو دیدار جاوید
چرا برجان همی لرزی وخواری
نه بر مانند مردان پایداری
حیات جاودان در کشتن آمد
شقی را زین میان برگشتن آمد
حیات جاودان دیدست عطّار
سرخود را برید اینجایگه زار
حیات جاودانش گشت روزی
چرا بر جان خود چنین بسوزی
از آن ماندی تو بر مانند خفّاش
که نتوانی که بینی شمس را فاش
حیات جاودانم مینمایند
دمادم از نمودم میربایند
حیات جاودانم در نهادست
که معنی اندر اینجا داد دادست
حیات جاودانم کل نمودست
گره از کار من باری گشودست
حیات جاودانم در دل و جانست
دل و جان زنده از دیدار جانانست
حیات جاودانم نور یارست
که جانم در عیان منصور یارست
حیات جاودانم کل نمودند
همه در ذات از دیدم نمودند
حیات جاودان را سرد گردان
که صورت را از این تو بیخبردان
حیات جاودان دیدار یارست
در اینجا نور جانان آشکارست
حیات جاودان در نور ذاتست
که دیدار خدا عین صفاتست
اگر جان و تنت روشن شود زود
تنت جانست و جانت هست معبود
بگفتم سرّ اسرارت همه فاش
ولی کوری تو بر مانند خفاش
چو خفاشی بمانده چشم بسته
در این کاشانهٔ رنگین نشسته
ز کوری ره نمیدانی تو در روز
کجاگردی تو ای بیچاره فیروز
علاج کورکی اینجا شود راست
ز من بشنو که این معنی شود راست
علاج کور مردن هست بتحقیق
که چون مرده شود در سرّ توفیق
شود بینا در آن عالم بیکبار
مگر اینجابداند سرّ اسرار
تو کوری صورت جانان ندیده
بزیر جاه دنیا پروریده
تو کور صورتی و مبتلائی
فرومانده تو در عین بلائی
تو کوری صورت چیزی ندیدی
چو کوران دائماً گفت و شنودی
تو چون خفاش اگر خورشید انور
نبینی کی شوی بیچاره رهبر
تو چون خفاش در تاریک جائی
ندیده اندر اینجا هیچ جائی
شب تاریک چون خفاش پرّان
توئی اینجایگه در درد و درمان
نمیدانم چه گوئی ماند مسکین
چگویم چون نئی اینجاتو حق بین
نمیدانی تو و غافل بماندی
چنین در عشق کل بیدل بماندی
نمیدانی در اینجا کز کجائی
فتاده اندر اینجا از چه جائی
نمیدانی که اوّل چون بدی تو
در آخر چون بدانی چونشدی تو
نمیدانی که چون یابی تو دلدار
گهی هشیار و گه در خواب و بیدار
نمیدانی زنادانان راهی
که بیدل در نمود دید شاهی
نمیدانی که چون بُد اوّلینت
کجا یابی در آخر آخرینت
نمیدانی که می آخر چه بودت
ز بهر چیست این گفت و شنودت
نمیدانی که چون حیوان حیران
بمانده اندر اینجائی تو نادان
نمیدانی که جسمت از کجایست
نمود جانت اینجا از چه جایست
نمیدانی که پیری پیشوایت
کنی تا او شود مر رهنمایت
بدان غافل مباش و این تو دریاب
بسوی پیر خود آخر تو بشتاب
چو پیرتست اینجا در درونت
همو باشدبکلّی رهنمونت
چو پیر تست اینجا ره نموده
ترادر جان و دل آگه نموده
چو پیر تست اندر عین دیدار
اگر او را شوی از جان خریدار
ز پیرت راز کلّی برگشاید
در اینجا گه ویت جانان نماید
ز پیرت واصلی باشد بعالم
وز این دم اوفتی در عین آدم
ز پیرت راحت جان بازیابی
که خود گنجشک و او شهباز یابی
ز پیرت در سلوک آخر بیفتد
که آه اینجا حقیقت بر سر افتد
ز پیرت راز کل آید پدیدار
تو پیر خویشتن در عین جان دار
ترا پیریست اندر جان نهانی
که اوگوید همه راز معانی
ترا پیریست اندر آرزویت
گرفته هم درون و هم برونت
ترا پیریست اینجاگاه حاصل
که او مر سالکان کردست واصل
ترا پیریست رهبر حق نماهم
که دارند اندر اینجا در بقاهم
ترا بنماید اینجاگاه آن پیر
کند در جانت اینجاگاه تدبیر
ترا آن پیر کل واصل کند زود
همه مقصود جان حاصل کند زود
ترا آن پیر کل با حق رساند
ولی چشمت عجب حیران بماند
ترا آن پیر اینجا دستگیر است
که رویش بهتر از بدر منیر است
ترا آن پیر گر بشتافتی باز
نماید او ترا انجام و آغاز
ترا آن پیر کل همراه بودست
از اوّل مر ترا همراه بودست
یکی پیریست یک بین در حقیقت
که بسپردست او راه شریعت
یکی پیریست همچون ماه تابان
بمعنی خوشتر ازخورشید تابان
یکی پیریست داد جمله داده
درونِ جان خود را برگشاده
یکی پیریست دائم با صفا او
که با هرکس کند اینجا وفا او
یکی پیریست حق را او بداند
از آن در عاقبت حیران بماند
یکی پیریست در عین فنایست
ز دید دید حق اندر بقایست
یکی پیریست جان درباخته او
کمال جان جان بشناخته او
یکی پیریست در لا راه برده
بدست اوست اینجاهفت پرده
یکی پیریست اندر راز اللّه
زند دم در عیان قل هواللّه
یکی پیریست از وحدت زند دم
ندیده هیچ جز اللّه هر دم
یکی پیریست از راز نمودار
که کرده فاش او این جمله اسرار
یکی پیریست واصل از عیانی
اگر اینجا تو قدر او بدانی
یکی پیریست جانان دیده اینجا
شده در ذات کل اینجای یکتا
یکی پیریست نامش میندانم
وگردانم بر هر کس بخوانم
یکی پیریست در ذات الهی
که او دریافت آیات الهی
یکی پیریست ذات حق بدیده
بسی اسرار گفته هم شنیده
یکی پیریست روحانی صفاتست
عیان مشتق شده از نور ذاتست
یکی پیریست کز وحدت سرآید
کسی کو دید اندوهش سرآید
یکی پیری است عالم زوست پر نور
میان واصلان این سرّ مشهور
یکی پیریست اینجا لا ابر لا
زده دم تا بمانده جمله یکتا
یقین میدان که پیر رهبر آمد
که از دیدار ربّ اکبر آمد
یقین میدان که ره او بازیابی
وزو تو زینت و اعزاز یابی
یقین دارو یقین این سرّ جمله
کند اینجایگه تدبیر جمله
از او یابی تو اینجاگاه درمان
کند جان تو دراینجای جانان
حقیقت اوست اینجا رهنمایت
نماید ناگهی دید خدایت
حقیقت اوست دیدار خداوند
زبان اینجایگه ای دوست دربند
حقیقت فاش نتوان گفت به زین
درون جان نظر کن زود خودبین
حقیقت فاش کرد اندر نهادم
از آن کین پیر خود را داد دادم
حقیقت فاش گشت و راز شد حق
رخم بنمود اینجا یار مطلق
حقیقت فاش گشت و یار آمد
کنون بی زحمت اغیار آمد
حقیقت فاش گشت و جان برون شد
دلم ذرّات کل را رهنمون شد
حقیقت فاش گشت و جان عیان دید
رخ دلدار بی نام ونشان دید
حقیقت فاش گشت و یار با ماست
نمود جزو و کل در خویش آراست
عیان شد آنچه پنهان بود اینجا
بدیدم آنچه بد مقصود اینجا
عیان شد یار اندر گفتگویم
ندانم تا دگر چیزی چگویم
عیان شد یار و از دیده نهانست
اگرچه جمله هم کون و مکانست
عیان شد یار و با ما آشنا شد
نمود جسم اندر جان فناشد
عیان شد یار و کل برقع برانداخت
همه آفاق را غلغل درانداخت
عیان شد یار و ناگه پرده برداشت
یکی بُدْ هر که او در خود نظر داشت
عیان شد یار اینجاگه تمامی
نمیگنجد بر او نیکنامی
عیان شد یار و اینجا واصلم کرد
میان جمله بیجان و دلم کرد
عیان شد یار و دیدارش بدیدم
بآخر هم بکام دل رسیدم
عیان شد یار اندر ذات ما را
بجان کردش بدل در ذات ما را
عیان شد یار و بیجان گشت عطّار
حقیقت عین جانان گشت عطّار
عیان شد یار و در دیدار جمله
همی گوید یقین اسرار جمله
عیان شد یار و برگفت آشکارا
حقیقت فاش کرد اینجای ما را
عیان شد یار و او را کس ندیدست
اگرچه در همه گفت و شنیدست
عیان شد یاروکل عین لقایست
نمود ابتدا و انتهایست
عیان شد یار و میگوید دمادم
میان جان و دل اسرار آدم
عیان شد یار و عین راز برگفت
نبد کس خویشتن برگفت و بشنفت
بخود گفت آنچه بُدْ اسرار پنهان
نمود خویشتن بنمود اعیان
رموز عشق اینجا کس نداند
که یار اینجا بخود کلّی بخواند
رموز عشق کس نگشاد جز حق
که او عشقست و معشوقست مطلق
رموز عشق اگر اینجا بدانی
دل و جان بر رخ جانان فشانی
رموز عشق احمد برگشاد است
که او سرّ حقیقت داد دادست
رموز عشق بر وی منکشف شد
وجود او بحق کل متّصف شد
رموز عشق در قرآن بیان کرد
وجود خویشتن کل جان جان کرد
رموز عشق کل بگشاد از دید
که خود حق دید و خود را نیز حق دید
رموز عشق اینجاگه بیابی
درون جان اگر پیشش شتابی
رموز عشق او اینجا گشاید
همه راز نهانت رو نماید
رموز عشق اینجاگه کند فاش
اگر مردی برو خاک درش باش
رموز عشق میگوید ترا او
درون جان تست ای مرد نیکو
رموز عشق ذرّاتِ دو عالم
طلبکارند اینجاگه دمادم
رموز عشق میجویند ایشان
از آن پیدا شد اینجا راز پنهان
که دید عشق احمد دید در خود
از آن اسرار کل میدید در خود
ز عشق اینجاست چندین شور و افغان
نمییابد کسی اسرار پنهان
ز عشق ار ذرّهٔ واقف شوی تو
ابر ذرّات کل واصف شوی تو
ز عشق ار ذرّهٔ بوئی بری تو
در این میدان همی گوئی بری تو
ز عشق ار ذرّهٔ پیدا نماید
نمود قطرهها دریا نماید
ز عشق ار ذرّهٔ حاصل شود زود
حقیقت مرد را واصل شود زود
ز عشق ار ذرّهٔ در جان درآید
ز هر قطره دو صد طوفان برآید
ز عشق ار ذرّهٔ خواهی بده جان
که دریابی در اینجا جان جانان
نهان شو عشق را دریاب در کل
که افکنداست مر ذرّات در ذلّ
نهان شو عشق بین بیخویشتن شو
در اینجا گه برافکن جان و تن شو
نهان شو عشق را اینجا عیان بین
تو عشق اینجا نمود جان جان بین
نهان شو عشق میگوید نهان شو
بصورت این جهان و آن جهان شو
نهان شو عشق میگوید ترا باز
حجاب جان توئی صورت برانداز
نهان شو در نمود عشق اینجا
که تا بینی نمود عشق اینجا
نهان شو عشق را معشوقه گردان
چنین کردند اینجا جمله مردان
نهان شو تا عیان بینی تو دلدار
چرائی بیخود آخر هان تو دلدار
نهان شو در بلائی دل میامیز
اگرمرد رهی با عشق مستیز
نهان شو تا عیان اصل بینی
دمادم در نهادت وصل بینی
نهان شو درنهان و بین تو پیدا
درون را با برون در شور و غوغا
نهان شو همچو مردان جهان تو
ببر گوئی از اینجا رایگان تو
نهان شو تا بمانی جاودانی
که چون گردی نهان کلی بدانی
نهان شو اصل اینست ای برادر
نمود عشق واصل نیست بنگر
نهان شو حق درون بین از نمودار
اگر باشی تو اندر عشق بیدار
نهان شود تا تو جان با آشکاره
ببینی در زمان اینجا ستاره
کنی او را درون جان نهانی
شوی واصل ز اسرار و معانی
اگر از وصل او بوئی بری راه
تو باشی چون رسی با جملگی شاه
اگر از وصل او خواهی نشانی
ز من بشنو در اینجاگه بیانی
اگر از وصل او جان باختی تو
عیان او یقین بشناختی تو
اگر از وصل او نابود گردی
درون جان و دل معبود گردی
اگر از وصل او یابی دمی تو
نهی بر ریش جانت مرهمی تو
اگر از وصل او آزاد گردی
در اینجا بی نشان چون بادگردی
اگر از وصل او یابی تو اعزاز
حجاب جسم وجان یکره برانداز
اگر از وصل او دیدی تو قربت
ترا تا جاودانی هست دولت
ز وصلش عاشقان جانباز بودند
ازآن اینجای در اعزاز بودند
ز وصلش عاشقان جان برفشاندند
نه بر مانند تو حیران بمانند
ز وصلش آنکه اینجا جان بدادست
میان عاشقان او داد داد است
ز وصلش جمله ذرّه درخروشند
در این دیگ فنا کلّی بجوشند
ز وصلش جمله اشیا هست گردان
تو هم مانند ایشانی یقین دان
ز وصلش جمله حیرانند و مدهوش
ز خود دربسته و با عقل خاموش
ز وصلش بنگر ایشان را یقین تو
همه در تست گردان باز بین تو
ز وصلش جملگی حیران و مستند
چو بود یار اندر نیست مستند
ز وصلش آفتاب اینجاست گردان
بسر پیوسته اندر چرخ گردان
ز وصلش ماه هر مه میگدازد
عیان خویش بود یار سازد
ز وصلش آسمان جوهر فشان است
بسی ره کرد و هم رازی ندانست
ز وصلش جملگی نابود گردند
در آن نابود کُل معبود گردند
ز وصلش گرچه آدم یافت جنّت
اگرچه یافت آخر عین محنت
ز وصلش جان چنین اسرارگوید
همه ازدیدن دلدار گوید
ز وصلش گر عیان خواهی عیانست
درون جان بقای جاودانست
بقای جاودان دیدار یار است
کسی کو واقف اسرار یار است
بقای جاودان دانم معانی
که تو دیدم نشان بی نشانی
بقای جاودان زو بازدیدم
که از یار است این گفت و شنیدم
بقای جاودان دیدم رخ یار
رها کردم در اینجا پنج با چار
بقای جاودان دریاب در خود
که فارغ دل شوی از نیک و ز بد
بقای جاودان دیدم ز اعیان
شده در دید یار خویش پنهان
بقای جاودان خواهی برون شو
ز خود آنگه درون وهم برون شو
بقای جاودان گور است اینجا
نبیند خویش را جز عین یکتا
بقای جاودان راکس نداند
که جان شکرانه بر جانان فشاند
بقای جاودان معنیّ قرآنست
کزو مر جمله این اسرار پنهانست
بقای جاودان عشقست فانی
شو ای بیچاره تا او را بدانی
بقای جاودان سلطان عشقست
که این اسرارها برهان عشقست
بقای جاودان از عشق یابی
بوقتی کین نمود تن بیابی
بقای جاودان زو گشت حاصل
که جمله سالکان او کرد واصل
جهان دیدی که جمله در فنایست
ولی درسر همه عین بقایست
در آن سر جمله اندوه است و محنت
در آن سر جمله یابی عین قربت
در این سر جمله در غوغا فتادند
برستند آنکه اندر لافتادند
در آن سر هیچ شادی نیست تحقیق
در آن سر هست جمله عین توفیق
در این سر انبیا دیدند بلایش
در آنجا یافتند بیشک لقایش
در آن سر این همه اندوه ودردست
در آن سر جمله را یابی که فرداست
در این سر ماتم است اینجا دمادم
در آن سر نیست چیزی جز که آدم
از آن سری که آمد جمله پیدا
بدان سر بینی اینجابشنواز ما
در این سر کن تو حاصل آن سری را
که گفتست این بیان شیخ سری را
در این سر گر بیابی سرّ آن سر
اگر مردی ز یک بینی بمگذر
گر این سر آنسرست آنسر این سر
شوی واصل یکی بینی سراسر
از آن سر رفته است اینجا که دیدی
از آن سر سرّ آن سر میندیدی
از آن سر آمدند ذرّات اینجا
در اینجا گه شدند بیشک هویدا
از آن سر آمدی پیدا شدی تو
از آن حیران دل و شیدا شدی تو
از آن سر آمدی ای سر ندیده
چرائی اوّل و آخر ندیده
از آن سر آمدی و فاش بودی
یقین دانم که بانقاش بودی
از آن سر آمدی تا بودی عالم
شدی پیدا و هستی بود آدم
از آن سر آمدی ای آدم جان
سفر کردی درون عالم جان
از آن سر آمدی در عین اینخاک
ندیدی جوهر اعیان افلاک
از آن سر آمدی بنگر که آنی
ولیکن چون کنم تا سر بدانی
از آن سر آمدی ای خفته در خواب
زمانی کرد بیدار و تو دریاب
از آن سر آمدی بیدار او شو
چرا مستی دمی هشیار او شو
از آن سر آمدی در جنّت جان
ز پیدائی شدی در حق تو پنهان
از آن سر آمدی فارغ بماندی
چو طفلی هان تو نابالغ بماندی
از آن سر آمدی و باز ماندی
ز حرص وشهوت اندر آزماندی
از آن سر آمدی در جستجوئی
بهرزه دائمادر گفت و گوئی
از آن سر آمدی و جان جانت
در اینجاگاه هست اکنون عیانت
از آن سر آمدی و چشم بگشای
همه ذرّات رادیدار بنمای
از آن سر آمدی بگشای رُخسار
جمال خویش را گردان پدیدار
جمال خویشتن بنمای اعیان
جمال از دوستان خویش پنهان
مکن جانا که جمله عاشقانند
بلاکش بهر تو بی جسم و جانند
مکن جانا چرا پنهان بماندی
بیک ره دست بر ما برفشاندی
مکن جانا ترا این خو نباشد
به پیش عاشقان نیکو نباشد
جمال تو وصال عاشقانست
لقای تو کمال جاودانست
دل وجانی و جان از تو خبردار
تو هم از عاشقان خود خبردار
خبر داری که در فریاد و سوزم
بپایان آمدم شب گشت روزم
خبر داری که جانم هست حیران
ترا میجویم اندر دید مردان
خبر داری که در اندوه و دردم
عیان بنمای تا من شاد گردم
خبر داری که در کوی تو هستم
همیشه خسته دل سوی تو هستم
خبر داری و میدانی تو حالم
نمودی ناگهی عین وصالم
خبر داری که در وصلت چسانم
که هر شب آه بر گردون رسانم
خبر داری که اندر درد هجران
چو شمعی ماندهام پیوسته سوزان
خبر داری که چون خورشید فردم
گهی سرخی نموده گاه زردم
خبر داری که چون ماهم گدازان
بر خورشید رویت ای دل و جان
خبر داری کم از جنّت براندی
نپرسیدی که آخر چون بماندی

در بلای عشق کشیدن و لقای دوست دیدن فرماید

بلای عشق قربت برکشیدم
که تادر عاقبت رویت بدیدم
بلای عشق قربت دارم و دل
بماندستم چو مرغ نیم بسمل
بلای عشق قربت در نهادم
نهادی و من اینجا داد دادم
بلای عشق و قربت میکشم من
درون آتشم با تو خوشم من
بلای عشق قربت دیدهام من
بلای تو زجان بگزیدهام من
بلای عشق و قربت یافتم من
در اینجا گاه دولت یافتم من
بلای عشق و قربت در وجودم
خود اینجا من عیان بود بودم
بلای عشق قربت گشت پیدا
مرا اینجا بکلّی کرد یکتا
بلای عشق قربت جمله مردان
کشیدند و بدیدند جان جانان
بلای عشق قربت یار باشد
پس انگه دیدن دلدار باشد
بلای عشق قربت یافت آدم
شد از جنّت برون تا عین آندم
بلای عشق قربت در دل او یافت
بسوی لامکان آنگاه بشتافت
بلای قرب خوش هم عشق خوشتر
یکایک نزد عاشق هست خوشتر
بلای دوست کش تادوست بینی
حقیقت مغز جانت پوست بینی
بلای قرب جانان خوش بلائیست
اگر پوشد کسی او را عطائی است
بلاکش تا لقا آید پدیدار
بده جان تا خدا آید پدیدار
بلاکش ای ندیده هیچ اینجا
بمانده چو مغاری پیچ اینجا
گره داری نهادت اینچنین است
ولکین جانت اینجا پیش بین است
تو جان را رهنما کن تا بدانی
عیانت را خدا کن تا بدانی
خدا از خود ببین و خود مبین تو
که تا گردی بکل عین الیقین تو
خدا امروز با تست وندیدی
عیان امروز اندر دید دیدی

در طلب دوست و اعیان کل و گنج حققی یافتن و اسرار امیرالمؤمنین علی کرّم اللّه وجهه در جاة گفتن فرماید

طلب کن گر بدیدی تو در اینجا
عیان دوست ای پیوسته شیدا
ز شیدائی نیابی عقل کل تو
بمانی دائما در عین ذل تو
ز شیدائی نیابی راز جانان
بمانی تا اَبَد در خویش پنهان
ز شیدائی نمیدانی سر از پای
روی چون سایهٔ از جای برجای
ز شیدائی بماندی در تف و سوز
از آن اندر گدازی در شب و روز
ز شیدائی دلت ناچیز داری
از آن مسکن تو در دهلیز داری
ز شیدائی شدی دیوانه و مست
اگر بر خود بگیری جای آن هست
ز شیدائی بمانی خوار و رسوا
نخواهی یافت اینجا سرّ یکتا
ز شیدائی بلای جان کشیدی
از ایرا درد بیدرمان کشیدی
ز شیدائی کجا یابی دل و جان
دل و جان خواهی ای اسرار پنهان
ز شیدائی ندیدی هیچ اینجا
بر دستی در ده دمی باش رسوا
دل و جانت بلای خویش دیدند
کسانی کان عیان از پیش دیدند
چنان آهسته بودند اندر این راه
همیشه با ادب در حضرت شاه
کنون از خود برون کردند یکبار
که تا آمد عیان کل پدیدار
نمیگنجد در اینجا دامن تر
کسی باید که باشد پیش دلبر
نهاده عاشق آسا جان و دل او
بکف تا مینگردد هم خجل او
کسی کو بر دل و بر جان بلرزد
بنزد عاشقان کاهی نیرزد
کسی کو وصل خواهد اصل جوید
درون را با برون کلّی بشوید
ز نقش بی نشانی در فنا باش
که تاگردد ترا اسرارها فاش
مگیر ای دوست بر جان تو زنهار
که جانت نیست جز بر دست دلدار
چرا خود دوست داری دائماً تو
که گنجی داری اینجا بی بها تو
نه از تست گنج تو از وی حذر کن
زمار و گنج اینجاگه حذر کن
نه آنِ تست گنج آخر چگوئی
ز بهر او تو اندر جستجوئی
یکی گنجی عجب داری درونت
ولی ماریست اندر بند خونت
یکی گنجی درون جان تو داری
نمود گنج را پنهان تو داری
یکی گنجی است ماری بر سر آن
فتاده دائما تو غمخور آن
یکی گنجی است مخفی زانِ یارست
ترا با گنج او اینجا چکار است
یکی گنجی است نزد آن طلسم است
مر آن را دائما مخفیش اسم است
در این گنجست جای اژدهائی
حذر کن تا نبینی زو بلائی
در این گنجست گوهرهای اسرار
نمیآید بهر کس آن پدیدار
تو گر این گنج میخواهی که بینی
چرا در بند خود دائم چنینی
تو گر این گنج میخواهی که یابی
چنین اینجایگه آسان نیابی
بآسان کی بدست آید چنین گنج
اگر این گنج میخواهی ببر رنج
اگر این گنج میخواهی بزودی
که یابی گنج حق اینجا تو بودی
در این گنج تو اسرار عیانست
کنون این گنج از دیده نهانست
در این گنجست گنج اریار جوئی
نهادتست و تو دیدار اوئی
ولی زن گنج دائم در حجیبی
که از مار طبیعت در نهیبی
ز مار نفس اگر یابی رهائی
بیابی گنج اینجا پادشاهی
تو داری گنج و اندر گنج خویشی
چرا پیوسته اندر رنج خویشی
طلسم آزاد کن اندر سوی گنج
نظر کن تا بیابی گنج بیرنج
زهی گنجی که اندر جمله پیداست
دل عشّاق اندر گنج شیداست
بسا کس از برای گنج مردند
بسوی گنج کل بوئی نبردند
کسی این گنج یابد از نهانی
هموفاش آورد اندر معانی
از این گنجست اینجا شور و غوغا
از این گنجست پنهانی و پیدا
از این گنجست اینجا پرده بسته
وجود پرده اندر پرده جسته
اگر خواهی که گنج آسان دهد دست
ترا باید طلسم اینجای بشکست
طلسم بود خود بشکن تو اینجا
مکن چون دیگران تو شور و غوغا
طلسم صورتِّ خود زود بشکن
مگو هرگز تو دیگر ما و یا من
طلسم چرخ اینجا صورت آمد
نمیدانی از آن معذورت آمد
همه مردان در اینجا گنج دیدند
ولی کلّی بلا و رنج دیدند
طلسم و گنج پیوستست با هم
ولی پیدا شد اینجاگه بآدم
از آن دم گنج حق آمد پدیدار
که آدم بود اینجا دید دیدار
از آدم گنج کل پیدا نمود است
از او این فتنه و غوغا نموداست
از آدم گنج اینجاگه شده فاش
ولی اینجا نمییابند نقّاش
طلسم آدم شکست و گنج دریافت
ولی او خویشتن زیر و زبر یافت
طلسم آدم شکست و گنج بنمود
وگرنه گنج دراوّل نهان بود
طلسم آدم شکست و راز دریافت
به پنهان و به پیدا راز دریافت
طلسم آدم شکست و راز پیداست
کنون آن گنج بر اصل هویداست
طلسم آدم شکست و بود آدم
حقیقت گشت گنج او در این دم
عیان شد آدم از گنج نمودار
ز گنج ذات او آمد پدیدار
ز گنج ذات بُد آدم حقیقت
سپرده راه کل اندر طریقت
ز گنج ذات بود آدم نهانی
وزو پیدا شد اینجا هرمعانی
ز گنج ذات بود آدم هویدا
از او افتاده اینجا شور و غوغا
ز گنج ذات بود و راز او دید
درون جنّت اینجاناز او دید
ز گنج ذات او سرّ نهان داشت
درون خودزمین و اسمان داشت
ز گنج ذات بود اندر صُوَر او
ولی از مار و شیطان بیخبر او
ز گنج ذات گر بوئی بری باز
در این میدان کل گوئی مر این راز
ز گنج ذات اسراری ز آدم
نَفَخْتَ فیه تو داری دمادم
ز گنج ذات داری زندگانی
نشاید گر چنین حیران بمانی
ز گنج ذات اعیانی در آفاق
بمعنی اوفتادی در جهان طاق
ز گنج ذات اینجا بهره برگیر
گهرها را از اینجا ناخبر گیر
بوقتی گنج یابی کز نمودار
تو بشناسی یقین شیطان ابا مار
بوقتی گنج یابی رایگانی
که هم شیطان و تو هم مار دانی
بوقتی گنج یابی در صفا تو
که باشی در عیان مصطفی تو
همه گنج او زدید مصطفایست
درون گنج اویت رهنمایست
سوی آن گنج او راهت نماید
بنور شرع ناگاهت نماید
سوی آن گنج رو از وی بدانحال
که آسانت نماید گنج فی الحال
از او گنج حقیقت شد پدیدار
کسی کز شرع او باشد خبردار
نماید گنج اندر نور شرعش
نماید سرّ گنج از اصل و فرعش
نماید گنج او اندر دل و جان
که او آمد یقین اعیان دوجْهان
حقیقت گنج او بشناس مطلق
کزو دریافت منصور این اناالحق
حقیقت گنج ازو شد آشکاره
ولی کردندش اینجا پاره پاره
حقیقت گنج بنمود و فنا شد
ز راز خویشتن کلّی خدا شد
حقیقت گنج بنمود از نمودار
ز عشق خویشتن بر رفت بردار
حقیقت گنج بنمود او بعالم
که او را بود کل اعیان آدم
اناالحق حق عیان گفت و نمودش
درون جان او کلّی نمودش
یقین اسرار اینجا مصطفی گفت
همه سرّ عیان با مرتضی گفت
یقین اسرار او گفت از معانی
بحیدر گفت سرّ مَنْ رَآنی
بحیدر گفت گوید صاحبِ راز
علی نور خدا بُد بیشکی باز
بچاه صورت اینجاگه بیان گفت
درون چاه او راز نهان گفت
از آنجا چون برآمد نی کمر بست
در اسرار معانی راز پیوست
همه نالش از آن دارد درون او
که حیدر بودش اینجا رهنمون او
خروش و نالهٔ در تست بسیار
که میگوید عیان در عین گفتار
که میگوید چه میگوید نهان نی
که او در چاه تن خورده است از آن می
ازآن میخورد نِیْ اندر خروش است
گهی نالان شده گاهی خموش است
از آن میخورد نِیْ دریافت بوئی
همی گوید عیان در گفتگوئی
از آن میخورد نِیْ اندر بَنْ چاه
شدش ز اسرار حق اینجای آگاه
از آن میخورد نِیْ نالان و زارست
که اسرار خدائی بیشمار است
از آن میخورد نِیْ اسرار گوید
همه سرّ نهان یار گوید
از آن میخورد نِیْ تا مست آمد
درونش نیست شد تاهست آمد
از آن میخورد نِیْ کاندر نمودست
درونش نیستی اندر نمود است
از آن میخورد نِیْ تا زخم خوردست
در اینعالم بسی فریاد کردست
از آن فریاد می دارد نهانی
که بشنفتست اسرار نهانی
از آن فریاد میآید ز جانش
که بشنود از علی راز نهانش
از آن فریاد می دارد که خویشش
ز سوراخش نموده زخم ریشش
از آن فریاد می دارد که یارش
ز دَست اینجای ضرب بیشمارش
از آن فریاد می دارد که از خویش
نمود خویشتن برداشت از پیش
از آن فریاد می دارد نهانی
که بشنودست سرّ کل معانی
از آن فریاد می دارد نمودار
که اندر وی بُدی بیشک دم یار
دم یارست کآن فریاد دارد
کس کاین سرّ جانان یاد دارد
دم یارست یاری و خروشش
از آن اینجا نشاید شد خموشش
دم یارست اینجا شور و مستی
از این سرّ با خبر شو گر توهستی
دم یارست چون مردان دمادم
زند فریادها در عین عالم
بیان راز میگوید از آن دم
که اینجا چون فشاند اسرار آدم
همه دردست زیرا درد دارد
جراحت در درون مرد دارد
همه دردست او را عین درمان
بود پیوسته از اسرار جانان
همه دردش نهان اندر نهانست
همه گفتن زبان بیزبانست
همه درد وی از اسرار یارست
که زخم او عجائب بیشمارست
درون جان اودردست دائم
نَفَخْتُ فیه او دیدست قائم
دم رحمانست نالان نی دم نی
که هر دم میزند نفخات در وی
نفخت فیه مِنْ روحَست گفتش
کسی این راز او داند شنفتنش
که آدم باید اینجا اندر این دم
بداند تا چه بد مردرد آدم
نی از درد وی اینجا یافت دردی
که آدم همچو نی فریاد کردی
ز درد آدم اینجا نفخهٔ یافت
ازآن در رازها در عشق بشتافت
ز درد آدم اینجا اوست نالان
از آن در چرخ بین صاحب وصالان
کسی کو درد دارد در دم نی
نهانی بشنود اسرار از وی
همی گوید بزاری زار زاری
که گر مرد رهی پائی بداری
چوآدم باش تو کار اوفتاده
خر اندر گل شده بار اوفتاده
چو آدم باش با درد و ملامت
که صاحب درد را اندر قیامت
همی دیدار باشد اندر آن درد
میان انبیاء باشد بکل فرد
اگردردی درون جان تو داری
چو مردان اندر اینجا پایداری
چو نی باش اندر اینجا مرهم جان
بزن دمها تو در اسرار اعیان
چو نی باش اندر این عالم خروشان
که ذرّاتند اینجا حلقه گوشان
چو نی باش و کمر بر بند محکم
که تا یابی نهان اسرار آدم
چو نی باش و حقیقت دُر فشان تو
بگو با جملگی راز نهان تو
چو نی باش و درون جان همی نال
که بگشاید در او جان تو فی الحال
چو نی اندر سر خود معرفت باش
میان جزو و کل تو نی صفت باش
چو نی در سرّ خود می نال و می سوز
که ناگاهی ترا اینجا یکی روز
از آن دم این دم تو برگشاید
عیان دلدار خود رویت نماید
چو نی در شورش و در شوق آید
دل عشّاق اندر ذوق آید
یکی باید کز آن دم دم ببیند
نمود عالم و آدم ببیند
از آن دم دمدمه اندر وی افتد
همه ازنالش و راز نی افتد
از آن دم نی دمادم راز گفتست
همه با واصلان او باز گفتست

در پردههای اسرار نی فرماید

چه میگوئی همی گوید که بشتاب
برون از نه فلک اسرار دریاب
چو من نُه زخم دارم در حقیقت
گذشتستم ز نه پرده حقیقت
ده و دو پرده اینجا مینوازم
دل عشّاق در پرده نوازم
ده و دو پرده دارم در درون من
شدم عشاق کل را رهنمون من
ده و دو پرده دارم بر دریده
عیان اینجا منم خود راز دیده
ده و دو پرده در یک پرده دارم
از آن من پردهها گم کرده دارم
بگاهی کاندر آیم من بآواز
کنم من پردهها اینجایگه باز
چو اندر پرده سازم پرده سازی
نمایم در درون پرده رازی
چو آیم در خروش اینجا نهانی
کنم من پردهها پاره عیانی
دل عشّاق از پرده برآرم
درون را با برونش شاد دارم
دل عشّاق را اندر نوایم
حقیقت سرّ ربانی نمایم
دل عشّاق از من ناز بیند
عیانِ رازِ من او باز بیند
دل عشّاق از من یافت اسرار
که میگوئیم اینجا قصّهٔ یار
زبان بیزبانی یافتم من
نشان بی نشان یافتم من
زبانم بیزبان اسرار گوید
همه اینجایگه از یار گوید
کسی گوید که ساز من شناسد
پس آنگه دید را از من شناسد
کسی باید که دریابد در آن دم
که من زاری کنم اینجادمادم
ز درد من خبر یابد زمانی
ز من او گوش دارد داستانی
ز درد خود بداند درد خود او
اگر این سرّ بدانی هست نیکو
ز درد من خبر دریاب از جان
که بنمایم ترا اسرار پنهان
ز درد من خبر داری در اینجا
که از بهرچه دارم شور و غوغا
دمی ز آندم عیانی یافتم من
وز آندم کُل معانی یافتم من
دمی ز آندم مرا دردم نمودند
از آندم مرهم دردم نمودند
دمی ز آندم مرا اندر دم آمد
تو گوئی زخم ما را مرهم آمد
دمی دارم از آندم درخروشم
وز آندم اینچنین در عین جوشم
دمی دارم از آندم یافته من
که درد عشقِ آدم یافته من
دمی دارم از آندم یافته راز
همی نالم که هستم سخت افگار
دمی دارم از آندم در نمودم
از آن زاری در آنجاگه نمودم
دمی دارم من اندر دم شده جان
از آن میگویمت اسرار پنهان
از آن دم یافتم این دمدمه من
کنم اندر دم تو زمزمه من
چو من بگشایم آندم ازدم تو
شوم در جان و در دل همدم تو
چو من بگشایم اندر زار زاری
کنم فریادها در بیقراری
اگر مردی چو من پیوسته می زار
که تو هم زخمها داری ز دلدار
چو من گر ناله و فریاد داری
وز آن دم اندر این دم یار داری
چو من اینجا بدانی تو دمادم
که مر چون اوفتاد اسرار آدم
در آندم آدم آمد قصّهٔ او
که آمد اندر اینجا غصّه او
در آندم چون درون جنّت افتاد
ز شیطان ناگهی در محنت افتاد
دریغا این همه اعزاز و رفعت
دریغا آن همه اعیان و قربت
که از ابلیس دون افتاد بر باد
از آن میآیدم اندر نفس یاد

در اسرارِ نفس مردم و نمود عشق بهر نوع فرماید

نفس با من همی گوید نهانی
که چون افتاد آدم را عیانی
نفس با من همی گوید که چون بود
که شیطانش بگندم رهنمون بود
نفس با من همی گوید همی باز
که چون بُد در عیان انجام و آغاز
نفس با من همی گوید یقینش
که چون بُد اوّلین و آخرینش
نفس با من همی گوید عیانی
که من بنواختم لیکن تو دانی
نفس با من همی گوید یقین دوست
که ایندم در دمِ من از دم اوست
چو دم اندر دمت اینجا دمیدم
یقین بر کام دل اینجا رسیدم
از آن دم دمدمم آدم نماید
دل عشّاق کلّی میرباید
دل عشاق پردرد است از یار
نمیگنجد در این دم هیچ اغیار
دل آن دم کآمدم از چاه بر جاه
نمودم سرّ خود با حیدر آنگاه

سؤال کردن امیرالمؤمنین و امام المتّقین اسداللّه الغالب علی ابن ابی طالب علیه السّلام و جواب دادن نی در اسرارها فرماید

ز من پرسید حیدر کیستی تو
بگو کاین جایگه بر چیستی تو
در اینجاآمدی بیرون ز ساعت
سعادت داری اینجا یا شقاوت
چه داری آنچه داری راست برگو
ز من این سرّ دل درخواست برگو
بدو گفتم که ای جان جهانم
یقین دانم که من راز نهانم
ز سرّ تو شدم پیدادر این دم
ز تو گویم حقیقت راز آن دم
ز سرّ تو در اینجا دید دیدم
به یک لحظه بکام دل رسیدم
ز راز تو شدم پیدا نهانی
بخواهم گفت اسرار معانی
بگفتی کیستی من خود که باشم
بنزد ذاتت ای حیدر که باشم
که باشم من نیم خود نیستم من
در این دنیای دون خود کیستم من
نیم من نیستیم دارم بباطن
ز ظاهر بازگویم کار باطن
نیم من اندرونم هیچ نبود
سراپایم بجز از هیچ نبود
سراپایم همه بر هیچ افتاد
بنای باطنم بر هیچ افتاد
ندارم هیچ و در پیچی فتادم
یقین دانم که در پیچی فتادم
ندارم هیچ و میدانی تو رازم
تو خواهی بود حیدر کار سازم
ندارم هیچ و پایم رفته درچاه
شدم پیدا در اینجاگاه ناگاه
چو پایم اندراین چاهِ بلا ماند
درونم اندر این عین فنا ماند
چو پایم در درون چاه ماندست
منم حیران بدید شاه ماندست
بجز درد جگر اینجا ندارم
بمانده دردرون چاه خوارم
جگر پرخون و دل سوخته من
ولیکن سرّ ز تو آموخته من
جگر پر خون و دل پر درد دارم
در این چه مانده سرگردان و خوارم
نیم حیدر کنون ما راتو دانی
که ما را دادهٔ راز نهانی
کمر در خدمت تو بستهام من
که با رازت کنون پیوستهام من
کمر بستم علی آسا به پیشم
که تا مرهم نهی بر جان ریشم
کمر بستم علی آسا برت من
که کردستی مرا اسرار روشن
کمر بستم علی آسا کنونم
که در اسرار هستی رهنمونم
کمر بستم زجانت بندهام من
سر اندر نزد تو افکندهام من
کمر بستم منش تا روز محشر
که بودی اوّلین راهم تو رهبر
کمر بستم ز اسرارت نگردم
یکی لحظه ز گفتارت نگردم
کمر بستم که میدانم ترا حق
ز تو دارم کنون من سرّ مطلق
کمر بستم که میدانم که جانی
که گفتستی مرا راز نهانی
کمر بستم بنزدت تا قیامت
کشم در راه تو بیشک ملامت
کمر بستم کنون نزدیکت ای جان
بگویم بیزبان با عاشقان آن
کمر بستم بنزدت بی یقین باز
مرابنمای اینجا اوّلین راز
کمر بستم که جانی در تن و دل
کنی اسرار اینجا روشن دل
زِنِی چون حیدر این اسرار بشنید
نظر کرد و وجودش ناتوان دید
ز سر تا پای او پیوسته درهم
چو محکومان کمر بربسته محکم
در او اسرار جانان یافت اینجا
حقیقت راز پنهان یافت اینجا
وجودش ناتوان و اندرون پاک
بمانده پای او در آب و در خاک
درون چاه معنی بازمانده
ولیکن صاحب پر راز مانده
چون آن اسرار از او بشنید حیدر
که خوش آمد ورا آن لحظه خوشتر
جوابش داد کایمر تو ز هستی
ز عشق دوست تو سرّ الستی
الست عشق داری چون نهٔ تو
ز جام عشق کل مست مئی تو
زِ رازِ سرّ جانان مست گشتی
چونی گفتی کنون تو مست گشتی
تو هستی این زمان از هست اسرار
که خواهی بود بیشک مست اسرار
تو هستی راز دار هر دو عالم
بگوئی بیزبان سرّ دمادم
تو هستی راز دانِ خالقِ پاک
که پروازت بود از عین افلاک
تو هستی این زمان اسرار گفته
ابا حق گفتهٔ و ز حق شنفته
تو هستی این زمان مر سرّ بیچون
که برگوئی زِ هر رازی دگرگون
تو هستی این زمان اسرار ما را
بگوئی هر زمان گفتار ما را
تو هستی این زمان سرّ الهی
بگو اسرار چندانی که خواهی
تو داری و تو هستی راز جانان
بگو با عاشقان اسرار سبحان
ترا بخشیدم این دم سرّ آن دم
برو با عاشقان می گو دمادم
بگو با عاشقان سرّ نهانی
بزن دمهای شوق لامکانی
بگو با عاشقان آنچه شنفتی
که با من خوب اسرارت بگفتی
بگو با عاشقان هر لحظهٔ راز
حجاب از پیششان کلّی برانداز
بگو با عاشقان هر لحظه پنهان
نمود عشق سرّ دوست اعیان
بگو با عاشقان گفتار ما را
که تا دانند هان اسرار ما را
ترا دادیم اکنون داد ده تو
وجود خویشتن بر باد ده تو
سر و پایت بیفکن همچو عشّاق
که بیسر سرّها گوئی در آفاق
سر و پایت بیفکن بیسر و پای
رموز عشق را اینجا تو بگشای
سر و پایت بیفکن تا توانی
که بیسر بازدانی آنچه دانی
سر و پایت بیفکن راز برگوی
که با عشّاق گردانی تو چون گوی
که چون تو اندر آئی در سخن تو
بگوئی جملگی راز کُهن تو
همه عشّاق از رازت در آواز
ببیند جان جان اینجایگه باز
سماع عشق جانان گوش دارند
نمود جسم و جان بیهوش دارند
سماع جسم و جان عین فنا دان
فنا را جملگی رازِ بقا دان
بوقتی کاندر آید نی بگفتار
بنالد ناگهی از شوق دلدار
دلِ عشّاق در پرواز آید
در آندم در نمود راز آید
کند بیهوش جان عاشقان را
براندازد زمین را و زمان را
دل و جان محو گرداند بیکبار
نماید رخ ز ناگاهیت دلدار
در آندم وانماید عاشقانش
که ازنی بازداند عاشقانش
که او اینجا چه میگوید زنالش
ز درد عشق بنماید جمالش
چو دم در نی شود بیچون بماند
که داند تا که گفتن چون بداند
دل صادق از آن دم جان ببیند
رخِ معشوق خود پنهان ببیند
دل صادق در آندم یار جوید
عیان ذات در اسرار جوید
دل صادق بداند کان چه حالست
دم نی عاشقان اینجا وصال است
دل عشّاق آندم دم زند کل
نهاد خویش بر عالم زند کل
دم عشّاق آندم عین هستی
بیابد بی نمود بت پرستی
دل عشّاق در اسرار آید
عیان در دیدن دیدار آید
دل عشّاق آندم گر بجوید
همه اسرار با دلدار گوید
در آندم گر سماع بی سماعش
بر آید جان کنی اینجا وداعش
اگر مرد رهی آندم که بیند
سزد گر جسم و جان اینجا نبیند
در آندم رحم کن گر مرد راهی
بگوید بی عیان سرّ الهی
در آندم جهد کن تا راز اوّل
بیابی چون کنی جسمت مبدّل
در آندم جهد کن کز جان بر آئی
که چون بیجان شوی عین بقائی
در آندم جهد کن تا راز گوئی
نباشی تو ابا حق بازگوئی
در آندم جهد کن تا دل نباشد
حجاب نقش آب و گل نباشد
در آندم جهد کن تا باز دانی
ابی خود جمله اسرار معانی
در آندم جهد کن بیخویشتن تو
که پی بردی نمود جان و تن تو
عیان بینی جمال اندر جلالش
رسی بیجان و دل اندر وصالش
عیان بینی تو بی خود روی دلدار
شود اسرار مخفی بر تو اظهار
عیان بینی درون خود بقایش
در آندم باز جو کلّ لقایش
عیان بینی نمود جمله مردان
فلک همچون تو اندر رقص گردان
در آندم چون فلک در رقص آئی
ترا پیدا شود عین خدائی
فنا شو اندر آن دم در فنا تو
که تا یابی همه عین لقا تو
فنا شو در خدا تو از دم نی
تو همچون او بخور یک دم از آن می
از آن دم مست شو در حالت جان
که تا بینی رخ معشوق اعیان
از آن می مست شو در بیخودی تو
که بیرون آئی از نیک و بدی تو
از آن می مست شو اندر نمودار
حجاب مستیت از پیش بردار
از آن می مست شو پس مست حق باش
دمادم همچو نی تومست حق باش
از آن می مست شو مانند گوئی
بزن در عشق اینجا های و هوئی
از آن می مست شو مانند افلاک
برافشان نور قدس خویشتن پاک
از آن می مست شو جانان نظر کن
تمامت ذرّهها در خود خبر کن
از آن می مست شو مانند حلّاج
وجود خود چو نی کن همچو آماج
از آن می مست شو مانند منصور
چو نی در دم بجوش جان خود صور
از آن می مست شو اعیان مطلق
مزن از بیخودی از حق اناالحق
از آن می مست شو تو جان جانی
چرا در خویشتن اکنون نهانی
از آن می مست شو اسرار بشناس
نمود نقش خود کن دید نقاش
از آن می مست شو تا چند خود بین
توئی اکنون دمادم سرّ حق بین
از آن می مست شو بنمای مطلق
تو چون منصور کل سرّ اناالحق
چونی اندر میان جمع نالان
یقین دانند عیان صاحب وصالان
که بیچونست ازگفتار او راست
که اسرار معانی نیست پیداست
ز سرّ عشق دارد نی وصالی
که میدارد که مینالد ز حالی
ز سرّ عشق نی نالان درآمد
ز بهر عاشقان او رهبر آمد
ز سرّ عشق مردان راز گفتند
حقیقت هر یکی از راز گفتند
از او هر یک بیانی کرد اینجا
که از بهر چه دارد شور و غوغا
فغان نی ز اسرارست دردم
که میگوید ز عشق درد آندم
فغان نی علی دانست یکبار
که او دانستش و بخشید اسرار
فغاننی عیان میدان که حیدر
یقین دانسته همچون راز اکبر
فغان نی همه از درد باشد
کسی داند که مردِ مرد باشد
ز درد عشق مینالد ز اسرار
سماع جان کسی داند که از یار
که چون او جان و دل سوراخ دارد
همیشه سوز و درد و آخ دارد
اگر تو صاحب دردی فغان کن
وجود خویشتن اینجا نهان کن
اگر تو صاحب دردی در این راز
حجاب آندم ز پیش خود برانداز
اگر تو صاحب دردی در این بین
خدا را در نهادت خود یقین بین
اگر تو صاحب دردی بهرحال
بجز حق میمبین خود هیچ احوال
در آن ساعت که دل بیخویش گردد
نمود عشق جمله درنوردد
یکی باشد سماع عشق در جان
که بنماید حقیقت روی جانان
چونی باش ای ندیده جوهر راز
دم خود کرده در اسرار کل باز
همه زان تو و تو در سماعی
بکرده جان و جسمت را وداعی
همه مردان ره حق باز دیدند
سماع دوست در جان بازدیدند
سماع دوست در جانست نه در نی
تو خوردستی از آن جام ازل می
دم آدم چو در نی سالها کرد
بسی در هر صفت آوازها کرد
دم آدم همه اسرار برگفت
هر آنچه دید بُد از یار برگفت
دم آدم چو در نی شد نهانی
بگفت اسرار کلّی در معانی
دم آدم تو داری و توئی نی
بهر رازی تو مینالی تو از وی
دم رحمان توداری و مشودور
دمادم میدمد درجان تو صور
زند سوراخ در بود وجودت
عیان کردست مر اسرار بودت
ز چاه آمد برون ناله ز انوار
نمود این جایگه او بود دیدار
ز چاه آمد برون تا سرّ بگوید
نمود راز خود اینجا بجوید
همه اسرار جان دارد در اینجا
همه انوار جان دارد در اینجا
از آنجا آمد اندر جاه دنیا
که تا گردد ز راز آگاه دنیا
چو حق در جاه دنیا راز برگفت
یقین هم جاه دنیا راز بشنفت
علی بودست اگر این سر بدانی
ز من بشنو تو اسرار معانی
چو زین چاهت برآمد صورت بود
همی جوئی از آن اسرار معبود
سر و پایت بیفکن تا که این راز
بدانی در زمان انجام و آغاز
نهادت برگره افتاد در پیچ
درونت همچو نی خالیست در هیچ
نهادت برگره کردند از آغاز
نمییابی تو راز اوّلین باز
از آن جامی که جانها مست او شد
نبُد پیدا نمود هست او شد
از آن جامی که خوردست عین منصور
که نامش بود کل تا نفخهٔ صور
از آن جامی که اشیا یافت بوئی
بسرگردانست دائم همچو گوئی
از آن جامی که خورشید جهانتاب
چشیدست و بسرگردانست از تاب
از آن جامی که مه خوردست در ره
شود ازتاب او مر جوهر مه
از آن جامی که آتش یافت خانه
از آن مستی همی سوزد زمانه
از آن جامی که رطلی یافته باد
از او شد عالم ارواح آباد
از آن جامی که یکدم خاک دیدست
از آن اسرار صنع پاک دیدست
از آن جامی که در آب روانست
از آن از عشق او ازجان روانست
از آن جامی که در کهسار افتاد
یکی قطره ز هستی زار افتاد
وجودش پاره شد اندر غم یار
همی گردد شده ریزه ز تیمار
مئی کان بحر خورد و میزند جوش
کجاهرگز تواند بود خاموش
مئی کان جسم ناگه یافت بوئی
فتاد اندر درونش های و هوئی
مئی کین دل از او یک قطره خوردست
ز بوی عشق در اندوه و دردست
مئی کان جان بخورده درمعانی
همی گوید همی راز نهانی
مئی کان سالکان اینجای خوردند
فتاده درره و وز خود بمُردند
مئی کان عاشقان لاابالی
دمادم میخورند اینجا بحالی
مئی کان چون خورند عشّاق اینجا
نواها میزنند آفاق اینجا
مئی کان جسم جان یک قطره دریافت
سوی کون و مکان دزدیده بشتافت
مئی کان خورد عطّار اندر اینجا
نماید لحظه لحظه سرّ یکتا
درون او سماع یار دارد
دل از جمله جهان بیزار دارد
نمیداند که خود آخر چه گفته است
که او دُرهای پر معنی بسفتست
نماندش عقل و هوش و عین ادراک
برافکند است کلّی جسم و جان پاک
ز زیر عشق در آفاق جانها
زند اوداستانها در بیانها
دمادم میزند این زیر عشّاق
که او دارد عیان تدبیر عشاق
دمادم میدمد ازنفخهٔ صور
اناالحق میزند مانند منصور
اناالحق میزند در کلّ آفاق
میان جمله عشّاق است اوطاق
نوای پردهٔ عشّاق دارد
عیان آیات فی الافاق دارد
نوار پردهٔ عشّاق سازد
همه ذرّات در جان مینوازد
ز زیر عشق دایم در خروش است
ز بحر لامکان اینجا بجوش است
ز زیر عشق این دستان که بنواخت
سر عشّاق در عالم برافراخت
ز زیر عشق عشّاق جهان او
همه در رقص کردستش جهان او
چو زیر عشق هر دم مینوازد
ز سوزش جملهٔ عشّاق سازد
چو زیر عشق او را دردم آید
از آن دم یادش اینجا زادم آید
که آدم چون برون آمد ز جنّت
درونش پر خروش و عین قربت
شب و روزش نبُد جز ناله و درد
بمانده در میان دهر او فرد
سماع درد و زیر شوق جانش
همی زد در درون جان نهانش
از آن دُردی که آدم یافت اینجا
کنون اندر درون افتاد ما را
از آندردم دمادم من خروشان
بدیگ عشق اینجاگاه جوشان
همه ذرّات من اندر سماعند
بکرده عقل جان اینجا وداعند
برافکندند کلّی دل از این خاک
که اینجا بازدیدند صانع پاک
برافکندند کلّی پرده از رخ
چو بشنیدند کل از یار پاسُخ
برافکندند اینجا کلّ هستی
رها کردند بیشک بت پرستی
برافکندند اینجا هستی خود
چو افتادند اندر مستی خود
برافکندند آنچه بود پیدا
شدند از لامکان دید پیدا
ز دیده دید حق را باز دیدند
نظر کردند و اندر حق رسیدند
ز دیده دید جانان راز بنمود
مر انسان را نمودش باز بنمود
همه ذرّات من درحق رسیدند
نمود جان جان از حق بدیدند
همه ذرّات من جویای یارند
ورا دید نهان گویای یارند
همه ذرّات من در ترجمانند
دمادم جمله در شرح و بیانند
همه ذرّات من اندر فنا اند
بکلّی در عیان عین بقا اند
همه ذرّات من نابود گشتند
سراسر جملگی معبود گشتند
همه ذرّات من اندر نمودار
عیان بنموده در اینجای دیدار
همه ذرّات من در شوق جانند
کنون افتاده اندر ذوق جانند
همه ذرّات من در آشکاره
چو منصورند کلّی پاره پاره
همه ذرّات من منصور گشتند
سراسر جملگی پر نور گشتند
همه ذرّات من اندر اناالحق
فرو گفتند راز یار مطلق
همه ذرّات من چون یاردیدند
زهر سوئی بسوی او رسیدند
همه ذرّات من اینجا نهانند
ز دید یار خود اندر عیانند
همه ذرّات من در اوّلین باز
بدیده جمله را از آخرین باز
مرا چون وقت کشتن آمده باز
همی گوید حقیقت گو ز سرباز
مرا چون وقت کشتن در رسیدست
که چشم جانم اینجا حق بدیداست
همه ذرّات من گردان عشقند
از آن اینجای سرگردان عشقند
که وصلم ناتمامی باشد اینجا
مرا ناپخته خامی باشد اینجا
چو وقت کشتن آمد در وصالم
نمانده ذرّهٔ عین وِبالم
چو وقت کشتن آمد جان جانان
شوم اینجا ز دید دوست پنهان
مرا چون وقت کشتن پیش آمد
نمود عشقم اینجا بیش آمد
مرا چون وقت کشتن زود دیدم
برافکندم همه معبود دیدم
مرا چون وقت کشتن آمدست هان
نخواهم دید جز که جمله جانان
مرا چون محو شد در دیدن دوست
یقینم شد که درگفتار کل اوست
مرا خود جان چه باشد خود قبولست
که او اندر اصول دل نزول است
دل و جان رفت جانانست تنها
که اینجا میکند او شور و غوغا
دل و جان رفت جانان رخ نمودست
درون جان و دل گفت و شنودست
دل و جان رفت تا بنمود دیدار
بجز جانان نمیبینم پدیدار
دل و جان رفت و او میبینم و بس
بجز اونیست در عالم مراکس
دل و جان رفت تا دیدار دیدم
نظر کردم بکلّی یار دیدم
دل و جان رفت و سلطان گشت عطّار
نمود جانش جانان گشت عطّار
دل و جان رفت جانان جان گرفتست
درون جسم و جان پنهان گرفتست
دل و جان رفت جانانست تحقیق
مرا در داده اینجاگاه توفیق
دل و جان رفت دید او را ز اوّل
ندارد زان بجان و دل معوّل
دل و جان رفت و حق اسرار گفتست
خود او در وصال او بسفتست
دل و جان رفت شد جمله ابر باد
که تا شد عالم ارواح آباد
نمود جمله عشّاقم من از جان
که در من کرده است او راز پنهان
نمود جمله عشّاقم من از دل
که بگشودم در این جا راز مشکل
نمود جمله عشّاق جهانم
که من کل آشکارا و نهانم
نمود جمله عشّاقم در آفاق
که از من شور خواهند کرد عشّاق
نمود جمله عشّاقم بمعنی
که دارم شرح عشق ونور تقوی
نمود جمله عشّاقم نهانی
مرا شد منکشف جمله معانی
نمود جمله عشّاقمخبردار
که چون منصور هستم من ابردار
نمود جمله عشّاقم که دیدم
نمود یار آنگه سربریدم
نمود جمله عشّاقم بکشتن
بخواهم یک دم از سردرگذشتن
نمود جمله عشّاقم که در کل
کشیدستم چو آدم من بسی ذلّ
نمود جمله عشّاقم چو آدم
که دارم جنّت جانان در این دم
دم من دمدمه در عالم انداخت
وجود عاشقان چون شمع بگداخت
دم من دمدمه دارد نهانی
که او دیدست کل عین العیانی
دم من سالکان را کرد واصل
که دارد جملگی مقصود حاصل
دم من وصل دارد ازنمودار
که اینجا میندارد هیچ پندار
دم من عین ذاتِ لامکانست
حقیقت راست خواهی جان جانست
دم من هست سلطان شریعت
از آن دم زد بکلّی از حقیقت
دم من زان دم است اینجا بدیده
چو منصورم بکام دل رسیده
دم من زان دم است و آدم آمد
که ما را راز از جان دم دم آمد
دم من ذات دارد در صفاتست
یقین داند که او کلّی زذاتست
دم من میزند اینجا اناالحق
نظر هم بین تو در تقوای مطلق
دم من هو زند یا هو ندیده
نمود لابکل در هو بدیده
دم من هو زند از ذات اعظم
دمادم خواند او آیات اعظم
دم من هو زند کو دید هو است
ز عین ذات در اللّه هو است
دم من هو زند اند رسموات
که دارد اندر اینجا نفخهٔ ذات
دم من هو زند جز هو ندیدست
که اینجا گه زلا درهو رسیدست
دم من هو زند در عشق جانان
نمود صورت اینجا کرده پنهان
دم من هو زند کو واصل آمد
عیان ذات او را حاصل آمد
دم من هو زند چونعاشقان او
که کل دیدست اینجا جان جان او
منم واصل که کل دیدار دیدم
در اینجا من عیان یار دیدم
من و یاریم و کل پیوسته با هم
دل وجانست و جان و دل در این دم
بهشت روی جانان هست معنی
که معنی دارم اندر عین تقوی
بهشت روی جانان در رخ ماست
که او اسرار گفت و پاسخ ماست
در این دنیا مرا شادی از آنست
که ما را سرّ معنی جان جانست
در این دنیا که دیدست جان جانان
که من دریافتم در خویش اعیان
در این دنیا بسی زیندم زنندش
ولی مانند احمد کی بدندش
در این دنیا نباشد چو محمّد(ص)
چو او منصور دائم هم مؤیّد
در این دنیا جز او دیگر نباشد
چو او پیغامبر و رهبر نباشد
خدا بود او ولی بر قدر هر کس
نمود اسرار خود از این سخن بس
درون جان عطّارست تحقیق
که اودارد در اینجا راز توفیق
درون جان عطّارست احمد
بکرده فارغ از نیکی و از بد
درون جان عطّارست گویا
ولی عطّار را او هست جویا
درونم اوست هم بیرونم از اوست
که او دیدم حقیقت مغز هر پوست
از او میگویم و من او شدستم
عیان تحقیق ذات او بدستم
از او میگویم اینجاگه از اویم
ز بهر دید او در گفتگویم
مرا گفتست اندر خواب دلدار
که خواهیمت بریدن سر بناچار
سر و جانم فدای روی او باد
همیشه روی من در سوی او باد
سر و جانم فدای خاک پایش
که اینجا من نمیبینم ورایش
کسی کو بهتر از وی باشد اینجا
که او جانست پنهانی و پیدا
چو صیت اوست در عالم گرفته
نمود ذات او همدم گرفته
دم مردم از او صوری روانست
از اوهر جان یقین نور عیانست
کسی کو میشناسد همچو عطّار
شود کل از وجود خویش بیزار
کسی کو میشناسد دید حق اوست
که اندر آفرینش مرسبق اوست
کس کو راست از جان خواستگارش
وِرا زینجا ببیند آشکارش
کسی کو راست او از دل ببیند
نه اندر عین آب و گل ببیند
کسی کو راست اینجاگه غلامش
درون جان کند اینجا پیامش
نماید حق درون جان عیان او
که دارد اوّلین و آخرین او
نماید حق که او تحقیق حق است
وجود پاک او با حق بپیوست
کنون حقست اندر جزو و کل جان
که او راهست این اسرار اعیان
محیط مرکز جانهاست احمد
که او را دردو عالم بُد مؤیّد
درون جان حقیقت جان جانست
چگویم آشکارا و نهانست
چو مر عطّار او را دید بشناخت
عیان جسم و جان پیشش برانداخت
در آخر کرد اینجا واصلم اوست
همه مقصود کلّی حاصلم اوست
بگفت احمد چو دیدم صاحب درد
که من بودم میان سالکان فرد
بگفت اسرارها در گوش جانم
نمود اینجایگه عین العیانم
عیان بنمود ما را در حقیقت
چو حق بسپردمش راه شریعت
ره شرعش سپار و دم ازین زن
وجود خویش بر چرخ برین زن
ره شرعش سپار و جان فنا ساز
نقاب از لعبت صورت برانداز
ره شرعش سپار اندر نهانی
که او بنمایدت کلّ معانی
ره شرعش سپار و حق یقین یاب
نمود او خدا عین الیقین یاب
از او واصل شو و زو گوی دائم
که بود اوست اندر ذات قائم
از او واصل شو وحاصل کن اعیان
ازو بشنو حقیقت نّص قرآن
از او واصل شو و دم دم همی زن
کز او گرددهمه اسرار روشن
از او واصل شو و زو گوی اسرار
در او شو ناگهی تو ناپدیدار
چُه گوئی می ندانی آن معانی
وگر دانی از او حیران بمانی
خدا و مصطفا هر دویکی است
بنزدیک محقق بیشکی است
خدا و مصطفا درجان نهانند
مرا این جایگه شرح و بیانند
خدا و مصطفا در جان بدیدم
چو مه در پیش اشیا ناپدیدم
منت بگداخته از بهر ایشان
بجان دارم از ایشان ذوق ایشان
یکی اندر حقیقت دیدهام یار
مرا برداشت اینجا عین پندار
یکی اندر حقیقت یافتستم
از او بیخود بکل بشتافتستم
یکی اندر حقیقت بین تو دلدار
که میگوید دمادم در سخن یار
منم در جان و پنهان بود بودم
همه معبود بودم تا که بودم
اگر مرد رهی کلّی فنائی
در آن دید فنا تو در بقائی
لقای یار بی صورت بود هان
چرا هستی بدیده دید برهان
دلا تاچند گوئی سرّ اسرار
چو جانت گشت کلّی عین دیدار
نمود جمله مردان دیدی از خویش
حجاب صورتت چون رفت از پیش
ز جنّت آمدی بیرون چو آدم
چرا اسرارها گوئی دمادم
تو اینجاگه غریبی ای دل آزار
ولیکن هستی اندر عین دیدار
تو اینجاگه در آخر راز دیدی
نمود یار خود را باز دیدی
نمود یار داری در فنا باز
ترا مکشوف شد انجام و آغاز
سرانجامت چنین افتاد دانی
که خواهی گشت در کُشتن تو فانی
سرانجامت چنین افتاد از حق
که بیخود میزنی اینجا اناالحق
اناالحق را ز الحق در دو حرفست
چنین معنی بشرع اینجا شگرفست
تو الحق گوی تا رازت شود فاش
اناالحق خود بگوید نیز نقاش
همو گفتست در منصور اناالحق
تراگوید ابی سر کل اناالحق
همان کو گفت بر منصور بادار
بگوید در نهاد تو بیکبار
همان کو گفت در منصور انالحق
همان گوید حقیقت نی اناالحق
همان کو گفت هم او بازگوید
در اینجاگه همه کل راز گوید
همان کو گفت هم آنکس شنفتست
که او گفتست اناالحق او شنفتست
همان کو گفت خود را کرد بردار
تو گر مردی از این معنیت بردار
همان کو گفت اینجا سربرید او
جمال خویشتن بی سر بدید او
همان کو گفت در یک دیده باشد
کسی باید که صاحب دیده باشد
که تاداند یقین اینجا اناالحق
که جز حق مینگوید خود اناالحق
اناالحق از نمود حق عیانست
که این در ذات او راز نهانست
اناالحق آنکه برگوید ابی دید
نباید اندر اینجا روی او دید
کسی باید که او کل دیده باشد
درون جز و کل گردیده باشد
اناالحق گوید اندر عین هستی
خورد آن جام را کلّی ز مستی
چو منصوری شود تا سرّ بداند
بجز وی هیچ چیزی مینداند
چو منصوری شود اندر فنایش
ببیند عاقبت دید بقایش
چو منصوری شود جوید اناالحق
سزد کز دید گوید او اناالحق
چو منصوری شود در عین خواری
کند در پای دار او پایداری
چو منصوری شود هستی آن ذات
بگوید راز کل از جملهٔ ذرّات
چو منصوری شود اینجا عیانی
پذیرد او نشان بی نشانی
نشان بی نشان گردد در این راز
که او بنماید اینجا راز حق باز
ببازی نیست این گفت حقیقت
که تا نسپارد اینجاگه طریقت
طریقت بسپر و دریاب الحق
چو در کلّی رسی حق گوی الحق
کسانی کین طلب دارند اینجا
نیاید راست آن در عین غوغا
کسی مَردَست اندر دید عشاق
که چون منصور گردد کل عیان طاق
کسی مردست همچون او نمودار
که آوردند او را بر سر دار
کسی مردست همچون او عیانی
که گردد او نشان در بی نشانی
نشان اینجانگنجد بی نشان باش
حقیقت راز مردان جهان باش
نشان صورت اینجاگه بیفکن
که گردد مر ترا این راز روشن
نشان صورت اینجا محو گردان
که اوّل راز این باشد ز اعیان
نشان صورت و معنی بر افکن
اگر مردی تو بی دعوی بیفکن
نشان ذات کلّی بی نشان است
که عاشق در نهاد ذات فانی است
اگر تو مرد ذاتی بی نشان شو
پس آنگاهی چو مردان جهان شو
چو گردد بی نشان صورت در این راه
بباید اندر این جا دیدن شاه
چو گردد بی نشان با بود باشد
یقین در دید حق معبود باشد
چو گردد بی نشان دادار گردد
ز دید خویشتن بیزار گردد
چو گردد بی نشان هستی پذیرد
وجود او بمیرد حق نمیرد
بماند زندهٔ جاوید آنکس
که جز یکی نبیند در جهان کس
بماند زندهٔ جاوید عاشق
که اندر بیخودی حق یافت صادق
اگر زنده دلی هرگز نمیری
اگر هستی چنین حق بی نظیری
اگر زنده دلی مرده مشو تو
چو یخ اینجای افسرده مشو تو
چو عیسی زنده میر ای زنده دل تو
که تا اینجا نباشی آب و گل تو
چو عیسی زنده میر از خویشتن پاک
برافکن همچو عیسی جان و دل پاک
چو عیسی زنده میر و جان جان بین
تو روحاللّه شو عین العیان بین
چو عیسی زنده میر ای زندهٔ پاک
که تا چون خر نمانی در گَو خاک
چو عیسی زنده زنده میرو ذات حق بین
بجز حق خودمدان و خویش حق بین
چو عیسی زنده دل باش و فنا گرد
چو رفتی از میان دید خداگرد
چو عیسی زنده دل باش و یقین باش
نمود اوّلین و آخرین باش
چو عیسی گر شوی از جسم و جان پاک
ببینی ذاتحق اندر عیان پاک
چو عیسی گر شوی در حق مجرّد
شوی فارغ تو از هر نیک و هر بد
چو عیسی گر شوی تو روح اللّه
زنی دم همچو او در قل هواللّه
چو عیسی گر شوی نور علی نور
تو روح اللّه شوی تا نفخهٔ صور
تو روح اللّه باشی همچو عیسی
شوی مانند او در ذات یکتا
تو روح اللّه هستی و یقینی
ولیکن بود خود اینجا نبینی
چو روح اللّه باش و روح بردار
که تا اللّه کل آید پدیدار
چو روح اللّه باش اندر طریقت
حذر کن از پلیدیّ طبیعت
خدای اوّلین و آخرین بین
چو روح اللّه باش و سرّ یقین بین
چو روح اللّه دم زن از نمودار
که مرده زنده گردانی ز دلدار
چو روح اللّه دم زن تا دم آئی
ترا پیدا شود دید خدائی
چو روح اللّه شو جانبخش مرده
برافکن از نمود ذات پرده
چو روح اللّه مرده زنده گردان
فلک را با ملک کل زنده گردان
چو روح اللّه گر این راز دانی
حقیقت مرده جانبخشی که جانی
تو جانانی اگر این دید یابی
بیان من نه از تقلید یابی
تو جانانی ولی پنهان ذاتی
کنون افتاده در عین صفاتی
تو روح اللّه را اینجا ندیدی
چه گر عمری در این عالم دویدی
تو داری آنچه گم کردی بجو باز
که تا یابی یقین اینجا بجو باز
تو عیسی در درون داری حقیقت
ولیکن باز ماندی در طبیعت
طبیعت دور کن تا جان شوی تو
حقیقت در صفت جانان شوی تو
چو عیسی صورت و معنی برافکن
که تا گردی حقیقت جان روشن
چو عیسی صورت و جان را یکی کن
چو روح اللّه در اعیان یکی کن
نداری تاب آن کین سر بدانی
نیابی باز اسرار نهانی
توئی افتاده چون عیسی گرفتار
بدست ناکسان مردم آزار
توئی افتاده چون عیسی همه روح
نه سر تا پای تو یکتا همه روح
تو روحی جسم را کلّی رهاکن
عنایت را چو عیسی ابتدا کن
چو جان گردی اگر جانان شوی تو
بدین گفتار از جان بگروی تو
تو جان گردی چو عیسی روح اللّه
شوی گر جان جان بینی تو ناگاه
ولی اینجا بلا یابی ز اوّل
شوی اینجایگه ناگه مبدّل
بلابین و بلاکش اندر اینجای
که تا گردی چو عیسی عین آلای
بلاکش همچو او گر پایداری
که چون عیسی کنون در پای داری
که بُد کز جان بلا اینجا ندیدست
که بُد کاینجا لقا پنهان ندیدست
بلا را با لقا پیوسته میدار
کسی کامد بلای او خریدار
هر آنکو در بلا پائی ندارد
میان آن بلا شکری گذارد
بود او را همیشه عاقبت خیر
اگر در کعبه باشد او اگر دیر
بنزد جان جان هر دو یکی است
بلا را خیر در حق بیشکی است
بلا نفس است شیطان نفس بنگر
چو شیطانست نفس ای نیک منظر
چو از نفست بلایت میرسد بیش
از اوئی دائما مسکین و دلریش
ز نفست این همه اینجا بلایست
از اینجانت بماند ابتلایست
بلای نفس دیدن جمله مردان
اگرمردی ز نفست رخ بگردان
بلای نفس بیشک دید آدم
از آن مجروح شد بی عین مرهم
بلای نفس دید آنکس که ابلیس
بَرِ او ساخته یک لحظه تلبیس

در مکر کردن شیطان آدم رادرخوردن گندم و ناپدید شدن شیطان و گندم خوردن حضرت آدم علیه السّلام و الصواة فرماید

از آن تلبیس چون شیطان نهان شد
عجب آدم بماند و ناتوان شد
نمیدانست اینجا سرّ این کار
که چون شد در بر او ناپدیدار
بخود میگفت آیا او کجا رفت
نهان شد از برم آخر چه جا رفت
ندانم این چه کس بود او نمودار
که گفتم راز و او شد ناپدیدار
بخود اندیشه این میکرد آدم
بمانده در تعجب او دمادم
بخود میگفت برمیکرد پنهان
که تا او را چه پیش آید از آنسان
عجائب مانده بُد حیران و غمخوار
نظر میکرد گندم در برابر
بخود میگفت کاینجا مزد حق بود
که ما را ناگهانی روی بنمود
بمن گفت آنچه بُد مر راست اینجا
ندارم من دروغی قول او را
خورم من گندم اینجادر نهانی
اگر باشد قضای آسمانی
چه آید بر سرم از صانع پاک
تو خواهی زهر باش و خواه تریاک
چنان کآید چنان باید یقین دان
نداند جز خدا این راز پنهان
چنان بُد آدم از وسواس غافل
که مانده بود اینجاگاه بیدل
شده ابلیس او را در رگ و پوست
بدو میگفت بین چون جمله از اوست
بخور گندم چرا حیران شدستی
دَرِ اندیشه سرگردان شدستی
بخور گندم مخور یک لحظه تو غم
چرا حیران بماندستی تو آدم
بخور گندم مترس از بود بودت
چنین بیدل شدی چنین چه بودت
بخور گندم که حق گفتست این خَور
یقین اینجایگه فرمان حق بر
بخور گندم ز قول حق بیندیش
حجاب خوف را بردار از پیش
بخور گندم که اسراریست آدم
که حق بنماید از تو در بعالم
بسی اسرار اینجاگه نهانست
ولی آدم عیان آنجاندانست
که ابلیس است او را برده از راه
قضای حق ببین آدم که ناگاه
بزد دست و یکی خوشه از آن چید
نهاد اندر دهان و خوش بخائید
یکی طعم لذیذ اندردهانش
پدید آمد عجب راز نهانش
فرو برد آنگهی آن گندم آدم
سه خوشه دیگرش بر کند آدم
بحوّا داد گفتا هان بخور این
که خوش چیزیست نغز و خوب و شیرین
بخور زیرا که این راز نهانست
که حق ما را ندیم جاودانست
همو گفتا مخور هم اودگر گفت
بخورد حوّا چو این اسرار بشنفت
درون هر دو بُد شیطان مکّار
ز چشم هم دو گشته ناپدیدار
بحوّا گفت بستان و بخور زود
که تا آدم کنی از خویش خشنود
نه او خورد و نبُد رنجی وِراهم
ببر تو این زمان فرمان آدم
ترا نیکو بود اما چو خوردی
چوآدم نیز تو هم گوی بردی
ستد حوّا از آدم گندم خوب
ببردش عاقبت فرمان محبوب
نهاد اندر دهان و خورد حوّا
مر او را گشت مر لرزی هویدا
چو حوّا گندم ازحیرت بخائید
ز سر تا پای چون بیدی بلرزید
بحای حلّه از هر دو جدا شد
نمود هر دومنثور و هبا شد
بپرّید از برهر دو چو دو طیر
همی کردند ایشان هر دو آن سیر
در آن اسرار چون حیران بماندند
عجائب خوار و سرگردان بماندند
چنان حیران شدند ایشان و خاموش
ز حیرانی عجب گشتند مدهوش
برهنه هر دو تن شیدا بمانده
میان حوریان رسوا بمانده
ز رسوائی و شرم اهل جنّت
فتاده هر دو در اندوه و محنت
ز رسوائی که آنجا یافت آدم
بتر از مرگ او را بُد دمادم
تمامت اهل حوران و قصوران
فرومانده عجب در حال ایشان
عجب در حال ایشان مانده بودند
نه چون ابلیسایشان رانده بودند
از آن ابلیس بُد شادان و خندان
که بر آدم شده جنت چو زندان
بشادی هر زمان خوش خوش بخندید
چو آدم سرّ خود آن دم چنان دید
سر افکنده به پیش از شرمساری
ز دیده همچو باران بهاری
بزاری زار و گریان گشت آدم
جگر از سوز بریان گشت آدم
ستاده قائم و دستش پس و پیش
ز بهر ستر خود او مانده دلریش
نمیدانست تا او را چه آید
که کامش جملگی از پیش بستد
نمیدانست چه چاره کند او
شکسته مر سبو اندرلب جو
چه چاره چون بشد از دست تدبیر
بباید کرد در هر کار تأخیر
چوکاری میکنی اینجا یقین تو
سزد کاینجای باشی پیش بین تو
همیشه پیش بین کار خود باش
که تا گردد ترا اسرار آن فاش
نکردی پیش بینی دل در آن کار
فرومانی تو اندر رنج و تیمار
نکردی پیش بینی جان بدادی
بهر زه در بلای دل فتادی
نکردی پیش بینی همچو او تو
زدی بر سنگ و بشکستی سبو تو
نکردی پیش بینی و بماندی
خود از درگاه حق هرزه براندی
نکردی پیش بینی و شدی خوار
بسرگردان شدی مانند پرگار
نکردی پیش بینی همچو مردان
بلای عشق را بیحد و مرز دان
نکردی پیش بینی در بلا تو
شدی مانند آدم مبتلا تو
نکردی پیش بینی بر سر چاه
بچاه انداختی خود را بناگاه
نکردی پیش بینی اوّل کار
که تا آخر شدی در غم گرفتار
نکردی پیش بینی از پس راز
بماندی همچو مرغان در تک و تاز
نکردی پیش بینی در نظر تو
از آن ماندی چنین زیر و زبر تو
نکردی پیش بینی همچو حوّا
فتادی همچنین مجروح و رسوا
نکردی پیش بینی چند گویم
که تا مردرد جانان چاره جویم
دریغا نیست سودی جز زیانت
که شد فاش اندر اینجا داستانت
بدست خود زدی بر پای تیشه
درخت شوق برکندی ز ریشه
بدست خود زدی خود بر سر خود
که خود بودی در اینجا رهبر خود
بدست خود تبه کردی تو سودت
چه چاره چونکه دزدی فاش بودت
بدست خود بچاه انداختی خود
وجود خویشتن درباختی خود
بدست خود تو گندم خوردهٔ خود
در اینجا خویش رسواکردهٔ خود
تو رسوای جهانی ای دل آزار
فرومانده عجائب سخت افگار
تو رسوای جهانی در نظاره
چو آدم می نداری هیچ چاره
تو رسوائی و اندر خون فتادی
ز عزّ پردهات بیرون فتادی
تو رسوائی و اکنون چارهٔ نیست
بجز حق مر ترا خود چارهٔ نیست
توئی رسوا و شیدا خون شده دل
که بگشاید ترا این راز مشکل
بتن عریان و بی ستری وغمخوار
فرومانده عجائب سخت افگار
در این دنیای غدّاری فتاده
بدست خود تو سر بر باد داده
در این دنیای غدّاری چو مردار
فتاده در نهاد خود گرفتار
چو خود کردی کرا تاوان کنی تو
که تا مر درد خود درمان کنی تو
چودر دردی فتادی نیست درمان
مدان این درد خود ای دوست آسان
چو در دردی چنین تو مبتلائی
چو آدم این زمان عین بلائی
چو آدم آنچنان بد ایستاده
تن اندر حکم ایزد باز داده
تن اندر حکم و جان اندر کف دست
ستاده در بلای نیستی هست

در عریانی و بی روئی آدم علیه السّلام گویدو ملامت کردن حضرت جبرئیل علیه السلام مر او را در خوردن گندم فرماید

بحالی جبرئیل آمد ز داور
بگفت آدم نمود خویش بنگر
ببین تا بر سرت اکنون چه آمد
ندیدی کین بلایت از که آمد
نگفتم مر ترا گندم مخور تو
همی فرمان دیو انجام مبر تو
بگفتم مر ترا فرمان نبردی
بقول دیو مر گندم بخوردی
ز فعل زشت شیطان در بلائی
چنین استاده رسوا مبتلائی
نبردی هیچ فرمان خداوند
فتادی این چنین مجروح در بند
کسی هرگز کند آنچه تو کردی
که مر فرمان زخود راه ببردی
ز نافرمانی اکنون دور ماندی
بماتم در میان سور ماندی
زنافرمانی اکنون خوار گشتی
تو و حوّا چنین غمخوار گشتی
کنون این درد را درمان نباشد
که کار حق چنین آسان نباشد
چو خود کردی و خود خوردی سرانجام
بشد ننگ و بشد یکبارگی نام
ملایک درتو حیرانند جمله
ز اندوه تو گریانند جمله
تمام حوریان از بهرت آدم
در اینجا خون دل افشان دم دم
زمین و آسمانها در خروشست
ز بهرت جمله چون دیگی بجوشست
ترا از ره ببرد و دادگندم
فکندت ناگهان اینجایگه گم
ترا از ره ببرد آن زشت مکّار
کند شیطان بعالم این چنین کار
ترا بد خصم آدم نفس و شیطان
ترا افکنده از ره او بدینسان
ترا بُد دشمن و شد دوست اینجا
وطن کرده درون پوست اینجا
ترا او دشمن است و خوار کردست
چنین اینجایگه افگار کردست
ترا از ره ببرد و قول او گوش
بکردی و شُدَت حق کل فراموش
بقول او خودت بر باد دادی
تو قول حق زجان دادی ندادی
ز قول اوگنهکاری در این دم
ز من بشنو درست اکنون تو آدم
ز قول او گنهکاری گنهکار
بقول حق سزاواری سزاوار
ز قول او خود اندر چه فکندی
که تاحیران و زار و مستمندی
ز قول او چنین رسوائی آدم
چنین حیران دل و شیدائی آدم
ستاده آدم اندر نزد جبریل
سیه رخ مانده او از سرّ تاویل
شده از دست کار و گشته افگار
فرومانده ضعیف و خوار وبی یار

در عتاب کردن حضرت آفریدگار عزّ شأنه با آدم در گندم خوردن و عاجز شدن آدم در گناه و مقرّ شدن و توبه کردن فرماید

ندا آمد زحضرت ناگهانی
ز من بشنو تو این سرّ معانی
که ای آدم نگفتم مر تراهان
بخوردی گندمت آخر بخورهان
بگو تاگندم از بهر چه خوردی
تو فرمان من اینجاگه نبردی
ز نافرمانیت اکنون چسازم
ترا در آتش غیرت گدازم
بسوزانم کنونت در تف نار
ایا آدم همی روزی بصد بار
تو هستی بیخبر اکنون ز ذاتم
تو افکندی عیان اینجا صفاتم
بگو با من کنون و ده جوابم
وگرنه ز آتش غیرت بتابم
بسوزانم بیک لحظه دل وجانت
بگو با من کنون اسرارو برهانت
ز شرم و خجلت آنجاگاه آدم
بعجزی برگشاد آن لحظه او دم
زبان بگشاد کای دانای اسرار
تو میدانی چگویم من بگفتار
تو دانائی من اینجاگه چگویم
ستاده مبتلا و زرد رویم
تو دانائی و میدانی ز حالم
که این دم اوفتاده در وبالم
تو دانائی و آگاهی ز اسرار
نمییارم زدن دم را بگفتار
گنه کارم فتاده در چَه و گِل
که از قولت نبودم آگه دل
گنهکارم فتاده در بُن چاه
مرا ابلیس گردانید گمراه
مرا ابلیس اینجا وسوسه کرد
بدادم گندم اینجا را ابر خورد
مرا ابلیس اینجا رهنمون شد
دلم از خویشتن کلّی برون شد
مرا ابلیس کرد اینجا بخواری
نکردم من ز رازت پایداری
مرا از ره ببرد و داد گندم
مرا کرد ازوصالت ناگهان گم
مرا از ره ببرد و کرد خوارم
تبه کرد او بهرزه روزگارم
مرا از ره ببرد و داوری ساخت
چو مومم ناگهان در نار بگداخت
مرا از ره ببرد و کرد رسوا
تو میدانی که هستی ذات یکتا
تو میدانی کس اسرارت نداند
که آدم اینچنین مسکین بماند
تو میدانی و دانائی ترا است
که ذات تو ببود جان بپیوست
کنون تو حاکمی بد کرد آدم
بر این ریش دلش هم نه تومرهم
اگرچه من بدی کردم در اینجا
شدم اندر نمود خویش رسوا
اگرچه من بدی کردم در آخر
توئی دانا توئی اوّل تو آخر
بدی کردم ببخشم رایگان تو
که هستی مر خدای غیب دان تو
بدی کردم در اینجا بد مگیرم
میان این بلا تو دستگیرم
بدی کردم بنفس خویشتن من
شده تاریک چون شب روز روشن
بدی کردم بنفس خود نهانی
فتادم در بلا اکنون تودانی
بدی کردم بنفس خود یقین من
نبودم اندر اول پیش بین من
بدی کردم ندانستم گنهکار
منم، تو عالِمِ سرّی و ستّار
بدی کردم بپوشان سرّم اینجا
که در درگاه تو هستیم رسوا
ز رسوائی کنون طاقت ندارم
که سر در حضرت جانان برآرم
ز رسوائی مرا طاقت شده طاق
که در درگاه تو ماندم چنین عاق
ز رسوائی که آمد بر سر من
توخواهی بود اینجا رهبر من
برسوائی چنین مگذار آدم
که عاجز مانده است او اندر این دم
چنین مگذار آدم را تو حیران
بفضل خود تو او را شاد گردان
چنین مگذار آدم را چنین خوار
بپوشان سرّ او دانای ستّار
چنین مگذار آدم را دلش خون
بمانده در بهشتت زار و محزون
چنین مگذارم و تو دستگیرم
که کس نبود بجز تو دستگیرم
چنین مگذار اینجا مبتلا باز
چنینم در بلای عشق مگداز
دلم خون شد در این رسوائی خود
که میدانم که بد کردم همین بد
بدیّ من ببخش و درگذارم
که هستی در دو عالم کردگارم
چو شیطانم بدی کرد و بدی ساخت
چنین بازی مرا اینجا بپرداخت
چنین بازیچه دادم در بهشتم
چو یاد تو من از خاطر بهشتم
چنین بازیچه دادم بیخود اینجا
ابا من کرد شیطان مر بد اینجا
چو شیطان بود اینجا همچو دشمن
چنین کرد اودر اینجایم ابامن
ولیکن من زخود دیدم ز شیطان
توئی ستّار و هم غفار و رحمان

نداکردن حضرت آفریدگار عزّ شأنه با آدم علیه السّلام که چون عجز آوردی از عقوبت تو درگذشتم و امّا از بهشت بیرون رو

پس آنگه حق تعالی گفت آدم
عجب عجز آوریدی اندر این دم
ز عجزخویشتن مسکین نمودی
کنون اسرار ما را در فزودی
چو میگوئی که بد کردم بدی دان
بدی از نفسخود هر دم بدی دان
بدی کردی و اکنون راز گفتی
بعجز خویش با من باز گفتی
بدی کردی بدی آمد به پیشت
ولی مرهم نهم بر جان ریشت
بدی کردی گنهکار بساعت
فتادستی کنون اندر شقاوت
کنون از جنتّم خیز و برون رو
زمن اکنون نمود جان تو بشنو
تو اکنون راندهٔ مانند ابلیس
نمیگنجد برم سالوس و تلبیس
تو اکنون راندهٔ رو از بهشتم
که از عین عقوباتت گذشتم
عقوبت خواستم کردن ترا من
ولیکن هست رازت هم تو با من
کنون بیرون زجنّت بی عقوبت
بسی باشد ترا اندوه و محنت
ترا این بس بود در هردو عالم
که این خواری ترا باشد دمادم
ترا این بس بود در عین خواری
بلای قرب ما را پایداری
بلای قرب ما کش این زمان تو
که بخشیدیم اینجا رایگان تو
بلای قرب ما می کش در اینجا
که خواهی بود زنی بس تو به تنها
بلای قرب ما می کش تو از جان
که ما داریم با تو راز پنهان
بلای قرب میکش تا توانی
کنون چون خوار و رسوای جهانی
بلای قرب ماکش آدم پیر
که ازدستت برون شد رأی و تدبیر
بلای قرب ماکش خود بسوزان
که ناگاهت ببخشائیم آسان
کنون ازجنت ماتو برون شو
بدنیا خوار و سوئی رهنمون شو
سوی آن رهنمون شو خانهاش بین
ولی اینجایگه بیگانهاش بین
کنون خواهی شدن در سوی غدّار
در اینجا خویشتن اکنون نگهدار
کنون خواهی شدن نزدیک او تو
ابا اوهست اینجا گفتگو تو
کنون خواهی شدن با او رفاقت
بسوی ما بود هم اشتیاقت
کنون خواهی بُدن اندر بر تو
تو باشی دائمادر آذر تو
کنون آدم اباتست و یقین هم
زما بشنو کنون این راز آدم
چو خوردی گندم او بُد رهنمونت
کنون خواهد بُدن در بندخونت
که تا خونت بریزد او بخواری
سزد گر گفت ما را پایداری
چو اینجا دادهٔ انصاف از خود
بلا آید پیت ازنیک وز بد
بلا آید بسی اندر سرت باز
ولی من بگذرانم از برت باز
تو با من باش هر جائی که باشی
دمی باید ز ماغافل نباشی
تو با من باش اندر درد و محنت
که ناگاهت دهم هر لحظه راحت
تو با من باش وز من جو دوایت
که من خواهم بُدن کل رهنمایت
تو با من باش و اکنون یاد میدار
بهرحالی توام از یاد مگذار
تو با من باش اکنون راز گفتم
نمود عشق باتو باز گفتم
بهرکاری که پیش آید فراتو
درون جان نگر و اندر لقا تو
مرا بر خوان که ای ستّار سبحان
وجود آدم از این غم تو برهان

در بیرون کردن جبرئیل علیه السلام حضرت آدم صفی را از بهشت ونصیحت کردن جبرئیل اورا فرماید

کنون جبریل بیرون بر تو آدم
که گستاخی ندارد او در این دم
برون کن از بهشتم تا رود زود
که تا گردم از او این بار خشنود
برون شد آدم و حوّا ز جنّت
فتاده هر دو اندر رنج و محنت
فتاده هر دو در اندوه نایافت
بحالی جبرئیل اینجا و بشتافت
گرفته دست آدم را بزاری
چنین میگفت آدم پایداری
نداری چارهٔ و من ندارم
که در فرمان حیّ کردگارم
زبان خود نکو میدارو بشتاب
مر این پند دگر از من تو دریاب
چو خود کردی چه تاوانست بر کس
همی گو دائما اللّه را بس
بهرکاری که آید در بر تو
بود اللّه بیشک رهبر تو
بهر کاری که پیش آید ترا هان
بجز اللّه مخوان اللّه را دان
ندارد چارهٔ جبریل اینجا
که تا سازد ترادرمان در اینجا
کنون آدم مبین خود را زمانی
که خواهی یافت از حق داستانی
سوی دنیا تراخواهد فرستاد
که دادی روزگارت جمله بر باد
سوی دنیا تو خواهی شد کنونت
همه خواهد بُدن مر رهنمونت
سوی دنیا تماشای دگر دان
رخ از جانان بهر حالی مگردان
سوی دنیا ترا اسرار بسیار
ز حق خواهد شد ای آدم پدیدار
ترا در سوی دنیا راه دادست
بسی اندوه بهر تو نهادست
قلم رفتست اندر لوح بر راز
نخواهی یافت مر جنّت دگر باز
خیالی بود کاینجا مینمودت
گنه کردی وز خود در ربودت
خیالی بود آن فر الهی
فتادی این زمان ازمه بماهی
خیالی بود بگذشته از این زود
چه چاره آدم اکنون بودنی بود
خیالی بود همچون تیر بگذشت
ره خود دید اندر کوه و در دشت
بشد آن عین دیداری که دیدی
بجز عین خیالی تو ندیدی
بدادی عمر خودبر باد ناگاه
فتادی از سر ره در بن چاه
قضا بُد از سر تو اینچنین راند
دلت درحسرت جنّت چنین ماند
قضا بُد رفته اینجا بر سر تو
که باشد بعد از این مر غمخور تو
قضا بُد رفته پیش از آفرینش
نداند هیچکس علم الیقینش
هر آن چیزی که میخواهد کند او
بکن جانا که نیکو هست نیکو
هر آنچیزی که خواهد کرد آدم
اگر شادی بود آرد دگر غم
بنه تن تا بمالد روزگارت
که هم خواهد بُدن در دهر کارت
بلای دوست کش آدم بخواری
که او را هست با تودوستداری
کنون آدم بفرمان خداوند
ز جنّت دور باش و رخت بربند
برون شد آدم و حوّا ابا من
فتاده هر دو اندر گفت و در گو
بهرجائی که آدم میشد از دور
ز درد عشق بُد در ظلمت و نور
یکی بادی برآمد بس پریشان
ز هم دور افکند زینجای ایشان
کنون گرمرد راهی باز دانی
تو از عطّار کل راز نهانی
نمیدانی دلاکز که جدائی
فتاده در میان صد بلائی
جدا افتادهٔ و میندانی
به هرزه ماند در دنیای فانی
جدائی این زمان از یار خود تو
بسر کردی بسی مر نیک و بد تو
جدائی مانده وندر صدر جان نار
فتادستی میان خاک ره خوار
جدائی در بلا تو صبر کرده
بماند در درون هفت پرده
شدی در پردهٔ دنیای غدّار
نهان دره نمیآید پدیدار
ز یار خود جدا ماندی از آن دم
جداگشتی تو چون حوّا ز آدم
در این دنیا چه خواهی یافت آخر
زمانی باش اندر یافت آخر
نمیدانی که دلدارت کدامست
همه میل تو اندر ننگ ونام است
نمیدانی دلا اسرار بودت
ولی جانی تو میدانی چه بودت
تو جان میدانی آخر کز کجائی
در این دهر فنا کل از کجائی
تو ز آنجائی که جنّت در بر آن
کجا باشد حقیقت همسر آن
تو ز آنجائی که جای انبیایست
سکون انبیا و اولیایست
تو ز آنجائی که جان جمله ز اینجاست
در آخر عین راز جمله آنجاست
تو ز آنجائی که هیچی در نگنجد
ملک آنجا بیک حبه نسنجد
تو ز آنجائی که آدم بودش آنجاست
در آخر عین راز جمله ز آنجاست
تمامت انبیا آنجا مقیمند
همه حوران درآن مجلس ندیمند
مقام جان در آنجاهست بیشک
نمیگنجد دوئی آنجا بجز یک
مقام وحدت کل بیشک آنجاست
ز بهر آن قیام این شور وغوغاست
ز بهر آن مقام اینجاست گفتار
که آنجا گاه باشد دید دیدار
مقام صادقان و عاشقانست
مقام رهبران و عارفانست
مقام جمله مردانست آنجا
که ذات حق یقین اعیانست آنجا
یکی باشد در آنجا هر چه بینی
اگر تو مرد راهی پیش بینی
بمیر از خویش و بگذر تو ز صورت
که تا دائم بود اینجا حضورت
فناگردی ز صورت همچو عطّار
بقای جاودان آید پدیدار
جهان جاودان ذاتست تحقیق
ولی هر کس در آنجا نیست توفیق
اگر از خود بمیری ناگهانی
مر این گفتار را آنجا بدانی
اگر از خود بمیری زنده گردی
نظر کن این زمان چون حق تو گردی
اگر از خود بمیری در فنا تو
بیابی بود بود ابتدا تو
اگر از خود بمیری جان شوی کل
یقین اینجایگه جانان شوی کل
اگر از خود بمیری و دو عالم
گذاری جنّت اینجاگه چو آدم
رها کن جنّت و در خاک و خون رو
بکش دردی تو زین عالم برون رو
برون رو زین بهشت آباد دنیا
میاور بعد از این تو یاد دنیا
برون رو زین بهشت ناتمامی
که تا پخته شوی زیرا که خامی
برون شو زین بهشت پرخیالی
که ناگاهت رسد زینجا وبالی
برون رو زین بهشت و زود بگذار
که ناگهی شوی مانند او خوار
رها کن این بهشت دوزخ آسا
که تا ناگه نگردی هان تو رسوا
رها کن این بهشت و زودبگذر
اگر مردی رهی آنراتو منگر
دل خود در بهشت اینجا تو بستی
عجب فارغ در اینجاگه نشستی
برون خواهی شدن اینجا بخواری
خبر زین سر که میگویم نداری
بخواری زین بهشت خوش براند
که تاب هجر ناگه بر تو خواند
براند زین بهشتت ناگهان خوار
بمانی عاجز و مسکین و غمخوار
براند زین بهشتت رایگانی
ز ناگه خوارو سرگردان بمانی
براند زین بهشتت خوار و افگار
میان صد بلا ماند گرفتار
ز جسم و جان خبرداری که روزی
مر ایشان راست اینجا درد و سوزی
جدا خواهند بود از هم یقین دان
که حق گفتست این اسرار مردان
جدا خواهند شد در دهر فانی
تو آنگه قدر این دم بازدانی
جدا خواهند بد اینجا حقیقت
یقین خواهد سپردن در طریقت
نداری توخبر زین راز آخر
که خواهی رفت از اینجا باز آخر
نداری تو خبر زین دهر خونخوار
که خواهد ریخت اینجاخون تو خوار
بریزد خونت ایندنیا بزاری
چه گر او را تو از جان دوستداری
بریزد خونت اندر خاک دنیا
گذرکن زود از این ناپاک دنیا
همه دنیا بکاهی مینیرزد
که عشق و دوستی با او بورزد
ترا خواهد بزاری کشت اینجا
اگر مردی بدو کن پشت اینجا
بدین کن پشت و رویت درحق آور
بدنیا هرچه اندر اوست منگر
بگردان رویت اینجا همچو مردان
بعقبی آر و جانت شاد گردان
بگردان رویت از وی تا توانی
که تا اینجا سرآید زندگانی
چنان از وی حذر میکن بناچار
که عاقل بنگرد این دهر غدّار
یکی غدّار دان دنیای ملعون
که دائم داردت او خوار و محزون
یکی غدّار ناپاینده باشد
که ناگه جان و دلها میخراشد
چنان بفریبدت این گندهٔ پیر
کند هر لحظه او صد رای و تدبیر
چنانت اوّل اینجا شاد دارد
ز هر غم پیش خود آزاد دارد
که گوئی به از او هرگز نبینم
بر او دائما شادان نشینم
ولی در آخر کارت بیکبار
کند چون خونی دزدی گرفتار
گرفتارت کند چون مرغ در دام
فرومانی تو در بندش بناکام
گرفتارت کند در عین زندان
که سجن مؤمن است اینجایِ ویران
همه شادی اینجا دان بلاتو
مرو جز بر طریق انبیا تو
تمامت انبیا دیدند بلایش
شدند در عاقبت اندر فنایش
تمامت انبیای کار دیده
ازو هم رنج وهم تیمار دیده
تمامت انبیا گشتند از او دور
ز ظلمت آشنا گردند در نور
همه رنج وبلای او کشیدند
اگر در عاقبت دلدار دیدند
چو این دنیا تلی خاکست پرغم
مقام حیرتست و جای ماتم
همه دنیا مثال گلخنی است
در این گلخن دلت چون شاد بنشست
در این گلخن که جای آتش آمد
به پیش انبیاء بس ناخوش آمد
گذر کردند از او و شاد گشتند
ز زندان بلا آزاد گشتند
گذر کردن از او دوری گزیدند
که تا آخر بکام دل رسیدند
گذر کردن از او چون باد در دشت
ترا هم عمر همچون باد بگذشت
دریغا درگذشتت عمر ناگاه
بماندی خوار تو اندر سر راه
دریغا بر گذشت و عمر کم شد
وجودت ناگهی عین عدم شد
دریغا هست عقل و هوش و رایت
از آن او میبرد جائی بجایت
دریغا رنج بردت ضایع آمد
تو را از تو عجب دنیات بستد
نمیدانی که چون باشد سرانجام
که بشکسته شود ناگاهت این جام
اگر مرد رهی اوّل ببین باز
که چون خواهد بُدن انجام و آغاز
گرت ملک زمین زیر نگین است
بآخر جای تو زیر زمین است
نماند کس بدنیا جاودانی
بگورستان نگر گر میندانی
بگورستان نگر آخر دمی تو
چو مردان باش دائم در غمی تو
بگورستان نگر ای دل زمانی
که نشنیدی ز مردان داستانی
بگورستان نگر ای مرد غمناک
ببین آن رویها بنهاده در خاک
بگورستان نگر وین سر نظر کن
ولی خود را زمانی تو خبر کن
بگورستان نگر در آخر کار
که تو زو نیز خواهی شد گرفتار
بگورستان نگر ای مرد غافل
که خواهی رفت روزی زیر این گِل
بگورستان نگر ای دیده بنگر
حقیقت کلّهٔ فغفور و قیصر
بگورستان نگر ایشان همه خاک
شده ذرّات شان در عین افلاک
بگورستان نگر پر خاک و پر خون
که ذاتت آمدست از چرخ بیرون
دمی بنگر قطار اندر قطارست
ز حدّ بگذشت او بس بیمارست
نهان او خرابی در خرابی است
بسا تنها که آنجا در عذابی است
خراباتست گورستان نظر کن
دل تو بیخبر زیشان خبر کن
خرابات فنا اندر فنایست
ولی عین بقا اندر بقایست
خراباتیست پر از ماتم اینجا
براه راست نبود مرهم اینجا
همه پاکان در آنجاگه مقیمند
که پاکان نیز اندر خوف و بیمند
بسا دلها که خونشد زیر این خاک
پریشان برگذشت دوران افلاک
همه در خاک و در خون مانده ایشان
ولی مائیم اینجاگه پریشان
چو ایشان ما هم اندر خاک و خونیم
گهی در عقل و گاهی درجنونیم
اگر میریم از خود زنده باشیم
خدا را بندهٔ پاینده باشیم
بمیر ای دل چو ایشان نیز از خود
که تا فارغ شوی ازنیک وز بد
بمیر ای دل چو خواهی مُرد ناچار
گذر کن این زمان از پنج وز چار
تو ای دل هم در این دنیا چرائی
بگو تا چند از این دستان سرائی
زدی بسیار اینجا مهره در طاس
چو مهره خرد گشتی اندر این آس
بهر مکری که میکردی فسونی
بهر دیوانگیها چون جنونی
ترا اینجا سؤالست و جوابست
ز قول حق ترا بیشک عذابست
در اینجا چه گدا چه میر باشد
چو افتادی چهات تدبیر باشد
از اینسان تا سخن آمد پدیدار
شدی عطّار اندر خود گرفتار
گذر چون کرده بودی بازگشتی
مکن رجعت ز هرچه بازگشتی
که مردان ره از هرچه گذشتند
نه چون مرغان بیهش بازگشتند
ز جان و دل گذشتی تو بیکبار
ز آب و گِل گذر کردی بیکبار
مرو بار دگر درخانه محبوس
که ناگه زار مانی خوار و مدروس
چو آمد دوش جان تن شدستی
چو کفّارت چرا بت میپرستی
بت نفس و هوا را باز بشکن
که تا رسته شوی از ما و از من
چرا در بت پرستی همچون کفّار
دمادم میشوی از جان گرفتار
بترک هرچه گفتی آن مبین تو
اگر مرد رهی اندر یقین تو
بجز اومنگر اندر عین وحدت
حدود نفس را از دید کثرت
بیک ره محو کن اندر فنا تو
که داری در جهان جان بقا تو
به یک ره محو کن این صورت خویش
که دیدستی حقیقت رازت از پیش
بیک ره محو کن بود وجودت
چو دیدستی عیان مربود بودت
به یک ره محو کند این جانمودار
شوی از جسم و جانت ناپدیدار
قدم زن همچو مردان طریقت
چو شد رازت همه فاش حقیقت
حقیقت بود اصل عاشقانست
ترا زینجایگه زینسان بیانست
که داری جوهر ذات هواللّه
زنی دم دائما در صبغةاللّه
دم تو دم زده است اینجا چو منصور
شدت از نفس بت اینجایگه دور
دم تو از دم عین الیقین است
چو مردان اندر اینجا راز بین است
دم تو زان دمست ای مرد واصل
که ذرّات جهان زین گشت واصل
دم تو زان دمست اینجا نهانی
که شد زو فاش اسرار و معانی
دم تو زان دمست اینجا دمادم
که الحق میزند او دم از آن دم
دم تو زان دمست ای جان جانان
درون دل همی بینی باعیان
دم تو در جهان بس نادر افتاد
که رازِ مشکل عشاق بگشاد
دم تو از بقای ذات آمد
نمود جملهٔ ذرّات آمد
دم تو زان دمست از کل سزاوار
از ایندم شد حقیقت آن پدیدار
دم تو ز آن دم رحمان که آمد
مراد خود ز معنی دیدبستد
دمی داری که آن دم آن ندارد
ترا آن دم حقیقت درگذارد
دمی داری که دید انبیایست
از آن پیوسته در عین بقایست
دمی داری عجائب در معانی
که پیدا میکند راز نهانی
دمی داری که آن جوهر فشان است
برای زاد جمله رهروانست
دمی داری که ذات کل یقین است
در این دم اوّلین و آخرین است
دی این دم هیچ غیری در نگنجد
جهان دو بیک ذرّهٔ نسنجد
در این دم آن دم اینجا کردهٔ فاش
نمودستی حقیقت دید نقاش
در این دم جمله مردان اِلهست
یقین دانی که این دیدار شاهست
در این دم منکشف عین الیقین است
در این دم اوّلین و آخرین است
در این دم مر دمادم سرّ اسرار
همی آید ز یک معنی پدیدار
در این دم هرچه بودست فاش گفتی
عیان این جوهر اسرار سفتی
در این دم بحرمعنی مر تو دیدی
چو مردان اندر او جوهر گزیدی
در این دم دم مزن جز از یکی تو
که دیدستی در اینجا بی شکی تو
در این دم دم زدی از جُمله مردان
ترا جاگه شدست این چرخ گردان
در این دم دم مزن جز از دم یار
چو گشتی در حقیقت همدم یار
در این دم دم مزن جز از نمودش
چو پیدا کردی اینجا بود بودش
در این دم دم مزن جز از حقیقت
نگه میدار اسرار شریعت
در این دم دم مزن جز از عیان تو
یکی بین در تمامت جان جان تو
در این دم دم مزن جز ذات بیچون
برافکن عرش و فرش هفت گردون
برافکن هفت گردون از نظر تو
که تا مر ذات بینی سر بسر تو
دم او زن که او بنمایدت راز
همو بینی تو در انجام و آغاز
دم او زن بجز او غیر منگر
سراسر در یکی در سیر منگر
دم او زن که اوهمدم ترا شد
نمود عشق هم آدم ترا شد
ترا بنمود از دیدار خود او
همیّت دان حیقت مر خدا تو
ترا بنمود از خود در جلالش
عیان چون تو ببردی در وصالش
ترا بنمود از خود او بعالم
که شرح او کن از جان تو دمادم
ترا بنمود از خود تا شد او کم
ازو بودت حقیقت گفتگو هم
ترا بنمود از خود ناگهانی
از اودیده چنین شرح و معانی
ترا بنمود از خود تا بدانی
زنی دم تو از اودر لامکانی
تو ذات پاک بیچون خدائی
چو از بود خودت اینجا جدائی
از او گوی و وز او بشنو دمادم
مزن عطّار جز یکّی از او دم
یکی دیدی تو او بی مثل و مانند
وجود جانت شد با دوست پیوند
یکی شد جانت اندر دیدن یار
نمیگنجد بجز او هیچ دیّار
یکی شد بود بودت در بر او
کند درجانت جانان رهبر او
یکی شد جانت اندر جوهر ذات
همه جان گشت اندر دوست ذرّات
یکی شد جانت و گم شد دویی باز
بدیدی بیشکی انجام و اغاز
یکی شد جانت اندر نزد دلدار
حقیقت جسم شد زو ناپدیدار
یکی شد جانت ای دل در بقایش
فنا بنگر عیان دید لقایش
یکی شد جانت و جانت بقا دید
نهان کرد و نمود خود فنا دید
یکی شد جانت ودلدار دریافت
بجز خود جملگی دلدار دریافت
چو دیدی ناپدیداری کنون تو
مشو اینجا دمادم در جنون تو
چودیدی دید دیدار خدائی
از این صورت گزیدی تو جدائی
چو دیدی آنچه گم کردی حقیقت
بدیدی باز در عین شریعت
چودیدی یار گم کرده در اینجا
حقیقت بر گرفتی پرده زانجا
چو دیدی یار خود جان جهانی
ترا زیبد کنون سرّ معانی
حقیقت یار بنمودست دیدار
ولی در بی نشانی ناپدیدار
حقیقت یار بنموست خود را
یکی کرده در اینجا نیک و بد را
حقیقت یار بنمودست رویم
از او باشد حقیقت گفتگویم
حقیقت جز یکی نبود نمودش
یکی باشد در اینجا بود بودش
حقیقت یار ما عین العیانست
ولی از بود پیدا و نهانست
حقیقت یار ما ذات و صفاتست
صفاتش بیشکی دیدار ذاتست
حقیقت یار ما در هر چه دیدم
بجز او هیچ دیگر میندیدم
حقیقت یار ما در جمله پنهانست
نمود جملگی و جان جانانست
حقیقت یار ما با جمله یارست
ولی صورت چو معنی بیشمارست
حقیقت یار ما گویای خود شد
در اینجاگاه او جویای خود شد
حقیقت یار ما جان جهان شد
بَرِ واصل بکل عین العیان شد
حقیقت یار ما گفت و شنودست
اگردانی تمامت بود بودست
حقیقت یار ما هم اوّلین است
نمود انبیا و مرسلین است
حقیقت یار ما دیدار خویش است
در این اسرارها گفتار خویش است
بسی آوردم و بنمودهام شان
بآخر در فنا بنمودهان شان
بسی آوردم و بشکستم اینجا
ز ذات خود بخود پیوستم اینجا
بسی بنمودم و من بس نمایم
دمادم دید راز خود گشایم
منم پیدا و پنهان گشته درخود
که بنمودم حقیقت نیک و هم بد
دوعالم دیدهام از خود هویدا
ز خود گردم در اینجاگاه پیدا
ز خود مر خود نمودم آشکاره
ز خود در خویشتن کردم نظاره
ز خود گویا شدم در هر زمانم
من اندر هر زبان عین العیانم
ز خود بینایم و دانای اسرار
ز خود بنمودم اینجا جسم و رفتار
ز خودشان جملگی واصل کنم من
نمود خویششان حاصل کنم من
دو عالم دید بیچون من آمد
نمود هفت گردون من آمد
ز خود دائم توانم مینمانم
که من جمله بدید حق رسانم
حقیقت جسم و جان پرداختم من
ز دید خویشتن بشناختم من
حقیقت جسم و جان دیدار ما است
زبان جملگی گفتار ما است
من اندر هر زبان گویای خویشم
من اندر هر دلی جویای خویشم
من اندر دست جمله دستگیرم
خداوند جهان بی نظیرم
نمود من منم خود هیچکس نیست
بجز من هیچکس فریاد رس نیست
نمود من دو عالم آمد و بس
بهشت و عین آدم آمد و بس
جمال خود نمودم عاشقان را
نمایم سالکان و واصلان را
جمال من درون جان ببیند
همه با من ز من در من نشیند
جمال من همه آفاق دارد
نموددیدهٔ عشاق دارد
جمال من ز هر ذرّات پیداست
که ذاتم از نمود جمله یکتاست
جمال من عیان جمله آمد
ولی در کلّ پنهان جمله آمد
جمال من کسی اینجا ببیند
که با من خیزد و با من نشیند
جمال من یکی بیند سراسر
نمود نار و ریح و ماه و آذر
جمال ماست اینجا هر چه دیدی
اگر بینی چنین بیشک رسیدی
جمال ماست اینجا جمله اشیا
منم اینجایگه در جمله پیدا
جمال ماست در خورشید انور
که پیدا میکنم ذرّات یکسر
جمال ماست در خورشید تابان
ز دید ماست در هر روز رخشان
جمال ماست اینجا نور او بین
اگر مرد رهی او را نکو بین
جمال ماست کو را میدواند
که تا ناگه بمقصودش رساند
جمال ماست در بدر منیرم
که رخشانست عین بی نظیرم
جمال ماست اندر ماه هر ماه
که نور اندازدم از وی بناگاه
جمال ماست کو را میگدازد
کسی کو تا که خود چون او ببازد
جمال ماست اندر هر کواکب
که رخشانست هر شب این عجائب
جمال ما همه نور و ضیایست
چو گلشنها صفا اندر صفایست
جمال ماست در عرش آمده کل
ز دیدارم ابر فرش آمده کل
جمال ماست در لوحی نمودار
قلم از من نوشته سرّ اسرار
جمال ماست اندر عین جنّت
که دید حوریان ازذات قربت
جمال ماست اندر جان نهانی
که بنمایم همه راز نهانی
جمال ماست چنین دیدار کردست
که اشیا نور ما اظهار کردست
ز نور ماست اینجا جوهر جان
بمانده از نمود خویش پنهان
ز نور ماست دل روشن نموده
در اعیان هفت گلشن رانموده
ز نور ما است عین دیدهٔ راز
حجابم کرد از دیدار خود باز
ز نور خود همه پیدا نمودم
بهرجانب دوصد غوغا نمودم
همه غوغای من بگرفت جانها
نمودم فتنهها اندر جهانها
ندارم جز نمود خود یکی من
که دایمدر عیان کل بیشکی من
ندارم اوّل و آخر بدیدار
هم آر اوّل و آخر بدیدار
ندارم اوّل و آخر نمایم
نمود اوّل از ظاهر نمایم
ندارم اوّل و آخر نمودم
در آخر راز جمله برگشودم
ز صنع خود ببودم آشکاره
ز خود کردم یقین در خود نظاره
بدیدم دید خود را من ز اوّل
در آخر ذات خود کردم مبدّل
نمود ذات خود کردم صفاتم
نمودار از نهان دیدار ذاتم
نمود خویش اندر جسم دو جْهان
ز پیدائی شدم در جمله پنهان
بهر نوعی برآوردم نمودم
ظهور آوردم اینجا بود و بودم
نمودم تا مرا از من شناسند
اگرچه جمله بی فهم و قیاسند
نمودم تا یکی گردانم آخر
براندازم نهان دیدار ظاهر
حقیقت یار ما خود رخ نمودست
گره از کار خود او برگشودست
حقیقت یار خود برگفت اسرار
دمادم در یکی معنی بتکرار
همی گوید که من جان جهانم
نمود آشکارا و نهانم
همی گویم که من بشناس و من بین
بجز من هیچ غیری را تو مگزین
همی گوید که من دیدار دیدم
ز خود گفتم یقین از خود شنیدم
همی گوید که من عین وصالم
درون جمله در دید جلالم
جلال من که میداند که چونست
که دید من ز عقل و جان برونست
جلال من یقین جمله آمد
وجود عاشقان از خویش بستد

در تجلی جلال و ناپدید شدن اشیاء فرماید

جلال من فنای جاودانیست
نمود من بقای جاودانی است
جلال من ز ذاتم در صفاتست
همه ذرّات من در عشق ماتست
جلال من کجا هرگز کسی دید
اگرچه عقل اینجا پیر گردید
جلال من ندید اینجا عیانی
بسی دم زد ز اسرار معانی
جلال من ندید و هم فرو ماند
اگرچه دائمادر گفت و گو ماند
جلال من وصال جاودانست
کسی یابد که بی نام ونشانست
جلال من همه دارند اینجا
همه ذرّات حیرانند در ما
بعالم در نمود جمله پیداست
که ذاتم در درون جان هویداست
جلالم انبیا اینجای دیدند
ز وصل ما بکام دل رسیدند
مرا زیبد که بنمایم جلالم
رسانم جملگی اندر وصالم
مرا زیبد که پیدائی نمایم
پس آنگه دید یکتائی نمایم
مرا زیبد بعالم پادشاهی
منم رحمان منم حیّ و الهی
درون جملهام هم در برونم
من آوردم همه من رهنمونم
نمایم راه هر کس را بر خویش
حجاب آخر چو بردارم من از پیش
نمایم راه جمله سالکانم
نمود راز ایشان من بدانم
نمایم راه را ذرّات عالم
بر خود در عیان اینجا دمادم
صفاتم هست موجود حقیقی
منم اینجایگه بود حقیقی
صفاتم هست اسرار نهانی
نمایم جمله ذرّات از معانی
همه در بود خودشان راه دادم
ز دید خود دل آگاه دادم
همه در بود من کلّی فتادند
سراندر راه من مردم نهادند
مرا جویا و من خود جمله هستم
بسی آوردم و اینجا شکستم
بسی آوردهام از پرده بیرون
ز دید دید خود من بیچه و چون
بسی آوردهام در کن یقین من
که هستم اوّلین و آخرین من
چو خود بنمودهام خود بودهام باز
عیان خویش در انجام و آغاز
نمایم تا همه اینجا بدانند
همه در دید من حیران بمانند
کمالم را ندانند رایگانی
ببینندم همه اینجا نهانی
بچشم سر نبیند هیچکس من
که من هستم یقین اسرار روشن
بچشم سر جمال من نبیند
چه گر بسیار درخلوت نشیند
ندارم غیر هستم قل هواللّه
منم در جزو و کل پیدای اللّه

دروحدت صرف و یکتائی ذات و صفات فرماید

منم اللّه ودرعین کمالم
منم اللّه ودر دید وصالم
منم اللّه و در یکتا صفاتم
منم اللّه و کلّی نور ذاتم
منم اللّه و اندر هر زبانها
کنم در وصف خودشرح و بیانها
منم اللّه و اندر دیده بینا
شدم در دیدهٔ خود عین اللّه
منم اللّه خود در خود بدیدم
بخود گفتم کلام خود شنیدم
منم اللّه ودیدار خلایق
شدم بر خویشتن از خویش عاشق
منم اللّه جویای عیانند
چرا در بود من خود میندانند
منم اللّه و یکتا در نمودار
تمامت اندر اینجا سرّ اسرار
تو ای عطّار اندر بود مائی
نمود ما شده اندر لقائی
تو کردی فاش ما را از حقیقت
ز دید ما ببردستی طریقت
ز دید ما چنین اسرار ما را
بیان کردی بما گفتار ما را
ز دید ما عجب صادر شدی تو
عجب در دید ما کافر شدی تو
نمیبینی بجز من کل تو آنی
ببخشیدم همه راز نهانی
همه معنی ز من داری و آئی
نگردی یک دمی از ما جدائی
همیشه در حضور مانشستی
در غیرت بروی خود ببستی
همه در ذات ما پیدا نمودی
چوموسی تو ید بیضا نمودی
ز گفتاری که داری زان ما تو
کنی هر لحظهٔ پنهان ما تو
بدانند که تو داری سرّ اسرار
که میآری پدید اینجا بگفتار
ز گفتاری که از ما یافتی تو
ایا عطّار درما بافتی تو
در آندم یابی اینجا یافت ما را
که گردی انتها و ابتدا را
دم وحدت زدی مانند منصور
گذرکردی ز جنّات و هم ازحور
ز جنّت آمدی بیرون چو آدم
نهان راز میگوئی دمادم
دمادم راز ما گوئی ز اعیان
تو کردی فاش ما را کل از اینسان
دمادم وحدت کل مینمائی
وجود عاشقان را میربائی
دمادم وحدت اینجا فاش گوئی
تو در میدان وحدت همچو گوئی
زهی اسرار ربّانی مطلق
همه ذرّات اینجاگه اناالحق
نه پنهان و کس اینجاگه ندیدست
که ذرّات جهان کلّی پدیدست
همه در پیش من گویای عشقند
در اینجا گه نهان جویای عشقند
زبانشان من همی دانم یقین
که من کردم ز اوّل پیش بینی
نهان جملگی از پیش دیدم
نمود خویش اندر خویش دیدم
که باشد تا شود فانی چو من باز
که تا بیند عیان اینجای شهباز
رخ شاه اندر این آیینه پیداست
بر عشّاق این مرموز ما راست
بسی جانها برفت و کس ندیدند
که اینجا گه بکلّی ناپدیدند
رخ شاه است پنهانی و پیدا
نمیباید در اینجا عقل شیدا
رخ شاهست دیدار دل و جان
دلی از احولی دانست پنهان
رخ شاه است اینجا آشکاره
همه در روی او دارند نظاره
رخ شاهست اینجا بر دل و جان
درون جمله ذرّه ماه تابان
نموده شاه رخ در جمله ذرّات
تمامت گمشده در نور آن ذات
همه جویای او، اودر میان است
چرا کو آشکارا و نهانست
ز دید جمله پیدا نیست تحقیق
ولی هر کس که یابد او ز توفیق
ورا ناگاه اینجا گه بدانند
درون پردهاش حیران بمانند
نه چندانست او را صنع اینجا
که بیند هر کسی اینجا هویدا
نه چندانست گفتن در زبانها
که بتوان یافت کلّی در بیانها
ز یک تن ظاهرست این عین اسرار
زهی معنی زهی ترکیب گفتار
از این گونه کسی هرگز نه گفتست
دُرِ اسرار از اینسان کس نسفتست
مسلّم آنگهی باشد ز گفتار
که همچون من شود او ناپدیدار
نه من میگویم و نه من نوشتم
که فارغ گشته ازنار و بهشتم
نه من میگویم این اسرار او گفت
همان کو گفت کل از خویش بشنفت
نه مردیدی که دید خویشتن دید
نمود جان و تن پیمان و تن دید
نمود جان و تن کلّی برانداخت
چو خود شد در فنا هم خویش بشناخت
ز دید خویشتن دیدار خود دید
ز نور خویشتن اسرار خود دید
همه اسرار این گفت در یکی یافت
خدا را در درون او بیشکی یافت
یکی دید و دم از یکی زد اینجا
درون ذات شد در دید یکتا
یکی دیدار بنمودش عیانی
بدید آمد ورا کلّ معانی
یکی شد صورت خود برفکند او
نمود خویشتن گفتار بند او
نموداری نمودی سالکان را
نمود اینجایگه او جان جان را
چو جانان را بدید او گشت عاشق
ز دید شرع اینجا گشت صادق
بسی جان داده است تا جان بدیدست
که او را در جهان گفت و شنیدست
یکی دید و دم از یکی زد اینجا
درون ذات شد در دید یکتا
یکی دیدار بنمودش عیانی
نمودش فاش کرد اینجای فانی
همه راز نهان بیشک عیان کرد
زهر رازی یکی معنی بیان کرد
بیان او همه آفاق بگرفت
نمود اودل عشّاق بگرفت
دل عشّاق بر بود او بیکبار
که جانان کرد اینجاگه بدیدار
دل عشّاق از او اینجا بجوش است
وز او هم بحر اعظم در خروش است
درون بحر اعظم جوهر ذات
نمود اینجایگه در سرّ آیات
نمود اینجا زجوهر ذات خود کل
برون آمد یقین از رنج وز ذل
عیان شد یار چون شد رنج و خواری
که کردم درد او را پایداری
عیان شد آنچه ناپیدای کل بود
از آن صورت عیان رنج و ذل بود
ز درد یار درمان میفزاید
که جان در عاقبت جانان نماید
ز درد یار جمله در حجابند
میان آتش عشق و نهیبند
کسی کاین درد را درمان کند او
عیان جان خود جانان کند او
کسی باید که دردنیای غدّار
چو آدم او کِشَد بسیار آزار
کسی که خون دل آنجا خورَد او
نمود شرع را فرمان برد او
نمود شرع اینجا پایدارند
چو مردان شرط آن بر جای دارند
بمعنی و بتقوی راز یابد
بهر رازی بیان باز یابد
بسی در ماتم صورت نشیند
که تا آخر دمی معنی گزیند
بمعنی او رسد در جوهر یار
بسی اینجاکشد او رنج و تیمار
ز اصل ذات جویا باشد اینجا
درون راز با فرمان یکتا
کند تا راز محو مطلق آید
نمود دید ودیدار حق آمد
ز سر تا پای در معنی بود او
ظهورش تا برون تفوی بود او
درون را با برون یکسان بباید
ز خود هر لحظه دیگرسان بباید
نظر در جزو و کل یکی شناسد
ز مار جان ستان او کی هراسد
حقیقت ذات یابد در صفات او
عیان بیند نمود نور ذات او
ز نور خویش نابودی گزیند
بجز یکی حقیقت حق نبیند
نه هرکس این بیان داند بتحقیق
کسی کو را بود اینجای توفیق
سعادت را نه هر کس رخ نماید
که تا دیدار جان پاسخ نماید
ز جان تا سوی جانان صورتت نیست
یقین آنگه بداند کز منت چیست
تو جان در بازی اندر پیش دلدار
کنی مرنوش اینجا نیش دلدار
بلای او کشی هر لحظه از جان
مدان دشوار این اینجا تو آسان
نه آسانست درد عشق در دل
کسی اینجا بداند راز مشکل
که چون عطّار بیند راز از پیش
که او خواهد بریدن هم سرِ خویش
بخواهد او بریدن سر بناچار
که تا بردارد اینجا پنج باچار
رموز او گشادهاند اینجا
سراسر از یقین بگشاید اینجا
دل و جان پیش جانان هیچ باشد
که صورت جملگی از پیچ باشد
یقین عطّار اینجاگه خدا دید
اگرچه عاقبت عین بلا دید
بچشم سر بدیدش آشکاره
ولی کردش در آخر پاره پاره
نترسید او زجان خویش زنهار
بخوست اینجایگه از عجز دلدار
مر او را دید چون عشّاق بیخود
گذشته همچو منصور از سر خود
دم عشق اناالحق در معانی
همی زد او در اسرار معانی
دم عشق آمده در جان جانش
دمادم حق ز حق معبود جانش
بحق میزد اناالحق تا خدا یافت
در آن عین فنا جان بقا یافت
اناالحق زد ز خود بگذشت حق دید
ز بود آفرینش حق بحق دید
حق اینجاحق تواند دید کس نی
که چیزی نیست جز اللّه بس نی
نباشد هیچ جزدر حق نهادم
میان عاشقان دادی بدادم
بدادم داد تا بردم چنین گوی
در این میدان منش بردم یقین گوی
بدادم داد حق اینجا نهانی
که تا بخشیدم اینجاگه معانی
کسی جانان شناخت اینجا یقین باز
که میگوید یقین سر این چنین باز
دلم خون شد میان خاک دنیا
که گردم من هم از افلاک دنیا
دلم خون گشت تا بیچون بدیدم
عجب بیچون کل را چون بدیدم
دلم خون گشت تا بنمود پاسخ
ز بعد آن نمودم در میان رخ
رخ او آفتاب جانست گوئی
عجب پیدا و هم پنهانست گوئی
رخ او آفتاب عاشقانست
ولی در چشم هر کس اونهانست
رخ او آفتاب دید اوجست
کسی را از عیان فتح و فتوحست
رخ او آفتاب جان جانست
بَرِ ما این زمان عین العیان است
در این خورشید حیرانست عطّار
کنون در جسم جانانست عطّار
در این خورشید کو را دید دیدست
نمود آن کسی اینجاندیدست
منم چون ذرّه در نزدیک خورشید
که خواهم بود اینجاگاه جاوید
اگرچه ذرّهام خورشید گشتم
عیان سایهام جاوید گشتم
تمامت ذرّه اینجا غرق نورست
بَرِ معشوق جان اینجا حضورست
حضوری چون ترا آید پدیدار
کسی کو را بود از جان خریدار
حضوری گر ترا همراه باشد
دلت پیوسته با درگاه باشد
حضور دل به از طاعت بر ماست
حضور اینجایگه چو رهبر ماست
حضور دل همه مردان گزیدند
پس آنگاهی بکام دل رسیدند
حضور دل نماید آنچه جوئی
سزد گر راز کل اینجا بجوئی
حضور دل نماید بر دل و جان
تو باشی در نهاد ذات پنهان
حضور دل محمّدﷺ یافت در خویش
حجاب جان و دل برداشت از پیش
حضور دل یقین همراه او بُد
که خود جبریل پیک راه او بُد
حضور دل در اینجا در یقین یافت
درون را اوّلین و آخرین یافت
حضور دل بگفتش من رآنی
چو در اینجا رسی این سر بدانی
حضور دل بجز جانان نبیند
نمود جسم و دید جان نبیند
حضور دل کسی بیند بهرحال
نگردد او بگرد قیل هر قال
حضور دل حقیقت مصطفی داشت
که در خلق و ارادت او صفا داشت
خدا را دید در خود از حقیقت
نمودش حق نمودند از شریعت
ز نورش پرتوی در جان منصور
درافتاد و اناالحق زد در آن نور
به نتوانست شد خاموش اینجا
که میزد همچودریا جوش اینجا
نه بتوانست ز آن می نوش کردن
درون خویشتن خاموش کردن
درونش با برون در نور افتاد
شد اندر ذات او منصور افتاد
بشد منصور و حق آمد بدیدار
نهانی فاش کرد آنگاه اسرار
بشد منصور و حق زد بس اناالحق
عیان او سرّ خود بنمود الحق
نبُد منصور حق میگفت مائیم
که اندر جان و دل کلّی خدائیم
نبُد منصور حق میگفت الحق
عیان ذات خود مطلق اناالحق
نبُد منصور ذات او بقا بود
که منصور از فنا کلی فنا بود
نبُد منصور الّا ذات بیچون
اناالحق میزد اینجا بی چه و چون
نبُد منصور الّا نفخهٔ ذات
اناالحق گوی کل در عین ذرّات
نبُد منصور حق کلّی عیان بود
اناالحق در همه کون و مکان بود
یکی دید او برون شد از مسمّا
رموز عشق بگشودش معمّا
چنان ره برد او در عالم جان
که پیدائی صورت کرد پنهان
چنان ره برد اندر عالم دل
که کلّی برگشاد او راز مشکل
چنان ره برد و صورت برفکند او
که بد میدید اندر ذات نیکو
چنان ره برد واصل شد پدیدار
که غیرش در نمیگنجد خریدار
چنان ره برد او تا راه عیان یافت
نمود ذات خود در کن فکان یافت
چنان ره برد اندر وصل عشاق
که افکند دمدمه در کلّ آفاق
چنان ره برد سوی ذات اوّل
که جسم خود بجان کردش مبدّل
تنش جان گشت چون شد ذات جانان
که حق میدید اندر ذات پنهان
تنش جان گشت تادیدار حق دید
درون کون بیرون در نگنجید
تنش جان گشت تا حق دید آنگاه
ز رخ پرده عیان برداشت آنگاه
چو او آگه بُد آگه مر چه باشد
چو او کل شاه بُد مر شه چه باشد
چو اودم زد ز هستی صفاتش
که بتواند نمودن سرّ ذاتش
دم او دمدمه در عالم انداخت
میان واصلان او سر برافراخت
ز ذات پاک او کون و مکان دید
نمود دوست را عین العیان دید
ز ذات پاک همچون شد در اشیا
عیان راز پنهان گشت و پیدا
ز ذات پاک بیچون او فنا شد
در اینجا گه نهان عین بقا شد
کسی مانند او هرگز نیاید
چو خورشیدی دگر هرگز نیابد
کسی مانند او واصل نگردد
نمود ذات او حاصل نگردد
یقین شد مر وِرا آثار جمله
که او بد در عیان اسرار جمله
یقین شد زانکه او جز خود یکی نیست
بجز جانان یقین اینجا شکی نیست
یقین بگذاشت شک برداشت از پیش
بجز جانان نیابی در یقین بیش
چو ذات خویش در خود اوعیان دید
بیک ذرّه وی از اعیان نگردید
یقین میخواست تا بنماید اسرار
نمود کل کند اینجای اظهار
فنا دید او نمود هست اشیاء
فنا بُد دائم و قائم بیکتا
فنا یکتا بُد و اشیا ز اعداد
نبُد او را در اعیان هیچ بنیاد
فنا یکتا بُد و لاجان جان بود
ولی از دیدهٔ اشیا نهان بود
فنا یکتا بُد و برخاسته جان
شده اشیا ز دید ذات پنهان
فنا یکتا بُد و اشیاگُم آمد
چو یک قطره که عین قلزم آمد
فنا یکتا بُد و اشیا در او سیر
نمود کعبه باز افتاد در دیر
فنا یکتا بُد و دوئی نمانده
تمامت جوهر از کل برفشانده
چنان در سیر کلّ تأخیر کل یافت
که خود را در میان تدبیر کل یافت
ز وصل ذات او را بود الحق
عیان جانان و گفتارش اناالحق
ز وصل ذات اسرار نهان گفت
اناالحق با همه خلق جهان گفت
چنان میخواست او تا جمله ذرات
زنند این دم چو او در نفخهٔ ذات
چنان میخواست تا جمله بتحقیق
دهد این بخت را جمله ز توفیق
چنان میخواست او تا هر دو عالم
براندازد ز حق دیده بیکدم
چنان میخواست تا سرّ نهانی
بگوید فاش اینجا رایگانی
همه ذرّات را واصل کند او
مراد جمله را حاصل کند او
همه ذرّات را جانان نماید
نمود جمله از خود در رُباید
اگرچه بود او در اصل اللّه
عیان ذات دیده اصل اللّه
ولی این فعل فرع شرع افتاد
از آن کین جمله اصل و فرع افتاد
ولی او را نبُد اشیای عالم
که دردم داشت او ذرّات عالم
بدو بگشود کلّی راز اسرار
وز او شد این نهان راز اظهار
از او اظهار شد چون هیچ عاقل
نیارستی شدن اینجای واصل
به گردون همچو او دیگر نیاید
نمود ذات هم او را رباید
که تا برگوید او اسرار بیچون
اگر خاکش در آمیزند با خون
چنان چون او نباشد دیگر اینجا
که در ذرّات آید رهبر اینجا
وصال سالکان و سرّ عرفان
نمود عاشقان و ذات سُبْحان
رموز مخزن سرّالهی
کمال صنع و عزّ پادشاهی
عیان کشف و برهان حقیقت
سپهسالار وصل اندر شریعت
کمال سرّ او کشف الغطا او
نمود راز دیدار خدا او
نیامد هیچکس چون او دگر بار
که برگوید در اینجا سرّ اسرار
نیامد هیچکس مانند منصور
نیاید نیز هم تا نفخهٔ صور
چنان بُد عاشق صادق بهرکار
که اینجاگه نیندیشید از دار
فدای یار شد در عین مقصود
که اورا بود کل دیدار معبود
فدای یار شد چون دید او راست
نهاد راستی در ذات او راست
فدای یار شد ازگفتن یار
بگفت اینجا حقیقت جمله با یار
فدای یار شد در عین صورت
برون شد در عیان کلّ صورت
ز دید یار اینجا راستی دید
ز عین راستی اینجا نگردید
ز دید یار او در حق چنان حق
یقین میدید اندر راز مطلق
که جز او هیچکس اینجایگه نیست
یقین دانست کین دلدار یکیّست
یقین دانست کین جمله خدایست
ولیکن عقل از عین بلایست
مقام حسرت آبادست دنیا
نمیگنجد یقین در ذات اینجا
نه این نی آن به یک ره هیچ دید او
ز سر تا پا همه در پیچ دید او
یقین دانست کین دنیا نه جائی است
بنزد صادقان دل گواهی است
بلا و رنج را بر خویش بنهاد
گذشت از خویش و حق را داد کل داد
بلا و رنج دنیا کرد آسان
نشد از خوف و ترس آن هراسان
بلا و رنج دنیا نیست دائم
ولیکن ذات حق بشناس قائم
ز دنیا کرد تحقیق او کناره
که هم حق کرد اندر خود نظاره
همه دنیا برش مانند کاهی
نکرد اینجایگه در وی نگاهی
همه دنیا برش بُد چون سرابی
سما را بر سر دنیا قبایی
همه دنیا برش بُد هیچ و حق یافت
از آن اندر یکی دیدن سبق یافت
بجز حق هیچکس دیگرنگنجید
ز قول و فعل یک ذرّه نسنجید
همه قرب بلا بر خویشتن او
نهاد و درگذشت از جان و تن او
یقین دانست تن عین زمین است
نمود جان بحق عین الیقین است
یقین را گوش کرد و بیگمان شد
گمانش نیز هم عین العیان شد
یقین را گوش کرد و راز برگفت
ز خود برگفت و هم از خویش بشنفت
یقین ذات را او منکشف شد
نمود جسم و جانش متّصف شد
یقین میدید حق را در دل و جان
ز دید حق نظر کن راز پنهان
سجود خویش کن تا دل بیابی
نمود جسم اندر دل بیابی
سجود خویش کن اندر فراغت
اگرداری چو مردان تو بلاغت
سجود خویشتن کن تا رهائی
ترا باشد همی اندر بلائی
سجود خویش کن حق و تو بشناس
مرو چندین تو اندر عین وسواس
سجود خویشتن کن تا بدانی
که تو سرّ خداوند جهانی
سجود خویشتن کن با دلارام
که تا اینجایگه یابد دل آرام
سجود خویشتن کن در بر یار
که دیدی در نهانی رهبریار
سجود خویشتن کن در حقیقت
که بسیاری کنون اندر طریقت
سجود خویشتن کن بازدان خود
که فارغ دل شوی از نیک و از بد
سجود خویشتن کن چون یار دیدی
اگرچه غصّهٔ بسیار دیدی
سجود خویش کن در وصل دلدار
که این فرمود اندر اصل دلدار
سجود خویش کن وانگه فنا شو
که در عین فنا عین بقا شو
اگرواصل شوی زین سجده باشد
وگرنه واصی هرگز نباشد
حقیقت وصل یار اندر نمازست
اگر کردی چنین کارت بسازست
زمانی غافل از سجده مشو هان
که در سجده نماید روی جانان
که سجده کردن اینجا یاربینی
وگرنه غصّهٔ بسیار بینی
ز سجده برگشاید راز اسرار
شود هر دم نمود حق پدیدار
اگر از سجدهٔ واصل شوی تو
بدین گفتار از جان بگروی تو
ز سجده گردی اینجا حاصل یار
نگر تا خود ببینی حاصل یار
ز سجده گردی اینجا عین جانان
وجود خویش کن در خویش پنهان

در سئوال کردن کسی ازمنصور حلّاج در سرّ دوستی حق تعالی و جواب گفتن او با تمام فرماید

یکی پرسید ازمنصور حلّاج
که ای بر فرق معنی بوده تو تاج
ایا دانای راز لامکانی
یقین دانم که تو راز نهانی
توئی سلطان سرّ لایزالی
مرا برگوی این اسرار حالی
که سرّ دوست اینجاگه چه باشد
بگفتا سجده کردن گر نباشد
گمان در خاطر واندیشه در دل
که تا سجده نگردد زود باطل
نماز آنست کاینجا راز بینی
یقین عین العیان را باز بینی
نمازت آنچنان باید ز اسرار
که گردِ خاطرِ تو هیچ تکرار
نگردد جز یکی اندر یکی بس
ولیکن این نباشد سرّ هر کس
کسی باید که این اسرار داند
که خود کلّی وجود یار داند
کسی باید که بگذارد چنین او
که باشد دائما عین الیقین او
که تا عین یقین اندر نمازش
کند واصل ز یکّی کارسازش
ز دید دوست در یکی نهانی
بیابد او نشان بی نشانی
حضور جان و دل را در یکی او
خدا بیند در آن طاعت یکی او
بجز یکی نگردد در ضمیرش
که یکی باشد اینجا دستگیرش
نماز صادقان راز اله است
نماز عاشقان دیدار شاه است
نماز زاهدان بهر ثوابست
اگرچه اندر اینجا بس جوابست
نماز واصلان اعیان ذاتست
که این معنی حقیقت بی صفاتست
نمازی کان نماز عاشقانست
چه جای فهم و وهم و جسم و جانست
نگنجد هیچ اندر نزد جانان
شرائط هر کسی را راز پنهان
کجا آرد بجا اینجای دارد
بجز آنکس که باشد صاحبِ درد
اگر تو صاحب دردی چو حیدر
ز من دریاب و زین معنی تو بگذر
نماز اینجا چو حیدر کرد باید
ولی در عشق مردِ مرد باید
که تا اینجا نمازی آنچنانش
کند روزی حقیقت جان جانش
نماز او حقیقت جان جان بود
که حیدر بیشکی سرب عیان بود
همه دنیا براو بودخاشاک
مبین حیدر چنین اینجا تو حاشاک
که حیدر بود اسرار حقیقت
بیان شرع و انوار طریقت
نماز او نمازی بود دانی
نه همچون دیگران فعل معانی
در آن دم گر حضور یار بودش
عیان در لیس فی الدّیار بودش
نه دنیا و نه عقبی را بخاطر
بدش جز دوست در اسرار ظاهر
که از پایش چنان پیکان الماس
برون کردند و نامد هیچ وسواس
درون خاطرش حق در نظر بود
از آن حیدر ز صورت بیخبر بود
چنین کن گر کنی اینجا نمازت
که تا باشد ترا دائم اجازت
دمی بینای جسم و جان و دل باش
نه بینای نمودِ آب و گِل باش
بیکباره چنین مغرور گشتی
از اینجا چونکه دور دورگشتی
تو پنداری تو نزدیکی، تو دوری
که از نفس طبیعت در غروری
ز نفس صورت اینجا خود چه دیدی
که جز رنج و بلا چیزی ندیدی
چو تو سر بر زمین هر دم نهی تو
کجا داد خداوندی دهی تو
چومردان باش اندر عین طاعت
که تا بیرون شوی کل از شقاوت
دلت راکن خبر از طاعت دوست
برون آئی دمی چون مغز از پوست
دلت را کن خبر از طاعت یار
چرا اینجا تو خوانی راز بسیار
نه آنست آنچه اندیشیدهٔ تو
چه گر عمری بخون گردیدهٔ تو
نه چندان سال طاعت کرد ابلیس
نمیگنجید در وی مکر و تلبیس
ولی او را ز خود بینی که بودش
در آنساعت ز حق سودی نبودش
چو او آخر نمود خویشتن دید
پس آنگاهی بلای جان و تن دید
ز قربت بعد میآید پدیدار
بر واصل بُوَد این سرّ نمودار
تو قربت کن عیان را حاصل کل
که چون مردان شوی تو واصل کل
نه چون ابلیس خود بین باش اینجا
مکن دعوی تو چون او باش اینجا
بمعنی باش و طاعت را گزین تو
که تا حق بین شوی اندر یقین تو
یقین بر خاطر خود داردائم
دلت راحاضر جان دار دائم
یقین بشناس حق را خود یقین تو
نمود اوّلین و آخرین تو
یقین بشناس و دائم در فنا باش
چو تو گردی فنا عین بقا باش
ز طاعت یک نفس غافل مشو تو
در ایندنیا چنین بیدل مشو تو
بطاعت خوی کن مانند ابلیس
ولی گرمی نباشد مکر و تلبیس
از آن رو او همه مکر و ریا بود
ولی عین العیانش منتها بود
بدید او اوج رفعت همچو عشاق
که آمد لعنتی در کل آفاق
نه همچون او شو الّا همچو او باش
بطاعت کردن خوب و نکو باش
ز طاعت یابی اینجا دید مردان
ز طاعت گر تو مردی رخ مگردان
چو او در دار دنیا عاقلی تو
ز خود بیرون شده بس بیدلی تو
دل و جان را منوّر کن بنورش
ز طاعت جوی اینجاگه حضورش
تمامت انبیا کردند طاعت
صبوری کن خموشی کن قناعت
بکردند اختیار اندر صفاتش
کزین یابند اینجاگاه ذاتش
دمی طاعت بهست ازکلّ عالم
که فیض نور میبخشد دمادم
دمی طاعت بهست از هشت جنّت
که اعیانست در وی نور قربت
دمی تو طاعت و فرمان حق بر
ز جمله ذرّهها اینجا خبر بر
بود طاعت کم آزاری مردم
چنین کن تا نگردی در بلا گم
بود طاعت همه فرمان ببردن
چو فرمان آید آنگه جان سپردن
بود طاعت همه تسلیم بودن
ابا او گفتن و با او شنودن
ز راز او کس آگاهی ندارد
یقین میدان که آنکس راز دارد
که جان آرد فدای روی جانان
سراندازد میان کوی جانان
بکل دست از خود و عالم فروشوی
بزن آخر چو مردان مر یکی گوی
چو گوئی باش تسلیم اندر این خاک
که چون گوئیست اینجا عین افلاک
نمیبینی که اینجا درسجودست
همیشه عاشق آن بود بودست
بر گردانست دائم در سجودش
که بوئی برده است از بود بودش
تو چون او باش دائم در صفاتو
که باشی در میان اندر لقا تو
مشو خود نیز چون شیطان مکّار
چو مردان باش در حق شو کم آزار
کم آزاری بهست از ملک عالم
کس کاینجا نهد بر ریش مرهم
نباشد بهتر از خُلق خوش اینجا
نمود جسم و جان دارد مصفّا
دمی بادوست درخلوت تو بنشین
اگر تو مرد رازی جمله حق بین
چو غیری نیست اینجا پس چرا تو
چو دق گیران زنی این ماجرا تو
چو غیری نیست اینجا جمله جانانست
چرا ذات تو هر دم نوع گردانست
چو غیری نیست یک بین باش اینجا
مکن چندین فغان ای مرد شیدا
خدا داند که او مر جمله او بود
بصُنع خویش او خوب و نکو بود
هر آن چیزی که اینجا شد حقایق
به نتواند کسی اینجا دقایق
گرفتن چون همه خود اوست کس نیست
بجز او در درونت هیچ کس نیست
بجز او هیچ دیگر غیر نبود
اگرچه پیش واصل سیر نبود
چگویم این همه عین رموزات
که تا ذرات گردد جمله در ذات
همه ذرّات و ذات اندر دل و جانست
ولی این راز از اوباش پنهانست
محقق باش و این عین الیقین بین
دل و جان اوّلین و آخرین بین
محقق باش و جان و دل بر انداز
اگرمرد رهی چون شمع بگداز
فنای محض شو چون جمله مردان
بیکباره تو خود آزاد گردان
فنای محض باش و خرّمی کن
درون تست چون او همدمی کن
چرانادان و سرگردان چنینی
از آن زین راز کل رمزی نبینی
که خود بینی و دور افتادی از حق
تو ناحق را مدان اینجایگه حق
چو جز حق نیست هم باطل مبین تو
نمود ذات کل را بازبین تو
بگو تا کی چنین آخر تو ای مرد
چنین باشی بلاشک اندر این درد
دمی درمان جان کن تا باسرار
غم ودرد ازنهاد خویش بردار
دوا کن خویشتن را پیش از مرگ
دوائی نیست عاشق را به از ترک
بکن ترک همه تادوست گردی
چرا چندین بگرد پوست گردی
بکن ترک وجود خویش زنهار
که در این است بیشک جمله اسرار
اگر تو ترک خود گیری خدائی
چرا چندین تو در عین بلائی
تو ترک خویش گیر و جان اسرار
منوّر دان همچون ماه انوار
تو ترک خویش گیر و صورت خود
رها کن تا شود محو از بلا حد
تو چون مردان ره عین فنا شو
اگر باشد میان صد بلا شو
که چون منصور راحت در بلا دید
ز گفت خود یکی لحظه نگردید
چنان بنهاده بد در پیش خود او
که فانی است کلّی در احد او
بجز خود میندید و خویش حق داشت
بیک ره پرده را از پیش برداشت
چو تو در پردهٔ خود گم شدی باز
کجا بینی چو او انجام و آغاز
تو چون او کی شوی تا حق ببینی
چو شیطانی که دائم در کمینی
همی خود را بحق از خود فرو شوی
فرو رو آنگهی در توی هر توی
چو بیرون آئی از پرگار پرده
نمود جملگی بر باده برده
مده بر باد عمر زندگانی
که تا این راز را کلّی بدانی
بسوزان پردهٔ بود وجودت
بیک ره کن تو پیدا بود بودت
ز دار لابه الّا باز شو لا
که تاگردی منزّه در مبرّا
مبرّا شو ز جفت و جان و فرزند
که تا بگشائی از هم اینچنین بند
مبرّا شو تو چون مردان دین دار
ز بود خویشتن یکباره بیزار
فنا بگزین و بس عین بقا بین
همه اشیا تو در عین فنا بین
دمی از خود فنا شو ای دل ریش
بیک ره جمله را بردار از پیش
نظر کن ابتدا و انتها یاب
همه گمگشته در عین خدا یاب
نظر کن ذات را در خود عیان بین
وجود خود کمال جاودان بین
توخواهی بود با حق جاودانه
بجز حق جمله را میدان بهانه
بهانه دان تو این دانه وجودت
از این گفتارها آخر چه سودت
چه میگویم دمادم سرّ اسرار
ولی خوش خفتهٔ در خواب پندار
ترا پندار سرگردان چنین کرد
که افتادی چنین در عین این درد
ترا پندار میسوزد بآتش
که سرگردان شدی از طبع ناخوش
ترا پندار گمره کرد اینجا
ندانستی ز سرّ اوهویدا
ترا پندار خواری مینماید
چو گوئی دمبدم اینجا رباید
تو پنداری که هستی در خوشی تو
چه میدانی که عین آتشی تو
بگردت آتش سوزان گرفتست
از آن جان و دلت اندر گرفتست
از این دوزخ سوی جنّت شوی خوش
نشین تا رستگار آئی ز آتش
بیابی و بکل باشی تو دیدار
نگردد گرد تو اینجای پندار
یکی بینی جلال دوست اعیان
بود اینجای پیدائی و پنهان
لقا در جنّت است و دید اللّه
که تا یابی در اینجا قل هو اللّه
در این معنی که من گفتم شکی نیست
که در جنّت بجز اللّه یکی نیست
یکی باشد اگر خود حور باشد
سراسر در بر تو نور باشد
همه نور و صفا آنگه لقایست
نمودانبیا و اولیایست
نباشد مرگ الّا زندگانی
محقّق را بقای جاودانی
بود لیکن اگر مرد رهی تو
بمعنی و بصورت آگهی تو
ندانی کین بیانها چیست آخر
مر این تحقیق کل با کیست آخر
مر این تحقیق آنکس یافت اینجا
که بی دیدار خود بشتافت اینجا
ترا نیک و بدی یکسان نمودش
طلب کرد از حقیقت بود بودش
چو سرّ کار خود اینجای بشناخت
بشکرانه نمود خویش در باخت
اگر خود را ببازی همچو منصور
بهشت جاودان بینی تو با حور
در و دیوار جنّت از حیاتست
در اینجاگه عیان نور ذاتست
صفات اینجا چو یک ارزن نماید
که آنجا ذات کل روشن نماید
نگنجد هیچ جز دیدار تحقیق
کسی کو را بود این راز تحقیق
خوشا آندم که در جنّت خداوند
گشاده باشد اندر دیدهها بند
نماید ذات را ذرّات معنی
نگنجد هیچ در گفتار دعوی
عیانست این بیان تا نزد دیدار
اگر باشد بجان اینجا خریدار
عیان است این بیان با واصل اینجا
اگر کردست آنراحاصل اینجا
عیانست این بیان از من تو بشنو
بر این گفتار اگر مردی تو بگرو
تو خود میبینی و دوری ز جنّت
ز قربت رفتهٔ در عین محنت
چو جنّت درنماز اینجا ندیدی
دمی اینجا بحق مینارسیدی
کجا یابیّ و کی دانی تو اسرار
که این دم ماندهٔ در عین گفتار
گرفتار وجود خود شدستی
بمانده این چنین در بت پرستی
رها کن جمله تا جمله تو گردی
اگرکردی چنین آزاد و فردی
رها کن جمله و در حق فنا شو
دمادم سرّ ربّانی تو بشنو
فنا بالای جنّت آمده دید
اگرچه گوش تو بسیار بشنید
زهر چیزی ولی این سرّ ندانی
بکامی این بیان از ما بدانی
که در بالای هفت افلاک و انجم
کنی بود وجودت را یقین گم
چو غیری درنگنجد آن زمانت
یکی بینی مکین و هم مکانت
ز نه طاق و ز چار ارکان ما باش
تو خود اینجا عیان اندر بقاباش
گذر کن زانچه میبینی بدنیا
که تاگردی ز عین ذات یکتا
گذر کن تا بهشت جاودانی
ببینی قدر خود اینجا بدانی
گذر کن از نشیمنگاه غولان
از این دنیا وجود خویش برهان
بگو تا چند در ماتم دری تو
سزد گر پرده از جم بردری تو
بگو تا چند باشی غمخور خویش
نمییابی در اینجا غمخور خویش
جهان جان ترا اینجا برونست
از آن پیوسته کارت باژگونست
ز خود تا چند باشی در بلا زار
اگر مردی وجود خویش بگذار
ز بهر خویشتن در بند ماندی
در این گرداب غم کامی نراندی
دمادم میخوری مر زخم بر دل
بماندی در نهاد راز مشکل
که بگشاید تو را اینجایگه راز
دمادم میکنی چون مرغ پرواز
چو مرغی در قفس ماندی گرفتار
تو مانده دور از اعیان دلدار
در این زندان توئی عین قفس را
نمییابی در اینجا پیش و پس را
در این زندان عجب ماندی چو دزدان
بماندی زار و سرگردان و حیران
ز حیرت دمبدم خون شد دل ریش
بماندی عاجز و مسکین و بیخویش
نیندیشی تو زین زندان دمی یار
که ماندستی چنین در گیر ودر دار
در این زندان چرا خوارو حزینی
مقام جاودان اینجا نبینی
مقام جاودان اندر دلِ تست
بهشت نقد اینجا حاصل تست
چو تو بی طاعتی در حکم جبّار
بماندستی در اینجاگه گرفتار
اگر طاعت کنی بیرون برندت
چو مردان عیان خلعت دهندت
کسی اینجا نشان دوست دارد
که در زندان او طاعت گذارد
کسی کین عین طاعت دید و بشناخت
ز شوق طاعت اینجا گاه بگداخت
مثال شکّر اندر آب شیرین
شده دریافت اندر عشق تمکین
دلا طاعت کن و مگذر ز طاعت
به عذر آنکه داری استطاعت
دلا طاعت گزین در آخر کار
چوهستی اندر این دنیا تو بیکار
دلا طاعت گزین مانند مردان
ثواب طاعت اینجا روی جانان
ببین مانند ایشان چون ندیدی
ز جمله در نگر تا چون رسیدی

حکایت

چنین گفتست عبّادی یکی روز
که از طاعت شدم اینجای فیروز
ز طاعت یافتم اسرار جمله
ز طاعت یافتم انوار جمله
ز طاعت روی جانانش بدیدم
ز طاعت من بکام دل رسیدم
ز طاعت یافتم جنّات اینجا
شدم در ذات کل یکباره اینجا
ز طاعت من شدم واصل حقیقت
که بسپردم عیان سرّ شریعت
ز طاعت هر که خواهد دولت یار
کند طاعت زدید دوست بسیار
هر آنکو جان جانان شد بتحقیق
کند طاعت که حق یابد ز توفیق
ز طاعت مرد ره واصل شود زود
مراورا جان جانحاصل شود زود
ز طاعت ذات کل آمد پدیدار
اگر مرد رهی طاعت پدیدآر
ز طاعت یافت مر منصور حلّاج
بفرق خویش از ذات عیان تاج
ز طاعت یافتم رحمان مطلق
در آخر گشت واصل از اناالحق
چنان شد او ز نور طاعت اینجا
که بیرون و درونش شد مصفّا
چنان شد ذات قدس نور بیچون
که یک روزن بُدش در پیش گردون
ز نور طاعت اینجاگه عیان دید
وجود خویش اینجا بی نشان دید
ز نور طاعت اینجا یافت دلدار
مقام خویش کرد او بر سر دار
چنان بد عاشق طاعت در اوّل
که جسمش کرد با جانان مبدّل
چنان بد عاشق طاعت در اسرار
که روز و شب بُد اندر خدمت یار
کمر بسته بدور جان گذشته
رهِ شیطان بیکره در نوشته
شده خالی ز وسواس شیاطین
گذشته ازوجود خود بتمکین
رسیده سوی ذات و جان شده او
چو جانان در همه پنهان شده او
ز وصل اینجایگه او اصل دریافت
نه همچون دیگران او فصل دریافت
بیک ره بود خود آزاد کرد او
همه ذرّات خود آباد کرد او
نهانی اندر اینجا او عیان کرد
وجودخویشتن را او بیان کرد
چنان عاشق بد اینجاگاه در ذات
که واصل گشت اندر عین ذرّات
چنان واصل بد او در عین جانان
که بُد پیدا ز پیدائیش پنهان
ز دیدار او دمی اینجا نگردید
یقین ذات بیچون جمله خود دید
چو حق میدید حق اینجا یقین بود
درونش اوّلین و آخرین بود
ز سلک معنوی شد پاک تن او
یکی میدید حق بیخویشتن او
یکی را یافت در سرّ معانی
نشان ذات او در بی نشانی
بگاه معنوی اسرار گفتن
نیارد این بیان هرگز شنفتن
بیان او بسی تقریر دارد
کلام او بسی تفسیر دارد
نه هرکس راز او اینجا بداند
کلام اونه هرکس باز خواند
کسی باید که همچون او شود حق
زند آنگاه در پاکی اناالحق
تو چون آلودهٔ اینجایگه خوار
کجا دانی که چونست سرّ این کار
اگر آلودهٔ، پالوده دل شو
چو او اینجایگه بی آب و گل شو
از این آلودگی پاک و مبّرا
شو اینجاگه ز حق درخویش یکتا
سلوک خویش را اینجا در افکن
گذر کن ازنمود جان وز تن
به یک ره پاکشو اینجایگه تو
که تا یابی مگر این پایگه تو
به یک ره پاکشو از جسم وز جان
دل خود بیش از این اینجامرنجان
به یک ره پاکشو مانند منصور
که تا ظلمت شود اینجایگه نور
به یک ره پاکشو از هستی خویش
که تا یابی ز حق سر مستی خویش
چو پاک آئی ز جمله حق سوی تو
بجان باید که این سر بشنوی تو
چو پاک آئی ز جمله یار گردی
ز ذات کل عیان یار فردی
چو پاک آئی در اینجا پاک رو باش
مکن اسرار چون منصور تو فاش
چو پاک آئی منزّه ذات باشی
همیشه عین هر ذرّات باشی
چو پاک آئی چو منصور اندر این راه
تو باشی دائما از راز آگاه
چو پاک آئی پلیدی هم شود پاک
نماند نار و ریح و آب با خاک
عناصر جملگی یکسان نماید
نه هر دم نفس دیگر سان نماید
نماند نقش هستی اندر این راه
کسی کو باشد از اسرار آگاه
شود لوح دل اینجا پاک و روشن
مصفّا کن در اینجا جان اباتن
صفا اندر صفا آید پر از نور
حقیقت رخ نماید دید منصور
اگر چون او شوی واصل زاعیان
نمائی همچو او اسرار پنهان
وگرنه تن زن و خاموش میباش
چو دیگی دائما در جوش میباش
که تا پخته شوی مانند منصور
زنی زاندم دمت تا نفخهٔ صور
اگر پخته شوی مانند او تو
یقین بینی بدیها هم نکو تو
اگر پخته شوی در جوهردل
گشاده گردد اینجا راز مشکل
اگر پخته شوی دلدارگردی
ز بود خویشتن بیزار گردی
بهمّت زین بیان یابی تو گنجی
اگر اینجا کشی از جان تو رنجی
بهمّت این توانی یافت اینجا
که تا گردی در اینجاگاه یکتا
بهمّت راز بتوانی نمودن
بهمّت گوی از این میدان ربودن
بهمّت گر شوی یکتا در این کار
بهمّت هم شوی تو تاج سردار
بهمّت بگذری از چرخ و انجم
بهمّت بود خودآری یقین گم
بهمّت رازدار آئی چومنصور
بماند نام تو تا نفخهٔ صور
بهمّت هرکه این اسرار یابد
مقام خویشتن بردار یابد
بهمّت جان کند با دِل بَدَل او
نیابد هیچ اینجاگه خلل او
بهمّت او زند اینجا اناالحق
بگوید راز کل با یار مطلق
بهمّت گر دم اینجاگه زنی تو
به یک ره بیخ اندُه برکنی تو
بهمّت ذات کن اینجا صفاتت
که تا پیدا کنی اعیان ذاتت
بهمّت در یکی اینجا قدم زن
وجود خویشتن را بر عدم زن
بهمّت در یکیّ لانگر تو
عیان خویش در الّا نگرتو
بهمّت این بیان از من نگهدار
که بی عقلانه میگویم ز اسرار
بهمّت چون همه برداری از پیش
یکی بینی حقیقت جملگی خویش
همه حق بینی و در لاشوی تو
زدید خویش در الّا شوی تو

در حق بینی و آداب بجای آوردن فرماید

همه حق بینی اینجا در یقین باز
یقین بین اوّلین و آخرین باز
همه حق بینی و از حق طلب کن
ولیکن این همه از حق ادب کن
همه حق بین و آن با خویشتن دار
وگرنه ناگهانیات ابردار
کند اینجایگه مانند حلّاج
قتیل عشق را کردی تو آماج
ز تیر عشقت اینجاگه بدوزد
پس آنگه بودت اینجاگه بسوزد
کجادانی تو مر این راز دانست
که کس این سرّ معنی مر ندانست
نداند این بیان الّا ز دیدار
یقین صاحبدلی در سرّ این کار
نداند این رموز الّا که واصل
کند مقصود موجودات حاصل
بهرزه چند کردی پیش و پس تو
سزد گر پود جانت بگسلی تو
از این اسرار دم کم زن چو مردان
وگرنه همچو چرخ آئی تو گردان
در این اندیشه جان دادی و مُردی
تو چون مردان چنین گوئی نبردی
نبردی هیچ بوئی اندر این راز
که تا پیداکنی انجام وآغاز
نیاید این بیان بر مبتلا داشت
ترا بر دارِ دین باید بیاراست
تو خود رادوست میداری حقیقت
فتادستی چنین خوار طبیعت
ز آز طبع کی بگشایدت کار
از آن سرگشتهٔ مانند پرگار
شدستی اندر این راه از پی دل
فروماندی میان راز مشکل
بگو تاکی چنین خواهی بُدن تو
چه میدانی که گم خواهی بدن تو
بکن نامی که جمله ننگ ماندی
چرادر بانگ همچون چنگ ماندی
تو مانند دُهُل فریاد داری
میانت خالی و پُر باد داری
نگر همچون دهل مانندهیچی
در این معنی بگو تا چند پیچی
بفریاد این نیاید راست اینجا
نگیرد هیچ اینجا شور وغوغا
سرت باید بریدن پیش دلدار
زمانی کرد از این معنی بر اسرار
سرت باید بریدن تا بدانی
رموز عشق و اسرار معانی
سرت باید بریدن بر سر دار
وگرنه تن زن و سرّت نگهدار
سرت باید بریدن زار و مجروح
که تا تن گردد اینجا قوّت روح
چرا خود دوستی زان پوستی تو
وگرنه پای تا سر دوستی تو
چرا خود دوستی از خویش بگذر
نمود بود خود اینجا تو بنگر
حقیقت باز بین وگرد دلدار
که تا فارغ شوی از جمله اغیار
دمی داری که عالم جمله هیچ است
چرا کین بود جسمت جمله هیچ است
دمی داری که آن دم دارد اینجا
که آدم هست اندر ذات یکتا
دمی داری از آن دم در دل و جان
که بنماید در اینجا جان جانان
از آن دم داری اینجازندگانی
از آن دم هست این شرح و معانی
از آندم میشود اسرار کل فاش
از آن دم مینماید روی نقّاش
از آندم این همه دم دم برآرند
از آن دم جملگی امّید دارند
از آندم جان جانم حاصل آمد
وجود من در اینجاواصل آمد
از آندم جمله دمها شادمان است
ولیکن این دم اینجا بی نشانست
از آندم میزند عشق از عیان دم
که آندم برتر است از هر دو عالم
دو عالم پیش این دم ناپدیداست
از این دم جملگی گفت و شنید است
دو عالم زین دم آمد جمله پیدا
که این دم هست اندر جمله اشیا
همه اشیا از این دم پایدار است
که باشد کاندر ایندم پایدار است
کسی زین دم بیابد کام دل باز
که بگذارد حجاب وآب و گل باز
نمیداند کسی اسرار این دم
که مخفی مانده است این سرّ به عالم
دمی کاندم درون دل دم آنست
دمی دارد نگه میکن دم آنست
در این دم گر تو آن دم بازبینی
چو آدم زینت و اعزاز بینی
دم رحمانست اینجاگه دمِ تو
دم تو آمد اینجاآدمِ تو
از این دم آندم اینجاگه نیابی
اگر بیخود شوی آندم بیابی
از آندم یافت اینجاگاه منصور
اناالحق تا عیان نفخهٔ صور
از آندم یافت این دم کل فنا شد
یقین میدان که اونزد خدا شد
از آندم زد اناالحق اندر اینجا
یقین میدان که اوزد بر حق اینجا
از آن دم یافت هم کون و مکان او
حقیقت دید اینجا جان جان او
از آندم یافت سرّ لامکانی
یقین بنمود اسرار نهانی
از آندم دمدمه در عالم انداخت
وجود آفرینش جمله بگداخت
از آندم گشت واصل در حقیقت
ولی بردار از آن شد کز شریعت
نمود عیانِ رازِ شرع اینجا
نمود آن واصلی در ذات یکتا
چو سر ما همه اعیان ذاتست
نموداری بذات اندر صفاتست
صفات و ذات یکسان اوفتاد است
ولی فعل از دگرسان اوفتاد است
اگرداری عیان عشق بنمای
گره از کار عالم جمله بگشای
وگر اینجا نداری هیچ تحقیق
نخواهی برد اینجاهیچ توفیق
دمی از خویشتن کم گوی ای دل
که سرگردان شدی چون گوی ای دل
دمی از خویشتن کلّی فنا گرد
که مانند زنان هستی نه چون مرد
زنان را این رموز اینجا شده فاش
ترا خود نیست چیزی جز که نقّاش
اگر نقّاش بشناسی ز اعیان
کنی هم فاش اینجا سر جانان
اگر نقّاش بشناسی توئی کل
چرا چندین کشی اینجایگه ذُل
اگر نقّاش بشناسی ز دیدار
هموآید ترا اینجا خریدار
اگر نقّاش بشناسی یقینی
یقین دانم چو مردان پیش بینی
اگر نقّاش بشناسی درونت
بریزد ناگهی اینجای خونت
اگر نقّاش بشناسی چو منصور
شوی در هر دوعالم دوست مشهور
اگر نقّاش بشناسی در اینجا
نمود جملگی کردی تو پیدا
اگر نقّاش اینجاگه بدانی
توئی ای بیدل اینجا حق عیانی
اگر نقّاش بشناسی فنا گرد
که تا آئی در اینجا صاحب درد
اگر نقّاش بشناسی تو درجان
بگوید رازهات اینجای پنهان
اگر نقّاش بشناسی تو در دل
گشاید مر ترا او راز مشکل
اگر نقّاش بشناسی خدا شو
بمعنی بر ترا از هر دو سرا شو
اگر نقّاش بشناسی همانی
حقیقت مرخدای لامکانی
رموز جمله میگویم دمادم
ولیکن ماندهٔ در نقش عالم
نباشی و نبینی دید نقّاش
مکن اسرار اکنون بیش از این فاش
تو ای عطّار تا کی از نمودار
کنی اینجایگه مرفاش دلدار
چرا اینجا کنی مرفاش حق را
زنی اینجا اناالحق دید حق را
تو دیدی در یقین او رامعیّن
تو کردی راز کل اینجای روشن
معین گفتی اینجادیده دید
که دید اینجایگه یا خود که بشنید
یکی مرموز توحید عیانی
نبگشاید کسی و هم تودانی
تو بگشادی و شادی همچو مردان
نمود معنی تو ذات سبحان
بود اینجا و آنجا گه همانست
که گفتار تو در عین العیانست
عیانست آنچه میگوئی در اسرار
ولی کس می چه داند سرّ گفتار
اناالحق حجّت تحقیق داری
که از حق این زمان توفیق داری
ترا توفیق بخشیدند و معنی
تو داری مخزن اسرار و تقوی
بعین راستی در راستی تو
نمود عشق را آراستی تو
چو امر ذات پایانی ندارد
که هر دم صد هزاران دُر ببارد
از آن جوهر که دیدستی در اینجا
بسی دل آوری از گفت شیدا
حقیقت جوهر معنی تودیدی
در این قعرِ بحار جان رسیدی
دمادم میکنی نقّاش را فاش
دمادم می شوی در نقش نقّاش
بخواهد ریخت خونت ناگهانی
که اورا فاش کردی در معانی
بخواهد ریخت خونت دوست اینجا
بگرداند بمغزت پوست اینجا
بخواهد ریخت خونت همچو منصور
که در عالم توئی امروز مشهور
خراسان راتوئی امروز سردار
اگر آئی چو او اندر سرِ دار
دم کل میزنی در دمدمه تو
عجب افکندهٔ این زمزمه تو
دم عیسی تو داری در حقیقت
که بسپردی ره شرع و طریقت
دم عیسی تو داری در معانی
که میبخشی حیات جاودانی
دم عیسی تو داری در زمان باز
که گفتستی عیان اندر جهان باز
دم عیسی تو داری راز بیچون
حقیقت دم زدی در عین گردون
دم عیسی تو داری جان جانی
عجایب آشکارا و نهانی
دم عیسی تو زنی مرده ز زنده
کنی اینجایگه هستی بسنده
دمی کز جان جانان یافتستی
از آن در جزو و کل بشتافتستی
ترا زیبد که هستی سالک کل
شوی هم عاقبت تو هالک کل
ترا زیبد که گفتی راز اسرار
که جان کردی بروی دوست ایثار
ترا زیبد که بود یار دیدی
حقیقت در بصر دلدار دیدی
ترا زیبد که جانانی در اینجا
شدی تو درحقیقت دوست یکتا
ترا چون جوهر ذات و صفاتست
از آن معنی ترا آن در صفاتست
که یک چیز است جمله در نهانی
ولی بر هر صفت اینجامعانی
کند تقدیر یا تدبیر سازد
عیان ذات را تفسیر سازد
چو ذات کل ترا دادست مرداد
خدای پاک دائم این جهان باد
چو ذات پاکداری پاکدل باش
حقیقت بی نهاد آب و گل باش
توئی مرموز مردان حقیقت
سپردی اندر اینجاگه طریقت
توئی مرموز اسرار الهی
که بر اسرار معنی جمله شاهی
توئی مرموز سرّ جوهر ذات
که کردی آشکارا جوهر ذات
توئی مرموز اسرار حقیقی
که با روح القدس دائم رفیقی
توئی مرموز سرّ جمله اشیا
که پنهان میکنی امروز پیدا
تو پنهان میشوی اینجا بتحقیق
ولی اسرار کل داری بتوفیق
بخواهد ریخت خونت ذات اینجا
که گفتستی تمامت سرّ یکتا
توئی یکتا در این عصر و زمانه
که خواهی ماند با من جاودانه
توی یکتای بی همتا فتادی
عجب در شور و در غوغا فتادی
در معنی ترا کردست حق باز
نمودستی حقیقت دید حق باز
در معنی برویت برگشادست
دل عشاق از تو جمله شادست
در معنی ز حیدر داری اینجا
که از اسرار او برداری اینجا
در معنی نگه میدار و خوشباش
که کردستی همه اسرارها فاش
تو داری ملک و معنی جاودانه
زدی تیر معانی برنشانه
زدی تیری بر این آماج اینجا
نمود خویش را در پیش اینجا
نهادستی و فارغ ازوجودت
که پیدا شد در اینجا بود بودت
ز بود حق ترا اسرار جمله
تو میبینی کنون اظهار جمله
تو داری سلطنت در خیل عشاق
فکندی دمدمه در کلّ آفاق
تو کردی فاش فاشی نزد هر کس
که میگوید یکی اللّه خود بس
از این گفتار بگذر یک نفس تو
چو داری در میان حق نفس تو
از این گفتارها کاینجاتو گفتی
دُرِ اسرار در معنی تو سُفتی
تو برخور از نمود خویش اینجا
نمود خویش را در پیش اینجا
یقین بردار و در عین الیقین شو
حقیقت اوّلین و آخرین شو
چو اوّل اندر آخر یافتی باز
سوی اسرار کل بشتافتی باز
در آخر جوی اوّل ذات بیچون
که دیدستی خدا را بی چه و چون
خدا را دیدهٔ اینجا تو در ذات
شده واصل ابا تو جمله ذرّات
خدا را دیدهٔ اینجا نهانی
از او داری تو اسرار و معانی
چو اسرارست و مر چیز دگر نیست
در این اسرار جز حق راهبر نیست
ترا حق رهبرست و رهنمایست
در این اسرارها او جانفزایست
ترا حق رهبرست و جان جانست
درون جان تو عین العیانست
درون جان تو باغ بهشتست
که عین طینت تو حق سرشتست
درون جان تو راز الهی است
در اینجا بیشکی راز الهی است
درون را با برون هر دو یکی شد
خداگشت و نمودت بیشکی شد
از این دم که تو داری در حقیقت
مزن دم جزدمی اندر شریعت
در این اسرارها مردی کدامست
در اینجا صاحب دردی کدامست
ندیدم صاحب دردی در اینجا
که باشد او یقین مردی در اینجا
ندیدم هیچ همدردی در اینجا
که تا یابم یقین فردی در اینجا
مرا یک همدم پر درد باید
که همراهیم مرد مرد باید
در این ره هر که او صاحب قدم نیست
ره جانش باسرار قدم نیست
نمود درد مردان کیست مائیم
که اسرار عیانی مینمائیم
نمود درد مردانست عطّار
که او آمد حقیقت صاحب اسرار
بر او شد منکشف اسرار عشاق
که افتادست اندر جان ودل طاق
حقیقت یار دیدست اونهانی
از او میگوید این راز نهانی
که حق دیدم حقیقت حق شدم من
چو دیدم عاقبت مر حق بُدم من
همه جویای ما و ما فنائیم
چنین در مانده در عین فنائیم
ز حق حق دیدم و اندر وصالم
نمیداند کسی اینجای حالم
مرا مقصود حق بد هم بدیدم
شدم واصل بکام دل رسیدم
مرا مقصود حق بُد از نمودار
که تاگردم ز خواب عقل بیدار
مرا مقصود بد جانان در اینجا
حقیقت فاش کرد اسرار اینجا
نمودم عاقبت سرّ نهانی
زدم دمدر عیان لامکانی
مکان را محو گردانید پیشم
نهاد او مرهمی بر جان ریشم
زمان را با زمین کلّی برانداخت
حقیقت جان نظر کرد او و بشناخت
که جانانست و خود چیز دگر نیست
بجز او در دل و جان راهبر نیست
چو او همره بود همراه باشد
کسی باید کز این آگاه باشد
چو او رهبر بوددرعالم جان
همه پیدا کند مر راز پنهان
چو او رهبر بود عشاق از ایندست
کند ذرات را از دید خود مست
از او ره یافتم او رهبر جان
ورامیجستم و اندر برم جان
ازاو ره یافتم بسیار اینجا
از آن کردم بسی تکرار اینجا
از او شد منکشف عین العیانم
که بیشک من نمود جسم و جانم
از او شد فاش اسرار دل اینجا
حقیقت هست او گفتار اینجا
از او شد منکشف هر دوجهانم
از او دیدم یقین عین العیانم
منم امروز در نزدیک جانان
نمود هر دو عالم راز پنهان
منم امروز دم ازوی زده باز
یقین از پرده بیرون برزده راز
منم امروز صاحب درد آفاق
بمن روشن شده اسرار عشّاق
منم امروز جان و تن یکی حق
شده اینجایگه کل بیشکی حق
منم امروز واصل در زمانه
که بردم گوی معنی جاودانه
منم امروز واصل در نمودار
که کردم فاش اینجا سرّدلدار
منم امروز دم از کل زده پاک
برافکنده نمود آب با خاک
منم امروز سرّ لایزالی
عجائب جوهری بس لاابالی
رموز عشق بر من شد گشاده
ز بهر من همه معنی نهاده
یکی من یافتم اینجا حقیقت
ولیکن ره سپردم در شریعت
شریعت مر مرا بنمود اسرار
وز او شد راز من کلّی پدیدار
شریعت مر مرا آزاد کردست
ز غمهای جهانم شاد کردست
شریعت میکند تحقیق روشن
خدا میگوید این اسرار بر من
من اندر وی گُمم چون قطره در بحر
بکرده جملگی تریاک را زهر
من اندروی نهانم دائما اوست
مراهم مغز عشق و عقل با پوست
من آوردم طریقت عشقبازی
یقین بنمودم اینجا نی ببازی
من آوردم طریق جمله مردان
حقیقت فاش کردم جان جانان
من آوردم از اینسان شیوه عشق
ز باغ جان بدادم میوهٔ عشق
بهرکس تاخورند اینجا از آن بار
که این شیوه به آید اندر اسرار
در ایثارم سخن قوّت گرفتست
که ذرّات دو عالم درگرفتست
نماندم عقل و هوش و صبر و آرام
که بنمودست خود رویم دلارام
نماند هیچ تا عاشق شدستم
ز دید عشق من لایق شدستم
ز جوهرهای معنی در بحارم
که دارم بیعدد من در شمارم
نصیب عام وخاص اینجا بدادم
که در اسرار اینجا داد دادم
منم اینجای داده داد جانها
شده امروز اندر عشق تنها
در این تنهائی و اندوه جانم
حقیقت درّ معنی میچکانم
در این دنیا نه غم دارم نه شادی
که دیدم جملگی مانند بادی
گذر دارم ز دنیا هم ز عقبی
نه دعوی مینمایم این نه تقوی
منزّه از همه از جان جانان
شدستم درنمود ذات یکسان
نمودذاتم اینجا فاش گشته
نمود نقش من نقّاش گشته
چو اصل اینجا بدیدم فرع بودم
نظر کردم بجز من کس نبودم
همه گفتار من سرّ اله است
ولی ذرّات از من عذر خواهست
نباشد هیچ خود بی راز اینجا
همه ذرات را پرداز اینجا
چو مرغ است و یقین پر باز دارند
چگونه خویشتن را بازدارند
همه ذرّات در خورشید انور
عیانی پای کوبانند یک سر
دو عالم غرق این نور است جاوید
چگونه من شوم زین راز امّید
دو عالم تابش خورشید دارد
دلم در سوی کل امید دارد
مرا امّید بر خورشید رویش
شوم کاینجا فتاده من بکویش
چو خورشید است اینجاگاه تابان
تمامت ذرّه رقصانندو تابان
همه در سوی خورشیدند ذرّه
شده اینجایگه بر خویش غرّه
نمیبینی تو مر خورشید اینجا
که چون عکس افکند در خانه تنها
بقدر روزنی اینجا نظر کن
دل خود زین معانی با خبر کن
همه ذرّات را بین پای کوبان
شده در رفتن اینجا گاه تابان
همه درگردش اندر سوی خورشید
که میدارند مانند تو امید
چگونه ناامید اینجابمانند
که پیدا گشته و آنگه نهانند
همه سوی ویاند اینجا حقیقت
حقیقت می سپارندش طریقت
شوند اینجایگه تا حضرت نور
اگرچه ره کنند اینجایگه دور
فتادست این ره اینجادور میدان
حقیقت ذرّهها را نور میدان
تمامت ره روان و سالکانند
در این درگاه جمله هالکانند
تمامت ره کنان درکوی معشوق
نهاده جمله سر در سوی معشوق
تمامت ره کنان در سوی دلدار
شده کل پایکوبان سوی دلدار
همه در راه و فارغ گشته از راه
برامیّدی که آید تا برِ شاه
همه در راه قدر خود ندانند
ولی چندی در اینجا باز دانند
همه در راه تادلدار یابند
چو مرغان سوی خانه میشتابند
همه در راه و فارغ ازتن خویش
همی بینند راه روشن خویش
بسوی نور کل گشته شتابان
گه تا ناگه ببینند روی جانان
سوی جنت شده شوریده و مست
شده فارغ همه ازنیست وز هست
امید جملگی خورشید آمد
همه رهشان چنین جاوید آمد
همه در سوی آن حضرت شتابند
که تا مرقوب آن حضرت بیابند
چوشان رقصی کنند اینجای در خویش
نمود جملگی برخیزد از پیش
بقدر خود کنند اینجایگه راه
ولی بینی تو این اسرار ناگاه
برخورشید آیند و بسوزند
چو شمعی هر یکی رخ برفروزند
بسوزند جملگی در حضرت خَور
شوند آنگاه سوی ذات رهبر
چوسوی ذات آیند از نهانی
شوندآنگه عیان اندر عیانی
نمیبینی که چون پروانه ناگاه
شوند از شمع اودیوانه ناگاه
چونور شمع بیند روشنائی
شود حیران از آن داغ جدائی
شود دیوانه سوی جمع آید
بنزد روشنی چون شمع آید
درآید پرزنان اینجای پرتاب
زند خود را بر آن شمع جهانتاب
ز عشق شمع او نابود گردد
زیانش جملگی با سود گردد
چنان خود را زند بر شمع زود او
که چون خورشید تابان برفزود او
نماند بال و پر اینجا شود گم
مثال قطرهٔ در عین قلزم
شود گم اندر او نور نهانی
که تا سرّ فنا را بازدانی
همه آفاق خورشید است و تو کور
چو چشمه میزنی جوش و عجب شور
چو دریا شو اگر دریا شوی تو
ز عشق دوست ناپروا شوی
چو دریا شو که دریای صفاتی
در اینجاگه عیانِ نور ذاتی
چو دریا شو که دُر بخشی و جوهر
ز دریاگر تو غوّاصی بمگذر
چو دریا شو تو اندر شور و مستی
که دُر داریّ و دریا میپرستی
چو دریا باشی تو دایم پر از شور
میندیش اندر اینجاگه شرو شور
چو دریا باشی و دُر بخش اندر او تو
بجز دیدار یار ازآن مجو تو
یکی جوهر در این بحر دل تست
که برتراز دوعالم مشکل تست
اگر آن جوهر آری هم بکف تو
زنی تیر مردای بر هدف تو
از آن جوهر ترا آمد شعاعی
درون دل ترا دارد وداعی
که چون جوهر رسیدت بشکن اینجا
صدف بنمای بی ما و من اینجا
دریغا عمر همچون باد بگذشت
در این دریا بیک ره جمله پیوست
ولیکن جوهر اینجا باز دیدم
چو دریا یک زمانی آرمیدم
بآرام این همه جوهر ز دلدار
حقیقت یافتم ازدید دیدار
ایا دل جوهر ذات و صفاتی
در اینجاگه عجایب بی صفاتی
صفات ذات داری و جواهر
چنین دریافتی در عین خاطر
نظر داری سوی کون و مکان تو
یقین می باز بینی هر زمان تو
سوی دلدارنام تست دل هان
ممان اینجایگه در آب و گل هان
سوی دلداری و جان در بر تست
حقیقت یار اینجا رهبرتست
ترا دردی است آن در درد جانان
که داری از همه ذرات پنهان
ترادردیست همچون درد عشاق
نواها میزنی اینجا ز عشاق
ترادردیست ازدلدارمانده
که درمان وی آمد یار خوانده
ترا اندر بر خود ناگهانی
بدان میگویمت تاخوش بدانی
بدان این سرّ که جان خواهی شدن دل
ز ناگاهی نهان خواهی شدن دل
نهان خواهی شد ای دل تا بدانی
همی گویم ترا راز نهانی
نهان خواهی شد اینجاگاه در جان
شوی اینجا حقیقت جان جانان
نهان خواهی شدن ناگاه در خَود
که تا رسته شوی از نیک و ز بد
نهان خواهی شدن در کوی دلدار
که تا پیدا شوی در سوی دلدار
نهان خواهی شدن همچون چراغی
ترا خواهد بدن از حق فراغی
نهان خواهی شدن مانندخورشید
دگر آئی ز نور قدس جاوید
نهان خواهی شدن آنگه بمانی
بجز یکی سزد گر خود ندانی
نهان خواهی شدن در جوهر دوست
حقیقت مغز گشتت جملگی پوست
نهان خواهی شد اینجا گاه ناچار
که بیرون آئیش از پنج وز چار
نهان خواهی شدن در بحر اعظم
نماند این دمت اینجا دمادم
نهان خواهی شدن مانند ماهی
که ناید هیچت اینجا از تباهی
دلاداری امیدی سوی جانان
بسی گردیدهٔ در کوی جانان
امیدی بسته بودی هم برآمد
غم و اندوه تو یکسر سرآمد
امیدی بسته بودی در طریقت
سپردی هم عیان راز شریعت
نمودت روی دلدارت چو از جام
طلب کن این زمان آخر سرانجام
سرانجامت ببین اینجا یقین باز
چو مردانِ جهان مر راه بین باز
رهت کردی و دروی چون رسیدی
رخ جانان در این منزل ندیدی
در این منزل همه ذرّات عالم
قدم اینجا نهادستت دمادم
در این منزل یقین اندر یقین است
کسی یابد که اینجا پیش بین است
ز من گر بینش این راز دانی
حقیقت دید این ره بازدانی
همه چون ذرّه و خورشید باشد
ولیکن رفتنش جاوید باشد
ترا جاوید در این راه کار است
که در این ره عجائب بیشمار است
ترا جاوید باید شد در این راه
که تاگردی از این منزل تو آگاه
ترا جاوید اینجاگاه ای دل
بباید ماند اندر راز مشکل
دریغا راه دور و عمر کوتاه
کز این اندیشهها استغفراللّه
از این اندیشه جز خون جگر نیست
در این دریا مرا راهی بدر نیست
از این اندیشه دلها غرق خونست
که میداند که سرّ کار چونست
از این اندیشه بس جانها برآمد
بسی حکم سلاطینان سرآمد
همه غرقاب در دریا بماندند
عجائب خوار و ناپروا بماندند
در این دریا شدند و غرقهٔ آز
که پیدا مینشد مر تختهٔ باز
در این دریا شمار هیچکس نیست
همه غرقند و کس فریادرس نیست

در تقریر کردن شیخ ابوسعید ابوالخیر در تمثیل بدریای معانی و گمشدن دروی مثال قطره فرماید

چنین گفت آن بزرگ پیر اعظم
پناه دین و سلطان معظم
بحق محبوب حق عین شریعت
سپهسالار دین شاه حقیقت
سلیمان سخن در منطق الطّیر
که آنکس بوسعید است و ابوالخیر
ابوالخیر است دائم خیر حق بود
که بُد اینجایگه دیدار معبود
یقین دریافت اسرار معانی
که او را بود کل صاحبقرانی
یقین ازنور حق بود او نمودار
ز شاهی داشت اینجا زینت و کار
همش دنیا همش عقبی فزون بود
حقیقت رهبران را رهنمون بود
همش گنج صور هم گنج معنی
ورا بود ای پسر از گنج تقوی
چنان رفعت که او اندر جهان دید
کسی دیگر بخواب آن کی توان دید
چنین گفت او که اندر کلّ احوال
نشان بی نشان جستم به سی سال
به سی سال اندر اینجا خوندل من
بخوردم بی نمود آب و گل من
حجابم یک شبی برخواست ازپیش
نگه کردم من اندر جوهر خویش
چو دیدم بحر جستم گم شدم من
چو یک قطره که در قلزم شدم من
نظر کردم درون و هم برونم
حقیقت حق بد اینجا رهنمونم
صفات خویشتن در ذات دیدم
نمود جسم ودل در ذات دیدم
درون کل نظر کردم من ازجان
چو دیدم در حقیقت راز پنهان
یکی دریای بی پایان بدم من
در آندریا عجب غرقه شدم من
نمود ذات دیدم در دل خود
فروماندم میان مشکل خود
عجائب حیرتم در دل فزون شد
ولیکن عشق با من رهنمون شد
دلا دربحر لارفتم ابی خود
ندیدم هیچ آنجا نیک هم بد
نظر کردم همه یکسان نمودم
که من خود در میان واقف نبودم
ندیدم غیر در دریای جانان
شدم از عشق ناپروای جانان
یکی دیدم در آنجاجمله اشیا
ز پنهانی شده در بحر پیدا
همه در بحر موجود ونبُد هیچ
ولیکن در نظر بُد نقش پرپیچ
همه گمگشته بود و حق شده فاش
بهر کسوت نموده روی نقّاش
ز آب بحربنگر هر چه بینی
بکن فهمی اگر صاحب یقینی
همه از آب دریاگشته پیدا
همه در آب حیرانند و شیدا
همه در آب بنگر رخ نموده
ببسته بُد گره خود برگشوده
همه در آب و هم اندر همه جان
نمود سرّخود در بحر جانان
بهر نوعی که میدیدم ز اسرار
نمود شاه بُد آنجا پدیدار
نمود شاه بُد نی غیر دیدم
همه در آب دریا سیر دیدم
همه در آب و فارغ گشته ازآب
فتاده جملگی اندر تب و تاب
همه در آب دریا وصل جویان
بسر در عشق او هر لحظه پویان
همه در بحر آب و گشته غرقاب
همه در آب و گشته طالب آب
صدف را جوهر او درنهادش
در این بحر عیانی داد دادش
صدف دُر داشت جوهر نیز بر سر
شده در راه او بی پا و بی سر
همه گویا دل و خامش دهانان
طلبکار آمده در نزد جانان
همه در آب هم او را طلبکار
زهی قدرت زهی صنع جهاندار
طلبکارند چون جمله بدانی
تو نیز اینجایگه راز نهانی
طلبکارند و آب و جمله جانست
که همچون دوست بی نقش و نشانست
نشان دارند کل در بینشانی
همی جویند حیات جاودانی
تو چون ایشان میان آب غرقی
ولی اینجایگه در دید فرقی
بسی فرقست ازمه تا بماهی
ولی یکسانست نزدیک الهی
بسی فرقست اینجا چون ببینی
ولیکن حق زجمله برگزینی
همه یکرنگ دان در عین دریا
که در دریا شدند این جمله پیدا
ز هر دواصل دارند و وطن آب
ولیکن این معانی زود دریاب
تفاوت از سلوک و خلوت افتاد
که جوهر در صدف سر داد بر باد
بخلوت صبر کرد و شاد بنشست
ز جمله فارغ و آزاد بنشست
سکون کرد و ز ذات کل عیان شد
پس آنگه لایق هر شایگان شد
ببین تا لاجرم اینجا بهایش
چگونه هست مر نور لقایش
فروغش روشنی دل فزاید
شب تاریک ظلمت در رُباید
ز نورست و حقیقت نور باشد
به پیش سالکان مشهور باشد
دُر ارچه اصل آبست هم بغایت
بود از این و آن فرقی تفاوت
تفاوت آمدست اینجای از اصل
ز اصل اینجا بیابی ناگهی وصل
در این دریا توئی اینجا صدف وار
دهان بر بسته و بنشسته ناچار
در این بحر فنا بر بن نشسته
دهان خویش از حسرت ببسته
یکی جوهر درون سینه داری
چو ایشان نیز تو گنجینه داری
عجایب جوهری داری تو نادان
نمیدانی ترا از این چه تاوان
عجائب جوهری داری شب افروز
که شب گردد ز تاب نور آن سوز
عجائب جوهری شاهانه داری
ولیکن در صدف دُردانه داری
ترا این جوهر از هر دو جهان است
درونش جوهری دیگر نهان است
اگر این جوهر اینجا یافتی باز
ترا باشد از آن تمکین و اعزاز
اگر بی جوهر اینجاگه بمانی
چو ماهیدر بُن این چه بمانی
طلب کن جوهر این ذات اینجا
مشو غرقه چنین در عین دریا
طلب کن جوهر بیچون ببین ذات
نمود عین گردون بین در ذات
از این دُرهای معنی زود بگزین
درون هر یکی یک جوهری بین
چنین مستغرق دریا شدستی
که از بودت تو ناپروا شدستی
دمی زین بحر کن آخر نظاره
که اینجا جوهری اندر کناره
شده پیدا صدف با اوست مرده
به پیشِ عینِ جوهر جان سپرده
سپرده جان ودیده روی جوهر
نمود عشق گشته ناگهی دَر
هلاکیّت فتاده مر صدف وار
تو از آن جوهر اینجاگه بکف آر
چو جوهر یافتی بنگر شعاعش
نمود جسم و جان کن بس وداعش
کجا یابی تو اینجا جوهر ذات
که سرگردانی اندر بحر ذرّات
تو در بحریّ و جوهر مینجوئی
بیان چند زر تا چند گوئی
جواهر جوی از دریایِ معنی
اگر هستی ز دل دارای معنی
جواهر جوی همچون پادشاهان
چو جوهر یافتی برگو چو شاهان
خوشا آندم که جوهر باز بینی
وزان هم عزت اندر ناز بینی
ترا جوهر درون جسم و جانست
کنون از چشم صورتگر نهانست
نهانست این همه درجوهر ذات
خروشانند اینجا جمله ذرّات
طلبکارند او را جمله اینجا
بماند جملگی سرگشته اینجا
همه جویای جوهر در همه درج
نمیدانند این جوهر ورا ارج
نداند ارج این جوهر مگر آن
که دریابد حقیقت جان جانان

در خطاب کردن با روح القدس و فضایل آن گفتن و عجز و مسکینی آوردن و تسلیم شدن در همه احوال فرماید

الا ای جوهر قدسّی یکتای
زمانی زین صدف هین روی بنمای
صدف بشکن همه جوهر برون ریز
عیانی جوهر اندر خاک و خون ریز
تو داری در صدف جوهر یقین باز
بده تا باز بینم عزّت و ناز
منم شاه و مرا اینست جوهر
صدف زین بحر بیرون آر و بگذر
هم اینجامرده شو تا زنده مانی
بیابی تو حیاتِ جاودانی
هم اینجا مرده شو تا در حیاتت
یکی جوئی ز جوهر بی نهایت
منم جویای تو تو مرده ماندی
عجب مانند من افسرده ماندی
زمانی در دلی یکی نمائی
دگر یکبارگی دل میربائی
زمانی اندر این دریا نشینی
ز بهر آنکه تا غیری نبینی
زمانی واقفی بر کلّ اسرار
که تا مکشوف کل آری پدیدار
زمانی در زمین ودر زمانی
عجب افتاده بی جا و مکانی
نه درکونین نه در کنجی زمانی
نداری در مکان هم آشیانی
نداری جای جمله جای آنست
تمامت مسکن و ماوای آنست
طلبکار تواند افلاک و انجم
تو از جمله شده در جملگی گم
یکی داری حقیقت نور ذاتی
یقین میدانم اکنون بی صفاتی
صفاتی چون کنم چون نور باشی
درون جزو و کل منظور باشی
همه جویای تو تو در میانه
ولی باشی حقیقت جاودانه
همه زنده بتو تو نور جمله
حقیقت مر توئی منظور جمله
صفاتت برتر ازکون و مکانست
نمود ذات تو کل کُن فکانست
صفاتِ حق تو داری در طبایع
مکن بیچاره را اینجای ضایع
تو بستی نقش هستی دید نقّاش
تو کردستی چنین اسرارها فاش
تو کردی جمله پیدا نیز پنهان
کنی در عاقبت در نزد جانان
توئی اصل و چرا در فرع هستی
از ایرادرنمود شرع هستی
بتو پیداست اشیا جمله پیدا
توئی در دیدهٔ جانها هویدا
بتو پیداست جان و دل حقیقت
سپردستی همی راه شریعت
بتو پیداست سرّ لامکانی
گمانی بردهام تو جانِ جانی
چو در عهد تو اینجا پایدارم
شدم تسلیم و اکنون کن به دارم
چو درعهد تو ام پیدا شده من
ز نور تو چنین یکتا شده من
بتو میبینم اینجاجان دیدار
به جان هستم ترا اینجا خریدار
بتو میبینم آفاق جهانم
بتو زنده شده جان و روانم
تو خود اصل تمام کایناتی
حقیقت در عیان نور ذاتی
مرا بنمای آن دیدار اینجا
نمود خویش با دیدار اینجا
ز عشقت سوختم چون موم در شمع
همه چشمم همه عشقم همه شمع
چه میگوئی دمی آخر بگو تو
بنه بر ریشم اینجا مرهمی تو
چه میگوئی که جمله گوش گشتم
نهاد عقلم و بیهوش گشتم
شدم خاموش و دیدم ابتدایت
شدم بیهوش و دیدم انتهایت
بدیدم جملگی ازتو پدیدار
شدستی جان مستم را خریدار
ندارم بیش جانی آن ترا باد
مگر ما را کنی از خویش باد
ندارم هیچ وجمله از تو دارم
چو دارم روی تو من غم ندارم
ندارم هیچ جز دیدارت ای جان
چرا هستی ز خویش خویش پنهان
جهانی رخ نمودی این چه حالست
ندانم این وبالم یا وصالست
وصالم روی بنمود است ازتو
که ره در جمله بگشودست ازتو
تو جانی لیک جانان هم تو داری
گُهر در حقهٔ مرجان توداری
زهی دیدار تو نور مه و خور
کجا باشد چو من اینجای در خور
کمالت برتر است از عقل و ادراک
عجایب جوهری هستی خطرناک
درون پرده در پرده سرائی
بهر نوعی که میخواهی سرائی
درون پرده و پرده دریده
کمال خویشتن هم خویش دیده
درون پردهٔ پرده برانداز
مرا زین پیش اینجاگه تو مگذار
درون پردهٔ پرده بسوزان
مر از نور خود کل بر فروزان
یقین اینجا ترا بشناختم من
نمود خویش در تو باختم من
یقین دیدم ترا در پردهٔ عشق
تو بودی مر مرا گم کردهٔ عشق
یقین دیدم توئی جان و جهانم
ز تو مر راز پیدا و نهانم
شدستم از غمت شیدا و مجنون
که یکسانی بهر لحظه دگرگون
توئی اینجان من هم یک صفت باش
ز دید خویشتن نی بر صفت باش
تمامت کاملان لال تو باشند
ز نور تو عیان حال تو باشند
همه عشاق سرگردان بودت
عجایبها ز خود برساختستی
چه شور است که میانداختستی
طلبکارند دائم در وجودت
چه شور است این یقین با من بگو باز
که کردستی ابا من جنگ آغاز
تمامت کُشتی و در خون فکندی
ز پرده جملگی بیرون فکندی
تمامت پردهٔ عالم دریدی
ز اوّل پردهٔ آدم دریدی
تو دانی آنچه خواهی میکن ای جان
مکن پیدا بکس این راز پنهان
همه جانها فدای روی توباد
همه تنها چو خاک کوی تو باد
زهی ملک جهان داری که داری
دریغا از وفا رحمی نداری
نداری هیچ رحمی من چگویم
که سرگردان تو مانند گویم
بکن رحمی مرا آخر مکش دوست
چو میدانی که کشتن هم نه نیکوست
ولی خوئی خوشت اینست جانا
مگر با جملهات کین است جانا
ترا مهراست کشتن کین نباشد
که کس را اینچنین آئین نباشد
ترا مهرست با جمله نهانی
که کشتن باشد اینجا زندگانی
ترا این بیوفائی کل وفایست
بر هر کس مر این جرم و جفایست
یقین در کشتن اینجا زندگانیست
بر عشاق این راز نهانیست
بر من خوب آمد عشق ناچار
بکن این بندهٔ خود را تو بردار
همه جانها ز بهر تو نثارست
همه دلها ستاده زیر دارست
همه محکوم فرمان تو باشیم
سزد با چون توئی ما خود نباشیم
همه درماندهایم و زارومجروح
تو هستی جملگی را قوت و روح
همه در نور تو نابود بودیم
زیانی نیست جمله سود بودیم
همه در تو گمیم و هم عیانیم
بتو پیدا شده اندر جهانیم
تو بنمودی جمال و میربائی
کنون دانیم چون باشد خدائی
خدائی نیست اندر نزد معنی
نه این سر دارد اینجانیز دعوی
ولی درد دلم باتو بگویم
طبیبم چون توئی درمان نجویم
تو این درد مرادرمان کن ای جان
مر این دشوار من آسان کن ای جان
تو دردی هم تو خواهی کرد درمان
تو جانی هم تو خواهی گشت جانان
تو دردی هم تو درمانی یقینم
تو جانی نیز جانانی یقینم
شده معلوم کاینجا هم تو بودی
نمود خود مرا اینجا نمودی
نمود خود نمودی ای دل و جان
ز پیدائی نخواهی گشت پنهان
تمامت عاشقانت بنده گشته
ز نورت جملگی تابنده گشته
تمامت مست و حیرانند جانا
بروز و شب تو میخوانند جانا
درون جانِ جمله گفتگوئی
بمعنی و به صورت بس نکوئی
ز حسنِ خویش برخوردار خویشی
ز فیض نور در اسرار خویشی
کمالی جمله و نقصان نداری
وجود جملهٔ فرمان تو داری
تو گویائی تو بینائی تو جانی
تو اسرار همه عشّاق دانی
زهی نورت ربوده مسکن دل
عیان کرده نمود گلشن دل
زهی نورت همه عالم گرفته
از آن یک پرتوی آدم گرفته
نهان در جانی و جایت نهانست
به چشمم ذات تو عین العیانست
ز تو گویا شدم ای جان جانم
بکُش آخر وز اینجاوارهانم
مرا چون آرزوی کشتن آمد
نه همچون دیگران برگشتن آمد
مرا از بهر کشتن آوریدی
بدینسانم ز جمله برگزیدی
بکش زیرا که تسلیم تو گشتم
یقین من فارغ از بیم تو گشتم
منم تسلیم و حیران اندر این راه
ترا من میشناسم شاه خرگاه
مرا آن وعدهٔ کانجا بدادی
برآور تا شوم در عشق راضی
منم تسلیم تو از بهر کشتن
دمی از دیدنت اینجا بگشتن
توئی جان جهان و دید اسرار
مرا چندین در این دنیا میآزار
تو ای جان جهان تا چند خواری
کنی برمن منم بر پایداری
چنین من پایدار و پایدارت
همی بینم جهانی آشکارت
جفا بر من کنی تو آشکاره
بآخر کرد خواهی پاره پاره
مرا اینجا یقین میدانم ای جان
که برگویم این اسرار جانان
من اینجا درگمان و در یقینم
اگرچه راز تو از پیش بینم
بوقتی کاین طلسم آواره باشد
وجودم لخت لخت و پاره باشد
من آن دم گویم اسرار معانی
کنونم کُش که زارم میتوانی
ز بهر کشتن اینجا من بزادم
چو اکنون تن بتسلیمی نهادم
چه باشد جان هزاران جان چه باشد
که این مشکین کمان تو که باشد
بهردم صد هزاران جان شیرین
فدای رویت ای دلدار شیرین
توئی کاندر نهاد جمله فردی
نکرده هیچ کس آنچه تو کردی
لبِ شیرینِ گوهر پاشت ای جان
که دیدار تو آمد درد درمان
بکن درمان من تا جان دهم باز
ز عین جسم خود پنهان دهم باز
بکن جانم قبول ای جان جان تو
بکش عطّار ای جان رایگان تو
تو میدانی که همچون او نیابی
جز این خواهی که کُشته او نیابی
بکُش ای جان ودیگر زندهام کن
منم بنده بخود پایندهام کن
چو قتل من بدست تست جانا
از آن جانم زهستی جست جانا
چو کردی نیست آنکه هست باشم
که خود من از وصالت مست باشم
ز جام تست این مستی که دارم
ز دید تست این هستی که دارم
ز شور تست اینجا شورش جان
که پیدا میکند هر لحظه طوفان
ز جام تست این هستی دمادم
مرا دادی تو این هستی دمادم
دمادم جامت اینجا نوش دارم
از آن این حلقهات در گوش دارم
شدم حلقه بگوشت همچو عشاق
زدم هر لحظه کوس عشق را طاق
خروشم بر فلک دارد ملک گوش
نخواهم کرد من نامت فراموش
فراموش نگردد ای دل و دین
توئی در جان و دل هم جان شیرین
فراموشم نگردد مهر مهرت
که دیدستم دمی اعیان چهرت
ز مهرت مهر دارم همچنان من
زنم در مهر جانت کوس جان من
دمی تا در بدن دارم تو بینم
بجز تو هیچ دیگر مینبینم
بجز تو هیچ چیزی در خیالم
نگنجد ز آنکه آن باشد وبالم
بجز تو میندانم ای دلارام
که بی تو خود ندارد این دل آرام
دلارامی و هم آرام جانی
کنون راز من اینجاگه بدانی
چنین با من جفا داری مرا هان
از این اندوه زودم دوست برهان
دمی نه مرهمی بر جان عطّار
که هم دردی و هم درمان عطّار
ترا دریافت قصّه هست باقی
اگر جامی دهی اینجای ساقی
بده جامی و جانم زودبستان
که بیرویت نخواهم باغ و بستان
بده جامی که خرقه هست زنّار
بسوزم این زمانش در تف نار
بده جامی که تا جان برفشانم
که از دریای تو گوهر فشانم
بده جامی که جانم مست رویت
شد اکنون میزند او های و هویت
بده جامی که جانم مست ماندست
ز بهر جان توپابست ماندست
بده جامی اگرچه هست هستم
بیک جامی دگر ای دوست رستم
بگیر از پایم آنگاهی درآور
مرا این است اگر داری تو باور
که من خود در برت جانا که باشم
چو تو هستی بگو تا من چه باشم
خراباتی شدم اندر خرابات
خراباتی منم اکنون مناجات
کجادرگنجدم سالوس اینجا
نگیرد مکر و هم افسوس اینجا
مرا جام میت فانی نمودست
بیک ره مرمرا از خود ربودست
ندانم تو منی یا من توام جان
از آن شیوه زنی اینجای دستان
تو مائی من توام اکنون تو دانی
تو میدانی که اسرار جهانی
توئی اکنون من اینجا نیستم جان
بگو کاین جایگه برچیستم جان
تو هستی در من و من خود نیم دوست
چو کردی مغز اینجاگه مدان پوست
مگر بد خفته عشّاقی ابر خواب
شده بیهوش اندر عین غرقاب

درخواب دیدن عاشق که گوش معشوق بدست گرفته و از خواب بیدار شدن و گوش خود را در دست خود دیدن فرماید

چنان مدهوش عشق اندر فنا بود
که گوئی آن زمان عین لقا بود
شده درخواب و خاموش اوفتاده
چو مستان سخت بیهوش اوفتاده
مگر معشوق او در خواب میدید
درون خویشتن مهتاب میدید
که معشوقش رخ اینجاگاه بنمود
که گوئی آن زمان عین لقا بود
چنان صاحب جمالی دید آنجا
که وصفش مینگنجد آن دلارا
جمالش فتنه و عشاق آفاق
بخوبی و ملاحت در جهان طاق
لب لعلش نبات و قند و شکّر
رخش تابان مثال ماه انور
نظر کرد وجمالش دید در خواب
گرفتش گوش آن مه را باشتاب
بجست ازخواب و گفت ای جان کجائی
نمود خود تو ما را مینمائی
چگونت یافتم ای جان جانم
کنون در دست خود عین العیانم
گرفته گوش تو بینم بتحقیق
زهی اسرار ما از عز و توفیق
نظر کرد و بدستش گوش خود دید
ز شرم خویشتن آنجا بخندید
گمان برد او در اینجاگه نهانی
درونِ جان و دل گفت از نهانی
تو دانی تونمودی تو ربودی
تو گفتی در حقیقت تو شنودی
ندانستم ولی دانستم اینجا
ترا من گوش نتوانستم اینجا
گرفتم گوش تو تا گوش دارم
کجایارم که گوشت گوش دارم
ولی دانستم ای پیدا و پنهان
که این مشکل بَرِ من هست آسان
تو بودی و من ای خوش خفته در خواب
مرا بنمودهٔاینجا تک و تاب
چگویم صاحبِ حسن و جمالی
منم نقصان تو درعین کمالی
نمودی و ربودی جان زپیشم
نمک افکندهٔ اینجا بریشم
رموز تو دراینجاگه گشاید
مرا اینجایگه جز تو نشاید
دگر من از کجا جویم جمالت
که یک دم شاد گردم از وصالت
وصالت بود و شد عین فراقم
کنون دل پر ز درد و اشتیاقم
جگر خونست دیگر روی بنمای
گره تو بستهٔ و هم تو بگشای
دریغا من تو بودم یا تو مائی
درون خواب رویم مینمائی
به بیداری ترا بینم در اینجا
یقین مهر تو بگزیدم در اینجا
همت بیدار دیدم جاودانی
اگرچه ازدو چشم من نهانی
نهانی لیک پیدائی همیشه
نه درجانی نه برجائی همیشه
تو در خوابی و دنیا همچو خوابست
یقین عمر تو اینجا در شتابست
شتاب اینجا مکن نی صبر نی دل
که بنماید ترا این راز مشکل
در این خواب خراب آباد دنیا
ندیدی هیچ اینجا روی مولی
اگر معشوق اینجا رخ نماید
ترا از عقل و جان کلّی رباید
ندانی تا که بُد این بی دل مست
تو گوش که گرفتی زود بردست
ترا گوشست در دستت گرفته
بیکره عقل و آرامت گرفته
نمیبینی دو چشم آخر تو دلدار
که تا چشم افکنی بر روی دلدار
ترا دلدار اینجا رخ نمودست
عیان عقل اینجا در ربود است
تو اندر خواب غفلت او بدیدی
چنین مست و خرابی آرمیدی
نمیبینی ورا بنمایدت روی
ولیکن نقش میبازد دگرسوی
بجز دیدار حق درخود مبین تو
که هستی صاحب عین الیقین تو
گهر دیدی و مینشناختی باز
بهرزه آن گهر انداختی باز
چویار امروز با تست و تو اوئی
در این معنی که من گفتم چگوئی
رخت بنمود او را میشناسی
وگر نشناسیش تو ناشناسی
ورا بشناس اندر پردهٔ دل
طلب کن یک زمان گم کردهٔ دل
نه یارت در برست و رهبرت اوست
در اینجاگاه کلی غمخورت اوست
غم او خور که او از تست روشن
نموده اندر اینجا هفت گلشن
چنین آسان و تو دشوار داری
عزیزی خویشتن را خوار داری
مشو خوار جهان جان را خبر کن
برویش اندر اینجاگه نظر کن
نظر کن تا ببینی زود رویش
طلب کن در نهادِ های و هویش
قفس داده قفس را روح داده
مقام سنّت اندر دل نهاده
دریغا جان تست و جان شده لال
نمییابی دریغا تا کی این حال
توان گفتن بجز تو تابدانی
که او شاهست و کرده پاسبانی
ترا او بنده و تو بندهٔ او
سرت در پیش اوافکندهٔ او
نمیخواهم که گویم آشکاره
دلی خواهم که سازم پاره پاره
وجود خویشتن در نزد دلدار
که کردم راز او اینجای اظهار
از آن نکته بسی اسرار دانم
همی ترسم که تا رمزی بدانم
نمیبینم یکی همدم در اینجا
که باشد مرمرا محرم در اینجا
نمییابم در اینجا وصل ای دل
که با او برگشایم رازمشکل
نمیبینم یکی صادق چگویم
که دیری هست تا در جستجویم
نمیبینم یکی همدرد جانی
که برگویم یکی راز نهانی
همه در غفلتند و رفته در خواب
در این دریا شده کلّی بغرقاب
چنین در غفلت اینجاگاه مستند
که گویا نیستند و نیز هستند
چنان مستند اندر خواب رفته
که ایشان را همه طوفان گرفته
در این طوفان کجا گردند بیدار
و زین مستی کجا گردند هشیار
در این طوفان دل جمله خرابست
گرفته پیش و پس گرداب آبست
ز خواب اینجا اگر بیدار آیم
که با وی پاسخی اینجا گذارم
بگویم راز با دیوار اینجا
همه از رمز پر اسرار اینجا
به از دیوار اینجاکس ندانم
که با وی دمبدم رازی برانم
که دیوار است دانم رازدار او
که خاکت را نموده کردگار او
بود اورازدار عاشقان هم
که دارد سرّ راز جان جان هم
چو بادیوار گوئی سرّ اسرار
زبان خود در آن ساعت نگهدار
نگهدار ای برادر هم نهانت
که گوشی دارد و گوید بیانت
دلا خاموش چون همدم نداری
تو این عمرت بضایع میگذاری
چرا هر دم بگوئی دیگر اینجا
همی گردی ز حیرت جای بر جا
خبرداری که اکنون دوست با تست
درون مغز نقش و پوست با تست
خبرداری که جانان در درونت
گرفته هم درون و هم برونت
خبرداری که او پرده نشین است
کسی داند که با او همنشین است
خبرداری که بنمودست رخسار
ولیکن از لطافت ناپدیدار
خبرداری که کردت واصل اینجا
مراد دل نکردست حاصل اینجا
خبرداری که جانت در ربودست
خود اینجاگاه در گفت و شنودست
خبرداری که میگوید دمادم
رموز عشق خود اینجا دمادم
خبرداری که او جان جهانست
ولی از دیدهٔ عقلت نهانست
خبرداری خبر ای بیخبر هان
که داری یار اینک در نظر هان
خبرداری که اودارد دل و تن
نموده رخ در این آئینه روشن
خبرداری که درگفتار ت او بود
یقین اسرار گفت و خویش بشنود
خبرداری که اندر دیده بیناست
درون جان ودل رویت تواناست
درونت با برون هر دو گرفتست
تنت یکبارگی اینجا نهفتست
درونت با برون در ذات او بین
وجودت جملگی در ذات او بین
چنان عاشق شدست اینجا ترا یار
که جز تو درنمیگنجد ز اغیار
چنان عاشق شدست اینجا ترا او
که در تو ابتدا در انتها او
چنانت دوست میدارد یقین دوست
که مغزت کرد اینجاگاه او پوست
چنانت دوست میدارد عیانی
که میگوید ترا راز نهانی
بجانت دوست میدارد یقین تو
که کردت اوّلین و آخرین تو
نموده ذات کل اندر صفاتت
عیان کرده در اینجا بود ذاتت
ترا ازخویشتن پیدا نمودست
رموز مشکلت کلی گشودست
چنان عاشق شده اینجا بتحقیق
که میبخشد ترا اسرار توفیق
تو هستی بیخبر گویای اسرار
نمیبینی حقیقت روی دلدار
تو هستی بیخبر در بی نشانی
نمییابی ورا اندر نهانی
تو هستی بیخبر دریاب دلدار
حجاب آخر ز پیش خویش بردار
ببین رخسار همچون ماه رخشان
درون پردهٔ دل گشته تابان
ببین رخسار او اینجا چو خورشید
که داری در کنار خویش امّید
ببین رخسار او چون مشتری تو
اگر هستی بجانت مشتری تو
ترا بنمود اینجاگاه خود او
نشسته فارغش ازنیک و بد او
تو سرگردان چرا هرجا دوانی
نظر کن یک دمی گر کاردانی
تو سرگردان مشو با خویشتن باش
بر او بیحجاب جان و تن باش
نظ