پیشنهادات  

عطار - مختارنامه - باب چهل و یكم: در صفت بیچارگی عاشق

شمارهٔ ۱

عشقت که به صد هزار جان ارزانی است
بحری است که موج او همه حیرانی است
تا لاجرم از عشق تو همچون فلکی
سر تا سر کارم همه سرگردانی است

شمارهٔ ۲

نی در ره تو گرد تو میبینم من
نه هیچ کسی مرد تو میبینم من
هرجا که به گوشهای درون دلشدهای است
ماتم زدهٔ درد تو میبینم من

شمارهٔ ۳

بر باطل نیست گر دلم دیوانه است
زیرا که تو شمعی و دلم پروانه است
قصّه چکنم که هر که بودند همه
در تو نرسیدند و دگر افسانه است

شمارهٔ ۴

نه مرد و نه نامرد توام میدانی
زیرا که نه در خورد توام میدانی
دلسوختهٔ عشق توام میبینی
ماتم زدهٔ درد توام میدانی

شمارهٔ ۵

در عشق تو پیوسته به جان میگردم
چون شیفتگان گِردِ جهان میگردم
برخاک نشسته اشک خون میریزم
پس نعره زنان در آن میان میگردم

شمارهٔ ۶

هم بر جانم این همه غم میدانی
هم کشته تنم به صد ستم میدانی
هر وقت بپرسی که چه افتاد ترا
بیچاره و بی کسم تو هم میدانی

شمارهٔ ۷

چندان که غم تو میشود انبوهم
هم میکوشم که با دلی بستوهم
گر بشکافی سینهٔ پراندوهم
بینی تو که زیر صد هزاران کوهم

شمارهٔ ۸

وقت است که بیقراری ما بینی
در عزت خویش خواری ما بینی
باری بنگر به گوشهٔ چشم به ما
گر میخواهی که زاری ما بینی

شمارهٔ ۹

سودای ترا پشت سپه میدارم
اندوهِ ترا توشهٔ ره میدارم
چون از درِ اندوه درآمد کارم
دایم درِ اندوه نگه میدارم

شمارهٔ ۱۰

جانا ز رهت نصیب من گردی نیست
آری چکنم مخنّثی مردی نیست
گر مردم و گر نیم مرا در ره تو
سرتاسر روزگار جز دردی نیست

شمارهٔ ۱۱

زان روز که بوی پیرهن بی تو رسید
صد گونه غمم به جان و تن بی تو رسید
ور آب زمین و آسمان خون گردد
کی برگویم آنچه به من بی تو رسید

شمارهٔ ۱۲

تادل دارم همدم تو باید داشت
تا جان دارم محرم تو باید داشت
بی تو همه روزم غم تو باید داشت
تنها همه شب ماتم تو باید داشت

شمارهٔ ۱۳

آن راز که دل به دیده میگوید باز
و آن چیز که گم نکرد میجوید باز
تا کرد دلم درد ترا مرهمِ صبر
دردی دگر ازتو روی میشوید باز

شمارهٔ ۱۴

ای ابر هوای عشق تو بس خون بار
وی راه غم تو وادیی بس خونخوار
در راه تو از ابر تحیر شب و روز
باران دریغ و درد میبارد زار

شمارهٔ ۱۵

از درد منت اگر خبر خواهد بود
درمان ز توام درد دگر خواهد بود
درمان چکنم درد ترا چون هر روز
دردی که ز تست بیشتر خواهد بود

شمارهٔ ۱۶

ای عشقِ تو عینِ عالم حیرانی
سودای تو سرمایهٔ سرگردانی
حالِ من دلسوخته تا کی پرسی
چون میدانم که به ز من میدانی

شمارهٔ ۱۷

جانا صد ره بمُردم از حیرانی
بار دگرم زنده چه میگردانی
چون شرح دهم این همه سرگردانی
گر من بنگویم تو همه میدانی

شمارهٔ ۱۸

چون حسن و جمال جاودان داری تو
شور دل و شیرینی جان داری تو
چون این داری و جای آن داری تو
بس سرگردان که در جهان داری تو

شمارهٔ ۱۹

در راه تو دانش و خرد مینرسد
با عشق تو نام نیک و بد مینرسد
هستی ترا نهایتی نیست از آنک
هر هست که در تو میرسد مینرسد

شمارهٔ ۲۰

گر قلب نبرد بایدت اینک دل
ور عاشق فرد بایدت اینک دل
گر کعبهٔ شوق بایدت اینک جان
ور قبلهٔ درد بایدت اینک دل

شمارهٔ ۲۱

تا دل به غمت فرو شد و برنامد
زان روز ز دل نشان دیگر نامد
در پای تو افشاند همی هرچه که داشت
دردا که به جز دریغ با سر نامد

شمارهٔ ۲۲

گاهی چو گهر ز تیغ میتابی تو
گاه از دل پر دریغ میتابی تو
ای ماه زمین و آسمان جانم سوخت
آخر ز کدام میغ میتابی تو

شمارهٔ ۲۳

گر دل گویم ز غایت مشتاقی
از دست بشد باده بیار ای ساقی
ور جان گویم در ره تو فانی شد
جان فانی شد کنون تو دانی باقی

شمارهٔ ۲۴

جانا! ز غمت این دل دیوانه بسوخت
در دام بر امّید یکی دانه بسوخت
از بس که دل خام طمع سودا پخت
در خامی و سوز همچو پروانه بسوخت

شمارهٔ ۲۵

دل بی تو چو بی سلامتی برخیزد
وز نالهٔ او قیامتی برخیزد
ور با تو دمی نشستنم دست دهد
از یک یک ذرّه قامتی برخیزد

شمارهٔ ۲۶

دردی که ز تو رسد دوا نتوان کرد
بر هر چه کنی چون و چرا نتوان کرد
دستار ز دست تونگه نتوان داشت
کز دامن تو دست رها نتوان کرد

شمارهٔ ۲۷

هم عاشق آن روی چو مه خواهم بود
هم فتنهٔآن زلف سیه خواهم بود
بر باد مده مرا که من در ره تو
تا خواهم بود خاک ره خواهم بود

شمارهٔ ۲۸

جانا! غم تو فکند در کوی مرا
چون گوی روان کرد به هر سوی مرا
گر آه برآرم ازدل پرخونم
خونی بچکد از بن هر موی مرا

شمارهٔ ۲۹

زان روز که عشق تو به من درنگریست
خلقی به هزار دیده بر من بگریست
هر روز هزار بار در عشق توام
میباید مُرد زار و میباید زیست

شمارهٔ ۳۰

بس قصّه که بر خلق شمردم ز غمت
بس قصّه که زیر خاک بردم ز غمت
گر شادی تو در غم این مسکین است
تو شاد بزی که من بمردم ز غمت

شمارهٔ ۳۱

در عشق توام هم نفس اندوه تو بس
در درد توام دسترس اندوه تو بس
در تنهائی که یار باید صد کس
گر نیست مرا هیچ کس، اندوه تو بس

شمارهٔ ۳۲

در عشق تو من با دل پرخون چکنم
چون افتادم ز پرده بیرون چکنم
گفتم نفسی برآرم از دل با تو
دل رفت و نفس نماند اکنون چکنم

شمارهٔ ۳۳

تن را که در آتش عذاب افتاده است
بر رشتهٔ جان هزار تاب افتاده است
دل را که به سالها عمارت کردم
اکنون ز می عشق، خراب افتاده است

شمارهٔ ۳۴

خوش خوش بربود نیکوئی تو مرا
در کار کشید بدخوئی تو مرا
تلخی تو نیست شوربختی من است
شیرینی آن ترش روئی تو مرا

شمارهٔ ۳۵

جانا! دل و جانم آتش افروز از تست
ناسازی این بخت جگرسوز از تست
شب نیست که روز دل فرومینشود
خوش باد شبت که دل بدین روز از تست!

شمارهٔ ۳۶

دوشم غم تو وداع جان میفرمود
برکندن دل ازین جهان میفرمود
پا بر زبر جهان و جان بنهادم
یعنی که غم توام چنان میفرمود

شمارهٔ ۳۷

در عشق تو خوف و خطرم بسیارست
خون دل وآه سحرم بسیارست
زان روز که در عشق تو شور آوردم
زان شور نمک بر جگرم بسیارست

شمارهٔ ۳۸

دل نیست که از عشق تو خون مینشود
تن نیست که از تو سرنگون مینشود
جان از تن غم کشم برون رفت و هنوز
سودای تو از سرم برون مینشود

شمارهٔ ۳۹

در دست جفای تو زبون است دلم
در پای غم تو سرنگون است دلم
هرچند که خون دل حلال است ترا
در خونِ دلم مشو که خون است دلم

شمارهٔ ۴۰

دانی تو که از حلقهٔ زلفت چونم
چون حلقه منه از در خود بیرونم
شک نیست که خونی نرهد از سردار
خونی گردی اگر شوی در خونم