پیشنهادات  

عطار - مختارنامه - باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد

شمارهٔ ۱

بس آب که بگذشته ز سر از تو مراست
بس آتش و خون که در جگر از تو مراست
در عشق تو یکتا صفتم لیک چو شمع
در هر تویی سوز دگر از تو مراست

شمارهٔ ۲

با عشق تو جان خویش در خواهم باخت
با گریه بهم خون جگر خواهم باخت
گر میگریم چو شمع زیبنده مراست
کز هر اشکی سری دگر خواهم باخت

شمارهٔ ۳

ای در سر ذرّه ذرّه سودا از تو
چون ذرّه هزار بی سر و پا از تو
مردی باید چو شمع دل پُر آتش
وآنگاه چو شمع پای بر جا ازتو

شمارهٔ ۴

تا چند ز سودای تو در سوز و گداز
چون شمع آرم به روز شبهای دراز
تا کی ز تو بازمانم ای شمع طراز
مانندهٔ طفل تشنه از پستان باز

شمارهٔ ۵

خونی که ز تو درجگرم میگردد
میجوشد و گردِ نظرم میگردد
چون شمع هزار اشک سرگردانی
بر رخ ریزم که بر سرم میگردد

شمارهٔ ۶

جان پیش رخت نثار خواهم آورد
دل در غمت استوار خواهم آورد
چون شمع سری هزار خواهم آورد
پیشت همه در کنار خواهم آورد

شمارهٔ ۷

گه عشق توام چو شمع گرینده کند
گه چون صبحم با لب پُر خنده کند
چون صبح اگرم زنده کنی زنده شوم
گردن زدنم پیش رخت زنده کند

شمارهٔ ۸

در عشق تو از نفع و ضرر نندیشم
چون شمع ز سوزِ پا و سر نندیشم
چون هیچ دگر نیست مرا جز غم تو
تا هست غمت چیزِ دگر نندیشم

شمارهٔ ۹

جان روی دل افروزِ تُرا باید داشت
دل ناوک دلدوزِ تُرا باید داشت
چون شمعم اگر هزار سر خواهد بود
آن چندان سرسوزِ تُرا باید داشت

شمارهٔ ۱۰

دل شمع تو شد به یک نفس مرده شود
ور زنده شود جان به لب آورده شود
اشکی که ز سوز میفشانم چون شمع
باز از دم سرد بر رخ افسرده شود

شمارهٔ ۱۱

تن جز به هوای تو قدم مینزند
جان جز به ثنای تو قلم مینزند
بیچاره دلم که همچو شمعی همه شب
میسوزد و میگرید ودم مینزند

شمارهٔ ۱۲

ای جان و دلم به جان و دل مولایت
از جای شدم ز عشق یک یک جایت
تو شمعِ منی و منْت پروانه شدم
جز سوخته سر میننهم بر پایت

شمارهٔ ۱۳

بر خویش بسی چو شمع بگریستهام
تا بی تو چرا به خویش نگریستهام
بی سوز تو چون شمع فرو مردم من
چون شمع مگر ز سوز میزیستهام

شمارهٔ ۱۴

کارم که چو زلف تو مشوش دارم
از دست بشد چگونه دل خوش دارم
گر چون شمعم پای بر آتش چه عجب
زیرا که چو شمع سر در آتش دارم

شمارهٔ ۱۵

ای رفته به آسمان نفیرم بی تو
یک لحظه قرار مینگیرم بی تو
تو شمع منی بیا و میسوز مرا
کان دم که نسوزیم بمیرم بی تو

شمارهٔ ۱۶

هر لحظه در آتشِ غمم اندازی
ور ناله کنم در عدمم اندازی
چون شمع اگر زار بگریم بر خویش
در حال سر اندر قدمم اندازی

شمارهٔ ۱۷

از آتشِ عشق چون تو جان افروزی
چون شمع نفس نمیزنم بی سوزی
عمری است که بی تو جان من میسوزد
آخر بر من دلت نسوزد روزی

شمارهٔ ۱۸

ای کاش هزار موی بشکافتمی
وز تو سرِ یک موی خبر یافتمی
گر عشق رخِ تو نیستی آتشِ صِرف
چون شمع کی از سوزِ تو سر تافتمی

شمارهٔ ۱۹

آن دل که چو موم نرمم آمدبی تو
از بس که بسوخت شرمم آمد بی تو
تادیدهام از دور تُرا شمع توام
زان در دهن آب گرمم آمد بی تو

شمارهٔ ۲۰

در راه غمِ تو جسم و جوهر بنماند
ره محو شد و رهرو و رهبر بنماند
من راه چگونه گیرم از سرکه چو شمع
تا راه به پای برده شد سر بنماند

شمارهٔ ۲۱

جان بر گرهِ زلفِ تو آموخته گیر
بی روی تو چشم از دو جهان دوخته گیر
دل را که چو پروانه به پای افتادست
چون شمع اگر بسر برم سوخته گیر

شمارهٔ ۲۲

از بس که ز غم سوختم ای شمع طراز
چون شمع ز تو سوخته میمانم باز
کوتاه کنم سخن که مینتوان گفت
غمهای دلم مگر به شبهای دراز

شمارهٔ ۲۳

تادور فتادهام از آن نادره کار
دل گشت به صد پاره و صد شد به هزار
من چون شمعم که در فراقِ رخِ یار
شب میسوزم به روز میمیرم زار

شمارهٔ ۲۴

دل در غم عشقِ دلفروزم همه شب
وز آتش دل میان سوزم همه شب
هستم چو چراغ مرده تا شب همه روز
وز سوز چو شمع تا به روزم همه شب

شمارهٔ ۲۵

تا آتشِ عشقِ او برافروخت مرا
در اشک چو شمع غرقه میسوخت مرا
عمری میگفت رخ به تو بنمایم
چون رخ بنمود دیده بر دوخت مرا

شمارهٔ ۲۶

در عشق چو شمع من به سوزم زنده
در سوز بروی دلفروزم زنده
امشب همه گردِ من درآیند به جمع
زیرا که چو شمع تا به روزم زنده

شمارهٔ ۲۷

تا روی به روی دلفروز آوردیم
چون شمع گداختیم و سوز آوردیم
بس شب که میان جمع اندوهگنان
چون شمع به صد سوز به روز آوردیم

شمارهٔ ۲۸

هر دل که ره چنان جمالی یابد
گر خورشیدی بود زوالی یابد
با هجر بساختم که پروانه ز شمع
ناکام بسوزد چو وصالی یابد

شمارهٔ ۲۹

با دل گفتم که راه دلبر گیرم
چون راه به پای شد ز سر درگیرم
واکنون که چو شمع ره به پای آوردم
در سوز بمُردم چه ره از سر گیرم

شمارهٔ ۳۰

امشب به صفت شمع دلفروزم من
میگریم و میخندم و میسوزم من
ای صبح بدم که عمر شب خوش کندم
زیرا که چو شمع زنده تا روزم من

شمارهٔ ۳۱

خورشید ز سوزِ من سراسیمه بسوخت
مه را ز طنابِ آه من خیمه بسوخت
چون شمع تنم بماند دانی که چه بود
یک نیمه در اشک رفت و یک نیمه بسوخت

شمارهٔ ۳۲

تا چند قفا ز نیک و بد خواهم خورد
خونابهٔ خصم بی خرد خواهم خورد
بر سفرهٔ سفلهای اگر بنشینم
چون شمع بر آن سفره ز خود خواهم خورد

شمارهٔ ۳۳

زین کار که در گردنِ من خواهد بود
آتش همه در خرمنِ من خواهد بود
با سر نتوانم که زیم زانکه چو شمع
سر بر تنِ من دشمن من خواهد بود

شمارهٔ ۳۴

چون عین بریدگی بود دوختنم
پس بی خبریم به ز آموختنم
چه سود چو شمع اول افروختنم
چون خواهدْ بود آخرش سوختنم

شمارهٔ ۳۵

شمعم که خوشی میان سوزم بکُشند
گر بهتر و گر بتر فروزم بکُشند
گر شمع نیم چرا به هر جمع مرا
شب میسوزند تا به روزم بکُشند

شمارهٔ ۳۶

شمعم که غذای من ز من خواهد بود
در چنبر حلقِ من رسن خواهد بود
کس را چه گناه کاین همه سوز و گداز
چون شمع مرا ز خویشتن خواهد بود

شمارهٔ ۳۷

شمعم که چنین زار و نزار آمدهام
در سوختن و گریهٔ زار آمدهام
از اشک نمیرد آتشِ من همه شب
چون شمع ز آتش اشکبار آمدهام

شمارهٔ ۳۸

گر میسوزم مرا مکن چندین عیب
کاتش دارم چو شمع دایم در جیب
زان میسوزم مدام تابوکه چو شمع
تن را در جان گدازم و جان در غیب

شمارهٔ ۳۹

گفتی چه کنم تا شب من گردد روز
وز نورِ سوادِ فقر گردم فیروز
یک شمع اندیش هر دو عالم وانگه
گر آتشِ عشق داری آن شمع بسوز

شمارهٔ ۴۰

دانی تو که شمع را چرا افروزند
تا کشتنش و سوختنش آموزند
چون آتش سوزنده غیب است بسی
چیزی باید که دایمش میسوزند

شمارهٔ ۴۱

ای دل دیدی که هر که شد زنده بمُرد
جاوید خدای ماند ار بنده بمُرد
جان آتش و تن چوموم شمع است مرا
چون موم بسوخت آتش سوزنده بمُرد

شمارهٔ ۴۲

امروز منم عهد مصیبت بسته
برخاسته دل میان خون بنشسته
چون شمع تنی سوخته جانی خسته
امید گسسته اشک در پیوسته

شمارهٔ ۴۳

مائیم ز غم سوخته خوش خوش چون شمع
وز گریهٔ پیوسته مشوش چون شمع
نایافته نور صدق یک دم چون شمع
گم کرده سررشته درآتش چون شمع

شمارهٔ ۴۴

در خفیه بسوختم بسی بی آتش
هرگز که چنین سوخت کسی بی آتش
آن میخواهم چو شمع در عمر دراز
کز سینه برآرم نفسی بی آتش

شمارهٔ ۴۵

چون نیست نصیبِ من بجز غمخواری
موجود برای غم شدم پنداری
چون شمع اگر تنم بسوزد صد بار
یک ذرّه ز پروانه نجویم یاری

شمارهٔ ۴۶

تا چند روم که این ره کوته نیست
وز هر سویی که راه جویم ره نیست
چون شمع میان آب و آتش شب و روز
میسوزم و کس ز سوز من آگه نیست

شمارهٔ ۴۷

پیوسته ز عشق جان و تن میسوزم
در درد فراق خویشتن میسوزم
من خام طمع به صد هزاران زاری
چون شمع میان پیرهن میسوزم

شمارهٔ ۴۸

سر رفت به باد و من کله میدارم
چشمم بشد و گوش به ره میدارم
در گریه و در گداز مانندهٔ شمع
میسوزم و خویش را نگه میدارم

شمارهٔ ۴۹

چون صبح به خنده یک نفس خرسندم
چون ابر به گریه نیست کس مانندم
با خنده و گریهٔ کسم کاری نیست
بر خود گریم چو شمع و برخود خندم

شمارهٔ ۵۰

شمعم که ز خود نهان فرو میگریم
میخندم و هر زمان فرو میگریم
بر گریهٔ من چو هیچ کس واقف نیست
خوش خوش به درون جان فرو میگریم

شمارهٔ ۵۱

ما بحرِ بلا پیش گرفتیم و شدیم
قربان گشتن کیش گرفتیم و شدیم
چون اشک به پای اوفتادیم به درد
چون شمع سرِ خویش گرفتیم و شدیم

شمارهٔ ۵۲

شمعم که حریف آتشم میآید
وز اشک همه پیش کشم میآید
در سوز مصیبت فراقِ تو چو شمع
بر خویش گریستن خوشم میآید

شمارهٔ ۵۳

هر لحظه مرا چو شمع سوز افزون شد
وز گریه کنارم چو شفق پُر خون شد
در عشق کسی درست آید که چو شمع
از پای درآمد و به سر بیرون شد

شمارهٔ ۵۴

داری سرِ عشق کار از سردرگیر
گر مست نیی خمار از سر درگیر
ور نرم نشد چو موم این رمز تُرا
چون شمع هزار بار از سر درگیر

شمارهٔ ۵۵

تا هیچ چو شمعت سر و کار خویش است
گردن زدنی بهر سرت در پیش است
چه سود به یک پای ستاده چون شمع
زیرا که هزار سر چو شمعت بیش است

شمارهٔ ۵۶

گر عیاری خشک و ترت سوختنی است
ور طیاری بال و پرت سوختنی است
سر در ره عشق باز زیرا که چو شمع
تا خواهد بود یک سرت سوختنی است

شمارهٔ ۵۷

تا تو به بلای عشق تن در ندهی
هرگز نرسی به وصل آن سروسهی
میسوز چو شمع و صبر میکن در سوز
آخر چو بسوزی برهی یانرهی

شمارهٔ ۵۸

گر هست دلت سوختهٔ جان افروز
از شمع میانِ سوختن عشق آموز
شبهای دراز ماهتابی چون روز
چون شمع نخفت میگری و میسوز

شمارهٔ ۵۹

ای آن که دل زندهٔ تو مُرد از تو
ناخورده ز صافِ عشق یک دُرد از تو
عمری است که علمِ شمع میآموزی
چه سود که پروانه سبق بُرد از تو

شمارهٔ ۶۰

چون شمع به یک نفس فرو مرده مباش
در کوی هوس عمر بسر برده مباش
چون شمع فسرده آمد اندر ره عشق
میسوزندش که نیز افسرده مباش

شمارهٔ ۶۱

آن را که درین حبسِ فنا باید مُرد
چون برق جهنده کم بقا باید مُرد
منشین ز سر پای که تا چشم زنی
همچون شمعت بر سر پا باید مُرد

شمارهٔ ۶۲

در عشق چو شمع با خطر نتوان زیست
چون شمع شدی نیز به سر نتوان زیست
دل مُرده چو مرد بی خبر نتوان مُرد
در نزع چو شمع در سحر نتوان زیست

شمارهٔ ۶۳

چون گل به دل افروخته میباید بود
چون غنچه به لب دوخته میباید بود
چون هست وبالِ ما سخن گفتن ما
چون شمع زبان سوخته میباید بود

شمارهٔ ۶۴

در عشق چو شمع سوز باید آورد
پس روی به دلفروز باید آورد
در گریه و سوز و سر بریدن باری
با شمع شبی به روز باید آورد

شمارهٔ ۶۵

چون تن زده سر به راه میباید داشت
بگشاده زبان گناه میباید داشت
چون شمع برون داشت زبان ببریدند
در کام زبان نگاه میباید داشت

شمارهٔ ۶۶

در شمع نگر فتاده در سوز و گداز
برّیده ز انگبین به صد تلخی باز
شاید که زبانْش در دهان گیرد گاز
تا در آتش زبان چرا کرد دراز

شمارهٔ ۶۷

شمعی که ز درد او کسی باز نگفت
جان داد که یک سخن به آواز نگفت
شاید که ببرّند زبانش که به قطع
تا در دهن گازنشد راز نگفت

شمارهٔ ۶۸

از دل غم دلفروز میباید دید
وز جان چو چراغ سوز میباید دید
وین از همه سختتر که مانندهٔ شمع
سوزِ شب و مرگِ روز میباید دید

شمارهٔ ۶۹

بس شب که چو شمع با سحر باید بُرد
در هر نفسی سوزِ دگر باید بُرد
عمری که بدو چو شمع امیدی نیست
هم بر سر پای می بسر باید بُرد

شمارهٔ ۷۰

شمعی که ز سوز خویش بر خود بگریست
این خنده به سر بریدنش باری چیست
در عشق چو شمعِ مرده میباید زیست
پس در همه کس چو شمع روشن نگریست

شمارهٔ ۷۱

گفتم: شمعا! چند گدازی مگداز
گفتا: تو خبر نداری از پردهٔ راز
چون نگدازد کسی که او را همه شب
بر سر دو موکل بود از آتش و گاز

شمارهٔ ۷۲

گفتم:‌شمعا! چون همه شب در کاری
از گرمی کار و بار برگی داری
گفتا که درین سوختن و دشواری
اشکم بارست و آتشم سرباری

شمارهٔ ۷۳

ای شمع سرافراز چه پنداشتهای
کز سرکشی خویش سرافراشتهای
در سوختن و بریدن افکندی سر
با خویش همانا که سری داشتهای

شمارهٔ ۷۴

ای شمع! فروختی و لاف آوردی
آتش به سر خود به گزاف آوردی
در سینه چو من نهفته در آتش عشق
از بهر چه سر را به طواف آوردی

شمارهٔ ۷۵

چون شمع دمی نبود خشنود از خویش
در سوز برآورد بسی دود از خویش
گفتم که مسوز، گفت: تو بی خبری
زان میسوزم تا برَهم زود از خویش

شمارهٔ ۷۶

میپرسیدم دوش ز شمع آهسته
کاخر به خوش آیدت بگو ای خسته!
گفت: آن که مرا به درد من بگذارند
تا میسوزم به دردِ خود پیوسته

شمارهٔ ۷۷

شمع از در جمع چون درآمد حالی
گفتم که تُرا کار برآمد حالی
گر آتش سوزنده در افتاد به تو
شکر ایزد را کان به سرآمد حالی

شمارهٔ ۷۸

آتش همه با شمع جفا خواهد کرد
وز سوختنش بی سر وپا خواهد کرد
کردش ز عسل جدا به گرمی آخر
وز موم به نرمیش جدا خواهد کرد

شمارهٔ ۷۹

از روغنِ شمع بوی خون میآید
کز پیشِ عسل تشنه کنون میآید
این طرفه که در مغز وی افتاد آتش
روغن همه از پوست برون میآید

شمارهٔ ۸۰

ای شمع! تُرا نیست ز سوز آگاهی
زیرا که ز سوختن بسی میکاهی
مینالم من ز شادی سوز مدام
پس عشق درآموز اگر میخواهی

شمارهٔ ۸۱

ای شمع! برو که سوختن حدّ من است
مقبول نیی که سوز تو ردّ من است
تو میسوزی به درد و من مینالم
پس سوز نه برقدّ تو بر قدّ من است

شمارهٔ ۸۲

ای شمع! تُرا ز سوز محروم کنند
گر سوز منتْ تمام معلوم کنند
فرقی است ز سوزی که همه جان سوزد
تا آن که به دستِ خویش از موم کنند

شمارهٔ ۸۳

ای شمع! تویی علی الیقین دشمنِ تو
خود را کشتی خون تو در گردنِ تو
با آتش سوزنده گرفتی سرِخویش
تا چند زسرگرفتگی کردنِ تو

شمارهٔ ۸۴

ای شمع! چو از آتش افسر کردی
تا دست به گردن بلا در کردی
در سر مکن از خویش و غمِ خود خور ازانک
بی سرگشتی از آنچه در سر کردی

شمارهٔ ۸۵

ای شمع! اگرچه مجلس افروختهای
اما تن نرمُ نازکت سوختهای
تو سر زده در دهان گرفتی آتش
نفط اندازی از که در آموختهای

شمارهٔ ۸۶

ای شمع! چو تو هیچ کس آشفته ندید
در سوز یکی مست جگر تفته ندید
هرگز چشمی در همه آفاق چو تو
یک سوختهٔ ز سر برون رفته ندید

شمارهٔ ۸۷

ای شمع! مگر چنان گمانْت افتادست
کاتش ز زبان در دل و جانْت افتادست
هر دم گویی در دلم آتش افتاد
این چه سخنی است کز زبانْت افتادست

شمارهٔ ۸۸

از آه دلم کام و زبان میسوزد
چه کام و زبان همه جهان میسوزد
ای شمع! اگر بسوزدت تن سهل است
زیرا که مرا جملهٔ جان میسوزد

شمارهٔ ۸۹

ای شمع! بلا در تو اثر خواهد کرد
و اشکت همه دامنِ تو تر خواهد کرد
سر در آتش نهاده آگاه نیی
کاین کار سر از کجا به در خواهد کرد

شمارهٔ ۹۰

در شمع نگاه کن که جان میسوزد
وز آتش دل همه جهان میسوزد
آتش دل اوست برگرفته است از خویش
بر خود دل گرم او از آن میسوزد!

شمارهٔ ۹۱

شمع است که همچو سرکشی میخندد
وز بیخبری در آتشی میخندد
پس میگرید جملهٔ شب در غم صبح
بر گریهٔ او صبح خوشی میخندد

شمارهٔ ۹۲

شمعی که به یک دو شب فرو میگذرد
گه سوخته گه کشته به کو میگذرد
در خندهٔ بی فایدهٔ او منگر
بنگر چه بلا بر سرِ او میگذرد

شمارهٔ ۹۳

ای آتش شمع سوز ناساز مشو
در شمع سرافروز و سرافراز مشو
گر شمع شهد دور شد آن همه رفت
چه بر سر او زنی پیش باز مشو

شمارهٔ ۹۴

ای شمع! دمی از دل مضطر میزن
میسوز و نفس چو عود مجمر میزن
در صحبت شهد خام بودی میسوز
چون محرم او نیامدی سر میزن

شمارهٔ ۹۵

در عشقِ تو عقل و سمع میباید باخت
مردانه میان جمع میباید باخت
من غرقهٔ خون چو لالهٔ سیر آبی
سر در آتش چو شمع میباید باخت

شمارهٔ ۹۶

ماتم زدهٔ تو جانِ سرگشتهٔ ماست
غرقه شدهٔ تو دلِ آغشتهٔ ماست
چون شمع به سوزِ رشتهٔ جان سوزم
دردِ دل و سوزِ عشق سررشتهٔ ماست

شمارهٔ ۹۷

روی تو که عقل ازو خجل میآید
ماهی است که بس مهر گسل میآید
دور از رویت چو شمع ازان میسوزم
کز شمعِ رخت سوز به دل میآید

شمارهٔ ۹۸

چون شمع ز سوختن دمی دم نزنم
تا دست در آن کمند پُر خم نزنم
ور توبه کنم ز عشقِ تو ننشینم
تا همچو سر‍ زلفِ تو برهم نزنم

شمارهٔ ۹۹

تا از سر‍ زلفت خبرم میماند
جان بر لب و خون برجگرم میماند
من شمعِ توام که در هوای رخ تو
در سوخت تنم تا اثرم میماند

شمارهٔ ۱۰۰

من شمع توام که گر بسوزم صد بار
گویی که ز صد رسیده نوبت به هزار
چون شمع نداریم زمانی بیکار
تا میسوزم به درد و میگریم زار

شمارهٔ ۱۰۱

بر بوی وصال میدویدم همه سال
گفتی بنشانمت ازین کار محال
جانا منِ برخاسته دل شمع توام
گر بنشانی مرا بمیرم در حال

شمارهٔ ۱۰۲

پیوسته کتاب هجر میخواهم خواند
بر بوی وصال اشک میخواهم راند
کارِ من سرگشته چو شمع افتادست
میخواهم سوخت تا که میخواهم ماند

شمارهٔ ۱۰۳

در اشک خود از فرقت آن یار که بود
غرقه شدم از گریهٔ بسیار که بود
چون کار من سوخته دل سوختن است
با سر بردم چو شمع هر کار که بود

شمارهٔ ۱۰۴

گفتم:‌جانا! عهد و قرارت این است
مینشمریم هیچ، شمارت این است
گفتا که تو شمعی همه شب زار بسوز
چون روز درآید همه کارت این است

شمارهٔ ۱۰۵

دل بی غم دلفروز نتوان آورد
جان در طلبش به سوز نتوان آورد
گرچون شمعم هزار شب بنشانند
بی سوز تو شب به روز نتوان آورد

شمارهٔ ۱۰۶

دی میگفتم دستِ من و دامنِ او
چون خونِ من او بریخت در گردنِ او
پروانه به پای شمع از آن افتادست
تا شمع به اشکِ خود بشوید تنِ او

شمارهٔ ۱۰۷

امروز منم فتاده زان دلکش باز
خو کرده به اضطرار از او خوش خوش باز
سررشته بسی جسته وآخر چون شمع
سر رشتهٔ خود یافته در آتش باز

شمارهٔ ۱۰۸

چون نیست امید غمگسارم نفسی
پس من چکنم با که برآرم نفسی
تا دور فتادهام ازان شمع چو گل
چون شمع سرِ خویش ندارم نفسی

شمارهٔ ۱۰۹

ای شمع! کسی که چون تو آغشته بود
در علت و دردِ خویش سرگشته بود
خوردی عسل و رشته و دق آوردی
بس گرم دماغ تر نه از رشته بود

شمارهٔ ۱۱۰

ای شمعِ جهان فروز! در هر نفسی
از پرتو تو بسوخت پروانه بسی
این گرمْ دماغی از کجا آوردی
کس گرمْ دماغ تر ندید از تو کسی

شمارهٔ ۱۱۱

ای آتشِ شمع بر تنِ لاغرِ او
رحمت کن و بگریز ز چشمِ ترِ او
وی داده طلاق او و زو ببریده
امشب نتوانی که شوی با سرِ او

شمارهٔ ۱۱۲

چون شمع یک آغشتهٔ تنها بنمای
در سوز به روز برده شبها بنمای
گر بر پهنا برفتی آتش با شمع
کی گویندی بدو که بالا بنمای