پیشنهادات  

عطار - مختارنامه - باب ششم: در بیان محو شدۀ توحید و فانی در تفرید

شمارهٔ ۱

صد دریا نوش کرده اندر عجبیم
تا چون دریا از چه سبب خشک لبیم
از خشک لبی همیشه دریا طلبیم
ما دریاییم خشک لب زین سببیم

شمارهٔ ۲

این سودایی که میدواند ما را
هرگز نتوان نشاند این سودا را
گویند که خویش را فرود آر آخر
دربند چگونه آورم دریا را

شمارهٔ ۳

زین بحر که در سینهٔ ما پیدا گشت
از پرتو آن چشم جهان بینا گشت
آن قطره –کزین پیش دلش میگفتی
امروز به خون غرقه شد و دریا گشت

شمارهٔ ۴

دل گفت که ما چو قطرهای مسکینیم
در عمر کجا کنار دریا بینیم
آن قطره که این گفت، چو در دریا رفت
فریاد برآورد که ما خود اینیم

شمارهٔ ۵

تا چشم دلم به نور حق بینا گشت
در دیدهٔ او دو کون ناپیدا گشت
گویی که دلم ز شوق این بحر عظیم
از تن به عرق برون شد و دریا گشت

شمارهٔ ۶

هر دم که دلم به فکر در کار آید
هر ذرّهٔ دل منبعِ اسرار آید
هر قطره که از بحر دلم بردارم
بحری دگر از میان پدیدار آید

شمارهٔ ۷

در قعرِ دلِ خود سفرم میباید
در عالمِ کل یک نظرم میباید
هر روز ز تشنگی راهم صد بحر
خوردم تنها و دیگرم میباید

شمارهٔ ۸

عمری به امید در طلب بنشستیم
در فکرت کار روز و شب بنشستیم
صد بحر چو نوشیده شد از غیرت خلق
لب بستردیم و خشک لب بنشستیم

شمارهٔ ۹

آن قطره که آب جمله از دریا خورد
پنهان شد اگرچه عالمی پیدا خورد
جانم که نفس مینزند جز بادوست
در هر نفسی هر دو جهان تنها خورد

شمارهٔ ۱۰

هر گه که دلم ز پرده پیدا آید
عالم همه در جنبش و غوغا آید
دریای دلم اگر به صحرا آید
از هر موجش هزاردریا آید

شمارهٔ ۱۱

در عالمِ پُر علم سفر خواهم کرد
وز عالم پُر جهل گذر خواهم کرد
در دریایی که نُه فلک غرقهٔ اوست
چو غوّاصان، قصد گهر خواهم کرد

شمارهٔ ۱۲

از بس که دلم در بُنِ این قلزم گشت
یک یک مویش زِ شور چون انجم گشت
دی داشتم از جهان زبانی و دلی
امروز زبان گنگ شد و دل گم گشت

شمارهٔ ۱۳

بستیم میان و خون دل بگشادیم
پندار وجود خود ز سر بنهادیم
ما را چه کنی ملامت، ای دوست که ما
در وادی بینهایتی افتادیم

شمارهٔ ۱۴

زان روز که ما به زندگانی مُردیم
گوی طلب از هزار عالم بُردیم
راهی که در او هزار هشیار بسوخت
در مستی خویش و بیخودی بسپُردیم

شمارهٔ ۱۵

روزی که به دریای فنا در تازم
خود را به بُنِ قعر فرو اندازم
ای دوست مرا سیر ببین اینجا در
کانجا هرگز کسی نیابد بازم

شمارهٔ ۱۶

صعب است به ذرّهای نگاهی کردن
زان ذرّه رهی نامتناهی کردن
جانان چو گشاده کرد بر جان آن راه
گفتم: چه کنم گفت: چه خواهی کردن

شمارهٔ ۱۷

تا عقل من از عقیله آزادی یافت
دل غمگین شد ولیک جان شادی یافت
در دانایی هزار جهلش بفزود
در نادانی هزار استادی یافت

شمارهٔ ۱۸

در عشق دل من چو پریشانی گشت
در پای آمد بیسر و سامانی گشت
هرچند برونِ پرده حیرانی بود
چون رفت درونِ پرده سلطانی گشت

شمارهٔ ۱۹

عمری به طلب در همه راهی گشتیم
با شخصِ چو کوه، همچو کاهی گشتیم
از خانه برون رفته گدایی بودیم
با خانه شدیم و پادشاهی گشتیم

شمارهٔ ۲۰

روزی دو سه خانه در عدم باید داشت
روزی دو سه دروجود هم باید داشت
اکنون ز وجود و از عدم آزادیم
ما ما گشتیم از که غم باید داشت

شمارهٔ ۲۱

ما روی ز هر دو کون برتافتهایم
بس سینهٔ دل به فکر بشکافتهایم
از پردهٔ هفتمین دل، یعنی جان
بیرون ز دو کون، عالمی یافتهایم

شمارهٔ ۲۲

زان روز که آفتاب حضرت دیدیم
ذرات دو کون را به قربت دیدیم
وان سیمرغی که عرش در سایهٔ اوست
ما در پس کوه قاف قدرت دیدیم

شمارهٔ ۲۳

از فوق، ورای آسمان بودم من
وز تحت، زمین بیکران بودم من
عمریم جهان باز همی خواند به خویش
چون در نگریستم جهان بودم من

شمارهٔ ۲۴

چون من نه منم چه جان و تن باشم و بس
کان اولیتر که خویشتن باشم و بس
تا کی ز نبود و بود، چون در دو جهان
گر باشم وگرنه، همه من باشم و بس

شمارهٔ ۲۵

عمرم دایم ز روز و شب بیرون است
مطلوب من از وُسْعِ طلب بیرون است
دانی تو که چیست در درونِ جانم
چیزی عجب، از چیز عجب بیرون است

شمارهٔ ۲۶

با هستی و نیستیم بیگانگیست
کز هر دو شدن برون، ز مردانگیست
گر من ز عجایبی که در جان دارم
دیوانه نمیشوم، ز دیوانگیست

شمارهٔ ۲۷

المنة للّه که نیم هر نفسی
مشغول، چو خلقِ بیخبر، در هوسی
گر خصم شود هر دو جهانم ندهم
با «دانمِ» خود «ندانمِ» هیچ کسی

شمارهٔ ۲۸

تا شاگردم به قطع استادترم
تا بندهتر ز جمله آزادترم
کاری است عجب کار من بی سر و بُن
غمگین ترم آن زمان که دلشادترم

شمارهٔ ۲۹

چیزی است عجب در دل و جانم که مپرس
مستغرق آن چیز چنانم که مپرس
زین هرچه که در کتابها میبینی
من آن بندانم، این بدانم که مپرس

شمارهٔ ۳۰

ما جوهر پاک خویش بشناختهایم
پیش از اجل این خانه بپرداختهایم
از پوست برون رفتن و مرگ آزادیم
کاین پوست به زندگانی انداختهایم

شمارهٔ ۳۱

امروز چو من شفیته و مجنون کیست
بر خاک فتاده، با دلی پرخون، کیست
این خود نه منم، خدای میداند و بس
تا آنگاهی که بودم و اکنون کیست

شمارهٔ ۳۲

مرغ دل من ز بس که پرواز آورد
عالم عالم، جهان جهان، راز آورد
چندان به همه سوی جهان بیرون شد
کاین هر دو جهان به نقطهای باز آورد

شمارهٔ ۳۳

ما را نه به شهر و نه به منزل کاری است
کافتاده چو مرغ نیم بسمل کاری است
در پردهٔ پر عجایب دل کاری است
با کس نتوان گفت که مشکل کاری است

شمارهٔ ۳۴

مستم ز می عشق و خراب افتاده
برخاسته دل بیخور و خواب افتاده
در دریایی که آنست در سینهٔ ما
جان رفته و تن بر سر آب افتاده

شمارهٔ ۳۵

زین راز که در سینهٔ ما میگردد
وز گردش او چرخ دو تا میگردد
نه سر دانم ز پای نه پای ز سر
کاندر سر و پا بیسر و پا میگردد

شمارهٔ ۳۶

چون مرغِ دلم زین قفسِ تنگ برفت
بینقش شد و چو نقش از سنگ برفت
در هر قدمی هزار عالم طی کرد
در هر نفسی هزار فرسنگ برفت

شمارهٔ ۳۷

هر روز ز چرخ بیش میخواهم گشت
گاه از پس و گه ز پیش میخواهم گشت
با عالم و خلق عالمم کاری نیست
گرد سر و پای خویش میخواهم گشت

شمارهٔ ۳۸

زین پیش دم از سر جنون میزدهام
وانگه قدم از چرا و چون میزدهام
عمری بزدم این در و چون بگشادند
من خود ز درون، در برون میزدهام

شمارهٔ ۳۹

من بیخبر از جان و تنم، اینت عجب!
خود میباید خویشتنم، اینت عجب!
با خود آیم با دگری آمدهام
گویی دگری است آنچه منم، اینت عجب!

شمارهٔ ۴۰

چون سنگ وجود لعل شد کانم را
در میبینم قطرهٔ بارانم را
برخاست دلم چنان که ننشیند باز
از بس که فرو نشاندم جانم را

شمارهٔ ۴۱

چون وصل، غمم بر غمِ هجران بفزود
بس درد که بر امید درمان بفزود
ازمعنی بینهایتم جان میکاست
چون جمله یکی گشت مرا جان بفزود

شمارهٔ ۴۲

تا چند ز اندیشه به جان خواهم گشت
تا کی ز هوس گرد جهان خواهم گشت
از بس که درین جهان بدان نزدیکم
گویی که ازین جهان در آن خواهم گشت

شمارهٔ ۴۳

هرگاه که در پردهٔ راز آیم من
در گرد دو کون پرده ساز آیم من
گویند کزان جهان کسی نامد باز
هر روز به چند بار باز آیم من

شمارهٔ ۴۴

چندان که ز عالم پس و پیشش دیدم
آن خویش ندیدمش که خویشش دیدم
در عمر دراز آن چه بدیدم یک بار
گویی که هزار بار بیشش دیدم

شمارهٔ ۴۵

خواهی که ببینی تو به پیدایی راز
خود را ز ورای عقل سودایی ساز
گویی تو که هرچه اندرو مینگرم
چشمی است به صد هزار زیبایی باز

شمارهٔ ۴۶

اینجا شکرم مگس فرو میگیرد
صد واقعه پیش و پس فرو میگیرد
بنگر که به صحرا طلبد آنک او را
در هر دو جهان نفس فرو میگیرد

شمارهٔ ۴۷

هر روز حجاب بیقراران بیش است
زان، درد من از قطرهٔ باران بیش است
زینجا که منم تا که بدانجا که منم
دو کون چه باشد که هزاران بیش است

شمارهٔ ۴۸

دایم ز طلب کردن خود در عجبم
زیرا که زیادتست هر دم طلبم
کاریز همی کَنَم به دل در همه روز
شب آب همی برم زهی روز و شبم!

شمارهٔ ۴۹

زان روز که دل پردهٔ این راز شناخت
از پردهٔ دل هزار آواز شناخت
در هر نوعی به فکر سی سال دوید
تا آنگاهی که خویش را باز شناخت

شمارهٔ ۵۰

در عشق مرا عقل شد و رای نماند
جان نیز ز دست رفت و بر پای نماند
دی، مِه ز دو کون بود جولانگه فکر
امروز،‌ببین که فکر را جای نماند

شمارهٔ ۵۱

چون بحر وجود روی بنمود مرا
موج آمد و باکنار زد زود مرا
در چاه حدوث کار کردم عمری
چون آب برآمد همه بربود مرا

شمارهٔ ۵۲

هر جان که چو جان من گرفتار آید
پیوسته درین راه طلبکار آید
تا چند روم که هر نفس صد وادی
از هر سویم همی پدیدار آید

شمارهٔ ۵۳

در قلزمِ توحید دو عالم کم گیر
هر چیز که هست قطرهای شبنم گیر
گر دامن من بماند در دست تو هم
آنگاه به دست دامنم محکم گیر

شمارهٔ ۵۴

ماییم بدین پردهٔ بیرونی در
هر لحظه به صد گام دگرگونی در
اکنون به جهان به جامهٔ خونی در
رفتیم به قعر بحر بیچونی در

شمارهٔ ۵۵

در وادی عشق بیقراری است مرا
سرمایهٔ این سلوک خواری است مرا
جاییست مرا مقام کانجا در سیر
هر لحظه هزار ساله زاری است مرا

شمارهٔ ۵۶

آنجا که منم هیچکس آنجا نرسد
جز گرم روی همنفس آنجا نرسد
چون راند آنجا هم از آنجا خیزد
بنشین که کس از پیش و پس آنجا نرسد

شمارهٔ ۵۷

صد مرحله زان سوی خرد خواهم شد
فارغ ز وجود نیک و بد خواهم شد
از زیبایی که در پس پرده منم
ای بیخبران عاشق خود خواهم شد

شمارهٔ ۵۸

کس را دیدی ز خود نفور افتاده
در فرقت خویشتن صبور افتاده
فی الجمله اگر نشانِ ما میطلبی
ماییم همه ز خویش دور افتاده

شمارهٔ ۵۹

عمری دل من غرقهٔ خون آمده بود
بر درگه عشق سرنگون آمده بود
از بس که زد این در وکسش درنگشاد
او بود که از برون درون آمده بود

شمارهٔ ۶۰

زآنروز که دل نه شادی و نه غم دید
اقبال هزار ساله در یک دم دید
هرچند که خویش را به هستی کم دید
عالم در خویش و خویش در عالم دید

شمارهٔ ۶۱

نه سوختگی شناسم و نه خامی
در مذهب من چه کام و چه ناکامی
گویی که به صد کسم نگه میدارند
ورنه بپریدمی ز بیآرامی

شمارهٔ ۶۲

آرام ز جانِ حاضرم میبینم
جنبش ز دلِ مسافرم میبینم
چندان که سلوک میکنم در دل خویش
نه اولِ خود نه آخرم میبینم

شمارهٔ ۶۳

چون بادیهٔ عشق، مرا پیش آمد
هر گامم ازو ز صد جهان بیش آمد
دل رفت و درین بادیه تک زد عمری
خود بادیه او بود چو با خویش آمد

شمارهٔ ۶۴

آن دم که چو بحر کل شود ذات مرا
روزن گردد جملهٔ ذرات مرا
زان میسوزم، چو شمع، تا در ره عشق
یک وقت شود جملهٔ اوقات مرا

شمارهٔ ۶۵

یک قطرهٔ بحرم من و یک قطره نیم
احول نیم و چو احولان غرّه نیم
گویی به زبان حال یک یک ذرّه
فریاد همی کند که من ذرّه نیم

شمارهٔ ۶۶

زان گشت دلم خراب از هر ذرّه
تا برخیزد نقاب از هر ذرّه
چون پرده براوفتاد دل در نگریست
میتافت صد آفتاب از هر ذرّه

شمارهٔ ۶۷

هر یک ز دگر یک نگران میبینم
بر عقل سبک سران گران میبینم
چیزی که به چشم دگران نتوان دید
گویی که به چشم دگران میبینم

شمارهٔ ۶۸

در عشق نه پیدا و نه پنهانم من
محوی عجبم نه جسم نه جانم من
فی الجمله نه کافر نه مسلمانم من
در هر چه نگاه میکنم، آنم من

شمارهٔ ۶۹

در عشق وجود و عدمم یک سان است
شادی و غم و بیش و کمم یک سان است
تا کی گویی که فصل خواهی یا وصل
زین هر دو مپرس کاین همم یک سان است

شمارهٔ ۷۰

در عالم عشق محو و ناچیز شدیم
بالای مقام عقل و تمییز شدیم
گویی هر دم ز عالمی صد چندین
بگذاشته و اهل عالمی نیز شدیم

شمارهٔ ۷۱

ای بس که چه دشوار و چه آسان مُردیم
پیدا زادیم لیک پنهان مُردیم
جانی که بدو خلق جهان زنده شدند
دیریست که تا ما زچنان جان مُردیم

شمارهٔ ۷۲

در واقعهای سخت عجب افتادم
گه می مردم صریح و گه میزادم
دانی ز چه خاست این همه فریادم
کامد یادم آنچه نیاید یادم

شمارهٔ ۷۳

آن وقت که گفتمی که ناشاد منم
چون دانستم که بر چه بنیاد منم
در حلقهٔ نیست هست چون زنجیری
در هم افتاده وانچه افتاده منم

شمارهٔ ۷۴

تن، سایهٔ جان رنج پروردهٔ ماست
جان، گنج تن بهم برآوردهٔ ماست
از سایهٔ خویش در حجابیم همه
کز ما ما را سایهٔ ما پردهٔ ماست

شمارهٔ ۷۵

آن مرغ عجب در آشیان کی گنجد
وان ماه زمین در آسمان کی گنجد
آن دانه که در دل زمین افکندند
گر شاخ زند در دو جهان کی گنجد

شمارهٔ ۷۶

آن راز که پیوسته از آن میپرسم
در جان من است و از جهان میپرسم
تا هیچ کسی برون نیاید بر من
او در دل و از برون نشان میپرسم

شمارهٔ ۷۷

دل سوختهٔ جمال او میبینم
جان شیفتهٔ وصال او میبینم
چندان که درین دایره برمیگردم
نقصان خود و کمال او میبینم

شمارهٔ ۷۸

ما مذهبِ عشقِ روی آن مه داریم
وز هرچه جزوست دست کوته داریم
گر درگه ما بسته شود در ره عشق
در هر گامی هزاردرگه داریم

شمارهٔ ۷۹

پیوسته حریفِ جان فزایم باید
چون گوی ز خود بیسر و پایم باید
چون من همه وقتی همه جایی باشم
ممکن نبود که هیچ جایم باید

شمارهٔ ۸۰

بر خاک بسی نشستم از غمناکی
تا وارستم ازین حجاب خاکی
ای بس که برفت جان من در پاکی
تا درکش گشت چونی ادراکی

شمارهٔ ۸۱

میآیم و بس چون خجلی میآیم
آیا ز کدام منزلی میآیم
ای اهل دل! امروز دلی در بندید
کامروز چو آشفته دلی میآیم

شمارهٔ ۸۲

چون چهرهٔ خورشید وَشَش روشن تافت
آن تاب به جان رسید و پس بر تن تافت
گفتند: «ترا چه بود» دانی که چه بود
چون نیست شدم هستی او بر من تافت

شمارهٔ ۸۳

در محو دلم ز خویشتن مانَد باز
در توحیدم حجاب افتد آغاز
کاری که مرا فتاد با آن دمساز
کوتاه کنم قصه که کاریست دراز

شمارهٔ ۸۴

از عشق تو آمدم به جان چتوان کرد
سرگشته شدم گرد جهان چتوان کرد
چیزی که ز مین و آسمان تشنه بدانْسْتْ
من سیر نمیشوم از آن چتوان کرد

شمارهٔ ۸۵

گه عشق تو در میان جان دارم من
گه جان ز غم تو بر میان دارم من
آن چیز که از عشق تو آن دارم من
حقا که ز جان خود نهان دارم من

شمارهٔ ۸۶

چون نیست زمانی سر خویشم بی تو
کاری است گرفته پس و پیشم بی تو
جمعیت جانم نشود مویی کم
هر چند که در تفرقه بیشم بی تو

شمارهٔ ۸۷

چون دوست به دست روح، پیغامم داد
بالای دو کون برد و آرامم داد
کاری که درون پرده انجامم داد
از لطف برون پرده هم کامم داد

شمارهٔ ۸۸

پیوسته دلم شیفتهٔ آن راز است
زان راز شگرف جان من با ناز است
گر محو شود جهان نیاید بسته
آن در که مرا به سوی جانان باز است

شمارهٔ ۸۹

نقدی که مراست قیمتش هست بسی
آنجا نرسد هیچ گدایی نفسی
گر هر دو جهان خصم من آیند به حکم
هرگز نرسد به نقد من دست کسی

شمارهٔ ۹۰

ای آن که درین حبس جهان ماندهای
در نیک و بد و سود و زیان ماندهای
من آنچه منم به سر‌ آن مشغولم
تو آنچه نهای تو آن، در آن ماندهای

شمارهٔ ۹۱

گاهی بیخود، بی سر و بی پا برویم
گه بی همه اندر همه زیبا برویم
چندان که تو در خویش به عمری بروی
در بی خویشی به یک نفس ما برویم

شمارهٔ ۹۲

هر سر زدهای ز سرِّ ما آگه نیست
هر بیخبری در خورِ این درگه نیست
گر مایهٔ دردی به درِ ما بنشین
ورنه سرِ خویش گیر کاینجا ره نیست

شمارهٔ ۹۳

چندین که روی و نیک یا بد بینی
گر دیدهوری آن همه از خود بینی
احول که یکی دو دید اگر آن بد دید
تو زو بتری زانک یکی صد بینی

شمارهٔ ۹۴

مردان می معرفت به اقبال کشند
نه همچو زنان دُردی اشکال کشند
هرچ آن به دلیل روشنت باید کرد
آبیست که از چاه به غربال کشند