پیشنهادات  

عطار - مختارنامه - باب دهم: در معانی مختلف كه تعلّق به روح دارد

شمارهٔ ۱

ای بلبلِ روح مبتلا ماندهای
کاندر پی این دام بلا ماندهای
خوکردهای اندر قفس خانهٔ تنگ
واگاه نهای کز که جدا ماندهای

شمارهٔ ۲

ای روح! تویی به عقل موصوف آخر
عارف شو و ره طلب به معروف آخر
چون باز سفید دست سلطانی تو
ویرانه چه میکنی تو چون کوف آخر

شمارهٔ ۳

ای مرغ عجب! ستارگان چینهٔ تست
از روز الست عهد دیرینهٔ تست
گر جام جهان نمای میجویی تو
در صندوقی نهاده در سینهٔ تست

شمارهٔ ۴

گه در غم روزگار و گه در قهری
از هرچه در اوفتادهای بیبهری
ای طوطی جان! چه میکنی در شهری
کانجا ندهندت شکری بیزهری

شمارهٔ ۵

ای جان! چو تو از عالم بیچون آیی
در حسن ز هرچه هست افزون آیی
در پردهٔ نفس ماندهای صبرم نیست
تا آنچه توئی ز پرده بیرون آیی

شمارهٔ ۶

ای روح! درین عالم غربت چونی
بیآنهمه پایگاه و رتبت چونی
سلطانِ جهانِ قدس بودی، اکنون
در صحبتِ نفس شوم صحبت چونی

شمارهٔ ۷

ای باز خرد! مباش گمراه آخر
بازآی به سوی ساعدِ شاه آخر
تو یوسفِ مصرِ قدسی ای جان عزیز!
تا کی باشی در بن این چاه آخر

شمارهٔ ۸

ای جانِ شریف! ترک این دنیی گیر
وز جسم ره عالم پر معنی گیر
ای جوهر پاک! قیمت خود بشناس
بگذر ز ملا و ملأِ اعلی گیر

شمارهٔ ۹

ای بلبل روح چند باشی مگسی
پَر باز کُن و به عرش رو در نَفَسی
تا کی بستهٔ پالان آخر
پالان نتوان نهاد بر مرغ کسی

شمارهٔ ۱۰

بر جان و تنِ بیش بها میگریم
بر فرقتِ این دو آشنا میگریم
ای جان و تنِ به یکدگر یافته انس
بر روز جدائی شما میگریم

شمارهٔ ۱۱

با ما بنشین که هر دو همدم بودیم
با یکدیگر پیش ز عالم بودیم
ای آنکه هزار ماه در تو نرسد
گویی که هزار سال با هم بودیم

شمارهٔ ۱۲

دل را که هزار باره در خون کشمش
وقت است که در خطهٔ بیچون کشمش
وان شاهدِ پردگی که جان دارد نام
مویش گیرم ز پرده بیرون کشمش

شمارهٔ ۱۳

ای آن که به قدر برتر از افلاکی
میپنداری کانچه تویی از خاکی
در خویش غلط مکن بیندیش و بدانک
ذاتی عجبی و جوهری بس پاکی

شمارهٔ ۱۴

ای آن که در این ره صفتاندیش نهای
بیخویشتنی که عالم خویش نهای
هرگز صفت ترا صفت نتوان کرد
صورت مکن اینکه صورتی بیش نهای

شمارهٔ ۱۵

چیزی که توئی زین تن مسکین تو نهای
زین هشت پسین و چار پیشین تو نهای
زین ده حس و هفت عضو بگریز و سه روح
میپنداری که این تویی، این تو نهای

شمارهٔ ۱۶

بندیش که بر زمین نهای آن که تویی
واجرام فلک نشین نهای آن که تویی
چون جوهر تو، به چشم سر نتوان دید
در خود منگر که این نهای آن که تویی

شمارهٔ ۱۷

ای وهم و خیال و حسِّ تو رهزن تو
بشناس که نیست جان تو در تن تو
این سر ز سر گزاف نتوان دانست
این جز به تفکّر نشود روشن تو

شمارهٔ ۱۸

آن ذات که جسم و جوهرش اسم بود
در جسم مدان که قابل قسم بود
فی الجمله یقین بدان که بیهیچ شکی
گر جان تو در جسم بود جسم بود

شمارهٔ ۱۹

گر مرغِ دلت کارِ روش ساز کند
دُرج دل تو خزینهٔ راز کند
ور پر ندهی ز نور معنی او را
چون بشکند این قفس، چه پرواز کند

شمارهٔ ۲۰

ای بس که فلک در صف انجم گردد
تا یک مردم تمام مردم گردد
جان تو کبوتریست پرّیده ز عرش
هرگاه که هادی نشود گم گردد

شمارهٔ ۲۱

جانی که به نورِ حق ندارد امّید
در عالم اوهام بماند جاوید
چون ذرّهٔ ناچیز بوَد در سایه
چون کودکِ یک روزه بوَد در خورشید

شمارهٔ ۲۲

جانی که نهفت زنگ دنیی او را
روشن نکند صیقل معنی او را
هر کز غم دنیی بسر آرد عمری
چه بهره بود ز ذوق عقبی او را

شمارهٔ ۲۳

هر دیده که راه بینشانی نشناخت
در پرده بماند و زندگانی نشناخت
هر چند که جاوید بقائیش دهند
میدان که بقاءِ جاودانی نشناخت

شمارهٔ ۲۴

گر نفس تو بسملی شود تا دانی
سر تا پایت دلی شود تا دانی
یک یک عضوت چو جوهری پوشیدهست
گردل نکنی گِلی شود تا دانی

شمارهٔ ۲۵

سِرّی که به تو رسد ز خود پنهان دار
امّید همه به درد بیدرمان دار
وانگاه ز جان آینهای ساز مدام
و آن آینه در برابر جانان دار

شمارهٔ ۲۶

در هر دو جهان هر چه عجب داشتهای
در باطنِ خویش روز و شب داشتهای
از جان تو اگر صبر کنی یک چندی
بیرون نشود هرچه طلب داشتهای

شمارهٔ ۲۷

پنهان گهریست در پسِ پردهٔ راز
وندر طلبش خلق جهان در تک و تاز
با هر دو جهان زیر و زبر میآیی
با خویشتن آی تا گهر یابی باز

شمارهٔ ۲۸

از پردهٔ خود برون شدن عین خطاست
زیرا که برون پرده گردی کم و کاست
در پردهٔ کژ چند دوی از چپ و راست
در پردهٔ دل نشین که راهت آنجاست

شمارهٔ ۲۹

هر چند که کارهای تو بسیاریست
از جزو به سوی کل شوی، آن کاریست
هر خاصیت که در دو عالم نقد است
در جوهر تو زان همه انموداریست

شمارهٔ ۳۰

هر جان که ز حق حمایتی افتادهست
در هر دو جهان عنایتی افتادهست
هر روح که هم ولایتی افتادهست
در عالم بینهایتی افتادهست

شمارهٔ ۳۱

آنجا که فروغ عالم جان بینی
خورشید و قمر را اثری زان بینی
در عالم جان چو قدسیان خوان بنهند
طاووس فلک را مگس خوان بینی

شمارهٔ ۳۲

چون آینه پشت و رو شود یکسانت
هم این ماند همان، نه این نه آنت
امروز چنانکه جانْت در جسم گم است
فردا جسم تو گم شود در جانت

شمارهٔ ۳۳

هر راز که هم پردهٔ جان تو شود
آنست که نقد جاودان تو شود
تا وارد غیبی سفریست آن تو نیست
هرگه که مقیم گشت زان تو شود

شمارهٔ ۳۴

تن از پی کارِ خویش سرگردان است
جان بر سرِ ره منتظر فرمان است
رازی که به سوزنیش کاود تن تو
دریا دریا در اندرونِ جان است

شمارهٔ ۳۵

کردم ورقِ وجودِّ تو با تو بیان
تا کی باشی در ورق سود و زیان
هر چیز که در هر دو جهان است عیان
در جان تو هست و تو برون شو ز میان

شمارهٔ ۳۶

هر سر که درین هر دو جهان داشتهاند
از بهرِ نثارِ فرق جان داشتهاند
هر چیز که در پرده نهان داشتهاند
با جانت همیشه در میان داشتهاند

شمارهٔ ۳۷

گاه از غم اودست ز جان میشویی
گه قصهٔ او به دردِ دل میگویی
سرگشته چرا گِردِ جهان میپویی
کار از تو برون نیست کرا میجویی

شمارهٔ ۳۸

ای از تن منقلب گذر ناکرده
جان را به سفر اهل بصر ناکرده
گوهر نشوی تا سفرِ جان نکنی
گوهر نشود قطره سفر ناکرده

شمارهٔ ۳۹

خوش باش که دل تمام میباز رهد
وز محنتِ ننگ و نام میباز رهد
طوطی تو از قفس اگر باز رهد
طاووسِ دلت ز دام میباز رهد

شمارهٔ ۴۰

دانی تو که مرگ چیست از تن رستن
یعنی قفس بلبل جان بشکستن
برخاستن از دو کون و خوش بنشستن
از خویش بریدن و بدو پیوستن

شمارهٔ ۴۱

مرگ است خلاص عالم فانی را
درهم چه کشی ز مرگ پیشانی را
گر مزبلهٔ تن تو را مرگ رسید
با مرگ چکار جان تو با جانی را

شمارهٔ ۴۲

یک یک نفست زمان تو خواهد بود
یک یک قدمت مکان تو خواهد بود
هر چیز که در فکرتِ تو میآید
آن چیز همه جهان تو خواهد بود

شمارهٔ ۴۳

چون اصلِ اصول هست در نقطهٔ جان
نقشِ دو جهان ز جان توان دید عیان
هرچیز که دیدهای تو پیدا و نهان
در دیدهٔ تست آن نه در عین جهان

شمارهٔ ۴۴

تا مرغ دلم شیوهٔ دمساز شناخت
در سوز روش قاعدهٔ راز شناخت
هر روز، هزار ساله ره در خود رفت
تا در پس پرده خویش را باز شناخت