پیشنهادات  

عطار - مختارنامه - باب پنجاهم: در ختم كتاب

شمارهٔ ۱

ای دوست بدان کاین فلک پیروزه
از حلقهٔ جمع ما کند دریوزه
هر کس که کشد دمی ازین پستان شیر
بالغ گردد گرچه بود یک روزه

شمارهٔ ۲

جبریل به پرِّ جان ما پرّیدست
کیست آن که نه از جهانِ ما پرّیدست
طاوسِ فلک، که مرغ یک دانهٔ‌ ماست
او نیز ز آشیانِ ما پرّیدست

شمارهٔ ۳

بحر کرم و گنج وفا در دل ماست
گنجینهٔ تسلیم و رضا در دل ماست
گر چرخ فلک چو آسیا میگردد
غم نیست که میخ آسیا در دل ماست

شمارهٔ ۴

بگذشت ز فرق دو جهان گوهر ما
وز گوهر ماست این عظمت در سرِ ما
ما اعجمیان بارگاه عشقیم
این سِر تو ندانی بچه آیی بر ما

شمارهٔ ۵

شد در همه آفاق عَلَم شیوهٔ ما
پُر شد ز وجود تاعدم شیوهٔ ما
چندان که به هر شیوه فرو مینگریم
هم شیوهٔ ما به است هم شیوهٔ ما

شمارهٔ ۶

یک قطره ز فقرِ دل سوی صحرا شد
سرمایهٔ ابر و دایهٔ دریا شد
در هشت بهشت بوی مشک افتادست
زین رنگ که بر رگوی ما پیدا شد

شمارهٔ ۷

رفتیم و ز ما زمانه آشفته بماند
با آن که ز صد گهرِ یکی سفته بماند
افسوس که صد هزار معنی لطیف
از نااهلی خلق ناگفته بماند

شمارهٔ ۸

ای بس که به خار مژه خارا سفتیم
تا از ره عشق نکتهای برگفتیم
تا ما ز شراب معرفت آشفتیم
خود را بیخود ز خویشتن بنهفتیم

شمارهٔ ۹

اینک جانم به پیشِ جانان شدهام
در پرتوِ او سایهٔ پنهان شدهام
لب بر لبِ لعلش سخنی میگفتم
زانست که در سخن دُر افشان شدهام

شمارهٔ ۱۰

صد دُر به اشارتی بسفتیم و شدیم
صد گل به عبارتی برُفتیم و شدیم
گر دانایی به لفظ منگر بندیش
آن راز که ما به رمز گفتیم و شدیم

شمارهٔ ۱۱

گلهای حقیقت بنرُفتیم یکی
دُرهای طریقت بنسفتیم یکی
از بسیاری که راز در دل داریم
بسیار بگفتیم و نگفتیم یکی

شمارهٔ ۱۲

چون چنگ، همه خروش میباید بود
چون بحر،‌هزار جوش میباید بود
ای هم نفسان بسی بگفتیم و شدیم
زیرا که بسی خموش میباید بود

شمارهٔ ۱۳

از نادره، نادر جهانیم امروز
اعجوبهٔ آخر الزّمانیم امروز
سلطان سخن نشسته بر مسند فقر
ماییم که صاحب قرانیم امروز

شمارهٔ ۱۴

در فقر دلم عزم سیاهی دارد
قصد صفتی نامتناهی دارد
در ظلمت ازان گریخت چون مردم چشم
یعنی که بسی نور الاهی دارد

شمارهٔ ۱۵

درویشی را به هر چه خواهی ندهم
وین ملک به ماه تا به ماهی ندهم
چون صحت و امن و لذت علمم هست
تنهای را به پادشاهی ندهم

شمارهٔ ۱۶

که کرد چو بازی مگسی را هرگز
وین عز نبودست خسی را هرگز
آن لطف که با ناکس خود میکند او
میبرنتوان گفت کسی را هرگز

شمارهٔ ۱۷

عیسی چو شرابِ لطف در کامم ریخت
بارانِ کمال بر در و بامم ریخت
چون جان و جهان زخویش کردم خالی
خضر آبِ حیات خواست در جامم ریخت

شمارهٔ ۱۸

گه یک نفسم هر دوجهان میگیرد
گه یک سخنم هزار جان میگیرد
چندان که ز دریا دلم آب حیات
بر میکشم آب جای آن میگیرد

شمارهٔ ۱۹

از دفترِ عشقم ورقی بنهادم
وز درس وجودم سبقی بنهادم
هر چند که آفتاب در دل دارم
همچون گردون بر طبقی بنهادم

شمارهٔ ۲۰

آمد دلم و کام روا کرد و برفت
از نقل جهان طعم جدا کرد و برفت
طعم همه چیزها به تنهایی خورد
پس نقل به منکران رها کرد و برفت

شمارهٔ ۲۱

جمشید یقین شدم ز پیدایی خویش
خورشید منور از نکورایی خویش
در گوشهٔ غم با دل سودایی خویش
بردم سبق از جهان به تنهایی خویش

شمارهٔ ۲۲

رفتم که زبان را سر انشا بنماند
جان نیز در انوارِ تجلی بنماند
ناگفته درین شیوه میانِ فضلا
دعوی کنم این که هیچ معنی بنماند

شمارهٔ ۲۳

دل نیست که نور حق بر او تافته نیست
جان نیست که این حدیث دریافته نیست
آن قوم که دیبای یقین بافتهاند
دانند که این سخن فرا یافته نیست

شمارهٔ ۲۴

ای دل به سخن مثل محال است تُرا
سبحان اللّه! این چه کمال است تُرا
چون بر تو حرام است سخن گفتن ازانک
این نیست سخن سِحرِ حلال است تُرا

شمارهٔ ۲۵

موج سخنم ز اوج پروین بگذشت
وین گوهر من زطشت زرین بگذشت
نتوان کردن چنین سخن را تحسین
کاین شیوه سخن ز حد تحسین بگذشت

شمارهٔ ۲۶

اینها که زنظم و نثرِ خود میلافند
میپنداری که موی میبشکافند
نه از سرِ قدرت است کز جان کندن
هر یک به تکلّف سخنی میبافند

شمارهٔ ۲۷

خورشید چو رخ نمود انجم برخاست
فریاد ز جان و دل مردم برخاست
شعر دگران چه میکنی شعر این است
دریا چو پدید شد تیمم برخاست

شمارهٔ ۲۸

در وقت بیان،‌عقل سخن سنج مراست
در وقت معانی دو جهان گنج مراست
با این همه یک ذرّه نیم فارغ از آنک
گر من منم و اگر نیم رنج مراست

شمارهٔ ۲۹

تا کی سخن لطیف نیکو گویم
تا چند ز جان و نفس بدخو گویم
چون نیست کسی که راز من بنیوشد
در دل کشتم تا همه با او گویم

شمارهٔ ۳۰

تا روی چو آفتاب دلدار بتافت
در یک تابش جملهٔ اسرار بتافت
گفتم‌:همه کار در عبارت آرم
خود گنگ شدم چو ذرهای کار بتافت

شمارهٔ ۳۱

دل میبینم عاشق وآشفته ازو
جان هر نفسی گلی دگر رُفته ازو
شکر ایزد را که آنچه در جان من است
در گفت نیاید این همه گفته ازو

شمارهٔ ۳۲

یا رب ز خور و خفت چه میباید دید
وز تهمت پذرفت چه میباید دید
بسیار بگفتم و نمیداند کس
تا خود پس ازین گفت چه میباید دید

شمارهٔ ۳۳

تا بود مجال گفت، جان، دُرها سفت
وز گلبن اسرار یقین، گلها رُفت
جانا! جانم میزند از معنی موج
لیکن چه کنم چو مینیاید در گفت

شمارهٔ ۳۴

در هر سخنی که سر بدان آوردم
تا سر ننهم دران سخن سرکردم
آخر چه دلی بود که آن خون نشود
دردش نکند این سخن پُر دردم

شمارهٔ ۳۵

بر دل ز هوا اگر چه بند است تُرا
بنیوش سخن که سودمند است تُرا
خود یک کلمه است جمله پند است تُرا
گر کار کنی یکی، پسند است تُرا

شمارهٔ ۳۶

بس دُرِّ یقین که میبسفتم با تو
آگاه شوی که من نخفتم با تو
مگذر به گزاف سرسری از سر این
باری بندیش تا چه گفتم با تو

شمارهٔ ۳۷

جانم دُرِ این قلزم بیپایان سفت
عقلم گل این طارم سرگردان رُفت
از بهر خدا تو نیز انصاف بده
کاین شیوه سخن خود به ازین نتوان گفت

شمارهٔ ۳۸

آن را که ز سلطان یقین تمکین نیست
گو از بر من برو که او را دین نیست
دریای عجایب است در سینهٔ من
لیکن چه کنم که یک عجایب بین نیست

شمارهٔ ۳۹

ای خلق فرو مانده کجایید همه
وز بهر چه مشغول هوایید همه
عطار چو الصّلاءِ اسرار بگفت
گر حوصله دارید بیایید همه

شمارهٔ ۴۰

دیدی که چِه‌ها با منِ شیدا کردی
یکباره مرا بی سر و بی پا کردی
سهل است از آنِ من، ولی با دگران
زنهار چنان مکن که با ما کردی

شمارهٔ ۴۱

هان ای دل بیدار بخفتی آخر
گفتی که نیوفتم بیفتی آخر
ای جان شده عطّار و ز جان آمده سیر
بسیار بگفتی و برفتی آخر

شمارهٔ ۴۲

مرغی دیدم نشسته بر ویرانی
در پیش گرفته کلّهٔ سلطانی
میگفت بدان کلّه که ای نادانی
دیدی که بمردی وندادی نانی

شمارهٔ ۴۳

عالم که امان نداد کس را نفسی
خوابیم نمود در هوا و هوسی
ای بیخبرانِ خفته! گفتیم بسی
رفتیم که قدر ما ندانست کسی

شمارهٔ ۴۴

زین کژ که به راستی نکو میگردد
ماییم و دلی که خون درو میگردد
ای بس که بگردیم من و چرخ ولیک
من خاک همی گردم و او میگردد

شمارهٔ ۴۵

ماییم به صد هزار غم رفته به خاک
پیدا شده در جهان و بنهفته به خاک
ای بس که به خاک من مسکین آیند
گویند که این تویی چنین خفته به خاک

شمارهٔ ۴۶

با زهر اجل چو نیست تریاکم روی
کردند به سوی عالم پاکم روی
ای بس که نباشم من و پاکان جهان
بر خاک نهند بر سر خاکم روی

شمارهٔ ۴۷

عطار به درد از جهان بیرون شد
در خاک فتاد و با دلی پُر خون شد
زان پس که چنان بود چنین اکنون شد
گویای جهان بدین خموشی چون شد

شمارهٔ ۴۸

گاهی سخنم به صد جنون بنویسند
گاه از سر عقل ذوفنون بنویسند
گر از فضلایند به زر نقش کنند
ور عاشق زارند به خون بنویسند