پیشنهادات  

عطار - مختارنامه - باب پانجدهم: در نیازمندی به ملاقات همدمی محرم

شمارهٔ ۱

دل خون شد و کس محرم این راز نیافت
در روی زمین هم نفسی باز نیافت
پر درد به خاک رفت و در عالم خاک
هم صحبت و هم درد و هم آواز نیافت

شمارهٔ ۲

دل را همه عمر محرمی دست نداد
دلخسته برفت و مرهمی دست نداد
من در همه عمر همدمی میجستم
عمرم شد و همدمی دمی دست نداد

شمارهٔ ۳

سرمایهٔ عالم درمی بیش نبود
سر دفترِ هستی عدمی بیش نبود
با همنفسی گر نفسی دستم داد
زان نیز چه گویم که دمی بیش نبود

شمارهٔ ۴

دردا که درین سوز و گدازم کس نیست
همراه، درین راه درازم کس نیست
در قعرِ دلم جواهر راز بسی است
اما چه کنم محرم راز کس نیست

شمارهٔ ۵

کو مستمعی تا سخنش برگویم
واحوالِ دلِ ممتحنش برگویم
بیخویشتنی ندیدهام در همه عمر
تا واقعهٔ خویشتنش برگویم

شمارهٔ ۶

این سوز که خاست با که بتوانم گفت
وین واقعه راست با که بتوانم گفت
این دم که مراست با که بتوانم زد
وین غم که مراست با که بتوانم گفت

شمارهٔ ۷

چشم من دلخسته به هر انجمنی
چون خویشتنی ندید بیخویشتنی
چون همنفسی نیافتم در همه عمر
در غصّه بسوختم دریغا چو منی!

شمارهٔ ۸

چندانکه به درد عشق میپویم من
در دردم و دردِ عشق میجویم من
کو سوختهای که جان او میسوزد
تا بو که بداند که چه میگویم من

شمارهٔ ۹

آنکس که غمِ کهنه و نو میداند
حالِ منِ سرگشته نکو میداند
دردِ من و عجزِ من و حیرانی من
گو هیچ کسی مدان چو او میداند

شمارهٔ ۱۰

کی باشد و کی که من مانم و او
وین قصّه که کس نخواند من خوانم و او
آن روز که جانِ من برآید از تن
او داند و من دانم و من دانم و او

شمارهٔ ۱۱

آنکس که نه غم خوارگیم خواهد کرد
دیوانهٔ یکبارگیم خواهد کرد
کس نیست به بیچارگی من امروز
که چارهٔ بیچارگیم خواهد کرد

شمارهٔ ۱۲

در پای بلا فتادهام، چتوان کرد
سر رشته ز دست دادهام، چتوان کرد
زان روز که زادهام ز مادر بیکس
در گشته به خون بزادهام، چتوان کرد

شمارهٔ ۱۳

دردا که ز درد ناکسی میمیرم
در مشغلهٔ مهوّسی میمیرم
هر روز هزار گنج مییابم باز
اما به هزار مفلسی میمیرم

شمارهٔ ۱۴

پیوسته زبون روزگار آمدهام
سرگشتهٔ چرخ بیقرار آمدهام
چون نامدهام به هیچ کاری هرگز
سبحان اللّه! پس به چه کار آمدهام

شمارهٔ ۱۵

یک دم دل محنت کشم آسوده نشد
تا خون دلم ز دیده پالوده نشد
سودای جهان، که هر زمان بیشترست،
ای بس که بپیمودم و پیموده نشد

شمارهٔ ۱۶

ای آن که بکلّی دل و جان داده نهای
در ره، چو قلم، به فرق استاده نهای
چندان که ملامتم کنی باکی نیست
تو معذوری که کار افتاده نهای

شمارهٔ ۱۷

هر دل که نه در زمانه روز افزون شد
نتوان گفتن که حال آن دل چون شد
بس عقل، که بی پرورش دایهٔ فکر
طفل آمد و طفل از جهان بیرون شد

شمارهٔ ۱۸

هر انجمنی، در انجمن ماندهاند
دایم تو و من در تو و من ماندهاند
ذرّات زمین وآسمان در شب و روز
در جلوه گری خویشتن ماندهاند

شمارهٔ ۱۹

قومی که زمین به یک زمان بگرفتند
دل سوختگان را رگ جان بگرفتند
مردان جهان به گوشهای زان رفتند
کامروز مخنثان جهان بگرفتند

شمارهٔ ۲۰

با قوّت پیل، مور میباید بود
با ملک دو کون،عور میباید بود
وین طرفه نگر که حدّ هر آدمی یی
میباید دید و کور میباید بود

شمارهٔ ۲۱

با اهل، توان قصد معانی کردن
با نااهلان، خود چه توانی کردن
آهنگ عذاب جاودانی کردن
با نااهلیست زندگانی کردن

شمارهٔ ۲۲

من، توبهٔ عامی، به گناهی نخرم
صد باغ چو خلدش، به گیاهی نخرم
این ردّ و قبول خلق و این رسم و رسوم
تاجان دارم، به برگ کاهی نخرم

شمارهٔ ۲۳

هرکو سخنی شنود، یکبار، از من
بنشست به صد هزار تیمار از من
کو مستمعی که بشنود یک ساعت
صد درد دلم بزاری زار از من