پیشنهادات  

عطار - مختارنامه - باب بیستم: در ذُلّ و بار كشیدن و یكرنگی گزیدن

شمارهٔ ۱

جان سوخته سرفکنده میباید بود
چون شمع، به سوز، زنده میبایدبود
کارت به مراد این خدائی باشد
ناکامی کش که بنده میباید بود

شمارهٔ ۲

گر جان ببرد عشق توام جان آنست
ور درد دهد جملهٔدرمان آنست
هر ناکامی که باشد این طایفه را
میدان به یقین که کام ایشان آنست

شمارهٔ ۳

تا نفس بود ز سِرِّ جان نتوان گفت
در پیدایی راز نهان نتوان گفت
هر ناکامی که هست چون مرد کشید
کامی بدهندش که از آن نتوان گفت

شمارهٔ ۴

گفتی که نشان راه چیست ای درویش
از من بشنو چو بشنوی میاندیش
آنست ترا نشان که رسوائی خویش
چندان که فرا پیش روی بینی بیش

شمارهٔ ۵

عشقش به کشیدن بلا آید راست
در عشق بلا کشی خطا آید راست
افسانهٔ عشق کار پاکی گوئی است
این کار به افسانه کجا آید راست

شمارهٔ ۶

هر دل که طلب کند چنین یاری را
مردانه به جان کشد چنین باری را
مردی باید شگرف تا همچو فلک
بر طاق نهد جامه چنین کاری را

شمارهٔ ۷

این کار که صد عالم پنهان ارزد
پیدا نشود مگر کسی کان ارزد
کاری نبود که تربیت یابد کار
هرگه که به دل رسید صد جان ارزد

شمارهٔ ۸

دل عزت خویش جمله از خواری یافت
زور و زر خود ز ناله و زاری یافت
هرگز نکشد ز سرنگونساری سر
کاین سروری او زسرنگونساری یافت

شمارهٔ ۹

بهتر ز گشادگی گرفتاری من
برتر ز هزار عزت این خواری من
گر دیدهوری ببین که بُردست سبق
از قدر همه جهان نگونساری من

شمارهٔ ۱۰

امروز منم نه کفر و نه ایمانی
نه دانائی تمام و نه نادانی
شوریده دلی، شیفتهای، حیرانی
بر سر گردن فتاده سرگردانی

شمارهٔ ۱۱

چون در ره دین نیامدی در دستم
برخاستم و به کافری بنشستم
و امروز نه کافر نه مسلمانم من
دانی چونم چنانکه هستم هستم

شمارهٔ ۱۲

نه دین حق و نه دین زردشت مرا
بر حرف بسی نهند انگشت مرا
کس نیست درین واقعه هم پشت مرا
قصّه چه کنم غصّهٔ تو کشت مرا

شمارهٔ ۱۳

چون من مگسم سایهٔ طوبی چکنم
با عَقْبَهْ نفس، عزم عقبی چکنم
گویند درین راه چه خواهی کردن
نه دل دارم نه دین نه دنیی چکنم

شمارهٔ ۱۴

ای دل نه به کفر ونه به دین خواهی مرد
بیچاره تو ای دل! که چنین خواهی مرد
نه در کفری تمام ونه در دین هم
گه این و گه آن مُذَبْذِبِین خواهی مرد

شمارهٔ ۱۵

خود را به محال خود دچار آیی تو
چون خاک رهی چه باد پیمایی تو
کم کاستی تو باشد ای بی حاصل
هرچیز که از خویش درافزایی تو

شمارهٔ ۱۶

ای تن دل ناموافقت میداند
وز روی و ریا منافقت میداند
هر فعل که میکنی، بد و نیک، مپوش
گو خلق بدان، چو خالقت میداند

شمارهٔ ۱۷

گه در وصف دین یگانهای میجویی
گاه از کف کفر دانهای میجویی
چون از سر خویش بر نمیدانی خاست
ای تر دامن! بهانهای میجویی

شمارهٔ ۱۸

چون کرد شراب شرک و غفلت مستت
عالم عالم، غرور در پیوستت
چندان که مپرس سرفرازی هستت
تاتن بنیوفتی که گیرد دستت

شمارهٔ ۱۹

تا چند به فکر نفس مشغول شوی
گه با سرِ کار و گاه معزول شوی
آن روز که مردود همه خلق تویی
آن روز درین کارتو مقبول شوی

شمارهٔ ۲۰

هر دل که تمام از سردردی برخاست
هستیش ز پیش همچو گردی برخاست
آنگاه اگر مخنثّی در همه عمر
در سایهٔ او نشست مردی برخاست

شمارهٔ ۲۱

گر خاصه نیی تو، عام میباید بود
ور پخته نیی تو، خام میباید بود
در کفر نیی تمام و در ایمان هم
در هرچه دری، تمام میباید بود

شمارهٔ ۲۲

ای در رهِ دین و کارِ کفر آمده سُست
نه مؤمن اصلی و نه کافر بدرست
بر روی و ریا طاعت تو معصیت است
با مفسدِ فاش باش یا زاهدِ رُست

شمارهٔ ۲۳

هر چند که رنج بیشتر خواهی برد
هر پی که بری تو بیخبر خواهی برد
گاهی سر او داری و گاهی سر خود
چون با دو سر این راه بسر خواهی برد

شمارهٔ ۲۴

ای دل اگر از کار دگرگون آیی
فردا ز حیا پیش خدا چون آیی
کان دم به در خلد درون خواهی شد
کز عهدهٔ هر چه هست بیرون آیی

شمارهٔ ۲۵

امروز چو جمله عمر ضایع کردی
فردا چکنی به خاک و خون میگردی
چون پرده براوفتد هویدا شودت
چیزی که به زیر پرده میپروردی

شمارهٔ ۲۶

نه در ره اقرار، قراری داری
نه از صف انکار، کناری داری
میپنداری که کارتو سرسری است
کوته نظرا! دراز کاری داری

شمارهٔ ۲۷

خود را چو زخواب و خور نمیداری باز
پس چه تو، چه آن ستور، در پردهٔ راز
آخر ز وجود خویشتن شرمت نیست
معشوق تو بیدارو تو خوش خفته به ناز

شمارهٔ ۲۸

چون بحر، ز شوق راز جان، میجوشم
لیکن ز خود و ز دیگران میپوشم
ای خواجه! برو، که دُرد صافی رویی
من صافی دل اگرچه دُردی نوشم

شمارهٔ ۲۹

چون بحر،‌دلی هزار جوش است مرا
تن در غم عشق، سخت کوش است مرا
گر زهد کنم زبان خموش است مرا
کاین زهد نه از بهر فروش است مرا