پیشنهادات  

عطار - مختارنامه - باب سی‏ام: در فراغت نمودن از معشوق

شمارهٔ ۱

از بس که امید و بیم میبینم من
از هر دو دلی دو نیم میبینم من
چندان که به سِرِّ کار در مینگرم
استغنائی عظیم میبینم من

شمارهٔ ۲

اول بنگر به جانِ چون برقِ همه
و آخر به میان خاک و خون غرقِ همه
میمیراند به زاری و میگوید:
چون ما هستیم خاک بر فرقِ همه!

شمارهٔ ۳

گفتم:‌چه شود چو لطف ذاتی داری
کز قرب خودم غرق حیاتی داری
عزت، به زبان سلطنت، گفت:‌برو
تاکی ز تو خطی و براتی داری

شمارهٔ ۴

گفتم:‌به غمم قیام کی بود ترا
گفتا: غم من تمام کی بود ترا
گفتم‌:همه نام وننگ شد در سر تو
گفت: این همه ننگ و نام کی بود ترا

شمارهٔ ۵

گفتم: چه کنم ز پای در میآیم
زان پیش که هر روز به سر میآیم
گفتا: چه کنی خاکِ درِ من باشی
تا هر روزی بر تو به در میآیم

شمارهٔ ۶

گفتم: دل و جان در سر کارت کردم
هر چیز که داشتم نثارت کردم
گفتا: تو که باشی که کنی یا نکنی
کان من بودم که بیقرارت کردم

شمارهٔ ۷

گفتم: چو تو بردی سبق اندر خوبی
بگزیدمت ازدو کون در محبوبی
آواز آمد کای همه در معیوبی
بیهوده چرا آب به هاون کوبی

شمارهٔ ۸

چون یار نمیکند همی یاد از من
برخاست چو زیرِ چنگ فریاد از من
مشکل کاری که اوفتادست مرا
من بندهٔ یار و یار آزاد از من

شمارهٔ ۹

تشنه بکشد مرا و آبم ندهد
مخمور خودم کند شرابم ندهد
چندانکه بگویمش یکی ننیوشد
چندانکه بخوانمش جوابم ندهد

شمارهٔ ۱۰

چون هیچ کسی ندیدهام در خوردش
پیوسته نشستهام دلی پر دردش
ناگاه چو برق بگذرد بر درِ من
چندان بناستد که ببینم گردش

شمارهٔ ۱۱

هان ای دل چونی به چه پشتی ما را
کار آوردی بدین درشتی ما را
ما از غم تو فارغ و تو در غم او
از بس که بسوختی بکشتی ما را

شمارهٔ ۱۲

با کس بنسازی همه بی کس باشی
آری چه کنی نمد چو اطلس باشی
بنگر که ز کائنات دیار نماند
کُشتی همه را و زنده می بس باشی

شمارهٔ ۱۳

سرگشتهٔ روز و شبم آنجا که منم
دلسوخته، جان بر لبم آنجا که منم
تو فارغی آنجا که تویی از من و من
تا آمدهام میطپم آنجا که منم

شمارهٔ ۱۴

گر روشنی جمال خودب نمائی
دلها ببری و دیدهها بربائی
چون بند وجود ما ز هم بگشائی
آنگاه ز زیر پرده بیرون آئی

شمارهٔ ۱۵

یک روز به صلح کارسازی میکن
یک روز به جنگ سرفرازی میکن
چون از پس پرده سر بدادی ما را
در پردهٔ نشین و پرده بازی میکن

شمارهٔ ۱۶

نه چارهٔ این عاشق بیچاره کنی
نه غمخوری این دل غمخواره کنی
گیرم که ز پرده مینیایی بیرون
این پردهٔ عاشقان چرا پاره کنی

شمارهٔ ۱۷

جان در غمت از خانه به کوی افتادهست
بر بوی تو در رهی چو موی افتادهست
من در طلب تو و تو ازمن فارغ
این کار عظیم پشت و روی افتادهست

شمارهٔ ۱۸

هر چند نیم به هیچ رو محرم تو
تو جان منی چگونه گیرم کم تو
زاندیشهٔ آن که فارغی از غم من
من خام طمع بسوختم از غم تو

شمارهٔ ۱۹

گفتم که درین غمم بنگذاری تو
خود غم بفزودیم به سر باری تو
وین از همه سخت تر که میزارم من
وز زاری من فراغتی داری تو

شمارهٔ ۲۰

گفتم: شب و روز از تو چرا میسوزم
هر لحظه به صد گونه بلا میسوزم
گفتی: که ترا برای آن میدارم
تا با تو نسازم و ترا میسوزم

شمارهٔ ۲۱

محجوبم و از حجاب من آزادی
وز صلح من و عتاب من آزادی
من با تو حسابها بسی دارم و تو
دایم ز من و حساب من آزادی

شمارهٔ ۲۲

چون باد ز من میگذری چه تْوان کرد
چون خاک رهم میسپری چه تْوان کرد
هرچند که با تو آشنا میگردم
هر روز تو بیگانهتری چه تْوان کرد

شمارهٔ ۲۳

بی پیش و پسی تو و پس و پیش تراست
دوری ز کم و بیش و کم و بیش تراست
در خاطر هیچ کسی نیاید هرگز
یک ذرّه از آن خوی که از خویش تراست

شمارهٔ ۲۴

در عشق تو سوختم چه میسازی تو
در ششدره ماندهام چه میبازی تو
تو کار بسی داری و من عمر اندک
کی با من دل سوخته پردازی تو

شمارهٔ ۲۵

تاکی باشم چو حلقه بر در بی تو
با اشکِ چو سیم و رخ چون زر بی تو
تو بر سر کار و سر به کار آورده
من بر سر خاک و خاک بر سر بی تو

شمارهٔ ۲۶

هر روز ز نو پردهٔ دیگر سازی
تادر پس پرده عشق با خود بازی
چون تو نفسی به سر نیائی از خویش
هرگز به کسی دگر کجا پردازی

شمارهٔ ۲۷

ای آمده از شوق تو جان بر لب من
چون روز قیامت است بی تو شب من
آخر سخنی از من بی دل بشنو
تاکی ز خموشی من و یارب من

شمارهٔ ۲۸

گر در سخنم باتو سخن را چه کنی
یا درد نو و عشق کهن را چه کنی
با این همه کار و بار و عزت که تراست
بی خویشتنی بی سر و بن را چه کنی

شمارهٔ ۲۹

ای خون شده در غمت دل پاک همه
ز هر غم عشق تست تریاک همه
اول همه را ز عشق خود خاک کنی
وانگاه به باد بردهی خاک همه

شمارهٔ ۳۰

اندهگن توییم از دیری گاه
در ما نگر، ای مرا ز اندوه پناه
کانها که به حسن گوی بردند زماه
کردند در اندوهگن خویش نگاه

شمارهٔ ۳۱

چون هر روزیت بیشتر دیدم ناز
هر روز بتو بیشترم گشت نیاز
نظّارگی توئیم از دیری باز
آخر نظری تو نیز بر ما انداز