پیشنهادات  

عطار - مختارنامه - باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی

شمارهٔ ۱

آن راه که راه عالم عرفان است
بر هر گامی هزار دل حیران است
تا پیش نیایدت بنتوان دانست
بر هر قدمی هزار سرگردان است

شمارهٔ ۲

هر ذات که در تصرّف دوران است
اندر طلب نور یقین حیران است
هر ذره که در سطح هوا گردان است
سرگشتهٔ این وادی بیپایان است

شمارهٔ ۳

چندان که نگاه میکنم حیرانی است
سرگشتگی و بی سر و بی سامانی است
در بادیهای که دانشش نادانی است
گردون را بین که جمله سرگردانی است

شمارهٔ ۴

بنشین که اگر بسی گذر خواهی کرد
هم بر سر خویش خاک بر خواهی کرد
چندان که درین پرده سفر خواهی کرد
حیرانی خویش بیشتر خواهی کرد

شمارهٔ ۵

بر بوی یقین درین بیابان رفتیم
وز عالم تن به عالم جان رفتیم
عمری شب و روز در تفکر بودیم
سرگشته درآمدیم و حیران رفتیم

شمارهٔ ۶

گر عقل مرا مصلحت اندیش آمد
تا این چه طریقیست که در پیش آمد
روزی صد رَه دلم بجان بیش آمد
آخر متحیر شد و بیخویش آمد

شمارهٔ ۷

احوالِ جهان سخت عجیب افتادهست
زیرکتر عقل بینصیب افتادهست
چون نیست بجز تحیرِ آخر کار
بیمارترین کسی طبیب افتادهست

شمارهٔ ۸

مائیم و نصیب جز جگر خواری نه
وز هیچ کسی به ذرهای یاری نه
از مستی جهل امید هشیاری نه
وز رفتن و آمدن خبرداری نه

شمارهٔ ۹

دانی که چهایم نه بزرگیم نه خُرد
دانی که چه میخوریم نه صاف نه دُرد
نه میبتوان ماند نه میبتوان بُرد
نه میبتوان زیست نه میبتوان مُرد

شمارهٔ ۱۰

مائیم در اوفتاده چون مرغ به دام
دلخستهٔ روزگار و آشفته مدام
سرگشته درین دایرهٔ بی در وبام
ناآمده برقرار و نارفته به کام

شمارهٔ ۱۱

از آرزوی یقین چو مینتوان زیست
بر خلق بباید ای خردمند! گریست
کاینجا که بود هیچ نمیداند کیست
وانجا که رود حال نمیداند چیست

شمارهٔ ۱۲

ای دل هر دم غم دگرگون میخور
کم میزن و درد درد افزون میخور
سِرّی که ز ذرّهَ ذرّه میجوئی باز
چون بازنیابی چه کنی خون میخور

شمارهٔ ۱۳

این درد چه دردیست که درمانش نیست
وین راه چه راهیست که پایانش نیست
هان ای دل سرگشته بدین وادی صعب
تا چند فرو روی که پایانش نیست

شمارهٔ ۱۴

حالِ دلِ باژگونه مینتوان گفت
وصفی به هزار گونه مینتوان گفت
گفتم:«ای دل!‌چه گونهای»گفت:«خموش!
کاین حال مرا، چه گونه، مینتوان گفت»

شمارهٔ ۱۵

دل از همه عالم به کنار آمد باز
بگریخت زلشکر به حصار آمد باز
با این همه درد و رنج آگاه نیم
تا آمدن من به چه کار آمد باز

شمارهٔ ۱۶

دردا که بجز درد مرا کار نبود
وز مِهْ دِه و ده کسی خبردار نبود
عمری رفتم چو راه بردم به دهی
خود در همه ده نشان دیار نبود

شمارهٔ ۱۷

آن میخواهم که جایگاهی گیرم
در سایهٔ دولتی پناهی گیرم
صد راه ز هر ذرّه چو بر میخیزد
پس من چه کنم کدام راهی گیرم

شمارهٔ ۱۸

هر روز غمی به امتحانم آمد
وز حیرت دل کار به جانم آمد
از بس که وجوه مینماید جان را
بر هیچ فرو نمیتوانم آمد

شمارهٔ ۱۹

دردا که ز خود بیخبرم باید مرد
آغشته به خونِ جگرم باید مرد
چون زندگی خویش نمییابم باز
هر روز به نوعی دگرم باید مرد

شمارهٔ ۲۰

زانگه که بقا روی نمودست مرا
هر لحظه تحیری فزودست مرا
از بود و نبود من چه سودست مرا
چون میبندانم که چه بودست مرا

شمارهٔ ۲۱

امروز منم ذوقِ خرد نادیده
انسی ز وجودِ نیک و بد نادیده
در واقعهای که شرح مینتوان داد
هرگز متحیری چو خود نادیده

شمارهٔ ۲۲

آگاه نیم از دل و جانم که چه بود
پی مینبرم علم و عیانم که چه بود
این میبینم که مینبینم که چه رفت
این میدانم که میندانم که چه بود

شمارهٔ ۲۳

چون عمر بشد زادِ رهم از «چه کنم»
تدبیر گشادِ گرهم از «چه کنم»
چون از «چه کنم» هیچ نخواهد آمد
آخر چه کنم تا برهم از «چه کنم»

شمارهٔ ۲۴

بس رنج کشم طرب نمیدانم چیست
رنجوری را سبب نمیدانم چیست
پیش و پس و روز و شب نمیدانم چیست
کاریست عجب عجب نمیدانم چیست

شمارهٔ ۲۵

چون چارهٔ خویش میندانم چه کنم
مویی کم و بیش میندانم چه کنم
در بادیهای فتادهام بی سر و پای
راه از پس و پیش میندانم چه کنم

شمارهٔ ۲۶

دل نیست مرا، یکی مصیبت خانهست
جان نیز یکی سوختهٔ دیوانهست
در دارِ فنا چون خبرم نیست ز هیچ
کارم همه یا نظاره یا افسانهست

شمارهٔ ۲۷

سرگردانی بسوخت جانم چه کنم
سرگشتهتر از همه جهانم چه کنم
میسوزم و میپیچم و میاندیشم
جز نادانی میبندانم چه کنم

شمارهٔ ۲۸

سبحان الله! بر صفتی حیرانم
کز حیرت خویش میبسوزد جانم
حال دل شوریدهٔ خود میدانم
کس را چه خبر ز درد بیدرمانم

شمارهٔ ۲۹

از پای در آمدم ز سرگردانی
وز دست شدم ز غایت حیرانی
از ملک دو کون سوزنی بود مرا
در دریائی فکندم از نادانی

شمارهٔ ۳۰

از دنیی فانیم جوی نیست پدید
وز عقبی نیز پرتوی نیست پدید
دردا که برفت جان شیرین از دست
وز این شورش برون شوی نیست پدید

شمارهٔ ۳۱

نه در سفرم یک دم و نی در حضرم
نه خواب و خورم هست و نه بیخواب و خورم
نه باخبرم ز خویش و نه بیخبرم
چون حیرانی نشستهام مینگرم

شمارهٔ ۳۲

چندان که بدین قصه فرو مینگرم
یک ذرّه نمیرسد ز جائی دگرم
هرچند که شایسته و زیبا پسرم
نه کار من است این و نه کار پدرم

شمارهٔ ۳۳

امروز منم شیفتهای حیرانی
نه دین و نه دل نه کفر و نه ایمانی
از دست شده بی سر و بی سامانی
از پای در اوفتاده سرگردانی

شمارهٔ ۳۴

امروز منم ز خان و از مان بیرون
چه خان و چه مان از دل و از جان بیرون
چندان که چو گوی میدوم از هر سوی
مینتوان شد از خم چوگان بیرون

شمارهٔ ۳۵

گه چون مه از آرزوی حق کاستهایم
گه کلبهٔ‌ دل به باطل آراستهایم
از باطل و حق سیر نمی گردد دل
صد ره زین خوان گرسنه برخاستهایم

شمارهٔ ۳۶

گر برکشم از سینهٔ پرخون آهی
آتش گیرد جملهٔ عالم ماهی
زین حیرت اگر ز دل برآرم نفسی
بر هم سوزم همه جهان ناگاهی

شمارهٔ ۳۷

از هم نفسانم اثری نیست امروز
وز کار جهانم خبری نیست امروز
یک خوشدلیم بیجگری نیست امروز
سرگشتهتر از من دگری نیست امروز

شمارهٔ ۳۸

دل هرچه که دید خشک لب دید همه
ذرّات دو کون در طلب دید همه
بسیار به خون بگشت تا آخر کار
از بس که عجب دید عجب دید همه

شمارهٔ ۳۹

چندان که مرا عقل و بصر خواهد بود
در تیهِ تحیرم سفر خواهد بود
امروز درین شیوه که من میبینم
گر قند خورم خون جگر خواهد بود

شمارهٔ ۴۰

چندان که مرا عقل به تن خواهد بود
در بحر تحسّرم وطن خواهد بود
گر همچو فلک بسی به سر خواهم گشت
سرگردانی نصیب من خواهد بود

شمارهٔ ۴۱

چون بیخبرم از آنکه تقدیرم چیست
اندیشهٔ شام و فکر شبگیرم چیست
مغزم همه در آتش اندیشه بسوخت
اندیشه مرا بکشت تدبیرم چیست

شمارهٔ ۴۲

نی کس خبری میدهد از پیشانم
نه یک نفس آگهی است از پایانم
چون زیستنی به جهل مینتوانم
روزی صد بار میبسوزد جانم

شمارهٔ ۴۳

هر لحظه تحیر به شبیخون آید
تا جان پس ازین کجا شود، چون آید
میسوزم از آن پرده که چون برخیزد
چه کار ز زیرِ پرده بیرون آید

شمارهٔ ۴۴

چندان که ز هر شیوه سخن میگویم
میننماید کنه معانی رویم
و امروز اگر چه عمر در علم گذشت
تقلید نخست روزه وا میجویم

شمارهٔ ۴۵

در بادیهٔ جهان دری بنمایید
وین بادیه را پا و سری بنمایید
ای خلق! درین دایرهٔ سرگردان
سرگشتهتر از من دگری بنمایید

شمارهٔ ۴۶

یک بیدل و بیرأی چو من بنمایید
نه جامه و نه جای چو من بنمایید
در گردش این دایرهٔ بی سر و پای
یک بی سر و بی پای چو من بنمایید

شمارهٔ ۴۷

دل رفت و جگر با دل ریش آمد باز
کی مرغِ ز دام جسته پیش آمد باز
هر گوی که او در خمِ چوگان افتاد
هرگز نتواند که به خویش آمد باز

شمارهٔ ۴۸

من زین دل بیخبر بجان آمدهام
وز جان ستم کش به فغان آمدهام
چون کار جهان با من و بی من یک سانسْت
پس من به چه کاردر جهان آمدهام