پیشنهادات  

عطار - مختارنامه - باب چهل و ششم: در معانیی كه تعلّق به صبح دارد

شمارهٔ ۱

ای صبح به یک نَفَس سبق چون بُردی
روشن به شبِ تیره شبیخون بُردی
دعوی کردی که صادقم دم دادی
کاذب بودی به خنده بیرون بُردی

شمارهٔ ۲

ای صبح چو امشب تو ز اهلِ حَرَمی
هندوی توام، مباش ترکی عجمی
زنهار مَدَم که در دل آتش دارم
آتش گردم گر بدمد صبح دمی

شمارهٔ ۳

ای صبح بجز نام تو را صادق نیست
زیرا که دلت چون دلِ من عاشق نیست
چون تو ز خورشید پشت گرم میداری
با خنده دم سرد بهم لایق نیست

شمارهٔ ۴

ای صبح قدم به جایگه بایدداشت
در بحر فلک دم پگه باید داشت
گر در تابد ز صدقِ تو خورشیدت
چون غوّاصان دست نگه باید داشت

شمارهٔ ۵

ای شب مزن از ستاره چندینی جوش
خفاش بسیست نور و ظلمت در پوش
وی صبح گر آفتاب داری در دل
چون همنفسِ تو کاذب افتاد خموش

شمارهٔ ۶

ای صبح اگر دم به هوس خواهی زد
از همدمی کدام کس خواهی زد
عمریست که تا همنفسی یافتهای
آن هم برود تاکه نفس خواهی زد

شمارهٔ ۷

بیهمدم اگر دمی زنی نقصان است
زیرا که تو را همدم مطلق جان است
چون صبح نیافت همدمی در همه عمر
دم گر چه به صدق میزنی تاوان است

شمارهٔ ۸

چون هم نفسِ همه کسی هر جاییست
پس هم نفست خموشی و تنهاییست
در صدق ز صبح نیستی روشنتر
اول که نفس زند دوم رسواییست

شمارهٔ ۹

ای صبح اگر از پرده عَلَم خواهی زد
بی تیغ مرا سر چو قَلَم خواهی زد
زان سِر که میان من و یار است امشب
دم نتوان زد چرا تو دم خواهی زد

شمارهٔ ۱۰

وقت است که ساقی سرِ می بگشاید
مطرب ره چنگ و دم نی بگشاید
تاروی چو خورشیدِ تو نَبْوَد به صبوح
کارم به کلیدِ صبح کی بگشاید

شمارهٔ ۱۱

آوازِ خروس صبح در سمع افتاد
آتش ز فروغ باده در شمع افتاد
برخیز و صبوح کن که چون ابرِ بهار
از خندهٔ صبح گریه بر جمع افتاد

شمارهٔ ۱۲

ای صبح مرو دم پراکنده مزن
گر تیغ کشی بر من افکنده مزن
از هر مژه سیلی دگرم میریزی
آبت ببرد گریهٔ من، خنده مزن

شمارهٔ ۱۳

ای صبح چرا اسبِ ستیز انگیزی
یعنی به دمی آتشِ تیز انگیزی
گر دم زنی امشب که شبِ خلوتِ ماست
همچون دمِ صور رستخیز انگیزی

شمارهٔ ۱۴

ای صبح مرا به صد عذاب اندازی
کرجست طلب در آفتاب اندازی
از گریهٔ من همه جهان آب گرفت
گر خنده زنی سپر بر آب اندازی

شمارهٔ ۱۵

دوش از برِ من یار گریزان میرفت
ناکرده صبوح صبح خیزان میرفت
صبح از لبِ او خنده زنان میآمد
شب از چشمم ستاره ریزان میرفت

شمارهٔ ۱۶

ای صبح اگر عزیمتِ خنده کنی
حالم چو جمالِ خویش فرخنده کنی
دایم چو تویی همدم عیسی در دم
تا بوکه دل مردهٔ من زنده کنی

شمارهٔ ۱۷

ای صبح هنوز ماهتاب است، مخند
در شیشهٔ ما یقین شراب است، مخند
در تیغ نهاده‌ای قلم میخندی
چون جای تو تیغ آفتاب است، مخند

شمارهٔ ۱۸

ای شب تو طریقِ زلفِ جانان داری
یعنی نتوان گفت که پایان داری
ای صبح مرا جان به لب آمد امشب
آخر نَفَسی بزن اگر جان داری

شمارهٔ ۱۹

ای صبح دمی به خنده بگشای لبی
تا باز رهم من از چنین تیره شبی
چون از خورشید در دل آتش داری
گر درگیرد دَمِ تو نَبْوَد عجبی

شمارهٔ ۲۰

تا کی ز شبِ دراز گریان گردم
در تاریکی چو زلفِ جانان گردم
گر زنگی شب، چو صبح، خندان گردد
من چون زنگی سپید دندان گردم

شمارهٔ ۲۱

ای صبح! مدم، مخند و مپسند آخر
یک روز لب از خنده فرو بند آخر
من میگریم که امشبی روز مشو
تو بر دَمِ بامداد تا چند آخر

شمارهٔ ۲۲

ای صبح! چو دیدی بر من سیم تنی
بر عشرت ما خنده زدی بی دهنی
گر من بخرید می دمت از کاذب
بفروختیی همه جهان بر چو منی

شمارهٔ ۲۳

امشب ز دمیدن تو ترسم ای صبح
وز تیغ کشیدن تو ترسم ای صبح
چون در پس پرده یار با ما بنشست
از پرده دریدن تو ترسم ای صبح

شمارهٔ ۲۴

امشب که دمی هم نفس جانانم
سرمایهٔ عمر این نفس میدانم
ای صبح، چو از دم آتش افزون گردد
گر در دمی، آتش بزنی در جانم

شمارهٔ ۲۵

امشب اگر از تو بی قراری نرود
از روز دگر سفیدکاری نرود
من زلف دراز تو به شب پیوندم
کز روی تو صبح را به یاری نرود

شمارهٔ ۲۶

امشب چه شود که لب ببندی ای صبح
درد من و یارم نپسندی ای صبح
چون بر سر ما شمع بسی میگرید
شاید که تو نیز برنخندی ای صبح

شمارهٔ ۲۷

ای چرخ ز دریوزهٔ تو میگریم
وز خرقه پیروزهٔ تو میگریم
وی صبح چو بر همه جهان میخندی
از خندهٔ هر روزهٔ تو میگریم

شمارهٔ ۲۸

صبحا! ندمی تو تا که بندی نکنی
یک روز دوای دردمندی نکنی
چون شمع مرا گریهٔ هر شب بس نیست
گر هر روزیم ریشخندی نکنی

شمارهٔ ۲۹

امشب بر ماست آن صنمِ جان افروز
ای صبح! مشو روز و مرا جان بمسوز
گرچه همه شب به لطف زاری کردم
هم بر دم بامدادی ای صبح امروز

شمارهٔ ۳۰

ای صبح!‌اگر تو یاریی خواهی کرد
آنست که پرده داریی خواهی کرد
من خود ز سیه گری شب میترسم
تو نیز سفیدکاریی خواهی کرد

شمارهٔ ۳۱

ای صبح! امشب علاج دیگر نبرم
گر دست به زلف آن سمن برنبرم
با هر سرِ موی او سری دارم من
چندین سر اگر تیغ کشی سر نبرم

شمارهٔ ۳۲

ای صبح! هزار پرده در پیش انداز
وان جمله بدین عاشق دل ریش انداز
امشب شب خلوت است ما را بمژول
هر تیغ که برکشی سر خویش انداز

شمارهٔ ۳۳

ای صبح! اگر بلندیت هست امشب
از بهر خدا که صبر کن پست امشب
تا دور ز رویت من سرمست امشب
در گردنِ مقصود کنم دست امشب

شمارهٔ ۳۴

ای صبح! اگر طلوع خواهی کردن
در کشتن من شروع خواهی کردن
حقا که اگر رنجه شوی ز آه دلم
از نیمهٔ ره رجوع خواهی کردن

شمارهٔ ۳۵

ای صبح! مخند امشب و لب بر لب باش
با عاشقِ دلسوخته هم مذهب باش
چون یار بر من است تا روز امشب
یک روز مدم گو همه عالم شب باش

شمارهٔ ۳۶

امشب که مرا نه تاب و نه تب بودست
با یار به هم جامِ لبالب بودست
ای صبح! در آن کوش که امشب ندمی
زیرا که مرا روز خود امشب بودست

شمارهٔ ۳۷

ای صبح! جهان فروز عالم تو نیی
در خنده زدن شکرفشان هم تو نیی
چون نیست تُرا یک صفت همدم من
دم درکش و دم مده که همدم تو نیی

شمارهٔ ۳۸

جانم به مرادِ دل رسیدست امشب
بر سیم بری سری کشیدست امشب
ای صبح! مکن مرا مگریان و مخند
کآرام دل من آرمیدست امشب

شمارهٔ ۳۹

گر صبح شبی واقعهٔ من دیدی
در پرده شدی پردهٔ من نَدْریدی
ور دم نزدی یک سخنم نشنیدی
تا حشر دمش فرو شدی نَدْمیدی

شمارهٔ ۴۰

آن شب که بود وصال جان افروزم
من جملهٔ شب حیلهگری آموزم
از هر مژه سوزنی کنم تا شب را
بر صبحدم روز قیامت دوزم

شمارهٔ ۴۱

دوش آن بت مستم به طلب آمده بود
شب خوش میکرد آن که به شب آمده بود
چه سود که چون صبح وصالش بدمید
جانم به وداع تن به لب آمده بود

شمارهٔ ۴۲

دوش آمد و گفت: چند جانت سوزم
وقت است که امشبیت جان افروزم
دردا که هنوز در دهن داشت سخن
خود صبح برآمد و فرو شد روزم

شمارهٔ ۴۳

چندان که به ناله میگشایم لب را
وز بیخوابی میشمرم کوکب را
خود روز پدید نیست یا رب چه شب است
کامشب گویی روز فروشد شب را

شمارهٔ ۴۴

گر زلفِ بتم نیی تو ای شب بسر آی
تا کی ز درازی تو کوتاهتر آی
وی صبح اگر از دل کُهْ میندمی
یعنی که ز سنگ آخر از پرده برآی