پیشنهادات  

عطار - مختارنامه - باب هشدهم: در همّت بلند داشتن و در كار تمام بودن

شمارهٔ ۱

خواهی که دلت محرم اسرار آید
بی خود شود و لایق این کار آید
برکش ز برون دو جهان دایرهای
در دایره شو تا چه پدیدار آید

شمارهٔ ۲

هر چند که در ره دراز استادی
غبن است که از سر مجاز استادی
چون روح ترا نهایتی نیست پدید
آخر تو به یک پرده چه باز استادی

شمارهٔ ۳

نه جان تو با سرّ الاهی پرداخت
نه در طلب نامتناهی پرداخت
دردا که به نفس آنچنان مشغولی
کز نقش به نقّاش نخواهی پرداخت

شمارهٔ ۴

گر میخواهی که مرد مقبول شوی
جاوید ز شغل خلق معزول شوی
آخر چو به دوست میتوان شد مشغول
غبنی باشد به هرچه مشغول شوی

شمارهٔ ۵

در راه طلب مرد بهمت باید
یک یک جزوش نقطهٔ حکمت باید
ور روی نمایدش جمالی که مپرس
چشمش به ادب دلش به حرمت باید

شمارهٔ ۶

ای مرد رونده مرد بیچاره مباش
از خویش مرو برون وآواره مباش
در باطن خویش کن سفر چون مردان
اهل نظری تو اهل نظّاره مباش

شمارهٔ ۷

تا مرغ دل تو بال وپر نگشاید
این واقعه بر جان تو در نگشاید
از عقل عقیله جوی، بیزاری جوی
کاین عقده به عقل مختصر نگشاید

شمارهٔ ۸

تا کی دل تو گرد جهان بر پرّد
چون نیست رهش کز آسمان بر پرّد
این بیضهٔ هفت آسمان بشکن خرد
تا مرغ دلت ازین میان بر پرّد

شمارهٔ ۹

تا چند نه آرام ونه بشتافتنت
نه سر بنهادن ونه سر تافتنت
نی دارد سود موی بشکافتنت
نه سوز طلب، نه درد نایافتنت

شمارهٔ ۱۰

از غیب گرت هست نشان آوردن
از عیب نشاید به زبان آوردن
کان چیز که ازدست بشد گر خواهی
دشوار به دست میتوان آوردن

شمارهٔ ۱۱

گر مرد رهی راه نهان باید رفت
صد بادیه را به یک زمان باید رفت
گر میخواهی که راهت انجام دهد
منزل همه در درون جان باید رفت

شمارهٔ ۱۲

خواهی که به عقبی به بقایی برسی
باید که به دنیا به فنایی برسی
هر چند که راه بر سر آدمی است
میرو، تو مترس، تا به جایی برسی

شمارهٔ ۱۳

رعنائی و نازکی رها باید کرد
مردانه مخنثی قضا باید کرد
جان را سپر تیر قضا باید کرد
دل را هدف تیر بلا باید کرد

شمارهٔ ۱۴

کو راه روی که ره نوردش گویم
یا سوختهای که اهل دردش گویم
مردی که میان شغل دنیا نَفَسی
با او افتد هزار مردش گویم

شمارهٔ ۱۵

جان را که ز تن رحیل میباید کرد
بر لشکر غم سبیل میباید کرد
دل را که به پَرِّ پشّهای مردی نیست
هر لحظه شکار پیل میباید کرد

شمارهٔ ۱۶

تا چند ز نیستی و هستی ای دل
در هر دویکی مقام ورستی ای دل
در بُعد، اگر رونده خواهی بودن
به زانکه به قُرب در باستی ای دل

شمارهٔ ۱۷

جانی دگرست و جانفزایی دگرست
شهری دگرست و پادشایی دگرست
ما بستهٔ دام هر گدایی نشویم
ما را نظر دوست به جایی دگرست

شمارهٔ ۱۸

آن گنج که من در طلب آن گنجم
در دیر طلسمات از آن میرنجم
آن بحر کزو دو کون یک قطره نیافت
آن میخواهم که جمله بر خود سنجم

شمارهٔ ۱۹

مرغ دل من که بود چون شیدایی
افتاد ز عشق بر سرش سودایی
هر لحظه به صد هزار عالم بپرید
اما یک دم فرو نیامد جایی

شمارهٔ ۲۰

نه جان رهِ جان فزای خود یابد باز
نه دل درِ دلگشای خود یابد باز
مرغِ دل شوریدهٔ من آرامی
وقتی گیرد که جای خود یابد باز

شمارهٔ ۲۱

وقتی است که دیدهیی به دیدار کنم
یک ذره نه اقرار ونه انکار کنم
هر نام نکو که حاصل عمر آن است
بفروشم و اندر سر این کار کنم

شمارهٔ ۲۲

با قوّت عشق تو به جان میکوشم
با واقعهٔ تو هر زمان میکوشم
چون هستی من جمله به تاراج برفت
اینست عجب که همچنان میکوشم

شمارهٔ ۲۳

در عشق تو هردلی که مردانه بود
در سوختن خویش چو پروانه بود
تا کی ز بهانه همچو پروانه بسوز
در عشق بهانه جستن افسانه بود

شمارهٔ ۲۴

درعشق گمان خود عیان باید کرد
ترک بد و نیک این جهان باید کرد
گر گوید: «ترکِ دو جهان باید داد.»
بیآنکه چرا کنی چنان باید کرد

شمارهٔ ۲۵

گر مرد رهی میان خون باید رفت
وز پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت

شمارهٔ ۲۶

هر لحظه ز چرخ بیش میباید رفت
گاه از بس و گه زپیش میباید رفت
در گردِ جهان دویدنت فایده نیست
گردِ سر و پای خویش میباید رفت

شمارهٔ ۲۷

نردِ هوسِ وصال میباید باخت
اسبِ طمعِ محال میباید تاخت
یک لحظه سپر همی نباید انداخت
میباید سوخت و کار میباید ساخت

شمارهٔ ۲۸

بنشستهای و بسی سفر داری تو
هر ذرّه که هست ره گذر داری تو
صد قافله در هر نفسی میگذرد
ای بیخبر آخر چه خبر داری تو

شمارهٔ ۲۹

چون تو غم بیشمار خودخواهی داشت
درد دل بیقرار خود خواهی داشت
در خاکستر نشین و در خون میگرد
گر ماتم روزگار خود خواهی داشت

شمارهٔ ۳۰

ای آن که هزار گونه سودا داری
مردان همه ماتم، تو تماشا داری
خوش میخور و میخفت که داند تا تو
در پیش چه وادی و چه دریا داری

شمارهٔ ۳۱

از بس که غم دنیی مردار خوری
نه کار کنی ونه غم کار خوری
سرمایهٔ تو در همه عالم عمریست
بر باد مده که غصّه بسیار خوری

شمارهٔ ۳۲

از دورِ فلک زیر و زبر خواهی شد
رسوای جهانِ پرده در خواهی شد
از خواب درآی ای دلِ سرگشته که زود
تا چشم زنی به خواب درخواهی شد

شمارهٔ ۳۳

هر چند که دریای پر آب آمد پیش
بشتاب که کار با شتاب آمد پیش
گر غرقه شدی چه سود کاندر همه عمر
بیدار کنون شدی که خواب آمد پیش

شمارهٔ ۳۴

کی نیک افتد ترا که بد میباشی
جان میدهی و خصم خرد میباشی
کاریست دگر تو را نخواهند گذاشت
تا بر سر روزگار خود میباشی

شمارهٔ ۳۵

ای دوست اگر تو دوستدار خویشی
تا کی ز هوا بر سر کار خویشی
هر چند که بیشتر همی آموزی
میبینمت این که برقرار خویشی

شمارهٔ ۳۶

اوّل قدمت دولت انبوه مجوی
کاهیت نخست بس بود کوه مجوی
گر یک سرِ ناخنت پدید آمد کار
در کار شو و به ناخن اندوه مجوی

شمارهٔ ۳۷

ای بیخبران دلی به جان دربندید
وز نیک و بد خلق زبان دربندید
چون کار فتاد بر کناری مروید
این کار شگرف را میان دربندید

شمارهٔ ۳۸

تو خفته وعاشقان او بیدارند
تو غافل و ایشان همه در اسرارند
بیکاری تو چو همچنین خواهد بود
اما همه ذرّات جهان در کارند

شمارهٔ ۳۹

ای پای ز دست داده در پی نرسی
نظّارهٔ جام کن که در می نرسی
تو هیچ نیی در که توانی پیوست
با تست بهم، چگونه در وی نرسی

شمارهٔ ۴۰

دل بستهٔ روی چون نگار او کن
جان بر کف دست نه، نثار او کن
بنگر سَرِ کار و زود کار از سر گیر
پس کار و سر اندر سَرِ کار او کن

شمارهٔ ۴۱

گر هست درین راه سر بهبودت
بر باید خاست از سر هستی زودت
در عشق بمیر از آنکه سرمایهٔ عمر،
تا تو نکنی زیان، ندارد سودت

شمارهٔ ۴۲

هر دل که ز سِرِّ کار آگاهی یافت
در هر مویی ز ماه تا ماهی یافت
افسوس بود که بیخبر خاک شوی
آخر بشتاب اگر خبر خواهی یافت

شمارهٔ ۴۳

بی ره رفتن، رموز میاندیشی
برفیست که در تموز میاندیشی
مردان جهان هزار عالم رفتند
تو بر دو قدم، هنوز میاندیشی

شمارهٔ ۴۴

گر باز نماید سَرِ یک موی به تو
صد گونه مدد رسد ز هر سوی به تو
ای بیخبر، آن چه بیوفاییست آخر
تو پشت بدو کردهای او روی به تو

شمارهٔ ۴۵

یادست ازین هوس بمی باید داشت
یا منّتِ دسترس بمی باید داشت
گر یک نفس از دلت برآید بی او
صد ماتم آن نفس بمی باید داشت

شمارهٔ ۴۶

پیوسته به دست خود گرفتاری تو
کاشفته دل پردهٔ پنداری تو
چون در پس پرده مادری داری تو
وقتست که شیر دایه بگذاری تو

شمارهٔ ۴۷

هر گاه که گوهر محبّت جویی
تا بعد نجویی به چه قربت جویی
چون نسبت خود درست کردی در فقر
نسبت یابی به هرچه نسبت جویی

شمارهٔ ۴۸

ای خلق چرا در تب و تفتید آخر
نابوده و ناآمده رفتید آخر
ای بیخبران این در و درگاه عظیم
خالی مگذارید و مخفتید آخر

شمارهٔ ۴۹

آن را که کلید مشکلی میباید
از عمرِ دراز حاصلی میباید
برتر ز دو کون عاقلی گر یابی
ای مرده دلان زنده دلی میباید

شمارهٔ ۵۰

گه پیشرو نبرد میباید بود
گه پس رو اهل درد میباید بود
این کار به سرسری بسر مینشود
کاری است عظیم، مرد میباید بود