پیشنهادات  

عطار - منطق‌الطیر - عذر آوردن مرغان

حکایت مسعود و کودک ماهیگیر

گفت روزی شاه مسعود از قضا
اوفتاده بود از لشگر جدا
باد تگ می‌راند تنها بی‌یکی
دید بر دریا نشسته کودکی
در بن دریا فکنده بود شست
شه سلامش کرد و درپیشش نشست
کودکی اندوهگین بنشسته بود
هم دلش آغشته هم جان خسته بود
گفت ای کودک چرایی غم‌زده
من ندیدم چون تو یک ماتم‌زده
کودکش گفت ای امیر پر هنر
هفت طفلیم این زمان ما بی‌پدر
مادری داریم بر جا مانده
سخت درویش است و تنها مانده
از برای ماهیی، هر روز دام
اندر اندازم، کنم تا شب مقام
چون بگیرم ماهیی با صد زحیر
قوت ما آنست تا شب، ای امیر
شاه گفتا خواهی ای طفل دژم
تا کنم همبازیی با تو به هم
گشت کودک راضی و انباز شد
شاه اندر بحر شست اندازشد
شست کودک دولت شاهی گرفت
لاجرم آن روز صد ماهی گرفت
آن همه ماهی چو کودک دید پیش
گفت این دولت عجب دارم ز خویش
دولتی داری به غایت ای غلام
کین همه ماهی درافتادت به دام
شاه گفتا گم بباشی ای پسر
گر ز ماهی گیر خود یابی خبر
دولتی تر از منی این جایگاه
زانک ماهی گیر تو شد پادشاه
این بگفت و گشت بر مرکب سوار
طفل گفتش قسم خود کن آشکار
گفت امروز این دهم، نکنم جدا
آنچ فردا صید افتد آن مرا
صید ما فردا تو خواهی بود بس
لاجرم من صید خود ندهم به کس
روز دیگر چون به ایوان بازرفت
خاطر شه از پی انباز رفت
رفت سرهنگی و کودک رابخواند
شه بانبازیش در مسند نشاند
هرکسی میگفت شاها او گداست
شاه گفتا هرچ هست انباز ماست
چون پذیرفتیم رد نتوانش کرد
این بگفت و همچو خود سلطانش کرد
کرد از آن کودک طلب کاری سؤال
کز کجا آوردی آخر این کمال
گفت شادی آمد و شیون گذشت
زانک صاحب دولتی بر من گذشت

حکایت خونیی که به بهشت رفت

خونیی را کشت شاهی در عقاب
دید آن صوفی مگر او را به خواب
در بهشت عدن خندان می‌گذشت
گاه خرم گه خرامان می‌گذشت
صوفیش گفتا تو خونی بوده‌ای
دایما در سرنگونی بوده‌ای
از کجا این منزلت آمد پدید
زانچ تو کردی بدین نتوان رسید
گفت چون خونم روان شد به رزمی
می‌گذشت آنجا حبیب اعجمی
در نهان در زیرچشم آن پیر راه
کرد درمن طرفة العینی نگاه
این همه تشریف و صد چندین دگر
یافتم از عزت آن یک نظر
هرک چشم دولتی بر وی فتاد
جانش در یک دم به صد سر پی فتاد
تانیفتد بر تو مردی را نظر
از وجود خویش کی یابی خبر
گر تو بنشینی به تنهایی بسی
ره بنتوانی بریدن بی‌کسی
پیر باید، راه را تنها مرو
از سر عمیا درین دریا مرو
پیر ما لابد راه آمد ترا
در همه کاری پناه آمد ترا
چون تو هرگز راه نشناسی ز چاه
بی عصا کش کی توانی برد راه
نه ترا چشمست و نه ره کوته است
پیر در راهت قلاوز ره است
هرک شد درظل صاحب دولتی
نبودش در راه هرگز خجلتی
هرک او در دولتی پیوسته شد
خار در دستش همه گل دسته شد

حکایت سلطان محمود و خارکن

ناگهی محمود شد سوی شکار
اوفتاد از لشگر خود برکنار
پیرمردی خارکش می‌راند خر
خار وی بفتاد وی خارید سر
دید محمودش چنان درمانده
خار او افتاده و خرمانده
پیش شد محمود و گفت ای بی‌قرار
یار خواهی، گفت خواهم ای سوار
گر مرا یاری کنی چه بود از آن
من کنم سود و ترا نبود زیان
از نکو روییت می‌ببینم نصیب
لطف نبود از نکو رویان غریب
از کرم آمد به زیر آن شهریار
برد حالی دست چون گل سوی خار
بار او بر خر نهاد آن سرفراز
رخش سوی لشگر خود راند باز
گفت لشگر را که پیری بارکش
با خری می‌آید از پس خارکش
ره فرو گیرید از هر سوی او
تا ببیند روی من آن روی او
لشگرش بر پیر بگرفتند راه
ره نماند آن پیر را جز پیش شاه
پیر با خود گفت با لاغر خری
چون برم راه اینت ظالم لشگری
گرچه می‌ترسید، چتر شاه دید
هم بسوی شاه رفتن راه دید
آن خرک می‌راند تا نزدیک شاه
چون بدید او را، خجل شد پیرراه
دید زیر چتر روی آشنا
در عنایت اوفتاد و در عنا
گفت یا رب با که گویم حال خویش
کرده‌ام محمود را حمال خویش
شاه با او گفت ای درویش من
چیست کار تو بگو در پیش من
گفت می‌دانی تو کارم کژ مباز
خویشتن را اعجمی ره مساز
پیرمردی‌ام معیل و بارکش
روز و شب در دشت باشم خارکش
خار بفروشم، خرم نان تهی
می‌توانی گر مرا نانی دهی
شهریارش گفت ای پیر نژند
نرخ کن تا زر دهم، خارت به چند
گفت ای شه این ز من ارزان مخر
کم بنفروشم ز ده همیان زر
لشگرش گفتند ای ابله خموش
این دو جو ارزد، زهی ارزان فروش
پیر گفتا این دو جو ارزد ولیک
زین کم افتد این خریداریست نیک
مقبلی چون دست بر خارم نهاد
خار من صد گونه گلزارم نهاد
هر کرا باید چنین خاری خرد
هربن خاری به دیناری خرد
نامرادی خار بسیارم نهاد
تا چو اویی دست بر خارم نهاد
گرچه خاری است کارزان ارزد این
چون ز دست اوست صد جان ارزد این
دیگری گفتش که‌ای پشت سپاه
ناتوانم، روی چون آرم به راه
من ندارم قوت و بس عاجزم
این چنین ره پیش نامد هرگزم
وادی دورست و راه مشکلش
من بمیرم در نخستین منزلش
کوههای آتشین در ره بسیست
وین چنین کاری نه کار هرکسیست
صد هزاران سر درین ره گوی شد
بس که خونها زین طلب در جوی شد
صد هزاران عقل اینجا سرنهاد
وانک او ننهاد سر، بر سرفتاد
در چنین راهی که مردان بی‌ریا
چادری در سرکشیدند از حیا
از چو من مسکین چه خیزد جز غبار
گر کنم عزمی بیمرم زارزار
هدهدش گفت ای فسرده چند ازین
تا به کی داری تو دل دربند ازین
چون ترااین جایگه قدراند کیست
خواه میرو خواه نی، هر دو یکیست
هست دنیا چون نجاست سر به سر
خلق می‌میرند در وی در به در
صد هزاران خلق همچون کرم زرد
زار می‌میرند در دنیا به درد
ما اگر آخر درین میریم خوار
به که در عین نجاست زار زار
این طلب گر از تو و از من خطاست
گر بمیرم این دم از غم هم رواست
چون خطاها در جهان بسیارهست
یک خطا دیگر همان انگار هست
گر کسی را عشق بدنامی بود
به ز کناسی و حجامی بود
گیرم این سودا ز طراری کم است
تو کمش گیر این مرا کمتر غم است
گر ازین دریا تو دل دریاکنی
چون نظر آری همه سوداکنی
گر کسی گوید غرورست این هوس
چون رسی آنجا تو چون نرسید کس
در غرور این هوس گر جان دهم
به که دل در خانه و دکان نهم
این همه دیدیم و بشنیدیم ما
یک نفس از خود نگردیدیم ما
کارما از خلق شد بر ما دراز
چند ازین مشت گدای بی نیاز
تا نمیری از خود و از خلق پاک
برنیاید جان ما از حلق پاک
هرک او از خلق کلی مرده نیست
مرد او کو محرم این پرده نیست
محرم این پرده جان آگه است
زنده‌ای از خلق نامرد ره است
پای درنه گر تو هستی مرد کار
چون زنان دست آخر از دستان بدار
تو یقین دان کین طلب گر کافریست
کار اینست این نه کار سرسریست
بر درخت عشق بی بر گیست بار
هرک دارد برگ این گو سر درآر
عشق چون در سینهٔ منزل گرفت
جان آن کس راز هستی دل گرفت
مرد را این درد در خون افکند
سرنگون از پرده بیرون افکند
یک دمش با خویشتن نکند رها
بکشدش وانگاه خواهد خون بها
گر دهد آبیش، نبود بی‌زحیر
ور دهد نانش، به خون باشد خمیر
ور بود از ضعف عاجزتر ز مور
عشق بیش آرد برو هر لحظه زور
مرد چون افتاد در بحر خطر
کی خورد یک لقمه هرگز بی‌خبر

حکایت شیخ نوقانی

شیخ نوقانی بنیشابور شد
رنج راه آمد برو رنجور شد
هفته‌ای باژنده در گوشه
گرسنه افتاده بد بی‌توشه‌ای
چون برآمد هفته‌ای گفت ای اله
گردهٔ نان مرا کن سر به راه
هاتفی گفتش برو این لحظه پاک
جملهٔ میدان نیشابور خاک
چون برو بی‌خاک میدان سر به سر
نیم جو زر یابی، نان خر تو بخور
گفت اگر جاروب و غربالم بدی
وجه نانی را چه اشکالم بدی
چون ندارم هیچ آبی برجگر
بی‌جگر نانیم ده خونم مخور
هاتفی گفتا که آسان بایدت
خاک روبی کن اگر نان بایدت
پیر رفت و کرد زاریها بسی
تا ستد جاروب و غربال از کسی
خاک می‌رفت و پیاپی می‌شتافت
آخرین غربال، آن زر باز یافت
شادمان شد نفس او کان زر بدید
رفت سوی نانوا و نان خرید
تا که مرد نانوا نانش بداد
شد همی جاروب و غربالش بیاد
آتشی افتاد اندر جان پیر
در تگ استاد و برآمد زو نفیر
گفت چون من نیست سرگردان کنون
زر ندارم چون دهم تاوان کنون
عاقبت می‌رفت چون دیوانه‌ای
خویش را افکند در ویرانه‌ای
چون در آن ویرانه شد خوار و دژم
دید با جاروب خود غربال هم
شادمان شد پیر و پس گفت ای اله
این چراکردی جهان بر من سیاه
زهر کردی نان خوش بر جان من
گو برو جان بازگیر این نان من
هاتفش گفتا که‌ای ناخوش منش
خوش نه آید هیچ‌نان بی‌نان خورش
چون نهادی نان تنها در کنار
درفزودم نان خورش، منت بدار

حکایت دیوانه‌ای برهنه که جبه‌ای ژنده به او بخشیدند

بود آن دیوانه دل برخاسته
برهنه می‌رفت و خلق آراسته
گفت یا رب جبهٔ ده محکمم
هم چو خلقان دگر کن خرمم
هاتقش آواز داد و گفت هین
آفتاب گرم دادم درنشین
گفت یا رب تا کیم داری عذاب
جبه‌ای نبود ترا به ز آفتاب
گفت رو ده روز دیگر صبرکن
تا ترا یک جبه بخشم بی‌سخن
چون بشد ده روز، مرد سوخته
جبه‌ای آورد بر هم دوخته
صد هزاران پاره بر وی بیش بود
زانک آن بخشنده بس درویش بود
مرد مجنون گفت ای دانای راز
ژنده‌ای بر دوختی زان روز باز
در خزانه‌ات جامها جمله بسوخت
کین همه ژنده همی بایست دوخت
صد هزاران ژنده بر هم دوختی
این چنین درزی ز که آموختی
کار آسان نیست با درگاه او
خاک می‌باید شدن در راه او
بس کسا کامد بدین درگه ز دور
گه بسوخت و گه فروخت از نار و نور
چون پس از عمری به مقصودی رسید
عین حسرت گشت و مقصودی ندید

به کعبه رفتن رابعه

رابعه در راه کعبه هفت سال
گشت بر پهلو زهی تاج الرجال
چون به نزدیک حرم آمد به کام
گفت آخر یافتم حجی تمام
قصد کعبه کرد روز حج گزار
شد همی عذر زنانش آشکار
بازگشت از راه و گفت ای ذوالجلال
راه پیمودم به پهلو هفت سال
چون بدیدم روز بازاری چنین
او فکندی در رهم خاری چنین
یا مرا در خانهٔ من ده قرار
یا نه اندر خانهٔ خویشم گذار
تا نباشد عاشقی چون رابعه
کی شناسد قدر صاحب واقعه
تا تو می‌گردی درین بحر فضول
موج برمی‌خیزد از رد و قبول
گه ز پیش کعبه بازت می‌دهند
گه درون دیر رازت می‌دهند
گر ازین گرداب سر بیرون کنی
هر نفس جمعیتی افزون کنی
ور درین گرداب مانی مبتلا
سر بسی گردد ترا چون آسیا
بوی جمعیت نیابی یک نفس
می‌بشولد وقت تو از یک مگس

حکایت دیوانه‌ای که از مگس و کیک در عذاب بود

بود در کنجی یکی دیوانه خوار
پیش او شد آن عزیز نامدار
گفت می‌بینم ترا اهلیتی
هست در اهلیتت جمعیتی
گفت کی جمعیتی یابم ز کس
چون خلاصم نیست از کیک و مگس
جملهٔ روزم مگس دارد عذاب
جملهٔ شب نایدم از کیک خواب
نیم سارخکی چو در نمرود شد
مغز آن سرگشته دل پر دود شد
من مگر نمرود وقتم کز حبیب
کیک و سار پخک و مگس دارم نصیب
دیگری گفتش گنه دارم بسی
با گنه چون ره برد آنجا کسی
چون مگس آلوده باشد بی‌خلاف
کی رسد سیمرغ را در کوه قاف
چون ز ره سر تافت مرد پر گناه
کی تواند یافت قرب پادشاه
گفت ای غافل مشو نومید ازو
لطف می‌خواه و کرم جاوید ازو
گر به آسانی نیندازی سپر
کار دشوارت شود ای بی‌خبر
گر نبودی مرد تایب را قبول
کی بدی هر شب برای او نزول
گر گنه کردی، در توبه‌ست باز
توبه کن کین در نخواهد شد فراز
گر به صدق آیی درین ره تو دمی
صد فتوحت پیش بازآید همی

حکایت مرد توبه شکن

کرده بود آن مرد بسیاری گناه
توبه کرد از شرم، بازآمد به راه
بار دیگر نفس چون قوت گرفت
توبه بشکست و پی شهوت گرفت
مدتی دیگر ز راه افتاده بود
در همه نوعی گناه افتاده بود
بعد از آن دردی درآمد در دلش
وز خجالت کار شد بس مشکلش
چون بجز بی حاصلی بهره نداشت
خواست تا توبه کند زهره نداشت
روز و شب چون قلیه وی بر تابه‌ای
دل پر آتش داشت در خونابه‌ای
گر غباری در رهش پیوست بود
ز آب چشم او همه بنشست بود
در سحرگه هاتفیش آواز داد
سازگارش کرد، کارش ساز داد
گفت می‌گوید خداوند جهان
چون در اول توبه کردی ای فلان
عفو کردم، توبه بپذیرفتمت
می‌توانستم ولی نگرفتمت
بار دیگر چون شکستی توبه پاک
دادمت مهل و نگشتم خشم‌ناک
ور چنانست این زمان ای بی‌خبر
آرزوی تو که بازآیی دگر
بازآی آخر که در بگشاده‌ایم
تو غرامت کرده باز ایستاده‌ایم

حکایت مرد بت پرستی که بت را خطاب میکرد و خدا خطابش را لبیک گفت

یک شبی روح الامین در سد ره بود
بانگ لبیکی ز حضرت می‌شنود
بنده‌ای گفت این زمان می‌خواندش
می‌ندانم تا کسی می‌داندش
این قدر دانم که عالی بنده ایست
نفس او مرده است او دل زنده ایست
خواست تا بشناسد او را آن زمان
زو نگشت آگاه در هفت آسمان
در زمین گردید و در دریا بگشت
بار دیگر گرد عالم دربگشت
هم ندید آن بنده را، گفت ای خدای
سوی او آخر مرا راهی نمای
حق تعالی گفت عزم روم کن
در میان دیر شو معلوم کن
رفت جبرئیل و بدیدش آشکار
کان زمان می‌خواند بت را زارزار
جبرئیل آمد از آن حالت بجوش
سوی حضرت بازآمد در خروش
پس زفان بگشاد گفت ای بی‌نیاز
پرده کن در پیش من زین راز باز
آنک در دیری کند بت را خطاب
تو به لطف خود دهی او را جواب
حق تعالی گفت هست او دل سیاه
می‌نداند، زان غلط کردست راه
گر ز غفلت ره غلط کرد آن سقط
من چو می‌دانم نکردم ره غلط
هم کنون راهش دهم تا پیشگاه
لطف ما خواهد شد او را عذر خواه
این بگفت و راه جانش برگشاد
در خدا گفتن زفانش برگشاد
تا بدانی تو که این آن ملتست
کانچ اینجا می‌رود بی‌علتست
گر برین درگه نداری هیچ تو
هیچ نیست افکنده، کمتر پیچ تو
نه همه زهد مسلم می‌خرند
هیچ بر درگاه او هم می‌خرند

حکایت صوفی و انگبین فروش

صوفیی می‌رفت در بغداد زود
در میان راه آوازی شنود
کان یکی گفت انگبین دارم بسی
می‌فروشم سخت ارزان، کو کسی
شیخ صوفی گفت ای مرد صبود
می‌دهی هیچی به هیچی، گفت دور
تو مگر دیوانه‌ای ای بوالهوس
کس به هیچی کی دهد چیزی به کس
هاتفی گفتش که‌ای صوفی درآی
یک دکان زینجا که هستی برترآی
تا به هیچی ما همه چیزت دهیم
ور دگر خواهی بسی نیزت دهیم
هست رحمت آفتابی تافته
جملهٔ ذرات را دریافته
رحمت او بین که با پیغامبری
در عتاب آمد برای کافری

حکایت موسی و قارون

حق تعالی گفت قارون زار زار
خواند ای موسی ترا هفتاد بار
تو ندادی هیچ باز او را جواب
گر بزاری یک رهم کردی خطاب
شاخ شرک از جان او برکندمی
خلعت دین در سرش افکندمی
کردی ای موسی به صد دردش هلاک
خاکسارش سر فرودادی به خاک
گر تو او را آفریده بودیی
در عذابش آرمیده بودیی
آنک بر بی‌رحمتان رحمت کند
اهل رحمت را ولی نعمت کند
هست دریاهای فضلش بی‌دریغ
در بر آن جرمها یک اشک میغ
هرک را باشد چنان بخشایشی
کی تغیر آرد از آلایشی
هرک او عیب گنه‌کاران کند
خویش را از خیل جباران کند

حکایت زاهدی خودپسند که از مرده‌ای احتراز جست

چون بمرد آن مرد مفسد در گناه
گفت می‌بردند تابوتش به راه
چون بدید آن زاهدی، کرد احتراز
تا نباید کرد بر مفسد نماز
در شب آن زاهد مگر دیدش به خواب
در بهشت و روی همچون آفتاب
مرد زاهد گفتش آخر ای غلام
از کجا آوردی این عالی مقام
در گنه بودی تو تا بودی همه
پای تا فرقت بیالودی همه
گفت از بی‌رحمی تو کردگار
کرد رحمت بر من آشفته‌کار
عشق بازی بین که حکمت می‌کند
می‌کند این کار و رحمت می‌کند
حکمت او در شبی چون پر زاغ
کودکی را می‌فرستد با چراغ
بعد از آن بادی فرستد تیزرو
کان چراغ او بکش، برخیز و رو
پس بگیرد طفل را در ره گذر
کز چه کشتی آن چراغ ای بی‌خبر
زان بگیرد طفل را تا در حساب
می‌کند با او به صد شفقت عتاب
گر همه کس جز نمازی نیستی
حکمتش را عشق بازی نیستی
کار حکمت جز چنین نبود تمام
لاجرم خوداین چنین آمد مدام
در ره او صد هزاران حکمتست
قطرهٔ راحصه بحری رحمتست
روز و شب این هفت پرگار ای پسر
از برای تست در کار ای پسر
طاعت روحانیون از بهر تست
خلد و دوزخ عکس لطف و قهرتست
قدسیان جمله سجودت کرده‌اند
جزو و کل غرق وجودت کرده‌اند
از حقارت سوی خود منگر بسی
زانک ممکن نیست بیش از تو کسی
جسم تو جزوست و جانت کل کل
خویش را عاجز مکن در عین ذل
کل تو درتافت جزوت شد پدید
جان تو بشتافت عضوت شد پدید
نیست تن از جان جدا ، جزوی ازوست
نیست جان از کل جدا، عضوی ازوست
چون عدد نبود درین راه واحد
جزو و کل گفتی نابشد تاابد
صد هزاران ابر رحمت فوق تو
می‌ببارد تافزاید شوق تو
چون درآید وقت رفعتهای کل
از برای تست خلعتهای کل
هرچ چندانی ملایک کرده‌اند
از پی تو بر فذلک کرده‌اند
جملهٔ طاعات ایشان، کردگار
بر تو خواهد کرد جاویدان نثار

گفتهٔ عباسه دربارهٔ روز رستخیز

گفت عباسه که روز رستخیز
چون زهیبت خلق افتد در گریز
عاصیان و غافلان را از گناه
رویها گردد به یک ساعت سیاه
خلق بی‌سرمایه حیران مانده
هر یک از نوعی پریشان مانده
حق تعالی از زمین تا نه فلک
صد هزاران ساله طاعت از ملک
پاک بستاند همه از لطف پاک
وافکند اندر سر این مشت خاک
از ملایک بانگ خیزد کای آله
از چه بر ما می‌زنند این خلق راه
حق تعالی گوید ای روحانیان
چون شما را نیست زین سود و زیان
خاکیا ن را کار می‌گردد تمام
نان برای گرسنه باید مدام
دیگری گفتش مخنت گوهرم
هر زمانی مرغ شاخ دیگرم
گاه رندم، گاه زاهد ،گاه مست
گاه هست و نیست و گاهی نیست و هست
گاه نفسم در خرابات افکند
گاه جانم در مناجات افکند
من میان هر دو حیران مانده
چون کنم در چاه و زندان مانده
گفت باری این بود در هر کسی
زانک مرد یک صفت نبود بسی
گر همه کس پاک بودی از نخست
انبیا را کی شدی بعثت درست
چون بود در طاعتت دلبستگی
با صلاح آیی به صد آهستگی
تا که نکند کره عمری سرکشی
تن فروندهد به آرام و خوشی
ای تنورستان غفلت جای تو
کردهٔ مطلوب سر تا پای تو
اشک چون شنگرف اسرار دلست
سیرخوردن چیست، زنگار دلست
چون تو دایم نفس سگ را پروری
کم نه آید از مخنث گوهری

گم‌شدن شبلی از بغداد

گم شد از بغداد شبلی چندگاه
کس بسوی او کجا می‌برد راه
باز جستندش به هر موضع بسی
در مخنث خانه‌ای دیدش کسی
در میان آن گروهی بی‌ادب
چشم‌تر بنشسته بود و خشک لب
سایلی گفت ای برنگ راز جوی
این چه جای تست آخر بازگوی
گفت این قومند چون تردامنی
در ره دنیا نه مرد و نه زنی
من چو ایشانم، ولی در راه دین
نه زنی در دین نه مردی چند ازین
گم شدم در ناجوانمردی خویش
شرم می‌دارم من از مردی خویش
هرک جان خویش را آگاه کرد
ریش خود دستارخوان راه کرد
همچو مردان دل خرد کرد اختیار
کرد بر استادگان عزت نثار
گر تو بیش آیی ز مویی در نظر
خویشتن را از بتی باشی بتر
مدح و ذمت گر تفاوت می‌کند
بتگری باشی که او بت می‌کند
گر تو حق رابندهٔ، بت‌گر مباش
ور تو مرد ایزدی، آزر مباش
نیست ممکن در میان خاص و عام
از مقام بندگی برتر مقام
بندگی کن بیش از این دعوی مجوی
مرد حق شو، عزت از عزی مجوی
چون ترا صد بت بود در زیر دلق
چون نمایی خویش را صوفی به خلق
ای مخنث، جامهٔ مردان مدار
خویش را زین بیش سرگردان مدار

خصومت دو مرقع پوش

در خصومت آمدند و در جفا
دو مرقع پوش در دار القضا
قاضی ایشان را به کنجی برد باز
گفت صوفی خوش نباشد جنگ‌ساز
جامهٔ تسلیم در بر کرده‌اید
این خصومت از چه در سر کرده‌اید
گر شما هستید اهل جنگ و کین
این لباس از سر براندازید هین
ور شما این جامه را اهل آمدید
در خصومت از سر جهل آمدید
من که قاضی‌ام نه مرد معنوی
زین مرقع شرم می‌دارم قوی
هر دو را بر فرق مقنع داشتن
به بود زین سان مرقع داشتن
چون تو نه مردی نه زن در کار عشق
کی توانی کرد حل اسرار عشق
گر به سر راه عشقی مبتلا
برفکن برگستوانی از بلا
گر بدعوی عزم این میدان کنی
سر دهی بر باد و ترک جان کنی
سر به دعوی بیش ازین مفر از تو
تا به رسوایی نمانی باز تو

حکایت مفلسی که عاشق شاه مصر شد

بود اندر مصر شاهی نامدار
مفلسی بر شاه عاشق گشت زار
چون خبر آمد ز عشقش شاه را
خواند حالی عاشق گم‌راه را
گفت چون عاشق شدی بر شهریار
از دو کار اکنون یکی کن اختیار
یا به ترک شهر، وین کشور بگوی
یا نه، در عشقم به ترک سر بگوی
با تو گفتم کار تو یک بارگی
سر بریدن خواهی یا آوارگی
چون نبود آن مرد عاشق مرد کار
کرد او را شهر رفتن اختیار
چون برفت آن مفلس بی‌خویشتن
شاه گفتا سر ببریدش ز تن
حاجبی گفتا که هست او بی‌گناه
ازچه سربریدنش فرمود شاه
شاه گفتا زانک او عاشق نبود
در طریق عشق من صادق نبود
گر چنان بودی که بودی مرد کار
سربریدن کردی اینجا اختیار
هرک سر بر وی به از جانان بود
عشق ورزیدن برو تاوان بود
گر ز من او سربریدن خواستی
شهریار از مملکت برخاستی
بر میان بستی کمر در پیش او
خسرو عالم شدی درویش او
لیک چون در عشق دعوی دار بود
سربریدن سازدش نهمار زود
هرکه در هجرم سر سر دارد او
مدعیست دامن‌تر دارد او
این بدان گفتم که تا هر بی‌فروغ
کم زند در عشق ما لاف دروغ
دیگری گفتش که نفسم دشمن است
چون روم ره زانک هم ره رهزنست
نفس سگ هرگز نشد فرمان برم
من ندانم تا ز دستش جان برم
آشنا شد گرگ در صحرا مرا
و آشنا نیست این سگ رعنا مرا
در عجایب مانده‌ام زین بی‌وفا
تا چرا می‌اوفتد در آشنا
گفت ای سگ در جوالت کرده خوش
هم چو خاکی پای مالت کرده خوش
نفس تو هم احول و هم اعورست
هم سگ و هم کاهل و هم کافرست
گر کسی بستایدت اما دروغ
از دروغی نفس تو گیرد فروغ
نیست روی آن که این سگ به شود
کز دروغی این چنین فربه شود
بود در اول همه بی‌حاصلی
کودکی و بی‌دلی و غافلی
بود در اوسط همه بیگانگی
وز جوانی شعبهٔ دیوانگی
بود در آخر که پیری بود کار
جان خرف درمانده تن گشته نزار
با چنین عمری به جهل آراسته
کی شود این نفس سگ پیراسته
چون ز اول تا به آخر غافلیست
حاصل ما لاجرم بی‌حاصلیست
بنده دارد در جهان این سگ بسی
بندگی سگ کند آخر کسی
با وجود نفس بودن ناخوش است
زانک نفست دوزخی پر آتش است
گه به دوزخ در سعیر شهوتست
گاه در وی زمهریر نخوتست
دوزخ الحق زان خوش است و دل پذیر
کو دو مغزست آتش است و زمهریر
صد هزاران دل بمرد از غم همی
وین سگ کافر نمی‌میرد دمی

حکایت گور کنی که عمر دراز یافت

یافت مردی گورکن عمری دراز
سایلی گفتش که چیزی گوی باز
تا چو عمری گور کندی در مغاک
چه عجایب دیده‌ای در زیر خاک
گفت این دیدم عجایب حسب حال
کین سگ نفسم همی هفتاد سال
گور کندن دید و یک ساعت نمرد
یک دمم فرمان یک طاعت نبرد

گفتار عباسه دربارهٔ نفس

یک شبی عباسه گفت ای حاضران
این همه گر پر شوند از کافران
پس همه از ترکمانی پر فضول
از سر صدقی کنند ایمان قبول
این تواند بود، اما آمدند
انبیا این صد هزار و بیست و اند
تا شود این نفس کافر یک زمان
یا مسلمان یا بمیرد در میان
این نیارستند کرد و آن رواست
در میان چندین تفاوت از چه خاست
ما همه در حکم نفس کافریم
در درون خویش کافر پروریم
کافریست این نفس نافرمان چنین
کشتن او کی بود آسان چنین
چون مدد می‌گیرد این نفس از دو راه
بس عجب باشد اگر گردد تباه
دل سوار مملکت آمد مقیم
روز و شب این نفس سگ او را ندیم
اسب چندانی که می‌تازد سوار
بر بر او می‌دود سگ در شکار
هرک دل از حضرت جانان گرفت
نفس از دل نیز هم چندان گرفت
هرک این سگ را به مردی کرد بند
در دو عالم شیرآرد در کمند
هرک این سگ را زبون خویش کرد
گرد کفشش را نیابد هیچ مرد
هرک این سگ را نهد بندی گران
خاک او بهتر ز خون دیگران

گفتگوی سالک ژنده‌پوش با پادشاه

ژنده‌ای پوشید، می‌شد پیر راه
ناگهان او رابدید آن پادشاه
گفت من به یا تو، هان ای ژنده پوش
پیر گفت ای بی‌خبر، تن زن خموش
گرچه ما را خود ستودن راه نیست
کانک او خود را ستود آگاه نیست
لیک چون شد واجبم، چون من یکی
به ز چون تو صد هزاران، بی‌شکی
زانک جانت روی دین نشناختست
نفس تو از تو خری برساختست
وانگهی بر تو نشسته‌ای امیر
تو شده در زیر بار او اسیر
بر سرت افسار کرده روز و شب
تو به امر او فتاده در طلب
هرچ فرماید ترا، ای هیچ‌کس
کام و ناکام آن توانی کرد و بس
لیک چون من سر دین بشناختم
نفس سگ را هم خر خود ساختم
چون خرم شد نفس، بنشستم برو
نفس سگ بر تست ، من هستم برو
چون خر من بر تو می‌گردد سوار
چون منی بهتر ز چون تو صد هزار
ای گرفته بر سگ نفست خوشی
در تو افکنده ز شهوت آتشی
آب تو آرایش شهوت ببرد
از دلت و ز تن ز جان قوت ببرد
تیرگی دیده و کری گوش
پیری و نقصان عقل و ضعف هوش
این و صد چندین سپاه و لشگرند
سر به سرمیر اجل را چاکرند
روز و شب پیوسته لشگر می‌رسد
یعنی از پس میر ما در می رسد
چون درآمد از همه سویی سپاه
هم تو بازافتی و هم نفست ز راه
خوش خوشی با نفس سگ در ساختی
عشرتی با او به هم برساختی
پای بست عشرت او آمدی
زیردست قدرت او آمدی
چون درآید گرد تو شاه و حشم
تو جدا افتی ز سگ، سگ از تو هم
گر ز هم اینجا جدا خواهید شد
پس به فرقت مبتلا خواهید شد
غم مخور گر با هم اینجا کم رسیم
زانک در دوزخ خوشی با هم رسیم

حکایت دو روباه که شکار خسرو شدند

آن دو روبه چون به هم هم برشدند
پس به عشرت جفت یک دیگر شدند
خسروی در دشت شد با یوز و باز
آن دو روبه را ز هم افکند باز
ماده می‌پرسد ز نر، کی رخنه‌جوی
ما کجا با هم رسیم، آخر بگوی
گفت اگر ما را بود از عمر بهر
بر دکان پوستین دوزان شهر
دیگری گفتش که ابلیس از غرور
راه بر من می‌زند وقت حضور
من چو با او برنمی‌آیم به زور
در دلم از غبن آن افتاد شور
چون کنم کز وی نجاتی باشدم
وز می معنی حیاتی باشدم
گفت تا پیش توست این نفس سگ
از برت ابلیس نگریزد به تگ
عشوهٔ ابلیس از تلبیس تست
در تو یک یک آرزو ابلیس تست
گر کنی یک آرزوی خود تمام
در تو صد ابلیس زاید والسلام
گلخن دنیا که زندان آمدست
سر به سر اقطاع شیطان آمدست
دست از اقطاع او کوتاه دار
تا نباشد هیچ کس را با تو کار

حکایت غافلی که از ابلیس گله داشت

غافلی شد پیش آن صاحب چله
کرد از ابلیس بسیاری گله
گفت ابلیسم زد از تلبیس راه
کرد دین بر من به طراری تباه
مرد گفتش ای جوانمرد عزیز
آمده بد پیش ازین ابلیس نیز
مشتکی بود از تو و آزرده بود
خاک از ظلم تو بر سر کرده بود
گفت دنیا جمله اقطاع منست
مرد من نیست آنک دنیا دشمنست
تو بگو او را که عزم راه کن
دست از دنیای من کوتاه کن
من به دینش می‌کنم آهنگ سخت
زانک در دنیای من زد چنگ سخت
هرک بیرون شد ز اقطاعم تمام
نیست با او هیچ کارم والسلام

احوال مالک دینار

مالک دینار را گفت آن عزیز
من ندانم حال خود، چونی تو نیز
گفت برخوان خدا نان می‌خورم
پس همه فرمان شیطان می‌برم
دیوت از ره برد و لاحولیت نیست
از مسلمانی بجز قولیت نیست
در غم دنیا گرفتارآمدی
خاک بر فرقت که مردار آمدی
گر ترا گفتم که کن دنیا نثار
این زمان می‌گویمت محکم بدار
چون بدو دادی تو هر دولت که هست
کی توانی دادن آسانش ز دست
ای ز غفلت غرقهٔ دریای آز
می‌ندانی کز چه می‌مانی تو باز
هر دو عالم در لباس تعزیت
اشک می‌بارند و تو در معصیت
حب دنیا ذوق ایمانت ببرد
آرزو و آز تو جانت ببرد
چیست دنیا آشیان حرص و آز
مانده از فرعون وز نمرود باز
گاه قارون کرده قی بگذاشته
گاه شدادش به شدت داشته
حق تعالی کرده لاشی نام او
تو به جان آویخته در دام او
رنج این دنیای دون تا کی ترا
لاشه نابوده زین لاشی ترا
تو بمانده روز و شب حیران و مست
تا دهد یک ذره زین لاشیء دست
هرک در یک ذره لاشی گم بود
کی بود ممکن که او مردم بود
هرک رابگسست در لاشیء دم
او بود صد باره از لاشی کم
کار دنیا چیست، بی‌کاری همه
چیست بی‌کاری ،گرفتاری همه
هست دنیا آتش افروخته
هر زمان خلقی دگر را سوخته
چون شود این آتش سوزنده تیز
شیرمردی گر ازو گیری گریز
همچو شیران چشم ازین آتش بدوز
ورنه چون پروانه زین آتش بسوز
هرک چون پروانه شد آتش پرست
سوختن را شاید آن مغرور مست
این همه آتش ترا در پیش و پس
نیست ممکن گر نسوزی هر نفس
درنگر تا هست جای آن ترا
کین چنین آتش نسوزد جان ترا

پند دیوانه‌ای با خواجه‌ای ناسپاس

خواجه‌ای می‌گفت در وقت نماز
کای خدا رحمت کن و کارم بساز
آن سخن دیوانه‌ای بشنید ازو
گفت رحمت می‌بپوشی زود ازو
تو ز ناز خود نگنجی در جهان
می‌خرامی از تکبر هر زمان
منظری سر بر فلک افراشته
چار دیوارش به زر بنگاشته
ده غلام و ده کنیزک کرده راست
رحمت اینجا کی بود بر پرده راست
خود تو بنگر تا تو با این جمله کار
جای رحمت داری آخر شرم دار
گر چو من یک گرده قسمت داریی
آنگهی تو جای رحمت داریی
تا نگردانی ز ملک و مال روی
یک نفس ننمایدت این حال روی
روی این ساعت بگردان از همه
تا شوی فارغ چو مردان از همه

گفتار مردی پاک‌دین

پاک دینی گفت مشتی حیله‌جوی
مرد را در نزع گردانند روی
پیش از این این بی‌خبر را بر دوام
روی گردانیده بایستی مدام
برگ ریزان شاخ بنشانی چه سود
روی چون اکنون بگردانی چه سود
هرک را آن لحظه گردانند روی
او جنب میرد تو زو پاکی مجوی
دیگری گفتش که من زر دوستم
عشق زر چون مغز شد در پوستم
تا مرا چون گل زری نبود به دست
همچو گل خندان بنتوانم نشست
عشق دنیا و زر دنیا مرا
کرد پر دعوی و بی‌معنی مرا
گفت ای از صورتی حیران شده
از دلت صبح صفت پنهان شده
روز و شب تو روز کوری مانده
بسته‌ای صورت چو موری مانده
مرد معنی باش در صورت مپیچ
چیست معنی اصل صورت چیست ، هیچ
زر به صورت رنگ گردانیده سنگ
تو چو طفلان مبتلا گشته به رنگ
زر که مشغولت کند از کردگار
بت بود ، در خاکش افکن زینهار
زر اگر جایی به غایت در خورست
هم برای قفل فرج استر است
نه کسی را از زر تو یاریی
نه ترا هم نیز برخورداریی
گر تو یک جو زر دهی درویش را
گاه او را خون خوری گه خویش را
تو به پشتی زری با خلق دوست
داغ پهلوی تو بر پشتی اوست
ماه نو مزد دکان می‌بایدت
چه دکان آن مزد جان می‌بایدت
جان شیرینت شد و عمر عزیز
تا درآمد از دکانت یک پشیز
این همه چیزی به هیچی داده تو
پس چنین دل بر همه بنهاده تو
لیک صبرم هست تا در زیر دار
نردبانت از زیر بکشد روزگار
در جهان چندانک آویزت بود
هر یکی صد آتش تیزت بود
غرق دنیا هم بباید دینت نیز
دین بنیزی دست ندهد ای عزیز
تو فراغت جویی اندر مشغله
چون نیابی، در تو افتد ولوله
نفقه‌ای چیزی که داری چار سو
لن تنالوا البر حتی تنفقوا
هرچ هست آن ترک می‌باید گرفت
گر بود جان، ترک می‌باید گرفت
چون ترا در دست جان نتوان گذاشت
مال و ملک و این و آن نتوان گذاشت
گر پلاسی خواب‌گاهت آمدست
آن پلاست بند راهت آمدست
آن پلاست خوش بسوز ای حق‌شناس
تا کی از تزویر با حق هم پلاس
گر نسوزی آن پلاس اینجا ز بیم
کی رهی فردا ز پهنای گلیم
هرک صید وای خود شد وای او
گم شود از وای سر تا پای او
وا دو حرف آمد، الف واو ای غلام
هر دو را در خاک و خون بینی مدام
واو را بین در میان خون قرار
پس الف را بین میان خاک خوار

حکایت نومریدی که زر از شیخ خود پنهان می‌داشت

نو مریدی داشت اندک مایه زر
کرد زر پنهان ز شیخ خود مگر
شیخ می‌دانست، چیزی می‌نگفت
همچنان می‌داشت او زر در نهفت
آن مرید راه و پیر راهبر
هر دو می‌رفتند با هم در سفر
وادییشان پیش آمد بس سیاه
واشکارا شد در آن وادی دو راه
مرد می‌پرسید زانکش بود زر
مرد را رسوا کند بس زود زر
شیخ راگفتا چو شد پیدا دو راه
در کدامین ره رویم این جایگاه
گفت معلومت بیفکن کان خطاست
پس به هر راهی که خواهی شد رواست
گر کسی را جفت گیرد سیم او
دیو بگریزد به تگ از بیم او
در حساب یک جو از زر حرام
موی بشکافد به طراری مدام
باز در دین چون خر لنگ آید او
دست زیر سنگ بی‌سنگ آید او
چون به طراری رسد، سلطان بود
چون بدین داری رسد، حیران بود
هرک را زر راه زد، گم ره بماند
پای بسته در درون چه بماند
یوسفی، پرهیز کن زین چاه ژرف
دم مزن کین چاه دم دارد شگرف

نکته‌ای که شیخ بصره از رابعه پرسید

رفت شیخ بصره پیش رابعه
گفت ای در عشق صاحب واقعه
نکتهٔ کز هیچ کس نشنیده‌ای
بر کسی نه خواندی نه دیده‌ای
آن ترا از خویشتن روشن شدست
آن بگو کز شوق جان من شدست
رابعه گفتش که ای شیخ زمان
چند پاره رشته بودم ریسمان
بردم و بفروختم خوش شد دلم
دو درست سیم آمد حاصلم
هر دو نگرفتم به یک دست آن زمان
این درین دستم گرفتم آن در آن
زانک ترسیدم که چون شد سیم جفت
راه زن گردد فرو نتوان گرفت
مرد دنیا جان و دل در خون نهد
صد هزاران دام دیگر گون نهد
تا به دست آرد جوی زر از حرام
چون بدست آرد بمیرد والسلام
وارث او را بود آن زر حلال
او بماند در غم و زور وبال
ای به زر سیمرغ را بفروخته
دل ز عشق زر چو شمع افروخته
چون درین ره می‌نگنجد موی در
نیست کس را گنج گنج و روی زر
گر قدم در ره‌نهی ای هم چو مور
از سر مویی بگیرندت به زور
چون سر مویی محابا روی نیست
هیچ کس را زهرهٔ این کوی نیست

عابدی که پس از سالها عبادت به نوای مرغی دل خوش کرده بود

عابدی کز حق سعادت داشت او
چار صد ساله عبادت داشت او
از میان خلق بیرون رفته بود
راز زیر پرده با حق گفته بود
هم دمش حق بود و او هم‌دم بس است
گر نباشد او و دم، حق هم بس است
حایطی بودش درختی در میان
بر درختش کرد مرغی آشیان
مرغ خوش الحان و خوش آواز بود
زیر یک آواز او صد راز بود
یافت عابد از خوش آوازی او
اندکی انسی بدمسازی او
حق سوی پیغامبر آن روزگار
روی کرد و گفت، با آن مرد کار
می‌بباید گفت، کاخر ای عجب
این همه طاعت بکردی روز و شب
سالها از شوق من می‌سوختی
تا به مرغی آخرم بفروختی
گرچه بودی مرغ زیرک از کمال
بانگ مرغی کردت آخر در جوال
من ترا بخریده و آموخته
تو ز نااهلی مرا بفروخته
من خریدار تو، تو بفروختیم
ما وفاداری ز تو آموختیم
تو بدین ارزان فروشی هم مباش
هم‌دمت ماییم، بی هم‌دم مباش
دیگری گفتش دلم پر آتش است
زانک زاد و بود من جای خوش است
هست قصری زرنگار و دلگشای
خلق را نظارهٔ او جان فزای
عالمی شادی مرا حاصل ازو
چون توانم برگرفتن دل ازو
شاه مرغانم در آن قصر بلند
چون کشم آخر درین وادی گزند
شهریاری چون دهم کلی ز دست
چون کنم بی آن چنان قصری نشست
هیچ عاقل رفت از باغ ارم
تا که بیند در سفر داغ و الم
گفت ای دون همت نامرد تو
سگ نه گلخن چه خواهی کرد تو
گلخنست این جملهٔ دنیای دون
قصر تو چندست ازین گلخن کنون
قصر تو گر خلد جنت آمدست
با اجل زندان محنت آمدست
گر نبودی مرگ را بر خلق دست
لایق افتادی درین منزل نشست

حکایت شهریاری که قصری زرنگار کرد

شهریاری کرد قصری زرنگار
خرج شد دینار بر وی صد هزار
چون شد آن قصر بهشت آسا تمام
پس گرفت از فرش آرایش نظام
هر کسی می‌آمدند از هر دیار
پیش خدمت با طبقهای نثار
شه حکیمان و ندیمان را بخواند
پیش خویش آورد و بر کرسی نشاند
گفت این قصر مرا در هیچ‌حال
هیچ باقی هست از حسن و کمال
هر کسی گفتند در روی زمین
هیچ کس نه دید و نه بیند چنین
زاهدی برجست، گفت ای نیک بخت
رخنه‌ای ماندست و آن عیب است سخت
گر نبودی قصر را آن رخنه عیب
تحفه دادی قصر فردوسش ز غیب
شاه گفتا من ندیدم رخنه‌ای
هم برانگیزی تو جاهل فتنه‌ای
زاهدش گفت ای به شاهی سرفراز
رخنه‌ای هست آن ز عزرائیل باز
بوک آن رخنه توانی کرد سخت
ورنه چه قصر تو و چه تاج و تخت
گرچه این قصرست خرم چون بهشت
مرگ بر چشم تو خواهد کرد زشت
هیچ باقی نیست، هست اینجای زیست
لیک باقی نیست، این را حیله چیست
از سرای و قصر خود چندین مناز
رخش کبر و سرکشی چندین مناز
گر کسی از خواجگی و جای تو
با تو عیب تو بگوید وای تو

حکایت بازاریی که سرای زرنگار کرد

کرد آن بازاریی آشفته کار
از سر عجبی سرایی زر نگار
عاقبت چون شد سرای او تمام
دعوتی آغاز کرد از بهر عام
خواند خلقی را به صد ناز و طرب
تا سرای او ببینند ای عجب
روز دعوت ، مرد بی‌خود می‌دوید
از قضا دیوانه‌ای او را بدید
گفت خواهم این زمان کایم به تگ
بر سرای تو ریم ای خام رگ
لیک مشغولم، مرا معذور دار
این بگفت و گفت زحمت دور دار

حکایت عنکبوت و خانهٔ او

دیدهٔ آن عنکبوت بی‌قرار
در خیالی می‌گذارد روزگار
پیش گیرد وهم دوراندیش را
خانه‌ای سازد به کنجی خویش را
بوالعجب دامی بسازد از هوس
تا مگر در دامش افتد یک مگس
چون مگس افتد به دامش سرنگون
برمکد از عرق آن سرگشته خون
بعد از آن خشکش کند بر جایگاه
قوت خود سازد از و تا دیرگاه
ناگهی باشد که آن صاحب سرای
چوب اندر دست، استاده بپای
خانهٔ آن عنکبوت و آن مگس
جمله ناپیدا کند در یک نفس
هست دنیا، وانک دروی ساخت قوت
چون مگس در خانهٔ آن عنکبوت
گر همه دنیا مسلم آیدت
گم شود تا چشم بر هم آیدت
گر به شاهی سرفرازی می‌کنی
طفل راه پرده بازی می‌کنی
ملک مطلب گر نخوردی مغز خر
ملک گاوان را دهند ای بی‌خبر
هرک از کوس و علم درویش نیست
مرد او ، کان بانگ بادی بیش نیست
هست بادی در علم، در کوس بانگ
باد بانگی کمتر ارزد نیم دانگ
ابلق بیهودگی چندین متاز
در غرور خواجگی چندین مناز
پوست آخر درکشیدند از پلنگ
درکشند آخر ز تو هم بی‌درنگ
چون محال آمد پدیدار آمدن
گم شدن به یا نگو سار آمدن
نیست ممکن سرفرازی کردنت
سر بنه تا کی ز بازی کردنت
یا بنه این سروری دیگر مکن
یا ز سربازی بنه در سرمکن
ای سر ای و باغ تو زندان تو
وای جانت، وابلای جان تو
در گذر زین خاکدان پر غرور
چند پیمایی جهان ای ناصبور
چشم همت برگشای و ره ببین
پس قدم در ره نه و درگه ببین
چون رسانیدی بدان درگاه جان
خود نگنجی تو ز عزت در جهان

حکایت مردی گران جان که در بیابان به درویشی رسید

بس سبک مردی گران جان می‌دوید
در بیابانی به درویشی رسید
گفت چون داری تو ای درویش کار
گفت آخر می‌بپرسی شرم دار
مانده‌ام در تنگنای این جهان
تنگ تنگ است این جهانم در زمان
مرد گفتش اینچ گفتی نیست راست
در بیابان فراخت تنگناست
گفت اگر اینجا نبودی تنگنا
تو کجا افتادیی هرگز به ما
گر ترا صد وعدهٔ خوش می‌دهند
آن نشان زان سوی آتش می‌دهند
آتش تو چیست دنیا درگذر
هم چو شیران کن ازین آتش حذر
چون گذر کردی دل خویش آیدت
پس سرای خوش شدن پیش آیدت
آتشی در پیش و راهی سخت دور
تن ضعیف و دل اسیر و جان نفور
تو ز جمله فارغ و پرداخته
در میان کاری چنین برساخته
گر بسی دیدی جهان، جان برفشان
کز جهان نه نام داری نه نشان
گر بسی بینی نه بینی هیچ تو
چند گویم بیش ازین کم پیچ تو

سوگواری مردی که بی‌قرار و پند بیدلی به او

از پس تابوت می‌شد سوگوار
بی‌قراری، وانگهی می‌گفت زار
کای جهان نادیدهٔ من چون شدی
هیچ نادیده جهان بیرون شدی
بی‌دلی چون آن شنید و کار دید
گفت صد باره جهان انگار دید
گر جهان با خویش خواهی برد تو
هم جهان نادیده خواهی مرد تو
تا که تو نظارهٔ عالم کنی
عمر شد کی درد را مرهم کنی
تا نپردازی تو از نفس خسیس
در نجاست گم شد این جان نفیس

حکایت غافلی که عود می‌سوخت

عود می‌سوخت آن یکی غافل بسی
آخ می‌زد از خوشی آنجا کسی
مرد را گفت آن عزیز نامدار
تا تو آخ گویی بسوخت این عود زار
دیگری گفتش که ای مرغ بلند
عشق دلبندی مرا کردست بند
عشق او آمد مرا در پیش کرد
عقل من بر بود و کار خویش کرد
شد خیال روی او ره زن مرا
و آتشی زد در همه خرمن مرا
یک نفس بی او نمی‌یابم قرار
کفرم آید صبر کردن زان نگار
چون دلم در پس بود در خون خویش
راه چون گیرم من سرگشته پیش
وادیی در پیش می‌باید گرفت
صد بلا در بیش می‌باید گرفت
من زمانی بی‌رخ آن ماه روی
چون توانم بود هرگز راه جوی
دردم از دارو و درمان درگذشت
کار من از کفر و ایمان درگذشت
کفر من و ایمان من از عشق اوست
آتشی در جان من از عشق اوست
گر ندارم من در این اندوه کس
هم دمم در عشق او اندوه بس
عشق او در خاک و در خونم فکند
زلف او از پرده بیرونم فکند
من چو بی‌طاقت شدم در کار او
یک نفس نشکیبم از دیدار او
خاک را هم غرقه در خون چون کنم
حال من اینست اکنون چون کنم
گفت ای دربند صورت مانده‌ای
پای تا سر در کدورت مانده‌ای
عشق صورت، نیست عشق معرفت
هست شهوت بازی ای حیوان صفت
هر جمالی را که نقصانی بود
مرد را از عشق تاوانی بود
هر جمالی را که خود نبود زوال
کفر باشد نیست گشتن زان جمال
صورتی از خلط و خون آراسته
کرده نام او مه ناکاسته
گر شود آن خلط و آن خون کم ازو
زشت‌تر نبود درین عالم ازو
آنک حسن او ز خلط و خون بود
دانی آخر کان نکویی چون بود
چند گردی گرد صورت عیب جوی
حسن در غیبست، حسن از غیب جوی
گر برافتد پرده از پیشان کار
نه همی دیار ماند نه دیار
محو گردد صورت آفاق کل
عزها کلی بدل گردد به ذل
دوستی صورتی مختصر
دشمنی گردد همه با یک دگر
وانک او را دوستی غیبیست
دوستی اینست کز بی عیبی است
هرچ نه این دوستی ره گیردت
بس پشیمانی که ناگه گیردت

حکایت دردمندی که از مرگ دوستش پیش شبلی گریه میکرد

دردمندی پیش شبلی می‌گریست
شیخ پرسیدش که این گریه ز چیست
گفت شیخا دوستی بود آن من
از جمالش تازه بودی جان من
دی بمرد و من بمردم از غمش
شد جهان بر من سیاه از ماتمش
شیخ گفتا چون دلت بی‌خویش ازینست
این چه غم باشد، سزایت بیش از ینست
دوستی دیگر گزین ای یار تو
کو نمیرد تا نمیری زار تو
دوستی کز مرگ نقصان آورد
دوستی او غم جان آورد
هرک شد در عشق صورت مبتلا
هم از آن صورت فتد در صد بلا
زودش آن صورت شود بیرون ز دست
و او از آن حیرت کند در خون نشست

حکایت تاجری که از فروختن کنیز خود پشیمان شد

تاجری مالی و ملکی چند داشت
یک کنیزک با لبی چون قند داشت
ناگهش بفروخت تا آواره شد
بس پشیمان گشت و بس بیچاره شد
رفت پیش خواجه‌ای او بی‌قرار
می‌خریدش باز افزون از هزار
ز آرزوی او جگر می‌سوختش
خواجهٔ او باز می‌نفروختش
مرد می‌شد در میان ره مدام
خاک بر سر می‌فشاندی بردوام
زار می‌گفتی که این داغم بس است
وین چنین داغی سزای آن کس است
کز حماقت رفت، چشم عقل دوخت
دلبر خود را به دیناری فروخت
روز بازاری چنین آراسته
تو زیان خویش را برخاسته
هر نفس ز انفاس عمرت گوهریست
سوی حق هر ذره‌ای نو رهبریست
از قدم تا فرق نعمتهای اوست
عرضه ده بر خویش نعمتهای دوست
تا بدانی کز که دورافتاده‌ای
در جدایی بس صبور افتاده‌ای
حق ترا پرورده در صد عز و ناز
تو ز نادانی به غیری مانده باز

حکایت خسروی که سگ تازی خود را رها کرد

خسروی می‌رفت در دشت شکار
گفت ای سگبان سگ تازی بیار
بود خسرو را سگی آموخته
جلدش از اکسون و اطلس دوخته
از گهر طوقی مرصع ساخته
فخر را در گردنش انداخته
از زرش خلخال و دست ابرنجنش
رشته ابریشمین در گردنش
شاه آن سگ را سگ بخرد گرفت
رشتهٔ آن سگ به دست خود گرفت
شاه می‌شد، در قفاش آن سگ دوان
در ره سگ بود لختی استخوان
سگ نمی‌شد کاستخوان افتاده بود
بنگرست آن شاه سگ استاده بود
آتش غیرت چنان بر شاه زد
کاتش اندر آن سگ گمراه زد
گفت آخر پیش چون من پادشاه
سوی غیری چون توان کردن نگاه
رشته را بگسست و گفتش این زمان
سر دهید این بی‌ادب را در جهان
گر بخوردی سوزن آن سگ صد هزار
بهترش بودی که بی‌آن رشته کار
مرد سگبان گفت سگ آراستست
جملهٔ اندام سگ پر خواستست
گرچه این سگ دشت و صحرا را سزاست
اطلس و زر و گهر ما را هواست
شاه گفتا هم چنان بگذار و رو
دل ز سیم و زر او بگذار و رو
تا اگر باخویش آید بعد ازین
خویش را آراسته بیند چنین
یادش آید کاشنایی یافتست
وز چو من شاهی جدایی یافتست
ای در اول آشنایی یافته
و آخر از غفلت جدایی یافته
پای در عشق حقیقی نه تمام
نوش کن با اژدها مردانه جام
زانکه اینجا پای داو اژدهاست
عاشقان را سربریدن خون بهاست
آنچ جان مرد را شوری دهد
اژدها را صورت موری دهد
عاشقانش گر یکی و گر صداند
در ره او تشنهٔ خون خوداند

حکایت حلاج که در دم مرگ روی خود را به خون خود سرخ کرد

چون شد آن حلاج بر دار آن زمان
جز انا الحق می‌نرفتش بر زبان
چون زبان او همی‌نشناختند
چار دست و پای او انداختند
زرد شد خون بریخت از وی بسی
سرخ کی ماند درین حالت کسی
زود درمالید آن خورشید و ماه
دست بریده به روی هم چو ماه
گفت چون گلگونهٔ مردست خون
روی خود گلگونه بر کردم کنون
تا نباشم زرد در چشم کسی
سرخ رویی باشدم اینجا بسی
هرکه را من زرد آیم در نظر
ظن برد کاینجا بترسیدم مگر
چون مرا از ترس یک سر موی نیست
جز چنین گلگونه اینجا روی نیست
مرد خونی چون نهد سر سوی دار
شیرمردیش آن زمان آید به کار
چون جهانم حلقهٔ میمی بود
کی چنین جایی مرا بیمی بود
هر که را با اژدهای هفت سر
در تموز افتاده دایم خورد و خور
زین چنین بازیش بسیار اوفتد
کمترین چیزیش سر دار اوفتد

حکایت جنید که سر پسرش را بریدند

مقتدای دین، جنید، آن بحر ژرف
یک شبی می‌گفت در بغداد حرف
حرفهایی کز بلندی آسمانش
سرنهادی تشنه دل در آستانش
داشت بس برنا، جنید راه بر
هم چو خورشید او یکی زیبا پسر
سر بریدند آن پسر را زار زار
پس میان جمعش افکندند خوار
چون بدید آن سر، جنید پاک باز
دم نزد، آن جمع را دل داد باز
گفت آن دیگی که امشب بس عظیم
برنهادم من در اسرار قدیم
در چنان دیگی گرم باید چنین
هم بود زین بیش و کم ناید ازین
دیگری گفتش که می‌ترسم ز مرگ
وادی دورست و من بی‌زاد و برگ
این چنین کز مرگ می‌ترسد دلم
جان برآید در نخستین منزلم
گر منم میر اجل با کار و بار
چون اجل آید بمیرم زار زار
هرکه خورد او از اجل یک تیغ دست
هم قلم شد تیغ و هم دستش شکست
ای دریغا کز جهانی دست و تیغ
جز دریغی نیست در دست، ای دریغ
هدهدش گفت ای ضعیف ناتوان
چند خواهد ماند مشتی استخوان
استخوانی چند در هم ساخته
مغز او در استخوان بگداخته
تو نمی دانی که عمرت بیش و کم
هست باقی از دو دم تا کی دژم
تو نمی دانی که هرکه زاد، مرد
شد به خاک و هرچ بودش باد برد
هم برای بودنت پرورده‌اند
هم برای بردنت آورده‌اند
هست گردون هم چو طشت سرنگون
وز شفق این طشت هر شب غرق خون
آفتاب تیغ زن در گشت او
این همه سر می‌برد در طشت او
تو اگر آلوده گر پاک آمدی
قطرهٔ آبی که با خاک آمدی
قطرهٔ آب از قدم تا فرق درد
کی تواند کرد با دریا نبرد
گر تو عمری در جهان فرمان دهی
هم بسوزی هم بزاری جان دهی

حکایت مرگ ققنس

هست ققنس طرفه مرغی دلستان
موضع این مرغ در هندوستان
سخت منقاری عجب دارد دراز
همچونی در وی بسی سوراخ باز
قرب صد سوراخ در منقاراوست
نیست جفتش، طاق بودن کار اوست
هست در هر ثقبه آوازی دگر
زیر هر آواز او رازی دگر
چون بهر ثقبه بنالد زار زار
مرغ و ماهی گردد از وی بی‌قرار
جملهٔ پرندگان خامش شوند
در خوشی بانگ او بیهش شوند
فیلسوفی بود دمسازش گرفت
علم موسیقی ز آوازش گرفت
سال عمر او بود قرب هزار
وقت مرگ خود بداند آشکار
چون ببرد وقت مردن دل ز خویش
هیزم آرد گرد خود ده خر، مه بیش
در میان هیزم آید بی‌قرار
در دهد صد نوحه خود را زار زار
پس بدان هر ثقبه‌ای از جان پاک
نوحه‌ای دیگر برآرد دردناک
چون که از هر ثقبه هم چون نوحه‌گر
نوحهٔ دیگر کند نوعی دگر
در میان نوحه از اندوه مرگ
هر زمان برخود بلرزد هم چو برگ
از نفیر او همه پرندگان
وز خروش او همه درندگان
سوی او آیند چون نظارگی
دل ببرند از جهان یک بارگی
از غمش آن روز در خون جگر
پیش او بسیار میرد جانور
جمله از زاری او حیران شوند
بعضی از بی قوتی بی‌جان شوند
بس عجب روزی بود آن روز او
خون چکد از نالهٔ جان سوز او
باز چون عمرش رسد با یک نفس
بال و پر برهم زند از پیش و پس
آتشی بیرون جهد از بال او
بعد آن آتش بگردد حال او
زود در هیزم فتد آتش همی
پس بسوزد هیزمش خوش خوش همی
مرغ و هیزم هر دو چون اخگر شوند
بعد از اخگر نیز خاکستر شوند
چون نماند ذره‌ای اخگر پدید
ققنسی آید ز خاکستر پدید
آتش آن هیزم چو خاکستر کند
از میان ققنس بچه سر برکند
هیچ کس را در جهان این اوفتاد
کو پس از مردن بزاید نابزاد
گر چو ققنس عمر بسیارت دهند
هم بمیری هم بسی کارت دهند
سالها در ناله و در درد بود
بی‌ولد، بی‌جفت، فردی فرد بود
در همه آفاق پیوندی نداشت
محنت جفتی و فرزندی نداشت
آخر الامرش اجل چون یاد داد
آمد و خاکسترش بر باد داد
تا بدانی تو که از چنگ اجل
کس نخواهد برد جان چند از حیل
در همه آفاق کس بی‌مرگ نیست
وین عجایب بین که کس را برگ نیست
مرگ اگر چه بس درشت و ظالمست
گردن آنرا نرم کردن لازمست
گرچه ما را کار بسیار اوفتاد
سخت‌تر از جمله، این کار اوفتاد

سوگواری پسری که در مرگ پدر

پیش تابوت پدر می‌شد پسر
اشک می‌بارید و می‌گفت ای پدر
این چنین روزی که جانم کرد ریش
هرگزم نامد به عمر خویش پیش
صوفیی گفت آنک او بودت پدر
هرگزش این روز هم نامد به سر
نیست کاری کان پسر را اوفتاد
کار بس مشکل پدر را اوفتاد
ای به دنیا بی سر و پای آمده
خاک بر سر باد پیمای آمده
گر به صدر مملکت خواهی نشست
هم نخواهی رفت جز بادی بدست

گفتار نایبی در دم مرگ

نایبی را چون اجل آمد فراز
زو یکی پرسید کای در عین راز
حال تو چونست وقت پیچ پیچ
گفت حالم می‌بنتوان گفت هیچ
بار پیمودم همه عمرتمام
عاقبت با خاک رفتم والسلام
نیست درمان مرگ را جز مرگ بوی
ریختن دارد بزاری برگ و روی
ما همه از بهر مردن زاده‌ایم
جان نخواهد ماند و دل بنهاده‌ایم
آنک عالم داشت در زیر نگین
این زمان شد توتیا زیرزمین
وانک در چرخ فلک خون ریز بود
گشت در خاک لحد ناچیز زود
جملهٔ زیرزمین پرخفته‌اند
بلک خفته این هم آشفته‌اند
مرگ بنگر تا چه راهی مشکل است
کاندرین ره گورش اول منزل است
گر بود از تلخی مرگت خبر
جان شیرینت شود زیر و زبر

گفتگوی عیسی با خم آب

خورد عیسی آبی از جویی خوش آب
بود طعم آب خوشتر از جلاب
آن یکی زان آب خم پر کرد و رفت
عیسی نیز از خم آبی خورد و رفت
شد ز آب خم همی تلخش دهان
باز گردید و عجایب ماند از آن
گفت یا رب آب این خم و آب جوی
هر دو یک آبست، سر این بگوی
تا چرا تلخ است آب خم چنین
وین دگر شیرین ترست از انگبین
پیش عیسی آن خم آمد در سخن
گفت ای عیسی منم مردی کهن
زیر این نه کاسه من باری هزار
گشته‌ام هم کوزه هم خم هم طغار
گر کنندم خم هزاران بار نیز
نیست جز تلخی مرگم کار نیز
دایم از تلخی مرگم این چنین
آب من زانست ناشیرین چنین
آخر ای غافل، ز خم بنیوش راز
بیش ازین خود را ز غفلت خر مساز
خویش را گم کرده‌ای ای رازجوی
پیش از آنکت جان برآید رازجوی
گر نیابی زنده خود را باز تو
چون بمیری کی شناسی راز تو
نه بهشیاری ترا از خود خبر
نه بمردن از وجودت هیچ اثر
زنده پی نابرده، مرده گم شده
زاده مرده لیک نامردم شده
صد هزاران پرده آن درویش را
پس چگونه بازیابد خویش را

گفتگوی سقراط با شاگردش در دم مرگ

گفت چون سقراط در نزع اوفتاد
بود شاگردیش، گفت ای اوستاد
چون کفن سازیم، تن پاکت کنیم
در کدامین جای در خاکت کنیم
گفت اگر تو بازیابیم ای غلام
دفن کن هر جا که خواهی والسلام
من چو خود را زنده در عمری دراز
پی نبردم، مرده کی یا بی تو باز
من چنان رفتم که در وقت گذر
یک سری مویم نبود از خود خبر
دیگری گفتش که‌ای نیک اعتقاد
برنیامد یک دم از من بر مراد
جملهٔ عمرم که در غم بوده‌ام
مستمند کوی عالم بوده‌ام
بر دل پر خون من چندان غمست
کز غمم هر ذره‌ای در ماتم است
دایما حیران و عاجز بوده‌ام
کافرم، گر شاد هرگز بوده‌ام
مانده‌ام زین جمله غم در خویش من
بر سری چون راه گیرم پیش من
گر نبودی نقد چندینی غمم
زین سفر بودی دلی بس خرمم
لیک چون دل هست پر خون، چون کنم
با تو گفتم جمله، اکنون چون کنم
گفت ای مغرور شیدا آمده
پای تا سر غرق سودا آمده
نامرادی و مراد این جهان
تابجنبی بگذرد در یک زمان
هرچ آن در یک نفس می‌بگذرد
عمر هم بی آن نفس می‌بگذرد
چون جهان می‌بگذرد، بگذر تو نیز
ترک او گیر و بدو منگر تو نیز
زانک هر چیزی که آن پاینده نیست
هرک دلبندد درو دل زنده نیست

راه‌بینی که از دست کسی شربت نمی‌خورد

راه بینی بود بس عالی نفس
هرگز او شربت نخورد از دست کس
سایلی گفت ای به حضرت نسبتت
چون به شربت نیست هرگز رغبتت
گفت مردی بینم استاده زبر
تا که شربت باز گیرد زودتر
با چنین مردی موکل بر سرم
زهر من باشد اگر شربت خورم
با موکل شربتم چون خوش بود
این نه جلابی بود کاتش بود
هرچ آنرا پای داری یک دمست
نیم جو ارزد اگر صد عالمست
ازپی یک ساعته وصلی که نیست
چون نهم بنیاد بر اصلی که نیست
گر تو هستی از مرادی سرفراز
از مراد یک نفس چندین مناز
ور شدت از نامرادی تیره حال
نامرادی چون دمی باشد منال
گر ترا رنجی رسد گر زاریی
آن ز عز تست نه از خواریی
آنچ آن بر انبیا رفت از بلا
هیچ کس ندهد نشان از کربلا
آنچ در صورت ترا رنجی نمود
در صفت بیننده را گنجی نمود
صد عنایت می‌رسد در هر دمیت
هست از احسان و برش عالمیت
می‌نیارد یاد از احسان او
برنداری اندکی رنج آن او
این کجا باشد نشان دوستی
تیره مغزا،پای تا سر پوستی

حکایت چاکری که از دست شاه میوهٔ تلخی را با رغبت خورد

پادشاهی بود نیکو شیوه‌ای
چاکری را داد روزی میوه‌ای
میوهٔ او خوش همی‌خورد آن غلام
گفتیی خوشتر نخورد او زان طعام
از خوشی کان چاکرش می‌خورد آن
پادشا را آرزو می‌کرد آن
گفت یک نیمه بمن ده‌ای غلام
زانک بس خوش می‌خوری این خوش طعام
داد شه را میوه و شه چون چشید
تلخ بود،ابرو از آن درهم کشید
گفت هرگز ای غلام این خود که کرد
وین چنین تلخی چنان شیرین که کرد
آن رهی با شاه گفت ای شهریار
چون ز دستت تحفه دیدم صد هزار
گر ز دستت تلخ آمد میوه‌ای
بازدادن را ندانم شیوه‌ای
چون ز دستت هر دمم گنجی رسد
کی به یک تلخی مرا رنجی رسد
چون شدم در زیر محنت پست تو
کی مرا تلخی کند از دست تو
گر ترا در راه او رنجست بس
تو یقین می‌دان کن آن گنج است بس
کار او بس پشت و روی افتاده است
چون کنی تو، چون چنین بنهاده است
پختگان چون سر به راه آورده‌اند
لقمهٔ بی خون دل کی خورده‌اند
تا که بر نان و نمک بنشسته‌اند
بی‌جگر نان تهی نشکسته‌اند

گفتار مردی صوفی از روزگار خود

صوفیی را گفت مردی نامدار
کای اخی چون می‌گذاری روزگار
گفت من در گلخنی‌ام مانده
خشک لب ، تر دامنی‌ام مانده
گردهٔ نشکستم اندر گلخنم
تا که نشکستند آنجا گردنم
گر تو در عالم خوشی جویی دمی
خفتهٔ یا باز می‌گویی همی
گر خوشی جویی، در آن کن احتیاط
تا رسی مردانه زان سوی صراط
خوش دلی در کوی عالم روی نیست
زانک رسم خوش دلی یک موی نیست
نفس هست اینجا که چون آتش بود
در زمانه کو دلی تا خوش بود
گر چو پرگاری بگردی در جهان
دل خوشی یک نقطه کس ندهدنشان

حکایت پیرزنی که از شیخ مهنه دعای خوشدلی خواست

گفت شیخ مهنه را آن پیرزن
دلخوشی را هین دعایی ده به من
می‌کشیدم بی‌مرادی پیش ازین
می‌نیارم تاب اکنون بیش ازین
گر دعای خوش دلی آموزیم
بی‌شک آن وردی بود هر روزیم
شیخ گفتش مدتی شد روزگار
تا گرفتم من پس زانو حصار
اینچ می‌خواهی، بسی بشتافتم
ذره‌ای نه دیدم و نه یافتم
تا دوا ناید پدید این درد را
خوش دلی کی روی باشد مرد را

گفتار جنید دربارهٔ خوشدلی

سایلی بنشست در پیش جنید
گفت ای صید خدا، بی هیچ قید
خوش دلی مرد کی حاصل بود
گفت آن ساعت که او در دل بود
تا که ندهد دست وصل پادشاه
پای مرد تست ناکامی راه
ذره را سرگشتگی بینم صواب
زانک او را نیست تاب آفتاب
ذره گر صد بار غرق خون شود
کی از آن سرگشتگی بیرون شود
ذره تا ذره بود ذره بود
هرک گوید نیست، او غره بود
گر بگردانند او را آن نه اوست
ذره است و چشمهٔ رخشان نه اوست
هرک او از ذره برخیزد نخست
اصل او هم ذره‌ای باشد درست
گر به کل گم گشت در خورشید او
هم بود یک ذره تا جاوید او
ذره گر بس نیک و گر بس بد بود
گرچه عمری تگ زند در خود بود
می‌روی ای ذره چون مستی خراب
تا تو در گشتی شوی با آفتاب
صبر دارم، ای چو ذره بی‌قرار
تا تو عجز خودببینی آشکار

حکایت خفاشی که به طلب خورشید پرواز می‌کرد

یک شبی خفاش گفت از هیچ باب
یک دمم چون نیست چشم آفتاب
می‌شوم عمری به صد بیچارگی
تا بباشم گم درو یک بارگی
چشم بسته می‌روم در سال و ماه
عاقبت آخر رسم آن جایگاه
تیز چشمی گفت ای مغرور مست
ره ترا تا او هزاران سال هست
بر چو تو سرگشته این ره کی رسد
مور در چه مانده بر مه کی رسد
گفت باکی نیست، می‌خواهم پرید
تا ازین کارم چه نقش آید پدید
سالها می‌رفت مست و بی خبر
تا نه قوت ماندش نه بال و پر
عاقبت جان سوخته، تن در گداز
بی‌پرو بی‌بال، عاجز مانده باز
چون نمی‌آمد ز خورشیدش خبر
گفت از خورشید بگذشتم مگر
عاقلی گفتش که تو بس خفته‌ای
ره نمی بینی که گامی رفته‌ای
وانگهی گویی کزو بگذشته‌ام
زان چنان بی‌بال و پر سرگشته‌ام
زین سخن خفاش بس ناچیز شد
آنچ ازو آن مانده بود، آن نیز شد
از سر عجزی بسوی آفتاب
کرد حالی از زفان جان خطاب
گفت مرغی یافتی بس دیده ور
پاره‌ای به دورتر بر شو دگر
دیگری پرسید ازو کای رهنمای
چون بود گر امر می‌آرم بجای
من ندارم با قبول و رد کار
می‌کنم فرمان او را انتظار
هرچ فرماید به جان فرمان کنم
گر ز فرمان سرکشم تاوان کنم
گفت نیکو کردی ای مرغ این سؤال
مرد را زین بیشتر نبود کمال
هرک فرمان کرد، از خذلان برست
از همه دشواریی آسان برست
طاعتی بر امر در یک ساعتت
بهتر از بی‌امر عمری طاعتت
هرک بی‌فرمان کشد سختی بسی
سگ بود در کوی این کس نه کسی
سگ بسی سختی کشید و زان چه سود
جز زیان نبود چو بر فرمان نبود
وانک بر فرمان کشد سختی دمی
از ثوابش پر برآید عالمی
کار فرمان راست در فرمان گریز
بندهٔ تو، در تصرف برمخیز

حکایت خسروی که به استقبالش شهر را آراسته بودند و او فقط به آرایش زندانیان توجه کرد

خسروی می‌شد به شهر خویش باز
خلق شهر آرای می‌کردند ساز
هر کسی چیزی کز آن خویش داشت
بهر آرایش همه در پیش داشت
اهل زندان را نبود از جزو و کل
هیچ چیزی نیز الا بند و غل
هم سری چندی بریده داشتند
هم جگرهای دریده داشتند
دست و پایی نیز چند انداختند
زین همه آرایشی برساختند
چون به شهر خود درآمد شهریار
دید شهر از زیب و زینت آشکار
چون رسید آنجا که زندان بود، شاه
شد ز اسب خود پیاده زود شاه
اهل زندان را چو برخود بارداد
وعده کرد و سیم و زر بسیار داد
هم نشینی بود شه را رازجوی
گفت شاها سر این با من بگوی
صد هزار آرایش افزون دیده‌ای
شهر در دیبا و اکسون دیده‌ای
زر و گوهر در زمین می‌ریختند
مشک و عنبر در هوا می‌بیختند
آن همه دیدی و کردی احتراز
ننگرستی سوی آن یک چیز باز
بر در زندان چرابودت قرار
تا سربریده بینی اینت کار
نیست اینجا هیچ چیزی دل گشای
جز سربریده و جز دست و پای
خونیانند این همه بریده دست
در بر ایشان چرا باید نشست
شاه گفت آرایش آن دیگران
هست چون بازیچهٔ بازیگران
هر کسی در شیوه و در شان خویش
عرضه می‌کردند بر تو آن خویش
جملهٔ آن قوم تاوان کرده‌اند
کارم اینجا اهل زندان کرده‌اند
گر نکردی امر من اینجا گذر
کی جدا بودی سر از تن، تن ز سر
حکم خود اینجا روان می‌یافتم
لاجرم اینجا عنان برتافتم
آن همه در ناز خود گم بوده‌اند
در غرور خود فرو آسوده‌اند
اهل زندانند سرگردان شده
زیر حکم و قهر من حیران شده
گاه دست و گاه سر درباخته
گاه خشک و گاه‌تر درباخته
منتظر بنشسته، نه کار و نه بار
تاروند از چاه و زندان سوی دار
لاجرم گلشن شد این زندان مرا
گه من ایشان را و گه ایشان مرا
کار ره بینان بفرمان رفتن است
لاجرم شه را به زندان رفتن است

حکایت خواجه‌ای که بایزید و ترمذی را در خواب دید

خواجه‌ای کز تخمهٔ اکاف بود
قطب عالم بود و پاک اوصاف بود
گفت شب در خواب دیدم ناگهی
بایزید و ترمدی را در رهی
هر دو دادندم به سبقت سروری
پیش ایشان هر دو، کردم رهبری
بعد از آن تعبیر آن کردم تمام
کز چه کردند آن دو شیخم احترام
بود تعبیر این که در وقت سحر
بی‌خودم آهی برآمد از جگر
آه من می‌رفت تا راهم گشاد
حلقه می‌زد تا که درگاهم گشاد
چون پدید آمد مرا آن فتح باب
بی زفان کردند سوی من خطاب
کان همه پیران و آن چندان مرید
خواستند از ما برون از بایزید
بایزید از جمله مرد مرد خاست
زانک ما را خواست هیچ از ما نخواست
گفت چون بشنودم آن شب این خطاب
گفتم این و آن مرا نبود صواب
من ز تو چون خواهم و درد تو نه
یا ترا چون خواهم و مرد تو نه
آنچ فرمایی مرا آنست خواست
کار من بر وفق فرمانست راست
نه کژی نه راستی باشد مرا
من کیم تا خواستی باشد مرا
آنچ فرمایی مرا آن بس بود
بنده‌ای را رفتن به فرمان بس بود
این سخن آن هر دو شیخ محترم
سبقتم دادند برخود لاجرم
بنده چون پیوسته بر فرمان رود
با خداوندش سخن در جان رود
بنده نبود آنک از روی گزاف
می‌زند از بندگی پیوسته لاف
بنده وقت امتحان آید پدید
امتحان کن تا نشان آید پدید

گفتار شیخ خرقان در دم آخر

دردم آخر که جان آمد به لب
شیخ خرقان این چنین گفت ای عجب
کاشکی بشکافتندی جان من
باز کردندی دل بریان من
پس به عالمیان نمودندی دلم
شرح دادندی که درچه مشکلم
تا بدانندی که با دانای راز
بت پرستی راست ناید، کژ مباز
بندگی این باشد و دیگر هوس
بندگی افکندگیست ای هیچ کس
نه خدایی می‌کنی نه بندگی
کی ترا ممکن شود افکندگی
هم بیفکن خویش و هم بنده بباش
بنده و افکنده شو ، زنده بباش
چون شدی بنده به حرمت باش نیز
در ره حرمت بهمت باش نیز
گر درآید بنده بی حرمت به راه
زود راند از بساطش پادشاه
شد حرم بر مرد بی‌حرمت حرام
گر به حرمت باشی این نعمت تمام

حکایت بنده‌ای که با خلعت شاه گرد راه از خود پاک کرد و بردارش کردند

بنده‌ای را خلعتی بخشید شاه
بنده با خلعت برون آمد به راه
گرد ره بر روی او بنشسته بود
باستین خلعت آن بسترد زود
منکری با شاه گفت ای پادشاه
پاک کرد از خلعت تو گرد راه
شه بر آن بی‌حرمتی انکارکرد
حالی آن سرگشته را بر دار کرد
تا بدانی آنک بی‌حرمت بود
بر بساط شاه بی‌قیمت بود
دیگری گفتش که در راه خدای
پاک بازی چون بود ای پاک رای
هست مشغولی دل بر من حرام
هرچ دارم می‌فشانم بر دوام
هرچ در دست آیدم گم گرددم
زانک در دست آن چو کژدم گرددم
من ندارم خویش را در بند هیچ
برفشانم جمله چند از بند هیچ
پاک بازی می‌کنم در کوی او
بوک در پاکی ببینم روی او
گفت این ره نه ره هر کس بود
پاک بازی زاد این راه بس بود
هرک او در باخت هر چش بود پاک
رفت در پاکی فروآسود پاک
دوخته بر در، دریده بر مدوز
هرچ داری تا سر مویی بسوز
چون بسوزی کل به آهی آتشین
جمع کن خاکسترش در وی نشین
چون چنین کردی برستی از همه
ورنه خون خور تا که هستی از همه
تا نبری خود ز یک یک چیز تو
کی نهی گامی در این دهلیز تو
چون درین زندان بسی نتوان نشست
خویشتن را بازکش از هرچ هست
زانک وقت مرگ یک یک چیز تو
کی ندارد دست از تیریز تو
دستها اول ز خود کوتاه کن
بعد از آن آنگاه عزم راه کن
تا در اول پاک بازی نبودت
این سفر کردن نمازی نبودت

دو چیزی که پیر ترکستان دوست میداشت

داد از خود پیرتر کستان خبر
گفت من دو چیزدارم دوست تر
آن یکی اسبست ابلق گام زن
وین دگر یک نیست جز فرزند من
گر خبر یابم به مرگ این پسر
اسب می‌بخشم به شکر این خبر
زانک می‌بینم که هستند این دو چیز
چون دو بت در دیدهٔ جان عزیز
تا نسوزی و نسازی همچو شمع
دم مزن از پاک بازی پیش جمع
هرک او در پاک بازی دم زند
کار خود تا بنگرد بر هم زند
پاک بازی کو به شهوت نان خورد
هم در آن ساعت قفای آن خورد

حکایت بادنجان خوردن شیخ خرقانی

شیخ خرقانی که عرش ایوانش بود
روزگاری شوق بادنجانش بود
مادرش از خشم شیخ آورد شور
تا بدادش نیم بادنجان به زور
چون بخورد آن نیم بادنجان که بود
سر ز فرزندش جدا کردند زود
چون درآمد شب، سر آن پاک‌زاد
مدبری در آستان او نهاد
شیخ گفتا، نه من آشفته کار
گفته‌ام پیش شما باری هزار
کین گدا گر هیچ بادنجان خورد
تا بجنبد ضربتی بر جان خورد
هر زمانم چون بسوزد جان چنین
نیست با او کار من آسان چنین
هرکرا او در کشد در کار خویش
دم نیارد زد دمی بی‌یار خویش
سخت کارست این که ما را اوفتاد
برتراز جنگ و مدارا اوفتاد
هیچ دانی را نه دانش نه قرار
با همه دانی بیفتادست کار
هر زمانی میهمانی در رسد
کاروانی امتحانی در رسد
گرچه صد غم هست بر جان عزیز
نیز می‌آید چو خواهد بود نیز
هرکه از کتم عدم شد آشکار
سر به سر را خون نخواهد ریخت زار
صد هزاران عاشق سر تیز او
جان کنند ایثار یک خون ریز او
جملهٔ جانها از آن آید به کار
تا بریزد خون جانها زار زار

حکایت ذالنون که چهل مرقع پوش را که جان داده بودند دید

گفت ذو النون می‌شدم در بادیه
بر توکل، بی‌عصا و زاویه
چل مرقع پوش را دیدم به راه
جان بداده جمله بر یک جایگاه
شورشی در عقل بیهوشم فتاد
آتشی در جان پر جوشم فتاد
گفتم آخر این چه کارست ای خدای
سروران را چند اندازی ز پای
هاتفی گفتا کزین کار آگهیم
خود کشیم و خود دیتشان می‌دهیم
گفت آخر چند خواهی کشت زار
گفت تا دارم دیت اینست کار
در خزانه تادیت می‌ماندم
می‌کشم تا تعزیت می‌ماندم
بکشمش وانگه به خونش درکشم
گرد عالم سرنگونش درکشم
بعد از آن چون مح وشد اجزای او
پای و سر گم شد ز سر تا پای او
عرضه دارم آفتاب طلعتش
وز جمال خویش سازم خلعتش
خون او گلگونهٔ رویش کنم
معتکف بر خاک این کویش کنم
سایه در گردانمش در کوی خویش
پس برآرم آفتاب روی خویش
چون برآمد آفتاب روی من
کی بماند سایه‌ای در کوی من
سایه چون ناچیز شد در آفتاب
نیز چه والله اعلم با الصواب
هرکه دروی محو شد، از خود برست
زانک نتوان بود جز با او به دست
محو شد و از محو چندینی مگوی
صرف می‌کن جان و چندینی مگوی
می‌ندانم دولتی زین بیش من
مرد را گو گم شود از خویشتن

دولتی که سحرهٔ فرعون یافتند

می‌ندانم هیچ‌کس در کون یافت
دولتی کان سحرهٔ فرعون یافت
آن چه دولت بود کایشان یافتند
آن زمان کان قوم ایمان یافتند
جان جداکردند ازیشان آن نفس
هرگز این دولت نبیند هیچ کس
یک قدم در دین نهادند آن زمان
پس دگر بیرون نهادند از جهان
کس ازین آمد شدی بهتر ندید
هیچ شاخی زین نکوتر بر ندید
دیگری گفتش که ای صاحب نظر
هست همت را درین معنی خبر
گرچه هستم من به صورت بس ضعیف
در حقیقت همتی دارم شریف
گر ز طاعت نیست بسیاری مرا
هست عالی همتی باری مرا
گفت مغناطیس عشاق الست
همت عالیست کشف و هرچ هست
هر که را شد همت عالی پدید
هر چه جست، آن چیز حالی شد پدید
هرک را یک ذره همت داد دست
کرد او خورشید را زان ذره پست
نطفهٔ ملک جهانها همت است
پر و بال مرغ جانها همت است

حکایت پیرزنی که به ده کلاوه ریسمان خریدار یوسف شد

گفت یوسف را چو می‌بفروختند
مصریان از شوق او می‌سوختند
چون خریداران بسی برخاستند
پنج ره هم سنگ مشکش خواستند
زان زنی پیری به خون آغشته بود
ریسمانی چند در هم رشته بود
در میان جمع آمد در خروش
گفت ای دلال کنعانی فروش
ز آرزوی این پسر سر گشته‌ام
ده کلاوه ریسمانش رشته‌ام
این زمن بستان و با من بیع کن
دست در دست منش نه بی سخن
خنده آمد مرد را، گفت ای سلیم
نیست درخورد تو این در یتیم
هست صد گنجش بها در انجمن
مه تو و مه ریسمانت ای پیرزن
پیرزن گفتا که دانستم یقین
کین پسر را کس بنفروشد بدین
لیک اینم بس که چه دشمن چه دوست
گوید این زن از خریداران اوست
هر دلی کو همت عالی نیافت
ملکت بی‌منتها حالی نیافت
آن ز همت بود کان شاه بلند
آتشی در پادشاهی او فکند
خسروی را چون بسی خسران بدید
صد هزاران ملک صدچندان بدید
چون بپا کی همتش در کار شد
زین همه ملک نجس بیزارشد
چشم همت چون شود خورشید بین
کی شود با ذره هرگز هم نشین

گفتگوی مردی درویش با ابراهیم ادهم دربارهٔ فقر

آن یکی دانم ز بی‌خویشی خویش
ناله می‌کردی ز درویشی خویش
گفتش ابرهیم ادهم ای پسر
فقر تو ارزان خریدستی مگر
مرد گفتش کاین سخن ناید به کار
کس خرد درویشی آنگه شرم‌دار
گفت من باری به جان بگزیده‌ام
پس به ملک عالمش بخریده‌ام
می‌خرم یک دم به صد عالم هنوز
زانک به می‌ارزدم هر دم هنوز
چون به ارزم یافتم من این متاع
پادشاهی را به کل کردم وداع
لاجرم من قدر می‌دانم، تو نه
شکر آن برخویش می‌خوانم، تو نه
اهل همت جان و دل درباختند
سالها با سوختن در ساختند
مرغ همتشان به حضرت شد قرین
هم ز دنیا در گذشت و هم ز دین
گر تو مرد این چنین همت نه‌ای
دور شو کاهل، ولی نعمت نه‌ای

گفتگوی شیخ غوری با سنجر

شیخ غوری، آن به کلی گشته کل
رفت با دیوانگان در زیر پل
از قضا می‌رفت سنجر با شکوه
گفت زیر پل چه قومند این گروه
شیخ گفتش بی سر و بی پا همه
از دو بیرون نیست جان ما همه
گر تو ما را دوست داری بر دوام
زود از دنیا برآریمت مدام
ور تو ما را دشمنی نه دوست دار
زود از دینت برآریم اینت کار
دوستی و دشمنی ما را ببین
پای درنه خویش را رسوا ببین
گر بزیر پل درآیی یک نفس
وارهی زین طم طراق و زین هوس
سنجرش گفتا نیم مرد شما
حب و بغضم نیست درخورد شما
نه شما را دوستم نه دشمنم
رفتم اینک تا نسوزد خرمنم
از شما هم فخر و هم عاریم نیست
با بدو نیک شما کاریم نیست
همت آمد همچو مرغی تیز پر
هر زمان در سیر خود سر تیزتر
گر بپرد جز ببینش کی بود
در درون آفرینش کی بود
سیر او ز آفاق گیتی برترست
کو ز هشیاری و مستی برترست

سخن دیوانه‌ای دربارهٔ عالم

نیم شب دیوانه‌ای خوش می‌گریست
گفت این عالم بگویم من که چیست
حقه‌ای سر برنهاده، ما درو
می‌پزیم از جهل خود سودا درو
چون سراین حقه برگیرد اجل
هر که پر دارد بپرد تا ازل
وانک او بی پر بود، در صد بلا
در میان حقه ماند مبتلا
مرغ همت را به معنی بال ده
عقل را دل بخش و جان را حال ده
پیش از آن کز حقه برگیرند سر
مرغ ره گرد و برآور بال و پر
یا نه، بال و پر بسوز و خویش هم
تا تو باشی از همه در پیش هم
دیگری گفتش که انصاف و وفا
چون بود در حضرت آن پادشا
حق تعالی داد انصافم بسی
بی‌وفایی هم نکردم با کسی
در کسی چون جمع آمد این صفت
رتبت او چون بود در معرفت
گفت انصافست سلطان نجات
هر که منصف شد برست از ترهات
از تو گر انصاف آید در وجود
به ز عمری در رکوع و در سجود
خود فتوت نیست در هر دو جهان
برتر از انصاف دادن در نهان
وانک او انصاف بدهد آشکار
از ریا کم خالی افتد، یاد دار
نستدند انصاف، مردان از کسی
لیک خود می‌داده‌اند الحق بسی

حکایت احمد حنبل که پیش بشر حافی می‌رفت

احمد حنبل امام عصر بود
شرح فضل او برون از حصر بود
چون ز فکر و علم خالی آمدی
زود پیش بشر حافی آمدی
گر کسی در پیش بشرش یافتی
در ملامت کردنش بشتافتی
گفت آخر تو امام عالمی
از تو داناتر نخیزد آدمی
هرک می‌گوید سخن می‌نشنوی
پیش این سر پا برهنه می‌دوی
احمد حنبل چنین گفتی که من
گوی بردم در احادیث و سنن
علم من زو به بدانم نیک نیک
او خدا را به زمن داند ولیک
ای ز بی‌انصافی خود بی‌خبر
یک زمان انصاف ره بینان نگر

حکایت پادشاه هندوان که اسیر محمود گشت و مسلمان شد

هندوان را پادشاهی بود پیر
شد مگر در لشگر محمود اسیر
چون بر محمود بردندش سپاه
شد مسلمان عاقبت آن پادشاه
هم نشان آشنایی یافت او
وز دو عالم هم جدایی یافت او
بعد از آن در خیمهٔ تنها نشست
دل ازو برخاست ، در سودا نشست
روز و شب در گریه و در سوز بود
روز از شب، شب بتر از روز بود
چون بسی شد نالهای زار او
شد خبر محمود را از کار او
خواند محمودش به پیش خویش در
گفت صد ملکت دهم زان بیشتر
تو شهی، نوحه مکن بر خویش ازین
چند گریی، نیزمگری بیش ازین
خسرو هندوش گفت ای پادشاه
من نمی‌گریم ز بهر ملک و جاه
زان همی‌گریم که فردا ذوالجلال
در قیامت گر کند از من سؤال
گوید ای بد عهد مرد بی‌وفا
کاشته با چون منی تخم جفا
تا نیامد پیش تو محمود باز
با جهانی پر سوار سرفراز
تو نکردی یاد من، این چون بود
باری از خط وفا بیرون بود
گرد می‌بایست کردن لشگری
بهر تو، تو خود ز بهر دیگری
بی سپاهی یاد نامد از منت
دوستت خوانم بگو یادشمنت
تا بکی از من وفا از تو جفا
در وفاداری چنین نبود روا
گر رسد از حق تعالی این خطاب
چون دهم این بی‌وفایی راجواب
چون کنم آن خجلت و تشویر را
گریه زانست ای جوان این پیر را
حرف و انصاف وفاداری شنو
درس و دیوان نکوکاری شنو
گر وفاداری تو عزم راه کن
ورنه بنشین دست ازین کوتاه کن
هرچ بیرون شد ز فهرست وفا
نیست در باب جوان مردی روا

حکایت مردی غازی و مردی کافر که مهلت نماز به یکدیگر دادند

غازیی از کافری بس سرفراز
خواست مهلت تا که بگزارد نماز
چون بشد غازی نماز خویش کرد
بازآمد جنگ هر دم بیش کرد
بود کافر را نمازی زان خویش
مهل خواست او نیز بیرون شد ز پیش
گوشه‌ای بگزید کافر پاک‌تر
پس نهاد او سوی بت بر خاک سر
غازیش چون دید سر بر خاک راه
گفت نصرت یافتم این جایگاه
خواست تا تیغی زند بر وی نهان
هاتفیش آواز داد از آسمان
کای همه بد عهدی از سر تا بپای
خوش وفا و عهد می‌آری بجای
او نزد تیغت چو اول داد مهل
تو اگر تیغش زنی جهل است جهل
ای و او فو العهد برنا خوانده
گشته کژ، بر عهد خودنا مانده
چون نکویی کرد کافر پیش ازین
ناجوامردی مکن تو بیش ازین
او نکویی کرد و تو بد می‌کنی
با کسان آن کن که با خود می کنی
بودت از کافر وفا و ایمنی
کو وفاداری ترا، گرمؤمنی
ای مسلمان، نامسلم آمدی
در وفا از کافری کم آمدی
رتف غازی زین سخن از جای خویش
در عرق گم دید سر تا پای خویش
کافرش چون دید گریان مانده
تیغش اندر دست، حیران مانده
گفت گریان از چه‌ای بر گفت راست
کین زمان کردند از من بازخواست
بی‌وفا گفتند از بهر توم
این چنین گریان من از قهر توم
چون شنید این قصه کافر آشکار
نعره‌ای زد بعد از آن بگریست زار
گفت جباری که با محبوب خویش
از برای دشمن معیوب خویش
از وفاداری کند چندین عتاب
چون کنم من بی‌وفایی بی‌حساب
عرضه کن اسلام تا دین آورم
شرک سوزم، شرع آیین آورم
ای دریغا بر دلم بندی چنین
بی‌خبر من از خداوندی چنین
بس که با مطلوب خود ای بی‌طلب
بی‌وفایی کرده‌ای تو بی‌ادب
لیک صبرم هست تا طاس فلک
جمله در رویت بگوید یک به یک

حکایت یوسف و ده برادرش که در قحطی به چاره جویی پیش او آمدند و گفتگوی آنها

ده برادر قحطشان کرده نفور
پیش یوسف آمدند از راه دور
از سر بی‌چارگی گفتند حال
چاره‌ای می‌خواستند از تنگ حال
روی یوسف بود در برقع نهان
پیش یوسف بود طاسی آن زمان
دست زد بر طاس یوسف آشکار
طاسش اندر ناله آمد زار زار
گفت حالی یوسف حکمت شناس
هیچ می‌دانید کین آواز طاس
ده برادر برگشادند آن زمان
پیش یوسف از سر عجزی زفان
جمله گفتند ای عزیر حق شناس
کس چه داند بانگ آید ز طاس
یوسف آنگه گفت من دانم درست
کو چه گوید با شما ای جمله سست
گفت می‌گوید شما را پیش ازین
یک برادر بود حسنش بیش ازین
نام یوسف داشت، که بود از شما
در نکویی گوی بر بود از شما
دست زد بر طاس از سر باز در
گفت برگوید بدین آواز در
جمله افکندید یوسف را به چاه
پس بیاوردید گرگی بی‌گناه
پیرهن در خون کشیدید از فسون
تا دل یعقوب از آن خون گشت خون
دست زد بر طاس یک باری دگر
طاس را آورد در کاری دگر
گفت می‌گوید پدر را سوختید
یوسف مه روی را بفروختید
با برادر کی کنند این ، کافران
شرم تان باد از خدا ای حاضران
زان سخن آن قوم حیران آمده
آب گشتند، از پی نان آمده
گرچه یوسف را چنان بفروختند
برخود آن ساعت جهان بفروختند
چون به چاه افکندنش کردند ساز
جمله در چاه بلا ماندند باز
کور چشمی باشد آن کین قصه او
بشنود زین برنگیرد حصه او
تو مکن چندین در آن قصه نظر
قصهٔ تست این همه، ای بی خبر
آنچ تو از بی‌وفایی کرده‌ای
نی به نور آشنایی کرده‌ای
گر کسی عمری زند بر طاس دست
کار ناشایست تو زان بیش هست
باش تا از خواب بیدارت کنند
در نهاد خود گرفتارت کنند
باش تا فردا جفاهای ترا
کافریهای و خطاهای ترا
پیش رویت عرضه دارند آن همه
یک به یک برتو شمارند آن همه
چون بسی آواز طاس آید به گوش
می‌ندانم تا بماند عقل و هوش
ای چو موری لنگ در کار آمده
در بن طاسی گرفتارآمده
چند گرد طاس گردی سرنگون
در گذر کین هست طشت غرق خون
در میان طاس مانی مبتلا
هر دم آوازی دگر آید ترا
پر برآر و درگذرای حق شناس
ورنه رسوا گردی از آوازطاس
دیگری پرسید ازو کای پیشوا
هست گستاخی در آن حضرت روا
گر کسی گستاخیی یابد عظیم
بعد از آنش از پی درآید هیچ بیم
چون بود گستاخی آنجا، بازگوی
در معنی برفشان و رازگوی
گفت هر کس را که اهلیت بود
محرم سر الوهیت بود
گر کند گستاخیی او را رواست
زانک دایم رازدار پادشاست
لیک مردی رازدان و رازدار
کی کند گستاخیی گستاخ‌وار
چون ز چپ باشد ادب حرمت زراست
یک نفس گستاخیی از وی رواست
مرد اشتروان که باشد برکنار
کی تواند بود شه را رازدار
گر کند گستاخیی چون اهل راز
ماند از ایمان وز جان نیز باز
کی تواند داشت رندی در سپاه
زهرهٔ گستاخیی در پیش شاه
گر به راه آید وشاق اعجمی
هست گستاخی او از خرمی
جمله رب داند نه رب داند نه رب
گر کند گستاخیی از فرط حب
او چه دیوانه بود از شور عشق
می‌رود بر روی آب از زور عشق
خوش بود گستاخی او، خوش بود
زانک آن دیوانه چون آتش بود
در ره آتش سلامت کی بود
مرد مجنون را ملامت کی بود
چون ترا دیوانگی آید پدید
هرچ تو گویی ز تو بتوان شنید

حکایت غلامان عمید خراسان و دیوانهٔ ژنده‌پوش

در خراسان بود دولت بر مزید
زانک پیدا شد خراسان را عمید
صد غلامش بود ترک ماه روی
سرو قامت، سیم ساعد، مشک بوی
هر یکی در گوش دری شب‌فروز
شب شده در عکس آن در همچو روز
با کلاه شفشه و با طوق زر
سر به سر سیمن برو زرین سپر
با کمرهای مرصع بر میان
هر یکی را نقره خنگی زیر ران
هرک دیدی روی آن یک لشگری
دل بدادی حالی و جان بر سری
از قضا دیوانه‌ای بس گرسنه
ژنده‌ای پوشیده سر پا برهنه
دید آن خیل غلامان را ز دور
گفت آن کیستند این خیل حور
جملهٔ شهرش جوابش داد راست
کین غلامان عمید شهرماست
چون شنید این قصه آن دیوانه زود
اوفتاد اندر سر دیوانه دود
گفت ای دارندهٔ عرش مجید
بنده پروردن بیاموز از عمید
گر ازو دیوانه‌ای ، گستاخ باش
برگ داری لازم این شاخ باش
ور نداری برگ این شاخ بلند
پس مکن گستاخی و بر خود مخند
خوش بود گستاخی دیوانگان
خویش می‌سوزند چون پروانگان
هیچ نتوانند دید آن قوم راه
چه بدو چه نیک جز زان جایگاه

حکایت دیوانه‌ای که از سرما به ویرانه‌ای پناه برد و خشتی بر سرش خورد

گفت آن دیوانهٔ تن برهنه
در میاه راه می‌شد گرسنه
بود بارانی و سرمایی شگرف
تر شد آن سرگشته از باران و برف
نه نهفتی بودش و نه خانه‌ای
عاقبت می‌رفت تا ویرانه‌ای
چون نهاد از راه در ویرانه گام
بر سرش آمد همی خشتی ز بام
سر شکستش خون روان شد همچو جوی
مرد سوی آسمان برکرد روی
گفت تا کی کوس سلطانی زدن
زین نکوتر خشت نتوانی زدن

حکایت مردی که خری به عاریت گرفت و آنرا گرگ درید

بود در کاریز بی‌سرمایه‌ای
عاریت بستد خر از همسایه‌ای
رفت سوی آسیا و خوش بخفت
چون بخفت آن مرد حالی خر برفت
گرگ آن خر را بدرید و بخورد
روز دیگر بود تاوان خواست مرد
هر دو تن می‌آمدند از ره دوان
تا بنزد میر کاریز آن زمان
قصه پیش میر برگفتند راست
زو بپرسیدند کین تاوان کراست
میر گفتا هرک گرگ یک تنه
سردهد در دشت صحرا گرسنه
بی شک این تاوان برو باشد درست
هردو را تاوان ازو بایست جست
با رب این تاوان چه نیکو می‌کند
هیچ تاوان نیست هرچ او می‌کند
بر زنان مصر چون حالت بگشت
زانک مخلوقی به دیشان برگذشت
چه عجب باشد که بر دیوانه‌ای
حالتی تابد ز دولت خانه‌ای
تا در آن حالت شود بی‌خویش او
ننگرد هیچ از پس و از پیش او
جمله زو گوید، بدو گوید همه
جمله زو جوید، بدو جوید همه

قحطی مصر و مردن مردم و گفتهٔ مرد دیوانه

خاست اندر مصر قحطی ناگهان
خلق می‌مردند و می‌گفتند نان
جملهٔ ره خلق بر هم مرده بود
نیم زنده مرده را می‌خورده بود
از قضا دیوانه چون آن بدیدای
خلق می‌مردند و نامد نان پدید
گفت ای دارندهٔ دنیا و دین
چون نداری رزق کمترآفرین
هرک او گستاخ این درگه شود
عذر خواهد باز چون آگه شود
گر کژی گوید بدین درگه نه راست
عذر آن داند به شیرینی نه خواست

حکایت دیوانه‌ای که تگرگی بر سرش خورد و گمان برد کودکان بر سر او سنگ می‌زنند

بود آن دیوانه خون از دل چکان
زانک سنگ انداختندش کودکان
رفت آخر تا به کنج گلخنی
بود اندر کنج گلخن روزنی
شد از آن روزن تگرگی آشکار
بر سردیوانه آمد در نثار
چون تگرگ از سنگ می‌نشناخت باز
کرد بیهوده زبان خود دراز
داد دیوانه بسی دشنام زشت
کز چه اندازند بر من سنگ و خشت
تیره بود آن خانه افتادش گمان
کین مگر هم کودکانند این زمان
تا که از جایی دری بگشاد باد
روشنی در خانهٔ گلخن فتاد
باز دانست او تگرگ اینجا ز سنگ
دل شدش از دادن دشنام تنگ
گفت یا رب تیره بود این گلخنم
سهو کردم، هرچ گفتم آن منم
گر زند دیوانهٔ این شیوه لاف
تو مده از سرکشی با او مصاف
آنک اینجا مست لا یعقل بود
بی‌قرار و بی کس و بی دل بود
می‌گذارد عمر در ناکامیی
هر زمانش تازه بی‌آرامیی
تو زفان از شیوهٔ او دور دار
عاشق و دیوانه را معذوردار
گر نظر در سر بی‌نوران کنی
جمله آن بی شک ز معذوران کنی

گفتهٔ واسطی که گذارش بر گور جهودان افتاد

واسطی می‌رفت سرگردان شده
وز تحیر بی سرو سامان شده
چشم برگور جهودانش اوفتاد
پس نظر زانجا بپیشانش اوفتاد
این جهودان، گفت معذورند نیک
این بنتوان با کسی گفتن ولیک
این سخن از وی کس قاضی شنید
خشمگین او را بر قاضی کشید
حرف او چون در خور قاضی نبود
کرد انکار و بدین راضی نبود
واسطی گفتش که این قوم تباه
گر نه‌اند از حکم تو معذور راه
لیک از حکم خدای آسمان
جمله معذوران راهند این زمان
دیگری گفتش که تا من زنده‌ام
عشق او را لایق و زیبنده‌ام
از همه ببریده‌ام بنشسته من
لاف عشقش می‌زنم پیوسته من
چون همه خلق جهان را دیده‌ام
در که پیوندم که بس ببریده‌ام
کار من سودای عشق او بس است
وین چنین سودانه کار هرکس است
کار آوردم به جان در عشق یار
گوییا جانم نمی‌آید به کار
وقت آن آمد که خط در جان کشم
جام می بر طاعت جانان کشم
بر جمالش چشم و جان روشن کنم
با وصالش دست در گردن کنم
گفت نتوان شد به دعوی و به لاف
هم‌نشین سیمرغ را بر کوه قاف
لاف عشق او مزن در هر نفس
کو نگنجد در جوال هیچ کس
گر نسیم دولتی آید فراز
پرده اندازد ز روی کار باز
پس ترا خوش درکشد در راه خویش
فرد بنشاند به خلوت گاه خویش
گر بود این جایگه دعوی ترا
مغز آن معنی بود دعوی ترا
دوستداری تو آزاری بود
دوستی او ترا کاری بود

پاسخ بایزید به نکیر و منکر

چون برفت از دار دنیا بایزید
دید در خوابش مگر آن شب مرید
پس سؤالش کرد کای شایسته پیر
چون ز منکر درگذشتی وز نکیر
گفت چون کردند آن دو نامدار
از من مسکین سؤال از کردگار
گفتم ایشان را که نبود زین سؤال
نه شما را نه مرا هرگز کمال
زانک اگر گویم خدایم اوست بس
این سخن گفتن بود از من هوس
لیک اگر زینجا به نزد ذوالجلال
باز گردید و ازو پرسید حال
گر مرا او بنده خواند اینت کار
بنده‌ای باشم خدا را نامدار
ور مرا از بندگان نشمارد او
بسته‌ای بند خودم بگذارد او
با کسی آسان چو پیوندش نبود
من اگر خوانم خداوندش چه سود
چون نباشم بنده و بندی او
چون زنم لاف خداوندی او
در خداوندیش سرافکنده‌ام
لیک او باید که خواند بنده‌ام
گر ز سوی او درآید عاشقی
تو به عشق او به غایت لایقی
لیک عشقی کان ز سوی تو بود
دان که آن درخورد روی تو بود
او اگر با تو دراندازد خوشی
تو توانی شد ز شادی آتشی
کار آن دارد نه این ای بی خبر
کی خبر یابد ازو هر بی‌هنر

حکایت درویش حق‌جو و راز و نیاز او

بود درویشی ز فرط عشق زار
وز محبت همچو آتش بی‌قرار
هم ز تفت عشق جانش سوخته
هم ز تاب جان زفانش سوخته
آتش از جان در دلش افتاده بود
مشکلی بس مشکلش افتاده بود
در میان راه می‌شد بی‌قرار
می‌گریست و این سخن می‌گفت زار
جان و دل از آتش رشکم بسوخت
چند گریم چون همه اشکم بسوخت
هاتفی گفتش مزن زین بیش لاف
ازچه با او درفکندی از گزاف
گفت من کی درفکندم با یکی
او درافکندست با من بی‌شکی
چون منی را کی بود آن مغز و پوست
تا چو اویی را تواند داشت دوست
من چه کردم، هرچ کرد او کرد و بس
دل چو خون شد خون دل او خورد و بس
او چو با تو درفکند و داد بار
تو مکن از خویش در سر زینهار
تو که باشی تا در آن کار عظیم
یک نفس بیرون کنی پای از گلیم
با تو گر او عشق بازد ای غلام
عشق او با صنع می‌بازد مدام
تو نه‌ای بس هیچ و نه بر هیچ کار
محو گرد وصنع با صانع گذار
گر پدید آری تو خود را در میان
هم ز ایمانت برآیی هم ز جان

حکایت محمود که مهمان گلخن تاب شد

یک شبی محمود دل پر تاب شد
میهمان رند گلخن تاب شد
رند بر خاکسترش بنشاند خوش
ریزه در گلخن همی‌افشاند خوش
خشک نانی پیش او آورد زود
دست بیرون کرد شاه و خورد زود
گفت آخر گلخنی امشب ز من
عذر خواهد من سرش برم ز تن
عاقبت چون عزم رفتن کرد شاه
گلخنی گفتش که دیدی جایگاه
خورد و خفتم دیدی و ایوان من
آمدی ناخوانده خود مهمان من
گرد گر بار افتدت، برخیز زود
پس قدم در راه نه، سر نیز زود
ور سرما نبودت می‌باش خوش
گلخنی گو ریزه‌ای می‌پاش خوش
من نه بیش از تو نه کمتر آیمت
من کیم تا من برابر آیمت
خوش شد از گفتار او شاه جهان
هفت بار دیگرش شد میهمان
روز آخر گلخنی را گفت شاه
آخر از شاه جهان چیزی بخواه
گفت اگر حاجت بگوید آن گدا
شاهش آن حاجت بگرداند روا
شاه گفتش حاجتت با من بگو
خسروی کن، ترک این گلخن بگو
گفت حاجتمند آنم من که شاه
هم چنین مهمانم آید گاه گاه
خسروی من لقای او بس است
تاج فرقم خاک پای او بس است
شهریار از دست تو بسیار هست
هیچ گلخن تاب را این کارهست
با تو در گلخن نشسته گلختی
به که بی‌تو پادشاهی گلشنی
چون ازین گلخن درآمد دولتم
کافری باشد ازینجا رحلتم
با تو اینجا گر وصالی پی نهم
آن به ملک هر دو عالم کی دهم
بس بود این گلخنم روشن ز تو
چیست به از تو که خواهم من ز تو
مرگ جان باد این دل پر پیچ را
گر گزیند بر تو هرگز هیچ را
من نه شاهی خواهم و نه خسروی
آنچ می‌خواهم من از تو هم توی
شه تو بس باشی، مکن شاهی مرا
میهمان می‌آی گه گاهی مرا
عشق او باید ترا کار این بود
آن تو او را غم و بار این بود
گر ترا عشق است، از وی خواه نیز
دست ازین دامن مکن کوتاه نیز
دل بگیرد زان خویشش بی‌شکی
بحر دارد، قطره خواهد از یکی

سقایی که از سقای دیگر آب خواست

می‌شد آن سقا مگر آبی به کف
دید سقایی دگر در پیش صف
حالی این یک آب در کف آن زمان
پیش آن یک رفت و آبی خواست از آن
مرد گفتش ای ز معنی بی‌خبر
چون تو هم این آب داری خوش بخور
گفت هین آبی ده‌ای بخرد مرا
زانکه دل بگرفت از آن خود مرا
بود آدم را دلی از کهنه سیر
از برای نو به گندم شد دلیر
کهنها جمله به یک گندم فروخت
هرچ بودش جمله در گندم بسوخت
عور شد، دردی ز دل سر بر زدش
عشق آمد حلقه‌ای بر در زدش
در فروغ عشق چون ناچیز شد
کهنه و نو رفت واو هم نیزشد
چون نماندش هیچ، با هیچی بساخت
هرچ دستش داد در هیچی به باخت
دل ز خود بگرفتن و مردن بسی
نیست کار ما و کار هر کسی
دیگری گفتش که پندارم که من
کرده‌ام حاصل کمال خویشتن
هم کمال خویش حاصل کرده‌ام
هم ریاضتهای مشکل کرده‌ام
چون هم اینجا کار من حاصل ببود
رفتنم زین جایگه مشکل ببود
دیدهٔ کس را که برخیزد ز گنج
می‌دود در کوه و در صحرا به رنج
گفت ای ابلیس طبع پر غرور
در منی گم وز مراد من نفور
در خیال خویش مغرور آمده
از فضای معرفت دورآمده
نفس بر جان تو دستی یافته
دیو در مغزت نشستی یافته
گر ترا نوریست در ره یارتست
ور ترا ذوقیست آن پندار تست
وجد و فقر تو خیالی بیش نیست
هرچ می‌گویی محالی بیش نیست
غره این روشنی ره مباش
نفس تو باتست، جز آگه مباش
با چنین خصمی ز بی تیغی به دست
کی تواند هیچ کس ایمن نشست
گر ترا نوری ز نفس آمد پدید
زخم کژدم از کرفس آمد پدید
تو بدان نور نجس غره مباش
چون نه‌ای خورشید جز ذره مباش
نه ز تاریکی ره نومید شو
نه ز نورش هم بر خورشید شو
تا تو پندار خویشی ای عزیز
خواندن و راندن نه ارزد یک پشیز
چون برون آیی ز پندار وجود
بر تو گردد دور پرگار وجود
ور ترا پندار هستی هست هیچ
نبودت از نیستی در دست هیچ
ذره‌ای گر طعم هستی با شدت
کافری و بت پرستی با شدت
گر پدید آیی به هستی یک نفس
تیر باران آیدت از پیش و پس
تا تو هستی، رنج جان را تن بنه
صد قفا را هر زمان گردن بنه
گر تو آیی خود به هستی آشکار
صد قفات از پی در آرد روزگار

حکایت شیخ بوبکر نشابوری که خرش بر لاف زدن او بادی رها کرد

شیخ بوبکر نشابوری به راه
با مریدان شد برون از خانقاه
شیخ بر خر بود بی‌اصحابنا
کرد ناگه خر مگر بادی رها
شیخ را زان باد حالت شد پدید
نعره‌ای زد، جامه بر هم می‌درید
هم مریدان هم کسی کان دید ازو
هیچ کس فی الجمله نپسندید ازو
بعد از آن کرد آن یکی از وی سؤال
کاخر اینجا در که کردای شیخ حال
گفت چندانی که می‌کردم نگاه
بود از اصحاب من بگرفته راه
بود هم از پیش و هم از پس مرید
گفتم الحق کم نیم از بایزید
هم چنین که امروز خویش آراسته
با مریدانم ز جان برخاسته
بی‌شکی فردا خوشی در عز و ناز
درروم در دشت محشر سرفراز
گفت چون این فکر کردم، از قضا
کرد خر این جایگه بادی رها
یعنی آن کو می‌زند این شیوه لاف
خر جوابش می‌دهد، چند از گزاف
زین سبب چون آتشم در جان فتاد
جای حالم بود و حالم زان فتاد
تا تو در عجب و غروری مانده‌ای
از حقیقت دور دوری مانده‌ای
عجب بر هم زن، غرورت رابسوز
حاضر از نفسی، حضورت را بسوز
ای بگشته هر دم از لونی دگر
در بن هر موی فرعونی دگر
تا ز تو یک ذره باقی ماندست
صد نشان از تو نفاقی ماندست
از منی گر ایمنی باشد ترا
با دو عالم دشمنی باشد ترا
گر تو روزی در فنای تن شوی
گر همه شب در شبی روشن شوی
من مگو ای از منی در صد بلا
تا به ابلیسی نگردی مبتلا

حکایت رازجویی موسی از ابلیس

حق تعالی گفت با موسی به راز
کاخر از ابلیس رمزی جوی باز
چون بدید ابلیس را موسی به راه
گشت از ابلیس موسی رمزخواه
گفت دایم یاددار این یک سخن
من مگو تا تو نگردی همچومن
گر به مویی زندگی باشد ترا
کافری نه بندگی باشد ترا
راه را انجام در ناکامیست
نان نیک مرد در بدنامیست
زانک اگر باشد درین ره کامران
صد منی سر برزند در یک زمان

عقیدهٔ مردی پاک‌دین دربارهٔ مبتدی

پاک دینی گفت آن نیکوترست
مبتدی را کو به تاریکی درست
تا به کلی گم شود در بحر جود
پس نماند هیچ رشدش در وجود
زانک چیزی گر برو ظاهر شود
غره گردد وان زمان کافر شود
آنچ در تست از حسد و از خشم تو
چشم مردان بیند اونه چشم تو
هست در تو گلخنی پر اژدها
تو ز غفلت کرده ایشان را رها
روز و شب در پرورش‌شان مانده
فتنهٔ خفت و خورش‌شان مانده
اصل تو از خاک وز خون شد تمام
وی عجب هر دو ز بی‌قدری حرام
خون که او نزدیک‌تر آمد به تو
هم نجس هم مختصر آمد به تو
هرچ در بعد دلست از قرب حس
هم حرام افتد بلا شک هم نجس
گر پلیدیی درون می‌بینیی
این چنین فارغ کجا بنشینیی

شیخی که از سگی پلید دامن در نچید

در بر شیخی سگی می‌شد پلید
شیخ از آن سگ هیچ دامن در نچید
سایلی گفت ای بزرگ پاک باز
چون نکردی زین سگ آخر احتراز
گفت این سگ ظاهری دارد پلید
هست آن در باطن من ناپدید
آنچ او را هست بر ظاهر عیان
این دگر را هست در باطن نهان
چون درون من چو بیرون سگست
چون گریزم زو که با من هم تگ است
ور پلیدی درون اندکیست
صد نجس بیشی که این قله یکیست
گرچه اندک حیرت آمد بند راه
چه به کوهی بازمانی چه به کاه

حکایت عابدی که در زمان موسی مشغول ریش خود بود

عابدی بودست در وقت کلیم
در عبادت بود روز و شب مقیم
ذرهٔ ذوق و گشایش می‌نیافت
ز آفتاب سینه تابش می‌نیافت
داشت ریشی بس نکو آن نیک مرد
گاه گاهی ریش خود را شانه کرد
مرد عابد دید موسی را ز دور
پیش او شد کای سپه سالار طور
از برای حق که از حق کن سؤال
تا چرا نه ذوق دارم من نه حال
چون کلیم القصه شد بر کوه طور
بازپرسید آن سخن، حق گفت دور
گوهر آنک از وصل ما درویش ماند
دایما مشغول ریش خویش ماند
موسی آمد قصه بر گفتا که چیست
ریش خود می‌کند مرد و می‌گریست
جبرئیل آمد سوی موسی دوان
گفت همی مشغول ریشی این زمان
ریش اگر آراست در تشویش بود
ور همی برکند هم درویش بود
یک نفس بی او برآوردن خطاست
چه به کژ زو بازمانی چه به راست
از زریش خود برون ناآمده
غرق این دریای خون ناآمده
چون ز ریش خود بپردازی نخست
عزم تو گردد درین دریا درست
ور تو بااین ریش در دریا شوی
هم ز ریش خویش ناپروا شوی

حکایت ابلهی که در آب افتاد و ریش بزرگش وبال او بود

داشت ریشی بس بزرگ آن ابلهی
غرقه شد در آب دریا ناگهی
دیدش از خشکی مگر مردی سره
گفت از سر برفکن آن تو بره
گفت نیست آن تو به ره، ریش منست
نیست خود این ریش، تشویش منست
گفت احسنت اینت ریش و اینت کار
تو فروده اینت خواهد کشت زار
ای چو بز از ریش خود شرمیت نه
برگرفته ریش و آزرمیت نه
تا ترا نفسی و شیطانی بود
در تو فرعونی و هامانی بود
پشم درکش همچو موسی کون را
ریش گیر آنگاه این فرعون را
ریش این فرعون گیر و سخت دار
جنگ ریشاریش کن مردانه‌وار
پای درنه، ترک ریش خویش گیر
تا کیت زین ریش، ره در پیش گیر
گرچه از ریشت بجز تشویش نیست
یک دمت پروای ریش خویش نیست
در ره دین آن بود فرزانه‌ای
کو ندارد ریش خود را شانه‌ای
خویش را از ریش خود آگه کند
ریش را دستار خوان ره کند
نه بجز خونابه آبی یابد او
نه بجز از دل کبابی یابد او
گر بود گازر، نبیند آفتاب
ور بود دهقان، نیارد میغ آب

حکایت صوفیی که هرگاه جامه می‌شست باران می‌آمد

صوفیی چون جامه شستی گاه گاه
میغ کردی جملهٔ عالم سیاه
جامه چون پر شوخ شد یک بارگی
گرچه بود از میغ صد غم خوارگی
از پی اشنان سوی بقال شد
میغ پیدا آمد و آن حال شد
مرد گفت ای میغ چون گشتی پدید
رو که مویزم همی باید خرید
من ازو مویز پنهان می‌خرم
تو چه می‌آیی، نه اشنان می‌خرم
از تو چند اشنان فرو ریزم به خاک
دست از صابون بشستم از تو پاک
دیگری گفتش بگو ای نامور
تا به چه دلشاد باشم در سفر
گر بگویی، کم شود آشفتنم
اندکی رشدی بود در رفتنم
رشد باید مرد را در راه دور
تا نگردد از ره و رفتن نفور
چون ندارم من قبول و رشد غیب
خلق را رد می‌کنم از خو به عیب
گفت تا هستی بدو دلشاد باش
وز همه گویندهٔ آزاد باش
چون بدو جانت تواند بود شاد
جان پر غم را بدوکن زود شاد
در دو عالم شادی مردان بدوست
زندگی گنبد گردان بدوست
پس تو هم از شادی او زنده باش
چون فلک در شوق او گردنده باش
چیست زو بهتر، بگو ای هیچ کس
تا بدان تو شاد باشی یک نفس

حکایت دیوانه‌ای که در کوهسار با پلنگان انس کرده بود

بود مجنونی عجب در کوه سار
با پلنگان روز و شب کرده قرار
گاه گاهش حالتی پیدا شدی
گم شدی در خود کسی کانجا شدی
بیست روز آن حالتش برداشتی
حالت او حال دیگر داشتی
بیست روز از صبح دم تا وقت شام
رقص می‌کردی و برگفتی مدام
هر دو تنهاییم و هیچ انبوه نه
ای همه شادی و هیچ اندوه نه
گر بمیرد هر که را با اوست دل
دل بدو ده دوست دارد دوست دل
هرک از هستی او دلشاد گشت
محو از هستی شد و آزاد گشت
شادی جاوید کن از دوست تو
تا نگنجد هیچ کل در پوست تو

حکایت عزیزی که از داشتن خداوند شادی میکرد

آن عزیزی گفت شد هفتاد سال
تا ز شادی می‌کنم و از ناز حال
کین چنین زیبا خداوندیم هست
با خداوندیش پیوندیم هست
چون تو مشغولی بجویایی عیب
کی کنی شادی به زیبایی غیب
عیب جویا، تو به چشم عیب بین
کی توانی بود هرگز غیب بین
اولا از عیب خلق آزاد شو
پس به عشق غیب مطلق شاد شو
موی بشکافی به عیب دیگران
ور بپرسم عیب تو کوری در آن
گر به عیب خویشتن مشغولیی
گرچه بس معیوبیی مقبولیی

حکایت مستی که مست دیگر را بر مستی ملامت میکرد

بود مستی سخت لایعقل، خراب
آب کارش برده کلی کار آب
درد وصاف از بس که در هم خورده بود
از خرابی پا و سر گم کرده بود
هوشیاری را گرفت از وی ملال
پس نشاند آن مست را اندر جوال
برگرفتش تا برد با جای خویش
آمدش مستی دگر در راه پیش
مست دیگر هر زمان با هر کسی
می‌شد و می کرد بد مستی بسی
مست اول، آنک بود اندر جوال
چون بدید آن مست را بس تیره حال
گفت ای مدبر دو کم بایست خورد
تا چو من می‌رفتی و آزاد و فرد
آن او می‌دید، آن خویش نه
هست حال ما همه زین بیش نه
عیب بین زانی که تو عاشق نه
لاجرم این شیوه را لایق نه
گر ز عشق اندک اثر می‌دیدیی
عیبها جمله هنر می‌دیدیی

حکایت عاشقی که عیب چشم یار را پس از نقصان عشق دید

بود مردی شیردل خصم افکنی
گشت عاشق پنج سال او بر زنی
داشت بر چشم آن زن همچون نگار
یک سر ناخن سپیدی آشکار
زان سپیدی مرد بودش بی‌خبر
گرچه بسیاری برافکندی نظر
مرد عاشق چون بود در عشق زار
کی خبر یابد ز عیب چشم یار
بعد از آن کم گشت عشق آن مرا را
دارویی آمد پدید آن درد را
عشق آن زن در دلش نقصان گرفت
کار او برخویشتن آسان گرفت
پس بدید آن مرد عیب چشم یار
این سپیدی گفت کی شد آشکار
گفت آن ساعت که شد عشق تو کم
چشم من عیب آن زمان آورد هم
چون ترا در عشق نقصان شد پدید
عیب در چشمم چنین زان شد پدید
کرده‌ای از وسوسه پر شور دل
هم ببین یک عیب خود ای کور دل
چند جویی دیگران را عیب باز
آن خود یک ره بجوی از جیب باز
تا چو بر تو عیب تو آید گران
نبودت پروای عیب دیگران

حکایت محتسبی که مستی را میزد و گفتار آن مست

محتسب آن مرد را می‌زد به زور
مست گفت ای محتسب کم کن تو شور
زانک کز نام حرام این جایگاه
مستی آوردی و افکندی ز راه
بودیی تو مست‌تر از من بسی
لیک آن مستی نمی‌بیند کسی
در جفای من مرو زین بیش نیز
داد بستان اندکی از خویش نیز
دیگری گفتش که ای سرهنگ راه
زو چه خواهم گر رسم آن جایگاه
چون شود بر من جهان روشن ازو
می‌ندانم تا چه خواهم من ازو
از نکوتر چیز اگر آگاهمی
چون رسیدم من بدو، آن خواهمی
گفت ای جاهل نه‌ای آگاه ازو
زو که چیزی خواهد، او را خواه ازو
مرد را درخواست آگاهی بهست
کو زهر چیزی که می‌خواهی به است
در همه عالم گر آگاهی ازو
زو چه به دانی که آن خواهی ازو
هرک در خلوت سرای او شود
ذره ذره آشنای او شود
هرک بویی یافت از خاک درش
کی بر شوت بازگردد از درش

گفتهٔ بوعلی رودبار در وقت مرگ

وقت مردن بوعلی رودبار
گفت جانم بر لب آمد ز انتظار
آسمان را در همه بگشاده‌اند
در بهشتم مسندی بنهاده‌اند
همچو بلبل قدسیان خوش سرای
بانگ می‌دارند کای عاشق درآی
شکر می‌کن پس به شادی می‌خرام
زانک هرگز کس ندیدست این مقام
گرچه این انعام و این توفیق هست
می‌ندارد جانم از تحقیق دست
زانک می‌گوید ترا با این چه کار
داده‌ای عمری درازم انتظار
نیست برگم تا چو اهل شهوتی
سر فرو آرم به اندک رشوتی
عشق تو با جان من در هم سرشت
من نه دوزخ دانم اینجا نه بهشت
گر بسوزی همچو خاکستر مرا
در نیابد جز تو کس دیگر مرا
من ترادانم، نه دین، نه کافری
نگذرم من زین، اگر تو بگذری
من ترا خواهم، ترا دانم، ترا
هم تو جانم را و هم جانم ترا
حاجت من در همه عالم تویی
این جهانم و آن جهانم هم تویی
حاجت این دل شده، مویی برآر
یک نفس با من به هم هویی برآر
جان من گر سرکشد مویی ز تو
جان ببر، هایی ز من هویی ز تو

پیام خداوند به بندگان توسط داود

حق تعالی گفت ای داود پاک
بندگانم را بگو کای مشت خاک
گرنه دوزخ نه بهشتستی مرا
بندگی کردن نه زشتستی مرا
گر نبودی هیچ نور و هیچ نار
نیستی با من شما را هیچ کار
من چو استحقاق آن دارم عظیم
می‌پرستیدیم نه از اومید و بیم
گر رجا و خوف نه در پی بدی
پس شما را کار با من کی بدی
می‌سزد چون من خداوندم مدام
کز میان جان پرستیدم مدام
بنده را گو بازکش از غیر دست
پس به استحقاق ما را می‌پرست
هرچ آن جز ما بود در هم فکن
چون فکندی بر همش در هم شکن
چون شکستی، پاک در هم سوز تو
جمع کن خاکسترش یک روز تو
این همه خاکستر آنگه برفشان
تا شود از باد عزت بی‌نشان
چون چنین کردی ترا آید کنون
آنچ می‌جویی ز خاکستر برون
گر ترا مشغول خلد و حور کرد
تو یقین دان کان ز خویشت دور کرد

نارضا بودن ایاز از اینکه محمود سلطنت را به او داد

گفت ایاز خاص را محمود خواند
تاج دارش کرد و بر تختش نشاند
گفت شاهی دادمت، لشگر تراست
پادشاهی کن که این کشور تراست
آن همی‌خواهم که تو شاهی کنی
حلقه در گوش مه و ماهی کنی
هرکه آن بشنود از خیل و سپاه
جمله را شد چشم از آن غیرت سیاه
هر کسی می‌گفت شاهی با غلام
در جهان هرگز نکرد این احترام
لیک آن ساعت ایاز هوشیار
می‌گریست از کار سلطان زار زار
جمله گفتندش که تو دیوانه‌ای
می‌ندانی وز خرد بیگانه‌ای
چون به سلطانی رسیدی ای غلام
چیست چندین گریه، بنشین شادکام
داد ایاز آن قوم را حالی جواب
گفت بس دورید از راه صواب
نیستی آگه که شاه انجمن
دور می‌اندازدم از خویشتن
می‌دهد مشغولیم تا من ز شاه
بازمانم دور مشغول سپاه
گر به حکم من کند ملک جهان
من نگردم غایب از وی یک زمان
هرچ گوید آن توانم کرد و بس
لیک ازو دوری نجویم یک نفس
من چه خواهم کرد ملک و کار او
ملکت من بس بود دیدار او
گر تو مرد طالبی و حق‌شناس
بندگی کردن درآموز از ایاس
ای به روز و شب معطل مانده
همچنان بر گام اول مانده
هر شبی از بهر تو ای بوالفضول
می‌کنند از اوج جباری نزول
تو ز جای خود چو مردی بی‌ادب
برنگیری گام، نه روز و نه شب
آمدند از اوج عزت پیش باز
تو ز پس رفتی و کردی احتراز
ای دریغا نیستی تو مرد این
با که بتوان گفت آخر درد این
تا بهشت و دوزخت در ره بود
جان توزین رازکی آگه بود
چون ازین هر دو برون آیی تمام
صبح این دولت برونت آید ز شام
گلشن جنت نه این اصحاب راست
زانک علیون ذوی الالباب راست
تو چو مردان، این بدین ده آن بدان
درگذر، نه دل بدین ده نه بدان
چون ز هر دو درگذشتی فرد تو
گر زنی باشی تو باشی مرد تو

مناجات رابعه با خداوند

رابعه گفتی که ای دانای راز
دشمنان را کار دنیا می‌بساز
دوستان را آخرت ده بردوام
زانک من زین کار آزادم مدام
گر ز دنیا و آخرت مفلس شوم
کم غمم گر یک دمت مونس شوم
بس بود این مفلسی از تو مرا
زانک دایم تو بسی از تو مرا
گر بسوی هر دو عالم بنگرم
یا بجز تو هیچ خواهم، کافرم
هرکرا او هست، کل او را بود
هفت دریا زیر پل او را بود
هرچ بود و هست و خواهد بود نیز
مثل دارد، جز خداوند عزیز
هرچ را جویی جزو یابی نظیر
اوست دایم بی‌نظیر وناگزیر

خطاب خالق با داود

خالق آفاق من فوق الحجاب
کرد با داود پیغامبر خطاب
گفت هر چیزی که هست آن در جهان
خوب و زشت و آشکارا و نهان
جمله را یابی عوض الا مرا
نه عوض یابی و نه همتا مرا
چون عوض نبود مرا، بی من مباش
من بسم جان تو، تو جان کن مباش
ناگزیر تو منم، این حلقه گیر
یک نفس غافل مباش ای ناگزیر
لحظه‌ای بی من بقای جان مخواه
هرچ جز من نیست آید، آن مخواه
ای طلب کار جهاندار آمده
روز و شب در درد این کار آمده
اوست در هر دو جهان مقصود تو
گر ز روی امتحان معبود تو
بر تو بفروشد جهان پیچ‌پیچ
در جهان مفروش تو او را به هیچ
بت بود هرچ آن گزینی تو برو
کافری گر جان گزینی تو برو

حکایت محمود که لات را به هندوان نفروخت و آنرا سوزاند

یافتند آن بت که نامش بود لات
لشگر محمود اندر سومنات
هندوان از بهر بت برخاستند
ده رهش هم سنگ زر می‌خواستند
هیچ گونه شاه می‌نفروختش
آتشی برکرد و حالی سوختش
سرکشی گفتش نمی‌بایست سوخت
زر به از بت، می‌ببایستش فروخت
گفت ترسیدم که در روز شمار
بر سر آن جمع گوید کردگار
آزر و محمود را دارید گوش
زانک هست آن بت تراش این بت فروش
گفت چون محمود آتش برفروخت
وآن بت آتش پرستان را بسوخت
بیست من جوهر بیامد از میانش
خواست شد از دست حالی رایگانش
شاه گفتا لایق لات این بود
وز خدای من مکافات این بود
بشکن آن بتها که داری سر به سر
تا چو بت در پا نه افتی در به در
نفس چون بت را بسوز از شوق دوست
تا بسی جوهر فرو ریزد ز پوست
چون به گوش جان شنیدستی الست
از بلی گفتن مکن کوتاه دست
بسته‌ای عهد الست از پیش تو
از بلی سر درمکش زین بیش تو
چون بدو اقرار آوردی درست
کی شود انکارآن کردی درست
ای به اول کرده اقرار الست
پس به آخر کرده انکار الست
چون در اول بسته‌ای میثاق تو
چون توانی شد در آخر عاق تو
ناگزیرت اوست، پس با او بساز
هرچ پذرفتی وفا کن، کژ مباز

حکایت محمود که برای فتح غزنین نذر کرد غنایم را به درویشان بدهد

گفت چون محمود شاه خسروان
رفت از غزنین به حرب هندوان
هندوان را لشگری انبوه دید
دل از آن انبوه پر اندوه دید
نذر کرد آن روز شاه دادگر
گفت اگر یابم برین لشگر ظفر
هر غنیمت کافتدم این جایگاه
جمله برسانم به درویشان راه
عاقبت چون یافت نصرت شهریار
بس غنیمت گرد آمد بی‌شمار
بود یک جزو غنیمت از قیاس
برتر از صد خاطر حکمت شناس
چون ز حد بیرون غنیمت یافتند
وآن سیه رویان هزیمت یافتند
شه کسی را گفت حالی از کسان
کین غنیمت را به درویشان رسان
زانک با حق نذر دارم از نخست
تا درین عهد وفا آیم درست
هرکسی گفتند چندین مال و زر
چون توان دادن به مشتی بی‌خبر
یا سپه را ده که کینه می‌کشند
یا بگو تا در خزینه می‌کشند
شه درین اندیشه سرگردان بماند
در میان این و آن حیران بماند
بوالحسینی بود بس فرزانه بود
لیک مردی بی‌دل و دیوانه بود
می‌گذشت او در میان آن سپاه
چون بدید از دور او را پادشاه
گفت آن دیوانه را فرمان کنم
زو بپرسم، هرچ گوید آن کنم
او چو آزادست از شاه و سپاه
بی غرض گوید سخن وز جایگاه
خواند آن دیوانه را شاه جهان
پس نهاد آن قصه با او در میان
بی‌دل دیوانه گفت ای پادشاه
کارت آمد با دوجو این جایگاه
گر نخواهی داشت با او کار نیز
تو بدوجو زو میندیش ای عزیز
ور دگر با اوت خواهد بود کار
پس مکن زینجا دوجو کم، شرم دار
حق چو نصرت داد و کارت کرد راست
او بکرد آن خود، آن تو کجاست
عاقبت محمود کرد آن زر نثار
عاقبت محمود داشت آن شهریار
دیگری گفت ای به حضرت برده راه
چه بضاعت رایج است آن جایگاه
گر بگویی، چون بدین سودا دریم
آنچ رایج‌تر بود آنجابریم
پیش شاهان تحفه‌ای باید نفیس
مردم بی تحفه نبود جز خسیس
گفت ای سایل اگر فرمان بری
آنچ آنجا آن نیابند آن بری
هرچ تو زینجا بری کانجا بود
بردن آن بر تو کی زیبا بود
علم هست آنجایگه و اسرار هست
طاعت روحانیون بسیار هست
سوز جان و درد دل می‌بر بسی
زانک این آنجا نشان ندهد کسی
گر برآید از سردردی یک آه
می‌برد بوی جگر تا پیش گاه
جایگاه خاص مغز جان تست
قشر جانت نفس نافرمان تست
آه اگر از جای خاص آید پدید
مرد را حالی خلاص آید پدید

حکایت چوب خوردن یوسف به دستور زلیخا

چون زلیخا حشمت واعزاز داشت
رفت یوسف را به زندان بازداشت
با غلامی گفت بنشان این دمش
پس بزن پنجاه چوب محکمش
بر تن یوسف چنان بازو گشای
کین دم آهش بشنوم از دور جای
آن غلام آمد بسی کارش نداد
روی یوسف دید دل بارش نداد
پوستینی دید مرد نیک بخت
دست خود بر پوستین بگشاد سخت
مرد هر چوبی که می‌زد استوار
ناله‌ای می‌کرد یوسف زار زار
چون زلیخا بانگ بشنودی ز دور
گفتی آخر سخت‌تر زن ای صبور
مرد گفت ای یوسف خورشید فر
گر زلیخا بر تو اندازد نظر
چون نبیند بر تو زخم چوب هیچ
بی شک اندازد مرا در پیچ پیچ
برهنه کن دوش، دل برجای دار
بعد از آن چوبی قوی را پای دار
گرچه این ضربت زیانی باشدت
چون ترا بیند نشانی باشدت
تن برهنه کرد یوسف آن زمان
غلغلی افتاد در هفت آسمان
مرد حالی کرد دست خود بلند
سخت چوبی زد که در خاکش فکند
چون زلیخا زو شنود آن بار آه
گفت بس، کین آه بود از جایگاه
پیش ازین آن آهها ناچیزبود
آه آن باد این ز جایی نیز بود
گر بود در ماتمی صد نوحه‌گر
آه صاحب درد آید کارگر
گر بود در حلقه‌ای صد غم زده
حلقه را باشد نگین ماتم زده
تا نگردی مرد صاحب درد تو
در صف مردان نباشی مرد تو
هر که درد عشق دارد، سوز هم
شب کجا یابد قرار و روز هم

حکایت خواجه‌ای که از غلامش خواست او را برای نماز بیدار کند

خواجه زنگی را غلامی چست بود
دست پاک از کار دنیا شست بود
جملهٔ شب آن غلام پاک باز
تا به وقت صبح می‌کردی نماز
خواجه گفتش ای غلام کارکن
شب چو برخیزی مرا بیدار کن
تا وضو سازم کنم با تو نماز
آن غلام او را جوابی داد باز
گفت آن زن را که درد زه بخاست
گر کسش بیدارگر نبود رواست
گر ترا دردیستی بیداریی
روز و شب در کار نه بی‌کاریی
چون کسی باید که بیدارت کند
دیگری باید که او کارت کند
هر که را این حسرت و این درد نیست
خاک بر فرقش که این کس مرد نیست
هر که را این درد دل در هم سرشت
محو شد هم دوزخ او را هم بهشت

گفتار بوعلی طوسی دربارهٔ اهل جنت و اهل دوزخ

بوعلی طوسی که پیر عهد بود
سالک وادی جد و جهد بود
آن چنان جا کو به ناز و عز رسید
من ندانم هیچکس هرگز رسید
گفت فردا اهل دوزخ زار زار
اهل جنت را بپرسند آشکار
کز خوشی جنت و ذوق وصال
حال خود گویید با ما حسب حال
اهل جنت جمله گویند این زمان
خوشی فردوس برخاست از میان
زانک ما را در بهشت پر کمال
روی بنمود آفتاب آن جمال
چون جمال او به ما نزدیک شد
هشت خلد از شرم آن تاریک شد
در فروغ آن جمال جان فشان
خلد را نه نام باشد نه نشان
چون بگویند اهل جنت حال خویش
اهل دوزخ در جواب آیند پیش
کای همه فارغ ز فردوس و جنان
هرچ گفتید آنچنانست، آنچنان
زانک ما کاصحاب جای ناخوشیم
از قدم تا فرق غرق آتشیم
روی چون بنمود ما را آشکار
حسرت واماندگی از روی یار
چون شدیم اگه که ما افتاده‌ایم
وز چنان رویی جدا افتاده‌ایم
ز آتش حسرت دل ناشاد ما
آتش دوزخ ببرد از یاد ما
هر کجا کین آتش آید کارگر
ز آتش دوزخ کجا ماند خبر
هرک را شد در رهش حسرت پدید
کم تواند کرد از غیرت پدید
حسرت و آه و جراحت بایدت
در جراحت ذوق و راحت بایدت
گر درین منزل تو مجروح آمدی
محرم خلوت گه روح آمدی
گر تو مجروحی دم از عالم مزن
داغ می‌نه بر جراحت، دم مزن

حکایت مردی که از نبی اجازهٔ نماز بر مصلایی گرفت

از نبی در خواست مردی پر نیاز
تا گزارد بر مصلایی نماز
خواجه دستوری نداد او را در آن
گفت ریگ و خاک گرمست این زمان
روی نه بر خاک گرم و خاک کوی
زانک هر مجروح را داغست روی
چون تو می‌بینی جراحت روح را
داغ نیکوتر بود مجروح را
تا نیاری داغ دل این جایگاه
کی توان کردن بسوی تو نگاه
داغ دل آور که در میدان درد
اهل دل از داغ بشناسند مرد
دیگری گفتش که‌ای دارای راه
دیدهٔ ما شد درین وادی سیاه
پر سیاست می‌نماید این طریق
چند فرسنگ است این راه ای رفیق
گفت ما را هفت وادی در ره است
چون گذشتی هفت وادی، درگه است
وا نیامد در جهان زین راه کس
نیست از فرسنگ آن آگاه کس
چون نیامد بازکس زین راه دور
چون دهندت آگهی ای نا صبور
چون شدند آنجایگه گم سر به سر
کی خبر بازت دهد از بی‌خبر
هست وادی طلب آغاز کار
وادی عشق است از آن پس، بی‌کنار
پس سیم وادیست آن معرفت
پس چهارم وادی استغنی صفت
هست پنجم وادی توحید پاک
پس ششم وادی حیرت صعب ناک
هفتمین وادی فقرست و فنا
بعد ازین روی روش نبود ترا
درکشش افتی، روش گم گرددت
گر بود یک قطره قلزم گرددت