پیشنهادات  

عطار - مختارنامه - باب چهل و دوم: در صفت دردمندی عاشق

شمارهٔ ۱

خونِ من خاکی که بریزد آخر
با خاک به خونی که ستیزد آخر
در خون دلم مشو که من خاک توام
از خون کفی خاک چه خیزد آخر

شمارهٔ ۲

بی چهرهٔ تو چشم کرادارم من
خون میریزی که خونبها دارم من
خونی که بریختی چو بگشادی دست
در گردن من کن که روا دارم من

شمارهٔ ۳

تاکی بی تو زاری پیوست کنم
جان را ز شراب عشق تو مست کنم
گاهی خود را نیست و گهی هست کنم
وقت است که در گردن تودست کنم

شمارهٔ ۴

خواهم که همی عاشق رویت میرم
سرگشته چو موی پیش مویت میرم
دانم به یقین که زنده مانم جاوید
گر نعرهزنان در آرزویت میرم

شمارهٔ ۵

گاه از غم تو مست و خرابم بینی
گه چون شمعی در تب و تابم بینی
دوشم دیدی به خواب جان رفته ز دست
امروز چو جان رفت چه خوابم بینی

شمارهٔ ۶

جانا! تو کجائی که نیازم بینی
وین نالهٔ شبهای درازم بینی
از ضعف چنانم که نیایم در چشم
گر بازآئی مدان که بازم بینی

شمارهٔ ۷

در عشق تو راه این دل غافل گم کرد
هر روز هزار بار منزل گم کرد
چون در پهلوست جای دل عاشق تو
در پهلوی تو چرا چنین دل گم کرد

شمارهٔ ۸

در عشق تو من گرد جنون میگردم
وز دایرهٔ عقل برون میگردم
دیری است که در خون دل من شدهای
در خون تو شدی و من به خون میگردم

شمارهٔ ۹

در عشقِ تو رسوای جهان آمدهایم
و انگشت نمای این و آن آمدهایم
کردیم هزار منزل از پس هر روز
تا ما ز دل خویش به جان آمدهایم

شمارهٔ ۱۰

جان سوخته پای بست آمد بی تو
وز دست شده به دست آمد بی تو
تا خیلِ خیال تو شبیخون آورد
بر قلبِ بسی شکست آمد بی تو

شمارهٔ ۱۱

ای شمع چگل! تاتو برفتی ز برم
من کُشتهٔ هجر تو چو شمع سحرم
دور از تو چنان شدم که در روی زمین
گر بازآیی باز نیابی اثرم

شمارهٔ ۱۲

در عشقِ تو برخویشتنم فرمان نیست
وین درد مرا به هیچ رو درمان نیست
گفتی: «برهی گر ز سرم برخیزی»
برخاستنم از سر جان آسان نیست

شمارهٔ ۱۳

جانا! دل من زیر و زبر خواهد شد
در پای غمت عمر بسر خواهد شد
دم دم به دمی که نیم جانی است گرو
خوش خوش به سر کارتو درخواهد شد

شمارهٔ ۱۴

تا کی طلبم ز هر کسی پیوستت
یک ره تو طلب اگروفائی هستت
چون بر دل همچوآتشم دست تراست
دستی برنه گر چه بسوزد دستت

شمارهٔ ۱۵

جان گِردِ تو از میان جان میگردد
تن در هوست نعره زنان میگردد
وان دل که ز زنجیر سر زلف تو جست
زنجیر گسسته درجهان میگردد

شمارهٔ ۱۶

خود را ز تو بیگناه مینتوان داشت
دل جز به غمت سیاه مینتوان داشت
از دردِ تو بادِ سرد من چندان است
کز باد کُلَه نگاه مینتوان داشت

شمارهٔ ۱۷

مهری که ز تو در دل من بنهفته است
با تو به زبان اگر نگویم گفته است
وقت است که طاق و جفت گویم با تو
در طاق دو ابروی تو چشمت جفت است

شمارهٔ ۱۸

تا عشق نشست ناگهی در سر من
برخاست ازین غم دل غم پرور من
هرگز به چه باز آید مرغِ دل من
تا بازآید برین که رفت از بر من

شمارهٔ ۱۹

بی عشق نفس زدن حرام است مرا
کان دم که نه عشقِ اوست دام است مرا
با قربتِ معشوق مرا کاری نیست
اندیشهٔ فکر او تمام است مرا

شمارهٔ ۲۰

عمری به هوس در تک و تاز آمد دل
تا محرم راز دلنواز آمد دل
پس رفت به پیش باز و جان پاک بباخت
انصاف بده که پاکباز آمد دل

شمارهٔ ۲۱

گر دل گویم به پای غم پست افتاد
ور جان گویم به عشق سرمست افتاد
میشست به خون دیده دل دست ز جان
دل نیز چو خون دیده بر دست افتاد

شمارهٔ ۲۲

زانگه که دلم بر آن سمن بر بگذشت
هر دم بر من به درد دیگر بگذشت
با آنکه ز عشق هیچ آبم بنماند
بنگر که چگونه آبم از سر بگذشت

شمارهٔ ۲۳

چون درد و دریغ از دل ریشم بنشد
جان شد به دریغ ودرد خویشم بنشد
گفتم که چو سایه میروم از پس او
این نیز چه سود چون ز پیشم بنشد

شمارهٔ ۲۴

ماهی که به حسن، عالم آرای افتاد
جان در طلبش شیفته هر جای افتاد
بیچاره دلم که دست و پایی میزد
از دست بشد از آن که در پای افتاد