پیشنهادات  

عطار - مختارنامه - باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق

شمارهٔ ۱

دوش آمد و برگشاد صد پردهٔ راز
در پردهٔ دل جلوهگری کرد آغاز
در داد ندا که ای ز ما مانده باز
برخیز ز پیش و خانه با ما پرداز!

شمارهٔ ۲

دوش آمد و گفت: روز و شب میجوشی
تادین ندهی ز دست در بیهوشی
چون من همهام به قطع و دنیا هیچ است
آخر همه را به هیچ مینفروشی

شمارهٔ ۳

دوش آمد و دل ازو کبابی میگشت
تا باده به کف کرد و خرابی میگشت
در سینهٔ جانم فلکی گردان کرد
پس گردِ فلک چو آفتابی میگشت

شمارهٔ ۴

دوش آمد و گفت: چندم آواز دهی
من دور نیم تو دوری آغاز نهی
دیوار حجاب است چو برخاست ز پیش
این خانه و آن یکی شود باز رهی

شمارهٔ ۵

دوش آمد و گفت: چند تنها باشی
گر قطره نباشی همه دریا باشی
هرگه که تنت جهان و دل جان گردد
تو جان و جهان شوی همه ما باشی

شمارهٔ ۶

دوش آمد و گفت: «در درون ما را باش
در خاک نشین و غرقِ خون ما را باش»
بر من میزد تاکه ز من هیچ نماند
چون هیچ شدم گفت: «کنون ما را باش!»

شمارهٔ ۷

دوش آمد و گفت: خانهٔ ما آخر
روشن بکن ای یگانهٔ ما آخر
وقت است که دست درکش آری با ما
تا کِی گوئی فسانهٔ ما آخر

شمارهٔ ۸

دوش آمد و گفت: ای شب و روزت غمِ من
هرگز نشوی تا تو توئی همدمِ من
من خورشیدم تو سایهای بر سرِخاک
تا محو نگردی نشوی محرَمِ من

شمارهٔ ۹

دوش آمد و گفت: گردِ تو حلقه کنیم
پیراهنِ خونینِ دلت خرقه کنیم
ما تخت میان دل ازان بنهادیم
تا طالبِ خویش را به خون غرقه کنیم

شمارهٔ ۱۰

دوش آمد و گفت: گِردِ اِعزاز مگرد
خواری طلب و دگر سرافراز مگرد
میدان که تو سایهٔ منی خوش میباش
هرجا که روم از پی من باز مگرد

شمارهٔ ۱۱

دوش آمد و گفت: مرغِ دل عاجز نیست
در پرده بدارش که جز او را عزّ نیست
چون هر دو جهان به زیر پر دارد دل
بیرون شدنش ز آشیان هرگز نیست

شمارهٔ ۱۲

دوش آمد و گفت: بی یقین مینرسی
گاهی ز فلک گه ز زمین مینرسی
ساکن شو و تن فرو ده و خوش دل باش
ماییم همه بجز چنین مینرسی

شمارهٔ ۱۳

دوش آمد و گفت: خویش را دشمن باش
در تیرگی اوفتادهٔ روشن باش
از خویش چو خشنود نبودی نفسی
بیخویشتن آی و یک دمی با من باش

شمارهٔ ۱۴

دوش آمد و گفت: «در بلا پیوستی
آن لحظه که در چون و چرا پیوستی»
گفتم: «چکنم تا به تو در پیوندم»
گفتا که «ز خود ببُر به ما پیوستی»

شمارهٔ ۱۵

دوش آمد و گفت: روز و شب غمناکی
تا بنشستی بر درِ ما بی باکی
دستی که به دامن وصالت نرسد
در گردنِ خاک کن که مشتی خاکی

شمارهٔ ۱۶

دوش آمد و گفت: در جنون میفکنیم
جان میسوزیم و تن به خون میفکنیم
بنشین تو برون که در درونت ره نیست
تا هرچه درونست برون میفکنیم

شمارهٔ ۱۷

دوش آمد و صبر از دلِ درویشم رفت
آرام زعقلِ حکمت اندیشم رفت
چون حیرت من بدید یک دم بنشست
درخوابِ خوشم کرد و خوش از پیشم رفت

شمارهٔ ۱۸

دوش آمد و گفت: بی قراری شب و روز
بیکار نشسته در چکاری شب و روز
هرگز نگشایم درِ تو لیک بدانک
جز حلقه زدن کارنداری شب و روز

شمارهٔ ۱۹

دوش آمد و گفت: اگر وفا خواهی کرد
دردِ همه ساله را دوا خواهی کرد
نه سود طلب نه مایه با هیچ بساز
گر کار به سرمایهٔ ما خواهی کرد

شمارهٔ ۲۰

دوش آمد و گفت: کارِ ما خواهی کرد
جان نعره زنان نثار ما خواهی کرد
ور این نکنی نه صبر داری تو نه دل
مسکین تو گر انتظارِ ما خواهی کرد

شمارهٔ ۲۱

دوش آمدو ره بر دل و جانم در بست
زنّار ز زلفِ دلستانم در بست
گفتم که ز زلفِ دلکشت بخروشم
برخاست و به یک شکر زبانم در بست

شمارهٔ ۲۲

دوش آمد و گفت: حسن دنییست امشب
با هم بودن به عیش اولیست امشب
خورشید به شب گرفتهای در آغوش
شب خوش بادت اگر خوشت نیست امشب!

شمارهٔ ۲۳

آن بت که دلم عاشقِ جانبازش بود
جان شیفتهٔ زلفِ سرافرازش بود
گفتم که چو آید برود صد نازش
دوش آمد و آنچه رفت هم نازش بود

شمارهٔ ۲۴

دوش از درِ دل درآمد آن بینایی
گفتا که چه میکنی درین تنهایی
گفتم که زعشق تو شدم سودایی
سودائی خویش را چه میفرمایی

شمارهٔ ۲۵

دوش از سر لطفی بنشاندست مرا
چون مست شد از پیش براندست مرا
چون میرفتم به خشم پس بازم خواند
این کار نگر که باز خواندست مرا

شمارهٔ ۲۶

دوش از برِ خویش سرنگونم میتاخت
تیغی به کف آورده برونم میتاخت
چون خونِ دلم ز حد برون قوّت کرد
برخویش زدم تیغ که خونم میتاخت

شمارهٔ ۲۷

دل دوش ز لعلِ همچو قندش میسوخت
جان نیز ز زلفِ چون کمندش میسوخت
خورشید سپر فکنده میرفت خجل
تا روز و شبِ تیره سپندش میسوخت

شمارهٔ ۲۸

دی میشد و دل رها نمیکرد به کس
برخاسته صد فغان هر گوشه که بس
امروز همی آمد و هر ذرّه که هست
فریاد همی کرد که فریادم رس

شمارهٔ ۲۹

دوش آمد و گفت: مردمِ دوراندیش
از خویش بجز هیچ نیابد کم و بیش
می بر نتوان گرفت این پرده ز پیش
گر برگیرم ز خویش من مانم و خویش

شمارهٔ ۳۰

دی گفت: کجا شدی،‌چنین میباید
از دوست جدا شدی، چنین میباید
روزی دو ز بهرِ آنکه دور افتادی
بیگانه زما شدی، چنین میباید

شمارهٔ ۳۱

دوشش دیدم چو زلف خود در تابی
میشد چو مرا بدید در غرقابی
گفتا که برِ تو خواهم آمد فردا
گفتم:‌اگر امشبم ببینی خوابی

شمارهٔ ۳۲

امشب بَرِ ما مست که آورد ترا
وز پرده بدین دست که آورد ترا
نزدیکِ کسی که بی تو بر آتش بود
چون باد نمیجست که آورد ترا

شمارهٔ ۳۳

امشب ز پگاهی به خروش آمدهای
چونست که مستتر ز دوش آمدهای
در بازارت نمیرود کار مگر
زانست که درخانه فروش آمدهای

شمارهٔ ۳۴

دوش آمد و گفت: هیچ آزرمت نیست
در عشق دمِ سرد و دلِ گرمت نیست
گفتم: «برهان مرا ز من، ای همه تو!»
گفتا که کیی تو، خویش را شرمت نیست

شمارهٔ ۳۵

دوش آمد و گفت: ای وطن بگرفته
دو کون به هم ز جان و تن بگرفته
چون من همهام تو هیچ شرمت بادا
من آمده و تو جای من بگرفته

شمارهٔ ۳۶

دوش آمد و گفت: اگر چه کم میآیم
پیش از دو جهان به یک قدم میآیم
از ما نتوان گریخت از خود بگریز
کانجا که روی با تو به هم میآیم

شمارهٔ ۳۷

دی گفت: چو تو صد به زیانی سوزم
تا می چه کنم که ناتوانی سوزم
چون من به کرشمهای جهانی سوزم
بنگر تو مرا که نیم جانی سوزم

شمارهٔ ۳۸

دی گفت: حجب ز پیش برنگرفتم
دو کون ز راهِ خویش برنگرفتم
صد عالمِ تشویر پدیدار آمد
یک پرده کنون ز پیش برنگرفتم