پیشنهادات  

عطار - جوهرالذات - دفتر دوم

بسم اللّه الرحمن الرحیم

تعالی اللّه از این دیدار پرنور
که در ذرّات عالم گشت مشهور
تعالی اللّه زهی ذات مصوّر
تعالی اللّه توئی ذات منوّر
تعالی اللّه از این فیض دررپاش
که میپاشد چه زاهد را چه اوباش
تعالی اللّه از این دیدار بیچون
کز آن شوقست رقّاصان گردون
تعالی اللّه از این ذات پر انوار
که بنمودست خود در پنچ و درچار
تعالی اللّه تعالی اللّه تعالی
از این معنی همی خواهم وصالی
چنان حیران دیدارت چنانم
که گوئی با تو در عین العیانم
چنان حیران دیدارست دیده
که گوئی این زمان یارست دیده
چنان حیران دیدارست جانها
که لال توشدست کلّی زبانها
چنان حیران دیدارست جسمم
که در دیدار حیرانست اسمم
همه دیدار تست ونیست دیدار
چنان پنهان شدی بودت پدیدار
ز دیدارت چنان مستم که مستم
که چرخ دهر طلسم اینجا شکستم
چنان ماهست حیران مانده درتاخت
که هر مه در ره بود تو بگداخت
چنان در راه تو افتاده سرمست
که گاهی محو بودست و گهی هست
ندانم در کمال عشقبازی
که تا پرده زجانها از چه سازی
ندانم تا چه میبازی تو باما
که جانها میشود بیهوش و شیدا
چنانت عاشقان حیران دیدند
که جز تو هیچ چیزی را ندیدند
چنانت عاشقان حیران و مستند
که بود خویشتن درهم شکستند
چنانت عاشقان اندر جلالند
عَرَفَتَ اللّه کلّی گنگ و لالند
چنانت عاشقان مانده زبان لال
که بیخود گشتهاند در خود مه و سال
زهی از دیدهها پنهان و پیدا
نمودِ بود خوددر صورت ما
چنان بر خویشتن عاشق شدستی
که از انسان مرا لایق شدستی
نداند قدر عشقت خام اینجا
که تامینشکند مرجام اینجا
نداند قدر عشقت ذرّهٔ خاک
که تا رخ را نیارد سوی افلاک
نداند قدر عشقت قطرهٔ آب
که تادر بحر یابد عین غرقاب
نداند قدر عشقت صاحب تیز
مگر گوئی که آبی را برو ریز
نداند قدر عشق تو مگر باد
چو در نقش خودش او کرد آباد
نداند قدر عشقت آب مانده
که او خود هست درسیلاب مانده
نداند قدر عشقت خاک مسکین
مگر وقتی که بنمائی رخ از چین
نداند قدر عشقت هیچ چیزی
نیابد عقل از این معنی پشیزی
اگرچه عقل بیرونست از جدّ
فروماندهست او در نیک و در بد
اگرچه عقل پرگوی و فضولست
حقیقت عشق مرجانان قبولست
کمال عشق بیرون و دو کونست
که او رادید خویش از لون لونست
کمال عشق پیدا کرد تحقیق
ولیکن تا که دید از عشق توفیق
کمالش هر دو عالم نور بگرفت
در اینجاگه دل منصور بگرفت
کمال عشق ازو شد عین پیدا
وز او گشتند مر ذرّات شیدا
اگر اینجایگه بینی کمالش
شوی هر لحظهٔ در اتّصالش
کمالش اوّل آدم کرد پیدا
وز آدم شد عیان کلّی هویدا
ازآدم شد عیان اشیا پدیدار
ولیکن عشق آمد شد خریدار
کمال عشق سوی آدم آمد
از آن دم بود کآدم آن دم آمد
کمال آدم و عشق الهی
گرفت اینجای از مه تا بماهی
چوآدم شد عیان از بود بودش
حقیقت عشق راز خود نمودش
چو آدم اصل کل بود ازنمودار
ز عشق آمد در اینجاگه پدیدار
حقیقت آدم از عین العیان بود
که راز اسمها نزدش عیان بود
برو چیزی نشد پوشیده از عشق
شراب شوق او نوشیده از عشق
ز ذات آمد عیان سوی صفات او
در اینجا هم بدیدش نور ذات او

سؤال کردن شخصی از منصور در سرّ آدم(ع) و جواب دادن او

کسی پرسید ازمنصور این راز
که آدم چون بدش انجام و آغاز
چه نقشی بود آدم بازگویم
که تو راز جهانی بازگویم
جوابش داد پس منصور آن دم
که تو مر نقش میدانی مر آدم
چنین آدم در اینجا میشناسی
خموشی کن که مرد ناسپاسی
تو آدم اینچنین دانستهٔ تو
هنوز از عشق نادانستهٔ تو
کمال آدم اینجا من بدانم
که آدم هست در عین العیانم
منم آدم، منم نوح و منم بحر
منم عقل و منم عشق ومنم قهر
منم کل انبیا و اولیا من
یقین در جزو و کلّم پیشوا من
منم اشیا، منم پیدا و پنهان
منم بیشک در اینجا نفخ رحمان
منم خورشید سرّ لایزالی
منم بدر و نمودار کمالی
منم افلاک و عرش و لوح و کرسی
منم جنّت، منم هم روح قدسی
منم اوّل منم آخر در اینجا
منم باطن منم ظاهر در اینجا
منم بنوده و بنمایم اسرار
منم اینجای حق کلّی نمودار
منم بحر و منم جوهر نموده
منم دُرّ و منم دریاگشوده
منم جبریل و اسرافیل دیگر
منم کل عین میکائیل دیگر
منم اینجایگه دید اناالحق
منم آدم کزو گویم بکل حق
تو آدم این چنین هر نقش خوانی
تو چون نقشی بجز نقشی ندانی
بحل کردم ترا زین راز گفتن
ولی خواهم ترا سِرّ بازگفتن
تو آدم ذات بیچون و چرا دان
حقیقت برتر از ارض و سما دان
تو آدم دان همه افلاک و انجم
همه چون قطره و او عین قلزم
تو آدم دان بهشت و حور و غلمان
تو آدم دان حقیقت جان جانان
تو آدم دان کنون آنگاه دیگر
مکان بگرفته اینجاگه سراسر
تو آدم دان نمود کبریائی
خدائی کرده در عین خدائی
تو آدم دان چو نورذات مانده
صفاتِ فعل در ذرّات مانده
چنین آدم شناس اینجا به صورت
که تا اینجا فزاید صد حضورت
توئی آدم چرا ازخود جدائی
تو آدم نیستی بیشک خدائی
توئی آم ولی خود اسم کردی
ز بهر بود اینجاجسم کردی
توئی آدم کنون درعین جنّت
رسیده این زمان در عین قربت
توئی آدم نموده رخ بر افلاک
از آن دم آمده در عین این خاک
توئی آدم نمود تست دنیا
فتاده این زمان در عین مولی
توئی آدم چرا مغرور گشتی
باندک چیز از آن دم دور گشتی
توئی آدم ترا خود این کشیدست
بنزدت کمترین چیزی نهیدست
توئی آدم جمال یار دیده
ولی در حسن پنج و چار دیده
توئی آدم تمامت مخزن تست
همه پیدا بتو و روشن تست
توئی آدم بتو شد نور پیدا
کنون بنگر تو در منصور پیدا
جوابت گفتم از حرفی بدانی
مگر از خویشتن حرفی بخوانی
تو آدم این چنین بشناس منصور
یقین آدم شناس ای مرد پرنور
نَبُد آدم بجز دیدار اللّه
عیان او آمده از قل هو اللّه
حقیقت آن دم از هر دو جهانست
یقین مرذات پیدا و نهانست
چنان بُد آدم اینجا نقش آدم
که هم پیدا شدست از نفخ آن دم
حقیقت صورت جانش یکی بود
از او آن آدم صافی یکی بود
یکی بُد ازدوئی پیدا نموده
جمال حق در او پیدا نموده
یکی بُد در یکی از نفخ آن ذات
ولی اینجا مرکّب گشته ذرّات
یکی بُد از یکی او رخ نموده
ز بهر انبیا پاسخ نموده
یکی بد جسم و جان اندر خدائی
بآخر بار شد سوی خدائی
نمودی کرد اینجا عاشقانه
ز بهر زاد قدرت آن یگانه
نمودی کرد اینجا بهر آن راز
که تا عین ابد گوید از او باز
نمودی کرد اینجا و فنا شد
لقا بنمود و در سوی خدا شد
لقا بنمودو پیدا شد جمالش
لقایش بنگر و حدّ کمالش
لقا بنمود و با حق باز گفت او
یقین حق دید و از حق راز گفت او
چو از حق بود حق از حق عیانست
ولی این سر که دیدو که بدانست
کسی کین راز دیدست از حقیقت
رها کردست او بیشک طبیعت
چنان در محزن اسرار پرنور
حقیقت پردهٔ چون دید منصور
چو من منصورم و این راز دانم
من اینجا سر از اینجاباز دانم
چو من آدم فرستادم بدنیا
حقیقت باز بردم سوی عقبی
وجودش را وجود خویش کردم
ز جمله خویش را در پیش کردم
مرا سریست آدم کآن ندانست
که آدم بود من هم آن ندانست
منم منصور ای مرد حقیقت
که بگذشتم ز لذّات طبیعت
منم منصور در عین خدائی
ز غیر خویشتن کرده جدائی
منم منصور و حق از حق زده دم
که هم اینجا ندید این راز آدم
منم منصور و بگذشته ز تقلید
رسیده بیشکی در دیدن دید
منم منصور کز عشق نمودم
همه ذرّاتها کرده سجودم
منم منصور اینجاآمده کل
بکرده اختیار اینجایگه ذل
منم منصور و کلّی راز دیده
جمال حق در اینجا بازدیده
منم منصور دست از جان بداده
حقیقت در خدائی داد داده
منم منصور اینجا راز گویم
خدایم از خدائی بازگویم
منم منصور بگذشته ز افلاک
نموده ریح و نار و ماء و پس خاک
همه بود من است و من نمودم
گره از کارها اینجا گشودم
مرا عین خدائی زیبد اینجا
که بیجایم بکل جایم همه جا
مرا عین خدائی منکشف شد
وجودم سوی ذاتم متصف شد
ز پنهان آمدم بیرون من از کُن
چنین نوری یقین شد روشن از کُن
که برگویم عیانم آشکاره
مرا اینجا کنندم پاره پاره
مرا اینجا در آویزند ازدار
بنزد عاشقان بهر نمودار
مرا اینجا یکی آتش فروزند
همه بر آتش شوقم بسوزند
بسوزانند بود صورتم پاک
چو بردارم حجاب آب از خاک
بسوزانند اینجاگه به آتش
بسوزم من ز ذوق خویشتن خَوش
بسوزم خویشتن در نزد عشاق
صلائی میزنم در کلّ آفاق
اناالحق گویم و گویم اناالحق
بگویم اندر اینجا راز مطلق
گمان بردارم از رمز یقین باز
نمایم هر که بیند اوّلین باز
اناالحق چون زنم مر سالکانم
دراین راهت بنزد خویش خوانم
همه با خویشتن آرم یکی من
نمایم ذاتشان کل بیشکی من
همه بنمایم اینجا راز مشکل
کنم مر سالکان خویش واصل
کنم واصل همه ذرّات اینجا
نمایم جمله عین ذات اینجا
کنم واصل تمامت جزو و کل را
نمایم تا نماید عین ذل را
حقیقت ذات بیچونم نموده
نمودم بیچه و چونم نموده
ندارد کس خبر زین عشقبازی
که من با جمله کردم عشقبازی
ندارد کس خبر زین جوهرالذات
که سر تا سر عیان تست ذرّات
ندارد کس خبر از دید دیدم
که من در جمله گفتم خود شنیدم
ندارد کس خبر از این معانی
ندیده کس و چو من راز نهانی
ندارد کس خبر از بازی یار
که هر دم میکند الفی پدیدار
ندارد کس خبر از عشقبازی
که خود با خود کند او عشقبازی
ندارد کس خبر از آمدن باز
نمیداند همی اندر شدن باز
ندارد کس خبر غافل شده چند
بمانده در بلای خویش و پیوند
ندارد کس خبر تا او چه پرداخت
بروی خود چنین پرده در انداخت
همه اندر طلب مطلوب حاصل
همه با جان و دل نی جان و نی دل
همه جویان بدو و او همه گفت
ولیکن گوش کر این راز نشنفت
همه با او و او خود در میان نه
همه از او عیان و او عیان نه
همه جویای او او نیز جویا
همه گویان و او در جمله گویا
همه کردند بود خویش پندار
ولیکن می نظر کن لیس فی الدّار

هم در صفات دل گوید و خطاب بنده حق را عزّو جل

دلا تا چند دُرهای معانی
ز مهر خاطرت اینجا فشانی
که میداند بیان جز راز دیده
که اوّل رادر آخر باز دیده
که میداند بیان لَنْ ترانی
بجزموسی صفاتی بر معانی
که بد بر طور عشق او راز اسرار
بگفته باشد و بشنیده از یار
خطاب بنده و حق هر دو بشناس
برون کن ازدماغ خویش وسواس
خطاب بنده و حق را یکی دان
گمان بردارو حق را بیشکی دان
خطاب بنده و حق هردو اینجاست
بنزد عاشقان این راز پیداست
خطاب بنده و حق هر دو بشنو
کهن بگذار و اینجاگه طلب تو
خطاب بنده با شاه سرافراز
عیان دیگر است ای مرد سرباز
خطاب بنده و حق جان و دل دان
خوشا آنکس که اینجا یافت جانان
هر آنکو روی جانان یافت او هم
چو خورشیدی در اینجا تافت او هم
چو هردو عالم اینجا صورت تست
ترا این راز اینجا بایدت جست
بباید جستنت امروز این راز
که تا یابی عیان اوّلین باز
در اینجاکن طلب هر راز اوّل
یکی بین و مشو درخود معطّل
قراری گیر همچون نقطه اینجا
مشو چون قطرهٔ از جای بر جا
همه امروز در جان تو پیداست
ز من بشنو که جانان تو پیداست
اگر امروز یار من ندیدی
گلی بودی و بیشک پژمریدی
خبر از بلبل اینجاگه نداری
که مینالد در اینجاگه بزاری
درون این قفس ای بلبل راز
گلستانست بگشا دست از آواز
بصد الحان مر این بلبل سرآید
بهر دستان که میخواهی برآید
درون دل گلستانست معنی
یقین دیدار جانانست مولی
درون تو گلستان خدائیست
درون عشق از بلبل نوائیست
تو اینجا بازمانده می ندانی
که اندر تست اسرار نهانی
ترا اینجاست دیدار تماشا
کن اندر دید دید دید یکتا
که میداند رموز لامکانم
که بیرون ازمکین و از مکانم
خبر آنکس بیافت از جان جان او
که هم درخویش شد کلّی نهان او
خبر آن یافت در ذرّات اینجا
که رجعت کرد سوی ذات اینجا
خبر او یافت از تحقیق مردان
که او رادادهاند توفیق مردان
خبر او یافت کو از خود فنا شد
فنا بگذاشت و در عین بقا شد
خبر آن یافت چون منصور اینجا
که شد در جزو و کل مشهور اینجا
خبر آن یافت از عین حقیقت
که بیرون رفت از دانش طبیعت
خبر آن یافت از دیدار جانان
که اینجا گشت برخوردار جانان
خبر آن یافت از اسرار بیچون
که حق را دید اینجا بیچه و چون
خبر آن یافت کز خود رفت بیرون
خبر را باز دان ای مانده در چون
خبر آن یافت از راز دو عالم
که اینجابازگشت از سوی آن دم
تو بیچونی مگر چون بود چونست
که این معنی ز صورتها برونست
باندیشه نیاید این بیان راست
تو منگر پس نه پیش و چپ و نی راست
همه ذرّات خودبا زیب بنگر
دلا بالا ودید شیب بنگر
درون صافی کن ای آدم دم عشق
که امروزی تو اینجا آدم عشق
تو اینجا آدمی در هشت جنّت
رسیده این زمان در دید قربت
تمامت قدسیان کرده سجودت
طلبکارند در دید وجودت
طلبکارند ترا اینجا نظر کن
همه ذرّات جانت را خبر کن
طلبکار تو عرش و فرش و افلاک
تو اینجامانده عین آب با خاک
طلبکار تو جمله تا بدانی
تو با صورت بمانده در میانی
برون از صورتی ای معنی دوست
تو مغزی و مبین این صورت پوست
تو چیزی بس شریفی وبدائع
دریغا چون ندانستی صنائع
تو از خود در تعجّب ماندهٔ دل
اگرچه جان و دل را خواندهای دل
خبر از خود نداری تا چه چیزی
نکو بنگر که بس چیزی عزیزی
ترا این جوهر کل رخ نمودست
دمادم مر ترا پاسخ نمودست
همی گوید درونت دمبدم راز
تو ماندستی عجب در جسم و جان باز
نکردی گوش یک دم سوی یارت
نرفتی یک زمان در کوی یارت
تو هم گوئی و هم یاری ندانی
وگر دانی در آن حیران بمانی
عجب رازیست این سرّ با که گویم
تو درمانی و درمان از که جویم
تو درمان منی ای درد عشّاق
نموده روی خود از عین آفاق
چرا پنهانی ای پیدای جانم
چرا کلّی به ننمائی عیانم
مرا بنمودهٔ رخ مر طلبکار
در این عین طلب مجروح و افگار
چنان خواهم که اینجا جز یقینم
به ننمائی که تا روی تو بینم
چنانت عاشقم از دید دیدار
مرا یک لحظه دید خود پدیدآر
چو میدانم که دانائی همیشه
تو نوری عین بینائی همیشه
ز فرقم تاقدم بنمودهٔ روی
توئیدر باطنم در گفت و در گوی
چرا پنهانی و پیدا نموده
نمود جسم و جان شیدا نموده
منم شیدائی تو هردو عالم
ز تو گفته یقین سرّ دمادم
زهی بنموده رخ در عین شیدا
بتو پیدا بتو بینا و گویا
جمالت فتنهٔ جانها شده باز
نموده جمله را انجام و آغاز
همه ز آغاز و انجام تو دیده
تو در جمله ولی کس تو ندیده
ندیده کس جمالت آشکاره
خودی در خود ز بهر خود نظاره
چو گفتی از خود و هم خود شنودی
نباشد غیر بیشک خویش بودی
چنان بر خویشتن عاشق شده خود
که یکسانست پیشت نیک با بد
همیشه بودی و باشی همیشه
که از خود فیض میپاشی همیشه
همه فیض تو دیده جمله ذرّات
همه جویندت اینجا عین ذرّات
تو هم خود طالب و مطلوب باشی
حقیقت خویشتن مطلوب باشی
تو مطلوبی و جمله طالب تو
که باشد در میانه غالب تو
نه چندانست و صفت در زبانم
که با آخر رسد شرح و بیانم
نه چندانست انوار جلالت
که بتوان یافتن حدّ کمالت
نه چندانست وصفت آشکاره
که بتوان کرد مر کلّی نظاره
همه حیران تو و در همه راز
فکنده پردهٔ عزبت باعزاز
بهر وصفی که گویم بیش از آنی
ولی دانم که پیدا ونهانی
چنان پیدا شدستی در دل من
که کلّی برگشادی مشکل من
چنان پیدا شدستی دردل و جان
که با من بازگفتی راز پنهان
چنان پیدائی و میگوئی اسرار
که از عشقت شدستم زار و افگار
دوای درد دل عطّار خود تو
بگویش دمبدم اسرار خود تو
حجبا صورت از پیشش برانداز
وجودش جملگی چون شمع بگداز
وجود او فنا گردان بیکبار
ورا اینجا بکن اعیان دیدار
ز دست خویش ده او را رهائی
رسانش باز در عین خدائی
چو این کار ازتو اینجا میرود باز
بیکباره حجاب اینجا برانداز
کمال من حجاب صورت و بس
نداند راز من اینجایگه کس
تو میدانی حقیقت راز عطّار
که تو انجامی و آغاز عطّار
چنان عطّار در تو ناپدید است
که گویا با تو درگفت و شنید است
کنون چون عین پایانست دیدار
بکلّی ناپدید و خود پدیدار
مرا از من تمامت بستدی تو
نیم من در میان کلّی خودی تو
توئی در بود من پیدا نموده
مرا در عشق خود شیدانموده
چو بود من نمود تست اینجا
همه اندرسجود تست اینجا
همه ذرّات پیشت در سجودند
چرا کایشان نباشند یا نبودند
اگرچه در یقین و درگمانند
بتو پیدادگر در تو نهانند
بتو چندی شده اجرام ظاهر
بتو چندی دگر در عشق قاهر
نهاده روی چندی بر سر راه
دگر چندی ز دیدار توآگاه
هر آن ذرّات کز رویت خبر یافت
ترا اینجایگه اندر نظر یافت
هر آن ذرّات کاینجاگشت واصل
ترا اینجا بدید ای جان و ای دل
چواینجا کعبهٔ مقصود هستی
درون جان و دل کلّی ببستی
در اینجا کعبه و دیر است اینجا
درون کعبه هم دیر است اینجا
چه در کعبه چه بتخانه همه اوست
درون هردو اینجا دمدمه اوست
چنان گم کردهام خود را در اینجا
که گه پنهان کند گه خویش پیدا
در این دیری که مینا رنگ آمد
در او هر نقش رنگارنگ آمد
عجایب جوهری بی منتهایست
در این جوهر نمودار بقایست
تو در این دیر مینا خویش نشستی
دل اندر دیدن این دیر بستی
در این دیرت چنان دل در گرفتست
خیالاتت ز بام و در گرفتست
خیالت آن چنان بت میپرستد
تو پنداری که جانت میپرستد
خیالت آن چنان مغرور کردست
که از جانان بکلّت دور کردست
خیالت آنچنان محبوس دارد
که این در دایمت مدروس دارد
خیالت آن چنان از ره بیفکند
که دارد جانت اینجاگاه دربند
گذر کن زین در دیر بهانه
که میدارد ترا دائم فسانه
چنانت غافل و بیهوش کرداست
که جانت ز هرگوئی نوش کرداست
چرا در دیر بنشستی تو در سیر
که خواهد گشت ویران ناگهت دیر
شود ناگاه دیرت جمله ویران
از این دیرت گذر کن همچو پیران
چرا ماندستی اندر دیر صورت
نمیگیرد دلت زین بت نفورت
دلت زین بت نیامد سیر یک دم
که تا ریشت بیابد زود مرهم
دلت در بند بت تو بُت پرستی
که در این دیرها مانده تو هستی
تو مستی این زمان و مانده در دیر
در این مستی کنی هر لحظهٔ سیر
مرا صبر است تا گردی تو هشیار
بیکباره شوی از خواب بیدار
ندانی دیر را و بت شده مست
که این دم خفته و مانده دل مست
در این دیر فنا مردان رهبر
دل اندر وی نبسته رفته دربر
چو دانستند کس را نیست انجام
گذر کردند اینجاگاه فرجام
بتِ صورت بیک ره خورد کردند
از آن گوی سعادت جمله بردند
بدانستند کاینرا نیست بنیاد
در اینجا خاک خود دادند بر باد
چو خاک خویشتن بر باد دادند
مر اینجا نفس سگ را داد دادند
بدانستند آخر مر زوالی است
در این منزل مقام قیل و قالی است
مقام حیرتست و رنج و ماتم
که باشد در مقام رنج خرم
همه عین بلا و درد و رنج است
که اسمش دائما خوان سپنج است
سرای پانزده گر راز بینی
همه در بود خود مر باز بینی
توئی خوان سپنج و غافل از خود
بمانده گاه در نیکی و گه بد
توئی خوان سپنج ای کار دیده
که هستی نیک و بد بسیار دیده
توئی خوان سپنج و خود ندانی
که بیشک زادهٔهر دو جهانی
توئی خوان سپنج و در تو موجود
که بودت ازنمودت باز بنمود
توئی خوان سپنج ای صاحب راز
که این پرده فکندی خود بخود باز
توئی موجود تامردود چونست
که این از عقل و حسّ تو برونست
بدانی در درون افتاده گویا
نمود عشق موجودست جویا
شده چیزی که تا گم کردهٔتو
همی جوئی ولی در پردهٔتو
در این وادی بسی گمگشته و ره
نبرده هیچکس زین راز آگه
ندیده هیچکس آغاز و انجام
نمیداند کسی خود را سرانجام
که تا آخر چه خواهد بود آخر
فرومانده تو درآن عین ظاهر
همه در خویش و بیخویشند مانده
همه کشتی در این بحرند رانده
بجائی منزلی آمد پدیدار
بجائی عاقلی آمد پدیدار
که جائی هر کسی را ره نماید
در این معنی دلِ آگه نماید
کسی را سوی من آگه رساند
در این معنی دلی از غم رهاند
بسی رفتند و آگاهی ندارند
که این دم در عیان دیدار یارند
بسی رفتند چون اینجایگه راز
ندانستند تا کی بیند آن راز
بسی رفتند دل پر حسرت و رنج
کسی نایافته اینجایگه گنج
بسی رفتند و این دم عین ذاتند
حقیقت عین دیدار صفاتند
بسی رفتند وین دم در حضورند
در آن وادی حقیقت عین نورند
بسی رفتند گه در شیب و بالا
بمانده ره نبرده سوی آلا
بسی رفتند و دیگر بازگشتند
بساط فرش دیگر در نوشتند
بسی رفتند دیگر سوی این دیر
دگر آهنگ کرده سوی آن سیر
بسی رفتند و در عین جلالند
مثال انبیا اندر وصالند
در آن وصلند اصل یار دیده
حقیقت جمله وصل یار دیده
نهان در یار پیدا گشته ایشان
زبودش جمله یکتا گشته ایشان
کنون در وصل حیرانند جمله
از آن پیدا و پنهانند جمله
که هم پیدا و هم پنهان شده کل
که جان بودند و هم جانان شده کل
در آن عین فنا دیدار رازند
بود حق را بکلّی بی نیازند
بسی عین فنا تنها نشستند
که از ننگ وجود خویش رستند
برستند و همان سرباز دیدند
در آن حضرت ز بود خود رمیدند
بدیدند آنچه پنهان بُد در آنجا
دگر چندی یقین اعیان در اینجا
بقدر خویش ای دل تاتوانی
که در یابی ز خود راز نهانی
در اینجا باز یاب و زود بشتاب
تو آن گم کرده خود زود دریاب
در اینجا باز بین تو سرّ اول
ترا اینجا نموده کل مبدّل
بکرده بار دیگر صورتی بس
یکی سرّیست در صبح تنفّس
در آن دم عارفان این راز بینند
حقیقت از حقیقت باز بینند
کی کاینراز وقت صبحگاهی
نظر دارد در اسرار کماهی
چنان دارد نظر در صبحگاهان
که تا بنمایدش رخ جان جانان
در اینجادیدن یارست دریاب
به وقت صبح اینجاگاه بشتاب
بوقت صبحدم بیدل مشو تو
ز راز دوست مر غافل مشو تو
بوقت صبحدم آن سرّ ببین تو
گمان بگذار و شو اندر یقین تو
نظر کن در همه اشیا سراسر
که جان میبارد از فیض تو آخر
همه نورست ریزان اندر آن دم
کز آن دم یافت این ترکیب آدم
در این دم گر دمی بر خون زنی تو
وطن بالای این گردون زنی تو
در آن دم گر کنی اینجا نگاهی
پر از نور است ازمه تا بماهی
ز عشق روی آن خورشید ذرّات
در آن دم مانده اندر عین آیات
طلب طالب رخ خورشید باشد
همه از جان خود نومید باشد
چو آن فیض جلال لایزالی
نماید روی خود از پرده حالی
همه پیدا شدند از تابش نور
بنزدیکی او روی آورند دور
همه در عکس نور ذات رقصان
شوند و هر یکی گردند تابان
سوی خورشید رخ آرند جمله
ز رخها پرده بردارند جمله
در آن دم چون به پیشش روی آرند
بمستی خویشتن زان سوی آرند
شوند از بیخودی تا سوی خورشید
بسوزند و بمانند عین جاوید
بسوزند و فنا گردند در حق
در این معنی بقا گردند مطلق
بسوزند و شوند اینجا فنا کل
بیابندش یقین عین بقا کل
بسوزند و شوند آن جوهر اصل
که آدم یافت در جنات این وصل
همه جوهر شوند از نور خورشید
نماید آن زمان تابان جاوید
همه جوهر شوند از تابش تاب
همه گردند اندر نور غرقاب
همه جوهر شدند آنگه نهانی
بهر معنی که میگویم چه دانی
چه دانی تو بمانده غافل و مست
که چون رفتی دل و جان با که پیوست
نگردی پاک تا اینجا نسوزی
سزد گر نور عشقی بر فروزی

در صفت جان و دل دیدن محبوب گوید

بسوز ای دل اگر تو سوختستی
درونت آتشی افروختستی
بسوز ای دل همه راز نهانی
که خود گفتی و هم خود میندانی
بسوز ای دل که همدردی ندیدی
در این ره همچو خود فردی ندیدی
بسوز ای دل که همراهانت رفتند
در این ره خفته تو ایشان نهفتند
بسوز ای دل که ماندستی تو غمناک
در این ماتم سرای کرهٔ خاک
بسوز ای دل چو تومستی در این راز
بد آخر تا نمانی ذرّهٔ باز
بسوز ای دل تو چون ذرّات اینجا
که تا گردی حقیقت ذات اینجا
بسوز ای دل که دید یار دیدی
در اینجا غصهٔ بسیار دیدی
بسوز ای دل که مردان چون چراغی
تمامت سوختند اندر فراقی
بسوز ای دل که چون منصور مستی
مکن چون دیگران اینجای هستی
بسوز و نیست شو در نفخه ذات
که آنگه باز یابی عین ذرّات
تو گر خود را بسوزانی خدائی
یکی گردی نه چون این دم جدائی
جدائی این زمان از دید دلدار
بمانده اندر این صورت در آزار
ترا اصل است بر بادی و بنگر
ندادی نفس را دادی و بنگر
ترا اصل است چون بادی روانه
بگردی سوی خاکی آشیانه
ترا اصل است بادی عمر بر باد
کجا در باد ماند خاک آباد
ترا چون اصل خاک و باد و آبست
فتاده آتشی در دل چه تابست
تو این بنهادهٔ در پیش خود تو
شده قانع بسوی نیک و بد تو
چنانت آتش اینجا برفروزند
که خشک و تر در اینجاگه بسوزند
چنات باد در پندارت آورد
که ناگاهت بزیر دارت آورد
چنانت آب کرد اینجا روانه
که پنداری که مانی جاودانه
بر این آتش بزن آبی و خوش باش
وگرنه بستهٔ این پنج و شش باش
در این باد هوس تا چند باشی
از آن مانده چنین در بند باشی
اگر آبی زنی بر آتش و باد
شود خاک وجودت جمله آباد
نماند آتش و آبی نماند
در این خاکت دگر تابی نماند
دهد آن آب و خاک آنگاه بر باد
شوی آنگه ندانی ذات آباد
نماند هیچ از دیدار عنصر
وگر پرسی دگر گویم مگو پر
چنین کن این چنین در آخر کار
که تا پرده بسوزانی بیکبار
بسوز این پرده اندر آتش عشق
که تا گردد حقیقت سرکش عشق
بسوز این پرده تا پیدانمائی
تو اندر خویشتن یکتا نمائی
بسوز این پرده ای غافل بمانده
چو بیکاران تو بیحاصل بمانده
بسوز این پرده در دیدار جانان
چو خواهی باشی برخوردار جانان
بسوز این پرده و دیدار او بین
چنین بد نیست او جمله نکو بین

در صفات پرده در افتادن فرماید

در آن ساعت که این پرده برافتد
ترا آن دم نظر بر جوهر افتد
در آن ساعت که این پرده نماند
ترا جوهر بنزد خویش خواند
در آن دم باز بینی یار خود گم
که بودی کرده در دیدار قلزم
حجاب آن دم که برگیرندت از پیش
بجز یکی مبین چه پس چه از پیش
حجاب آن دم که برگیرند پیدا
شود اندر یقین ذرّات شیدا
حجاب آن دم که برگیرد نظر کن
دلت از اوّل و آخر خبر کن
حجاب آن دم که برگیرد به بینی
یکی اندر یکی گر در یقینی
حجاب آن دم که برگیرد از آن ذات
یکی گردد در آنجا و یکی ذات
یکی بنگر دوئی بگذار ای جان
که جانانت نبود غیر جانان
حجابی نیست مقصود من اینست
کسی داند که در عین الیقین است
حجابی نیست کل دیدار یارست
عدد بنموده یکی بیشمارست
حجابی نیست یکی بین زمانی
نخواهی یافت بهتر زین زمانی
حجابی نیست در عین شریعت
که یکسانست آخر در حقیقت
حجابی نیست امّا تو حجابی
که پیوسته تو درعین حسابی
حجابی نیست جز برگفتن ای دوست
وگرنه بیشکی میدان که کل اوست
حجابی نیست کاین سر بی حجابست
دل ذرّات با خود در حسابست
حجابی نیست ای دل چند گوئی
یکی داری یکی پیوند جوئی
چو پند تو با دیدار بایست
دل و جانت پر از اسرار بایست
ترا این راز بنمودست سرباز
مگو بسیار هان برخیز و سرباز
چووقت آمد که برداری حجابت
نماند هیچ اعداد و حسابت
چووقت آمد حسابت رفت خواهد
حقیقت بود تن اینجا بکاهد
چووقت آمد که با آن سر شوی باز
سزد کین سرّ ز جانان بشنوی باز
دمادم اقتلونی یا ثقاتی
پس آنگه اِنَّ فی قتلی حیاتی
حیات تست اندر کشتن تو
یقین تو بخون آغشتن تو
بخواهد کشت جانانت در آخِر
که آن مخفی ببینی دوست ظاهر
بخواهد کشت جانانت چنان زار
که آن دم باز بینی عین دیدار
چه باشد جان چو جانان رخ نماید
خوش آن ساعت که او پاسخ نماید
چه باشد تن ز بهر کشتن یار
هزاران جان چه باشد پیشش ایثار
چه باشد آنقدر گویم چه باشد
که عاشق پیش اقدام تو باشد
ترا چون من هزارانست اینجا
ز من سرگشته تو مجروح و شیدا
بکش جانا و کلّی وارهانم
مرا چه غم توئی جان و جهانم
بکُش جانا مرا تا چند سوزی
نماند مر مرا در بند سوزی
بکش جانا مرا در قرب قربت
که دیدستم بسی اندوه و محنت
بکش جانا مرا مراتا من نمانم
کتاب هجر بر تو چند خوانم
بکش جانا مرا تا کل تو مانی
که سرگردانم از دست معانی
مرا بی بود معنی کن که صورت
یقین دانم که خواهد شد ضرورت
چنان از دست معنی ماندهام من
اگرچه جوهرش افشاندهام من
چنان ازدست معنی من اسیرم
حقیقت زین اسیری دستگیرم
چنان ازدست معنی پای بندم
که مانده ناامید و مستمندم
چنان از دست معنی باز ماندم
که بی روی تو دل از راز ماندم
چنانم کرد معنی واله و مست
که صورت با نمود دوست پیوست
ولیکن عشق دید هرزه گویست
در این میدان بسرگردان چو گویست
در این میدان معنی تاختم پر
فشاندستم در این میدان بسی دُر
در این میدان ز دستم گوی وحدت
بهر معنی که بُد دلجوی حضرت
حقیقت معنی اینجا ره ندارد
که عشقش جز دل آگه ندارد
چو معنی نزد عشقش کاردان شد
ز پیدائی در او کلّی نهان شد
ندارد راه معنی سوی دلدار
بگفت و گو شده در کوی دلدار
حقیقت عشق و درد عشق دریاب
ز بود عشق خود یک دم خبر یاب
حقیقت عشق دریاب از معانی
که بنماید نشان بی نشانی
اگر عشقت نماید رخ در اینجا
دهد بیشک ترا پاسخ در اینجا
اگر عشقت نماید دوست یابی
نمود او درون پوست یابی
اگر عشق کند بیرنگ صورت
به بینی روی جانان در حضورت
حضور عشق اگر آری پدیدار
شود اشیا بدستت ناپدیدار
حضور عشق سالک را نداند
وگرداند بجای خود نماند
حضور عشق واصل یافت اینجا
مراد خویش حاصل یافت اینجا
حضور عشق آدم زاندم اوست
مسمّا کرد و گفت این دم دم اوست
حضور عشق جنّات نعیمست
در اینجاگه چه جاس ترس و بیمَست
حضور عشق اینجا رخ نمودست
که این دم در همه گفت و شنوداست
حضور عشق بیشک عین نورست
کسی داند کز آن دم با حضور است
حضور عشق بشناس ای دل ریش
بجز جانان تو منگر از پس و پیش
بجز جانان مبین در عشقبازی
حرامست از چنین جز عشقبازی
بجز جانان مبین در هیچ احوال
چو دیدی این زمان دیگر مزن قال
بجز جانان مبین تا راز دانی
نمود عشقبازی باز دانی
بجز جانان مبین وین پرده بردار
وگر یارت کند با پرده بردار
بجز جانان مبین مانند مردان
که مرادن باز دیدند روی جانان
بجز جانان مبین تو در نمودش
بکن چون جملهٔ مردان سجودش
بجز جانان مبین ای کاردان تو
همه جانان نگر در دید جان تو
بجز جانان مبین و در فنا باش
چو گشتی تو فنا در حق بقاباش
بجز جانان مبین ای جمله بودت
که حق کلّی توکّل در سجودت
ایا نادیده اینجا وصل جانان
بمانده در نمود خویش حیران
تو گر اینجا بیابی اصل آن بود
تو باشی بیشکی دیدار معبود
ایا نادیده وصل جان جانت
در این ظاهر گرفتار عیانت
ابا تست آنچه گم کردی چه جوئی
چو گم چیزی نکردی می چه جوئی
ابا تست آنچه جویانند جمله
ز آتش نیز گویانند جمله
ابا تست و ندیدی ای دل ریش
جمالش تا حجب برداری از پیش
ابا تست آنچه میجویند هر کس
ابا تست این بیان اوّلت بس
ابا تست و تو با اوئی همیشه
چرا در جستن و جوئی همیشه
ابا تست و ترا دیدار باشد
ترا او صاحب اسرار باشد
ابا تست ای سلوکت وصل گشته
نشاط جزو و کل در تو نوشته
چنان رخ را نمود است از نمودار
که در یکّی است کلّی لیس فی الدّار
همه رخ را نمود و گشت دیگر
همه اینجا فکنده اندر آذر
چو خود میگوید و خود روی بنمود
همو اینجاگره از کار بگشود
درون جمله و بیرون گرفتست
حقیقت جمله گردون گرفتست
فنا را در بقا پیوسته با خویش
همی بیخود دراو پیوسته با خویش
که هر کو بود من اینجای بشناخت
ز بود من در اینجا سر برافراخت
چو جز من نیست چیزی آشکاره
کنم اندر جمال خود نظاره
نظاره خود بخود اینجا کنم من
نمود جمله اینجا بشکنم من
حقیقت ذات بیچونی است اینجا
در اینجا بین که بیرون نیست اینجا
چو ناپیدا شود این جسم تحقیق
یقین برخیزد اینجا اسم تحقیق
چو جسم و اسم گردد ناپدیدار
حقیقت جان جان آید پدیدار
جمالش آفتاب عالم افروز
بود کاینجا از او جانست پیروز
جمالش آفتاب جان نموداست
که اندر جانها تابان نمود است
جمالش هست خورشید منوّر
کز او روشن شده اینجا سراسر
جمالش هست بر اشیا همه نور
از این خورشید ذرّاتند مشهور
از این خورشید جانها شد دلم مست
که عکس او درون این دلم هست
از این خورشید شهرآرای جانم
چنان روشن شدم کاندر فغانم
اگرچه محو شد سایه ز خورشید
چنان کام محو بنموداست جاوید
بشد سایه بیکبار از میانه
که خورشید است بیشک جاودانه
بیکباره چو خورشید حقیقی
ابا او کرد مر سایه رفیقی
حقیقت سایه در بود فنا شد
در آن خورشید کل عین بقا شد
درآن خورشید شد دیدار خورشید
چنان کز دید شد در نور جاوید
در آن خورشید دید او از سر ناز
اگر تو مرد رازی زود سرباز
درآن خورشید هر کو در فنا شد
بگویم با تو کل بیشک خدا شد
خدا شد هر که این اسراردریافت
بدان خورشید همچون ذرّه بشتافت
خدا شد هر که این سر باز دید او
چو منصور از حقیقت راز دید او
خدا شد هر که او دیدار دیدست
عجب گر بود اینجا او پدیدست
خدا شد آنکه این سر پی برد او
بجز یکی حقیقت ننگرد او
حقیقت جز خدا غیرست دریاب
همه ذرّات در سیرست دریاب
حقیقت در بر این چار عنصر
همی گردند در این بحر پُر در
ظهورش عنصر آمد در نمودار
دگر خواهد شدن کل لیس فی الدار
ظهورش عنصرآمد راز دیده
که خود در عنصرست او بازدیده
در این عنصر شده پیداست رویش
فتاده ذرّهها در گفتگویش
در این عنصر شناسان گرد و بشناس
جمال دوست را بیرنج وسواس
در این عنصر هر آنکو دید دلدار
بمانندت کسی از خواب بیدار
شود ناگاه باشد خواب دیده
نمود خویش در غرقاب دیده
دگر چون گشت بیدار او از آن خواب
رهائی یافت او از بحر و غرقاب
مثالت همچو خوابی دان و بنگر
که هستی از وجود خویش بر در
دگر ره بازگشته سوی صورت
خیال بود نزد تو نفورت
دگر چون بازهوش آئی دگر تو
بیابی اندر اینجاگه خبر تو
خبر یابی از آن بیهوشی خود
نمودی بینی ازمدهوشی خود
خیالت این جهان و آن جهان بین
خیالی در خیالی در عیان بین

در صفات عناصر فرماید

در این عنصر عیانست و نظر کن
نظر بر شیب و دیگر بر زبر کن
در این عنصر حلالست آشکاره
در این صورت وصالست آشکاره
در این عنصر همه دیدار جانست
اگرچه در درون پرده نهانست
در این عنصر ببین تا راز دانی
در این عنصر جمالش باز دانی
در این عنصر چه دیدی جز غم و رنج
طلسم است این ولی اندر سر گنج
طلسم و گنج هر دو در یکی گم
حقیقت گنج مخفی در یکی گم
طلسمت بر سر گنج است بنگر
حقیقت دیدنت رنج است بنگر
ابی رنجی نیابی گنج جانان
بکش مر رنج و بنگر گنج جانان
یکی گنجست اینجا گر بدانی
درونش پر ز دُرهای معانی
یکی گنجست اینجا پر جواهر
که برواصف شدست این گنج ظاهر
اگرچه گنج اینجا باطلسم است
حقیقت کنتُ کنزاً عین اسمست
ترا این گنج آسان دست دادست
اگر اینجا بسوی او بری دست
از آنِ تست اینجا گنج اسرار
ولی اینجا طلسمت ناپدیدار
نمود آن گنج برداری بیکبار
حقیقت گنج معنی زود بردار
عجائب جوهر و در بیشمارست
حقیقت بعد از آن دیدار یارست
یکی گنجست انجام و هم آغاز
در او پیدا شده انجام و آغاز
یکی گنجیست پر درّ الهی
گرفته بودش از مه تا بماهی
یکی گنجست بیشک بی نهایت
که او را نیست اینجا حدّ و غایت
یکی گنجیست بر خورشید تابان
بیابی گنج را در صورت جان
حقیقت گنج عشاقست اینجا
کسی کو عین مشتاقست اینجا
کسی کان راز اوّل او شنودست
دَرِ این گنج را او برگشودست
دَرِ این گنج اگر بگشائی اینجا
همه کس گنج را بنمائی اینجا
دَرِ این گنج بنمائی حقیقت
که گردی پاک از این عین طبیعت
دَرِ این گنج مر کو برگشودست
چو منصور از حقیقت رخ نمودست
دَرِ این گنج او بگشاد اینجا
از آنجا جوهری بنهاد اینجا
دَرِ این گنج بگشاد و بیان کرد
یکی جوهر در اینجاگه عیان کرد
دَرِ این گنج اگر نه او گشودی
کسی را کی خبر زان راز بودی
دَرِ این گنج بگشاد و خبر کرد
همه عشاق را او یک نظر کرد
برافشاند آن همه دُرهای اسرار
پس آنگه شد ز صورت ناپدیدار
برافشاند آن درو آنگه نهان شد
حقیقت برتر ازکون و مکان شد
برافشاند آن همه جوهر بیکبار
که او بُد مرمتاع خود خریدار
چگونه برگشاد این چادر گنج
اگرچه برده بُد او سالها رنج
چنان بگشاد او راز معانی
که سر را برد پی او از نهانی
طلسمی دید صورت آشکاره
نهاده بر سر گنج او نظاره
درون گنج صورت چون طلسمی
ز گنج اینجا نموده دید اسمی
درون گنج را کرد او نگاهی
حقیقت برده در دزدیده راهی
چو ره دزدیده بُد دزدیده ره برد
در اینجاگوی از میدان ره برد
چنان شد در درون گنج مخزن
که شد اسرار بر وی جمله روشن
چو روشن شد بر او سرّ نهانی
گشادش بس در گنج معانی
چو گنج خویش دید او خود نهاده
بدش هم خویش کرد آنگه گشاده
حقیقت گنج او بنهاده اینجا
ولی از دیدنش آزاده اینجا
بدو چندان ز عین عشقبازی
که نزدش عین دریای مجازی
نمیپرداخت دیگر در سوی گنج
فتاده سالک آسا در غم و رنج
سلوک اوّلش بد راز دیده
ریاضت در میانه باز دیده
ریاضت را در آنجا گه کشید او
که تا آخر حقیقت باز دید او
ریاضت سالها در خلوت دل
کشید و برگشادش راز مشکل
ریاضت سالها در خلوت جان
کشید و باز دید او روی جانان
ریاضت یافت تا آخر سعادت
عیانش شد در آن عین ریاضت
ریاضت یافت تا خود در یکی دید
ریاضت گنج معنی بیشکی دید
ریاضت یافت تا جانِ نهان یافت
حقیقت جان جان عین العیان یافت
ریاضت کرد روشن جان جانش
نمود اینجا یقین راز نهانش
ریاضت قربت مردان راهست
که در آخر یقین دیدار شاهست
ریاضت جملهٔ مردان کشیدند
در آخر راز اوّل باز دیدند
ریاضت سالکان را کرد واصل
که شد در عاقبت مقصود حاصل
ریاضت هر که را مر روی بنمود
دَرِ این گنج اینجاگاه بگشود
ریاضت انبیا دیدند بسیار
که باشد گنج ایشان را باظهار
ریاضت کش اگر خواهی رخ دوست
ز خود بشنو حقیقت پاسخ دوست
ریاضت کش که آخر باز بینی
یقین انجام با آغاز بینی
ریاضت کش که آخر مرد کارت
نمودارست مر دیدار یارت
چو منصور از ریاضت برکشیدی
در آخر دیده و دیدار دیدی
چو منصور از حقیقت گر شوی مست
در آن عین نمودت کل دهد دست
بلای عشق کش در آخر کار
که تا مر جان جان آید پدیدار
بلای عشق کش بردار این گنج
که تا آخر نیابی مرغم و رنج
بلای عشق جانان کش چو منصور
فنا شو بعد از آن تا نفخهٔ صور
بلاکش تا لقا بینی در اینجا
شوی مانندهٔ منصور یکتا
بلاکش ای دل اینجاگه بلاکش
بآخر جسم و جان سوی بلاکش
بلاکش کآخرکارست راحت
چه آخر بهتر کارت سعادت
بخواهد رخ نمود اینجا بتحقیق
چه بهتر زین همی خواهی تو توفیق
چو ماه دلستان در آخر کار
ترا این پرده بردارد بیکبار
شود پیدا ترا آن ماه جانسوز
بنزدش همچو شمع ای جان برافروز
بنزد روی آن خورشید تابان
چو پروانه وجود خود بسوزان
نه چون منصور دید آن روی خوبش
که بد معنی ز غفّارالذّنوبش
نظر کرد آن زمان منصور اینجا
یقین خود دید آن مشهور اینجا
زمان را با مکان در خویش گم دید
می وحدت درون عین خم دید
چنان گم دید در خود هر دو عالم
که نقشی بود پیش دید آدم
چنان گم دیده بُد در جمله اشیا
که او بُد در همه موجود پیدا
چنان گم دید در ذرّات خود را
که یکسان بُد به پیشش نیک و بد را

قصّه منصور و عیان او بهر نوع فرماید

چنان گم دید خود در دید اول
که جسم و جان شد اندر هم معطّل
چو او خود دید خود را دید جانان
درون جزو و کل خورشید رخشان
چنان گم دید خود اندر صفات او
که پیدا شد حقیقت عین ذات او
چنان خود دید در آخر در اول
کسی اندر یکی صورت مبدّل
چنان اندر یکی بنمود جانش
که صورت گشت اندر جان نهانش
چنان خود دید اندر آفرینش
که او بد بیشکی در جمله بینش
چنان خود دید ذات لایزالی
که بنموده رخش در جمله حالی
چنان خود دید و خود را جمله خود دید
که صورت محو دید کلّی احد دید
احددید اندر اینجا آشکار او
نموده روی خود در پنج و چار او
احد دید و عدد برداشت از پیش
نظاره کرد اینجاگه رخ خویش
احد دید و گمانش با یقین شد
حقیقت کفر او اسرار بین شد
اناالحق راز دان خورشید تابان
که پیشش نیک و بد کل بود یکسان
اناالحق زان زد آن سلطان جمله
که جان بُد جمله او جانان جمله
اناالحق راز دان ماه دلارام
که بیشک یافت اینجا بی دلارام
چو درعین خدائی او یکی دید
خود اندر جزو و کل حق بیشکی دید
یقین بر جزو و کل او گشت دانا
یکی شد بروی اینجا عین اشیا
از این معنی دل واصل خبر یافت
که او مانندهٔ او یک نظر یافت
نظر کن یک و بگذر از دوبینی
که تا بی خویشتن حق کل ببینی
نظر کن این دوئی بردار اینجا
چو او شو بیشکی بردار اینجا
چنان در حالتست این چرخ گردان
که میخواهد که یابد راز جانان
در این دیر فلک بنگر زمانی
که تا یای یقین عین العیانی
همه سرگشتگیّ تست از او
که دارد پرده بیشک توی بر تو
چنان در پردهها نور است تابان
که بگرفتست در ذرّات اعیان
در او نور است تابنده چو شمعی
کشیده شیب و بالا عین و معنی
همه ذرّات در وی رخ نهاده
که ازجمه یقین مشکل گشاده
همه سوزنده چون پروانه از شمع
در اینجا میشنو از جزو و کل جمع
فلک زین نور اندر تک و تابست
از این حالت فتاده در شتابست
همی گردد بگرد خویش گردان
که تا راهی برد در سوی جانان
همی گردد ز عشق دوست زارست
از آن پیوسته بیدل بیقرار است
قراری چون ندارد سوی بودش
کجا باشد ز ذات کل نمودش
قراری چون ندارد در نمودار
از آن میکرد اینجا عاشق زار
چنان عاشق شد است از گردش خود
که او را نیست اینجا تابش خود
چنان در حالت اوّل فتاد است
که کُشته در خرابات اوفتادست
زمین از سیر او شد جمله ذرّات
نهاده روی خود در فیض آن ذات
شد است از عشق خود او ریزه ریزه
چو دریا نیز در شور و ستیزه
چنان مست وصالش آمده باز
که بشتابد از او دردی باعزاز
زمین و آسمان و چرخ و افلاک
شود اینجا نهان در بوتهٔ خاک
هر آن فیضی که میریزد ز گردون
در اینجا خاک دارد بیچه و چون
هر آن فیضی که میریزد از آن نور
همه میآید اندر خاک مشهور
هر آن فیضی کز آن حضرت درآید
حقیقت خاک قدرت مینماید
هر آن فیضی که میبارند از ذات
خبردارست اینجا جمله ذرّات
از آن بحری که گردون شبنم اوست
فلک زان عشق اندر ماتمِ اوست
زمین از عشق جانان پست افتاد
فلک شد بیقرار و مست افتاد
چو حق در خاک رخ بنمود اینجا
از آن آدم شده صفات و مصفّا
هر آن فیضی که میریزد ز افلاک
شود اینجا نهان در بوتهٔ خاک
حقیقت خاک اینجا برقرارست
که صنعش دمبدم زان برقرارست
شود اینجا حقیقت جوهر ذات
نماید از همه در عین ذرّات
در اینجا هر که این جوهر ندید است
ولی آینده اینجا ناپدید است
در اینجا جوهر ذات و صفاتست
نمود او صفاتش نور ذاتست
از آن مقصود بُد در آفرینش
که تا پیدا نماید هردو بینش
از آن از جوهر آمد سوی عالم
که جزو و کل شود دیدار آدم
چو جزو و کل بآن پیوسته باشد
نمود ذات از آن پیوسته باشد
زوالی نیست در ذات و صفاتش
که بی نقصانست اثباتِ حیاتش
نمیمیرد کسی از قرب این ذات
ولیکن میشود مر محو ذرّات
نمیمیرد کسی بشنو بیانم
که زین بحر فنا دُر میچکانم
نمیمیرد کسی چون باشد این راز
بگویم با تو این معنی دگر باز
نمیمیرد کسی ای کار دیده
زمانی کن سوی پرگار دیده
نمیمیرد کسی کز نور ذاتست
که ذات کل حیات اندر حیاتست
نمیمیرد ولیکن عشقش اینجا
نمود یار گرداند در اینجا
صفات اینجایگه در اسم آمد
از آن نورش به پیشت جسم آمد
تن از خاکست جان از جوهر پاک
مرکّب گشته نور و اسم در خاک
تن از خاک است جان از ذات آمد
مرکب شد چو از ذرّات آمد
یکی دان اصل ذات اینجا بمعنی
که در این سر بدانی ذات مولی
همه ذاتست و بهر نقش پیداست
ولیکن عقل در شین است و شیداست
نمود عشق بنگر سوی جانت
که تا گوید یقین راز نهانت
غلام عشق شو تا ره نماید
در بسته برویت برگشاید
غلام عشق شو تا راز دانی
نمود اوّل اینجاباز دانی
غلام عشق شو تا شاه گردی
ز ذات کل بکل آگاه گردی
غلام عشق شو تا جان شوی تو
ز عشق آنگه سوی جانان شوی تو
غلام عشقم و شاهی است ما را
غلامانم مه و ماهی است ما را
چنان بنمایدت روشن در اینجا
که باشد از نی گلشن در اینجا
تو زان گلشن در اینجا آمدستی
هم از این گلخنی روشن شدستی
ترا چون گلشنت گلخن نموداست
ولی بر آتشت افتاده دود است
در این گلخن بمانده گلشنی باش
بقدر خویش بی کبرو منی باش
در این تاب و تبِ آتش همی سوز
بریز این ریزه و گلشن همی سوز
چنان در گلخنی فارغ نشسته
دَرِ گلشن بروی خود ببسته
فکنده آتش و دودی بگلخن
شده گلشن ز نور نار روشن
تو در آن روشنی کرده نظاره
نماند ریزه وانگاهی چه چاره
بیمرد آتش و آنگه بماند
ز بعدِ اَنْت خاکستر بماند
تو چون در گلخن هستی بمانده
خود اندر عین خاکستر نشانده
ندیدستی دمی مر گلشن یار
که تا روحی ترا آید پدیدار
در این گلخن بماندستی تو مجروح
نداری جز تپش در قوّت روح
در این گلخن بماندستی بناچار
شدی از دود گلخن خسته و زار
در این گلخن گذر کن همچو مردان
در آن گلشن نگاهی کن چو مردان
تو تادر گلخن صورت اسیری
نه بینی آنچه جوئی پس چه چیزی
تو در گلخن فتاده زار و رنجور
در آن گلشن نظر کن سر بسر نور
ببین تا بازیابی گلشن جان
وز این گلخن برو خود را مرنجان
از آن گلشن که گلهایش ستاره
ترا اینجا دمی نامد نظاره
نظاره کن سوی گلشن که جانست
همه ارواح و اشباح عیانست
که میگوید که ماه و آفتابست
جمال یار جانش پر ز تابست
جمال یار از این معنی برونست
نظر کن روی او ای دل که چونست
از آن عالم در این عالم فتادست
جمال یار اسمی برگشادست
در این گلخن سرای عالم چشم
شود پیدا ز بود و مینهد اسم
چو اسم تو در این عالم مسّما
شود بار دگر در بود یکتا
از آن عالم در این عالم در آید
بخود چون منع خود را مینماید
چو جسم از خاک و آب آمد پدیدار
دگر در باد و آتش ناپدیدار
شود گل چون در این گلخن بسوزد
پس آنگه آتشی دیگر فروزد
شود جان چون بسوزد سوی گلشن
رود بار دگر در سوی گلشن
ز دید مرد کی یابد حیاتی
در آخر باشد او دیدار ذاتی
که موجود است آن بر کل اشیا
از او گشتند سر تاسر هویدا
در آخر چون شود فانی ضرورت
بر جانان شود جان عین صورت
حیات طیبّه آید پدیدار
در آن دم چون شود گل ناپدیدار
صور جان گردد و جان سرّ جانان
شود چون قطرهٔ در بحر پنهان
حیاتی یابد از دیدار دیگر
بیابد بیشکی اسرار دیگر
بمیرد بار دیگر سوی جسم او
حقیقت ذات باشد خود نه اسم او
حقیقت باشد او اندر حیات او
که یابد بار دیگر خود حیات او
دلا عین حیات جان بدیدی
ولی جان دیدی و جانان ندیدی

در صفات دل و دیدن اعیان و راز گفتن فرماید

چنان مستغرقی کاینجان و جانان
بود این آن زمان از خویش پنهان
شوی و بود خود یکسان نهی تو
کز این عین مرض یابی بهی تو
گمان برداشتی و رنج باقی
شکستی مر طلسم و گنج باقی
شکستی این طلسم و شد پدیدار
ترا اینجا حقیقت گنج اسرار
ترا این گنج در چنگ اوفتادست
قمر در چنگ خرچنگ اوفتادست
توئی سالک ولی زاری فتاده
در این چاره بناچاری فتاده
تو این دم عقده داری در گذرگاه
شوی در آخر خود باز بین راه
چرا این گنج معنی برنداری
از آن در باغ و بستان برنداری
ترا این گنج ملک تست بستان
که چیزی نیست ملک و باغ و بستان
همه باغ جهان و روی عالم
نیرزد جوهری اینجا و این دم
چه باشد باغ و راغ قصرو ایوان
که ایوانت شده در سوی کیوان
اگر ایوان سوی کیوان بر آری
چه سود آخر که کلّی میگذاری
ولیکن گنج خواهی برد با خویش
تو شاهی میکنی ای مرد درویش
در اینجا هر که در بحر است آزاد
در اینجا گنج خواهد یافت آباد
دریغا جمله مردان رنج بردند
بسوی منزل جان گنج بردند
ترا گنجست برتر ازدو عالم
نموده روی در صورت در این دم
ترا این گنج اینجا دست دادست
که شاه اندر ازل آن با تو دادست
همه جویای گنج تو شده پاک
ولی گنجیست مخفی در سوی خاک
در اینجاگست گنج شاه بنگر
طلسمی بر سر خرگاه بنگر
درون خاک پنهانست این گنج
نیابد هیچکس این گنج بیرنج
برنج این گنج بتوان یافت اینجا
چوب شکستی طلسم این گنج پیدا
شود در آخرِ اوّل نمودار
ببین تا بهرهٔ تو چیست بردار
بقدر خویش چندان که توانی
برو بردار از این گنج معانی
از این گنج پر از اسرار جانان
کسی کلّی نیافت اینجا به اعیان
نمود کل بجز منصور حلّاج
که از گنج جواهر ساخت یک تاج
نهاد آن تاج معنی زود بر سر
که او بُد شاه و جمله هست چاکر
نهاد آن تاج هستی بر سر آن شاه
که بودش قبّهٔ بگذشته ازماه
از آن تاج اناالحق داشت بر سر
که او بر جمله عالم بود سرور
از آن تاجی که بر فرقش نهادند
جز او را هر کسی دیگر ندادند
اگر چه داشت الّا لانموده
عیان خویش در لولا نموده
در این جمله نهاد او تاج بر سر
اگرچه در شریعت نیست در خور
اناالحق زد از آن تاج همایون
شدست او پادشاه هفت گردون
خدائی کرد او در آخرِ کار
بسوزانید تاج خود ابر نار
چو شاهی از ازل دریافت آخر
ز شاهی گشت بر تحقیق ناظر
در آخر یافت عین لا و الّا
سرو افسر نهاد گشت کل لا
در آخر یافت دید قل هواللّه
بر آن اعیان دمی زد صبغةاللّه
در آن دم چونکه حق دید او وخود حق
از این معنی دمی زد از اناالحق
دَمِ او جملهٔ دلها برون تاخت
از آن دمدمه در عالم انداخت
دَمِ رحمان که میگویند اینست
که برتر ز آن سماها و زمین است
دَمِ رحمان که میگویند بنگر
درون جان و دل آنگاه ره بر
دمی داری تو ازدیدار بیچون
که پیشت هست موئی هفت گردون
دم عیسی در این دم بود پنهان
کز آن دم مرغ خاکی گشت پرّان
دم عیسی تو داری و ندانی
که جانانی و کی دردم تو جانی
دم عیسی نظر کن صبحگاهی
که دمدم میزند بر ماه و ماهی
از آن دم روشنست این کلّ آفاق
که آندم اوفتاده بر همه طاق
از آن دم بازدان مربود خود را
کز آن دم بود او معبود خود را
از آن دم باز بین این دم در اینجا
که آن دم یافت آدم بیشک اینجا
از آن دم یافت آدم سرّ پرگار
اگرچه بود آدم سرّ اسرار
از آن دم یافت چون آدم سر انجام
دگر شد در سوی آغاز فرجام
از آن دم یافت آدم راز اینجا
دگر شد راز دردم باز اینجا
از آن دم روشنی جان بدیدست
از آن دم جمله در گفت و شنیدست
از آن دم صبحدم چون میزند دم
که ذات پاک در صبحست همدم
از آن دم دمدمه در هر دمی بین
تو مر ذرّات اینجا آدمی بین
از آن دم گشت پیدا بود آدم
که آن دم بود کل معبود آدم
از آن دم تو اگر این دم ندیدی
وجود عالم و آدم ندیدی
از آن دم دم زن و اینرازها کن
وجود تست مر آدم رها کن
از آن دم دم زن و بنگر در آن راز
که دیگر در وجودت کی شود باز
چو این دم رفت کی آن دم بیابی
در این دم خوش بود کآندم بیابی
چو این دم رفت آن دم رخ نماید
ترا چون این دمست پاسخ نماید
ترا این دم بباید رنج بردن
پس آن دم اندر اینجاگنج بردن
ترا آن دم اگر این دم دهد دست
وجود عالم و آدم دهد دست
در این دم بازیاب آن دم تو زنهار
از آن دم بود بود خود پدیدار
دمی داری که آدم آن پدید است
ازاین دم جان جان تو بدید است
از ایندم دم زن و آن دم طلب کن
نظر در جسم و جان بوالعجب کن
کز آن دم سوی این جسمست پویان
نمود خویشتن در جسم جویان
در این دم کن نظر تا جان ببینی
بجان بنگر تو تا جانان ببینی
در این دم کن سوی جانان نظر تو
اگر از سرّ جان داری خبر تو
اگر از سرّ جان نوری بیابی
بیک لحظه سوی جانان شتابی
اگر از سرّ جان داری خبر تو
همه ذرّات را میکن خبر تو
اگر در سرّ جان ره بردهٔ تو
چرا مانده درون پردهٔ تو
اگر از سرّ جان هستی خبردار
بیک ره پردهاش از پیش بردار
اگر از سرّ جان داری نشانی
تو باشی در عیان صاحبقرانی
اگر از سرّ جان داری یقینت
حقیقت جانت بیشک راز بین است
ترا جانست در جان می چه جوئی
که تو با او و او باتو تو اوئی
تو اوئی او بتو پیدا نموده
عیان ذات در اشیا نموده
تو با اوئی و او باتست موجود
نظر کن تا ببینی حیّ معبود
تو اوئی این چنین غافل بمانده
چو مرغ کور مر بسمل بمانده
تو اوئی ای جمال اوندیده
میان خاک ره در خون طپیده
تو اوئی ای ندیده هیچ اینجا
بمانده پای تا سر پیچ اینجا
تو اوئی ای نرفته در ره او
بمانده همچو یوسف در چهِ او
تو اوئی ای ندیده کام اینجا
فتاده در بلا ناکام اینجا
تو اوئی ای شده غافل چو مستان
ببین دلداررا و کام بستان
تو اوئی ای ز خود بیرون بمانده
چو دودی گرد این گردون بمانده
تو اوئی ای ندیده وصل او تو
بمانده چون پیازی تو بتو تو
تو اوئی گر گمان برداری از پیش
یقین بنمایدت جانان رخ خویش
تو اوئی گر یقین گردد یقینت
یکی بنماید اینجا پیش بینت
تو اوئی لیک گر خود را نبینی
نکوبینی تو خود را بدنبینی
تو اوئی او درون تست گویا
نهان در وصل خود راگشته جویا
تو اوئی او بتو معروف گشته
حقیقت او بتو موصوف گشته
وجود تست بیشک عین بیچون
که بنمودست رخ از کاف و ز نون
فلک کاف و ز عین نونست بنگر
که وی زین هر دو بیرونست بنگر
فلک کافست و نون مر خاک دیدی
ز کاف و نون خدای پاک دیدی
وجود تست پیدا گشته از کن
نظر کن یک زمان اندر سر و بُن
دلت نوریست بس افتاده در خون
از آن بینی پر از خون طشت گردون
دلت نوریست جان دیدار کافست
از آن صورت ز روزن پر شکافست
دلت نوریست در گردون گرفته
خود اندر خاک مانده خون گرفته
دلت نوریست خون میدوست دارد
که چون دیدار جانان مینگارد

بود این آن زمان از خویش پنهان

نه اصل خون ز حیوان و نباتست
نبات از فیض و فیض از نور ذاتست
نه اصل جان و دل از قطرهٔ خونست
ولی این معنی از گفتار بیرونست
ز فیض نور میروید نباتی
ز حیوان بعد از آن آرد حیاتی
منم عین نبات و بود حیوان
شود پیدا حقیقت جسم انسان
حکیمان میبسی تقریر کردند
کتبها را پر از تفسیر کردند
مر این معنی بسی گفتند اینجا
دُرِ اسرار بر سُفتند اینجا
ولیکن کرد ناصر سرّ اظهار
بباید میبُسفتن آن بناچار
چرا گوید حکیم پاک دیده
در اینجا بود سرّ پاک دیده
کمال حکمتش عین الیقین شد
از آن پنهان وی از خلق زمین شد
چنان پنهان شد از خلق جهان او
که ماند از صورت و معنی نهان او
اگرچه بود حکمش مر ورا پیش
همه بد دیده او اسرار از پیش
در آخر حکمتش چون عزلت افتاد
از آن در عین ذات و قربت افتاد
در آخر حکمتش افزود بیچون
خدا را بازدید او بی چه و چون
خدا را باز دید او آخر کار
گریزان شد ز خلق او کل بیکبار
خدا را باز دید و ذات او شد
که این معنی یقین ذات او بُد
وجود خویش پنهان کرد اینجا
حقیقت بود مردی مرد اینجا
چو خود را کرد پنهان سوی آن ذات
عیان شد در حقیقت زو هر آیات
همه تقریر او از عقل و جان بود
که عقل وجان یقین عین العیان بود
ز جان و تن همه تقریر پرداخت
بآخر جان و تن اینجا برافراخت
سوی کوه قناعت راهش افتاد
خور از ماهی بسوی ماهش افتاد
در آن قربت که بودش حدّ و امکان
سلوکی کرد و خود را کرد پنهان
بسوی قاف قربت رفت و بنشست
در از عالم بروی خود فروبست
در از عالم بسوی خود فنا کرد
پس آنگه رخ بدرگاه خدا کرد
در آن قاف قناعت بود چندان
که راحت یافت دروی حدّ و برهان
چنان حکمت که او را بود اینجا
زیان خویش کرده سود اینجا
حکیمان جهان از روی تعظیم
چو او دیگر نخواهد بود بی بیم
چنان واصل شد اینجا آخر کار
که شد از چشم انسان ناپدیدار
چو یکسان شد از آنسان برگذشت او
بساط جزو و کل را در نوشت او
چو یکسان شد حقیقت یافت آخر
چو مردان در رهش بشتافت آخر
هر آنکو اندر این قاف قناعت
گریزد پیش گیرد هر سه عادت
کم آزاریّ و کم خوردن حقیقت
پس آنگه طاعت از عین شریعت
بیابد اصل اوّل همچو مردان
رسد چون ناصر خسرو بجانان
زهی آنکس که عزلت جست آخر
که در باطن شدش اسرار ظاهر
مراو را گشت معنی دیدهٔ دید
نیابد این مگر آنکس که این دید
به بینی این تو اینجا آخر کار
چو مردان گرد اینجا ناپدیدار
ز خونی آمدی پیدا تو بنگر
در این راه اصل خونی نیک بنگر
ز خونی آمدی پیدا و پنهان
درون خاک خواهی شد نکودان
ز خونی تو رخ اندر عین صورت
ترا پیدا شده این جات نفورت
ز خونی گشتهٔ تو مدّتی چند
فتاده همچو مرغی مانده در بند
ز خون پیدا و اندر خاک ماندی
میان این پلیدی پاک ماندی
ز خون نه ماه در عین رحم دوست
فروبست او زحکمت بر تنت پوست
ز خون خوردن بجان بشتافتی باز
چو بیرون آمدی جان یافتی باز
چو بیرون آمدی بر روی خاکت
مکانی ساختی آخر چه باکت
چو نه مه خون و دیگر بس دو سالت
همی خون سپید از عین حالت
نژادت شد ز خون بسته اینجا
حقیقت عقل اینجا کرد دانا
بسی خون خوردی و راهی ندیدی
که خود جز در بُنِ چاهی ندیدی
در این چاه بلاماندی تو پر خون
رهی نابرده از این چاه بیرون
چو یوسف در بُن چاهی فتاده
نظر در مرکز شاهی گشاده
چو یوسف بازماندی در اسیری
درون چاه تو بَدْرِ منیری
درون چاه ماندستی چو یوسف
درون حیرتی و صد تأسّف
درن چاه چون یوسف بمعنی
بمانده صورت و معنی مولی
ترا این عشق کرد اندر بُنِ چاه
فروانداخت دیگر در بُنِ چاه
رسی با رفعت و عزّ و کمالت
چو بیرون آمد از چاه وبالت
برون آرد ترا از چاه آخر
رساند بیشکی با جاه آخر
در آخر قدر چاهی بازیابی
مقام عزّت و اعزاز یابی
تو چون یوسف رسی در مصر جانت
شود مکشوف در راز نهانت
تو چون یوسف روی بر تخت جانا
شوی از عشق نیکوبخت جانا
کنون از یوسف معنی جدائی
فتاده اندر این چاه بلائی
ترا یوسف نموده رخ در اینجا
همه ملک دلت پرشور و غوغا
نمیبینی تو یوسف بر سر تخت
که تا بختت نشاند بر سر تخت
نمیبینی تو یوسف رادر آن دید
نخواهی دید دیگر این که بشنید
که یوسف آمده اینجا پدیدار
مرا او را جان یعقوبی طلبکار
چو یوسف بر سر تختست بنگر
ز دیدار عزیزش زود برخور
چو یوسف رخ نمود و خود عیان کرد
خود اینجا فتنهٔخلق جهان کرد
ترا یوسف جمال خویش بنمود
در اینجاگه وصال خویش بنمود
از اوّل بود اندر چه فتاده
کنون بر تخت شد ای مرد ساده
ندیدی یوسف جانت در اینجا
دو روزی هست مهمانت در اینجا
ترا مهمانست یوسف گربدانی
تو مر جانان مگر جانان بدانی
جمال یوسف از برقع پدیدار
چرا پرده فروهشتی بر رخ یار
جمال یوسف است اینجای تابان
بنزد عاشقان چون مهر رخشان
جمال یوسف اینجا رخ نموداست
فراز تخت جان در عین بودست
جمال یوسف تست آشکاره
بر او ذرّات عالم در نظاره
ندیدی یوسف ای در خواب مانده
درون بحر در غرقاب مانده
ندیدی یوسف ای افتاده معذور
که از یوسف بنزدیکی شده دور
ندیدی یوسف صدّیق اینجا
که تا یابی عیان تحقیق اینجا
ندیدی یوسف و در خون بماندی
ز وصل یوسفت بیرون بماندی
ندیدی یوسف و در انتظاری
بهرزه بود عمرت میگذاری
ندیدی یوسف اندر جان خود تو
از آن ماندی نه نیک و هست بد تو
تو یوسف را ندیدی کور هستی
اگرنه کوری ای بیچاره مستی
ترا یوسف درون پرده و تو
بخود هستی خود گم کرده خود تو
ترا گم کرده ره عقل پراندیش
جمال یوسفت بُد در عیان پیش
نبرد او راه و تو از ره بینداخت
چو پروانه ترا در شمع بگداخت
زهی در خاک ره در خون طپیده
جمال یوسف اینجاگه ندیده
مصیبت نامهٔ باید ز آغاز
که بر یوسف بدیدی عاقبت باز
چو یوسف با تو در پرده نشستست
وجود تو ترا از دور خستست
ترا یعقوب ماتم دیدهٔ یار
بمانده در فراق یوسف خوار
ترا یوسف جدا و تو جدائی
از آن در فرقت و عین بلائی
ترا یوسف بشد از پیش ناگاه
فتاده گشت یوسف در بُن چاه
ز تو شد دور و اندر چاه غم ماند
در آن منزل میان لانعم ماند
وگر از چاهش آوردند بیرون
رسیده با تو و تو دل پر از خون
جمال او به نشناسی دگر باز
حجاب پرده از یوسف برانداز
حجاب پرده از رویش برافکن
که اسرارت شود اینجای روشن
حجاب از روی یوسف زود بردار
نظر کن روی یوسف ای دلازار
حجاب روی یوسف باز کن تو
چو یوسف بر زلیخا ناز کن تو
حجاب از روی یوسف چون شود دور
ترا گردد عیان اسرار منصور
حجابش باز کن از روی و بنگر
که خورید رخت بگرفت یکسر
حجابش باز کن از روی چونماه
که تا کلّی بسوزانی تو خرگاه
حجابش بازکن از روی پرده
بسوزان هفت چرخ سالخورده
حجابش دور کن از رخ زمانی
فروخوان هر زمانش داستانی
حجاب این برقعست و بی تأسف
عیان بردارهان از روی یوسف
چو برداری ز رویش پردهٔ ناز
به پیش شمع رویش زود بگداز
چو برداری ز رویش پردهٔ عز
مگو از ماه و خور دیگر تو هرگز
چو برداری ز رویش پردهٔ ذات
بخوان بر هر دو جمعش زود آیات
درونش ثمّ وجه اللّه بنگر
وزان وَجّهْتُ عین اللّه بنگر
دو عالم در رخ او کل عیان بین
رخش خورشید برج لامکان بین
دو عالم از فروغ نور رویش
مثال ذرّهٔ افتاده سویش
دو عالم پرتو یک لمعهٔ اوست
دو عالم پرتو دیدار آن روست
جمالش ماه تا ماهی گرفتست
دلت گر نیز آگاهی گرفتست
جمال یوسف اندر تو نهانی
ترا حیوان شمارم گرچه جانی
رخش بنگر بخوان پس قل هواللّه
درون جان نظر کن ما سوی اللّه
دو معنی دارد این گر راز دانی
دو معنی در یکی کل بازدانی
بمعنی رهبری و ره بیابی
چو مردان کز دل آگه بیابی
چو مردان راهبر تا راه یابی
در آن دیدار دید شاه یابی
ندانم تا سخن با که بگفتم
مر این دُرهای معنی از چه سُفتم
که میداند که این اسرارها چیست
که دل هر لحظه خون برجای بگریست
که برخوانَد در اینجا راز عطّار
که داند عاقبت مر ناز عطّار
چنان عطار چون یعقوب آمد
که عین طالبش مطلوب آمد
دل عطّار این دم جان ندارد
که دل جانست جان جانان ندارد
دلش جانست و جان دل سوی جانان
بخواهد رفتن اندر پرده پنهان
چنان در عین دانائی فتادست
که سر از دور پیش جان نهادست
سر و جان را برش بنهاد از دور
ندارد جز مر این زانست معذور
که میداند یقین تا جانش اینجا
که او پیداست در پنهانش اینجا
دل و جانش چه باشد تا نشاند
چو یک قطره ابر جانان فشاند
چنان از شوق جانانست در ذات
که هم ذاتست گوئی جمله ذرّات
بخواهد باخت جان در پای دلدار
اگرچه هست در غوغای دلدار
چنان غوغا نمودست یار بیچون
که خواهد ریختن از حلق او خون
مقامی دارد او رادر مقالت
کز آنجا یافت او عین سعادت
نهاده راز کل در جان یقین او
در این آفاق آمد پیش بین او
خراباتی است در عین خرابات
مناجاتی است اندر کشف طامات
بهم پیوسته کفر و فسق و اسلام
که اینجا مینماید نیک با نام
چو من رفتم چه کفرست و چه دینست
که در آخر مرا عین الیقین است
چو من رفتم چه بت باشد چه زنّار
چه غم دارم چو یار آمد بدیدار
چو من رفتم چه ماند عین آن ذات
شود خورشیدم اینجا عین ذرّات
رها کردم نمود جسم بیجان
رسیدم در جمال روی جانان
مرا یوسف نموده روی خود باز
از او دیدم از او انجام و آغاز
مرا یوسف درون پرده باشد
که ره بر دیگران گم کرده باشد
مرا بنموده ره در سوی خود او
بکردم فارغ از هر نیک و بد او
مرا گفتا که اینجا وصل خواهی
ز بعد اصلم ار تو وصل خواهی
منم اصل اندر اینجا وصل دیده
ترا در پرده دیده اصل دیده
منم اصل و منم وصل و منم ذات
که بنمودم ترا در دید ذرّات
منم اصل تمامت بود اشیا
منم هم یوسف و معبود اشیا
منم بنموده رخ از کاف وز نون
گرفته عکس رویم هفت گردون
منم بنموده رخ اندر دل وجانت
همی گویم دمادم راز پنهانت
منم دیدارو دیدارم ندیدی
منم اسرار و اسرارم شنیدی
بگفتم با تو اسراری که دارم
نمودم با تو هر کاری که دارم
منم نقطه که میگردم چو پرگار
ترا از خویشتن کردم پدیدار
منم بیچون ترا چون آفریدم
نمییابی در این جاوید دیدم
منم کردم بیان در هر معانی
هر آن چیزی که گفتم خود بدانی
بدانی گفت و بینی باز عطّار
ولیکن هستی اندر عین پندار
ندانی خواند هستی یا ز پیشم
اگرچه من ترا هم کفر و کیشم
گمان داری از آن رویم نبینی
گمان بردار اگر صاحب یقینی
گمان داری از آنی مانده حیران
چو دولابی شدستی سخت گردان
گمان داری ندیدی هیچ رویم
فتادستی از آن در گفتگویم
گمان داری از آنی مانده بر در
مهی دریافته وصلم منم خور
ز من دوری فتادهای مه نو
دمادم تا دهم من نور پرتو
ز من افتده دور و ناصبوری
بمعنی سخت نزدیک از چه دوری
ز من دوری ولی آرم بَرِ خود
کنم بر جسم و جانم رهبر خود
ز من دوری کنون شیدا بمانده
ز ناپیدائیم پیدا بمانده
منم خورشید و تو بدر تمامی
منم پخته ولی تو سخت خامی
جمالم میشناسی لیکن ازدور
فتادستی از آنی سخت معذور
جمالم میشناسی گر چه بدری
بخوان آخر بقدر اللّه قدری
رسانم آخرت با خویشتن تو
منم محو فنا مر جان و تن تو
چونقد من ز روی تست یکسان
منم خورشید و تو ماهی به یکسان
رسانم آخرت تا باز یابی
مرا دیدار خود در راز یابی
رسانم با خودت هم بیشکی من
که تا گردیم هر دو دیگ یک من
مرا بنگر تو بود خود رها کن
بنزد بود من خود را فنا کن
مرا بنگر برافکن صورت خویش
حجابم جسم و جان بردار از پیش
مرا بنگر که خود رامن ببینی
در این بودم اگر صاحب یقینی
مرا بنگر که جز من هیچ نبود
که هر چیزی ز من جز هیچ نبود
مرا بنگر تو در ذرّات عالم
که میگویم ترا سرّ دمادم
چو من جانم درون تو نظر کن
ز من ذرّات جسمت را خبر کن
خبر کن جملهٔ ذرّات از من
که من کردم ترا اسرار روشن
خبر کن از من این بود وجودم
که من رخ این زمان در سر نمودم
خبر کن از من اینجا سالکان را
که بشنفتی همه شرح و بیان را
خبر کن سالکانم را بتحقیق
که تا یابند مانند تو توفیق
خبر کن تا خبر یابند اینجا
چو ذرّه زود بشتابند اینجا
خبر کن جمله از خورشید رویم
که من در جمله اندر گفتگویم
خبر کن جمله از من تا بدانند
چو در تو دیدنم حیران بمانند
خبر کن جمله ازمن تا نمودار
به بینند وشوند از خواب بیدار
خبر کن جمله از من از عنایت
که تا بخشم مر ایشان را سعادت
خبر کن جمله از من تا عیانم
نپندارد عیان جان نهانم
چو ذات یوسف این گفتست با من
مرا اسرارها زو گشت روشن
منم یعقوب یوسف باز دیده
دگر هم عزّت و هم ناز دیده
منم یعقوب دیده روی دلدار
حجابم رفته و یارم پدیدار
منم یعقوب یوسف آمده پیش
نهادم مرهم اینجا بر دل ریش
منم یعقوب یوسف در درونم
ز من پرس از وصالش تا که چونم
جمال یوسفم شد آشکاره
از آن کردم نمود بود پاره
جمال یوسفم بنمود دیدار
چو مه گشتم بر خود ناپدیدار
جمال یوسفم تابان نمودست
چو خورشیدی دلم رخشان نمودست
جمال یوسفم در مصر جانست
ز من بیشک همه شرح و بیانست
منم یوسف جمال آفتاب است
شده ذرّات من درنور و تابست
منم یوسف که عین جاه دیدم
در آخر رفعت این چاه دیدم
منم یوسف نموده رخ ز پرده
بمن حیرانست چرخ سالخورده
منم یوسف که اسرار کماهی
گرفته نورم از مه تا بماهی
منم یوسف نموده رخ پر از تاب
جمال ماه کنعانم تو دریاب
جمال من چنان غوغافکندست
که اوّل شور در جانها فکندست
جمال من مسخّر کرد عالم
نمودی بدر من دیدار آدم
جمال من چنان بنمود اینجا
که کار بسته کُل بگشود اینجا
جمال من یقین عین جمال است
زبانها در جلالم گنگ و لالست
جمل من بهروصفی که گویند
نمیدانند و سرگردان چو گویند
جمال وصف کرده هر زبانی
بهر شرحی بگفتند از بیانی
که یارد وصف کردن اندر اینجا
مگر صاحبدلی جان مصفّا
که داند شرح گفتن همچو عطّار
کند اینجا صفات من پدیدار
چو عطّارست اینجا واقف من
حقیقت اوست بیشک کاشف من
چو در وصفم بمعنی دُر فشاند
ز دریای معانی دُر چکاند
نیامد هیچ کس مانند عطّار
که گوید با زمانه دیدن یار
نه از دور فلک تا دور آدم
نگفتست این معانی تا بدیندم
نه کس بر دست ره چون او در اسرار
که دارد در درون جان و دل یار
زمانی باز کن چشم دل خود
که کردستم ترا من واصل خود
زمانی باز کن مر چشم دل باز
که بنمودست هم انجام و آغاز
چو من ره بردم و راهت نمودم
در بسته برویت برگشودم
جواهرنامه کردستم ترا فاش
زمانی در یقین مانند من باش
منت گفتم بسی در پرده اینجا
نمود بیشکی گم کرده اینجا
بسوی من رسی بنگر سُلوکم
که در معنی عیان شمس الدّلوکم
سلوک من ببین اندر خدائی
که کردم صورت و معنی خدائی
لقا بنمودش مانند منصور
نمایم من یقین تا نفخهٔ صور
ایا سالک گراینجا باز بینی
تو مر عطّار در خود باز بینی
مرا در خود طلب مطلوب حاصل
که تا گردانمت در عشق واصل
مرا در خود نگر منگر بهر سوی
که تا بنمایمت در نور خود روی
مرا درخود نگر وز خویش بگذر
جمال معنیم در خویش بنگر
مرا در خویشتن بین تا بدانی
چنین شو گر چو من صاحب یقینی
فرید آمد تو راز دیدن من
شود هر راه تاریک تو روشن
کنم مر روشنت من راه تاریک
بگویم نکتههای نغز باریک
منم جوهر عرض دریای معنی
مشو اینجای ناپروای معنی
چنان خود در درون خود باش ساکن
که تا باشی تو ازدلدار ایمن
منت گفتم چو راز این سخن باز
اگر یابی تو اسرار کهن باز
ز من دان و ز من بین و زمن گوی
ز من پرس و ز من اسرار کل جوی
چگویم گر مر این معنی بیابی
منم بی تو تو سوی من شتابی
مقام سالکی بردارمت من
یقین خویش رهبر دارمت من
عیان واصفت آرم بدیدار
کنم مانند خویشت ناپدیدار
چنان رخ نمایم در دل و جان
که بنمایم یقینت جان جانان
کرا میگوی این اسرار عطّار
که درخوابند جمله نیست هشیار
کسی کو دید جان و یافت در خود
مه و خورشید تابان یافت در خود
نداند این ولی چون این بداند
بسان عاقلی حیران بماند
چه میداند کسی این راز بیچون
که تا اینجا خورد اندر غم او خون
کسی کو خون خورد در سالها او
بسی یابد در اینجا حالها او
هزاران پیش اینجا از کتبها
بخواند تا برآید از حجبها
شود مر سالکِ او راه دیده
در آخر مر جمال شاه دیده
چنان درواصلی در سرّ این باز
که اینجا سوخته باشد باعزاز
ره جانان بسی پیموده باشد
ابا او گفته و بشنوده باشد
که جز جانان نبیند نیز مرحم
چنان واصل بود در کوْن عالم
همه جانان بود در دید معبود
زیان خویش داند بیشکی سود
همه جانان بود اینجا حقیقت
نماند دید او اندر طبیعت
همه جانان بود در جمله اشیا
گهی مه باشد و گاهی ثریّا
گهی خورشید باشد بی زوال او
گهی چون مه شود در اتصال او
گهی چون مه شود سالک در افلاک
گهی واصل شود چون کرهٔ خاک
گهی چون آتشی اینجا بسوزد
گهی چون شمع دیگر برفروزد
گهی چون آب گردد او روانه
طلب دارد حیات جاودانه
گهی چون باد باشد راحت جان
گهی چون میوه اندر باغ و بستان
گهی ریزان کند برگ از شجر را
گهی برگ آورد نیک از ثمر را
گهی چون خاک باشد بست اینجا
گهی چون آب باشد مست اینجا
گهی باشد لگد خور زیر هر پای
شود مانند ذرّه جای بر جای
گهی می بر دهد در روی عالم
کند هر باغ و بستان شاد و خرّم
گهی باشد در او گنج معانی
گهی باشد در او راز نهانی
گهی مرزنده آرد جمله ذرّات
گهی محو فنا در دیدن ذات
گهی باشد زپای بسته چون کوه
بزیر بار غم چون کوه اندوه
گهی آرد برون جوهر از آنجا
نه یک جوهر زهر گونه هویدا
گهی چون خاک گردد ریزه ریزه
که یارد کرد با عشقش ستیزه
گهی در شور باشد همچو دریا
گهی موجش برد سوی ثریّا
گهی درّ وصال آرد به بیرون
بتابد تابشش در هفت گردون
گهی جوهر بزیر آید ز بود او
کسی باید که بتواند نمود او
وز این دریا بود پیوسته آگاه
ندیده باشد اینجاگه رخ شاه
رخ دلدار اینجا دیده باشد
ابااو گفته و بشنیده باشد
بجز یکی نبیند در عیان او
بجز یکی نباشد جان جان او
همیشه در یقین او ذات باشد
نمود جملهٔ ذرّات باشد
همیشه در یقین قل هواللّه
یکی داند عیان راز هواللّه
بجز توحید چیزی ره نداند
بجز توحید الّا اللّه نخواند
بجز توحید حق اینجا نگوید
درون پرده جز جانان نجوید
بیابد چون بیابد راز اینجا
ببیند چون بیابد باز اینجا
چنین کس خواهم اینجا کار دیده
که باشد او وصال یار دیده
که بشناسد مرا اینجا عیانی
مرا داند همه شرح و معانی
تو ای عطّار با خود گوی و خود بین
نه خودبین باش الّا خود خدابین
تو ای عطّار بگذر از فنا تو
فنا بشناس کل عین بقا تو
مشو میگوی اسرار حقیقی
که با روح القدس اینجا رفیقی
اگرچه روح پاکت گشت جانان
توئی در جزو و کل خورشید تابان
توئی این دم رخ دلدار دیده
زهر معنی جمال یار دیده
جواهر نامه باقی چند ماندست
ز بهر این دلم در بند ماندست
رسانی این تمام آخر بپایان
دگر هیلاج سرّ ذات جانان
بگوئی بعد جوهر آشکاره
کنندت آن زمان مر پاره پاره
کتابی دیگر است از جوهر راز
که بی پرده سخن راند در اعزاز
یقین وصلست در وی رخ نموده
مرا دلدار زان پاسخ نموده
چنان واصل شدم در دید هیلاج
که خواهم کُشت خود را همچو حلاج
حقیقت آن کتاب اینجا مر راز
نماید آخر کارم بکل راز
ز عشقش روز و شب دل بیقرارست
ز درد عشق اینجانم فگارست
مرا اندر نهان گفتست محبوب
که طالب بودهٔ کردی تو مطلوب
در آخر چون نماند مر حجابت
نمای آخر بکل عین کتابت
همه ذرّات اینجا کن تو واصل
همه مقصود از اینجا کن تو حاصل
چه میگوید دل از مستقبل وحال
بهرزه میزنی در خویشتن فال
یکی را کن تمام و بعداز آن تو
دگر را کن بکل شرح و بیان تو
یکی را کن تمام و شاد میباش
بروی دوست تو آزاد میباش
نمیبینم در این عین ریاضت
که تا کی باز بینم آن سعادت
در اندیشه چنان مست و خرابم
که یک لحظه نیاید هیچ خوابم
نخفتم یک نفس جانا تو دانی
که میگوئی مرا راز معانی
نخفتم یک نفس تا عمر دارم
در اندوهت دمادم میگذارم
نخفتم یک نفس بیدار باشم
ترا پیوسته من در کار باشم
نخفتیدم دمی اندر خوشی من
سزد گر سوی ذات خود کشی من
نخفتیدم دمی در خواب جانا
فتاده اندر این غرقاب جانا
دمی ز اندیشه من خالی نبودم
ز تو گفتم همه از تو شنودم
دمی ز اندیشهٔ تو این دل من
نشد خالی در این آب و گل من
چنانم در تجلّی گم ببوده
که این قطره بکل قلزم نموده
چنانم در تجلّی تو حاضر
در این گم بود کی در جمله ناظر
چنانم در تجلّی تو جانباز
که افکندم ز خود این پردهٔ راز
چنانم در تجلّی گم شده من
که بود تو بکل حاصل شده من
چنانم در تجلّی وصل دیده
که هستم بیشک من وصل دیده
چنانم در تجلّی راز دیده
که هستم بیشکی من راز دیده
چنانم در تجلّی آفتابی
که هر لحظه برم در تک و تابی
چنانم در تجلّی بود بوده
که دانم جمله با معبود بوده
چنانم در تجلّی همچو ماهی
که گه کوهی نمایم گاه کاهی
چنانم در تجلّی فارغ و خوش
که گه آبی شوم من گاه گه آتش
چنانم در تجلّی تو آباد
که گه خاکم گهی در سیر چون باد
چنانم در تجلّی همچو کوهی
که باشم در تجلّی با شکوهی
چنانم در تجلّی همچو دریا
که جوهر میفشانم در هویدا
چنانم در تجلّی چون فلک من
که دیدم ذات اشیا یک بیک من
چنانم در تجلّی دید رویت
که هر دم سر نهم بر خاک کویت
چنانم در تجلّی ذات گشته
که بیشک جملهٔ ذرّات گشته
چنانم در تجلّی راز گویان
نه با عصفور با شهباز گویان
نمودم آنچه بنمودی مرا تو
بگفتم آنچه گفتهٔ مرا تو
بگفتم راز تو با رند و اوباش
بکردم سرّ تو اینجایگه فاش
ز عشقت گفتم و در درد مُردم
شدم من زنده و این گوی بردم
ز عشقت آگهم ای جان من تو
در این عالم خورِ تابان من تو
ز عشقت آگهم ای جان جانم
که هستی آشکارا و نهانم
ز عشقت آگهم ای راحت جان
از آن میبارم از خود دُرّ و مرجان
ز عشقت آگهم ای بود جانها
که دیدستم چنین شرح و بیانها
ز عشقت آگهم ای راحت دل
که کردی آخر کارم تو واصل
ز عشقت آگهم ای راز جمله
که اینجا میدهم آغاز جمله
ز عشقت آگهم ای نور دیده
که هستم ذات پاکت جمله دیده
ز عشقت آگهم در آخر کار
که خواهم کُشتنم آخر چنین زار
ز عشقت آگهم کآخر ستیزی
ابرحق حق شده خونم بریزی
ز عشقت آگهم ای جان جانم
که خواهی کُشت آخر در نهانم
ز عشقت آگهم تسلیم مانده
ولی خوف و بلا و بیم مانده
ز عشقت آگهم ای برتر از نور
که خواهم رفت بر دارت چو منصور
چو منصور تو جان خود ببازم
پس آنگه سوی ذاتت سرفرازم
منم بنموده رخ تا چند گوئی
منم عین العیان تا چند گوئی
منم در چشم تو بینائی تو
منم در دست تو گیرائی تو
منم در دید دیدار تو پنهان
نمود و رخ چنین میگوی و میدان
منم در تو چنین آتش فکنده
ترا در دید خود سرکش فکنده
منم در تو چنین خوناب برجای
روانه گشته چون سیلاب اینجای
منم در تو چو خاک افتاده اینجا
ترا کرده ز دید خود مصفّا
منم چون کوه اینجا در تن تو
فتاده خُرد کرده مسکنِ تو
منم چون بحردر دریای جانت
چنین آورده در شور فغانت
منم از جان ترا اینجا هواخواه
تو هر چیزی که میخواهی مرا خواه
منم اینجا بتوکل قائم الذّات
چو خورشیدی و ما جمله ذرّات
من تابان شده اندر دل تو
گشاده رازهای مشکل تو
مرا بشناس و میبینم دمادم
نموده عین یاهویت در این دم
منم یاهو درون جانت امروز
ترا بنموده بخت و حال فیروز
منم یاهو درون جسم و جانت
حقیقت آشکارا و نهانت
منم یا هو درون سینهٔ تو
منم بنگر منم دیرینهٔ تو
منم یا هو یقین درکلّ اشیا
منم برجملهٔ اسرار دانا
منم عشق ازل اینجا نموده
وصال خویش در غوغا نموده
منم اوّل که پایانی ندارم
که جانانم که جانانی ندارم
منم بی شبهه حیّ لایموتم
که نی خوابست و نی جان و نه قوتم
منم آن صانعی که قطرهٔ آب
کنم اندر خم خورشید جانتاب
منم آن قادری بر کلّ عالم
که بنمایم زخاک اسرار آدم
منم آن حاضری بر جمله موجود
که من جمله بر آرم عین مقصود
منم آن ناظری بر جمله بینا
که از پنهان کنم هر دم هویدا
منم آن ناظری کز علم حکمت
دهم من بنده را تعظیم و رفعت
منم آن عالمی بر جمله حاضر
که باشم بر همه پیوسته ناظر
منم دانندهٔ اسرار جمله
منم هم نقطه و پرگار جمله
منم موجود و بود من عیانست
ولی از چشم هر انسان نهانست
نگر قرآن من در عین آیات
که تا از صورت افتی در سوی ذات
نگر قرآن من تا راز دانی
در اینجا سرّ ذاتم باز دانی
نگر قرآن من در جمله اشیا
که کل از نور قرآن گشت پیدا
نگر قرآن من تا هر زمانی
فروخوانی از اینجا داستانی
نگر قرآن من بیشک در اینجا
نموده ذات در یک دُر در اینجا
نگر قرآن من اسرار جمله
که آمد بیشکی دیدار جمله
هر آنکو سرّ قرآنم بداند
یقین پیدا و پنهانم بداند
هر آنکو سرّ قرآن یافت اینجا
بسوی ذات کل بشتافت اینجا
اگر اسرار قرآن بازدانی
حقیقت اندر او هر راز دانی
اگر اسرار قرآن رخ نماید
ترا از ذات خود پاسخ نماید
اگر اسرار قرآن گشت موصوف
ترا بیشک شوی در جمله معروف
اگر اسرار قرآن دیدهٔ تو
یقین دانم که صاحب دیدهٔتو
اگر اسرار قرآن خواندهٔ باز
حجاب صورت از معنی برانداز
چو قرآنست اینجا راز بیچون
نموده ذات خود در بیچه و چون
چو قرآنست اینجاگه پیامش
بخوان هر لحظه راز جان کلامش
چو قرآنست اینجاگه دوایش
حقیقت عین دیدار بقایش
بقرآن کن تقرّب همچو مردان
وجود خویشتن آزاد گردان
بقرآن کن تقرّب از دل پاک
که تا گردی تو روحانی در این خاک
بقرآن کن تقرّب از دل و جان
بخوان یَخْرُجْ تو تا لؤلؤ مرجان
بقرآن کن تقرّب تا شوی یار
نماید رخ ترا معنی بسیار
بقرآن کن تقرّب همچو منصور
کز این سرّ گشت در آفاق مشهور
حقیقت گشت دیدار دو عالم
ز قرآن یافت اسرار دو عالم
ز قرآن یافت سرّ لامکانی
گذر کرد از زمین اندر زمانی
ز قرآن یافت او عین العیانی
ز قرآن یافت اسرار معانی
ز قرآن یافت اینجا دید دیدار
اناالحق زد از آن شد بر سر دار
ز قرآن یافت در قرآن قدم زد
نمود خویش کلّی بر عدم زد
ز قرآن یافت او دیدار بیچون
بگفت اسرار قرآن بیچه و چون
ز قرآن یافت این نام اندر آفاق
میان عاشقان افتاد از آن طاق
ز قرآن او حقیقت رهنمون شد
ز شوق عشق در دریای خون شد
ز قرآن بازدید اینجایگه حق
خدا گشت وز قرآن زد اناالحق
ز قرآن قل هواللّه باز دید او
نظر کرد و درون راز دید او
ز قرآن دم زد و او بود قرآن
حقیقت میندانی تا که جانان
ز قرآن درگشا تا راز یابی
تو چون منصور خود در باز یابی
منم دانای قرآن در حقیقت
نمودم جمله در سرّ شریعت
منم دانا که اینجا غیب دانم
همیشه مطّلع بر انس و جانم
منم بیچون و بی دیده چگونه
که هستم در درونها و برون نه
منم بی شبهه بی مثلم رسانید
که بود من ابی من خود بدانید
چو بنمایم کسی را دیدهٔ خویش
حجاب کفر و دین بردارم از پیش
حجاب کفر و دین و خوب و زشتم
همه در خاک قدرت من نوشتم
منم اینجا حقیقت کفر و اسلام
مرا اینجا حقیقت ننگ با نام
مرا جویند و من در جمله موجود
مرا بودند و من در جمله معبود
مرا خوانند و من درجمله خوانم
مرا دانند و من در جمله دانم
حکیم لم یزل هم لایزالم
حقیقت نور قدسی جلالم
بمن پیدا شده اینجا سراسر
منم پروردگار حیّ داور
بمن پیدا شده هر انس و جانم
مرا دانند و من در جمله دانم
حکیم لم یزل هم لایزالم
حقیقت نور قدس لایزالم

در عین ذات وصفات وقدرت و قوّت اسرار الهی فرماید

تعالی اللّه از دیدار ذاتم
تعالی اللّه از عین صفاتم
تعالی مالک الملک قدیمم
که هم رحمان و هم حیّ و رحیمم
تعالی واجب الجود وجودم
نباشد تا ستاید زانکه بودم
همه جانها ز من حیران نماید
فلک در ذات من گردان نماید
منم من باشم و گردان این خلق
نهان در ذات بیچونم که الحق
کنم زنده چو میرانم تمامت
نمایم بعد از آن یوم القیامت
حساب عدل آن روز ترازو
برانم یک بیک از زور بازو
یداللّه من از جمله فزونست
که ذاتم هم درون و هم برونست
ید اللّه من آمد در دلِ کل
گرفته برگشاده مشکل کل
بعدلم گر کسی کردست روزی
در اینجاگاه بر بیچاره سوزی
ستانم داد او زو من ستانم
که من جان بخشم و من جان ستانم
دهم من جمله را بستانم آن باز
که دارد آخر اندر عزّ و اعزاز
مرا رحمت فزونست اندر اینجا
فشانم بر جهود و گبر و ترسا
بقدر هر کسی رحمت کنم من
نه همچون دیگران زحمت کنم من
اگرچه سرّ قرآنم هویداست
همه اسرار من اینجا هویداست
حقیقت سرّ قرآنم یقین است
مرا گفتار و راز اوّلین است
نگر قرآن که آن ذات من امد
حقیقت عشق آیات من آمد
ز قرآن درگشا و راز بنگر
تو چون منصور اوّل باز بنگر
ز قرآن درگشاید راز بینی
تو چون منصور خود را باز بینی
ز قرآن جوی هر درمان دردت
کز این عین دوئی آزاد کردت
ز قرآن هر دو را دولت فزاید
ز قرآن سالکان عزّت فزاید
ز قرآن باز بین مر اولیا را
ز قرآن بین حقیقت انبیا را
هر آنکو سرّ قرآن یافت اینجا
حقیقت جان جانان یافت اینجا
هر آنکو یافت قرآن سرّ دلدار
ز قرآن باز دید اینجا رخ یار
هر آنکو یافت قرآن بیچه و چون
حقیقت برگذشت از هفت گردون
حقیقت ذات قرآن کل خدایست
مگو این چون و آن معنی چرایست
حقیقت ذات قرآن مصطفایست
که اوّل معدن صدق و صفایست
ز قرآن یافت او این عزّت و ناز
ز قرآن در دو عالم شد سرافراز
ز قرآن یافت اینجا سرّ بیچون
که او بُد زاهد اسرار گردون
حقیقت خانقاه اوست دنیا
که او دیدست بیشک سرّ مولی
که او بد مر حبیب آشکاره
بر او مر جزو وکل اینجا نظاره
حقیقت او حبیب کردگارست
که نزد واصلان دیدار یارست
فتاده صیت شرع او بآفاق
که او هست اندر این اسرار کل طاق
محمد(ص) دان تو سرّ ذات جانان
که او آورد مر آیات جانان
تمامت انبیا در پیش بودش
شده تا روز محشر در سجودش
مه از شرم رخش بگداخت اینجا
به پیش او سپر انداخت اینجا
حقیقت شد یقین خور در رخ زرد
چو دید آن نور روی احمد(ص) فرد
بجان هر مشتریش مشتری شد
ز جان و دل ورا در چاکری شد
زُحل در پیش قدرش در وحل ماند
بنزد رفعت او بی محل ماند
چو منصور تو اینجا میزنم دم
اناالحق در تو ای بیچون همدم
چو منصور تو من دیدار دارم
چو او اینجا هوای یار دارم
چو منصور تو میخواهم که جان را
برافشانم ابر خلق جهان را
چو منصور تو میخواهم بر خلق
بسوزانم بت و زنّار با دلق
چو منصور تو میخواهم در اینجا
که اندازم چو او یک شور وغوغا
چو منصور تو یک آتش فروزم
وجود و بود خود در نار سوزم
چو منصور تو من دیوانه هستم
که از خمخانهٔ ذات تو مستم
چو منصورت اناالحق باز دیدم
بگفتم باز آنچه از تو شنیدم
چو منصورت فنای خویش خواهم
تمامت جزو و کل در پیش خواهم
چو منصورت چنانم از غم ای دوست
که میخواهم که بیرون آیم از پوست
چو منصورت چنانم زار مانده
دو دستم زیر پای دارمانده
چو منصورت فتادستم بغوغا
که افتادستم اندر عشق و سودا
چو منصورت چنانم سوخته من
که اندر خویش نار افروخته من
همی خواهم چنان ای ماه افلاک
که محوم داری اینجاگاه بل پاک
انالحق با تو میگویم تو گوئی
دوای دردم اینجاگه تو جوئی
انالحق با تو میگویم دل و جان
همی بارم ز دیده درّ و مرجان
انالحق با تو میگویم بشادی
که این توفیقم آخر می تو دادی
انالحق با تو میگویم که جانی
حقیقت برتر از کون و مکانی
انالحق با تو میگویم دمادم
که کس اینجا ندارد جز تو همدم
انالحق با تو میگویم در این راز
که افکندم ز رویت پرده را باز
انالحق با تو میگویم که چونی
که بگرفته درون را با برونی
انالحق با تو میگویم ز اسرار
که در جانم شدی کلّی پدیدار
انالحق با تو میگویم که ذاتی
مرا بنموده در عین صفاتی
انالحق با تو میگویم که بیچون
نمودستی رخت از کاف و از نون
انالحق با تو میگویم ز حالت
که دیدم بیشکی عین وصالت
انالحق با تو میگویم که گفتم
ز تو این جوهر اسرار سُفتم
ترا دیدم که پیدا و نهانی
مرا جان و دل و هم جان جانی
ترا دیدم از آنت عاشقم من
که بر این عشق جانان لایقم من
ترا دیدم وجود و بود خود باز
که صنع خود نمودستی باعزاز
تو بودی بود من ای بود جمله
نموده در همه معبود جمله
منت دیدم که هستی راز اینجا
نموده روی بر اعزاز اینجا
چو من مستی که دید از قربت دوست
که بیرون آمدم یکباره از پوست
چو من مستی که دید اینجا فتاده
همه حیران نظر بر جان نهاده
ز جان در سوی جانان برده کل راه
شده از سرّ بیچون مست وآگاه
عجائب حالتی باشد در این راز
چگویم با که گویم این سخن باز
منم با دوست سوزانیده صورت
فکنده از خود اینجا خود ضرورت
ز عشق دوست هم در دوست دیدم
چنان کاینجا کمال اوست دیدم
جلالش آن چنانم برده ازدست
که چرخم آسیا بُد خرد بشکست
شدم در آسیای چرخ گردان
دگر گردی شدم افشانده بیجان
دگر مانند ذرّه سوی افلاک
نهادم روی از خورشید بر خاک
شدم چون ذرّه اینجا پایکوبان
جمال دوست اندر جمله جویان
رسیدم سوی خورشید منوّر
بدیدم بود خورشیدم سراسر
چو خورشیدی شدم در عین آن ذات
بتابیدم چو خور بر جمله ذرّات
چو خورشیدی شدم کلّی عیان من
دگر چون خور شدم اینجا نهان من
چو خورشیدی شدم در بود بودم
چو خورشید دگر رخ را نمودم
چو خورشیدی منم اینجای تابان
بهر ذرّات من گشتم شتابان
چو خورشیدی شدم در دیدن دید
گذر کردم ز طامات و ز تقلید
چو خورشیدم کنون اندر کنارست
مرا فیض از رخ او بیشمارست
چو خورشیدم که هستم راهبر من
در آن ره میفشانم درّ و زر من
چو خورشیدم من اندر عین افلاک
فتاده در نمود حقهٔ خاک
چو خورشیدم بمانده در تک و تاب
بهر جا گه روان گشته باشتاب
چو خورشیدم قمر پیدا نموده
قمر در ذرات خود یکتا نموده
چو خورشیدم قمر را محو کرده
دگر در اندرون هفت پرده
چو خورشیدم دگر ز آغاز و انجام
قمر را بدر کرده در سرانجام
منم خورشید گردان کردهام نور
منم در جملهٔ آفاق مشهور
منم خورشید جانها گر بدانند
چو ذرّه خویش سوی من فشانند
منم خورشید اسرار حقیقت
که بسپردم بخود سرّ طریقت
منم خورشید برج لامکانی
که میتابم من از چرخ معانی
منم خورشید و نور مشتریام
که خود بفروشم و خود مشتریم
منم خورشید اینجا رخ نموده
رخ میمون خود فرّخ نموده
منم خورشید این برج سعادت
نموده روی خود در تیه قربت
منم خورشید وهستم بود جمله
حقیقت دان عیان معبود جمله
منم خورشید تابان در دل و جان
منم جان و منم دل جان جانان
منم خورشید اینجا آشکاره
یقین بر من همه عالم نظاره
منم خورشید گشته آسمانها
بسی کرده بخود شرح و بیانها
منم خورشید در آتش فتاده
درون آتش سرکش نهاده
منم خورشید اندر قربت باد
ز نور خویش عالم کرده آباد
منم خورشید اندر آب مانده
درون بحر در سیلاب مانده
منم خورشید پنهان گشته در خاک
نموده راز خود در سیر افلاک
منم خورشید تابان سوی هر کوه
همه ذرّات اینجا بر من انبوه
منم خورشید ودر دریا فتاده
چو جوهر در صفت یکتا فتاده
منم خورشید جوهرباش جمله
که اینجا آمدم نقاش جمله
منم جوهر که بنمودم چو خورشید
بماندم هم بخواهم ماند جاوید
منم خورشید پیدایم ز پنهان
منم جوهر در این دریای عمّان
گهی خورشید و گه جوهر نمایم
گهی خشک و گهی من ترنمایم
گهی خورشیدم و گاهی قمر من
دویدم گِرد اشیا سر بسر من
گهی ماهم ز خود مشتق نموده
گهی چون بدرم و از حق نموده
گهی من گویم و بر چرخ گردان
کمال عشق اندر چرخ جویان
دمی مر تخم اندر عدل مانده
بسی خونها ز عشق خود فشانده
گهی در قربتم گه در بقایم
گهی در نعمتم گه در فنایم
دمی جانم نموده روی در دل
در اینجا گه نمودم راز مشکل
دمی دل دارم و جان محو کرده
نمایم رخ من اندر هفت پرده
دمی چشمم دمی هوش و دمی گوش
دمی دید و زبانم گشته خاموش
دمی گوشم نداری لَنْ تَرانی
همی گویم در این شرح و معانی
دمی هوشم نموده جمله اسرار
بگفته راز خود با جمله اغیار
دمی عقلم در اینجا در تک و تاز
که تا پرده براندازم عیان باز
دمی شوقم درون جان و دلها
نمایم هر کسی را شور و غوغا
دمی عشق ز جان هر رخ نموده
در اسرار کلّی برگشوده
دمی در عشق بنمایم رخ خود
دمی در شوق گویم پاسخ خود
دمی در پرده بنمایم جمالم
بهرگو خواهم اینجاگه وصالم
دمی من پرده ساز و پرده سوزم
ز خود آتش بخود اینجا فروزم
گهی هستم گهی پنهان شده من
گهی با جسمم و گه جان شده من
گهی برگویم این سرّ آشکاره
در اینجا جزو و کل در من نظاره
گهی اینجا اناالحق میزنم باز
برافکنده بکل انجام و آغاز
گهی اینجا بمن غوغای هر کس
گرفته هر نفس از پیش و از پس
دمی با یاردر خلوت نشسته
در اینجا در بروی غیر بسته
دمی در خلوت جانان که باشیم
همه جانان شود ما خود نباشیم
همه جانان شود آن لحظه جسمم
برافتد ننگ و نام و نقش و اسمم
همه جانان تابانم چو خورشید
شود خورشید سایه تا بجاوید
همه جانان شوم در عین خلوت
رسم بیچون بسوی ذات قربت
همه جانان شوم لاگشته کلّی
ز الّا اللّه و الّا گشته کلّی
همه جانان شوم در عین آن ذات
چو خورشیدی که اندر عین ذرّات
همه جانان شوم چون هست جانان
در آن حالت بمانم مست جانان
همه جانان شوم چه از پس و پیش
براندازد ز ناگه برقع خویش
همه جانان شوم چون رخ نماید
مرا هر لحظه این پاسخ نماید
همه من باشم و جانان نباشد
بدین صورت مر این آسان نباشد
دهد پاسخ مرا چون من نباشم
درون دید عین تن نباشم
که ای من با تو و تو در میان گم
تو اندر قطره اندر عین قلزم
که ای نادیده اتمامم سراپای
چه میگردی چو ذرّه جای بر جای

در عیان دیدن جانان فرماید

منم در بود تو بودم تو بنگر
حقیقت عین معبودم تو بنگر
منم بوده رخ و تا بنگری تو
ز وصلم هر زمانی برخوری تو
ره شرعت سپردم همچو عشاق
که تا کردی مرا در جزو و کل طاق
ره شرعت سپردم سالکانه
که تا دادی رهم را بی بهانه
ره شرعت سپردم من چو مردان
که تا دادی مرا اسرار جانان
ره شرعت سپردستم تو دیدی
که بیشک در همه گفت و شنیدی
کنون در شرع تو آباد گشتم
که همچون آتش اندر باد گشتم
دلم در شرع تو عین العیان یافت
بهر دم بیشکی راز نهان یافت
دلم در شرع تو شد در خدائی
خدائی دید در دید خدائی
دلم در شرع تو بیچون فتادست
برون از فتنهٔگردون فتادست
دلم در شرع تو دیدار کل دید
اگرچه پر بلا و رنج و ذل دید
دلم در شرع تو دم از یکی زد
دو همدم بود کلّی در یکی زد
یکی دیدم من اندر شرعت ای ماه
ز یکی من نبودم اوّل آگاه
چو گشتم آگه از شرع تو آخر
شدم اسرار اینجاگاه بی سر
ز سرّ تو شدم روشن تمامت
چو حشر و نشر در یوم القیامت
ز شرع تو شدم روشن شب تار
امید من برآمد کل بیکبار
کنون ای خسرو و سُلطان جمله
تو خورشیدی مه تابان جمله
نظر کن پیش اندر سوی مسکین
که از تو دارد اینجا عز و تمکین
ره تو یافت اینجا بی مجازی
که راه تو نخواهد بود بازی
ره تو هر که بسپارد وی از دل
رسد در عاقبت او سوی منزل
ره تو هر که بسپرد او در آخر
بدیدی روی خوبت را بظاهر
ره عشقت ابی حدّ و کمال است
در آخر سالکانت را وصالست
تمامت سالکانت راه کرده
برون رفته ولی در سوی پرده
بمانده عاقبت چندی بره باز
همی دون نارسیده در سوی راز
تو ره بنمای آخر دوستان را
بکن مر سجن ایشان بوستان را
که ایشان از خودی راهی ندارند
که تا خود در سوی وصل تو آرند
تو ره بنمودهٔ عشاق عالم
شده ذرّات تو جویان دمادم
در آخر منزلین دیدار رویت
ببینند و زنندت های و هویت
اگر بنمائی اینجاگاه رهشان
تو باشی عاقبت جانان بهشان
گره بگشای از راه تمامت
بمنزل در رسند اندر سلامت
بجان آیند اوّل در سوی دل
که ذات کل بود آخر بمنزل

در آگاهی دادن دل در عین منزل و او از آن عاشق بودن فرماید

الا تا چند در منزل شتابی
تو اندر منزل و منزل نیای
توئی در منزل اینجا راه کرده
حقیقت عزم دید شاه کرده
تو اندر منزل و منزل ندانی
توئی جان و دل من دل ندانی
تو اندر منزلی ره کرده ای دوست
چنان مانده بتن در پرده ای دوست
تو اندر منزل و نادیده دیدار
شده در منزل جان ناپدیدار
تو اندر منزل و و جائی بمانده
ولی در خویش تنهائی بمانده
تو اندر منزلی و وصل دیده
حقیقت عین ذات اصل دیده
تو اندر منزلی در نزد آن ماه
چگویم چون نهٔ از راه آگاه
تو اندر منزلی سرگشتهٔ خود
میان خاک و خون آغشتهٔ خود
تو اندر منزلی ای دل بماندی
بُدی سالک کنون واصل بماندی
تو اندر منزل وصل خدائی
نظر کن باز کز اصل خدائی
تو اندر منزل جانی و جانان
نموده رخ ترا اینجا در اعیان
سوی منزل رسیدستی تو تحقیق
نمییابی و دیدستی تو توفیق
سوی منزل رسیدی از سوی درد
فتادستی در این منزل کنون فرد
سوی منزل رسیدستی نظر کن
ز دید جان و دل خود را خبر کن
سوی منزل رسیدستی و یاری
بدان خوشباش چون با غمگساری
سوی منزل رسیدستی در آفاق
هنوز اندر رهند مر جمله عشاق
سوی منزل ز دید حق رسیدی
جمال حق در این منزل بدیدی
در این منزل وصالت دست دادست
خر و بارت سوی منزل فتادست
در این منزل زدی بیشک قدم تو
که تادر منزلی عین عدم تو
رسیدی ای دل و کامی ندیدی
ز منزل تو یقین نامی شنیدی
رسیدی در سوی منزل ندیدی
مراد خویشتن حاصل ندیدی
رسیدی سوی منزل بی سر وجان
از آنگشتی تو چون خورشید تابان
بیاب ای دوست وصل دوست در دل
که اینجا منزلست و نیست منزل
بمنزل چون رسیدی وصل دریاب
زمانی کرد بیدارت از این خواب
بمنزل چون رسیدی همچو مردان
حقیقت خوش نشین با دوست شادان
در این منزل که جانها ره نبردند
هم اندر منزل افتادند و مردند
تو ره بردی و خواهی مرد اینجا
ندانم تا چه خواهی برد اینجا
تو اندر منزلی تا چند گوئی
تو اکنون بیدلی تا چند جوئی
بگو تا چند جوئی منزل یار
که آخر برگشائی مشکل یار
بگو تا چند جوئی منزل ای دوست
که تو در منزلی و منزلت اوست
تو اندر منزلی، اندر منازل
چگویم چون نداری دیدن دل
دل وجان اندر این منزل بماندست
میان نار و ریح و گل بماندست
چنانش آب افکنده بسیلاب
کز اینجا میبرد آنجا باشتاب
چو گردابست دریا از پس و پیش
مرو بیرون زمنزل ای دل ریش
جزیره داری و منزل همین است
ترا منزل ترا عین الیقین است
کناری یافتی اندر کناره
کنی در بحر استسقا نظاره
بمنزل در رسیدستی کنون تو
حقیقت داری اینجا رهنمون تو
حقیقت رهنمون جانت باشد
که اینجا دردت دور ماندت باشد
تو جان خود چنان آسان گرفتی
از آن مانده کنون اندر شگفتی
تو جان خود مده آسانت ازدست
که جان با جان جان دیدست و پیوست
چو جان ره برده است و راه دیدست
در این منزل وصال شاه دیدست
ز جان بگذر که جان از تو گذشتست
حقیتق سیر اشیا در نوشتست
دل و جان با تو پیوستست دائم
بذات جان جان پیوسته قائم
شده در تو تو اندر جان و دل گم
که این قطره بمن بحرست قلزم
نگاهی کن تو در جان حقیقی
که با او زان سر اینجاگه رفیقی
رفیقی کردهٔ با جان از آن سر
ندانی چون کنم این سر تو رهبر
رفیقی کردهٔ با جان در اینجا
در اینجا آمدی ای جان از آنجا
رفیقی کردهٔ با جان ندانی
حرامت باد اگر غافل بمانی
فروبست و ندانستی ورا تو
ابا او کردهٔ اینجا جفا تو
رفیقی کردهٔ با جان خود تو
از او غافل شده در نیک و بد تو
رفیقی کردهٔ با جان با جان حقیقت
رهائی کن ورا اینجا طبیعت
رفیقی کردهٔ با جان تو از ذات
رسیدستی کنون در قرب ذرّات
رفیقی کردهٔ با جان ز آنجا ابا تو
رها کردی تو بار خویش نیکو
ندانی ای ترا مجروح مانده
که ماندستی تو خود بیروح مانده
وصالت دست آسان بود داده
ولکین ماند از مرکب پیاده
وصالت دست آسان بود در دست
ولکین عشق پیوند تو بگسست
وصال یار اینجا دیده بودی
حقیقت پای تا سر دیده بودی
کسی هرگز کند این کان تو کردی
از آن افتاده در اندوه ودردی
ندانستی ترا معذور دارم
کنم نزدیکت و نی دور دارم
بده انصاف ای دل اندر اینجا
که گردی عاقبت واصل در اینجا
بده انصاف ای از خود رمیده
کنون بگشای اینجا مر دو دیده
بده انصاف ای دل در حقیقت
طریقت کن تو از عین طریقت
بده انصاف جان ای راز دیده
که یاری اندر آخر باز دیده
بده انصاف و اندر وی فنا شو
در او مستغرق عین بقا شو
بده انصاف و شو در عالم جان
تو بیش از پیش مر خود را مرنجان
بده انصاف کاکنون یار دیدی
یقین بیزحمت اغیار دیدی
بده انصاف ای جان و جهان را
که وصلش یافتستی رایگان را
بده انصاف تو در عالم عشق
که دیدی بار دیگر آدم عشق
بده انصاف و اندر خود یقین بین
تو ذات اوّلین و آخرین بین
بده انصاف چون گشتی تو خورشید
که خواهی ماندنی بی سایه جاوید
بده انصاف و بنگر راز جانان
یقین انجام و با آغاز جانان
تو چون در کل رسیدی جزو بگذار
تو چون در جای رسیدی عضو بگذار
تو چون در کل رسیدی راز بنگر
ز خود انجام و هم آغاز بنگر
همه در تست ای نادیده اسرار
وجود تست اندر عین پندار
همه در تست و تو اندر گمانی
از آن اسرار من اینجا ندانی
همه در تست و تو اندر همه گم
همه چون قطره و تو عین قلزم
همه در تست و تو درخود حجابی
فتاده در پی نقش و حسابی
همه در تست و پندارست صورت
دمادم اوفتی اندر کدورت
همه در تست و تو عین صفاتی
چرا غافل ز دید نور ذاتی
همه در تست وز تست این همه راز
نه کس آمد نه کس خواهد شدن باز
همه در تست هیچی نیست اینجا
بجز تو هیچ و هیچی نیست اینجا
عطارد گر دبیرست و توانا
قلم در دست و اندر راز دانا
شده نادان او در کلّ احوال
بسوزد چند بار اندر مه و سال
ز سهم سیف او مریخ لالست
فتاده زار دائم در وبالست
تمات کوکبان چرخ گردون
شوند از عشق او گردان و در خون
زهی بگذشته از افلاک و انجم
همه چون قطره و تو بحر قلزم
زهی کرده غلام و چاکر تو
مه و خورشید بیشک ناظر تو
توئی اصل ای نمود سرّ اسرار
زمانی برقع از دلدار بردار
توئی میر و توئی خسرو تو سلطان
توئی جسم و توئی جان و تو جانان
ترا زیبد بعالم پادشاهی
که جزو و کل رسولا پادشاهی
ترا زیبد بزرگی ای سرافراز
که خواهد دیدن از تو عزّت و ناز
توئی زیبد که سلطانی کنی تو
بت کُفّار اینجا بشکنی تو
ترا زیبد که داری سرّ بیچون
نهی شرع و اساست بیچه و چون
ترا زیبد رسولی در میانه
که عزّو رفعتت شد جاودانه
ترا زیبد که داری معجز اینجا
همه بر درگه تو عاجز اینجا
ترا زیبد که گردانی قمر را
دو نیمه در بر اهل نظر را
ترا زیبد که آهو خواست زنهار
ز تو ای سیّد دانای جبّار
ترا زیبد که فخر تست آفاق
همه اندر دوئی تو در میان طاق
زهی طاق دو ابروی تو محراب
بر محراب تو جان رفته در خواب
توئی شاه و همه اینجا غلامت
بکرده گوش در سوی پیامت
بتو روشن شده آفاق یکسر
بتو اینجا یقین مشتاق یکسر
بتو روشن شده این راه تاریک
نهادستی اساس شرع باریک
از آن موئی در این معنی نگنجد
دل و جان نزد شرعت خود چه سنجد
ره شرع تو هر کو یافت کل شد
در اینجا بیشکی بی عیب و ذل شد
ره شرع تو بود انبیا بود
ولی همچون تو کس این بود ننمود
تو بنمودی رخ و شد آشکاره
قمر هر ماه میگردد دو پاره
شود نیمی کم و نیمی پدیدار
دگر آن نیم دیگر ناپدیدار
شود در پیش خورشید جمالت
حقیقت باز شد سوی وصالت
وصالت جمله جویانند اینجا
همه ذرّات پویانند اینجا
وصالت یافت آنکو سر ببازید
بجان خویشتن اینجا ننازید
وصالت یافت آن کو تن برانداخت
وجود خویشتن چون شمع بگداخت
وصالت یافت آنکو شد فنا باز
تراینجا بدید اندر بقا باز
وصالت یافت اینجا آنکه دل شد
وگرنه پیش ذات تو خجل شد
وصالت یافت آنکو دید رویت
بود دائم غلام و خاک کویت
وصالت یافت کز خود شد جدائی
رسید آنگاه در عین خدائی
وصالت یافت اینجا هرکه جان شد
بنزد روی تو از خود نهان شد
وصالت یافت کو ذات تو باشد
حقیقت عین آیات تو باشد
وصالت یافت آنکو شرع بگزید
رسید از دید تو در دیدن دید
وصالت گر بیابد ره ندیده
که او باشد دل آگه ندیده
نداند راه سوی تو دل و جان
بماند تا ابد در عین زندان
وصالت یافت مر این جان عطّار
از آن شد او ز بحر تو گهربار
چنان اندر وصالت راه دیدست
که خود را بی توئی ای شاه دیدست
چنان در عشق اینجا در فشاند
در آخر پیش ذاتت سر فشاند
ندارد هیچ چیزی جز سر تو
چو خاک افتاد مسکین بر در تو
در تو دارد و هر کس ندارد
جز از تو رو ز پیش و پس ندارد
تو چون در ماندگان را دستگیری
سزد گر بندهٔ خود را پذیری
رهانی مرد را زین گفتن پر
اگرچه ریخت از بحرِ دلش دُر
ز وصل تو جهان مجروح ماندست
که جانش رفت در وی روح ماندست
ز وصل تو نمودش کن نمودار
حجابش بیشکی از پیش بردار
چو میدانی که هست او خود غلامت
بگفت او باز با هر کس پیامت
پیامت گفت اینجا جمله سرباز
در آخر پیش رویت گشت سرباز
چنان گفتست راز تو حقیقت
همه در سرّ مکشوف شریعت
ابا تو گفت هم از تو شنیده
ز بهر تو بخاک و خون طپیده
توئی پیغامبران را شاه و سرور
نگه کن در دل عطّار بنگر
نگه کن عقل تو عقل جهانی
حقیقت مهتر آخر زمانی
ز تو آدم شرف دارد ز بودش
که بُد نوری ز ذاتت در وجودش
بتو آدم حقیقت یافت جانان
تو بودی مر ورا پیدا و پنهان
بتو آدم نمود انبیا شد
که صافی گشت و بر صدق و صفا شد
بتو نوح از دوعالم شد نهانی
که پیش تست بیشکّی معانی
بتو پیدا تمامت انبیااند
بتو اعیان حقیقت اولیااند
توئی مهتر توئی بهتر چگویم
که در میدان شرع تو چو گُویم
بسی چوگان عشقت خوردهام من
از آن در عشق تو خو کردهام من
چنان من دوست دارم یاورانت
چنانم زار اینجا در عیانت
که میبینم ترا اندر دل خود
حقیقت کردهام من حاصل خود
بتو شادم بتو آباد مانده
بتو پیوستهام آباد مانده
تو میدانی دوای دردم ای دوست
که مجروح و عجب رو زردم ای دوست
تو میدانی دوای درد عطّار
دوا کن بخش او را کم کن آزار
چنان عطّار در درد تو بگداخت
بآخر یافت راحت بس سرافراخت
دوای درد عشاق جهانی
دوای عاشقان هم خود تو دانی
دوا کن این دل درمانده ای جان
که همچون حلقه بر در مانده این جان
دوا کن این دل حیران بمانده
که چون چرخست سرگردان بمانده
دوا کن این دل افتاده از دست
وگرنه زیر پای غم شود پست
دوا کن این دل مجروح و افگار
که دیدست او زعشقت رنج و تیمار
دوا کن این دل مسکین مجروح
مر او را قوّت آور در سوی روح
دوا کن ای طبیب کاردیده
دلم زیرا که هست آزار دیده
از آن جام محبّت زانکه خوردی
بمن آور از آن جام تو دردی
ز دُرد جام خود دردم شفا ده
دلم از رنگ نقش خود صفا ده
ز درد عشقت ای جانان جمله
شدم رنجور ای درمان جمله
دمادم میخورم خون دل خویش
ندارم هیچ جز تو حاصل خویش
مرا حاصل توئی درد و اندوه
برون آور مرا از بار این کوه
بزیر بار کوه عشق ماندم
بجای آب خون از دیده رانم
ز بهر وصل تو اندر فراقم
بدیدار خوش تو اشتیاقم
چنانست ای مه خورشید تابان
که چون ذرّه سوی خورشید تابان
چنانست این دل درمانده در غم
که چیزی جز تو نیست او را یقین هم
توئی درد و توئی اکنون دوایم
ز بیش اندازه بنمائی جفایم
چنانم شد فنا دل در ره تو
که اوّل بود اینجا آگه تو
کنونش عقل شد در عشقت ای جان
کند هر لحظه اینجا شرح و برهان
ز تو دارد ز تو اینجای گوید
وصال روی تو اینجای جوید
چنان در شرح محبوسِ تو شد دل
کز آن در عاقبت شد عشق حاصل
چو عشق روی تو اندر سرم بود
حقیقت عشق تو هم رهبرم بود
چو عشق روی تو آمد در این جان
حقیقت فاش گفتم راز جانان
چو عشق روی تو در جانم افتاد
حقیقت کفر در ایمانم افتاد
چو عشق روی تو دیدار بنمود
مرا آنجا دَرِ اسرار بگشود
چو عشق روی تو آمد مرا دید
رهائی دادم از پندار تقلید
چو عشق روی تو جانان نمودم
از آن هر لحظه من برهان نمودم
چو عشق روی تو خورشید جان بود
مرا اینجا دَرِ اسرار بگشود
نمیدانست کس عشق تو جانا
ز من شد بعد از این در جمله پیدا
ز من پیدا شد اسرار یقینت
که من بودم در اینجا پیش بینت
ز من شد فاش اینجا کل اسرار
که از عشق تو کردم کلّ دیدار
چنان در جان عطّاری بمانده
که همچون نافه اسراری بمانده
دماغم شد معطّر مست گشته
از اوّل نیست بود و هست گشته
کنون سر باتو سر با تو دارم
که هستی در حقیقت غمگسارم
سرو کارم کنون سوی تو افتاد
که خر با بار در کوی تو افتاد
معطّر کردهٔ آفاق جمله
بتو ذرّات شد مشتاق جمله
معطّر کردهٔ آفاق از بوی
سلاسل بستهٔ عشاق از موی
بموئی بستهٔ بر پای جانها
بهر حرفی است مر شرح وبیانها
هر آنکو جز رضای جانت جوید
بجز مر دفتر و دیوانت جوید
بماند تا ابد بسته در این پای
نیارد وقت بیشک جای بر جای
هر آنکو پای غم او را بشادی
ز غم افتاد اندر سوی شادی
ابی غم شد هر آنکو برد فرمان
ترا ور نه فتاد او سوی زندان
ز زندانِ تو کی یابد رهائی
که از خود یابد اینجاگه جدائی
بود طالب کسی کو راز بیند
در اینجا دید شرعت باز بیند
به نسپارد ره شرع تو اینجا
نداند اصل با فرع تو اینجا
سپارد راه آنکو در طریقت
رساند دید تو اندر حقیقت
تو اینجا رهنمای واصلانی
تو بنهادی اساس و هم تو دانی
ره شرعت سپردم سالها من
بسی معلوم کردم حالها من
ره شرعت سپردم گاه و بیگاه
ز جان گفتم ز دل استغفراللّه
ره شرعت سپردم این زمان من
نهادم در برت کون و مکان من
همه در تست و در عین وصالی
چرا افکنده خود را در وبالی
همه در تست بردار این گمان را
که تا بیشک یکی بینی عیان را
همه در تست یک دم در یقین شو
یکی بنگر بدیده اوّلین شو
همه در تست بردار این حجابت
که در یکی نباشد این حسابت
همه در تست اوّل بین و آخر
در این صورت همی گویم بظاهر
همه در تست ای اوّل ندیده
ز دید وصل او نامی شنیده
همه در تست و تو اندر وصالی
نه نقصانی که دائم در کمالی
توئی لیکن گمانت در گرفته
زهر شرحی بیانت درگرفته
گمانت آنچنان اینجا نمودست
که هر لحظه دو صد غوغا نمودست
گمانت آنچنان بگرفت در بند
که از اسرارت اینجاگه بیفکند
گمانت آنچنان محبوس دارد
که این در بر تو کل بدروس دارد
گمان بردار تا یابی یقین باز
دل و جان و سرت اندر یقین باز
گمان بردار ای بیچون جمله
که خواهی ریخت اینجا خون جمله
گمان بردار ای بنموده خود را
فکنده تهمتی در نیک و بد را
گمان بردار تا خود باز بینی
مشو گنجشگ تا شهباز بینی
گمان بردار و واصل شو چو آن پیر
که اندر وصل اینجا نیست تدبیر
گمان بردار ای عین العیان تو
دگر کن شرح و دیگر در بیان تو
گمان بردار چو سلطان عشقی
فتاده در پی برهان عشقی
فتاده این زمان اندر وصالی
چرا اندر پی رنج و وبالی
حقیقت بین و بگذر از همه باز
وجود خویش را اندر همه باز
حقیقت بین تو در عین شریعت
شریعت خود بدان بیشک حقیقت
حقیقت شرع دان و بگذار از وی
طبیعت فرع دان و بگذر از وی
حقیقت بیشکی چون راه داری
در او دیدار روی شاه داری
حقیقت بیشکی ذاتست بنگر
در او مر عین آیاتست بنگر
حقیقت جمله مردان یافتستند
در او از جان و دل بشتافتستند
حقیقت راز بیچونست دریاب
یکی دریای پر خونست بشتاب
حقیقت واصلان دریافت دیدند
ز بود خود ببود کل رسیدند
حقیقت هر که بسپارد در اینجا
حجاب از پیش بردارد در اینجا
حقیقت هرکه اینجا باز یابد
اناالحق گوید و حق باز یابد
حقیقت هر که اینجا یافت درخود
برش یکسان نماید نیک یا بد

در نشانی دادن جوهر حقیقت فرماید

حقیقت جوهری اندر تو پیداست
کز او در جمله عشق و شور و غوغاست
حقیقت در تو و تو در حقیقت
فرومانده تو در عین طبیعت
حقیقت در تو و تو درگمانی
از آن یک رمز اینجاگه ندانی
حقیقت در تو بنمودست دیدار
اگر مردی یقین خود را پدید آر
حقیقت در تو است و تو در اوئی
ولیکن گر براندازی دوروئی
حقیقت را یقین یابی در اینجا
ابی صورت تو بشتابی در اینجا
حقیقت باز دان و راه بگذار
سوی مه بازگرد و جاه بگذار
حقیقت بازدان از پیر رهبر
درون تست پیر عشق رهبر
حقیقت باز دان ای کار دیده
ز پیر عشق او دان یار دیده
ز پیر عشق پرس احوال رازت
که بنماید حقیقت راز بازت
ز پیر عشق پرس و باز بنگر
از او دیدار سرّ کار بنگر
ز پیر عشق اگر آگاه گردی
بکلّی اندر اینجا شاه گردی
ز پیر عشق بستان جام اسرار
فروکش جام و آنگه رو سوی دار
ز پیر عشق بشنو آنچه گوید
که او درمان دردت را بجوید
ز پیر عشق بشنو راز و حق شو
از او بین و از او دان و بدر رو
تو پیری در درون داری حقیقت
ندیده پیر خود گوید شفیقت
ز پیر عشق بستان جام و کن نوش
چواحمد جامهٔ تحقیق در پوش
ز پیر ار جام بستانی دمادم
بیارت در رساند او به یک دم
ز پیرت نوش کن جام و بمخروش
وجود خود بکلّی کن فراموش
چو این جام از کف آن پیر خوردی
فروکش بعد از آن هر جمله دردی
در آن دردی و مستی گر زنی دم
برون باید شد از جنّت چو آدم
مرا این راز از آن شد آشکاره
که کل در پیر خود کردم نظاره
هر آنچه پیر گفت اینجا نوشتم
برون کرد آخر کار از بهشتم
چو آدم از بهشت خود برون کرد
سرشته خاک من در عین خون کرد
ترا اینجا اگر رازت بهشتست
بنزد عاشقان دانم که زشتست
چه باشد جنّت و رضوان و کوثر
حجابی دان بر عاشق سراسر
بر عاشق بهشت اینجا عذابست
اگرچه اندر او عین عتابست
بر عاشق بجز جانان نگنجد
که در تحقیق جسم و جان نگنجد
بر عاشق همه دیدار جانانست
بهشتش قطرهٔ از بحر پنهانست
بر عاشق بجز جانان مگو تو
بجز این درد او درمان مجو تو
کسانی کاندر این رازند مانده
از آن پیوسته زین بازند مانده
بهشت و حور و غلمان و در و دوست
حقیقت مغز یارست و دگر پوست
چو آدم راز دید از وی برون شد
بآخر یار او را رهنمون شد
چنانت سرّ با آدم بگویم
در اینجا درد و درمانت بجویم
نه آدم را برون کردند کآدم
نمیگنجد آنجاگه در آن دم
مثال بوستانی بُد بهشتش
از آن مر آخر کار او بهشتش
ز بعد قربت آمد هجر آخر
رها کرد او بهشت از دید ظاهر
برجانان بهشتش گشت زندان
تمامت کرد ترک او همچو رندان
منزّه شد چو ذات پاک بیچون
حقیقت عاشق آسا رفت بیرون
بهشتش عقل بود و عقل بگذاشت
نمود جبرئیل ونقل بگذاشت
چنان شد ادم از ظلمت سوی نور
که از جنّات وحوّا گشت او دور
چو پیر عشق او را روی بنمود
مر او را کل در توفیق بگشود
مرا او را گفت کای آدم نظر کن
نمود من ببین جانت خبر کن
اگر بیرون فتادستی ز جنّات
ترا آخر رسانم سوی کلّ ذات
منم با تو ترا بیرون فکنده
بشاهی میرسانم هان توبنده
مرا بشناس و با من باش ساکن
که در آخر کنم بود تو ایمن
چو من دیدی منت بنمایم این راز
حجاب اندازم این دم آخرت باز
منم بیرون فکنده تا بدانی
تو ای آدم براز کلّ نهانی
کنون جز من مدان در سینهٔ خویش
منم پیر تو ای دیرینهٔ خویش
از آنت کردم از جنات بیرون
که تا بنمایمت کل ذات بیچون
بغیر ما نظر اینجا مکن تو
ز من بشنو حقیقت این سخن تو
بهشت و حور و غلمان جمله دیدی
که یک نقش و سراسر پیچ دیدی
ندیدی هیچ آدم بازدان تو
ز من بشنو هم از من راز دان تو
همه مانند نقشی بود پیشت
اگرچه در برون هست خویشت
همه اندر نمود آدم اینجا
منت کردم در اینجاگه مصفّا
بمن پیدا شد و در من نهان شد
بمن آدم در اینجاگه عیان شد
ترا آن رازها کاندر سر تخت
نمودم بازگفتم با تو بدبخت
ندیدستی ندیدی زان شدی دور
بخود گشتی در این جنات مغرور
نمودی من نمودم با تو آدم
بگفتم با تو من سرّ دمادم
فرستادم بتو جبریل و گفتم
دو گوشم راز ما اینجا شنفتم
چنان غافل شدست از عشق حوا
که یک دم می نیفتادی تو با ما
دمی با ما اگر چه راز گفتی
ز من با من حقیقت باز گفتی
منت حاضر بُدم در جان و در دل
منت مقصود کردم جمله حاصل
ولی در عاقبت آدم ندانی
که سرّ دوست رازست ونهانی
منت سرّ تو آدم راز گویم
ز تو در تو حقیقت راز جویم
ز بهر آن برون کردست ازآنجا
که غیری را نبینی جز من اینجا
در این هجران وصال من تو دریاب
در این قربت جمال من تودریاب
که هجران من و وصلست هردو
یکی آدم حقیقت چه من و تو
از آن وصل و از این هجران مرا بین
درون بنگر مرا عین لقا بین
منم بر تو ید قدرت نموده
در اینجاگه مه بدرت نموده
منت جنّت نمودم باز حوّا
منت کردم ز دید خویش پیدا
منم درآخر کارت فراقی
نمودم اندر اینجا اشتیاقی
حقیقت نوش با ما نیش باشد
ترا این راه ما در پیش باشد
رهی در پیش داری آدم پیر
بباید رفتن اکنون می چه تدبیر
ره ما راه تست و راه کن تو
مگو دیگر بگستاخی سخن تو
رهت در ما کن و رس بر در ما
که با تست این زمان مر رهبر ما
ره عشقم ره دور و درازست
در او گاهی نشیب و گه فرازست
بمن کن راه و منزل بین تو در من
بآخر آن بت صورت تو بشکن
بمن کن راه و منزل بین و خوش باش
حقیقت تن دَرِ دل بین و خوش باش
تو پنداری مگر کین عشقبازیست
بیانی دیگرست این سر نه بازیست
توئی آدم ز جنّت رفته بیرون
فتاده این زمان در سیر گردون
رهی دور و عجب در پیش داری
ابا خود پیر پیش اندیش داری
ترا خود میکند در خود خطابی
نداری زهره تاگوی جوابی
ندانی ره از آنی باز مانده
چو گنجشکی اسیر بازمانده
ترا بیرون فکند از عین جنّات
هزاران نکته میگوید ز آیات
تو چون در شکّی او را کی شناسی
چو طفل از عین وحشت میهراسی
ترا میگوید اینجا گه دمادم
در این دم چون توئی مر عین آدم
تو بیرونی از آن در ره فتادم
ز بالا در سوی این چه فتادم
خطابت میکند هر لحظه زینسان
تو هستی هر نفس در خود هراسان
نمیدانی جوابی دادن او را
که باشد در خور جانان نکورا
چو میترسی از آنی باز در راه
فتاده عاشق و بیچاره در چاه
رها کردی تو جنّت را بصد ناز
برون پس آمدی ای صاحب راز
کنون چون آمدی مانند آدم
خطاب خوف میآید دمادم
تو درخوف و بمانده در رجائی
فتاده اندر این دام بلائی
نمیدانی که راهت از کجایست
از آن جان تودرخوف و رجایست
رجا و خوف کی راهت نماید
که جز پیرت یقین راهت نماید
چو پیرت در ره افکندست در خود
از آنی میروی با او تو بیخود
دمی گوید که منزل اندر اینجاست
دمی گوید که مر منزل نه پیداست
دمی گوید منت بیرون فکندم
دمی گوید منت در خون فکندم
دمی گوید منت دیدار دارم
ابا تو اندر این سر کار دارم
دمی گوید مترس و خوش همی باش
گهی در آب و گه آتش همی باش
دمی بر کسوت آدم برآید
گهی حوّا ز آدم مینماید
دمی تاجت نهد بر سر ز شاهی
دمیت از مه در اندازد بمائی
دمی در خاکت اندازد بخواری
نباشد زهره تا سر را بخاری
دمی بر عرشت افرازد یقین سر
دمی از قربتت بر فرق افسر
دمی عزت دمی نخوت نماید
دمی بُعد و دمی قربت نماید
بجز آنکو در این ره درد یابد
چو مردان خویشتن او فرد یابد
غم جانان خورد در خون نشیند
بجز او در همه غیری نبیند
بلای قرب جانان همچو آدم
کشید اینجا زعشق او دمادم
بلا بیند نیارد دم زدن او
گهی در گفت باشد گاه در گو
گهی چون آدم از جنّت شود دور
فتد چون سالکان اندر ره دور
گهی چون آتش اینجا خود بسوزد
گهی چون باد آتش بر فروزد
گهی در بار غم مانند منصور
بسوزد تاشود کلّی علی نور
گهی مانند او گوید اناالحق
در آخر منزلت اینست الحق
مثالی بود این سر تا بدانی
که راز دیگر است این از معانی
نمودی گفتم اینجا آشکاره
نمیدانی نمیبینی چه چاره
نمیدانی که یارت با تو چونست
گهی در راستی گه با سکونست
گهی بنمایدت دیدار بیچون
گهی بیرون کند از هفت گردون
گهی چون سالکانت در ره خویش
در اندازد بسوی درگه خویش
گهی چون پیر دین منصور حلّاج
ترا بر فرق معنی بر نهد تاج
گهی بنمایدت اسرار وانگه
گهی مانند او بر دار آنگه
کند بودت که تا رازش بگوئی
ندانم تا در این معنی چگوئی
نمییاری بترک جان خود کرد
که چون منصور گردی در همه فرد
نمییاری چو آدم در ره او
فتادت تا رهی بر درگه او
نمییاری دمی تا راز بینی
وصال شه در اینجا باز بینی
نمییاری وصال شاه دیدن
گذشتن از خود و در وی رسیدن
نمییاری گذشت از خود حقیقت
حقیقت دوست میداری طبیعت
طبیعت آنچنانت بند کردست
که جانت مانده در دیدار فردست
طبیعت دوستداری زو جدائی
از آن محروم از دید خدائی
طبیعت همچو شیطانست در تو
حقیقت عین رحمانست در تو
طبیعت کردت ازدلدار خود دور
از آنی مانده اندر خویش مغرور
طبیعت مر ترادردوزخ انداخت
وجودت از تف این نار بگداخت
طبیعت بند بندت را فروبست
تو اندر گردن او کردهٔ دست
چنانش دوست میداری که جانست
نمیدانی که خونت رایگانست
بخواهد کشتنت در عین این نار
تو همچون کافری دادست زنّار
حقیقت کافری زنّار داری
که از جان مر بُتِ خود دوست داری
تو چون بت میپرستی کافری تو
ز ناگاهی شوی از جان بری تو
بت نفس تو کافر مَرد خواهد
شدن در آتش اینجاگه نکاهد
ندیده دین و کافر مُرد خواهی
ندانم تا چه چیزی برد خواهی
شکست این و یقین را باز جو تو
ابا جانت در اینجا راز جو تو
در آن سر جز پشیمانی و حسرت
بمانی در تف نار ندامت
بصورت مبتلا تا چند باشی
در این عین بلا تا چند باشی
ترا چون نیست دردی کی شود دوست
ترا چون نیست مغزی باش در پوست
بصورت مبتلائی چون عزازیل
از آنی رخ سینه مانندهٔ فیل
دمادم مینماید راز جانت
حقیقت میکند آگاه جانت
ترا هم این بباید سوخت بیشک
وگرنه نکته آموخت بیشک
از آنی مانده در زندان بماتم
که خودبینی چو او بیشک دمادم
بود کز سرّ معنی بازیابی
رسی در منزل آنگه شاه یابی
بود کین شک شود عین الیقینی
ترا چون نیست اینجا پیش بینی
ترا چون نیست رهبر بر سر راه
بماندستی چو روبه در بُن چاه
تو رهبر را طلب کن در دلِ ریش
وز او بگشای کلّی مشکل خویش
تو رهبرداری اندر جان حقیقت
که او بیند یقین عین طبیعت
ولیکن چون تو بشناسی نمودش
که آخر باز دانی بود بودش
مر او را آدم اینجا رهنمون شد
که آدم زو یقین عین سکون شد
ره جمله نمود و خویش گم کرد
همه اندر دوئی افکند خود فرد
حجاب از پیش بردارد در آخر
شود مخفی و بود او بظاهر
ز عشق این سرّ تواند شد میسّر
ولیکن گرز آید عاقبت سر
ترا تا سَر بود این سرّ نه بینی
نه بینی تا تو این ظاهر نه بینی
بظاهر شرع بین و باطن آن یاب
بسوی عشق چون منصور بشتاب
حقیقت هر که دید او سرفشان شد
چو جان داد او حقیقت جان جان شد
ترا تا جان بود در قالب ای دوست
حقیقت مغز باشی لیکن در پوست
دوئی چون از میان برخاست جان شد
حقیقت جان ابر جانان نهان شد
چو جان جانان شود جز حق نباشد
توئی باطل کز این جز حق نباشد
بجان جان توانی یافت خود را
که هر کس مینگردد و کل اَحَد را
خدا بیند خدا صورت نداند
وگر داند در او حیران بماند
چون جان برخاست جانان رخ نماید
ترا هر لحظه صد پاسخ نماید
چو جان شد جسم آمد در سوی خاک
نهان گردید زیر چرخ افلاک
نهان گردد در آن خلوتگه یار
در اینجاگه شود او آگه یار
در اینجا آگهی صورت ندارد
در اینجا آگهی ار خویش دارد
حجابی نیست صورت اندر این خاک
که اینجا میشود هم محو در پاک
در اینجا عین خونست و پلیدی
در اینجاگه یقین بر چون رسیدی
در اینجا صورتت مانند خونست
ولی این قصّه با مُل رهنمونست
چو صورت محو گردد جان زاید
بجز جان هیچ مر او را نشاید
چو جان گردد صور در عالمِ گل
تنی باشد که گردد در مکان دل
ز بعد دل شود اینجایگه جان
پس آنگاهی شود دیدار جانان
اگرچه شرح بسیارست این را
ولیکن راز میجوید یقین را
یقین این است اندر آخر کار
که میگردد صور کل ناپدیدار
حقیقت همچو جان اینجا شود گم
مثال قطره در دریای قلزم
حقیقت قطره چون در بحر پیوست
یقین هم نیست گردد کاندر اوهست
چو قطره عین دریا شد در اینجا
حقیقت بود یکتا شد در اینجا
چو جسمت محو شد کل بود گردد
بگویم عاقبت معبود گردد
وصال صورتست اندر دل خاک
در اینجاگه رسد در صانع پاک
در اینجا مخزن خود باز بیند
در اینجا او حقیقت راز بیند
در اینجا آتشت چون نار گردد
نمود خاک کلّی در نوردد
سوی معدن شود با مسکن خود
بیابد بار دیگر مأمن خود
دگر چون هم از اینجا او شود باز
بسوی باد یابد همچنین راز
دگر هم آب شد اینجا روانه
رسد در آب اینجا بی بهانه
یقین چون خاک باشد در سوی خاک
یکی باشد همه در عین کل پاک
پلیدی پاک گردد بد نماند
بجز عطّار این سِرّ کس نداند
که عطّار است اینجا راز دیده
ز خود مرده در اینجا باز دیده
بمرد از خویش اندر گور صورت
فتادت این همه دید ضرورت
چنان این سر در اینجا باز دیدست
که خود مُردست وین کل راز دیدست
چو مر این جسم و جانش اینچنین است
کسی کاین یافت اینجا راز بینست
بباید رفت زینجا آخر کار
بزیر خاک تاریکت بیکبار
حجاب اینجا برافتد تا بدانی
ز من دریاب این راز نهانی
هر آنکو مُرد آخر زنده گردد
چو خورشید از فلک تابنده گردد
در اینجا زندگانی مرگ باشد
ولی چون عاقبت کل ترک باشد
در آخر ترک خواهد بُد ز صورت
بباید شد از این معنی ضرورت
بباید شد از این دنیای غدّار
نباید بست دل در دهر خونخوار
در این دنیا که بر عین بلایست
دهان بگشاده همچون اژدهایست
دمادم میکشد هر کس سوی خویش
زند بر جان هر کس هر زمان نیش
در اینجائی فنا اندر بلائی
بآخر زهر کام اژدهائی
چو مردان از دم او کن کناره
مکن در سوی آن ملعون نظاره
ببین او را که کامی زشت دارد
ابا کسی هیچ اُنسی میندارد
ندارد هیچ اُنسی با کس این شوم
از این معنی شود جان تو معلوم
چو بوقلمونست دنیا تو نظر کن
دل خود را از این معنی خبر کن
برآرد رنگ بر مانندهٔ تو
نیوش این پند از دانندهٔ تو
چو شکلی ساخت این ملعون مکّار
چو نقش تو شود اینجا پدیدار
نماید خویشتن را با تو اینجا
که بفریبد ترا ای مرد دانا
تو پنداری که او رادوست گیری
نمیدانی که اندر پوست میری
چنانت درکشد چون اژدهائی
که دیگر مینیابد زورهائی
چنین است آخرت آنگه بدیدی
چرا در سوی دنیا آرمیدی
ترا دنیا خوش آمد ای برادر
چو ققنوس این زمان در سوی آذر
فتادستی و هم در وی بسوزی
هم ازخود آتشی در خود فروزی
بخواهی سوخت اندر آخر کار
بخواهی مرد اندر وی به پندار
تو تا کی ماندهٔ دنیا بمانی
ز سرّ آخرت رمزی ندانی
ز سرّ آخرت این سر شنفتی
نکردی گوش و اندر خواب خفتی
ترا دنیا چنان در قید کردست
که مرغ جانت اینجا صید کردست
چو صیّاد ازل مر مرغ جانت
گرفت و صید کرد آخر نهانت
نخواهد گشت اندر خاک ره خوار
تو خواهی ماند اندر عاقبت زار
نخواهی یافت آخر میرهائی
چرا بیچاره در قید و بلائی
ز جان مرجان خود بگذار دنیا
ره حق گیر و رسوائی مولی
ز دنیا هیچ ناید مر ترا سود
بجز آن کاندر این آتش شوی زود
جهان نزدیک حق قدری ندارد
هلالست این مَهَت بدری ندارد
جهان و هرچه در روی جهان است
چو یک ذاتست چون یابد جهان است
جهان بگذار و بگذر زو یقین تو
چو مردانباش در خود پیش بین تو
جهان بگذار کین مردار هیچست
که چون نقش عجائب پیچ پیچست
جهان بگذار تا یابی رهائی
خدا بشناس وز وی کن خدائی
جهان بگذار چون مردان و دیندار
نمود خویش در عین الیقین دار
جهان بگذار و بگذر زو چو مردان
خود از بند بلا آزاد گردان
جهان بگذار چون آدم ز جنّت
در افکن خویشتن در سرّ قربت
جهان بگذار همچون او ره دوست
که تا آخر شوی مر آگه دوست
جهان بگذارو همچون او فنا شو
در آن دید جهان عین بقا شو
جهان بگذار تا یابی سرانجام
بنوشی از کف معشوق خود جام
جهان جاودان بنگر در اینجا
حقیقت جان جان بنگر در اینجا
چه دیدی آخر ازدنیا چگوئی
که سرگردان در او مانند گوئی
چه دیدی آخر از دنیا بجز رنج
کشیدی رنج و نادیده رخ گنج
چه دیدی آخر از دنیا بجز غم
نمودت درد و غم اینجا دمادم
چه دیدی آخر از دنیای غدّار
بج زدرد و بلا و عین آزار
ز دنیا هیچ دل شادان نباشد
که جان ودل بکلّی میخراشد
ز دنیا هیچ دل را نیست شادی
عجب در غرق این دریا فتادی
چو دریائیست دنیا موج پر خون
دمادم میزند بر هفت گردون
چو دریائیست دنیا پر نهنگست
درون جای عیش و هوش و هنگست
در این دریا بسی کشتی نظر کن
دل خود را از این دریا خبر کن
که پر موجست از خون عزیزان
از او شو گر تو مردی هان گریزان
نهنگ جانستان اینجاست دائم
کز او هر لحظه صد غوغاست دائم
در این دریا هر آن کشتی که یابد
شتابان سوی آن کشتی شتابد
بیک دم در کشد کشتی بیکبار
شود در عین دریا ناپدیدار
ز دنیا بگذر ای سالک حقیقت
که کس جز جان نخواهد بُد رفیقت
ز دنیا بگذر ای دل یک زمان تو
مبند اینجای خود در جسم وجان تو

در صفت دنیا فرماید

دلا چون آخر کارست در خاک
ترا جا و مقام از دید افلاک
چه دیدی باز بین از رنج دنیی
که خواهی رفت آخر سوی عقبی
در اوّل در بلا آخر ترا چیست
ندانم مونست در عاقبت کیست
چو زیر خاک خواهی رفتن ای دل
ترا جز این نخواهد بود حاصل
ترا حاصل حقیقت راز باشد
اگر چشمت در اینجا باز باشد
حقیقت ای دل بیچاره مانده
توئی پیوسته خود غمخواره مانده
چو جانست عاقبت اینست دیدی
در اینجا جز بیان کامی ندیدی
هم از شرح و بیان خویش بگذر
هم از شرح و بیان دوست بر خور
بجز جانان مبین مانند مردان
رخ از تحقیق خود اینجا مگردان
ره تحقیق گیر و در فنا کوش
بجز تحقیق منگر باش باهوش
بجز تحقیق غیری را مبین تو
اگر هستی بکل صاحب یقین تو
فنا خواهی شدن ای دل حقیقت
نخواهد بود جز خود کس رفیقت
نخواهد بود با تو جز تو همراه
یقین خواهی شدن در منزل شاه
چوز ان منزل یقین آگاه گشتی
در آخر بیشکی این ره نوشتی
در آن منزل که نامش قبر باشد
اگر اینجا ترا مر صبر باشد
فنا خواهی شدن آنگه بقائی
چو گردی کل عیان آن دم لقائی
فنا خواهی چون مردان گشتن اینجا
در آن منزل شوی کلّی مصفّا
در آخر یافت خواهی عین توفیق
فنا خواهی شدن اوّل بتحقیق
فنا خواهی شدن در دید جانان
چو ذرّات جهان در شمس تابان
کنون صبری بگیر آنگه قراری
که جز این دو نبینی سه تو باری
کنون صبری کن ای دل همچو آدم
که تا زین دم رسی در قرب آن دم
کنون صبری کن ای دل همچو او تو
که تا کارت شود کلّی نکو تو
کنون صبری کن ای دل چون تراسیم
میان آتش غم باش تسلیم
کنون صبری کن ای دل همچون یعقوب
که تا در رنج گردی بیشکی خوب
کنون صبری کن ای دل همچو ایوب
بکش ای دل یقین تو رنج یعقوب
کنون صبری کن ای دل همچو عیسی
که ناگاهی رسی در سوی اعلا
کنون صبری کن ای دل چون محمد(ص)
که تا منصور گردی و مؤیّد
کنون صبری کن ای دل چون علی باز
که تا یابی عیان همچون علی باز
کنون صبری کن ای دل چون حسن تو
یکی شو در نمودجان و تن تو
کنون صبری کن ای دل چون حسینی
که سر در باخت او بی مکر و شینی
کنون کن صبر و کُشته شو چو منصور
بیک ره شو یقین نورٌ علی نور
کنون کن صبر چون خواهی شدن خاک
حقیقت آنگهی گردی بکل پاک
چو زیر خاک صبرست و سکونست
ترا مر عشق اینجا رهنمونست
چو زیر خاک خواهی بود ریزان
ز عشق جان تو خون از خود بریزان
دلا خونی و خواهی خفت در گِل
در اینجا گشت خواهی عین واصل
در اینجا وصل خواهی یافت بیچون
بوقتی کز نهاد آئی تو بیرون
میان خاک در خون اصل یابی
فنا گردی و آنگه وصل یابی
میان خاک و خون وصلست آخر
ترا چه غم چو کل اصلست آخر
در آخر وصل جانانست اینجا
در اینجا راز جانانست پیدا
شود پنهانی و پیدا بمانده
ترا این راز میباید بخوانده
بخوان این راز ای مرد حقیقت
منه دل بر سر نفس و طبیعت
بخوان این راز ای مرد یقین تو
چو مردان باش کلّی در یقین تو
فنا شو چون فنا خواهی شد ای دل
که اندر آن فنا گردی تو واصل
بریزان خون زچشم خود بیکبار
که خواهی گشت در خون ناپدیدار
بریزان خون دلا از خود بیک ره
که تا گردی ز راه دوست آگه
چو تن با تست و تو در تن فتاده
حقیقت تو از او او از تو زاده
چو تن با تست و تو در تن یقینی
در او اینجا حقیقت پیش بینی
چو تن با تست و تو در تن پدیدار
حقیقت راز هم در تو پدیدار
چو تن در تن یقین پیدا شدستی
در این غمخانه ناپیدا شدستی
چرا مینگذری ای دل تو از تن
دو روزی شاد باشد ای دل بمسکن
از او وصلِ یقینِ یار دریاب
درون خانهٔ اوئی تو دریاب
از او وصل یقین دریاب اینجا
مکن با او یقین بشتاب اینجا
از او بشناس اسرار حقیقی
که او با تست و تو با او رفیقی
از او بشناس مر دیدار بیچون
که با او رفت خواهی سوی گردون
از او بشناس و هم در وی فنا گرد
از او واصل شو و عین خدا گرد
از او بشناس اینجا دید دلدار
که خواندستی تو از تقلید دلدار
از او بشناس داد را دان غنیمت
که او را نیست اینجا هیچ نیّت
ندانی ار ز دل ای تن ندانی
چگویم چون تو این مشکل ندانی
ندانی ار ز تن ای دل حقیقت
که تن پنداشتی اینجا طبیعت
ندانستی تو قدر این تن خود
ولی تا در رسی در مسکن خود
اگر امروز قدر تن ندانی
در آخر چون بدانی خیره مانی
بدان قدر وجود ای دل حقیقت
که بگشاید ترا مشکل حقیقت
تو تن را کی شناسی زانکه جانی
در او پیداست اسرار معانی
در او پیداست اینجا ذات بیچون
که تکرارست و گفتم بیچه و چون
در او پیداست اینجا راز پنهان
در او بنگر حقیقت راز جانان
در او پیداست آن چیزی که بنمود
در این آینه خود عطار بنمود
در او پیداست اسرار الهی
بیابی هر چه زین آیینه خواهی
در او پیداست آنچه کس ندیدست
خدا اینجای در گفت و شنیدست

در صفات آیینۀ دل و کشف اسرار حقیقت در نمود صور فرماید

از این آیینه بتوانی تو دیدن
جمال روی جانان باز دیدن
در این آیینه بتوانی جمالش
حقیقت دید در عین کمالش
از این آیینه بتوانی رخ یار
حقیقت دیدن اندر لیسَ فی الدار
از این آیینه موجودست اشیا
در او بنموده رخ پنهان و پیدا
از این آیینه خورشیدست تابان
که کس او را نداند یافت ازینسان
از این آیینه گر خورشید یابی
در او تو طلعت ناهید یابی
در این آیینه ماه و مشتری یاب
حقیقت آینه خود مشتری یاب
در این آیینه افلاکست گردان
مه و خورشید در وی کور گردان
نمییابند اینجا هیچکس راز
در این آیینه مر انجام و آغاز
نمییابند از این آیینه جز دوست
که برخوردار این آیینه هم اوست
در اینجا وصل دلدارست خسرو
عجب سر تن در این آیینه پرتو
فکندست و همی در گفتگویست
حقیقت خود بخود در جستجویست
عجایب در عجایب اندر اینجاست
در اینجا هیچ ناپیدا و پیداست
که این مر هیچکس نادیده باشد
نه کس این گفته نه بشنیده باشد
بجز منصور کین کرد آشکاره
مر او را کرد جانان پاره پاره
عجب خود گفت و هم خود گشت اینجا
حقیقت خود فکندی شور وغوغا
حقیقت خویش گفت و خویش در باخت
بیک ره این حجاب از کل برانداخت
چو خود گفت و ز خود بشنید اناالحق
هم از خود کرد پیدا کل اناالحق
ره حق دید و حق گفت و همه اوست
مبین عطار جز حق هیچ در پوست
چو موجودست مر آیینه اینجا
نظر میکن تو در آیینه اینجا
مر آیینه در این تو راز میگوی
چو ناپیدا شود آنگاه میجوی
چو ناپیداست در پیدا نموده
ترا اینجایگه شیدا نموده
چو ناپیداست پیدا اسم و صورت
در این صورت در آی و بین ضرورت
در اینصورت توانی یافت دلدار
اگر دروی نباشد هیچ پندار
در اینصورت توانی یافت رویش
اگر عاشق شوی بر گفتگویش
در اینصورت جمال اونظر کن
هر آنکو بیخبر باشد خبر کن
در اینصورت ببین در هفت پرده
جمال دوست خود را گم بکرده
در اینصورت ببین و گرد واصل
از او مقصود بین کاینجاست حاصل
در اینصورت نظر کن آفتابی
که در جانها فکنده تک و تابی
در اینصورت نظر کن دید جانان
ببین آخر دمی خورشید تابان
در اینصورت ببین دیدار عطّار
حجاب اینجا برافکنده بیکبار
در اینصورت ببین اسرار جمله
حقیقت نقطه و پرگار جمله
در اینصورت ببین توجان جانها
که میپردازد این شرح و بیانها
در اینصورت نگاهش کن زمانی
که از هر سوی میتابد عنانی
در اینصورت ببین آن سر که جوئی
حقیقت او تو است و هم تو اوئی
در اینصورت ببین گرمرد راهی
حقیقت سرّ دیدار الهی
در اینصورت مبین جز عین جانان
که اینجاکعبه است و دیر جانان
در اینصورت که او را کل ندیدی
تو چیزی گفتی و چیزی ندیدی
در اینصورت گر او را باز دانی
حقیقت مرگ باشد زندگانی
در اینصورت تجلّی جلالست
در این معنی یقین عین وصالست
در اینصورت نمود و بس فنا کرد
اناالحق گوی کل خود را فنا کرد
در اینصورت اناالحق زد بتحقیق
در این معنی نمود او جمله توفیق
در اینصورت هر آنکو راز بیند
یقین منصور اینجا باز بیند
در اینصورت دو عالم رخ نمودست
در این صورت بگفت و خود شنودست
در اینصورت نظر کن منظر یار
اگرچه نیست ذات حق پدیدار
وصال اوست صورت گر بدانی
حقیقت کور باشی گر ندانی
وصال او از این صورت توان یافت
خوشا آنکس کز این معنی نشان یافت
وصال او از این صورت پدیداست
خوشا آنکس که روی خود بدیدست
وصالش عاشقان اینجا بدیدند
در او پنهان شدند و ناپدیدند
وصالش واصلان یابند اینجا
حقیقت باز بشتابند اینجا
وصال جان جان پنهانست بنگر
درونت ماه تابانست بنگر
وصالش از برون هرگز نیابی
مگر وقتی که سوی کل شتابی
وصال دنیا و عقبی حلالست
ولیکن برتر از حدّ کمالست
وصال دوست اینجا یافت حلاج
بفرق سالکان بنهاد او تاج
وصال دوست در بودست بنگر
درون جان از این معنی بمگذر
یقین در پیش دارو بیگمان شو
برافکن جان و آنگه جان جان شو
یقین را بیگمان بشناس در خود
حقیقت در یکی بین نیک یا بد
یقین بشناس در عین عیانی
قبولش کن مر این صاحب قرانی
چو منصور این بیان سرّ توحید
حقیقت گوش کن بگذر ز تقلید
ترا این سر نیاید راست اینجا
اگرچه یار ناپیداست اینجا
ترا این سر مسلّم کی شود دوست
که گردی مغز بیرون آئی از پوست
ترا تا پوست باشد آن نباشد
مهت در ابر شد رخشان نباشد
مه تو این زمان در زیر ابرست
ترا مر چاره درمانت صبرست
مهت در زیر ابر است ار بدانی
تو مانده در حجابی کی بدانی
مه تو زیر ابر اندر خسوفست
حقیقت مانده در عین کسوفست
همه اشیا از او گردند روشن
نماید نور خود در هفت گلشن
مهت تابان شود بهر ستاره
شوند آنجایگه در پی نظاره
چو ماه تو شود در عین خود گم
دگر چون قطره در دریای قلزم
نماند ماه و آنگه خور بماند
پس آنگه نور بر ذرّه فشاند
پس آنگه روشنی یابد ز خورشید
دگر مر محو گردد عین جاوید
همه خورشید گردد عین ذرّات
نهد آنگاه سر در عین آن ذات
همه ذرّات آنجا گه شود نور
نماند ذرّه جز نور علی نور
بجز خورشید در عالم نماند
وجود اندر دم آدم نماند
بجز خورشید می تابان نباشد
ندیدی این ترا تا آن نباشد
در آن خورشید کن بیچون نظر تو
گرفته پرتو از زیر و زبر تو
یکی را بین اندر عین خورشید
نماید سایه محو اینجا بجاوید
چو خورشید حقیقت رخ نمودست
حقیقت ابر پرده برگشودست

در شرح دادن خورشید وحدت در حجاب صورت فرماید

عجائب خود خورشید تابانست
نمییابی مرا از این چه تاوانست
ترا خورشید اینجا آشکارست
فتاده در حجاب هفت و چارست
درون این حجابت آفتابست
از او مر پردهها در عین تابست
ندانم تا که وصف او چگویم
در این معنی دوای دل چه جویم
چو خورشیدست در جانت هویدا
درون پرده پنهانست و پیدا
بکل خورید خود اندودهٔ تو
از آن در غم و رنج فرسودهٔ تو
بکل خورشید کی پنهان نماید
که روشن در مه تابان نماید
ببین خورشید تو در جان نظر باز
کنون بنگر در انجام وآغاز
همه نورست تاریکی نه پیداست
ولیکن عقل از این معنی بسوداست
بنورش جملهٔ آفاق روشن
فتاده عکس مه در هفت گلشن
گرفته نور خورشید است اینجا
از او مر عاشقان گشتند شیدا
بکل خورشید جان پنهان نمودند
از او مر شرع با برهان نمودند
در این خورشید عشاقند حیران
حقیقت جمله آفاقند حیران
در این خورشید اگرچه راز گفتند
ز هر نوعی ابا هم باز گفتند
ولی منصور خورشید حقیقت
نمود او روی بی عین طبیعت
حقیقت پردهها را کرد پاره
همه خورشید را کرده نظاره
چو اینجاگاه خورشید وصالست
از آن حضرت تجلّی جلالست
تجلّی در جلال اینجاست پیدا
دل عشّاق از آن گشتست پیدا
تجلّی در جلال لایزالی
ترا بنمود در عین وصالی
گمانت چون حجابی پیش آمد
از آن اندر دلت صد نیش آمد
گمان بردار از خورشید و بنگر
جمالش را تو تا جاوید بنگر
گمان بردار تایابی رهائی
رسی در عین خورشید خدائی
گمان بردار وین خورشید دریاب
کز او داری حقیقت نور دریاب
گمان بردار ای سلطان معنی
نظر کن نصّ این برهان معنی
گمان بردار و در سوی یقین شو
تو شمس لایکاد و لایبین شو
گمان بردار چون خورشید پیداست
حقیقت ماه با ناهید پیداست
سوی خورشید جانها مشتری بین
همه جانها زعشقش مشتری بین
یقین خورشید اندر خانهٔ ما است
حقیقت عقل کل دیوانهٔ ما است
هزاران ماه از این خورشید تابانست
همه ذرّات سوی او شتابانست
ز نورش عالم جانست روشن
از او پیدا و پنهانست روشن
از او پیداست جسم و جان حقیقت
وز او پیدا شود پنهان حقیقت
ترا خورشید روشن بر دلت یافت
حقیقت جانت اینجا راز دریافت
ترا این راز شد اینجا مسلّم
که این خورشید بنمائی دمادم
همه اعمی ز خورشید و تو دیدی
کمال نور جان دروی رسیدی
کمال نور جانت گشت پیدا
که بود دوست کردستی مهیّا
ترا دیدار جانان هست حاصل
از آنی بر همه اشیا تو واصل
تو گفتی راز جانان پیش هر کس
حقیقت دیدهٔ اللّه را بس
نکردی یک نفس خاموش لب تو
بگفته سرّ جانان بوالعجب تو
حجاب اینجایگه کل برگرفتی
حقیقت یار را در برگفتی
جمال بی نشان داری تو در بر
حقیقت اوست در جانان تو رهبر
تمامت عاشقان در شور کردی
چو دریا خویشتن را شور کردی
عجب شوریست بس شیرین فتاده
یقین کفر تو اندر دین فتاده
در این بحر معانی شورداری
قوی عشقی عجب با زور داری
در این بحر معانی جوهری ساز
تو داری بیشکی خود درد بسیار
کمال عشق تو ازدل پدیدست
اگرچه دل ز جانان ناپدیدست
دلت شد ناپدید و جان پدیدار
درون جان شده جانان پدیدار
ترا زین آن همه هر آینه جان
حقیقت میکند مردم ز جانان
از این اسرارهای برگزیده
نه کس بشنفته نی هرگز شنیده
ترا اظهار کردند این چنین راز
که دیدندت که هستی جان و سرباز
ترا جان رفت و جانان پایدارست
سرت افتاده اندر پای دارست
حقیقت پایداری همچو منصور
نباشد همچو تو تا نفخهٔ صور
جمال بی نشانت روی بنمود
دَرِ نابسته بر روی تو بگشود
دری کردند کل بر روی تو باز
کز آن پیداست هم انجام و آغاز
حقیقت سلطنت امروز داری
چو حلّاجت دلی فیروز داری
حقیقت آمدی سلطان معنی
نکرده کس چو تو برهان معنی
از این شیوه معانی این چنین راز
که گفتست این چنین با هرکسی باز
عجائب جوهری داری ز اسرار
که میریزد در او دُرهای شهوار
همه کس از دَرِ تو با نصیبند
نمیدانند و جمله با حبیبند
از این جوهر که آمد از سوی ذات
در اینجا دردمیده نفخ آیات
تمامت بیخبر در عین پندار
وزو یک تن در اینجا شد خبردار
نگفت او خود اباکس زانکه کل بود
اگرچه در نبوت عین ذل بود
مر او را بود این جام فتوّت
بعزّت نوش کرد او در نبوّت
چنان کو دید دیگر کس نبیند
نه عالم نیز چون او بس نبیند
چنان کو را جمال بی نشان بود
بمعنی و بصورت جان جان بود
چنان کو یافت اسرار حقیقت
نمود دوست از بهر شریعت
نگفت و گفت با حیدر همه راز
که او بُد با علی انجام وآغاز
بحیدر گفت اینجا راز بیچون
علی آن یافت اینجا بیچه و چون
علی دانست دیگر از محمد(ص)
حقیقت نیز منصور و مؤیّد
علی این راز برگفت آشکاره
باو کشف الغطامی کن نظاره
علی دیدست کل دیدار اللّه
که او بُد بیشکی دید هواللّه
علی دیدست اینجا ذات بیچون
که نزدش ارزنی بُد هفت گردون
علی دیدست سرّ کن فکانی
همه اسرار و انوار معانی
علی دیدست اینجا بیشکی دوست
که این معنی من هم بیشکی اوست
علی بُد سرّ اسرار کماهی
حقیقت مشتق از ذات الهی
علی با مصطفی هردو یکیاند
حقیقت بیچه و چون بیشکی اند
علی با مصطفی دیدار بودند
که هر دو صاحب اسرار بودند
علی با مصطفی هر دو خدایند
نمودند و دگر کل مینمایند
چو ایشانند ونبود غیر ایشان
تو اندر شرع میکن سیر ایشان
تو اندر شرع سرشان دان و تن زن
وجود خویشتن را بر عدم زن
بجز ایشان مبین کایشان نمودند
حقیقت با تو در گفت و شنودند
اگر بشناسی ایشان را در اینجا
وجود خود کنی زیشان مصفّا
حققت هر دو با تو در عتابند
ز قول و فعل تو ایشان حسابند
منه بیرون تو پای از شرع ایشان
نگه کن شرع و اصل و فرع ایشان
بدان اینجایگاه و گاه زان کن
حقیقت جان از ایشان جان جان کن
چو ایشان با ادب کن زندگانی
که بنمایندت اسرار معانی
چو ایشان با تواند اینجای ناظر
بقول و فعل تو هستند حاضر
چو ایشانند بیشک ذات سبحان
یقین سرّ عشق و جان جانان
طریق زندگانی راست میدار
که تا باشی ز فعل خود سبکبار
اگر بر راه ایشانی یقین تو
چو ایشان جملگی آراست بین تو
مبین کج، راست بین و راستگو باش
در این میدان جان مانند گو باش
چو گوئی اوفتادستی بمیدان
حقیقت از یقین تسلیم گو باش
تو تسلیم رضای نیک و بد شو
تو جمله پاکشو آنگه اَحَد شو
طریق شرع بسپار و یقین بین
چو احمد راز عشق اوّلین بین
چوحیدر راستی کن در حقیقت
حذر میکن تو از عین طبیعت
براه شرع میرو همچو مردان
حساب شرع را بیحدّ و مر دان
براه شرع رو چون انبیا تو
که تا باشی یقین اولیا تو
براه شرع رو تا راز بینی
که در عین شریعت راز بینی
براه شرع ایشان رو که ناگاه
بیابی بیشکی دیدار اللّه
براه شرع ایشان رو که ذاتی
که این دم مانده در عین صفاتی
براه شرع بینی روی محبوب
اگر باشی ز تقوی پاک مطلوب
تو باشی در حقیقت آخر کار
حجابت گر نماید عین پندار
حجابت شرع بردارد زصورت
وجودت پاک گردد از کدورت
حجابت شرع بردارد در آن دم
بگوید با توکّل راز دمادم
حجابت شرع بردارد بیکبار
نماند بعد از آنت هیچ پندار
حجابت شرع بردارد ز تقوی
بیابی بیگمان اسرار معنی
حجابت شرع بردارد بپاکی
اگرچه نار و آب وباد و خاکی
ز تقوی جوهر تو پاک گردد
پلیدی را بیک دم در نوردد
ز تقوی یاب اینجا راز پنهان
که تقوی هست بیشک ذات رحمان
بتقوی ذات از پاکی بدانی
بیابی در درون راز معانی
درون را پاک گردان از طبیعت
بتقوی کوش در عین شریعت
درون را پاک کن زآلایش تن
که تا آیینه گردانی تو روشن
در این تن می چه دانی اوفتاده
که تا خود چیست اندر وی نهاده
هر آن چیزی که ظاهر مینماید
همه اینجای حاضر مینماید
بطون تو پُر اسرار الهی است
مثال جوهر و دریا و ماهی است
یکی دریاست اندر اندرونت
گرفته موج بنگر از برونت
پر از ماهی و مر حیوان در او بین
حقیقت چون ببازی تو بتو بین
در او گند طبیعت بوی دارد
همی خوردن هم از خود خوی دارد
در این دریا عجائب بیشمارست
در او کرم و بلا هر دم هزارست
حقیقت خوردن و خفتن از ایشان
از ایشان بود جسم تو پریشان
بخوردن خوی کردستند مردم
خورش خواهند اینجاگه دمادم
ز بهر قوت ایشان روز و شب تو
حقیقت جان کَنی ای بوالعجب تو
زهی نادان که هستی دشمن خویش
که دائم جان کَنی بهر تن خویش
زهی نادان که کار از دست رفتست
که دشمن در درونت خویش بخفتست
تو فارغ، همچو حیوانی که انبار
کنی در ذات خود از خویش مردار
پلیدی در طبیعت دوستداری
نداری مغز دل تو پوست داری
درونت آن چنان گندیده باشد
کجا قلب تو صاحب دیده باشد
بخواهد ریخت خونت نفس کافر
نهٔ بیدل تو و نفس تو حاضر
ترا این نفس ملعون آنچنانست
که خون تو مر او را رایگانست
تو نفس کافر اینجا دوست کردی
از آن پیوسته در اندوه ودردی
ز نفس شوم اینجا کن گذاره
درون قلب جان را کن نظاره
به تقوی پاک گردان باطن خویش
حجاب جسم را بردار از پیش
حجاب جسم و تن خوردست و خوابست
تنت پیوسته در عین عذابست
عذاب نفس بردار ازمیانه
که تا ایمن بمانی جاودانه
عذاب نفس اگرچه جمله دارند
همه ذرّات از این سرّ بیقرارند
بخورد و خواب مشغولند جمله
غلام خواب و ماکولند جمله
حقیقت دوزخست این نفس فانی
درون دوزخی در زندگانی
در این دوزخ گرفتار و اسیری
از آن پیوسته در رنج و زحیری
در این دوزخ گرفتاری بمانده
بیک ره دامن از جان برفشانده
در این دوزخ بلای جاودانیست
که مردن بهتر از این زندگانیست
در این دوزخ بمردی ای دل تنگ
گرفتار بلا با نام و با ننگ
در این دوزخ چنان فارغ نشستی
عسل خوردی ولی عین کبستی
در این دوزخ چنان شادی و آزاد
که از جانت نیاری لحظهٔ یاد
در این دوزخ فتادستی تو در بند
مر این دوزخ اگر مردی تو بربند
در این دوزخ بلا دیدی دمادم
خوشی بنشستی اندر وی تو خرّم
در این دوزخ که پر مارست و کژدم
زند او جوشها چون خمّ در خم
مباش ایمن که مست شهوتی تو
همیشه پر ز کبر و نخوتی تو
مباش ایمن که خواهی ماند دائم
تو در دست سُباعی و بهائم
بلای دوزخت خوش هست اینجا
که ماندستی چنین سرمست اینجا
بلا را کردهٔ اینجای خوشنام
ندانی تا چه خواهد بد سرانجام
سرانجام تو آخر نار باشد
خدا زین فعلها بیزار باشد
نه آخر این بیان سرّ کلام است
ترا یک حرف از این معنی تمامست
اگر جانت برون آید از این رنج
بیابی مخزنی پر گوهر و گنج
چو مردان باز کن خوی از طبیعت
بخورد و خواب کم شو در طبیعت
مخور اینجای چیزی تا توانی
درون را پاک گردان از معانی
بمعنی کوش و صورت کمترک کن
درون خود شو و خود رگ برگ کن
رگ و پی باز کن ز آلایش نفس
بمعنی پاک کن بالایش نفس
چو باطن پاک کردی راز دریاب
حقیقت بود بودت باز دریاب
بآب پاک معنی کن طهارت
فرومیران در اینجاگاه نارت
بکش بر آتش نفس لطیفت
که معنی هست در این سرّ حریفت
ز آلایش وجود خود فرو شوی
ز هر گند نجس ای مرد خوشبوی
درون را با برون کن پاک اینجا
چو جسم و صورت و افلاک اینجا
چو باطن پاک کردی بگذر از خورد
بمعنی باش اینجا صاحب درد
چو باطن پاک کردی بگذر از خواب
دمی احساس روحانی تو دریاب
چو باطن پاک کردی باش بیدار
که چون مردان شوی تو صاحب اسرار
چو باطن پاک کردی نفس کن پاک
مقابل کن ورا با یک کف خاک
چو باطن پاک کردی راز دریاب
حقیقت بود بودت باز دریاب
چو باطن پاک کردی سوی خلوت
گرای ای مرد بی مردود علّت
چو باطن پاک کردی خلوت دل
مقام خویش کن بگشای مشکل
چو باطن پاک کردی عشق یابی
دمادم سوی او از جان شتابی
چو باطن پاک کردی درد عاشق
بخود تا در فنا گردی تو لایق
چو باطن پاک کردی در فنا کوش
شراب صرف وحدت را تو کن نوش
چو باطن پاک کردی مست جان شو
ز بود نفس کلّی بی نشان شو
چو باطن پاک کردی باز بین راز
چو شمعی در وصال دوست بگداز
چو باطن پاک کردی یار بینی
ورای نفس در اسرار بینی
چو باطن پاک کردی سوی بودت
نظر کن بیشکی نقش وجودت
چو باطن پاک کردی جمله ذرات
نظر کن در عیان نفخهٔ ذات
چو باطن پاک کردی باز بین تو
همه ذرّات صاحب راز بین تو
کمال خود نکوبین بی خورش تو
حقیقت جسم و جان را پرورش تو
بده از قوت معنی حظّ روحت
بیاب این را که بس باشد فتوحت
بمعنی کوش صورت مرد معنی
حقیقت کل شده ازنور تقوی

در صفات جزو و کل بهر نوع بر اسرار حقیقت فرماید

وجودت در صفات نور گردانست
اگر یابی حقیقت جان جانانست
صفات هرچه یابی اندر اینجا
ز تقوی جمله را بینی مصفّا
صفات جسم یابی قوّت دل
مراد دل شده ازوی بحاصل
صفات جان نظر کن معنی ذات
فتاده نور او بر جمله ذرّات
صفات جمله اشیا بر تو پیداست
حقیقت ذات در جانت هویداست
صفات آفتاب روح میبین
که آغازت از این بُد در نخستین
صفات ماه بنگر در درونت
که نور اوست در جان رهنمونت
صفات مشتری بنگر ز باطن
اگر مرد رهی بگذر ز باطن
صفات زهره در شمس و قمر بین
حقیقت کوکبان را سر بسر بین
صفات جملگی اندر تو موجود
بود بیشک توئی دیدار معبود
صفات هرچه یابی سوی افلاک
همه پیداست در تو خفته برخاک
صفات روح رادر دل نظر کن
در او پیدا حقیقت سر بسر کن
صفات خویش را اندر قلم بین
وجودت بیشکی عین عدم بین
صفات عرش در جانست و در دل
شده نورش یقین در جمله حاصل
صفات عرش جسمست تا بدانی
در او پیدا همه راز معانی
صفات جنّت و حوران یقین بین
صفات دوزخ از بین القرین بین
صفات آتش از نورست بنگر
مر این سر جمله مشهورست بنگر
صفات باد موجود است در تو
یقینِ روحِ معبود است در تو
صفات آب بنگر در رگ و پوست
گرفته در درونت توی بر توست
صفات خاک چون پیداست در تن
که خود در خاک داری عین مسکن
صفات کوه بنگر جسم خود بین
مشو ای دوست اندر راز خود بین
صفات بحر بنگر در درونت
صدف در جوهر اینجا رهنمونت
صفات این همه چون یافتی باز
حجابست این همه از خود برانداز
چو در خلوت ندانست او که چونست
حقیقت عشق بین کو رهنمونست
چو در خلوت ندیدی راز جانان
توئی انجام با آغاز جانان
در این خلوتسرای جان و دل خود
فنا شو تا بیابی حاصل خود
در این خلوتگه جانان که هستی
بت نفس و هوا بشکن که رستی
مصفّی کن دل و جان همچو وی نیز
نظر که جمله را ارواح وحی نیز
نظر کن در دل و دریاب بیچون
درون را با برون بگرفته در خون
در آن خونست بیشک جوهر دوست
نموده نور خود در مغز و در پوست
صفای دل بهست از نور خورشید
که خواهد بود مر این نور جاوید
صفای دل طلب کن از معانی
اگرچه قدر این جوهر ندانی
چو حصن قلب دیدی سوی جان شد
ندای سرّ ربانی تو بشنو
وصال دل طلب کن در درون تو
که جان خواهد شدن این رهنمون تو
حقیقت جان شناس و یار بنگر
که از جان باز یابی سرّ اکبر
توئی در خلوت دل بازمانده
ندیده راز در دل باز مانده
در این خلوت اگر کژ بین شوی تو
نیابی مر چنین سرّ قویتو
ایا سالک که داری خلوت دل
چه کردی عاقبت اینجای حاصل
ایا سالک که داری خلوت جان
وجود خویشتن دیگر مرنجان
فنا شو تا بقا آید به پیشت
چرا تو ماندهٔ در کفر و کیشت
فنا شو تا بقا یابی سراسر
اگر مرد رهی از خویش برخَور
ز خود آسوده شو بی رنج مر کس
در اینجا یک زمان فریاد خود رس
ز خود آسوده شو ای مرد درویش
حقیقت مرهمی نه بر دل ریش
ز خود آسوده شو در کل احوال
رها کن زهد با سالوس افعال
ز خود آسوده شو تا کام یابی
رها کن ننگ تا مر نام یابی
ز خود آسوده شو اندر فنا کوش
مگو بسیار در جان باش خاموش
ز خود آسوده شو بیرنج اینجا
نظر کن بیشکی مر گنج اینجا
ز خود آسوده شو وز نار برخَور
که داری هم تو ماه و هم تو اختر
ز خود آسوده شو مانند مردان
خود از این رنج تن آزاد گردان
تو خود آسوده شو ای راز دیده
که گم کردی دل اندر باز دیده
بجز جانان مبین در پردهٔ دل
که او بُد بیشکی گم کردهٔ دل
در این منزل چو تو با جسم گردی
دوئی برداری آنگاهی تو فردی
در این منزل یکی بین و یکی شو
مر این گفتار از یکّی تو بشنو
همه مردانِ ره اندر برِ تست
ندانی اینکه عشقت رهبرِ تست
رموز این بیان نز عقل و تقلید
مر این معنی بچشم سر توان دید
توانی دید این معنی تو ازجان
بصورت مینیاید راست این دان
بمعنی هر که اینجا رازِ ره برد
رهِ معنی ز عشق دوست بسپرد
بخلوتگاهِ جان بنشست اوّل
که تا شد جسم با جانت مبدّل
چو جسمت جان شد و جان راه برشد
حقیقت جسم بی خوف و خطر شد
ترا تا خوف در جانست پیدا
توئی همچون یکی دیوانه شیدا
برسوائی در افتی آخر کار
مر این گفته که من گفتم نگهدار
بخود این سر ندانی تا بدانی
یقین بشناس در سرّ معانی
یقین از پیش دار ای دل در اینجا
بکن مقصود خود حاصل در اینجا
یقین را پیش دار و راه او کن
همه ذرّات او درگاه او کن
بگو با جملهٔ ذرّات این راز
نماشان جملگی انجام و آغاز
صفات خویشتن کن ذات اوّل
مر این صورت در اینجا کن مبدّل
تو باشی لیکن اینجا تو نباشی
چو توبی تو شدی کلّی تو باشی
تو باشی اوّل و آخر نگهدار
مرا این معنی تو از ظاهر نگهدار
تو باشی هرچه بینی در صفاتت
بیان میگویم از اسرار ذاتت
تو باشی آن زمان در عین خلوت
حقیقت هرچه آید عین قربت
تو باشی جملهٔ پنهان و پیدا
همه در تو تو اندر کل هویدا
تو باشی آفتاب و ماه بیشک
نموده نور تو در جملگی یک
تو باشی مشتری و زهرهای پیر
بیان را گوش کن ای سالک پیر
تو باشی عرش و فرش و لوح و کرسی
حقیقت دان و دیگر می چه پرسی
از این معنی اگر اسرار جوئی
نکردستی تو گم دلدار جوئی
شنو دلدار دلدارست دلدار
ازین بیهوشی و مستی خبردار
زهی نادان زخود بیرون فتادی
از آن افتاده چون مجنون فتادی
توئی مجنونی و لیلی در بر تست
حقیقت اندر اینجا رهبر تست
توئی مجنونی و لیلی رخ نمودست
ترا آدم بدم پاسخ نمودست
توئی مجنونی کنون از شوق لیلی
همی یابی در اینجا ذوق لیلی
توئی مجنونی و لیلی در درونت
ویت در سوی خود چون رهنمونت
توئی مجنونی و لیلی باز دیده
یقین بگشای ای شهباز دیده
توئی مجنونی و لیلی حاضر تست
گمان بر بیشکی او ناظر تست
توئی مجنونی و لیلی باز بین هان
درون چسم و جان می راز بین هان
توئی مجنونی و غم بسیار دیده
وصالی جز غم جانان ندیده
ترا لیلی است پیدا و توپنهان
بهرزه میدهی از عشق او جان
ترا لیلی درون جان شیرین
تو داده از فراقش جان شیرین
ترا لیلی درون و بنگر اسرار
تو را بیرون شده لیلی طلبکار
جمال خوبِ لیلی در درونست
چگویم من که این معنی چگونست
جمال خوبِ لیلی آفتابست
دل مجنون از آن در تک و تابست
جمال خوب لیلی هست بیچون
فکنده نور خود بر هفت گردون
تو لیلی را ندیدستی دل مست
از آن مجنون صفت رفتی تو از دست
یقین دیوانهٔ از عشق لیلی
زیادت میکنی هر لحظه میلی
یقین دیوانهٔ و تو ندانی
نشاید کاینچنین دیوانه مانی
در این دیوانگی ای دل چه دیدی
دمی در صحبت لیلی رسیدی
ندیدی روی لیلی ای دل ریش
حجاب آورده اینجاگه تو در پیش
نمیداند مگر لیلی در اینجا
که مجنون میکند هر لحظه غوغا
نمیداند مگر لیلی در این راز
که خواهد گشت مجنون جان و سرباز
نمیداند مگر لیلی که مجنون
فتادست این زمان اندر گوِ خون
چنان مجنون اسیر و مستمندست
بدست خود سر خود را فکندست
چنان مجنون فتاده در دل خونست
که اندر وی نظاره هفت گردونست
عجب لیلی درون جان بمانده
میان خاک ره در خون بمانده
ابا لیلی و لیلی گشته مجنون
که میدانید که این اسرار خود چون
چنان عطّار مجنون وصالست
که گوئی در غم و رنج و وبالست
دمادم میشود دیوانهٔ عشق
همی گوید یقین افسانهٔ عشق
چو لیلی دارد اندر بر چگوید
نکرده هیچ گم دیگر چه جوید
چو لیلی با منست و راز دیدم
حقیقت روی لیلی باز دیدم
مر این دیوانگی از عشق محبوب
مرا باشد که پیدا گشت مطلوب
حقیقت طالبم مطلوب آمد
وز اینجا یوسفم یعقوب آمد
منم مجنون منم لیلی در اینجا
منم یعقوب و یوسف در هویدا
وصال لیلیام حاصل شده کل
چو یوسف جان من واصل شده کل
چنان دیدم جمال روی جانان
که چون مجنون شدم در عشق پنهان
چنان لیلی صفت مجنون شدستم
که گوی از خودی بیرون شدستم
چنان بیخود شدم اندر خودی من
که یکسان شد برم نیک و بدی من
چنان مستم که با خود مینمایم
که در هستی بکل عین بقایم
چنان در جان من بنشسته محبوب
که طالب را بیک ره دید مطلوب
دلم چون یار دید و با خود آمد
در آخر فارغ از نیک و بد آمد
در آخر فارغست و عین گفتار
دمادم مینماید دیدن یار
منم امروز اعجوب زمانه
که معشوقست حاصل بی بهانه
منم امروز بنموده در این راز
ابا عشاق خود انجام و آغاز
جمال طلعت لیلی بدیدم
از آن مجنونی اکنون آرمیدم
جمال روی لیلی بس عیانست
از او شوری فتاده در جهانست

در حکایت مجنون و اسرار او فرماید

یکی پرسید از مجنون یکی روز
که ای اندر بلای عشق پیروز
وصال دوست داری بی بهانه
چرا مجنون شدی اینت بهانه
چو لیلی در زمانت رخ نماید
دم از آئینهات کلّی رباید
ترا لیلی چو دیدارست حاصل
چرا هر لحظه میگردی تو عاقل
ترا لیلی حقیقت دوست دارد
نظر هر لحظه سوی تو گمارد
چو نزد تو کند هر لحظه لیلی
همی آهنگ دارد با تو میلی
ترا لیلی حقیقت دوستدارست
ولی جان و دلت ناپایدارست
چو لیلی را به بینی شادمان باش
دمی با او حقیقت رایگان باش
چو لیلی دیدهٔ مجنون چرائی
فتاده اندر این غم چون چرائی
چو لیلی دیدهای گشته مجنون
مشو هر لحظهٔ در خود دگرگون
چو روی دوست دیدی گرد واصل
چو مقصودست بیشک جمله حاصل
وصالت هست اینجا دیدن یار
حجاب بیخودی از پیش بردار
جوابش داد آن مجنون پرغم
که لیلی را همی بینم دمادم
جمالم مینماید دمبدم دوست
مرا این صبر اینجا دیدن اوست
دمی پیدا همی آید چو از دور
مرا گرداند اندر عشق مهجور
جمالم مینماید در دل و جان
ولی دیگر شود از چشم پنهان
چو بینم روی او هشیار گردم
ز جسم و جان خود بیزار گردم
چو بینم روی او باشم بگردون
حقیقت من از او هر لحظه مجنون
دمی بیدار باشم در رخ یار
حقیقت گوش دارم پاسخ یار
بگوید با من و من گوش دارم
اگرچه عقل هم مدهوش دارم
بگوید راز خود با من چنان دوست
که پندارم که مجنون صورت اوست
چنان با من شود لیلی یگانه
که من مجنون نبینم در میانه
چنان با من شود همداستان او
که پندارم که خود جسمست و جان او
شود با من یکی در خلوت راز
که من مجنون نبینم آن زمان باز
همه لیلی شود دیدار مجنون
حقیقت نقطه و پرگار مجنون
همه لیلی شود مجنون نماند
درونم در یکی بیرون نماند
همه لیلی شوم آن لحظه در دوست
برون آیم بیکباره من از پوست
همه لیلی شوم در جزو و در کل
مرا گوید که هان مجنون من قل
منم لیلی و مجنون باز مانده
بمن اینجایگه این راز مانده
منم لیلی و مجنون گشته فانی
نموده مر ورا راز نهانی
منم لیلی منم مجنون در اسرار
بشد لیلی و مجنون ناپدیدار
دلا لیلی صفت مجنون نظر کن
از این معنی نهادت را خبر کن
همه ذرّات تو مجنون صفاتند
فتاده در پی لیلیّ ذاتند
همه مجنون شده ذرّات اینجا
کنند از عشق لیلی جمله غوغا
چو لیلی با همه اندر میانست
ابا عشّاق در شرح و بیانست
چو لیلی مینماید خویش مجنون
نیارم گفت این سرّ تا بود چون
ولیکن عشق میگوید که هان گوی
وصال لیلی از شرح و بیان گوی
چو لیلی با همه بنموده پاسخ
حقیقت مینماید با همه رخ
رخ لیلی مگر منصور دیداست
که با او گفت اناالحق زو شنیدست
یقین منصور لیلی بود و مجنون
شد از عشق وصال خود دگرگون
چنانش عشق اندر پرده افتاد
که ناگاهش بکل پرده برافتاد
نظر میکرد لیلی در میان دید
حقیقت خویش در شور وفغان دید
نبد منصور بُد دیدار لیلی
که با او داشت اندر عشق میلی
حقیقت راز پیش انداخته باز
نموده مر ورا انجام و آغاز
چو منصور از حقیقت بود دلدار
نمودِ خویش را میدید بردار
کجا لیلی کجا مجنون چه منصور
حقیقت گشت اندر جمله مشهور
رها کن لیلی و مجنون تو بنگر
بجز منصور کل در خود تو منگر
حقیقت ذات منصورست جانت
به پیوسته یقین با جان جانت
انالحق میزند در صورت تو
خطابی میکند مر صورت تو
اناالحق میزند گر گشته بیخود
ز من فارغ شده در نیک و در بد
ز من فارغ شدی من با توام هان
منم جان و منم جانان یقین دان
ز من فارغ مباش و بود بنگر
منم اینجا زیان و سود بنگر
ندیدی مر مرا ماندی تو فارغ
مگر در گور خواهی گشت بالغ
هر آنکو رویِ خود اینجا نبیند
یقین میدان که هم فردا نبیند
هر آنکو رویش اینجا دید جان شد
همه جسمش پس آنگه جان جان شد
ترا جانانست اینجا او یقینی
فتاده کافری در عین کینی
چنان کین و حسد در تست موجود
که همچون آتشی و میرود دود
چنان کین و حسد با تست دائم
که غرّانی تو چون گرگ بهائم
چنان کین و حسد پیوسته با تو
که دل یکباره جان بگسسته با تو
تو در این کبر ماندستی چو نمرود
زیان خویش میدانی یقین سود
تو در کبر و حسد ماندی چو فرعون
نه یک ذاتی که هستی لَوْن برلون
تو در کبر وحسد هستی چو شیطان
که ذرّات جهان کردی پریشان
در این کبر و منی ناگه بمیری
که بیشک در کف ایشان اسیری
در این کبر و منی بیشک بمانی
ره از گم کردکی جائی ندانی
حسد قوّت گرفتست اندر این دل
از آن افتادهٔ در خون و در گل
چو مردان در درون خود صفا ده
ز جان صلوات را بر مصطفا ده
از او غافل مشو و ز کبر بگذر
حسد را هیچ در اینجا تو منگر
مشو غافل که دنیا نابکار است
تو پا بفشرده او ناپایدارست
مشو غافل که دنیا خوان رنجست
بنزد عاقلان خوان سپنجست
مشو غافل که دنیا هیچ آمد
چو فرموکی سراپا پیچ آمد
مشو غافل که مرگ اندر کمینست
بآخر جایگه زیر زمین است
مشو غافل دمی بیدار خود باش
همیشه در پی اسرار خود باش
مشو غافل که غفلت دشمن تست
فتاده بیشکی اندر تن تست
مشو غافل که دنیا رخ نمودست
ز پنداری زیانت جمله سودست
مشو غافل اجل را یاد میدار
اگر مرد رهی میباش بیدار
مشو غافل وصال دوست دریاب
در آخر سوی جانان زود بشتاب
مشو غافل که وصل دوست اینجاست
حقیقت مغز نیز و پوست اینجاست
مشو غافل دم از مردان دین زن
دم خود از نمود اوّلین زن
مشو غافل اگر تو مرد راهی
گدائی کردهٔ اکنون تو شاهی
مشو غافل که کردم یادگاری
چسود آخر چو اینجا نیست باری
که من با او حقیقت وصل گویم
نمود عشق من از اصل جویم
تو غافل ماندهٔ از سرّ بیچون
نمیدانی که آخر خود بود چون
تو اینجا اصل یاری در حقیقت
حقیقت اصل و نوعی در شریعت
دم از عین حقیقت زن که ذاتی
نموده روی از فعل صفاتی
تو اصل جوهر ذاتی که بودی
ولیک اینجایگه جسمی نمودی
نمودت از چه بُد دانی که چون بود
نمودت از نمود کاف و نون بود

در عین ذات و حقیقت صفات و کاف و نون فرماید

ز اصل کاف و نون گشتی تو پیدا
در این روی زمین گشتی هویدا
از آنجا آمدی بیجسم و بیجان
در اینجا فاش گشتی راز خود دان
تو نور جوهر ذات و صفاتی
که از حضرت کنون عین حیاتی
اگر خورشید لاهوتی بیابی
حقیقت مرغ ناسوتی بیابی
زمین وآسمانها در تو پیداست
همه اشیا درون تو هویداست
نباشد هیچ تا آن مر ترا هست
ولی در یافتن آن کی دهد دست
که هر چیزی که بینی خویش یابی
حقیقت جزو و کل در پیش یابی
اگر خورشیدی بینی هم توانی
که در صورت ترا بنمود جانی
تو خورشیدی ز برج ذات گردان
حقیقت دروجود خویش گردان
بتو پیداست اینجا نور خورشید
وگرنه ذات خواهی بود جاوید
بتو پیداست اینجا صورت ماه
زده از بهر تو این هفت خرگاه
بتو پیداست اینجا مشتری بین
ترا صد ماه زهره مشتری بین
بتو پیداست اینجانور زهره
توئی در عین اشیا مانده شهره
بتو پیداست اینجا جمله انجم
حقیقت جملگی در نور تو گم
بتو پیداست اینجا چرخ و افلاک
ز بهر تست گردان جوهر پاک
بتو پیداست اینجا نور آتش
توئی آتش ولیکن گشته سرکش
بتو پیداست اینجا مخزن باد
ز تو پیداست اینجا نور اضداد
بتو پیداست آب اینجا روانه
زند آتش بسوی او زبانه
بتو پیداست اینجا خاک بنگر
تو خود را سر صنع پاک بنگر
بتو پیداست اینجا کوه و دریا
کشیده جوهرت اندر ثریّا
بتو پیداست فرش و عرش و کرسی
قلم با لوح و جنّت می چه پرسی
بتو پیداست نور دل حقیقت
فکنده پرتوی سوی طبیعت
بتو پیداست نور نور جانان
درون جان ودل او مانده پنهان
همه او بین که جز او کس ندید است
از او پیدا همه او ناپدید است
همه او بین و ذات اوست جمله
یقین اشیا صفات اوست جمله
دوئی بگذارو همچون او یکی باش
توئی نقش و درونت اوست نقاش
یکی بنگر که این نقاش بیچون
ز خود کردست پیدا بی چه و چون
یکی بنگر که این نقاش کردست
خودی خود یقینِ هفت پرده است
یکی بین و دوئی اینجا رها کن
چو منصورت وجود خود رها کن
یکی بین و چو دیدی راز اوّل
مشو بر هر صفت دیگر مبدّل
یکی بین و یقین را دار در پیش
دگر اینجایگه کافر میندیش
یکی بین گبر و ترسا و مسلمان
که بنمودست از خود جمله جانان
یکی بین بت پرست و اهل زنّار
همه از اوست و او راکل طلبکار
یکی بین کین همه جمله یقین اوست
اگر نه این چنین بینی نه نیکوست
یکی دریاب و در یکی احد شو
حقیقت فارغت از نیک وبد شو
یکی بین و دم اینجا از یکی زن
اگر نه این چنین بینی توئی زن
یکی بین و وجود انبیا باش
حقیقت هم لقای اولیا باش
مسلمانی رها کن گرد کافر
بگو تا چند باشی در پی شر
حقیقت کافر فقر و فنا شو
تو در یکی بکل عین بقا شو
تو در یکی قدم زن همچو مردان
رخت را از دوئی اینجا بگردان
تو در یکی قدم زن اصل آسا
کلش رنج و بلا و خوش بیاسا
تو در یکی قدم زن در تولّا
همه لابین و در لا گرد الا
تو در یکی قدم زن همچو منصور
یک نزدیک بین و بس دوئی دور
تو در یکی قدم زن در اناالحق
انالحق گوی کاین است سرّ مطلق
تو در یکی قدم زن سالک پیر
مکن دیگر تو در هر راز تدبیر
تو در یکی قدم زن بی نمودار
حجابت جسم دان آن نیز بردار
تو چون منصور اینجا راز کل گوی
وگر نادان شدستی راز کل جوی
در این صورت نظر کن نفخهٔ ذات
یقین اللّه بین در جمله ذرّات
تو بیچون آمدی چون این بدانی
مگر آن دم که باشی در معانی
تو بیچون آمدی از پرده بیرون
نمودی روی خود را بیچه و چون
تو بیچون آمدی از هفت پرده
حقیقت راز خود را پی نبرده
تو بیچون آمدی در جمله ذرّات
حقیقت هست اینجا عین آن ذات
تو بیچون آمدی در روی عالم
شدی فارغ عجب در کوی عالم
تو بیچون آمدی ای سرّ بیچون
تو لیلی هستی و خود گشته مجنون
تو بیچون آمدی در هر چه دیدی
ولی اینجا کمال خود ندیدی
تو بیچون آمدی در عین عالم
نمودی سر خود در نقش آدم

هم در عیان و بیچونی ذات و تحقیق صفات گوید

تو بیچون آمدی این راز بشنو
یقین انجام با آغاز بشنو
تو بیچون آمدی اندر نمودار
ز ذات خویش اینجاگه پدیدار
تو بیچون آمدی در عرش اعظم
از آن دم بیشکی در سوی آن دم
تو بیچون آمدی در عرش اینجا
نمودی روی خود در فرش اینجا
تو بیچون آمدی در لوح بیشک
قلم بنوشته اینجاگه تو از یک
تو بیچون آمدی در عین جنّت
رسیدی این زمان در سرّ قربت
تو بیچون آمدی از شمس تابان
شدی اینجایگه چون شمس تابان
تو بیچون آمدی از مه بماهی
چگویم دوست در چشمم چو ماهی
تو بیچون آمدی از مشتری باز
در ایجا باز دیدی بیشکی راز
تو بیچون آمدی از زهره موجود
همه بود تو است و بود تو بود
تو بیچون آمدی در عین انجم
ز نور خویش کردی جملگی گم
تو بیچون آمدی در دید آتش
ترا آتش شده اینجایگه خوش
تو بیچون آمدی در مخزن باد
یقین مر باد از تو گشت آباد
تو بیچون آمدی آب روانه
شدی اندر همه چیزی روانه
تو بیچون آمدی در حقهٔ خاک
از آن پیداست در تو جمله افلاک
تو بیچون آمدی در معدن کان
حقیقت لؤلؤ و درّاست و مرجان
وصال کعبهٔ تو یافت منصور
از آن شد در همه آفاق مشهور
وصال کعبه میجویند عشاق
توئی کعبه یقین در عین آفاق
درون کعبهٔ دل رخ نمودی
عجایب این چنین پاسخ نمودی
مروّج کردهٔ مر کعبهٔ دل
گشادستی در اینجا راز مشکل
بتو روشن شدست این کعبه اینجا
درون کعبه را کردی مصفا
وصال کعبهٔ تو هر که یابد
بجز تو کعبه دیگر مینیابد
تمامت کعبه است ای راز دیده
یقین بگشای ای شهباز دیده
تو بر خود عاشقی معشوق هستی
وگر هم کافری بُت میپرستی
تو برخود عاشقی ای گمشده تو
حقیقت قطره و قلزم شده تو
وصالم مینمائی دم به دم باز
وجود خویشتن سوی عدم باز
چنان شو همچو اوّل در نمودار
که بودی در تمامت ناپدیدار
چنان شو همچو اوّل در فنا تو
که بودی ذات در عین لقا تو
چنان شو همچو اوّل در عیان لا
که الّا اللّه بودی در همه جا
چنان شو همچو اوّل در همه دید
مگرد این بار اندر گرد تقلید
چنان شو در همه یکتا نموده
که می خود گفته باشی یا شنوده
چنان شو همچو اوّل در همه گم
که عالم قطره بُد تو عین قلزم
چنان شو همچو اوّل راز دیده
که بودی این همه خود باز دیده
چنان شو در یکی چون اولین تو
که بودی در نمودار پسین تو
صفاتت محو کن تا کلی شوی ذات
اگرچه خود یکی دیدی در آیات
صفاتت محو کن کل بیچه و چون
حقیقت محو شو در هفت گردون
حقیقت محو شو در نور خورشید
برافکن مشتری با نور ناهید
حقیقت محو شو اندر قمر تو
بسوزان نور کوکب سر بسر تو
حقیقت محو شو در آفرینش
یکی گردان در اینجا جمله بینش
حقیقت محو شو ای نور جمله
که هستی بیشکی مشهور جمله
حقیقت محو شو اندر دو عالم
انالحق گوی اینجاگه دمادم
حقیقت محو شو چون خود نمودی
که چون خورشید در گفت و شنودی
حقیقت محو گرد و بی نشان شو
ورای ماورای انس و جان شو
توئی اصل و توئی فرع اندر اینجا
توئی عقل و حقیقت شرع اینجا
همه بازارتست و تو خدائی
عجائب میکنی از خود جدائی
چنانت عاشقان در جستجویند
که کلّی خود تواند و خود تو گویند
چنانت عاشقان محبوس گشتند
که خود را هم بدست تو بکشتند
چنانت عاشقان در نیست هستند
هنوزت عاشق عهد الستند
چنانت عاشقند ای جان که جان را
نمییابند خود را و نشان را
حقیقت عقل دور اندیش داری
ازآن سودا همه در پیش داری
بخواهی ریخت بیشک خون جمله
که هستی در درون بیرون جمله
فتادی جملگی عین تودیدم
بجز ذات تو من چیزی ندیدم
تو بودی بیشکی دیدار منصور
که کردی فاش خوددر جمله مشهور
تو بودی بیشکی بود وجودش
بقا گردی بکلّی بود بودش
تو بودی بیشکی باوی تو مطلق
زدی اینجا ز بود خود اناالحق
تو بودی بیشکی بردار رفته
اناالحق گفته خویش و خود شنفته
تو بودی بیشکی در خود نمودار
ز عشق خویش رفتی بر سردار
تو بودی هیچ غیری نیست ذاتت
درافکنده در آخر مر صفاتت
تو بودی خود بخود پیدا نموده
ز عشقش آن همه غوغا نموده
تو بودی بیشکی اسرار گفته
ابا منصور اندر دار گفته
ز تو منصور شوریده در اینجا
بجز تو هیچ نادیده در اینجا
همه ذات تو دید و خود فنا کرد
میان جملگی خود مقتدا کرد
همه ذات تو دید و خویش در باخت
میان عاشقان خود سر برافراخت
همه ذات تو دیده گشت عاشق
فنای خویشتن را دید لایق
همه ذات تو دید اینجای تحقیق
در آخر شد فنا و یافت توفیق
چو جز تو هیچ دیگر را نمییافت
وجود جملگی را شبنمی یافت
چنان در بحر ذاتت خورد غوطه
نه بی رزق و نه بی تدبیر فوطه
که خود را دید اینجا جوهر تو
بسوزانید مر هفت اختر تو
لقای تو عیان خویشتن دید
نمود تو میان جان و تن دید
چنان اندر صفاتت گشت موصوف
عیان در قرب ذاتت گشت موصوف
فنا کرد اختیار و بود خود یافت
ترا در جزو و کل محبوب خود یافت
چنان در عشق تو حیران شده هست
که صورت پیش ذرّات تو بشکست
نمود اوراز خود از جملگی باز
ز عشق ذات اینجا گشت سرباز
یقین تو درون جان و دل دید
گذر ازجان و از دل کرد تقلید
همه بی روی تو هیچست اینجا
حقیقت پیچ در پیچست اینجا
وصالم یافت در عین دلم او
نمود خویشتن زد بر عدم او
چنانت عاشق و سرمست آمد
که کلّی نیست گشت و هست آمد
چنانت دید اینجاگاه اظهار
که بیخود می برآمد بر سردار
چنانت جان و خون اندر قدم ریخت
که پیوند خود از آفاق بگسیخت
چنانت واله و حیران یکی یافت
که خود ذات تو در خود بیشکی یافت
تو واصل گردی و او راز بر گفت
اناالحق از تو بشنفت و خبر گفت
اگرچه بود صورت با معانی
ز تو برگفت کل راز نهانی
تو موجودی که میگوئی اناالحق
تو باطل یافتی زاندم زنی حق
ز تو منصور بردارست اینجا
حقیقت او نمودارست اینجا
ز تو منصور این عزّ و شرف دید
حققت جوهر تو در صدف دید
صدف بشکست کو بُد راز دیده
درون خود ترا بُد راز دیده
هر آنکو دید از تو یک نمودار
وجود خویشتن را کرد بردار
نه منصور از حقیقت زد اناالحق
که ذرّات جهان گویند اناالحق
کسی باید کز این سرّ راز داند
یکی نکته از این سر باز داند
وصال دوست را شاید یکی گو
وجود خویش در باز و چنان گو
نه هر کس این دم اینجاگه برآرد
کسی باید که چون او سر برآرد
نشاید عشق جانان ناتوان را
کسی باید که در بازد جهان را
بیک ره دست از جان برفشاند
بجز جانان کسی دیگر نداند
فنای خود بقای دوست بیند
بقای جان لقای دوست بیند
چنان باشد ز یکتائی جانان
که یابد عین رسوائی ایشان
کمال عشق دروی راز باشد
ز عشق دوست او سرباز باشد
چنان بیند وجود خویش اینجا
که پنهان باشد اندر عشق پیدا
کمال او وجود دوست باشد
حقیقت مغز کل نی پوست باشد
جمال دوست بیند در عیان او
بماندی بی نشان جاودان او
حقیقت بود خود یابد ز صورت
یکی بیند در اینجا بی کدورت
یکی بیند نمود خویش و جانان
یکی پیدا شود مرکاه پنهان
کشد رسوائی عشق حقیقت
براندازد برسوائی طبیعت
برسوائی توانی یافت بیچون
نیابی راز تا نفشانیش خون
برسوائی توانی یافت دلدار
اگر آئی تو چون حلاج بردار
برسوائی توانی یافت رویش
اگر گشته شوی در خاک کویش
برسوائی اگر کشته شوی تو
میان خاک آغشته شوی تو
کمالت بیشتر در حضرت یار
شود آنگه رسی در قربت یار
اگر کشته شوی این سرّ جانی
نه کشتن یابی آخر زندگانی
اگر کشته شوی در کوی جانان
بیابی تو نفس در روی جانان
اگر کشته شوی دل زنده گردی
چو خورشیدی بکل تابنده گردی
اگر کشته شوی در قربت یار
رسی اندر زمان حضرت یار
اگر کشته شوی در پیش جانان
شوی خورشید همچون ماه تابان
اگر کشته شوی مانند جرجیس
نماند مکر و شید و زرق و تلبیس
اگر کشته شوی مانند اسحق
تو باشی بیشکی دیدار آفاق
اگر کشته شوی چون مرتضی تو
شوی بیشک حقیقت کل خدا تو
اگر کشته شوی چون پور حیدر
تو باشی در بر معنی کل در
اگر کشته شوی مانند منصور
شوی اندر نمود عشق مشهور
اگر کشته شوی مانند عطّار
تو باشی بیشکی دیدار جبّار
تو باشی آن زمان دیدار اللّه
حقیقت در عیان دیدار اللّه
تو باشی جزو و کل را دید در دید
ار این سرّ ز من بتوانی اشنید
اگر گشته نخواهی گشت در دوست
نیابی مغز و یابی در یقین پوست
اگر این سر بدانی راز یابی
شوی کشته تو جانان بازیابی
یقین میدان که کشتن در بر یار
به از این زندگانی تو عطّار
یقین میدان که سر خواهد بریدن
جمال دوست جان خواهد بدیدن
چه باشد جان و تن من شرم دارم
دگر میگویم و پاسخ گذارم
هزارا جان چه باشد تا فنایت
کنم اینجایگه در خاک پایت
چه باشد صد هزاران جان چه باشد
که عاشق بر رخ دلدار باشد
چه باشد سرسزای جان جانم
مرا مقصود این با خود رسانم
رهان با خود مرا زین تنگنائی
که مردم کشتن است اندر جدائی
جدائی نیست لیکن این غرض هست
چو نقشی برده بر جانم فروبست
دمادم میکنم من زوجدائی
که تا یابم مگر از وی رهائی
مرا تا هست صورت نیست آرام
مرا آرام آن دم ای دلارام
بود کز صورتم فانی کنی تو
مر این صورت بیک ره بشکنی تو
ز دست صورت اندر صد بلایم
بکش و آنگه رسان در دید لایم
از این صورت اگر چه راز دیدم
بمردم از خود و در تو رسیدم
ولیکن گر چه صورت هست در وی
حققت مستی دارم از این می
چو اینجا وصل دارم از رخ تو
کز این صورت گذارم پاسخ تو
ولی رازم تو میدانی در اینجا
مُرادم هم تو بتوانی در اینجا
چو سرّ آخرت ز اوّل بدیدم
اگرچه صورت کل ناپدیدم
مرا عشق تو میدارد دمادم
وصالی میرساند از تو هر دم
مرا عشق تو خواهد کرد کشته
که آخر بازیابم عین رشته
مرا عشقت بخواهد کشت آخر
ز پنهانی شوم آنگاه ظاهر
مرا عشقت کُشد آخر بزاری
کنم در سرّ عشقت پایداری
مرا عشقت بخواهد کشت تحقیق
که تا یابم در آخر دوست توفیق
مرا عشقت بخواهد کشت دانم
کز این معنی ز صورت وارهانم
چنانت رفتهام از خود بیکبار
که گوئی هستم اندر عین دیدار
بکش تا زنده گردم من برویت
شوم من کشته اندر خاک کویت
بکش تا زندهام گردانی ای دوست
برون آور مرا یکباره از پوست
بکش تا زندهٔ جاوید باشم
ترا من بندهٔ جاوید باشم
بکش عطّار را تا باز یابم
جمالت را و در خدمت شتابم
بکش عطّار را تا جان فشاند
که جز ذات تو مر چیزی نماند
بکش عطّار تا اسرارت ای جان
بگوید فاش دیگر بارت ای جان
بکش عطّار تا دیدار بیند
ترا مر برتر از اسرار بیند
تو او را میکشی او زنده تست
خداوندی و او خود بندهٔتست
یقین فرمان تست اکنون خداوند
برون آور مرا بیچاره از بند
در این بند و بلا او را فکندی
بماندست این زمان در مستمندی
در این بند و بلا او را بخواهی
تو گشتی حاکمی و پادشاهی
در این بند و بلا او هست تسلیم
حقیقت فارغست از ترس وز بیم
در این بند و بلا مستانه و خوش
گهی تسلیم هست و گاه سرکش
در این بند و بلا چون رخ نمائی
ورا بندی تو ازدل برگشائی
در این بند و بلا میگوید از تو
مراد جاودانی جوید از تو
در این بند و بلا آمد گرفتار
ندارد کار جز در گفتن اسرار
در این بند و بلا دُر میفشاند
که میداند که جاویدان نماند
در این بند و بلا آخر رهائی
نخواهد یافت از قیدت جدائی
در این بند و بلا میباش با او
مراد بندهٔ بیچاره میجو
در این بند و بلا میدان تو رازم
که در عشقت همی سوزیم و سازم
در این بند و بلا من آنچنان راز
ز تو دیدم که با تو گفتهام باز
در این بند و بلا من باتو گویم
دوای دردم اینجا از تو جویم
در این بند و بلا دیدم جفایت
در آخر بینم امّید وفایت
در این بند و بلا فریاد من رس
که من جز تو ندارم در جهان کس
در این بند و بلا گشتم گرفتار
ز تو در بندم ای مه رخ برون آر
جفاکردی وفا کن آخر ای دوست
که عین این جفا دانم نه نیکوست
وفا باشد جفای تو بَرِ من
در آن عهدی که کردستی تو مشکن
وفای تو جفای دیگرانست
ولیک این معنی اینجا کس ندانست
بجز آنکو شناسد رازت ای جان
که دید آغاز و هم انجامت ای جان
من از آن عهد جان اندر کف دست
نهادستم که از رویت شدم مست
من از آن عهد خود را راز دیدم
که اینجا عهدت ای جان باز دیدم
من از آن عهد کل جان میفشانم
یقین پیدا و پنهان میفشانم
من از آن عهد جانان یافتستم
یقین برکشت خود بشتافتستم
مرا عهد تو اینجا کشت تحقیق
که در کشتن بیابم عین توفیق
مرا عهد تو یادست ای دل و جان
چو خواهی کشتنم آخر مرنجان
مرا عهد تو یادست از حقیقت
از آن بیزارم از عین طبیعت
مرا عهد تو یادست و بکش زار
مرا آنگه حجاب از پیش بردار
مرا عهد تو یادست و تودانی
بکش تا باز یابم زندگانی
مرا عهد تو یادست و همه یاد
هزاران جان فدای روی تو باد
ز عهدت این زمان من پایدارم
ز زندان بر کنون در پای دارم
ز عهدت بر نگردیدم در این راز
مرا سر این زمان از سر بینداز
ز عهدت بر نگردیدم تو دانی
که بخشیدی مرا سرّ معانی
ز عهدت جانفشانم آخر کار
چه باشد چونکه دارم چون تودلدار
مرا چون جز تو جانان هیچکس نیست
بجز تو هرگزم فریادرس نیست
توبخشیدی در اینجا راز چونست
نمودستی مرا آغاز چونست
تو بخشیدی مرا این فضل و حکمت
رسانیدی مرا در عین قربت
تو بخشیدی عیان انجام از تو
ندیدم هیچکس در راز از تو
ز وصلت کی توانم شکر کردن
نهادستم برت تسلیم گردن
شدم تسلیم جانا در بر تو
اگرچه نیستم من در خور تو
نمود انبیا بنمودیم پاک
تو دادی مر مرا هم زهر و تریاک
ز سرّ انبیای برگزیده
شدم در قربت تو راز دیده
چنان ره گم شدم در اوّل کار
که خواهستم شدن من گم بیکبار
در آخر فضل کردی ره نمودی
درم بُد بسته وانگه برگشودی
ز فضلت شکر دارم ای دل و جان
توئی جانا مرا هم جان و جانان
ز قول شرعت ای دیدار جمله
نمودم بیشکی اسرار جمله
چو گفتی مَنْ رَآنی حق تو باشی
یقین جان من مطلق تو باشی
حقیقت با تو دارم من سر و کار
که بگرفتی دل و جانم بیکبار
همه گفتار من با تست اینجا
که راز جملگی گشت از تو پیدا
چو تو کس نیست ای ذات همه تو
یقین و عین آیات همه تو
حقیقت چون دوئی برداشتی باز
حجاب آخر ز پیش من برانداز
حجابم صورتست و دور گردان
مرا نزدیک خود معذور گردان
ایا عطّار تا چندین چگوئی
خدا با تست دیگر می چه جوئی
خدا باتست اندر پردهٔ راز
نموده مر ترا انجام و آغاز
خدا با تست پیدا خود نموده
درت کلّی و معنی برگشوده
خدا با تست ای دانای اسرار
نهان اندر جهان صورت پدیدار
خدا با تست اینجا راز دیدی
همه عهد الستت باز دیدی
خدا با تست در پیدا و پنهان
همیشه راز میگوید زهر سان
خدا با تست در خلقت بگفتار
همی گوید زهر شیوه ز اسرار
خدا با تست میگوید که چونم
یقین با تودرون و هم برونم
خدا با تست اکنون بر یقین باش
گمان بردار و اینجا پیش بین باش
خدا با تست هم اینجا هم آنجا
نهان بود و کنون در تست پیدا
خدا با تست اینجا راز گفته
ترا اسرار کلّی باز گفته
خدا با تست بیشک همچو منصور
اناالحق میزند تا نفخهٔ صور
خدا با تست ای مانندهٔ سر
ز باطن میکند اسرار ظاهر
خدا با تست چون منصور حلاج
نهاده بر سرت از سرّ خود تاج
خدا با تست اینجاگاه چون حق
ز بود خود زند در تو اناالحق
خدا با تست راز فاش بنگر
توئی نقش ویت نقاش بنگر
خدا با تست اینجا در دل و جان
نظر کردی و دیدی سرّ پنهان
خدا با تست و میگوید تو بشنو
نویسنده هم اوست ای پیر بگرو
خدا با تست دید مصطفی هم
حقیقت انبیا و اولیا هم
خدا و مصطفی در بود بنگر
چنین اسرار از ایشان بود بنگر
خدا و مصطفی بیشک نمودار
ترادر جان همی گویند اسرار
خدا و مصطفی داری حقیقت
حقیقت از خدا ز احمد شریعت
شریعت ره سپردستی ز احمد
که تا گشتی تو منصور و مؤیّد
حقیقت از خدا داری تو در جان
همی گوئی از این دم راز جانان
ره عشقست حقیقت کل نمودست
اگرچه خود حقیقت بود بودست
حقیقت شرع دان و شرع اللّه
ز شرعت دم زن اینجا صبغةاللّه
حقیقت شرع دید مصطفی دان
که دید مصطفی کلّی یقین دان
محمد با خدا هر دو یقین است
نظر کن رحمة للعالمین است
هر آن چیزی که غیر از مصطفایست
حقیقت دان که تشویش و بلایست
ره احمد(ص) ره بیچون ذاتست
محمد(ص) بیشکی بیچون ذاتست
اگرچه در سلوک مصطفائی
از آن پیوسته در دید لقائی
ز دید مصطفی این دم زدی تو
ز معنی کام اینجا بستدی تو
دم او در دم تست ای گزیده
از آنی از دم او راز دیده
منه پای از خدا و شرع بیرون
بهم از مصطفی بین راز بیچون
ره احمد گزین و زو مدد خواه
که اودیدست کل دیدار اللّه
چو احمد در دل و جان دوستداری
همه مغزی نه چون خر پوست داری
ز احمد مغز جان آباد کردی
طبیعت از میان آزاد کردی
رهت احمد نمود ای پیر عطّار
از او گوی و از او میدان تو اسرار
رهت احمد نمود اینجا بتحقیق
از او مییافتستی عین توفیق
رهت احمد نموده هم بمنصور
ترادر جمله عالم کرد مشهور
ترا مشهور کرد اندر بر دوست
رسانیدت که هستی رهبر اوست
دمی کاینجا زدی از مصطفی بود
از آنت اندرون پرصفا بود
دمی کاینجا زدی او ره نمودت
دربسته یقین او برگشودت
دم احمد ترا در جانست اینجا
دلت همچون مه تابانست اینجا
دم احمد تو داری زان شدی شاد
حقیقت حق شدی در لیس فی الدار
دم احمد زدی در راستی تو
در آن معنی از آن آراستی تو
دم احمد درون تو چو جان کرد
بسی اینجا ترا شرح و بیان کرد
دم او در درون بنگر که اوئی
حقیقت اوست با تو پس چه جوئی
یقین احمدِ مختارِ تازی
ترا با اوست اینجا عشقبازی
یقین مصطفی هر دل که بگرفت
دو عالم را بیک ارزن بنگرفت
دلت چون مصطفی دیدست جانی
از آن دلشاد در عین العیانی
هر آنکو شرع احمد دارد اینجا
محمّد ضائعش نگذارد اینجا
ز احمد هر دلی کو راز یابد
چو من گم کردهٔ خود باز یابد
ز احمد گر ترا بگشاید این در
شوی در دید معنی همچو حیدر
ز احمد حیدر اینجا در یقین شد
از آن بر اوّلین او راستین شد
ز احمد راز دان و سر تو بشناس
چو حیدر از نهنگ و دیو مهراس
ز احمد راز دان و جانفشان شو
چو جان داری حقیقت جان جان شو
چو احمد راز دان و گرد بیچون
بدان اسرار ما را بیچه و چون
ز احمد گر شوی واصل چو عطّار
ز جسم و جان شوی کل ناپدیدار
ز احمد گر شوی اینجا تو مؤمن
شوی ز آفات و مرعاهات ایمن
ز احمد گر شوی واصل در اینجا
کنی دیدار ما حاصل در اینجا
ز احمد گر شوی واصل چو مردان
برت سجده کند این چرخ گردان
ز احمد گر شوی واصل چو آدم
یقین بخشد ترا سرّ دمادم
ز احمد گر شوی واصل تو چون نوح
بیابی اندر اینجا قوّت روح
ز احمد گر شوی واصل تو بی بیم
نسوزی تو بنارش چون براهیم
ز احمد گر شوی واصل چو موسی
شوی در کوه و طور دل تو یکتا
ز احمد گر شوی واصل چو هارون
بکام تو شود این هفت گردون
ز احمد گر شوی واصل چو یعقوب
بیابی در زمان دیدار محبوب
ز احمد گر شوی واصل چو یوسف
جمال یار یابی بی تأسّف
ز احمد گر شوی واصل چو جرجیس
شوی زنده چو جان بی مکر و تلبیس
ز احمد گر شوی واصل چو یونس
خدا بینی درون جان تو مونس
شوی در عشق چون موسی مصفّی
ز احمد گر شوی واصل چو عیسی
ز احمد گر شوی واصل چو حیدر
شوی در کائنات جان و دل در
ز احمد گر شوی واصل چو منصور
شوی ذات عیان نورٌ علی نور
ز احمد گر شوی واصل چو عطّار
هزاران جان ترا آید پدیدار
ز احمد واصلم در قربتِ او
فتاده این زمان در حضرت او
ز احمد واصلم در قربتِ ذات
مرا گویاست از وی جمله ذرات
ز احمد واصلم در شرع احمد
دم او میزنم در نیک و در بد
ز احمد واصلم نزدیکِ مردان
حقیقت اوست کل تنبیه مردان
ز احمد واصلم جز او نجویم
هر آن چیزی که گفتم اوست گویم
ز احمد گفتم این شرح و بیانها
که بیشک احمد آمد جان جانها
ز احمد گفتم این راز نهانی
مرا بگشاد درهای معانی
ز احمد گویم و زو بشنوم باز
که گنجشکم من اندر چنگ شهباز
چو احمد شاهباز عالم آمد
حقیقت تاج فرق احمد آمد
چو احمد شاه و جمله چون گدایند
همه از او رموزی میگشایند
هر آنکو ره دهد احمد برِ خود
کند او را حقیقت رهبرِ خود
هر آنکو ره دهد دیدار یابد
یقین از دید او مر یار یابد
هر آنکو ره دهد در خدمت شاه
بیابد در زمان دیدار اللّه
هر آنکو ره دهد در سرّ بیچون
خدا اینجا ببیند بی چه و چون
هر آنکو ره دهد در وصل دلدار
هم اینجاگه ببیند اصل دلدار
هر آنکو ره دهد در خدمت دوست
شود مغز و برون آرندش از پوست
هر آنکو دید پیغمبر(ص) در اینجا
حقیقت در درون آن رهبر اینجا
حقیقت واصل هر دوجهان شد
بمعنی برتر از کون و مکان شد
حقیقت راه دید و راهبر یافت
در اینجا جان جان در جان و تن یافت
بدید آن راز کان نتوان نمودن
بجز او کس مر این نتوان نمودن
هر آنکو دست زد در دامن او
خوشی آسوده شد در مسکن او
هر آنکو جز محمد(ص) پیر جوید
بهرزه هرچه گوید هیچ گوید
هر آنکو جز محمد(ص) دید اینجا
یقین نایافت دید دید اینجا
هر آنکو جز محمد راهبر یافت
حقیقت دور گشت از خیر و شر یافت
هر آنکو جز محمد(ص) یار بیند
کجا جانان در اینجا باز بیند
هر آنکو جز محمد یافت چیزی
بنزد عاشقان نرزد پشیزی
هر آنکو راه او جست و دم او
ز شرع او بُد اینجا همدم او
حقیقت یافت بیچون و چرا باز
در آخر دید اینجا بیشکی راز
ابا او باش و راز او تو بنگر
در این بنگر ز دیدارش تو برخور
ابا او باش تا بنمایدت کل
برون آرد ترا از رنج وز دل
ابا او باش تا جانت نماید
در اینجا راز جانانت نماید
ابا او باش و با او مهتری کن
گدای او شو و زین پس سری کن
ابا او باش و جان اندر میان نه
چو از جان تو است انصاف جان ده
ابا او باش تا در قربت او
شوی بیشک وصال حضرت او
ابا او باش تا ذاتت نماید
حقیقت تا سرا پایت نماید
ابا او باش و خاک پای او باش
که کل نقشند و زو بنگر تو نقاش
ابا او باش اینجا تا توانی
که بیشک اوست راز کن فکانی
ابا او باش اینجا تا به بینی
که او اینجاست دوست حق یقینی
ابا او باش و تو بین زو همه دوست
اگر تو مرد راهی خود همه اوست
بنزد واصلان کار دیده
که ایشانند دید یار دیده
محمد(ص) با خدا دانند یک ذات
اگر مرد رهی بین زین تو ایات
محمد(ص) رحمت اللّه و حبیب است
همه رنجور عشقند او طبیب است
دوی درد عالم احمد(ص) آمد
که حلّ مشکل نیک و بد آمد
دوای سالکانست او حقیقت
که او بنمود اسرار شریعت
دوا از مصطفی جو تاتوانی
که تا یابی شفا از ناتوانی
دوا از مصطفی جو و ز حیدر
اگر مردی از این هر دو تو مگذر
دوا از مصطفی جو و لقا یاب
بسوی مصطفی از جان تو بشتاب
محمد(ص) باتو است ای کار دیده
چرا غافل شدی بردار دیده
محمد(ص) با تو است و بنگرش روی
تو راز دل همه با مصطفی گوی
محمد(ص) با تواست ار راز بینی
سزد گر روی احمد باز بینی
درون جان ببین دیدار احمد
حقیقت بر خور از اسرار احمد
درون جان محمد را نظر کن
دل وجان را ز دید او خبر کن
درون جان صفای نور او بین
دو عالم را یکی منشور او بین
درون جان مر او را بین و شو ذات
حقیقت جان از او کن تو چو ذرّات
درون جان چو دیدی باز او را
دل وجان در خدایش باز او را
درون جان گرفت و هر دو عالم
یکی گردد نبیند جز که محرم
از او واصل شو و دم زن تو الحق
سزد گرهم از او گوئی اناالحق
از او واصل شو ای مرد یگانه
که تا باحق بمانی جاودانه
از او واصل شو این دم زن در اینجا
حقیقت جزو کل بر هم زن اینجا
از او واصل شو و اشیا برانداز
عیان صورت از پیدا بر انداز
از او واصل شو و برگوی از وی
بجز او هیچ منگر تا شوی شئی
زمین و آسمان و خاک در اوست
خوشا آنکس که خاک حیدر اوست
وجود مصطفی نور خدا بود
از آن او پیشوای انبیا بود
طفیل اوست اینجا هر چه بینی
مبین جز او اگر صاحب یقینی
اگر نه نور او بودی در افلاک
کجا این منزلت دیدی کف خاک
ز نور اوست عرش و فرش و کرسی
چه کرّوبی چه روحانی چه قدسی
ز نور اوست جزوی در دل و جان
حقیقت برتر از خورشید تابان
ز نور اوست عکسی اندر آفاق
از آنش سالکان هستند مشتاق
ز نور اوست جزوی نور خورشید
فکنده پرتوی در دهر جاوید
ز نور اوست جزوی در قمر تاب
از آن آمد در اینجاگه جهان تاب
ز نور اوست جزوی مشتری بین
همه ذرّات او را مشتری بین
ز نور اوست جزوی نور زهره
از آن شد در همه آفاق شهره
ز نور اوست جزوی در کواکب
از آن رخشانست اینجا نجم ثاقب
ز نور اوست یک ذره در آتش
از آن آتش شدست اینجای سرکش
ز نور اوست یک ذره سوی باد
از آن کردست اینجا عالم آباد
ز نور اوست یک ذره سوی آب
از آن کل میشود صنع جهان تاب
ز نور اوست جزوی در سوی خاک
از آن کل میشود در صنع او پاک
ز نور اوست یک ذره سوی کوه
از آن مر جوهری آرد باشکوه
ز نور اوست جزوی در سوی ما
از آن پیوسته اندر شور و غوغا
ز نور اوست یک ذره صدف وار
از آن اینجا نماید درّ شهوار
ز نور اوست اشیا سر بسر نور
از آن مشتق شده اسرار منصور
زمین و آسمان از نور او بین
فغان و شور در منصور او بین
محمد(ص) نو ذاتست ازنمودار
میان انبیا او صاحب اسرار
دلا جان در ره احمد برافشان
در آخر در پیش بیشک سر افشان
دلا جز وی مبین در هر چه بینی
که جز او نیست در صاحب یقینی
دلا در وی ببین کو دید یار است
جهان در دید دیدش رهگذار است
نمودارست شرعش در معانی
ورا اینجا سزد صاحب قرانی
جز اودیدی جز او کس نیست مهتر
همه عالم سراست و اوست سرور
از او اینجا طلب کن تا بیابی
چو او با تست نزد که شتابی
از او اینجا طلب کن دید بیچون
که بنماید ترا اسرار بیچون
زهی معنی تو صورت گرفته
وجود جان منصورت گرفته
ز تو ره باز دیده پیر رهبر
ز تو کل دم زده ای شاه سرور
ز تو ره باز دیده اندر اینجا
فکنده در همه آفاق غوغا
ز تو ره باز دیده در معانی
رسیده در دم صاحبقرانی
ز تو ره باز دیده بر سر راه
زده دم کل عیان انّی انااللّه
ز تو ره در قربت عزت رسیده
جمال بی نشانی باز دیده
ز تو در راه بیچون راه برده
برافکنده در اینجا هفت پرده
ز تو اثبات الّا اللّه کرده
گذشته از برون هفت پرده
ز تو تا جاودان شوری فکنده
نموده خویش از نور تو زنده
ز تو لا یافته الّا شده کل
درون جزو و کل یکتا شده کل
ز تو دیده ز تو گفته حقیقت
سپرده مر ترا راه شریعت
تو میدانی که بیشک از تو دم زد
ز شوقِ ذوق در کویت قدم زد
تو میدانی که جان وسر برافشاند
ز بهر جمله بر خاک درافشاند
کسی کو باز دیدت همچو منصور
ز دیدار تو شد در جمله مشهور
کسی کو باز دیدت عین دیدار
چو منصور آمدت پر شوق بردار
حقیقت مقتدا و پیشوائی
که ذرّات دو عالم پیشوائی
توئی اصل و همه فرع تو دیدم
حقیقت بیشکی شرع تو دیدم
اگر فرع تو نبود لیک شرعت
اساسی کرد اندر اصل و فرعت
چو فرع تست اصل ذات پاکت
درون جزو و کل در عین خاکت
طلبکار تواند اینجا همه کس
توئی در جان و دل فریادشان رس
طلبکار تو و تو در درونی
نمیدانند اینجاگاه چونی
طلبکار تواند اینجای ذرّات
تو بنمودی حقیقت نفخهٔ ذات
طلبکار تو جمله سالکانند
فتاده در ره کون و مکانند
طلبکار تو و تو در وجودی
که پیش از آفرینش کل تو بودی
طلبکار تو اینجا هر چه بینم
تو میدانی که در عین الیقینم
طلبکار تو میجویند رازت
که تا ناگه بیابند جمله بازت
طلبکار است جان در تن طلبکار
نمایش بیشکی اینجای دیدار
طلبکار است دل در قربتِ تو
فتاده بیخود اندر حضرت تو
طلبکار است اینجا جمله اشیا
که تا بوئی بیابد ازتو اینجا
طلبکار است خورشید فلک بست
از آن با نور رویت با تو پیوست
طلبکار است و سرگردان شده ماه
همی گردد ترا در عین خرگاه
طلبکار تو اینجا مشتری است
بجان و دل ترا او مشتری است
طلبکار تواند اینجا نجومات
کجا دانند از سرّ علومات
طلبکار تو اینجاگه شده عرش
حقیقت نور تو افشانده بر فرش
طلبکار تو کرسی گشته با لوح
که تا بوئی بیابندت از آن روح
طلبکار تو است افلاک و انجم
همه در بحر عشق تو شده گم
طلبکار تو است اینجای آتش
همی سوزد ز شوق روی تو خوَش
طلبکار تو است اینجایگه باد
از آن کرده تمامت از تو آباد
طلبکار تو است اینجایگه آب
که نورتست در وی جان تو دریاب
طلبکار تو است اینجایگه طین
که تا بوئی بیابد این دل و دین
طلبکار تو است اینجایگه کوه
بمانده دائم اندر عار اندوه
طلبکار تو است اینجای دریا
از آن خویش میزند در جوش غوغا
طلبکار تو میبینم یکایک
توئی پیدا شده در جمله بیشک
طلبکار تو میبینم دو عالم
تمامت انبیای ما تقدّم
همه در تو چنان مشتاق بودند
که در تو نور کلّی طاق بودند
همه از آرزوی روی ماهت
شده پنهان کل در خاک راهت
اگر آدم بد از تو دید او راز
حقیقت از تو هم انجام و آغاز
اگر هم نوح از شوقست ای جان
فتاده در سر دریای عمّان
اگر هم شیت بد در خاک کویت
شد اینجا جانفشان از شوق رویت
اگر هم بد خلیل از شوق دیدار
شد اینجاگاه از سرّ تو در نار
اگر هم بود اسماعیل ای جان
ز عشقت خویش را میکرد قربان
اگر هم بود اسحاق گزیده
ز عشق روی تو شد سر بُریده
اگر هم بود یعقوب از غم تو
درون ریشش آمد مرهم تو
اگرچه بود یوسف در چه راز
ز تو هم یافت آخر عزّ و اعزاز
اگر هم بود موسیّ گزیده
ز عشقت گشت اینجا راز دیده
اگر هم بود ایّوب بلاکش
ز شوق عشق تو در پنج و در شش
اگر هم بود جرجیس از عنایت
ترا شد پاره پاره در هدایت
اگر هم بود عیسی صاحب راز
ز شوقت جان خود را باخته باز
اگر هم بود عیسی صاحب اسرار
ز شوقت چند ره آمد ابردار
اگر هم بود حیدر با تو هم سر
حقیقت راز تو دانست و شد سر
تمامت اولیا از تو نمودند
کرامات و ولایت کز تو دیدند
تمامت سالکانِ راه دیده
شدند از مهر رویت سر بریده
تمامت واصلان در عین دیدار
شدند اینجایگه از تو پدیدار
زهی بگذشته از کون و مکان تو
طلسمند این همه در عشق جان تو
زهی بگذشته تو از چرخ اعلا
درون جزو و کل پنهان و پیدا
زهی دید تمامت ارزنی تو
تمامت برزد و کل ارزنی تو
زهی دیده در اینجا ذات بیچون
خدا بی واسطه تو بی چه و چون
زهی از تو شده پیدا شریعت
در او مخفی نمودستی حقیقت
زهی مهتر که در تو جمله پیداست
همه ذرّات از عشق تو شیداست
زهی بنهاده اینجاگه اساست
نموده شرع بی حدّ و قیاست
زهی در جمله تو بنموده دیدار
عیان در جان و صورت ناپدیدار
زهی گفته در اینجا آنچه دیده
چو تو دیگر کسی هرگز ندیده
زهی درجان عطّار آمده راز
نموده مر ورا انجام و آغاز
زهی عطّار از تو مست وحیران
شده ازتو بکل پیدا و پنهان
زهی عطّار از تو راز دیده
ترادرجان خود کل بازدیده
زهی عطّار در تو ناپدیدار
شده واله فشانده سر در اسرار
زهی عطّار در توکل شده حق
اناالحق گفته از تو راز مطلق
زهی عطّار در سرّ محمد(ص)
شد از جان تو منصور و مؤیّد
زهی عطّار کز سرّ کماهی
محمد(ص) را یقین دیده الهی
زهی عطّار تا چند از بیانت
بگو مر جمله اسرار نهانت
زهی عطّار کاینجا راز دیدی
محمد در درونت باز دیدی
تو مگذر از یقین ای پیر عطّار
که پیغامبر نمودت جمله اسرار
تو مگذر زینچنین شاه سرافراز
که او آخر تراکرده سرافراز
تو مگذر زین نمود آفرینش
که پیدا شد ترا در عین بینش
از او خواه این زمان درمان ریشت
که داری درد و درمان هست پیشت
از او خواه این زمان چیزی که خواهی
که خوش آسوده در نزدیک شاهی
از او خواه این زمان دیدار بیچون
که بنماید زخود کل بی چه و چون
از او خواه این زمان تا رخ نماید
یکی را پرده از رخ برگشاید
از او خواه این زمان روح دل خود
چو خود بردار با خود حاصل خود
از او خواه این زمان تو ذات او را
که میدانی یقین آیات او را
از او خواه این زمان او را نظر کن
وجود او مر او را خاک در کن
چو داری با خود اینجا سرّ احمد
مبین جز او که چیزی نیست از بد
همه نیکست اینجا هر چه دیدی
چو او اندر همه چیزی بدیدی
همه نیکست کز کل دید و دانست
محمد در همه اسرار دانست
همه نیکست اینجا هرچه یابی
ولی چون مصطفی هرگز نیابی
چو دیدم مصطفی دیدم حقیقت
سپردم راه شرع اندر طریقت
از او بنمود اینجا جوهر ذات
که تا واصل کنم من جمله ذرّات
از او واصل کنم من عاشقان را
بعزّ آن گه رسانم سالکان را
از او واصلم کنم تا جمله دانند
محمد(ص) را ببینند گرتوانند
که تا چون من شوند اینجا حقیقت
ابی شک پاک از دید طبیعت
چو من واصل شوند و راز بینند
سراپا را محمد(ص) باز بینند
محمد باز بینند جمله در خود
شوند فارغ یقین از نیک وز بد
محمد باز بینند از شریعت
بیارند آنگهی از پی طریقت
چو احمد روی بنمودست دانم
درون جزو و کل عین العیانم
حقیقت من محمد نام دارم
از او پیدا حقیقت کام دارم
فریدالدّین محمد هست نامم
محمد(ص) داده اینجا جمله کامم
از آن تکرار علم وحی دارم
که غیر از مصطفی چیزی ندارم
مرا این سرّ محمد بر گشادست
حقیقت جوهرم در جان نهادست
مرا این سر از او گشتست پیدا
که چون منصور گشتستم هویدا
مرا این سر کز او دارم عیانست
که جان و صورت من بی نشان است
چنان در تقوی باطن یکیام
که کلّی با محمّد بیشکیام
که در یکی زدم اینجا قدم من
گذشتم از وجود و از عدم من
قدم را محو کردم در نهانی
یکی گشتم ز اسرار معانی
دوعالم را یکی دیدم در اینجا
محمد(ص) از همه بگزیدم اینجا
چو او بُد جزو و کل دیگر چه بینم
از این بیشک در این عین الیقینم
چو اودیدم که بیشک جزو و کل بود
تنم را در بلا او عین ذل بود
بسی دیدم بلا و رنج اینجا
شد آخر پای من در گنج اینجا
چو دیدم بود گنج کل محمّد(ص)
ز من برداشت رنج کل محمد(ص)
ز گنج او جواهر یافتم من
یقینِ ذاتِ ظاهر یافتم من
ز گنج او بسی دُرهای اسرار
برافشاندم در اینجاگه باسرار
ز گنج او بسی گوهر فشاندم
بعرش و فرش و ماه و خور فشاندم
ز گنج او تمامت با نصیبند
نمیدانند جمله با حبیبند
ز گنج او اگرچه هست گوهر
مرا آن جوهر است اندر برم بر
دَرِ این گنج من کل برگشادم
تمامت سالکان را داد دادم
در این گنج کل آن کس ببیند
که جز پیغامبر اینجا مینبیند
از این گنجِ معانی بهره یابد
پس آنگاهی ز دل او زهره یابد
دَرِ گنج معانی برگشاید
همه در گنج بیشک ره نماید
چو من این گنج بر کلّی فشاندم
ز جان و دل ز سرّ خود براندم
دَرِ این گنج بگشادست عطّار
همه آفاق را کرده گهربار
بسر این گنج در اسرار افشاند
بگفت و گرچه مخفی نکتهها راند
چنان این گنج او خواهد نمودن
در آخر از میان خواهد ربودن
که کلّی این طلسم و بود جسمش
کند خرد و نماند عین اسمش
طلسم و گنج را خرد آورد او
می صاف از سرور وی خورد او
شود عشقش حقیقت آخر کار
طلسم و گنج گرداند پدیدار
طلسم اینجایگه چون بشکند باز
شود پیدا از او انجام و آغاز
نماند گنج کان دیگر نبیند
کسی الا بجز آنکو ببیند
که گنج اینجا دو است ار چه یکی است
بمعنی و بصورت بیشکی است
یکی گنج صفاتست اندر اینجا
حقیقت گنج ذاتست اندر اینجا
ز اوّل گنج ذات آنگه صفاتست
کز این ذرّات آخر با ثباتست
ز گنج اوّلت اشیا نماید
چو گنج ذات ناپیدا نماید
ز اوّل گنج چون پیدا ببینی
نظر کن گر تو مر صاحب یقینی
ز گنج ظاهرت مر جمله اشیاست
که در بود تو اینجاگاه پیداست
صفای تست اینجا گنج معنی
نیابی تا نیابی رنج معنی
بکش رنجی و آنگه گنج بنگر
دگر آن گنج را بی رنج بنگر
چو گنج این صفات خود بدیدی
بصورت خوب و نیک و بد بدیدی
نظر کن گنج هر جوهر که یابی
برافشان تا دگر چیزی نیابی
چو گنج اینجا برافشانی بیکبار
حقیقت گنج ذات آید پدیدار
چو گنج ذات بینی بیشکی تو
حقیقت هر دو را بینی یکی تو
یقین این گنج را آن گنج بینی
مر این فرصت که آن بی رنج بینی
یکی گنج است بی اسم ار بدانی
همه جانست با جسم ار بدانی
یکی گنجست در عالم گرفته
از اول صورت آدم گرفته
یکی گنجست پیدا و نهانی
یقین در تو اگر این کل بدانی
یکی گنجست در تو ناپدیدار
وجود تو طلسمی زو پدیدار
یکی گنجست در تو درگشاده
هزاران جوهر اندر وی نهاده
یکی گنجست کان ذات الهی است
هر آنکو یافت او را پادشاهیست
یکی گنجست کز دیدار آن گنج
بسی خوردند اینجاگه غم و رنج
یکی گنجست پر دُرِّ الهی
گرفته نور او مه تا بماهی
ز ماهی تا به مه این گنج بنگر
توئی از عاشقان بیرنج بنگر
که تا این گنج اینجا آشکارست
نمودارم در آخر پنج و چارست
مرا گنجی است حاصل در دل و جان
کرا بنمایم اینجا گنج پنهان
ز ماهی تا به مه پر دُرّ و جوهر
گرفته نور آن در هفت اختر
زماهی تا به مه دیدم همه گنج
بسی بردم در اینجاگاه من رنج
مرا گنجیست حاصل تا بدانید
دل و جانم از آن واصل بدانید
مرا آن گنج اینجا دست دادست
دل و جانم از اینجا مست دادست
مرا آن گنج حاصل شد بیکبار
طلسم او شد اینجا ناپدیدار
مرا آن گنج اینجا رخ نمودست
عجب آن گنج در گفت و شنودست
کرا بنمایم اینجا گنج اسرار
که تا بشناسد اینجاگاه عطار
کرا بنمایم اینجا گنج جانان
که او میدیده باشد رنج جانان
کرا بنمایم اینجا گنج تحقیق
مگر آنکو که یابد رنج توفیق
کرا بنمایم اینجا گنج جوهر
مگر آنکو ببازد همچو من سر
کرا بنمایم اینجا گنج معنی
مگر آنکو رسد در عین تقوی
کرا بنمایم اینجا گنج جانان
مگر آنکو شود در دوست پنهان
کرا بنمایم و من با که گویم
که خواهد برد از این میدان چو گویم
کرا این گنج بنمایم در اینجا
که گردد همچو من در عشق رسوا
برسوائی توانی یافت اینجا
بکش رنجی تو ای عطّار اینجا
سر تو بر سر گنجست بردار
مثال عین منصوری تو بردار
سر تو بر سر گنجست رفته
از آن آسوده و رنجست رفته
سر تو بر سر گنج الهی است
گدا بودی در آخر پادشاهیست
سر تو بر سر گنج یقین است
همه ذرّات تو عین الیقین است
سر گنج معانی بر سر تست
حقیقت مصطفی مر افسر تست
سر این گنج بگشادست احمد
حققت مر ترا دادست احمد
ولیکن گر ترا میباید این گنج
بر افشان جان و سر بر این سر گنج
سرت بردار کن وین گنج بستان
ابی سر شو ببر این گنج بستان
چه باشد گرچه سیصد رنج باشد
نخواهم سر مرا چون گنج باشد
نخواهم سر حقیقت گنج خواهم
دل از دوست من بیرنج خواهم
ببُر سر تا شود گنج آشکارت
چنین اینجا قلم راندست یارت
بسر گنج حقیقت یافت خواهی
بسر دریاب مر گنج الهی
سر خود را فدای گنج کردم
تو میدانی که من پر رنج بردم
سرم بادا فدای گنج جانم
که خواهم برد آخر رنج جانم
فدای گنج ذات تست ای جان
همی گویم بکُش خواهی برنجان
چو من عاشق در این گنج تو هستم
تو میدانی که بر رنج تو هستم
ز گنج تست این فریاد و شورم
بکش تا گنج بنمائی بزورم
بزور این گنج را برداشت منصور
ورا در جمله عالم کرد مشهور
بزور این گنج کی نتوان ستد باز
یکی بینی در اینجا نیک و بد باز
زهی منصور کین گنجست مسلم
شد اینجا کس ندید از عهد آدم
زهی منصور صاحب درد تحقیق
ترا این گنج گشت از یار توفیق
زهی منصور بگشاده درِ گنج
نهاده جان و سر را بر سر گنج
زهی منصور گنج اینجا فشانده
بسر در راز جانان تو بمانده
بسر این گنج جان برداشتی تو
که پیر گنج رهبر داشتی تو
چو پیر گنج در بگشود اینجا
ترا مر گنج کل بنمود اینجا
چو پیر گنج این در برگشودت
ترا این گنج مر کلّی نمودت
چو پیر گنج اینجا یافتی باز
شدی از گنج معنی جان و سر باز
چو پیر گنج دیدی گنج بردی
که در اوّل حقیقت رنج بردی
ترا این گنج شد اینجا پدیدار
ولی در گنج گشتی ناپدیدار
ترا این گنج معنی شد مسلّم
که از معنی زدی در گنج کل دم
بیک ره گنج بنمودی بعشاق
فکنده دمدمه در کلّ آفاق
بیک ره دم زدی در گنج اینجا
برافکندی بکلّی رنج اینجا
بیک ره دم زدی اندر اناالحق
از آن بردی تو گنج ذات مطلق
بیک ره گنج بنمودی بمردان
شکستی مر طلسم چرخ گردان
بیک ره گنج اینجا برفشاندی
همه در سوی ذات خویش خواندی
بیک ره پرده از سر بر گرفتی
یقین این گنج ظاهر برگرفتی
ترا زیبد دم اینجاگه زدن کل
که بیرون آوری ذرّات از ذل
تو داری مملکت بر هفت گردون
که گنج ذات دیدی بیچه و چون
ترا زیبد از اینجا گنج بردن
که از جان و دل اینجا رنج بردن
تو گنج ذات دیدی در صفاتت
بگفتی بیشکی اسرار ذاتت
تو گنج ذات دیدی بی بهانه
زدی دم از اناالحق جاودانه
تو گنج ذات دیدی اندر اینجا
مرا بر واصلان کردی تو پیدا
زدی دم از اناالحق جاودانه
چو جانان یافتستی بی بهانه
تو گنج ذات دیدی از یقینت
یکی شد اندر اینجا کفر و دینت
تو گنج ذات دیدی و شدی ذات
ز معمور تو اینجا جمله ذرّات
حقیقت گنج ذات اندر صفاتی
ندانم این بیان جز نور ذاتی
که یابد گنج تو جز دید عطّار
که بگشودی بکل تقلید عطّار
از آن عطار در تو ناپدیدست
که دائم با تو در گفت و شنیدست
بیانش جملگی با تست اینجا
که او را در میان جان تو پیدا
شدی و راز گفتی در نمودش
فنا خواهی تو کردن بود بودش
فتاده اوّل و آخر مر او را
که اینجا کل نظر کردی تو او را
ز تو عطّار دیدار تو دیدست
در اینجا عین اسرار تو دیدست
ز تو عطّار در تو بی نشان شد
اگرچه در تو اوّل بی نشان شد
ز تو عطّار این سر یافت آسان
از آن میگردد او در خویش حیران
ز تو عطّار این سر یافت در جان
از آن شد در وجود خویش پنهان
ز تو عطّار در گفت و شنیدست
چگویم کز هویدا ناپدیدست
تو گنجی دادهٔ عطّار اینجا
که میریزد دُرِ اسرار اینجا
تو گنجی دادهٔعطّار در خویش
که پرده برگرفت اینجای از خویش
تو گنجی دادهٔ مر جوهرش باز
که ارزان داده است آن جوهرش باز
تو گنجی دادهٔ عطّار بفشاند
ترا دید و ترا اینجایگه خواند
ترا دارد دگر کس را ندارد
اگرچه گنج چون گوهر ندارد
ز گنج ذات خود او بی بهانه
دی دم از اناالحق جاودانه
که جز آن جوهرش یکی نبیند
اگرچه هست ناپیدا ببیند
ازآن جوهر دلا اندر فنائی
چه غم داری که منصور بقائی
توئی گنج و توئی منصور معنی
دمیده در دم خود صور معنی
در اینجا جوهری داری چو منصور
که خواهد بود آن جوهر پر از نور
توانی جوهر خود باز دیدن
چو منصورت ابا تو راز دیدن
چو منصور است با تو در میانه
ز کُشتن بین حیات جاودانه
حیاتِ جانِ تو بعد مماتست
در آخر مر ترا دیدار ذاتست
حیاتی یافت خواهی آخر کار
که مانی تا ابد در وصل دلدار
حیاتی یافت خواهی در دل و جان
در آخر هیچ نبود جز که جانان
حیاتی یافت خواهی از دم ذات
که ازدم زنده گردانی تو ذرّات
حیاتی یافت خواهی بی چه و چون
که محکوم تو گردد هفت گردون
حیاتی یافت خواهی عاشق آسا
که باشی بیشکی در عشق یکتا
حیاتی یافت خواهی آن سری تو
که معنی یافت خواهی جوهری تو
حیاتی طیبه آن نام دارد
که شاه اندر یداللّه جام دارد
دهد مر جان عشق آنجا که خواهد
که آخر گنج ذات خود نماید
دهد آن جمله را مر جمله عشاق
که تا گردند در آخر همه طاق
دهد آن جام معنی سالکان را
که تا بیهوش بیند جان جان را
دهد آن جام اندر آخر کار
حجاب عقل بردارد بیکبار
دهد آن جام و بنماید جمالش
بتابد آن زمان نور جلالش
دهد آن جام پس گوید انااللّه
ایا عاشق از این سر باش آگاه
دهد آن جام و بنماید رخ خویش
حجاب جسم و جان بردارد از پیش
دهد آن جام مر هر کس بقدرش
بتابد از تجلّی نور بدرش
دهد آن جام اگر داری تو خاطر
بنوش آن جام و پنهان شو بظاهر
بنوش آن جام اگر داری تو طاقت
ز هستی کن خراب آنگه وثاقت
بنوش آن جام می ازدست دلدار
مشو ازدست و بنگر دست دلدار
بنوش آن جام و آنگه دم فروکش
یقین مخفی شو اندر چار و سه شش
بنوش آن جام می بی عین درخواست
که جان باشد در آن لحظه مرا راست
بنوش آن جام از سلطان جمله
که بخشد مر ترا برهان جمله
بنوش آن جام و مستی را بکن تو
چو نتوانی مگو از این سخن تو
بنوش آن جام و بنگر عین انجام
که تا شاهت چه میبخشد سرانجام
بنوش آن جام و بنگر عین آغاز
که تا جانت کجا خواهد بدن باز
بنوش آن جام و باش اندر سکون تو
که پیر عشق باشد رهنمون تو
بنوش آن جام و بنگر سر آن ذات
نگه میدار از خود جمله ذرّات
بنوش آن جام و وز بیرون منه کام
که تا مقصود حاصل بینی و کام
بنوش آن جام و آهسته شو اینجا
بیک ذاتت تجلّی کرد و یکتا
بنوش آن جام چون مردان تو مطلق
که خودحق گوید از مستی اناالحق
نگه میدار صورت اندر این باز
اگر کردی چنین بینی تو شهباز
تمامت انبیا این جام خوردند
بخاموشی پس آنگه نام بردند
ز خاموشی جمال یار دیدند
درون با یار در خلوت گزیدند
چواحمد نوش کرد آن جام اول
نشد مانندهٔ صورت معطل
چو احمد نوش کرد این جام اینجا
نبوّت یافت هم فرجام اینجا
ز خاموشی که بودش مقتدا شد
از آن بر جزو و بر کل پادشا شد
چو کرد آن جام نوش از دست دلدار
بشد چون دیگران او مست دلدار
چو کرد آن جام نوش اندر طبیعت
فرود آمد بدو رازِ شریعت
در آن هستی حقیقت گشت هشیار
جمال جاودانش شد پدیدار
در آن مستی چنان هشیار حق بود
که ازمستی بکل دیدار حق بود
در آن مستی اساس شرع بنهاد
حقیقت اصل کل در شرع بگشاد
رموز سرّ جان با کس نگفت او
بجز حیدر ز دیگر مینهفت او
چنان در قربت دانش عیان شد
که در قربت جمال بی نشان شد
در آن قربت که بد دیدار اللّه
چنان بُد دائماً در عشق آگاه
که میدانست اینجا راز بیچون
شریعت کرد اساس بی چه و چون
چو میدانست صرف هر وجود او
حقیقت کرد حقّ و حق سجود او
پس آنگه گشت واجب جمله را سِرّ
که تادارند نگه معنی ظاهر
سجود دوست کرد از بی نشانی
مر او را منکشف شد از معانی
سجود دوست کرد اندر بر دوست
که او بد در حقیقت رهبر دوست
سجود دوست کرد و شکر او گفت
حقیقت دم زد و اسرار بنهفت
سجود دوست کرد اندر حقیقت
از آن تقوی نبودش خود وصیّت
بعزّت یافت تقوی وز فتوّت
بدو اظهار شد سرّ نبوّت
بعزّت یافت اینجاگه کمالش
که بنمود او ز اظهار جلالش
سجود دوست کرد از آشنائی
نزد دم چون کسان اندر خدائی
بعزّت یافت اینجا ذات بیچون
بحرمت برگذشت از هفت گردون
از آن با کس نگفت و ذات بیچون
که کس را خود نمیدید او چو آن خون
حقیقت کرد مخفی راز اینجا
ولیکن با علی گفت باز اینجا
شب معراج او اندر زمین بود
یقین او عیان عین الیقین بود
چنان اندر صفات و ذات ره داشت
که اندر طین یقین دیدار شه داشت
همه دیدار دید و جاودان شد
ولیکن شه ز دید خود نهان شد
چنان در سیر قربت رفت جاوید
بمعنی برگذشت از نور خورشید
تمامت پردهها را راه کرد او
ز عشقت جزو و کل آگاه کرد او
بهر چیزی که پیش سیّد آمد
اگرچه در نمودش جیّد آمد
از آن بالاتر آنجاگه طلب کرد
وجود خویشتن را پر ادب کرد
گذر میکرد و میشد سوی افلاک
ابا عقل کل اندر عین لولاک
ز عقل کل گذر کرد وبرون تاخت
بیک ره پردهٔ عزّت برانداخت
چو پرده برفتاد از عین ذاتش
نگه میکرد اینجاگه صفاتش
نمود خویشتن را بی غرض دید
تمامت آفرینش در عرض دید
چنان دید اندر اینجا عین دیدار
که میخواهست کل بیند عیان یار
در آخر گر چه کل دید آفرینش
در این معنی هزاران آفرینش
که اوّل دید آخر جملگی اوست
یکی اندر حقیقت مغز با پوست
چو در عزت جلال کبریا یافت
نمود ذات پاک انبیا یافت
همه در خود بدید اندر حقیقت
گذر کرده ز اجرام طبیعت
همه در خود بدید اندر یکی بود
وجود پاک او حق بیشکی بود
زمین و آسمان را یافت خرگاه
همه ذرّه گدا و او شده شاه
برفعت در تجلّی بوداعیان
ز نور آفرینش جمله حیران
حقیقت او چو بود خود نظر کرد
بدید و جمله ذرّه را خبر کرد
وزان پس بُد یقین آفرینش
که مر او خود نبد جز عین بینش
خدا خود دید و او بد عین اللّه
نیابد این سخن هر زشت گمراه
محقق این بیان در خویش بیند
که سرّ مصطفی در پیش بیند
حقیقت ذات شد احمد در آن دم
برِ او ارزنی بُد هر دو عالم
بر او هردوعالم محو بنمود
حقیقت دید خود دیدار معبود
خدا را دید در خود آشکاره
بعزت شد ز خود در حق نظاره
خدا را دید او خود بیچه و چون
مگو با آن که گوید آنچه وین چن
خدا را دید او در آفرینش
ولی در خویش شد عین الیقینش
یقینش زان بُد اینجا در نبوّت
که دید آن شب ز اندر عین قربت
یکی را دید اینجا بیچه و چون
زمین و آسمان اسرار بیچون
یکی را دید و شد اندر یکی ذات
ز ذات اینجا نمود او عین آیات
حقیقت هرچه با حق گفت بشنید
ز ذات پاک خود دیدار کل دید
چو باز آمد سوی صورت یقین او
بدانسته نمود اوّلین او
حقیقت حق شد و هم حق بدیده
در اینجاگه بکام دل رسیده
حقیقت حق شد و اندر صفا ذات
خبر کرد از نبوّت جمله ذرّات
چنان بد در صفا دیدار اسرار
که بُد خود جان و دل اندر یقین یار
حقیقت چون چنان خود دید در حق
حقیقت من رَآنی گفت مطلق
ابا حیدر نهانِ سرّ بیان کرد
علی را نیز هم در خود عیان کرد
علی با خویشتن هم کرد یک او
اگر نه این چنین دانی نه نیکو
بود ای مرد رهبر اعتقادت
از این معنی تو رهبر اعتقادت
محمّد را علی دان و علی یار
که هر دو از خدا بودند بیدار
از آن سیّد حقیقت لحمکٌ لحم
بیان کرد و ندارد خارجی فهم
که دریابد که حیدر مصطفی بود
ز نور او عیان نور خدا بود
چو هر دو را یکی دانی از ایشان
شوی واصل به بینی ذات اعیان
چون سیّد با علی برگفت اسرار
علی طاقت نیاورد ازدم یار
برفت و گفت با جاه و نهان شد
دگر با او ابر شرح و بیان شد
تو گر مانند ایشان راز بینی
نمود عشق ذاتت باز بینی
بود مرجاه دل گر باز گوئی
ابا ناجنس بی ره راز گوئی
مکمّل باش و دل خاموش میدار
وگرنه جای خود بینی تو بردار
حقیقت چون تو خود را در ببستی
چوحیدر فارغ از هر بد نشستی
مگو اسرار با جاهل حقیقت
که جاهل هست در عین طبیعت
نداند داد منکر داد از خود
نماید مر ترا افعال خود بد
اگر می راز گوئی با کسی گوی
که آرد مر ترا او روی در روی
یکی باشد ابا تو در معانی
ابا او صرف کن این زندگانی
که هستند این زمان مر راز دیده
حقیقت صاحب آن راز دیده
چو با ایشان بگوئی راز خویشت
نهندت مرهمی بر جان ریشت
نه چون نادان که چون اسرار بشنود
دمادم مر ترا انکار بنمود
مگو اسرار حق جانا تو با عام
بترس از عام در شرح کالانعام
که اینجا اصل هست و فرع بنگر
حقیقت این بیان در شرع بنگر
چو احمد راز خود با مرتضی گفت
نه با مرجاهلونَ ناسزا گفت
حقیقت مغز نی چون پوست آمد
اگرچه جمله دید و دوست آمد
بیان در شرع این دم میرود کل
که مرعین حقیقت را تو بی ذل
ندانی و نیابی یار بیچون
مکو اسرار خود با هر دو گردون
تو ای عطّار اگرچه در بلائی
حقیقت بیشکی در عین لائی
نگفتی راز خود جز با دم خویش
که با خود داری اینجا آدم خویش
بمعنی راز خود را جز که با خود
از آنی فارغ از دیدار هر بَد
چو راز دوست با خود گفتی اینجا
دُرِ اسرار خود را سفتی اینجا
از آن بردی تو اینجاگوی معنی
که داری انس یار و بوی معنی
رسیدت در مشام جان حقیقت
شدی فارغ تو از عین طبیعت
جمال یار در صورت بدیدی
در اینجا دید منصورت بدیدی
از آن دم در زدی اندر دم دوست
که دیدی مغز جانت را تو بی پوست
از آن داری تو سرّ عشق دلدار
که میگوئی همه در دیدن یار
بسی گفتی بسی دیدی تو بیخویش
مگو تا چند خواهی گفت درویش
ولیکن تا یکی حرفت بیاید
بگفتن دم فروبستن نشاید
نه این سرّ مر تو میگوئی که جانان
حقیقت میکند این نصّ و برهان
نه این سرّ مر تو میگوئی چه و چون
ترا میگوید اینجا بیچه و چون
نه این سرّ مر تو میگوئی چه و چون
ترا میگوید از اسرار بیچون
نه این سرّ مر تو میجوئی حقیقت
که گفتی و یقین میگو یقینت
خدا بنمود رازت گفت سرباز
در آخر پیش روی یار سر باز
مترس از جان و بین تا چند گوید
که اصل خویش اینجاگاه جوید
مر او را کشتن تو هست مقصود
بکش خود را و کل شو دید معبود
دمادم مینماید دید معراج
دمادم مینهد بر فرق او تاج
دمادم میکند اینجا ندایت
در این اسرارها سرّ هدایت
تو اینجا یافتی تا خوش بدانی
که بگشاده در گنج معانی
ترا این گنج معنی یار بخشید
بآخر مر ترا دیدار بخشید
ترا این گنج معنی یار دادست
یقین بی زحمت اغیار دادست
ترا این گنج معنی رایگانست
که دیدارش به از کون و مکانست
ترا این گنج معنی شاه بخشید
حقیقت مر دل آگاه بخشید
ترا این گنج معنی دوست دادست
حقیقت گنج اینجا در نهادست
بنزد همّتت دنیا خیالی است
که دنیا سر بسر نزدت خیالی است
بنزد همّتت دنیا نیاید
یکی ارزن اگر عمرت سرآید
ز دنیا آنقدر بس یادگاری
که بنمودت حقیقت دوست باری
ز دنیا آنقدر بس پیش واصل
که مقصود کسان کردی تو حاصل
ز دنیا یادگاری باز ماند
خوشا آنکس که با شهباز ماند
ز دنیا گرچه درآخر فنایست
همی دون عاقبت دید لقایست
ز دنیا گفتن تو راز حق بود
که گوشت در یقین از دوست بشنود
همه اسرار اینجا فاش کردی
حقیقت نقش خود نقاش کردی
همه اسرار بیچون باز گفتی
ولی با صاحب این راز گفتی
در این دنیا بجز نامی نماند
که هر کس را سرانجامی نماند
در این دنیا بجز نیکی مکن تو
بجز نیکی میاور در سُخُن تو
بجز نیکی نخواهد بود پاداش
خوشا آنکس که مر او راست پاداش
بجز نیکی نخواهد برد از اینجا
خوشا آنکس به نیکی مرد اینجا
بجز نیکی نخواهد برد با خود
که مر پنهان نماند نیک و هم بد
بجز نیکی مکن ای یار خوشرو
ز نیکی گفته است عطار بشنو
بجز نیکی نماند جاودانه
که کلّی نیک دید یار یگانه
بجز نیکی مکن بر جای هرکس
که نیکی میرسد فریاد هر کس
بجز نیکی مکن و ز نیک اندیش
که هم نیکیت آید عاقبت پیش
بجز نیکی مکن در زندگانی
که نیکی یابی اینجا جاودانی
بجز نیکی مکن یار دلفروز
تو نیکی را همه از نیک آموز
بجز نیکی مکن در هیچ بابی
که تا هرگز نه بینی تو عذابی
بجز نیکی مکن تا حق شوی تو
حقیقت نور حق مطلق شوی تو
زنیکی حق در اینجا رخ نمودست
ز نیکی جملگی پاسخ نمودست
هر آنکو کرد نیکی بد ندید او
حقیقت در میان خود ندید او
چه به باشد ز نیکی کردن ای دوست
بنه در پیش نیکی گردن ای دوست
ز نیکی چون نهادی خویش گردن
پس آنگه مر ترا این گوی بردن
سزد کین جا بری مانند منصور
شوی از نیکی اینجاگاه مشهور
دلا نیکی کن و بد را میندیش
که نیکی آیدت پیوسته در پیش
دلا نیکی کن اندر بردباری
اگر از نیک مردان هوش داری
دلا نیکی کن از نیکی خبردار
که از نیکی شوی از حق خبردار
دلا نیکی کن اندر عین دنیا
تو بیشکی بدی دان پیش دنیا
دلا نیکی کن از جان تا توانی
بدی هرگز مکن تا راز دانی
دلا نیکی کن از عین هدایت
که تا یابی تو پیوسته سعادت
به نیکی کوش همچو انبیا تو
که از نیکی شوی عین صفا تو
به نیکی کوش چون منصور حلاج
که از نیکی نهی بر فرقها تاج
به نیکی کوش و نیکی کن ز دنیا
که نیکی دوست دارد یار یکتا
به نیکی کوش و در نیکی سخن گوی
که از نیکی ببردی از سخن گوی
مکن هرگز بدی تا بد نبینی
چنین دان راز اگر صاحب یقینی
مکن هرگز بدی بر جای دشمن
که حق را دوست گردانی از این فن
مکن هرگز بدی بر جای هر کس
ترا این نکته میگویم همین بس
بکن هرگز بدی تا میتوانی
که مانی در عذاب جاودانی
مشو غرّه ببد کردن در اینجا
که ناگه بشکند هر گردن اینجا
در این دنیا نمود خود چنان کرد
که در نیکی وجود خود نهان کرد
چنان در نیکوی خود کرد تسلیم
ز حق بد دائما با ترس و با بیم
بطاعت زندگانی را بسربرد
پس از طاعت یقین گوی ادب برد
نکرد آزار کس در دار دنیا
پس آنگه رفت تا دیدارمولی
نرنجانید کس هم خود نرنجید
جهان چون برگ کاهی او نسنجید
در آخر رفت اندر نیکنامی
نه در ناپختگی و ناتمامی
هر آنکو این چنین رفت از نمودار
حقیقت از حقیقت شد خبردار
در آن سر هر چه کردی پیشت آید
چو نیکو بنگری در خویشت آید
در آن سر میبدانی کین چه سر بود
خوشا آنکس که اینجا باخبر بود
نداند هر کسی این سرّ اسرار
نیابد هر بصر مردیدن یار
مگر آنکو هدایت یافت اینجا
هم از آن پای می بشناخت اینجا
در آن سر هر که نیکی کرده باشد
بسوی دوست نیکی بوده باشد
عوض یابد بهشت جاودانی
وگرنه عین دوزخ جاودانی
نه شعر است این که عین حکمتست این
حقیقت سرّ یار و قربتست این
حقیقت این بیانها مغز جانست
نه شعر است این که سرّ جان جانست
حقیقت جان جان این رازها گفت
چو گوش دل شنید این راز بنهفت
شریعت باز بین است این بیانها
ز هر گونه نوشتست این عیانها
چو اصل دوست اینجا باز دیدی
نوشتی آنچه آنجا راز دیدی
حقیقت اصل کل بنمودهٔتو
هزاران چشمها بگشودهٔ تو
هزاران چشمهٔ معنی در اسرار
ترا درجان و دل آید پدیدار
هزاران چشمهٔ معنی تو داری
شده ریزان چو ابر نوبهاری
حقیقت چشمهٔ دل ز آن سرایست
دلت بیچاره اینجاگه بخوابست
تمامت چشمه زان دریای بوداست
که بحر است و ترا چشمه نمود است
حقیقت بحرکل دان چشمهایت
نکو بگشای اینجا چشمهایت
نظر کن چشمهای بحر بیچون
که بنمود است اینجا بیچه و چون
از این دریا که اوّل چشمه بودست
که بحر است و ترا چشمه ببودست
حقیقت چشمهایت گشت دریا
از آن در میفشاند بر ثرّیا
کز آن جوهر بعالم روشنائی
حقیقت دارد از عین صفائی
از آن جوهر همه اشیا پدیدست
ولی در قعر دریا ناپدیدست
از آن جوهر در اینجا بی نشانست
که کس اسرار جوهر می ندانست
از آن جوهر که در جانست پیدا
حققت نور جانانست پیدا
از آن نورست تابان هر دو عالم
نماید نور خود در جان دمادم
از آن نور است تابان آسمانها
از آن نور است این شرح و بیانها
از آن نور است پیدا جوهر دل
حقیقت کرده هر مقصود حاصل
از آن نور است اینجا جوهر جان
که در صورت شدست اینجای رخشان
از آن نورست اینجا عین دیده
اگر صاحبدلی بگشای دیده
از آن نور است اینجا عین اشیا
حقیقت جمله پنهانی و پیدا
از آن نور است اینجا نور خورشید
حقیقت مشتری و نور ناهید

تمامی اشیا از یک نور واحدند

از آن نور است بیشک تابش ماه
از آن اینجا زند هر ماه خرگاه
از آن نور است عرش اعظم کل
که پیدا گشت اندر آدم کل
از آن نورست فرش اینجا پدیدار
حقیقت نور ذاتست او خبر دار
از آن نورست اینجا عین کرسی
نموداریست ازوی روح قدسی
از آن نورست اینجا دید جنّت
ببین کوهست از اعیان قدرت
از آن نور است اینجا نور آتش
از آن گشتست اندر جمله سرکش
از آن نور است بیشک مخزن باد
که مردار آب را کرد است آباد
از آن نور است در آیینهٔ آب
که میگردد وی اندر کل باشتاب
از آن نوراست اینجا خاک گویا
چو گویا گشت آنگه هست جویا
از آن نورت اگر بوئی درآید
ترا آن نور کلّی در رباید
از آن نور است اگر عکسی پدیدار
شود گردی بیک ره ناپدیدار
نظر کن نور بیچون در تن خویش
که هستی نور کل در مسکن خویش
حقیقت نور ذاتست و در او گم
شده هر ذرّه همچون عین قلزم
دریغا این بیان چون کس نداند
وگر داند از آن حیران بماند
گرفته نور در ذرّات عالم
اگر می فیض میباشد دمادم
تو زان نوری اگر هستی تو آگاه
که آن نور است تابان از رخ شاه
تو آن نوری که اشیا پرتوِ توست
بود نورت چو جسم و مغز برتست
از آن نوری نداری مر خبر تو
فتادستی عجب مر بی بصر تو
از آن نوری تو آگاهی نداری
که بر اشیا تمامت پایداری
از آن نوری تو ای گم کرده راهت
که اشیا بود در دیدار شاهت
چنان رخشان بدی اندر خدائی
که یکسر موی میکردی جدائی
ز اصل ذات کل پیوسته بودی
از آن در جزو و کل پیوسته بودی
همه زان تو بود و تو بدی کل
چرا خود را فکندی اندر این ذل
همه زان تو بود از جوهر ذات
نظر افکندی اندر عین آیات
گذر کردی ز ذات اندر صفاتت
رهاکردی عجب اعیان ذاتت
سوی خاک آمدی از عالم پاک
رها کردی عجب در حقهٔ خاک
سوی خاک آمدی از جوهر کل
ببستی نقش از هفت اختر کل
سوی خاک آمدی کردی وطن تو
شدی تابان عجب در عین تن تو
سوی خاک آمدی نقشی ببستی
بلندی را رها کردی ز پستی
سوی خاک آمدی ای نور جانان
وطن کردی در اینجا گشته پنهان
ز یک جوهر دوئی پیدا نمودی
ز پیدائی تو ناپیدا نمودی
ز یک جوهر دمادم لون بر لون
عجایب ساختی در عالم کون
ز یک جوهر چنین تابان شدستی
ولیکن تا چنین باشد بدستی
عجب نقشی کنون در حقهٔ خاک
ز بهرت هست گردان عین افلاک
در اینجا یار اینجاگه ندیدی
عجب اینجایگه چون آرمیدی
اگرچه جمله جای تست ذرّات
ولیکن کی بود چون عین آیات
نه ذاتی این زمان عین صفاتی
در امکان حیاتی در مماتی
بصورت گر چه می هرگز نمیری
که تابان تر تو از بدر منیری
در اینجا منزلی کردی عجب خوش
ز باد و آب و خاک و دید آتش
در اینجا منزلت نبود حقیقت
که خواهی کرد از این منزل طریقت
در اینجا عاقبت چون کام یابی
حقیقت در سرا اینجا شتابی
حقیقت آمدن رفتن چو بودت
که تا پیدا کنی مر بود بودت
حقیقت آمدن رفتن چه دانست
یقینت در یقین دید فنایست
رهت آخر چو اوّل باز دیدی
اگرچه رنج و فکر و آز دیدی
ره تو در فنا آمد در آخر
برون خواهی شدن از دید ظاهر
برون خواهی شدن تا منزل خود
که تا پیدا کنی مر حاصلِ خود
برون خواهی شدن از اندرون تو
یکی خواهی شدن کلّی برون تو
چو واصل آمدی از عالم ذات
همی واصل شوی تا آن دم ذات
چو واصل آمدی اینجا زبودت
دگر عین زیان خواهی تو سودت
چو واصل آمدی واصل شوی باز
در آخر گر چه سوی دل شوی باز
در اینجا راز کلّی باز دیدی
شرف بادولت و اعزاز دیدی
گمان برداشتی در آخر کار
اناالحق گفتی و گشتی پدیدار
اناالحق گفتی و جاوید گشتی
ز بود صورت کل درگذشتی
اناالحق گفتی از دیدار خویشت
عیان خود دید از اسرار خویشت
چوخود دیدی در آخر تا باول
نبد غیری از آن گشتی مبدّل
بهر نقشی که میآئی تو بیرون
یکی ذاتی و میگردی دگرگون
بهر نقشی که اینجا مینمائی
چو واصل میشوی دیگر برآئی
بهر نقشی که بنمودی ز کل رخ
حقیقت را دهی در خویش پاسخ
بهر نقشی که بنمودی یکی ذات
ترا باشد عیان در جمله ذرّات
مثال آفتابی تو بصورت
که اندر آب بنمائی ضرورت
مثال آفتابی در همه تو
فکنده نور خود در دمدمه تو
مثال آفتابی سوی خانه
زهر روزن بتابی بی بهانه
مثال آفتابی تافته خود
جمال خویشتن دریافته خود
مثال آفتابی در سوی کل
شده پیدا ز پنهان اینت حاصل
مثال آفتاب اندر سرائی
ز هر روزن تو نقشی مینمائی
مثال آفتاب اینجا نمودی
که خود در جزو و کل پیدا نمودی
مثال آفتاب اندر هه گم
شده این بحر دل آشنای مردم
تو اینجا گر حقیقت آفتابی
که در ذرّات خود پوسته تابی
همه اشیا بتو پیدا شده باز
بنور تو عیان انجام وآغاز
بنور تو تمامت گشته روشن
حقیقت این سرای هفت گلشن
بنور تو شده ذرّات تابان
طلبکار تو و تو در همه جان
بنور تو مزیّن جمله افلاک
تو مانده این چنین در مسکن خاک
بنور تو دل اینجا شد خبردار
از آن میجویدت در خود دگربار
بنور تو شده جان عین دیدت
فتاده در پی گفت وشنیدت
بتو تو ره خود بازدیده
در این جامم بتو او راز دیده
گهی از تو گمان گاهی یقینش
که بنمودی تو راز اوّلینش
گهی واصل گهی او را تو در خود
گهی یکسان شده هم نیک هم بد
گهی اندر سلوکش ره دهی تو
رهی گم آری و منّت نهی تو
گهی در عین اشیا سرفرازی
گهی آنگه بگوئی جمله رازی
گهی در سفل اندازی بخواری
مر او را گه کنی تو پایداری
گهی در سفلش آری در سوی فرش
حقیقت ره دهی در عالم عرش
گهی عین صفات خود کنی تو
گهی اعیان ذات خود کنی تو
گهی در قربت و گه در صفاتست
گهر در نج و گاهی در ثباتست
گهی دم میزند از تو اناالحق
تو باشی و بگوید راز مطلق
گهی اندر گمان گاهی یقینست
گهی افتاده گاهی پیش بین است
گهی ازبود خود بیزار گردد
گهی در عالم اسرار گردد
گهی اندر خرابات مغانست
گهی جسمست کاندر کودکانست
گهی در سلطنت سر برفرازد
گهی در آتش شوقت گدازد
گهی در عیش و گه در رنج باشد
گهی درویش و گه در گنج باشد
گهی در حضرت خویشش دهد راه
گهی از ذات خود اوراتو آگاه
گهی گویم که من زان توام باز
از اینجایش نمائی عالم راز
گهی منصور و گه حلّاج گردی
گهی سلطان و گه محتاج گردی
گهی آدم شوی از سرّ آن دم
نمود خود نمائی کل دمادم
گهی مر نوح گردی جاودانی
شوی در کشتی و نور معانی
گهی در خلت ابراهیم گردی
میان نار تو بی بیم گردی
گهی موسی شوی در پیش فرعون
نمائی رازت اینجا لون بر لون
گهی یعقوب گردی تو در اسرار
کنی یوسف ز پیشت ناپدیدار
گهی در کسوت اسحق گردی
بریده سر بخود مشتاق گردی
گهی در عین اسمیعیل بی بیم
شوی در کوه تن در عشق تسلیم
گهی یوسف شوی در بند و زندان
گهی بر تخت مصر آئی تو شادان
گهی جرجیس گردی سر بریده
که تا باشی بکلّی سر بریده
گهی ایّوب باشی جسم رنجور
گهی راحت شوی و جسم رنجور
گهی عیسی شوی در پایداری
کنی در عشق دائم پایداری
گهی احمد نمائی در همه راز
حجاب اندازی از معنی بکل باز
گهی گردی تو عین مرتضائی
گهی در انبیا گاهی خدائی
گهی منصور حلّاجی تو بردار
نمود خویشتن کرده در اسرار
گهی خود را بسوزانی در آتش
گهی تسلیم باشی گاه سرکش
چگویم این بیان کین کس نگفتست
دُرِ اسرار زین سان کس نسفتست
چگویم می ندانم تا چگویم
که در میدان عشقت برده گویم
چگویم ای دل و جان جان تو داری
که مردم این چنین پاسخ گذاری
یقین خود داری از خود بیگمانی
که از بحر معانی درفشانی
زبانت زین بیان هرگز نریزد
کز او هر لحظهٔ جوهر بریزد
زبانت در بیان خود چنین است
که قند است و نبات و شکّرین است
عجب شیرین زبانی و دورو باش
که نقشی بیشکی و خویش نقاش
کست اینجا نداند جز که واصل
کسی کو را بود مقصود حاصل
کسی بود تو اینجاگه شناسد
که در بود وجودت شه شناسد
کسی داند که در اسرار ره یافت
که در دیدار خود دیدار شه یافت
کسی داند که دیدار تو دیدست
که اندر خویش دیدار تو دیدست
کسی بشناختست اندر عیانی
که در خود یافت این جمله معانی
کسی بود تو اینجاگاه دیدست
که در خود بیشکی اللّه دیدست
یقین دیدست او دیدار بیچون
حقیقت یافت او کل بیچه و چون
یقین در خویشتن اسرار داند
یقین جزو و کل عطّار داند
تو ای عطّار بسی کن از جدائی
که این دم میزنی اندر خدائی
فنا باید شدن تا راز دانی
ز معنی و ز صورت بازدانی
فنا باید شدن اندر وجودات
که حق دیدی تو بیشک جمله ذرّات
فنا باید شدن در جمله اشیا
که تاگردی ز بود دوست یکتا
فنا باید شدن در اصل فطرت
که تا یکی شوی در عین حضرت
فنا باید شدن در زندگانی
که در آخرحقیقت جان جانی
فنا باید شدن مانند مردان
که تا محو آوری این چرخ گردان
فنا باید شدن در ذات بیچون
که تا نقشی نماید هفت گردون
فنا باید شدن در آخر کار
که در آن ذات خود آری پدیدار
فنا باید شدن در جزو و در کل
که رسته تا شوی از عین آن ذل
فنا باید شدن مانند منصور
که تادر کل دمی تو نفخهٔ صور
فنا باید شدن از جسم وز جان
که تا باشی حقیقت جمله جانان
فنا باید شدن تا حق تو باشی
حقیقت عین آن مطلق تو باشی
فنا باید شدن مانندهٔ لا
که لا آمد حقیقت جمله یکتا
چرا داری ز لا الّا شوی باز
فنا گردی بکلّی لا شوی باز
ز لا الّا بحق اللّه گردی
ز لا تحقیق الّا اللّه گردی
ز الّا اللّه عین لاست اللّه
که باشد هم ز الّا اللّه آگاه
زهی لا درنمود عین اثبات
عیان ذات اندر لا شده ذات
یقین در عین لا هر کو رسیدست
جمال ذات الّا اللّه دیدست
عیان ذات لا موجود جمله
ندارم زهره او معبود جمله
سخن کوتان کن عطّار از این راز
که دیدی زین یقین عین الیقین باز
بقدر هر کسی گوید دگر زن
در این معنی که گفتی می تو بر زن
زبانم لال شد در دیدن لا
کسی می لا نبیند اینست سودا
ولی اصل یقین لا بداند
حقیقت راز این معنی بداند
که بیند در وجود خویشتن دم
بگوید راز او سرّ دمادم
بسی گویند از تقلید اینجا
ولی لا را که آرد دید اینجا
کسی کو دید لا در لا فنا شد
حقیقت هم در آن دید خدا شد
کسی کو دید لا در لا خبر یافت
حقیقت ذات بیچون در نظر یافت
کسی کو دید لا در صورت خویش
حقیقت محو شد در سیرت خویش
کسی کو دید لا مانند منصور
حقیقت یافت لا در نفخهٔ صور
ز لا مگذر که لا اسرار بیچونست
حقیقت در درون و راز بیرونست
ز لا مگذر که لا دیدار شاهست
درون جسم وجان اسرار شاهست
ز لا مگذر درون دل قدم زن
ز لا گوی و ز لا پیوسته دم زن
ز لا مگذر که الّا اللّه لا است
مگو در سرّ لا کین لافنا است
ز لا بشناس هم لاگرد آخر
که خواهی گشت در لا فرد آخر
ز لا اثبات الّا اللّه بنگر
ز لا کل ذات الّا اللّه بنگر
ز لا میبین تمامت عین اشیا
که از لا گشته الّا اللّه هویدا
ز لا بین هر چه بینی آخر کار
که از لا شد همه اشیا پدیدار
اگر اندر عیان کل لا نبودی
چنین در جسم و جان غوغا نبودی
اگر اندر عیان لا باز بینی
درون لا بینی و کل راز بینی
حقیقت لا در اوّل پیش بین شد
از آن دل جان پدید و در یقین شد
حقیقت لا در اوّل باز دیدم
از آن اندر دم خود راز دیدم
ز لا شد اذت الّا اللّه موجود
نظر کن کل ببین دیدار معبود
ز لا شد جملهٔ اشیا پر از نور
حقیقت سرّ لا دریافت منصور
ز لا موجود شد سرّ کماهی
ببین بگرفته لا ا زمه بماهی
نظر کن زانکه ناپیداست کل را
چه دانی این معانی با مصفّا
نکردی ازوجود جان حقیقت
حقیقت لا بگردد این طبیعت
مصفّا کرد بیرون و درونت
نظر کن لا نموده رهنمونت
هم از لا باشد آنگه دید اللّه
نماید دم زنی از قل هواللّه
هم از لا باز بین اسرار اوّل
مشو اندر طبیعت هان مبدّل
مبدّل کن طبیعت را تو درلا
که آخر لا شود در جان هویدا
در آخر چون شود صورت ز دنیا
عیان لا شو در عین عقبا
عیان لا شود جز لا نباشد
حقیقت جان بجز یکتا نباشد
چو جسم وجان شود اینجا نهانی
ز من بشنو دگر راز نهانی
نهان گردد در اوّل جان در اینجا
ز دید لا شود کل پاک یکتا
وجودت زیر طین ریزیده گردد
وجود جزو و کلّی در نوردد
شود لارجعت اندر خاک گردد
ز آلایش بکلّی پاک گردد
شود لا اوّل اندرخاک موجود
ز آلایش شود کل پاک موجود
ز آلایش شود سرّ کماهی
بمه آید حقیقت آن ز ماهی
ز آخر راز اوّل باز بیند
چو در اول رسید او راز بیند
چو ذات لاببیند آخر او باز
عیان گردد ز قربت او باعزاز
ولی کار است سالک را در این راه
که تا اسرار گردد کلّی آگاه
جوابش سوی آتش شد فنایست
حقیقت از لقا عین بقایست
چو باد از سوی باد آبادتر شد
عیان در عین لا کلّی سپر شد
جواب از سوی آب آرد وجودش
همه در لا بود ذکر وجودش
چو خاک از خاک گردد ناپدیدار
حقیقت در یکی گردد پدیدار
در آخر رجعت هر چار اینجا
یکی باشد نهان در دید پیدا
یکی باشد نهان در دید پیدا
بگردد جمله خود زانجای شیدا
در آخر وصل جانان چون بیابی
ز عین لا تو چون بیچون بیابی
نهان باشی و پیدا ازتو موجود
یکی بینی تو اندر ذات معبود
نهان شو پیش از آن کانجا نهانی
شود پیدا در اول بازدانی
نهان شو تا بدانی کین چه رازست
سر این سرّ درون جانت باز است
نهان شو ازوجود خود بیکبار
که از لائی وز لا پرده بردار
نهان شو ایدل وز خود نهان شو
عیان لاست در عین العیان شو
نهان شو ای دل آشفتهٔ مست
مده این سر بیچون را تو از دست
نهان شو پایداری در فنا کن
فنا گرد و بکل خود را بقا کن
نهان شو کل از این دیدار صورت
برون شو بیشکی تو از کدورت
نهان شو تا بدانی ذات بیچون
که این معنی است در آیات بیچون
از این معنی کسی اینجا خبردار
نمیبینم بجز دیدار عطّار
از این معنی که او را دست دادست
از اینسانش دمی پیوست و دادست
از این معنی که میآید نهانی
ایا دانا اگر این بیت دانی
رهی بردی تو اندر راز اینجا
بیابی ذات بیچون باز اینجا
مرا این شیوهٔ زین سان که بین
حقیقت دست دادست از یقینی
مرا امروز این معنی حقیقت
شدست پیدا در اینجا از شریعت
ز شرعت راز اینجا دیدهام من
بجز از حق کسی نشنیدهام من
حقیقت شرعم اینجا رخ نمودست
مرا ازدل عیان دیدار بودست
چو شرعم آفتاب لایزالست
مرا این شرع دردید حلالست
چو شرعم پیشوا آمد در اینجا
حقیقت کل خدا آمد در اینجا
نمودم تا نهان دیدم حقیقت
چنین رو تا بیابی دید دیدت
ز وصلش گر دلت آگاه گردد
وجود تو عیان شاه گردد
ز وصلش برخور اینجا گاه تحقیق
که به زین دست نبود راه تحقیق
کنون چون زندهٔ در عین صورت
ترا بنمود این معنی ضرورت
هم اندر زندگانی دوست بشناس
حقیقت جسم و جانت اوست بشناس
هم اندر زندگانی یاب دلدار
که او خواهی شدن دریاب دلدار
هم اندر زندگانی بود او گرد
که تا باشی حقیقت اندر او فرد
زهی عین الیقین به زین چه باشد
که مر عطّار را به زین نباشد
من اندر زندگانی یافتم دوست
که دیدم مغز کل اندر یقین پوست
من اندر زندگانی یار دیدم
رخش بی زحمت اغیار دیدم
من اندر زندگانی دیدهام راز
شدم در دید او در عشق سرباز
من اندر زندگانی دم ز دستم
که در اوّل عیان زاندم ز دستم
من اندر زندگانی ره سپُردم
که تا ره را بسوی دوست بردم
من اندر زندگانی بود دیدم
درون جسم و جان معبود دیدم
من اندر زندگانی ذات بیچون
در اینجا دیدهام کل بیچه و چون
من اندر زندگانی کل شدم ذات
حقیقت ذات کردم جمله ذرّات
من اندر زندگانی دید اللّه
عیان دیدم حقیقت قل هو اللّه
من اندر زندگانی این چنینم
که بیشک در عیان عین الیقینم
من اندر زندگانی گشتهام حق
همی گویم ز ذات خود هوالحق
من این دیدار از حق دیدهام باز
که در کون و مکان گردیدهام باز
منم اینجا حقیقت قل هو اللّه
که میگویم عیان سرّ هو اللّه
منم اینجا دم منصور از دل
زده از جان که مقصودست حاصل
منم اینجا زده دم از حقیقت
که صافی شد دل و جان و طبیعت
منم اینجا ز لا در عین الّا
شده از چون و بی چونم مبرّا
منم اینجا ز لا الّا بدیده
ز لا در عین الّاام رسیده
منم اینجا حقیقت ذات بیچون
که گردانستم ازدیدار گردون
منم لادیده الاّاللّه گشته
فنا در لا شده اللّه گشته
منم لا دیده در اشیا تمامت
بدانسته یقین سرّ قیامت
منم لا دیده و اثبات کرده
برافکنده ز عین ذات پرده
منم لا دیده در عین الیقینم
که در لا از حقیقت راز بینم
منم لا دیده و الّا شده کل
حقیقت ذات من یکتا شده کل
منم لا دیده در اشیا عیان است
که از لایم چنین شرح و بیان است
منم لا دیده و فارغ شده من
ز نور ذات حق بالغ شده من
منم لا دیده درموجود اعیان
از او گویم حقیقت شرح و برهان
چو در هیلاج این اسرار گویم
همه در دید ذات یار گویم
من از هیلاج هر مقصود حاصل
کنم زانجا همه ذرّات واصل
من از هیلاج اینجا سر ببازم
ز دید جان جانان برفرازم
من از هیلاج برهان حقیقت
کنم اینجا نمایم دید دیدت
من از هیلاج دیدم آنچه دیدم
حقیقت در وصال کل رسیدم
من از هیلاج گشتم عین اشیا
نهان گشتم شدم در ذات یکتا
من از هیلاج دیدم عین دیدار
کنون پیدا شده من در رخ یار
من از هیلاجم اینجا راز دیده
ز دید کل رخ او باز دیده
مرا رازی چو زین هیلاج آخر
نموداریست گشته جمله ظاهر
تمام آرم جواهر را در اینجا
دگر پیدا کنم هیلاج دردا
کنم پیدا حقیقت دید دیدار
ز هیلاجم شود کل ناپدیدار
کنم پیدا و آنگه یار گردم
درون جزو و کل دیدار گردم
کنم پیدا و خاموشی گزینم
حقیقت جز یکی در یک نبینم
کنم پیدا و آنگه سر ببازم
بنزد انبیا سر برفرازم
کنم پیدا که وقت رفتن ما
نموده سرّ جانان جمله پیدا
کنم پیدا و پنهان گردم از دید
که تا اعیان شوم ازدیدن دید
حقیقت چون دهم هیلاج تقریر
ز دید انبیا در عین تفسیر
نهان کردم درون جزو و کل پاک
براندازم حجاب آب در خاک
براندازم حجاب از روی جانان
یکی گردم در کوی جانان
براندازم حجاب و یار گردم
بساط عشق کلّی در نوردم
براندازم حجاب از روی دلدار
کنم سرّ نهان کلّی پدیدار
براندازم حجاب نار و بادم
اگرچه نار و آب و خاک و بادم
مرا رازیست بی این صورت خویش
که راز خویشتن کل دیدم از خویش
من آن سرّ پیش از آن کز خود بمیرم
شدم پیدا از ان بدر منیرم
من آن سر دیدهام پیش از قیامت
از آن معنی کنم اینجا قیامت
من آن سر دیدهام کلّی بگویم
دوای درد هر سالک بجویم
من آن سرّ دیدهام در دیدهٔ خود
که کل فاشم حقیقت دیدهٔخود
شد اینجا تا حقیقت رخ نمودست
مرا دیدار یار از بود بودست
چو آن سر شد مرا اینجایگه فاش
حقیقت باز دیدم دید نقاش
چو نقاش ازل را باز دیدم
از آن اینجا حقیقت راز دیدم
چو نقاش ازل دیدم حقیقت
که او مر بسته شد اینجا طبیعت
چو نقاش ازل دیدار بنمود
مرا در جزو و کل دیدار بنمود
چو نقاش ازل با من بیان کرد
رخ خود همچو خورشیدم عیان کرد
چو نقاش ازل برگفت رازم
حقیقت پرده کرد از روی بازم
چو نقاش ازل این پرده بگسست
مرا بادید خود اینجا به پیوست
چو نقاش ازل بنمود رازم
حقیقت پرده کرد از روی بازم
چو نقاش ازل در من عیان شد
حقیقت نقش او در وی عیان شد
چو خود پرداخت اول نقشم اینجا
ز دید خویشتن کرد او هویدا
چو خود پرداخت از دیدار خود کرد
در او پیدا حقیقت نیک و بد کرد
چو خود پرداخت در عین صفاتش
نهان کرد آنگهی در دید ذاتش
چو خود پرداخت خود پنهان کند باز
دگر در جزو و کل اعیان کند باز
عجب این نقش بست و دید خود ساخت
یقین اندر صفاتش کل بپرداخت
طلسم گنج ذات خویش کرد
در او پیدا حقیقت نیک و بد کرد
طلسم ذات گنج اوست بنگر
که کردست از عیان نیکوست بنگر
طلسم گنج ذات این صور بین
در او اعیان حقیقت راهبر بین
طلسم گنج ذات اوست صورت
که رخ بنمود اندر وی ضرورت
طلسم گنج ذات لامکانست
در او پیدا همه راز نهانست
طلسم گنج ذات لامکانست
در او پیدا همه راز جهانست
طلسم گنج ذات لایزالست
که پیدا اندر او عین وصالست
طلسم گنج ذاتست ا زحقیقت
شده کل پاک از عین طبیعت
طلسم گنج ذات آمد دل تو
نموده در حواس این مشکل تو
طلسم گنج ذات آمد در او دید
بیانم بشنو از اعیان توحید
طلسم این وجود و گنج جانست
دگر مر رنج جان ذات عیانست
ترا تا این طلسم گنج باشد
ترا پیوسته درد و رنج باشد
طلسم گنج بشکن تا بدانی
در آنِ رنج کل راز نهانی
طلسم رنج بشکن گنج بستان
نمیگویم ترا این رنج بستان
ترا تا این طلسم اینجا عیانست
حقیقت چون غباری بار جانست
ترا تا این طلسمت هست موجود
نیابی در عیان دید مقصود
ترا تا این طلسمست اندر اینجا
ترا باشد حقیقت شور و غوغا
ترا تا این طلسم اینجاست در پیش
نیابی راز جان مسکین دلریش
ترا تا این طلسمت هست تحقیق
نیابی همچو مردان هیچ توفیق
ترا تا این طلسمت دوستداری
ابی مغزی حقیقت پوست داری
ترا تا این طلسمت باشد ای یار
نیاید گنج جانت را پدیدار
طلسمت گر شود از پیش وز دور
شوی درجزو و کل نورٌ علی نور
طلسمت گر شود اینجا شکسته
بیابی جان زغمها باز رسته
طلسمت گر شود اینجا نهان باز
بیابی گنج جان عین العیان باز
طلسمت گر شود کل ناپدیدار
مراد وصل جان آید بدیدار
طلسمت گر شود اینجا فنا او
بیاید در همه اعیان بقا او
طلسمت بار اندوهست بشکن
حقیقت پرده از رازت برافکن
همه معنی یکی و تو ندانی
از آن حیران بمانده در معانی
اگر میبشکنی اینجا طلسمت
شود کل محو مر دیدار جسمت
بیابی گنج اندر ذات خود باز
صفات جسم اندر ذات خود باز
صفات جسم را کلّی برافکن
که تا آنگه تو باشی بیشکی من
دوئی بردار تا یکی ببینی
گمان اندر دوئی است گر پیش بینی
گمانت را یقین کن همچو منصور
که اندر دید جان گردی تو مشهور
گمانت این همه فکر و غم آورد
ترادر رنج و عین ماتم آورد
نه کار تست اینجا جان سپردن
حقیقت پیش از صورت بمردن
نه کار تست اینجا راز دیدن
چو مردان مُرد وز خود راز دیدن
نه کار تست جانبازی چو عشاق
که تا گردی درون جزو و کل طاق
نه کار تست جانبازی حقیقت
نه کلّی باز دیدی دید دیدت
نه کار تست جان دادن چو مردان
که یابی خویشتن را جان جانان
نه کار تست بود خویش دیدن
وصال آخرین از پیش دیدن
نه کار تست جانبازی چگویم
که چون طفلی تو در بازی چگویم
نه کار تست جانبازی و تن زن
که هستی در ره مردان کم از زن
نه کار تست جانبازی چو منصور
که تا یابی بری تا نفخهٔ صور
نه کار تست جانبازی چو جرجیس
که تا فارغ شوی از مکر و تلبیس
نه کار تست جانبازی چو اسحاق
که از عین دوئی گردی بحق طاق
نه کار تست جانبازی چو حیدر
که ذات جاودان گردی تو رهبر
نه کار تست جانبازی چو آن شاه
حسین ابن علی تا گردی آگاه
نه کار تست جانبازی چو اصحاب
که تا گردی چو خورشید جهانتاب
نه کار تست جانبازی چو عطّار
که گردی در عیان حق تو کل یار
چو خود را این چنین مر دوست داری
رها کردی تو مغز و پوست داری
چنین لرزان جان و تن شدستی
بلندی کی بیابی زانکه پستی
بیابی جان جان از نیستی باز
که تا نگشائی اینجا پوستی باز
بیابی جان جان اینجا حقیقت
که تا اینجا نگردی ناپدیدت
تو چون در بند جان ماندی گرفتار
از آن گشتی حقیقت عین پندار
تو چون در بند یار خویش باشی
ز نفس اینجا یقین دلریش باشی
نمیگویم که جان در باز اینجا
فنا شو تا بیابی راز اینجا
فنا شو گر فنا گشتی حقیقت
شدی جانباز بینی دید دیدت
فنا شو کین نمود آخر فنایست
که ذات حق یقین ذات بقایست
چو بود جسمت اینجا آخر ای جان
فنا خواهد شدن در پیش جانان
تو پیش از مرگ از جسمت فنا گرد
حقیقت جان شو و دید بقا گرد
فنا شو پیش از این کآید فنایت
که در عین فنا یابی بقایت
فنا شو پیش از آن کاینجا بمیری
که در عین فنا گردی بدیری
تو این دم جسم و جانی هستی اینجا
فتاده در غمت مستی در اینجا
ترا تا این نمود خویش بینی
حقیقت جسم و جان دلریش بینی
چو مردان صورت و معنی برانداز
نهاد خویش از این دعوی برانداز
بدان ای جان که تو بس بی بهائی
حقیقت با حقیقت آشنائی
ترا نیکو اگر اینجا ببینی
چو منصور از یقین عین الیقینی
ترا اینجا چو منصورست این ذات
ولیکن کی بیابی تا که ذرّات
شود محو اوّلین چون اوّل بود
بیابی این زمان اینجا تو مقصود
بیابی آن زمان کز خود جدائی
بیابی و شوی عین خدائی
بیابی آن زمان گم کرده را باز
طلسمت گردد اینجاگه عیان باز
بیابی گنج ذاتت در بر خود
نهی بر سر جهان گه افسر خود
بیابی گنج جان ای رنج دیده
بدست آید ترا گنج گزیده
که این گنجست این پیدا و پنهان
حقیقت باز دان این سرّ قرآن
حقیقت کُنتُ کنزاً کی شنیدی
شنیدی کنز و گنجت را ندیدی
اگر گنجت ببینی اندر اینجا
نباید تا بر آری شور وغوغا
مکن شور ار شود گنجت پدیدار
کز آن آید یقین بخت پدیدار
در اوّل پایه چون گنجت نماید
دَرِ گنجت در اینجا برگشاید
نظر اندازی آنگاهی سوی گنج
فرومانی تو اندر حسرت و رنج
چنان گنجت کند بیخویش اینجا
دگر پنهان شود از پیش اینجا
دگر چون باز هوش آئی دگر بار
شود گنجت دگرباره پدیدار
دگر آهسته تر زان پیش و تن زن
حقیقت راز آن می بشنو از من
مگو با کس تو و خاموش جان باش
چو آن گنج ازدم خود تونهان باش
مگو با کس که غیر جان بسی هست
که گردانندت اندر گنج کل بست
طلبکارند چون گنجت بیابند
پس آنگاهی سوی رنجت شتابند
کنندت قصد جان تا خوش بدانی
ز من بشنو یقین راز نهانی
کنندت قصد جان اینجا حقیقت
که هم در گنج آرند ناپدیدت
کنندت قصد جان اینجا بتحقیق
پس آنگه بازیابی عین توفیق
اگر این گنج میخواهی که باشد
ترا و هیچ غم اینجا نباشد
چو یابی گنج چون منصور حلاج
نهی از گنج حق بر فرق جان تاج
چو شاه جزو و کل گردی چو منصور
مکن مانند او خود را تو مشهور
چو مر تاج حقیقت نه ابر سر
از آن تاجت کن اینجاگاه افسر
تو منما تاج خود با هر لئیمی
مکن مر خویش چون صاحب کریمی
ولی در شرع این ناگفتنی به
دُر این سرّ کل ناسُفتنی به
چرا کاینجا نبوّت آشکارست
نبوّت در یقین دیدار یار است
نبوّت بیشکی بردارت آرد
حقیقت مر ترا زا جان برآرد
نبوّت مر ترا اینجا زند بار
از آن میگویم اینجا سر نگهدار
نبوّت بر کند پنهانت اینجا
ترا گرداند اندر عشق شیدا
نبوّت برکند مر آخر ای جان
ترا معنی حقیقت ظاهر ای جان
نبوّت مر ترا آتش فروزد
نمود جسمت اینجاگه بسوزد
نبوّت در فنا اندازدت کل
چو شمعی از یقین بگدازدت کل
فنا گرداندت از بود خویشت
بآخر او نهد مر جمله پیشت
نبوّت را از آن بنمود احمد
که تا پیدا کند مر نیک از بد
نبوّت نیک و بد داند در اینجا
کند بیشک که بتواند در اینجا
نبوّت مر ترا بردارمردان
اگر گوئی یقین اسرار مردان
از آن منصور را کردند بر دار
که در اعیان نبود او سرنگهدار
چنان بُد دیده او اسرار اینجا
که خود دیدست حق بردار اینجا
چنان بد دیده او اسرار بیچون
که میدانست کو ریزد یقین خون
چنان بد دیده راز یار در راز
که خواهد در شدن در عشق شهباز
حقیقت ترک نام و ننگ کرد او
از آن در دید حق آن جام خورد او
حقیقت جام سرّ لایزالش
مر او را داده بُد حق دروصالش
در آن جام حقیقت خورده بد او
که او چون دیگران گم کرده بُد او
از آن جام محبّت یافت اینجا
که در دیدار کل بشتافت اینجا
از آن جام محبّت خورد و دم زد
که جسم و جان بکلّی بر عدم زد
از آن جام محبّت خورد بیچون
بمستی برگذشت از هفت گردون
از آن جام محبّت خورد با یار
که جز او می ندید از عین دیدار
از آن جام محبّت خورد در سرّ
که شد باطن مر او را جمله ظاهر
از آن جام محبّت خورد در راز
که کلّی گشته بُد انجام وآغاز
از آن جام محبّت خورد از دید
که پیشش محو شد مر جمله تقلید
از آن جام محبّت خورد و کل شد
که او در اصل فطرت ذات کل شد
از آن جام محبّت خورد ازدوست
که مغز یار بود و رفته از پوست
از آن جام محبّت خورد اینجا
که بود او صاحب هردرد اینجا
از آن جام محبّت کرد او نوش
که بود جسم و جان کردش فراموش
از آن جام یقین با نوش آورد
که ذات پاک را پیدا بکل کرد
از آن جام یقین چون خورد منصور
حقیقت ذات کلّی گشت از نور
از آن جام یقین چون خورد جانان
مر او را کل نمودش راز پنهان
از آن جام یقین شد کلی ازدست
ز جام دوست در حق حق به پیوست
از آن جام یقین راز فنا دید
فنا شد از خود و کلی بقا دید
از آن جام یقین عین العیانش
بگفت اسرار در سرّ نهانش
از آن جام یقین مست ازل شد
از آن صورت بدین معنی بدل شد
از آن جام یقین صورت برانداخت
ز دیدار معانی سر برافراخت
از آن جام یقین بیخویش آمد
حقیقت از همه در پیش آمد
از آن جام یقین تسلیم کل شد
در آن تسلیم او بی بیم و کل شد
از آن جام یقین اینجایگه حق
دم کل زد چو احمد در اناالحق
از آن جام یقین در دید دید او
نبد دید از یقینِ کل گزید او
ز حق دید و ز حق برگفت این راز
چو مردان در ره حق گشت جانباز
چو جان بازید جسم اینجا برانداخت
سر اینجاگه بُرید و سر برافراخت
چو جان بازید جانان رخ نمودش
ز دید دید خود فرّخ نمودش
چو جان بازید جانان شد حقیقت
درون پرده پنهان شد حقیقت
چو جان بازید جانان شد در اشیا
حقیقت گشت موجود و هویدا
چو جان بازید در دلدار پیوست
هم اندر دار او با یار پیوست
چو جان بازید بیرون رفت از کون
حقیقت خویش دید او لون بر لون
چو جان بازید و سر در آخر کار
حجاب از جان برافکند او بیکبار
چو جان بازید و سر شد باز سر دید
یکی در آخر از خود عین توحید
خدا خود دید او شد در خدائی
اناالحق شد ز جسم و جان جدائی
چو خود را یافت او دیدار بیچون
اناالحق میزد از دست و زبان خون
اناالحق میزد از دیدار اللّه
که رخ بنموده بودش بیشکی شاه
اناالحق میزد ازدید خداوند
که رسته دید جسم و جانش از بند
اناالحق میزده جسم و زبانش
سر و چشم و زبان شد جان جانش
اناالحق زد زبان و گفت رازش
یکی بد بیشکی شیب و فرازش
اناالحق زد ز یکی در یکی بود
زبانش خود خدا کل بیشکی بود
از آن این راز نتوانی شنیدن
که این اسرار نتوانی بدیدن
ترا کی سرّ گنج آید پدیدار
که هستی در وجود و عین پندار
ترا این سرّ نیاید فاش اینجا
که تا کلّی همی نقاش اینجا
نبینی و بننماید نمودت
که تا پیدا کند مر بود بودت
ترا نقاش جانها در دل و جانست
حقیقت در درون خورشید رخشانست
ترا نقاش جان در اصل فطرت
نمودست اندر اینجا دید قربت
ترا نقاش جان اینجا بدیدست
درون جسم و جان اینجا شنیدست
ترا نقاش حاصل نقش بینی
از آن خود را تو چون طین بخش بینی
ترا نقاش حاصل این دل و جان
بگردانی در او واصل دل و جان
ترا نقاش کل اصل یقین است
در او سرّ حقیقت کفر و دین است
ترا نقاش جان پیدا تو پنهان
چنین ماندی عجب در خویش حیران
ترا نقاش پیدا گشته اینجا
بمانده تو عجب سرگشته اینجا
ترا نقاش موجود از حقیقی
ابا دیدار او داری رفیقی
درون خویش را نقاش بنگر
عیان در جانست او را فاش بنگر
درون خویش او را بین بتحقیق
که تا از دید او یابی تو توفیق
درون خویش نقاش است دریاب
چرائی بیخبر اکنون تو دریاب
درون تست نقاش و ورا بین
نظر بگشای و دیدار خدا بین
درون تست نقاش حقیقت
گمان بردار و بنگر در یقینت
ببین او را و جان بر رویش افشان
حقیقت جسم خود در سویش افشان
ببین او را و جان در باز پیشش
حقیقت یاب کفر خود زکیشش
اگر نقاش بشناسی تو از راز
کند مر پرده را از روی خود باز
اگر نقاش بشناسی تو از جان
شود پیدا نماند هیچ پنهان
اگر نقاش بشناسی حقیقت
کند پیدا هم از خود دید دیدت
اگر بشناختی او را تو در دل
کند مانندهٔ منصور واصل
بر او گر پرده گرداند دریده
کند چون او ترا مر سر بریده
سرت از تن بُرد او در جدائی
کند بنمایدت دید خدائی
چو سر برداردت تن جانت گردد
تن اندر جان و جان پنهانت گردد
سر و تن هر دو در جانان شود گم
پس آنگه بیشکی جانان شود هم
بر جانان سر و تن مینماند
نمیداند که تا این سرّ که داند
شود سرسر بود تن جان بیکبار
حقیقت جان شود جانان پدیدار
در این معنی تو رهبر تا بدانی
که کلّی اینست اسرار معانی
در این معنی تو رهبر باز بین دوست
که تامغزت شود در آخرین پوست
در این معنی تو رهبر از نمودار
که جانت جان جان گردد در اسرار
یقین تا خویشتن را در نبازی
در این سر نیست بیشک هیچ بازی
یقین تا سر نبازی سرّ ندانی
چنین کن گرچو منصور این توانی
سرت سرّ است تن دل، جانت جانان
بوقتی کین شود مر چاره پنهان
سرت سرّ است و سر در سر نهادست
چنین اسرار در آخر فتادست
نیابی سر تو تا در سر ترا یار
بننماید درون جانت اسرار
در این سر جان عطّار است رفته
یقین در عین دیدار است رفته
در این سر جان نهاده بر کف دست
که این سر مر یقین عطّار را هست
در این سر جان نخواهم باخت تحقیق
سوی دلدار خواهم تاخت تحقیق
در این سر جان برافشاند در آخر
چو گردد جان جانم کل بظاهر
در این سر جان نخواهم باخت بیشک
که تا منصور گردم در عیان یک
در این سر جان نخواهم باختن من
که تا من او شوم بی جان و بی تن
در این سر جان نخواهم باخت از دید
که تاگردم یقین در دید توحید
در این سر جان نخواهم باخت در دوست
که تا جز او نماند مغز با پوست
در این سر جان نخواهم باخت هم سر
که تا در دوست گردم راه و رهبر
نمود جان جانم سر نمودست
تنم از سر سرم از تن ربودست
چو سر دیدم سرم اینجا چه باشد
که سر بهتر ز سر سودا چه باشد
چو سر دیدم ز جان و سرگذشتم
جان ودل بیک ره درگذشتم
گذشتم از سر و تن راز دارم
که هم انجام و هم آغاز دارم
گذشتم از سر و ازتن بیکبار
که جان و سر مرا بر جان و دل بار
گذشتم از سر و تن در غم عشق
که چیزی میندیدم جز غم عشق
گذشتم از سر و تن تا یقینم
که دیدم بی سر و تن اوّلینم
حقیقت جانم اینجا در میان است
تو میدانی و فارغ از جهانست
حقیقت جانم از دیدتو شد پاک
زنار و ریح تا آنگاه شدخاک
سرم در خون و خاک ره بگردان
رخ خود زین گدا ای شه مگردان
سرم در خاک و خون گردان چو گوئی
که تا آن دم زنم در عشق هوئی
سرم در خاک و خون انداز ای جان
حقیقت بیش از این جان را مرنجان
سرم در خاک و خون انداز الحق
که گفتم پیشت ای جان راز مطلق
سرم در خاک و خون انداز اینجا
که تا یابم حقیقت باز اینجا
سرم در خاک و خون افکن بخواری
که کردستم ز عشقت پایداری
سرم در خاک و خون افکن حقیقت
برون آرم دل و جان از طبیعت
سرم در خاک و خون افکن کنونت
که تا گردان شوم در خاک و خونت
سرم در خاک و خون انداز اینجای
مرا دیدار از دیدت بیفزای
سرم در خاک و خون گوید یقین باز
اناالحق در یقین چون اوّلین باز
سرم بادا فدای سالکانت
حقیقت باتمامت واصلانت
سرم بادا فدای پایت ای جان
که من جانی ندارم جز که جانان
کسی کو یافت سرّ دید دیدت
حقیقت هم سر و پا او بریدت
کسی کو یافت ذات پاکت اینجا
حقیقت دید سر در خاکت اینجا
فنا شد از جهان کل بی نشان شد
ز دیدت برتر از کون و مکان شد
سر و جانم فدای خا ک راهت
که خاک راه شد مر عذر خواهت
منم عطّار مسکین و تو دانی
دم از دم میزنم اندر معانی
منم عطّار مسکین ای دلارام
که جان روی تو دید در دلارام
شدم تا کل شدم دیوانهٔ تو
همی گویم ترا افسانهٔ تو
شدم تسلیم تو تا جان ببازم
سر خود بر سرت ای جان ببازم
دلارامم توئی آرام رفته
سرم آغاز در انجام رفته
سرم بادا فدا و جان حقیقت
چودیدم ذات اعیان بی طبیعت
مرا جز کشتن تو نیست رایم
مگردان این زمان از جابجایم
به یک جایم بکُش تا زنده گردم
چو مردان در برت پاینده گردم
به یک جایم بکُش ای راز بیچون
بگردان آنگهی در خاک و در خون
سرم تسلیم چون گویست اینجا
ولیکن نطق برگویست اینجا
شود چون عین دیدار تو یابد
یقین در سوی دیدارت شتابد
از این معنی اگر ره بازیابی
ز بود خود یقین شهباز یابی
از این معنی کس آگاهی ندارد
بجز منصور کس شاهی ندارد
یقین منصور شاه سالکان است
بصورت او یقین کون و مکان است
گرفتست این زمان کون و مکان او
رسیدست این زمان در جان جان او
چنان او را مسلّم آمد این راز
که شد از عشق خود در دوست سرباز
حقیقت این زمان شد راز دیده
که شه شد در مکان او باز دیده
چو شاه اینجا بدید و زو خبر یافت
همه ذات عیان در یک نظر یافت
چو شاه اینجا بداد از خود فنا شد
ز خود بفکند تا کلّی خدا شد
چو شاه اینجا بد او از خویش بگذشت
چو دید دید جان کلّی خدا گشت
چو شاه او را یقین دیدار بنمود
نظر کرد و حقیقت دید او بود
چنان شد عاقبت منصور در عشق
که خود را دید او مشهور در عشق
نبد منصور جانش جان جان بود
خدا با او و او در حق عیان بود
نهان بد دوست درمنصور پیدا
درون جان خدا بود او هویدا
حقیقت چونکه منصور گزیده
بذات حق شد اینجاگه رسیده
تنش دل بود ودل جان گشته اینجا
حقیقت جانش جانان گشته اینجا
درون خویشتن مر جان جان یافت
حقیقت جسم در کون و مکان یافت
چنان دل در یکی دیدار دیده
که کلّی بود کلّی یار دیده
بمنزل یافت خود را دید فارغ
شده اندر عیان عشق بالغ
بمنزل یافت خود را بیچه و چون
که بُد یک دانه نزدش هفت گردون
بمنزل یافت خود را بی نهایت
رسیده باز در عین هدایت
بمنزل یافت خود را فارغ و خوش
شده در پیش جانان خرّم و کش
بمنزل یافت خود را رازدیده
یقین گم کردهٔ خود باز دیده
بمنزل یافت خود را بی نشان او
خدا را داند اندر جسم و جان او
بمنزل یافت وصل اینجا حقیقت
سپرده راز جانان در شریعت
چنان آسوده شد در منزل جان
که بگشاد از حقیقت مشکل جان
چنان اندر عیان آسوده شد باز
که حق را دید اندر خود نهان باز
چنان آسوده شد در وصل دلدار
که اینجا کل بدید او اصل دلدار
چنان آسوده شد در نور ذاتش
که کل بر ذات زد عین صفاتش
صفات و ذات را در هم فتاده
وجود خویش را پیدا نهاده
صفات و ذات خود اندر یکی یافت
خدا را در تمامت بیشکی یافت
صفات و ذات اینجا یافت در خویش
حجاب جسم را برداشت از پیش
صفات و ذات شد موصوف و منصور
یکی بنمود کل مقصود منصور
صفاتش ذات شد ذاتش صفاتش
نمود اندر دل و جان دید ذاتش
اناالحق زد از آن کویافت خود باز
همه بازید او سرگشت جانباز
اناالحق زد از آن شد راز دیده
که یار خویش را او باز دیده
چنان از عشق شوری کرد آغاز
که اندر شور بد انجام و آغاز
فلک دید و ملک در خویش گردان
فلک بد با ملک در خویش گردان
یقین چون دیدهٔ اسرار بگشاد
حقیقت ماء و نار و خاک و کل باد
همه در خویش دید او خدا بود
نه این زان ونه آن زین یک جدا بود
یکی بُد جملگی منصور بیچون
درونش بود گردان هفت گردون
درونش در یکی موجود حق دید
حقیقت ذات خود را بود حق دید
چنان شوری فتاد اندر درونش
که یکی شد درون را با برونش
یقین خورشید نور خویشتن دید
عیان نور او در جان و تن دید
یقین در جان خود دید او فلک را
بگویم پیش سالک یک بیک را
یقین در جان عیان ماه دید او
نظر بگشاد و نور شاه دید او
یقین در جان عیان مشتری یافت
حقیقت جزو خود در مشتری یافت
یقین در جان عیان زهره میدید
خود اندر ذات کلّی شهره میدید
یقین در جان عیان عرش اعظم
عیان دید و اناالحق زد از آن دم
یقین در جان عیان لوح اعیان
بدیده صد هزاران روح در جان
یقین در جان عیان بیشک قدم زد
بجز حق در وجود خود عدم زد
یقین در جان عیان میدید کرسی
از آن تابان شده ارواح قدسی
یقین در جان عیان میدید جنّت
رسیده بود اندر عین قربت
یقین در جان عیان میدید اشیا
کواکب در درون خود هویدا
یقین در جان خود افکند آتش
چو آتش شد ز حق در ذات سرکش
یقین در جان خود میدید او باد
که ذرّاتش از او بُد جمله آزاد
یقین در جان خود میدید مرآب
که در ذرّات میشد در تک و تاب
یقین در جان خود دیدار طین دید
عیان در ذات خود عین الیقین دید
یقین در جان خود میدید دریا
که میزد بحر کل در عشق غوغا
یقین در جان جوهر نور حق دید
از آن اینجا عیان منصور حق دید
در آن جوهر نظر کرد از عیانی
ز نور او همه سرّ نهانی
در آن جوهر بدید او ذات بیچون
حقیقت دید از آیات بیچون
در آن جوهر همه تابان شده باز
حقیقت نور ابا از عزّ و اعزاز
در آن جوهر نمود انبیا دید
حقیقت مر عیان را اولیا دید
در آن جوهر چودید اسرارشان کل
حقیقت در یقین انوارشان کل
در آن جوهر نظر کرد او دمادم
که تابان بود از آنجا نور آدم
در آن جوهر نظر میکرد هر روح
حقیقت یافت اینجا جوهر روح
در آن جوهر نظر میکرد یکتا
خلیل اللّه آنجا بود پیدا
در آن جوهر نظر میکرد جان دید
عیان آنجای اسمیعیل از آن دید
در آن جوهر بدید او طور سینا
در او موسی شده در عشق یکتا
در آن جوهر چو ایّوب از حقیقت
نمودش رخ ابی عین طبیعت
در آن جوهر یقین یعقوب و یوسف
عیان میدید بی عین تاسّف
در آن جوهر حقیقت دید عیسی
همه در نور جوهر بد هویدا
در آن جوهر حقیقت دید احمد
از آن منصور شد کلّی مؤیّد
در آن جوهر حقیقت مرتضی دید
حسن نیز و شهید کربلا دید
در آن جوهر تمامت اولیا یافت
حقیقت راز بیچون و چرا یافت
در آن جوهر تمامت سالکانش
در اینجا گشت کل بیشک عیانش
در آن جوهر همه پیدا نمود او
از آن جوهر چنین غوغا نمود او
در آن جوهر نظر کرد و عیان دید
همه نور محمد(ص) را از آن دید
محمد دید در جوهر عیانی
از او مشتق شده سرّ نهانی
محمد(ص) دید نور جزو و کل باز
از آن نزدیک آن منصور سرباز
بنزد احمل مرسل حقیقت
رسیده بود و ره بسپرد و دیدت
که اینجا باز یابی جوهر حق
حقیقت دم زنی اندر اناالحق
از آن دم زد که کل اینجا یقین دید
در آن جوهر هم اوّل آخرین دید
از آن دم زد که جوهر در فنا یافت
در آن جوهر حقیقت خود فنا یافت
از آن دم زد که آدم یک دمش دید
درون بحر او چون شبنمش دید
از آن دم زد کز آندم گشت واصل
همه در جوهر کل دید حاصل
از آن دم زد که آن جوهر از آن بود
حقیقت حق در آن در گفتگو بود
ترا آن جوهر اینجا هست بنگر
مباش آخر چو مستان مست بنگر
از آن جوهر که آن منصور کل دید
حقیقت پر بلا و رنج وذل دید
از آن جوهر دم حق زد در اینجا
حقیقت کام خود بستد در اینجا
بهشیاری توانی یافت جوهر
در اوهر نور آنجاهست بنگر
چو جوهر یابی اینجاگه بتحقیق
چو او بردی حقیقت گوی توفیق
چو جوهر یافتی از جوهر ذات
تو گردی بیشکی اسرار و آیات
از آن جوهر عیان لادید در خویش
حجاب پردهها برداشت از پیش
از آن جوهر عیان لا ز توحید
بحق دریافت او شد دیدهٔ دید
از آن جوهر عیان گر لاشوی تو
یقین مانند او یکتا شوی تو
از آن جوهر که آخر لا پدیداست
حقیقت بیشکی الّا بدید است
از آن جوهر چو دیدی دیدهٔ باز
نظر میکن تو صاحب دیدهٔ باز
از آن جوهر اگر یابی کمالی
رسی مانند او اندر وصالی
از آن جوهر شوی کل راز دیده
از این کن این زمانت باز دیده
ترا آن جوهر اینجا هست دریاب
به سوی جوهر الّا تو بشتاب
وصال جوهر جانان حقیقت
از او یاب این معانی بی طبیعت
وصال جوهر جانان هویداست
بچشم اهل پنهانست و پیداست
وصال جوهر جانان نظر کن
همه ذرّات از آن جوهر خبر کن
وصال جوهر جانان ببین باز
حقیقت در عیان عین الیقین باز
وصال جوهر جانان چو منصور
نظر کن تا شوی نورٌ علی نور
وصال جوهر جانان ترا جانست
که اندر او حقیقت راز پنهانست
وصال جوهر جانان چو منصور
نظر کن تا شوی پیوسته پر نور
وصال جوهر جان هست پیدا
ولی در جوهر ذاتست یکتا
تو چون در جوهر جانت رسیدی
ز جان سر دیدن جانان بدیدی
تو چون درجوهر جان راه بردی
حقیقت گوی خود از شاه بردی
در این جوهر دل تو ناپدید است
اگرچه دل از این جوهر پدیدست
از این جوهر همه نورست تابان
از آن تابانست نور جان ز جانان
از این جوهر شوی واصل در آخر
ترا مقصود کل گردد بظاهر
از این جوهر ببین سرّ کماهی
گرفته نورش از مه تا بماهی
از این جوهر حقیقت راز جمله
که اندر اوست مر آغاز جمله
از این جوهر بدان سر حقیقت
ولی منگر حقیقت در طبیعت
از این جوهر بدان اسرار جانت
که اصل آن شدست اینجا عیانت
از این جوهر که بینی تو مزن دم
که اینجا یافت بیشک دید آدم
چو آدم دید این جوهر درونش
حقیقت نور او شد رهنمونش
چوآدم دید این جوهر بجنّت
یقین افتاد اندر عین قربت
ز جوهر یافت آدم نور بیچون
ابا حق گفت اینجا بیچه و چون
ز جوهر یافت آدم عقل کل باز
که خود گردیده باشد جزو و کل باز
ز جوهر یافت آدم راز دیده
از آن بگشاد آن شهباز دیده
اگرچه جوهرش اندر عیان بود
از آن جوهر حقیقت در میان بود
همه اسم و صفات از دید آن نور
حقیقت آدم اینجا کرد مشهور
حقیقت اسمها اندر مکان یافت
از آن جوهر در آخر جان جان یافت
همه اعزاز عالم زو شده راست
ترا آن جوهر است از من شنو راست
تو آدم دیدهٔ یا نی یقین گوی
مرا این سر یقین عین الیقین گوی
توئی آدم خبر اینجا نداری
بهرزه عُمر در تلخی گذاری
توئی از خاک آدم راه دیده
وجود خویشتن در شاه دیده
توئی از نسل آدم آمده باز
بدیده بیشکی انجام و آغاز
تو آدم بودهٔ با بود آدم
تو این معنی مرا برگوی در دم
تو زو بودی شدی پیدای اذهان
نداری چون کنم این نصّ و برهان
تو آدم بودهٔ در اصل فطرت
نداری این زمان سر درد قوّت
که تا اعیان خود را بازیابی
گشائی مر نظر تو راز یابی
تو آدم بودهٔ امّا ندانی
اگر یابی در آن حیران بمانی
تو آدم این زمان بنگر درونت
که اندر قربتست او رهنمونت
تو آدم گر ببینی کی شناسی
از این میدان که بس تو ناسپاسی
خدائی میکنی از آدم ذات
از آن اینجا ندیدستی غم ذات
دم ذات خداوند و دم تست
حقیقت او در اینجا آدم تست
دم ذات خدا در تو نهان است
ولیکن دیدهات ازوی عیانست
دم ذات خدا در تست موجود
نظر کن کل ببین دیدار معبود
دم ذات حقیقت داری ایدوست
اگر کلّی برون آئی تو از پوست
دم ذات خدا داری تو در جان
وجود خویشتن چندین مرنجان
دم ذات خدا در جان عیان است
ولیکن این بسی شرح و بیانست
ترا اینجاست موجود حقیقت
ندیده در درون بود حقیقت
ز اسرار حقیقت سرّ آدم
ترا میگویم اینجا گه دمادم
ترا اینجاست ذات حق یقین تو
اگر گردی بکلّی پیش بین تو
ترا اینجاست بیشک روشنائی
دگر ره بردی آن اندر خدائی
ترا اینجاست سرّ لایزالی
نمییابی از آن اندر وبالی
ترا اینجاست سرّ لا نمودار
ولی اینجا نمییابی ز پندار
ترا اینجا حقیقت در شریعت
شود اعیان نمود دید دیدت
وصال اینجای اندر شرع بنگر
که شرع اندروصالت هست رهبر
وصال از شرع یابی و معانی
ره شرع نبی بسپر که جانی
وصال از شرع میآید بدیدار
ز شرع اینجا بیابی وصل دلدار
وصال از شرع جوی و عین تقوی
که وصلت ناگهی آید ز معنی
وصال از شرع پیدا کرد آخر
ز تقوی وصل جان آید بظاهر
وصال اینجاست در شرع محمد(ص)
حقیقت نیک مردی باش نی بد
وصال از شرع یاب آنگاه لاشو
ز دید مصطفی در حق فنا شو
وصال از شرع یاب و باز بین دوست
تو مغزی و برون آئی تو از پوست
وصال از شرع یاب و فرع بگذار
دل یک مور هرگز تو میازار
وصال از شرع یاب و بی نشان شو
ز عین شرع نور ذات جان شو
وصال از شرع یاب ای کار دیده
که اندر شرع باشی کل تو دیده
وصال از شرع چون منصور دریافت
درون جان و دل آن نوردریافت
ز وصلت گر نمایم ذات اینست
درونت جان جان و شاه اینست
ز تقوی باطنت پاکی گزیند
اگر دید تو جز باکی نه بیند
توئی پاک و ببینی آدم خویش
که داری در درونت همدم خویش
ترا نقدست آدم چند جوئی
تو این دم آدمی تا چند گوئی
ترا نقدست آدم بی بهانه
از آن دم بین تو او را جاودانه
ترا نقدست آدم در نمودار
حجاب جنبشش از پیش بردار
ترانقدست آدم تا بدانی
یقین دریاب این سر تا بدانی
ترا نقدست آدم کن نظر باز
ترا اینجایگه دادم خبر باز
ترا نقدست اینجا آدم دم
دمادم نفخ ذاتست ای تو در دم
ترا نقدست آدم میندیدی
که از این دم تو در گفت و شنیدی
ترا نقدست آدم رخ نموده
ترا هر لحظه صد پاسخ نموده
ترا نقدست آدم نیز هم نوح
نشسته این زمان در کشتی نوح
ترا نقدست این دریای معنی
چراهستی تو ناپروای معنی
بمعنی این دم خود باز بین تو
درون خویش در عین الیقین تو
بمعنی آدم خود گر بدانی
ترا پیدا کند راز نهانی
بمعنی آدم اینجا در درونست
برون ازجنّت و کل در درونست
بمعنی آدم از تو تو ز آدم
بگو تاچند گویم من دمادم
بمعنی آدمی ای آدمی زاد
حقیقت آدمی زاد آدمیزاد
ولی این سر یقین آدم بداند
که از این مر یقین آن دم بداند
تو دیدی آدمی در صورت خویش
حجاب ذات را آورده در پیش
حجاب ذات آدم بُد صفاتش
دم او بود کل اعیان ذاتش
حجاب آدم این بد جان جانان
اگرچه بود آدم ذات اعیان
حجاب آدم اینجا بود صورت
که اندر گردنش بود آن ضرورت
حجاب آن بهشت آید ز حوّا
برون آمد شد اندر ذات یکتا
حجابش بود صورت آخر کار
حاجب از وی بیفکندش بیکبار
فنا شد آدم و دیدش لقا باز
حقیقت بود خود اندر خدا باز
چو آدم دید آخر بود اللّه
حقیقت بود آدم بود اللّه
چو آدم ذات حق دریافت آخر
بسوی ذات حق بشتافت آخر
حقیقت ذات شد آن دم ز دیدار
ز جسم و جان شد اینجا ناپدیدار
در آخر چو نماید ذات اعیان
صافت ذات شد پیدا و پنهان
حقیقت ذات شد پیدا از آن بود
که اینجا صورتی در جسم و جان بود
حقیقت ذات بیچون شد در آخر
چگویم تا که او چون شد در آخر
چو آدم ذات شد در قرب اعیان
صفات ذات شد پیدا و پنهان
حقیقت بود اوّل در بهشت او
در آخر مر بهشت جان بهشت او
حقیقت جملگی آمد حجابش
بسی کردند اینجاگه عتابش
وصال و هجر دید اینجا حقیقت
در آخر رجعتی کرد از طریقت
طبیعت را رها کرد و فنا شد
همین است این بیان دید خدا شد
در آخر جملگی عین فنا هم
چو آدم بیشکی دید خدا هم
در آخر چون نماید ذات بیچون
نماید جملگی را بیچه و چون
در آخر چون نماید ذات دیدار
صفات فعلی آید ناپدیدار
در آخر چون نماید ذات اعیان
کند در پرده جسم و جانت پنهان
شوی پنهان چو آدم آخر کار
بدانی آنچه میجستی طلبکار
شوی پیدا و پنهان باز بینی
نمود ذات یکتا باز بینی
شوی پنهان تو اندر دید بیچون
محیط کل شوی در هفت گردون
شوی پنهان و آنگه ذات باشی
حقیقت جسم را ذرّات باشی
چو پنهان گردی آنگاهی هویدا
شود پیدا حقیقت ذات یکتا
چو پنهانی شود جانت ز صورت
حقیقت جمله برخیزد نفورت
چو پنهانی شوی آخر بیابی
نهانی ذات را ظاهر بیابی
حقیقت در نهانی ذات بیچونست
نیارم گفت این سر تا چه و چونست
حقیقت هجر میخواهی تو در یار
پس آنگاهی شوی از کل پدیدار
تو آن دم چون شوی پنهان ز صورت
شوددر خاک صورت مر ضرورت
بشیب خاک خواهد رفت تحقیق
در اینجاگاه خواهد یافت توفیق
بشیب خاک آنجا راز بیند
یقین گم کردهٔ خود باز بیند
چنان دانا بود در منزل گِل
که مقصودش بود پیوسته حاصل
چنان دانا بود در منزل خاک
که از آلایش شود اینجایگه پاک
چنان دانا بود از سرّ بیچون
که پاک آید در آخر از کف خون
چنان دانا بود در راز اوّل
چو گردد زیر طین آخر مبدّل
شود پاک از همه آلایش بود
بیابد او عیان دیدار معبود یقین جسم
خواهد ریخت ناچار
بزیر خاک فرسودش از این خار
طبیعت پاک گردد تا شود جان
نهد رخ در سوی خورشید تابان
وصال عاشقان در زیر خاک است
در آخر بی حجب دیدار پاکست
وصال عاشقان اینجاست دریاب
تو گویم عاشقی هان زود بشتاب
وصال عاشقان اینجاست بیشک
که آخر دید جانانست در یک
وصال عاشقان اینجاست تحقیق
که میبخشید اینجاگاه توفیق
وصالت شیب خاک آید حقیقت
که تا پنهان شوی کل در طبیعت
در اینجا پیش رویت باز آرند
بنزدیک تو اعمالت بدارند
نمود از نیکوئیات عین طاعت
تو نیکی یابی از عین سعادت
نمودار بدی بینی بدی باز
بدی کم کن ز من بشنو تو این راز
اگر بد کردهٔ بر جان مردم
شوی درخاک مار و کرم و کژدم
خورندت جملگی تا روز محشر
ز قرآن این معانی یاب و ره بر
بدوزخ باز مانی مانده در رنج
تو نیکی کن که نیکوات بود گنج
حقیقت مؤمنان در خاک نورند
چو اینجا اندر اینجا در حضورند
حضور طاعت و نور خدائی
درون قبر باشد روشنائی
ز نور شرع و طاعت تا قیامت
حقیقت ذات باشد این تمامت
اگر بشناسی این ره رهبری تو
ز ذات حق در آخر برخوری تو
کسی کاین راز اینجا باز بیند
کم آزاری کند تا راز بیند
ترا راهی است بس دشوار در پیش
نیندیشی تو این ساعت بر خویش
که خواهی شد ز دنیا آخر کار
بسوی عین عقبی ناپدیدار
که چون باشد در اینجا رازت ای دل
یقین بشناس اینجا بازت ای دل
تو خواهی شد نیندیشی دمی تو
که اینجاگه نداری همدمی تو
نه خواهر نی برادر نی پدر نیز
نه با ما هیچکس اینجا خبر نیز
کسی تو دارد و تو آنکسی هم
که بر ریشت نهد اینجای مرهم
تو مسکین غافلی در دید دنیا
بمانده فارغ از اسرار عقبی
که آخر رفت خواهی چون کنی جان
بگو با من در اینجا راز و برهان
تو خواهی بود با خود جاودانه
کسی دیگر مجو اندر بهانه
تو خواهی بود تنها هیچ با تو
نخواهی بُد بجز تو هیچ با تو
دریغا جمله در خوابند آگاه
کسی اینجا نمیبینم در این راه
تمامت اندر این سر غافلانند
حقیقت سرّ این معنی ندانند
چنان دانند در عین زمانه
که خواهد ماند اینجا جاودانه
نمیدانند تا وقت اندر آید
نمود عمر آخر هم سرآید
حجاب آنگاه بردارند از پیش
چه شاه و چه گدا مسکین و درویش
همه یکسانست اندر مردن اینجا
ولی راز دگر آید به پیدا
حجاب هر کسی اینجا یقین است
کسی داند که اینجا پیش بین است
که ظالم همچو مظلومی نباشد
غریب آخر یقین بومی نباشد
بصورت شرع این برهان نموداست
حقیقت سرّ این قرآن نموداست
که هر کس را در این دنیا ز اسرار
جزای نیک و بد آید پدیدار
نمود عمر آخر هم سر آید
نمیدانید تا وقت اندر آید
اگر این راز گویم دور باشد
مر این عطّار از این معذور باشد
ولیکن امر و نهی از دید شرعست
در این اسرار بیشک اصل و فرعست
چنان کن زندگانی اندر اینجا
که بای در معانی اندر اینجا
چنان کن زندگانی در بر دوست
که پیش از خود بمیری در بر دوست
که چون مردی یقین دل زنده باشد
حقیقت جان جان ارزنده باشد
نه کس از تو دل آزاری رسیده
نه تو از کس دل آزاری بدیده
تو هم از خود ز عین طاعت یار
حقیقت جسم و روح آمد بیکبار
تو روحانی نه ظلمانی نمائی
حقیقت روح در روحی فزائی
شوی فارغ ز آزار خلایق
حقیقت این چنین آئی تو لایق
که جانت از طبیعت پاک گردد
کل از عین شریعت پاک گردد
شود جسم تو جان و جانت آن ذات
چو خورشیدی بتابد سوی ذرّات
نه در عین بلا در کل بمانی
نه همچون دیگران غافل بمانی
تو دل زنده توئی در اوّل ای دوست
چه آخر مغز بینی بیشکی پوست
چو تو ازخویش کلّی مرده باشی
تو گوی عشق اینجا برده باشی
بمانده زندهٔ جاوید در جسم
به نیکوئی برآید مر ترا اسم
به نیکوئی شوی در عین عقبی
بیابی آن زمان دیدار مولی
ترا در خاک جسمت جان بود نور
که جسمت کل شود در جان جان نور
ترا در خاک چون جان باز گردد
بسوی ذات کل اعزاز گردد
در این معنی که من گفتم شکی نیست
یقین در یاب آخر جز یکی نیست
یقنی دریاب آخر راز جانان
که جان خواهد بُدن در راز جانان
محقق پیش از آن کاینجا بمیرد
سزد کین سرّ معنی یاد گیرد
نمیرد جان که جانان دیده باشد
حقیقت آنکه صاحب دیده باشد
نمیرد جان عاشق در حقیقت
دلی رجعت کند او از طبیعت
نمیرد جان عاشق بیشکی باز
نیابد آخر و انجام و آغاز
نمیرد جان عاشق در دم مرگ
ولی جز حق کند مر جسم خود ترک
نمیرد جان عاشق آخر کار
حجاب اینجا براندازد بیکبار
نمیرد جان عاشق تا بدانی
بخاصه آنکه باشد در معانی
نمیرد جان عاشق زنده باشد
چو خورشیدی یقین تابنده باشد
نمیرد جان عاشق در صفاتش
در آخر باز یابد عین ذاتش
نمیرد جان عاشق باز بین دوست
برون آید حقیقت مغز از پوست
دل عاشق نمیرد اینست رازت
که گفتم در یقین است عشقبازت
بخواهی مرد لیکن تا بدانی
ولی رجعت کند از زندگانی
حقیقت نیست مرگ عاشقانش
که پیش از مرگ میرند این بَدانش
که پس دم مردگی باشد یقین است
که هر دم مردنی در هر کمین است
تو این دم مردهٔ در عین صورت
ز سر تا پای در عین کدورت
تو این دم مردهٔ و می ندانی
تو پنداری که همچون زندگانی
بمیر از خویش تا یابی رهائی
که چون مُردی ز خود عین خدائی
بمیر از خویش پیش از مرگ اینجا
حقیقت خوی بد را ترک اینجا
کن ای دل تا حقیقت زنده مانی
یقین در جزو و کل تابنده مانی
چو خورشیدی که بیرون آید از جیب
سحرگاهان ز صبح عشق بی ریب
شکی نبود در این معنی و دریاب
بمیر از خویش و سوی یار بشتاب
خوشا آن دل که پیش از مرگ میرد
دل و جان هرچه باشد ترک گیرد
خوشا آن دم که دلدارش در اینجا
کند در عاقبت بردارش اینجا
حقیقت این بیان تا چند گویم
توئی پیوند تا پیوند جویم
تو خود اینجا حقیقت آمدستی
ز بالا در حقیقت سوی پستی
تو خود چون آمدی خواهی شدن باز
ندیده باز هم انجام و آغاز
هه در تو چنان گمگشته اینجا
که سر موئی نباشد رشته اینجا
درون جمله و بیرون گرفتی
حقیقت ذاتی و بیچون گرفتی
هر آنکو دید رویت همچو حلّاج
کنیش اندر بلای عشق آماج
هر آنکو رویت اینجا بازدیدست
خود اندر عین غوغا راز دیدست
سر عشاق در میدان چو گویست
فتاده این همه در گفتگویست
سر عشاق در میدان فکندی
چو گوئی در خَم چوگان فکندی
ترا این عشقبازی آخر کار
بود کمتر که عاشق را ابردار
کند هر کس که بیند رویت ای جان
کنی بردارش اندر کویت ای جان
زهی عشق و زهی کار و سرانجام
که باید خورد خون دل از این جام
نه بس چندین که خون خوردیم از تو
که دایم صاحب دردیم ازتو
که آخر چون شویم اندر سوی گِل
زهی فرجام کین سرّست حاصل
بمردن چند در شوریم اینجا
بآخر جمله در گوریم اینجا
حقیقت مرغزاری صعبناکست
که ما تخمیم کشته سوی خاک است
اگرچه تخم ما در زیر این خاک
شود چه بر دهد ای صانع پاک
چنان عطّار در حیرت فتادست
دمادم اندر این سیرت فتادست
دمی اندر یقین عطّار خاکست
دمی دیگر حقیقت جان پاکست
دمی خوف و رجا آید بدیدار
دمی عین لقا آید بدیدار
دمی اسرار بیچون رخ نماید
بگوید ذوق جان و دل فزاید
دمی دیگر شود از جان ودل پاک
براندازد حجاب آب با خاک
دمی دیگر کند از جان جدائی
رسد بیشک حقیقت در خدائی
دمی اندر گمان باشد حقیقت
گهی عین العیان باشد طریقت
یقین داند که خیر و شر هم از تست
حقیقت جسم و جان و این دم از تست
فنا گردان تو مر عطّار از خویش
حجابش جملگی بردار از پیش
یقین عین الیقینش باز بنمای
در عین الیقینش باز بگشای
بیک دم دار او را قائم الذّات
که تاکل دم زند از عین آیات
چو او دیدست ذات قل هواللّه
از آن گفتست موجود هواللّه
هو اللّهی توئی دانای اسرار
حقیقت مرتوئی بینای اسرار
تو بودی من نبودم هم تو باشی
درون ریش من مرهم تو باشی
تو میدانی که ریشم در درونست
نیارم گفت تو دانی که چونست
ز فضلت مرهمی نه بر دلِ ریش
حجابش جملگی بردار از پیش
یقین عین الیقینش باز بنمای
در عطّار مسکین را تو بگشای
تو سلطان و حکیمی و خدائی
حقیقت دردمندان را دوائی
دوای درد هر بیچاره دانی
علاج دردمندان را تو دانی
مرا دردیست این دردم دواکن
طبیبم چون توئی دردم شفا کن
دوای دردمندان هستی ای جان
دوائی کن مرا زین درد برهان
دوای درد عشاقی حقیقت
دوائی کن طبیبا زین طبیعت
چنان مجروح درد دوست گشتم
که در مغز حقیقت پوست گشتم
تو دردم دادهٔ درمانم از تست
حقیقت درد هر درمانم ازتست
ندارد درد من درمان در اینجا
مکن ازخانه بر درمان در اینجا
که رنجور و ضعیف و ناتوانم
دوای درد خود جز تو ندانم
چنان در درد عشقت زار ماندم
که تن مجروح و دل افگار ماندم
تو ای جان جهان چون درد دادی
مرا بر جان و دل دردی نهادی
در آخر دردم اینجا کن دواباز
که تا یابد وجود من صفا باز
مرا زان شربتی کان وصل خوانند
که جز آن عاشقان چیزی ندانند
مرا زان شربتی ده ازوصالم
که تا من بیش از این چندین ننالم
مر زان شربتی ده ای دل من
که تا وصلی شود مر حاصل من
مر زان شربت عشّاق باید
که کلّی راحتی در دل فزاید
مر زان شربتی ده در نهانی
که مر جانم شود عین العیانی
مر زان شربتی ده تا شفایم
بود در آخر و بنما لقایم
یکی پرسید از آن منصور آفاق
که چه به مرد را ای درد عشاق
دوای عاشقان جانا چه باشد
طبیب عاشقان آنجا که باشد
جوابی داد آن سلطان اسرار
که درد عشق را درمانست دیدار
دوای درد جانان روی جانان
کسی کافتاد کاندر کوی جانان
دوای عشق اینجا بی دوائی است
وفای قربت اینجا بیوفائی است
دوای عشق درد وصل درمانست
که جانان عین درد و عین درمانست
دوای درد جانانست اینجا
که هم او درد و هم درمانست اینجا
دوای درد جانان خود کند باز
بوقتی که حجاب از خود کند باز
حجاب از روی اگر برداردت کل
شود درمان ز رویش رنج و هم ذل
اگر پرده براندازد ز دیدار
شود درد دل اینجا ناپدیدار
اگر پرده براندازد ز رویش
شود درمان دلم از رنج کویش
دوای درد خود هم او کند او
تمامت عاشقان را بشکند او
نیابی مزد را تاجان نبازی
دل و جان بر رخ جانان نبازی
نیابی مزد را تا نشکند بار
ترا زین نقش شش در پنج و در چار
نیابی مزد را تا ریخت اینجا
فنا گرداند اندر دید یکتا
دوائی باد ازینجا درد جان است
در آخر بیشکی عین العیانست
نمیبینی تو آن اسرار منصور
که شد در جملهٔ آفاق مشهور
مر آن دردی که بر جانش درآید
در آخر ماه تابانش برآید
دوا شد درد جانان در بر او
که جانان بوددر جان رهبر او
دوا شد درد جانان پیش آن ماه
وصال از درد اینجا یافت ناگاه
وصال از درد ودرد اندر وصالست
تو پنداری که آن عین وبال است
وصال از درد جانان در کند یار
ز درد آید همی درمان پدیدار
وصال از درد اینجا مینبینی
در آخر خویش فرد اینجا ببینی
وصال از درد جانان باز یابی
ز درد آخر حقیقت راز یابی
وصال از درد جانان دان حقیقت
که بنماید وصال از دید دیدت
وصال از درد میآید پدیدار
هر آنکو مُردمی آید پدیدار
وصال عاشقان در درد باشد
کسی کو در عیان کل فرد باشد
وصال عاشقان در دست دریاب
تو داری جوهر اندر دست دریاب
وصال عاشقان دردست و رنجست
بآخر جوهر اسرار گنجست
وصال عاشقان چون درد باشد
بآخر یاردر جان فرد باشد
وصال و درد باشد با هم ای یار
مگو این سر تا با ناجنس بسیار
وصال و درد با هم در یکیاند
حقیقت هر دو اعیان بیشکیاند
وصال و درد جانان هر دو بگزید
کسی کو واصل اندر درد او دید
وصالش دردشد آنگاه درمان
حقیقت درد تو شد عین درمان
چو منصور از حقیقت جان و سرباز
هر آن زخمی که برجانت زند ساز
اگرچه دیگران در عین پندار
ندیده سرّ او چندی خبردار
که او اندر چه بود و راز دیده
حقیقت وصل آن شهباز دیده
حقیقت واصلان در پای دارش
همی دیدند این سر پایدارش
که دست و پا و سر در سر بینداخت
میان عاشقان بس سر برافراخت
سرش سر بود و سر پیدا نموده
حقیقت خویشتن غوغا نموده
وصالش بی فراق و درد درمان
شد آخر جسم رفت و ماند جانان
وصالش آمده کل درد رفته
وز اینجا تا بدانجا فرد رفته
وصالش آخر اینجا دست داده
ز سر پیچیده عشق ازدست داده
چنان اندر وصال شاهباز او
یقین شد زانکه بودش شاهباز او
چنان اندر وصال شاه کل شد
اگرچه در بلای عشق کل شد
چنان اندر وصال شاه دیدار
عیان دریافت وزو شد ناپدیدار
چنان در وصل جانان یافت خود را
که مر گم کرد مر اینجا اَحَد را
وصال شاه اینجا آشکارست
ولیکن وصلش اینجا پایدار است
وصال شاه دید و جان جان شد
دل و جان باخت با سر و بی نشان شد

تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

وصال شاه میجویند جمله
یقین از وصل میگویند جمله
وصال شاه آن یابد یقین باز
که سر دربازد از عین الیقین باز
وصال شاه آن یابد ز دنیا
که مر چیزی نیابد عین مولی
وصال شاه آن یابد که در راز
یکی داند همه در قرب و اعزاز
وصال آن دید کز درگذشت او
حقیقت نور خود را در نوشت او
وصال آن دید کاندر او فنا شد
ز عین لا اله اعیان لا شد
وصال آن دید چون منصور اینجا
که کلّی دید عین نور اینجا
وصال آن دید چون منصور الحق
ز عین لا زد اینجا دم اناالحق
وصال او دید اینجا همچو او باز
که بگذشت از وجود و گشت سرباز
وصال آن دید الّااللّه آن شد
که اینجا همچو او عین العیان شد
وصال آن دید اینجا از یقین او
که چون منصور آمد پیش بین او
وصال آن دید کاندر جزو و کل باز
همه خود یافت با انجام و آغاز
وصال شاه یاب ای دل چو منصور
از او چون بستدی اینجا تو مشهور
ترا منشور عشق او دادت اینجا
ز غم کردت بکل آزادت اینجا
ترا منشور عشق او داد بنگر
درونت گنج جان آباد بنگر
ترامنشور از او و گنج از اویست
بآخر کارت از وی کل نکویست
ترا منشور عشق ای راز دیده
از او این قرب آخر باز دیده
ترا منشور از او شد آشکاره
همه ذرّات در تو شد نظاره
ترا منشور کل دادست منصور
وز این منصور خواهی گشت منصور
ترا منشور کل داد از حقیقت
نمود اینجایگه کل دید دیدت
ترا منشور اودر عین لا داد
در آخر مر ترا عزّ و بقا داد
ترا منشور او چون هست اینجا
رسیدی تو بکل در قربت لا
ز منشورش دم کل میزنی باز
یقین دیدی از او این عزّت و ناز
ز منشورش دم جانان زن اینجا
که گردونست ارزن پیشت اینجا
ز منشورش حقیقت باز دیدی
همه اندر شریعت باز دیدی
ترااین دم از او دیدار پیداست
تو پنهان گشته و کل یار پیداست
ترا این دم از او باید زدن دم
که میگوید ترا سرّ دمادم
ترا این دم از او باید زدن کل
که تا بیرون شوی از عین این ذل
ترا آمد از او این دم یقینست
که او درجانت آمد پیش بینست
از او زن دم که آدم این بدیدست
مگو چندین که او چندین پدیدست
از او دم زن حقیقت پایدارش
سر خود باز اندر پای دارش
از او دم زن وز او میگو سخن تو
همی کن فاش اسرار کهن تو
از او دم زن که در عین العیانی
ببازت جان که در وی جان جانی
از او دم زن وز او مگذر زمانی
وز او بردار هر دم داستانی
از او دم زن تو اندر کلّ حالت
که ناگاهی رسانت در وصالت
از او دم زن که عین بود گردی
چو او در عاقبت معبود گردی
از او دم زن که او اندر دم تست
حقیقت همدم و هم آدم تست
از او دم زن وز او میگوی دائم
دوای درد از او می جوی دائم
از او دم زن چو ز آن دم آمدستی
ز عین او تو همدم آمدستی
از او دم زن تو در اعیان او باش
از او پیدا شدی پنهان او باش
از او دم زن که او جان و دل تست
حقیقت وصل کل زو حاصل تست
از او دم زن که تا زو حق شوی تو
از او در آخر جان حق شوی تو
از او دم زن در اینجاگه فنا گرد
اگر هستی چو او مر صاحب درد
از او دم زن که جانان رفت تحقیق
حقیقت درد و هم درمانست توفیق
ترا چون پیر کل منصور آمد
ز سر تا پایت اینجا نور آمد
ترا در نور خود داد آشنائی
رسیدی باز در عین خدائی
ترا در نور خود او راه دادست
در اینجایت دل آگاه دادست
ترا در نور او باید شدن پاک
که تاواصل شوی از وصل واصل
ترا در نور او باید شدن پاک
که تا واصل شوی در حقهٔ خاک
ترا در نور او باید شدن دل
که در آخر شوی از وصل واصل
ترا در نور او باید شدن جان
که تا جانت شود در وصل جانان
ترا از نور او وصل است پیدا
حقیقت رفته فرع واصل پیدا
ترا از نور او اینجا یقین است
دل و جانت ز نورش پیش بین است
ترا ازنور او وصل است در جان
از آن رو میکنی زو نصّ و برهان
ترا از وصل او دیدار شاه است
که او شاهست و دیدار اِله است
ترا از وصل او شد رنج اینجا
بدستت داد بیشک گنج اینجا
ترا در وصل او تحقیق فاش است
که اسرار عیان بی منتهایش است
تو چون ازوصل او دیدی رخ او
بگفتی اندر اینجا پاسخ او
ز وصلش اندر اینجا سرفرازی
در آخر چون سر و جانت ببازی
سر وجان پیش وصلت میببازم
که ازتو در حقیقت سرفرازم
سر و جان پیش وصلت باخت خواهم
با عیان تو کلّی تاخت خواهم
مرا ازوصل تو اصل است موجود
نمودستی مرادیدار مقصود
مرا از وصل تو جانست شادان
که هم جانی در او هم ماه تابان
مرا از وصل تو اعیان الّا است
حقیقت بود تو اینجا هویداست
مرا از وصل تو جان دید رویت
ز وصل آمد چنین در گفتگویت
ز وصلت گفتگو کردست آغاز
که دیدست از رخت انجام و آغاز
ز وصلت گفتگو آورد اینجا
که از وی شد حقیقت فرد اینجا
ز وصلت جملگی اسرار گویم
همه با تو یقین ای یار گویم
ز وصلت جز تو چیزی مینبینم
که از دید تو در عین الیقینم
ز وصلت این معانی جوهر ای دوست
برون آوردهام چون مغز از پوست
ز وصلت در درون بحر رازم
که پرده کردهٔ ز اسرار بازم
چنانم پرده از رخ باز کردی
مرا کل صاحب این را زکردی
که جانم از تو بود و درتو گم شد
مثال قطره در دریای گم شد
ز بودت باز دیدم بودت اینجا
حقیقت چون توئی معبودت اینجا
تو مقصودم بُدی در جان و در دل
مرا مقصود از روی تو حاصل
تو مقصودم بُدی در آخر کار
که تا پرده گرفتستی ز رخسار
تو مقصودم بُدی و رخ نمودی
در اینجاگه رخ فرّخ نمودی
تو مقصودم بُدی در اصل جمله
که خواهی بود آخر وصل جمله
تو مقصودم بدی از روی تحقیق
مرا بخشیدی اینجاگاه توفیق
تو مقصودم بدی در آخر ای جان
مرا کردی بکل خورشید تابان
تو مقصودم بدی این دم در الّا
که کردی مر مرا اینجا تو یکتا
ز عین دید خوددیدار بودست
منم این دم نمودار نمودست
منم در عین لای او بمانده
بیک ره دست از خود برفشانده
توئی اعیان من کل آشکاره
که خواهی کردنم جان پاره پاره
تو چون خود را چنان کردی مرا هان
که حاجت نیست اندر شرح و برهان
جمال بی نشانت آشکارست
همه جانها ترا اندر نظارست
جمال بی نشانت دُر فشانست
حقیقت قل هواللّه زان نشانست
جمال بی نشانت هست موجود
تمامت ازتو میجویند مقصود
جمال بی نشانت چون نمودی
همه دلها بیک ره در ربودی
جمال بی نشانت راحت جانست
که اندر پردهٔ پیدا و پنهانست
جمال بی نشانت قوت روحست
خوشا آنکس کش این فتح و فتوحست
جمال بی نشانت کعبهٔ دل
بود کاینجاست مقصودم بحاصل
جمال بی نشانت خویش بنمود
مرا اسرارهااز پیش بنمود
جمال بی نشانت شد دوایم
از آن ازدیدنش عین بقایم
جمال بی نشانت دیدم اینجا
از آن در عشق در توحیدم اینجا
جمال بی نشانت دیدهام باز
از آن رو گشتهام در عشق ممتاز
جمال بی نشانت دیدهام ذات
از آن دیدار جان شد جمله ذرّات
جمال بی نشانت راز دیدم
از آن ذات تو اینجا باز دیدم
جمال روشنست اینجا حقیقت
ولیکن در نمودار شریعت
جمال آفتاب لایزالست
دل عشاق از او اندر وصالست
جمالت تافتست اینجای نوری
دلم انداختست اندر حضوری
جمالت را حضور جان بدیدم
چو خورشیدی دلم تابان بدیدم
جمالت فتنهٔ جانست در دید
کز اینجا میتوانم یافت توحید
جمالت باز دیدم در عیان من
از آنم گشته بی نقش و نشان من
جمالت دیدم اندر عین اشیا
که چون نور است اندر جمله شیدا
جمالت دیدم اندر نور خورشید
از آن تابان شده منشور خورشید
جمالت دیدم اندر روی مهتاب
که تابانست از او نور جهانتاب
جمالت دیدم اندر مشتری من
بجان و دل شدستم مشتری من
جمالت دیدم اندر عین ناهید
بدادم جان و گشتم نور جاوید
جمالت دیدم اندر عرش و کرسی
کزان تابانست در جان روح قدسی
جمالت دیدم اندر لوح دیدار
مرا زین جایگه شد نور دیدار
جمالت دیدم اندر قلم من
از آن حیران شدم اندر عدم من
جمالت دیدم اندر هر نجومی
از آن تابان شده هر جا علومی
جمالت دیدم اندر عین آتش
از آن آتش شده پیوسته سرکش
جمالت دیدم اندر نفخهٔ باد
که عالم کرده است از شوق آباد
جمالت دیدم اندر آب روشن
از آن کرده بهر جاگاه گلشن
جمالت دیدم اندر کون تحقیق
مکان دریافته از عین توفیق
جمالت در همه اشیا عیانست
بجز واصل مر این را خود که دانست
جمالت ذات و ذاتت در صفاتست
ترا کل قل هواللّه نور ذاتست
زهی ذات تو اینجا بود جمله
حقیقت مر توئی مقصود جمله
عیان شد ذات تو در جان من پاک
از آن افتادهام در عین ناپاک
عیان شد ذات تو تا من بدیدم
عیانت را از آن من ناپدیدم
عیان ذات تو تا راز دیدم
ز ذات انجامت و آغاز دیدم
تو لائی عین الّا اللّه خوانند
ترا مر عاشقان جز تو ندانند
تو لائی در همه موجود گشته
تو مقصودی از آن معبود گشته
تو لائی مر ترا اللّه دیدم
ترا اعیان الّا اللّه دیدم
دل و جان هر دو حیران تو مانند
کواکب جمله گردان تو مانند
همه پیدا بتو تو عین پنهان
همه جانها بتو تو مانده بیجان
همه پیدا بتو تو ناپدیدار
ز صورت نقطهٔ در دید پرگار
چنان پنهانی از دیدار جمله
که میدانی ز خود اسرار جمله
ترا جویان شده ذرّات در دید
که میخواهند اندر عین توحید
رسندت کل رسیده میندانند
از آن حیران و سرگردان بمانند
توئی جز تو کسی نبود که دانم
از آن غیری ندیدم زان ندانم
حقیقت بود اشیائی همیشه
که بر جائی همه جائی همیشه
ز غیر خود ندیده در حقیقت
ز سیر خود بدیده در طبیعت
نه از کس زادهٔ و نی کس از تو
یکی میبینیش پیش و پس از تو
یکی میدانمت در جوهر ذات
بتو پیدا حقیقت جمله ذرّات
صفاتت فیض و فضل از نور دارد
از آن هر ذرّه منشور دارد
نهان از دیدهٔ و دیدهٔ تو
حقیقت در همه گردیدهٔ تو
نهان از جملهٔ و جمله ازتست
عیان از تست و هر ذرّه ترا جست
ندیدت هیچ کس جز آنکه دیدار
نمائی مر ورا او ناپدیدار
کنی بود وجودش جمله در خویش
حجابش آنگهی برداری از پیش بخود
راهش دهی اینجا یقین باز
نمائی تو ورا انجام و آغاز
کمالت کی بیابد عقل اینجا
اگرچه میکند صد نقل اینجا
چنان در تست عقل اینجا ربوده
که گفتست از تو و از تو شنوده
عیان سرّ توحیدت بسی گفت
حقیقت او هم از دیدت بسی گفت
بسی در راه بودت روز و شب تاخت
ندیدت روی و آنگه خود بینداخت
چنان انداخت مر خود را به تسلیم
که افتادست اندر ترس ودر بیم
ره تو بی نشان و بی مکان بُد
از آن در دید دیدت بی نشان شد
نشان می جست اندر بی نشانی
نبودش راز اینجاگه نهانی
چو او را میندید از پیش وز پس
فروماند اندر این گفتارها بس
کجا یابد کمالت عقل و ادراک
که هر دو سرنگون افتاده در خاک
ترا چون یافت عشق راز دیده
وصال تو هم از تو باز دیده
ز تو پیدا و هم از تو زده دم
حقیقت در درونِ جان آدم
بتو موجود و لاموجود بوده
ز بود تو حقیقت بود بوده
ترا اینجا ندیدت آخر کار
هم اندر تو شده او ناپدیدار
کمالت در جمال لامکان دید
حقیقت خویش در کون و مکان دید
نمودم زد که عشقم همدم تست
حقیقت او ز بحرت شبنم تست
جمالت یافت منصور از یقین باز
فدا شد اندر اینجا جان و سرباز
تمامت انبیا حیران ذاتت
ملائک جمله سرگردان ذاتت
نه راه از پیش و نی از پس چگویم
کنم اینجایگه یا بس چگویم
دل و جان هر دو داری تو در اینجا
ز بود خود خبرداری در اینجا
چه جویم چون توئی در جان و در دل
مرا مقصود از دید تو حاصل
چو پیدائی درون جان حقیقت
کجا گنجد مرا اندر طبیعت
تو بنمودی جمال بی نشانی
فزودی هر نفس درمنمعانی
توئی با من منم در تو بمانده
سر و جان بر جمال تو فشانده
توی با من منم در تو پدیدار
درون جان من تو ناپدیدار
درونم با برون بگرفته با دوست
توئی مغز و منم درمانده در پوست
درون داری برون بگرفته از پوست
حقیقت هست دیدم این ابا دوست
توئی در پیش ذات تو نگنجد
دو عالم نزد تو موئی نسنجد
چو ذات تست مستغنی ز عالم
تو درجانی فکنده نفخهٔ دم
دل و جان روشن از اسرارت آمد
از آن سرمست در بازارت آمد
در این بازار جز رویت ندیدست
از آن اندر کمال تو رسید است
ترا دید و بجز تو کس نبیند
توئی درجملگی زان کس نبیند
ترا دید و ترا بیند حقیقت
از آن دم میزند اندر شریعت
جمالت یافت اندر پرده جانا
از آن شددر عیان کل توانا
زهی پرده برافکنده ز رخسار
درون جان شده در من پدیدار
چه وصفت گویم ای موجود بیچون
که گردانست از شوق تو گردون
فلک بسیار تک زد سالها او
ز تو بسیار دیده حالها او
ولی در قربتت کی راه یابد
چو جان او کی دل آگاه یابد
اگر شمس است سرگردان ذاتت
شده گردونت در دید صفاتت
اگرماهست در شوقت گدازست
گهی در شیب و گاهی بر فراز است
اگر نجم است هر یک در ره تو
همی بوسند خاک درگه تو
اگر عرشست گردانست دائم
همی اندر تو حیرانست دائم
اگر لوح است ازتو می چه خواند
که هم در این قلم چیزی نداند
اگر کرسی است کرسی رفته از پای
عجائب او فروماندست بر جای
اگر هم نیز دیدار بهشتست
بجز تو دید خود اینجا بهشتست
اگر هم دوزخ است از ذوق سوزانست
ز عشقت دائما درخور فروزانست
اگر نارست درنارست بیشک
فتاده دائما در شعله و تک
اگر بادست جز بادی ندارد
بجز تو هیچ آبادی ندارد
اگر آبست در راهت روانه
همی گردد در اینجا از بهانه
اگر خاک است بر سر خاک دارد
درون جان و دل برخاک دارد
اگر کوهست کوه غم ورا هست
از آن شد ریزه ریزه گشته آن است
اگر بحر است در شور و فغانست
همه از دریای فضلت میندانست
کجا داند رهی در سوی تو برد
وگر بر دست در درگاه تو مرد
کجا یارد کس از تو دم زدن باز
مگر منصور کو گشتست جانباز
جلالت سوخت اینجا جان عشاق
ز تست این زمزمه در کلّ آفاق
جلالت سوخت مشتاقان درگاه
از آن کافتاده اینجاگه ابر راه
جلالت سوخت مر ذرّات تحقیق
اگرچه رخ نمودستی ز توفیق
مرا بنمای مر کلّی جمالت
که تا سوزان شوم اندر جلالت
بسوزانم که مشتاقم حقیقت
نمیخواهم مر این نقش طبیعت
بسوزانم اگرچه سوختستم
که سرّ عشق تو آموختستم
بسوزنم که کل گردانیم تو
که راز اینجایگه میدانیم تو
وصالت را خریدارم بدین جان
از آن افتادهام مدهوش و حیران
اگرچه مستم از شوق جمالت
شدستم گشته در عین وصالت
شدستم کشته چون منصور اسرار
مرا آویختی اندر سر دار
مرا بردار کردستی حقیقت
که دیدستم ز ذاتت دید دیدت
یقین توحید تو من فاش گفتم
از آن این جوهر اندر ذات سُفتم
منم مست و توئی هشیار گشته
کنون ازجسم و جان بیزار گشته
بخواهی کشتنم آخر که دانم
در اینجا گشت راز تو عیانم
فنا کن بود من تا تو بمانی
مکن مستم فنای کل تو دانی
بخواهی کشتنم در خاک کویت
از اینم دائما افتاده سویت
فنا کن تا بقا یابم ز تو باز
تو دانائی درون ای صاحب راز
بجز توحید ذاتت میندانم
از آن من دائما توحید خوانم
چو دیدم اندر اینجاگاه مردید
تراکل زان همیگویم ز توحید
مرا تا جان بود توحید گویم
ترا در عین آن توحید جویم
یکی ذاتست توحید تو ما را
عیان در دید آن دید تو ما را
اگرچه گم نکردستم ترا من
که میدانم ترا عین لقا من
نکردم هیچ گم تا من بجویم
بصورت زان ز معنیّ تو گویم
یکی ذاتست پنهان از تمامت
بهر دم میکند درجان قیامت
یکی ذاتست اینجا آشکاره
یقین در خویشتن از خود نظاره
کی ذاتست این برهان نموده
همی اسرار از قرآن نموده
یکی ذاتست کل پنهان و پیدا
مرا در جان و دل کلّی هویدا
وصال ذات تو دیدم در اینجا
شدم در ذات تو ای دوست یکتا
تو من من تو در این معنی چگویم
توئی ظاهر کسی دیگر چه جویم
تو هستی ظاهر و باطن تو داری
تو داری مر ترا پاسخ تو داری
یکی بیچون و بی مثلی و مانند
نداری یار و خویش و زوج و فرزند
همه از تو تو از خود دیده رازت
بخود گفته حقیقت جمله بازت
نبینم غیر تو چون کل تو بودی
که دائم بوده و بودی و بودی
زهی اسرار تو مشکات ارواح
مرا از جان و دل نورست مصباح
ز روزنهای مشکاتی هویدا
از آن نور تو شد در جام پیدا
یکی جام عجائب ساختستی
ز بود ذات خود پرداختستی
یکی جامست پر نور حقیقت
در آن موجود بیشک دید دیدت
یکی جامست در وی ذات پاکت
عیان بنموده زو آیات پاکت
یکی جامست نور پاکت ای ذات
همی رانی در اینجا عین آیات
درون جام راح کل نمودی
حقیقت جام دیدم هم تو بودی
درون جام هستی نور روشن
بتابیده عیان در هفت گلشن
ز نورت پرتوی در کائناتست
از آن پیوسته امکان ثباتست
مزیّن کرده زین جاوید افلاک
بسرگردان شده پیوسته در خاک
ز نورت فیض دارم هر چه دیدم
بجز تو هیچ در اشیا ندیدم
درون جان مرا کردی مزّین
ز نور تست هر ارواح روشن
درون جام دارد روشنائی
از آن در وی جمالت مینمائی
جمال خویش بنمودی تو درجام
از آن دیدم رخ خوبت سرانجام
درون جام بنمودی عیانی
درون جام دیدم تن نهانی
جمال خویش بنمودی یقینت
در این جام حقیقت پیش بینت
دل عطار مست جام عشقست
شده آغاز در انجام عشقست
نمودستی رخت در جام عطّار
یقین گشتست سرانجام عطّار
ز تو عطّار باشد مست این جام
حقیقت گشت خود بیند سرانجام
ز تو واقف شده واصف شده باز
ندیده در درون انجام وآغاز
بنورت روشنائی یافت اینجا
ز بود خود خدائی یافت اینجا
نظر کل کرد اندر جسم و جانم
از آن بسپردهٔ مر اسم جانم
بدیده مر ترا در سینهٔ خویش
درونِ تو توئی دیرینهٔ خویش
وصالت را طلب کردم ز هر کس
چو دیدم جملگی بودی تو خود بس
تو بودی در درون خویش پیدا
فکنده در درون این شور و غوغا
طلب میکردمت اندر جدائی
که تا دریافتم از آشنائی
طلب میکردمت تا باز دیدم
نه گم بودی ولی در تو رسیدم
طلب از من بُد و من طالب ای جان
تو بودی در حقیقت غالب ای جان
طلب هم از تو بود و من بدم هان
تو میگفتی حقیقت شرح و برهان
کنونت در یقین چون باز دیدم
نه گم بودی ولی در تو رسیدم
دلّ عطّار مسکین را نگهدار
دو روزی دیگرش اینجا میازار
دل عطّار مرغ دامت آمد
از آن مسکین چنین در کارت آمد
دلم حیران دام ای دام هم تو
حقیقت دولت و هم کام هم تو
در این دام توام در شادکامی
که میدانم که تو مرغ و تو دامی
در این دام توام من راز دیده
که من دام توام ای باز دیده
همه در دام تو هستند گرفتار
نمیدانندت ای دانای اسرار
یقین شد بر دل عطار این دام
که بیرون آید از دامت سرانجام
مر این مرغ دلم تا کشته گردد
میان خاک و خون آغشته گردد
بکش این مرغ اگر خواهیش کشتن
یقین مرغ از تو کی خواهد گذشتن
بکش مرغ دلم ای جان تو دانی
بکش کین کشتنستم زندگانی
مرا این کشتن تو زندگانی است
حقیقت مر حیات جاودانی است
چنانت دیدهام انجام و آغاز
که خواهم کشتن اینجاگاه سرباز
دم ذاتت زنم در سرّ اعیان
از آنم برتر از خورشید تابان
دم ذاتت زنم در سرّ توحید
نه بینم بعد از اینم جز در این دید
تو درجانی کجا جویم ترا من
چو توهستی کرا گویم ترا من
تو در جانی چنین غوغا فکنده
مرا در قربت الّا فکنده
تو درجانی چنین اسرار گفته
ز خود گفته چنین در خود شنفته
تو درجانی و عطّار از تو موجود
حقیقت خود تو مقصود و تو موجود
از آن جز تو نخواهم دید غیری
که جز تو من ندارم هیچ سیری
بتو روشن شده جان و جهانم
از آن از غیر اینجا من جهانم
ندیدم غیر تو بود تو دیدم
ز آن مر بود تو گفت و شنیدم
ندیدم غیر تو جانان جز ای دل
همه از تست اینجاگاه حاصل
نه کس در پردهٔ تو راز بُرده
نه کس از تو نشانی باز برده
تو اندر پرده و جمله طلبکار
در آخر پرده برداری ز اسرار
یکی ذات دوئی عین صفاتت
کنی مخفی همه در نور ذاتت
یکی ذاتی دوئی اینجا نداری
از آن پیدا شده الّا تو داری
ز لا موجودی و الّا حقیقت
ز الّا اللّه دیدم دید دیدت
ز الّا اللّه میبینم نشانت
از آن میگویم این شرح و بیانت
ز الّا اللّه میبینم دل و جان
ترا ای ماهرو خورشید رخشان
ز الّا اللّه دیدم مر ترا باز
ندیدم جز ترا انجام و آغاز
حقیقت بیشکی هر دو جهانی
حقیقت سرّ پیدا و نهانی
بجز تو هیچ اینجا غیر نبود
حقیقت کعبه و هم دیر نبود
تو تا بنمودهٔ این کعبهٔ جان
همه ذرّات گرد اوست گردان
در این کعبه جلال تست پیدا
یقین نور جمال تست پیدا
در این کعبه همه روی تو بینم
همه ذرّات در سوی تو بینم
همه در کعبه اند و کعبه جویان
همه در کعبهٔ وصل تو پویان
همه در کعبه اینجاگه رسیده
جمالت را در آن کعبه ندیده
در این کعبه جمال جاودانی است
درونش هم نشانِ بی نشانی است
در این کعبه تمامت وصل یابند
ترا آخر در اینجا اصل یابند
جمال کعبه اینجاگه نمودی
دل خلقی ز دیدارت ربودی
از این کعبه نمودستی جمالت
شده تابان در او نور جلالت
از آن نور است کعبه پاک و روشن
از آن عکسی شده هر هفت گلشن
حقیقت سالکان اندر طوافند
جمالت را از آن در عشق لافند
توئی در کعبه و چیز دگر نیست
بجز واصل در این کعبه خبر نیست
همه ره کرده در کعبه رسیده
جمالت را در آن کعبه ندیده
همه اندر طواف و کعبه در جوش
یقین در راه هم گویا و خاموش
کسی در وصل کعبه راه یابد
که در کعبه جمال شاه یابد
جمال شاه بیشک در درونست
حقیقت عشق اینجا رهنمونست
حقیقت عشق اینجا در کند باز
بیابی توجمال خود باعزاز
پس آنگه در سوی کعبه شتابی
جمال شاه اینجاگه بیابی
ولیکن راه هر کس نیست اینجا
مگر آنکو بود در عشق یکتا
کسی در کعبه ره دارد حقیقت
که رشته باشد از عین حقیقت
کسی در کعبه ره دارد یقین او
که باشد بیشکی عین الیقین او
کسی در کعبه روی شاه بیند
که کلّی نور الاّ اللّه بیند
کسی در کعبه دارد وصل جانان
که کلّی دیده باشد اصل جانان
کسی در کعبه جان پیش بین شد
که چون منصور در عین الیقین شد
کسی در کعبه جانان صفا دید
که بود خویشتن مر مصطفا دید
کسی در کعبه جانان اناالحق
زند کو باز بیند راز مطلق
حرم گاهی است جانت کعبهٔ یار
وصال او در آنجاگه پدیدار
وصال حق در اینجا جوی بیچون
که بنماید محمّد بیچه و چون
ز دید مصطفی در کعبهٔ دل
ترا مقصودکل آید بحاصل
ز دید مصطفی دم زن بعالم
که بنماید ترا سرّ دمادم
ز دید مصطفی بین ذات در خویش
اگر برداری اینجاگاه از پیش
حجاب کفر و زو گردی مسلمان
بآخر باز یابی روی جانان
وصال مصطفی دان ذات مطلق
که میگویم ترا آیات مطلق
یقین کُنْتُ نَبِیّا گر بدانی
بجز احمد دگر چیزی ندانی
یقین ما کان زِبَر خوان تو ز قرآن
که تا باشد ترا این نصّ و برهان
کسی در کعبهٔ جانان قدم زد
که بود خویتشن او بر عدم زد
کسی در کعبهٔ جانان یقین یافت
که بود مصطفی را پیش بین یافت
چو حق با مصطفی اسرار گفتست
نگه میدار آنچت یار گفتست
منه پای از شریعت دوست بیرون
وگرنه اوفتی در خاک ودر خون
منه پای ا زشریعت دوست بر در
که ناگه اوفتی از خیر در شر
شریعت پیش گیر و بی بلا باش
حقیقت آنگهی عین لقاباش
شریعت پیش گیر و راز دریاب
که از شرع محمّد یابی این باب
دَرِ احمد زن و رَو کن تولّا
که تا اویت رساند سوی الّا
دَرِ احمد زن و وز غم جدا گرد
ز دید مصطفی دید خداگرد
در احمد زن و اسرار او بین
ز دید او یقین انوار او بین
در احمد زن و فارغ نشین تو
ز دید او عیان دیدار بین تو
در احمد زن و زو خواه اینجا
حقیقت تا نماید شاه اینجا
حقیقت بازدان زو در شریعت
که او بنمایدت حق بی طبیعت
باذن او شو اندر ذات بیچون
ز ذات مصطفی حقست بیچون
مشو مجنون و عاقل باش در شرع
که اینجا باز دانی اصل از فرع
یقین گر مصطفی را دوست دانی
از او اسرار ذاتت باز دانی
یقین گر مصطفی جوئی رهِ او
ببوسی خاکِ پاکِ درگهِ او
یقین گر مصطفی بنمایدت دوست
برون آرد ترا چون مغز از پوست
یقین گر مصطفی بنمایدت راز
به بینی در نفس انجام و آغاز
یقین گر مصطفی رازت نماید
ره گم کرد کی بازت نماید
تولاّ کن که او دیدست اللّه
حقیقت راز بشنیدست ز اللّه
از او یابی معانی تا بدانی
وگرنه خوار و سرگردان بمانی
من از وی باز دیدم راز تحقیق
وز او هم یافتم آیات توفیق
یکی را باز بین در عرش و کرسی
که گردی در زمانه روح قدسی
یکی را باز بین لوح و قلم دوست
پس آنگه زن بجز حق کل رقم دوست
یکی را باز بین در عین جنّت
که هستی آدم اندر اصل فطرت
یکی را باز بین در فرش اینجا
که نوری آمده در عرش اینجا
یکی را باز بین در عین آتش
مشو مانند او جانان تو سرکش
یکی را باز بین در دمدمه باد
در او روح فنا کن در یکی باد
یکی را باز بین در آب اعیان
که زان آبست اینجا جسم تابان
یکی بنگر ز خاک و باز بین تو
حقیقت بازبین و راز بین تو
همه در خاک و خاک از صانع پاک
نهاده بر سر خود تاج لولاک
ز دید مصطفی در خاک بنگر
در او اسرار صنع پاک بنگر
همه درخاک شد موجود تحقیق
از او بنگر تو بود بود تحقیق
ز اصل خود اگر واقف شوی تو
در اعیان خدا واصف شوی تو
یقین خاکست مر آیینه بنگر
جمال دوست مر آیینه بنگر
درون خاک میدان تو که خاکی
بصورت لیک معنی ذات پاکی
درون خاک پیدا آمدستی
هم اندر خاک یکتا آمدستی
تو اندر خاکی و خاک ازتو بینا
حقیقت سرشناس ای پیر دانا
تو اندر خاکی و روح تو در خاک
همین اطوار دارد سوی افلاک
تن از خاکست و جان از بهر تو یار
درون خاک پاک آمد پدیدار
تن از خاکست و جان از ذات بنگر
ز خاک بستهٔ نقاش بنگر
ز خاکت باز گفتم باز دان تو
ز خاک پاک اینجا راز دان تو
نگفتست جسم از خاکست اینجا
ببینی روح قدس پاک اینجا
حقیقت خاک واصل گشته دانم
فلک از بهر او سرگشته دانم
فلک سرگشته شد از بهر طین او
که طین دارد یقین عین الیقین او
همه نور حقیقت در سوی خاک
مراو ریزد ز ذاتت سوی افلاک
حقیقت نور حق درخاک دیدم
از اینجا من در این درگه رسیدم
حقیقت خاک درگاه الهست
کسی داند که در راه الهست
در این درگاه آدم گشت پیدا
حقیقت جان جان گشته هویدا
در این درگاه آدم آفریدند
ملایک عشق از جانم مزیدند
در این درگاه کلّی سجده کردند
همه زینجایگه مرگوی بردند
همه در سجدل آدم شده باز
که آمد بود اندر عزّت و ناز
از آن دم بود آدم در سوی خاک
حقیقت آمده از حضرت پاک
از آن آدم در این درگاه آمد
حقیقت او ز دید شاه آمد
از آن حضرت نَفَخْتُ فیه من روح
دمید اندر وجود او و هم نوح
ابا شیث و ابا عین خلیلش
تمامت انبیا زو بین دلیلش
در این خاک از یکی پیدا نمودند
چونیکو بنگری یک ذات بودند
چراغی بود آدم باز کرده
از آن بُد عزّت جان هفت پرده
از آن بود آدم اینجا ذات بیچون
که اندر خاک آمد بیچه و چون
چراغ نور وحدت بوده اینجا
عیان ذات قربت بوده اینجا
از او پیدا شدند اینجا تمامت
از او بنگر تو این شور و قیامت
چراغی از چراغی باز کن تو
دگر زین راز دیگر راز کن تو
چنان دان کین همه از یک چراغند
فتاده از ازل در عین باغند
چو دنیا کشتزار آن جهانست
در اینجا تخمها گشته عیان است
یکی تخمست چندین بر بداده
همه اندر بر رهبر نهاده
یکی تخمست اندر ذات موجود
هزاران قسم در ذرات موجود
یکی تخمست از سرّ الهی
بداده تخم اینجا از کماهی
یکی تخم است اگر تو باز بینی
درونت گشته آنگه راز بینی
یکی تخمست آدم تا بدانی
از او پیدا شده گنج معانی
در این خاکست اینجا تخم کشته
حقیقت سجدهاش کرده فرشته
ترا چون تخم از خاکست مولود
زبان خویش را میکردهٔ سود
ندیدی تخم خود ای آدم پیر
از آنی دائما در عین تدبیر
توئی آدم ز آدم باز زاده
تو بازی لیک از شهباز زاده
توئی در اصل فطرت شاهبازی
که داری در یقین با شاه رازی
در اینجا راز خود را باز بین تو
اگر مردی در اینجا راز بین تو
سجودت کرده اینجا مر ملایک
نمییابی مر این سرّ فذلک
حقیقت این چنین جوهر که روحست
از آن دم آمده فتح و فتوحست
تو او را این چنین مر خوارداری
حقیقت کمتر از نشخوار داری
بخورد و خواب کردستی بضاعت
رسی اینجا که خواهی مر قناعت
ببردن تا نیابی شرمساری
زهی نادان ندانم در چکاری
ترا از جمله اشیا آفریدست
کرامت مر ترا کلّی گزیدست
ترا آخر نمود ای خوار مسکین
چنین مانده ترا رو زار و مسکین
ترا پیدا نموده عزّت خویش
تو افتاده چنین در لذّت خویش
ترا زان جوهر قدس حقیقت
که پنهان آمدستی در طبیعت
ترا از آن جوهر قدسی عیانی
که مکشوف است در تو هرمعانی
تو از آن جوهر قدسی باعزاز
که اینجا آمدستی و شدی باز
تو از آن جوهری کز جمله اشیا
از آن جوهر شدست ای دوست پیدا
حقیقت آدمی و نی ز آدم
که اعیان آمدستی تو از آن دم
نَفَخْتُ فیه مِنْ روحی در این جسم
در اینجا باز ماندستی تو درجسم
نفخت فیه من روحی در اسرار
در این جسم آمدستی کل پدیدار
نفخت فیه من روحی ز اعیان
حقیقت اسم بنهادی تو در جان
نفخت فیه من روحی یقین تو
اگر باشی در این سر راز بین تو
نفخت فیه من روح از صفاتی
که از نفخ یقین اعیان ذاتی
نفخت فیه من روحی عیانی
که مکشوفست در تو هرمعانی
نفخت فیه من روحی تو از ذات
منقش گشته اندر عین ذرّات
نفخت فیه من روحی وصالی
چرا افتاده در عین وبالی
نفخت فیه من روحی ز دیدار
تو داری اندر اینجا سرّ اسرار
نفخت فیه من روحی تو دریاب
سوی آن نفخه دیگر زود بشتاب
نفخت فیه من روحی چه چاره
همه ذرّات در تو شد نظاره
نفخت فیه من روحی ز اشیا
همه در تو شده اینجا هویدا
نفخت فیه من روحی تو خورشید
بخواهی ماند اندر سایه جاوید
نفخت فیه من روحی تو در ماه
زده بر آفرینش نورت ای شاه
نفخت فیه من روحی تو از عرش
فکنده نور خود اندر سوی فرش
نفخت فیه من روحی ز جنّات
حقیقت سجدهٔ تو کرده ذرّات
نفخت فیه من روحی در آتش
در این آتش فتادستی عجب خوش
نفخت فیه من روحی تو از باد
ز نور خویش کرده باد را باد
نفخت فیه من روحی تو در آب
فکنده نور خود را اندر او تاب
نفخت فیه من روحی تو در طین
در این طین مر جمال خویشتن بین
مر این صورت مبین کاینجا چنانست
جمالت برتر از حدّ کمالست
جمالت برتر ازکون و مکانست
یقین کون و مکان در تو عیانست
جمالت پرتوی بر عالم افتاد
که آن پرتو درون آدم افتاد
جمالت بی نهایت اوفتادست
لطیفی بس بغایت اوفتاداست
جمالت رشک ماه اندر خور آمد
حقیقت مردمی زان خوشتر آمد
جمالت عالم دل در گرفتست
رقم بر چرخ و ماه و خور گرفتست
عجائب صورت معنی نموده
لطافت بر لطافت در فزوده
همه حیران تو مانده تو حیران
ز خودتا تو چه چیزی مانده پنهان
تو اندر پردهٔ عزت بمانده
در این قربت از آن حضرت بمانده
حقیقت تو از این آیینه هستی
ز بود خویشتن بت میپرستی
در این آیینه موجودی همیشه
که اندر بود کل بودی همیشه
در این آیینه بر خود عاشقی تو
از آن د رعشق کلّی لایقی تو
در این آیینه پیدائی و پنهان
حقیقت جانی از دیدار جانان
وجود جملگی اینجا تو داری
که هم پنهان و هم پیدا توداری
چنان طوفان فکندی در گِل و دل
که کردی در یقین عطّار واصل
در این معنی ترا در خویش دیدم
بجز تو من کس دیگر ندیدم
حقیقت سالکانت بنده آمد
که رویت چون مه تابنده آمد
حقیقت بدر و خورشید منیری
سزد کافتاد گان را دستگیری
ز شوقت جانها دادند عشاق
که در عین توئی افتادهٔ طاق
ز شوقت جان چه باشد تا فشاند
بسر در راه تو انسان نماند
ترا داند هر آنکو واصل آمد
که مقصود از تو کلّی حاصل آمد
تو مقصودی دگر تحقیق هیچست
بجز تو جمله نقش پیچ پیچست
تو مقصود جهانی و وجودی
که نزد عاشقانت بود بودی
زهی دیدار تو دیدار بیچون
نمود روی خود از کاف وز نون
نمودستی رخ اندر حقهٔ خاک
ز بهر تست گردان نجم و افلاک
ز بهرتست گردان آفرینش
توئی مر جزو تو اینجا یقینش
چنانت اندر اینجا باز دیدم
ترا انجام با آغاز دیدم
توئی اصل چنان گم کردهٔ باز
خود اینجا تو ندانی خویشتن راز
چنان گم کردهٔ در پرده خود تو
که بنمودستی اینجا نیک و بد تو
حجابت صورت افلاک آمد
نمود عشقت اندر خاک آمد
حجابت صورتست و عین رازی
که خود را زین حجابت دیده بازی
حجابت صورتست و بس حجابست
از آن اینجات اعداد و حسابست
حجابت صورتست ای کار دیده
خود اندر پنج و شش ناچار دیده
خود اندر چار و شش بنمودهٔ تو
ازل را با ابد پیمودهٔ تو
خود اندر چار و شش دیدی سرانجام
بتو پیدا شده آغاز و انجام
خود اندر چار و شش دیدی همیشه
ز غفلت خویش خوش داری همیشه
مشو غافل که عقل کل تو داری
ز نور جزو و کل اسرار داری
مشو غافل که اسرار جهانی
بمعنی این جهان و آن جهانی
رسیدستی یقین زان حضرت پاک
وطن کردستی اندر حقهٔ خاک
در این منزل مکن اینجا قراری
مجو زین منزل آخر هیچ یاری
رسیدستی در این منزل یقین تو
فروماندستی اندر کل یقین تو
رسیدستی در این منزل حقیقت
گرفتاری کنون سوی طبیعت
در این منزل مکن اینجا قراری
مجو زین منزل آخر هیچ یاری
در این منزل مکن اینجا مقامت
که یابی بیشکی درد و ندامت
در این منزل مکن جز نیکنامی
که در عشقت حقیقت کل تمامی
در این منزل نظر کن بود اوّل
مشو در هر صفت بر خود معطّل
در این منزل بجز از شرع منگر
یقین اصل بین و فرع منگر
در این منزل ز دین تقوی نگهدار
ز صورت بگذر و معنی نگهدار
در این منزل بتقوی جان مصفّا
کن و کم گرد در عین مسمّا
در این منزل ز تقوی شادمان شو
بپاکی از حقیقت جان جان شو
در این منزل بتقوی دل فروشوی
درون جان و دل اسرار کل جوی
در این منزل بتقوی راست رو باش
خموشی کن تو بی فریاد و او باش
در این منزل مکن بد تا توانی
که نیکی یابی از سرّ معانی
در این منزل نکو نامی بدست آر
که تا باشی حقیقت صاحب اسرار
در این منزل ز دید شرع مگذر
ز شرع دوست در معنی تو برخور
در این منزل مبین جز یار تحقیق
که میبخشد ترا مر یار توفیق
در این منزل نخواهی بود پیوست
مکن بس جان خود اینجایگه پست
در این منزل تو خواهی رفت ناچار
یقین بی صورت پنج و شش و چار
از این منزل تو خواهی رفت بیرون
حقیقت عاقبت در خاک و در خون
از این منزل تو خواهی رفت بیشک
فنا خواهی شدن در ذات اکل یک
بس ای جان چون در اینجائی بدنیا
نظر کن پیش از این دیدار مولی
در اینجا بازبین پیش از شدن باز
نمود عشق خود زانجام و آغاز
در اینجا بازبین ای کار دیده
که تا باشی حقیقت یار دیده
در اینجا بین و اینجا رو بشادی
که چون بینی تو اینجا داد دادی
ترا مقصود صورت بد در اینجا
یقین خود ضرورت بُد در اینجا
یقین خویشتن را میشناسی
که هستی جوهر و بس بی قیاسی
تو اینجا جوهری چون از نمودار
درون بحر استغنا پدیدار
در این بحر حقیقت جوهر اوست
صدف بگرفته پنهانی تو از پوست
در این بحر صدف بشکن حقیقت
صدف اندر نمود خود طبیعت
برون آی و نمایت جوهر اینجا
گذر کن از صدف مگذر در اینجا
کجا توقیمت این دم بدانی
حقیقت جز دمی اینجا نرانی
بخورد و خواب ماندی باز اینجا
حقیقت می نرانی باز اینجا
نه از خود یک نفس آسودهٔ تو
از آن در رنج و غم فرسودهٔ تو
همه رنج تو بهر خورد و شهوت
بود زانی یقین در عین نخوت
همه رنج تو از کبرست وز کین
از آن اینجا نداری هیچ تمکین
همه رنج تو از تست و ز صورت
از آن این دم نمییابی حضورت
حقیقت مُردَم اندر ماجرائی
ز غفلت مانده در چون و چرائی
مگو چون و چرا زین فعل بگذر
صفات ذاتی و در فعل منگر
چرا خود را چنین محبوس داری
دَرِ نابسته را مدروس داری
اگر باشی چنین در حقهٔ خاک
کجا گردی ز آلایش یقین پاک
اگر باشی چنین نادان بمانی
بمیری ره سوی معنی نداری
چه تو چه گاو خر هر دو یکی دان
تو این معنی حقیقت بیشکی دان
چو تو در لذت نفس و هوائی
مثال قطره از دریا جدائی
جدائی این زمان از عین دریا
درون چشمهٔ در شور و غوغا
کجا در سوی کلّی رهبری تو
که مانده چون بَقَر بیشک خری تو
مشو در عین لذّات بهیمی
اگر جویان حوران و نعیمی
مشو در صورت کبر و حسد تو
برون بر مر کدورت از جسد تو
صفا ده اندرون را از طبیعت
ز شرع کل شو اینجا در حقیقت
صفا ده اندرون از شهوت و آز
چو مردان اندرین ره سر برافراز
صفاده اندرون از زشتخوئی
اگر گردی چنین بیشک نکوئی
صفا ده اندرون از خواب کردن
بنه نزدیک شرع از صدق گردن
تقرب کن تو اندر شرع احمد
که بیرون آوری یاجوج از بند
چه میدانی که چه بودی در اینجا
چو گردی پاک معبودی در اینجا
خدا در تست بی آلایش ای دوست
وجود خویش کن پالایش ای دوست
درون خاکی اندر حضرت پاک
مکن آلوده خود را اندر این خاک
از این آلودگی تا چند گویم
منم پیوند کل پیوند جویم
چو عطّار این زمان بگذر ز خوابت
که رد عقبی نباشد مر عذابت
چو عطّار این زمان بگذر تو از خود
که تا کردی ز تقوی اندر او فرد
چو عطّار این زمان کن راستی تو
که تا هرگز نیابی کاستی تو
چو عطّار این زمان آهسته جان باش
حقیقت بود پیدا و نهان باش
چو عطّار این زمان دیدار مییاب
همه از جان و دل اسرار مییاب
چو عطّار این زمان از خود فنا گرد
برانداز این حجاب و کل خدا گرد
چو عطّار این زمان تو پاک رو باش
که ناگاهی ببینی دید نقاش
چو عطّار این زمان ره راه کن خود
بمنزل اندر آی وش اد کن خود
چو عطّار این زمان بود فنا باش
حقیقت پیر معبود بقا باش
چو عطّار این زمان بین ذات بیچون
گذرکرده ز خویش و هفت گردون
بزیر پای همّت در نهاده
در معنی ز دید کل گشاده
چنان کرده است ره تا باز دیدست
بنزد شاه بیشک راز دیدست
چنان کردست اینجاگه سلوک او
که در ره شد بر شمس الدّلوک او
چنان کردست در اینجایگه راه
که در منزل پدیدست او رخ شاه
ره جان کرد و جانان باز دید او
نظر کرد و مرش خود راز دید او
ره جان کرد و اینجادید دیدار
همه از او پدید او ناپدیدار
ره جان کرد و جان شد اندر اینجا
ز دید خویش پنهان شد در اینجا
ره جان کرد دید او ذات موجود
از او دیدند مر ذرّات مقصود
ره جان کرد و جان را دید صافی
چو آدم دید دید دید صافی
چو آدم راز جانان در بهشت او
بدید و جمله از باطن بهشت او
چو آدم در بهشت جان قدم زد
در آخر جزو را در کل رقم زد
چو آدم در بهشت جان بقا یافت
بنور بدر عالم مصطفا یافت
چو آدم در بهشت جان حقیقت
قدم زد بیشکی او در شریعت
چو آدم در بهشت جان بقا شد
ز جنّت در گذشت و کل خدا شد
چنان از وصل جانان ناپدید است
که اندر وصل درگفت و شنیدست
چنان ازوصل جانان یافت اعزاز
پدیدست از یقین انجام و آغاز
نموددوست شد تا دوست دیدش
یقین با اوست مر گفت و شنیدش
ز خود بگذشت تا کل دوست گشتست
حقیقت مغز شد بی پوست گشتست
همه او دید و جز او غیر نگذاشت
یکی شد در درون و سیر بگذاشت
یکی شد در درون ودید دلدار
یکی شد او ز دید دید دلدار
بجز دلدار چیزی میندید او
هم از دلدار شد می ناپدید او
فنا شد بود عطّار از میانه
رسید اندر لقای جاودانه
فنا شد بود عطّار از دو عالم
از آن دم زد اناالحق در دمادم
فنا شد بود عطّار از نمودار
از آن زد مر اناالحق خود بخود یار
فنا شد تا زلا الّا عیان دید
نظر کرد وزلاکل بی نشان دید
فنادر لا شد ودیدار لایافت
در آن لا آخرو دید خدا یافت
ز حق درحق یقین حق یافتست او
از آن در جزو و کل بشتافتست او
ز حق در حق حقیقت حق بدیدست
از آن در حق چو حق حق ناپدیدست
ز حق در حق چنان شد در فنا باز
که از حق یافت حق حق را لقا باز
چو حق حق دید از صورت گذر کرد
حقیقت بود حق از حق خبر کرد
ز حق در حق حقیقت حق عیان دید
حقیقت حق عیان عین العیان دید
ز حق در حق چنان موجود آمد
که او را جمله حق مقصود آمد
ز حق در حق لقای جاودان یافت
نظر کرد و خود اندر جان جان یافت
ز حق حق گفت نی باطل ندید او
همه ذرّات جز واصل ندید او
ز حق حق گفت در راز نهانی
همه در شرح اسرار و معانی
ز حق حق گفت اینجا سرّ مطلق
ز حق دم زد در اینجا از اناالحق
ز حق حق گفت کل خود دید توفیق
ز حق در حقِّ حق دریافت تحقیق
ز حق حق گفت اینجا راز بیچون
وز او بشنفت اینجا بیچه و چون
ز حق حق گفت بود جاودانت
حقیقت حق ز پیدا و نهانت
چنان در حق گمست و حق در او گم
که غیر قطره شد در عین قلزم
چنان در حق عیان جاودان دید
که ذرّاتی شد و هردو جهان دید
چنان در خود دو عالم یافت در خود
بمعنیّ و بصورت کل رقم زد
چنان در حق عیان سرّ لا شد
که گوئی دائما دید خدا شد
چنان در عین توحیدست در دید
که چیزی می نداند جز که توحید
چنان در عین توحیدست در خود
که یکسانست بیشک نیک با بد
چنان در عین توحیدست در راز
که خود میداند او انجام و آغاز
چنان در عین توحیدست گویا
که خود در خود شدت او دید یکتا
چنان در عین توحیدست بیشک
که چیزی نیست نزدیکش بجز یک
چنان اندر یکی محبوب دیدست
که طالب جملگی مطلوب دیدست
چنان اندر یکی شد بی نشان باز
که در یکی به بیند جان جان باز
مگو عطّار خاموش گزین تو
در این معنی بجز یکی مبین تو
عنان را باز کش از سوی این راز
مگو این سر دگر با هیچکس باز
عنان را بازکش در سوی حضرت
دگر مر تازه کن مرجان حضرت
عنان را بازکش تا دم زنی تو
یقین دم در دم آدم زنی تو
چنان مستغرق عشق یقینی
که جز حق در همه چیزی نبینی
چنان مستغرق دریای بودی
که درحق جسم و جان اینجا ربودی
چنان مستغرق دریای شوقی
که اندر ذات کل یکتای ذوقی
چنان دیدی تو با خود در یقین باز
که حقی و مگو دیگر تو این راز
ابا لبّیک یا خود جوی جمله
عیانِ دید از خود جوی جمله
عیان دید در خود بین و تن زن
دمادم گفت را زین گفت بشکن
دمی با صورت و یک دم معانی
همی پرداز اسرار و معانی
حقیقت جان در این معنی بداند
یقین در قربت این معنی بداند
نداند صورت خود این چنین راز
که موجود است در انجام و آغاز
بوقت صورت این معنی بیابد
که گم کرده سوی مولی شتابد
چو صورت این بیابد آخر کار
شود اندر فنا مانند عطّار
از آن گفتم بقدر هر کس این سر
که میباشد در این معنی ظاهر
ترا چون نیست باطن این حقیقت
نگه میدار ظاهر در شریعت
بظاهر کوش و در باطن نظر کن
همه ذرّات آنگاهی خبر کن
بظاهر کوش اینجا تا توانی
که بگشاید ترا راز معانی
حقیقت باز بینی آخر کار
بتقوی و بمعنی ظاهر یار
ولی صبریت باید کرد اینجا
که تاگردی حقیقت فرد اینجا
ز صبرت عاقبت یابی سرانجام
بیابی از کف ساقی جان جام
ز صبرت عاقبت محمود باشد
در آخر دیدنت معبود باشد
ز صبرت کام دل اینجا برآید
بصبرت غصّه و غم بر سر آید
ز صبرت باز بنماید جمالش
بصبرت می بیابی کل وصالش
ز صبرت باز بنماید رخ خویش
بصبرت این حجب بردار از پیش
خدا را صبر مؤمن دوست دارد
مراد از صبر در آخر برآرد
رهت میپرس از هر پیر اینجا
که یابی پیر با تدبیر اینجا
که ناگه پیرت اینجا رخ نماید
زناگاهی رخ فرّخ نماید
طلب کن پیر خود در اندرون تاز
که با تو پیر گوید در یقین راز
طلب کن پیر تا اینجا بیابی
درون خویش از او یکتا بیابی
طلب کن پیر میگوید یقینت
که اندر اندرونت پیش بینت
طلب کن پیر را کو پیش بین است
که پیر کل ترا عین الیقین است
طلب کن پیر تاکل راز گوید
ترا ازدید کلّی باز گوید
نمیدانی ترا پیری است همراه
ترا افکنده اینجا گاه در راه
نمیدانی که پیرت هست درجان
حقیقت در صفت خورشید تابان
نمیدانی تو پیر دیر اینجا
که افکنده است اندر سیر اینجا
ز پیر دیر مینا در حجابی
از آن درمانده در دید حسابی
ز پیر دیر چشم خویشتن باز
ببردت تا نماید رازها باز
کسی از پیر اینجا نیست آگاه
بجز آنکوبود مر سالک راه
حقیقت سالک اینجا پیر بیند
درون را پیر با تدبیر بیند
حقیقت سالک اینجا دید سیرش
بپرسید او ز پیر بی نظیرش
مصیبت نامه اینجا پیر برگفت
دُرِ اسرارهایم پیر کل سفت
جهان پیر است اگر دانستهٔ باز
که گردید است در انجام و آغاز
حقیقت سالک ازوی با خبر شد
گهی در شیب و گاهی بر زبر شد
همی پرسید راز جمله اشیا
که بود کل کند در خویش پیدا
مکان کوی میگردید سالک
از آن شد زبدهٔ کلّ ممالک
همی پرسید از هر چیز او راز
همی آمد بنزد پیر خود باز
بیان میکرد با پیر طریقت
که تا مر باز بیند او حقیقت
چنان پیرش یقین میگفت تحقیق
که تا یابد در اینجا باز توفیق
گهی سالک بَرِ خورشید بودی
ابا او گفتی و از وی شنودی
گهی در پیش ماه و گاه بر عرش
گهی لوح و قلم هم گاه او فرش
گهی با جبرئیل و گه سرافیل
ز میکائیل و گاهی هم عزرائیل
گهی موسی گهی با آتش و آب
گهی با خاک و باد اند تک و تاب
گهی با وحش و طیراینجا عیان شد
ابا ایشان در این شرح و بیان شد
گهی با آتش و گه کوه و دریا
گهی بر آسمان گه بر ثریّا
گهی با آدمی و گاه ابلیس
گهی در جستن حق کرد تلبیس
گهی از آدم و مرگاه ازنوح
که تا او را فزاید قوّتِ روح
گهی با آسمانها گه ملایک
بیان پرسید اینجاگاه یک یک
گهی از موسی و گه مر براهیم
همی پرسید سالک گشته تسلیم
گهی عیسی از او پرسید هم راز
حقیت ز انبیا میدید او راز
گهی در شیث پیش پیر بودی
ابا او گفتی و از وی شنودی
همه راهش سوی احمد نمودند
درش در سوی کل آخر گشودند
بآخر پیش احمد یافت تحقیق
مر او را داد اینجاگاه توفیق
ز احمد راه خود و اسرار خودیافت
بآخر جسم و جان اندر اَحَد یافت
محمد(ص) راز او بنمود اینجا
درش در دید کل بگشود اینجا
رهش بنمود اوّل سوی صورت
که در صورت بود معنی ضرورت
ز حُسنش بگذرانید و خیال او
ز عقل و قلبت و آنگه وصال او
عیان درجان خود دید از حقیقت
گذر کرد آخر کار از طبیعت
چو اندر منزل جان او قدم زد
وجود عقل در سوی عدم زد
درون جان در اسرار کماهی
عیان جان یافت اسرار الهی
ز جان پرسید و با جان او سخن گفت
مر او را راز جان و سر کهن گفت
بدو جان گفت راز خویش اینجا
حقیقت چو نظر بگماشت اینجا
حقیقت سالک اینجا جان عیان دید
درون جان خود او جان جان دید
حقیقت جان جان بود او یقین او
شده ذرّات اینجا پیش بین او
همه ذرّات را در ره فکندند
بپرسش جمله پیش شه فکندند
حقیقت چونکه سالک در بر جان
در اینجا شد حقیقت رهبر جان
نمود خویشتن از جان یقین یافت
در اینجاگه عیان عین الیقین یافت
ز جان پرسید سالک راز بیچون
مر او را گفت جان سر بیچه و چون
که من بودم ترا گم کردهٔخویش
حقیقت مر ترا در پردهٔ خویش
در این پرده ترا گم کردم اوّل
که تا ماندی در اینجاگه معطّل
در آخر چون بنزدم آمدی تو
حقیقت کام اینجا بستدی تو
منت کردم در اشیا جمله گردان
منت بودم در اینجا جان جانان
حکایت مر بسی بشنیدم از پیر
حقیقت من بدم از پیر تدبیر
من اینجا مر ترا کل رخ نمودم
منم جان نیز هم پاسخ نمودم
منم جبریل و میکائیل بنگر
هم اسرافیل و عزرائیل بنگر
منم لوح و منم کرسی منم عرش
منم عین قلم بنوشته بر فرش
منم جنّت منم دوزخ در اینجا
منم حور و قصور و عین حورا
منم خورشید و ماه وجمله انجم
تراکردم درون جملگی گم
منم عاشق یقین بنگر تو مر باد
ز باد و خاک من کرده تو آباد
منم طیر ووحوش و آدمی من
منم هم جنّ و انس اندر کمین من
منم عین نبات ودید حیوان
منم اینجا حقیقت دان از اینسان
منم آدم منم نوح اندر اینجا
منم مر انبیا اندر تو پیدا
منم دیدار سرّ مصطفا کل
که بنمودم ترا اینجا لقا کل
منم جان و منم جسم و منم دل
منم عین خیال و نیست باطل
منم اینجا و آنجا در یقین باز
نمایم مر ترا انجام و آغاز
ز من مگذر که من جانم ز صورت
نمایم هر دمی اینجا حضورت
ز من مگذر بمن بنگر یقین تو
که من هستم درونت پیش بین تو
ز من دان هرچه دانی اندر اینجا
نمودم مر ترا ای مالک اینجا
کنون تا قدر من بشناسی از جان
مرو جائی دگر خود را مرنجان
تو قدر من بدان تا در یقینت
نمایم جاودان عین الیقینت
در اینجا منزلت آن شه نمایم
در آخر مر ترا آن مه نمایم
در اینجا منزلت در خود فنا کن
پس آنگاهی ز من خود را بقا کن
در اینجا منزلست و من منازل
ترا گردانم اندر عشق واصل
در اینجا منزلست و من حقیقت
کنم پاکت در اینجا از طبیعت
در اینجا منزلست ای مرد سالک
نظر میکن تو در عین مناسک
همه در تست و من از تو پدیدار
یقین در من شو اینجا ناپدیدار
همه در تست اگر از من بیابی
حقیقت در درون از من بیابی
منت واصل کنم چون خویش اینجا
همه حاصل کنم چون خویش اینجا
حقیقت چون وصالت آخر کار
ز جان میآید اینجاگه پدیدار
ز جان واصل شوی اینجا حقیقت
نماید جان د رآخر دید دیدت
تو جان و اصل شوی چون باز بینی
ز جان مر راز بیچون بازبینی
ز جان و اصل شوی در جزو و کل تو
ز جان یابی حقیقت عین کل تو
ز پیر جانت کردم آگه اینجا
اگر هستی چو سالک در ره اینجا
در این معنی اگر ره باز یابی
ز پیر خویشتن شهباز یابی
ترا پیریست جان و زار دیدست
همه در خویشتن او باز دیدست
ترا جان پیرتن اینجا روانست
جمال جان ترا عین العیان است
جمال او اگر یابی چو احمد
شوی آنگه چو منصور و مؤیّد
جمال جان نظر از اندرونت
که جانست اندر اینجا رهنمونت
جمال جان نظر کن در نهان تو
کز او یابی در آخر جان جان تو
جمال جان بخود پیوسته داری
از آن نور یقین پیوسته داری
جمال جان چو مردان باز دیدند
حقیقت آن عیان شهباز دیدند
جمال جان اگر رویت نماید
یکی بینی ز هر سویت نماید
همه جانست و تن جانست اینجا
عیان تن جان پنهانست اینجا
همه جانست و تن از جان پدیدار
ز تن مرجانست اینجا ناپدیدار
حقیقت جان ز تن باشد نهانی
بتن میگوید او راز نهانی
ز تن هرگز کسی واصل نبودست
مراد کس ز تن حاصل نبودست
ز تن جز رنج و درد سر نیاید
همان از تن غم و اندوه فزاید
همه رنج از تن است و شادی از جان
که همچون جان شود در خویش پنهان
خبر کن تو تن از سرّ حقیقی
که با جان دائما در دل رفیقی
خبر کن تن که خواهی شد فنا باز
بیابی در فنا بیشک بقا باز
خبر کن تن که اینجا راز داری
سزد گر فکر از خود باز داری
خبر کن بین که اندر آخر من
تو خواهی بود عین ظاهر من
خبر کن باز تا فارغ شود او
حقیقت در جهان بالغ شود او
خبر کن تا یقین کل بیابد
حقیقت جزو سوی کل شتابد
چو سالک واصل جان گشت اینجا
یکی باشد حقیقت در همه جا
ز پیرجان اگر بوئی بری تو
در این میدان یقین گوئی بری تو
ز پیرت آگهی دادست عطّار
کنون سالک ز پیر جان خبردار
خبرداری که جانان پیر راهست
کنون اندر مکان اعیان شاهست
حقیقت واصل است این پیر دانا
بهرمعنی بود اینجا توانا
حقیقت واصل است این پیر جمله
همی جوید یقین تدبیر جمله
اگر سالک بر پیر حقیقت
بسازد از عیان دل طریقت
کند پیرش چو خود اینجا عیان او
در آخر در رسد در جان جان او
کسی کو ره برد اینجا سوی پیر
نباشد خود مر او را مکر و تزویر
در این ره هرچه بازد پاک بازد
ز دید پیر آخر سرفرازد
ز دید پیر یابد جان جان باز
اگر آخر شود اینجای جانباز
یقین منصور پیر کل عیان دید
نظر کرد و جمال او عیان دید
ز پیرش رهنمائی بود اوّل
در آخر مر خدائی بُد چو اوّل
چنان در پیر خود اینجا رسید او
که پیر پرده را زاینجا بدید او
بر پیر آمد و بنمود رازش
حجاب انداخت اینجاگاه بازش
بیک ره چون حجاب از وی جدا کرد
ز خود کردش گم آنگاهی خدا کرد
اگر تو واصلی مانند منصور
مشو یک دم ز پیر خویشتن دور
اگر تو واصلی از پیر مگذر
وصال پیر یاب از پیر برخور
وصال از پیر جوی و بی نشان شو
چو پیر آمد درون خود نهان شو
وصال از پیر جوی و باز بین راز
حجاب از روی پیر اینجا برانداز
وصال از پیر جوی و در فنا شو
در آن عین فنا از حق بقا شو
دریغا زین معانی اندر اینجا
که بیشک ره نمیدانی در اینجا
نمیدانی ره و غافل بمانده
عجب درخویش بیحاصل بمانده
چنین در خوابی و بیدار جانت
همی گویم دمادم در نهانت
که هان از خواب شو بیچاره بیدار
زمانی تو ز دیدارم خبردار
چنین تا کی بخفته اندر این راه
نباشی یک نفس ازدوست آگاه
که ناگاهی که جانت واصل آمد
ورا اعیان کلّی حاصل آمد
دمادم میکند شر خواب بیدار
تو هستی خفته اندر خواب پندار
تمامت رهروان در کل رسیدند
جمال جاودانی باز دیدند
ره جان کن که اندر آخر ای دوست
بدانی کین وجود تو هم از اوست
ره جان کن که گردی واصل اینجا
شوی دردیدن جانان تو یکتا
حقیقت جان و دل پیوند جانانست
در آخر هر دو اندر بند جانانست
چو در بندست جانت در جدائی
در آخر زین سخن یابد رهائی
از این زندان چو بیرون آیدت جان
بیابی مر ورا خورشید تابان
چو خورشیدست جان تو بصورت
برون آمد زمیغ تن ضرورت
به یک ره لشکر حرص و حسد را
نهد او تیغشان اندر جسد را
چو وقت رفتن سالک بصورت
بود نشو معانی از حضورت
حقیقت در فنا یابد بقا او
بیابد اندر آخر کل لقا او
برون آید چو خورشیدی از این میغ
کشد مر نور خود در جمله چون تیغ
بیک ره جمله را از خویشتن دور
کند تا جاودان ماند یقین نور
چرا کاینجا بود از عشق سالک
هنوز از عشق گردد عین مالک
چو سالک جان دهد در آخر کار
ندیده اندر اینجا نقد دیدار
نتابد نور جان در بود جسمش
برافتد اندر اینجا عین اسمش
پشیمان باشد اندر آخر کار
ندیده اندر اینجا عین دلدار
در اینجا نقد دیدارت بیابد
که تا در اندر آخر برگشاید
در اینجا نقد دیدار ار بیابی
در آخر چون سوی جانان شتابی
در اینجا نقد دیدار است بنگر
همی گویم که هان یار است برخَور
ز جان برخور که جانت دیده جانانست
درون جان ببین بیشک که جانانست
چونقد جانت اینجاگاه پیدا
چرا هرجا همی گردد ز سودا
همه جان بین که جان دیدار شاهست
حقیقت دان که جان نور الهست
از این نقد حقیقت بر خور اینجا
چودیدت جانست از جان بگذر اینجا
همه جان بین که جانت رهنمونست
چرا اینجا دل تو پر ز خونست
که جان را یک دمی نادیدهٔ تو
یقین بنگر اگر با دیدهٔ تو
نَفَخْتُ فیهِ مِن روح است جانت
ز ذات کل شده عین العیانت
نفخت فیه من روح است اینجا
حقیقت کشتی نوح است اینجا
چو جان نوح است و صورت هست کشتی
چرا از نوح جان اندر گذشتی
چو تو کشتی نوحی راز دیده
یقین بحر حقیقت باز دیده
تو در کشتی نوحی فارغ ای دل
ترا بحر حقیقت هست حاصل
در این بحر حقیقت در طوافی
نظر کن در درون بحر صافی
تو با نوحی وآگاهی نداری
که دریای حقیقت میگذاری
تو دریا و ابا نوحی ندانی
که کشتی زینچنین دریا برانی
ز دریای حقیقت کن گذاره
مر آن جوهر کن اینجاگه نظاره
نبینی بر سر دریا تو جوهر
مگر در قعر یابی جوهرت بر
ترا زین بحر جوهر بایدت یار
که آید ازدرون او پدیدار
ترا زین بحر اگر جوهر برآید
حقیقت ذات دریا آن نماید
تو هستی بر سر طوفان نشسته
بگرد بحر میگردی تو جسته
درون بحر جوهر میندانی
در این معنی تو ره بر تا بدانی
حقیقت جوهرت از اصل بنگر
در این دریا تو بود وصل بنگر
در این دریای بی پایان بسی راز
حقیقت یافتم از جوهرم باز
مرا این جوهر و این بحر دیدم
ولی در بحر کلّی ناپدیدم
در این بحر حقیقت شد مرا فاش
مر آن جوهر بدیدم عین نقّاش
چو ملّاحم در اینجاگه در این بحر
روم از ناگهان اندر بُنِ قعر
برآرم جوهری من از معانی
کنم زان جوهر اینجا دُرفشانی
ندارد از یقین عطّار اینجا
فشاند جوهر اسرار اینجا
ندارد زر بجز از کان جوهر
چه جوهر هست جوهر بهتر از زر
مرا آن جوهر دیدست تحقیق
که اندر عین اعیانست توفیق
در این بحر فنا آن جوهر عشق
مرا آمد نصیب از اختر عشق
چنان از عشق جوهر یافتستم
که اندر خانه من دریافتستم
در این خانه است یارت ار بدانی
درون خانهٔ ار میتوانی
درون خانهٔ تو بحر بنگر
مرا آن جوهر اندر قعر بنگر
مرا اندر درون خانه دریا است
در آن بحرم یکی جوهر هویداست
درون خانه بحر کل که دیداست
مر این معنی کسی از کس شنیده است
کسی داند که این معنی چگونست
که جانش در بُنِ دریای خونست
کسی داند که اندرخانهٔ دل
حققت بحر کل کردست حاصل
کسی داند که این بحر گُهَربار
دمادم میشود زو ناپدیدار
بسی در بحر جان خوردند غوطه
که تا پیدا شدند با دلق و فوطه
نیاید هیچکس زین بحر بیرون
شدند غرقه در این دریای پرخون
در این دریای پر خون جان بدادند
درون بحر جان پنهان بدادند
درون بحر جان دادند و کس نیست
چگویم کاندر او فریادرس نیست
نیامد هیچکس زین بحر بر در
بدادند جان همه از بهر جوهر
همه از بهر جوهر جان بدادند
یقین جان بر سر جوهر نهادند
یکی دریای پر خونست بنگر
نمیگویم که تا چونست بنگر
گهی دریای پر خونست و پر راز
اگر از عاشقانی جان در او باز
یکی دریای پر خونست تحقیق
کسی کو جان در او بازید توفیق
ز جوهر یافت اندر آخر کار
درون بحر جوهر دید با یار
حقیقت میزند موج پر از خون
در اینجا هیچ راهی نیست بیرون
حقیقت میزند موج دمادم
کسی باید که یابد اندر او دم
نگه کن تا در این دریا شود باز
بیابد جوهر اندر عزّ و اعزاز
در این دریا چو آخر باز بیند
حقیقت جوهر جان باز بیند
درون بحر جان بنگر زمانی
که جوهر یابی اینجا در عیانی
دم خود اندر این دریا نگهدار
نباید تا شوی تو ناپدیدار
در این بحر معانی غوطهٔ خور
فرو رو تا بیابی باز جوهر
چو اندر جوهر الاّ رسیدی
تو نور جوهر الّا بدیدی
در آن جوهر یکی نور است مطلق
در آن نور حقیقت بازبین حق
در آن نور حقیقت بنگری باز
در او پیداست هم انجام و آغاز
در آن نورست پیدا هرچه بینی
در آن نوراست اگر صاحب یقینی
حقیقت شمس و ماه و چرخ و انجم
شدند در نور جوهر جملگی گم
در آن نور است پیدا هر چه بینی
شده پیدا در آن نور یقینی
همه از نور جوهر تابناکند
شده پیدا در آن دیدار خاکند
حقیقت نور جوهر یاب در خاک
که خاک آمد خود صانع پاک
حقیقت بحر در خاکست پیدا
از آن پیوسته اندر شور و غوغا
اگر واصل شوی مانند منصور
تو باشی در عیان آن جوهر نور
تو باشی جوهر و خود را ندانی
همی گویم دمادم در معانی
بهر معنی که میگویم ترا باز
نمییابی ز خود انجام و آغاز
بهر معنی که گویم در گمانی
از آن زین سرّ رمزی می ندانی
یکی حرفست و چندینی کتاب است
یکی نور است و چندینی حجابست
یکی فعلست و چندینی صفاتست
یکی بحر است و اسمش عین ذاتست
یکی ذاتست و چندینی عجائب
صفات و فعل میبینم غرائب
یقین جسمست پیوسته در این دل
ز دل جانست مر مقصود حاصل
ز جان ذاتست مقصود ار بدانی
ولیکن چون بیابی بی نشانی
ندارد نور اینجا رنگ بیشک
ندارم نیز هوش و هنگ بیشک
که تا برگویم این سر تا چگونست
دلم افتاده در دریای خونست
همه ذرّات من جویای اویند
حقیقت هم بدو گویای اویند
همه ذرّات من جویای ذاتند
شده حیران درآن عین صفاتند
تمامت دیده دیدستند در خویش
حجابی نیست ایشان را در این پیش
بجز خود مر حجاب خود نباشد
همی خواهد که ایشان خود نباشد
چنان خواهد که در جانان شود گم
که ایشان قطره اند و یار قلزم
فنای خویش میخواهند اینجا
که کلّی در فنا یابند اینجا
فنای خویش میخواهند بیشک
که کلی در فنا یابند آن یک
فناشان آرزو و در فنااند
کنون افتاده در دید بقااند
ولیکن فرقی از هستی و ثانی است
یکی جویند کاینجا خود دو تا نیست
دو نبود جز یکی اینجا نبیند
که در یکی حقیقت همنشینند
دو نبود ذات بیشک جمله ذاتند
که میخواهند بود خود که بازند
همی خواهند تا اندر فنا راز
نیابند و شوندش جمله جانباز
ترا مر ذرّهٔ جان نیست بنگر
ز مر پیدات پنهان نیست بنگر
حقیقت چون فنااند اوّل آخر
برانداز از میان این نقش ظاهر
برانداز از میان این نقش صورت
همه ظلمت شود در سوی نورت
برانداز از میان این صورت خویش
که ذات جاودان بینی تو در پیش
اگر این نقش اینجاگه ببازی
بنزد انبیا سر برفرازی
اگر این نقش گردد ناپدیدار
جمال بی نشان آید پدیدار
اگر این نقش پنهانی کنی پاک
نماند نار و ریح و ماه با خاک
بمانده جاودان جان تو پر نور
شود در جزو و کل یکی چو منصور
حقیقت آخر کار و سرانجام
بخواهی خورد همچون دیگران جام
ترا جام فنا باید چشیدن
در آن خلعت فراق جان بدیدن
ترا جام فنا باید بخوردن
بصروت از همه اشیا بمردن
ترا جام فنا خواهند دادن
یکی داغی ترا اینجا نهادن
ترا جام فنا در آخر کار
بباید خورد اینجاگه بناچار
ترا جام فنا مانند مردان
فرو باید کشیدن تا شود جان
ترا جام فنا مانند منصور
بباید خورد تاگردی بکل نور
ترا جام فنا اینجا چو آدم
بباید خورد و شد در قرب آن دم
ترا جام فنا اینجا شادمانه
که تا یابی حیات جاودانه
فروکش جام را در عزّت و ناز
که خواهی یافت در آن دم توکل باز
فروکش جام و خندان شو تو چون گل
که خواهی یافت در آن دم یقین کل
فروکش جام جانان تا شوی پاک
حقیقت از نمودخاک و افلاک
در آن دم چون خوری این جام اینجا
ببین هم اوّل و انجام اینجا
بباید کردنت مر نوش آن جام
که خواهی گشت ذات کل سرانجام
بباید خوردنت بی تلخی روی
مگردان روی خود را از دگر سوی
چنان باش اندر آن دم راز دیده
که باشی جزو و کل را باز دیده
چنان باش اندر آن و در وصالش
که راحت یابی از عین وبالش
چنان باش اندر آن دم همچو عشاق
که باشی در خودی و بی خودی طاق
چنان باش اندر آن دم همچو مردان
که یکی یابی اندر ذات و در جان
چنان کن خویش را آنگه تو تسلیم
که بد در آتش سوزان براهیم
چنان کن خویش را تسلیم جانان
که اسمعیل خود میکرد قربان
چنان کن خویش را تسلیم مشتاق
که سر ببرید اندر عشق اسحاق
چنان کن خویش را تسلیم آن دید
که در یکی یکی یابی ز توحید
چنان کن در یکی تسلیم جانت
که ذات حق شود کلّی عیانت
چنان تسلیم کردن جان و دل تو
که در آن دم نمانی مر خجل تو
چنان تسلیم کن جان در بر دوست
که بیرون آورد یکباره از پوست
چنان تسلیم کن جان در بر یار
که تا پیدا شوی تو کل پدیدار
چنان تسلیم کن جانا دل از جان
که درجان یابی آن خورشید تابان
چنان تسلیم کن جان اندر آن ذات
که نور قدس گردد جمله ذرّات
چنان تسلیم کن جان در جلالش
که یابی در نمود جان وصالش
چنان تسلیم شو مانند مردان
که تا یابی در آن دم جمله جانان
در آن دم گر تو کل تسلیم گردی
بساط جسم و جان رادرنوردی
از این دم سوی آن دم رفت خواهی
شوی درجزو و کل نور الهی
از این دم سوی آن دم میشوی باز
حقیقت نزد جانان تو باعزاز
در آن دم باش حاضر تا حقیقت
نمودار میکند در دید دیدت
در آن دم باش حاضر از دل و جان
که بنماید حقیقت روی جانان
مشو غافل دمی جانان در آن دم
که بنماید رخت جانان هماندم
همه مردان در آندم راز دیدند
جمال دوست آن دم باز دیدند
حقیقت آخر آن دم وصال است
در آن دم عاشقان دید جمال است
حقیقت آخر آن دم شوی ذات
شود جان مر حقیقت جمله ذرات
نظر کن اندر آن دم بی وجودت
که پیدا آید آن دم بود بودت
نظر کن اندر آن دم از نهانی
که در جانان شوی کلّی تو فانی
چو جانان رخ نماید اندر آن دم
خیالی بینی اینجا جمله عالم
چو جانان رخ نماید اندر آن راز
حجاب از روی خود اندازد او باز
چوجانان رخ نماید آخر از دید
تو گردی ذات قرب از عین توحید
چو جانان رخ نماید آخر کار
برافتد این حجاب آخر بیکبار
تو جانان گردی و او در تو موجود
شود آن دم بیابی عین مقصود
تو جانان گردی و ویندم شود پوست
نماند جان و ماند جاودان دوست
تو جانان گردی و مر دل بماند
تنت در خاک زیرِ گل بماند
تو جانان گردی و پیوسته باشی
اَزَل را با اَبَد پیوسته باشی
تو جانان گردی از عین وصالت
در آن دم عاشقان دید جمالت
تو جانان گردی از دید وصالت
یکی بینی همه اندر جلالت
نماند جان بجز جانان نماند
تن اندر خاکدان پنهان نماند
شود تن خاک اندر آخر کار
شود در خاک و خون او ناپدیدار
شود جانان ز بعد مدّتی تن
نباید گفت مر عطّار تن زن
خوشا آن دم که جان گردد در این خاک
چون جان بیشک نهان گردد در این خاک
خوشا آن دم که چون جان باز گردد
درون جزو و کلّی راز گردد
در آخر دوست خواهد بود تحقیق
بباید از نمود دوست توفیق
دلا در لا یکی یک لحظه اینجا
شده در عین الّا اللّه یکتا
دلا در راز الّا اللّه عیانی
ولیکن مانده در روی جهانی
نخواهی رفت زین منزل سوی لا
حقیقت بود خواهد شد در الّا
نخواهی رفت از این منزل حقیقت
رها خواهی تو کردن این طبیعت
دلا جای تو در خاکست بنگر
درون رو تو ز دید دوست برخور
در این معنی مجال دم زدن نیست
از این منزل ره باز آمدن نیست
همه رفتند و کس نامد پدیدار
همه آنجا شدندش ناپدیدار
همه رفتند در دیدار بیچون
یقین دریافتند اسرار بیچون
همه رفتند مر در شیب این گِل
حقیقت گشتشان مقصود حاصل
همه رفتند اندر جوهر دوست
رها کردند اینجاجملگی پوست
همه رفتند برسودا دماغی
بمردند اندر اینجا چون چراغی
همه رفتند و نامد هیچکس باز
نیامد هیچکس می باز پس باز
همه رفتند در سوی خداوند
حقیقت با ازل کردند پیوند
همه رفتند در صحرای عقبی
شدند اینجایگه یکتای مولی
همه رفتند پنهان در سوی یار
در اینجا می نه بینی لیس فی الدّار
همه رفتند اندر جوهر ذات
رها کردند اینجا جسم ذرّات
همه رفتند و اعیان باز دیدند
بسوی ذات کلّی راز دیدند
همه رفتند اندر عین اللّه
شدند از راز جانان جمله آگاه
همه رفتند و در جانان شدند گم
چو یک قطره سوی دریای قلزم
همه رفتند ودر عین الیقینند
ز ذات کلّ و اینجا پیش بینند
همه رفتند از اینجا باز رستند
حقیقت نیست گشته عین هستند
همه رفتند اندر عین الّا
حقیقت باز دیدند جوهرِ لا
همه رفتند و میآیند دیگر
دگر خواهد شد اینجا راز بنگر
همه واصل شدند اینجا ز دیدار
در اینجا بیشکی کل ناپدیدار
در این معنی که من گفتم شکی نیست
که در عین الیقین غیر از یکی نیست
در آن حضرت چو رفتی باز نائی
حقیقت آن زمان عین خدائی
در این سر ره بری دانای اسرار
بمیر از جسم خود وز عین پندار
بمیر از جسم پیش از مرگ اینجا
بکن عین بدی را ترک اینجا
تو اینجا ترک خود کن در حقیقت
بمیر از نقش این نفس و طبیعت
درون پرده پرشور است بنگر
بآخر منزلت گورست بنگر
دمادم میرود زان هر معانی
که تا باشد که یک شمّه بدانی
همه خواهیم رفتن در سوی خاک
نماند جاودان دوران افلاک
نماند جاودان کس سوی دنیا
بباید رفتنت از کوی دنیا
نماند جاودان کس سوی این جسم
نخواهد ماند جان و نیز مر اسم
همه خواهیم رفتن سوی حضرت
در آن سر تا کرا بخشند قربت
در آن سر تا که را خواهند دادن
بهشت جاودان یا غل نهادن
یقین حال از دو نیست اینجا
حقیقت نار یا جنّات حَورا
کسانی را که نیکی کرده باشند
نه همچون دیگران آزرده باشند
بطاعت جان خود کرده مصفّا
بهشت جاودان یابند فردا
بهشت جاودان جای نکوکار
بود فردا مر این سر را نگهدار

تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

کسانی کین بهشت جاودانی
طلبکارند اندر زندگانی
طلبکار بهشت جاودانند
حققت مر طلبکار جنانند
بتقوی و کم آزاری و طاعت
بسر بردند در عین سعادت
شب تاریک اندر فکر بودند
حقیقت روز و شب در ذکر بودند
نه شب خواب و نه شان در روز آرام
طلبکار بهشتاند و دلارام
ز بهر جنّت اینجا در وبالند
در اینجاگه طلبکار وصالند
در آن سر باز یابند این حقیقت
بهشت جاودانی بی طبیعت
بهشت آرزو هست ای برادر
بطاعت خوی کن بیخواب و بیخور
شود اجسام از شوقش بسوزان
چنین کردند اینجا نیک روزان
چنان مرخوی کن در طاعت حق
که باشد مر ترا جنّات مطلق
در اینجا جنّت و حور قصور است
بظاهر حالت ذوق و حضور است
بظاهر اندر اینجا هست جنات
حقیقت هم لقا و جوهر ذات
ولی بر قدریابی تو ز دیدت
که مر نورست مر گفت و شنیدت
تو بشنفتی ولی نادیدهٔ تو
نظر کن سر اگر بادیدهٔتو
تو از قول کلام این سر شنیدی
ولی جنّات حورا را ندیدی
ترا گویند در اسرار اینجا
ز نار و جنّت ودیدار اینجا
تو اندر مجلس عالی نشینی
یقین بشنو اگر صاحب یقینی
حقیقت گفتن و وعد و وعیدست
ولی اسرارشان هر کس ندیدست
ز بهر آنکه تا راهت نمایند
دل و جان سوی درگاهت نمایند
در این درگاه راهی باز یابی
بود کاینجا همه اعزاز یابی
ولی چندان ترا اینجا خیال است
کجا یابی که آنجاگه وصالست
بقدر عقل از تو باز گویند
ترابر هر صفت آن باز گویند
بقدر عقل خود یابی یقینت
اگر باشد دلِ اسرار بینت
بقدر عقل خود گر رهبری تو
ره شرع از حقیقت بسپری تو
بقدر عقل خود در عین تقوی
بیابی در عیان دیدار مولی
بقدر عقل خود در جوهر دل
شور در راه حق یک ذرّه واصل
بقدر عقل در جنّات بینی
در آنجاگه نفس راحات بینی
بقدر عقل خود بینی تو دیدار
اگر باشی ز دیدت ناپدیدار
بقدر عقل خود در جستجوئی
از آن پیوسته اندر گفتگوئی
بقدر عقل خود از حق زنی دم
همی گوئی از او هر دم دمادم
بقدر عقل آدم میشناسی
ولی آدم کجا زان دم شناسی
بقدر خود یقین دانستهٔ تو
چگویم چونکه نتوانستهٔ تو
بقدر عقل خوددر جوهر جان
نظر کن بیش ازاین خود را مرنجان
بقدر عقل خود در جوهر دل
نظر کن تا کنی مقصود حاصل
بقدر عقل خوددریاب آن راز
که تا یابی ز حق انجام و آغاز
بقدر عقل خود دم زن تو ازدوست
که میگوئی تو دایم جملگی اوست
بقدر عقل اینجا راه یابی
درون خویش را آن شاه یابی
بقدر عقل ره میبردهٔ تو
ولیکن همچنان در پردهٔ تو
بقدر عقل اینجاگاه لافی
ولی اینجا نگشتستی توصافی
بقدر عقل اینجا در یقینی
ولیکن داد کلّی مینبینی
بقدر عقل خود گوئی ز دیدار
ولی دانم نه مستی و نه هشیار
بقدر عقل اینجاگه سخن گوی
چو نتوانی تو بردن در سخن گوی
بقدر عقل میگوئی که یارت
درونم لیک جان ناپایدارت
بقدر خود توانی راه بردن
مر این راه بایدت ازجان سپردن
بقدر خود توانی دوست دیدن
چنان کاینجا جمال اوست دیدن
بقدر خود تو ره بردی جلالش
که تا بوئی بیابی ازوصالش
بقدر خود تو ره بردی دل و جان
که تا بنمایدت مر روی جانان
بقدر خود نظر کن سوی پرده
که خود هستی تو اینجا راه برده
بقدر منزلت معنی ندیدی
حقیقت را تو از دعوی بدیدی
بقدر اندر چنین منزل نظر کن
دل خود را تو از خود هم خبر کن
خبر کن بیخبر خود از حقیقت
که اعیانست اینجا دید دیدت
خبر کن بیخبر خود را تو ازدل
که مقصود تو اینجا هست حاصل
خبر کن بیخبر خود را تو از جان
که اینجا میتوانی یافت جانان
خبر کن بیخبر خود را ز معنی
که اینجا میتوانی یافت مولی
خبر کن بیخبر خود را تو از دوست
ز فرقم تا قدم مر جوهر دوست
خبر کن بیخبر خود را تو از یار
مگو این گر بدانی می نگهدار
خبر کن بیخبر خود را حقیقت
بدان کاینجای صورت دید دیدت
خبر کن بیخبر خود را تو از دید
که معنیّ توئی تو هست توحید
خبر کن بیخبر تا خود بدانی
همی گویم بتو کلّی تو دانی
خبر کن بیخبر خود را و بشناس
مر این معنی بدان از عشق و مهراس
خبر کن بیخبر خود را از آن دید
یکی بین جمله را در سرّ توحید
خبر کن بیخبر خود را از آن ذات
که اینجا نقش گردد جمله ذرّات
خبر کن بیخبر خود را از آن نور
که اینجا در دلش افتاد منصور
خبر کن بیخبر خود را از آن یار
که این سِرّ کرد اینجا او پدیدار
خبر کن خویش را تا باز یابی
عیانی خویش از وی راز یابی
خبر کن خویش را زان راز دیده
که خود را بود اینجا باز دیده
خبر کن خویش زان پاکیزه گوهر
که نزدش ارزنی آمد سراسر
خبر کن خویش زان اسرار جُمله
که او دیدست اینجا یار جمله
خبر کن خویش را زان شاه درگاه
که دیده بود در اینجا گهت شاه
خبر کن خویش از آن پاکیزه ذرّات
که دیده بود اینجا جوهر ذات
خبر کن خویش از او این راز مطلق
که زد اینجا اناالحق او ابر حق
خبر کن خویش از او تا راز یابی
مگر اسرارش اینجاب از یابی
خبر کن خویش از او و راز بنگر
درون خویشتن را باز بنگر
خبر کن خویش از او و یاب اعیان
هم اندر او شو اینجاگاه پنهان
خبر کن خویش از او دیدار دریاب
درونت اوست دید یار دُرّ یاب
از او بشناس اینجا در وجودت
حقیقت عشق بنگر بود بودت
از او بشناس عشق اینجا ضرورت
رهاکن همچو او اینجا تو صورت
از او بشناس عشق و راه بشناس
حقیقت از عیانش شاه بشناس
از او بشناس عشق و راهبر شو
چو اویی جسم و بی خوف و خطر شو
از او بشناس عشق و دل نگهدار
که میبنمایدت اینجا رخ یار
از او بشناس عشق و جان یقین کن
همه ذرّات اینجا پیش بین کن
از او بشناس اینجا عشقبازی
سزد گر جان و دل چون او ببازی
از او بشناس عشق و جان برانداز
دل خود همچو شمع از شوق بگداز
از او بشناس عشق و در فنا شو
حقیقت محو کن خود کل خدا شو
از او بشناس عشق و خود تو در باز
چو او اینجایگه سر را برافراز
از او بشناس چون گشتی فنا تو
رسی در عزّت و قرب و بقا تو
اگر چون او تو جان و سر ببازی
برآرد مر ترا این عشقبازی
اگر چون او تو جان در بازی اینجا
حقیقت صاحب رازی در اینجا
اگر چون او ترا این درگشاید
ترا اسرار همچون او نماید
دم سرّ اناالحق را زنی تو
حقیقت پنج از بن بر کنی تو
اناالحق گر تو خواهی زد چو منصور
حقیقت باش هان از جسم و جان دور
اناالحق گر تو خواهی زد در این دم
بلا آید ابر جانت دمادم
اناالحق گر تو خواهی زد در آن دید
یکی باید بدیدن عین توحید
اناالحق گر تو خواهی زد در این راز
از اوّل صورت و معنی برانداز
اناالحق گر تو خواهی زد در این راه
مشو غافل چو اللّه باش آگاه
اناالحق گر تو خواهی زد در اسرار
حقیقت جای بینی بر سر دار
اناالحق گر تو خواهی زد چو حلاج
کند از تیر پرتابیت آماج
در این سر چون کنی گرراز دانی
بباید رفتنت از زندگانی
نیابند این معانی اهل صورت
حقیقت خاصه مر اهل کدورت
دلی باید که جمله دوست باشد
همه مغز یقین و پوست باشد
دلی باید که جمله راز بیند
همه در جوهر خود باز بیند
دلی باید که در اسرار معنی
رود بر دار او مانند عیسی
دلی باید که بیند راز مطلق
پس آنگاهی زند دم از اناالحق
دلی باید که دید دید بیند
حقیقت ذات در توحید بیند
دلی باید که کلّی یار گردد
بجز حق از خود او بیزار گردد
مر این دم چون زند در عشق بازی
بسوزد پاک بیند سرفرازی
مر این دم چون زند کل یار باشد
یقین از جسم و جان بیزار باشد
مر این دم چون زند از عشق اوّل
حقیقت کل بود از اصل اوّل
مر این دم چون زند اینجا یقین او
حقیقت کل بود عین الیقین او
مر این دم چون زند او در عیانی
یکی بیند همه در بی نشانی
مر این دم چون زند بر دار آید
ز دید عشق برخوردار آید
مر این دم چون زند سر را ببازد
بجسم و جان در اینجاگه ننازد
مر این دم چون زند خود را بسوزد
چو شمعی بود خود را برفروزد
فنا گردد زجسم و جانِ پیدا
شود در بحر عرفان مانده شیدا
بمانده در حقیقت یادگار او
حقیقت مر چنین گفتست یار او
اگر ره میبری در سرّ اسرار
ز جسم و جانت باید گفت بیزار
وگر خود دوستداری زین مزن دم
که این سرّ کس نیابد جز که محرم
حقیقت داند این اسرار معنی
که کلّی دیده بود انوار معنی
حقیقت جمله را او دیده بد راز
نگردد از نمود خویشتن باز
چنان در سیر قربت در یکی او
بود کاینجا نباشد مر شکی او
در آن حضرت بود از جان خبردار
ز دل باشد حقیقت صاحب اسرار
در آن حضرت نگردد باز اینجا
یقین شد او عیان شهباز اینجا
چنان در لا بود اللّه دیده
که خود باشد جمال شاه دیده
نگردد باز اینجا لا بود او
حقیقت در همه لاشیی بود او
نگردد باز تایکی شود باز
حقیقت او بود در عشق جانباز
ز لا مردان کلّی در یکی او
یکی بیند خدا را بیشکی او
تو گر این راز بشناسی در اینجا
یقین از جان تو بهراسی در اینجا
نهنگ لا چو در خونت کند گم
تو باشی آن زمان در عین قلزم
دم از دریا زنی دریا شوی تو
ز بود جانت ناپروا شوی تو
ز لا در بود الاّ اللّه رسی دوست
بیابی و بدانی جزو و کل اوست
حقیقت شرح او هرگونه گویم
بجز دیدار بیچون را نجویم
هنر دیدست منصور از حقیقت
تو هم زو در نگر در دید دیدت
از او بنگر کز او این راز گفتم
از او بشنیدهام زو باز گفتم
مرا این سر از او موجود آمد
که ذاتم جملگی معبود آمد
مرا این سر مسلّم شد ز منصور
همین دم میزنم تا نفخهٔ صور
همین دم میزنم تا جان ببازم
سر و جان بررخ جانان ببارم
همین دم میزنم کارام با اوست
حقیقت هم می و هم جام با اوست
همین دم میزنم تا دم برافتد
وجود عالم و آدم برافتد
همین دم میزنم وز کس نترسم
چو اعیان یافتم از کس نپرسم
همین دم میزنم در پاکبازی
که دارم در حقیقت بی نیازی
همین دم میزنم مینگذرم من
از این دم تا که جان را بسپرم من
همین دم میزنم در شرع و تقوی
شدم در شرع و تقوی ذات مولی
همین دم میزنم اینجا یقینم
شدست از ذات کل در خویش بینم
همین دم میزنم زین برنگردم
که تا معنی و صورت برنگردم
همین دم میزنم تا کشته آیم
میان خاک و خون آغشته آیم
همین دم میزنم بی دید تقلید
که جانانم یقین در سرّ توحید
همین دم میزنم مانند حلاّج
که بنهادست جانان بر سرم تاج
همین دم میزنم گر راست دیدم
ز وی در ذات وی بیشک رسیدم
دم او میزنم اینجا نهانی
که بنمودست رویم کل عیانی
دم او میزنم کز اوست دیدم
ز وی در ذات وی بیشک رسیدم
دم او میزنم اینجا که یارم
کند مانند او بر عین دارم
دم او میزنم کین دم دم اوست
یقین عطّار اینجا همدم اوست
مرا زو ایندم اینجا گشت موجود
یقین ذات من اینجا در ازل بود
مرا عطّار اکنون پیش از این گفت
اگرچه اوست در عین الیقین گفت
مگو عطّار با هر کس تو این سر
نگهدار این معانی را ز ظاهر
وجودت رفت خواهد در سوی خون
حقیقت وصل دیدستی ز بیرون
حقیقت اندرون هم وصل داری
دم از آن میزنی کین اصل داری
ترا از وصل اصل آمد بدیدار
که ذات کل ز وصل آمد پدیدار
حقیقت وصل خواهد در رسیدن
دل و جانت بجانا آرمیدن
بخواهی رفت اندر جوهر ذات
حقیقت محو خواهی کرد ذرّات
سخن این باز ز اعیانست تحقیق
نه تقلیدست بیشک هست توفیق
سخن این بار اندر درد آمد
از آن جانان بجانت فرد آمد
سخن این بار بی تقلید گفتی
ز اعیان و ز دید دید گفتی
سخن این بار از درد حضورست
از آن هر حرف گوئی جمله نورست
سخن این بار در درد وصالست
از آن اینجات اعیان جلالست
سخن این بار از دردست ودرمان
از این دردست خوش میگوی و میخوان
سخن این بار از دردست پیدا
حقیقت جوهرت فردست اینجا
سخن این بار از دردست و رازست
از آن این در حقیقت بر تو بازست
سخن این بار از دردست جانان
از آن بنموده است اسرار اعیان
سخن این بار از دردست و شوقست
ترا زان ازحقیقت جمله ذوقست
چنانت درد عشق آمد در این دل
که کردی عاقبت مقصود حاصل
چنانت درد عشق آمد پدیدار
که جانت شد در اعیان ناپدیدار
سخن کز درد میآید وصال است
در آن پیدا تجلّی جلالست
سخن کز درد میآید عیانست
در آن مرنکته صد راز نهان است
سخن کز درد میآید یقین است
کسی باید که در عین الیقین است
سخن کز درد آید درگشاید
ترا اسرار کلّی وا نماید
سخن کز درد آید در معانی
بود اینجا نشان بی نشانی
سخن کز درد آید دل بسوزد
حقیقت جان و دل هم کل بسوزد
سخن کز درد آمد در دل و جان
حقیقت کل نماید راز پنهان
سخن کز درد گفتی اندر اینجا
بسی دُرها که سفتی اندر اینجا
سخن باقیست آخرگه بخواند
وگر خواند که اینجا بازداند
سخن باقیست جسمت نیست باقی
دمادم جام مینوشی ز ساقی
سخن باقیست کاینجا راز دیدی
نمود اینجا تو از من باز دیدی
سخن باقیست آن بایدت گفتن
بهر دم جوهری بایدت سفتن
سخن باقیست میکش جام اینجا
که دیدستی عیان فرجام اینجا
سخن باقیست هم با اهل دل گوی
نمودِ رازِ اوّل ز اهل دل جوی
سخن باقیست میگوی از حقیقت
دوای درد میجوی از شریعت
سخن باقیست اندر شرع میگوی
حقیقت گوی نی از فرع میگوی
سخن باقیست چندانی که گوئی
نه بد پیداست میگوئی نگوئی
سخن باقیست اکنون در تو بگشای
حقیقت گنج کل اینجا تو بنمای
سخن باقیست از اسرار گفتی
حقیقت جملگی از یار گفتی
سخن باقیست میکش جام اسرار
که آغازی تو در انجام اسرار
سخن باقیست جام عشق مینوش
که بردستی راه اندر چشمهٔ نوش
سخن باقیست یارت نیز باقی است
چه غم داری چو دلدار تو ساقی است
چودلدارست ساقی جام می خَور
ز دید عشق یک دم هان تو مگذر
چو دلدارست ساقی غم نداری
از آن هشیار اندر پیش یاری
چو دلدارست ساقی راز میگوی
ابا ساقی حقیقت باز میگوی
چو دلدارست ساقی زو تو برخور
تو هستی ذرّه چشمت دار و برخور
حقیقت چونکه دلدارست ساقی
سخن آخر ندارد هیچ باقی
سخن از وصل گوی و اصل دریاب
درون خویش آخر وصل دریاب
سخن در وصل میگوئی که اصلی
از آن اینجایگه در عین وصلی
سخن در وصل میگوئی که جانی
از آن اینجایگه راز نهانی
سخن در وصل میگوئی که یاری
از آن از جان جان پاسخ گذاری
سخن از وصل میگوئی بتحقیق
که بردستی ز جانان گوی توفیق
سخن از وصل میگوئی و جانان
ازینجا مینمائی راز پنهان
سخن از وصل میگوئی و دیدار
وجود خویشتن کرده پدیدار
سخن از وصل میگوئی و اعیان
در آن هرنکتهٔ صد راز پنهان
سخن از وصل میگوئی و منصور
از آن گشتی تو در اسرار مشهور
سخن از وصل او گفتی حقیقت
نمود اینجایگه او دید دیدت
سخن در وصل او گفتی در اسرار
برون آوردت او از عین پندار
سخن از وصل او میگوی اینجا
که از وصلش ببردی گوی اینجا
سخن از وصل او میگوی ای دل
که مقصود تو شد زو جمله حاصل
سخن از وصل او میگوی در راز
که دیدستی از او انجام و آغاز
سخن از وصل او میگوی الحق
کز او دم میزند جانت اناالحق
سخن از وصل او میگوی و خوشباش
که دیدی در وصالش عشق نقّاش
وصل عشق چون در دل درآید
حقیقت جزو و کل یکی نماید
وصال عشق بنماید یکی باز
حقیقت را زجانان بیشکی باز
وصال عشق هر کو یافت اینجا
حقیقت شد عیانش جمله اشیا
وصال عشق هر کو یافت از دید
عیانش شد حقیقت سرّ توحید
وصال دوست چون در عاشقانست
هر آن کز خود گذشته عاشق آنست
وصال عشق چون در جان درآید
ز هر یک ذرّه صد طوفان برآید
وصال عشق در اینجاست بنگر
نه پنهانست بس پیداست بنگر
وصال عشق در دست اوّلِ کار
بآخر درد گردد ناپدیدار
وصال عشق اگر خواهی حقیقت
فنا باید شدت در جان رسیدت
وصال عشق اگر بشناختی تو
حقیقت جسم و جان در باختی تو
وصال عشق اینجا رایگان است
ببین کاینجا حقیقت در عیان است
وصال عشق خواهی خود بسوزان
حقیقت بود نیک و بد بسوزان
وصال عشق خواهی خویش در باز
که تاگردد ترا تحقیق در باز
وصال عشق خواهی همچو منصور
بیک ره شو ز دید خویشتن دور
وصال عشق خواهی در اناالحق
دم منصور زن اینجا تو بر حق
وصال عشق خواهی آخر کار
ز بود خود بحق شو ناپدیدار
وصال عشق رخ بنمود در جان
از آن منصور دم زد کل ز جانان
وصال عشق او را کرد پیدا
اناالحق اندر اینجا گشت شیدا
وصال عشق چون پرده برانداخت
چو شمعی در میان جمع بگداخت
وصال عشق او را تا فنا شد
حقیقت خالق ارض و سما شد
وصال عشق عاشق گشت کل ذات
حقیقت ذات شد اعیان ذرّات
حقیقت وصل عشق اندر یکی بُد
از آنش بی گمان در حق یکی شد
وصالش عشق او را در یقین کرد
ز بودش جزو و کل عین الیقین کرد
یقین بُد ذات اینجاگه یکی بود
خدا در جان او کل بیشکی بود
اگرچه وصل از او او با فراقست
ولیکن عاشقان را اشتیاق است
فراق و صبر چون کردند مردان
حقیقت رخ نماید وصل جانان
کسی باید که در یابد فراق او
بسوزد در عیان اشتیاق او
چنان سوزان بود ماننده شمع
که یکی بیند و مر خویش با جمع
نداند راز او جز خویش هر کس
نگوید سرّ خود در پیش هر کس
ازاوّل در سلوک و سیر باشد
در آخر در یکی بی غیر باشد
از اوّل عاشق و بیمار گردد
ز نفس خویشتن بیزار گردد
چنان در عشق باشد مبتلا او
که هر دم پیشش آید صد بلا او
کنندش سرزنش بسیار در راه
نباشد از درونش هیچ آگاه
کسی الاّ بجز جانان جانش
که خود داند یقین راز نهانش
چنان در درد و شوق و صبر باشد
که همچون مردهٔ در قبر باشد
حقیقت مرده باشد در بر خلق
بیندازد ز خود زنّار با دلق
ابا دیوار گوید راز اینجا
ز کل پرسد حقیقت بازاینجا
مر او را خلق چون دیوانه خوانند
ز عقل خویشتن بیگانه خوانند
بطبعش هر زمانی صد قفاپیش
زنند و او تحمّل میکند پیش
تحمّل میکند در عشق فارغ
که تا گردد ز دید دوست بالغ
تحمّل میکند از جمله اینجا
نیندیشد وی از فریاد وغوغا
اگر شمشیر بر فرقش درآید
از آن شمشیر جانش کل سرآید
نگرداند رخ از شمشیر جانان
در این بیشه بود او شیر جانان
ز سنگ و چوب و طعن هرزه گویان
نباشد هیچ غم او را یقین دان
حقیقت از بلای دوست بیند
که تا آخر لقای دوست بیند
بلای دوست از جان میکشد او
حقیقت زهر درمان میچشد او
بلای عین و رسوائی دلدار
در اینجا باید اندر اوّل کار
بلا عشقست و رسوائی جانان
حققت کش تو چون منصور از جان
بلای عشقست و رسوائی در اینجا
بکش تا بازیابی سرّ یکتا
بلا عشقست هر کو یافت این دو
یکی بیند حقیقت چه من و تو
بلا عشقست اگر اینجا کشیدی
جمال دوست زین سر باز دیدی
چو عاشق در بلا آمد گرفتار
برون آید ز عجب و کبر و پندار
چو عاشق در بلا و صبر آید
در آخر رخ ورا جانان نماید
چو عاشق در بلا دارد تحمّل
شود آخر چو خورشید از تجمّل
چو عاشق در بلا اوّل قدم زد
حقیقت هر چه آمد او رقم زد
چوعاشق نیک و بد بیند یکی او
حقیقت یک یکی بیند یکی او
چو عاشق در بلا اینجایگه دید
در اعیانِ تجّلی یافت توحید
در آن عین بلا چون دید جانان
بلایش باشد اینجا راحت جان
طلبکار بلا باشد در آخر
بوی بگشاده گردد این در آخر
درش بگشاده باشد از یقین باز
حقیقت باشد و انجام و آغاز
حقیقت قربتش موجود باشد
عیان در ذات او معبود باشد
دوئی برداشته یکتا شده باز
حقیقت باشد از انجام و آغاز
بلای قرب دید و با لقایش
نموداری شده اندر فنایش
فنایش را بقا شد راز دیده
در آن عین بلا کل باز دیده
کمال عقل را برداشته پاک
بلا دیده حقیقت داشته خاک
بَرِ خود نقطه با پرگار اینجا
ابا ایشان زخود بیزار اینجا
از آتش آتشی در خود فکنده
ز گردن دل ز نیک و بد فکنده
حقیقت خاک برداده چو بر باد
جهان جاودان راکرده آباد
یقین چون آب در عین وصالش
شده آیینهٔ جان در جمالش
عیان خاک دیده راز آخر
از آن انجام این آغاز آخر
چو گوئی پایداری کرده اینجا
چو دریا هر زمان در شور و غوغا
حقیقت جوهر جان طلبکار
اگرچه وصل یابد لیس فی الدّار
حقیقت اصل ذاتی باز جوید
در آن اسرار راز راز گوید
در آن اصل ارچه باشد مینداند
دم عین العیان او کی تواند
زدن تا پردهٔ کل برنیفتد
میان خاک و خون آخر نخفتد
حقیقت سالک این معنی نداند
که تا آخر وصال کل بداند
چو این معنی بداند آخر کار
ز بود جسم گردد ناپدیدار
وصالش رخ نماید با حقیقت
برون آید چو مغزی از طبیعت
چو مغز از پوست بیرون رفت اینجا
حقیقت مغز کل یابد مصفّا
اگر با مغز باشد مغز بیند
هر آن چیزی که بیند نغز بیند
نبیند پوست الاّ مغز جانان
حقیقت باز یابد سرّ پنهان
تن اندر عشق ده وز عشق برخور
جمال بود معشوقت تو بنگر
تن اندر عشق ده گر مرد کاری
تو همچون عاشقان بردباری
تن اندر عشق ده تا جاودانت
کند بیخویش ازنام و نشانت
تن اندر عشق ده تا در فنایت
بماند جاودان دید بقایت
تن اندر عشق ده وز وصل او بین
بجز او هیچ اینجا کل نکو بین
تن اندر عشق ده تا راز یابی
حقیقت روی جانان باز یابی
تن اندر عشق ده چون انبیا تو
مثال انبیا میکش بلا تو
تن اندر عشق ده تا آخر کار
برافتد پردهٔ جسمت بیکبار
تن اندر عشق ده صاحب دلانه
که تا یابی بقای جاودانه
تن اندر عشق ده وز خویش بگذر
اگر مرد رهی در خویش منگر
تن اندر عشق ده وین جسم در باز
حقیقت جسم را با اسم در باز
تن اندر عشق ده تا گردی آزاد
فنا شو تا کنی مر جانت آباد
تن اندر عشق ده تا اصل یابی
که از عشق حقیقی وصل یابی
تن اندر عشق ده تا جان شوی تو
درون جزو و کل جانان شوی تو
تن اندر عشق ده پس بی نشان شو
درون خویش کلّی جان جان شو
تن اندر عشق ده وز بی نشانی
بیاب آخر حقیقت رایگانی
تن اندر عشق ده وز عشق میگوی
جمال بی نشان در عشق میجوی
تن اندر عشق ده تا راز اوّل
بیابی ونمانی تو معطّل
اگر مرد رهی از عشق مگریز
حقیقت از بلای او مپرهیز
بلای عشق کش تا ذات بینی
چنین کن تو اگر صاحب یقینی
بلای عشق کش ای زنده دل تو
ممان چندینی اندر آب و گل تو
حقیقت هر که اینجاگه بلا دید
یقین او آخر کارش لقا دید
حقیقت هر که او مجروح یار است
مر او را رازهای بیشمار است
حقیقت هر که اینجا جان و سر باخت
سر خود چون عَلَم اینجا برافراخت
حقیقت هر که اینجا جان ببازید
عیان دریافت چون مردید توحید
اگرچه مرد عاشق در بلایست
چه غم چون عاقبت عین لقایست
لقا اندر بلا بنهاد جانان
کسی کاینجای خود را راز جانان
لقا اندر بلایست ار بدانی
بلاکش تا ترا باشد نهانی
حقیقت رازها مانند منصور
شوی از عشق خود از جزو او دور
دلا عطّار با تست و تو اوئی
چرا چندین تو اندر گفتگوئی
نیامد آخر کار تو آغاز
ندیدی همچنان سر رشتهات باز
نیامد مر ترا مقصودحاصل
نگشتستی تو اندر عشق واصل
نیامد مر ترا آغاز و انجام
حقیقت میندیدی تو سرانجام
چرا چندین تو اندر گفتگوئی
نکردستی تو گم در جستجوئی
نکردی هیچ گم چون اصل داری
در اینجاگه تو بود وصل داری
نیامد وقت خاموشی ترا هان
که داری خویش را در نصّ و برهان
نیامد وقت خاموشیت آخر
چو مقصود تو شد در عشق ظاهر
نیامد وقت خاموشی کنونت
هنوز اینجا نداری تو سکونت
نیامد وقت خاموشی زمانی
که پردازی بهردم داستانی
نیامد وقت خاموشی بدیدار
که تا گردی بکلّی ناپدیدار
نیامد وقت خاموشی چو منصور
چو گشتی در همه آفاق مشهور
نیامد وقت خاموشی چون مردان
که گفتی سر حقیقت تن زنی زان
ترا چون رازهست اینجای سرباز
مگو تو بیش از این چندین و سرباز
ترا چون هست اصل و وصل گوئی
بگو تا بعد از این دیگر چه جوئی
ترا چون هست اعیان آخر کار
بگو تا چند خواهی گفت از یار
نماندت عقل و جانت رفت از دست
دلت ماندست و آنت رفت از دست
کمالت ای دل بیچاره حاصل
شدت در آخر کار تو واصل
کمالت یافتی در آخر کار
برافتادست مر پرده بیکبار
کمالت یافتی اینجا شدی کل
حقیقت تو یقین دیدی بسی ذل
کمالت یافتی بیصورت اینجا
رخت بنموده است منصورت اینجا
کمالت بی نشانی بود و دیدی
حقیقت در سوی جانان رسیدی
کمالت بی نشانی بود از آغاز
که اندر بی نشان او یافتی باز
کمالت بی نشانی بود اینجا
از آن بودی تو بود بود اینجا
کمالت بی نشانی سوی حق بود
از آن صورت نشانی گوی حق بود
کمالت بی نشانی بود از دوست
از آن بیرون شدی چون مغز از پوست
کمالت بی نشانی بود از آن یار
از آن دیدی حقیقت روی دلدار
کمالت بی نشانی بود و دیدم
کنون اندر جلالت من رسیدم
کمالت بی نشانی در نشان شد
از آن اسرار پیدا و نهان بُد
کمالت بی نشان شد اندر اینجا
چنان کز بی نشان بُد اندر اینجا
کمالت عاشقانِ راز دیده
در اینجا آمده کل باز دیده
کمالت عارفان دیدند اینجا
از آن در دیدن دیدند بینا
گمان خویشتن هم خود بدیدی
یقین خود در کمال خود رسیدی
چنان بگشادهٔ در اصل آغاز
که بگشاده نیامد هیچکس راز
درت باز است و نادان ره نداند
مر این جز مر دل آگه نداند
درت باز است آنکس راز بیند
که او اندر درون شهباز بیند
درت باز است آنکو دید در باز
حقیقت بر در درگشت سرباز
درت باز است شهبازان عالم
درون آیندت و بینند دردم
درت باز است ای جان جهان تو
نه بگذاری کسی را رایگان تو
درون خلوت خود هیچکس را
نرانی عاقبت شان بازپس را
مگر آنکو سر خود را ببازید
ترادرخلوت ای گل رایگان دید
نبیند روی تو جز سر بریده
حقیقت گشته و عشق تو دیده
نبیند هیچکس روی تو اینجا
مگر گمگشتهٔ سوی تو اینجا
نبیند روی تو جز صاحب درد
که آید کشتهٔ تو او بود فرد
نبیند روی تو جز ناتوانی
که خواری دیده باشد هر زمانی
نبیند روی تو جز دل شده باز
که بنمائی ورا انجام و آغاز
نبیند روی تو جز در بلاکش
که باشد در یقین او در بلا خوش
کسی دیدست رویت اندر آفاق
که چون منصور شد از جسم و جان طاق
کسی دیدست رویت در حقیقت
شده او کشته در کویت حقیقت
کسی دیدست روی تو ز پرده
که باشد خون دل در عشق خورده
کسی دیدست رویت ای شه کل
که آمد در بر تو آگه کل
کسی دیدست رویت در عنایت
که بخشیدی ورا اینجا هدایت
کسی دیدست رویت در درونش
که هم تو کردهٔ مر رهنمونش
کسی دیدست جانان دید دیدت
که خود را پیش پا او سر بریدت
کسی دیدست رویت از تجلّی
که چون منصور شد در عین الّا
همه در حسرت این راز باشند
اگر اینجایگه سرباز باشند
همه در حسرتند و گفتگویند
توئی در اندرون در جستجویند
نداند راه جز ره کرده در تو
درون جسم و جان در پرده در تو
هر آنکو آمد اندر پردهات باز
بدید او سرّ خود در پردهات باز
از این پرده که اینجا بازبستی
حقیقت خویش را در راز بستی
ترا این پرده اینجا شد مسلّم
که بستی بیشکیش در دید آدم
طلب کردند اندر پرده اینجا
ز هر سوئی بسی گم کرده اینجا
نشان از پرده اینجا میدهد باز
ولی کی باز بینندت باعزاز
درون پردهٔ یا در برونی
ولی دانم که اندر پرده چونی
نه بیرونی ولیکن از درون تو
درون بگرفتهٔ و رهنمون تو
یقین کاندر درون می راز جوئی
ز بیرونت درون را باز جوئی
چو خورشیدی ز بیرون در درونم
بنور خود یقین شد اندرونم
که بر تو هم درون و هم برونست
از اعیان یقین بیچه و چونست
وصالت در درونم می درآید
اگرچه از برونم مینماید
بسی دادست اینجا گوشمالم
یقین هجران تو اندر وصالم
بسی خوردم غم و خون جگر من
نبردم راه از کویت بدر من
ره از کوی تو بیرون نیست دانم
که هر دو در یقین یکیست دانم
ره از کوی تو چون بر در نباشد
حقیقت جز یکی رهبر نباشد
بسی در کوی تو زحمت کشیدم
گهی در خاک و گه در خون طپیدم
بسی در کوی تو بردم غم تو
ندیدم هیچکس راهمدم تو
بسی در کوی تو از ناتوانی
حقیقت بردهام جانا تو دانی
بسی بردم در این کوی تو خواری
ز هر ناکس بسی فریاد و خواری
تو میدانی که عطّارست خسته
در این کوی تو جانا دل شکسته
دل او هم تو بشکستی در اینجا
اگرچه بر خودش بستی در اینجا
نظر اندر دل بشکسته داری
از آنش با خود او پیوسته داری
از آن پیوسته با تو در نمودت
که بُد پیوسته اندر بود بودت
از آن پیوسته شد در نور پاکت
که او پیوسته بُد در دید خاکت
از آن پیوسته شد اندر جلالت
از آن پیوسته او اندر کمالت
از آن پیوسته شد در قربتِ تو
که از تو یافت جانان عزّت تو
از آن پیوسته شد در دید الّا
که هم از تو زد اینجاگه تولّا
از آن پیوسته شد در حضرت تو
که یکی دید اندر قدرت تو
همه دیدار تو دید از یقین است
یقین دان او یمین اوّلین است
همه دیدار تو دید از یقین او
که بود اندر عنایت پیش بین او
وصالت را نیابد جز وصالت
جلالت مینبیند جز جلالت
تو هم تو خویشتن بنموده باز
حقیقت بود خود بربودهٔ باز
بهردم کسوتی دیگر برآری
من اندر دید آنم پایداری
مرا جز دیدن تو هیچ نبود
از اول هیچ آخر هیچ نبود
از این جاگه کمالی یافتستم
از آن بُد گر وصالی یافتستم
حقیقت گر چه گفت آمد پدیدار
درون پرده کلّی خود خریدار
درون پرده بیرونم گرفتی
یقین در خاک و در خونم گرفتی
درون پردهٔ در پردهٔ تو
حقیقت خویشتن گم کردهٔ تو
درون پردهٔ در عزّ و اعزاز
همی خواهم که اندازی مراین باز
براندازی مر این پرده درآخر
کنی دیدار خود را جمله ظاهر
کنی دیدار مر بیچارگانت
که میجویند در پرده نهانت
تو اظهاری و نی در هفت پرده
حقیقت ره بسوی شاه برده
منم این پرده از هم بر دریده
به بیشرمی وصالت باز دیده
ولی چون هر نفس در پرده یابی
حقیقت پردهٔ دیگر بیابی
ولی چون من چنین در رازم ای جان
تو خود مگشای پرده بازم ای جان
حقیقت جان و هم این پرده بگشای
مرا رخ از درون پرده بنمای
درون پرده را عشاق گشتی
مکن بر بی دلان خود درشتی
اسیران را کشی اینجا تو در ناز
همه کشته شدند و بس تو درناز
روا باشد که عاشق را کشی تو
کنی با عاشقانت سر کشی تو
همه ازوصل تو پوئی طلبکار
در این میدان همه گوئی طلبکار
در این میدان بخون آلودگانت
فتادستند مر بیچارگانت
در این میدان بسی کشتی بزاری
حقیقت هم تو خود رحمی نداری
در این میدان چه جای گفتگویست
گرم گردان کنی سر همچو گویست
در این میدان تو من گفتهام راز
سرم از تن تو چون گوئی بینداز
در این میدان تو من راز گفتم
ابا جمله حقیقت باز گفتم
در این میدان زدم من گوی شوقت
سخن گفتم یقین از روی ذوقت
در این میدان زنم گوی دمادم
که بردستم حقیقت گویت این دم
در این میدان زنم من گوی دیدت
شوم در عین میدان ناپدیدت
در این میدان عشقت پایدارم
زنم گوی حقیقت جای دارم
در این میدان منم چون گوی خسته
فتاده عاقبت چوگان شکسته
در این میدان اگر درتک و تازم
دگرگوئی دمی از عشق بازم
مکن عطّار از این برگوی بازی
بگو تا چند خواهی گوی بازی
مکن عطّار در میدان دلدار
چو گوئی باش سرگردان دلدار
مکن عطّار در گوئی تو از راز
در این میدان سرت چون گوی انداز
چو گوئی سر در این میدان بیفکن
ز دست خویشتن چوگان بیفکن
بیفکن گوی و چوگان هر دو ازدست
که دیدت این زمان با یار پیوست
وصال دوست چوگانست و تو گوی
سخن از وصل آن چوگان همی گوی
سخن از وصل گوی و زلف چوگان
که دلدارست زلفش، همچو چوگان
دلت در زلف چون چوگان چو گویست
از آن پیوسته اندر گفتگویست
از آن چوگان زلفش گوی دلها
در این میدان خاک افتاده غوغا
از این میدان خاک افتاده چون گوی
دل عشاق اندر جستن و جوی
دل تو همچو گوئی اوفتادست
عجائب سر در این میدان نهادست
در این میدان بسی دلهاست خسته
چو گوی اندر خم چوگان شکسته
بسی دلها در این میدان فتادست
چو گوی اندر خم چوگان فتادست
در این میدان وحدت رازدارم
چو گوئی درخم چوگان یارم
در این میدان وحدت راز جویم
که مر چوگان آن دلدار گویم
سر خود همچو گوئی باختم من
در این میدان عشق انداختم من
سر خود همچو گوی انداختم باز
در این میدان تو من باختم باز
بخواهم باخت سر مانند گوئی
که تا عشاق از آن مانند گوئی
چو میدانم که خواهی کشتنم زار
همی گویم مر این معنی بناچار
دراین میدان تو منصور دارم
تو چون منصور کن بر سوی دارم
نه چندانست وصف یار و میدان
که بتوان گفت اندر گوی و چوگان
معانی بیش از اندازه است در دل
که در این سر توانم کرد حاصل
معانی بیش از اندازه است در جان
که گنجد اندر این اجسام جانان
نمیگنجد حقیقت راز در دل
اگرچه من شدم از دوست واصل
نمیگنجد حقیقت ذات اینجا
همی پنهان کنم ذرّات اینجا
رسیدست وقت کشتن چند گویم
توئی با من حقیقت چند جویم
توئی با ما و ما طاقت نداریم
در این جان و در این راحت نداریم
توئی با ما و ما ازتو پدیدار
بسر گشتیم عشقت را خریدار
ز وصلت ما اگر بسیار گفتیم
دُرِ اسرار بسیاری بسُفتیم
مرا زین صورت اینجاگه برون کن
تنم اینجایگه پر موج خون کن
من این صورت نمیخواهم در اینجا
مر تا چند باشد شور و غوغا
دلم پر خون شده از بیهوده گفتن
نمییارد دگر جانم شنفتن
چنان جانم شده است از خویشتن پاک
که میخواهد که باشد خاک در خاک
چنان جانم ز خود بیزار گشته است
که در یکی حقیقت بازگفتست
برو ای خاک شوی خاک خوش شو
تو از عطّار این اسرار بشنو
برو ای خاک در سوی مکانت
که اینجاگه بیابی جان جانت
برو ای خاک و کلّی در فنا باش
بسوی مسکنت عین بقا باش
برو ای خاک و واصل شو تو در وصل
که اندر خویش خواهی یافتن وصل
برو ای خاک اندر اصل دیدار
هم اندر خویشتن شو ناپدیدار
برو ای خاک درعین الیقینت
هم اندر خویشتن بین اوّلینت
برو ای خاک اندر جوهر خود
حقیقت بازبین از خود تو در خود
برو ای خاک در کوی جانان
فنا شو بیشکی در کوی جانان
برو ای خاک اندر معدن کل
که بسیاری کشیدی رنج با ذل
برو ای خاک اندر مسکن دید
که خواهی شد یکی در عین توحید
برو ای خاک و بشنو راز خویشت
ز خود بین مر عیان آغاز خویشت
برو ای خاک و کلّی شو ز خود پاک
که تا گردی حقیقت تو زخود پاک
فنا شو خاک آنگاهی لقا بین
نمود خویش بیچون و چرا بین
فنا شو خاک اندر سوی منزل
که مقصود تو خواهد گشت حاصل
فنا شو خاک اندر حضرت دوست
که خواهی گشت مغز ارچه توئی پوست
فنا شو خاک تا جانان ببینی
توئی راز خودت پنهان ببینی
فنا شو خاک تا یابی تو اسرار
که گردانم ترا از خود خبردار
فنا شو خاک تا گردی حقیقت
تو چون جانان شوی پاک از طبیعت
فنا شو خاک در اسرار بیچون
که تا جانان بیابی بیچه و چون
فنا شو خاک و لا شو تا ز الاّ
بیابی سرّ و کل گردی هویدا
فنا شو خاک چون دیدار گفتیم
ترا هر سر در این اسرار گفتیم
فنا شو خاک و اینجا باد بگذار
ببادش پرده و بادیش پندار
فنا شو خاک اندر باد منگر
که تا بادست اینجاگه سراسر
فنا شو خاک و باد از خود بینداز
یقین در دید جانان سر برافراز
فنا شو خاک و باد اینجا ببین تو
درون خویشتن را راز بین تو
فنا شو خاک و باد اینجا روانه
کن از خود تا تو باشی جاودانه
فنا شو خاک و باد اینجا درونت
بیفکن ازخود و خود کن برونت
فنا شو خاک و باد از پیش بردار
که تو اندر فنائی صاحب اسرار
فنا شو خاک و آب اینجا خبر کن
که با او بودهٔ هم او نظر کن
فنا شو خاک و او را ده وصالش
چو خود اندر تجلّی جلالش
فنا شو خاک و آتش را بسوزان
حقیقت آب در آتش فروزان
فنا شو خاک و آتش را رها کن
حقیقت آب و آتش هم فنا کن
فنا شو تا یکی بینی تو در چار
یکی اصلست آخر این بناچار
زیک اصلید اینجا بازماندید
ابا همدیگرش دمساز ماندید
فنا خواهید شد هر چار دوست
که با مغزت نخواهد ماند چون پوست
فنا خواهید شد هر چار در یار
حقیقت لاشوید و لیس فی الدّار
فنا خواهید شد هر چار در دید
یکی خواهید شد در سرّ توحید
فنا خواهید شد هر چار در اسم
که پیدا هم نماند صورت و جسم
فنا خواهید شد هر چار تحقیق
که آخر مر شما را هست توفیق
فنا خواهید شد هر چار اینجا
حقیقت آن زمان گردید یکتا
فنا خواهید شد هر چار در ذات
یکی خواهید بودن عین آیات
فنا گردید و آنگه راز بینید
وصال جاودانی باز بینید
فنا گردید و آنگه جان نمائید
چو خورشید یقین رخشان نمائید
فنا گردید پیش از آن در اینجا
که گردانندتان اینجا هویدا
فنا گردید از دید زمانه
که تا گردید ذات جاودانه
فنا گردید همچون اصل اوّل
که خواهد بودتان اینجا مبدّل
فنا گردید اندر ذات بیچون
که تا گردید اعیان بیچه و چون
حقیقت چون شما را رفت باید
چنین اینجا بماندن را نشاید
فنا گردید اینجا ای دل و جان
که تا یابید در خود جان جانان
حقیقت چون شما را آخر کار
حقیقت مر فنا آمد پدیدار
حقیقت چون زیک اصلید و جوهر
بمعنی هر یکی در هفت کشور
وجود آدم از بود شما شد
حقیقت از شما اینجا فنا شد
فنا شد از شما آدم در اینجا
حقیقت رفت سوی دوست یکتا
شما نیز این زمان عین فنائید
که اینجاگاه نقشی مینمائید
خبر دادم شما را از شما را
که خواهد بودتان آخر فنا را
خبر دادم شما را راز بینید
چنی فارغ یقین تا کی نشینید
خبر دادم شما را از خداوند
که کلّیتان برون آرد از این بند
خبر دادم شما را بیچه و چون
که خواهید این زمان بودن دگرگون
شما را تا خبر باشد فنایست
حقیقت آخر این عین لقایست
در آخر هر چهار از هم جدائید
از این صورت طلبکار بقائید
در این صورت نخواهید از معانی
نمائید اندر اینجا جاودانی
در این صورت نمی مانید جاوید
بباید رفتتان در عین خورشید
بباید رفتتان در چارهٔ نیست
چه غم دارید آخر چون یکی زیست
نمود بودتان در آخر کار
یکی خواهد بدن در عین دیدار
نمود بودتان در جمله اشیاء
ز پنهانی شود آن لحظه پیدا
نمود بودتان در جزو و کل دید
شود یکی عیان در عین توحید
نمود بودتان آخر یکی است
اگرچه اندر اینجا بیشکی است
یکی خواهید شد در سرّ جوهر
ز باطن آنگهی آئید ظاهر
یکی خواهید بودن همچو خورشید
نباشدتان ز اوّل هست جاوید
شوید آنگه عیان گردید در یار
خبرتان میدهد در عشق عطّار
شوید آنگه عیان و دوست گردید
در آخر همچو دید ذات فردید
حقیقت یار خواهی در ره خویش
حجاب اینجا براندازید از پیش
حجاب اینجا براندازید از رخ
که حقتان میدهد اینجای پاسخ
حجاب اینجا براندازید از دل
که مقصودست اندر دید حاصل
حجاب اینجا براندازید از جان
که جان تحقیق آمد دید جانان
حجاب اینجا براندازید از ذات
یکی گردید عین جمله ذرّات
حجاب اینجا براندازید لائید
حقیقت اندر آن لاکل خدائید
حجاب اینجا نخواهد ماند بیشک
شو ای خاکِ مبارک در عیان یک
حجاب اینجا نخواهد ماند در ذات
شو از تحقیق نادان عین آیات
حجاب اینجا نماند آتش خوش
تو هم سوی وصال کل علم کش
سوی مسکن شو ای آتش یقین تو
که محوی اندر آتش همچنین تو
سوی مسکن شو ای باد همایون
که گفتم سر کُلتان بیچه و چون
جدا خواهید شد تا خوش بدانید
کنون زین منزل ناخوش برانید
از این منزل برانید از دل پاک
حقیقت نار و ریح و آب با خاک
دل آن منزل وصال کل شما راست
کنون گفتم حقیقت با شما راست
در آن منزل وصال کل عیانست
شما را بیشکی راز نهانست
در آن منزل یکی خواهید بودن
بسی سر در یکی باید نمودن
شما را اوّل و آخر نبودست
حقیقت بودتان از بود بودست
شما را اوّل و آخر عیانست
در اوّل نقش آخر بی نشانست
شما را اوّل و آخر هویداست
حقیقت بودتان پنهان و پیداست
شما را اوّل و آخر یکی بود
ز ذات اعیان صفاتت اندکی بود
عجب اول در آن حضرت که بودید
از آن حضرت سوی فطرت فزودید
از آن حضرت گذر کردید بیشک
سوی دید صفات عقل در یک
از آن حضرت جدا گشتید بی دید
نه خارج بود الاّ عین توحید
از آن حضرت که بد اعیان ذاتش
گذرکردند در سوی صفاتش
حقیقت آتش از اینجا بُد آنجا
ره بود فنا کردی هویدا
سوی بادی در اینجاگه سوی آب
کند گردی در اینجاگه باشتاب
سوی خاک آمدی و خاک هستی
حقیقت نور نور پاک هستی
سوی خاک آمدی بس خرّم و خَوش
ولی آخر شدی در عشق سرکش
سوی خاک آمدی و بود معبود
که تقدیر تو ازوی همچنین بود
سوی خاک آمدی از حضرت ذات
وطن کردی عجب در عین ذرّات
سوی خاک آمدی از منزل جان
ترا آمد حقیقت جان جانان
سوی خاک آمدی و جان شدی تو
ز پیدائی خود پنهان شدی تو
سوی خاک آمدی و کل شدی راز
عجب دیدی ز خود انجام و آغاز
سوی خاک آمدی اوّل ز افلاک
وطنگاه تو شد این کرهٔ خاک
سوی خاک آمدی یال الثرابی
چو از اینجا بدانجا میشتابی
سوی خاک آمدی و نقش بستی
بآخر عهد در اینجا شکستی
سوی خاک آمدی و باد گشتی
تو زین نقش فنا آباد گشتی
سوی خاک آمدی جان ودلی تو
امید جان و دید حاصلی تو
سوی خاک آمدستی از تجلّی
دگر خواهی شدن در عین الاّ
سوی خاک آمدی عین العیانت
شد از خاک نهان پیدا عیانت
سوی خاکی و باد آباد کرده
ز اوّل خیوش را کل یاد کرده
سوی خاکی و جان در وی رسیدی
که از نور تجلّی کل پدیدی
سوی خاکی و جان از تست مشهور
حقیقت دانمت نورٌ علی نور
سوی خاکی وز خاکت عیانست
ترا اینجا نمود جسم و جانست
سوی خاکی عیان بین ذات اینجا
که خواهی دید در ذرّات اینجا
سوی خاکی و اسرار وجودی
عیانِ ذات را سرّی نمودی
سوی خاکی و سرّ لایزالی
زماضی سوی مستقبل تو حالی
سوی خاکی و نور افروز کرده
ز نور خویش طین فیروز کرده
سوی خاکی و هر سه از تو معروف
توئی عین العیان و ذات موصوف
سوی خاکی و نور در تجلّی
ندیده این زمان اسرار مولی
تو نوری این زمان در عین ناری
فتاده اندر این نقش وغباری
تو نوری این زمان در خاک بوده
ز باد و آب مر نقشی نموده
تو نوری این زمان نار یقینی
در این هر سه بکل در پیش بینی
تو نوری این زمان دیدی سرانجام
در اینجاگاه هم آغاز و انجام
تو نوری و در این دریا فتاده
بهر دل شعلهٔ بر دل گشاده
تو نوری و در این دریای اسرار
عیان پرتو ز خود کردست اظهار
تو نوری و در این دریای جانی
کنون اسرار پیدا و نهانی
تو نوری ودر این دریای ذاتی
کنون اعیان و پنهان صفاتی
تو نوری این زمان زاندم نزاده
درون جسم این در را گشاده
تو نوری این دم و آن دم بدیده
وجودعالم و آدم بدیده
تو نوری این دم و آن دم بدیده
درون جان و دل آدم بدیده
تو نوری تو نوری این دم و آن نور دیدی
در این دم کل بدان دم در رسیدی
تو نوری این دم و آن دم نظر کن
جمال خویش در آدم نظر کن
تو نوری این دم و آن دم ببین تو
بنور خویشتن عالم ببین تو
ز نور تست اینجا آدم از گِل
ز نورت مر ورا مقصود حاصل
ز نور تست آدم در هویدا
ز گرمیّ تو شد آدم مصفّا
ز نور تست گفت و گوی آدم
که میگوئی حقیقت راز آدم
ز نورتست تابان جوهر دل
ز نورت جان شده اینجای واصل
ز نورتست تابان جوهر جان
چنین خاکست چون خورشید تابان
ز نورتست پیدا جوهر تن
دم کل میزنی در ما و در من
ز نورتست پیدا آسمانها
توئی اعیان یقین در جمله جانها
ز نورتست پیدا نور خورشید
که در وی محو خواهی ماند جاوید
ز نور تست پیدا جوهر ماه
ز دید تو گُدازد ماه هر ماه
ز نور تست پیدا جمله انجم
توئی در خاک و انجم در تو شد گم
ز نورتست پیدا عرش و کرسی
که پیوسته توئی در نور قدسی
ز نور تست پیدا لوح بیشک
قلم کرده ترا اینجا از آن یک
ز نور تست پیدا جنّت و حور
تو کردی جنّت اینجاگاه مشهور
ز نور تست پیدا جمله دوزخ
فسرده میشود اندر تو چون یخ
ز نورتست بحر و کان و گوهر
حقیقت برتری از هفت اخضر
حقیقت آتشی و عشق سرکش
ترا دانند اینجا عشق آتش
عجب نوری که در گردون فتاده
ندانم تا در اینجا چون فتاده
در اینجا شورش و غوغا هم از تست
که این دم گرمی و سودا هم از تست
در اینجا چون نمودار صفاتی
ولی آخر عجائب بی ثباتی
در اینجا در رگ و پی ناب داری
در آن حضرت عجب اشتاب داری
در اینجا آمده از علو در سِفل
شدی بالغ ولی ماندی عجب طفل
مکن گرمی و سودا را برون کن
حقیقت ذات خود را رهنمون کن
مکن گرمی که عشّاق جهانت
همی دانند اسرار نهانت
مکن گرمی دو روزی باش فارغ
که خواهی گشت در آخر تو بالغ
مکن گرمی و سودا را مینگیز
کنون با عاشق شوریده پرهیز
مکن گرمی که این گرمی نماند
حقیت خشکی و تری نماند
اگرچه تو حقیقت نور جسمی
فتاده این زمان در چار قسمی
ز یک اصلی همان کن مر طلب تو
دو روزی باش با جان در ادب تو
که این با تو حقیقت انس دارد
ابا تو بود خود را میگذارد
اگر آبتس هم از تست جوشان
درونِ دیگِ سودا در خروشان
اگر بادست دارد گرمی ازتو
حقیقت هست او در نرمی از تو
اگر خاکست اندر تست حیران
دو روزی هم ز تو ماندست تابان
اگر جانست و دل تاب تو دارد
نظر کردن سوی تو می نیارد
نخواهی رفت میدانند آخر
ترا میبنگرند اینجای آخر
دو روزی خوش بیاسا و مرو تو
دمی بنشین و پس چندین بدو تو
بسردانم دوئی تا جوهر ذات
بلای تو کشیدند جمله ذرّات
اگرچه سالکانت راه کردند
دل خود را ز تو آگاه کردند
تو آگاهی و آگاهی نداری
که اینجا آنچه میخواهی نداری
نظر کن جوهر جان را تو بنگر
وزین جوهر سوی هر چیز مگذر
نظر کن جوهر جان و تو بشناس
بسر چندین مرو جانا و بشناس
نظر کن تا زجانت راز بینی
تو ازجانی مرو تا باز بینی
نظر کن تا زجان مکشوف گردی
که اندر جان کنون اعیان و فردی
نظر کن تا زجان یابی تو مر بود
که در جان یابیت دیدار معبود
نظر کن تا زجان کامل شوی تو
حقیقت هم از او واصل شوی تو
ازو واصل شوی و بازیابی
سزد گر در سوی کلّی شتابی
ز جان واصل شو ای آتش بتحقیق
که ازجان باز خواهی یافت توفیق
ز جانواصل شو ای آتش عیانی
که تو در وی نشان بی نشانی
ز جان واصل شو اینجا باز بین راز
درون جان خویشی میسوز و میساز
خوشی میسوز اندر شمع جان تو
که دیدی این زمان خود در عیان تو
تو از جانی و تو ازجان خبردار
تو نیز از جان در اینجاگه خبردار
تو از جانی و جان از عین دیدست
دمادم با تو در گفت و شنید است
تو از جانی و جان از تو عیانست
حقیقت بود جوهر جان جانست
ز خود هر دو ز یک ذاتند اینجا
کنون در بود ذرّاتند اینجا
نه از هر دو یکی پیدا شدستید
چرا اینجایگه پیدا شدستید
نه هر دو از یکی گشتید موجود
حقیقت اصلتان از ذات کل بود
نه هر دو از یکی در جسم هستید
بصورت در دوئی اسم هستید
ز یک ذات آمدید و بود بودید
در آب و خاک روی خود نمودید
طلبکاراست باد وآب اینجا
شما را لیک خاک آید مصفّا
شما را خاک دیدست ازنهانی
شما در خاک موجود عیانی
شما را خاک دیدست از یکی باز
حقیقت او زبودش بیشکی باز
شما را خاک دید و گشت واصل
زدیدار عیانش هست واصل
شما را خاک دید و گشت روشن
حقیقت هست روحانی چو گلشن
شما را خاک دید ودر نمودار
برون آمد زجهل و عُجب و پندار
شما را خاک دید و ذات بیچون
شما را بوداینجا بیچه و چون
حقیقت خاک واصل از شما شد
ورا مقصود حاصل از شما شد
حقیقت خاک واصل از شمایست
از آن پیوسته در نور ولقایست
حقیقت خاک واصل شد ز جانباز
ز نور و نار دید اینجا نهان باز
یقین نورست جان آتش ز نارست
از این تا آن تفاوت بیشمار است
ولی چون اصل هر دو جوهر آمد
از آن ناچار اینجا برتر آمد
که جان نوریست کلّی ذات دیده
از آن منزل بدین منزل رسیده
یقین نوریست جاناز ذات مولی
نمود خویش کرده راز دنیا
یقین نوریست جان اندر خداگم
یکی پیوسته باشد نی جداگم
چو جان نوریست آتش عین نارست
از آن آتش در این ناپایدارست
چو جان نوریست نار افتاده در خاک
از آن آتش نهاده بر سر افلاک
که تا از علو جان کلّی ز ذاتست
بمعنی دان که معبود جهانست
حقیقت نار از عین صفاتست
اگرچه اصل او از نور ذاتست
نمیبینی تو آب اینجا روانه
نهاده سر ز عشق او بشانه
نمیبینی تو باد بی سر و پای
که میگردد یقین از جای بر جای
طلبکارند هر سه آتِش جان
روان گشته بهرجائی ببین هان
طلبکارند و طالب در میانه
بهر جانب شده آب روانه
طلبکارند و مطلوبست در جان
نمیدانند که محبوبست درجان
چو مطلوبست حاصل میندانند
از آن چون سالکان در ره روانند
چو محبوبست اندر عین دیدار
نمیدانید از آن هستند ناچار
چو محبوبست اینجا می چه جوئید
چرا در جان عیان خود نجوئید
چرا جوئید چون مقصود حاصل
نمیگردید اندر عشق واصل
چو محبوبست اینجا در میانه
نموده روی خود او جاودانه
چو محبوبست کل بنموده دیدار
چرا او را همی جوئید دریار
حقیقت نور بیچونست بی مر
که بنماید بخود بیحدّ و بی مرّ
هزاران نقش از خاکست بسته
درون جان ز حضرت باز بسته
هزاران نقش خاک اینجا ظهورست
حقیقت جان در آن اعیان نورست
هزاران نقش از خاکست موجود
چه گویم اندر او دیدار معبود
هزاران نقش در خاکست نقاش
نموده روی خود اینجایگه فاش
هزاران نقش در خاکست پیدا
نموده رخ در آن جانان هویدا
هزاران نقش در خاکست بنگر
بجز جانان در اینجاگاه منگر
هزاران نقش در خاکست دیدار
در او جانان نموده رخ در اسرار
حقیقت خاک نقش جان پاکست
بدان این سر که جمله دید پاکست
حقیقت نقش خاک از لامکانست
که اندر وی نهان راز جهان است
چهارند درک تن پیدا نمودند
در این دیگر ز بالا برگشودند
دو از بالا دو از شیبند پیدا
دو از ذات و دو اندر عشق شیدا
دو از بالا حقیقت آتش و باد
دوئی دیگر ز شیبش کرده آباد
یکی آتش دوم بادست بنگر
کز آن این هر دو آبادست بنگر
یکی آتش که موجود صفاتست
دوم باد است کز اعیان ذاتست
سوم آبست و چارم خاک آمد
که درهر چار روح پاک آمد
یکی آتش که آمد سرکش عشق
که میخوانند او را آتش عشق
دوم باد است کاندر دم دم آمد
از آن دم این دم اینجا همدم آمد
سوم آبست ز اصل نور زاده
چنین حیران چنان در ره فتاده
چهارم خاک اصل هر سه پیداست
که اندر خاک از ایشان شور و غوغاست
حقیقت وصف آتش چون شنفتی
یقینِ سرِّ آدم باز گفتی
دم باد از عیان لامکانست
که اندر جسم و جان راز نهانست
از آن دم باز بنگر تا بدانی
که یاد آمد یقین سرّ نهانی
از آن دم باز بنگر سوی صورت
فکنده دمدمه در جزو کویت
از آن دم آمد اینجا باد بیشک
شد ازوی جان ودل آباد بیشک
از آن دم آمد اینجا باز دیدی
حقیقت جز دمت او را ندیدی
از آن دم آمده راز نهانست
نفخت فیه من روحی عیانست
نفخت فیه من روحست در باد
که ذرّات جهان را میدهد داد
نفخت فیه من روحست زاندم
که اینجا میدهد بر کل دمادم
نفخت فیه من روحست زان ذات
که اینجا میدهد بر جمله ذرّات
نفخت فیه من روحست از اصل
که اینجا میدهد بر جسم و جان اصل
نفخت فیه من روحست روحست
که عالم را ازو فتح و فتوحست
نفخت فیه من روحست ازحق
که باقی میزند دم در اناالحق
نفخت فیه من روحست از راز
از آنجا سوی اینجا میدمد باز
نفخت فیه من روحست دمدم
مصفّا میکند آدم ز عالم
از آن ذاتست اینجا دم دمیده
دم خود در دم آدم دمیده
از آن ذاتست وصل از اوست بنگر
حقیقت جزو و کل از اوست بنگر
از آن ذاتست زان پنهان نماید
جمال خویشتن در جان نماید
از آن ذاتست و پنهانست در جان
که دارد نفخه اندر ذات جانان
از او جسمست اینجا راز دیده
از او خود را حقیقت باز دیده
از او دل یافتست این روشنائی
که دارد یاد اسرار خدائی
از اودل یافتست اینجای آرام
که در دل آمد او اینجا دلارام
از او دل یافتست اسرار اینجا
که خود را میکند اظهار اینجا
از آن دل یافتست اسرار بیچون
نموده روی خود در هفت گردون
از او دل یافت راحت اندر اینجا
از او بیند سعادت اندر اینجا
از او دل یافت راحت هر زمانی
ز شوقش میکند هر دم بیانی
از او دل یافت آگاهی و جان شد
چو او دل در حقیقت کل نهان شد
از او دل یافت آگاهی که حق دید
یکی شد همچو او در عین توحید
از او دل یافت وصل وآشنائی
نمیجوید دمی از وی جدائی
از او دل یافت سرّ لامکانی
که او داند یقین راز نهانی
دل از بادست روحانی حقیقت
از او آرایشی دارد طبیعت
دل از بادست زان اینجا خبردار
که اندر وی شد اینجا ناپدیدار
حقیقت دل چو از بادست زنده
شدست از جان دلش اینجای بنده
دل بیچاره زو آرام دیدست
از او آغاز و هم انجام دیدست
اگرچه پیر گشت امّا بخون بار
بود پیوسته او در رنج و تیمار
همان بادی شما را دل چو او دید
نظر کرد و درونش تو بتو دید
حقیقت زو خبردارست تحقیق
وز او دیده در اینجا سرّ توفیق
دل و جان هردو اندر خدمتت باد
همی دارد یقین ذرّات آباد
دل و جان را کند خدمت در اینجا
از آن دریافتست قربت در اینجا
دل و جان را کند خدمت که بادست
وی اندر سرّ جانان داد داد است
حقیقت جوهری بی منتهایست
دل و جان و وجود از وی صفایست
حقیقت جوهری از دید یار است
در او اسرارهای بیشمار است
حقیقت جوهری از لااله است
نفخت فیه من از روح اله است
حقیقت دارد اینجا گه فنائی
فنا اندر فنا و در بقائی
زهی سرّ نفخت فیه دیده
از آن منزل بدین منزل رسیده
کمال بی نشانی در تو پیدا
توئی در راه جانان کل مصفّا
کمال بی نشانی در تو موجود
توئی اینجا حقیقت اصل این بود
کمال بی نشانی داری اینجا
از آن در عشق برخورداری اینجا
دمادم میدمی در بی نشانی
از آن در عشق روح انس و جانی
دمادم میدمی از نفخهٔ ذات
حقیت زنده گردد جمله ذرات
دمادم میدمی در آن عیان تو
درون جان و دل داری عیان تو
دمادم میدمی اندر درونم
شدستی اندر اینجا رهنمونم
دمادم میدمی از هفت گردون
درون جان و دلها بیچه و چون
دمادم میدمی وز آندمی تو
حقیقت بود ذات آدمی تو
از آن دم دمدمه انداختستی
درون جان و دل بشناختستی
کمال خود از آن دم اندر این دم
که کلّی در دمیدی سوی آدم
حقیقت آدم از تو یافت اشیا
دم تو اندر او آمد هویدا
تو بادی مر ترا نی باد دانم
ترا از عین آن آباد دانم
تو از ذاتی و ذات اندر تو موجود
از آن پنهان شدستی تو زمقصود
همه ذرّات عالم زنده از تست
در اینجاگه حقیقت بنده از تست
از آن دم میدمی کز بی نشانی
حقیقت لامکان اندر مکانی
از آن دم میدمی در جمله جانها
از آن جانست اصل تو هویدا
از آن حضرت خبرداری تو از ره
فتادستی از آن گشتی تو آگه
بسی گردیدهٔ تو شیب و بالا
که تا این دم شدی در عشق یکتا
بی گردیدهٔ تا راز بینی
در این منزل عیانت باز بینی
تو با جان هر دو جانان تو در یک
یکی بینند ز آب و خاک بیشک
تو با ایشان بساز و سر میفراز
اگرچه در یقین هستی سرافراز
تو با ایشان بساز و راز بنگر
درون جان شهت را باز بنگر
درون جانی و خود را خبر کن
شه اندر جانت در رویش نظر کن
درون جان نظر کن شاه آفاق
بخود بنگر که هستی تو از آن طاق
درون جان تو با او هم جلیسی
مصفّائی نه چون نفس خسیسی
درون جان تو با یاری و او نیز
ترا بنموده اینجاگه همه چیز
درون جان و یارت در درونست
ترا در هردمی او رهنمونست
درون جانی و تحقیق دریاب
ز جانان سوی جان توفیق دریاب
نه جان اندر رخ جانان نگاهی
کن آخر هان ز ماهت تا بماهی
همه از تست و تو از جان پدیدار
ترا شد جان در اینجاگه خریدار
خریدارست جانت نیز هم دل
که تو بودی حقیقت راز مشکل
همه از تست پیدا و نهانی
یقین کاینجا حیات جاودانی
حقیقت زندگی اندر دم تست
که ریش قلبها را مرهم از تست
حقیقت زندگی در دل تو داری
که بود جاودان حاصل تو داری
حقیقت زندگی جمله شی آی
همه دانم که کل از نفخ حی آی
حقیقت نور حیّ لایموتی
که در جانها حقیقت هم تو قوتی
غذای روحی و معنیّ جُمله
در این جامی و هم فتوی جُمله
عیانی لیک پنهانی ز دیده
کسی رنگ تو در اینجا ندیده
نداری رنگ آمیزی در اینجا
دمادم فیض میریزی در اینجا
ز نور فیض تو عالم پر از نور
شد و اندر جهان گشتی تو مشهور
ترا خوانند جان چون در نهانی
ولی از جان یقین عین العیانی
ترا خوانند جان مر اهل معنی
که هر دم مینمائی راز مولی
ترا خوانند جان اینجا حکیمان
کجا دانندت اینجاگه لئیمان
بنورتست اشیا در حقیقت
که بیرون و درونی در طبیعت
ز بالا در درون نفخه دمیدی
درون جان تو در گفت و شنیدی
ابا تو دارم اینجا رازها من
که دیدم ازتو سر آوازها من
تونطقی درهمه گویا شدستی
درون اندر همه جویا شدستی
تو نطقی در زبان و راز گوئی
تو بشنیدی ز جانان بازگوئی
تو نطقی در زبان و عین گفتار
حقیقت رازها آری پدیدار
بگرد خاک میگردی تو دائم
بتو پیداست خاک و گشته قائم
بگرد خاک میگردی ز اسرار
ولی از چشم گشته ناپدیدار
بگرد خاک میگردی همی تو
درونش میدمی هر دم دمی تو
چنانت یافتم در خاک بیچون
که اوّل آمدی در هفت گردون
ز سوی ذات در عین صفاتی
حقیقت این زمان دیدار ذاتی
مگردان رخ ز خاک و روح اعیان
که میدانم ترا اسرار پنهان
زلائی این زمان در عین الّا
حقیقت اسم دیده در مسّما
مسمّائی ولیکن جسم بوده
از اوّل بیشکی بی اسم بوده
همه اسم از تو موجود و تو بیجان
همه پیدای تو هستی تو در جهان
از آن دم چونکه یارت این دم آورد
از این دم آمدی ز اعیان خود فرد
ترا برتر ز آتش بینم اینجا
از آنت سخت من خوش بینم اینجا
که از بالا دمادم میدمی باز
حقیقت اندر اینجاگه باعزاز
دلا مر باد را بشناس در خود
مکن او رادمی مر دور از خود
از آن دم تو او را اندر اینجا
کز آن دم کرد جان تو مصفّا
از آن دم دان تو اینجا اصل بودش
همین جاگه بدان مر وصل بودش
فنا شو همچو باد از آن دم ای دوست
که این دم نفخه است و همدم اوست
ز اصل هر چهار اینجا عیانی
بگفتی سرّ کل را تو نهانی
ز اصل این چهار آگاه گشتی
بدین سیر دگر زینها گذشتی
یقین هم وصل آب اینجا بیان کن
نمود راز او سرّ عیان کن
حقیقت آب را عین العیان بین
از او مرجمله اسرار نهان بین
اگرچه هر چهار از اصل یارند
در این مسکن بجانان پایدارند
از آنجا آمده هر چار اینجا
ز بهر دلبر عیّار اینجا
ولی زابست اینجاگه جمالش
که اعیان آمد از نور جلالش
از آن حضرت بد اینجا بی بهانه
در آمد گشت اینجاگه روانه
از آن دریای بیچون آمدست او
در این درگاه در کلّی نشست او
حقیقت آب اینجا زندگانی است
در او بسیار اسرار معانی است
فتاده در ره جان او خوش و تر
حقیقت میرود هر لحظه خوشتر
خوش و تر میرود چون باد در جان
کند دل را و جسم آباد در جان
خوش و تر میرود درکوی معشوق
بامید وصال روی معشوق
خوش و تر میرود در شی روانه
که تا بخشدت حیات جاودانه
خوش و تر میرود در جمله پیدا
حقیقت میکند هر لحظه غوغا
خوش و تر میرود در کوی دلدار
شود هر نقش از او اینجا پدیدار
درون باغ و بستان شادمانه
شود در سوی صحراها روانه
درون باغ و بستان خرّم و کش
رود در باد و خاک و عین آتش
کند ره در سوی هر سه بتحقیق
یکی گردد وی اندر عزّ و توفیق
گهی بر صورت گندم برآید
گهی در صورت او جو نماید
گهی بر صورت و عین حشایش
کند او در بهار اینجا گشایش
گهی بر صورت انگور باشد
درون میوهها پرنور باشد
گهی جان بخشد اندر عین بستان
که شیر شوق آرد سوی بستان
ز جان کن فهم تا این سر بدانی
که در آبست اسرار معانی
پس آنگه از بهار میوه الوان
شود مر نطفه در انسان وحیوان
شود مر نطفه و بنماید اسرار
ز حیوان میکند انسان پدیدار
از آن هر سه وزین یک چون چهارست
حقیقت دید مولی آشکاراست
نظر کن نطفه را در اصل آغاز
که آبی بود وز آبست این باز
حقیقت بود او چون گشت نطفه
که تا پیدا کند همچون تو تحفه
ترا چون اصل از آب منی است
از آنت این همه کبر و منی است
کجا یک نطفه با دریا برآید
کجا یک ذرّه با الاّ برآید
حقیقت همچو آبی و تو در آب
نظر کن تا ببینی تابش و تاب
نظر کن آب را نورِ حقیقت
که انسان داد منشور طبیعت
همه آبست اگر تو باز بینی
نظر کن سوی او تا راز بینی
همه آبست و آب آید جمالش
که اینجا مینماید هر کمالش
همه آبست وز آبیم زنده
چنین آمد بنزد جان بنده
همه آبست و آب از جوهر ذات
شتابان میرود در جان ذرّات
همه آبست و آب از جوهر کل
روانه درتو است و تو یقین کل
همه آبست او و در شیب و بالا
حقیقت راه دارد سوی الّا
ز شیب هر شجر بالا شود او
حقیقت در سوی الّا شود او
نمیبینی و آن را تا نخوانی
از آن ماء طهور اینجا ندانی
خوشی از آن اینجا زنده باشد
مر او را جمله ذرّه بنده باشد
نمیخوانی از آنش ره ندانی
که سرّ آب در خود باز دانی

تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

از آن حضرت زمستان را نظر کن
دل و جانت دگر زین سر خبر کن
نه باران آید از آن حضرتِ پاک
زمستان اندر اینجا بر سر خاک
حقیقت آب آن دریای بود است
که در اینجا حقیقت رخ نمود است
از آن حضرت بدین منزل کند را
شود در کوه و یخ در کوه پیدا
حقیقت سرّ بیچون در بهار است
که رنگارنگ صنع بیشمار است
حقیقت در بهار این سر بدانی
که موجود است در تو این معانی
نظر کن تو بدین هرچار بیچون
که بنماید در او نقش دگرگون
هزاران رنگها بیرون برآرد
گل و شمشاد بر سنگ او نگارد
هزاران رنگ گوناگون الوان
ز خاک مرده پیدا میکند جان
هزاران رنگ گوناگون بصحرا
کند از صنع خود در آب پیدا
هزاران رنگ گوناگون اَبَرکوه
برون آرد بهار و گل به انبوه
هزاران رنگ گوناگون سوی باغ
بر آرد او ز صنع خود ابر راغ
همه حمد و ثنایش بر دل و جان
همی گویند اندر پرده پنهان
ز خود اظهار میکرد اندر اینجا
منقّش سرخ و زرد آسوده آسا
بهر رنگی که بنماید عیان او
بیاید سوی خورشید جهان او
همه در آفتاب عالم افروز
شوند اندر بهاران شاد و فیروز
چو قرص خور سوی برج حمل را
روانه کرد حیّ لَمْ یَزَلْ را
بود خورشید نور افروز جمله
از آن خواهد ورا نور و نه جمله
حقیقت چونکه خورشید حقیقی
کند نورش ابا جمله رفیقی
سه ماه اندر جهان فصل بهار است
بدان این سرّ که از من یادگارست
در این سه ماه عالم شاد باشد
ز خورشید این جهان آباد باشد
در این سه ماه عالم نور گیرد
جهان از نور خود منشور گیرد
جهان از نور خورتابان نماید
درون هر شجر صد جان نماید
جهان از نور خور تابنده باشد
شجرها چون مه تابنده باشد
جهان چشم و چراغی باز بیند
که سالی اندر این سر راز بیند
چو شش مه بگذرد بر گندم و جو
فکنده باشد او بر جمله پرتو
شود پخته ز نور تاب خورشید
دگر سوی دگر دارند امیّد
رساند جمله را در آخر کار
فرو ریزد همه گلها بیکبار
حقیقت گوسپند و گاو و اشتر
ز حیوانهاگیاهان میخورند پر
همه در سوی نطفه باز گردند
ز سرّ عشق صاحب راز گردند
ز سرّ عشق هر یک در مکانی
حقیقت زندگی یابند وجانی
ز سرّ عشق در دریای بیچون
نماید هر یکی نقش دگرگون
ز سرّ عشق در دید تجلّی
شوند پیدا بسی در دار دنیی
در این معنی که من گفتم شکی نیست
که پیدائی و پنهان جز یکی نیست
همه از او شود پیدا و در آب
نماید صورت هر چیز دریاب
از او پیدا شود در نوبهاران
حقیقت میوه اندر باغ و بستان
از اوّل باغ پر نقش و نگارست
نه از یک لون اینجا بیشمار است
دگر اینجا فرو ریزد بآخر
کند مر میوههای خوب ظاهر
از آن ناپختگی چون پخته آرد
بمعیار خرد آن سخته آرد
همه لذّات انسانست دریاب
یکی اصل دگرسانست دریاب
همه اندر خورش آن را کند اکل
ز دیدت این بیان بشنو از این نقل
ز دیده میکند تقریر قرآن
و اَنْبَتْنا فها حبّاً تو برخوان
همه از قدرت کل آشکار است
بهر لونی از این کل آشکار است
همه اندر نبات اینجا یقین است
کسی داند که کلّی دوست بین است
همه از آب موجودست دریاب
که پیدا میشود این جمله در آب
همه از آب موجودست میدان
مِنَ المأ را زِ سرّ دوست برخوان
از آن چون میندانی اصلت اینجا
کجا دریابد این سرّ گوشت اینجا
بچشم این دیدنی کلّی بدانی
ببینی نیز گر کلّی بدانی
دل پاکیزه باید کین بداند
وگرنه هر کسی این را نخواند
همی خوانند قرآن جمله اینجا
همی دانند یک اسرار اینجا
همه خوانند قرآن و ندانند
از آن سرّ قرآن ناتوانند
همه خوانند قرآن در شریعت
ره او میندانند از حقیقت
همه خوانند قرآن و چه سود است
که کس آگه از او اینجا نبود است
همه خوانند قرآن در بر دوست
کسی باید که باشد رهبر دوست
همه خوانند قرآن از پی راز
نمییابند از اسرار کل باز
همه خوانند قرآن را در اسرار
ولیکن سرّ قرآن کی پدیدار
بود کین جان ترا زین سر حقیقت
درون پیدا شود از دید دیدت
حقیقت گر بقرآن بنگری تو
بسی خوانی در این سر رهبری تو
ترا اوّل بباید خواند تفسیر
نه بحث نفس الّا در بر پیر
بر پیر حقیقت خوان تو قرآن
بَرِ او یاب کلّی نصّ و برهان
بر او خوان و معنی باز دان تو
بَرِ پیر حقیقت راز خوان تو
بر او خوان تو قرآن از حقیقت
که او پیدا کند مر دید دیدت
بر او خوان تو قرآن و زو یاب
کمال جمله اشیا را از او یاب
که قرآنست اصل شیئی و لاشیی
حقیقت ذات پاک بیشک حی
همه معنی اوّل تا بآخر
یقین در سرّ قرآنست ظاهر
همه معنی اوّل و آخرِ کار
ز قرآنت شود اینجا پدیدار
همه معنی ز قرآن باز یابی
ز قرآن بیشکی این راز یابی
ز قرآن این همه شرح و بیانست
که در وی آشکارا ونهان است
کسی نایافت اینجا سرّ او باز
مگر اینجا حقیقت صاحب راز
کجا در پیش او دریافت تحقیق
وز او دریافت اینجاگاه توفیق
هر آنکو طالب قرآن شود او
بذات پاک قرآن بگْرَوَدْ او
ز قرآنش همه روشن شود پاک
حقیقت اندر اینجا جمله در خاک
ز قرآنش همه پیدا نماید
دَرِ جانش ز قرآن برگشاد
ز قرآنش نماید آنچه گفتم
حقیقت دُرّ این معنی که سُفتم
نظر میکن ز قرآن سه عنصر
ز من بشنو دگر معنیّ چون دُر
زناراللّه چندی جای بنگر
بخوان اسرار آن وزوی تو مگذر
بریحٍ صرصرٍ چون جمله باداست
ولی هر یک زیک معنی فتادست
دگر الماء کلُّ شیئ تو برخوان
همی مال التّراث از نصّ قرآن
حقیقت نقش ما از آب و خاکست
که آب و خاک از اسرار پاکست
دگر آتش ابا باد نهانی
از آنجا میدهد اینجا نشانی
دو از بالا دو از شیب و چهارند
که اینجا در حقیقت پایدارند
یقین چون باد با آتش به پیوست
حقیقت آب و خاک این نقشها بست
یقین جانست اندر کل هویدا
نداند این سخن جز مرد دانا
یقین است اینکه نقش هر چهار اوست
ز نور قدس گشته آشکار اوست
ز نور قدس اظهار است جانت
در او پیداحقیقت بر نهانت
ولیکن چون در اینها سرّ بدانی
حقیقت این بیان ظاهر بدانی
که موجود است سرّ ذات در کلّ
حقیقت اوست مر ذرّات را کلّ
برون آید بهر نوعی پدیدار
مر او را میشناسد صاحب اسرار
زهر نوعی که اینجا رخ نماید
مر او را صاحب دل جان فزاید
همه ذرّات در راهند پویان
کمال عشق را در شوق جویان
همه ذرّات جویانند اینجا
نموده نقش از هر گونه پیدا
همه طالب ز مطلوب حقیقت
نظر بگشای اندر دید دیدت
خدا در جملهٔ ذرّات دیدم
از آتش اندر اینجا ذات دیدم
یقین چون آتش و بادست در آب
حقیقت آب را هم جمله دریاب
سوم صنع است ار این می ندانی
که میبخشد حیات جاودانی
حقیقت آینه دانم جمالش
همی یابم در او عکس خیالش
یکی آیینه است آب ار بدانی
در او پیداست سرّ لامکانی
یکی آیینه است از جوهر ذات
که میبخشد حیات جمله ذرّات
یکی آیینه پنهانست و پیداست
چو جان عاشقان اینجا مصفّاست
یکی آیینهٔ پر نور دیدست
از آن پنهان کلّی زو پدیدست
حقیقت مغز آب و خاک اینست
از این مگذر که این عین الیقین است
یقین از آب اینجاگه توان یافت
کسی از آب او راز نهان یافت
نه از آبی چنان کاوّل بگفتم
دُرِ اسرار در اوّل بسُفتم
حقیقت هر چهار از آن یکی شد
که دل اینجا حقیقت در یکی بُد
دل وجان بستهٔ این هر چهارند
ولی ایشان عجب ناپایدارند
بقای صورتی اینجا زوالست
تو جان بشناس کآخر آن وصالست
وصال هر چهار از جان بدانی
بوقتی کین جهان را برفشانی
منزه کردی از ایشان بیکبار
کنی هر چار اینجا ناپدیدار
چو منصور این نمودِ اوِلین دید
حقیقت خویش در عین یقین دید
از اوّل آتشی درخویشتن زد
پس آنگه باد بیرون کرد از خود
یقین مر خاک خود برداد بر باد
بسوی آب اناالحق کرد او یاد
چو آخر سوی آب او باز گردید
بسا عنصر اینجا در نور دید
بسوی آب خاک خود در انداخت
عین در آب عکسی بود بشناخت
بسوی آب شد خاکش روانه
اناالحق زد در اینجا بی بهانه
یکی کرد از بزرگی بر سؤال این
که چون وجه است برگوی حال این
گر اوّل زد اناالحق آخر کار
بآتش خویشتن راکرد افکار
بآخر خاک خود بر باد داد او
حقیقت عشق جانان داد داد او
پس آنگه خاک خود را آب انداخت
اناالحق میزد و وین جای میتاخت
چراخاموش شد در آب جانش
بگو با من کنون سرّ نهانش
جوابش داد کای پاکیزه جوهر
نمود او چنین پاکیزه بنگر
از آن شد سوی آبش حاصل اول
بآتش کرد اینجاگه مبدّل
دگر مر خاک را زان داد بر باد
که جز جانان ندارد هیچ بنیاد
بسوی آب آخر زان درون شد
که آب او در اینجا رهنمون شد
یقین خویشتن در آب دریافت
از آن در سوی او پاکیزه بشتافت
همه آلودگی در آب پالود
که آب روی او از آب و گِل بود
حقیقت خامشی در آب باشد
کسی کز بحر در غرقاب باشد
درون بحر هر کو در فتاد است
مر او را گفتن اینجا کی دهد دست
کسی کاندربحار عشق گم شد
اگرچه اصل فطرت هم از آن بد
فنای قطره اندر عین دریاست
از آن خاموشی اینجاگاه پیداست
اگر صد چشمه وصل رود آید
سوی دریا شود قطره نماید
چنان یابش که اندر چشمه بانگست
هزاران چشمه پیشش نیم دانگست
حقیقت قطره بد منصور ازین بحر
بصورت زو نهان شد در بن قعر
نهان شد قطره و صورت نهان شد
از آن مر بحر بیخویش و فغان شد
نهان شد قطرهٔ در بحر لاهوت
گهر شد ناگهان در قعر لاهوت
از آن دریا که جانها میشود گم
من او را قطرهام در عین قلزم
جزیره دانم این دنیا از آن بحر
که افتادست اینجا بر سر قفر
همه اندر جزیره چون درآئیم
یکی نقشی از این دنیا نمائیم
دو روزی اندر این بیغوله باشیم
دمی شادان دمی بیغوله باشیم
نهنگ جانستان ناگه درآید
از این بیغوله ما آخر رباید
نمیدانم در این بیغوله ره یافت
که بیرون آیم از بیغوله دریافت
در این بیغوله جانم رفت از تن
چنان کاینجا نماند حبّه ازمن
تو ای عطّار زین بحر حقیقت
مرو بیرون تو از حدّ شریعت
ابی کشتی ندانی راه کردن
غم بیهوده اینجاگاه خوردن
دمادم در جنون تا چند گوئی
درون بحری و پیوند جوئی
بیک ره خویش در دریا درافکن
که تا بیرون جهی از ما و از من
بیک ره خویش در دریا درانداز
وجود خویتشن در غم تو مگداز
سلوکت بیحد و اندازه افتاد
که تا در قعر بحر آوازه افتاد
تو ماندستی در این بیغوله تنها
اسیر ودردمند وخوار و شیدا
تمامت ماهیان آهنگ کردند
ز بهر جان تو اندر نبردند
بخواهندت بخوردن آخر کار
طمع بگسل ز خود اینجا بیکبار
شهیدانی که اندر بحر مردند
حقیقت دان که ایشان گوی بردند
در این بحر فنا آخر مر ایشان
حقیقت یافتندش جوهر جان
ز ترکیب طبایع باز رستند
چوجوهر در بُنِ دریا نشستند
وصال جوهر ایشان را حقیقت
مسلّم گشت بی نقش طبیعت
کنون چون هر چهار اینجا یقین شد
دلت در جوهر جان پیش بین شد
دلت درجوهر جانست ساکن
ولی زین چار عنصر نیست ایمن
برانداز این چهار و راه خود گیر
که پیش از این نباشد هیچ تدبیر
دمی در سرّ وحدت راز گوئی
ابا ایشان وز ایشان بازجوئی
برانداز این چهار برگزیده
که در جان و دلی کلّی رسیده
تو از جان و دلی واقف بدین چار
فتاده در کف اینجا بناچار
بسی گفتی و بهبودی ندارد
ابا ایشان ز کل سودی ندارد
ندارد و سود با ایشان نشستن
چنین بهتر کز ایشان باز رستن
ترا چون آخر کار اینچنین است
دلت آخر چرا در بند این است
ولیکن حق شناسی در حقیقت
کز ایشان گشت پیدا دید دیدت
از ایشان وصل دنیا دست دادست
چرا آخر دلت زینسان فتادست
دو روزی شاد باش و اصل او بین
از این فَرعان حقیقت اصل میبین
وصال یار از اینسان آشکارست
ترا با قربت ایشان چکار است
وصال یار چون زیشان پدید است
ترا زیشان همه گفت و شنیدست
وصال یار ایشان نیز بنمای
دری بر رویشان هر لحظه بگشای
وصال یار شان بنمای در دید
یکی کن بودشان در سرّ توحید
وصال یارشان بنمای هر دم
همیگو رازشان اینجا دمادم
مرنجانشان که آخر در زوالند
که همچون تو یقین در قیل و قالند
تو زیشان وصل جانان یافتستی
حقیقت کلّ اعیان یافتستی
دمی در شرع میگوئی از ایشان
که تا زیشان کنی پیوند جانان
همه پیوند بود و بود جانند
در اینجا با تو ایشان همرهانند
در اینجا با تو همراهند و همراز
کرم کن نازشان از خود بینداز
جفا زیشان مبین کایشان اسیرند
اسیرانت کجای دست گیرند
جفا زیشان مبین کایشان حقیقت
ز دید خود اسیرند در طبیعت
بخود اینجا نه خود پیدا شدستند
که ایشان نیز از او شیدا شدستند
چنان اینجا گرفتار و اسیرند
اسیرانت کجا دست تو گیرند
ز خود کاخر فنائی هست از ایشان
تو نیز اینجا فنائی دست ایشان
دلا بنواز مر هر چار اینجا
تو خوش میدارشان ناچار اینجا
تو خوش میدار ایشان را دو روزی
که ایشانند هر ساعت بسوزی
نبودِ جوهری دیدند در تو
حقیقت عین توحیدند در تو
نه خوئی تو بدیشان کردهٔ باز
چو ایشان دردرون پردهٔ راز
دلا خوش باش با ایشان بهردم
که ایشانند اندر پرده همدم
حقیقت همدم جانند اینجا
از آن پیدا و پنهانند اینجا
در آتش سرکشی دیدی ز اوّل
ولی این دم شدت اینجا مبدّل
حقیقت نور او با نار پیوست
ز گبری این زمان زنّار بگسست
مسلمان شد یکی کن درنمودش
بفرما اندر اینجاگه سجودش
سجودش را بفرما از یقین تو
حقیقت مر ورا کن پیش بین تو
دگر مر باد را آزاد گردان
از این بیداد او را کن مسلمان
بفرما سجدهاش در بندگی باز
که تا آخر کند مر بندگی باز
دگر مر آب را اینجا یقینش
ده و اینجا بکن مر پیش بینش
مسلمانش کن و فرمای طاعت
بر خاک از یقینِ استطاعت
حقیقت خاک اینجا خود مسلمانست
که بیشک مر خود او اسرار جانانست
اگرچه هر چهار از اوّل کار
بسی کردند نافرمانی یار
کنون چون با تو یک دل دریقینند
بجز تو هیچ در عالم نبینند
کنون چون همدم عطّار گشتید
ز خوی نفس بدبیزار گشتید
چو کافر شد مسلمان آخر کار
مسلمان بایدش کردن بگفتار
کنون این هر چهار و یک صفاتی
یکی باشند در پاکیزه ذاتی
کنون چون این چهار ای راز دیده
ز جان اسرار جانان بازدیده
کنون این هر چهار اندر یکی یار
ز بیهوده شوند اینجای بیزار
کنون هر چهار اندر یکی دید
یکی بینند اندر عین توحید
چنان کاوّل شما را درستایش
ز دید ذات کردم آزمایش
شما را در یکی اصلی نمودم
بهر معنی شما را در فزودم
شما را در یکیتان راه دادم
در اینجاگه دلی آگاه دادم
شما را در یکی دیدار کردم
حقیقت صاحب اسرار کردم
شما را در یکی سرّ معانی
بگفتم جمله اسرار نهانی
شما را در یکی بنمودهام راز
حقیقت بیشکی انجام و آغاز
شما را در یکی بنمودهام ذات
عیان اینجایگه از سرّ آیات
شما را میکنم واصل در آخر
کنم مقصودتان حاصل در آخر
شما را میکنم واصل ز اوّل
که تا اینجا نمایندش معطّل
شما را میکنم واصل از آن دید
که تا کلّی یکی گردید توحید
شما را میکنم واصل چنان من
نمایم اندر آخر جانِ جان من
شما را میکنم واصل ز دیدار
در آخرتان کنم من ناپدیدار
شما را میکنم واصل زحضرت
که تا چون من عیان یابند قربت
شما را میکنم واصل ز اشیا
که بودِ دوست از آنست پیدا
شما را میکنم واصل ز خورشید
که از نور تجلّی هست جاوید
شما را میکنم واصل من از ماه
که او نوریست هم از حضرت شاه
شما را میکنم واصل زافلاک
که گردانست او در حضرت پاک
شما را میکنم واصل هر چار
ز میکائیل کوشد صاحب اسرار
شما را میکنم واصل ز جبریل
ز عزرائیل آنگاهی سرافیل
شما را میکنم واصل ز هر نور
که در ذاتند بیشک جمله مشهور
شما را میکنم واصل من از لوح
شما را میدهم هر لحظه صد روح
شما را میکنم واصل قلم را
ندانید و زنید از خود رقم را
شما را میکنم واصل من از عرش
حقیقت در شما دیدار هم فرش
شما را میکنم واصل ز کرسی
ز موجودیت اندر روح قدسی
شما را میکنم واصل ز جنّت
که تا افتند اندر عین قربت
شما را میکنم واصل ز اعیان
که اصل اینست اینجاگاه جانان
حقیقت هر چهار از دید دیدست
مر این اسرارها از من شنیدست
حقیقت هر چهار از بود جانست
بدان گفتم که این سرها بدانست
حقیقت هر چهار از راز بیچون
نمودست از جهان بی چه و چون
حقیقت هر چهار از بود اللّه
در اینجاگه شوید از راز آگاه
حقیقت هر چهار از دید دیدار
ز خود گردید اینجاگاه بیزار
حقیقت هر چهار از اصل بودش
که اینجا اند در گفت و شنودش
یکی بینند اینجا همچو منصور
که تاگردید سر تا پای کل نور
یکی بینید و جز یکی ندانید
وگرنه عاقبت حیران بمانید
یکی بینید در اصل حقیقت
بیابی جمله در عین شریعت
یکی بینید چه اوّل چه آخر
که کردم من شما را راز ظاهر
یکی بینید کل اسرار جانان
که آخر هستشان دیدار جانان
یکی بینید اینجا جوهر خویش
که اینجا گاه داری رهبر خویش
چو من یکتا شوید اینجا حقیقت
که تا پیدا شودتان در شریعت
در این معنی که میگویم شما را
حقیقت مینمایمتان خدا را
در این معنی که من میگویم از اصل
حقیقت مینمایمتان یقین وصل
در این معنی که میگویم ز تحقیق
شما را میدهم در عزّ و توفیق
در این معنی که میگویم در اسرار
شما را میکنم از کل خبردار
در این معنی که میگویم عیانی
شما را مینمایم جان جانی
اگر در راه حق پاکیزه گردید
در آخر بیشکی از عشق مَر دید
شما را واصلان خوانیم آخر
اگر تقوی شما را گشت ظاهر
یکی بینید در تقوایِ جانان
حقیقت بیشکی معنای جانان
کنون چون آشنا گشتید با ما
حقیقت همچو ما گردید یکتا
تو ای عطّار دمزن در خدائی
که آمد این زمانت روشنائی
یکی کردی ابا خود چار انباز
کنون هستند در دید تو دمساز
یکی کردی ابا خود بود ایشان
نمودی در یقین معبود ایشان
یکی کردی مر ایشان را ابا خود
که تا نیکو شود نزد تو هر بد
حقیقت در یکی شان راه دادی
اشارتشان بنزد شاه دادی
حقیقت در یکی شان کل نمودی
ز هر معنی دَرِ ایشان گشودی
زهر معنی بدیشان راز میگوی
همه از ذات مولی باز میگوی
ز هر معنی که میگوئی یقین است
که جان تو در ایشان پیش بین است
ز یکی گوی با ایشان تو در راز
حجاب از پیششان کلّی برانداز
ز یکی گوی با ایشان در اینجا
که یکی خواهند شد در جوهر لا
فنا خواهند شد آخر از آن دید
یکی خواهند بُد در عین توحید
حقیقت اندر اینجا آخر کار
ز تو خواهند گشتن ناپدیدار
حقیقت راهشان بنموده باشی
دَرِ ایشان همی بگشوده باشی
حقیقت از تو چون گردید واصل
بود مقصودشان در اصل حاصل
در ایشان مر مر ایشان را حقیقت
نموده باشی اینجا دید دیدت
یقین مر تیغ ایشان بهر ایشانست
یقین مر نوش آخر قهر ایشانست
فراق اینجایگه خواهند دیدن
در آخر تیغ کل خواهد چشیدن
وصال اندر فراقش باز یابند
در آن دم با تو اینجا راز یابند
حقیقت تیغ جانان راحت جانست
که آخر در حقیقت دید جانانست
دم آخر زوال جسم و جانست
چه غم چون عاقبت عین عیانست
دم آخر بدانید رخ نمایان
که آن دم رخ نماید جان جانان
حقیقت وصلتان آن دم یقینست
که آندمتان یقین عین الیقین است
وصالست اندر آندم تا بدانی
بخود اینجایگه در شک بمانی
وصالست اندر آن دم در یکی باز
یقین یابند آندم بیشکی باز
حقیقت وصلتان آندم میسّر
شود کز خود برون آئید بردر
حقیقت وصلتان آندم فنایست
در آن عین فنا بیشک بقایست
حقیقت وصلتان در ذات باشد
شما را بیشکی آیات باشد
در آندم باز بیند آن نظر پاک
نباشد این زمان هم آب و هم خاک
نه آتش نامتان باشد نه خود باد
حقیقت جان جان باشید آباد
حقیقت جان جان آندم بیابند
درون کل در آن لحظه شتابند
حقیقت جان جان یابید در دید
فنا گردید اندر قرب توحید
حقیقت جان جان گردید در کل
نباشد بعد از آنتان رنج و هم ذل
حقیقت جان جان کردند در بود
که در عین ازل تقدیر این بود
قلم بنوشته بر لوح این بیانها
حقیقت در ازل هر جان جانها
قلم بنوشت بر لوح آنچه او گفت
چنین بود و چنین کرد و چنین گفت
قلم بنوشت اینجا باز بینید
کسانی کاندر اینجا راز بینید
قلم بنوشت اینجا سرّ اسرار
که تا خود می چه آید زان پدیدار
قلم بنوشت بر ذرّات عالم
از آن بنماید او سرّ دمادم
قلم بنوشت اندر اصل فطرت
یکی در بُعد و دیگر عین قُربت
قلم بنوشت و غافل مینداند
که هم لوح و قلم این سرّ بخواند
قلم رفتست هر کس را از آن دید
یکی اندر بقا یک عین تقلید
قلم رفتست و میآید دمادم
قضا بر جان فرزندان آدم
دمادم مینماید سرّ بیچون
در این دنیا حقیقت بیچه و چون
دمادم مینماید راز ما یار
در این دنیا همی آید پدیدار
دمادم مینماید آنچه خواهد
قضای رفته را بیشک نکاهد
دمادم مینماید سرّ اسرار
نمیداند کسی کل آخر کار
قضای رفته را تدبیر مرگست
در آخر تا بدانی زانکه ترکست
قضای رفته را گردن نهادیم
ز سر از عشق ما و من نهادیم
قضای رفته را تسلیم گشتیم
از آن بی ترسو خوف و بیم گشتیم
قضای رفته را تدبیر اینست
که عطّار از حقیقت پیش بینست
قضای رفتست و اکنون چاره آنست
که تسلیمیم و جان اندر عیانست
قضا رفتست و ما تسلیم یاریم
فتاده این زمان در پای داریم
قضا رفتست و من از پیش دیدم
ز بی خویشی همان در خویش دیدم
قضا رفتست و اکنون بر سرم باز
که هستم در حقیقت صاحب راز
قضا رفتست و کشتن خواهد آن دوست
برون آور مرا زین نقش در پوست
چو تسلیم قضایم هم تو دانی
مرا بنمودهٔ راز نهانی
چو تسلیم قضای تو شدستم
در آخر هم تو گیر ای دوست دستم
بکش عطّار را تا چند گویم
توئی پیوند و من در گفتگویم
حقیقت از تو دارم زندگانی
مرا بخشیدهٔ تو رایگانی
منم منصور تو در سرّ اسرار
ز هر نوعی ز ذات تو خبردار
خبر دارم ز بود و رفتهٔ بود
مرا عشق تو اینجاگاه بنمود
مرا عشق تو گفت این راز اینجا
که ای عطّار سر درباز اینجا
مرا عشق تو گفت و من شنیدم
حقیقت آن یقین از پیش دیدم
مرا عشق تو اینجا دستگیر است
اگر نه دل در این صورت اسیراست
مرا عشق تو عقل اینجا برانداخت
حقیقت آب را بر آذر انداخت
مرا عشق تو اینجا کرد آباد
که خاکم داد اینجاگاه بر باد
مرا عشق تو این هرچار یک کرد
کز این هر چار اینجا گشتهام فرد
یکی میبینم از عشق تو هر چار
چو من ایشان شده در تو گرفتار
یکی میبینم از عشقت عیانست
که این هر چار در ذاتت نهانست
یکی میبینم و هر چار رفتست
حقیقت جسم وجان این بار رفتست
یکی میبینم از عشقت سراسر
که خواهد رفت در عشقت مرا سر
ز عشقت آنچنان واصل شدستم
که ذات تو عیان حاصل شدستم
منم این لحظه فارغ دل نشسته
میان عاشقان فارغ نشسته
همه اندر طلب من دید مطلوب
عیان دارم ترا ای جان محبوب
همه اندر طلب من عاشق تو
در این سرّ فنا من لایق تو
همه اندر طلب من کل رسیده
حجاب بی نشانت را بدیده
همه اندر طلب من دیده رازت
ز شیب افتاه اینجا از فرازت
همه اندر طلب ای جان جُمله
توئی جان و یقین جانان جمله
همه اندر طلب در عشق پویان
ترا اینجایگه در عشق جویان
تو معشوقی و جمله عاشق تو
ولی تا خود که باشد عاشق تو
تو معشوقی و کس کامی ندیده
در اینجاگه سرانجامی ندیده
تو معشوقی و جلمه در طلب دوست
توئی اینجایگه بیشک سبب دوست
تو معشوقی و جویان تو عشّاق
همه گردند کلّی گِردِ آفاق
تو معشوقی و سالک در ره تو
که تا ناگه رسد بر درگه تو
تو معشوقی و محبوب جهانی
میان جان و دل اینجا عیانی
تو معشوقی و عاشق در غم و رنج
ندیده مر ترا در اندرون گنج
تو معشوقی و عاشق بر تو سودا
ترا اینجا همی جوید بهر جا
تو معشوقی و عاشق در فنایست
همی جوید یقین دید بقایست
تو معشوقی و عاشق مانده خسته
در اینجا تن نزار و دل شکسته
تو معشوقی و عاشق خوار و مجروح
توئی در جسم ودر دل قوّت روح
تو معشوقی و عشّاقت طلبکار
شده گردان تو درعین پرگار
تو معشوقی و عاشق رهنمائی
درونِ خانهٔ و درگشائی
تو معشوقی و بنمائی ره ای دوست
کنی عشّاق را سرّ آگه ای دوست
تو معشوقی که بنمائی حقیقت
هر آنکس را که خواهی دید دیدت
تو معشوقی که کلّی را بسوزی
در آن دم کآتش عشقت فروزی
کسی کو طالب راز تو باشد
در این سر دوست و سرباز تو باشد
کسی کو طالب راز تو گشتست
دودیده همچو تیراز خویش گشتست
کسی کو طالبت آمد در این راز
نمودی مر ورا انجام و آغاز
منم اینجا ترا ای راز دیده
در این جایم ترا من باز دیده
چنان در جان من بنمودهٔ راز
که میگوئی ز عشقم خویش را باز
چو عیسی من کنون در پای دارم
چو منصورت در این سرّ پایدارم
یقین سوی فلک امّید دارد
مقام چارمین خورشید دارد
چنان در چارمین حیران بماندست
که کلّی دست از خود برفشاندست
سمای چارمش چون منزل آمد
ز خورشید رخت او واصل آمد
اگرچه بود عیسی روح پاکت
خدا مانده ز آب و دید خاکت
نهانش بودش و نی بیشکی باد
حقیقت روح خود را کرده آباد
ز بود تو چنان نابود بوده
که با تو گفته و وز تو شنوده
حقیقت کرده اینجا پایداری
در آن منزل فرماند بزاری
بیک سوزن که کردی آن حسابش
حقیقت بود آن سوزن حجابش
بیک سوزن بماند اندر ره تو
نشسته همچنان بر درگه تو
بیک سوزن مر او را داشتی باز
ندیده همچنانت سرّ آغاز
بیک سوزن مر او را خسته کردی
درش از بهر این بربسته کردی
چو یک سوزن حجابست اندر این راه
که یارد گشت از عشق تو آگاه
چو یک سوزن حجابست اندر این سِرّ
که یارد یافت دیدار توظاهر
چو یک سوزن حجاب سالکان است
حقیقت دید تو سرّ نهانست
چو یک سوزن بود اینجا حجابی
که یارد کرد اینجاگه عتابی
مگر آنکو بجان و سر نماند
بیک سوزن در این ره درنماند
بیک سوزن اگر مانی تو در راه
کجا آنجا رسی در حضرت شاه
بیک سوزن اگر مانی تو در راز
نیابی روی جانان را دگر باز
در این ره من بجان و تن نماندم
چو عیسی من بیک سوزن نماندم
در این ره سوزنی بدجان حقیقت
فنا گردم در این دریای دیدت
شکستم سوزن خود را در این بحر
فرو انداختستم اندر این قهر
شکستم سوزن خود تا بدانم
چو عیسی سوی چارم می ندانم
شکستم سوزن و رشته گسستم
حقیقت نیست گشتم تا که هستم
شکستم سوزن اندر عشقبازی
که دانستم نباشد عشق بازی
شکستم سوزن و آزاد ماندم
ز دید دید تو آباد ماندم
شکستم سوزن و فارغ شدم من
در این اسرارها بالغ شدم من
چو موسی سوی طورم هر نفس باز
روم در حضرت اینجا از قبس باز
چو موسی صاحب اسرار عشقم
از آن پیوسته در تکرار عشقم
چو موسی صاحب اسرار جانم
که دایم در دم عین العیانم
چو موسی من در اینجا راز دیدم
بطور عشق جانان باز دیدم
چو موسی دم زدم در نزد عشّاق
فکندم دمدمه در کلّ آفاق
چو موسی دم زدم از دید دلدار
شدم در دید عشقش ناپدیدار
چو موسی دم زدم اینجا یقین من
که چون موسی بدم کل پیش بین من
چو موسی دم زدم زان سرّ بیچون
خدا را دیدم اینجاگاه بیچون
چو موسی دم زدم در دید وحدت
مرا بخشید جانان عین قربت
چو موسی یافتم سرّ نهانی
همه مکشوف کردم در معانی
چو موسی یافتم اسرار عشّاق
بدیدم در عیان دیدار عشّاق
چو موسی صاحب سرّ نهانم
از آن پیوسته در عین العیانم
چو موسی صاحب اسرار طورم
از آن پیوسته چون او غرق نورم
مرا نور حقیقت پیش بین شد
دل و جانم از آن کلّی یقین شد
مرا نور حقیقت راه بنمود
درونم دید روی شاه بنمود
مرا نور حقیقت هست در جان
از آنم گفته مر اسرار پنهان
مرا نور حقیقت راهبر شد
دل و جانم از آن کل باخبر شد
مرا نور حقیقت روی بنمود
حقیقت جان ودل دیدم که او بود
مرا نور حقیقت در درونست
بسوی کائناتم رهنمونست
مرا نور حقیقت راز گفتست
همه اسرارهایم باز گفتست
مرا نور حقیقت هست در دل
از آنم در همه مشهور حاصل
مرا نور حقیقت در نهادست
در گنجینهٔ معنی گشادست
که اینجاگه شدم بیشک عیان یار
مرا نور حقیقت کرد اسرار
مرا نور حقیقت کرد واصل
که تا یکی شد اینجا جان و هم دل
مرا پیر حقیقت پیش بین کرد
که تا ظلمت برفت و ماندهام فرد
مرا نور حقیقت گفت سرباز
همه اسرار گفت و سرّ من باز
مرا نور حقیقت محو آورد
که تا ظلمت برفت و ماندهام فرد
کنون در نور عشقم وز الهی
نمیگنجد برم لهو و مناهی
کنون در نور عشقم فرد مانده
در آخر شادم و بی درد مانده
کنون در نور عشقم سالک کل
که خواهم گشت آخر هالک کل
کنون در نور عشقم سرّ بیچون
فکنده خود منم در هفت گردون
کنون در نور عشقم در یکی ذات
یکی را کردهام در نورذرّات
کنون در نور عشقم سر بُریده
که خواهم گشت در کل سر بریده
کنون در نور عشقم در فنا من
ز نورش دیدهام بیشک بقا من
کنون در نور عشقم ذات جمله
که هستم بیشکی ذرّات جمله
کنون در نور یارم دید کرده
برافکنده حجاب هفت پرده
مرا در نور اینجا کرد واصل
که شد نور حقیقت جان و هم دل
دل و جان نور شد تا راز او یافت
همی انجام را آغاز او یافت
دل و جان نور شد در انبیا کل
کزیشان دید اینجا او بقا کل
دل و جان نور شد در ذات پیوست
از آنش این زمان در ذات دل هست
دل و جان نور معنی در گرفتست
حقیقت شیب و بام و در گرفتست
دل و جان نور ذات لایزالست
از آن اندر تجلّی جلالست
دل و جان نور در تجلّی نور دارد
از آن ایندم دم منصور دارد
دل و جان نور در تجلّی واصل اوست
که میدانند کاینجا جملگی اوست
دل و جان نور در تجلّی ناپدیدند
که در نور حقیقت کل رسیدند
دل و جان نور در تجلّی یافت اعیان
دلم جان گشت و جانم گشت جانان
دل و جان نور در تجلّی وصالست
حقیقت در یکی دیدار حالست
دل و جان نور راز میجویند مَردَم
از آن نور تجلّی را دَمادَم
دل و جان راز میگویند در خویش
که دیدستند سرها مر دو از پیش
دل و جان راز میگویند از دید
که بیچونست و در یکیست توحید
دل و جان راز میگویند از یار
وصال خویش میجویند از یار
دل و جان رازها گفتند سرباز
از آن عطّار اینجا گشت سرباز
دل و جان هردو با عطّار یارند
ز دیدار حقیقی بیقرارند
دل و جان هردودیدارست تحقیق
که اندر سرّ اسرارست تحقیق
دل و جان در فنا کل بود گشتند
کسی دیدند از آن معبود گشتند
دل و جان در فنا دیدند اعیان
از آن اندر فنا گشتند جانان
دل و جان هر دو جانند و کس نیست
یکی اندر یکی و پیش و پس نیست
یکی اندر یکی دیدند اینجا
شدند اندر یکی ذرّات شیدا
حقیقت جان و دل در سّر جانان
ندانستند خود را راز پنهان
دل و جان هر یکی معشوق دیدند
چو پیر عشق در جانان رسیدند
چو جانان رخ نمود و آشنا کرد
مر ایشان را در اینجاگه فنا کرد
چو جانان رخ نمود و دید بنمود
یکی دیدار در توحید بنمود
چو جانان در یک بد جان و دل دو
یکی گشتند اینجاگاه هر دو
دوئی برداشتندش از میانه
یکی گشتند ازوی جاودانه
یکی شد بود اشیا ازعیانی
ز پرده رخ نمود اینجا نهانی
ز پرده رخ نمود و راز برداشت
نمیدانست جان او را ببرداشت
ز پرده رخ نمود اوّل عیان او
اگر در پرده شد اینجا عیان او
ز پرده رخ نمود و راز برگفت
همه با عاشق سرباز برگفت
ز پرده رخ نمود اندر نهانی
دگر تا در نهان گوید معانی
ز پرده رخ نماید او دمادم
نهد بر ریش مر بیچاره مرهم
دوای دردمندان را شفا شد
نمیدانم که در پرده چرا شد
دمادم آنچنان عطّار رخ را
نماید در عیان عشق او را
دمادم رخ نماید بیچه و چون
دگر از پرده کل آید به بیرون
نه اندردست عشّاقست آن ماه
که رخ را مینماید گاه بیگاه
کسی کاندر سلوک راه باشد
یقین از ماه خود آگاه باشد
کسی کان ماه دید اینجا یقین باز
شد اینجا در یقین او پیش بین باز
کسی کان ماه دید اندر دل و جان
یقین دریافت رهبر در دل و جان
دمی غائب مشو از پردهٔ دل
که ناگه بینی آن گم کردهٔ دل
چو بردارد ز رخ می پرده خورشید
که مر ذرّات را او نور جاوید
کند در خود کشد چون قطره دریا
کند اسرارها او را هویدا
دلا خورشید جان از دست مگذار
دمادم سوی روی او نظر دار

تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

دلا خورشید جان میبین دمادم
که نور اوست با نور تو همدم
دلا خورشید جان را گوش میدار
مشو بی عشق دل با هوش میدار
دلا خورشید جان خواهی حقیقت
ز نور او خبرداری حقیقت
دلا خورشید جان داری درونت
که نور او شد اینجا رهنمونت
دلا خورشید جان داری بدیدار
هم اندر نور او شد ناپدیدار
دلا خورشید جان داری تو در بر
حقیقت اوست سوی ذات رهبر
دلا خورشید جان داری یقینست
که او اندر درونت یاربین است
دلا خورشید جان داری در اسرار
دمی او را یقین ازدست مگذار
ترا خورشید جان چون هست حاصل
ازو یک لحظه دل پیوند بگسل
ترا خورشید جان چون ره نمودست
ترا از جان جان آگه نمودست
دمی غافل مباش ازنور او تو
ازو میگوی و غیر او مجو تو
دمی غافل مباش از دید جانت
که او آمد درون راز نهانت
یقین جان تو خورشیدست ای دل
کز او مقصودها کردی بحاصل
از او مقصود حاصل کردهٔ تو
وگر چه در درون پردهٔ تو
همت خورشید گِردِ پرده آمد
طلبکار تو ای گم کرده آمده
تو او گم کرده بودی بازدیدی
از آن هر دم هزاران راز دیدی
بنور او بدیدی نور او را
که نور اوست مر بین نور او را
از او مگذر وز او بین سرّ اسرار
که تا هر دو یکی باشند در اسرار
دلا داری وصال اکنون چه گوئی
که جان با تست جانان تو مجوئی
حقیقت نور جانت از ذات بنگر
که درد تست او درمانت بنگر
حقیقت نور او بنگردمادم
که از کل میدمد در عین این دم
وصال اینجاست منگر از وصالت
که بهر اینست اینجا قیل و قالت
وصال اینجاست آنکو باز بیند
ز جان و دل حقیقت راز بیند
یکی وصلست و چندینی طلبکار
حقیقت نیست چیزی جز رخ یار
یکی وصلست اینجا رخ نموده
نمییابند کلّی درگشوده
یکی وصلست اگر داری تو دیده
دلا در وصل جانان در رسیده
دلا در وصل جانانی بمانده
چرا در وصل حیرانی بمانده
چرا در وصل حیرانی نکوئی
که در وصل حقیقت بود اوئی
چرا در وصل با او برنیائی
که این در را بیک ره برگشائی
وصالت دمبدم اینجا فراقست
از آن پیوستهات در اشتیاقست
وصالت هست اینجاگاه اعیان
مشوبر هر صفت اینجا دگر سان
طبایع را خبر کردم ز اسرار
تو نیز اینجایگه کردم خبردار
خبر دادم شما را دمبدم من
یکی کردم شما را در عدم من
شما را آنچنان واصل بکردم
که نقش اینجا شما نقّاش کردم
چو نقاش ازلتان رخ نمودست
شما را مر دمی پاسخ نمودست
شما را رخ نمود اینجای نقاش
همی گوید شما را رازها فاش
شما را رخ نمود اینجای جانان
بگفت اسرارهاتان جمله اعیان
نه چندین رازهاتان گفت سرباز
نمود اینجا بیان انجام وآغاز
شما در وصل اینجا اصل دیده
ز دید او بکام دل رسیده
ز دیدش مگذرید و راز بینید
رخ دلدار در خود باز بینید
ز دیدش مگذر ای جان تا بدانی
که دید اوست در تو زان عیانی
حقیقت نور تو از نور ذاتست
طبایع مر ترا عین صفاتست
طبایع پردهٔ گِردِ تو بسته
که ایشانند شاگرِدِ تو بسته
حقیقت هر چهارت هست شاگرد
ببسته پرده بنگر گِرد برگِرد
ز شاگردان خود آگاه میباش
ولیکن از درون با شاه میباش
ز شاگردان نظر کن راز بیچون
که ایشانند نور هفت گردون
ز شاگردان نظر کن خویش بنگر
ترا بنهاده سر در پیش بنگر
ز شاگردان نظر کن تا بدانی
که از ایشان حقیقت بازدانی
ز شاگردان نظر کن راز بنگر
همی انجام وهم آغاز بنگر
ز شاگردان نظر کن هفت گردون
حقیقت بعد از آن مر راز بیچون
ز شاگردان نظر کن نُه فلک تو
نظر کن بعد از آن را یک بیک تو
ز شاگردان نظر کن تا چه بینی
تو ایشان بین اگر صاحب یقینی
ز شاگردان نظر کن ذات اللّه
که از ایشان بری در ذات حق راه
ز شاگردان نظر کن نور خورشید
که آن نوری تو هم پیوسته جاوید
ز شاگردان نظر کن نور مه تو
که تا بینی در اینجا نور شه تو
ز شاگردان نظر کن مشتری هان
ز هر کوکب که یابی بگذری هان
ز شاگردان نظر کن عرش و انجم
که هفت افلاک نزد عرش شد گم
ز شاگردان نظر کن فرش بنگر
تو فرش اینجا بزیر عرش بنگر
ز شاگردان نظر کن بعد از آن لوح
که تا سر یابی اینجاگاه و صد روح
ز شاگردان نظر کن در قلم باز
قلم زن هرچه میخواهی رقم باز
ز شاگردان نظر کن نور و جنّت
ز کرسی یاب بیشک عین قربت
ز شاگردان نظر کن سوی بالا
نظر کن بعد از آن در دید الّا
ز شاگردان نظر کن جبرئیلت
که از حضرت همین آرد دلیلت
ز شاگردان نظر کن سرّ یزدان
ز میکائیل وجه رزق بستان
ز شاگردان نظر کن سرّ آن نور
که اسرافیل در تو میدمد صور
ز شاگردان نظر کن نور پاکت
که عزرائیل گرداند هلاکت
در آخر قربت بیچون بیابی
بگویم مر ترا که چون بیابی
دلا مگذر ز خود این لحظه در خویش
نظر کن بی حجاب این جمله در پیش
همه در پیش تست و تو ندانی
ز من اکنون همه سرباز دانی
کنونت میکنم واصل که جانم
که راز جملگی از دوست دانم
کنونت میکنم واصل ز دیدار
دلا اکنون قلم در سر نگهدار
نیم جان باتو میگویم کنون راز
که بستم در تو مر این پرده را باز
منت این پرده بستم تا بدانی
که آخر مر مرا اینجا بدانی
حقیقت رازدان و کرد کل دم
چو تو من نیز اندر پنج و چارم
از آن حضرت منم اینجا نمودار
حقیقت یافتستم سرّ اسرار
از آن حضرت بسوی تو رسیده
جمال خویشتن در تو بدیده
دلا من باتو اینجا همدمم هان
که میگویم ابا تو راز و برهان
دلا من با تو کلّی راز گویم
نمود سر با تو باز گویم
بمن کن هر زمانی تو نظر باز
ز من دریاب اینجاگه خبرباز
ز من بین راز بیچون و چگویم
گه میگویم ترا و رهنمونم
همه در خویش میکن سیر ای دل
که مقصود تو اینجا هست حاصل
همه مقصود تو اینجاست دریاب
نه پنهانی یقین پیداست دریاب
تو مقصود خود از من کن بحاصل
که من دیدارم و همراز مشکل
از این پرده که در گرد تو بستست
بسی ذرّات اینجا از تو مستست
زهستی گرد تو یک پرده بستم
ابا تو اندر این خلوت نشستم
ابا تو اندر این خلوت ندیمم
نمیبینی که با تو هم مقیمم
زمانی از تو فارغ من نبودم
ابا تو گفتم و وز تو شنودم
منم با تو دمادم راز پرداز
منم انجامِ تو وَ انجام وآغاز
نظر کن دل که تو بود منی پاک
ولیکن پرده بستم تا کنم خاک
توئی آیینهٔ بیچون اسرار
جمال بی نشان از تو پدیدار
توئی آیینهٔ لطف الهی
گرفته نورت ازمه تا بماهی
توئی آیینهٔ خورشید جانها
همه اندر تو پیدا گشته اینجا
توئی آیینهٔ افلاک و انجم
همه در تست اینجاگه دلاگم
توئی آیینهٔ صنع ازنمودار
بتو پیدا شده اینجایگه یار
ز اصلکل توئی آیینهٔ ذات
بگردت بسته نزد جُمله ذرّات
ز اصل کل تو موجودی همیشه
که اندر ذات کل بودی همیشه
حدیث دوست دارم دل در اینجا
که بود من توئی حاصل در اینجا
کنون راهت نمودم تا بدانی
دگر در ذرّهها حیران بمانی
مشو حیران ز شاگردان صورت
که ایشانت همه باید ضرورت
حقیقت راه یچون کرده ایشان
زده بر گردت اینجا پرده ایشان
بگردت پردهٔ عزّت ببسته
بنزد تو ابا عزّت نشسته
از آن عزّت سوی تو آمده باز
در آخر پیش بر کردند جانباز
در این پرده توانی یافت دیدار
که ایشانند اندر پرده اسرار
درین پرده نمائی ره سوی ما
به بیرون گر شوی در پرده یکتا
در این پرده نمایم رازها من
دهم زین پرده هم آوازها من
در این پرده هزاران پرده دارم
ترا هم پرده و هم پرده دارم
در این پرده بسی کردم تماشا
که بنمودم عیان اینجایگه لا
در این پرده که میبینی مبین پیش
چو من داری حقیقت بیشکی خویش
منت همراه اینجا رهنمایم
منت این پرده از رخ برگشایم
درون پردهٔ ما را طلبکار
کنونت آمدم اینجا پدیدار
درون پردهام من با تو بنگر
ز دید من دلا اینجا تو برخور
درون پردهام من سرّ جانان
ترا بنمودهام بنگر کنون هان
درون پرده در تو بی نشانم
چنانم سرّ معنی میفشانم
درون پردهٔ ای دل در اینجا
که تا یکی شوی در دیدن ما
منم جان از نمودار تجلّی
که با تو همدمم در عین دنیی
منم جان و همه در من بدیدند
ز من گویند هم از من شنیدند
منم جان نفخهٔ ذات و بدان تو
بجز من در دو عالم می ندان تو
منم جان جوهری بندم در اسرار
عجائب جوهریام ناپدیدار
منم جان پرتو ذات ار بدانی
درونت گفتهام راز نهانی
منم جان در همه آفاق گشته
بدید تو چنین مشتاق گشته
منم جان عاشق تو گشته ایدل
که تا همچون خودت اینجای واصل
منم جان و کنم ای دل ترا من
یقین واصل ابی چون و چرا من
منم بر تو شده عاشق در اینجا
ز بهرتست ای دل شور و غوغا
ز بهر تست ای دل این همه راز
که میگویم ترا اینجایگه باز
منم بر تو شده عاشق دمادم
از آن حضرت دهم پرتو دمادم
منم عاشق توئی معشوق در دید
ز تو دیده خود اندر عین توحید
منم عاشق توئی معشوق اسرار
ز تو شد مرمرا اینجا رخ یار
منم عاشق توئی معشوق بیچون
منم با تو نهان در هفت گردون
منم عاشق توئی جان ودل من
شده از هر دو عالم حاصل من
دو عالم در تو بنهاد است دریاب
یقین ای دل دمادم هم خبر یاب
دو عالم در تو پنهانست آخر
از آن این پرده اینجاگشته ظاهر
دو عالم شد طفیلت درحقیقت
از آن بنمودهام دیدار دیدت
دوعالم در تو موجودست تحقیق
تو یاری مر جمال یار توفیق
منم یار تو تو یارمنی دوست
حقیقت هر دو بی مغزیم و یک پوست
حقیقت اصل ما از کردگارست
که ما را در درون پروردگارست
دو روزی کاندر این منزل فتادیم
حقیقت اندر این منزل فتادیم
دو روزی کاندر این منزل مقیمیم
در این پرده ابا هم ما ندیمیم
دو روزی کاندر این منزلگه یار
سزد گر هر دو باشیم آگه یار
دو روزی کاندر این منزل نهانیم
ز دید ذاتِ بیچون در عیانیم
در این منزل حقیقت یار باشیم
ز وصل دوست بر خوردار باشیم
در این منزل حقیقت یار بینیم
دمادم اندر این خلوت گزینیم
در این منزل منم تو تو منی من
من و تو هردو از دیدار روشن
در این منزل وصال یار داریم
دو روزی کاندر این دِهْ کار داریم
در این منزل وصال جان جانهاست
حقیقت بر من و تو هر دو پیداست
در این منزل در آخر چون فنائیم
حقیقت هر دو در بود خدائیم
دو همرازیم از آن حضرت رسیده
جمال دوست هرگه او شنیده
دو همرازیم از آن حضرت در اینجا
رسیده باز دیده جال مولای
دو همرازیم ما در قرب اعزاز
وصال دوست را درهمدگر باز
بدیده زان نمود خویش هر دو
یکی هستیم اینجا هم من و تو
کسی اینجا از آن حضرت ندیدست
همه جانها در اینجا ناپدیدست
من و تو در یکی این دم وصالیم
ز ماضی درگذشته عین حالیم
من و تو هردو از نور تجلّی
حقیقت مستقیم و عین دینی
در این دنیا که مائیم این زمان دوست
یقین دانیم کاینجاگه همه اوست
من و تو این زمان در حضرت یار
رسیدستیم اندر قربت یار
کنون اصل دگر ماندست ای دل
که تا مقصود کل آید بحاصل
کنون اصل دگر اینجاست ما را
کز آن اصلست این درخواست ما را
من و تو هر دو در اصلیم تحقیق
بیا تا هر دو زان یابیم توفیق
چو چیزی نیست جز این اصل اینجا
بیا تا هر دو خود زان وصل اینجا
منوّر خود کنیم از بود احمد(ص)
که تا گردیم منصور و مؤیّد
اگرچه من که جانم در بَرِ تو
حقیقت هستیم ای دل رهبر تو
یکی را دیدم اینجا هست روشن
نمایم مر ترا دل بشنو از من
ز سر تا پای اکنون گوش کن زود
مر این حلقه تو اندر گوش کن زود
وصالی دارم و دل از همه بِهْ
بخواهم تا نمایم مر ترا خِهْ
وصال مصطفی اینجاست ای دل
ترا و من همه پیداست ای دل
وصال مصطفی ماراست دیدار
شدیم آخر حقیقت ناپدیدار
وصال مصطفی ماراست دریاب
بیا تا نگذریمش ما از این باب
وصال مصطفی دیدار دیدست
ز وصلش مر مرا دیدار دیداست
حقیقت من که جانم بشنو ای دل
وصال او از آنم گشته حاصل
حقیقت من که جان اوّلینم
حقیقت دیده و سر پیش بینم
بگشتم در همه کون و مکان باز
نظر کردم عیان انجام و آغاز
همه کون و مکان گردیدهام من
که صاحب درد و صاحب دیدهام من
همه کون و مکانم زیر پایست
مرا در لامکان پیوسته جایست
مکان و لامکانم هست روشن
که باشم دائما در هفت گلشن
مکان و لامکانم آشکاراست
بهرجائی مرا دیدار یار است
بهرجائی که بینی من بُوَم آن
حقیقت کرد ما را ماه تابان
همه جائی است عکس پرتوِ من
که هر خانه ز من گشتست روشن
همه جائی منم اینجا نهانی
یقین یکیام اندر کامرانی
حقیقت جسم بسیارست و هر یک
در او اَمْ جملهٔ جانهایِ بیشک
یکیام جمله اندر بود من هست
درون نقشها باشم ز پیوست
از آن حضرت چو در آدم رسیدم
دم خود در دم آدم دمیدم
از آن حضرت شدمدرجسم آدم
که آن دم دارم اینجاگه در این دم
دمِ آدم ز من روشن نمودست
از آنش جان من از من نمودست
دم آدم ز من تحقیق جان یافت
حقیقت از من اینجاگه نشان یافت
نبد پندار آدم تا من از وی
شدم اجسامش اندر هر رگ و پی
چواندر آدم ای دل راه دیدم
ترا اینجایگه ناگاه دیدم
تو ره دیدی نشانش کرده بودی
حقیقت منزل و در پرده بودی
در این منزل رسیده بودی اینجا
درون پرده بودی باز تنها
نه جانت بود نی اسم حقیقت
درون پرده دیدی در طبیعت
ترا این چار طبع اینجا بناچار
در اینجا کرده بودندت گرفتار
گرفتار بلا بودی یقین تو
نبودی اندر اینجا پیش بین تو
نمیدانستی اینجاگه چپ از راست
بدین تاریکنا بودی تو در خواست
نه ره میبینی اندر چه فتاده
در این دامِ بلا ناگه فتاده
چو من در تو رسیدم نزد آدم
ترا دیدم در آنجاگاه محرم
تراکردم نظر ای دل در اینجا
فروماندم از این مشکل در اینجا
حقیقت جسم آدم بود از گِل
فتاده همچو او در عزّ و در ذلّ
فتاه دیدم آدم زار و مسکین
میان مکّه و طایف دگر بین
من از آن حضرتِ بیچونِ اللّه
چو آدم یافتم اینجا بناگاه
همی فرمان از آن حضرت درآمد
مرا از لامکان این مژده آمد
که هان ای روح گردنده در افلاک
کنون شو این زمان در صورت پاک
کنون شو این زمان در سوی صورت
کز این صورت بیابی تو حضورت
کنون شو این زمان نزدیک ای دل
که مقصود تو شد اینجای حاصل
کنون شو این زمان تا جان نمائی
درون پرده تو پنهان نمائی
مقام تست این صورت درون شو
حقیقت روح امشب راز بین شو
مقام تست این خاک اندر اینجا
درون رو زود و روح پاک بنما
مقام تست اینجاگه جمالت
که اینجاگاه خواهد بُد وصالت
مقام تست اینجا کن قراری
یقین درجزو خود میکن نظاری
مقام تست اینجا باش شادان
در اینجا یاب هم پیدا و پنهان
مقام تست این صورت حقیقت
نظر کن هم نما این دید دیدت
مقام تست این صورت ز اسرار
در اینجاگه شوی از دل خبردار
مقام تست جان اندر مقامی
درون رو زانکه اینجاگه تمامی
در این صورت فرو شو تا تو باشی
پس آنگاهی بما یکتا بباشی
در این صورت ابا تو راز گویم
حقیقت سرّ خود را بازگویم
در این صورت ترا اعزاز بخشم
ز بود خویش عزّ و ناز بخشم
در این صورت ترا اینجاست کاری
در این صورت مرایابی تو باری
در این صورت کنم روشن ترا راز
ببینی تو بما انجام و آغاز
در این آیینهٔ ما کن نظر تو
که خواهی یافتم از ما خبر تو
ز من بشنو که من آمرزگارم
ترا اینجایگه پروردگارم
منم پروردگار تو که روحی
دهم اینجا ترا فتح و فتوحی
کنون در صورت آدم لقا شو
در این صورت کنون دیدار ما شو
کنون در صورت آدم یکی باش
دوئی منگر در این جاگه یکی باش
شکست بردار وین پرده میندیش
نظر میکن در اینجاگاه از خویش
منم در تو توئی از من حقیقت
شده در جسم او روشن حقیقت
یقینت اندر اینجا هست نوری
کز آن نورت رسد هر دم حضوری
حقیقت نور ما بشناس ای جان
درون دل ببین آن نور تابان
بدان آن نور و در وی پیش بین شو
درون پرده در عین یقین شو
درون پرده بنگر راز ما را
همی دون در یقین آغاز ما را
من ای دل دادم آدم را حقیقت
شدم در جسم او سوی طبیعت
یکی نوری در آن موجود دیدم
که آن نور از حقیقت بود دیدم
یکی نوری بُد از اسرار اعیان
که میتابید از پیدا و پنهان
حقیقت بود نوری از سوی ذات
فروزان گشته اندر جمله ذرّات
حقیقت نور سرّ لامکان بود
که در آدم رهش از من نهان بود
حقیقت نور ذات ای دل بدیدم
درون آدم اینجا آرمیدم
تودر اینجا بُدی ای دل یقین هان
ترا دیدم درون پرده مرجان
بهم پیوسته گشتیم از نمودار
ترا دیدم شدی از خواب بیدار
شدی بیداردل ازخواب غفلت
که بردی از نفس غرقاب غفلت
شدی بیدار از من در سوی نور
بمن نزدیک گشتی ای ز دل زود
مرادیدی و میبشناختی راز
ز من دیدی حقیقت عزّت و ناز
منم اعیان ذات و راز دیدم
ترا بشناختم چون باز دیدم
تو بودی آینه من نور در تو
حقیقت در یکی نه نور در تو
تو چون بیدار گشتی ازعیانی
منت بودم همه راز نهانی
منت اینجایگه آگاه کردم
حقیقت این دمت کل شاه کردم
مرا بسیار سردادست دادار
دلا بشنو که تا گردی خبردار
چو از حضرت در اینجا دیدهام تو
ز ذرّات جهان بگزیدهام تو
ترا بگزیدهام در کلّ دنیا
ترا دیدم عیان سر هویدا
نظر دارد بمن جانان که جانم
کنون اندر تو من عین العیانم
نظر در هر دو دارد تا بدانی
حقیقت آن نظر از لامکانی
بود ما را دلا بشنو تو قصّه
برون آر این زمان از خویش غصّه
برون کن غصّه از خود تا بیابی
بهرجانب چرا چندین شتابی
توئی دل من ترا دارم در اینجا
حقیقت بین که دلدارم در اینجا
توئی و من کنون هستمت دلدار
ز من این دم ز جانان شو خبردار
چو من گفتم در این اسرار رازت
بهر نوعی بخواهم گفت بازت
یکی اصلم از آن حضرت در اینجا
بگویم با تو زان قربت دراینجا
تو سالک هم منم اینجای سالک
حقیقت زندهام اندر ممالک
تو سالک من ترا سالک شدم بیش
کنون واصل شدم ازتو شدم پیش
تو این دم سالکی در پرده مانده
ابا صورت کنون افسرده مانده
تو این دم سالکی و راز دیده
جمال من در اینجا باز دیده
تو این دم سالکی در راه جانان
نهٔ کلّی همی آگاه جانان
تو این دم سالکی در پردهٔ راز
ندیدستی حقیقت سرّ کل باز
تو این دم سالکی تادر یقینت
ببینی باز سرّ اوّلینت
تو این دم سالکی واصل شوی کل
مراد جاودان حاصل کنی کل
توئی سالک کنون با من سفر کن
ز بود من کنون در من سفر کن
توئی سالک بمن بین سرّبیچون
که بنمایم ترا کل بیچه و چون
توئی سالک بگویم با تو آخر
حقیقت ذات رحمانست ظاهر
توئی سالک منت در بود آدم
حقیقت در بر مقصود آدم
توئی سالک حقیقت اصل یابی
ز من در عاقبت تو وصل یابی
وصال یار اینجاگه نه بازیست
که هر لحظه هزاران عشقبازیست
وصال یار پیداست و ره نیست
حقیقت می ز کویش هیچ ره نیست
بدو یکیست وصل جاودانی
کسی کو یافت اصل زندگانی
کسی کاندر وصال امّید دارد
حقیقت او دلی جاوید دارد
چو خورشیدش همی روشن بود دل
شود مقصود او در عشق حاصل
حقیقت اندر اینجا آخر کار
وصال دوست میآید پدیدار
وصال دوست از جان میتوان یافت
ز جان اینجای جانان میتوان یافت
اگر جانان طلبکاری ز جان یافت
ز جان پرسید آنگه جان جان یافت
ز جان پرس و ز جان بین راز بشنو
بدین گفتار پر معنی تو بگرو
ز جان پرس و ز جان واصل شو اینجا
که جان کردست جانان حاصل اینجا
ز جان پرس از حقیقت تا بگوید
دوای دل حقیقت جان بجوید
ز جان بشنو که تا آخر ز جان است
مرا مقصود جان عین العیان است
ز جان بشنو که جان آمد خبردار
دلا میگویمت از جان خبردار
حقیقت قصّهٔ جان بس درازاست
بشیب افتاده از زیر فرازاست
حقیقت قصّهٔ جان بس عزیز است
یقین در وی همی بسیار چیز است
کنون از جان و دل گفتار باقیست
که خواهم گفت از آن اسرار باقیست
کنون از جان و دل خواهی شنودن
تو آخر جان و دل مر ذات بودن
سخن از جان و دل میگویمت باز
که جان ودل یقین شد صاحب راز
سخن از جان ودل چون می برآید
حقیقت مر دل وجانها رباید
سخن از جان ودل عطار بشنفت
در اینجا عاقبت با سالکان گفت
سخن از جان و دل گوید حقیقت
از آن شد جان و دل بیشک طبیعت
سخن از جان و دل گویم دمادم
که این دم یافتیمت بود آدم
سخن از جان ودل بیرون نهادم
حقیقت در بر بیچون نهادم
سخن از جان ودل میگویمت باز
که از جان دل آمد سرّ این راز
سخن چون جان کند تقریر با دل
مراد اندر حقیقت جمله حاصل
سخن چون جان بگوید با دل اینجا
شود مقصود کلّی حاصل اینجا
سخن جان گفت و چندی دل شنیدست
ولیکن دل حقیقت آن ندیدست
سخن جان گفت هم چندی بگوید
دوای دل همین جاگه بگوید
سخن جان گوید و دل بشنود باز
در این گفتار بیچون بگرود باز
سخن جان گوید از دیدار گوید
حقیقت بادل بیدار گوید
دل بیدار دارد گوش با جان
حقیقت زآنکه دارد سرّ جانان
دل بیدار هرگز مینمیرد
که ازجان این بیانها یاد گیرد
دل بیدار کی غافل شود زین
که امّیدش یقین حاصل شود زین
دل بیدار جان با دیده یار است
مر او را اندر اینجا دید یار است
دل بیدار اینجا راز جانش
همی گوید حقیقت در نهانش
دل بیدار جان میگویدش باز
درون پرده زان میگویدش راز
دل بیدار از جان میستاند
همی منشور عشقش باز خواند
ابا ذرّات تا ایشان بدانند
حقیقت سرّ عشق از جان بدانند
حقیقت جان خبردارست از دل
دل از جان میکند مقصود حاصل
حقیقت جان خبردارست از آن راز
از آن بادل دهد اینجا خبرباز
کجا گشتست اندر گرد آفاق
حقیقت جانست اندر جملگی طاق
همه جانست و دل گر باز بینی
یکی اصلست اگراین راز بینی
همه جان و دلست اندر حقیقت
یکی پرده است بسته این طبیعت
همه جان و دل است ار می بدانی
نمیداند کس این راز نهانی
همه جانست و دل اندر بدیدار
در آخر جان شده ازدل خبردار
همه جانست و جانان سرّ جانست
حقیقت دوست اندر جان عیانست
همه جانست و جانان واقف جان
حقیقت اوست اینجا واصف جان
همه جانست و جانان راز گوید
ابا جان دل ز جان می راز جوید
همه جانست و جانان آفتابست
حقیقت جان برش چون ماهتابست
همه جانست و جانان رخ نموده
حقیقت نور جان هر دم فزوده
همه جانست وجانان آشکارست
حقیقت جان یقین دیدار یارست
همه جانست و جانان در بر جانست
در اینجاگاه او مر رهبر جانست
ز جانان گشت مشتق جان طبیعت
وطن گاه عیانش شد حقیقت
ز جانان گر خبرداری توجان بین
درون جان تو جانان را عیان بین
سخن ازجان شنو اکنون تو ای دل
که تا می باز دانی راز مشکل
سخن ازجان شنو کو باز گوید
ترا اسرار کلّی راز جوید
ز جان هر کو خبردار است اینجا
چو دل در راز بیدار است اینجا
بسی جان دادگان در دل رسیدند
کمال جان جانان میندیدند
طلب کردند اوّل دل در اینجا
که تا یابند راز مشکل اینجا
طلب کردند دل تا باز جویند
حقیقت از دل اینجا راز جویند
چو اندر قربت دل راه بردند
ز دل در جان رهی ناگاه بردند
ز دل در جان نظر کردند آخر
که جان پنهان شد و دل گشت ظاهر
ز ظاهر میتوان دیدن یقین چیز
ولیکن مینداند هر کسی نیز
که ازجان وصل جانان میتوان یافت
یقین منصور از این راز نهان یافت
کسی کز جان حقیقت جست اسرار
حقیقت رخ نمودش بیشکی باز
خب راز جان بپرس و زو یقین بین
تو جان را دید راز اوّلین بین
قل الرّوح است مِنْ اَمْر از سوی ذات
دمیده نفخه اندر جمله ذرّات
قل الرّوحست ازدیدار بیچون
نموده روی در دل بیچه و چون
قل الرّوح است سرّ ذات دیده
حقیقت عین مر آیات دیده
قل الرّوحست عاشق داند این راز
که اودیدست این معنی سرباز
قل الرّوح ار در این جا باز بینی
حقیقت جان تو هر راز بینی
قل الرّوح از بدانی آخر کار
حجابت او براندازد بیکبار
قل الرّوح ار بدانی وصل یابی
که او اصل است هم زو وصل یابی
قل الرّوح ار بدانی زنده گردی
درون جزوو کل تابنده گردی
قل الرّوح ار بدانی دید یارست
که بنموده رخ اینجا پنج و چارست
قل الرّوح از بیابی در درونت
حقیقت او کند مر رهنمونت
قل الرّوح ار بیابی در جهان تو
یکی گرداندت اندر مکان تو
قل الرّوح ار بدانی در همه جا
کند در آخر کارت چو یکتا
قل الرّوح ار بدانی مر توانی
که میگوید ترا کلّ معانی
قل الرّوحست اینجا در دمیده
در این دم در دم واصل رسیده
قل الرّوح است در دل آشکاره
حقیقت خود بخود در حق نظاره
کسی کین سر بداند جان شود او
اگر راز نهان مینشنود او
حقیقت جانست اینجا نفخهٔ ذات
مزیّن کرده اینجا جمله ذرّات
حقیقت پردهٔ او جسم آمد
خدا بود و در اینجا اسم آمد
در این بیت ار توانی راه بردن
رهی زینجا بسوی شاه بردن
ولیکن ظاهرست احکام صورت
ز دل وز جان بباید گفت نورت
کز اینجا میبتابد روشنائی
رسیم آنگاه در عین خدائی
سخن بسیار گفتیم از حقیقت
ولیکن راز بیچون در شریعت
توان دانست تا یکی شود دید
حقیقت جسم و جان در سرّ توحید
سخن قانون عقل آمد در این راه
چنین پرداخت اینجا بیشکی شاه
نمود جملگی در جسم آمد
همه بیدار دید اسم آمد
یکایک را همی تقریر کردن
ز شرع و دید جان تفسیر کردن
سخن ز اندازه گر بسیار گفتیم
حقیقت بیشکی با یار گفتیم
سخن چون جملگی از دید یار است
ولیکن از معانی بیشمار است
بصبر اینجا شود مقصود حاصل
حقیقت دل شود از روح واصل
دگر جسم از دلش امّید یابد
که تا جان دید دید دید یابد
دل و جان آشنای کردگارست
بنزد عاشقان دیدار یارست
کنون تن دل کن و دل کن یقین جان
کز این معنی بیابی سرّ جانان
دلت آیینهٔ سرّ جلالست
ولیکن جان یقین عین وصالست
دلت آیینه شد تا جان نماید
ز جان آنکه رخ جانان نماید
دلت آیینه شد از دید صورت
میاور سوی او دیگر کدورت
دلت آیینهٔ سرّ تجلّی است
کز این آیینهات امروز پیداست
دلت را داد زنده همچو عیسی
که تا گردد حقیقت آن مصفّا
ترا عیسی درون دل نشسته
بتقوی از طبیعت باز رسته
ترا عیسیّ جان در آسمانست
بچارم در چنین شرح و بیانست
ترا عیسی جان باید نظر داشت
که او اینجا و آنجا را خبر داشت
دمادم گوش کن در عیسی جان
که خواهد کردن او را ذات و برهان
ز عیسی بشنوی اسرار آن دید
که در جام حقیقت جان جان دید
چهارم آسمان دل مصفّاست
حقیقت منزل و مأوای عیسی است
در اینجا عینِ جانِ بازماندست
که اندر شوق صاحب راز ماندست
از آن ره سوی عیسی بردهٔ تو
حققت زنده ور نه مردهٔ تو
اگر در محنت عیسی رسیدی
حقیقت ذات در چارم بدیدی
از آن عیسی بچارم باز ماندست
که اندر شوق صاحب راز ماندست
یقین در چار طبع خود تو بنگر
که چارم آسمانست ودو منگر
در این چارم سما در سوزن جسم
بمانده لاجرم در صورت اسم
ولی چون رازدار آمد چه باکست
که عیّسی مصفّا ذات پاکست
نه او از باب پیدا شد حقیقت
که مریم بکر بود و بی طبیعت
در این معنی بسی شرح است بسیار
ولیکن میرود کآرد پدیدار
سخن تا آخری آید سرانجام
بیابد در یقین آغاز و انجام
خبرداری که عیسی جمله دیدست
ابا تو گفته و سر ناپدیدست
حقیقت عزلتی جسته ز دنیا
چو روح القدس او رسته ز دنیا
از آن دنیا رها کردست از دید
که اینجا یافتست او سرّ توحید
از آن دنیا رها کردست آن ماه
که مکشوفست او را حضرت شاه
از آن دنیا رها کرده ز عزلت
که اینجا دید بیشک سرّ قربت
در آن منزل که او آگاه او شد
حقیقت جمله او رادید و او بُد
در آن منزل چو روح اللّه بنشست
حقیقت روح شد اللّه پیوست
در آن منزل وصالش روی بنمود
تو پنداری حجابش سوزنی بود
درآن منزل که عیسی دارد اکنون
بَرِ آن برگ کاهی هست گردون
در آن منزل وصال عاشقانست
کسی کین یافت اینجا عاشق آنست
در آن منزل اگر ره بردهٔ باز
برو زینجا و این پرده برانداز
در آن منزل وصال اندر وصالست
حقیقت کل تجلّی جلالست
در آن منزل هر آنکس کو خبر یافت
چو عطّار اندر اینجا در نظر یافت
نظر کن باز تا منزل ببینی
ز جان بنگر یقین تا دل ببینی
نظر کن باز اندر منزل جان
که دل خوانند او را جمله مردان
نظر کن دل که دل مأوای عیسی است
حقیقت عیسی جانت در آنجاست
نظر کن در دل و عیسی تو بنگر
ز عیسی جوی ذات و زو تو مگذر
نظر کن در دل عیسی یقین بین
مر او را اندر اینجا پیش بین بین
نظر کن در دل و عیسی تو بشناس
که عیسی جانست جان اینجا تو بشناس
بمنزلگاه دل دارد وطن او
حقیقت دید جان خویشتن او
چنان واصل بود در منزل دل
که یکسانست او را راه و منزل
در اینجا راز اشیا بازدیدست
حقیقت ذات یکتا بازدیدست
در اینجا ذات کل او را عیانست
ز چارم مر ورا سرّ نهانست
حقیقت سالک اینجاگه بیندیش
که عیسی داری اینجاگاه در پیش
ترا عیسی حقیقت بیش باشد
که در هر کار پیش اندیش باشد
ز عیسی غافلی ای بیوفا تو
از آن اینجا نداری این صفا تو
ز عیسی غافلی تو در شب و روز
از آن از وی نمیگردی تو پیروز
بچشم اول جمال او نظر کن
همه ذرّات از عیسی خبر کن
ز عیسی غافلی او را ندیده
کنون بگشای اینجا گاه دیده
بچشم دل توانی دید عیسی
که تا یابی تو دیدِ دید عیسی
همه ذرّات با عیسی اَبَرراز
ولی عیسی در اینجاگاه میتاز
نمییابند از آن غافل بماندند
چنین اینجای بیحاصل بماندند
دل اینجا این زمان اسرار عیسی
حقیقت مر ورا گشته است پیدا
وصال جان بخواهد یافت تحقیق
که تا جانست جان را هست توفیق
چو عیسی در درون پرده باشد
چرا ذرّات او گم کرده باشد
چو عیسی همچو خورشید است تابان
درونِ پردهٔ چارم شده جان
حقیقت با دل اینجاگه سخن گفت
دل آن اسرار دیگر باز بشنفت
رها کردیم اوّل قصهٔ جان
که بادل رازها میگفت پنهان
کنون بر سوی آن سرباز کردیم
در آن اسرار صاحب راز کردیم
حقیقت قصّهٔ جان سرّ جان بود
که میگفت او ابا دل باز بشنود
توئی جان و توئی دل تا بدانی
اباتست این همه راز نهانی
حقیقت قصّهٔ دل گوش کن تو
از این معنی دلت بیهوش کن تو
از آن دم گفت جان بادل یقین باز
حقیقت سرّ خود را در یقین باز
که من چون سوی آدم آمدم باز
حقیقت دیدم او را صاحبِ راز
تو بودی در درون من از برونت
نظر کردم شدم سوی درونت
چودیدم دل یکی نوری ترا من
که دیدم نور را سوی لقا من
حقیقت نور پاک مصطفی بود
که نورش بیشکی نور خدا بود
نظر کردم و درآن نور حقیقت
که میتابید در تو در طبیعت
منور بودپرده از جمالت
سوی پرده فکنده اتّصالت
منوّر گشته دیدم چشمت ای دل
ترا آن نور اینجاهست حاصل
نظر کن نور احمد در درونت
دلا تا هست اینجا رهنمونت
بدان نور محمد(ص) راز دریاب
همی انجام با آغاز دریاب
چونور مصطفایت رهنمونست
ترا این دم کنون عزت فزونست
از آن حضرت بپرسیدم چنین باز
که نور کیست با این عزّ و اعزاز
نمیدانستم اوّل نور جانان
که تا آمد مرا منشور جانان
حقیقت جان تو هم این نور داری
از او این عزّ و این منشور داری
تو داری نور اندر دل یقین است
که نور رحمةٌ للعالمین است
از آن حضرت بپرسیدم چنین باز
که نور چیست با این عزت و ناز
ندا آمد که نور احمدِ ماست
که اندر دل ترا این لحظه پیداست
تو داری نور احمد جان و دل هم
نظر کن اندر این نورت دمادم
که نور ماست لیکن اسم دریافت
حقیقت هم دل و هم جسم دریافت
حقیقت دل ابا تن گفت این راز
ترا این یافت از دل عاقبت باز
حقیقت نور احمد در دل و جانست
درون جمله چون خورشید رخشانست
دلا اکنون از این پندار گشتی
ز نور دوست برخوردار گشتی
ظهورت تا بطون این نور دارد
حقیقت در ره این منشور دارد
همه ذرّات اکنون راز دیدند
که مر نور محمّد باز دیدند
که ای ذرات ای دل گوش کردند
چو تو این دم از این می نوش کردند
حقیقت جملگی دریافته این
گمانشان شد یقین اینجایگه زین
دل وجان مر دو نور مصطفایست
از آن این پرتو عزّ و بقایست
ولکین ای دل اکنون راز دیدی
یقین نور محمّد باز دیدی
کنون گر واصل این نور گشتی
حقیقت همدم منصور گشتی
نظر یک دم مگردان هان از این نور
که واصل شد یقین زین نور منصور
همه ذرات عالم نوراو شد
از آن هر مدبر شرعش نکو شد
حقیقت هر که اندر شرع آمد
ز نورش در یقین بی فرع آمد
حقیقت هر که شرع او بیابد
همه اسرارها نیکو بیابد
حقیقت شرع او شد راحت جان
از آن دل یافت اینجا ذوق جانان
جوابی داد جان بادل چنین گفت
حقیقت او ابا جان در یقین گفت
که ای جان خوب گفتی این بیان باز
بدانستم ز تو من این یقین باز
من و تو این زمان هر دو یکیایم
یقین دیدار جانان بیشکیایم
من و تو این زمانیم از نمودار
حقیقت هر دو گشته صاحب اسرار
من و تو این زمان دیدار یاریم
در این خلوت حقیقت پایداریم
من و تو این زمان هستیم تا یار
حقیقت نقطهایم و عین پرگار
تو زان حضرت برِ ما چون رسیدی
جمال خویشتن در من بدیدی
مرا دیدی و در من بی نشانی
تو درمن این زمان راز نهانی
توئی جان من این دم سوی جانان
که اندر خلوتی در کوی جانان
توئی این دم از آندم آمده باز
حقیقت مر مرائی صاحب راز
توئی این دم مرا بیچون نموده
کمال من در اینجاگه فزوده
توئی ایندم از آندم کل خبردار
مرا کردی یقین از خواب بیدار
مرا بیدار کردی این زمان تو
نمودی رازم اینجاگاه جان تو
مرا بیدار کردستی ز دیدت
منم این لحظه کل اعیان دیدت
مرا بیدار کردستی تو از خواب
وگر بودم من اندر بحر غرقاب
مرا بیدار کردستی ز صورت
که تا دریافتم عین حضورت
مرا بیدار کردستی کنون تو
ندارم هیچکس جز رهنمون تو
مرا بیدار کردستی تو از دوست
وگرنه مبتلا بودم در این پوست
مرا بیدار کردستی تو از دید
وگرنه بودم اندر عین تقلید
مرا بیدار کردی آخر کار
وگرنه بودم اینجاگه گرفتار
مرا بیدار کردی از دم خویش
مرا بنهادهٔ کل مرهم خویش
در اینجاگه یقین افتاده بودم
یقین دیوانه ودل ساده بودم
در اینجا من بدست چار انباز
بُدَم اینجایگه در سوز و در ساز
در اینجاگه بُدم من چون بزندان
توام زینجا رهائی ده هم از جان
چو مرغی اندر این دام بلا من
بدم اینجا گرفتار قضا من
در اینجاگه شب و روز از غم دوست
بُدم سوزان حقیقت در سوی پوست
در اینجاگه یقین من دور بودم
ز نور عشق من مهجور بودم
چو مرغی در قفس محبوس مانده
درون پردهام مدروس مانده
چو مرغی مانده اینجا زار و مسکین
نبودم اندر اینجا هیچ ره بین
چنان در غم بُدم در سال و در ماه
نمیبردم یقین در وصل تو راه
چنان در غم بُدم مسیکن و حیران
نمیدانستم این ره سویت ای جان
چنان در غم بدم در دست این چار
فرومانده اسیر اینجا بناچار
چنان در غم بدم از دست ایشان
که دائم بود اندر غم پریشان
چنان محبوس بودم جان در این تن
ولیکن هم یقین میدیدهام من
حقیقت نور احمد در درونم
که او بُد اندر اینجا رهنمونم
وگر نور تو میدیدم بتحقیق
که آخر یافتم هم از تو توفیق
ولیکن قصّه میگویم برت باز
که هستی بیشکی تو صاحبِ راز
من بیچاره در زندان صورت
دمادم میرسید از تو حضورت
چرا لیکن نمیگفتی مرا باز
حقیقت تا شوم من صاحب راز
طلب میکردمت اینجا یقین من
گهی در عشق و گه در کفر و دین من
تو میدانی که بر من می چه رفتست
که تاگوشت کنون رزت نهفتست
تو میدانی که هستی صاحبِ راز
که دیدستم رخت اینجایگه باز
تو میدانی مرا درد نهانی
نمیداند کسی باری تو دانی
تو میدانی که من دیدم بلایت
که تادیدم در آخر من لقایت
تو میدانی مرا تامن که چونم
فتاده اندر این دریای خونم
از آن حضرت خبردارم کنون من
بدین منزل رسیدم باز چون من
خبردارم کنون زان حضرت پاک
که اینجا آمدم اندر سوی خاک
از آن حضرت مرا چون ذات بیچون
حقیقت ره نمود از هفت گردون
ره سیر فنا کردم از اینجا
رسیدم بار دیگر من در اینجا
ره سیر فنا کردم از آن دید
جدا ماندم نهان از عین توحید
ره سیر فنا کردم ز دیدار
فتادم ناگهان اندر ره یار
ره سیر فنا کردم در این دور
فتادم ناگهان اندر ره دور
ره سیر فنا کردم زحضرت
جداگشتم یقین از سیر قربت
ره سیر فنا کردم از آن ذات
رسیدم من در اینجا سوی ذرّات
ره سیر فنا کردم حقیقت
رسیدم ناگهان سوی طبیعت
جدا ماندم یقین از حضرت پاک
رسیدم در یقین تا منزل خاک
سوی خاک آمدم این لحظه دانم
که پیدا میشود راز نهانم
سوی خاک آمدم از سوی افلاک
بدیدم صورتی در حقهٔ خاک
سوی خاک آمدم تا راز بینم
وطن گاه فنا را باز بینم
سوی خاک آمدم من نور مطلق
روان گشته من از حضرتِ حق
سوی خاک آمدم اینجا بتحقیق
که تا یارم چه خواهد داد توفیق
نظر کردم من اندر منزل خاک
در اینجا باز دیدم حضرت پاک
از آن منزل بدین منزل رسیدم
در اینجا گرد جانان ناپدیدم
نبود بود گشتم من در اسرار
نهان بودم ولی در عین اظهار
حقیقت محو بودم اندر اینجا
فنا گشته از آن نور مصفّا
طلبکار عیان یار بودم
از آن حضرت ندائی میشنوم
از آن حضرت ندا آمد بگوشم
که حیران گشت اینجا عقل و هوشم
ندا آمد بر من از سوی ذات
که هان شو این زمان در سوی ذرّات
ندا آمد بر من از سوی دوست
که ای مغز این زمان شو در سوی پوست
ندا آمد که ای دل در سوی دل
درون شو تا شود راز تو حاصل
نظر کردم در آن دم راز دیدم
خود اندر سوی صورت باز دیدم
نهان دیدم خود اندر قالبی من
بنور من شده اینجای روشن
بنور خویش اینجا یافتم خویش
ولیکن چون حجابی یافتم بیش
حجابی یافتم چون پرده بر در
درون او هزاران انجم و خور
عجب جائی بدیدم خوب و دلکش
یکی در خاک و باد وآب و آتش
چنانش جذب کردم آندم اینجا
همه ذرّات دیدم پر ز غوغا
حجاب آمد برم زینجا حقیقت
گرفتار آمدم من در طبیعت
در اینجا سالها در انتظارم
ضعیف و خسته و مجروح و زارم
چنان در قید بودم مانده اینجا
غریب و بی نوا و زار و تنها
خبردارم که نور پاک دیدم
عیان خویش در خاک دیدم
عیان خویتشن دیدم در اینجا
میان دمدمه در شور و غوغا
یکی نوری درون خویش دیدم
کزان من جملگی در پیش دیدم
نظر کردم درون و هم برونم
بدیدم خویش را دیدار چونم
ندیدم هیچ جز چارم طبایع
فروماندم در این صنع و صنایع
اگرچه منزلت خوش بود و ناخوش
شدم ازخاک و باد و آب وآتش
نه هم جنسم بدید و سرکشانید
بهر جائیم سرگردان دوانید
دمی در شیب و یک دم سوی بالا
شوم چون باز بینم جای بر جای
دمی در صومعه در راز باشم
دمی از عشق در پرواز باشم
دمی اندر خراباتم نشسته
دمی اندر مناجاتم شکسته
دمی گریانم از شوق وصالش
که میبینم برون نور جمالش
در این خلوتسرای و منزل خاک
فروماندستم از دیدار افلاک
مرا چون عقل اینجا یار آمد
تماشایم در این پرگار آمد

تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

در این پرگار گردانم عجائب
تماشا میکنم نفس غرائب
در این پرگار در اندوه ودردم
بمانده اندر این پرگارم فردم
در این پرگار گردانم چو پرگار
طلبکارم بهرجائی رخ یار
در این پرگار گردانم بسر بر
نمییابم کسی را یار و رهبر
تماشا میکنم از هر کناری
همی جویم ز بهر خویش یاری
تماشا میکنم در بود و نابود
مگر جائی بیابم عین مقصود
تماشا میکنم چرخ فلک را
نظاره میکنم آن یک بیک را
تماشا کردم اینجا هر چه دیدم
چو سودی زان چو مقصودی ندیدم
تماشا کردم اندر تنگنائی
بهردم یافتم آنجا بلائی
بسی اندیشهٔ بیهوده کردم
بسی زانجا رسید از خویش دردم
بی کردم بهر سوئی نگاهی
که باشم تا توانم برد راهی
بسی در خاک و خون آغشته گشتم
چو شیب و عین بالا در نوشتم
نبردم هیچ ره در سوی جانان
که تا این دم ترا من یافتم جان
چنین بد قصّهٔ من تابدانی
دوای درد من اینجا تو دانی
دوائی کو کنون و ره نمایم
در این پرده حقیقت در گشایم
از این پرده مرا بیرون فکن تن
که تا بیرون جهم از ما و از من
از این پرده چنانم زار مانده
حقیقت عاشق و بی یار مانده
از این پرده چنانم در بلا من
که میخواهی دگر باره فنا من
فنا میخوانم از صورت حقیقت
که بیرون آیم از عین طبیعت
فنا میخواهم از این زندگانی
مراد من بر آوردن تو دانی
فنا میخواهم و کل کن فنایم
تو جانا باز خر در این بلایم
فنا میخواهم و بیرونم آور
تو جانا اندر این حالت غمم خور
تو غم خور زانکه غمخواری ندارم
بجز تو هیچکس یاری ندارم
تو غمخور زانکه دردم را دوائی
در این منزل مرا تو آشنائی
تو غم خور زانکه اینجایم گرفتار
مرا جانا از این صورت برون آر
تو غم خور تا مرا اینجا رسانی
که ره در سوی آن منزل تو دانی
تو دانی راه بردن ماه اینجا
که دیدستی حقیقت شاه اینجا
تو میدانی ره و کوی حقیقت
اگرچه ماندهٔ سوی طبیعت
تو اینجاگه حقیقت دید یاری
مرا اینجایگه چون غمگساری
بتو شادم که تو اسرار یاری
در اینجاگه مرا شادان تو داری
بتو شادم حقیقت جان در آخر
که مقصودم کنی اینجا تو ظاهر
کنون زین تنگنای حادثاتم
برون کن تا رسانی سوی ذاتم
نه چندانم در اینجا فکر و یارست
که اندیشه دمادم بیشمارست
از اوّل تا بآخر اندر اینجای
مرادر کل بُد ای جان مانده در پای
نظر در سوی اشیا کردم از سیر
عجب گردانست کردم این همه دیر
در این دیرم مثال بت پرستان
بمانده من نه کافر نی مسلمان
بی جستم ز مردم دوستداری
ندیدم از کسی امّیدواری
چودیدم دشمنم بودند ایشان
حقیقت هم طبیعت گرچه خویشان
بود اینجا که با ایشان مقیمم
وزایشان این زمان در خوف و بیمم
بسی کردم طلب از هر کسی باز
شنفتم من ز هر کس خود بسی راز
همه تقلید بود و هیچ تحقیق
ندید از هیچکس الاّ که توفیق
در آخر گر مرا اینجا نمائی
غم از من بیشکی اینجا ربائی
نظر چون میکنم در خویش اینجا
چو میبینم یقین در پیش اینجا
هدایت مر مرا زین سرّ نور است
که دائم مر مرا از وی حضورست
از این نورم حقیقت روشنائیست
که مر تحقیق این نور خدائی است
براه شرع این نورم هدایت
از اوّل بود بسیاری سعادت
در آخر نیز هم دانستهام من
کز این نورم شود اسرار روشن
اگر خورشید میبینم از این نور
یکی در تست از او افتاده تن دور
اگرخود ماه میبینم از این است
که گردان اندر این چرخ برین است
همه کوکب از این نورست دائم
که در آفاق مشهورست دائم
وگر عرش است و کرسی هم بود این
حقیقت هم قلم با لوح شد این
مزیّن چه بهشت و کرسی و عرش
ملایک هرچه اعیانست در فرش
از این نورند من تحقیق دیدم
حقیقت من از این توفیق دیدم
کنون این نور پاک مصطفایست
که ما را اندر اینجا رهنمایست
ولی ای جان مرا اسرار برگوی
حقیقت قصّهٔ از یار برگوی
رهائی باشدت اینجا مراهان
بگو با من حقیقت شرع و برهان
جوابش داد جان آن لحظه کایدل
ترا مقصود خواهد بود حاصل
کنون چون دید نور مصطفائی
حقیقت بیشکی اندر لقائی
از این نورت رهائی باشد اینجا
ترا عین خدائی باشد اینجا
از این نورت همه کامی برآید
ترا این تنگنا آخر سرآید
از این نورت بود در آخر کار
حقیقت بیشکی دیدار اسرار
از این نورت رهائی باشد از غم
ترا شادی رساند او دمادم
از این نورت لقای جاودانست
که مر این برتر از کون و مکانست
از این نورت بسی شادی رسد دوست
برون آرد ترا و هم من از پوست
از این نورست ما را هردو امیّد
لقا زین نور خواهد بود جاوید
ازاین نورست بیشک هر چه بینی
دلا اکنون تو در عین الیقینی
از این نورست بیشک آسمانها
حقیقت تا بدانی جسم و جانها
از این نورست ماه و چرخ و انجم
همه در نور اینجاگه شده گم
از این نورست عرش و فرش و کرسی
حقیقت اینست پیش از نور قدسی
از این نورست بیشک انبیا بین
درون خویش ایشان مصطفی بین
از این نورست بیشک هرچه باشد
بجز این نور مر چیزی نباشد
از این نور است آدم تا بدانی
از این نورست هر شرح و معانی
از این نورست نوح و پور آذر
تو از این نور یک لحظه بمگذر
از این نورست اسحق گزیده
هم اسمیعیل و یعقوب این بدیده
از این نورست موسی بر سر طور
حقیقت مانده واله او از این نور
از این نورست مر ایّوب و یونس
که این نورست در هر چیز مونس
از این نورست بیشک مر سلیمان
حقیقت انبیا را مر چنین دان
دلاگر راز گویم شرح اینست
که این نورت عیان عین الیقین است
حقیقت این بود رهبردر اینجا
دلا اکنون تو می ره بر در اینجا
بیابی کام خود زین نور مطلق
که این نور است ذات جاودان حق
تمامت انبیا زین نور بودند
از آن اندر جهان مشهور بودند
از این مقصود حاصل میشود باز
که این نور است هم انجام وآغاز
حقیقت نور الّا اللّه باشد
دگر هر کس کز این آگاه باشد
دلا زین نور اینجا ره بر اینجا
که این نورست کین جا جمله پیدا
دلا این نور عین لامکان است
که با ما این زمان اندر مکان است
دلا این نور اینجا دید شاه است
همه ذرّات را پشت و پناه است
دلا این نور اندر آخر کار
حجاب از پیش بردارد بیکبار
دلا این نور بنماید یقین ذات
کند روشن چو خود مر عین ذرّات
همه ذرّات از این آید منوّر
حقیقت جان شوند اینجای یکسر
همه جانها ازاین نورست تابان
که در آفاق مشهورست میدان
همه جانها از این اندر خروش است
که این دریا حقیقت چشم و گوش است
همه جانها بدین باشد سرافراز
حقیقت اوست اینجا صاحب راز
از این مقصود ما حاصل شد اینجا
که این نورست اندر کلّ اشیا
ره ما آخر کارست از او راست
که اندر ره حقیقت روشنی خاست
مزیّن شد ره ما آخر کار
از او یابیم هر دو عین دیدار
وطنگاه ازل زین نور یابیم
در آخر چون سوی منزل شتابیم
دگر ای دل ره دور و درازست
گهی شیبست و گه گاهی فرازست
بسی رفتند و در ره باز ماندند
نه در بالا که در چه باز ماندند
بسی رفتند و در اینجا رسیدند
جمال یار آخر باز دیدند
بسی رفتند در راه حقیقت
شدند از نور آگاه شریعت
نه بازی باشد این ره تا بدانی
که تا خود را بمنزل در رسانی
ببازی نیست راه عشق کردن
کسی باید که داند راه بردن
ببازی نیست راه عشق جانان
کسی باید که بیشک پی بَرَد آن
ببازی نیست هان این ره ببازی
نیابی دوست تا خود در نبازی
رهی دور است و منزل ناپدیدست
که آخر کارت ای دل ناپدیدست
رهی دور است و راه عاشقانست
کسی کاینجا فنا شد عاشق آنست
رهی دور است پر خوف و خطر بین
گهی خود زیر و گاهی بر زبر بین
در این ره صد هزاران جان چو کاهست
در آخر نیست غم چون جان تباه است
در این ره عاشقی باید یگانه
که در یکی بود او جاودانه
در این ره عاشقی باید سرافراز
که در یکی شوند انجام و آغاز
در این ره عاشقی باید صفائی
که یکی گردد اینجا درخدائی
در این ره عاشقی باید صفاکش
که یکی بیند اینجا پنج با شش
در این ره عاشقی باید پر اسرار
که در یکی بیابد او رخ یار
در این ره عاشقی باید که در دید
یکی بیند همه در سرّ توحید
در این ره عاشقی باید که در ذات
یکی گردند اینجا جمله ذرّات
در آخر دل یکی دیدار یابی
همه اینجایگه مر یار یابی
در آخردل همه دیدار جانانست
همه اینجایگه انوار جانانست
در آخر دل همه عین الیقین است
یکی هم آسمانها و زمین است
در آخر در حقیقت جمله اللّه
بود بیشک بیابی حضرت شاه
در آخر دل من و تو باز کردیم
ز یکی اندر اینجا راز کردیم
ز یکی لاشوم در دید الّا
در اول بازدان این راز یکتا
مرو بیرون هم اندر اندرون یاب
توقف کن تو اینجاگاه و مشتاب
در اینجا آن حقیقت دان عیانست
هم اینجا و هم آنجابی نشانست
در اینجا راز اینجا گشت حاصل
چنین بین تا تو باشی جملگی دل
در اینجا سرّ آنجا آشکارست
در آنجا دید یکتا آشکارست
دلا در پرده بین این سرّ پنهان
که در اینجاست این شرح و بیان هان
از آنت کردم آگاه حقیقت
که جز حق نیست در راه حقیقت
بجز حق نیست اینجا جملگی اوست
یکی بین دل در این چه مغز و چه پوست
بجز یکی نیابی آخر کار
حجاب این پردهات از پیش بردار
حجاب این پردهات از خود برافکن
که تا اسرارت آید جمله روشن
بجز حق نیست چه آخر چه اوّل
مباش اینجا دلا آخر معطّل
منت گفتم کنون خود چشم کن باز
که اندرتست هم انجام و آغاز
بتو پیداست جسم من هم اینجا
که شد اسرار کلّت روشن اینجا
بتو پیداست اشیا و ملایک
اگرچه واصلی میباش سالک
هر آنکس کز نمود من شد آگاه
همین جا باز بیند او رخ شاه
دلا مستقبل حالن تو آنست
که دیدار بقا در آن جهانست
ولی اینجا درون پرده پیداست
جمال بی نشانی هم هویداست
جمال یار پیدا هست اینجا
بنقد اینجا مده از دست او را
بنقد اینجا وصال دوست دریاب
حقیقت مغز خود در پوست دریاب
بنقد اینجا مده دلدار از دست
چو وصلت بیشکی اینجایگه هست
بنقد او را غنیمت دان تو جانان
درون پرده او را بین تو پنهان
بنقد او را مده ازدست زنهار
درون پرده میبین روی دلدار
بنقد اینجا غنیمت دان تو امروز
که دیدی در درون دیدار پیروز
بنقد او را غنیمت دان تو اکنون
مرو از خویشتن یک لحظه بیرون
مرو بیرون غنیمت دان تو این ذات
که نورش روشنائی یافت ذرّات
مرو بیرون و او را بین دمادم
که پیوستست با من اندر این دم
کنون چون هر دو در عین وصالیم
ز وصل دوست اندر اتّصالیم
کنون چون دیده در دیدار هستیم
حقیقت صاحب اسرار هستیم
کنون چون هر دو دیدستیم اعیان
در اینجاگاه بیشک روی جانان
کنون چون هر دوباره باز دیدیم
در اینجا صاحب هر راز دیدیم
در این خلوتسرای لامکانی
بهم باشیم اینجاگه عیانی
از اینجا وصلت اعیانست اعیان
در این خلوت همی یابیم پنهان
در اینجا وصل جانانست دیدار
بهم بینیم اینجاگه نمودار
دلا اکنون چو وصل اینجاست پیدا
بباید رفتنت در سوی دریا
دلا اکنون قراری گیر در خود
تو چون رسته شدی از نیک و از بد
وصال اینجاست تا آنجا روی باز
سزد گر می دگر این بشنوی باز
وصال اینجاست بر خور از وصالش
نظر کن در درون نور جلالش
وصال اینجاست وز انسان بدیدست
که اینجا بیشکی جانان بدیدست
کسانی در پی فردا نشسته
در اینجاگه دل اندر وصل بسته
بامّیدی که فردا یار یابند
حقیقت بیشکی دلدار یابند
کجا فردا که امروز است حاصل
جز امروزش نبیند مرد واصل
دل اندر بند فردا چند داری
چوامروزت یقین دلدار داری
دل اندر بند فردابستهٔ تو
از آن نادان همیشه خستهٔ تو
دل اندر بند فردا میندانی
که فردا بیشکی حیران بمانی
برو اصل یقین امروز فرداست
که جانان سر بسر کلّی هویداست
ز فردا بگذر و امروز بنگر
ز وصل دوست تو امروز برخور
ز فردا بگذر و امروز او بین
چو جمله اوست مر جمله نکو بین
ز فردا بگذر و امروز دریاب
توقّف کن دمی در عشق مشتاب
ز فردا چند گوئی وصل امروز
ترا دادست اینجا خویش میسوز
ز فردا چند گوئی آخر ای دل
که امروز است هر مقصود حاصل
ز فردا چند گوئی زانکه فردا
هنوزت نیست پخته دیگ سودا
ز فردا چند گوئی دل حقیقت
که امروزست پیدا دید دیدت
ز فردا چند گوئی دل یقین یاب
تو مر امروز درخود پیش بین یاب
ز فردا چند گوئی دل ببین راز
درون خویشتن عین الیقین ساز
منه دل سوی فردا زانکه اینجا
نه بندد دل حقیقت سوی فردا
کسی کو واصل هر دو جهان است
ورا امروز کل عین العیان است
اگر امروز یابی وصل جانان
همی فردا تو باشی بیشکی آن
اگر امروز وصلت میدهد دست
نباید دل سوی فردا ترا بست
اگر امروز وصل یار یابی
چرا ای دل سوی فردا شتابی
در این وصل اربیابی دید جانان
یکی گردی تو در توحید جانان
در این وصل اربیابی روی آن ماه
ز نی بالای نُه قبّه تو خرگاه
حقیقت اندر اینجا آشنائیست
یقین مر سالکان را روشنائیست
حقیقت اندر اینجا دید دیدست
عیان چون یار در گفت و شنیدست
تو بر امیّد فردائی زهی ریش
که اندر خود فکندستی تو تشویش
تو بر امّید فردائی که بینی
همی ترسم که مر چیزی نبینی
ترا امروز باید وصل دیدن
حقیقت اندر اینجا اصل دیدن
ترا تا سوی فرداهست امّید
حقیقت همچو خواهی ماند جاوید
گرت امروز وصل آید بدیدار
شوی از بود کل خود ناپدیدار
یقین اینست چندانی که گویم
جز اینجا وصل خود چیزی نجویم
اگرچه گفتگو آخر رسیدست
مرا آخر وصال اینجا بدیداست
مر امروز امّید وصالست
دل من در تجلّی جمالست
مرا امروز چون جانان بدیدست
همیشه جان و دل اندر مزید است
مرا امروز چون جانان هویداست
بنقدم شاد چون فردا نه پیداست
مرا امروز چون جان رخ نمودست
زیانم جملگی امّید سوداست
به نقد امروز دارم دلستانم
بنقد اکون مراد دل ستانم
بنقد امروز با جانان برآیم
چه از آن بیشکی کز جان برآیم
هر آنکو نقد را کز دست نگذاشت
در اینجاگه وصال او خبر داشت
هرآنکو نقد خود اینجا بیابد
همان بیشک یقین فردا بیابد
بنقد امروز دستی برفشانیم
که نقد امروز در روی جهانیم
بنقد امروز کام اینجاست پیدا
جمال جان جان در دل هویدا
بنقد امروز از او آسوده گردیم
چه از آن کاندر این کل سوده گردیم
بنقد امروز میبینیم دلدار
بحمداللّه ز وصل او خبردار
بنقد امروز کامی زو ستانیم
ز وصلش دمبدم کامی برانیم
ز وصلش جان و دل در شادمانی است
وصال ما کنون در زندگانی است
ز وصلش این زمان عطّار او شد
که بیشک اندر این عالم خود او بُد
ز وصلش این زمان اندر یکیام
حقیقت مر جمالش بیشکیام
زهی اسرار ما اسراردان کیست
که دریابد که اینجا جان جان کیست
زهی اسرار ما ننموده هر کس
جمال خویشتن خود یافت می بس
زهی اسرار ما اعیان عشّاق
فکنده دمدمه در کلّ آفاق
زهی اسرار ما اسرار منصور
درون جان ما دیدار منصور
زهی اسرار ما از وی بدیدار
بجان و سرشدم او را خریدار
زهی اسرار ما اعیان نموده
در ذرّات عالم برگشوده
درون سالکان زو گشته پرنور
رسیده هر کسی را سرّ منصور
درون ساکان زین گشته آباد
بآخر ذرّهها زین گشته دلشاد
درون سالکان کین راز بیند
حقیقت یار خود را باز بیند
حقیقت اینکه با آخر رسیده است
در اواعیان کل اینجا بدیدست
حقیقت ختم برمنصور باشد
سراسر بیشکی پر نور باشد
حقیقت گفتگو اینجا بسی شد
اگرچه اصل از نکته یکی بُد
حقیقت عقل و عشق آمیزش آمد
حقیقت عشق آخر داد بستد
حقیقت عشق آخر جان جان یافت
یقین مر عقل را راز نهان یافت
حقیقت عشق اینجاگه یکی دید
ولیکن عقل بیشک اندکی دید
بهمّت عقل اگرچه بس بلند است
همیشه گفت او در چون و چند است
سخن پیوسته از تقلید گوید
ولیکن عشق کل از دید گوید
سخن از عقل دائم نقل باشد
ولیکن این بیان از عقل باشد
بیان ما همه از عشق یار است
در آن اسرارهائی بیشمار است
بیان ما همه از عشق جانانست
حقیقت در یکی اسرار اعیانست
بیان ما یقین عاقل نداند
وگر داند بکل حیران بماند
بیان ما همه از لامکانست
یقین در وی حقیقت جان جانست
یقین ما نداند جز که عاشق
که باشد در بیان عشق صادق
بیان ما نداند مر کسی باز
مگر آنکس که دارد چشم جان باز
بیان ما نداند جز یکی بین
که باشد در یکیاش کفر یا دین
اگر کافر شوی در عشق دلدار
حقیقت باز یابی سرّ اسرار
اگر کافر شوی در عشق جانان
ببینی جان جان اینجا تو اعیان
اگر کافر شوی این سرّ بیابی
باخر جان جان ظاهر بیابی
اگر کافر شوی در عشق آن ماه
بیابی ناگهان آن ماه خرگاه
اگر کافر شوی از عشق محبوب
اگرچه طالبی گردی تو مطلوب
اگر کافر شوی در آخرکار
براندازی حجاب از خود بیکبار
اگر کافر شوی باشی مُسلمان
چو گر این سر نمییابی تو نادان
اگر کافر شوی آخر بدانی
ولیکن در یقین حیران بمانی
اگر کافر شوی مانند منصور
بشرع اینجا شوی در کفر مشهور
اگر کافر شوی چون او یکی تو
خدا در بُت ببینی بیشکی تو
اگر کافر شوی در عین مستی
تو چندی اندر اینجا بت پرستی
اگر کافر شوی اینجا زتحقیق
بیابی آخر کارت تو توفیق
اگر کافر شوی چو شیخ صنعان
تو گردی عاقبت درکل مسلمان
اگر کافر شوی اسرار بینی
اگرچه با بُتی زنّار بینی
توئی کافر ولیکن بیخبر تو
نمیبینی بُتِ خود در نظر تو
توئی کافر بتی داری تودر چین
نظر بگشا بُتِ خود در نظر بین
بت خود بین اگرچه کافری تو
که بیشک در ره و هم رهبری تو
بت خود بین که گر خود بازیابی
بسوی بت پرستِ خود شتابی
بت خود بین و بنگر بت پرستت
چرادر دیر دل غافل شدستت
بت خود بین که او را سجده کردی
چوحکم از تست این لا بت پرستی
بتی داری تو اندر دیر مانده
ز بهر این بُت اندر سیر مانده
بتی داری و بت را سجده میکن
که پیدا نیست این بت را سر و بن
چنان این سر بیان گفته خوانیم
که بیشک بت پرست عشقشانیم
بُتِ ما زادهٔ دیرست و گردون
که از دور فنا رخ کرد بیرون
بت ما زادهٔ دیر فنایست
که با ما اندر اینجا آشنایست
بت ما زادهٔ پنج و چهار است
مر او را در جهان دیدار یار است
بت تو صورتست و عین معنی
که بنمودست رخ در جمله دنیی
بت ما سرّ عشق لایزالست
که اینجاگاه در عین وصالست
بت ما جملگی اسرار دیدست
در اینجاگه عیان یار دیدست
بُتِ ما نی چو آن بتها بیجانست
که هم جان دارد و هم دید جانانست
بُتِ ما جان جان اینجا بدیدست
ابا او در عیان گفت و شنیدست
بُتِ ما یافت جان جان حقیقت
برون شد بیشک از عین طبیعت
بُتِ ما یافت جانان اندر اینجا
ابا او شد در آخر عین یکتا
بُتِ ما یافت اینجا سرّ بیچون
ز دلدار خود او کل بیچه و چون
بُت ِ ما یافت اینجا کامرانی
حقیقت دید سرّ لامکانی
بت ما یافت در آخر هدایت
ز یار خویشتن عین سعادت
بت ما با دلست و عین جانست
حقیقت دیده اینجا جان بیانست
بت ما در نمودار یقین است
که او رادر عیان عین الیقین است
بت ما در یقین دم از یقین زد
ز کفر خود رقم بر عین دین زد
بت ما در فنا آغاز و انجام
یکی دیدست اینجاگه سرانجام
بت ما در فناء لامکانست
ورا اسرار جانان کل عیانست
بت ما در فنا توحید دارد
یکی ذاتست و او آن دید دارد
بت ما شاه را بشناخت آخر
یقین خود در فناانداخت آخر
بت ما در حقیقت راه دارد
در آن عین فنا مر شاه دارد
بت ما دیر خود بر جای بگذاشت
ببام دیر شد کز خود خبر داشت
بت ما این زمان در لا هویداست
بنزد عاشقان پنهان و پیداست
بت ما در یقین جانست و جانان
از آن چون جانست او پیدا و پنهان
بُتِ ما این زمان در عین لاهوست
اگرچه در بیان گفت یا گوست
درونِ جزو و کل بیشک چو همراه
حقیقت بود کل با حضرت شاه
ببام دیر او در سیر افتاد
از آن اینجایگه بی غیر افتاد
ببام دیر شد بهر تماشار
مر او را سر درآنجا گشت پیدا
ببام دیر شد تا بام بیند
در اینجاگاه از خود کام بیند
ببام دیر چون او منکشف شد
دگر آن راز در کل متّصف شد
ببام دیر شد دریافت او راز
حقیقت در عیان انجام و آغاز
ببام دیر شد بالای گردون
نظر کردست کل در بیچه و چون
ببام دیر خود را کل فنا دید
وصال شاه در عین بقا دید
ببام دیر اکنون در وصال است
که کلّی در تجلّی جلال است
ببام دیر اکنون راز دیدست
که وصل شاه اینجا باز دیدست
ببام دیر اکنون بیجهاتست
ز یکّی در یکی اعیان ذاتست
ببام دیر در اشیا نظر کرد
همه اشیا چو خود را راهبر کرد
ببام دیر در اشیا یکی دید
خدا را در همه او بیشکی دید
ببام دیر از حق گشت واصل
همه مقصودش اینجا گشت حاصل
ببام دیر در نور تجلّاست
که ذاتش در درون جمله پیداست
ببام دیر اعیانش کماهی است
که بیشکی این زمان سرّ الهی است
گمان برداشت کاینجاگه بقا یافت
که خود اینجایگه سرّ خدا یافت
گمان برداشت چون اندر یکی دید
حقیقت جملگی بُد سرّ توحید
گمان برداشت چون خود را نهان داشت
در اینجا بود خود را جان جان یافت
گمان برداشت اندر بیگمانی
نظر کرد اندر او سرّ معانی
گمان برداشت اندر آخر کار
معانی محو کرد اینجا بیکبار
گمان برداشت کلّی در فنا شد
در آن حضرت بکلّی در بقا شد
گمان برداشت او در ذات بیچون
برش چون ارزنی شد هفت گردون
گمان برداشت تا خود را فنا یافت
از آنجا بیشکی خود را خدا یافت
حقیقت وصل جانان اندر اینجاست
یکی دان کز یکی جمله هویداست
چو اندر بیخودی در نیک و بد شد
درآن عین فنا کلّی اَحَد شد
احد شد بیزمان و بی مکان او
یقین شد بیشکی کل جان جان او
احد شد تا ز یک آگاه آمد
حقیقت نور الّا اللّه آمد
فنا شد تا بیان اندر فنا شد
مرا اسرارها در خود بقا شد
فنا شد تا بیان اندر فنا یافت
همه اسرارها در خود بقا یافت
فنا شد در یقین مانند منصور
یکی خود دید او در جملگی نور
فنا شد تا عیانش ذات آمد
حقیقت درعیان آیات آمد
یکی شد تا یکی اندر خدائی
حقیقت یافت او اندر جدائی
یکی دید اندر اینجا عین پرگار
همه از وی بدید او ناپدیدار
یکی دید اندر اینجا جان و دل دید
حقیقت ریح و ماء و آب و گل دید
همه اندر یکی یکّی نمودار
همه عین یکی در عین پرگار
همه اندر یکی یکّی نموده
یکی را از یکی یکّی فزوده
همه اندر یکی اسرار رفته
همه در دید کلّی یار رفته
همه اندر یکی چه آب و آتش
حقیقت باد و آب اینجا شده خوش
حقیقت هر چهار اینجا شده یار
حقیقت هم نهان و هم پدیدار
حقیقت هر چهار اینجا فنا بود
در آن عین فنا دید بقا بود
حقیقت بود حق نابود کی شد
بوقتی کین همه دیدار حی شد
حقیقت بود حق پنهان نماند
مر این معنی بجز واصل نداند
حقیقت بود حق اینجا هویداست
اگر مرد رهی پنهان و پیداست
حقیقت چیست بود بود دیدت
یقین را جان و دل معبود دیدت
حقیقت چیست اینجا دوست دریافت
یقین آن مغز اندر پوست دریافت
حقیقت چیست اینجا جان جان دید
درون خویشتن آنجا عیان دید
حقیقت چیست سالک اندر آخر
که او دلدار بیند عین ظاهر
حقیقت چیست سالک اندر این راه
که درخود بیند اینجاگاه او شاه
حقیقت چیست سالک را در این دید
که در خود بیند او اسرار توحید
حقیقت چیست سالک را در این راز
که بیند در درون انجام وآغاز
حقیقت چیست سالک در همه چیز
که درخود یابد اینجاگه همه نیز
حقیقت چیست سالک را در این اصل
که هم پیش از فنا در یابد این وصل
در این دیر فنا سالک حقیقت
یکی بیند در آن یکی طبیعت
در این بودفنا کل بود گردد
بآخر در عیان معبود گردد
حقیقت جملگی در تک و تابند
که تا این سر بآخر باز یابند
حقیقت جملگی در گفت وگویند
که تا این سر بآخر باز جویند
حقیقت جملگی در دید دیدند
ولی این سر بکلّی مرندیدند
یقین میدان که هر کو آخر کار
مر این رازش نیاید آخر کار
سخن اندر یقین میگفت خواهم
دُرِ اسرار اینجا سُفت خواهم
سخن اندر حقیقت دست دادست
که دلدارم براندر بر نهادست
سخن اندر حقیقت کل عیانست
که در هر بیت صد راز نهانست
سخن اندر حقیقت میرود دوست
که تا بینی یقین هم مغز و هم پوست
سخن اندر حقیقت میرود یار
که تا کلّی یقین آید پدیدار
سخن اندر حقیقت میرود جان
که تا پیدا نماید جمله جانان
سخن اندر حقیقت میرود دل
که تا منصور آن آید بحاصل
سخن اندر حقیقت رفت صورت
در آن نور تجلّی حضورت
سخن اندر حقیقت رفت اینجا
که اینجا هست و آنجا نیز پیدا
سخن اندر حقیقت رفت در بُت
ز صورت تا یکی بینی تولابت
سخن اندر حقیقت رفت دیدار
که تا یکی شود اندر نمودار
سخن اندر حقیقت رفت اعیان
که تا یکّی شوی در عین جانان
سخن اندر یکی خواهم نمودن
حقیقت تا بآخر آن تو بودن
سخن اندر یکی میگویمت باز
حقیقت اندر اینجا جمله را باز
سخن اندر یکی میگویمت کل
که تا آخر شوی بیرون تو از ذل
سخن اندر یکی گفتند مردان
ولیکن با حقیقت دان تو نادان
سخن اندر یکی گفتست منصور
ازآن جاوید شد در عشق مشهور
سخن اندر یکی گفت و نهان شد
در آن عین نهانی جان جان شد
سخن اندر یکی گفت او ابر دار
که در یکی خدا بودش خبردار
سخن اندر یکی گفت از ازل باز
ابی غیر اندر اینجا بی خلل باز
سخن اندر یکی گفت از حقیقت
که یکی بود با عین طبیعت
سخن اندر یکی تا جاودان گفت
حقیقت خویشتن را جان جان گفت
سخن اندر یکی دیدار دارد
کسی کو همچو خود او یار دارد
سخن او گفت در سرّ اناالحق
حقیقت او خبردار است از حق
سخن او گفت با ذرّات عالم
از او گویند خود مردان دمادم
سخن از دید حق گفتست بیشک
که او دیدست در خود بیشکی یک
یکی بُد تا سخن گفت آشکاره
اگرچه بود او کردند پاره
یکی بُد تا سخن گفت و سرافراخت
نمودِ صورت او از چه برافراخت
یکی بُد تا سخن گفت و لقا دید
فنا اندر بقا دید و خدا دید
سخن گفت و نشانش بی نشان شد
از آن در بی نشانی کل عیان شد
سخن اندر یکی گفت و یکی یافت
حقیقت خویش جانان بیشکی یافت
در این سر بت پرست آمد زاوّل
بآخر کرد بُت اینجامبدّل
بت خود اوّل آمد دوست دار او
بآخر کرد بت بر سوی دار او
بت خود را در اوّل سجده میکرد
بآخر گشت اینجا در عیان فرد
بت خود را حقیقت کرد بردار
ز سرّ کل یقین بهر نمودار
بت خود را بریدش دست و پا او
همه ذرّات کردش رهنما او
بت خود را بسوزانید در نار
که تا صورت نماید عین پرگار
بت خود اندر آخر او فنا کرد
حقیقت در فنا بُت را بقا کرد
حقیقت بت پرستی را برانداخت
از آن این بت در اینجاگه برانداخت
که سّری بود بهر عاشقان را
که در بازند مهر جسم و جان را
بت او عاشق کون و مکان بود
نه چون بتهای دیگر جانِ جان بود
بت او عاشق دیدار او شد
ابا او عاقبت بر دار او شد
بت او عاشق دلدار آمد
از آن او با عیان بردار آمد
بت او رهنمای عاشقانست
از آتش سجده کردن بهر آنست
بت او سرّ دیگر داشت بیچون
که محو کل شد اینجا بیچه و چون
حقیقت این سخن با عاشقانست
که بت سوزی ز سرّ رهروانست
ز بهر تست ای زندیق این راه
نگشتی یک نفس صدّیق این راه
دمادم وصل اینجا مینمایم
بهر تحقیقت اینجا میفزایم
نمیگویم بت خود دوست میدار
ولیکن اندر او بنگر تودلدار
سخن بسیار گفتم از عیانت
دمی اندر نشان بی نشانت
حقیقت چون سر این سر نداری
که میدانم که این بت دوستداری
کجا باشی تو چون منصور حلاج
که گردی بر سر حلّاج جان تاج
کجا باشی تو چون او در حقیقت
که از جان دوست میداری طبیعت
کجا چون او توانی خویش در باخت
که همچون او کسی این راز بشناخت
کجا چون او توانی یافت بیچون
که افتادستی اندر این چه و چون
حقیقت تا چه و چونست در تو
یقین این راز بیرونست در تو
حقیقت تا چه و چونست در دل
نگردد مر ترا مقصود حاصل
حقیقت تا چه و چونست در جان
نخواهی دید اینجا روی جانان
حقیقت تا چه و چونست در راز
ثواب آن نیندازد ز تو باز
ولیکن زین معانی هر نفس من
که در تکرار گردانَمْت روشن
حقیقت این بیان خویش گویم
نه از کس جز که این از خویش گویم
مرا این سرابا خویش است نه باکس
که من کشتن همی خواهم مرا بس
در این سر من یقین هستم خبردار
که میخواهم که چون منصور بردار
کشد معشوقم اینجا در بر خلق
که سوزانم یقین زنّار با دلق
حقیقت بت پرست عشقم اینجا
که افتادستم اندر شور و غوغا
حقیقت آنچه میگویم که هستم
کنون در آخرش بت میپرستم
حقیقت بت پرست آشنایم
که میدانم که در آخر فنایم
حقیقت بت پرست لاابالم
که میدانم که در عین وصالم
حقیقت بت پرست عاشقانم
در اینجا رهنمائی رهروانم
حقیقت بت پرست دیر مینا
منم اینجایگه درعین بینا
حقیقت بت پرستم در شریعت
در اینجا میزنم دم درحقیقت
حقیقت بت پرستم در خرابات
رها کردم بیکباره خرافات
حقیقت بت پرستم در جهان من
دو روزی کاندر این منزل عیان من
حقیقت در بت و زنّار باشم
ز زهد و زرق من بیزار باشم
حقیقت من ز زهد خویش بیزار
شدستم بسته همچو پیر زنّار
حقیقت پیر ما ترساست آخر
غم چون بت پرست ما است آخر
حقیقت پیر ما ترسای عشقست
در این سر فتنهٔ غوغای عشقست
حقیقت پیر ما ترسای دیر است
در این منزل که اینجا عین سیر است
حقیقت پیر ما ترسا شد از دین
که اندر دیر شد در عشق سّر بین
حقیقت پیر ما ترسا شد از جان
در او بت روی بنمودست پنهان
حقیقت عین جانان بت پرستست
ز عشق بت عیان در بُت نشستست
حقیقت دوست میدارد بُت اینجا
که در بُت میکند او شور وغوغا
حقیقت دوست میدارد بت از دل
که در بُت یافت او مقصود حاصل
حقیقت دوست میدار بُت از جان
در او بت روی بنمودست اعیان
حقیقت دوست میدارد بت از دوست
که بُت چون بازبینی صورت اوست
حقیقت دوست دارد بت حقیقت
که در بت مینماید او شریعت
حقیقت دوست دارد بُت در اینجا
که اندر شرع دارد او مصفّا
حقیقت دوست دارد بت ز اعیان
که اندر شرع کردش سجدهٔ آن
حقیقت دوست دارد بُت که در راز
بُت خود سجده اینجا کرد او باز
چو شاه بت پرستان جهانست
حقیقت سجدهاش در بت از آنست
چو شاه بت پرستانست دلدار
از آن بُت سجده را کردست مر یار
که بت را یافت اینجاگاه بیچون
حقیقت در نمود اینجایگه چون
مر او را گشت روشن سرّ خویشش
که جز بت نیست چیزی پنج یا شش
حقیقت او ز بت پیدا نمودست
ز بت او را همه گفت و شنودست
همه صاحبدلان راز دیده
که این سر را بداینجا باز دیده
حقیقت یافتندش سرّ دلدار
از این اسرار ایشانند خبردار
از این اسرار کلّت دید اینجا
حقیقت میکنندش فاش او را
حقیقت سجده در پیش خداوند
از آن کردند کین بُت بود پیوند
بدین بت میتوان دیدن جمالش
که این بت هست عین اتّصالش
بدین بت میتوان دیدن رخ یار
کز او پیداست اینجا پاسخ یار
بدین بت میتوانی یافت جانان
که اندر بت شدست از عشق پنهان
بدین بت میتوانی زو خبر یافت
بدین بت مییقین اندر نظر یافت
بدین بت میتوان معشوق دیدن
که اینجا در وصال او رسیدن
بدین بت میتوان دیدار او دید
از آن بُت جملگی اسرار او دید
از این بت روشنست آفاق بنگر
درون او حقیقت طاق بنگر
از آن بت روشن آمد آفرینش
از این بت یاب بیشک نور بینش
از این بت سالکان راز پرداز
حقیقت راه کل کردند در باز
از این بت هر که واصل شد در اینجا
یقین مقصود حاصل شد در اینجا
از این بت هر که اعیان دید ناگاه
در اینجاگاه بیشک او رخ شاه
در این بت دید اینجا سجده آورد
درونِ او مصفّا دید از فرد
در این بت هر که اینجا راز یابد
در این بت روی جانان باز یابد
در این بت روی جانانست پیدا
یقین خورید تابانست پیدا
در این بت ماه چرخ لامکانست
نه تنهائی که کل عین العیانست
در این بت آفتابی رخ نمودست
که با ذرّات در گفت و شنودست
در این بت آفتابی کل هویداست
کز او این آفرینش جمله پیداست
در این بت آفتابی دلستانست
ز بت پیدا شده اندر جهانست
در این بت آفتاب لایزالست
کسی کو یافت در عین وصالست
کسی کو یافت بیشک سجدهاش کرد
بآخر همچو او شد در جهان فرد
حقیقت سجده کرد و روی او دید
چو خود را در وصال روی او دید
وصال روی او هرگز نیابد
مگر آنکو سوی سجده شتابد
وصال روی او دریاب اینجا
دمادم سجدل میکن مر او را
اگر سجده کنی در پیش رویش
یکی نه پیش غیری نیست سویش

تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

اگر سجده کنی مانند عطّار
ببینی بت پرست خویش دیدار
ببینی بُت پرستی خویش اینجا
تو برداری حجاب از پیش اینجا
ببینی بُت پرست خویش در خویش
حجاب این جات او بردارد از پیش
ببینی بت پرست مر وجودی
کنی او را دمادم تو سجودی
سجود بت پرست خویشتن کن
نمی گویم تو سجده جان و تن کن
سجود بت پرست لامکانی
بکن اینجا که تو او را بدانی
سجود بت پرست اینجاست دریاب
حقیقت دید او پیداست دریاب
سجود او کن و دریاب اصلش
در اینجاگاه کل دریاب وصلش
سجود او کن و دیدار او بین
وجود خویشتن اسرار او بین
توئی بت او حقیقت بُت پرستست
چو امروز اودرون خویش مستست
توئی بت سجده کن او را دمادم
که بنمودست رخ در عین عالم
سجود او کن از راه شریعت
که بنمودست اینجاگاه دیدت
سجود او کن اویت ره نماید
جمال خویش کل ناگه نماید
سجود او کن اندر زندگانی
که اندر زندگی او را بدانی
چه به باشد ترا دیدن از این راز
که بنماید دراو اینجا نظر باز
اگر بنمایدت ناگه جمالش
تو خود یابی حقیقت اتصالش
تو و او هر دو یکی در یک آمد
حقیقت در یکی کل بیشک آمد
تو و او در جلال لایزالی
حقیقت تو از او اندر جلالی
مرا او را سجده کن در شرع تحقیق
که از وی بازیابی عزّ و توفیق
مر او را سجده کن در شرع بیشک
که او اصلست و تو خود فرع بیشک
تو این دم صورتی او جان جان است
که در تو راز پیدا و نهانست
چنان کن سجده اندر پیش رویش
که یکی بینی اینجا جمله سویش
چنان کن سجده در دیدار جانان
که او را بیشکی یابی تو اعیان
چنان کن سجده پیش روی دلدار
که در یکی شوی با او نمودار
چنان کن سجده پیش روی آن ماه
که بینی در یکی مر جملگی شاه
چنان کن سجده پیش روی خورشید
که دریکی توئی تا عین جاوید
ببازی نیست اینجا دیدن یار
کسی کاینجا بود از وی خبردار
نبیند غیر او در هیچ بابی
حقیقت نشنود جزوی خطابی
نبیند غیر او در هیچ دیدار
ببازی نیست اینجا دیدن یار
نبیند غیر او در هیچ دیدار
که جمله اوست بیشک در نمودار
نبیند غیر او در کلّ دنیا
یکی بیند همه دیدارمولی
همه دیدار جانانست دریاب
درون خویش خورشید جهانتاب
جهان از نور رویش پر ضیایست
حقیقت نور با نور آشنایست
جهان از نور رویش روشن آمد
حقیقت سرّ او در گلشن آمد
در این صورت نمودارست جانان
حقیقت چون مه و خورشید تابان
در این صورت نمودارست دریافت
که خود در خود حقیقت خود خبر یافت
در این صورت همه مردان آفاق
از او در وی یقین گشتند مشتاق
در این صورت همه رویش بدیدند
اگرچه جمله در وی ناپدیدند
در این صورت چو بنماید جمالت
حقیقت در جهان نور جلالست
در این صورت تو دیدارش بیابی
مگو ور نه تو بردارش بیابی
نمود صورتِ او بیشکی راز
کند از خویشتن در خویش پرواز
نمیشاید بگفتن راز جانان
بجز با صاحب دردی به پنهان
اگر تو صاحب درد و بقائی
در اینجاگاه باید آشنائی
در اینجاگاه سرّ کار بنگر
نظر کن دیدِ دیدِ یار بنگر
مگو با هیچکس تو راز پنهان
وگرنه بر سرت چون گوی و چوگان
کند گردان در این میدان افلاک
بزاری آنگهی در زیر اینخاک
کند پنهان چون عطّار خدا بین
مگو ورنه سرت از تن جدا بین
حقیقت من در اینجا صاحب اسرار
شدم اینجا ز دید او خبردار
چو دانستم که اینجا آشنائی است
مرا این روشنی دید خدائی است
دم سرّ اناالحق را زدم من
از او مر کام جانم بستدم من
مرا گفتست رازم فاش کردی
تو نقشی دید خود نقاش کردی
تو از دیدارمائی صورتی فاش
کجا هرگز توانی گشت نقّاش
مرا از عقل اینجا کرد افگار
که تاگشتم ابر او عاشق زار
بسی در عقل اوّل راز دیدم
که با او عاقبت را باز دیدم
چو عشق آمد بشد عقل از تنم باز
بدیدم راز کلّی روشنم باز
حقیقت راز جانان فاش دیدم
یقین نقش خود نقّاش دیدم
حقیقت نقش خود دیدم عیان فاش
درون خویشتن مر دید نقاش
حقیقت فاش کردم روی جانان
همه ذرّات را در کوی جانان
حقیقت سرّ بیچون هر که گفتت
چو من او بیشک از جانان شنفتت
دمی کآندم بگوید با همه راز
چو من گردد یقین در دوست سرباز
حقیقت فاش کردم دید دیدار
همه ذرّات را کردم خبردار
حقیقت فاش کردم تا بدانند
نوشتم تا همه عالم بخوانند
چنین نیکو بود امّا بتقلید
حقیقت از حقیقت کی توان دید
کسی بیند که این سرّ فاش گفتست
حقیقت خویشتن نقّاش گفتست
کسانی کاندر این راهند زحمت
کنندش از نمود خویش لعنت
کنندش لعنت اینجاگاه از یار
چو منصورش در اینجاگاه بردار
کنندش لعنت اندر زندگانی
دهندش زحمت اندر زندگانی
کنندش لعنت اینجاگه دمادم
یکی بیند نه بنید هیچ محرم
چو بشناسد حقیقت سرّ این راه
که لعنت میکند او را عیان شاه
حقیقت لعنت دلدار نیکوست
اگر باشد در این پندار نیکوست
حقیقت چون کند دلدار لعنت
حقیقت به بود بیشک ز زحمت
اگر مر لعنت جانان کنی نوش
کنی رحمت بیکباره فراموش

در سؤال نمودن از ابلیس که چرا سجده بآدم نکردی

یکی پرسید از ابلیس ناگاه
که چونی این زمان با لعنت شاه
که شاهت میکند لعنت دمادم
چرا سجده نکردی بهر آدم
ترا آن سجده میبایست کردن
بر جانان همی تسلیم کردن
نهادن تا ترا رحمت فزودی
در این سر نی ترا لعنت نمودی
کنون در لعنتی تو بازمانده
از آن قربت تو بی اغراض مانده
کنون در لعنتی افتاده مسکین
ضعیف و ناتوان و خوار و مسکین
کنون در لعنتی در حضرت دوست
شدی بیرون زمغز و مانده در پوست
کنون در لعنتی بیچاره مانده
از آن حضرت بکل آواره مانده
کنون از لعنتی افتاده تو خوار
بزیر پای مردم همچو نشخوار
کنون در لعنتی و ناتوانی
که ره در سوی آن حضرت ندانی
کنون در لعنتی اندر جدائی
نداری هیچ با او آشنائی
کنون در لعنتی در دار دنیا
که آخر دوزخی در سوی عقبی
کنون در لعنتی و رانده بر خویش
نمیدیدی تو این سر را خود از پیش
کنون در لعنتی و ره ندانی
بمانده خوار و رسوای جهانی
کنون در لعنتی تا در قیامت
چه خواهی یافت در روز ندامت
چرا سجده نکردی اندر آن دم
که گشتی این زمان رسوای عالم
چرا سجده نکردی آدم اینجا
که دمدم یافتی لعنت در اینجا
چرا سجده نکردی در عیان تو
که رسوا ماندهٔ اندر جهان تو
چرا سجده نکردی تا شدی خوار
نبردی آن زمان فرمان جبّار
که تا این دم تو طوق لعنت یار
در این لعنت کنون افتادهٔ زار
چه سرّ بُد تا که آن سجده نکردی
که تا این دم تو در اندوه و دردی
چه سرّ بد ای عزازیلم در این راز
که تا من همچو تو تا دریابم این باز

جواب دادن ابلیس آن شخص سؤال کننده را

جوابش داد آن دم پیر رهبر
که گر تو میندانی خود بر این در
چرا در لعنت ما باز ماندی
از آن اینجایگه بی راز ماندی
تونادانی منم دانای اسرار
کنون میگویمت از سر خبردار
حقیقت من که ابلیس لعینم
میان خلق اکنون بدترینم
ترا میگویم اسرار نهانم
که میگوئی که رسوای جهانم
حقیقت سجدهٔ آدم نکردم
در آن دم دوست را فرمان نبردم
نبردم دوست را فرمان در آن دم
نکردم سجده را در عشق آدم
نکردم سجده را آدم در آنجا
که میدانستم این سرّ آندم آنجا
که چون بر لوح کلّی راز دیدم
در آنجا لعنت خودباز دیدم
چو خواندم لوح اندر آخر کار
حقیقت کرده بُد لعنت مرا یار
در اوّل لعنتم چون کرده بُد او
بهرزه دانم اینجا گفت با گو
در اوّل لعنت من کرده بُد دوست
چه غم دارم چو میدانم همه اوست
در اوّل لعنتم کردست محبوب
بآخر دارمش امّید مطلوب
بجویم لعنتِ او را دمادم
چه غم دارم ز فرزندان آدم
مرا میباید اینجا لعنت یار
که بیزارم همی از رحمت یار
مرا میباید اینجا لعنت او
که اندر لعنتم در قربت او
مرا میباید اینجا لعنت از دید
که در لعنت یکی دیدم ز توحید
خطاب لعنتم درگوش ماندست
از آن دم این دمم بیهوش ماندست
خطاب لعنتم یار است در دل
وز آن لعنت مرا مقصود حاصل
خطاب لعنت یاراست در جان
مرا چه غم ز لعنت بایدم آن
خطاب لعنت او در دل و جانست
مرا هر لحظه صد اسرار پنهانست
خطاب لعنت جانان مرا هست
خطایم باید اینجاگاه پیوست
مرا چه غم از این رنج و عذابست
که در جانم نمودار خطابست
مرا چه غم اگر آید عذابم
دمادم آید از جانان خطابم
مرا چه غم که جانان راندم از پیش
که میبینم رخ دلدار در پیش
مرا چه غم که جانان کرد لعنت
که در لعنت مرا اعیانست حضرت
خطاب دوست دارم در عیان من
ازآن نندیشم از خلق جهان من
خطاب دوست دارم در نهان من
کجا اندیشم از آه و فغان من
خطاب دوست دارم من در اینجا
کجا اندیشم از فریاد اینها
چو او دارم در اینجاگاه بیچون
نکردم یک دم از لعنت دگرگون
خطاب دوست دارم تا اَبَد من
از آن اینجا کنم پیوسته بد من
خطاب دوست دارم من دمادم
که من لعنت ترا آرم دمادم
من از لعنت نگردم تا قیامت
کنم خلق جهان را من ندامت
من از لعنت نگردم تا ابد باز
که در لعنت حقیقت دیدهام راز
من از لعنت نگردم تا بآخر
کجا دانم ز لعنتهای ظاهر
من از لعنت نگردم گِردِ هر کس
چو من در لعنتم لعنت مرا بس
من از لعنت نمود دوستدارم
از اوّل کل سجود دوست آرم
من از لعنت در آن ساعت که از نوح
نظر کردم مرا آمد از آن روح
در آن دم چون بدیدم سرّ جانان
نیندیشم دمی یک لحظه از آن
در آن دم هر سه یارانم در این کار
پناه خویش بردن نزد جبّار
در آن دم مر مرا گفتند کآخر
اگر خواهد شدن این سر بظاهر
در آن دمشان جواب هر سه دادم
که من این لعنت اینجاگه نهادم
در آن دم من نبودم زین خبردار
تو ای صاحب سؤال از این خبردار
من این سر را بگفتم نزد ایشان
که تا ایشان نمانند این پریشان
هر آنچه حکم پاک کردگار است
مرا باحکم یزدانم چکار است
هر آنچه حکم او رفتست از اوّل
که یارد کرد حکم او مبدّل
هر آنچه حکم او رفتست از پیش
قضای رفته چون بردارم از خویش
هر آنچه حکم او رفتست خواهد
ز حکم او جوی اینجا نکاهد
قضای رفته حکم کردگار است
در این معنی قضاها بیشمار است
قضای رفته چون تقدیر جانانست
مرا ازحکم او اینجا چه تاوانست
قضای رفته دیگر مینیاید
گره کو بسته اینجاگه گشاید
قضا رفتست و من تسلیم اویم
نباشد ترس از هر گفتگویم
قلم رفتست بر ذرّات عالم
چو بر من نیز بُد فرزند آدم
قلم رفتست و بنوشتست هر راز
مرا بنموده اینجاگاه او راز
چو من اینجایگه اعیان بدیدم
نمود رازها زانسان بدیدم
حقیقت بر سر هر یک قضایست
ز حکم دوست بیچون و چرایست
حقیقت هر که آمد سوی دنیا
قضا رفتست بروی تا بعقبی
همه ذرّات عالم در قضایند
فتاده همچو من سوی بلایند
همه ذرّات عالم راز بنوشت
پس آنگه خاک آدم باز بسرشت
همه ذرّات را در سرّ این راز
حقیقت لعنتی آمد بمن باز
چو من آدم ز جنّت افکنیدم
که رازِ آدم اینجا باز دیدم
سبب من بودم از اسرار بیچون
که آدم آمد از جنّات بیرون
سبب من باشم اندر هر بلائی
چو بر هر کس رود اینجا قضائی
سبب من باشم و دیگر نباشد
در این سرها چو من رهبر نباشد
سبب من باشم اندر عشق جانان
درون جسمها من مانده پنهان
سبب من باشم اندر نزد هر کس
تو ای صاحب سؤال این نکتهات بس
که جمله اوست تا ما را نبینی
مکن لعنت اگر صاحب یقینی
مکن لعنت وگرخود میکنی تو
یقین میدان که برخود میکنی تو
مکن لعنت که لعنت برخودت شد
که میدانی که لعنت برخودت بُد
منم اینجا درون جمله عالم
بخود لعنت کند اینجا دمادم
بخود لعنت کنند این جمله دونان
حقیقت مرمرا اینجا چه از آن
بخود لعنت کنند و میندانند
اگر یابند جز حیران بمانند
بخود لعنت کنند اینجا نه بر من
حقیقت چو منم اینجای بر تن
بخود لعنت کنند اینجای ایشان
که اینجاگه منم یکتای ایشان
حقیقت کردگار هر دو عالم
بمن دادست فرزندان آدم
مرا بر جسم ایشان راهبر کرد
وزایشانم در اینجا خیر وشر کرد
حقیقت شر ز من بنموده دادار
که سرّی کآید از ایشان بدیدار
همه از من بود کایشان بدانند
حقیقت مر بدی از حق ندانند
همه بدها ز من آید بدیدار
منم در چشم ایشان ناپدیدار
همه بدها ز من باشد یکایک
که هر کس را نمایم راز بیشک
مرا پروردگار از بهر این راز
حقیقت کرد اندر جسم من باز
بمن گفتست و راز جمله دانم
که من اینجایگه راز نهانم
بمن گفتست و ما را وعده دادست
دلم ازوعدهٔ دلدار شاداست
دلم از وعدهٔ او شاد آمد
از آن جانم زغم آزاد آمد
دلم از وعدهٔ او در یقین است
که وعده مرمرا تا یوم دین است
دلم از وعدهٔ او پایدار است
اگرچه جانم اندر زیر بار است
دلم ازوعدهٔ او دارد امّید
که بخشایش کند جانم بجاوید
کنون اندر امید وعده ماندم
که میگوید که او از خویش راندم
حقیقت هست اینست هرکه خواندست
ولیکن او ز درگاهم نرانده است
حقیقت هست لعنت آخر کار
مرا رحمت کند آخر بیکبار
حقیقت جان جانها لعنتم کرد
ولیکن آخر اینجا رحمتم کرد
تمامت انبیا را دیدهام من
محمّد از همه بگزیدهام من
حقیقت راز من احمد بدانست
که او را سرّ از سر کن فکانست
محمّد(ص) دید اسرارم عیانی
مرا گفتست او راز نهانی
مرا او داندو دیگر ندانند
که این بیچارگان رهبر چه دانند
منم امروز راز یار دیده
ورا امروز احمد برگزیده
حقیقت قصّهام دور و درازست
که جانانم حقیقت کارساز است
حقیقت کارها دلدار سازد
مرا در آخر کار او نوازد
نوازد آخر کارم بیک ره
بیامرزد ز دیدار خودم شه
یقین دانم که اندر آخرکار
بیامرزد مرا دانای اسرار
حقیقت من دراینجا راز اویم
درون جملگی در گفتگویم
حقیقت جان جان دریافتستم
در این خانه یقین دریافتستم
درِ رحمت گشتادست اندر اینجا
از آن جانم یقین شادست اینجا
همه تقدیر نیکّی و بد از اوست
یقین چون یَفْعَلُ اللّه گفت از اوست
از آن ای صاحبم اینجا باسرار
بکردم عین گستاخی بیکبار
که او دانای اسرار نهانست
مرا امروز در کلّی عیانست
بیک دم میروم از غرب تا شرق
درون جملگی مانندهٔ برق
چو برقم من شتابان سوی ذرّات
حقیقت هم گذر دارم سوی ذات
گذر دارم در آن حضرت دمادم
همی یابم یقین قربت دمادم
از آن قربت خبردارم ز هر راز
در اینجا مینمایم صاحب راز
نه در شر پایدارم لیک در خیر
حقیقت دارم وهم میکنم سیر
حقیقت بوداشیا دیدهام من
سراپای فلک گردیدهام من
همه ملک من است اکنون سراسر
حقیقت جملهٔ دنیا تو بنگر
همه ملک من است دنیای غدّار
بنزد همّت من ناپدیدار
بنزد همّتم دنیا چو کاهی است
که دنیا در بر عقبی چو راهی است
همه دنیا بنزد من خرابی است
همی نزدیک عقل همچو خوابی است
همه در خواب غفلت خفته بینم
وجود جملگی آشفته بینم
همه اینجایگه درخورد و خوابند
حقیقت خفته در عین سرابند
مرا دنیا مسلّم شد بیکبار
که یک یک میکنم از خواب بیدار
چو میبینم که راه حق نوردند
ز دوزخ ذرّهٔ اینجا نترسند
ره بدشان نمایم آخر کار
که تااندر بدی آیند گرفتار
حقیقت هرچه در دنیا خوشی است
بنزد راه بینان ناخوشی است
حقیقت کفر و فسق ودزدی و خون
همه کار من است اینجای بیچون
حقیقت سالکان را ره شناسم
در این معنی از ایشان میهراسم
چو میدانم که ایشان در صفاتند
حقیقت در یقین خاصان ذاتند
شناسای منند ایشان بیکبار
ز قرآنند کل از من خبردار
عدوی ناکسانم من نه ایشان
چنین حقّ یقین گفته ز قرآن
من از ایشان گریزان گشته چون سگ
دلی اندازم اندر دام هر رگ
یکی کو دوستدار عین دنیاست
حقیقت فارغ از اسرار عقباست
من او را میکنم هر لحظه در پی
که تا اندر بلایش افکنم وی
حقیقت گر همه مرد یقین است
که در آخر در اینجا پیش بین است
من او را وسوسه در خاطر آرم
بدنیا مرورا از دین برآرم
کنم او را وساوس دم بدم من
اگر مَرْد است اینجاگاه اگر زن
کنم امروز رسوا آخر کار
حقیقت پرده بردارم بیکبار
از او تا خوار گردانم ز خویشش
بلای دیگر آرم من به پیشش
کسی کاینجا خبردارست از من
حقیقت بگذرد از ما و از من
کند طاعت دمادم اندر اینجا
دَرِ آن جان و دل دارد مصفّا
اگرچه سوی او دمدم شتابم
درون پردهٔ او ره نیابم
همه جا راه دارم جز که در دل
مرا اینجا شدست این راز مشکل
نظر گاه خداوند است آنجا
نیارم کرد آنجاگاه غوغا
ولی آنکس که دل دارد سوی من
شود تاریک او را قلب روشن
نهد دل در سوی دنیا بیکبار
شوم با او حقیقت مشفق ویار
دهم او را براه بد یقینش
براندازم بیک ره نور و بینش
سوی تاریک دان آرمش از آن نور
کنم او را ببد در جمله مشهور
جهان تاریک و من نور جهانم
ببد کردن که مشهور جهانم
هر آنکو در پی ملک من آمد
حقیقت خوار در جان و تن آمد
هر آنکو ترک من داد از حقیقت
سپرد اینجاگه راز شریعت
درون جان و دل را بر صفا یافت
یقینِ صدر عالم مصطفی یافت
مرا احمد در اینجا راز دان دید
حقیقت در همه خلق جهان دید
سؤالی کرد از من رهبرِ کُل
که چونی این زمان در عین این ذل
چگونه اوفتادی در بلایت
چنین بُد رفته آنجا در قضایت
حقیقت امّت من را میازار
حقیقت راه حق چندین نگهدار
اباخلقش در اینجا بیوفائی
مکن بیحد که ترسم آشنائی
حقیقت آشنای دوست گشتی
بُدی در مغز اکنون پوست گشتی
یقین داری ز اسرار حقیقت
کنون افتاده در سوی طبیعت
ترا از بهر این سر آفریدند
در این دنیات آخر آوریدند
ترا آنجاست ملک و مال و اسباب
درون جملگی هستی خبریاب
ز بهر حق مکن چندین بدی تو
که در اوّل عجب نیکو بُدی تو
اگرچه سرکشی کردی در اوّل
ترا حق کرد در آخر مبدّل
ولیکن آخر کارت یقین است
که حق آمرزگار کفر و دین است
بدی کمتر کن و نیکی وفا کن
نکوئی خاص از بهر خداکن
جوابی دادم آندم صدر دین را
که ای عین العیان مر پیش بین را
حقیقت راز من اینجا تو دانی
که بیشک بر تمامت کامرانی
مرا دانی تو ای سیّد که چونم
فتاده اندر این دریای خونم
جدایم این زمان از عین محبوب
اگرچه طالبم هستی تو مطلوب
تو میدانی حقیت راز جمله
توئی انجام و هم آغاز جمله
حبیب اللّه و بیچون و چرائی
سزد گر مرمرا راهی نمائی
تو میدانی که من حق میشناسم
حقیقت هم تو مطلق میشناسم
بنزد خلق ابلیس لعینم
تو میدانی که من جز جان نبینم
حقیقت این بیان اکنون که گفتی
تو ای جوهر مر این دُر را که سُفتی
یقین پنهان مکن گر راز دانی
که بیشک هم تو در من باز دانی
خدای تو مرا کرده بلعنت
بتو دارم همی امّید رحمت
خدای تو یقین دانم حقیقت
که بنمودی رخ از بهر شریعت
خدای من ترا کل دانم اینجا
ولیکن نزد تونادانم اینجا
مرا یک مشکل است این رازبگشای
مرا آن راز اینجاگاه بنمای
بمعنی و بصورت تو خدائی
حقیقت از همه عیبی جدائی
اگر بگشائیم مشکل در آخر
مرا اسرار گردانی تو ظاهر
بگو تا آخر کارم چگونست
که نفس من در اینجاگه زبونست
زبونم کردهٔ در نزد دنیا
بآخر چیست رازم نزد عقبا
حقیقت کردم اینجاگاه شاها
تراگستاخی اکنون جان پناها
جواب من بده تو آخر کار
مرا این پرده را برگیر یکبار
بگو تاجاودانم هست راحت
و یا باشم همه در عین زحمت
تو میدانی که در توحق شناسم
نه همچون دیگرانت ناسپاسم
عزازیلت سگ درگاه آمد
کنونت کمترین در راه آمد
جوابم داد آن سُلطان بینش
که این دم ملکت آمد آفرینش
همه دنیا ز تست امروز معروف
تو داری از من اینجا امر معروف
همه دنیا بدست تست آخر
توئی بر خیلیان امروز سرور
اگرچه نور بودی اوّل کار
کنون در کار ما هستی گرفتار
در این دنیا فتادستی یقین تو
چو در من آمدی کل پیش بین تو
ره ما یافتی در آشنائی
حقیقت این زمانت روشنائی
به از اوّل دهم اینجا تو ابلیس
اگرچه هست اینجا مکر و تلبیس
حقیقت آنچه حق خواهد کند آن
ولیکن لعنتی هستی ز قرآن
نماند لعنت اوجاودانه
دو روزی لعنتی اندر زمانه
ترا ابریست اندر پیش خورشید
نخواهد تاتار ماند تاریکیت جاوید
حقیقت ابر اینجاگه نماند
که نیکی و بدی در ره نماند
ترا توفیق خواهد بود آخر
مرا این کرد سیّد حکم ظاهر
کنون از عهد آدم تا بدین دم
تماشا کردم اندر خلق عالم
تماشا آنچه من کردم در اعیان
ندیدست و نبیند هیچکس آن
در اوّل دیده غم در آخر کار
مرا سیّد خبردارم خبردار
ز حق گردد کنونم در ره او
بماند خاک راه درگه او
اگر لعنت کنندم امّت دوست
چنان دانم که لعنت رحمت اوست
کنون تسلیم راه مصطفایم
مر او را کمترین خاک پایم
حقیقت من نیم کل مصطفایست
که او بیشک حقیقت مر خدایست
بد و نیکست از درگاه یزدان
که باشم من کنون آگاه جانان
زهی ابلیس جانان باز دیده
که از احمد در اینجا راز دیده
زهی ابلیس کاندر آخر کار
حقیقت از محمّد شد خبردار
زهی ابلیس کاینجا راز گفتی
حقیقت سرّ بیچون بازگفتی
زهی ابلیس کاینجا آشنا شد
که پیغامبر مراو را رهنما شد
زهی ابلیس درجانان ندیده
بآخر در سوی جانان رسیده
خبرداری خبرداری خبردار
ترا بستود اینجا گاه عطّار
زهی عاشق که عشق یار داری
که اندر عاقبت دیدار داری
زهی عاشق که اعیان جهانی
که داری سرّ اسرار معانی
زهی عاشق که گفتی این سخن باز
در آخر تو ابا پیر کهن ساز
سخن نیکو نمودی در حقیقت
تو و چه دوست امّا در شریعت
سخن در شرع گفتی نیک یا بد <