پیشنهادات  

عطار - مختارنامه - باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق

شمارهٔ ۱

لعلت که خجل کرد گل رعنا را
از پسته نمود خالِ مشک آسا را
میخواستم از پستهٔ سبزت شکری
تو بر در بسته خط نوشتی ما را

شمارهٔ ۲

چون دیده به روی تو نظر بگشاید
از هر مژهای خون جگر بگشاید
در صد گره‌ام ز زلف خم در خمِ تو
تا پسته به یک تنگ شکر بگشاید

شمارهٔ ۳

جانم که به لب از لب لعل تو رسید
دل تحفه به پیش لب لعل تو کشید
خوی خشک نمیکند زخون چون گل لعل
زان سنبل ترکز لب لعل تو دمید

شمارهٔ ۴

زلفِ تو سرِ درازدستی دارد
چشمِ تو همه میل به مستی دارد
امّا دهنت که ذرّهای را ماند
یک ذرّه نه نیستی نه هستی دارد

شمارهٔ ۵

ای کرده پسند از دو جهان چاره منت
حقّا که دریغ دارم از خویشتنت
چون بیخورشید ذرّه را نتوان دید
بیروی تو در چشم کی آید دهنت

شمارهٔ ۶

بنگر که دلم چه گونه مظلوم نمود
گر زلف تو در وجود معدوم نمود
گر زلف ترا حال پریشانی داشت
از رستهٔ دندان تو منظوم نمود

شمارهٔ ۷

لعل تو براتِ کامرانی دهدم
منشور به عمر جاودانی دهدم
بر روی تو صد بار بمردم هر روز
تا لعلِ تو آبِ زندگانی دهدم

شمارهٔ ۸

چون توبهٔ تو گناه خواهد افتاد
بس کس که به تو ز راه خواهد افتاد
ای ماه! به صَدْقَه یک شکربخش مرا
کاین صَدْقه به جایگاه خواهد افتاد

شمارهٔ ۹

زانگه که مرا سوی تو آهنگ افتاد
صبر از دلِ من هزار فرسنگ افتاد
هر کز دهنِ تو یک شکر کرد سؤال
تا در نگریست در دمی تنگ افتاد

شمارهٔ ۱۰

فرسودنِ لعلِ آبدارت بر من
بنمودنِ زلفِ بیقرارت بر من
یک بوسه بخواهم و صدم عشوه دهی
وآنگه گویی ازین هزارت بر من

شمارهٔ ۱۱

ای جانِ همه جهان زکوةِ لبِ تو
رسته ز شکر برون نباتِ لبِ تو
دل در ظلماتِ زلفت از دست برفت
آه ار نرسد آبِ حیاتِ لبِ تو

شمارهٔ ۱۲

دل نیست کز آن ماه برنجد هرگز
کانجا دل کس هیچ نسنجد هرگز
هرکس سخن دهان او میگوید
لیکن سخنی درو نگنجد هرگز

شمارهٔ ۱۳

ای ماه به چهره یا گلی یا سمنی
وز خوش بوئی شکوفه یا یاسمنی
شیرین لب و پسته دهن و خوش سخنی
المنة للَّه که به دندان منی!

شمارهٔ ۱۴

از وعدهٔ کژ دل به غمت میافتد
وز کژگوئی راست کمت میافتد
جانا! سخن شکسته زان میگوئی
کز تنگی جان برهمت میافتد

شمارهٔ ۱۵

آنجا که سر زلف تو جانها ببرد
جانها چو غباری به جهانها ببرد
وانجا که لب لعل تو جان باز دهد
سرگردانی ز آسمانها ببرد

شمارهٔ ۱۶

آن خندهٔ خوش اگرچه پیوسته بهَست
اما به هزار و به آهسته بهَست
در بند درِ پستهٔ شورانگیزت
کان شوری پسته نیز در بسته بهَست

شمارهٔ ۱۷

آن دل که ز دست من کنون خواهی برد
خونی است که در میانِ خون خواهی برد
باری چو برون میبری از تن دل من
آخر به شکر خنده برون خواهی برد

شمارهٔ ۱۸

بر شاخِ دل شکسته یک برگم نیست
کز بی برگی بتر ز صد مرگم نیست
بی دانه چگونه برگ باشد آخر
بی دانهٔ نارِ لبِ تو برگم نیست

شمارهٔ ۱۹

چون گشت لبت به یک شکر ارزانی
از لعلِ لبت شکر چه میافشانی
من در عوض یک شکر از پستهٔ تو
دل دادم نقد و قلب مینستانی

شمارهٔ ۲۰

زهرم آید شکرستان بی لبِ تو
بگرفت مرا دل از جهان بی لبِ تو
گفتی که تو زود از لب من سیر شوی
بس سیر شدم بُتا ز جان بی لبِ تو

شمارهٔ ۲۱

چشمت که سبق به دلربائی او راست
در خون ریزی کام روائی او راست
گر جان خواهد رواست زیرا که لبت
صد جان دهدم که جان فزائی او راست

شمارهٔ ۲۲

کس مثل تو در جهانِ جان ماه نیافت
همتای تو یک دلبر دلخواه نیافت
جانا! سخن از دهانِ تنگت گفتن
کاری است که اندیشه در او راه نیافت

شمارهٔ ۲۳

من بی سر و سامانِ تو میخواهم زیست
سرگشته و حیرانِ تو میخواهم زیست
در چاهِ زنخدانِ تو میخواهم مرد
وز چشمهٔ حیوانِ تو میخواهم زیست

شمارهٔ ۲۴

چون گِرد مه از مشک سیه مور آورد
شیرینی خط بر شکرش زور آورد
فریاد مرا زین دلِ دیوانه مزاج
کز پستهٔ او بار دگر شور آورد

شمارهٔ ۲۵

زان پسته که شیرینی جان میخیزد
شوری است که از شکرستان میخیزد
چون خندهٔ پستهٔ تو بس با نمک است
این شور ز پستهٔ تو زان میخیزد

شمارهٔ ۲۶

در عشق دلم هیچ نمیسنجد از او
هر دم به غمی دگر همی رنجد از او
زان تنگ دهان میبنگویم سخنی
تنگ است دهان برون نمیگنجد از او

شمارهٔ ۲۷

گفتم:‌«شکری از دهنت، درگذری
ناگه ببرم تا که بیابم دگری»
گفتا: «دهنی چو چشم سوزن دارم
بیرون نشود زچشم سوزن شکری»

شمارهٔ ۲۸

دل، مست بتی عهدشکن دارم من
با او به یکی بوسه سخن دارم من
گفتم: «شکری» گفت که تعجیل مکن
بشنو سخنی که در دهن دارم من

شمارهٔ ۲۹

گفتم که «چنان شیفتهٔ آن دهنم
کز تنگی او تنگدل و ممتحنم»
گفتا که «دهانِ تنگ من روزی تست»
سبحان اللّه چه تنگ روزی که منم!

شمارهٔ ۳۰

گفتم: «شکریم ده مسلمانی نیست»
گفتا: «جان ده که نرخ پنهانی نیست
یک بوسه به جانیست مرا، گو بمخر
آن را که بدین گرانی ارزانی نیست»

شمارهٔ ۳۱

گفتم که «هزار رونق افزون گیری
گر تو کم یک شکر هم اکنون گیری»
گفتا: «شکر از لبم گرفتی بیرون»
یا رب که چگونه جست بیرون گیری

شمارهٔ ۳۲

گفتم:‌«بردی از لب و دندان جانم
روی از لب و دندان تو چون گردانم»
گفتا: «لب خویش را به دندان میخا
دور از لب و دندانت لب و دندانم!»

شمارهٔ ۳۳

میآمد و بر زلف شکن میانداخت
ناخورده شراب، خویشتن میانداخت
پنهان ز رقیبی که همه زهر نمود
از لب شکری به سوی من میانداخت

شمارهٔ ۳۴

ترکم همه کارم به خلل خواهد کرد
آورد خطی مگر عمل خواهد کرد
هر شور که در جهان ز چشمِ خوشِ اوست
با شیرینی لبش بدل خواهد کرد

شمارهٔ ۳۵

عشقش ز وجودم عدمی میسازد
در هر نفسیم ماتمی میسازد
گاهم بدو چشم میزند بر جان زخم
گاهم به دو لعل مرهمی میسازد