پیشنهادات  

عطار - خسرونامه

بسم اللّه الرحمن الرحیم

بنام آنکه گنج جسم و جان ساخت
طلسم گنج جان هردو جهان ساخت
جهانداری که پیدا و نهانست
نهان در جسم و پیدا در جهانست
چو ظاهر شد ظهور او جهان بود
چو باطن شد بطونش نور جان بود
زپنهانیش در باطن چو جان ساخت
ز پیداییش در ظاهر جهان ساخت
چه ظاهر آنکه از باطن ظهورست
چه باطن آنکه ظاهر تر ز نورست
زمین را جفت طاق آسمان ساخت
خداوندی که جان داد و جهان ساخت
تن تاریک نور جان ازو یافت
خرد نوباوهٔ ایمان ازو یافت
چو کاف طاق و نون را جفت هم کرد
بسی فرزند موجود از عدم کرد
ز کفکی مادر ازدودی پدر ساخت
ز هر دو هر زمان نسلی دگر ساخت
چو طفلی ساخت شش روز این جهان را
چو مهدی، داد جنبش آسمان را
سر چرخ فلک در چنبر آورد
بصد دستش فرو برد و برآورد
شب تاریک را آبستنی داد
ز ابطانش فلک را روشنی داد
شبانگه چون طلسم شب عیان کرد
بوقت صبحدم گنجی روان کرد
چو صادق کرد صبح گوهری را
برو افشاند زرّ جعفری را
چو آتش گرم در راهش قدم زد
فرو کرد آب رویش تا علم زد
چو باد از مهر اوره زود برداشت
گرش از خاک گردی بود برداشت
چو آب از سوز شوقش چاشنی برد
بیک آتش ازو تر دامنی برد
اگرچه خاک آمد خاکسارش
ز ره برداشت از بادی غبارش
چه گویم گر زمین گر آسمانست
یکی لب خشک ودیگر تشنه جانست
همه در راه او سرگشتگانند
بدو تشنه بدو آغشتگانند
کفی خاک از در او آدم آمد
غباری از ره او عالم آمد
خداوند جهان و نور جان اوست
پدید آرندهٔ هر دوجهان اوست
جهان یک قطره از دریای جودش
ولی جان غرقهٔ نور وجودش
بیک حرف از دو حرف ایجاد کرده
بشش روز این سپهر هفت پرده
فلک گسترده و انجم نموده
دو گیتی در وجودش گم نموده
نه بی او جایز آن را خود فنائی
نه بی او هیچ ممکن را بقائی
نه هرگز جنبشش بود ونه آرام
نه آمد شد نه آغاز و نه انجام
خداوند اوست از مه تا بماهی
زهی ملک و کمال و پادشاهی
بدانک او در حقیقت پادشاهست
که مراین را که گفتم دو گواهست
گواهی میدهد بر هستی پاک
بلندی سپهر و پستی خاک
همه جای اوست و او از جای خالی
تعالی اللّه زهی نور معالی
چو او را نیست جایی در سر و پای
توانی یافت او را در همه جای
جهان کز اوّل و کز آخر آمد
وگر باطن شد و گر ظاهر آمد
در اصل کار چون هر دو جهان اوست
چه گردی گرد شبهت اصل آن اوست
چه میپرسی چه باطن یا چه ظاهر
چه میگویی چه اوّل یا چه آخر
چو ذاتش باطن و ظاهر ندارد
صفاتش اوّل و آخر ندارد
مکان را باطن و ظاهر نماید
زمان را اوّل و آخر نماید
عدد گردر حقیقت از احد خاست
ولی آنجا نیامد جز احد راست
یقین دان این چه رفت و بی شکی دان
هزار و یک چوصد کم یک یکی دان
وجودی بی نهایت سایه انداخت
نزول سایه چندین مایه انداخت
وجود سایه چون در یافت آن خواست
که خود را بی نهایت آورد راست
چو طاوس فلک را زرفشان کرد
هزاران دانهٔ زرّین عیان کرد
لباس خور چو از کافور پوشید
ز عنبر در شب دیجور پوشید
زروز و شب دو خادم بر در اوست
که آن کافور و این یک عنبر اوست
چو مصر جامع عالم عیان کرد
ز چرخ نیلگون نیلی روان کرد
ز آبی در زمستان نقره انگیخت
ز بادی در خزان زر بر زمین ریخت
سر هر مه مه نو را جوان کرد
بطفلی پشت او همچون کمان کرد
زره پوشید در آب از نسیمی
بماهی داد جوشن همچو سیمی
چو قهرش از شفق خونی عجب کرد
همه در گردن زنگی شب کرد
چو زنگی بی گنه برگشت خندان
زانجم بین سفیدش کرد دندان
ز نوح پاک کنعانی برآورد
خلیلی ازگلستانی برآورد
برآورد از قدمگاهی زلالی
که شد خشک آن ز گر ماهم بسالی
ز راه آستین آبستنی داد
ز روح محض طفلی بی منی داد
ز مریم بی پدر عیسی برآورد
ز شاخ خشک خرمایی ترآورد
چو شاه صبح را زرّین سپر داد
بملک نیمروزش چتر زر داد
چو بالا یافت ملک نیمروزش
علم میزد رخ عالم فروزش
همو را در زوال چرخ انداخت
وزو اندر ترازو چشمهیی ساخت
که هان ای چشمهٔ خشک روانه
چو چشمه در ترازو زن زبانه
که تا بنمایی اینجا زور بازو
بهای خود ببینی در ترازو
بساط آسمان تا هفتمینش
کند طی چون سجلّی از زمینش
کند چون پشم کوه آهنین را
چنان کاندر بدل فرش زمین را
زمین را او بدل در حال سازد
که از اوتاد کوه ابدال سازد
چو آتش هفت دریا را تب آرد
زمین را لرزه داء الثَعلَب آرد
دهد یرقان اسود ماه و خور را
چو تنگی نفس صبح و سحر را
چو هر شب در شبه گوهر نشاند
نگین روز را در زر نشاند
گشاید نرگس از پیهی سیه پوش
ز عصفوری برآرد لالهٔ گوش
گه از آتش گلستانی برآرد
گه ازدریا بیابانی برآرد
ز سنگ خاره اشتر او نماید
ز آبی دانهٔ دُرّ او نماید
چو گل را مهد از زنگار سازد
بگردش دور باش از خار سازد
چو لاله می درآرد سر براهش
ز اطلس بر کمر دوزد کلاهش
چو سر بنهد بنفشه در جوانیش
دهد خرقه بپیری جاودانیش
چو سوسن ده زبان شد یاد کردش
غلام خویش خواند آزاد کردش
چو نرگس زار تن در مرگ دادش
هم از سیم و هم از زر برگ دادش
چو آمد یاسمین هندوی راهش
بشادی نیک میدارد نگاهش
چو اصلش بی نهایت بود او نیز
وجود بی نهایت خواست یک چیز
ولی بر بی نهایت هیچ نرسد
ازین نقصان بدو جز پیچ نرسد
ز پیچیدن نبودش هیچ چاره
شد القصه ز نقصان پاره پاره
چو هر پاره بهر سویی برون شد
چنین گشت و چنان و چند و چون شد
اگر هستی تو اهل پردهٔ راز
بگویم اوّل وآخر بتو باز
وجودی در زوال حدّ و غایت
فرو شد در وجود بی نهاست
چو بود او روز اوّل در فروغش
در آخر سوی او آمد رجوعش
درآمد پشهیی از لاف سرمست
خوشی بر فرق کوه قاف بنشست
چو او برخاست زانجا با عدم شد
چه افزود اندران کوه و چه کم شد
ازانجا کاین همه آمد بصد بار
بدانجا باز گرددآخر کار
همه اینجا برنگ پوست آید
ولی آنجا برنگ دوست آید
کلام اللّه اینجا صد هزارست
ولی آنجا بیک رو آشکارست
همه اینجا برنگ خویش باشد
ولی آنجا هزاران بیش باشد
همه آنجایگه یکسان نماید
که هرچ آنجایگه شد آن نماید
اگر جمله یکی ور صد هزارست
بجز او نیست این خود آشکارست
اگر گویی عدد پس چیست آخر
شد و آمد برای کیست آخر
جواب تو بسست این نکته پیوست
که کوران پیل میسودند در دست
یکی خرطوم او سود و یکی پای
همه یک چیز را سودند و یکجای
چو وصفش کرد هر یک مختلف بود
ولی در اصل ذاتی متّصف بود
اگر خواهی جوابی و دلیلی
جهانی جمله پرکورند و پیلی
اگر یک چیز گوناگون نماید
عجب نبود چو بوقلمون نماید
عدد گر مینماید تو یقین دان
که توحیدست در عین الیقین آن
تو هم یک چیزی و هم صد هزاری
دلیل از خویش روشنتر نداری
عدد گر غیر خودبینی روانیست
ولی چون عین خود بینی خطا نیست
هزاران قطره چون در چشمم آید
اگردریا نبینم خشمم‌ آید
ز باران قطره گر پیدا نماید
چو در دریا رود دریا نماید
وگر تو آتش وگر برف بینی
همه قرآنست گر صد حرف بینی
اگر بر هر فلک صد گونه شمعند
برنگ آفتاب آن جمله جمعند
مراتب کان در ارواحست جاوید
چو صد شمعست پیش قرص خورشید
اگر روحی بود معیوب مانده
بماند همچنان محجوب مانده
هزاران خانه در شهدست امّا
یقین دان کان طلسمست و معمّا
همی آن خانها هرگه که حل گشت
عدد شد ناپدید و یک عسل گشت
هزاران نقش بر یک نحل بستند
ولی جز آن همه درهم شکستند
اگر سنگی نیی نقش آر در سنگ
ببین آن نقشها یک رو و یک رنگ
همه چیزی چو یکرنگست اینجا
اگر جمع آوری سنگست اینجا
دران وحدت دو عالم را شکی نیست
که موجود حقیقی جز یکی نیست
خداست و خلق جز نور خدا نیست
ولی زو نور او هرگز جدانیست
حقست ونور حق چیزی دگر نیست
بباید گفت حق جز حق دگر کیست
اگر آن نور را صورت هزارست
ولی در پرده یک صورت نگارست
اگر باشد در عالم ور نباشد
همه او باشد و دیگر نباشد
نبود این هر دو عالم بود او کرد
نه خود رازان زیان نه سود او کرد
چنان کو بود اگرچه صد جهانست
کنون با آن و این او همچنانست
در اوّل تن سرشت و جانت او داد
خرد بخشیدت و ایمانت او داد
در آخر جان و تن از هم جدا کرد
ترا در خاک ره چون توتیا کرد
چو مرگ آمد ترا بنمود باتو
ندانستی که آن او بود یا تو
که گر او باتو چندینی نبودی
ترا جان و دل و دینی نبودی
چو تو بی او نیی تو کیستی اوست
همه اوست ای تو در معنی همه پوست
چو زو داری تو دایم جان و تن را
چه خواهی کرد با او خویشتن را
چو تو باقی بدویی این بیندیش
بدو باید که مینازی نه بر خویش
تو میگویی که خوش باشم من اینجا
چگونه خوش بود با دشمن اینجا
ترا دشمن تویی از خودحذر کن
اگر خاکیست در کان تو زر کن
چو تو کم میتوانی گشت جاوید
در آن نوری که عکس اوست خورشید
چو آخر زر تواند شد همه خاک
نماند خاک و نبود مرد غمناک
چو داری آفتابی سایه بگذار
چو شیر مادر آید دایه بگذار
بقدر ذرّهیی گر در حسابی
ز خورشید الهی در حجابی
بیک ذرّه ندارد هیچ تابی
کسی از دست تو جز آفتابی
کسی کو در غلط ماندست از آنست
که در بحر شک و تیه گمانست
ولیکن هر که دارد کعبه درگاه
نگردد در میان کعبه گمراه
کسی کو در میان کعبه درگشاد است
همه سویی برو کعبه گشادست
ز نور معرفت تحقیق مابس
وزو راه هدی توفیق ما بس
بلی قومی که گم گشتند ازان ذات
فقالوا ربّنا ربّ السّموات
ولی قومی که در ره خیره گشتند
بدو چشم جهان بین تیره گشتند
کسی خورشید اگر بسیار بیند
شود خیره کجا اغیار بیند
ولی چون آفتاب آید پدیدار
نماند سایه را در دیده مقدار
که داند کان چه خورشیدست روشن
که بر هر ذرّهیی تابد معین
اگر بر ذرّه‌ایی تابد زمانی
فرو گیرد چو خورشیدی جهانی
روا باشد انااللّه از درختی
چرا نبود روا از نیک بختی
کسی کو محو آن خورشید گردد
فنایی در بقا جاوید گردد
اگر خواهی که یابی آن گهر باز
چو پروانه وجود خویش در باز
اگر قومیپی این راه بردند
چو گم گشتند پی آنگاه بردند
ترا بی خویش به با دوست بودن
که بیخود بودنت با اوست بودن
اگر با او توانی بود یکدم
بحق او که بهتر از دو عالم
چو مردان خوی کن با او که پیوست
نخواهی بود بی او تا که او هست
چو باید بود با او جاودانت
نباید بود بی او یک زمانت
برنگ او شوومندیش از خویش
کزو اندیشی آخر به که از خویش
چو قطره هیچ نندیشد ز خود باز
یقین میدان که دریا شد ز اعزاز
چنین آمد ز حق کانانکه هستند
چو جان در راه او بازند رستند
چگونه نقد جان بازیم با او
که از خود مینپردازیم با او
چگویم چون نمیدانم اگر هیچ
که اویست و همویست و دگر هیچ
چرا گویم که چون او هست کس نیست
چو او هست وجز او نیست اینت بس نیست
نمیآید احد در دیدهٔ تو
احد آمد عدد در دیدهٔ تو
چو تو بر قدر دید خویش بینی
یکی را صد هزاران بیش بینی
که دارد آگهی تا این چه کارست
تعدّد هست و بیرون از شمارست
درین ره جان پاکان چون گرفتست
که راهی مشکل و کاری شگفتست
همه عالم تهی پر بر هم آمیخت
تعجّب با تحیر در هم آمیخت
بسی اصحاب دل اندیشه کردند
بآخر عجز و حیرت پیشه کردند
چو تو هستی خدایا ما که باشیم
کمیم از قطره در دریا که باشیم
تویی جمله ترا از جمله بس تو
نداری دوستی با هیچکس تو
از آن باکس نداری دوستداری
که تو هم صنع خود را دوست داری
چو صنع تست اگر جز تو کسی هست
اثر نیست از کسی گرچه بسی هست
چو استحقاق هستی نیست در کس
ترا قیومی و هستی ترا بس
کمال ذات تو دانستن آسانست
ولی از جانب ماجمله نقصانست
تویی جمله ولی ما می ندانیم
ز پنهانیت پیدا می ندانیم
جهان پر آفتابست و ستم نیست
اگر خفّاش نابیناست غم نیست
اگر خفّاش را چشمی نباشد
ازو خورشید را خشمی نباشد
کسی کوداندت بیرون پردهست
که هر کو در درون شد محو کردهست
خیال معرفت در ما از آنست
که آن دریا ازین قطره نهانست
چو دریا قطره را عین الیقین شد
نبودش تاب تا زیر زمین شد
شناسای تو بیرون از تو کس نیست
چو عقل و جان تو میدانی تو بس نیست
تویی دانای آن الّا تویی تو
چه داند عقل و جان الّا تویی تو
چو تو هستی یکی وین یک تمامست
برون زین یک یکی دیگر کدامست
اگر احول احد را در عدد نیست
غلط در دیدهٔ اوست از احد نیست
اگر قبطی زلالی خورد و خون شد
ولیکن عقل میداند که چون شد
ز بوقلمون عالم در غروری
سرابی آب میبینی که دوری
چو دوری عالم پرپیچ بینی
که گر نزدیک گردی هیچ بینی
خداوندا بسی اسرار گفتم
چگویم نیز چون بسیار گفتم
الهی سخت میترسم بغایت
که در پیشست راهی بینهایت
ز تاریکی در آوردی تو ما را
بتاریکی فرو بردی تو ما را
بخوبی صورتی پرداختی تو
بخواری سوی خاک انداختی تو
قبای فهم این بر قد ما نیست
کسی را زهرهٔ چون و چرا نیست
تو میدانی که عقلم دور بینست
سر مویی نمیبینم یقینست
سر مویی مرا معلوم گردان
که در دست توام چون موم گردان
اگر من دوزخیام گر بهشتی
تو میدانی تو تا چونم سرشتی
مرا چون در عدم میدیدهیی تو
که مال ونفس من بخریدهیی تو
ز من عیبی که میبینی رضا ده
چو بخریدی مکن عیبم بهاده
مزن زخمم که غفّا را لذنوبی
مکن عیبم چو ستّار العیوبی
چو بهر کردن آزاد یا رب
فریضه کردهیی مال مُکاتب
بسرّ سینهٔ آزاد مردان
که کلّی گردنم آزاد گردان
خداوندا بسی تقصیر کردم
شبه در معصیت چون شیر کردم
که هر کازادی گردن ندارد
قبول بندگی کردن ندارد
ندارم هیچ جز بیچارگی من
ز کار افتادهام یکبارگی من
مرا گر دست گیری جای آن هست
وگر دستم نگیری رفتم ازدست
چو هستی ناگزیر ای دستگیرم
مزن دستم که ازتو ناگزیرم
بسی گرچه گناه خویش دانم
ولکین رحمتت زان بیش دانم
خداوندا دل و دینم نگهدار
تو دادی آنم راینم نگهدار
در آن ساعت که ما و من نماند
چراغ عمر را روغن نماند
از آن زیتونهٔ وادی ایمن
که نه شرقی و نه غربیست روغن
چراغ جان بدان روغن برافروز
چو من مردم مرا بی من برافروز
چو جانم بر لب آید میتوانی
مرا آن دم ندایی بشنوانی
که تا من زان ندا در استقامت
شوم در خواب تا روز قیامت
کفی خاکم چو خاکم تیره داری
مگردان زیر خاکم خاکساری
چو دربندد دری از خاک و خشتم
دری بگشای در گور از بهشتم
چو پیش آری صراط بیسر و پای
مرا پیری ده و طفلی براندای
اگرچه بر عمل خواهی جزاداد
توانی داد بی علّت عطا داد
عمل کان از من آید چون من آید
که از لاف و منی آبستن آید
چو فضلت هست بی علّت الهی
بجرم علّتی از من چه خواهی
ولی فضل تو چون بیعلّت افتاد
بهر که افتاد صاحب دولت افتاد
نبوّت بی عمل چون میتوان داد
توانی بیعمل خط امان داد
چنانم رایگان کردی پدیدار
بفضلت رایگانم شو خریدار
برون بر از دو کونم ای نکوکار
درون مقعد صدقم فرود‌ آر
بجز تو درجهان کس را ندانم
بجز تو جاودان کس را نخوانم
ترا خوانم گرم خوانی وگرنه
ترا دانم گرم دانی وگرنه
بسی نم ریخت این چشمم تو دانی
بیک شبنم گرم بخشی توانی
اگر گویم بسی وگر نگویم
چو میدانی همه دیگر چگویم
هم از خود سیرم و هم از دو عالم
ترا میبایدم و اللّه اعلم

در نعت سیدالمرسلین خاتم النبیین صلی اللّه علیه و آله و سلم

ثنایی کان ورای عقل و جانست
چه حدّ شرح و چه جای بیانست
ثنا و مدح صدری چون توان گفت
که مدح او خداوند جهان گفت
محمد کافرینش را غرض اوست
مراد از جوهر و جسم و عرض اوست
محمد مشفق دنیا و دین را
شفیع اوّلین و آخرین را
شگرف کارگاه هر دو عالم
نبی و خواجهٔ اولاد آدم
سوار چابک میدان افلاک
نظام عالم و سلطان لولاک
لطایف گوی رمزلایزالی
معارف جوی گنج ذوالجلالی
سپهسالار دیوان رسالت
امام مسند و صدر جلالت
ز عالم تا بآدم پرتو اوست
ز مشرق تا بمغرب پیرو اوست
سپهر دانش و خورشید بینش
بزیر سایهٔ او آفرینش
باصل و فرع مالک عقل و جان را
بجان و دل ولی نعمت جهان را
تنش معیار دارالضرب اشباح
دلش طیار دارالملک ارواح
ملایک خاشه روب گلشن او
خلایق خوشه چین خرمن او
نیازش پیک راه قاب قوسین
نمازش جلوه گاه قرّة العین
خرد با حکم شرعش یافه گویی
جهان از مشک خلقش نافه جویی
خدا را در حقیقت اوست بنده
لباس اصطفا در بر فکنده
زر خالص ز کان کبریا اوست
همه عالم مس آمد کیمیا اوست
نه عالم بود و نه آدم که او بود
که او بود و خدا آن دم که او بود
چو از کُنت نبیاً راه برداشت
بیک ره بر جهانی رهگذر داشت
در آن ره آن قدمها را شمارست
چنین دانم که بیش از صد هزارست
ز خاک هر قدم کان صدر برداشت
خدا پیغمبری با قدر برداشت
چو شد خاک رهش در هم سرشته
سجودش کرد صد عالم فرشته
اگر ظاهر نمیدانی تو آن خاک
نبود آن خاک الّا آدم پاک
نه آدم بود هرگز نه سلیمان
که او از پیش و از پس داد فرمان
چو آمد انبیا را خاتم آن صدر
ازان خاتم سلیمان یافت آن قدر
چو آن سلطان دین آمد پدیدار
هزاران بُت ز عالم شد نگونسار
درین نه طاق ازرق خیمه افراخت
بچَفته طاق نوشروان درانداخت
جهان تاریک بود از کفر کفّار
ز نور او منّور شد بیکبار
برون آمد ز پرده همچو خورشید
دل و دین را منّور کرد جاوید
چو شد لطف خداوندیش دایر
بران بی سایه میغ افکند سایه
چو خورشید از پس پرده زدی تیغ
برو سایه فکندی یکسره میغ
چرایی تو کثیرالصّمت کافلاک
ز نطق تست رقّاصی طربناک
چرایی دایم الفکر اینت بس نیست
که چون از تو گذشتی جز تو کس نیست
چو مهر انبیایی در دو عالم
بمهر تست ذُریات آدم
دو قوس قاب قوسین اوّل کار
یکی شد کامد آن صورت پدیدار
ز چشم بد چو سربرداشت بد خواه
مگر عقرب از آن افتاد در راه
درآمد جبرییل آن پیک کونین
یکی تیر از کمان قاب قوسین
بزد بر عقربو بر آسمان دوحت
چنان محکم که عقرب بر کمان دوخت
ز مهر مهرهٔ پشتش بر افلاک
همه مهره بریخت و حقّه شد پاک
چو ماهی گیسوی او چون زره یافت
خجل شد جوشن از تشویر بشکافت
بپشتی چنان مهری که بر پشت
تو داری میشکافی مه بآنگشت
گر انگشتت نبودی در مقابل
ندیدی منزلت ماه از منازل
بهر منزل که میگردد شب و روز
ترا میخواند ای درّ شب افروز
بهر منزل سلوکی طرفه دارد
که گاه اکلیل گاهی صرفه دارد
طوافت میکند تا در وجودست
که او رادر روش سعدالسعودست
از آن در راه قلبش منزل آمد
که پر دل رفت او و پر دل آمد
تو جانی و کسی کز عشق جان رفت
اگر منزل رود پر دل توان رفت
چو پر دل بود و بر دل بود راهت
خطاب آمد بدل از پیشگاهت
که گردندانت بشکستند از سنگ
بر افروزیم آتش چند فرسنگ
ولیک ار سنگ در مردم فروزیم
بت سنگین و سنگین دل بسوزیم
چو دندان تو از سنگی نگون شد
دل سنگ ای عجب از درد خون شد
بسنگ آن را که با تو جنگ باشد
دل او سخت تر از سنگ باشد
چو سنگت میزند اعدای ناچیز
بزن هم سنگ دل هم سنگ را نیز
فلک از شرم او پرده نشین شد
گهی بر رفت گاهی بر زمین شد
چومهرت سنگ مغناطیس آمد
حسود سنگدل ابلیس آمد
کسی باتو چو سنگ و آبگینه
بیک دم سنگسارش کن ز کینه
حسودت سنگ بر دل پاره پاره
چو سنگ آتش آمد زخم خواره
چو سنگ افسرده آمد جانش گویی
ز سنگ آمد برون ایمانش گویی
اگر قرآن فرو خواندی تو بر سنگ
شود چون سنگ سرمه نرم و یکرنگ
بقرآن کوه سنگین شاخ شاخست
از آن روی زمین پر سنگلاخست
دل خصم تو چون نقشیست بر سنگ
که از قرآن نگردد نرمتر سنگ
ز قران سنگدل را نیست تبدیل
ولی سنگش به از طیراً ابابیل
عدوی توبتی از سنگ دارد
عجب نبود که بروی سنگ بارد
چو خصمت کرد جنگ سنگ آغاز
تو نیز ای شمع دین سنگی در انداز
سهیل شرع او را جدی بشناخت
ادیم از بهر نعلینش در انداخت
رسن چون دلو گردان چرخ پرتاب
که تا بهر بُراق او برد آب
چو دیدش هشت خلد از هفت پرده
باستقبال شد هر هفت کرده
از آن گیسوی کژوان قامت راست
ز حوران صد قیامت بیش برخاست
فلک در آستین صد جان برآمد
بخدمت چون گریبان بر سر آمد
چو با جان در طبق پیش آمدش باز
چو طاق آمد بخدمت شد سرافراز
فلک از راه او کحلی طلب کرد
که درچشم کواکب شب بشب کرد
چو گرد خاک پایش آسمان یافت
کواکب پردهٔ کحلی از آن یافت
فروغ صبح ازان بر عالمی زد
که با او از سر صدقی دمی زد
چراغش خواند حق تا گشت از اخلاص
همه قندیلهای عرش رّقاص
قلم در پیش او لوحی فرو خواند
بسی عرش آیة الکرسی برو خواند
چو شد القصه در صدر طریقت
سبق گفت انبیا را از حقیقت
وز آنجا همچو خورشیدی روان شد
چو سایه هر دو عالم زو نهان شد
جهانی دید پر موج مسّمی
بیک ره هم جهان محو و هم اسما
اگرچه داشت جبریل منوّر
هزاران پرّ طاوس معطّر
باستاد و پیمبر گفت آنگاه
منم پروانه، شمعم نوراللّه
اگر سازد وگر سوزد چنان به
نیم من در میان حق جاودان به
تو طاوس ملایک مینمایی
منم پروانهٔ نور خدایی
بدر منشین چو آن همخانهٔ تو
بیفکن پر چو آن پروانهٔ تو
زهی نور جهان پرور که او داشت
که پیشش هر دو عالم سر فروداشت
چو نور او علم زد از رهی دور
دو عالم خورد با هم کوس ازان نور
چو او در بندگی داد قدم داد
خداوندش چنین کوس و علم داد
چو رفت آنجا که اصل کار آنجاست
جهان را نقطهٔ پرگار آنجاست
درآمد پیک الهامی ز پیشانش
سخن گفت از زبان وحی در جانش
که بنگر قاب قوسین الهی
مثال بندگی و پادشاهی
بدست او یکی وان چیست ایمان
بدست تو یکی رفتن بفرمان
چو قوس جان من یافت استطاعت
تو قوس جسم برزه کن بطاعت
چو یک زه تو کشیدی و یکی من
زهی تو نه منم جمله زهی من
هزاران زه سزد یکیک زبان را
اگر تو میبری این دو کمان را
نه از انگشت تو بر ماه یکبار
دو قوس آمد بزاغ شب پدیدار
یکی شد بعد ازان دو قوس آنگاه
پدید آمد ازان دو قوس یک ماه
کنون نیز آن دو قوس قاب قوسین
یکی شد از تو، ای سلطان کونین
عدد از ماه تا ماهیست در راه
عدد گم گشت باقی ماند یک ماه
تویی آن ماه ای خورشید اصحاب
که انجم بر تو میلرزد چو سیماب
ز عالم نرگس چشمت فرو پوش
بکش این دو کمان تالالهٔ گوش
بلندی دو عالم پستی تست
غرض از آفرینش هستی تست
دو گیتی حور و از شعر تو بویی
دو عالم نور و از فرق تو مویی
ز دو ابروت طاق چرخ بابی
ز دو گیسوت مهر و ماه تابی
ز حُسنت جنّة القلبست پر نور
ز نورت جنّة الفردوس پرحور
چو تو آسایش عقل و روانی
بحق آرایش هر دو جهانی
چه کژ موییست در چشم تو افلاک
بیک یک مینگر لا تعدعیناک
تواضع مینهد تاجی بتارک
اگر خواهی علّو و اخفض جناحک
نظر درعکس این قوم اصفیااند
ولاتَطرُد که عکس نور مااند
که اوّل زمرهیی نه واقف راز
ترادادند از نه حجره آواز
سپهری را که بر اندازهٔ تست
کنون نه حجره پر آوازه تست
بآخر نور آن حضرت علم زد
محمّد محو شد آنگاه دم زد
ز امّت در سخن آمد زمانی
بدو بخشید امّت را جهانی
چو کار امّتش از پیش برخاست
بحق خویش قرب خویش درخواست
میان آندو حضرت دو کمان بود
ز احمد تا احد میمی میان بود
چو در میمی که میگویی دو میمست
بهر یک میم یک عالم مقیمست
چو این عالم در انعالم نهان شد
دومیم آمد یکی،‌ وحدت عیان شد
چو آن میم دگر برخاست از پیش
احد ماند و فنا شد احمد از خویش
ترا این سرّ که میگویم عیانست
قل ان کنتم تحبّون صدق آنست
چوب از آمد از آنجا جانش آنجا
ایاز اینجایگه سلطانش آنجا
نشست القصّه پیش صفّهٔ بار
همه مقصود او حاصل بیکبار
سخن از جسم و از جانش برون گفت
که نحن السابقون الآخرون گفت
چو تشریف لعمرک بر سر افکند
دو گیسوی مسلسل در برافکند
بیک موی حقیقت آن مسلسل
محقق کرد نسخ دین اوّل
همه خطها از آن در درج او بود
که دخل کلّ عالم خرج او بود
زهی کونین عکس نور پاکت
خطاب از نه فلک روحی فداکت
زهی کرسی درت را حلقه داری
ز دستت عرش اعظم خرقه داری
کجا خورشید باشد سایه داری
ندارد سایه با خورشید کاری
زهی در حلقهٔ گیسوت مضمر
برات هشت خلد و هفت اختر
تو بنشسته طویل الحزن جاوید
ز تو هر ذرّه میتابد چو خورشید
تنش از سایه زان معنی جدا بود
که دایم سایه پرورد خدا بود
کسی کو در قیامت قطب مردانست
وزو هفت آسیای چرخ گردانست
چو او را نیم جو هفت آسیا نیست
کند دست آس چون این کار مانیست
چو این نه حجره را میکرد دست آس
وزو نه آسیای چرخ را پاس
که داند تا دران منصب که او بود
چنان عالی چرا اینجا فرو بود
ترا امّ القری کی در حسابست
نبی امّی ازامّ الکتابست
چو دارد خط حق نقش دل خویش
چه بنویسد، چنان خطیش در پیش
چو علم اوّلین و آخرین داشت
چه برخواند که ناخواندن ازین داشت
چو سر بر خط نهادش عرش و کرسی
بسش این خط، دگر از خط چه پرسی
خدا چون خواند در دارالسلامش
چه خواهد خواند این خواندن تمامش
دلش چون غرق قرآن بود و اخبار
درین منصب چه خواهد کرد اشعار
چو شد بیت الله و بیت المقدّس
ردیف این دو بیتش شعر من بس
دم سحر حلال بیت دامست
که بیت لایقش بیت الحرامست
اگر اوّل گل سرخش عرق کرد
ازان در آخرش زرّین طبق کرد
که تا بر نام او زر میفشاند
گلاب از دیدهٔ تر میفشاند
ازان گل صدورق شد در ره ناز
که تا آن صدورق از هم کند باز
ازان یک یک ورق چون عاشق مست
صفات روی او خواند بصد دست
چو بسیاری بود آن شرح عالی
فرو ریزد ز هم از سرّ جالی
شنودی آنکه طشت آورد جبرئیل
نه برشق کرد صد را و بتعجیل
چو عکس انداخت این طشت مثمن
ز عکسش گشت این نه طاس روشن
مزین کرد آن طشت از دل او
چنانک آن طاق ازرق از گل او
دل او میبشست این کی بود راست
که فردوس از دل او میبیاراست
غلوّ قهر شرع موسوی بود
غلوّ لطف دین عیسوی بود
یکی از قهر ملّت نفس میسوخت
یکی از لطف دین دل می بر افروخت
چو قهر و لطف با هم معتدل شد
رسول ما طبیب نفس و دل شد
چو او سلطان دارالملک جانست
سر موییش بیش از دو جهانست
چو هفده موی شد در دین سپیدش
دو عالم سر بسر اندر امیدش
چنان آن هفده مویش سایه انداخت
که هژده الف عالم سر بر افراخت
چو نور هفده مویش موجزن شد
نماز هفده فرض مرد و زن شد
خدا‌آن هفده میدانست از پیش
فریضه هفده کرده از همه بیش
رخ او را و مه را اهل اقلیم
همی گفتند چون سیبی بدونیم
چو سیب ماه را بشکافت ز انگشت
سخنها چون چراغی در دهان کشت
چو گویی دید ماه آسمان را
شبی ز انگشت چوگان ساخت آن را
چو زخمی شد ز چوگانش آشکاره
بیک ره گشت گوی مه دو پاره
کنون از شوق انگشتش از آنگاه
گهی گوی و گهی چوگان شود ماه
چو خورشید رخش افگند سایه
همای چرخ را بشکست مایه
ز فرّ او از ان مه پاره آمد
که او خورشید صد مهپاره آمد
ازان مه پارهٔ هست آسمان شد
که او مهپارهٔ هر دو جهان شد
زهی روشن چراغی کوبانگشت
چراغ ماه را بر آسمان کشت
زهی چشم و چراغ چرخ چارم
زهی نور دو چشم هفت طارم
زهی برقبّه افلاک جایت
زهی بر فرق ساق عرش پایت
اگر فر تو همچون فیض یزدان
بموری بگذرد گردد سلیمان
تو بی شک از سلیمانی بسی بیش
منت پای ملخ آوردهام پیش
ز من بپذیر زیرا کاین حکایت
ز تو کردند ره بینان روایت
که پیغمبر که داغ کبریا داشت
یکی مُهر مدوّر بر قفا داشت
بسی سر سبزی ونورش از آن بود
که در سرّ حقیقت آسمان بود
ز مهر مُهر پشتت ای سرافراز
بصد پشتی بپشت افتادهام باز
طمع دارم کزان مهر نبوّت
نهی بر کار من مهر مروت
میان از بهر فرمان بسته دارم
که نامت حرز جان خسته دارم
اگر من ذرّهام امیدوارم
که در پرده چو تو خورشید دارم
سبکسارم کن ای پشت و پناهم
که از صد ره گران بار گناهم

در فضیلت امیرالمؤمنین ابوبكر صدّیق

امام اهل دین سلطان اوّل
امیرالمؤمنین صدیق افضل
ولی عهد سپهر صدق صدّیق
خلافت را ولی او بود بتحقیق
چو یافت از فقر پیغمبر نسیمی
همه در باخت جز هیچ و گلیمی
نبود از معرفت پروای گفتش
ازینجا کن قیاس خورد و خفتش
شبانروزی خموشی پیشهٔ او
ورای هر دو کون اندیشهٔ او
خلافت را نخست او لایق آمد
که صدّیقست و صبحش صادق آمد
خلافت را اگر کس صبح دیدی
که بودی پیش او کاذب دمیدی
چودر عالم دمید آن صبح انوار
کواکب رنگ او گیرند هموار
چو اصحابش کواکب را مثالند
بنور صبح همرنگ از کمالند
ز نور او موحدّ شد مقرّب
که در صبحست همرنگی کوکب
ولی آن صبح صادق را بتحقیق
نمیداند کسی مانند صدّیق
بنور صبح صدّیقست لایق
که آنها کوکبند او صبح صادق
پس اینجا تو یقین دان کانکه هستند
بنور صبح صادق حق پرستند
نبی گفتست اگر ایمان صدّیق
بسنجد آنکه از ایمان بتحقیق
از ایمان خلایق بیش آید
پس آن بهتر که اوّل پیش آید
چو ابراهیم امّت را پدر بود
بصدیقیش قرآن جلوه گر بود
چو افضل آمد و دین را پدر شد
لقب صدّیق یافت و نامور شد

در فضیلت امیرالمؤمنین عمر فاروق

چراغ جنّت و شمع دو عالم
امیرالمؤمنین فاروق اعظم
اگر چه بود ملکی در میانش
نمیارزید ملکی یک زمانش
غلامی بر سرش استاده بودی
زبان بر نیکویی بگشاده بودی
همی گفتی بدو الموت الموت
که تا عمرش نگردد لحظهیی فوت
کسی کو را موکّل مرگ باشد
کجا ملک جهان پر برگ باشد
شبی بودی که خود هیزم بچیدی
برای پیره زن هیزم کشیدی
چراغ خلد هیزم چین که دیدست
چنین روشن چراغ دین که دیدست
چو دین را مغز بودی در دماغش
بسی کردند روغن در چراغش
چو در دنیا نمیگنجید آن نور
چرغی شد میان جنّت و حور
اگر در دل ز فاروقت غباریست
ترا در راه دین آشفته کاریست
چه برخیزی بخصمی چراغی
که روشن زوست چون فردوس باغی
بخصمی زخم او برخویشتن زن
بروابلیس را کن کورو تن زن
چو زو ابلیس شد کور اوّل کار
از آن در خصمی او با تو شد یار
عجم بگشاد و این فتحی مدامست
چو پیغمبر عرب را، وین تمامست
عجم آنگه جهود و گبر بودند
ازو گوی مسلمانی ربودند
کسی اجدادش اسلام از عُمر یافت
ز مهر او چرا امروز سر تافت
کسی کو اعجمی افتاد در راه
ز سعی او مسلمان گشت و آگاه
چو از سعیش درون آمد باقرار
چرا باوی برون آمد بانکار
گر او هرگز نکردی نشر ایمان
که گشتی در عجم هرگز مسلمان
کسی را زو بود ایمان برونق
چگونه گویدش کو بود ناحق

در فضیلت امیرالمؤمنین عثمان بن عفّان

جهان معرفت دریای عرفان
امیرالمؤمنین عثمان عفّان
حیابحریست کورا پاو سر نیست
ولی دروی بجز عثمان گهر نیست
کسی در صحبت قرآن همیشه
حیا چون نبودش پیوسته پیشه
دلش در علم و تقوی عالمی پاک
نبی را و ُنبی را همدمی پاک
نکویی با پیمبر بی عدد کرد
بسی در ساعة العسرش مدد کرد
بدامادی پیمبر بر گزیدش
مکن ردّش چو پیغمبر گزیدش
چو او مقبول قرآن و رسولست
ترا گر نیست مغزت بر فضولست
چنان آن گوهر پاکش صفا داشت
که در دریای قرآن آشنا داشت
دل پاکش چو جان پاک در باخت
بپاکی با کلام پاک در ساخت
بهر حرفی که از قرآن بخواندی
ز سرّش صدورق از جان بخواندی
ولی تا یک ورق از جان گرفتی
جهانی علم از جانان گرفتی
بمعنی حرف او بودی جهانی
ز کاف و نون ترا این بس نشانی
جهانی چون زهر حرفی درون داشت
ببین تا وسعت جان چند و چون داشت
ز یک یک نقطهٔ قرآن چنان بود
که نقطه نقطه چشمش خون فشان بود
ز هر نقطه که در اسرار میگشت
بگرد نقطه چون پرگار میگشت
چو عثمان کرد آن بنیاد آغاز
ثواب جمله میگردد بدو باز

در فضیلت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام

سپهر معرفت خورشید انور
امیرالمؤمنین کرّار صفدر
امام مطلق ارباب بینش
بدانش آفتاب آفرینش
چو او شیر حق آمد داغ حق داشت
بمردی و جوانمردی سبق داشت
اسد چون خانهٔ خورشید باشد
علی کالشمس ازو جاوید باشد
چو اصل اهل بیت افتاد حیدر
بلی بایست شهر علم رادر
چو شهر علم دین پیغمبر آمد
اگر بابیست آن را حیدر آمد
چو بیت آفتاب ذوالجلالست
گرش شیر خدا خوانی حلالست
چنین گفت او که در دین حق تعالی
مرادادست در علم آن کمالی
که گردرباء بسم اللّه ز اسرار
کنم تضیف بیش از ده شتروار
بهر حرف از کلام صانع پاک
کنم هر دم هزاران معنی ادراک
چو دنیا را طلاقی داد جانش
مگر انگشتری ماند از آنش
خداوندش یکی سایل فرستاد
که آمد در نمازش پیش،‌ استاد
که در دین تو دنیا بند جانست
تو میدانی که این خاتم از آنست
چو شد زین سرّ عالی سرفراز او
بسایل داد خاتم در نماز او
نمازش را چو خاتم در نگنجید
بجز حق ذرّهیی هم درنگنجید
نمازش چون حضوری معتبر داشت
کی از پیکان برون کردن خبر داشت
کسی کو در حقیقت تشنه جانست
که کلّی سیر از کار جهانست
اگر آبیش میباید که جان خورد
ز دست ساقی کوثر توان خورد
عزیزی کو دو چشم راه بین داشت
سه روح ازچاریار راستین داشت
ترا از زهر بدعت گر گزندست
همین تریاق اربع سودمندست

در فضیلت امیرالمؤمنین حسن علیه السلام

امامی کو امامت را حسن بود
حسن آمد که جمله حسن ظن بود
همه حسن و همه خلق و همه حلم
همه لطف و همه جود و همه علم
زجودش هفت دریا هشت آمد
ز شوقش نه فلک در گشت آمد
سه نور بس قوی را چارم او بود
برای آن همه چیزش نکو بود
مربع زان سه آمد جوهر او
مثلث دو مثنّی در بر او
چو دو میراث مشکین زان سه تن داشت
چو جان در بر ازو با خویشتن داشت
دل پر نور او دریای دین بود
دو موی او دو شست عنبرین بود
چو در دریا فکند آن شست در راه
بشست افتاد از ماهیش تا ماه
رخی چون روز و زلفی همچو شب داشت
کسی کان هر دو دید الحق عجب داشت
چو آه از دل برآوردی بغم در
در افتادی شب و روزش بهم در
شب از موی سیاهش تیره گشته
ز رویش ماه روشن خیره گشته
لبش قایم مقام حوض کوثر
که بودی چشمهٔ نوش پیمبر
چنان نوشی بزهر آلوده کردند
جگر پر خون دلش پالوده کردند
ز زهرش چون جگر شد پاره پاره
ز غصّه گشت خونین سنگ خاره
دل خصمش نشد از خون جگر رنگ
ولی از درد او خون شد دل سنگ

در فضیلت امیرالمؤمنین حسین علیه السلام

امامی کافتاب خافقینست
امام از ماه تا ماهی حسینست
چو خورشیدی جهان را خسرو آمد
که نه معصوم پاکش پس رو آمد
چو آن خورشید اصل خاندانست
بمهرش نه فلک از پی روانست
چراغ آسمان مکرمت بود
جهان علم و بحر معرفت بود
بهمّت هر دو عالم کم گرفته
ولی نورش همه عالم گرفته
رخ او بود خورشید الهی
شبی تاریک، مویش از سیاهی
کسی کو آفتاب و شب بهم خواست
حسن آن از حسین آمد بهم راست
امام ده و دو حق کرد قسمت
که هر یک پردهیی سازد ز عصمت
ده و دو پرده زان آمد پدیدار
حسینی بود امّا پردهیی زار
ببر داین راه او گر مبتلا بود
ولی خونریز او در کربلا بود
اگر هستی تو اهل پردهٔ راز
ازین پرده بزاری میده آواز
بسی خون کرده‌اند اهل ملامت
ولی این خون نخسبد تا قیامت
هر آن خونی که بر روی زمانهست
برفت از چشم و این خون جاودانهست
چو ذاتش آفتاب جاودان بود
ز خون او شفق باقی ازان بود
چو آن خورشید دین شد ناپدیدار
در آن خون چرخ میگردد چو پرگار

در فضیلت امام ابوحنیفه

جهان را هم امام و هم خلیفه
کِرا میدانی الّا بوحنیفه
جهان علم و دریای معانی
امام اوّل و لقمان ثانی
اگر اعدای دین بسیار جمعند
ز کار بوحنیفه سر چو شمعند
چراغ امّت آمد آن سرافراز
چراغی کو عدو را مینهد گاز
قضا کردند بر وی عرضه ناگاه
بنپذیرفت یعنی جان آگاه
قضا را و قدر را معتبر یافت
ولیکن این قضا اندر قدر یافت
چو نعمان سرخ روی حق چو لالهست
قضا چکند بشاگردش حوالهست
قضا در جنگ او آمد فروتر
که از یوسف همه چیزی نکوتر
چو تو یوسف قضا را این زمان بس
مرا قاضی اکبر جاودان بس
چودر دین محمّد داد دین داد
محمّد را چنین بود و چنین داد
چو او استاد دین آمد در اسرار
چو تو بگذشتی از قرآن و اخبار
اگر در فقه صد جامع کبیرست
ز یک شاگردش آن جامع صغیرست
مجرّد شو اگر کوفی شعاری
برافشان چون الف چیزی که داری
ره کوفیت میباید روان شو
الف دانی تو باری همچنان شو

در فضیلت امام شافعی

کسی کو ابن عمّ مصطفی بود
امامت در دو کون او را روا بود
دو ابن عم رسول حق چنان داشت
که دینش از هر دو نور جاودان داشت
ز ابن مطلّب برخاست امامت
چنانک از ابن عبّاسش خلافت
اگر اهل طریقت صد هزارند
وگر صد، جز طریق او ندارند
یقینم شد که او سلطان جیشست
دلیلم، الامیة من قریشست
چو دین صدر عالم بایدم داشت
قریشی را مقدّم بایدم داشت
دلش تا پیشگه چون بی حسابست
کتاب امّتش اُمّالکتابست
اگر روزی بدریا راه یابد
شود گمنام، بحر آنگاه یابد
چو او در دین پیغمبر فرو شد
بجای او نشست آن بحرو او شد
چو آن دریا بجای خود روان یافت
قریشی و محمّد نام ازان یافت
محمّد بر زبان او گهر شد
چنان کانجا سخن حق بر عمر شد
اگر او محو پیغامبر نبودی
حدیث و آیتش همبر نبودی
حدیث آن بجای این چو برخاست
شد از صاحب حدیثی قامتش راست
قریشی جدّو ادریسش اَب آمد
طریقت از بهشت این مذهب آمد
چو این مذهب بنا داده به ادریس
بهشتش نقد دان اعداش ابلیس
نبی بنهاد گنجی جمله رحمت
بحصهٔ بوحنیفه کرد قسمت
درآمد شافعی آن گنج عالی
چو دید الحق براو افشاند حالی
گرت از مهر کوفی حاصلی نیست
چو بوفت جز خرابی منزلی نیست
چو داری شافعی و بوحنیفه
تویی هم مالک دین هم خلیفه
وگر این داری امّا آن نداری
دلی داری ولیکن جان نداری
چو ایشانند هردو چشم، دین را
بنه سر این دو چشم راه بین را
اگر این هر دو را باهم نداری
تو یک عالم ز دو عالم نداری
چه میگویی که هر دو در مقابل
یکی اندو دو میبینی تو احول
اگر زیشان تو در دل خشم داری
دو چشمت کوربین گر چشم داری

در مدح خواجه سعدالدّین ابوالفضل

خدا را آنکه محبوب و حبیبست
ابوالفضل زمان ابن الربیبست
دل و دین خواجه سعدالدّین که امروز
دل اوست آفتاب عالم افروز
خراسان را وزارت داشت بابش
ولی انداخت او تابرد آبش
چو ابراهیم ادهم ملک بگذاشت
که او ملک خلافت یکجو انگاشت
قیام آفرینش از دل اوست
که نقد هر دو عالم حاصل اوست
سر یک موی او عالم نداند
که داند قدر او اوهم نداند
چو حق تحت قباب لایزالیش
فرود آورد، حق داند معالیش
بحق امروز قطب اولیا اوست
حریم خاص را خاص خدا اوست
گر اوتادند و گر ابدال امروز
ازو دارند کشف حال امروز
هر آن علمی که در لوح جهانست
باقصی الغایة او را نقد جانست
کمال فضل و علم او نهان نیست
ولیکن کور دل را چشم آن نیست
چو رو آورد در معلوم پیوست
همه پشتش ورای روی آن هست
چو بود او در شریعت شافعی دوست
طریقت را علی الحق شافعی اوست
که سرّ جملهٔ فقه و اصول او
معین دیده از نور رسول او
همه اسرار قرآنش عیانست
که با او علم مطلق در میانست
بود بر قرب ماهی شرب آبش
برین میکن قیاس خورد و خوابش
طعام او چه گویم کز چسانست
که هر روزش کم از ده سیر نانست
شده سی سال تادل بر سخنها
بخلوت روی آوردست تنها
بترک جملهٔ عالم گرفتست
فرو رفته بهم در دم گرفتست
خدایا قادری و میتوانی
باوج همّت خویشش رسانی
مرا در خرمن او خوشه چین دار
ز نور او دلم را راه بین دار

سبب نظم كتاب

الا ای کارفرمای معانی
بگستر سایهٔ صاحب قرانی
چو داری عالم تحقیق در راه
ز عالم آفرین توفیق در خواه
چو تودر وقت خود همتا نداری
هنر داری چرا پیدا نیاری
چو در باب سخن صاحبقرانی
چرا ای خوش زبان خامش زبانی
چنان خوشگوی شو کز هر زبانی
برآید بانگ احسنت از جهانی
خموشی را بگویایی قضا کن
زبان بگشای و خاموشی رها کن
چنان نوع سخن را جلوه گر باش
که نطقت طوطیی خواند شکرپاش
چو دُرّ و گوهر منثور داری
چرا از سلک نظمش دور داری
همه آن خواهمت کاسرار گویی
نه کم گویی و نه بسیار گویی
ز بحر قلزم پر دُرّ خاطر
بغواصی برون آری جواهر
توان کردن بهر بیتی صنیعت
ولی از وی بگیرد هر طبیعت
صنیعت را برای خویشتن گوی
حکایت را برای انجمن گوی
سخن قوت دل هر خرده دانست
ولی صنعت سخن را جان جانست
کنون هم جان جان هم قوت دل به
حکایت با صنیعت معتدل به
کراماندست نسّاخ جهان را
که بنویسد بزر این داستان را
بزرگانی که بر گردون رسیدند
بزر بر لوح گردون مینویسند
بعهد من اگر نوگر کهن هست
سخن دزدان این شیرین سخن هست
ندارد کس سخن هرگز درین دست
بحق حق که بنگر تا چنین هست
فرو دیدن باسرار کهن من
کشیدم روغن از مغز سخن من
کتاب افسانه گفتن را چه خوانی
چنان خوان کانچه میخوانی بدانی
چو این سحر حلالست ای یگانه
حرامت باد اگر خوانی فسانه
هر آن عاشق که پر عشقست جانش
بود معشوق نغز این داستانش
هر آن شاعر که بی بهر اوفتادست
چو این برخواند او را اوستادست
هران عارف که دارد همدمی دور
برون گیرد از اینجا عالمی نور
پس از من دوستان را بوستانست
که الحق داستانی دلستانست
بنام خسرو روی زمین را
نهادم نام خسرونامه این را
خداوندا زهر در دُرّ بسیار
بسی سُفتم نگهدارش ز اغیار
بدُرج دل رسان دُرّ شب افروز
بچشم عقل روشن دار چون روز
ز چشم کور چشمان دور دارش
بچشم اهل بینش نور دارش
چنان این حرفها را دار همپشت
که کس ننهد برین یک حرف انگشت
نهفته دارش از مشتی فسونگر
درون هردلش از بد برون بر
شبی خوشتر زنوروز بهاری
خوشی میتافت مهتابی بزاری
دران شب مشتری از قوس میتافت
جهان از نور چون فردوس میتافت
بدست زهره جام می سراسر
ستاده مشتری را در برابر
کواکب را نظرهای دلفروز
خواطر را بحکمت مشکل آموز
نشسته بودم و شمعی نهاده
جماعت سوی من سمعی گشاده
دماغم مغز پالودن گرفته
خیال عشق پیمودن گرفته
زهر نوعی سخن گفتیم بسیار
زهر علمی بسی راندیم اسرار
بآخر چون باشعار اوفتادیم
ز کار رفته در کار اوفتادیم
رفیقی داشتم عالی ستاره
دلی چون آفتاب وشعر باره
ز شعر من چو بیتی گوش کردی
ز مهرم خویش را بیهوش کردی
چو کردی بار دیگر آن تفکّر
چو صوفی رقص کردی از تحیر
ز شعرم یادداشت از طبع داعی
همه مختار نامه از رباعی
ز گفت من که طبع آب زرداشت
فزون از صد قصیده هم ز برداشت
غزل قرب هزارو قطعه هم نیز
ز هر نوعی مفصّل بیش و کم نیز
جواهرنامهٔ من بر زبان داشت
ز شرح القلب من جان بر میان داشت
چو ازدیوان من بیتی بخواندی
چگویم من که چون واله بماندی
بمن گفتی که ای هر نکته جانی
نداری هیچ تحسین را زیانی
بدان دریا که دُرّش جان پاکست
اگر تحسین رود ورنی چه باکست
چنین دریا ز دُر پیوسته پُرباد
نثار هر دُری صد دانه دُر باد
درین شب این رفیقم بود در بر
چو شمع از آتش دل دود بر سر
بمن گفت ای بمعنی عالم افروز
چنین مشغول طب گشتی شب و روز
طب از بهر تن هر ناتوانست
ولیکن شعر وحکمت قوت جانست
سه سالست این زمان تالب ببستی
بزهد خشک در کنجی نشستی
اگرچه طب بقانونست امّا
اشاراتست در شعر و معمّا
چو پر کردی ز هر چیزی جهان را
هم امشب ابتدا کن داستان را
که من از بدر اهوازی هم امروز
بدست آوردهام نثری دلفروز
بغایت داستانی دلپسندست
ز هر نوعی سخنهای بلندست
چو بیشک بی نظیری در سخن تو
سخن گویی خویش اظهار کن تو
ببین خورشید را در چار پرده
فروغ خویشتن اظهار کرده
کسی را چون بود خطّی روانه
روانه به که باشد جاودانه
چو صاحب سرّی این اسرار را باش
مگردان ناامیدم کار را باش
بسی پیشینیان افسانه گفتند
چو تو گفتند نه حقّا نگفتند
که از گفتن صفای سینه باشد
چو دقیانوسی و دیرینه باشد
هران شعری که عمر نوح دارد
چو عیسی کی همه تن روح دارد
خوشی در سلک کش دُر سخن را
بمعنی نو کن این جان کهن را
چه گر از قصّه گفتن عار داری
ولیکن عالمی اسرار داری
تو منگر قصّه، اسرار سخن بین
سخن گفتارو گفتار سخن بین
بغایت حق تعالی خوب گوید
حدیث یوسف و یعقوب گوید
که مخلوقی ز مخلوقی چنین شد
یکی عاشق ز معشوقی چنین شد
حدیث هر دو تن گر بیش خوانی
ازان حق گفت تا برخویش خوانی
تو نیز این را فسون ساز و بهانه
توان دانست افسون از فسانه
سخن گفتن چو بر جایی توان گفت
بلاشک بایدت این داستان گفت
جهانی راز داری در میان آر
همه در لفظ کوش و در بیان آر
که گر یک بیت بنشیند بجایی
همه کارت براید از دعایی
چو من زان دوست پاسخ این شنیدم
شدم شوریده چون شیرین شنیدم
چو بر من الحق او حق داشت بسیار
پذیرفتم سخن زان مرد هشیار
قلم را سر برون دادم ز پنجه
بماندم همچو کاغذ در شکنجه
چه میگویم که هر بیتی که گفتم
چو گل از شادی او برشکفتم
نهادم سر بکاغذ بر شب و روز
قلم راندم بدرُهای شب افروز
حکایت گفتم و دوشیزه گفتم
معانی گفتم و پاکیزه گفتم
قرین نور پاک آن پاک رایی
که این گوینده راگوید دعایی

در پرداختن این داستان

الا ای جوهر قدسی کجایی
نه در عرش و نه در کرسی کجایی
نه در کونین و نه در عالمینی
که سرگردان بین الاصبعینی
گرت نقدست دنیی دین توداری
یکی دلدار برسیمین توداری
پس آن جامی که گویم این سخن دان
تو آن می بیخودی خویشتن دان
چو کار افتاده و محرم تو باشی
اگر دل گویمت آنهم تو باشی
اگر من شعر سازم جامهٔ راز
تو مرد راز شو جامه بینداز
کنون گر تو چنین کردی که گفتم
فشانم بر تو هر درّی که سفتم
رفیقی داشتم کو حاصلی داشت
بجان در کار من بسته دلی داشت
مرا گفتا چو خسرونامه امروز
فروغ خسروی دارد دلفروز
اگرچه قصه‌ایی بس دلنوازست
چگویم قصه کوته بس درازست
اگر موجز کنی این داستان را
نماند هیچ خار آن بوستان را
چو اندر راز قشر و مغز باشد
همه روغن گزینی نغز باشد
دگر توحید و نعت و پند و امثال
که خسرونامه را بود اوّل حال
چو در اسرار نامه گفتهیی باز
دو موضع کردهیی یک چیز آغاز
اگرچه اوستادانی که هستند
ره توحید و نعت و پند جستند
ولیک اندک سخن گفتند از آن دست
نهانی نیست میبین تا چنان هست
ترا دادست این قوّت خداوند
که در توحید و نعتت نیست مانند
اگر توحیدی و نعتی بگویی
جزای آن ترابس این نکویی
چو او در حق این قصّه نکو گفت
چنان کردم همی القصّه کو گفت
برون کردم از آنجا انتخابی
برآوردم ز یک یک فصل بابی
خدا را نعت و توحیدی بگفتم
ز هر در دُرّ حکمت نیز سُفتم
اگرچیزی ترازش رازیان داشت
بگردانیدم از طرزی که آن داشت
سخن بعضی که چون زر نامور شد
در آتش بُردمش تا آب زر شد
مصیبت نامه کاندوه جهانست
الهی نامه کاسرار عیانست
بداروخانه کردم هر دو آغاز
چگویم زود رستم زین و آن باز
بداروخانه پانصد شخص بودند
که در هر روز نبضم مینمودند
میان آن همه گفت و شنیدم
سخن را به ازین نوعی ندیدم
اگر عیبی بود، گر عیب پوشی
چو تحسین نکنیم باری خموشی
مصیبت نامه زاد رهروانست
الهی نامه گنج خسروانست
جهان معرفت اسرار نامهست
بهشت اهل دل مختار نامهست
مقامات طیور امّا چنانست
که مرغ عشق را معراج جانست
چو خسرونامه را طرزی عجیبست
ز طرز او که و مه را نصیبست
کنون بشنو سخن تا راز گویم
ز مغز قصّه،‌ معنی بازگویم
که در هر نقطه صد معنی نهانست
ولی در چشم صاحبدل عیانست

آغاز داستان

الا ای بلبل دستان زننده
گهی جان بخش و گه بر جان زننده
چو یوسف رویی و داودی آواز
زبور عشق چون بلبل کن آغاز
چو در افسانهٔ گل بایدت بود
هزار آوا چو بلبل بایدت بود
ز بلبل بیقراری بیش داری
که شرح عشق گل در پیش داری
چو تو تیغ زبان داری گهربار
بیا ای ابر روحانی گهر بار
سخنگویی که برداندر سخن گوی
سخن گویی چنین کرد آن سخنگوی
که شاهی بود گیتی زیر فرمانش
همه عالم مسلّم چون سلیمانش
سپهرش بود دارالملک شاهی
ولی او آفتاب ماه و ماهی
چو خورشیدی بصد تعظیم میگشت
میان برج هفت اقلیم میگشت
توان گفتن بسی هر جنس و فصلش
کز اجداد سکندر بود اصلش
جهان را چون سکندر پادشه بود
ز سر تا پای رومش پر سپه بود
ز بس لشکر، چنان افتاد رایش
که هر سالی دو موضع بود جایش
میان بحر بودش یک جزیره
همه گنج شه آنجا بد ذخیره
یکی ایوانش بودی سر بعیوق
که نرسیدی باوجش چشم مخلوق
همایی بر سر قصر سرافراز
که کردی با دونسرچرخ پرواز
بشادی پادشاه آنجا نشستی
بهر سالی سه ماه آنجا نشستی
چو فصل سال نامعلوم گشتی
بکشتی نوح دین تا روم گشتی
بسنبل نیز قصری داشت عالی
که کم بودی ز گلرویانش خالی
بحق چون شهریار بحر و بر بود
گهش در بحر و گه در بر سفر بود
بصدق آمد جهان جان مطیعش
که ترسا بود و روح الله شفیعش
مپرس از عدل او در کشور روم
وگر نامش بپرسی قیصر روم
ز عدل او همه کشور چنان بود
کز آبادی زمین چون آسمان بود
چو عدل و داد بودش کار و پیشه
بعدل و داد فرمودی همیشه
ز بس کودر جهان داد و دهش کرد
جهان تند خورا خوش منش کرد
چو برحق بود، بی دینی نیاورد
بناحق خونی از بینی نیاورد
نه ظلم شمع بر پروانه بگذاشت
نه بومی را یکی ویرانه بگذاشت
اگر یک طفل پر زر کرده طشتی
بگرد کشور قیصر بگشتی
ز بیم شه نبودی یک دلاور
که پرسیدی که این خاکست یازر
چنان عدلش گشاده داشتی دست
که دست باد بر سنبل فروبست
که از بیمش نکردی باد گردی
کلاه گل ربودن ترک کردی
اگر بادی بجستی از درشتی
ندانم تا چراغی نیز کشتی
اگرچه پیلتن را بود زوری
نیازردی ازو بر خاک موری
اگرچه بود عالی پادشایی
سخن گفتی بلطفی باگدایی
ازان زیباست شه را شهریاری
که در شاهی کند درویش داری
ترا از خُلق خوش نبود زیانی
چو زر ندهی مکش باری زبانی
زبانی کاب زر ازوی چکیدست
جهانی بندهٔ بی زر خریدست
میان زیرکان شاه گرامی
بعدل و خلق گیرد نیکنامی
مکن ظلم و ز من دار این سخن یاد
بترس از آه پیران کهن زاد
نه شمشیر آن تواند کرد و نه تیر
که در وقت سحر آه دل پیر
اگر تو پادشاهی،‌همچو خورشید
مکن یک ذرّه را از خویش نومید
شه قیصر که بودش عدل ودادی
نکردی ظلم و داد عدل دادی
سپاه او درون هر دیاری
برون از تنگنای هر شماری
مه تو گشته طغرای وزیرانش
عطارد را خط آموزد دبیرانش
حکیمانش ز دل تقویم کرده
بفکرت نه فلک تقسیم کرده
ز گنجش گنج قارون صدقهیی بود
کلید گنج او را حلقهیی بود
ز عدلش چشمهای فتنه در خواب
ز جودش ابر گریان، بحر غرقاب
بهر کشور که شه لشکر کشیدی
در آن کشور کسی لشکر ندیدی
ظفر بودی یزک دار سپاهش
فلک کردی زمین بوس کلاهش
چه گر بودش مراد و شادکامی
نبودش هیچ فرزند گرامی
شه آزاده چون دلدادهیی بود
که جانش بستهٔ شهزادهیی بود
نبودش پیشگه را شهریاری
که تابودی پس از وی یادگاری
یکی را دل بجان آید ز فرزند
یکی را جان بفرزند آرزومند
یکی در آرزوی بچه پیوست
یکی را ده بچه، یک نان نه دردست
عجب کاری که کار چرخ گردونست
که هر کس را ازو رنجی دگرگونست
همی مردم اگر هستش و گر نیست
بجز غم خوردنش کاری دگر نیست
بقای ما بلای ماست ما را
که راحت در فنای ماست ما را
شه از اندیشه دُرّ شب افروز
حکیمان را بر خود خواند یک روز
بدیشان گفت از دُرجی که گردونست
نصیب هر کسی درّی دگرگونست
چو من شاهی که زیراین کهن دیر
بشاهی میزنم بانگ و لاغیر
بخدمت ربع مسکون در سجودم
بعشرت سبع دریا عُشر جودم
اگر گردون بکام من نگردد
نگردد تاغلام من نگردد
چنان از اخترم فالی بلندست
که چشم بد بر آتش چون سپندست
چنان از دور گردون با نصیبم
که هر کو غم خورد آید عجیبم
کند در دست شستن همّت من
بهشت عدن را طشتی مثمّن
ز کوثر آب آرد حور عینم
نهد کرسی ز چرخ هفتمینم
چو خشمم خط سوی دوزخ نوید
جوابش نام او بریخ نویسد
چورایم دراسد خورشید گردد
دلم آیینهٔ جمشید گردد
اگر بر خود بپیچم ز آتش خشم
ز بیمم آتش آرد آب در چشم
اگر گرمیم بیند دوزخ، از شرم
فتد در سردسیری با دلی گرم
چو رایم دراسد آمد علم زد
اسد شیر علم شد تا که دم زد
بجان من که گر جوید جهان جنگ
ز لشکر بر جهان آرم جهان تنگ
خطای ترک در من دایم آمد
خطا گفتم صوابم خادم آمد
چنان بختم ز بیداری پر آبست
که فتنه زیر بختم مست خوابست
کجا در خواب بیند چشم جانی
ببیداری چو بخت من جوانی
جوانی دارم و ملک سلیمان
چو فرزندی ندارم چیست درمان
مرا باید که چون من بر نهم رخت
مرا تاجی بود کورادهم تخت
کنون از قعر این نه طاق دوّار
که دریایی روانست و نگونسار
چو غوّاصان بجویند آشنایی
مگر دریا کنار آید ز جایی
خردمندان ده و دو برج افلاک
زدند از آسمان بر تختهٔ خاک
وزان پس عنکبوت هر سطرلاب
شد از خورشید چارم پرده برتاب
چو روی عنکبوت از تف اثر یافت
دو چشم ثقبه از پرده خبر یافت
چو تار عنکبوتی بود گردون
ز ثقبه شد بطالع وقت بیرون
تو گفتی ثقبه زیرش نور روشن
بهم چون سوزنست و چشم سوزن
سوی خورشید عیسی کرد اشارت
که سوزن را بترسابر بشارت
که خواهد خاست شه را شاهزادی
همایون طلعتی فرّخ نژادی
یکی گوهر که در سلک زمانه
سخن منظوم گوید جاودانه
بدانایی زر افشاند چو آتش
چگونه آتشی، چون آب زر خوش
چنان واقف شود بر سرّ افلاک
که افلاکش نهد رخساره بر خاک
بشاهی چون قبا پوشد شه نو
کله بنهد بپیش او مه نو
چنان دست افتد از مردی بحالی
که رستم آیدش چون پیرزالی
چنان بخشد عطا ان نافهٔ مشک
که دریا آیدش چون چشمهٔ خشک
چنان زیبا بود مصر جمالش
که یوسف برکشد نیل کمالش
ولی این هفت میدان جفا کیش
نهد استانهٔ سختش فرا پیش
چو برخیزد ز پیش آن آستانه
از آن پس راست بنشیند زمانه
چو شه را در دل آمد این بشارت
دلش گفتی که شادی کرد غارت
شه از شادی دلی چون عقل کل کرد
حکیمان را دهن پر زر چو گل کرد
زر و سیم و گهر چندان فشاند او
که برچیننده درماند و بماند او
بدان بنشست تا از نقطهٔ کار
چه نقشی افکند تو چتر پرگار
شگفتی در پس پرده فراوانست
نمیدانی و لیکن بر تو آسانست
اگر آن بر تو تابنده نبودی
دلت چندین پراکنده نبودی

... آغاز داستان

کنیزی بود قیصر را در ایوان
که بودش مشتری هندوی دربان
نبودی آدمی در روم و بغداد
بزیبایی آن حور پری زاد
لبش جان داروی دلبستگان بود
مفرّح نامهٔدلخستگان بود
دهانش پر شکر چون نُقل دانی
چگویم پستهٔ چون ناردانی
هزاران خوشهٔ مشکین بمویش
چو خوشه سرکشیده گِرد رویش
ز مشک تازه یک یک موی شسته
بآب زندگانی روی شسته
ز ابرو طاق بر گردون فکنده
ز گیسو مشک بر هامون فکنده
حریر عارضش نرمی خز داشت
رخش گلنار و گل را رنگرز داشت
در ایوان شد شه قیصر بشبگاه
نشسته بود آن بت روی چون ماه
چو شاه آن چهرهٔ زیبای او دید
دل خود مست یک یک جای او دید
بچربی گفت جانا در برم کش
بنقدی بوسهیی دو بر سرم کش
کنیزک پیش شاه برجست از جای
نهادش همچو گیسو روی بر پای
شه از قندش شکر را بار میکرد
شکر میخورد و دیگر کار میکرد
چو شه بر تل سیمین برد خیمه
شد از یاقوت،‌دُرج دُر دو نیمه
درآمد آب گرم از باد گیری
شکر در لب گداخت و ریخت شیری
چو شیر و شکّرش هر دو بسر شد
کنیزک یکسر از شه بارور شد
پس از یک هفته کاری بود رفته
که شه شد دور از آن ماه دو هفته
برون شد از جزیره همچو بادی
که پیکی در رسیدش بامدادی
که کافر عزم شهر روم دارد
بترسا قصد نامعلوم دارد
شه آن بت را رها کرد و برون شد
بدریا رفت و زو صد جوی خون شد
چو اسکندر به آب زندگانی
بسنبل آمد آن جمشید ثانی
سپه چون مور جمله زیر فرمان
شه قیصر بکردار سلیمان
درو دشت از سپاه او سیه شد
ز بیم شاه رنگ از روی مه شد
درآهن غرق کرده همچنان سُم
مگر چشم، از دو گوش اسب تادم
سپه چون کوه میشد فوج بر فوج
چنانک از روی دریا موج بر موج
ز لشکر پشت ماهی شد شکسته
شکم را باز برآورد خسته
نمیافکند جوشن بیم آن بود
ولیکن پای گاوی در میان بود
چو قیصر رفت، آن زیبا کنیزک
بنازیدی بفرزند مبارک
که گرمن مادر فرزند گردم
چو شاخ سبز نیرومند گردم
چو شاخ سبزم آرد میوه دربار
زبی برگی برون آیم بیکبار
وگربی میوه شد شاخ سرافراز
بسوزد تا بماند بارکش باز
کنون بنگر که چرخ حُقّه کردار
چگونه مُهره گردانید در کار
شه قیصر یکی خاتون زنی داشت
که دل از رشک او ناروشنی داشت
کنیزک بود ملک خود هزارش
وزان صد خادم و صد پیشکارش
ز قارون کم ندیدی نعمت خویش
ز قیصر بیش دیدی حرمت خویش
رخی چون ماه داشت آن دانهٔ دُرّ
بمه در ننگرستی از تکبّر
ز شیرینی چو شکّر تلخ کُش بود
جهان بر وی ز شیرینی تُرشُ بود
ز کار آن کنیزک آگهی داشت
همی بر کار او اندیشه بگماشت
که گر او را ز قیصر بچه آید
همه کار منش بازیچه آید
ز گردون برتری جوید دماغش
بپیش آفتاب آید چراغش
شود از تر مزاجی پای کوبی
ببندد دست من بر خشک چوبی
چو من این دم ز آتش دود بینم
گر این آتش نشانم سود بینم
چو چوبی را توانی ساخت تختی
اگر تو خوار بگذاریش لختی
بغفلت چون برآید روزگاری
شود آن چوب تخت آنگاه داری
خرد را رهنمون باید گرفتن
چنین کاری کنون باید گرفتن
چو یاری خواهی از یاری که باید
بوقت خویش کن کاری که باید
کنیزی را برخود خواند بانو
که درمانی بساز و گیر دارو
بحلوا کن همی داروی این درد
شکر لب را بده حلوا و برگرد
مگر زین دارو آن مرغ سبکدل
بیندازد بچه چون مرغ بسمل
کنیزک همچو گردون پشت خم داد
چو صبحی خنده زد و انگاه دم داد
که گر دارد رخم چون غنچه آن ماه
چو گُل خونش بریزم بر سر راه
بگفت این وز پیش آن فسونگر
پری رخ شد برون چون حلقه بر در
چو شد بیرون بکرد اندیشه آن ماه
نداد آن گفت را در گوش دل راه
که گر امروز گیرم سست این کار
بصد سختی شوم فردا گرفتار
نباید کرد بد با بی گناهی
نباید کند خود را نیز چاهی
گُنه نبود بتر زین در طبیعت
مکن با بی گناهی این صنیعت
دل قیصر اگر گردد خبردار
مرا در خون بگرداند چو پرگار
ز قفل غم دلش در بند آمد
بپیش مادر فرزند آمد
که از خاتون شنیدم پاسخ امروز
که داری در شکم دُرّی شب افروز
مرا از درد تو فرمود بانو
که آن دُر را فرود آرم بدارو
دل من بسته دارد با خدا کار
نیم این بیوفایی را وفادار
چرا باکودکی گردم فسونساز
که گردد آن فسون آخر بمن باز
دلی کو خویش را نبود نکوخواه
بزودی چشم بد یابد بدو راه
کنون من راز خاتون با تو گفتم
بسی از پرده بیرون با تو گفتم
ز کارتو غمی بسیار خوردم
ز تو بر جان خود زنهار خوردم
چنان باید که فرمانم بری تو
بکوشی تا ز فرمان نگذری تو
ترا در خانهٔ خود جای سازم
ز رویت خانه شهر آرای سازم
بیندازم ترادر خانه بستر
بیایم چون قلم پیش تو بر سر
بسازم کار تو پنهان ز خاتون
که تا گل بشکفد از غنچه بیرون
چو گل بشکتفه شد برگیرم او را
کجا من با دو پستان شیرم او را
ازین شهرش بشهر خود برم من
بشیر و شکّرش میپرورم من
چو بالا گیرد آنگه بازش آرم
بر قیصر بصد اعزازش آرم
که گر اینجا بماند این گل نغز
زند خاتون زرشکش خار در مغز
شد آبستن از آن اندیشه بی خویش
چو مستسقی شکم بنهاد در پیش
نمیدانست آن آبستنی شاه
که شب آبستنست و طفل در راه
چو بشنود این سخن تن زد زمانی
گشاد از پسته چون شکّر زبانی
بران زیبا کنیزک آفرین کرد
که منشیناد بر تو از زمین گرد
چو دور چرخ بادا زندگانیت
مبادا چرخ بی دور جوانیت
ترامن ای کنیزک، گرچه خامم
دلم میسوزد از جانت غلامم
ز دولتگاه جان دلداریت باد
ز عمر خویش برخورداریت باد
کسی کز نیکویی دارد نصیبی
نکو خواهی ازو نبود غریبی
ترا گر این سخن ناگفته بودی
خراج گور بر من رفته بودی
کنون کاری که میخواهی بجا آر
مرا زین سرنگونساری بپا آر
کنیزک برد او را سوی خانه
یکی معجون برآمیخت از بهانه
در آن خانه پر از خون کرد طاسی
نهاد این کار را بر خون اساسی
ز خون پر کرده طاسی مینهادند
که عشقی را اساسی مینهادند
تو هم در طاس گردون سر نگونی
نمیدانی که سر در طاس خونی
گر آن خون بایدت، دل بر شفق نه
فلک بر خون رود، جان بر طبق نه
کنیزک شد سوی کدبانوی خویش
بشادی شکر گفت از داروی خویش
که دارو دادم و خون شد روانه
زهی دارو که در خون کرد خانه
شنود آن قول خاتون، مکر نشناخت
چو چنگش در درون پرده بنواخت
بدو گفت آنچه باید کرد کردی
کنون درمانش کن گر مرد مردی
چو خون خصم در گردن نشاید
بیک دارو دو خون کردن نشاید
کنیزک باز گشت و چون گل از خار
بپیش طاس خون آمد دگر بار
نشست و ماجرا از دل ادا کرد
بسی برجانش آبستن دعا کرد
کنیزک پرده دار کار او شد
چو مه در پرده خدمتگار او شد
بشیر و شکّرش پروانه میداد
چو شهدش تربیب درخانه میداد
چو زن را نوبت زادن درآمد
ز غنچه گل بافتادن درآمد
گلی بشکفت همچون نوبهاری
که حسنش ماه را بنهاد خاری
چو آمد بر زمین آن سرو دلخواه
خجل در پرده شد بر آسمان ماه
چنان پاکیزه و بازیب و فر بود
که خورشیدی ز جمشیدی دگر بود
چوجانآمد عزیز از مصر شاهی
چو یوسف نیل چرخ از شرم ماهی
اگرچه کودک یکروزه بود او
بتن یکسالهیی را مینمود او
چنین دانم که از دریای عنصر
نظیر او نخیزد دانهٔ دُر
چو مادر دید ماه و سرو باغش
جهان روشن شد از چشم چراغش
برومی کرد نام آن دلستان را
که باشد پارسی خسرو زبان را
کنیزک گفت کاکنون وقت آنست
که رفتن به بود، کار این زمانست
بشهر خود برم این دلستان را
چو جانست او بکوشم سخت جان را
که میدانست کان گل را بناچار
گلی در آب خواهد بود پرخار
دُری کان از صدف آمد بصد ناز
بدریا افکند خاتون بسر باز
بزهر آن نوش لب را چاره جوید
بدارو درد آن مهپاره جوید
بسی بگریست مادر از پس او
که بود آن مادر بیکس کس او
ولی چون کار سخت افتاد، ناکام
چو مرغی ماند بی دُردانه در دام
اگر ما روز و شب تدبیر سازیم
همان بهتر که با تقدیر سازیم
سپر چون نیست یک تیر قضا را
رضاده حکم و تقدیر خدا را
کنیزک دل از آن بنگاه برداشت
بکشتی در نشست و راه برداشت
دو گنجش بود در کشتی نهاده
یکی از زر دگر از شاه زاده
دو خادم نیز خدمتگار بودند
که چون کافور و عنبر یار بودند
درآمد باد و ابری سخت ناگاه
بگردانید کشتی قرب یک ماه
به بیراهی بس کشتی نگون کرد
باخر سر بآبسکون برون کرد
کنار بحر جمعی کاروان بود
شکر لب همچو شمعی در میان بود
مگر آن کاروان میشد باهواز
بهمراهی ایشان گشت دمساز
روانه شد چنان کز باد خاکی
بزیر محمل او بیسراکی
زهر منزل بهر منزل همی شد
سبک میشد از آن کز دل همی شد
شبی تیره جهانی آرمیده
سیاهی در پلاس شب دمیده
زمینی بود بگرفته سیاهی
فکنده قیر برمه سایگاهی
همه شب شب سیاهی میسرشتی
شتر در شب سیاهی مینوشتی
شبانروزی بماهی ره بریدند
سرمه رهزنان در راه دیدند
بگرد کاروان بس حلقه کردند
ز حلق آن حلقه در خون غرقه کردند
مگر دزدی که خون بی باک میریخت
ز حلق دایه خون بر خاک میریخت
بسی از درد دل آن دایه بگریست
که بی من چون بود این طفل را زیست
ندارم از جهان جز نیم جانی
دهید این نیم جان را نیم نانی
که تا هر کار کان آید ز دستم
بدان رغبت نمایم تا که هستم
چو بس بیچاره میدیدند او را
بجان آخر ببخشیدند او را
بره درباخودش بسیار بردند
ز بیمارش بسی تیمار خوردند
چو خوزستان پدیدار آمد از دور
شکر را سر بره دادند رنجور
کنیزک ماند با آن بچهٔ خرد
برهنه پای و سر بر دست میبرد
گرسنه بیسر و سامان بمانده
ز جان سیر آمده حیران بمانده
طمع ببرید ازدور جوانی
چو پیری ناامید از زندگانی
ز دست روزگارش پای در گل
ز چرخ بیسر و پا دست بر دل
چو ابری بر رخ صحرا بمانده
چو باران اشک بر صحرا فشانده
ز نرگس، روی آن صحرا فروشست
ز اشک او گل از صحرا برون رست
ز خون چشم، صحرا کرد پرگل
جهانی درد، صحرا کرد بر دل
دلش از صحن آن صحرا برون بود
تنش وابستهٔ صحرای خون بود
ز خون هر سنگ صحرا کرد گلگون
دل هر سنگ صحرا گشت ازو خون
بزاری چشم بر صحرا نهاده
وزو فریاد در صحرا فتاده
در آنصحرا ز ابر افزون گرسته
وزو هر سنگ صحرا خون گرسته
در آن صحراش یک گرگ آشنانه
ز صحرا در دلش جز تنگانه
چو تنگی دید در صحرای سینه
ز سینه ریخت بر صحرا خزینه
بسی سودا بصحرا خواست آورد
ولیکن همچو صحرا کاست آورد
بآخر شش شبانروز آن دلفروز
قدم میزد بره تا هفتمین روز
چو پیدا گشت از ایوان چارم
بروز هفتمین سلطان انجم
ز چرخ نیلگون آیینه خور
سپیده سرمه ریخت از مهبط زر
چنان آن گوی زر زیر علم شد
که لوح مه ز تیغ او قلم شد
بخوزستان رسید آن تنگ شکّر
گرفته شیرخواری تنگ در بر
بره در منظری پر کار میدید
یکی ایوان فلک کردار میدید
چنان ازدور آن ایوان نمودی
که جفت طاق نوشروان نمودی
دکانی بود پیشش سرکشیده
فلک بابام او سر در کشیده
کنیزک سخت سستی داشت در راه
بدکانی برآمد چون بشب ماه
ز رنج شیر و تفت آشکاره
بنالید آن شکر لب شیرخواره
کجا برگ گلی را تاب باشد
که در شهری شکر بی آب باشد
بسستی سیمبر را بر بیفتاد
زبانش پیش دراز در بیفتاد
ز نرگس روی زر پر سیم کرد او
دل پرخون بحق تسلیم کرد او
چو کاری سخت آمد پیش مخروش
سبک کن حلقهٔ تسلیم در گوش
دلی در بند تا وقتش درآید
ترازان حلقه درها برگشاید
که حق یک در نبندد مصلحت را
که صد نگشایدت صد منفعت را
شه آن ناحیت را بود باغی
زحوضش چشمهٔ گردون چراغی
بخوشی باغ در عالم علم بود
مگر آن باغ خوش، باغ اِرم بود
کنیزک بر در آن باغ خفته
دلش بیدار و عقل و هوش رفته
برون آمد از آن در باغبانی
گلی تر دید پیش گلستانی
کجا مِه مرد بود آن مرد را نام
جوانمردی او را کهتر ایام
در آن نزدیک طفلی مرده بودش
جهان پیر جانی برده بودش
مصیبت خورده مرد از باغ میرفت
ز درد طفل دل پر داغ میرفت
زن مِه مرد با او بود همراه
ز طفل رفته اندر ناله و آه
جهان آن طفلشان افکند در سر
که تا این طفل را گیرند در بر
چو دیدندنش چنان بر در بمانده
مهی ماه نوش در بر بمانده
بدو مِه مرد ظنّی بس نکو برد
بکهتر خانهٔ خویشش فرو برد
نشست القصه مرد و زن سخنور
بپرسیدند حال آن سمنبر
سمنبر گفت حال من درازست
نمانده آب و یک نانم نیازست
که این گلرخ ز بی شیری مادر
گدازان شد ز بهر شیر و شکر
توانم دید خود را خاکساری
نیارم دید بر فرقش غباری
بشد مِه مرد حلوا برد و نانش
که طفلش مرده بود این بود و آنش
توهم ای مرد مرده باش از پیش
که تا حلوا رسد از تو بدرویش
چو حلوا خوردن تو بیش گردد
شود خون و سزای نیش گردد
چراحلوا بشیرینی کنی نوش
که خون آرد بشیرینیت در جوش
ز حلوا کی بود روی سلامت
که حلوا در قفا دارد حجامت
درونت دوزخست ای مالک خویش
طبق دارد ز جسمت هفت بندیش
گر آرندت طبق با نان ز مطبخ
طبق بانان در اندازی بدوزخ
بهر گندم که خوردی بیحسابی
دلت را با بهشت افتد حجابی
شکم چون دوزخی با هفت در دان
درو هروادیی وادی دگر دان
ازان یک وادیش پیشان ندارد
که حرص آدمی پایان ندارد
اگر معده نبودی غم نبودی
خصومت در همه عالم نبودی
شنودی قصّهٔ حلوا و نان را
بسست این زلّه کن این را و آن را
کنیزک چون بسی حلواو نان خورد
دلش شد گرم و تن زنهار جان خورد
عرق همچون گلاب از وی روانشد
دو گلبرگش چو شاخ زعفران شد
دو چشمه خشک باز آمد ز پستانش
دو چشمهٔ چشم بگشاد ازنم آنش
ز بیماری درآید کوه از پای
چه سنجد کاه برگی باد پیمای
برنجوری شکر شیرین نیاید
که لب را از شکر تلخی فزاید
بتراز تن شکستن زحمتی نیست
ورای تندرستی نعمتی نیست
دو نعمت را مکن در شکر سستی
یکی امن و دگر یک تندرستی
چو در باغ آن سمنبر گشت بیمار
بماند آن باغبان در رنج و تیمار
بزن گفت ای غلام تو زمانه
نهان دار این کنیزک را بخانه
که تا گر این کنیزک زار میرد
دلم این طفل را دلدار گیرد
که هرگز در همه روی زمین من
ندیدم ماهرویی مثل این من
ببینی گر بود از عمر بهره
که چون زیبا شود این ماه چهره
بدین روی و بدین منظر که او راست
بماهی و بسروی ماند او راست
بجان خواهم که کارش را کنی ساز
نگیری زین شکر لب شیرخود باز
زنش گفتا بجان فرمان برم من
که گر این طفل بردم جان برم من
چنان در پرده پنهان دارم این راز
که نتواند شدن از پرده آواز
ز زیر پرده این دُرّ شب افروز
نگردد آشکارا گر شود روز
چو نور دیده او را راز دارم
بزیر هفت پردهش باز دارم
زن بد را مده نزدیک خود جای
که مردان از زن نیکند بر پای
بسی بهتر بود در کُنج خانه
عیال نیک از گنج و خزانه
چو مرد نیک رازن سازگارست
همه کارش بدان زن چون نگارست

... آغاز داستان

کنیزک را چو وقت مرگ آمد
درخت عمر او بی برگ آمد
جهانش دستکاری خواست کردن
طریق کژ نمایی راست کردن
هنوز آن روی چون گل ناشکفته
گل او خواست شد در گل نهفته
چو مرگ آمد دلش برخاست از درد
که شد خورشید عمرش ناگهان زرد
کنیزک بر جوانی زار بگریست
ز جور چرخ کج رفتار بگریست
زن مه مرد را گفت ای گرامی
سرآمد بر دل من شادکامی
جهانم می بنگذارد چه سازم
که پیش آمد رهی دور و درازم
صلای عمر من در داد ایام
بجای مرگ بنشینم سرانجام
بسی رفتیم و چون ره بس درازست
که میداند که چندین راه بازست
ندیدم شادی و غم بیشمارست
چگویم چون نه دل نه روزگارست
ولی این کودک نیکو لقا را
نگهدارید از بهر خدا را
که این طفل گرامی شاهزادست
ز شاهی در گدایی اوفتادست
سزد از ترک خورشیدش غلامی
که قیصر زاد روم است این گرامی
خدا را دارد این طفل و شما را
گواه این سخن کردم خدا را
سپردم با شما او را بصد ناز
که تا فردا سپاریدش بمن باز
ندارد هیچکس خصمش، خدایست
کنون این کار کار آن سرایست
نهان در موی یک انگشتری داشت
که مُهر او نشان قیصری داشت
بدو گفت این پسر با این نشانی
اگر در خفیه با قیصر رسانی
ز رفعت سر بگردونت رساند
بنقد گنج قارونت رساند
چو هر دو این سخن را گوش کردند
تو گفتی زهر ازان لب نوش کردند
بسی بگریستند و جای آن بود
پذیرفتند ازو ورای آن بود
کنیزک را از آن گرداب حسرت
روان شد از دو نرگس آب حسرت
چو درتلخی مردن مبتلا شد
بسختی جان شیرین زو جدا شد
فرو مرد آتش روز جوانی
برش طفلی چو آب زندگانی
چنان زین تنگنا بگذشت زود او
که گفتی در جهان هرگز نبود او
جهان پیرست امّا طفل سالست
که در پیریش طفلی همچو زالست
اگر پیری نبودی طفل پیشه
نگشتی سال و ماهش نو همیشه
گل بی برگ را بی مایه بگذاشت
چه مادر چه پدر چه دایه بگذاشت
بسی دارد جهان زین دستکاری
نخواهد یافت یک جان رستگاری
اگر جانست نام و گر جهانت
جهان بیجان کند در یک زمانت
درین عالم همه غرق جهانی
در آن عالم همه مشغول جانی
جهان را ترک گیر و خصم جان شو
ز هر دو بگذر و جان جهان شو
ز کار این زن بی کس زمانی
اگر مردی تو خون بگری جهانی
مثال کار عالم همچو میغست
که برقش درد و بارانش دریغست
دریغا خفته ماندی و بصد سوز
دریغا بر تو میبارد شب و روز
کنیزک چون جهان بروی بسر شد
جهان جان بستدو جای دگر شد
چو زن در خاک کرد آن مهربان را
بجان پذرفت طفل دلستان را
نهادش نام هرمز طفل دلریش
گرفتش زن ببر همچون دل خویش
چو چشمش جای زیر پرده کردند
بشیر و شکّرش پرورده کردند
چنان پرورده شد در پردهٔ ناز
که بیرون نامدش از پرده آواز
چو در پرده بت آفاق بودی
پس او در پردهٔ عشّاق بودی
چو شد آن سرو سیمین پنج ساله
بلالایی برویش رفت لاله
چنان بی مثل گشت آن ماهپاره
که گشت از رشک رویش، ماه پاره
اگر من دم زنم از شرح رویش
پریشانیم بار آرد چو مویش
چو در وی یک نظر ارزید جانی
بمهرش هر نفس نازید جانی
کسی کز دور وصفش میشنیدی
ترنج ودست بی او میبریدی
همه کشور ازو پرجوش میشد
که هرکش دید ازو مدهوش میشد
دل مِه مرد از آن دُرّ گرامی
چو دریا موج میزد شادکامی
جهان بی صبح روی او ندیدی
دعا چون صبح بروی میدمیدی
بخوزستان شهی خورشید فر بود
که او را پنج ساله یک پسر بود
بنام آن مهر پرور بود بهرام
که از بهرام بهری داشت جزنام
چو هرمز بود آن شهزاده را حال
بهم آن هر دو مه بودند همسال
چو وقت آمد که آن شهزاده بهرام
شود چون مشتری در علم احکام
خدیو شهر خوزان شاه اقلیم
نشاندش پیش استادی بتعلیم
بسی همزاد او با هم نشستند
همه از جان دلی در کار بستند
ز چندان کودکان هرمز یکی بود
که عقلش بیش و عمرش اندکی بود
زاندک عمر بسیاری خرد داشت
ز عمر خویش کاری نیک برداشت
چو هرمز لوح بگرفت و قلم زد
ز نور علم جان او علم زد
علی الجمله در اندک روزگاری
نماندش در هنر آموزگاری
اگرچه یک سخن چون موی بودی
ازو یک موی را صد روی بودی
چنان در بذله گفتن بی بدل شد
که آن بیمثل در گیتی مثل شد
چنان برداد و دانش شد توانا
که شاگردیش کرد استاد دانا
لغتها ترکی و تازِی درآموخت
ز عبری و ز رومی دل برافروخت
چنین میگفت با مه مرد استاد
که گاوی را فریدون حق فرستاد
بصورت فرّهٔ شاهیست او را
بمعنی سخت آگاهیست او را
ندانم تا کجا خواهد رسیدن
کنون باری بما خواهد رسیدن
چنان بیدار بختی گشت هرمز
که نتوان دید آن درخواب هرگز
دمی دم می نزد بهرام بی او
زمانی مینیافت آرام بی او
بشادی از دبیرستان خود شاه
بسوی باغ رفتندی شبانگاه
همه شب چون دو شاه از دلنوازی
بگرد باغ گشتندی ببازی
چو مرغ صبح افتادی بفریاد
چو جوزا هر دو رفتندی باستاد
چو از انواع دانش بازپرداخت
بتیر و تیغ و یوز و باز پرداخت
دوبازو همچو دوران هیون کرد
بمردی شیر مردان را زبون کرد
بیکدست آسیا سنگی سپردی
نماندی گرچه فرسنگی ببردی
برافگندی بقوّت گرز از مشت
قلم کردار بگرفتی بانگشت
اسد چون بر فلک میدید کارش
خجل میشد ز گرز گاو سارش
چو بر مرکب شدی چون ژنده پیلی
بدشواریش بردی اسپ میلی
چو تیرش ازکمان یک نیم رفتی
سخن در موی یا در میم رفتی
چو رفتی از کمان تیرش بتعجیل
بپیکان درکشیدی مور رامیل
چو گشتی از سر مویی هدف ساز
چو موئی سر زهم بشکافتی باز
بتاب ار تیر پرتابی گشادی
ازین عالم بدان عالم فتادی
اگردر خشم تیری درکشیدی
بچشم سوزن عیسی رسیدی
کشیدی تیر تا گوش و وزان چشم
ز گوش خود رسانیدی بدان چشم
وگر تیری زدی بی هیچ زوری
قلم کردی ز پیکان پای موری
چو تیغ نیلگون در کف گرفتی
ز تیغش بحر نیلی کف گرفتی
ز بیم تیغ او چون میغ لرزان
اجل بر تیغ رفتی خسته از جان
ز تفّ برق تیغش نامداران
سپر بر آب افکندی چو باران
چو از فتراک بگشادی کمندی
هژبران را بگردن برفگندی
چو سر پنجه زدی بر پای نیزه
ز سندان بر دمیدی سنگ ریزه!
چنانش نیزه گردان بود در چنگ
کزو آتش شدی سیماب در سنگ
اگر در پیش رُمحش خاره بودی
بیک ساعت همی صد پاره بودی
وگر سوی فلک زوبین فگندی
بزخمی خوشهٔ پروین فگندی
چو چوگان گیر و میدان جوی گشتی
فلک چوگان و ماهش گوی گشتی
چو گوی آن ماه افگندی بره در
مه از کویش ببردی گوی بر سر
شد آن چشم و چراغ روی آفاق
بعلم و زور چون ابروی خود طاق
چنان آوازهٔ او معتبر شد
که چرخ ازوی بپا آمد بسر شد
چو سال هرمز آمد برده و شش
رخش برنه جهان بفروخت آتش
بخوبی خطّ زیباییش دادند
مثال عالم آراییش دادند
درآمد خطّ سبزش از بُناگوش
خطش شد سبزه زار چشمهٔ نوش
خط سبزش که جان را قوت بودی
زمرّد رنگ بر یاقوت بودی
سر زلفش کمند جان و تن بود
لب لعلش بلای مرد و زن بود
بهرجایی که حوری سیمبر بود
ز عشق روی او رویش چو زر بود
بتی کو طوطی خطّش بدیدی
دلش در بر چو مرغی میتپیدی
ز عشقش جمله را خفتن نبودی
ولیکن زهرهٔ گفتن نبودی
چو زیر خط نشست آن مشک ماهش
فغان برخاست از خطّ سیاهش
ز زیبایی که خط او بپیوست
نمیآموخت کس را بر خطش دست
چو طوطی بود خطّش پر گشاده
دری در بسته و شکّر گشاده
ز سنبل در خط آمد لاله زارش
چو گلبرگی که باشد مشک خارش
نبودش جز تماشا هیچ کاری
کبابی و شرابی و شکاری
عجب ماندند از رویش جهانی
که چون خیزد شهی از باغبانی
چو بر گلگون نشستی روی چون ماه
فرو بستی زبس نظّارگان راه
یکی میگفت هرمز آن او نیست
که شهزادیست هرگز آن او نیست
یکی گفتی ازو چون، شاه خیزد
ز خوزستان چگونه ماه خیزد
چو هرمز در توانایی چنان شد
که هر مردی ز زورش ناتوان شد
بآسانی شبی آن کار کردی
که ده روز آن کسی دشوار کردی
چنان مه مرد بر وی مهربان شد
که مهر هرمزش مُهر روان شد
وزانجا کاصل فرهنگ شهی بود
دل هرمز ز مهر او تهی بود
بدل میگفت مه مردم پدر نیست
مرا در دل ز مهر او اثر نیست
نماند چهر او با چهرهٔ من
ندارد هرگز او خود زهره من
ازین غم گرچه دل پرجوش بودش
ضرورت را زبان خاموش بودش

دیدن گل هرمز را در باغ و عاشق شدن

الا ای پیک باز تیز پرواز
چو در عالم نداری یک هم آواز
دمی گر میزنی بر انجمن زن
نفس بیخویشتن با خویشتن زن
چو یک همدم نمیبینم زمانیت
که خواهد بود همدم در جهانیت
تو خود را تا ابد محرم تمامی
که هم همخانه هم همدم تمامی
بگوی این قصّه و با خویشتن گوی
بخوشگویی ببر از خویشتن گوی
چنین گفت آن سخن ساز سخن سنج
که برده بود عمری در سخن رنج
که شاهنشاه خوزی دختری داشت
که هر موییش در خویی سری داشت
سمنبر خواهر بهرام بودی
گلش اندام و گُلرخ نام بودی
بنگشادی شکر از شرمگینی
گلش میخواندند از نازنینی
اگر عاقل بدیدی نقش رویش
شدی دیوانهٔ زنجیر مویش
وگر دیوانه دیدی روی آن ماه
چو عاقل آمدی زان نقش با راه
همه صورتگران صورت آرای
ز رویش نقش بردندی بهر جای
که نقشش بود دل را نقش بر سنگ
چو مویش برد رویش نقش ارژنگ
چو مثل نقش گل در هیچ حالی
نبود امکان نقشی وجمالی
چونقاشان لطیفش نقش بستند
قلم بر نقش حُسن او شکستند
زبانها پر ز شرح حال او بود
بر ایوانها همه تمثال اوبود
نبودی ماه را اندازهٔ او
ز مه بگذشته بود آوازهٔ او
کمین بر انس و جان زلفش چنان داشت
که هر موییش جانی بر میان داشت
کمان را پرّ زاغ هر دو ابروش
کشیده تا بگوش از زاغ گیسوش
هزاران قلب بشکسته بدیده
از آن مژگان صف بر صف کشیده
برخ بر هر بتی خالی دگر داشت
ولیکن خال او حالی دگر داشت
رخ شیرینش لعلی بود در پوست
بر سیمینش سیمی بود دل دوست
لب جان بخش او را آب حیوان
شده چون صورتی بیجان در ایوان
دهانش تنگ شکّر لیک گلرنگ
چو چشم مردم دیده ولی ننگ
بسی در چشم مردم داشتی گوش
که سیمایش کند در چشمهٔ نوش
ولی چون رهگذر بربسته بودی
امیدش منقطع پیوسته بودی
دهانی چون دهان همزه یک نیم
چو اقلیمی شکر در چشم یک میم
زهی ملکی که در اقلیم او بود
که عالم پر شکر از میم او بود
میان میم بی نون حرف سین داشت
ولی در لعل سی دُرّ ثمین داشت
چهی در سیم داشت آن سنگدل ماه
رسن افگنده مشکین بر سر چاه
اگر خود بیژن مردانه بودی
ز عشق چاه او دیوانه بودی
بلوری را که آبش زیر پل بود
غلام ساعد سیمین گل بود
ببالا بود چون سرو بلندی
نبودش هیچ باقی جز سپندی
دل عشّاق خود بود آن سپندش
که میسوخت آتش لعل چو قندش
شده هر موی بر حسنش دلیلی
چه چیزش بود در خور جز که نیلی
همه خوبان مصر حسن، آن نیل
کشیدندی بنام او بتعجیل
ز دارالملک حسنش داروگیری
همه چیزیش نقد الّا نظیری
نظیرش بود گر خود گاه گاهی
همی کردی در آیینه نگاهی
ز بس کاوازهٔ او شد پدیدار
بجان گشتند شاهانش خریدار
یکی شه بود در شهر سپاهان
که بودندی غلامش پادشاهان
نه چندانی بزرگی بود او را
که بتوان گفت شرحی زود او را
گل سیراب را خواهندگی کرد
تلطفها نمود و بندگی کرد
بسی نوبت زر و زاری فرستاد
بدلبر دل بسرباری فرستاد
که سوی ما فرست آن سیمبر را
که قدری نیست اینجا سیم و زر را
میان سیم و زر سازم نشستش
کلید گنج بسپارم بدستش
چو از من میگشاید این چنین نقد
ترا بی نسیه باید بستن این عقد
جهان را نیست شهزادی به از من
که خواهی یافت دامادی به از من
شکفت از کار گلرخ شاه شاهان
که رُست او را نباتی در سپاهان
چو سالی بگذرد پیش سپاهی
پس از سالی ببندد عقد ماهی
شه آن اندیشه در دل همچو جان داشت
ولیکن چرخ در پرده نه آن داشت
قضا را گلرخ دلبر چو ماهی
ببام قصر بر شد چاشتگاهی
تماشا را برآمد تا لب باغ
نهادش آن تماشا بر جگر داغ
بزیر بید هرمز بود خفته
ز مستی عقل زایل هوش رفته
قبا از بر چو گل در پای کرده
خطش بر ماه شهر آرای کرده
کتان غلغلی نو در بر گل
ازو غلغل در افتاده ببلبل
هزاران حلقه پیش مه فگنده
ذُؤابه بر میان ره فگنده
رُخی چون گل لبی چون چشمهٔ نور
چگویم از لب و دندان گل دور
از آن چاهش که در زیر ذقن بود
چو یوسف عقل خونین پیرهن بود
سر زلفش رسن افگنده بر ماه
دل گل زان رسن رفته فرو چاه
سر آن حلقههای زلف پر چین
شده در گردن گل طوق مشکین
بتلخی پستهٔ شورش دلازار
بشیرینی چو شکّر تیز بازار
رخش لاف جهان آرای میزد
جهان را حسن او سر پای میزد
خطی چون مشک و رویی همچو ماهی
چو گل در بر فگنده خوابگاهی
شده سرو بلندش بر زمین پست
میان سایه و خورشید سرمست
خط چون طوطیش در سایهٔ بید
دُم طاوس نر در عکس خورشید
خرد بر گرد راه او نشسته
عرق بر گرد ماه او نشسته
کمند عنبرینش خم گرفته
گل صد برگ او شبنم گرفته
غم عشقش زهی سودای بی سود
لب لعلش زهی حلوای بی دود
چو گل را نرگس تر بر مه افتاد
دلش چون ماهتابی در ره افتاد
چو گلرخ آن سمنبر را چنان دید
چو جانش آمد بروی او جهان دید
ز عشقش آتشی در جانش افتاد
که دردی سخت بی درمانش افتاد
دلش در عشق معجون جنون ساخت
رخش از اشک صد هنگامه خون ساخت
چو در دام بلای عشق آویخت
هزاران دانهٔ خون بر رخش ریخت
بدانسان غمزهٔ او دل ربودش
که گفتی غمزه خون آلود بودش
دلش در پای دلبر سرنگون شد
سر خود برگرفت و رفت خون شد
چو مرغی در میان دام میسوخت
وزان آتش چو عود خام میسوخت
دم سرد از جگر میزد چو کافور
فرو میبرد آب گرم از دور
چو ابر نوبهاری اشک ریزان
چو گلبرگ از صباافتان و خیزان
بمانده در عجب حالی مشوّش
ز دست دل دلی در دست آتش
دلش صد داستان بر عشق خوانده
چو شخصی بی خرد در عشق مانده
خرد با عشق بسیاری بکوشید
ولیکن عشق یکباری بجوشید
همی بدرید جان آن سرو سرمست
بجای جانش آمد جامه در دست
بزد دست و قصب از مه بیفگند
کمند دلشکن در ره بیفگند
جهان بر چشم او زیر و زبر شد
بیفتاد و ز مستی بیخبر شد
چگونه پر زند در خون و در گل
میان راه مرغ نیم بسمل
چنان پر میزد آن مرغ دل افگار
که از جان و ز دل میگشت بیکار
جهان عشق دریای عظیمست
سفینه چیست عقلی بس سلیمست
تو تا مشغول بیتی و سفینه
از آن دریات نبود نم بسینه
دلش ناگه بدریایی فرو شد
بکنج محنتش پایی فرو شد
میان آتش سوزان چنان بود
که نتوان گفت کز زاری چسان بود
چو طفلی شیر خواره تشنهٔ آب
ز رنج تشنگی جان داده در تاب
چو مرغی بی زبان محتاج دانه
نه بالی نه پری نه آشیانه
چو ماهی زابخوش بیرون فتاده
میان ریگ غرق خون فتاده
چو موری پر فگنده پای کنده
نگونساری بطاسی در فگنده
چو آن پروانه اندر پیش آتش
میان سوختن جان میدهد خوش
دودیده خیره و دو دست بر دل
چونقش سنگ پایش مانده در گل
بمانده بی کلیدی مشکل او
جگر تفته ز ره رفته دل او
بدل گفت این چه آتش بود آخر
که ازجانم برآمد دود آخر
دلم سرگشتهٔ نامحرمی شد
عروسی من اکنون ماتمی شد
برفت از دست من سر رشتهٔ دل
ز دست دل شدم سرگشتهٔ‌دل
ز دست تو بجان آیم دلا زود
که آوردی چنین پای گل آلود
که داند کانچه در جان من افتاد
چگونه عقل ازو بر گردن افتاد
که داند کانچه دل بر موج خون کرد
سر آخر از کجاخواهد برون کرد
چه سازم یا کرا بر گویم آخر
که گل را باغبانی جویم آخر
چگونه ما دو را باهم توان داد
که من شهزادهام او باغبان زاد
نه بتوان گفت با کس این سخن را
نه نتوان خواستن آن سرو بن را
نه دل را روی آزادیست زین بند
نه گل را یک شکر روزیست زین قند
نه چشم از روی وی بر میتوان داشت
نه او را نیز در بر میتوان داشت
اگر این راز بگشایم زمانی
بزشتی باز گویندم جهانی
بسی به گر لته در حلق مانم
ازان کاندر زبان خلق مانم
خدایا میندانم هیچ تدبیر
شدم دیوانه زان موی چو زنجیر
اگر جانست بیش اندیش دردست
وگر دل سیل خون در پیش کردست
کمابیشی من پیداست آخر
ز خون من چه خواهد خاست آخر
جهان از مرگ من ماتم نگیرد
ز مشتی استخوان عالم نگیرد
بگفت این و بصد سختی از آن بام
فروتر شد بصد سختی بناکام
نه یک همدم که یک دم راز گوید
نه یک محرم که رمزی باز گوید
همی شد از هوای خویش درخشم
همی گشت آه در دل اشک در چشم
از آن شد تفته اندر عشق جانش
که میجوشید مغز استخوانش
چو مستی تشنه دل پر سوز مانده
لبش بی آب جان افروز مانده
کسی لب تشنه پیش آب حیوان
چگونه ترک گوید ترک نتوان
چو گردانید روی از روی هرمز
ز دست دل شد آن بتروی عاجز
ز دست عشق غوغا کرد ناگاه
بدان نظّاره آوردش دگر راه
دلش گردن کشید از دلنوازش
فلک آورد گردن بسته، بازش
نمیآورد گل طاقت دگربار
بشورید ای خوشا شور شکر بار
دلش در بیخودی شد واقف عشق
صلا در داد جان را هاتف عشق
همی زد مژه و خوناب میریخت
ز بادام اشک چون عنّاب میریخت
بدل میگفت آخر این چه حالست
ز هرمز خار در پایت محالست
بخوبی گرچه بی مثل جهانست
ولی تو پادشاه او باغبانست
بگو تا چون تو هرگز نازنینی
کجا جستست زینسان همنشینی
چگونه آب با آتش شود یار
بسی فرقست از طاوس تامار
جهانداری بغوری کی توان داد
سلیمانی بموری کی توان داد
چو جان در آستینش شد دلاویز
علم زد عشق او چون آتش تیز
بهر پندی که داده بود خود را
شد ان هر پند او بندی خرد را
ازان پس دل ز جان خویش برداشت
خرد را پیش عشق از پیش برداشت
زبان بگشاد عشق نکته پرداز
خرد را گوشمالی داد ز اغاز
که گرچه نام هرمز روستاییست
ولی بروی نشان پادشاییست
اگر هرمز ندارد نیز اصلی
ترا مقصود از اصلست وصلی
چو جای وصل دارد اصل کم گیر
ز صد گونه هنر یک فصل کم گیر
چو هم نیکو بود هم خوش،‌گدایی
بسی خوشتر ز ناخوش پادشایی
ترا روی نکو باید نه شاهی
نکو رویست او دیگر چه خواهی
شکر چون در صفت افتاد شیرین
شکر خور، می چه پرسی از کجاست این
گدایی سر که و شاهیست شکّر
ترا صفرا بکشت این هر دو بهتر
گلی تو او درین باغست بلبل
بسی خوشتر سراید بلبل ازگل
گلی تو او لبی دارد شکر ریز
تو بیماری بشکّر گل درآمیز
چوعشق از هر طریقی گفت برهان
خرد الزام گشت و عقل حیران
اگرچه بود گلرخ شاهزاده
ولی شه مات شد از یک پیاده
چو عشق آن شیوه شرح یاردادی
دل او بیش ازو اقرار دادی
نه زانسان بود گل را عشق هرمز
کزوزایل شدی چون عقل هرگز
ز بس کالقصه دزدیده نگه کرد
جهان برنرگس ساحر سیه کرد
بدل میگفت ای دل کارت افتاد
بزن جان را که او دلدارت افتاد
ز دل تا صبر صد فرسنگ بیشست
ز جان تا عشق مویی راه پیشست
چه سازم میبباید ترک جان گفت
کسی کوکاین سخن با او توان گفت
مرا نادیده ماه و آفتابی
شدم زین ماه دیدن ماهتابی
مثال آنکه جانی یافت دل شد
برسوایی مثال من سجل شد
چو من ماهی که خورشید دل افروز
جهان بر روی من بیند همه روز
چو من سروی که صد سرو سرافراز
ز قد من کند آزادی آغاز
چو من حوری که حوران بهشتی
ز من بر خشک میرانند کشتی
چو من درّی که گر دریا زند جوش
کنم یک یک دُرش را حلقه در گوش
چو من لعلی که یاقوت نکو رنگ
گرفت از خجلت من قلعه در سنگ
چو من شمعی که چون من رخ فروزم
چو شمعی شمعدان مه بسوزم
چو من گنجی که شب پیروز گردد
گر از زلفم طلسم آموز گردد
ندارد زهرهٔ آن زهرهٔ مست
که داند داشت زیر کوزهام دست
مه رخشنده با این نور دادن
نیارد کفش پیش من نهادن
اگر چون صبح برگردون بخندم
ز پسته راه بر گردون ببندم
اگر صد چرب گوی آید بحربم
بچربی بر همه خوبان بچربم
اگر زلفم بر افشاند سیاهی
نخست ازمه در آید تا بماهی
وگر رویم ببیند ماه ازین روی
نهد از آسمانم بر زمین روی
ز چشم گاو میشم شیر افلاک
شود مست و زند دنبال بر خاک
ز بوی طرّه مشکین من حال
بر آید مرغ مخمل را پر و بال
هزاران جان شریک موی جعدم
چو برقی باز میدوزد به رعدم
کجا آرد بلوری در برم تاب
که از شرم تنم شد سیم سیماب
لبم را خود صفت نتوان که چونست
که وصف او ازین عالم برونست
ز ترّی آب حیوان ناپدیدست
که از شرم لبم ظلمت گزیدست
بلب گه جان دهم گه جان ستانم
ز خوبی هیچ باقی میندانم
لبم گر بادهیی بخشد بساقی
از آن مستی نماند هیچ باقی
کنون با این همه صاحب جمالی
دل لایعقلم شد لاابالی
دلی با من بسی در پوست بوده
بجان شد دشمن من دوست بوده
بیک دیدن که دیداو روی هرمز
مرا گویی ندید او روی هرگز
بخونم تشنه شد و ز سینه بگریخت
ز من آن محرم دیرینه بگریخت
گهی در چین زلفش ره بدر برد
گهی راهی بهندستان بسر برد
گهی در زنگبار مویش افتاد
گهی در بند روم رویش افتاد
گهی شکّر خورد آب حیاتش
گهی در خط شود پیش نباتش
گهی زان خنده مست مست گردد
گهی زان غمزه چابک دست گردد
گهی بر پستهٔ او شور آرد
گهی بر شکّر او زور آرد
گهی بر خطّ او در قال آید
گهی بر خال او در حال آید
گهی در نرگسش حیران بماند
گهی در مجلسش طوفان براند
نمیدانم که تا هرگز کند رای
بسوی گل چنین دل در چنین جای
ز دست این دل پر شیون خویش
همی پیچم چو دست اورنجن خویش
دل مستم اگر فرمانبرستی
بسی کار دلم آسان ترستی
چه کرد این دل که خون شد در بر من
که این از چشم آمد بر سر من
توای دیده چو خود کردی نگاهی
بسر میگرد در خون سیاهی
بیک نگرش بسی بگریستی تو
ندانم تا چرا نگریستی تو
کنون جز صبر، من رویی ندارم
ز صبر ارچه سر مویی ندارم
اگر از سنگ و از آهن کنم صبر
دلم را بی قراری بارد از ابر
بآخر چون فرو شد طاس سیماب
برآمد شاه هرمز را سر از خواب
چو شد بیدار ماه مست خفته
گل سیراب شد از دست رفته
چو زیر بید سر برداشت مویش
نهانی گل بروزن برد رویش
ز مستی چشم میمالید هرمز
که فندق سود بر بادام هرگز
چو یافت از فندقش بادام او تاب
ز فندق گشت بادامش چو عنّاب
تو گفتی نرگسش سرخی ازان داشت
که از خون ریزیش گلرخ نشان داشت
چو زلف عنبرین بفشاند از گرد
گل بی دل گلابی گشت از درد
چو از بستر کلاه آورد برماه
فلک پیشش کله بنهاد بر راه
چو دست دُر فشان بر خط نهاد او
بخون خلق عالم خط بداد او
چو موی مشک رنگ از راه برداشت
ز ناف آهوان، مشک آه برداشت
چو زلف از زیر پای آورد بر دوش
بخاست از سبزپوشان فلک جوش
چو روی از گرد ره در آب شست او
هلاک ماه روشن روی جست او
چو در رفتن قدم برداشت هرمز
دل گل رفت و تن افتاد عاجز
درآمد آتش عشق جگر سوز
گرفت از پیش و پس راه دل افروز
گل سیراب بر آتش بمانده
گلاب از جزع بر آنش فشانده
صبوری کوچ کرده عقل رفته
دل افتاده خرد منزل گرفته
جگر خسته بصر خونبار مانده
دهن بسته زبان بیکار مانده
جهان بر چشم او تاریک گشته
اجل دور از همه نزدیک گشته
بهشتی زین جهان بیرون گذشته
برو سیلابهای خون گذشته
بدینسان مانده بود آن ماهپاره
که تا برچرخ پیدا شد ستاره
ز طاوس فلک بنمود محسوس
مه نو چون هلال پرّ طاوس
چو مه رویی بود صاحب جمالی
کشندش نیل بر شکل هلالی
درین شب شکل ماه نو رسیده
هلالی بود بر نیلی کشیده
شهی در حجرهٔ چارم بخفته
بمهری ماه را در بر گرفته
یکی جاندار خونی بر سر شاه
بلی بی خون ندارد جان وطنگاه
شده در پاسبانی هندوی چست
نه او مقبل نه زو یک نیکوی رست
یکی اقضی القضاتی پیشگه را
مزوّر ساخته معلول ره را
بتی زا نو مربع وار کرده
مثلث ساخته عود از سه پرده
دبیر منقلب پیر و جوانی
قلم در خط شده زو هر زمانی
عروس شب چنان پیرایه ور بود
که چون صحن مرصّع پرگهر بود
شب آبستن آنکه در زمانی
بزاده لعبت زرّین جهانی
که داند تا چرا این هر ستاره
درستی مینماید پاره پاره
که داند کاین همه پرگار پرکار
چرا گردند در خون نگونسار
فرو میرد شبش شمع چهارم
بروزش کشته آید شمع انجم
چو بسیاری برافروخت و فرو مرد
جهانی را برآورد و فرو برد
گهی مهرش جهان بفروخت بر ماه
گهی مه نیز رویی دوخت برماه
چوماه او چنان مهرش چنینست
بسی در خون بگرداند یقینست
کنون وقت آمد ای مرغ دلارام
که گلرخ را فرود آری ازین بام
چو گل بر بام همچون خار درماند
دلش چون حلقهٔ زیروز برماند
بلا بر جان او بیشی گرفته
وجودش با عدم خویشی گرفته
بخون گشته شبیخون در گذشته
ز شب یک نیمه افزون درگذشته
بصد چشمی چو نرگس در نظاره
بگل بر، خون گرسته هر ستاره
سیه پوشیده شب درماتم او
شفق در خون نشسته از غم او
صبا از حال گل آگاه گشته
ز تفّ جانش آتش خواه گشته
هزاران بلبلان نوبهاری
فغان برداشته بر گل بزاری
گل گلگونه چهره دایهیی داشت
که در خرده شناسی مایهیی داشت
فسونگر بود مرغی چابک اندیش
بدیدی حیلهٔ صد ساله از پیش
بشکلی بوالعجب کار جهان بود
که لعب چرخ با او در میان بود
اگر درجادویی آهنگ کردی
ز سنگی موم و مومی سنگ کردی
چنان در ساحری گیرا نفس بود
که شیخ نجد با او هیچکس بود
دمی کان آتشین دم بر گرفتی
اگر بر سنگ خواندی در گرفتی
زبانی داشت در حاضر جوابی
بتیزی چون لب تیغ سدابی
دل سنگین او از مکر پر بود
بغایت سخت خشم و نرم بربود
چو صبح تیز بی خورشید روشن
دمی دم می نزد بی گل بگلشن
چو برگی دل برولرزنده بودش
که گلرخ گوهری ارزنده بودش
چو تخت زر ز سیمین تن تهی دید
سراچه بیرخ سرو سهی دید
وطن میدید و گوهر دروطن نه
چمن میدید و گلرخ در چمن نه
در ایوان قبلهٔ جمشید میجست
چراغی خواست وان خورشید میجست
چو لختی گرد ایوان گام زد او
قدم بر در ز در بر بام زد او
سمنبر اوفتاده دید بر خاک
ز خون نرگس او خاک نمناک
دلش با نیستی انباز گشته
ز شخصش رفته جان پس بازگشته
گسسته عقد و بسیاری گهر زان
بخاک افگنده چشمش بیشتر زان
ز خون دیدهٔ آن ماهپاره
شفق گشته هلالی گوشواره
سر زلفش پریشان گشته در خاک
شده توزی لعلش بر سمن چاک
دلش در بر چو مرغی پر همی زد
دمی از دل بر آن دلبر همی زد
چودایه دید گل را همچنان زار
چو گل شد پای او پرخار از آن کار
چنان برقی بجان او درآمد
که چون رعدی فغان از وی برآمد
گشاد اشک و بسی فریاد در بست
دلش از دست شد و افتاد از دست
ز بانگ او بتان گشتند آگاه
که هر یک میزدندی بانگ بر ماه
گل سیراب را در خون بدیدند
دو چشم دل ز گل در خون کشیدند
بلا دیدند و آتش بهرهٔ گل
فشاندند آب گل بر چهرهٔ گل
چو هر دم آتشی در نی نشیند
چنان آتش بآبی کی نشیند
چو باد صبحدم بر روی گل جست
بآزادی رسید آن سرو سر مست
گل بی دل چو قصد این جهان کرد
دو نرگس برگشاد و خون روان کرد
خیال سبزهٔ خطّش عیان شد
ز نرگس آب بر سبزه روان شد
چو حال خویشتن با یادش آمد
ز هر یک سوی، صد فریادش آمد
سحر از باد سرد او خجل شد
فلک از تفّ جانش گرم دل شد
برفت از هوش شکّر بار سرمست
دگر باره چو بار اوّل از دست
گلی در خون و آتش بوده چندین
چگونه تاب آرد نیست مشک این
گلاب و مشک بر رویش فشاندند
نبود آن، گرد از مویش فشاندند
رخش چون از گلاب و مشک تر شد
گلاب از آه سردش خون جگر شد
بتان در نیم شب ماتم گرفتند
ز نرگس ماه در شبنم گرفتند
بدر مشک از سر گیسو بکندند
بفندق ماه یعنی رو بکندند
یکی بستر بیاوردند ز اطلس
بایوان باز بردندش بده کس
همه شب دم نزد چون صبح ازماه
که تا پیک سپیده دم زد از راه
چونوشد نوبت روز دلاویز
برآمد نعرهٔ مرغان شب خیز
چو پروین همچو گرد از راه برخاست
ز باد سرد صبح آن ماه برخاست
چو گل برخاست دل بنشست آزاد
وزان برخاستن برخاست فریاد
چو آن گنج گهر را باز دادند
بصدقه گنج زر را درگشادند
دل همچون کباب و موی چون شیر
کباب آورد و شربت دایهٔ پیر
بگل گفت ای سمن عارض چه دیدی
کزین عالم بدان عالم رسیدی
فتاده قد تو چون سرو بر خاک
بگرد سرو توتوزی شده چاک
مگر توزی ز رویت ریخت در راه
که توزی را بریزد پرتو ماه
زبان بگشاد گلبرگ سمن بوی
که گر از صد زبان گردم سخن گوی
ز صد نتوانم ای دایه یکی گفت
نه از بسیار با تو اند کی گفت
ز دل تنگی شدم بر بام ناکام
که ای من خاک بادی کاید از بام
سوی آن باغ رفتم در نظاره
تماشا چون گلم دل کرد پاره
گلی دیدم چمن آراسته زو
ز هر برگی فغان برخاسته زو
ز بویش بود ریحانی نفس بود
زرنگش دیده را از لعل بس بود
از آن گل آتشی در دل فتادست
چو آن بلبل که اندر گل فتادست
ز شاخی بلبلی چون دید آن گل
ببی برگی فتاد از عشق بلبل
گهی از عشق گل آوازمیداد
گهی دل را بخون سرباز میداد
گهی میگشت در یکدم بصد حال
گهی میزد بصد گونه پر و بال
گهی در روی گل نظّاره میکرد
گهی چون گل قبا را پاره میکرد
بآخر آتشی در بلبل افتاد
ز شاخ سبز پیش آن گل افتاد
میان خاک و خون چندان بسر گشت
که از پای و سر خود بیخبر گشت
مرا زان درد‌آتش در دل افتاد
ز آتش دود دیدم مشکل افتاد
از آن آتش دلم چون دود خون گشت
پلی بستم ز خون بنگر که چون گشت
بیک باره دلم از بس که خون شد
بپل بیرون نشد از پل برون شد
خداوند جهان بیرون شوم داد
درون دل ز سر جایی نوم داد
وگرنه باز ماندم در هلاکی
چو ماهی بودمی بر روی خاکی
دواسبه سوی رفتن داشتم ساز
فرستادم کنون ناگاه خرباز
پس آنگه دایه گفت ای گلرخ ماه
چو خورشیدی دلت شد گرم ناگاه
ندادی گوش و مستی تیز خشمی
چو خورشیدت رسید ایماه چشمی
حدیث مرد حکمت گوی نیکوست
که چشم بد بلای روی نیکوست
ببین تا گفتهام زین نوع چندی
که بر سوزید هر روزی سپندی
مرا جانیست وان در صدق پیشست
که جای صد هزاران صدقه بیشست
چو شمع آسمان آمد پدیدار
ستاره بیش شد پروانه کردار
چو این زرّین سپر زد بر فلک تیغ
چو جوشن شد ز تیغش بر فلک میغ
بسلطانی نشست این چتر زر بفت
ز سیر چتر او آفاق پر تفت
چو شب شد روز این درّ شب افروز
بباغم گفت دل میخواهد امروز
بیندازید گرد حوض مفرش
که دارم سینهیی چون حوض آتش
ندیدم در جهان زین حوض خوشتر
که گویی آب او هست آب کوثر
چو من بر حوض زرّین غوطه خوردم
چرا پس گرد پای حوض گردم
چو آبم برد آب حوض زین پیش
چرا میریزم آب حوض زین بیش
گلاب از نرگسان صد حوض راندم
ز خجلت در عرق چون حوض ماندم
بدانسان شد دلم زین حوض فرتوت
که شد این حوض بر من حوض تابوت
که من بر حوض دیدم روی آن گل
چو آب حوض رفتم سوی آن گل
چو شد دور از کنار حوض ماهم
کنون آب از میان حوض خواهم
بگرد حوض خواهم بار گاهی
که گرد حوض خواهم گشت ماهی
کسی کو بر لب حوضی باستاد
نظر آنگه بغوّاصی فرستاد
نگونسار آید او در دیدهٔ خویش
ازین حوضم نگونساریست در پیش
اگر از دست شد پایم بیکبار
که گشتم گرد پای حوض بسیار
اگر این حوض خود صد پایه باشد
بسر گشتن مرازومایه باشد
شکر با گل بیکجا نقد باشد
شکر بر حوض بهر عقد باشد
گلم من با شکر در بر نشستم
شکر بر حوض دیدم عقد بستم
ز حد بگذشت ازین حوضم فسانه
کنون ماومی و این حوضخانه
بگرد حوض تخت زر بیارند
می و حوران سیمین بر بیارند
که تا ز اواز چنگ و نالهٔ نای
بجای آید دل این رفته از جای
چرا باید ز هر اندیشه فرسود
که گر شادیست ور غم بگذرد زود
کنون باری چرا غمناک گردیم
که میدانیم روزی خاک گردیم
زمانی کام دل باهم برانیم
کزین پس میندانم تا توانیم
یکی شاهانه مجلس ساز کردند
سماع و نقل و می آغاز کردند
برون کردند هرمز را از آن باغ
دل گل یافت چون لاله از آن داغ
سبب او بود شادی و طرب را
چرا پس برگرفتند آن سبب را
نگین حلقهٔ آن جمع او بود
ندیدند از رخ چون شمع او دود
چرا کردند از آنجا شمع را دور
که بی شمعی نباشد جمع را نور
چو مطرب زیر گل بستر بیفکند
ز لحن چنگ بلبل پر بیفکند
پری رویان دیگر همچو لاله
گرفته شیشه و جام و پیاله
پری رویی کزان یک شیشه خوردی
بافسون صدپری در شیشه کردی
ز پیش چارسوی مجلس ناز
منادی گر شده چنگ خوش آواز
چو شد آواز بیست و چار درگوش
چه بیست و سی که صد بودند مدهوش
پریزادی ز جن و انس آمد
عجب نوعی حریف جنس آمد
حریفی زهره طبع و آب دندان
چو خورشید آتشین چون صبح خندان
بریشم را بناخن ساز میداد
ز پردههاتفی آواز میداد
چوبانگ چنگ در بالا گرفتی
دل از سینه ره صحرا گرفتی
ز پرده نغمه را بر تار میزد
دم عیسی ز موسیقار میزد
چو پیش آورد از رگ او ره راست
دل از طبع مخالف طبع برخاست
نمود از ناخنی علم و عمل را
بگفت از پردهٔ خوش این غزل را
کجایی ای چو جان من گرامی
بیاگر بر دو چشمم میخرامی
بجز تو درجهان حاصل ندارم
برون از تو درون دل ندارم
دلی گر هست بی نامت دژم باد
چنان دل را ز عالم نام گُم باد
قرارم برد زلف بیقرارت
بآبم داد لعل آبدارت
نمودی روی از من زود رفتی
چو آتش در زدی چون دود رفتی
چو بی روی تو جشن از رشک سازم
کباب از دل شراب از اشک سازم
چنان دل مست شد از تو بیکبار
که تا محشر نخواهد گشت هشیار
خوشا عشقی که باشد در جوانی
خصوصا گر بود با کامرانی
خوشا با یار کردن دست در کش
خصوصا گر بود یار تو سرکش
خوشا از لعل او شکّر چشیدن
خصوصا گر بجان باید خریدن
چو بشنید این سخن گلروی از چنگ
ز مژگان کرد بر گل اشک او رنگ
شد از بادام ماهش پر ستاره
بفندق فندقی را کرد پاره
چو گل نازک دلی پر عشق و سرمست
سماع و می صبوری چون دهد دست
چو شهزاد از صبوری گشت درویش
ز بیهوشی بزد یک نعره بی خویش
وجودش از دو عالم بیخبر گشت
ز دو عالم برون جای دگر گشت
همه رامشگران بر گرد آن ماه
بزاری میزدند از راهوی راه
گل اندر پرده زان پرده بسر گشت
دو چشم پرده دارش پرده درگشت
درآمد عشق و گل بیخود فروشد
خدادانست و بس جایی که او شد
چنان در عشق آن دلدار پیوست
که بگسست از خود و در یار پیوست
بخوابش دید لب بر لب نهاده
چو شکّر بر لب گل لب گشاده
گرفته موی او پیچیده در دست
فتاده روی بر هم خفته سر مست
بدو گفت ای نگار ناوفادار
جفا ورزد کس آخر با چو من یار
چنین خود بیوفایی چون کنی تو
بباغ آیی مرا بیرون کنی تو
سوی باغ آمدی بشکفته چون گل
مرا از آشیان راندی چو بلبل
چو تو در عشق چون بلبل نباشی
اگر بلبل برانی گل نباشی
چرا راندی مرا تا بر گل مست
چو بلبل کردمی زاری بصد دست
چو گل بشکفتی و خوارم نهادی
چو یوسف صاع در بارم نهادی
چو گل بشنود آن از خواب برجست
زبان بگشاد و صد فریاد در بست
بزاری همچو چنگی پر الم گشت
رگ و پی بر تنش چون زیر و بم گشت
روان شد خون زچشم سیل بارش
ز خون چشم پرخون شد کنارش
گل بیدل ز بیخوابی چنان بود
که از زاری چو برگ زعفران بود
چو دید آن خواب عشقش گشت بسیار
شدش زانخواب چشم فتنه بیدار
گل آشفته را یکدم کفایت
گل بسرشته را یک نم کفایت
غم یعقوب را یادی تمامست
گل صد برگ را بادی تمامست
چو کار از دست شد گلرخ برآشفت
دگر کارش صلاحیت نپذرفت
گل تر را جگر خشک و نفس سرد
تنش گرمی گرفت و گونه شد زرد
چو تب در گل فگند از عشق تابی
عرق ریزان شد از گل چون گلابی
شبان روزی در آن تب زار میسوخت
تنش همواره ناهموار میسوخت
چو خاتون سرای چرخ خضرا
برآورد آستین از جیب مینا
بگردید و زرخ برقع برانداخت
بعالم آستین پر زر انداخت
پزشگان را بیاوردند دانا
برای درد آن گلبرگ رعنا
پزشک آخر دوای گُل چه داند
که گُل را باغبان درمان تواند
بباید باغبانی همچو هرمز
وگرنه گُل نگردد تازه هرگز
چو باشد بر سر گل باغبانی
بگل نرسد ز هر خاری زیانی
علی الجمله دوا کردند یک ماه
نشد یک ذرّه آن خورشید با راه
دوای عشق کردن رو ندارد
که درد عاشقان دارو ندارد
ز درمان هر زمان دردش بتر گشت
صبوری کم شد و غم بیشتر گشت
چو درمان مینپذرفت آن سمنبر
بایوان باز بردندش بمنظر
بآخر به شد و بر بام شد باز
چو مرغ خسته پیش دام شد باز
چو بُد مرغ دلش پرّیده از بام
بسوی بام زد بار دگر گام
چو مرغی برکنار بام میگشت
بپای خویش گرد دام میگشت
از آن بر بام داشت آن مرغ امّید
که تا هادی شود در پیش خورشید
دلش بگذاشت چون مرغی وطن را
که دید آن مرغ جان خویشتن را
دلش در آرزوی چینه برخاست
چو مرغ از چارچوب سینه برخاست
دلش چون مرغ وحشی در غلو بود
صفیر مرغ، بازش آرزو بود
دلش پر میزد و بیشرم میرفت
چو مرغی در هوای گرم میرفت
دلش برداشته چون مرغ آواز
که ای هرمز بیاچینه درانداز
صفیری زن مرا آخر سوی بام
که چون من مرغ ناید تیز در دام
نظر بگشای تا بر بامت افتد
چو من مرغی مگر در دامت افتد
چو سر از چینه گردی در کمندم
بدست خویشتن نه پای بندم
مرا بر چینهٔ خود آشنا کن
چو هادی گردم از دستم رهاکن
وگر هادی نگردم دل بپرداز
بزن دست و بپیش بازم انداز
من آن مرغم که بیتو هیچ جایی
نجویم جز هوای تو هوایی
من آن مرغم که زرّین بود بالم
بسوخت آن بالم و برگشت حالم
من آن مرغم که از یک دانهٔ تو
بماندم تا ابد دیوانهٔ تو
تلطّف کن دمی با همدمی ساز
دلم را از مدارا مرهمی ساز
بگفت این و فرو افتاد بر بام
همه بام از سرشکش گشت گل فام
چگویم همچنین آن عالم افروز
بگرد بام میگشتی شب و روز
همه گر صبحدم گر شام بودی
تماشا گاه گل بر بام بودی
بسی بر بام میشد شام و شبگیر
بتهمت اوفتاد آن دایهٔ پیر
گل ارچه راز دل با کس نمیگفت
سرشک روی او روشن همی گفت
بشب در خواب دیدش گشت جوشان
بجست از جای گریان و خروشان
ز بس آتش دلش چون جوی خون شد
کفش بر لب زد و از سر برون شد
چو عشق از در درآمد گام برداشت
گل بی صبر راه بام برداشت
برهنه پای و سر بر بام میشد
برای کام دل ناکام میشد
جهانی بود در زیر سیاهی
بیارامیده دروی مرغ و ماهی
شبی در زیر گرد تند پنهان
چو دوده ریخته بر روی قطران
شبی چون زنگی اندر قیر مانده
عروس روز در شبگیر مانده
شد آگه دایه و گل را چنان دید
ز تخت زر سوی بامش روان دید
فغان برداشت کاخر این چه حالست
ز کم عقلان چنین حالی محالست
چه گمراهیست کاکنونت گرفتست
نداری عقل یا خونت گرفتست
گره بر جان پرتابم زدی تو
چه رنگست اینکه در آبم زدی تو
بهر ساعت سوی بام آوری رای
شوی گیسو کشان چون چنگ درپای
یقین دانم که کارت مشکل افتاد
کزین مشکل بس آتش در دل افتاد
زبان بگشای تا مشکل چه داری
خدا داند که تادر دل چه داری
اگر گویم چه میسازی تو بر بام
مرا گویی که تادل گیرد آرام
کجا باور کند دایه ز گل این
کجا بیرون شود با من بپل این
اگر بر تخت زرّین شب گذاری
ز بس سستی تو گویی جان نداری
وگر بر بام باید شد ببازی
شوی تو شوخ دیده جرّه بازی
چو اسبی تند باشی بر شدن را
خری کاهل فزونی آمدن را
اگر گویم سوی قصر آی از بام
ز صد در بیش گیری در ره آرام
فرو افتی و نشناسی سر از پای
نجنبی و نگیری پای از جای
وگر گویم که بر بام آی و برخیز
برافروزی و چون آتش شوی تیز
چو مرغی میزنی بیخود پر و بال
چو روباهی نهی بر دوش دنبال
بجلدی آستین را در نوردی
همه شب بر کنار بام گردی
نهاده در کنار از دیده دودی
دلی پر درد میگویی سودی
گهی ازنرگست خوناب پالای
گهی بی چوب گز، مهتاب پیمای
گهی با مرغ کردی هم صفیری
گهی ازناله دربندی نفیری
گهی از شاخ مرغی را برانی
گهی از باغ مرغی را بخوانی
گهی سنگی دراندازی به آبی
گهی سرسوی سنگ آری بخوابی
گهی گریان شوی چون شمع خندان
گهی دستار چه خایی بدندان
گهی بام از گرستن رود سازی
گهی سیبی کلوخ امرود سازی
گهی در دست گیری دستهٔ گل
گهی نوحه کنی بر بانگ بلبل
گهی بیرون کنی دست از گریبان
گهی دریای اُفتی همچو دامان
گهی برروی دیوار افکنی خویش
گهی دیوار پیمایی پس و پیش
گهی از دل براری آه سردی
گه از گرمی فرو افتی بدردی
گهی باشد دو بادامت شکر خیز
گهی گردد دو گلبرگت عرق ریز
ز بسیاری که گرد بام پویی
بدّری هر شبی کفشی ببویی
اگرچه من نیم حاضر جوابی
ز تو غایب نیم در هیچ بابی
همه شب گوش میدارم ترامن
تو پنداری که بگذارم ترا من
همه شب دل زمانی ساکنت نیست
بجز بر بام رفتن ممکنت نیست
ازین ممکن شود واجب خیالی
ندانم حال و دانم هست حالی
شبی چندان نیابد چشم تو خواب
که منقاری زند یک مرغ در آب
قرارت نیست و آرامت برفتست
ببد نامی مگر نامت برفتست
چه حالست این ترا آخر چه بودست
پری داری مگر دیوت ربودست
همه خلق جهان را خواب برده
ترا گویی که برفیست آب برده
چه میخواهی ز پیر ناتوانی
که در عالم تویی او را و جانی
چه میخواهی ازین مسکین بی زور
کزو موییست باقی تالب گور
دلم خون شد ز زاری کردن تو
ندارم طاقت خون خوردن تو
نیاری رحمتی بر من چه سازم
تو زاری میکنی من میگدازم
چو شب درانتظار روز باشی
چو شمعی تا سحر در سوز باشی
چو روز آید شوی بر رخ گهر بار
که کی باشد که شب آید پدیدار
شبانروزی قرارت می نه بینم
بجز غم هیچ کارت می نه بینم
چو دایه زین سخنها لب فرو بست
زبان بگشاد گل چون بلبل مست
بدایه گفت دل بر میشکافم
که گویی زیر بار کوه قافم
چو کوه قاف با من در کمر شد
ز آهم خون چشمم چون جگر شد
چنین دردی که در جانم نهفتست
زبانم پیش کس هرگز نگفتست
دل دایه ز درد او چنان شد
که از دست دلش گویی که جان شد
بگل گفت ای چو جان من گرامی
بگردانیده روی از شادکامی
دلت بنشان بگو تا از کجا خاست
مکن کژی و بامن دل بنه راست
بجان پروردهام من در کنارت
مشوّش چون توانم دید کارت
چرا ای مرغ زرّین دلاویز
نیابی خواب چون مرغ شب آویز
بمنظر بر روی سر پا برهنه
بگوراست و مخوان تاریخ کهنه
بگو تادست سیمین تو امروز
بزیر سنگ کیست ای عالم افروز
تو میدانی که چون راز تودارم
نفس از راز داری بر نیارم
ندیدستی ز من بسیار گویی
نه هرگز ده زبانی و دورویی
نگفتم پیش تو هرگز خطایی
دروغی نیز نشنودی ز جایی
همیشه تا که بودم بنده بودم
ز ماهت دل بمهر آگنده بودم
شبم شب نیست بی موی سیاهت
نه روزم روز بی روی چو ماهت
همه کام دلت باشد مرادم
تو باری نیک دانی اعتقادم
نداند دید بر ماه تو دایه
که یک موی افکند بی مهر سایه
اگر بر گل فتد یک سایهٔ گل
چو گل درخون نشیند دایه گل
تویی جان من ای دُرّ شب افروز
که جانم بر تو میلرزد شب و روز
چناندارم دل از مهر تو پرتاب
که هر شب برجهم ده بار ازخواب
زمانی شمع بالینت فروزم
زمانی شمع آیینت فروزم
بسوزم عود و عنبر بر سر تو
کنم همواره بر تو چادر تو
چو خال سبز بر رویت کنم راست
شکنهای دو گیسویت کنم راست
کنم در کوزه جلّاب تو شیرین
نه از یکسوی از دو سوی بالین
مرا در حق تو شفقت چنینست
ترا ای مهربان با من چه کینست
اگرچه خستهٔ ایام گشتم
اسیر چرخ نافرجام گشتم
جهان تا پشت من همچون کمان کرد
جوانی را چو تیر از من روان کرد
رگم گشته کبود و روی چون کاه
زخویشم شرم آید گاه و بیگاه
جهان را مدتی بسیار دیدم
چه میجویم دگر انگار دیدم
چو حرصم شد دراز و عمر کوتاه
مرا پیری پیام آورد ناگاه
که بگذر زود چون بادی بدشتی
که سوی خاک داری باز گشتی
کنون وقت رحیل آمد بناکام
مرا با تو بهم نگذارد ایام
ز تو بربایدم ایام آخر
بود این عمر را انجام آخر
ز عمرم هیچ دورانی نماندست
مرا بر نانوانانی نماندست
چه من گر سایهام تو آفتابی
مرا بسیار جویی و نیابی
بگو تا از که میگردی بخون تر
کرامی بینی از خود سرنگون تر
اگرچه دردمند و ناتوانم
روا باشد که درمانی بدانم
نه هر چیزی همه کس داند ای ماه
مرا زین حال پوشیده کن آگاه
بحق آنکه تن را جفت جان ساخت
خرد را کارفرمای جهان ساخت
هزاران شمع از طاقی برافروخت
چراغ از جان مشتاقی برافروخت
چو عنصر بود بیگانه جدا کرد
بما بیگانگان را آشنا کرد
بحق مریم پاکیزه گوهر
بناقوس و چلیپا و سم خر
بانجیل و بزّنار و به برهبان
ببیت المقدس و محراب و ایوان
بروح عیسی خورشید آسا
بایمان وفاداران ترسا
که گر رازم تو بر گویی نهانی
نهان دارم چو جانش زانکه جانی
بخون دل بزرگت کردم آخر
بشیر و شکّرت پروردم آخر
نگاهت داشتم از آب و آتش
که تا گشتی چنین رعنا و سرکش
مرادر گردنت حق بیشمارست
بگو در گردن من تا چه کارست
سبک روحی تو و از خشم تو من
گران جانی شدم در چشم تو من
سخنهای مرا در تو اثر نیست
مرا با تو کنون کاری دگر نیست
بدان میآریم در انتقامت
که گویم شیر پستانم حرامت
چو بسیاری بگفت آن دایهٔ پیر
برآمد آن جوان را روی چون قیر
سرش در گشت و چشمش رود خون شد
کجا بادایه آن از پل برون شد
ز شرم دایه خوی بر گل نشستش
دل چون شیشه بیرون شد ز دستش
فسونگر گشت و در بیداد آمد
ز دست دایه در فریاد آمد
که رسوا خواهیم کردن سرانجام
چه میخواهی از این افتاده در دام
همی از دست ندهی پیشهٔ‌خویش
مرا بگذار در اندیشهٔ خویش
فکندی چینهٔ سالوس در دام
چه میخواهی ازین سرگشته ایام
چه رنجانی من دیوانه دل را
که شد دردی عجب همخانه دل را
مرا از دست دل کاری فتادست
دلم در درد وتیماری فتادست
نه درد خویش بتوان گفت کس را
نگاهی کرد باید پیش و پس را
نه نیز این درد را پنهان توان داشت
نه این دشوار را آسان توان داشت
بگویم بی شکی رسوا بمانم
نگویم هم درین سودا بمانم
بگویم سرزنش دارم ز هر دون
نگویم تا درین گردم جگرخون
بگویم در جهان گردم نشانه
نگویم تا کسی آرم این بهانه
بگویم تاب رسوایی ندارم
نگویم ترک تنهایی ندارم
اگر این راز من پنهان نماند
یقین دانم که بر من جان نماند
سخن تا در قفس پیوسته باشد
بسان تخم مرغی بسته باشد
ولیکن چون ز دل سوی زبان جست
چو مرغی گشت و بر هر شاخ بنشست
ازآن ترسم که گر راز نهانم
بگویم سر ببرّند از زبانم
کنون ای دایه چون کارم شد از دست
گشایم راز اگر بر تو توان بست
ترا اکنون سخن باید چنان داشت
که از خود باید آن را هم نهان داشت
بگویم باتو تا درجان نماند
که سوز عاشقان پنهان نماند
بدان کاین باغبان مِه مرد استاد
پسر دارد یکی چون سرو آزاد
ز رویش ماه زیر میغ مانده
ز لعلش گوهر اندر تیغ مانده
بنرگس خواب بسته جادوان را
بابرو طاق بوده نیکوان را
جگر از هر دو چشمش تیر خورده
شکر از هر دو لعلش شیر خورده
لب لعلش چو گلگون را نهد ننگ
ازو در سر بگردد زلف شبرنگ
ستاره دیده در شکّرستانش
زمین بوسیده ماه آسمانش
لبش گویی که حلوای نباتست
چه حلوای نبات آب حیاتست
ز پسته طوطی خطّش دمیده
بگرد شکّرش صف برکشیده
دو چشم مور صد حلقه گشاده
ز عنبر بر در پسته نهاده
دو لب چون دانهٔ‌ناری مکیده
برسته دانه و سبزی دمیده
ز لعل او دمیده خط شبرنگ
ز رشک افگنده گلگون نعل در سنگ
نمود از لب دهان غنچه را دوست
خط سرسبز او چون غنچه در پوست
لبش نیرنگ خط چون برنگین زد
بسبزی آسمان را بر زمین زد
خطی دیدم چو ریحان ارم من
نهادم سر بر آن خط چون قلم من
خطی خوش بود لوح دل قلم کرد
خطی بر خونم آورد و ستم کرد
از آن خط شد پری در من چه سازم
بدین سانم در آن خط عشق بازم
دلم چون شیشهیی زان خط شد ازدست
پری دل بر دو دل چون شیشه بشکست
پری در شیشه آید وین پریزاد
دلم در شیشه کرد و شیشه افتاد
چو خطّ او بدیدم زین دل تنگ
شدم در خط چو دل زد شیشه بر سنگ
کنون کز دست کودک شیشه افتاد
ندارد هیچ سودی بانگ و فریاد
مپرس ای دایه تا من زان پری روی
چگونه چون پری پویم بهر سوی
ببالای منست آن زلف شبرنگ
ز زلفش روی گلگون برکشم تنگ
چو اوّل دیدمش در سایهٔ بید
بپیش حوض خفته همچو خورشید
ز مستی از دو عالم بی خبر بود
ولی عالم ازو زیر و زبر بود
چو آهو چشم من بیهوش افتاد
ز چشمش خواب برخرگوش افتاد
چو گل دید آن رخ چون ماهپاره
ز باد سرد کردی جامه پاره
رخش چون آتشی سیراب دیدم
ز آب و آتش او تاب دیدم
بجست از من دل دیوانه چون تیر
نگه چون دارم از زلفش بزنجیر
چوباهوش آمد و ناگاه برخاست
فغان از سرو و جوش از ماه برخاست
کُله چون کوژبنهاد و کمر بست
همه خون در دل من چون جگر بست
چو آن سروروان من عیان شد
ز آزادی او اشکم روان شد
چو از پیشم برفت آن گوهر خاص
دل من پیش ازو میرفت رقاص
دل لایعقلم دیوانهٔ اوست
که او شمعست و دل پروانهٔ اوست
منم در انتظار مرگ مانده
وزان شکّر گلی بی برگ مانده
نه شب خوابست و نه روزم قرارست
شب و روزم خیال آن نگارست
دلم دستی بجام ناز بردی
اگر یک لحظه خوابم باز بردی
همه شب بستر نرم از درشتی
کند با پهلوی من خار پشتی
کنون ناگفتنی چون باتو گفتم
چه سازی تاشود آن ماه جُفتم
اگرچه از رخت شرمم گرفتست
دلم گرمست ازان گرمم گرفتست
منم گلبوی و آن دلبر سمن بوی
بزرگی کن میان ما سخن گوی
ازین شاه آن گدایی را شهی ده
وزین گل آن شکر را آگهی ده
برو گو تو عقیقی با گهر ساز
شکرداری بر گل گلشکر ساز
برو گو تو چو سروی من چو شمشاد
بیا تا بر جمال من شوی شاد
برو گو تو چو ماهی من چو مهرم
چو ذرّه رقص کن در پیش چهرم
کنون ای دایه دل پرداختم من
ترا دربان این درساختم من
از آن پاسخ چنان شد دایهٔ پیر
که گفتی خورد بردل زان جوان تیر
چو بشنود این سخن برداشت پنجه
بزد بر روی پرچین صد تپنچه
برسوایی خروشی درجهان بست
که هرگز آن نگوید در جهان مست
زهی همّت نکویاری گُزیدی
نگه دارش نکو جایی رسیدی
ترا یاری چنین در پردهٔ ناز
چرا بامن نمیگفتی یکی راز
نبتوان گفت باری این همه جای
که شرمت باد ای بی عقل بی رای
ز گفت دایه شد در خشم گلرخ
بدو گفت ای بتلخی زهر پاسخ
اگر صد پند شیرینم دهی تو
نیم من زانکه هم زینم دهی تو
برامد از دل پر بنددودی
ندارد آتشین را پند سودی
دل خود را بصد در پند دادم
چو پیمان بستدم سوگند دادم
چرا پس زین سبب فریاد کردی
همه سوگند و پیمان یاد کردی
دگر ره دایه شد زان کار دلتنگ
که گل را عشق نقشی بود در سنگ
سخن را رنگ داد آن مرغ استاد
باستادی ز در بیرون فرستاد
زبان را در فسون گل چنان کرد
که بلبل را زبان بند زبان کرد
به گلرخ گفت نیکو آوریدی
که بر شاهی گدایی را گزیدی
ترا نقدست با هم ترک و هندو
کدامت دل همی خواهد زهر دو
ترا شاه سپاهان خواهد، آخر
توتن خواهی ترا جان خواهد آخر
کسی در شاهی و در کامرانی
چگونه آرزو خواهد شبانی
کسی را نقد باشد ماهپاره
چگونه مهر جوید از ستاره
چو این بی جان تن آسانست بگذار
همه تن گر همه جانست بگذار
اگر تو توبه نکنی زارزویت
بگویم تا ببرّد شاه مویت
هوا در تفّ و در سوز اوفگندت
چه بدبختی بدین روز اوفگندت
مگر نشنیدی این تنبیه هرگز
سیه سر بر نتابد پیه هرگز
تو خسرو او گدایی بچه آخر
تو شاه او روستایی بچه آخر
تو نوروز بتان جان فزایی
برو عیدی بکن بی روستایی
بعالم نیست طوطی را شکر بار
که پیش گاوبندی خر کنی بار
گِل و بیلست او را کار پیوست
ببیل او ترا کی گل دهد دست
زهی خر طبعی آخر ازتو چندی
بآخر میچمی از گاوبندی
که دارد پهلویی و دستگاهی
که پهلو ساید او با چون تو ماهی
اگر زین گاو باشد یک دمت وصل
بخر گم کردهیی مانی تو بی اصل
بدست خویش افگندی تو در پای
سر خود از یکی تا پای بر جای
چه خلقی تو چنین آشفته رفتار
که یک جو مینگیرد در تو گفتار
من از هر نیک و از هر بد که گفتم
یکی دردت نکرد از صد که گفتم
تو شسته چشم از ناشسته رویی
ز خون خویش شستی دست گویی
ببد نامی خود گستردهیی پر
برسوایی برهنه کردهیی سر
اگر آبت بریزد نیست بیمت
که نفروشد کسی نانی بسیمت
ترا دیو هوی دیوانه کردست
خرد را با دلت بیگانه کردست
خجل شد گل چنان کز خوی بیاغشت
ز شرم او نقاب از گل فرو هشت
بدایه گفت من عاجز ازین کار
بیکسوکی شوم هرگز ازین کار
اگر بسیار گویی ور نگویی
مرا یکسانست تا دیگر نگویی
چنان سوداش در دل محکم افتاد
که در سنگ آنچنان نقشی کم افتاد
مبادا جان من گر سوی او نیست
مبادا چشم من گر روی او نیست
بچشم تو اگر آن ماه زشتست
بچشم من چو حوری از بهشتست
بچشم تو اگر دیوست پر خشم
بچشم من چو مردم اوست در چشم
بچشم خویش کار خویشتن بین
بچشم من جمال یار من بین
مدارای دایه زان دلخواه بازم
چو دل او را همی خواهد چه سازم
ازین محنت ترا بادا سلامت
که هرگز برنگردم زین ملامت
چو دل امّید بهبودی ندارد
ملامت کردنت سودی ندارد
چه میریزی میان ریگ روغن
بهرزه آب میکوبی بهاون
گشادم پیش تو راز نهانی
بگفتم گفتنی اکنون تو دانی
ببین تا چند سوگندان بخوردی
که هرگز از سر پیمان نگردی
کنون با آن همه سوگند خورده
ز من می بگسلی پیوند کرده
چرا شرمت نمیآید ز رویم
که گویی تا ببرّد شاه مویم
ترادیدم چو نرم آهن دلی سخت
ز دایه نیست دلداری زهی بخت
دمی نبود که در خونی نگردم
اگر عاشق شدم خونی نکردم
تو میگفتی بگو، چون گفته شد راز
شدی در خشم و کردی فتنه آغاز
بسی عیب من آتش فشان تو
چو آب از برفروخواندی روان تو
چوکارم می بنگشایی تو آخر
بچه کارم همی آیی تو آخر
چو صیدی مرده در شستم فتادی
چو پای مور در دستم فتادی
چو پیش دام بگرفتی مراتو
گرفته میزنی ای بیوفا تو
دلیری گر دلیری را گرفتی
زهی شیری که شیری را گرفتی
نباید بامنت زین بیش آویخت
که هر مرغی بپای خویش آویخت
بده آبم چو قرعه بر من افتاد
که باتو نان من در روغن افتاد
مکن ای نرم زن با من درشتی
که ما بر خشک میرانیم کشتی
شدم در پای محنت پست تو من
فرو کوبم بسی از دست تو من
ترا چون مردمان گر شرم بودی
مرا پشتی برویت گرم بودی
چو گربه نقد بیند دیگ سرباز
نیابد شرم، سگ به زوبدر باز
بگفت این و خروشی سخت برداشت
بچشم دایه رخت از تخت برداشت
چو دایه این سخن بشنید از خشم
دل خونین برون افگند از چشم
بگل گفت از هوا دلگرم کردی
مرا صد باره بی آزرم کردی
ز پیش خویش صد بارم براندی
بخواری آستین بر من فشاندی
سگم خواندی و بانگم بر زدی تو
چو گربه زود در بانگ آمدی تو
ترا صد بار گفتم هوش میدار
سخن در گوش گیر و گوش میدار
اگر رازیت باشد فرصتی جوی
دهان برگوش من نه راز برگوی
زبان بود اینکه با دوشم نهادی
دهان بود اینکه بر گوشم نهادی
لباس نیکنامی بردریدی
بزر خواری و بدنامی خریدی
چو گل پاسخ شنود از جای برجست
ز چشم دایه جایی دور بنشست
بیک ره صبر ازو زنجیر بگسست
بزخم او زه صد تیر بگسست
ز آه و نالهٔ آن ماهپاره
بیک ره در خروش آمد ستاره
زمین پر گرد گشت از آة سردش
فلک پر درد شد از سوز دردش
دلش در آتش و تن مانده در آب
نه خوردش بود ازین اندیشه نه خواب
نه بادایه سخن گفت و نه باکس
که یار من درین محنت خدابس
همه بیچارگان را غمگسار اوست
همه وقتی همه جاییت یار اوست
رضای او طلب تا زنده گردی
خداوندی مکن تا بنده گردی
خداوندا دلم را بنده گردان
بفضلت مردهیی را زنده گردان
دلم میخواهد از تو یاری تو
کرامت کن مرا بیداری تو
دلا افسانه گفتن شرع و دین گفت
چرا گفتی که آوردت بدین گفت
دمی کانرا بها آید جهانی
پی آن دم نمیگیری زمانی
گرفتی از سر غفلت کم خویش
نمیدانی بهای یک دم خویش
ازین غفلت چو فردا گردی آگاه
پشیمانی ندارد سودت آنگاه

خطاب با حقیقت جان در معنی زاری كردن گلرخ

الا ای قمری مست خوش آواز
ازین خاشاک دنیا خوی کن باز
چو هادی گشتهیی بگذار خانه
چه خاشه میکشی بر آشیانه
تو تا این آشیان بر خاک دادی
ز راه پنج حس خاشاک دادی
دمی طوبی لک، از زندان غدّار
بسوی شاخ طوبی پربهنجار
بزیر سایهٔ او بال بگشای
گلوخوش کن وزان پس راز بسرای
چنان بسرای کان پاکان حلقه
بیک ره بر تو اندازند خرقه
ز بستان سخن در فکر گلروی
چو سوسن ده زبان شو حال گل گوی
چو یک مه خشم گل بادایه برداشت
وزان خورشید طلعت سایه برداشت
دلش در عشق آن گلرخ همی سوخت
چو شمع از تاب آن فرّخ همی سوخت
بگل نزدیک شد در رنج دوری
که برخیزد ز دست ناصبوری
چو دید آن آفتاب دلنوازان
چو شمع از آتش گل شد گدازان
دلش را شعلههای آتشین بود
چو مومی شد دلش گر آهنین بود
رخش را قطرههای خون نهان داشت
بروشد خونفشان گر سنگ جانداشت
تنش را ذرّهها شد همچو سیماب
چگونه ذرّه آرد در هوا تاب
شبی تاریک بود و سینه پرجوش
ز بیصبری نشد یک ذرّه خاموش
چو شب شد از دو جزعش پر ستاره
شب آنشب ماند برجا ازنظاره
زبان بگشاد گل کای بیخور و خواب
ز بیخوابی شدم از دیده غرقاب
ازان خوابی بچشمم مینیاید
که آب چشم، خوابم در رباید
ندانم تا چه خواهم دید ز ایام
که من نه خواب مییابم نه آرام
مگر خوابم ببست افگند در آب
که سربگشاد آب از چشم بیخواب
منم امشب چو شمع از سوز زنده
نخواهم بود جز تاروز زنده
منم امشب دلی بریان بداده
چو شمع از آتش دل جان بداده
منم امشب چو شمعی عمر کوتاه
چنین در سوز مانده تا سحرگاه
شبی بودآسمانی چون زمینش
شده روز قیامت همنشینش
جهان را روی قیر اندود کرده
ز ماهی تا بمه پردود کرده
مه گردون بداده پشت ازخشم
زده انگشت شب انگشت در چشم
همه چوبک زنان بام گردون
فتاده مست سر، در طشت پرخون
نهاده بند بر پای ستاره
در افتاده مؤذن از مناره
خروس صبح در ویرانه مرده
دهل زن را زنش در خانه مرده
گشاده زنگی شب دستها را
در آتش کرده مار و اژدها را
فلک را قطب کرده میهمانی
فگنده قطب بر گردون گرانی
شباهنگ فلک در گور مانده
چراغ آسمان شب کور مانده
قبا بدریده دوران قمر را
زبان ببریده مرغان سحر را
همه شب صبحدم دم درکشیده
پلاسی را بعالم درکشیده
ستاره چار میخ و ماه دربند
سپاه روز دور و راه در بند
دمیده چشم اختر میل در چشم
پلاس شب کشیده نیل در چشم
شده اسکندر شب در سیاهی
نهان چون خضر مرغ صبحگاهی
بیک ره کهکشان هفت پرده
همه داروی بیهوشانه خورده
فتاده زنگی شب سرنگونسار
ستاره دامنش راکرده مسمار
سیه پوشیده هاروت سپیده
فتاده ماه در چاه زبیده
بسوزن مرغ شب از هفت طارم
همی چید ارزن زرّین ز انجم
چنان شب نوک سوزن چون توان دید
بسوزن ارزن آخر کی توان چید
شبی چون روی زنگی پر سیاهی
رسیده زنگ شب تا پشت ماهی
کلید صبح در دریا فتاده
جهان را کوه بر بالا فتاده
تو گفتی صبح را پروای دم نیست
ز سنگ آید برون آن نیز هم نیست
فغان دربست گل کای شب زمانی
دری بگشای و بازم خر بجانی
تو ای شب گرنه روز رستخیزی
چرا آخر سبک تر برنخیزی
چو شمعی ماندهام در سوز امشب
مگر شب را فرو شد روز امشب
دلم تا چند بریان داری ای صبح
دمی بر زن اگر جان داری ای صبح
مگر ای صبح از آن برنخیزی
که همدستان روز رستخیزی
چو از حد رفت نامعلومی صبح
گشاده گشت قفل رومی صبح
چو صبح این دیبه زر بفت گردون
گرفت از کارگاه سبز بیرون
چو گرد نیل شب از راه برخاست
چو یوسف روی روز از جای برخاست
همه شب دایه گل را گوش میداشت
در آن بیهوشی او را هوش میداشت
نمیآورد طاقت دایهٔ پیر
که گلرخ زار مینالید چون زیر
برگل رفت و چون گل زار بگریست
بسی بررخ زد و بسیار بگریست
بپهلو در بر آن مه بگردید
میان خاک و خون ره بگردید
بگل گفت ای شده در خون جانم
بجانم سیر کردی از جهانم
منم ماهی میان خشک مانده
تویی ماهی کناری خون فشانده
مرا ماهیست تا حالیست بی تو
که از ماهم شبی سالیست بی تو
مپرس از من که من چونم درین حال
فرومانده چو مرغی بی پر و بال
نه روی آنکه سازم چارهٔ کار
نه برگ آنکه ماند گل چنین زار
ز دست تو من کار اوفتاده
بیکبار از دو خر ماندم پیاده
کنون چون ترک نام وننگ گفتم
بعیاری برین سر سنگ خفتم
چه فرمایی مرا تا آن کنم من
که فرمانت از میان جان کنم من
کجا در تو رسد سگ با قلاده
چو تو بر گاو افگندی لُباده
کنون چون دوست میداری چنینش
بکوشم تا برارم از زمینش
بقیل و قال و افسون و فسانه
بدم بیرونش آرم زاستانه
چو گفت این دایه و دمساز گردید
دهان گل چو غنچه باز گردید

گفتار در رخصت دادن دایه گلرخ را در عشق هرمز و حیله ساختن

بدایه گفت دل بر خود نهادم
ز پیش زخم چشم بد فتادم
چو تو یارم شدی کارم برآمد
متاعم را خریداری درآمد
چو کار افتاده شد دلدادهیی را
بجانی باز خر شهزادهیی را
بر هرمز شو و چیزی درانداز
مگر کاین در شود بر دست تو باز
ازان بادی که تو دانی و ابلیس
بدم بروی بدامش کن بتلبیس
دمش میده دلش افگار میکن
فسون میخوان سخن بر کار میکن
مگر آن مرغ را در دام آری
وزو نزدیک گل پیغام آری
برو بر سنگ زن آن سیمبر را
مگر با گل برآمیزی شکر را
بجوش آر از هوای من دماغش
بچربی روغنی کن در چراغش
بجنبان آنسر زنجیر با او
ز گل هرمز تو در گل گیر با او
برو باری نگه کن روی هرمز
که تا خود دیدهیی آنروی هرگز
ببین تا دُرج لعلش دُرفشان هست
کمند عنبرینش دلستان هست
ببین تا دوستی را جای دارد
لب شیرین جان افزای دارد
ببین تا هست بادامش جگر دوز
خط مشکین او مشکی جگرسوز
بشاهی میدهد رویش گواهی
که روی او خطی دارد بشاهی
عجب نبود گر آید روزگاری
که از مه مرد زاید شهریاری
چنین بسیار زاید چرخ گردون
عقیق از سنگ زاید، مشک از خون
نبینی آب حیوان را گرفتار
که میآید ز تاریکی پدیدار
چو هرمز نقد دارد فرّ شاهی
ترا او شاه بس دیگر چه خواهی
کنون برخیز و راه باغ برگیر
نیم من لاله، از گل داغ برگیر
ترا میباید این معلوم کردن
نخواهی آخرم محروم کردن
تو خود گفتی بسازم چارهٔ تو
ببخشم بر دل غمخوارهٔ تو
کنون این کار من آسان بمگذار
مرا بی جان و بی جانان بمگذار
مرا در دستگیری یاریی کن
بپیغامی ازو دلداریی کن
جفا گفتم ترا ای دایه بسیار
کجا از بی خرد این مایه بسیار
نگیرد از چو من کس هیچدر دست
بعذرای دایه زلفم پیچ بر دست
چو صبح زود خیز و بادپیمای
زمانه بر نهاده در دهان نای
کواکب گشت از گردون گریزان
شفق شد در کنار خون گریزان
رخ چرخ فلک زنگار گون گشت
درفش ماه رخشان سرنگون گشت
عروس خور ز زیر بیرم چین
برآمد چون یکی طاوس زرّین
برین ایوان مینا جلوه گر شد
سپهر نیلگون چون رنگ زر شد
بزیر آمد ز منظر دایهٔ گل
بصحن باغ شد در سایهٔ گل
دو دیده بر کنار راه بنهاد
میان راه دام ماه بنهاد
بساط حقّه بازی باز کرد او
زهر نوعی فسون آغاز کرد او
گهی زر برگرفت و خاک پیمود
گهی پر کرد حقّه پاک بنمود
مشعبدوار بانگ رود میکرد
دهان را گندنا آلود میکرد
چو مرغی در صفیر آمد بآواز
که تا آن مرغ را آرد بپرواز
زمانی بود هرمز بر سر راه
درون آمد چو از میغی برون ماه
چو روی دایه دید از سایهٔ گل
بخدمت رفت پیش دایهٔ گل
نمازش برد چون سبزه نباتی
ز لعلش یافت چون شکّر نباتی
چو دایه روی هرمز دید برجست
بسوی گل گرفتش دست بر دست
نشاندش پیش و افسون کرد آغاز
بحیلت جادویی را داد سرباز
بدو گفت ای چو فرزندم گرامی
چرا نزدیک مادر کم خرامی
گریزانی ز ما چون آهو از یوز
چنین وحشی مباش و شیری آموز
تو خود چون تاب آری مانده تنها
بتنهایی چمنده در چمنها
مبر بر سر بتنهایی جهان را
که دلگیرست تنهایی جوان را
جوانی تو، جوانی را طلب کن
شکر خور بوسه ده میکش طرب کن
دمی با همدمی می کش لبالب
که فردا را امیدی نیست تا شب
گسسته خواهدت شد دم بناکام
در اندیش و دمی پیوسته کش جام
چو گشتی مست بر روی نگاری
مراغه کن دمی در مرغزاری
چرا باید کشید از عشرتت دست
کت آواز خوش و روی نکوهست
مرا افسوس آید چون تو سروی
که نخرامد بگرد او تذروی
بدین خوبی که داری چهره آخر
ز خوبان چون شدی بی بهره آخر
که دید آخر چنین خطی شکر جوش
که خطت را نگشت او حلقه در گوش
که دید آخر چنین لعلی گهرریز
که بر لعلی دگر نکند شکر ریز
که دید آخر چنین زلفی سرافراز
که از خواری پس پشت افگنی باز
که دید آخر چنین سروی سهی وار
که سرو از وی بلرزد چون سپیدار
که دید آخر چنین چشمی فسون خیز
که دست غمزه بگشاید بخونریز
که دید آخر چنین خالی دلفروز
که بر چشمش نشد فال تو فیروز
که دید آخر چنین رویی چو خورشید
که پنهان داریش در سایهٔ بید
دریغا چون تویی تنها بمانده
بتنهایی درین صحرا بمانده
بخوبی گرچه مخدوم جهانی
چو هستی مستحق محروم از آنی
کنون تنها چنین نگذارمت من
بهشتی روی و حوری آرمت من
بری چون سیم و قدّی چون صنوبر
همه جایش ز یکدیگر نکوتر
دو زلفش از شکن بر هم شکسته
هزاران حلقه اندر هم شکسته
دو لعلش سرخ تر ازدانهٔ نار
بیک دانه درون سی دُرّ شهوار
فتاده بر رخش از مشک خالی
شده سرحدّ خوبی را کمالی
دو شور انگیز او مخمور مانده
سیاهی در میان نور مانده
دهن چون پستهٔ خندان گشاده
شکر بر لعل او دندان نهاده
کنون چون یافتی بس رایگانم
مکن هرگز سبک بر دل گرانم
کنون گر بایدت با اینچنین کس
چو من هستم بکس منگر ازین پس
گرت رازی بود بسته دهان باش
بکس مگشای وهم خامش زبان باش
تو گر چون پسته رنگ آمیز گردی
چو پسته زود شورانگیز گردی
دل پسته توان دید از دهانش
از آن ببریدهاند از بن زبانش
زبان منمای همچون پسته از کام
زبان در کامت آور همچو بادام
چو کاری میتوان کردن نهانی
چنانک ازوی نیابد کس نشانی
همان بهتر که زیر پرده آن کار
بپردازی و بیرون آیی از بار
ز بدنامی بتر چیزی دگر نیست
که در عالم ز بدنامی بتر نیست
بدان اکنون که گلرخ دخترشاه
که سجده میبرد پیش رخش ماه
ز آب دست نقاشان استاد
نخیزد آنچنان نقشی پریزاد
بهر شهری ز نقش او نشانست
بخوبی نقش رویش داستانست
ز نقش گل گرفته لب بدندان
میان باغ مانی نقشبندان
دو زلفش در سیاهی قیر فامست
بناگوشش سپیدی شیر فامست
چو بگشایند در چین نافهٔ خشک
سوی زلفش نویسد نامهیی مشک
مژه چون دشنهٔ سیراب دارد
هزاران تشنه را بی خواب دارد
چو چشمش دلبری را کار بندد
بمستی دست صد هشیار بندد
چو برخیزد بناز آنسرو قامت
برانگیزد ز قامت صد قیامت
چو بگشاید فقاع از کام شکّر
لبش بر یخ نویسد نام شکّر
رخی چون گل لبی چون قند دارد
همه سرمایه بی مانند دارد
تو خود گل را به از من دانی آخر
همه شرحی به از من خوانی آخر
مگر او را نظر افتاد بر تو
چگویم نیز میدانی دگر تو
چو گل زین کار بتوانی شکفتن
بگل خورشید نتوانی نهفتن
که خواهد بود چون گل درجهان یار
زهی دولت زهی بخت و زهی کار
چو گل روی تو دید از بام ناگاه
بدر آمد ترا اقبال از راه
چگویم زانکه من دیدم بسی را
که بازی نیست با دولت کسی را
ز دولت بود کاکنون گوی بردی
وزان گیسوی مشکین بوی بردی
کنون خواهم که یکشب هر دو باهم
ستانید از دو لب داد دو عالم
دو لب در بوسه دادن خسته دارید
بشکّر مغز را در پسته دارید
زمانی موی هم در دست تابید
زمانی نیز برهم دست یابید
جهان اینست اگر داری تو دستی
که پیش همدمی یابی نشستی
ز عالم همدمی از عالمی به
دمی با او ز عمر آدمی به

پاسخ دادن هرمز دایه را

چو از دایه سخن بشنود هرمز
چنان شد کان نیارم گفت هرگز
بدو گفت ای ز دانش دور مانده
ز غول نفس خود مغرور مانده
نداری شرم با موی چو پنبه
که حلق چون منی برّی بدنبه
ز موی همچو پنبه دام کردی
چو مرغی پیش دامم رام کردی
مساز این پنبه دام مکر و فن را
بنه این پنبه کرباس و کفن را
جوانی میکنی در پیش من تو
حساب گور کن ای پیرزن تو
بافسونی مرا می بر نشانی
نیم زان دست افسون چند خوانی
تو بر من مینهی کاری بصد ناز
نترسی کو فرو افتد ز هم باز
تو دم میده اگر همدم بماند
تو برهم نه اگر بر هم بماند
بسالوسی لباسی بر سرم نه
بعشوه پیش پایی دیگرم نه
کجازرق تو یابد دست بر من
فسون و زرق نتوان بست بر من
مرا آهسته میرانی سوی شست
چو صیدی میکشی تا برکشی دست
مشو در خون خویش و خون من تو
یکی دیگر گزین بیرون من تو
گر او نیکوست نیکوکاریش باد
ز نیکوییش برخورداریش باد
بهرنوعی که هست او آنِ خویشست
خداوندست و در فرمانِ خویشست
مرا با آن سمنبر نیست کاری
که گل را همنشین باید بهاری
کجا درماند از چون من کسی گل
که چون من خار ره دارد بسی گل
چه گردم گرد شمع عالم افروز
مرا با گل نه عیدست و نه نوروز
چو من پروانهٔ آن دلفروزم
اگر با شمع پرّم پر بسوزم
برو ای پیر جادوی فسون باز
که نتوانی شدن با من فسون ساز
بروای بوالعجب باز سیه پر
که تو گمراه را دیوست همبر
برو ای شوم سرداده بتلبیس
که در شومی سبق بردی ز ابلیس
چو زین شیوه سخن هرمز فرو خواند
ازودایه چو خر دریخ فرو ماند
بهرمز گفت ای بیشرم آخر
شدی در سرد گویی گرم آخر
مشو گرم ای ز دیده رفته آبت
تو از من به اگر ندهم جوابت
ازین صد بازیت بر من اگر من
نیارم بر تو صد بازی دگر من
ببین کار جهان کاین روستایی
دهد درجادویی بر من گوایی
چوجادویم نگویم بیش با تو
نمایم جادویی خویش با تو
چنانت زیر دام آرم بمردی
که بر یک خشت صد گردم بگردی
چنان گردی اگر بگریزی از دام
که میخوانی خدا را تو بصد نام
مپیما از تهوّر درد بر من
چنین منگر بچشم خُرد بر من
اگر گردم بلعب و لهو مشغول
سراسیمه شود از مکر من غول
اگر بر ره نهم دامی بتلبیس
ز بیم من بتک بگریزد ابلیس
نگویی تو که آخر من کراام
تو گل را باش اگر نه من تراام
بدین زودی چنین گشتی تو بامن
نه یکدم همنشین گشتی تو بامن
ز گفت دایه هرمز گشت خاموش
نکردش یک سخن را بعد ازان گوش
همی چندانکه دایه بیش میگفت
ز گفت دایه هرمز بیش میخفت
نه خود می دفع کرد از راه خوابش
نداد آن یک سخن آن یک جوابش
چو دایه دم نمیزد هرمز از پیش
برون رفت و جدایی داد از خویش
چوهرمز رفت دایه بر جگر داغ
برجعت پیش گل آمد ازان باغ
نشسته بود گلرخ دیدهها تر
دلی برخاسته دو چشم بر در
همه خون دلش بالا گرفته
کنار او ز خون دریا گرفته
ز بی صبری ز دل رفته قرارش
زمین پرخون زچشم سیل بارش
زبان بگشاد کای دایه کجایی
چرا استادگی چندین نمایی
الا ای دایه آخر دیر کردی
مرا از زندگانی سیر کردی
الا ای دایه چندینی چه بودت
مگر در راه دیوی در ربودت
الا ای دایه بس چُستی تو در کار
ترا باید فرستادن بهر کار
الا ایدایه خوابت در ربودست
و یا در راه آبت در ربودست
الا ای دایه تا کی اشک رانم
بگو با من که تا جایت بدانم
بگو تا این تن آسانیت تاکی
بگو تا این گران جانیت تا کی
چراست ای دایه چندینی قرارت
که خونین شد دلم در انتظارت
مرا رمزی ز پیری یادگارست
که سوزی سخت سوز انتظارست
مبادا هیچکس را چشم بر راه
کز و رخ زرد گردد عمر کوتاه
درآمد دایه گلرخ را چنان دید
رخ گل همچو برگ زعفران دید
بگل گفت ای عزیز جان مادر
نبردی پیش ازین فرمان ما در
چرا آخر چنین شوریده گشتی
ز سر تا پای غرق دیده گشتی
چرا آخر چنین در خون نشستی
ز خون دیده در جیحون نشستی
چرا آخر چنین بیخویش گشتی
ز یکجو صابری درویش گشتی
مرا امروز رسوا کردی ای گل
ز رسواییم پیدا کردی ای گل
کجادانی تو خود کاین بیوفا مرد
چه ناخوش گفت و با من چه جفا کرد
گرفتم طالع آن روستایی
سر بد دارد و برگ جدایی
نه بتوان گفت باتو آنکه گفتم
ندارد برگ گل چندانکه گفتم
از اوّل در وفا میزد دلش جوش
در آخر گشت خشم آلود و خاموش
کنون گر صد سخن برهم بتابم
یکی را باز میندهد جوابم
چو دیواری باستادست خاموش
نمیدارد چو دیواری سخن گوش
کجا دیوار را گر گوش بودی
سخن بشنودی و خاموش بودی
رواست از سنگ گفتار و ازو نه
سخن آید ز دیوار و ازو نه
چو سوسن گرچه هرمز ده زبانست
ز گل دارد حیا خاموش از آنست
چنانش یافتم در سرفرازی
که نتوان کرد باوی هیچ بازی
بگفتم صد سخن زرّین و سیمین
نزد یکدم که سگ یامردمست این
چو او بر یاد باغ پادشاهست
سری دارد که بادش در کلاهست
سبک سر بود و چهره زرد کرد او
چو باد از من گذشت و گرد کرد او
چودایه گفت این و گل شنیدش
چو بادی آتشی در سر دویدش
دو چشم نرگسین او ازین سوز
ز نوک مژه از خون شد جگر دوز
هزاران اشک خون آلود نوخیز
فرو بارید از مژگان سرتیز
بدانسان در دلش افتاد جوشی
که پیدا شد زهرمویش خروشی
سر زلف جهان آرای برکند
بدندان پشت دست ازجای برکند
بغایت غصّه میکردش ز هرمز
که باگل این که داند کرد هرگز
ز اشک آتشین مژگانش میسوخت
ز درد ناامیدی جانش میسوخت
زبان بگشاد و گفت ای دایه زنهار
مشو در خون جان من بیکبار
مگرد از گل جداگر گل جفا کرد
که نتوان پارهیی از خود جدا کرد
ز دستم رفت دل و ز کار من آب
دلم خون شد مرا ای دایه دریاب
اگر کار دلم را در نیابی
نشانم از جهان دیگر نیابی
درین اندوه جان از من برآید
بمیرم تا جهان بر من سر آید
چون من رفتم گرفتاریت باشد
پشیمانی و خونخواریت باشد
بدست خود چوگل را کُشته باشی
چو گل از خون دل آغشته باشی
ز گفت گل خروشان گشت دایه
ز تف سینه جوشان گشت دایه
بگل گفت ای خرد بر باد داده
همانا نیستی تو شاهزاده
چو هرمز شد پی او سخت میدار
ندیدم سست رگ تر از تو در کار
کسی را سر فرود آید بهرمز
نیاید تا سر آن نیز هرگز
تو دانی آنکه من مردم درین تاب
دگر هرگز نخواهم گفت ازین باب
بسی گررشتهٔ طبلم بتابی
ز من سررشتهٔ این وانیابی
نخواهم نیز ره پیمود دیگر
بجز کشتن چه خواهد بود دیگر
ز گل این خار چون بیرون کنم من
چو گل را می نخواهد چون کنم من
ترا این برزگر نپسندد آخر
که آبی بر کلوخی بندد آخر
نمیخواهد ترا کار جهان بین
کرا بر گویم آخر درجهان این
بشد بر تو ز بدنامی جهان تنگ
که من مردن روا دارم ازین ننگ
چو تابستان شود زین چشم بی شرم
هوای هرمزت در دل شود گرم
چو باغ از برگ ریزان زرد گردد
هوایت بو که آخر سرد گردد
تو ای گلرخ دو لب داری شکر بار
فرو مگذار شیر آخر بیکبار
تو ای گل مشک داری دام نسرین
مشو درحلقهٔ آن خطّ مشکین
برو این بار از گردن بینداز
اگر جانست جان از تن بینداز
چو میدانی که هرمز هیچکس نیست
چرا از هرمزت پس هیچ بس نیست
در اوّل دل ربود و برد هوشت
در آخر هم فرو گوید بگوشت
ندارد باتو رونق کار هرمز
نیاید باصلاح این کار هرگز
چو نیست این کار اسبی تنگ بسته
چه شورآری چو داری تنگ پسته
چو اسبی تنگ بسته مینبینی
دلت گر برنشاند بر نشینی
مرا تو بیخبر گویی دگر بار
بر هرمز شو و از وی خبر آر
چو سیمابی بشادی رخ بر افروز
سبویی نیز بر سنگش زن امروز
چه بر سنگش زنم از عذر تو لنگ
اگر او را همی خواهی سروسنگ
مخور زان لب بسی حلوای بی دود
که بر جامه چکانی روغنی زود
بخوردی لاجرم، شادی برویت
بگیرد استخوانی در گلویت
تو تازان لب بماندی خشک دندان
لبت هرگز ندیدم نیز خندان
گلی نادیده لب از خنده خالی
شده چون بلبلی پر کنده حالی
چگونه کس تواند دید هرگز
که تو هر روز غم بینی ز هرمز
چو در میدان رسوایی فتادی
درین میدان بزن گویی بشادی
زهی شهزاده کز ننگت چنانم
که میخواهم که در عالم نمانم
همه شب گل گلاب از چشم میریخت
عرق از روی و اشک از خشم میریخت
چو دایه این سخنها کرد تقریر
گل بی برگ آبی شد ز تشویر
زمانی شمع گریان بود بر گل
زمانی صبح خندان بود بر گل
ز چندان گریهٔ آن ماه دلبند
گهی آن میگرست و گاه این خند
چو بیرون کرد خورشید منوّر
ز زیر قبهٔ نیلوفری سر
درآمد آفتاب از برج ماهی
سپیدی ریخت بر روی سیاهی
ز زیر پرده چون چهره نمود او
بنیزه حلهٔ مه در ربود او
گل عاشق دل پر تفت و پر سوز
فرو افتاد در تب ده شبانروز
دو تاگشت و چنان پر درد شد او
که در ده روز یکتا نان نخورداو
بشبها درد بیداریش بودی
برو زاندوه بیماریش بودی
نه یکساعت قرار و نه دمی صبر
دلی چون بحر خون و دیده چون ابر
ز سوز دل زبانش آتش گرفته
ز تفت عشق جانش آتش گرفته
فتاده عکس بر موی از رخ زرد
فسرده اشک بر روی از دم سرد
ز چشمش رونق دیدار رفته
زبانش در دهان از کار رفته
چو دایه دید گل را این چنین زار
بگل گفت ای زده در چشم جان خار
چنین تا بر سر آتش نشستی
ز غم بر جان من سیلاب بستی
زمانی دم زن از گریه مشو گرم
ز یزدان ترس دار آخر ز خود شرم
بپاسخ گفت گل چون سوکواران
چرا بر خود نگریم همچو باران
گلم زان زار میگریم چنین من
که دور افتادهام از انگبین من
نیی ای دایه ازدرد من آگاه
که چشمم زیر خون دارد وطنگاه
نمیدانی که با من چیست هر شب
که چشمم خون دل بگریست هر شب
مکن ای دایه زین بیشم مفرسای
جوان و عاشقم بر من ببخشای
نمیدانی که در چه درد وداغم
که میجوشد ز خون دل دماغم
کنون کاری که بر جان من آمد
بسر در خون مرا در گردن آمد
چه گر یک درد بی دردی نخوردی
ازین ره کوفتن گردی نخوردی
ز صد دردم یکی گر بر تو بودی
ز آهت چنبز گردون بسودی
بسستی چون همی بینی چو مویم
بسختی چند گویی پیش رویم
شوی پیشم چو آتش گرم گفتار
چو یخ سردم کنی هر دم درین کار
چودل بربود عشق از آستینم
بخواهش کی پذیرد پوستینم
اگر خواهم که پنهان دارم این درد
نیارم داشت چون جان دارم این درد
دل لایعقلم در دست من نیست
که این بی خویشتن با خویشتن نیست
زبان را گر کنم از عشق خاموش
چگونه اشک خون بنشانم از جوش
چو دوزم جامهیی در عشق دلجوی
سرشک اندازد از دل بخیه برروی
مده پندم که پندت بند جانست
نگردد به ز پند این دل نه آنست
دل گرمم نگردد سرد ازین درد
مشو گرم و مزن بر آهن سرد
برو مردی بکن بهرخدا را
ببین بار دگر آن بیوفا را
مگر آن سنگ دل دلگرم گردد
ز گرمی همچو مومی نرم گردد
چو موم از گرمی ار نرمی پذیرد
بگرمی و بنرمی نقش گیرد
برو یک ره دگر سنگی درانداز
کلوخ امروز کن دیگر ز سرباز
دل گلرخ برون آور ازین کار
مگر چیزی فرو افتد ازین بار
بیکباری نیاید کارها راست
بباید کرد ره را بارها راست
بیک ضربت نخیزد گوهر از سنگ
بیک دفعت نریزد شکر از تنگ
نگردد پخته هر دیگی بیک سوز
نیابد پختگی میوه بیک روز
بروزی بیش، مه نتوان قران کرد
حجی نیکو بسالی میتوان کرد
برین درباش همچون حلقه پیوست
چو زنجیری مگر در هم زند دست
چو تخمی را بکشتی بار اوّل
ز بی آبی بمگذارش معطّل
مشو زود و رو آبش ده زهرور
که بس نزدیک تخم آید ببردر
سخن میگفت تا شب همچنین گرم
که تا شد دایه را دل زان سخن نرم

دگر بار رفتن دایه پیش هرمز

بگل گفتا که رفتم بار دیگر
ز سر گیرم هم امشب کار دیگر
چو روز این کار مینتوانم اکنون
بشب این قرعه برگردانم اکنون
بگفت این و فرود آمد ز منظر
ز پیش گل بنزد آن سمنبر
فگنده بود هرمز جامهٔ خواب
میی بر لب گرفته بر لب آب
ربابی در بر و تنها نشسته
بتنهایی ز نااهلان برسته
یقین میدان که تو در هیچ کاری
چو تنهایی، نیابی هیچ یاری
جوان چون دید روی دایهٔ پیر
زخنده شکّرش آمیخت با شیر
بدایه گفت بی نوری تو امشب
چوبانگ طبل از دوری تو امشب
بیا بنشین و می بستان و می نوش
چو می خوردی سبک برخیز و مخروش
حریف آب دندان دل افروز
مکن بدمستی امشب همچو آن روز
سر دندان نمودم باتو ز آغاز
نگشتی کُند دندان آمدی باز
چرا باز آمدی ای جادوی پیر
که نتوان زد چو تو جادو بصد تیر
چرا آخر مرا بیدار کردی
ندانم تا چرا اینکار کردی
چو گرگ گرسنه ماندی معطل
مگر سیری نکردت بار اوّل
مرا کی دیو شب همخوابه باشد
که در شب دیو در گرمابه باشد
پس آنگه دایه آمد در مراعات
بدو گفت ای برخ ماه ازتو شهمات
تو میدانی که چون گل دیگری نیست
بزیبایی او سیمین بری نیست
بیا فرمان برو این کار را باش
چو دل بردی ز گل دلدار را باش
زبانبگشاد هرمز کای بلایه
ندانم چون تو جادو هیچ دایه
مرا گویی که ترک خویشتن کن
اگر خواهی و گرنه کار من کن
همه کارم نکو شدتا کنون من
بکار عاشقی آیم برون من
مرا با گل بهم پهلوی این نیست
بسی اندیشه کردم روی این نیست
بکاری خوض باید کرد مادام
کزو بیرون توان آمد سرانجام
چنین عشقی عفو فرمای از من
چو یخ بستم فقع مگشای از من
چو دادش این جواب از جای رفت او
میی بردایه ریخت و مست خفت او
بیامد دایه پیش گل دگر بار
دو چشمش گشته از غصه گهربار
بگل گفت از خرد بیگانهیی تو
که از بیگانگی دیوانهیی تو
درین سودا چو دیوت رهنمونست
که این هم نیز نوعی از جنونست
به سالوسی رگ جانم گشادی
بعشوه نان در انبانم نهادی
مرا در کار خود بر دام بستی
تو چون صیاد در گوشه نشستی
چرا باید کشیدن فقر و فاقه
که من نه صالحم این را نه ناقه
میم بر ریخت لختی سرزنش کرد
ز من خود رازمانی خوش منش کرد
چو حلقه بر درم زد او بخواری
چو خاک ره شدم از بردباری
تو خود دانی که چون من آن شنودم
دهن بربستم و خاموش بودم
زهرمز یافتم من حصهٔ خویش
برو اکنون توخود گو قصه خویش
میاور در میانم ای دل افروز
که من خود را برون آوردم امروز
ازین پاسخ دل گل موج خون ریخت
گهر زانموج از چشمش برون ریخت
سمند شادی او لنگی آورد
دلش چون چشم سوزن تنگی آورد
از آن غم دیده تر لب خشک برجست
بسوی بام شد دل داده از دست
ز سوزش تفت بر گردون رسیده
ز آه او ز آهن خون چکیده
عروس آسمان را خواب برده
خروس صبحدم را آب برده
نه ماه آن شب از آن ماتم برآمد
نه زان غم صبحدم رادم برآمد
همه شب آن ز دل افتاده در کوی
چو پرگاری بسر میگشت هر سوی
ز درد دل سرودی زار میگفت
خوشی با دل بهم اسرار میگفت
که ای دل کار خود کردی و رفتی
بآخر خون من خوردی و رفتی
برو در عشق جانان راه جان گیر
بعشقی زنده شو ترک جهان گیر
اگر یک دم دهد در عشق دستت
بسی خوشتر بود از هرچه هستت
گلی از عشق در جانم شکفته
ولیک از چشم جانانم نهفته
همه گلها ز گل آرد برون سر
گل جانم ز دل آرد برون سر
چو من در عشق دستی خوش نیفتد
که جز در سوخته آتش نیفتد
کجایی ای مرا چندین غم از تو
دلم نادیده شادی یک دم از تو
تویی شمع جهان افروز پیوست
منم پروانهٔ جان بر کف دست
تویی خورشید غرق نور مانده
منم چون ذرّه از تو دورمانده
تویی چون باز خوش برتر پریده
منم چون مرغ بسمل سر بریده
تویی چون روز با نور الهی
منم چون شب بمانده در سیاهی
تویی چون کوه سر بر اوج برده
منم چون کاه زیر گل فسرده
تویی دریای پر آب ایستاده
منم چون ماهی از آب اوفتاده
تویی چون چشمهٔ نیسان گشاده
منم چون تشنه حالی جان بداده
تویی تیغی چوآتش برگشاده
منم در پیش تیغت سر نهاده
فروبست از غمت بر من جهان دست
بکن رحمی بکن گر جای آن هست
بآخر چون سحرگه باد برخاست
زبیدوسرو و گل فریاد برخاست
سحرگه آه خونین برزد از دل
که گل را بوی خون میآید از دل
همه شب در میان خون بسر گشت
بهر دم بند عشقش سختتر گشت
عروس آسمان چون پرده درشد
مه روشن بزیر پرده در شد
برآمدصبح همچون دایهٔ پیر
ببر در روز را پرورده از شیر
خلیل شعر طفلان ستاره
بیکدم در کشید از گاهواره
چو شاه شرق در مغرب فرو بست
پدید آمد ز مشرق چتر زربفت
ز تف دل رخ گلرخ چنان شد
که رویش زرد همچون زعفران شد
چو کاهی از ضعیفی مبتلا گشت
هوای هرمزش چون کهربا گشت
بجست از جای تا گیرد ره بام
چو مرغی کو جهد از حلقهٔ دام
چو دیدش دایه لب بگشاد از خشم
که ای در عشق آبت رفته از چشم
بتیغ تیز دل برکندم ازتو
ز جور تو سپر بفکندم ازتو
ز ناخوش خویی تو چند آخر
مشو بر بام بشنو پند آخر
خرد در زیر پای آوردهیی تو
نکو پندم بجا آوردهیی تو
برون ناکرده سر از جیب هر روز
شوی دامن کشان در پای ازین سوز
اگر گویم بکش دامن زکینم
جهی با دست همچون آستینم
که میگوید تو گلروی بهاری
که تو همچون بن گل جمله خاری
که گفتت گل که تیره باد کامش
دهی ویران و آبادست نامش
بنزدیکی سماع سور خوشتر
که هم بانگ دهل از دور خوشتر
فگندی از پگاهی زلف بردوش
مگر شوریده خوابی دیدهیی دوش
در آن اندیشهیی تا بار دیگر
روی بر بام و سازی کار دیگر
نیاید ننگت ای بد نام آخر
توقف کن فرو آرام آخر
گلش گفت ای شده بی آگه از من
من اینم تو برو بگزین به از من
جهان بی او چگونه بینم آخر
دلم برخاست چون بنشینم آخر
دلش از عشق هرمز جوش میزد
بسوی بام میشد دوش میزد
چو شد بر بام هرمز بود در باغ
بیک دیدن نهادش بر جگر داغ
نقاب عنبرین از ماه برداشت
دل هرمز نفیر و آه برداشت
چنان دل بستهٔ او شد بیک راه
که باران بهاری ریخت بر ماه
برون افتاد چون آتش زبانش
ز حسرت آب آمد در دهانش
بدان شکّر چنان دندان فرو برد
که دندان گفتیش تا جان فرو برد
دلش دیوانهٔ زنجیر اوشد
مریدی گشت و زلفش پیراو شد
قضا رفته قلم تقدیر رانده
شد او ناکام در زنجیر مانده
بزیر چشم روی دوست میدید
رخ چون برگ گل در پوست میدید
ز عشق گل چنان شد هرمز از وی
که شد چون گل ز هرمز عاجز از وی
جهان چندانکه جزع از آب دم زد
ز سودا در دلش طغرای غم زد
چو دل سر در ره پیوندش آورد
بمویی زلف گل دربندش آورد
چو هرمز حلقهٔ زلفش چنان دید
دل خود چون نگینی در میان دید
ز بند و تاب و پیچ و حلقه هر سو
هزاران حرف مشکین داشت بررو
سیاهی بود هر یک حرف گویی
که بنویسند بر شنگرف گویی
ز مشگ تازه جیم ومیم میدید
که یعنی ملک جم اقلیم میدید
از آن گل مینمودش جیم با میم
که یعنی ملک جم دارم در اقلیم
ز جیم و میم او هرمز همی سوخت
الف با یی ز عشقش می درآموخت
دلش میگفت در عالم زنم من
چو جیم و میم او برهم زنم من
خرد میگفتش ای دل دم زن‌ آخر
هجا آموختی برهمزن آخر
دل هرمز بپیش عشق بنشست
نهاد انگشت و لوح آورد در دست
نخستین حرف او بود از معانی
کالف چیزی ندارد تا بدانی
ولی زلفش الف با پیچ دارد
گهی بر سر گهی بر هیچ دارد
سر زلف چو سینش بی بهانه
کشیده کاف کفری در زمانه
بسی دل طرّهٔ زلفش بخواری
بطا با دوخته در خرده کاری
میان بسته بعشق او در اطراف
بسان لام الف از قاف تا قاف
چو جیم جعد را آورد در پیچ
هزاران دل چو واوعمرو بر هیچ
ز دل این حرفها هرمز فرو خواند
چو وقت عین عشق آمد فرو ماند
چو نقد عین بودش دام بنهاد
ز عین عشق برتر گام بنهاد
چو دل از ابجد جان برگرفت او
بپیش عشق لوح از سر گرفت او
چو بی مقصود و بی مقصد شد آخر
چو طفلی باسر ابجد شد آخر
چنانش عشق گل در کار آورد
که هر مویش بعشق اقرار آورد
ببین تاکار و بار عشق چندست
که هر دم صد جهان برهم فگندست
ز عشقست این همه رونق جهان را
ز عشقست اتصالی جسم و جان را
نبودی ذرّهیی گر عشق را خواست
نبودی ذرّهیی بر ذرّهیی راست
چو عالم سر بسر طوفان عشقست
ز ماهی تا بماه ایوان عشقست
اگر عشق ایچ افسون برنخواند
نه از سودای خویشت وارهاند
دمی در عشق اگر از جان برآید
از آن دم صد جهان طوفان برآید
از آن دم دان که مرغ صبحگاهی
بعشقی میدهد بر خود گواهی
ازان دم دان که مرغان بهاری
منادی میکنند از گل بزاری
ازان دم دان که بلبل در سحرگاه
بصد زاری زند با عاشقان آه
ازان دم دان حضور جاودانی
وگرنه مردهیی در زندگانی
اگرچه خاص هر شب چون رسولی
کند بهر تو نوراللّه نزولی
ترا از بس که غوغای فضولست
کجا یک لحظه پروای نزولست
که هرگز غفلت آمد مست مانده
چو دستی شد مثل بر دست مانده
نه با آن دست کار تو دهد ساز
نه بتوانی برید از خویشتن باز
دم ای عطار هم اینجا فروبند
چه میگویی که در سودا فرو بند
کسی گوهر بر دیوانه آرد
کسی اسرار در افسانه آرد
فسانه نیست این لیکن بهانهست
فسانه گوی کاین جمله فسانهست

آغاز عشقنامۀ خسرو و گل

الا ای درّ دریای معالی
مدار از بکر معنی حجره خالی
هزاران بکر زیر پرده داری
چرا از پرده بیرون مینیاری
ترا دوشیزگان بسیار هستند
بگو کز پردهشان بیرون فرستند
اگر بنمایی آن دوشیزگان را
بجلوه آرم آن پاکیزگان را
عروسانی که در عشقند سرمست
برون آور سبک روح و سبک دست
ز سر درجلوه ده نوع سخن را
که در رشک افگنی چرخ کهن را
چنین گفت آن سخندان سخنور
که از شاخ سخن بودش سخن بر
که چون گل کرد بر هرمز نگاهی
سیه شد روز هرمز از نگاهی
یقین دانست گل کان مرغ سرکش
بدام افتاد از آن حور پریوش
رها کردش بدام و پای برداشت
چو دانه در زمین بر جای بگذاشت
چو مرغی منقلب میگشت بر بام
بآخر چون فتادش مرغ در دام
دهان پر خنده پیش دایه آمد
چو خورشیدی بپیش سایه آمد
زاندامش برون میجست آتش
رخی تازه لبی خندان دلی خوش
رخ چون کاه او گشته چو ماهی
وزان شادی جهان بروی چو کاهی
چو گل در پوست میگنجید با دوست
دلش چون گل نمیگنجید در پوست
چو دایه آن چنان دیدش عجب داشت
که تا گل خود چرا پر خنده لب داشت
بگل گفتا نمیدانم که از چیست
که گل خندید یک ساعت نه بگریست
ندانستم ترا چندین دلیریست
بدین روزت ندانم این چه شیریست
ز بس گرمی ز تو آتش بیاید
هلاهین بوکت اکنون خوش بیاید
گشاد ابروت از جانم گره زود
که ابروی تو یکدم بی گره بود
چه خندانی بگو احوالت ای دوست
که گُل از خنده بیرون آید از پوست
بگو تا از چه لب پرخنده داری
که جان دایه از دل زنده داری
گُلش گفت این زمانم از زمانه
یکی تیر آمد آخر بر نشانه
شدم بر بام و دیدم روی هرمز
بدان خوبی ندیدم روی هرگز
شدم بر بام کار خویش کردم
دل او چون دل خود ریش کردم
بزه کردم کمان دار و گیرش
کشیدم آنگهی در تنگ تیرش
بزلفم کردمش داغ جگر سوز
از آن زلفم سیه تا بست امروز
جگر میخوردمش او میندانست
جگر رنگی لعل من از آنست
بچشمان خون دل پالودم از وی
از آن شد غمزه خون آلودم از وی
ز هرمز آنچنان بردم دل از تن
که هرمز برد پیش از من دل از من
چو با هرمز بهم دیدار کردیم
حسابی راست چون طیار کردیم
گلی در آب کردم من گلی او
دلی من بردم از هرمز دلی او
یکی دادم یکی بردم بخانه
ندارد جنگ کاری در میانه
حسابی راست کرد امروز هرمز
کنون ماهی منم سی روز هرمز
ز تو این کار برنامد بصد بار
بدست خویش باید کرد هر کار
دلش بربودم و بازش ندادم
گلم من زین چنین خارش نهادم
یکی می خوردهام با یار امروز
دو بهره کردهام من کار امروز
چنانش بند کردم در زمانی
که نتواند گشاد آن را جهانی
اگرچه از بر گل دور بود او
بغمزه لعب شیرینم نمود او
کرشمه کرد با من در نهانی
تو ای دایه نیی عاشق چه دانی
بخواند بلبل از گل داستانها
ولی مرغان شناسند آن زبانها
کسی را سوی این رازست راهی
که او را زین نمد باشد کلاهی
سخن گرچه نگفت او نیک دانم
که میگفت او که سر تا پا زبانم
سخن در وقت خاموشی چنان داشت
که یک یک موی او گویی زبان داشت
ندارد عشق من با عشق او کار
که او عاشق ترست از من بصد بار
مزن پر همچو مرغ ای دایه چندین
که شد مرغی که کردی خایه زرین
کنون این پسته را عنّابی آور
چو من این جوی کندم آبی آور
ز گفت گل بگل دایه چنین گفت
که ای ماه فلک را بر زمین جفت
شبت خوش باد و روزت باد فرّخ
لبت شهد و برت سیم و گُلت رخ
صبوری کن که تا هرمز ز مستی
چنین گردد که تو امروز هستی
مبادت جز نشاط و عیش پیشه
بکام دوستان بادی همیشه
به پیش او نباید شد بزودی
که تا داند که بی او درچه بودی
بیکبارش میار از خاک بر تخت
که تا او نیز لختی بر تند سخت
اگر آسان بدست آرد ترا او
چو باد از دست بگذارد ترا او
زری کاسان بدست آری تو بی رنج
ز دست آسان رود گر هست صد گنج
بیک جوزر چو از تو صد عرق ریخت
نیاری پیش مردم بر طبق ریخت
دل همچون صدف از صبر کن پر
که تا آن قطرهٔ باران شود دُر
کنون با هرمز آشفته آیم
زمانی با حدیث رفته آیم

زاری هرمز در عشق گل پیش دایه

چنین گفت آنکه بحری بود در گفت
که گاهی در فشاند و گاه درسُفت
که چون هرمز بعشق گل میان بست
دل پرخون در آن دلبربجان بست
چو شد زان ماه آهو چشم خسته
چو شیری مست گشت از بند جسته
ز گل همچون شکر در آب بگداخت
بدان آتش چو شمع از تاب بگداخت
ز گل چون بلبلی در زاری آمد
میان خاک در خونخواری آمد
ز گل درپای دل صد خارش افتاد
دلش از دست رفت و کارش افتاد
ز نرگس بر گلش خونابه میشد
دلش چون گندمی برتابه میشد
ز تفّ عشق و تفّ تب چنان گشت
که زیر شعله چون اخگر نهان گشت
دو آتش همچو بادی در رسیدند
بیک ره بر دل و جانش دمیدند
چنان زیر و زبر شد زان دو آتش
که آتش همچو او شد او چو آتش
ز بس آتش که داشت او در دل تنگ
برو میسوخت چون آتش دل سنگ
نهان زان گشت زیر سنگ آتش
که می بگریخت زان دلتنگ آتش
ز بی صبریش دل را بیم جان بود
چو بیدل بود بی صبریش ازان بود
صبوری را دلی بر جای باید
ز سودایی و بیدل صبر ناید
چو هرمز مینیافت از خود صبوری
هزاران رنج یافت از درد دوری
بدل گفتا چه کردی ای سیه روز
که جستی دوری از دُرّ شب افروز
فرا درآمده اقبالت از بام
ز دستت رفته و تو مانده در دام
چو نیکویی نیامد سازگارت
بپایان بر بسختی روزگارت
کسی را ماه آید زاسمان پیش
چگونه در زمین گنجد بیندیش
کسی گنجی بدست آورده بی رنج
چگونه دست نگشاید بدان گنج
کسی را بی صدف دُرّ شب افروز
چگونه بیخودش دارد شب و روز
دریغا ماهروی من کجا شد
کزو پشتم چو ماه نو دوتا شد
دریغا کز چنان دُر دور ماندم
وزو همسنگ دریا خون فشاندم
دریغا کان چنان گنجی نهان گشت
وزو چون گنج جانم خاکدان گشت
که کردست اینکه من کردم چه سازم
چو در ششدر فروماندم چه بازم
مرا چون چشم سر جُفتی در آفاق
بنادانی شدم زو همچو او طاق
چو روزی ره بسر آمد درین کار
دل هرمز بجان آمد ازین بار
بگرد باغ درمیگشت پیوست
ببوی دایه چون شوریدهٔ مست
رسید القصه روزی دایهٔ پیر
نهاد از بهر هرمز دام تزویر
چوهرمز دایه را در گلستان دید
تو گفتی تشنهیی آب روان دید
بپیش دایه شد چون شرمساری
ز شرم دایه چشمش چشمه ساری
چو هرمز را بر خود دید دایه
بران خورشید رخ افگند سایه
گره بر ابروی پرچین زد ازوی
قدم در خشم و دم در کین زد ازوی
ازو بگذشت و نادیدارش آورد
نکرد آزرم در آزارش آورد
دم لایلتفت میزد ز هرمز
که با هرمز ندارم کار هرگز
چو هرمز دایه را با خود بکین دید
بغایت سهمناک و خشمگین دید
بر او رفت و گفت ای دایه آخر
ببادم برمده سرمایه آخر
سخنها پیش تو بیخرده گفتم
ز سرمستی برون از پرده گفتم
تو بر نادانیم اکنون تفوکن
ندانستم خطا کردم عفو کن
ز پای افتاده بودم بی دل و مست
نگیرد هیچکس از مست بردست
ببازی گر نمودم زرق و دستان
چنین باری، عجب نبود زمستان
ز من کینه مگیر ای سیم سینه
که از مستان کسی نگرفته کینه
ز مستان کار ناهموار آید
چو نیک آید زمن بسیار آید
اگر بی مهریی دیدی ز مستی
بهشیاری چرا در کین نشستی
چو بودم من زمستی در خرابی
بهشیاری ز من سر می چه تابی
چو بینی در خرابی کار ناساز
در آبادی بنتوان گفت ازان باز
کنون از مهر گل چون موم گشتم
چو موی لقمه نامعلوم گشتم
چو روی از عشق او دیدی بنفشم
ز بیرحمی نشاندی زیر کفشم
ز گل هم سیخ سوخت و هم کبابم
وزین آتش ز سر بگذشت آبم
خدا را دایه، درمانی کن آخر
علاج درد حیرانی کن آخر
مشو در تاب از جسم چو مویم
مشو در خط ز کین من چو رویم
چو دل مرغ تو شد بروی زدی تیر
نهادی بر رهش دامی گلو گیر
چو در دام خود آوردی تمامم
دمی در دم برون آور ز دامم
تو نیکی کن اگر بد کردهام من
که آن بد بادل خود کردهام من
تو نیکی کن چو نیکی میتوان کرد
که هرگز از نکوکاری زیان کرد
مرا یک قطرهٔ خونست خودرای
که دل میخواندش هرکس بهر جای
چو در پای تو افتم سرنگون من
از آن قطره بریزم جوی خون من
مکن ای دایه، این تندی رها کن
بنرمی چارهٔ این مبتلا کن
نگر کز عشق سودایی شدم من
سر غوغای رسوایی شدم من
ندارم دست و دستاویزی ازین بیش
دلم از دست شد مستیز ازین بیش
چو شمعم چند سوزان داری آخر
بده پروانه گر جان داری آخر
چو من چون شمع مردم در سحرگاه
چه حاصل گردهی پروانه آنگاه
بگفت این و ز نرگسهای مخمور
فرو بارید مروارید منثور
ز سوز عشق سروش سرنگون گشت
بروی او روانه جوی خون گشت
هوای گل چو نیرنگ بلا زد
دلش چون ذرّهیی دم در هوا زد
ز بس کز دیده خون بگذشت بر وی
بزاری دایه گریان گشت بروی
بپاسخ گفت ای هرمز دگر نیز
نخواهم خوردنت خون جگر نیز
چو جان گلرخم از تست زنده
چرا پیشت نباشد دایه بنده
کنون آن رفت ازین پس بندهام من
چگونه بندهیی تا زندهام من
غرامت کردهام با دلستانی
غرامت میکشم با تو بجانی
مرا چون زین غرامت بیم جانست
سرم چون عنکبوتی در میانست
چه گر از عنکبوتی هیچ ناید
هم آخر پرده داری را بشاید
نهم چون عنکبوتان تازاغاز
که در پرده نکوتر باشد این راز
شب و روز از غم پرده دریدن
ندارم کار جز پرده تنیدن
کنون رفتم بعذر آن بر ماه
کنم آن ماه را زین مهر آگاه
رسانم هر دو را چون ماه با مهر
نشانم مهر و مه را چهر بر چهر
چو دو تنگ شکر با هم نشینند
جهانی چون مگس باری ببینند
چو من در تنگ دارم هر دو شکّر
مگس کی پر زند با هر دو دلبر
چو من چون عنکبوتان پرده دارم
مگس را زنده در پرده نیارم
اگر من یک مگس بینم برین در
زنم همچون مگس دو دست بر سر
زهر در دایه مشتی دم فرو خواند
بسی افسانه و افسون برو خواند
بسی بازار گلرخ تیزتر کرد
جهان عشق پر شور و شکر کرد
نهاد القصّه او را در شبانگاه
اساس وعده در خلوتگه ماه
نهانی راست شد معیاد گاهی
که جمع آیند خورشیدی و ماهی
دل هرمز ازان شادی چنان شد
که گویی مغز او چون زعفران شد
بیامد دایه چون بادی بر گل
چو گل خندان شکر ریزان چو بلبل
گلش گفت ای گرامی تر ز جانم
چه آوردی خبر از گلستانم
چسانت پرسم از گرد ره آخر
بگو شیر آمدی یا روبه آخر
جوابش داد کای گل در جهان من
ندیدم همچو هرمز یک جوان من
بهمّت از خم گردون گذشته
برفعت از جهان بیرون گذشته
فزونتر از فریدون وز جمشید
گرانمایه شده زوفرّ خورشید
ندیدم مثل هرمز در نکویی
ندیده بودمش زین پیش گویی
چو چشمم رنگ نارنجی او دید
همی عقلم ترنجو دست ببرید
دهانی دارد از تنگی چو پسته
دوعنابش ز شرم دایه بسته
چنان در پسته تنگی بود و لغزش
که بیرون اوفتاد از پسته مغزش
برون از پسته مغزش مابقی بود
ازان معنی خط او فستقی بود
چو گرد بسته خطّ فستقی داشت
دلم را بوسهیی بر احمقی داشت
برانم داشت دل تالب گشایم
ز لعلش ناگهی شکّر ربایم
ولیکن عقل بر جایم نگه داشت
وگرنه دل بران شکّر شره داشت
چنان دل از خطش بیخویشتن بود
که گفتی خطّ او برخون من بود
ترا این عشق ورزیدن حلالست
که چون هرمز بنیکویی محالست
درین معنی دلم تا آسمان شد
که بر ماه زمین عاشق توان شد
روا دارم که او را دوست داری
که او را هست جای دوستداری
نسازی کار با او با که سازی
نبازی عشق با او با که بازی
چو من آن مرغ را بیدانه دیدم
بمشتی دانه در دامش کشیدم
بسی دم دادمش القصه باری
چو راضی گونهیی شد بیمداری
نهادم وعده تا چون شب دراید
ترا صبحی ز وصل او براید
دو دل در عیش جان افروز دارید
بهم هر دو شبی چون روز دارید
فرو خواهد شدن این دم سرانجام
دمی دستی بر آرید ای دلارام
چو گل از دایه بشنود این سخن را
چو مه رخ برفروخت آن سرو بن را
بدو گفت ای بتو دل زنده جانم
چگونه شکر تو گفتن توانم
چه گویم هرچه گویم بیش ازان باد
که رحمت بر چنان کام و زبان باد
خدایم رحمتی بنهاد در تو
نکو کردی که رحمت باد بر تو
کنون ماییم و روی دوست امشب
چو پسته با شکر هم پوست امشب
گل عاشق همه شب با دل افروز
شکر در تنگ خواهد داشت تا روز
اگر صبحی ز شام ما برآید
دمی از ما بکام ما برآید
چو گردون را معلّق گشت رایت
زانجم نه ورق شد پر روایت
ستاره ازکبودی رخ برافروخت
مه نو چون جهودان زردبردوخت
نقاب از روی گردون برگرفتند
هزاران شمع زرّین درگرفتند
فلک زان بود پر شمع شب افروز
که مروارید میپیوست تا روز
چو شد روز و شب دیگر درامد
فرو شد آفتاب و مه برامد
نشسته بود هرمز منتظر وار
که تا باگل کند در باغ دیدار
برای شکّری زان لعل خندان
نهاده چشم و کرده تیز دندان
دلش در بر تپان تا چون کند او
که خار گل زپا بیرون کند او
چو پاسی شد ز شب مهتاب بفروخت
چو خورشیدی گل سیراب بفروخت
بباغ آمد چو ماهی دایه در پس
بشکل آفتاب و سایه در پس
چو هرمز دید در مهتاب ماهی
دلش بیهوش شد برداشت آهی
چو خوشه سر بسوی ماه میشد
دلی چون خور رخی چون کاه میشد
گل خوشرنگ باقدّچو سروی
خرامان پیش آمد چون تذروی
بنرگس در فسونگاری عمل کرد
بغمزه مشکلات عشق حل کرد
زلب برداشت مهر دلبری را
برخ بنهاد اسبی مشتری را
بغمزه راه بر اختر فرو بست
بخنده دست بر شکّر فرو بست
درآمد بر زمین افکنده گیسو
لبی پرخنده و چینی برابرو
فرو پوشیده دیبایی ملّون
شده دیبا از آن زیبا مزین
ازان در زیر نقش روم بود او
که سر تا پای همچون موم بود او
بغایت موم او نقشی نکو داشت
زهی موم و زهی نقشی که او داشت
چو هرمز دید نقش دل گزین را
بخدمت بوسه زد روی زمین را
چو ماه او بخدمت راه بگرفت
زمین در پیش آمد ماه بگرفت
چو سایه از زمین بر ماه افتاد
گل خورشید رخ در راه افتاد
نمازش برد گل زیر چمن در
فتاده این شکر لب وان سمن بر
میی ناخورده مست افتاده هر دو
شده چون بیهشان بی باده هر دو
یکی را پای در گل مانده از عشق
یکی را دست بر دل مانده از عشق
یکی چون ماه درتاب اوفتاده
یکی چون ماهی از آب اوفتاده

رسیدن گل و هرمز در باغ و سرود گفتن بارباب

چو دایه آن دو دلبر را چنان دید
دو جان هر دو بیرون ازجهان دید
بگل گفت ای چمن پرنور از تو
دماغ بلبلان مخمور از تو
قمر را روی تو تشویر داده
شکر را پستهٔ تو شیر داده
ز بی عقلی ز سر تا پای رفتی
چو اینجا آمدی از جای رفتی
میان باغ آخر خیز ای گل
ز مستی ماندهیی مستیز ای گل
ترا هر جایگه راییست دیگر
ولی هر کار را جاییست دیگر
گل عاشق ز گفت دایهٔ پیر
عرق میریخت چون باران ز تشویر
بآخر از کنار راه برجست
بعشرت بر میان جان کمر بست
گرفته بود دست دایه در دست
بدیگر دست دست هرمز مست
میان باغ میشد در میانه
یکی زانسو یکی زینسو روانه
بکنج باغ در، خلوتگهی بود
که آن در خورد خورشید و مهی بود
قران کردند مهر و ماه با هم
بدان برج آمدند از راه باهم
نشستند و میآوردند حالی
دو دل پر آرزو و جای خالی
ازان مجلس چو دوری چند برگشت
فلک در دور ازان خوشی بسر گشت
چو هرمز مست شد برداشت رودی
بگفت از پردهٔ رازی سرودی
بزاری زخمه را میخست بر رود
ز خون دیده پل میبست بر رود
چو‌آب زر ز ابریشم فرو ریخت
دل از ابریشم هر مژّه خون ریخت
سرودی گفت هرمز کای دلارام
جهان چون جانستان آمد بده جام
چو آتش آب در ده کاسهیی زود
که عمر از کیسهٔ مارفت چون دود
پیاپی ده می کهنه بنوروز
که دل پر عشق دارم سینه پر سوز
بیار آن آب چون آتش زمانی
که نیست از دی و از فردا نشانی
چو ریزان شد شکوفه از درختان
میی در ده چو روی نیکبختان
بیا تا بانگ جوی آب بینی
شکوفه بینی و مهتاب بینی
بسی چادر کشد اشکوفهٔ پاک
کشیده ما بچادر روی برخاک
می سر جوش را در ده صلایی
که دردمانه سر دارد نه پایی
بگفت این وز عشق روی دلبر
بسر میگشت و خون میکرد از بر
جوان و مست و عاشق در چنین حال
دلی بس پر سخن لیکن زبان لال
چنین جایی کسی با دل نماند
که چه دیوانه چه عاقل نماند
بیامد دایه و بر گل زد آبی
شد آن آب از رخ گل چون گلابی
گل بی خویشتن از عشق و مستی
درامد از هوای می پرستی
بصحن باغ شد با دلبر خویش
ز نرگس کرد پرخون زیور خویش
صبا از قحف لاله جرعه میخورد
چمن چون نوعروسی جلوه میکرد
ز یکیک برگ نقاشان فطرت
نموده خرده کاریهای قدرت
عروسان چمن برقع گشاده
هزاران بچهٔ بی شوی زاده
چمن درخاصیت چون مریم آمد
که فرزند چمن عیسی دم آمد
چو بسراینده شد آن سرو آزاد
برقص افتاد گل چون شاخ شمشاد
گل و بلبل همه شب راز گفتند
حدیث عشقبازی باز گفتند
جوانی بود و مستی و بهاری
جهان ایمن زهی خوش روزگاری
گل و هرمز بهم انباز گشته
ز خون شیشه سنگ انداز گشته
بدستی زلف گل آورده در چنگ
بدستی خورده می از جام گلرنگ
چو لختی طوف کردند آن دو دلجوی
بخلوتگاه رفتند از لب جوی
ز بی صبری دل هرمز همی جست
که تا با گل مگر درکش کند دست
بنقدی وصل شیرودنبه میدید
بران آتش دل چون پنبه میدید
درآمد همچو مرغی سوی دنبه
بچربی دایه را میکرد پنبه
چو آگه شد زبان بگشاد دایه
که مارا نیست بر سالوس پایه
چو مویم پنبه شد در پنبه کردن
مرا پنبه مکن در دنبه خوردن
چو پنبه تا تو در اطلس رسیدی
چو کرم پیله پشمم در کشیدی
ز گفت دایه گل تشویر میخورد
از آن تشویر شکّر شیر میخورد
ز شرم او عرق میریخت از گل
نهان میکرد گل در زیر سنبل
بر دایه دلی پر غم نشسته
ز خجلت بر گلش شبنم نشسته
بآخر دایهٔ مسکین برون شد
کنون بشنو که حال هر دوچونشد
چو طاقت طاق شد هرمز برآشفت
بزیر لب زیک شکّر سخن گفت
بگل گفت ای دو یاقوتت شکرریز
ز مخموری دو بادامت سحرخیز
قمر همسایهٔ سی کوکب تو
شکر همشیرهٔ لعل لب تو
تویی شمع و شکرداری بخروار
منم بر شمع تو پروانه کردار
چو بر عشقست پروانه دماغی
گزیرش نبود از روغن چراغی
چو شمعی گشتهیی همخانهٔ من
بیک شکّر بده پروانهٔ من
ز صد شکّر مرا آخر یکی ده
اگر بسیار ندهی اندکی ده
بخوشی صدقه ده یک بوسه ما را
که صدقه باز گرداند بلا را
بده یک بوسه چه جای ملالست
که امشب چاشنی باری حلالست
نخستین کوزه در دردی زنی تو
اگر بخیه بدین خردی زنی تو
مباش آخر بدین باریک ریسی
که یک یک نخ چنین بر من نویسی
ترا چون ملک خوزستانست امروز
بیک شکّر مکن بخل ای دلفروز
چوشد جانم ز جام خسروی مست
بیک بوسه دلم را کن قوی دست
بآخر چون بسی باهم بگفتند
چو شیر و چون شکر با هم بخفتند
گل از سر چون صلای ناز درداد
متاع عیش را آواز در داد
ز شوخی چون زحد بگذشت نازش
بلب عذری چو شکّر خواست بازش
خوشا آن کینه و آن عذرجویی
که آن دم خوشترست از هرچه گویی
چو دورخ هر دو روبارو نهادند
ز بوسه قفل با یکسو نهادند
دورخ بر هم لب از پاسخ فگندند
ببوسه اسب در شهرخ فگندند
چو جوزا آن دو مهوش روی در روی
ببوسه دیده هر یک موی بر موی
دودست اندر کش آوردند هر دو
سخنهای خوش آوردند هر دو
حکایت چون ز شکّر برتر آید
بسی از شهد و شکّر خوشتر آید
چوخوشتر باشد از دو عاشق نغز
دو شکرشان بهم بادام در مغز
چو باهم هر دو دلبر دوست بودند
دو مغز و هر دو در یک پوست بودند
زده اسباب شادی دست درهم
بپای افتاده دو سرمست در هم
زبان بگشاد هرمز در شب تار
که صبحا برمدم جزبر لب یار
مدم زنهار ای صبح از فضولی
دمی دیگر مکن خلوت بشولی
مدم کامشب بهم کاریست ما را
بشب در روز بازاریست ما را
چو شمعی تا بروزم زنده امشب
بمیرم گر زنی یک خنده امشب
تویی ای صبح امشب دستگیرم
نفس گرمی برآری من بمیرم
هر آنکس را که با ماهیست حالی
برو یک دم شبی، ماهی چو سالی
شب وصل یکه دل خرّم نماید
بسی کوته تر از یکدم نماید
دل هرمز در آن شب جوش میزد
ز بیم روز نوشا نوش میزد
بگل میگفت کای تنگ شکر پاش
که ما گشتیم از لعلت گهرپاش
گلی در تنگ آوردیم و رستیم
بشکّر تا بگردن در نشستیم
ازین داد وستد با حور زادی
بآخر بستدیم از عمر دادی
بکام خویش دیده چشم بد را
بکام دل رسانیدیم خود را
ندانم تا مرادر دلفروزی
چنین شب نیزخواهد بود روزی
چنین شب نیز با چندین سلامت
نبیند خلق تا روز قیامت
بآخر چون شکر بر شهد خستند
بپسته بر گشادن عهد بستند
که گر مهلت بود در زندگانی
بهم رانیم عمری کامرانی
سمنبر با شکر لب قول میکرد
دلش فریاد و جان لاحول میکرد
میان هر دو شد چون عهد بسته
گلش گفتا که کردی لعل خسته
کشیده داردست ای مایهٔ ناز
که بسیاری خوری از ما شکر باز
بیا تا خوش بخسبیم و بخندیم
کلید بوسه در دریا فگندیم
جوابش داد هرمز کای سمنبوی
چه برخیزد ازین خفتن سخن گوی
تو آتش در جهان افگندی امشب
گلی زان بر جهان میخندی امشب
نیم آن مرغ من کز چشمهٔ نوش
شوم از شربتی آب تو خاموش
مگس چون نیست شکّر هست قوتم
بسوی پرده بر چون عنکبوتم
کسی را آنچنان گنج نهانی
دهن بندد بآب زندگانی
ز راه کور بر میبایدت خاست
نیاید کارم از آبی تهی راست
نداده بادهیی آسوده امشب
بآبم میدهی پالوده امشب
چو هستم شکّرت را چاشنی گیر
بچربی نیز خواهم روغن از شیر
چو شکّر هست لختی شیرباید
چه میگویم هدف را تیر باید
ز پسته چند بیرون افگنم پوست
که پسته کار بیگاریست ای دوست
لبت را چون زکوة آب حیاتست
چو از هر جاترا بیشک ز کوتست
چو من درویشم از بهر نباتی
بدین درویش بیدل ده ز کوتی
چه میخواهی ز من زین بیش آخر
نبودت هیچکس درویش آخر
چو تو با من بیک نعمت کنی ساز
خداوندت یکی را ده دهد باز
بشکّر در ده آواز سبیلی
که نیکو نبود از نیکو بخیلی
هوی میخواند هرمز را بتعلیم
که بگذارد الف بر حلقهٔ‌میم
چو هرمز آن الف را مختلف کرد
دو ساق خویش گل چون لام الف کرد
بگردانید روی آن سیم تن حور
که بادا آن الف از میم من دور
نخواهد یافت الف بر میم من راه
الف چیزی ندارد بوسه در خواه
ترا جز بوسه دادن نیست رویی
نیابد آن الف زین میم مویی
اگر تو همچو سیمی دیدی این میم
ندارد هیچ کاری سنگ در سیم
دل سنگینت این میخواهد از کار
که تو سنگی دراندازی بیکبار
سر دندان بشکّر تیز کردی
که شفتالوی بادانگیز خوردی
ببوسه گر دلت با ما رضا داد
ز تنگ گل بسی شکّر ترا باد
وگر راضی نیی دم بر زن از پوست
شبت خوش باداینک رفتم ای دوست
چو سالم نیست بیست از من میازار
زکوة از بیست باید داد ناچار
چو من درزاد خویش از بیست طاقم
مکن چون بیست عقد از جفت ساقم
چو مقصود من از تو هست دیدار
تو چون من باش اگر هستی خریدار
ببستان قدر گل چندانست ای دوست
که زیر پرده با غنچه ست هم پوست
چو از پرده برآید چست و چالاک
ببویند و بیندازند در خاک
چو بیضه پاره شد بر مهر عنبر
چو عود خام سوزندش بمجمر
نگین کز کان بدست آورده حکاک
کند از چرخ گردنده دلش چاک
بمهر من مکن زنهار آهنگ
که گل در غنچه بهتر لعل در سنگ
مرا خواهی هوای خویش بگذار
مر این درجم بجای خویش بگذار
بمهر من نیابی جز شکر چیز
بمهر درج من منگرد گر نیز
کلید درج محکم دار امروز
که تاچون گردد آن کار ای دل افروز
ز گل هرمز بجوش آمد دگربار
که در شورم مکن ای خوش نمک یار
ز تو، بی غم نیابد کس نصیبی
که رعنایی ز گل نبود غریبی
بکام دل چه میگیری جدایی
فراغت نیستت تا کی نمایی
گواهی میدهی بر خویشتن تو
ولی عاشق تری باللّه ز من تو
ز روباهی بپرسیدند احوال
ز معروفان گواهش بود دنبال
چو دل با تو کند در کاسه دستی
چرا در کاسه گیری دست مستی
دلت از نقش عشقم دور چون شد
که نقش از سنگ نتواند برون شد
بلی در سنگ بودت نقش آتش
بجست این آتش از سنگ تو خوش خوش
چو میدانی تو کردار زمانه
چرا شوری درین زنبور خانه
چو در کاری بخواهی کرد آرام
در اوّل کن که پیدا نیست انجام
روا باشد که دوران زمانه
بود ما را در انجام از میانه
عجب نبود که ندهد عمر من داو
مکن، مستیز، ای گل مست مشتاو
وگر حاصل نمیداری تو کامم
شدم، انگار نشنودی تو نامم
درین معنی نیفتادت بد از من
لبت گر یک شکر صد بستد از من
بدندان گر لبت را خسته کردم
ببوسه مرهمش پیوسته کردم
بدندان زان لب لعلت گزیدم
که تا خون از لب لعلت مزیدم
چوخوردی خونم از لب باز کردم
که خوش خوش از لبت خون بازخوردم
کنون رفتم چه عذرت خواهم امشب
که در بی مهریت بی ماهم امشب
چو گفت این خواست تا برخیزد از جای
گلش افتاد همچون زلف در پای
که گل را این چنین مپسندی آخر
بیک حمله سپر بفگندی آخر
گلم زان پیش تو افگند بادم
مشو از خط که سر بر خط نهادم
دل خود دانهٔ دام تو کردم
خرد را خطبه برنام تو کردم
چو سر بر پایت آرم سرفرازم
چو جان در پایت افشانم بنازم
درون جانی ای در خون جانم
ندانم جز تو کس بیرون جانم
زهی دلسوز یار ناوفادار
زهی غمخواره دلبند جگرخوار
چو دامن روی من در پای دیده
وزین سرگشته، دامن درکشیده
ز بیمهری مشو ای مه ز من دور
که نه هرگز بود بی مهر مه نور
چو دل را در میان خط کشیدی
خطی در دل کشیدی و رمیدی
چو حلقه تا بدر بازم نهادی
چو شمعم سوختی گازم نهادی
کنون از خشم من دم سرد کردی
دلم را شهربند درد کردی
چوخاک راه پیشت بردبارم
چو خون دیده سر نه بر کنارم
چنین نازک مباش ای جان من تو
که از گل برنتابی یک سخن تو
بسی میلم ز عشرت از تو بیشست
ولی بیمم ز رسوایی خویشست
گل شیرین بشکّر لب گشاده
فسون میخواند سر بر خط نهاده
بآخر آن فسون هم کار گر شد
دل هرمز از آن دلبر دگر شد
بگلرخ گفت ای چون گل کم آزار
مگیر از من چو گل از یک دم آزار
چو کامم برنمیآری کنون من
بکام تو دهم خطّی بخون من
چو با من مینسازی کژ چه بازم
من دلسوخته با تو بسازم
بگفت این و شکر در تنگ آورد
ز زلفش ماه در خرچنگ آورد
گهی دزدید از آب زندگانی
بلب بردش ز شکّر رایگانی
گهی بر انگبین زد قند او را
گهی بگسست گردن بند او را
گهی شکّر ز مغز پسته خورد او
گهی لعلش بمرجان خسته کرد او
گهی با سیم کار او چو زر کرد
گهی با دوست دست اندر کمر کرد
گهی صد حلقه زانزلف زره پوش
بیکدم کرد همچون حلقه در گوش
گهی از پسته عنّابش بخست او
ببوسه بر شکر فندق شکست او
ز سیبش کرد شفتالو بسی باز
مگر پیوسته بود آن هر دوزاغاز
بخفتند آن دو دلبر همچنین مست
که تا باد سحرگه بر زمین جست
سپاه روز چون بر شب غلو کرد
نسیم صبح جان را تازه رو کرد
بگوش آمد ز دریای سیاهی
خروش مرغ شبگیر از پگاهی
ز باد صبح گل سرمست برجست
نگر گل چون بود در صبحدم مست
چو گل برخاست هرمز نیز برخاست
صبوحی را ز گلرخ باده درخواست
گلش گفتا ز بویی میزنی خوش
خمارت میکند از مستی دوش
بدست خود می مخموریم ده
وزان پس درشدن دستوریم ده
بباید رفت چون روزست و ما مست
که تا برمانیابد چشم بد دست
که چون پیمانه پر گردد بناکام
بگرداند سر خود در سرانجام
بگفت این و میی خورد و میی داد
دم از آب قدح میزد پریزاد
چو کرد آب قدح را آن پری نوش
شد او همچون پری در آب خاموش
بیفتادند هر دو مایهٔ ناز
ز مستی سرگران کرده ز سرباز
یکی سر در کنار آن نهاده
غمش سر در میان جان نهاده
یکی را پای آن یک گشته بالین
نهاده یار را بالین سیمین
دو عاشق را ز خود یک جو خبر نه
وزین عالم وزان عالم اثر نه
ز خوب و زشت دنیا باز رسته
بکلّی از نیاز و ناز رسته
شنودم از یکی مستی بآواز
که می زان میخورم کز خود رهم باز
چو صبح از چرخ گردون پرده بفگند
سپیده صد هزاران زرده بفگند
سپیده از پس بالا درآمد
دُر صبح از بن دریا برآمد
چو شد روشن درآمد دایهٔ پیر
دو دلبر دید پای هر دو در قیر
نه نقلی حاضر ونه شمع بر پای
نه می مانده، نه مجلسخانه برجای
جهان روشن شده، شمعی نشسته
شرابی ریخته، جامی شکسته
همه خانه قدح پاره گرفته
زمین سیمای میخواره گرفته
درآمد دایه و فریاد در بست
زبانگش دلگشای از جای برجست
چو هرمز دید گل را جست بر پای
که تا بدرود کردش مست برجای
چو می بدرود کرد آن رشک مه را
ز بوسه بدرقه برداشت ره را
گل خورشید رخ برخاست و دایه
روان دایه پس گل همچو سایه
بسوی قصر شد، وان روز تا شب
ز شوق آن شبش میگفت یا رب
گهی میکرد ازان مستی خمارش
گهی زان ناز و آن بوس و کنارش
گهی زان عیش و خوشی یاد میکرد
گهی زان آرزو فریاد میکرد
گهی زان خوشدلیها باز میگفت
گهی میخاست، گاهی باز میخفت
کنون بنگر که گردون چه جفا کرد
که تا آن هر دو را از هم جدا کرد
فلک گویی یکی بازیگر آمد
که هر ساعت برنگی دیگر آمد
فلک دانی که چیست ای مرد باهش
یکی بیگانه پرور، آشنا کش
بدین چون مدّتی بگذشت از ایام
گل و هرمز نیاسودند از کام
گهی کام و گهی ناکام بودی
گهی جام و گهی پیغام بودی
گهی با هم گهی بی هم نشسته
گهی هم غم گهی همدم نشسته
جهان بر کام خود راندند یک چند
ولیک از کار آن هر دو فلک خند
نمی کرد آسیاب چرخ در کوب
از آن بود آسیا بر کام جاروب
گل از دل دانهیی در خورد میکاشت
بعشرت آسیا بر گرد میداشت
چه شادی و چه غم آنجا که او شد
همه در آسیای او فرو شد
ندانستند از اوّل این جهان را
که آخر چه درآید از پس آنرا
جهان با یک شکر صد نیش نی داشت
دمی شادیش سالی غم ز پی داشت
اگر گل بر جهان خندید یک روز
ببین کز شیشه گریان شد بصد سوز
ز دنیا آدمی را خرّمی نیست
کسی کوخرّمست او آدمی نیست

خواستگاری شاه اصفهان از گل

چنین گفت آن سخن سنج سخندان
کزو بهتر ندیدم من سخنران
که چون شب روز شد وین مرغ پرزن
ز شب برچید پروین را چو ارزن
فلک چون طیلسان سبز بر سفت
زمین در پرنیان سبز بنهفت
شه خوزان نشسته بود برگاه
درآمد از سپاهان قاصد شاه
خبر آوردش از شاه سپاهان
که شه همچون شکرگلراست خواهان
بسازد کار آن شمع زمانه
کند شکّر ز خوزستان روانه
که راه از بهر آب زندگانی
زدیم آب از گلاب اصفهانی
سپاهان را تو بهروزی فرستی
که از گل شکرخوزی فرستی
همه شهر سپاهان چار طاقست
ز وصل گل چه هنگام فراقست
ز شادی بانگ نوش از ماه رفته
خرد بر تک چو باد از راه رفته
همآوازان بهم همدرد گشته
هوا از آه مستان سرد گشته
سپیده دم صبوحی دم نشسته
بروی روز بر شبنم نشسته
عطارد نامهٔ تو ساز کرده
سماع زهروی آغاز کرده
ز شکّر دُرفشان گلرنگ چشمه
ز مستی شیرگیر آهو کرشمه
ز شادی هیچ باقی نیست امروز
مگر گل زانک گل باید بنوروز
چو زین معنی بگل آمد پیامی
که شاه آن مرغ را بنهاده دامی
ز خوزستان شکر را میکند دور
ز صد ماتم بتر میسازدش سور
همه کار عروسی میکند راست
بپیش ماه سوسی میکند راست
ازین غم آتشی در جان گل زد
جهان صد خار در شریان گل زد
جهان از دل چو بحر آتشش ساخت
فلک یکبارگی دست خوشش ساخت
بگردون بر رسید آه گل از دل
پرآتش شد تهیگاه گل از دل
نشسته مشک کنده ماه خسته
دلش برخاسته بگشاده بسته
شکر آورده زیر حلقهٔ میم
شخوده برگ گل از فندق سیم
دلی و صد هزاران آتش رشک
رخی و صد هزاران دانهٔ اشک
بیامد پیش گلرخ دلربایی
که بهر عقد بستاند رضایی
چو گل را دید زیر خون بمانده
دلش با خون بهم بیرون بمانده
سمنبر پیرهن چون گل دریده
ز نرگس لاله را جدول کشیده
نشسته در میان خون بخواری
وزو برخاسته از جمله زاری
شنوده از عروسی هر سخن را
از آن ماتم گرفته سروبن را
سخن در شاهراه گوش رفته
خرد از شاهراه هوش رفته
نه در دل رای ونه در عقل تدبیر
بگفته بر دو عالم چار تکبیر
هوای هرمزش افگنده درجوش
وجود گلرخش گشته فراموش
چو آینده چنان دید آن صنم را
زغم دربسته کرد آن لحظه دم را
نزد دم تن زد و لختی بیاسود
که تا آن تاج برتختی بیاسود
نگار تلخ پاسخ، در بر ماه
بشیرینی پیامی دادش از شاه
که خود را هشت جنت نقد بینم
چو شکّر زیر گل در عقد بینم
ترا این عقد در عقبیست رانده
تو چون عقد گهر در عقد مانده
نباید بود گل را سرگران گشت
که نتواند کس از رسم جهان گشت
تو خورشیدی ترا ماهی بباید
تو خاتونی ترا شاهی بباید
همه کس را بجفتی اشیاقست
که بی جفتی خدایست آنکه طاقست
اگر چون دیگران جفتی کنی تو
بخوبی طاقی و جفتی زنی تو
بباید جفت را برجان نهادن
چو جفتی جفته در نتوان نهادن
چو مردم در بر جفتی طرب کن
پری جفتی مگر جفتی طلب کن
چو ابرویی تو طاق از چشم آخر
همی جفتی طلب چون چشم آخر!
چو شمعم سوختی ای مه چگویم
بده پروانه تا باشد بکویم
گلش گفتا شهم دیوانه خواهد
که از شمعی چو من پروانه خواهد
ز نطع خود برون ره مینخواهم
چه پروانه دهم شه می نخواهم
یقین دانم که نبود شاه خواهان
که گل گردد گلابی در سپاهان
نه بر نطع عروسی راه خواهم
نه رخ بر شه نهم نه شاه خواهم
نه با او میل در میدان کشم من
نه با او اسپ در جولان کشم من
پیاده میروم چون دلفروزی
بفرزینی رسم در نطع روزی
گر او را پیل بالازر عیانست
مرازو، پیل بندی، در میانست
شه از من در غریبی مبتلا باد
و یا شهمات این نطع دو تا باد
چو آن زن پاسخ از گلرخ چنان یافت
سبک دل را چو مستان سرگران یافت
دلش در نفرتی دید ونفوری
وزو نزد یکیی جستن چو دوری
زن آمد پیش شاه و گفت آن ماه
نخواهد بود هرگز جفت آن شاه
چو گویی جفت گیر اوسوک گیرد
نه زان مرغست کوکاووک گیرد
چو سوسن ده زبان شد گل بیکبار
که آزادم چو سوسن من ازین کار
نه جفتی خواهم و نه جفت گیرم
وگر چون آتشی بی جفت میرم
چه گر آتش ز بی جفتی بمیرد
بسوزد هرکه با او جفت گیرد
ازان چون آتشی فارغ زجفتم
که نم در ندهم و در آب خفتم
چه گر خاکم نگردد گرد آخر
پدر نپسنددم در درد آخر
شه خوزان از آن پاسخ چنان شد
که گویی مغز او از استخوان شد
برای کار آنسرو چمن را
بخواند او فیلسوف رایزن را
بدو گفتا چه جویم در مضیقی
زمانی خون این خور از طریقی
نگین دل چنان در بند اینست
که دل دربند او همچون نگینست
حکیمش گفت رای تو نکوتر
که خسرو برترست و من فروتر
ولی هرچ آن بناکامی کنی ساز
اگر نورست نوری ندهدت باز
بنامی کار برخامی منه تو
اساسی را بناکامی منه تو
چو زین اندیشه غمناکست شهزاد
نباید بر دل، این اندیشه ره داد
چو وقت کشت شاخی را دهی پیچ
توان کشتن ولی برندهدت هیچ
چو گل را ناخوشی میآید از جفت
چو پسته لب بباید بست از این گفت
خوشی چندانکه گویی بیش باید
همه عالم برای خویش باید
قضا تدبیر ما بر هم شکستست
گشاد کارها بر وقت بستست
اگر صد موی بشکافم ز تدبیر
برون نتوان شدن مویی ز تقدیر
بباید نامهیی آغاز کردن
ازین اندیشه دل پرداز کردن
سخن گفتن چو شکّر از دل آنگاه
فرستادن بدست قاصد شاه
خوش آمد شاه را زان رای عالی
بجای آورد آنچ او گفت حالی
دبیری آمد و نامه ادا کرد
بنای نامه بر نام خدا کرد
پس از گل کرد حرفی چند آغاز
که ممکن نیست کردن این گره باز
که گر با گل بگویم این سخن را
در آویزد بگیسو خویشتن را
توان کرد از چنین یاری تحاشی
سزد گر در چنین کاری نباشی
ترا گر گل نباشد غم نیاید
سپاهان را ز یک گل کم نیاید
پدر شویی که او جوید رضا داد
اگر دختر ترا خواهد ترا باد
چو بنوشتند و نامه درنوشتند
ز مشک و عنبرش مهری سرشتند
سپردندش بدست قاصد شاه
نهاد آن مرد قاصد پای در راه
برشه رفت و چون شه نامد برخواند
ز هر قصری بزرگان را بدرخواند
ز خشم شاه خوزستان سخن گفت
که طاقم کرد شه زان سیمتن جفت
زبانم داد تا گل یارم آید
چو دل او داردم دلدارم آید
چو شکّر هر دو باهم دوست باشیم
چو پسته هر دو در یک پوست باشیم
ز گل چون دیده بر سر باشمش من
وکیل خرج شکّر باشمش من
کنون از گفتهٔ خود سرگران شد
زبون آن سبک دل چون توان شد
وفا جستن ز تر دامن محالست
که دوران وفاراخشک سالست
بسی نام وفا گوشم شنیدست
ولی هرگز ندیدم، تا که دیدست
خبر هست از وفا لیکن عیان نیست
وفاگر هست قسم این جهان نیست
منم امروز شمع پادشاهان
ز من در پرده مینازد سپاهان
اگر بر کین من آرد جهان دست
کنم کوری دشمن را جهان پست
وگر کژبازد این خاکستری نطع
ببیند نطع و خاکستر علی القطع
بچشمم هفت دریا جز کفی نیست
ز چشمم هفت دوزخ جز تفی نیست
جهان گر آب گیرد من بشولم
از آن معنی که نرسد بر پژولم
ز شمشیرم کبودی آشکارست
که بحری گوهری و آبدارست
گر آبستن ز من اندیش گیرد
چنین راه عدم در پیش گیرد
مه نو گرچه بس کهنه عزیزست
بپیش رای من نو کیسه چیزست
نمیبینی که در کسب شعاعی
کند منزل بمنزل انتجاعی
که باشد شاه خوزستان که امروز
بگردد از چو من شاهی دل افروز
ز بد نامی هوای جنگ دارد
ز دامادی شاهی ننگ دارد
چرا دل را ازو دردی نمایم
من او را این زمان مردی نمایم
بگفت این و سپه بیرون فرستاد
ز هامون گرد بر گردون فرستاد
ز هر جانب چو آتش لشکر آمد
بگردون گرد بر گردون برآمد
ز لشکرگاه بانگ نای زرّین
برآمد تا بلشگرگاه پروین
دمی صد کوس در صد جای میکوفت
علم بر وزن هر یک پای میکوفت
ز زیر گرد عکس تیغ میتافت
چو سیاره ز زیر میغ میتافت
ز بس لشکر که با هم انجمن شد
چو دریا کوه آهن موجزن شد
زمین از پای اسپان خاک میریخت
هوا چون خاک بیزان خاک میبیخت
چو شب در پای اسپ اشکال آمد
قراضه با سر غربال آمد
ز زیر قلعهٔ این چرخ گردان
ز لب زنگی شب بنمود دندان
هزاران مرغ زیر دام رفتند
ز قصر نیلگون بر بام رفتند
بصد چشم چو نرگس هر ستاره
باستادند بر لشکر نظاره
چو شب از خرگه گردون برون شد
ستاره چون دم اسپان نگون شد
زبان برداشت مرغ صبحگاهی
منادی کرد از مه تا بماهی
چو مردم را ز روز آگاه کردند
بفال نیک عزم راه کردند
براندند از سپاهان شاه و لشکر
بخوزستان شدند از راه یکسر
چو زیشان شاه خوزستان خبر یافت
سپاهی کردگرد و کار در یافت
میان دربست بر کین شاه خوزی
خزانه در گشاد و داد روزی
اگر گنجی نبخشی بر سپاهت
سپه بی گنج کی دارد نگاهت
بسیم و زر سپه را کرد قارون
ز خوزستان سپاه آورد بیرون
همه روی زمین لشکر کشیدند
دو رویه صفدران صف برکشیدند
گروهی را بکف شمشیر برّان
ز خشم دشمنان چون شیر غرّان
گروهی با سنانهای زره سم
ز سر تا پای در آهن شده گم
گروهی نیزهها بر کف گرفته
جهانی نیستان در صف گرفته
گروهی بی محابا ناوک انداز
ز کینه سر کشان را سینه پرداز
گروهی خشت و ناچخ تیز کرده
ترش استاده شورانگیز کرده
گرفته یک طرف شیران جنگی
کمان چاچی و تیر خدنگی
گرفته یک گُرُه گرز گران را
گشاده دست و بر بسته میان را
دو رویه هندوان جوشان تر از نیل
شده آیینه زن از کوههٔ پیل
بغرّیدن بگوش آمد چنان کوس
که گفتی با زمین خورد آسمان کوس
چنان آواز او در عالم افتاد
که گفتی هر دو عالم برهم افتاد
ز مغرب تا بمشرق مرد بگرفت
ز هامون تا بگردون گرد بگرفت
چو چرخ از گرد میغی بست هموار
ز بانگ کوس رعد آمد پدیدار
ز شمشیر سرافگن برق میجست
ز پیکان زره سم راه بربست
از آن میغ و از آن رعد و از آن برق
پر از باران خونین غرب تا شرق
همه روی زمین شنگرف بگرفت
ز خون هر سوی رودی ژرف بگرفت
زمین از خون مردان موج زن گشت
سپر چون خشت و جوشنها کفن گشت
زهر سو کشته چندانی بپیوست
که راه جنگ بر لشکر فرو بست
تن از اسپ و سر از تن سرنگون شد
فلک صحرا زمین دریای خون شد
ز عهد نادرست چرخ دوّار
شه خوزان شکسته شد بیکبار
چو مرغ خانگی از هیبت باز
هزیمت شد بسوی شهر خود باز
همه شب کار جنگ روز میساخت
چو شمعی مضطرب با سوز میساخت
در آنشب گل بیامد پیش دایه
چو خورشیدی که آید پیش سایه
پراکنده شده در سوز رشکش
بنات النعش از پروین اشکش
مژه چون سوزنی در خون سرشته
که نتوان بست این تب را برشته
شده از دست دل سر رشتهٔ من
که نتوان دوخت این برهم بسوزن
اگر شه شهر خوزستان بگیرد
گل عاشق از این خذلان بمیرد
بر هرمز دل افروزیم نبود
چنان رویی دگر روزیم نبود
بچربی دایه گفتش تو مکش خویش
که شب آبستنست و روز در پیش
اگرچه هست ترس امید میدار
دل اندر مهر آن خورشید میدار
اگر طاوس،‌ ماری در پی اوست
وگر خرماست خاری در پی اوست
چو هرمز نقد داری عقد میساز
مسوز از نسیه و با نقد میساز
بسا کس کز هوس جوبی فرو برد
درآمد دیگری و آب او برد
ز تو شاه سپاهان مانده در جنگ
چو شکّر هرمزت آورده در تنگ
یکی بهر تو در رنجی نشسته
دگر یک بر سر گنجی نشسته
یکی در عشق رویت میزند تیغ
دگر یک را ز تو کاری بآمیع
کنون باری در شادیت بازست
که ازتو تا بغم راهی درازست
ز جان افروز دل خوش دار امروز
مباش از دی و از فردا جگر سوز
بجز امروز نقد ما حضر نیست
که دی بگذشت و از فردا خبر نیست
ز گفت دایه گل در شادی آمد
وزو چون سرو در آزادی آمد
چو در روز دوم این طاس زرّین
بریخت از طشت زر سیماب پروین
هزیمت شد سپاه زنگ یکسر
زمین شد سندروسی رنگ یکسر
خروشی از پگه خیزان برآمد
ز صحرا بانگ شبدیزان برآمد
دو روبه بانگ کوس از دور برخاست
ز حلق نای صوت صور برخاست
ز بس مردم که آن ساعت زمین داشت
قیامت گوییا پنهان کمین داشت
جناح و قلب از هر سوی شد راست
ز سینه چون جناحی، قلب برخاست
پی هم لشکری چون قطره از میغ
ستاده با هزاران تیغ یک تیغ
چنان درهم شده رمح زره سم
که کرده روشنی ره بر زمین گم
اگر سیماب باریدی چو باران
بماندی بر سنان نیزه داران
ز بس چستی که بر سرهای نیزه
نگه میداشتی سیماب ریزه
سپه داران سپه در هم فگندند
صلای مرگ در عالم فگندند
چو برگ گندنا تیغی ربودند
ز تن چون گندناسر میدرودند
ز بس خون کرد و لشکر ریخت در راه
ز عکس خون شفق شد چهرهٔ ماه
ز خون و خوی مشام خاک بگرفت
زمین را ره نماند افلاک بگرفت
جهان از سرکشان آن روز جان برد
زمین از گرد، سربر آسمان برد
بآخر با دلی چون شمع سوزان
شکسته خواست آمد شاه خوزان
ندادش دست دولت هیچ یاری
ز بی دولت نیاید شهریاری
ستاده بود هرمز بر کناری
میان در بسته در زین راهواری
کمندش فتح بر فتراک بسته
سمندش ماه نو بر خاک بسته
یکی خودی چو آیینه بسربر
یکی جوشن پلنگینه ببر در
بشمشیر آتش از آهن فشانده
چو کوهی سیم در آهن بمانده
تکاور را ز پیش صف برانگیخت
ز لب از کین چو دریا کف برانگیخت
بسرسبزی درآمد چون درختی
مبارز خواست و جولان کرد لختی
ظفر با تیغ او همپشت میشد
حسودش کفش در انگشت میشد
چنان بانگی برآورد از جگرگاه
که در لرز اوفتاد از کوه تا کاه
ز بانگ او سپه در جست از جای
نمیدانست یک پر دل سر از پای
جوانی بود بهزاد از سپاهان
که بودی پهلوان پادشاهان
به پیش هرمز آمد تیغ در دست
بتندی نعره زد چون شیر سرمست
که من سالار گردان نبردم
کجادر چشم آید هیچ مردم
اگر یک مرد در چشمم نماید
درون آینه جسمم نماید
جهان جز من جهانداری ندارد
وگر دارد چو من باری ندارد
بگفت این و گشاد از بر کمند او
بشه رخ اسپ را بر شه فگند او
درآمد هرمز و بگشاد بازو
همی برد از تنورش در ترازو
بزد بهزاد را بر سینه ناچخ
بیک ضربت فرستادش بدوزخ
چو زخمش بر دل بهزاد آمد
با حسنت از فلک فریاد آمد
عزیو اهل خوزستان چنان شد
که رعدی از زمین بر آسمان شد
برینسان مرد میافگند بر راه
که تا افگنده شد افزون ز پنجاه
شفق میریخت تیغش همچو باران
وزو چون برق سوزان تیغداران
ز بس خون کو فشاند از دشمن خویش
خلوقی کرد جوشن بر تن خویش
سراپای اوفتاده راه بر سر
ز هر بی سر تنی بنگاه بر سر
چو هرمز دشت خوزان پر ز خون کرد
علم شاه سپاهان سرنگون کرد
شکست آمد برو و شد هزیمت
گرفتند آن سرافرازان غنیمت
نه چندان یافتند آن قوم هر چیز
که حاجتشان بود هرگز دگر نیز
شه آنگه خواند هرمز را باعزاز
ز هر سو پیش میدادند ره باز
درآمد هرمز از در شادمانه
ثنا گفتش بسی شاه زمانه
سپهداری آن لشکر بدو داد
بدست خویشتن افسر بدو داد
بدو گفتا ندانستیم هرگز
که دستانیست رستم پیش هرمز
تویی پشتی سپهداران دین را
تویی مردی، همه روی زمین را
ظفر نزدیک بادت چشم بددور
حسودت مانده در ماتم تو در سور
گر این سرکش نبودی پای برجای
نماندی تاج بر سر تخت بر پای
کدامین بحر و کان را این گهر بود
کدامین باغبان را این پسر بود
بطلعت چهرهٔ جمشید داری
بچهره فرّهٔ خورشید داری
ازین علم و ازین فرّ و ازین زور
شود صد پیل پیشت بر زمین مور
خدا داند که تااین کار چونست
که این کار از حساب ما برونست
چو شاه از حد برون بنواخت او را
کسی کردش بر اسپ و ساخت او را
برشه منظری پرداختندش
جدا هر یک نثاری ساختندش
درخت دولت او بارور شد
شهنشاهیش آخر کارگر شد
جهان پرموج کار و بار او بود
زبان خلق در گفتار او بود
گل از شادی او در ناز مانده
زخنده هر دو لعلش باز مانده
ز درج لعل مرجان مینمود او
جهانی را ز لب جان میفزود او
چو یک چندی برآمد چرخ جانباز
ز سر در بازیی نو کرد آغاز
فلک بازیگرست و تو چو طفلی
که مغرور خیال علو و سفلی
چو تو با کعب او بسیار افتی
بنظّاره روی در کار افتی
چو تو طفلی برو از دور میباش
وگرنه تا ابد مغرور میباش

طلب كردن قیصر باج و خراج از پادشاه خوزستان و رفتن هرمز برسولی

الا ای فاخته خوش حلقی آخر
ز حلقت جانفزای خلقی آخر
گهر داری درون دل برون ریز
ز حلق خویش در صد حلقه خون ریز
سخن را ساز ده آواز بگشای
چو بستی طوق معنی راز بگشای
بهر بانگی جهانی را بر افروز
بهر دم شمع جانی را برافروز
چو ترک دانهٔ دنیی گرفتی
قفس بشکستی و عقبی گرفتی
کنون گر قصهیی داری ادا کن
همه بیگانگان را آشنا کن
سخن سنجی که دادی در سخن داد
چنین کرد آن سخن سنج این سخن یاد
که قیصر آنکه هرمز را پدر بود
که از گردون برفعت بیشتر بود
بوقت او نبود افزون از او شاه
جهان افروخت بر گردون ازو ماه
فلک اجری خور دیوان او بود
خراج چند کشور آن او بود
ز دارالملک خود فرمانبری شاد
بسوی شاه خوزستان فرستاد
که گر خواهی که یابی تخت و تاجت
ز من باید پذیرفتن خراجت
برون کن دخل خوزستان و بفرست
که نام تو درون آمد بفهرست
سر از فرمان مپیچ و پیروی کن
چو سر بر خط نهادی خسروی کن
اگر یک موی از ما سر بتابی
زمین بر سر کنی و سر نیابی
از آن پاسخ دل شه شد چنان تنگ
که از دلتنگیش آمد جهان تنگ
دمش سردی گرفت و روی زردی
سیه کردش سپهر لاجوردی
بزرگان را بپیش خویشتن خواند
بپیش خرده گیران این سخن راند
که قیصر باج میخواهد ز کشور
وگر ندهم بلا بینم ز قیصر
نه در جنگش برآشفتن توانم
نه باج او پذیرفتن توانم
کسی نیست این زمان در پادشاهی
که نیست از قیصرش صاحب کلاهی
بر او من چون برون آیم زمانی
که بر جانم برون آید جهانی
بزرگی بود حاضر رهنمایی
بغایت خرده دان مشکل گشایی
بسی شادی و غم در کون دیده
فساد عالم از هر لون دیده
ز غم برخاسته دل در بر او
نشسته برف پیری بر سر او
زبان از فکر خاموشی بدر کرد
دهان رادر سخن دُرج گهر کرد
بشه گفت ای سپهرت آشیانه
جناب آسمانت آستانه
سخای بحر وحلم کوه بادت
شکست لشکر اندوه بادت
چو روی فال گیرد شهریاری
بیابد پشت گرمی روزگاری
نه هرگز پشت گرداند از آن روی
نه روی آنکه پشت آرد از آن سوی
تو این دم فال از هرمز گرفتی
چنین فالی کجا هرگز گرفتی
در این جنگ کزو آمد فرازت
شود زوهم در این صلح بازت
چو هرمز در سخن گفتن کسی نیست
بسی میداند و عمرش بسی نیست
چنان آزاده و بسیار دانست
کز آزادی چو سوسن ده زبانست
زبان ترکی و رومی و تازی
همه میآیدش در چشم بازی
چواین زیبا سخن رومی زبانست
اگر او را فرستی لایق آنست
رسولی را بر قیصر فرستش
خزانه درگشای وزر فرستش
بزر اقلیمت از قیصر نگهدار
که از زر همچو زر گردد همه کار
چو زر در مغز داری دوست داری
وگرنه هرچه داری پوست داری
بباید سیم و زر چندین شتروار
جواهر پیل بالا دُر بخروار
زهر در جامههای سخت زیبا
لباس زرنگار و تخت دیبا
بخور و صندل و مشک تتاری
عبیر وعنبر و عود قماری
غلامی صد که در صاحب جمالی
فلکشان خاک بوسد در حوالی
بسحر تنگ چشمی جان فزوده
جهان در چشمشان مویی نموده
سمندی صد سبق برده ز افلاک
بتک در چشم کرده بادرا خاک
جهانی برق را پیشی دهنده
چو برقی صد جهان زیشان جهنده
کنیزی صد ز ماه افزون بهاتر
ز خورشید فلک نیکو لقاتر
نمودی دستبردی عقل و جان را
بسرپایی درآورده جهان را
قبایی و کلاهی سخت فاخر
مرصع کرده از درّ و جواهر
بدینسان تحفهیی از گنج گوهر
روان کن باسواران سوی قیصر
چو قیصر گنج نپذیرد ز هرمز
خراج تو نخواهد نیز هرگز
ترا از مصلحت آگاه کردم
تو به دانی سخن کوتاه کردم
خوش آمد رای او، شه را چنان کرد
همه چون جمع شد هر یک نشان کرد
یکی گنجی چو کوه زربیاراست
کنیزان را بصد زیور بیاراست
چو کوهی سیم در گنج حصاری
شدند آن ماهرویان در عماری
کله بر ماه چون سرو خرامان
کمر بستند بر خوی غلامان
چو ماه تیزرو بر پشت باره
شدند آن مشتری رویان سواره
وزان پس داد تشریفی بهرمز
که خورشید آن ندیده بود هرگز
رسالت را چو بس درخور گرفتش
وداعش کرد و پس در بر گرفتش
روان شد هرمز از خوزان چنان زود
که برقی چون رود برقی چنان بود
چگویم عاقبت چون ره بسر شد
پسر آمد باقلیم پدر شد
بیک ره صاحب اقبالی بصد ناز
فرستادند باستقبال او باز
چو روز دیگر این چرخ دو تا پشت
نمود از آینه صد گونه انگشت
بصد اعزاز هرمز را چو فرمود
فرود آمد ز رنج ره بیاسود
چو شاه آگه شد ا زدُرّ شب افروز
بپیش خویشتن خواندش همانروز
درآمد هرمز و پیشش زمین رفت
زبان بگشاد وبر شاه آفرین گفت
از آن پس تحفهٔ شه پیش او برد
بیک ره عرضه داد و سر فرو برد
چو قیصر دید چندان تحفه در پیش
ندید آزردن آن شاه در خویش
چو هرمز را بدید آن شاه از دور
چو خورشیدی دلش زد موج از نور
برو میتافت صبح آشنایی
پدید آمد دلش را روشنایی
درو حیران بماند از بسکه نگریست
ز کس پنهان نماند از بسکه بگریست
ولیکن اشک را پوشیده میداشت
برویش چشم را دزدیده میداشت
مهی میدید چون سروی قباپوش
ز ماه او دلش از مهر زد جوش
بجان در عهد بستن آمد او را
رگ شفقت بجستن آمد او را
نهاد از بس گرستن دست بر روی
که لشکر بود استاده زهر سوی
عجبتر آنکه هرمز نیز در حال
گشاد از پیش یکیک مژه قیفال
نکو گفت این مثل پیر یگانه
که مهر وخون نخسبد در زمانه
ز خون چشم آن شهزاده و شاه
روان شد خون زهر چشمی بیک راه
بسی بگریستند آن نامداران
بخندیدند پس چون گل ز باران
ندانستند تا آن گریه از چیست
نشد معلوم تا آن خنده از کیست
زمانه شاه را فرزند میداد
پدر را با پسر پیوند میداد
قضا را مادر هرمز ز منظر
بدید از دور روی آن سمنبر
چو روی آن شکر لب دید از کاخ
روان شد شیر پستانش بصد شاخ
دلش برخاست چشمش سیل انگیخت
عرق بر وی نشست و شیر میریخت
ز کس نخرید دم وز مهر آن شاه
جهان بفروخت زیر پرده چون ماه
دلش در بر چو مرغی مضطرب شد
چو گردون بیقرار و منقلب شد
بتان در گرد او هنگامه کردند
ز جان صد جام خون بر جامه کردند
گلاب تازه بر ماهش فشاندند
ز نرگس اشک بر راهش فشاندند
چو کوه سیم از آن باهوش آمد
چو دریایی دلش در جوش آمد
زبان بگشاد کاین برناکه امروز
بپیش شه درآمد عالم افروز
مرا فرزند اوست و این یقینست
وگرشه را بپرسی هم چنینست
مرا شمع دل و چشم و چراغ اوست
فروغ سینه ونور دماغ اوست
نهادم جمله بگرفت آتش او
بسر گشتم ز زلف سرکش او
چنان مهریم ازو در دل برافروخت
که ماه، افروختن زوخواهد آموخت
چنان جان در ره پیوند او ماند
که یکیک بند من در بند او ماند
ز سر تا پای، گویی قیصرست او
مگر بحرست قیصر گوهرست او
نظیر هر دو تن در هفت اقلیم
نبیند هیچکس سیبی بدونیم
مرا باری قرار از دل ببرده‌ست
به دست بیقراری در سپرده‌ست
گرفتم دیوزد بر من چنین تیر
چرا ریزد ز پستانم چنین شیر
گرفتم نفس زد بر جان من راه
چرا ماند بقیصر روی آن ماه
گرفتم من نمییابم نشان زو
چرا شد شاه قیصر خونفشان زو
یقین دانم که کاری بس شگفتست
که گردون با دل من درگرفتست
بگفت این و خروشی سخت دربست
شه از آواز او از تخت برجست
ز صدر پیشگه بر منظر آمد
وزان پس پیش آن سیمین برآمد
بدید او را چنان گفتش چه بودست
بگفتند آنچه او را رونمودست
چو شاه او را چنان سرگشته میدید
همه جامه ز شیر آغشته میدید
نخست آن قصه را غوری چه جوید
همان افتاده بود او را چگوید
بزیر پرده بنشست و ندانست
که در پرده چه بازیها نهانست
کنیزک را بخواند آنگاه قیصر
که با من حال خود برگوی یکسر
بگو تا از کجاداری تو پیوند
که هرمز را نهادی نام فرزند
بگو تا خود ترا فرزند کی بود
بجز با من کست پیوند کی بود
اگر رازی نهان در پرده داری
بگو با من چرا دل مرده داری
چرا دردی که درمانش توان کرد
بنادانی ز من باید نهان کرد
گرت رازیست با من در میان نه
که فرمودت که مهری بر زبان نه
کنیزک گفت کای دارای ثانی
چو خضرت باد دایم زندگانی
سخن بشنو بدان و باش آگاه
که آن وقتی که سوی حرب شد شاه
مرادر پرده از شه گوهری بود
درخت قیصری را نوبری بود
چو آتش کرد خاتون قصد جانش
که برگیرد چو شمعی از میانش
فلان سرّیت برد او را سحرگاه
نمیدانم برین قصّه دگر راه
کنون ز‌ آن وقت قرب بیست سالست
عجب حالیست یارب این چه حالست
شه از گفت کنیزک ماند خیره
دو چشم نور بخشش گشت تیره
چو شمعش آتشی بر فرق آمد
تنش در آب اشکش غرق آمد
فشاند از چشم جیحون را بزاری
براند از خشم خاتون را بخواری
در آن اندیشه چون لختی فرو رفت
درآمدمهر و گفتی هوش ازو رفت
یکی را گفت تا هرمز درآمد
زمین بوسید ونزد قیصر آمد
دعا کرد آفرین خواند و ثنا گفت
که دولت باد و پیروزی ترا جفت
ز دوران مدتی جاوید بادت
چو گردون سایهٔ خورشید بادت
شه از دیدار و گفتارش فرو ماند
دعای چشم بد بروی فرو خواند
بدو گفت ای هنرمند هنر جوی
مرا از زاد و بوم خویش برگوی
بگو تا ازکدامین زاد وبودی
مرا زین حال آگه کن بزودی
نشان پادشاهی بر تو پیداست
کژی هرگز نکو نبود بگو راست
چو هرمز شد ز گفت شاه آگاه
تعجب کرد زان پرسیدن شاه
زبان بگشاد و گفت ای شاه هشیار
ز من این راز پرسیدند بسیار
ترا این شک که افتادست در پیش
مرا پیش از تو افتادست در خویش
بسی کردند هر جای این سؤالم
چه گویم چون نشد معلوم حالم
مرا در شهر خوزان مهربانیست
که باغ خاص شه را باغبانیست
مرا پرورد و علم آموخت بسیار
چو جانم گوش داشت از چشم اغیار
ز من هیچ از نکویی بازنگرفت
ولی باوی دل من ساز نگرفت
نه مانندست چهر او بچهرم
نه بر وی میبجنبد هیچ مهرم
عجب درماندهام در کار خود من
که بی پیوندم از روی خرد من
منم امروز بیکس در زمانه
چو من بس بیکسم، زانم یگانه
نیارم بردپای از یکدگر جای
که میدزدیده گیرندم بهرجای
چو بشنید این سخن قیصر ز فرزند
طمع دربست و در پیوست پیوند
دلش در بر گواهی داد صد بار
که نور چشم تست او را نگهدار
چو در کاری، دلت فتوی ده آید
ز صد مرد گواهی ده به آید
به هرمز گفت دست ازجامه بگشای
برهنه کن تن و بازوی بنمای
نشانی بود قیصر را بشاهی
که بر اجداد او دادی گواهی
چو شاه از بازویش داد آن نشان باز
ازان شادی، گرستن کرد آغاز
ز بی صبری برفت دل از قرارش
گرفت از مهر دل سر در کنارش
ببارید اشک از چشم گهربار
ببوسیدش لب لعل شکر بار
وزان پس خواند مادر را بپیشش
بشارت داد از فرزند خویشش
درآمد مادر و در بر گرفتش
ز دیده روی در گوهر گرفتش
خروشی تا بگردون می برآورد
ز سنگ سخت دل، خون می برآورد
چنان آن هر سه ماتم در گرفتند
کزان آتش، دو عالم درگرفتند
بیکجا سور با ماتم بهم بود
عجب معجونی از شادی و غم بود
فتاده هر سه تن حالی پریشان
ستاده ماهرویان گرد ایشان
علی الجمله چو شه گنج گهر یافت
دلش صد گنج شادی بیشتر یافت
بران کار از میان جان دراستاد
کسی را سوی خوزستان فرستاد
که تا مهمرد را آرد بر شاه
برفت القصه آوردش بشش ماه
چو مهمرد از در ایوان درآمد
بخدمت پیش قیصر بر سر آمد
بر شه دید هرمز ایستاده
مرّصع افسری بر سر نهاده
چو هرمز دید حالی پیشش آورد
بحرمت در جوار خویشش آورد
فزون از حدّ او کردش مراعات
نکویی را نکویی دان مکافات
پس آنگه قیصر از وی حال درخواست
که حال این پسر با ما بگوراست
چو پاسخ یافت مهمرد از شه روم
دل آهن مزاجش گشت چون موم
زبان بگشاد و در پاسخ گهر سفت
ز اوّل تا بآخر جمله برگفت
پس آن انگشتری کان دلستانش
بداده بود از بهر نشانش
نوشته نام قیصر بر نگینش
نهاد آنجا بحرمت بر زمینش
زبان بگشاد همچون سوسنی شاه
که استاد منجّم گفت آنگاه
که فرزندیش باشد بس یگانه
مثل گردد بعالم جاودانه
ولی در پیشش اوّل کار سختست
مگر این بود و اکنون دور بختست
چو قیصر دید در پیش آن نشانی
دلش خوش شد چوآب زندگانی
نه چندان داد سیم و زر بدرویش
که هرگز در حساب آید ازان بیش
ازان شادی بعشرت رای کردند
جهانی خلق شهرآرای کردند
بهر بازار خنیاگر نشسته
چو حوران بهشتی دسته دسته
بزاری ارغنون آواز داده
صدای او ز گردون باز داده
فتاده می میان رگ بتگ در
ز می خون کرده سر پی گم برگ در
می سر زن چنان غوّاص گشته
که در سر مغز سر رّقاص گشته
نهاده می بصد عقل دامی
شده سرمست هر موی از مسامی
حریف چرب مغز خشک، در سر
در آب خشک کرده آتش تر
ز ترّی خیک استسقا گرفته
شکم چون مشک در بالاگرفته
شراب و ابگینه راز کرده
بسوی شیشه سنگ انداز کرده
چکان مرغ صراحی را ز منقار
چو خال سیب شیرین، دانهٔ نار
گل خوش رنگ زیر خوی نشسته
قدح تا گردن اندر می نشسته
ز اشک و گریهٔ‌ تلخ صراحی
شکرخنده زده مشتی مباحی
ز شادی و نشاط باده نوشان
در افگندند خرقه خرقه پوشان
رباب از هرزگی نیشی همی زد
همه بر جان درویشی همی زد
کمانچه از درشتی تیر میخورد
شکر زاوای نرمش شیر میخورد
چنان شد دف ز زخم نابریده
که جان دف بچنبر شد رسیده
رسن در پای چنگ افتاده ناگاه
رسن با چنبر دف گشته همراه
شکر پاشی رگ عودی گشوده
ز موسیقار داودی نموده
ز خار زخمه زخم از خار رفته
ز کار آب آب از کار رفته
بفال نیک بهر نیم جرعه
بپهلو گشته مستان همچو قرعه
نه شب خفتند نه روز آرمیدند
نه یکدم زان دل افروز آرمیدند
بدین شادی بهم شهزاده و شاه
طرب کردند و می خوردند یکماه
زعیش و خوشدلی و شادکامی
یکی صد شد جمال آن گرامی
شهش نگذاشت بی برقع ببازار
که تا ترساندش چشم بد آزار
چو خسروشاه را در روم ششماه
مقام افتاد بگرفتش دل از شاه
هوای گلرخش از حد برون شد
دل او زان هوا دریای خون شد
برنجوری و بیماری بیفتاد
در آن غربت بصد زاری بیفتاد
نه جانش را شکیبایی زمانی
نه دل را برگ تنهایی زمانی
دل خویشش نبود و آن کس هم
نمیزد یک نفس بی همنفس دم
چو گل بربوده بود او را دل از پیش
چگونه بی گلش بودی دل خویش
پدر گفتش چرا از آب رفتی
چو زلف سرکشت در تاب رفتی
اگر هست از پدر چیزیت درخواست
ز تو گفتن، زمن کردن همه راست
جوابش داد خسروشاه کامروز
زبد عهدی خویشم مانده در سوز
شه خوزان که شهرم داد و اقطاع
بسی حق دارد او بر من بانواع
مرا چون در رسالت میفرستاد
بیامد بر سر راه و باستاد
مرا سوگند داد اوّل که در روم
مقامی نبودت جز وقت معلوم
دگر آنجایگه بسیار مردند
که با من نیکویی بسیار کردند
چنان خواهم چو دارم رفعتی من
که بخشم هر یکی را خلعتی من
چو من آنجا روم سرکش از این صدر
ببینندم بدین جاه و بدین قدر
ببخشش دست چون باران کنم من
مکافات نکو کاران کنم من
چو زین اندیشه دل پرداز گردم
بزودی پیش خدمت بازگردم
یقین دانست شه کان مرغ دمساز
نگردد از هوای خویشتن باز
وگر دارد ز رفتن شاه بازش
ز بیماری فتد در تن گدازش
پدر را با پسر کاریست نازک
بتندی کار نپذیرد تدارک
ندید آن کار را جز صبر انجام
ولیکن داد دستوری بناکام
ز سر مهمرد را چندان عطا داد
که در صد سال دریا آن کجا داد
بهر درویش درمانی دگر کرد
بهر رنجیش گنجی پرگهر کرد
نکو گفت آن حکیم نکته پرداز
که نیکویی کن و درآب انداز
وزان پس لشکری باده خزانه
بخسرو داد و خسرو شد روانه
پدر چون دید روی چون نگارش
روان شد اشک خونین صد هزارش
لبش بوسید و تنگ آورد در بر
بدو گفت ای مرا چون چشم در سر
بزودی بوک همچون شیرآیی
که مرده بینیم گر دیر آیی
چو خسرو همچو کیخسرو روان شد
خدنگی بود گویی کز کمان شد
فرس میراند و مهمردش ز پی در
روان میرفت چون آتش به نی در
چنان آن چست رو چالاک میرفت
که باد ازگرد او در خاک میرفت
سپه چون نزد خوزستان رسیدند
ز خوزستان بجز نامی ندیدند
گرفته عرض آن کشور خرابی
چو روی عالم از طوفان آبی
سرا و کاخها باخاک هموار
زمینی رُت نه درمانده نه دیوار
بدانسان شهر را ویرانه کرده
که در وی جغد خلوتخانه کرده
درختان بیخ کنده شاخ رفته
سپه چون مار در سوراخ رفته
نه در ششتر یکی دیبا بمانده
نه در اهواز یک زیبا بمانده
کسی را جست خسرو شاه از راه
خبر پرسید از خوزان و از شاه
جوابش داد مرد کار دیده
که خلقند این زمان تیمار دیده
گریزان گشته شه در قلعهیی دور
همه کار ولایت رفته ازنور
چو تو رفتی سپهدار سپاهان
سپاهی خواست از اقلیم شاهان
سپاهی کرد گرد از هر دیاری
برون ازحد، فزون از هر شماری
بخوزان آمدند و تیغ در چنگ
بیک هفته نیاسودند از جنگ
بآخر شهر خوزستان گرفتند
خرابی پیش چون مستان گرفتند
نخستین راه قصر شاه جستند
بسوی دختر وی راه جستند
گل محروم را ناگاه بردند
بدست خادمانش در سپردند
که تا از شهر خوزان با سپاهان
روان گشتند با گل تا سپاهان
دمار از ما برآوردند صد بار
که ظالم باد دایم سرنگونسار
چو بشنود این سخن خسرو چنان شد
که همچون دلبرش گویی که جان شد
از آنجا سوی باغ شاه شد باز
بزاری نوحه کرد و گریه آغاز
ز گریه خون سراپایش بیالود
چو شریان از تپیدن می نیاسود
بهر جایی که با گل بود کاریش
برست آنجایگه از هجر خاریش
نگرید ابر گرینده بنوروز
چنان کو میگریست از گل بصد سوز
چو چشم نرگسین خونبار کردی
زمین باغ را گلزار کردی
بزیر هر چمن میگشت سرمست
ز سوز عشق میزد دست بر دست
بآخر ناتوان شد شاه ازان کار
توان شد ناتوان دل در چنان کار
چو کار افتادگان پیوسته غمناک
دریده جامه و بنشسته بر خاک
فگنده بستری از بوریا باز
نهاده سر ببالین بلا باز
زمین از چشم او دریا گرفته
سویدای دلش سودا گرفته
گذشته تندرستی، تب رسیده
تمامش نیم جان بر لب رسیده
زباد سرد بر دل آه بسته
ز خون چشم بر تن راه بسته
زبان بگشاد کای چرخ ستمگار
مرا چون خویشتن کردی نگونسار
ز بدبختی سیه شد روز بر من
فتاد از آتش دل سوز بر من
ز جورت رنج دل بسیار بردم
چه میخواهی ز من انگار مردم
برای من چو عزم مرگ کردی
مرا از گل چنین بی برگ کردی
کجایی ای گل بستان جانم
بیا تا چون گلت در دل نشانم
کجایی ای گل مهجور گشته
بدل نزدیک و از تن دور گشته
کجایی ای گل خوشبوی آخر
برون آی از کنار جوی آخر
چنان بیروی تو دل بیقرارست
که گر عمرم بود،عمریم کارست
سیه کردی مرا زین بد بتر نیست
پس از رنگ سیه رنگی دگر نیست
بدینسان بود خسرو قرب یکماه
که تا پیکی درآمد ناگه از راه
ز گلرخ نامهیی آورد شه را
که هین دریاب و در پیش آرره را
که تا یک ره ببینی روی من باز
کجا بینی جز از زیر کفن باز

نامه نوشتن گل بخسرو در فراق و ناخوشی

الا ای خوش تذرو سبز جامه
تو خواهی بود گل را پیک نامه
تویی در نطق، زیبا گوی معنی
بسر میدان برون بر گوی معنی
زبان گوهری داری گهر پاش
دمی در نامهٔ گلرخ شکر پاش
بجای آور سخن چندانکه دانی
چنانک از هر سخن درّی چکانی
سر نامه بنام پادشاهی
که بی نامش بمویی نیست راهی
ز نامش پر شکر شد کام جانها
زیادش پرگهر تیغ زبانها
ز عشق نامش، آتش در جهان زن
بزن، ره بر خیال کاروان زن
جهان عشق را پا و سری نیست
بجز خون دل آنجا رهبری نیست
کسی عاشق بود کز پای تا فرق
چو گل در خون بود اوّل قدم غرق
اگر در عشق چون گل سوز دارید
شبی در عشق گل با روز آرید
دلی دارم، چه دل، هجران رسیده
بسر گشته برون از خون دیده
ز کیش خویشتن بیزار گشته
بجان قربان راه یار گشته
فراقش در میان خون نهاده
کناری خون ازو بیرون نهاده
بسی خوشتر بصد زاری بمردن
که وادی فراق تو سپردن
ز پا افتادم از درد جدایی
مرا گر دست میگیری کجایی
فراقت آتشی درجانم افگند
چنان کز جان بدون نتوانم افگند
بیاتادر درون میدارمت خوش
که تا بیرون نیارد بر من آتش
دلم گر بود سنگی گشت خسته
ز هجرت چون سفالی شد شکسته
ز سوز هجر حالی دارد اکنون
که دوزخ بر سفالی دارد اکنون
چو کوه از غم بریزد در فراقت
گلی را چون بود زین بیش طاقت
ز بس کز درد تو درخون بگردم
ز سر تا پای گویی عین دردم
اگر از درد من آگاهیی تو
همیشه مرگ من میخواهیی تو
چنین یک روز اگر در درد باشی
که من هستم، ننالی، مرد باشی
از آن میداریم در درد و در پیچ
که دردی نیست ازدرد منت هیچ
برویم بیتو چندان غم رسیدست
که آن غم قسم صد عالم رسیدست
بساغم کو نداند کوه برداشت
بشادی این دل بستوه برداشت
منم کاندوه بر من کوه گشته
دلم لشکر کش اندوه گشته
بسی غم دارم و یاری ندارم
دلم خون گشت و غمخواری ندارم
بسی درد است بر جان من از تو
که دردت باد درمان من از تو
ز بیرحمی تو تا چند آخر
بدین زاری مرا مپسند آخر
چو عقلم رفت و جان چون گشت و دل شد
چنین دیوانگی بر من سجل شد
خرد از دست عشقت رخت بر بست
نگیرد کس از این دیوانه بر دست
دلم از خویشتن بیخویشتن شد
همه کار دلم از دست من شد
دلی دارم ز عشقت از جنون پر
کنار از چشم و چشم از دل ز خون پر
هر آنکس را که با تو کار افتد
ازین دیوانگی بسیار افتد
کنون بگذشت کلّی کارم از دست
که بیرون شد دل و دلدارم از دست
دل سوداییم یکبارگی شد
خرد در کار دل نظّارگی شد
دلم در خانهٔ تن میناستد
ز من بگریخت با من میناستد
مراهم مزد و هم شکرانه بودی
اگر دل ساکن این خانه بودی
چو چشم مستم از طوفان آبی
ز مستی داد خانه در خرابی
چو یاری نیست با عشقت چه بازم
فرو ماندم ندانم تا چه سازم
چه گویم چه نویسم چون کنم من
که وصف این دل پرخون کنم من
چنان عشق تو زوری کرد بر من
که عالم چشم موری کرد بر من
اگر دل این چنین عاجز نبودی
مرا چندین بلا هرگز نبودی
وگر تن این چنین لاغر نگشتی
بیک ره دولت از من برنگشتی
چه خیزد از چنین دل جز ملامت
چه آید از چنین دل جز ندامت
دلم بگرفت ازین دل چون کشم بار
سرتن میندارم چون کنم کار
چو مردم بیتو من از من چه تقصیر
چو تو آگه نیی از من، چه تدبیر
نبودم بیتو یک دم بیغمی من
که صد غم میخورم در هر دمی من
همی هر غم که در کلّ جهان هست
مرا کم نیست زان و بیش ازان هست
جگر پر خون و دل پر سوز دارم
سیه شد روز روشن روزگارم
نبوییدم گلی بی رنج خاری
ننوشیدم شرابی بی خماری
ندیدم هرگز از شادی نشانی
بکام دل نیاسودم زمانی
بچشم خود جهان روشن ندیدم
وگر دیدی توبی من من ندیدم
ندانم بر چه طالع زادهام من
که در دام بلا افتادهام من
تو با حوران سیمین بر نشسته
من اندر خون و خاکستر نشسته
تو در شادی و من در غم، روانیست
اگر این خود رواست آخر وفانیست
نکردی هیچ عهد من وفا تو
چه خواهی گفت آخر با خدا تو
ترا خود بیوفا هرگز نگویم
که این از بخت بد آمد برویم
چه میخواهی ز دل کاین دل چنانست
که گر گویی چه نامی بیم جانست
مپرس از من که گر پرسی چنانم
که بوی خون زند از سوز جانم
مپرس از دل که حال دل چنان شد
که دریاهای خون از وی روان شد
منم در کلبهٔ احزان نشسته
غریب و بیکس و حیران نشسته
بیا و کلبهٔ احزان من بین
زمانی دیدهٔ گریان من بین
منم جان بر میان چون بیقراری
گرفته از همه عالم کناری
مگر زالی شدم گرچه جوانم
که با سیمرغ در یک آشیانم
گرفته عزلت از خلق زمانه
شده در باب تنهایی یگانه
دلم خون گشت از رسوایی خویش
بجان میآیم از تنهایی خویش
چو تو تنها نشاندی بر زمینم
ملامت از که میآید چنینم
دلا تا کی چنین در بند باشی
درین سرگشتگی تا چند باشی
بسر شو گر سر آن داری از تن
برای آخر اگر جان داری از تن
میان خون نشستی در درونم
کنارم موجزن کردی ز خونم
چرا از پیش من می برنخیزی
که خونم میخوری و میستیزی
مرا گویند آسان می نمیری
که در عشقش کم جان مینگیری
چو در یک روز صد ره کم نمیرم
چرا این جان پر غم کم نگیرم
نمیترسم ازان کم مرگ پیشست
که هر ناکامیم صد مرگ بیشست
مرا بیتو غم مرگی ندارد
که گل بی روی تو برگی ندارد
گل صد برگ بی برگست بیتو
که او را زندگی مرگست بیتو
کسی کز خویش برهاند تمامم
منش گر خواجهام، کمتر غلامم
اگر من آتشی از دل برارم
بیکدم پای کوه از گل برارم
وگر از پردهٔ دل برکشم آه
شبیخونی کنم بر پردهٔ ماه
وگر در ناله آیم ازدل تنگ
بزاری خون چکانم ازدل سنگ
وگر از نوحهٔ دل دم برارم
دمار از جملهٔ عالم برارم
وگر پر دود گردانم زمانه
ز آتش دود بینی جاودانه
رسد زین سوز تا هفتم طبق دود
فلک بر دوزخ اندازد طبق زود
ز چشم من بیک طوفان آبی
همه عالم فرو گیرد خرابی
توانم ریخت از مژگان چنان دُر
که گردد از زمین تا آسمان پُر
توانم سوخت عالم را چنان من
که دیگر کس نبینم در جهان من
ولی ترسم که یارم در میانه
بسوزد، گر بسوزانم زمانه
منم جانا دلی بر انتظارت
نهاده چشم از بهر نثارت
گل سرخ انتظار تو کشیده
بلای موت احمر در رسیده
چو چشم آمد سپید از انتظارم
سیه شد همچو چشمت روزگارم
ز بس کز انتظار رویت ای ماه
نهادم گوش بر در،‌چشم بر راه
هر آوازی که بود، از تو شنیدم
سراپای جهان، روی تودیدم
چو در جان خودت پیوسته بینم
چرا پس ز انتظار تو چنینم
همه روزم بغم در تا شب آید
چو شمعم خود بشب جان بر لب آید
همه شب سوخته تا روز گردد
چو روز آید شبم با روز گردد
از این سان منتظر بنشسته تا کی
بروز و شب دلی در بسته تا کی
بتو گر بود از این پیش انتظارم
کنون هست انتظار مرگ کارم
مرا گنجی روان از چشم ازانست
که در چشم من آن گنج روانست
ازان در خاک میگردم چنین خوار
که چشم من چو دریاییست خونبار
بدریا در تیمّم چون توان کرد
ولی هم کی وضو از خون توان کرد
ز عشقت چون دلم در سینه خون شد
چنان رفت او که از چشمم برون شد
ازان صد شاخ خون از سردرامد
که آن شاخ از زمین دل برامد
از آن پیوسته شد شاخم ز دیده
که پیوسته بود شاخ بریده
چو پیوسته مرا از دل براید
نیم نومید کاخر در براید
مرا گر دیر آید نوبهارم
بزیر شاخ کی دارد کنارم
همه خون دلم بالا گرفتست
کنار من ز دُر دریا گرفتست
بنظّاره بر من آی باری
که تا دریا ببینی از کناری
اگر خوابیم بود آن زود بگذشت
که خواب من چو خوابی بود بگذشت
دو چشم من چو دایم دُر فشانست
بخون درخفت، بیداریش از انست
کنون چشمم چو اختر هست بیدار
اگر باور نداری بنگر ای یار
چو چشم من ز خون در هم نیاید
ز بی‌خوابیم هرگز کم نیاید
ز بیخوابی نمیمیرم چه سازم
که داند قدر شبهای درازم
غم هجر از دل مهجور پرسند
درازی شب از رنجور پرسند
چو شمعم جملهٔ شب سوز در پیش
بسر باریم مرگ و روز در پیش
نگر تا چون درآید خواب بر من
ز چشم بسته چندین آب بر من
بوقت خواب هر شب بیتو اکنون
دلم در گردد آخر لیک در خون
چو از خون بستر من نرم گردد
دو چشمم زاتش دل گرم گردد
مرا بی شک چو باشد بستری نرم
دلم در گردد و چشمم شود گرم
بیا جانا که جانان منی تو
اگردل بردهیی جان منی تو
ز جان خویش دوری چون کنم من
ندارم دل صبوری چون کنم من
مرا در آتش سوزان صبوری
بسی خوشتر که یک دم از تو دوری
چه کارست این، که بستر آتشینست
زمانی بیتو بودن، کار اینست
نیم کافر نجویم از تو دوری
که کفرست از تو یک ساعت صبوری
چو عشقت در دلم خون درتگ آورد
از آن خون چشم من چندین رگ آورد
ز خون رگ گیرد و این خون ز رگ خاست
ز دل صبرم ز چشمم خون بتگ خاست
دلم چون آتش آمد دیده چون ابر
میان ابروآتش چون کنم صبر
عجب دارم من بی صبر مانده
تویی ماه و منم در ابر مانده
شگفت آید مرا این مشکل من
دل تو سنگ و آتش در دل من
الا ای دیده پرخون باش و پرنم
که خود خوردی و آوردی مراهم
بنادانی نظر بر مه فگندی
دلم چون سایهیی بر ره فگندی
کنون خواهی که وصل ماه یابی
تو موری سوی مه چون راه یابی
چو روی او بچشم تو درآمد
چو ببرید از تو خون از تو برآمد
چو خود کردی سرشک از چشم میبار
کنون آن خون دل را چشم میدار
چو خود کردی خطامیدانی ای چشم
مرا در خون چه میگردانی ای چشم
چنان دانی مرا در خون نهادن
که نتوانم قدم بیرون نهادن
مرا از خون دل بیخواب کردی
مرا صد گونه گل در آب کردی
تنم سستی و بیماری ز تو یافت
دلم چندین نگونساری ز تو یافت
تو کردی با دل من هرچه کردی
کنون خون ریز تا در خون بگردی
دلا تا کی کنی بر خشک شیناب
که سرگردان شدم از تو چو سیماب
چو رفتی از برم او را گزیدی
روان خون شد ز تو کز من بریدی
ترا گر آتش هرمز نبودی
مرا چندین بلا هرگز نبودی
بعشق او قدم برداشتی تو
چنین آسان رهی پنداشتی تو
برآوردی بهر دم دستخیزی
ز نامردی نشستی در گریزی
کنون چون زهر هجر او چشیدی
مخنّث وار دامن درکشیدی
کنون گر یک نفس در خورد اویی
بمردی صبر کن گر مرد اویی
گرت باید که یادآری در آغوش
قدحها زهرناکامی بکن نوش
نمیدانم که این دریای مضطر
بچه دل زهره خواهی برد تا سر
چو از چشمت میان خون دری تو
بسی دریای خون با سربری تو
شدم چون باد خاک حور زادی
که کس گردش نمیگردد چو بادی
مرا جانا بجان آمد دل از تو
ولیکن حل نشد یک مشکل از تو
سبک چون آسیا، گردان از انست
که هرچ او میکند بارش گرانست
بسی غصه بحلق من فرو شد
که تا کی کار من خواهد نکو شد
مرا جان سوزی و دل باز ندهی
وگر کشته شوم آواز ندهی
دلم را در میان خون نهادی
چو خون روی از برم بیرون نهادی
ز بس خون کز توام در دل بماندست
دو پایم تا بسر در گل بماندست
منم دور از تو در صد رنج و خواری
بمانده در غریبستان بزاری
نیایی در غریبستان زمانی
نپرسی از غریب خود نشانی
ازان چندین مرا در بند داری
که با من در وفا سوگند داری
مرا تا عشق تو در دل مقیمست
کنار من پر از دُرّ یتیمست
مرا چندین گهر میخیزد از تو
که چشمم بر زمین میریزد از تو
میان صد هزاران دردمندی
گرفت این کار من از من بلندی
بلندی یافت تا چشمم،‌ برامد
از آن اندر بلندی با سرامد
ز خون بگرفت همچون دیدگانم
ز تو، هم پر دلم هم پهلوانم
ز وصلت در دلم بویی نهانست
که بیتو زندگی من ازانست
ز تو آن بو اگر با من نبودی
بجان تو که جان در تن نبودی
چوبی تو زندگانی دارم از تو
چرا خون جگر میبارم از تو
معاذاللّه نگویم از تو دلکش
ولی آبی زنم بی تو بر آتش
چنانم زارزومندی چنانم
که سر از پای و پای از سر ندانم
در افتاد از فراقت سوز در من
فرو شد زارزویت روز بر من
مرا چون دیدهٔ روشن تویی بس
ز عالم آرزوی من تویی بس
چو جان گر با منستی چشم روشن
جهان بر من نبودی چشم سوزن
ز خشم جان خود را خود بکینم
که تو در جانی و من جان نبینم
ز دل جستم نشانت هر زمان من
کنون ازدل همی جویم نشان من
کمر بر بسته میگردم چو موری
که تا پیش تو بازآیم بزوری
چو موری گر مرا روزی بدستی
طلب کردن ترا آسان ترستی
مرا پرده چو مور و گیر جانم
که تا من با تو پرم گر توانم
خطا گفتم بتو نتوان رسیدن
که موری با تو نتواند پریدن
مرا مویی بتو امید از آنست
که من با تو رسم آن در میانست
مرا بر آسمان عشق امید
نکو وجهیست روشن همچو خورشید
گر این یک ذره امیدم نماند
شبم خوش باد خورشیدم نماند
چه سازم دم ببندم از همه چیز
اگر صبح امیدم دم دهد نیز
ولیکن صبح جز صادق نباشد
دمم ندهد بدو لایق نباشد
همه امید روی تست کارم
بجز امید تو رویی ندارم
بدرد هجر درجاوید بودن
بسی آسان تر از نومید بودن
ندارم گر کنندم پاره پاره
من بیچاره جز امید چاره
اگر امید در جانم نبودی
بجان تو که ایمانم نبودی
بامیدم چنین من نیم زنده
که هرگز کس نماند از بیم زنده
دلاگر ذرهیی امید داری
کجا تو طاقت خورشید داری
بنومیدی فرو شو چند گویی
چه گم کردی و آخر چند جویی
تو هستی همچو موری لنگ در چاه
کجا یابی بطاوس فلک راه
زیارم مینبینم هیچ یاری
چو نیکو بنگرم در هیچ کاری
نبینی گرد او گر باد گردی
بسایی گر همه فولاد گردی
ترا با او نمیبینم روایی
روان کن اشک خونین از جدایی
چو تو محروم نیی با خویشتن ساز
چو تو مفلس شدی با خویشتن باز
دلم جانا ز نومیدی فرو مرد
جهانی غصه هر روزی فرو برد
چو وصلت نیست ممکن هیچکس را
بوصلت چون دهم دل یک نفس را
مرا شربت غم هجران تو بس
مفرح درد بی درمان تو بس
منم دل در وفایت چشم بر در
وفایت در دلم چون چشم بر سر
سرم گر چون قلم برّی ز تن تو
نیابی جز وفاداری ز من تو
چو آبی سرنهم در خنجر تو
بآتش گر شوم دور از بر تو
وگر در خونم آری همچو خنجر
ز خنجر سر برون آرم چو گوهر
از آن در خنجرت گردم نهان من
که بیتو با تو خواهم در میان من
اگر من در وفای تو بمیرم
کم عهد و وفای تو نگیرم
وفای تو چو جان خویش دارم
که من بر دل وفایت بیش دارم
که گر روزی بخاک من شتابی
بجز بوی وفا چیزی نیابی
وگر عمری برآید از هلاکم
همه بوی وفا آید زخاکم
دلم خون کردی و برجان سپردی
چه دعوی کرد دل با سر نبردی
برفتی و کمم انگاشتی تو
دل از دعوی من برداشتی تو
کنون از دعوی من باز نرهی
که تا روزی دل من باز ندهی
اگر صد سال از این دعوی برآید
مگر بر جان من دنیا سرآید
بدعوی کردنت میثاق دارم
هنوز از خون دل بر طاق دارم
چه گویم با تو چون می درنگیرد
فغان زین دل که دل میبرنگیرد
مرا گویند بدان بت نامهیی ساز
ز اشک خون برو هنگامهیی ساز
ز چندین نامهٔ من نامهیی نیست
که از اشکم برو هنگامهیی نیست
اگر بر خاک و گر بر جامه بودم
میان این چنین هنگامه بودم
چو با تو در نمیگیرد چه سازم
شوم بازلف و چشمت عشقبازم
الا ای زلف چون چوگان کجایی
شدم چون گوی سرگردان کجایی
بمن گر سر فرود آید چوچوگانت
کنم سر همچو گوی از بهر میدانت
گر از مشک سیه چوگان کنی تو
سرم چون گوی سرگردان کنی تو
تو مشکی و من آهو چشم ای دوست
نه هر دو بودهایم آخر ز یک پوست
نیی تو مشک، عنبر مینمایی
ولی در بحر چشمم مینیایی
اگر آیی بدین دریا زمانی
چو دریا از تو شور آرم جهانی
نیی عنبر،‌ولی زنجیر جانی
که از هر حلقهیی صد جان ستانی
تو زنجیری و من دیوانهٔ زار
مرا بی بند و بی زنجیر مگذار
نیی زنجیر شستی عنبرینی
که برجانم ز صد دردر کمینی
منم چون ماهی جان تشنه غرقاب
دران شستم فکن تا برهم از تاب
الا ای نرگس مخمور مانده
ز آب دیدهٔ من دور مانده
اگردر آب چشم من نشینی
ز آب چشم، چشم من نبینی
بیا تا زاب چشمم آب یابی
بشبنم لؤلؤیی خوشاب یابی
نیی نرگس که بادام تری تو
که جز از پرده بیرون ننگری تو
چو رخ در پرده از من درکشیدی
چرا پس پردهٔ من بر دریدی
نیی بادام جادوی بلایی
که وقت جادویی مردم نمایی
ترا من دیدهام در جادویی دست
تویی جادوی مردم دار پیوست
چو مردم داری ای جادوی مکّار
من آخر مردمم گوشی بمن دار
زهی رهزن که زیر طاق ابرو
تویی پیوسته تیرانداز جادو
چو تو در طاق داری جای آخر
چو من طاقم بر من آی آخر
الا ای خط که مه را دامنی تو
تویی آن خط که برخون منی تو
چو برخون منی چندی گریزی
بیا گر خون جانم می بریزی
مرا در خط نشان تا خود چه آید
خط اندازی مکن تا خود چه زاید
مرا درخط کشید ایام بی تو
کنون در خط شوم ناکام بی تو
نیی خط سبزهٔ بی آب مانده
من از سودای تو بیخواب مانده
بآب چشم من یک روز بشتاب
که بس نیکو نماید سبزه در آب
شدم خاکی اگر تو سبزه داری
چرا از خاک سر می بر نیاری
برآی از خاک تا از خون برآیم
ولکین بی تو هرگز چون برآیم
نیی سبزه که تو طوطی مثالی
بسر سبزی گشاده پرّ و بالی
چو هستی طوطی دلجوی آخر
بیا و یک سخن بر گوی آخر
الا ای پستهٔ خونخواره آخر
دلم کردی چو پسته پاره آخر
اگرچه تنگ توپر شکّر آید
ولی گر شور باشی خوشتر آید
بیا ای پسته پیش من زمانی
که تا شور آورم پیشت جهانی
نیی پسته ولی هستی شکر تو
چرا زین تنگدل کردی گذر تو
الا ای شکر افتاده در تنگ
جگر خوردی مرازانی جگررنگ
تو شکّر من نی خشکم نظر کن
بیا و دست با من در کمر کن
گر این نی را ببینی زیر خون تو
ازاین نی چون شکر جوشی فزون تو
بشیرینی ز شمع خود بریدی
وزان برّیدگی خونم چکیدی
نیی تو انگبین، لعل مذابی
که در یک حال هم آتش هم آبی
کسی کو آب و آتش با هم آمیخت
چراپس با من مسکین کم آمیخت
بیا گر تنگ میجویی دلی هست
دگر با من بگو گر مشکلی هست
چو میدانی کزین دل تنگ داری
چرا پس از دل من ننگ داری
نیی تنگ شکر آب حیاتی
ز خطّ سبز سرسبز نباتی
مرا هر ساعتی صد مرگ، هجران
درآب زندگانی کرده پنهان
اگر یک قطره آب زندگانی
بحلق جان این بیدل چکانی
مرا جانی که آن جان نیست مزدم
وگرنه دور از روی تو مردم
دلم پر آتش و چشمم پر آبست
اگر با من درآمیزی صوابست
الا ای لؤلؤ پیوسته در درج
بشکل سی ستاره در یکی برج
تو مروارید و مرجان سپیدی
ز تو چشمم سپید از ناامیدی
چو مرجانی تو از دریا برایی
چه گر از راه چشم ما برایی
چو دیدار ترا در چشم آرم
چو مردم آشنا در چشم دارم
نیی مرجان که هستی تو ستاره
بتو دریا توان کردن گذاره
چو در دریا ستاره مینبینم
درین دریای چنین گمراه ازینم
ستاره نیستی درّ یتیمی
خوشاب و مستوی و مستقیمی
کیم من در غریبستان اسیری
چو تو درّ یتیم و بی نظیری
بیا تا هر دو با هم راز گوییم
غم دیرینهٔ خود باز گوییم
الا ای گوی سیمین مدوّر
ز چوگان خطت گشته معنبر
چو بر ماهی تو در تو چاه چونست
عجب تر آنکه چاهی سرنگونست
چو تو همچون منی در سرنگونی
منم در چاه، تو بر ماه چونی
اگرچون گوی آری سوی من رای
چو چوگانت دهم صد بوسه بر پای
چو گویی تو که من بیتو بزاری
بماندم در خم چوگان خواری
تو هستی گوی میدان نکویی
جهان پر گفت و گوی تست گویی
نیی تو گوی، هستی سیب سیمین
ندیدم چون تو الحق سیب شیرین
اگر نه تن نه دل نه زور دارم
بسی زان سیب شیرین شور دارم
ترا بر سیب سیمینست خالی
مرا از خال تو شوریده حالی
مگر آمد بدان سیب تو آسیب
برون افتاد ناگه دانه سیب
سلام من بدان ماه دلارای
که بر من شد چنین مهتاب پیمای
سلام من بر آن زلف مشوّش
که دارد پای همچون گل در آتش
سلام من بدان جزع جگرسوز
که دارد در کمان تیر جگر دوز
سلام من بران یاقوت خندان
که اوست الحق حریفی آب دندان
سلم من بدان یک پستهٔ تنگ
که خط بر لعل دارد فستقی رنگ
سلام من بدان سی درّ خوشاب
که گه گه پسته میریزد بعنّاب
سلام من بدان سیب دل افروز
کزورخ چون تهی دارم درین سوز
سلام من بدان خطّ گهرپوش
که از جانش توان شد حلقه در گوش
سلام من بران خورشید شاهی
که بر ماه افگند زلف سیاهی
سلام من بدان کس تا قیامت
کزو هرگز ندیدستم سلامت
ازان دردی که پرخون کرد جانم
یکی از صد نیاید بر زبانم
بهر دردی که از تو یادم آید
چو چنگ از هر رگی فریادم آید
چو بی رویت قلم برداشتم من
همه نامه بخون بنگاشتم من
اگر تو نامه خون آلود بینی
یقین دانم کز آتش دود بینی
هر آن خونی که چشم از پرده راند
ز آه سرد من افسرده ماند
بس از تفت دلم بگداختی باز
قلم کار نبشتن ساختی باز
چگویم بیش ازین ای همدم من
که نتوان گفت در نامه غم من
چه گر چندانکه پیوندم بهم در
همی دور از تو ماندم من بغم در
بجای هر غمم صد شادیت باد
ز اندوه جهان آزادیت باد
برین مسکین خدایت مهربان کن
برای حق تو این آمین ز جان کن

رسیدن نامۀ گل بخسرو و زاری كردن او و رفتن در پی گل به اسپاهان

الا ای منطق طیر معانی
زبان جملهٔ مرغان تو دانی
چو چندین میزنی بانگ و لاغیر
بنطق آور سخن از منطق الطیر
بگو تا بلبل مست طبیعت
کند بار دگر ساز صنیعت
چو زنجیر سخن درهم فتادست
ز یک یک حلقه در درهم گشادست
سخن را چون نهایت نیست هرگز
دمادم میرسد جان را مُجاهز
طبیعت لاجرم در هر زمانی
بنو نو میسراید داستانی
چوبس خوشگوی باشد بلبل مست
ناستد بر سر یک شاخ پیوست
ز عشق روی گل چون بیقراران
بسی گردد بگرد شاخساران
چو باشد سود مرد از مایه برتر
بهر دم میشود یک پایه بر تر
معانی همچو بلبل بیقرارست
سخن چون بوستانی پرنگارست
کنون خواهم که از بهر معانی
چو باران بر جهان گوهر فشانی
چنین گفت آن سخن ساز سخنگوی
که بردار از صنیعت در سخن گوی
که چون خسرو بخواند این نامه تنها
دلش خون شد ز درد این سخنها
چه گویم آنچه او با خویشتن کرد
که عالم گور و پیراهن کفن کرد
ز دل پر شد ز خون تا سر کنارش
برفت از سر خردوز دل قرارش
چنان بیصبر و بی آرام گشت او
که گفتی آتشین اندام گشت او
زبان بگشاد کاخر این چه حالست
کسی سرگشته تر از من محالست
بعالم در چو روزی گشت رازم
ز حد بگذشت سوز من چه سازم
فلک بر جان من تیر قضا زد
مرا بر سینه بیرنگ بلا زد
ز بی خوابی سرشکم میشمارم
بران بیرنگ صورت مینگارم
ازان سازم ز خون دیده صورت
که دل را همدمی باید ضرورت
کجایی، آخر ای گل سوز من بین
شبم خوش میکند جان روز من بین
اگر صد سال در هجران بمانم
ببوی وصلت ای جانان بمانم
مرا تا جان بود در تن بمانده
مبادا هجر تو بی من بمانده
مرا در هجر امّید وصالست
ولی در وصل امّیدم محالست
چگویم آنچه او بی همنفس کرد
نه با کس گفت و نه فرمان کس کرد
ز پیش خود سپه واپس فرستاد
بکار گلرخ بیکس در استاد
نماندش صبر چندانی بغم در
که کس چشمی تواند زد بهم در
بدانسان شاه گل را گشت خواهان
که باسی تن روان شد تا سپاهان
چو یک هفته برفتند آن سواران
غلط کردند راه از برف و باران
ندانستند و گم کردند ره را
پریشانی پدید آمد سپه را
چوره رفتند در بیراهه ماهی
پدید آمد یکی نخجیرگاهی
هویدا شد یکی نخجیر فرّخ
کزو بفروخت خسروزاده رارخ
چو خسرو دید اسب از پی روان کرد
زمین را پر هلال آسمان کرد
اگرچه اسب او میرفت چون تیر
ز تک یک دم نمیاستاد نخجیر
چو بسیاری براند القصّه ناگاه
شبانگاهی، شکاری گم شد از شاه
جهان گشت از سپاه زنگ تیره
شه روم از جهان درمانده خیره
بسی پیش و پس آن راه دریافت
نه از راه و نه ازهمره خبر یافت
فروماند و فرود آمد بجایی
فرو مانده نه آبی نه گیایی
ز بی آبی زبانش در دهان خشک
شده در زیر گرد ره نهان مشک
ز پشت رخش چون رستم فرو جست
لگام رخش را محکم فرو بست
بخواب آورد سر، بالین ز زین کرد
چو روز واپسین، ‌بستر زمین کرد
شبی تیره زمان کشته ستاره
بمانده صبحدم در سنگ خاره
برو چندان در آنشب خواب ره یافت
که خورشیدش دران روی چو مه تافت
چو شه بیدار شد از خواب نوشین
دلش پر شور شد از خواب دوشین
بسی از هر سویی صحرانگه کرد
در آن صحرا نمیدید از سپه گرد
دل غم دیدهٔ او ترک جان گفت
کجا آسان بترک جان توان گفت
بخرسندی گرفت او راه در پیش
وزان اندیشه میپیچد بر خویش
بیابان قطع شد تا کارش افتاد
وز انجا راه بر کهسارش افتاد
نه مرکب را گیاهی و نه آبی
نه خسرو را طعامی نه شرابی
بصد سستی فرو آمد ز شبدیز
خروشان گشته چون مرغان شب خیز
ز کار خویشتن حیران بمانده
ز یک یک مژّه صد طوفان برانده
ز درد عشق و بی آبی و سستی
برفت از وی نشان تندرستی
گهی ازتشنگی از پای بنشست
گهی شبدیز را میبرد بر دست
چو پیدا شد ز شعر شب مه نو
بیار امید در کنجی شه نو
عروسان فلک در پردهٔ ناز
شدندانگشت زن و انگشتری باز
نخفت آن شب همه شب شاه تا روز
گهی با تاب بود و گاه با سوز
چو این طاوس زرّین جلوه گر شد
ز پرّ و بال او عالم چو زر شد
برافشاند از رخ سیمین زر ساو
جهان چون پشت ماهی کرد از کاو
روانه گشت وقت صبح خسرو
فرس افتان و خیزانش ز پس رو
بسی خوی زو گشاد و ناتوان شد
دل شه بستهٔ آن بیزبان شد
ز رفتن موزهٔ شه گشت پاره
بموزه کی توان برّید خاره
گهی رفت و گهی استاد برجای
که بودش آبله بسیار بر پای
ز گرما روی خسرو پر عرق شد
چه میگویم که ماهش پر شفق شد
عرق بر روی چون مهپارهٔ شاه
چو پروین بود بر رخسارهٔ ماه
ز بی آبی چنان خسرو فروماند
که صد دریای آب از رخ فروراند
زبان بگشاد کای بینای بینش
سر مویی ز فیضت آفرینش
فرو ماندم ز بی آبی درین راه
که من صد ساله غم دیدم درین ماه
مرا یکبارگی گرما فرو بست
ز سردی جهان شستم ز جان دست
خدایا گر نگیری دستم امروز
که، فردا بیندم گر هستم امروز
چه باشد گر درین گرمی و سختی
برافروزی چراغ نیک بختی
مرا این بند مشکل برگشایی
درین بی راهیم راهی نمایی
فلک دور شبانروزی ز تو یافت
خلایق روز و شب روزی ز تو یافت
مرا روزی رسان کز ناتوانی
چنانم من که میدانم تو دانی
چو آن شه باز عاجز شد ز اندوه
بدید از دور جوقی کبک بر کوه
بصد لغزیدن از کوه کمردار
روان گشته سوی دشت شمردار
چو جوق کبک دید ازدور خسرو
اگرچه بود خسته گشت رهرو
بدانست او که زیر پرده کاریست
بپیش جوق کبکان چشمه ساریست
روان شه کوثری میدید پر آب
ز رشک او دل خورشید در تاب
چنان چشمه اگر خورشید بودی
کجا زردی او جاوید بودی
چنان صافی که خورشید منوّر
نمودی با صفای او مکدّر
بگردش سبزهٔ خود روی رسته
ز سر سبزی بکوثر روی شسته
کنار آب و آب خوشگوارش
بهشتی بود و کوثر در کنارش
ازان کوثر بدست خویش رضوان
فگنده آتشی در آب حیوان
چو شاه آن چشمهٔ آب روان دید
چو آب خضر شیرینتر ز جان دید
چو مستسقی منی صد آب خورد او
ازان پس رخش را سیراب کرد او
زمانی بر سر آن آب بنشست
ز جان آتشینش تاب بنشست
خط مشگین و روی همچو ماه او
فرو شست از غبار و گرد راه او
از آن معنی غباری بود شه را
که از خطّش غباری بود مه را
چو شد سیراب آمد کبک یادش
ولی تاکبک گفتی برد بادش
نگاهی کرد از هر سوی بسیار
ندید از کبک در کهسار دیار
ز بی قوتی و از بی قوّتی شاه
بخواب آورد سر راه بر سر راه
نماز شام از خفتن درآمد
ز بیداری بآشفتن درآمد
در آن تاریک شب درکوهساران
قضا را گشت پیدا باد وباران
فلک چون پردهٔ باران فرو هشت
کنار خسرو رومی بیاغشت
نه جایی بود شه را نه پناهی
نه رویی دید خود را و نه راهی
فلک از میغ گوهر بارگشته
هوا زنگی مردم خوار گشته
شبی بود از سیاهی همچو چاهی
که در وی دوده اندازد سیاهی
شبی بگذشت بر شاه از درازی
که روز رستخیزش بود بازی
چو باران جامهٔ ماتم فرو شست
سپیده سرمه از عالم فرو شست
چو روشن گشت روز آن شاه شب خیز
ندید از تیره بختی گرد شبدیز
چو ضایع گشت اسب شاهزاده
قدم میزد رخی پر خون پیاده
دلش در درد اندوه اوفتاده
میان ششدر کوه افتاده
شه تشنه بمرگ از ناتوانی
دلی سیر آمده از زندگانی
دگر قوّت نماندش هیچ برجای
درآمد سرو سیم اندامش از پای
کمان بفگند و بالین تیرکش کرد
دل ناخوش بمرگ خویش خوش کرد
یکی زنگی مردم خوار بودی
که دایم ترکتازش کار بودی
قضا را آن سگ بدرگ نهفته
رسید آنجا که خسرو بود خفته
یکی بالا چو بالای چناری
یکی بینی چو برجی بر حصاری
دو چشمش گوییا دو طاس خون بود
بیک دستش ز آهن یک ستون بود
شه از زنگی چو دید آن تیره رنگی
جهان بر چشم او شد روی زنگی
بدل گفتا ز بختم یاریی بود
که بارم را چنین سرباریی بود
گر از سستی تنم زینسان نبودی
ز تیغم این گدا را جان نبودی
جهانا در تو بویی از وفا نیست
که یک زخمت ز استادی خطا نیست
ز تو هرگز وفاداری نیاید
عزیزان را بجز خواری نیاید
درآمد زنگی و بگرفت دستش
چو سیمی دید همچون سنگ بستش
چو دستش بست در راهش روان کرد
کجا با ناتوانی این توان کرد
روان شد از پی زنگی بتعجیل
رهی پر ریگ همچون سرمه یک میل
یکی دز گشت پیدا همچو کوهی
نشسته زنگیان بر در گروهی
نشیب خندقش تا پشت ماهی
فرازش را مه اندر سایگاهی
ز دوری کان سردز در هوا بود
توگفتی دلو این هفت آسیا بود
یکی زنگی درآمد پیش خسرو
گرفتش دست خسرو گشت پس رو
سبک بردش بدز بگشاد دستش
ولی بند گران بر پای بستش
بیاوردند پیش او جوانی
بخوردند آن جوان را در زمانی
چو خسرو دید زآن سان زندگانی
طمع ببرید از جان و جوانی
بزاری روی سوی آسمان کرد
وزان پس بر زمین گوهر فشان کرد
که یارب نیست این پوشیده بر تو
توکّل کرد این شوریده بر تو
پری شد در دلم زین آدمی خوار
بفضل خویش زین دیوم نگهدار
گرم نزدیک آمد جان سپردن
بدست دیو، جان نتوان سپردن
روا دارم که جانم خاک باشد
نه جایم معدهٔ ناپاک باشد
خرد بخشا، مرازین بند بگشای
چو بخشایندهیی بر من ببخشای
اگر درویشی وگرشهریاری
چو یارت اوست پس زو خواه یاری
که گر یک دم بیاری تو آید
غمت با غمگساری تو آید
مگر زنگی ناخوش دختری داشت
چو دیگ خوردنی ناخوش سری داشت
شکم از فربهی مانند کوهان
بنرمی هفت اندامش چو سوهان
چو دختر آفتابی دید در بند
لب خسرو شرابی دید از قند
رخی میدید مه را رخ نهاده
شکر را آب در پاسخ نهاده
کمان دلبری از رخ نموده
دو خوزستان بیک پاسخ نموده
خطش چون مورچه پیرامن گل
که عنبر ریزه میچیند بچنگل
ز عشقش جان دختر گشت مدهوش
بجوش آمد از آن خط و بناگوش
چنان زان ماه جانش آتش افروخت
که آتش سوختن از جانش آموخت
بزیر پرده شد تا شب درآمد
جهان در زیر نیلی چادر آمد
چو مجلس خانهٔ چرخ آشکاره
منوّر گشت از نقل ستاره
فلک دریای دُر درجوش انداخت
شب آن دُرها همه در گوش انداخت
هلاک ازدختر زنگی برآمد
بلب جانش ز دلتنگی برآمد
برون آمد چو شمع سرگرفته
شبی تیره چراغی در گرفته
چو بنهاد آن چراغ، آورد خوانی
کبابی کرده از نخجیر رانی
بدو گفت ای مرا چون دیده در سر
جهان همتای تو نادیده سرور
همه دل مهر و از مهر تو کینی
همه چین مشک و از مشک تو چینی
همه تن گوش، و از نوش تو رازی
همه جان هوش و از چشم تو نازی
منم جانی همه مهر تو رسته
خیال صورت چهر تو بسته
ولی سودای تو در سر گرفته
تنی اندوه تو در بر گرفته
کبابی چون دل من پرنمک زن
مرا در آزمایش بر محک زن
چو شه در آرزوی یک خورش بود
که شد ده روز تابی پرورش بود
بخوان تازید و نانی چون شکر خورد
بلب همکاسهٔ خود را جگر خورد
چو از خوان برگرفتی یک نواله
برفتی اشک دختر صد پیاله
چو لب در لقمه خوردن برگشادی
چو چشمه چشم دختر سرگشادی
چو دست از چربی بریان ستردی
دل بریان دختر جان سپردی
چو خسرو شست پیشش دست از خوان
بشست آن دختر آنجا دست از جان
چو فارغ گشت شه مستی دمش داد
ز راه عشوه تن اندر غمش داد
بدختر گفت اگرچه تو سیاهی
بشیرینی مرا کشتی، چه خواهی
مرا تا با تو پیوند اوفتادست
بترزین بند صد بند اوفتادست
ببند پای خود خرسندم از تو
که از سر تا قدم در بندم از تو
بگفت این و بصد نیرنگ در سر
کشید آن تنگدل را تنگ در بر
چنان بر سر کشیدش بوسهیی خوش
که در دختر فتاد از خوشی آتش
اگرچه بس خوش آمد آن سیه را
ولیکن سخت ناخوش بود شه را
چنانش پای بند یک شکر کرد
که چون باید دل از دستش بدر کرد
چو شه، زین کرده اسبی پیشش آورد
بیک ساعت بزیر خویشش آورد
چو کارش سر بسر فی الجمله شد راست
ز حال قلعه و زنگی خبر خواست
که این زنگی مردم کش ترا کیست
که بس سختست با زنگی ترازیست
کند از آسمان حورت زمین بوس
تو با دیوی نشسته اینت افسوس
مرا گر بر مرادی راه بودی
نشست مسندت بر ماه بودی
زبان بگشاد دختر گفت ای ماه
مرا هست او پدر من دخت او، شاه
سپاهش هست پنجه دیو کربز
کز ایشانند صد ابلیس عاجز
همه مردم خورند، القصه هموار
ترا هم بهر آن کردند پروار
ولیکن تا مرا جانست در تن
بجانت حکم و فرمانست بر من
مرا گر نقد صد جان هست بدهم
ولیکن کی ترا از دست بدهم
ندارم غایبت از چشم خود من
ز بیم چشم بد یک چشم زد من
دل خسرو ز دختر شادمان شد
بر آن دختر چو ماهی مهربان شد
بدختر گفت رایی زن در این کار
که تا من چون برآیم از چنین بار
چو من در بند باشم یار سرکش
نیارم با تو کردن دست درکش
دلم در بند تست ودیده خونبار
تلطف کن ازین بندم برون آر
که تا من چون برون آیم ز بندت
شبانروزی شکر چینم ز قندت
شکر از پستهٔ گلرنگ خایم
شکرچون خورده شد با تنگ آیم
چو یافت آن چرب پاسخ دختر زشت
رخش بفروخت زان آتش چو انگشت
بغایت اشتها بودش همانگاه
که با او دست در گردن کند شاه
بخسرو شاه گفت ایمایهٔ ناز
دو چشم دلبری بر روی تو باز
رخت با ماه دستی در سپرده
نموده دستبرد و دست برده
لبت بر شهد و شور انگیز کرده
شکر زان شهد دندان تیر کرده
خطت زنجیر گرد ماه گشته
خرد سر بر خطت گمراه گشته
قدت را سرو سر برره نهاده
ز سروت مشک سر بر مه نهاده
تنت با سیم سیمین بر نموده
ز رشکت سیم رنگ زر نموده
ترا غم نیست تا یار توام من
که از هر بدنگهدار توام من
چو تو یار منی با یار سازم
بزودی چارهٔ این کار سازم
چو بر ما شد در این خوشدلی باز
تو مانی و من و صدعیش و صد ناز
چنین دانم که امشب شاه مستست
که بالشکر بمی خوردن نشستست
چو هر یک مست افتادند، برخیز
بران مستان شبیخون آر و خون ریز
دمار از جان بدخواهان برآور
جهان بر جان بدراهان سرآور
بگفت این وز پیش شه بدر رفت
بپای آمد، بخدمت چون بسر رفت
بصحن قلعه آمد پیش مستان
تفحص کرد حال می پرستان
پدر را دید باپنجه تن آنجا
فتاده هر یکی بر گردن آنجا
چو دختر زنگیان را سرنگون دید
بصد عالم از این عالم برون دید
بزودی نزد خسرو شد که هین خیز
بخواری خون مستان بر زمین ریز
دگر هرگز چنین فرصت نیابی
وگریابی، ز کس رخصت نیابی
بگفت این و یکی سوهان پولاد
ز بهر بند ساییدن بدوداد
چو بندش سوده شد برداشت تیغی
بریخت آن قوم را خون بیدریغی
چو او از زنگیان فارغ دل آمد
بسی زنگی دلی زو حاصل آمد
بدز دربندیان بودند بسیار
همه از بهر قربان کرده پروار
بمرگ خویشتن دل کرده خرسند
نشسته دست بر سر پای دربند
چو در شب روشنی دیدند از دور
دل هریک چو شمعی گشت پر نور
بصد سختی و بند سخت بر پای
بسوی روشنی رفتند از جای
بدان امید تا باشد که خاصی
دهد آن قوم را آخر خلاصی
یکی نیکو مثل زد عاشق مست
که غرقه در همه چیزی زند دست
چو ناگه روی خسرو شاه دیدند
تو گفتی یوسفی در چاه دیدند
بپیش شاه رخ برره نهادند
بزاری پیش خسرو شه فتادند
که ای برنای زیباروی هشیار
ز ما این زنگیان خوردند بسیار
جهان برجان ما خوردست سوگند
بجانی بازخر ما را ازین بند
ز جان برخاستن هست اوفتادن
که شیرینست جان، تلخست دادن
چو شاه از بندیان بشنود پاسخ
ازان پاسخ چو گل افروختش رخ
زبند آن بندیان را زود بگشاد
همی آن را که بندی بود بگشاد
دو نیکو رای نیکو چهره بودند
که همچون شیر با دل زهره بودند
یکی فرّخ دگر فیروز شب رو
دو شب رو همچو گردون بوالعجب رو
دو صعلوک زبان دان زبون گیر
فسون ساز و درون سوز و برون گیر
دل شه فتنهٔ آن هر دو تن شد
مگر با هر دو در یک پیرهن شد
خوش آمد شاه را گفتار ایشان
تفحّص کرد ازیشان کار ایشان
زبان بگشاد فرّخزاد شب رو
زمین را بوسه زد در پیش خسرو
که حال و قصهٔ من بس درازست
سخن کوته کنم چون وقت رازست
به نیشابور شاهی شادکامست
که عدلی دارد و شاپور نامست
قضا را از خبر گویان اطراف
مگر شاپور میپرسید اوصاف
ز هر شهری و هر جایی نشانی
زهر دلدادهیی و دلستانی
خبر دادند از هر شهر شه را
که از هر سوی پیمودیم ره را
بخوبی درجهان صاحب جمالی
که دارد حسن و ملح او کمالی
بتی زیباست چون ماه فروزان
شکر لب دختر سالار خوزان
سمنبر عارضی گل فام دارد
ز لطف و نازکی گل نام دارد
فصیحانی که در روی جهانند
چو سوسن وصف گل را ده زبانند
که گر خورشید رانوری نبودی
ز شرم رویش از دوری نمودی
اگر خورشید بیند روی آن ماه
بسر گردد ز مهر موی آن ماه
ز نقش روی او در هر دیاری
بر ایوانها کنند از زرنگاری
چون آن صورت فرا اندیش گیرند
همه صورت پرستی پیش گیرند
جهان را زندگی از پاسخ اوست
تماشاگاه جان نقش رخ اوست
اگر آن نقش بیند مرد هشیار
بماند خیره همچون نقش دیوار
وگر در مردم چشم آید آن رخ
ز لطف روی او آید بپاسخ
شه شاپور چون بشنید این حال
چو مرغی از هوا میزد پر و بال
شد از سودای آن دلبر چنان مست
که گفتی شست جانش از جهان دست
من و فیروز خدمتگار بودیم
بصد دل شاه را جاندار بودیم
ز بهر نقش گل ما هر دو را شاه
بسی زر داد و پس سر داد در راه
بآخر چون به خوزستان رسیدیم
بدیناری صد آن صورت خریدیم
چو ما با نقش گل دمساز گشتیم
ز خوزستان هماندم بازگشتیم
ز گمراهی سوی این دز فتادیم
بدست زنگیان عاجز فتادیم
قوی اقبال یاری مینمایی
که چندین خلق یافت از تورهایی
کنون در بر چو جان داریم سختت
که کرد اقبال ما را نیک بختت
چه سازم پیشکش جز جان ندارم
ز تو جان دارم و پنهان ندارم
مرا با خویشتن چیزی که زیباست
ز مال این جهان یکپاره دیباست
که نقش گل منقّش کردهٔ اوست
بسی سرگشته دل خوش کردهٔ اوست
بدانسان صورت او دلستانست
که گویی صورتش معنی جانست
مکن صورت که صورتگر ضرورت
چنین صورت تواند کرد صورت
سر هر ماه نو صورت نبندد
که ماه نوبرین صورت نخندد
گر این صورت بدیوار آورد روی
فتد زو صورت دیوار در کوی
از این صورت صفت خامش زبان است
صفت نتوان که این صورت چه سان است
بگفت این و پس آن صورت که بودش
نهاد از زیر جامه پیش، زودش
چو خسرو پیش صورت شد ز جان باز
دلش صورت پرستی کرد آغاز
چوجانی، شاه،‌صورت را نکو داشت
که آن صورت که با جان داشت اوداشت
از آن صورت چو چشمش جوی خون شد
ز چشمش صورت مردم برون شد
شه دلداده چون صورت پرستان
صفت پرسید ازان صورت بدستان
بسی زان پیش نقش او بود دیده
صفت پرسید تا گردد شنیده
بدیده نقش او میدید و هوشش
بدان، تا بهره یابد نیز گوشش
بخسرو گفت فرخ کای جوانمرد
ز حال تو تعجب میتوان کرد
که با این صورت از بس آشنایی
تو با او هم ز یکجا مینمایی
ازاین پاسخ لب شه گشت خندان
نمود از بسّد لب درّ دندان
ز دل آهی بزد بس سرد آهی
که غایب بود از وسالی و ماهی
بفیروز و بفرخ گفت خسرو
که ای آزاده صعلوکان شبرو
اگر در راز داری چست باشید
بگویم لیک ترسم سست باشید
چو از خسرو شنیدند آن دو تن راز
بسی سوگندها کردند آغاز
که چون این نیم جان ما از تو داریم
بجانت تابود جان حق گزاریم
نهان نبود وفاداری مردان
گواهست این سخن را حال گردان
وفای صاف ما کی درد باشد
که حقّ جان نه حقّی خرد باشد
نکرد القصّه خسرو هیچ تأخیر
ز اوّل تا بآخر کرد تقریر
چو هر دو واقف آن راز گشتند
بسوی عهد و پیمان باز گشتند
ز سر در عهد خسرو تازه کردند
وفاداری بی اندازه کردند
بدو گفتند از مه تا بماهی
که بیند چون تویی در پادشاهی
کسی را چون تو شاهی بیش باشد
خلاف از کافری خویش باشد
تو خورشیدی دگر شاهان ستاره
نگیرد از تو جز در شب کناره
چو تو خورشید مایی ناتوانیم
چو سایه از پس و پیشت روانیم
چو ناگه تیغ زد خورشید روشن
جهان در سر فگند از نور جوشن
منوّر گشت ایوان معنبر
فلک نیلی شد و هامون معصفر
چو آن هندوی شب برخاست از راه
فلک آن زنگیان را کرد در چاه
چو پردخته شدند از کار دیوان
شد آن دختر ز بیم خود غریوان
بسی خود را بزاری بر زمین زد
که نپسندم من از خسرو چندین بد
جوانم من توهم شاه جوانی
جوان بر جان بسی لرزد تو دانی
بدین شخص جوان من ببخشای
بجان خود که جان من ببخشای
شهش گفتا اگر خواهی ازین دز
نگردانم ترا محروم هرگز
وگر خواهی رهی در پیش میگیر
تو به دانی قیاس خویش میگیر
بشه گفت ای زده بر جان من راه
تو باری هستی از جان من آگاه
چو خود رابی جمالت مرده دانم
چگونه بیتو یک دم زنده مانم
اگر خواهی سرم از تن جدا کن
و یا نه در بر خویشم رها کن
مرا یکسو میفکن از بر خویش
که از پایت نگر دانم سر خویش
مرا از سوز عشقت دل دو نیمست
که سوز عاشقان سوزی عظیمست
بدیدار از تو قانع گشتهام من
تو میدانی که خون آغشتهام من
مرا تا زندهام تو پادشاهی
مگر مرگم دهد از تو جدایی
اگر بد کردهام من، هم تو بد کن
و یا بنشین حساب عهد خود کن
چو شد بسیار سوز و آه سردش
بدرد آمد دل خسرو ز دردش
بدو گفتا که دلتنگی مکن نیز
نگویم جز بکام تو سخن نیز
اگر قانع شوی از من بدیدار
بدین درخواستت هستم خریدار
سخن چون قطع کرد آن پادشه زاد
دل دختر بدان پاسخ رضا داد
ازان پس بندیانراشه کسی کرد
بجای هر کسی احسان بسی کرد
شه و فیروز و فرخ ماند و دختر
دگر از دز برون رفتند یکسر
بآخرجمله ره را ساز کردند
در گنج کهن را باز کردند
ستوران زیر بار ره کشیدند
ازان دز سوی صحرا گه کشیدند
دو شبرو با شه و دختر سواره
براندند از درون قلعه باره
بسی راندند مرکب نیکخواهان
که تا رفتند در شهر صفاهان
وثاقی سخت عالی راست کردند
متاعی لایقش درخواست کردند
درون خانهیی شد شاه سرمست
دلی برخاسته در نوحه بنشست
فلک را از تف دل گرم دل کرد
زمین در عشق گل از دیده گل کرد
دلی بودش بخون در خوی کرده
وزان خون هر دو چشمش جوی کرده
نه روز آرام ونه شب خواب بودش
رخی پر نم دلی پرتاب بودش
گهی چون ماه در خونابه بودی
گهی چون ماهی اندر تابه بودی
گهی چون شمع دل پر سوز بودش
گهی فریاد شب تا روز بودش
گهی بیخود شرابی درکشیدی
گهی بانگ ربابی برکشیدی
سرود زار درد آمیز گفتی
غزل گفتی و شورانگیز گفتی
چو با خود نوحهیی آغاز کردی
ز خون صد بحر دل پرداز کردی
بمانده در غریبستان بزاری
فشانده خون چو ابر نوبهاری
بعالم نقش آن بت مونسش بود
که نقش گل ندیم نرگسش بود
بمانده جملهٔ شب چون ستاره
عجب در صورت آن نقش پاره
گهی بر روی صورت اشک راندی
گهی باب کتاب رشک خواندی
چه گریاران همی دادند پندش
نیامد پند ایشان سودمندش
بدل میگفت ای دل چندم از تو
که دربندست یک یک بندم از تو
ز تاج و تخت یک سویم فگندی
چو زلف دوست در رویم فگندی
محالی در دماغ خویش کردی
مرا چون خونیان در پیش کردی
شدی از دست و در پای او فتادی
مراد خویش را بر باد دادی
کنون بگذشت روز نیکبختی
فزوده تن بناکامی و سختی
بآخر رفت روزی سوی بازار
دلش از خارخار گل پرآزار
ز دست عشق بس دلخسته میشد
یکی دستار در سر بسته میشد
بگرد شهر از هر راه میگشت
ز حال شهریان آگاه میگشت
وسیلت جست از ارباب بینش
سخن گفت از نهاد آفرینش
میان زیرکان نکته پرداز
شد از بسیار دانی نکته انداز
چویک چندی ببود او ذوفنون بود
بهر علمی ز اهل آن فزون بود
چوصیت علم او ز آوازه بگذشت
نکونامی او ز اندازه بگذشت
خبر شد زو بر شاه سپاهان
که برناییست تاج نیکخواهان
ز شهر خویش اینجا اوفتادست
بغایت در پزشکی اوستادست
کسی گر صد سؤالش امتحان کرد
جواب او بیکساعت بیان کرد
جهان را مثل او دیگر نبودست
ازو پاکیزهتر گوهر نبودست
تو گویی آدمی نیست او فرشتهست
که از فرهنگ ودانایی سرشتهست
زبانش بند مشکل را کلیدست
کسی شیرین سخنتر زوندیدست
اگر در پای گل خاریست اکنون
جز این برنا که خواهد کرد بیرون
شه الحق زین سخن شادی بسی کرد
کسی را نیک پی حال کسی کرد
برون آمد ز ایوان مرد کربز
جنیبت برد و خلعت پیش هرمز
درودش داد از شاه جوانبخت
شه خورشید تاج آسمان تخت
که شاه ما یکی بیمار دارد
کزو بر دل بسی تیمار دارد
اگر باشد دم تو سازگارش
تو باشی تا که باشی رازدارش
کنون برخیز، چون ره نیست بس دور
قدم را رنجه کن نزدیک رنجور
که دی در پیش شه گفتند بسیار
که در دانش نداری هیچکس یار
چو بشنود آن سخن خسرو چنان شد
که از شادی دلش در برتپان شد
چو بی غم کارش آخر راست افتاد
زهی شادی که در ره خواست افتاد
بدل میگفت کای دل، مرد درویش
چرا آخر نخواهد گنج در پیش
گهی میگفت کای سرگشته برنا
چه باید کور را جز چشم بینا
اگرچه رنج بی اندازه دیدی
بدان گنجی که میجستی رسیدی
کنون چون سوی گنجی رای داری
چنان خواهم که دل برجای داری
بدانش عقل را بر جای میدار
بمردی خویش را بر پای میدار
طبیب از درد خود گر پس نیاید
ازو درمان دیگر کس نیاید
چو برخود خواند مشتی پند و امثال
جنیبت برنشست و رفت در حال
روان شد، تا فرود آمد بدرگاه
سرایی چون بهشتی دید پرماه
چو چشمش بر جمال شاه افتاد
بخدمت پیش شه، در راه افتاد
زبان پر آفرین بگشاد بر شاه
که از تو دور بادا چشم بدخواه
فلک درگاه شه را آستان باد
زمین بدخواه او را آسمان باد
ز شاخ عمر چندان بهره بادش
که گر گوید که خضرم زهره بادش
بزرگانی که پیش تخت بودند
بصد نوع امتحانش آزمودند
چو در هر علم عالی گوهر آمد
ز هر یک همچو گوهر بر سر آمد
چو بس شایسته آمد هر چه او گفت
شهش بسیار بستود و نکو گفت
چو خسرو بود در دانش بسامان
سوی گلرخ فرستادش بدرمان

رفتن خسرو بطبیبی بر بالین گلرخ

الا ای سبز طاوس مقدّس
ز سر سبزیت عکسی چرخ اطلس
زمین و آسمان گرد و بخارت
کواکب بر طبق بهر نثارت
دو عالم گرچه عالی مینمودست
دو چشمهای هستی تو بودست
چو عکس تست هر چیزی که هستند
چو فیض تست هر نقشی که بستند
زمانی نقش بندی سخن کن
چو نو داری سخن ترک کهن کن
سخن گفتن ز مردم یادگارست
خموشی بی زبانان را بکارست
بگو چون فکر دور اندیش داری
خموشی خود بسی در پیش داری
چنین گفت آن سخن سنج سخنران
کزو بهتر ندیدم من سخندان
که چون شه با سپاهان شد زخوزان
ز عشق گل دلی چون شمع سوزان
زگرد ره چو رفت و چهر گل دید
زچهر گل دلی پر مهر گل دید
چنان از یک نظر زیروز بر شد
که گفتی از دو گیتی بیخبر شد
چو شه در چهرهٔ گلرخ نگه کرد
گل از کین هر دو ابرو پر گره کرد
ز خشم شه قصب از ماه برداشت
بیک زخم زبان صد آه برداشت
گه از مه دام مشگین بند میکند
گه از مرجان کنار قند میکند
گه از نرگس زمین چون لاله میکرد
گه از مژگان هواپرژاله میکرد
زمانی درد خان و مان گرفتش
زمانی عشق جانان جان گرفتش
چنان زان شاه گل بی برگ بودی
که گر،‌دیدیش بیم مرگ بودی
زمانی شاه را از در براندی
زمانی دایه را در یر بخواندی
زمانی پرده بر ماه اوفگندی
زمانی سنگ بر شاه اوفگندی
زمانی خاک ره بر فرق کردی
زمانی جامه در خون غرق کردی
نه دیده یک نفس بی آب بودش
نه در بستر زمانی خواب بودش
همه شب تا بروزش دیده تر بود
همه روزش ز شب تاریکتر بود
نه روز آسود تا شب از پگاهی
نه شب خفت از خروشش مرغ وماهی
چو برق از آتش دل تیز گشته
چو ابر از چشم، باران ریز گشته
ز چشمش بسترش جیحون گرفته
وزان جیحون جهانی خون گرفته
دلش چون دیگ جوشان بر همی شد
ز سر تا بن ز بن تا سر همی شد
ز جزع تر گهر بر زرهمی ریخت
دو دستی خاک ره بر سر همی ریخت
چو کردی یاد آن نارفته از یاد
برو میاوفتادی بانگ و فریاد
چو راندی بر زبان نام دلارام
برفتی از تنش دل وز دل آرام
نبودش خواب گر یک دم بخفتی
برو ماهی و مه ماتم گرفتی
چو اشک از چشم خون افشان براندی
ز اشکش بسترش طوفان براندی
اگر شب را خبر بودی ز سوزش
نبودی تا قیامت باز روزش
وگر خود صبح دیدی ماتم او
فرو رفتی دم صبح از غم او
وگر پروین بدیدی دُرّ اشکش
چو اشکش سرنگون گشتی زرشکش
وگر دیدی شفق آن ناتوانیش
چو زر گشتی ز روی زعفرانیش
وگر ماه از غمش آگاه بودی
برآوردی ز خود ناگاه دودی
وگر خورشید دیدی سوز و دردش
ز زاری خرقه گشتی شعر زردش
وگر دیدی فلک خونخواری او
دلش خونین شدی از زاری او
وگر خود کوه آن اندوه دیدی
جهانی بر دل خود کوه دیدی
وگر دریاش دیدی در چنان درد
ازو برخاستی در یک زمان گرد
وگر دیدی دران اندوه میغش
نباریدی، مگر درد و دریغش
گهی سیلاب بست از چشم برخویش
گهی چون آتشی افتاد در خویش
گهی چون شمع سر پرتاب میتافت
گهی بس زار چون مهتاب میتافت
گهی بر بام میشد دست بر سر
گهی میرفت همچون حلقه بر در
گهی چون بلبلی در دام مانده
گهی بر درگهی بر بام مانده
گهی از بام راه در گرفتی
دگر ره راه بام از سر گرفتی
چو راه در گرفتی دل دو نیمش
سگان کوی بودندی ندیمش
زمانی با سگان انباز گشتی
نشستی ساعتی و باز گشتی
دگر ره سوی بام آوردی آهنگ
چو شب گشتی ز آه او شباهنگ
وگر شب خود شب مهتاب بودی
که داند کوچسان در تاب بودی
چو دیدی ماه، بی روی دلارام
بگردیدی بپهلو جملهٔ بام
نکردی بام را باران چنان تر
که کردی نرگسش در یک زمان تر
چگویم من که چون بود و چسان بود
ندانم تا چنان هرگز توان بود
ز بس کان ماه گرد بام و در گشت
همه شب مرغ و ماهی زو بسر گشت
ز بس کز آه سردش باد برخاست
ز مرغان هوا فریاد برخاست
ز بس کز آتش دل دم برافروخت
همه مرغان شب را بال وپر سوخت
چو گِرد بام ماندی پای در گل
دگر ره سوی درشد دست بر دل
زمانی پیش در در روی افتاد
زمانی باسگان در کوی افتاد
زمانی استخوان آورد سگ را
زمانی با سگان بنهاد رگ را
زمانی آب زد از چشم بر در
زمانی خاک ریخت از عشق بر سر
زمانی سر برهنه پای برخاک
بدست خویش بر تن جامه زد چاک
فغان از دایهٔ مسکین برآمد
تو گفتی جان از آن غمگین برآمد
کنیزی را بخواند و کار فرمود
بزودی بام و در مسمار فرمود
چنان درها بران دلبر فرو بست
که نتوانست بادی خوش بروجست
چو گل درمانده شد زدایه میخواست
که کارگل نگردد جز بمی راست
برفتش دایه و حالی میآورد
تنی چندش ز خوبان در پی آورد
نشست آن دلبر وشمعی ببربر
بدستی باده و دستی بسر بر
چو جامی نوش کردی آن شکربار
ز خون چشم پرکردی دگر بار
نکردی هیچ جام از باده خالی
که نه پر گشتی از بیجاده حالی
چو بودی نوبت خسرو دگر بار
نخوردی و بکردی سرنگونسار
چنین بودی چنین میخوردن او
زهی فریاد و زاری کردن او
جوانی بود و دلتنگی و پستی
فراق و اشتیاق و عشق و مستی
چو زد صد گونه دردش دست درهم
فرو شد گلرخ سرمست در غم
برآورد از جگر آهی چه آهی
که تا هفتم فلک بگشاد راهی
زبان بگشاد کاخر خرمنم سوخت
ز خون دل همه خون در تنم سوخت
چنان از آتش دل شد خروشان
که برهم سوخت سقف سبزپوشان
ز یک یک مژه چندان اشک بارم
که یاران را از آن در رشک آرم
همه شب در میان خون چشمم
بزاری غرقهٔ جیحون چشمم
همه روز از خروش دل نزارم
بسان نای و چون نی ناله دارم
همه روز از غم دل در خروشم
چو بحری آتشین در تفّ و جوشم
شبم را گر امید روز بودی
کجا چندین دلم در سوز بودی
چو درد من سری پیدا ندارد
شب یلدای من فردا ندارد
ز آهم آسمان هر شب چنان گشت
که گویی ابر شد و اتش فشان گشت
همی هرجا که برخیزد غباری
شود هر ذرّه از آهم شراری
چگویم من که آن سرگشته چون بود
که هر دم سوز جان او فزون بود
شبی خوابی عجب دید آن دل افروز
که میآید برش هرمز دگر روز
کبابش از دل زیر و زبر بود
شرابش از خم خون جگر بود
دران آتش بدانسان سخت میسوخت
که از تفش تو گویی تخت میسوخت
فغان میکرد کای دانای رازم
ز حد بگذشت سوز من، چه سازم
بآه سینهٔ شب زنده داران
بخون دیدهٔ پرهیزگاران
بدان آبی که از چشم گنه کار
فرو ریزد چو تنگش درکشد کار
بدان خاکی که زیر خون بودتر
که دارد کشتهٔ مظلوم در بر
بدان بادی که مرد دست کوتاه
برآرد از جگر وقت سحرگاه
بدان آتش که در وقت ندامت
بود در سینهٔ صاحب سلامت
بباد سرد از جان کریمان
بآب گرم از چشم یتیمان
بپیری پشت چون چوگان خمیده
تک گویش بسر میدان رسیده
بطفلی دیده پرنم، سینه پرتاب
بمرد تشنه چون گلبرگ سیراب
بدان زاری که پیر ناتوانی
فرو ریزد بسر، خاک جوانی
بدرد نوعروس روی برخاک
ز درد زه بداده جان غمناک
بمشتاقان اسرار حقیقت
بنقّادان بازار طریقت
بدان دل کو ز نو آشناماند
بدان جان کو ز آلایش جدا ماند
بحق پادشاهی تو بر تو
چگویم نیز میدانی دگر تو
که دستم گیر و فریادم رس آخر
بس آخر گوشمال من بس آخر
مرا از تنگنای دهر برهان
دلم زین غصه و زین قهر برهان
اگر روزی ز عالم شاد بودم
هزاران روز با فریاد بودم
نهایت نیست روز ماتمم را
سری پیدا نمیآید غمم را
ز زاری کردن آن ماهپاره
بزاری گشت گریان هر ستاره
بآخر چون ز حالی شد بحالی
نجاتش داد ازان غم حق تعالی
رسید آخر دعای او بجایی
برآمد بر هدف تیر دعایی
هزاران جان نثار صبحگاهی
که آید بر نشانه تیر آهی
چو مرغ صبحگاهی پر برافشاند
عروس آسمان گوهر برافشاند
برآمد صبح همچو نار خندان
بزدیک خنده بر گردون گردان
بسان قبّهٔ زرّین بدو نیم
گرفته در دهن ماسورهٔ سیم
چو یافت این طاق ازرق روشنایی
پدید آمد نشان آشنایی
درآمد هرمز عاشق ز در در
بدستان بسته دستاری بسر بر
سرای چون بهشتی دید پرنور
بهشتی از بهشتی روی پر حور
بپیش صفّه تختی بود از زر
مرصّع کرده او از پای تا سر
بپیش تخت در بستر فگنده
بر آن بستر گل تر سر فگنده
نشسته دایه بر بالین گلرخ
زبان بگشاده با گلرخ بپاسخ
که برنایی غریب اینجا فتادست
که در علم پزشکی اوستادست
تراگر قرض هرمز دارد این مرد
همه درمان تواند کردن این درد
چو بشنید این سخن گلرخ نظر کرد
دل خود زان نظر زیر و زبر کرد
جوانی دید دستاری بسر بر
کتانی همچو برگ گل ببر در
خطی در گرد خورشیدش کشیده
بشاهی خط ز جمشیدش رسیده
دو لب چون پارهٔ لعل دو پاره
نهفته زیر لعلش سی ستاره
سر زلفش ز عنبر حلّه در بر
وزان هر موی را صد فتنه در سر
رخی کز برگ گل صد دایه بودش
مهی کز مشگ تر صد سایه بودش
نظر چون بر رخ گلفامش افتاد
چو برگی لرزه بر اندامش افتاد
بپیش خطّ او شد حلقه در گوش
درآمد خون او یکباره در جوش
ز دل آرام و از سر هوش او شد
اسیر چشمهٔ چون نوش او شد
چو چشمش در رخ آن سبز خط ماند
چو حیرانی به هرمز در غلط ماند
بدل گفتا نمیدانم که او هست
که گلرخ شد بهشیاری ازو مست
چو کس نبود نظیرش او بود این
اگر او این بود نیکو بود این
بیا تا خاک او در دیده گیریم
چرا او را چنین دزدیده گیریم
دگر ره گفت ممکن نیست هرگز
که گل را باز بیند نیز هرمز
چو شد اندیشهٔ گل بی نهایت
ز بی صبری بجوش آمد بغایت
نهان بادایه گفت این ماه چهره
که دارد طلعتش از ماه بهره
نماند جز به هرمز بند بندش
نگه کن چهره و سرو بلندش
ندانم اوست یا ماننده اوست
که دل آزاد ازو چون بنده اوست
جوابش داد حالی دایه کای حور
بسی ماند بمردم مردم از دور
بکردار تو بیحاصل دلی نیست
چو خواهی کرد در آبم گلی نیست
نکو افتادت الحق عشقبازی
که از سر پردهٔ عشّاق سازی
مگر آن رنگرز لاف هنر زد
که چون رنگش خوش آمد ریش درزد
بگفت این و بگرمی کرد سردش
کزان گفتار گل دل درد کردش
نگه کرد از کنار چشم دایه
بران خورشید روی افگند سایه
چو هرمز را بدید او باز بشناخت
بر گل جای هرمز بازپرداخت
درآمد هرمز و از پای بنشست
گرفتش چون طبیبان نبض در دست
تأمل کرد و نبضش نیک بشناخت
ولیکن خویشتن را اعجمی ساخت
عجب کانجا جهان بر هم نمیزد
دلش میسوخت اما دم نمیزد
بفرمودش علاج و زود برخاست
چو آتش آمد و چون دود برخاست
چو هرمز شد برون گلرخ بزاری
ز نرگس ریخت باران بهاری
ز هرمز دل چنان در بندش افتاد
که آتش در همه پیوندش افتاد
همه روز و همه شب در فغان بود
دلش در آرزوی دلستان بود
همان روز و همان شب هرمز از غم
چو صبح آتش همی افروخت از دم
دران آتش چنان میسوخت جانش
که موج آتشین میزد زبانش
دو یار اندر برش بنشسته بودند
ز بیداری خسرو خسته بودند
بدو گفتند کاخر دل بخویش آر
خردمندی، خردمندیت پیش آر
چو در عقل و تمیز از مافزونی
چرا باید در این سودا زبونی
دل و عقل از پی این روز باید
صبوری در میان سوز باید
بدینسان بود آن شب تا بروز او
نمیآسود چون شمعی ز سوز او
چو خورشید از خم گردون درآمد
ز زیر چرخ سقلاطون برآمد
تو گفتی جامهٔ زر بفت میبافت
که بر چرخ فلک زررشته میتافت
بر گل رفت خسرو از پگاهی
که درگل از پگاهی به نگاهی
چو در دهلیز آن ایوان باستاد
دلش از اشک سیلابی فرستاد
نه روی آنکه بی دمساز گردد
نه برگ آنکه از گل باز گردد
بدل گفت آخر ای دل هوش میدار
دمی گر چشم داری گوش میدار
بآیین باش و سر در پیش افگن
نظر بر پشت پای خویش افگن
بگفت این و بدان دهلیز در رفت
بر آن سرو قدّ سیمبر رفت
چو هرمز را بدید آن ماهپاره
فرو بارید بر ماهش ستاره
گهی اشکی چو خون پوشیده میکرد
گهی پنهان نظر دزدیده میکرد
بسی با دل دم از راه جدل زد
که هرمز را طبیبی در بدل زد
زمانی گفت هرگز هرمز او نیست
چو هرمز خفتهیی تو هرگز او نیست
اگر او هرمز مدهوش بودی
کجا در پیش گل خاموش بودی
کسی پروانه گردد در خیالم
که آرد طاقت شمع جمالم
اگراو هرمز آشفته بودی
بیک یک موی رمزی گفته بودی
بسی ماند بهم مردم بمردم
چراغ شب بسی ماند بانجم
زمانی گفت بیشک جان من اوست
کدامین جان و دل جانان من اوست
گر از انجم شود گردون شکفته
کجا مه در میان گردد نهفته
یقین دانم که بیشک اوست این ماه
ولکین سوختست از رنج این راه
چو او پر سوخت دل در برازان سوخت
کدامین دل چه میگویم که جان سوخت
مرا باید که درد بیش بینم
که تا روی طبیب خویش بینم
در این دردی که دارم مرد من اوست
بهررویی طبیب درد من اوست
کنون این درد با او باز گویم
طبیبم اوست با او راز گویم
بآخر چون ز حد بگذشت سوزش
سیه‌تر شد ز صد شبگیر روزش
بزودی همچو تیری عقل او شد
کمان طاقتش از زه فرو شد
بدل گفت اینت زیبا دلربایی
طبیبست این پریوش یا بلایی
چه سازم تا شود با من هم آواز
چه سازم چون گشایم پیش او راز
ز رسوا گشتن خود می بترسم
اگر زین راز چیزی زو بپرسم
ز دست دل بلایی بیشم آمد
ز سر در پیش پایی پیشم آمد
چو جایی بود خالی و کسی نه
خصوصاً در میان دوری بسی نه
درین اندیشه چون آشفته حالی
درافگند از سر رمزی سؤالی
بدو گفت ای سبک پی از کجایی
که داری در دل ما آشنایی
خبر ده از نژاد خویش ما را
که آمد شبهتی در پیش ما را
لب هرمز ازان بت باز خندید
بشادی در رخ دمساز خندید
فسون هرمز خورشید تمثال
ازان یک خنده گل بشناخت در حال
بدو گفت ای جهان را نور از تو
بدوران چشم زخمی دور از تو
اگر تو هرمزی بر گوی حالت
ویا در خواب میبینم جمالت
خطی بر خونم آوردی دگر بار
منم سر بر خطت چشمی گهر بار
لب لعلت رگ جانم گرفتست
خط سبزت گریبانم گرفتست
درشتی کرد خط باروی نرمت
ز رویم آخر آید بو که شرمت
منم بی روی تو سالی، ز تیمار
نشسته روی آورده بدیوار
منم بی روی تو بر روی مانده
دلی پرخون تنی چون موی مانده
ز گل برکش مرا پای دل آخر
چو من کس را مکن سر درگل آخر
چو دل بربودی و جان نیز بردی
دلم خستی و بر جانم سپردی
بعنّابم چو کردی مغز خسته
ازان در پوست میخندی چو پسته
ز دست تو چو در دستت اسیرم
مکن گر دستگیری دستگیرم
زبان بگشاد هرمز کای سمن بوی
مشو با من درین معنی سخنگوی
تو میدانی ز مهرت بر چه سانم
ز مهرت چون مه نو ناتوانم
شدم آواره بی روی تو از روم
وز انجا اوفتادم سوی این بوم
هزاران حیله و تزویر کردم
که تا با تو سخن تقریر کردم
منم امروز همچون سایهیی خوار
چو سایه بر زمین افتادهیی زار
رهی پیشت بدان امید آید
که سایه از پی خورشید آید
چو وقت و جای نیست ای زندگانی
چگونه خواهم از تو مژدگانی
بدان ای ماه تا دلشاد گردی
ز بی اصلی من آزاد گردی
که من فرزند قیصر شاه رومم
ز رتبت سجده میآرد نجومم
چو زلف او ز سر تا بن کم و بیش
یکایک شرح دادش قصهٔ خویش
چو گل بشنود کوشهزاد رومست
سپهر ملک و دریای علومست
لب گل شد چو گل خندان از آن کار
گرفت انگشت در دندان از آن کار
بهرمز گفت اکنون کار افتاد
که گل را بار دیگر خار افتاد
در آن گاهی که بودی باغبانی
نبودت پادشاهی بر جهانی
بمن آنگه نمیکردی نگاهی
نگاهی چون کنی در پادشاهی
چه میگویم کزین شادی چنانم
که در تن همچو گل بشکفت جانم
کرا بود آگهی کاین بیسر و پای
نهاده بود لایق پای بر جای
بحمداللّه که اکنون پادشایی
نیی مهمرد زاد روستایی
کنون آن رفت زین پس کار من ساز
ز راه مصلحت با خویشتن ساز
چنین مگذار بر بستر مرا زار
که در عالم ندارم جز ترا یار
طبیب من مکن از من تحاشی
خلاصم ده ازین صاحب فراشی
طبیبی باش و جای من بگردان
وزین موضع هوای من بگردان
ز دست افتادهام از جای برخیز
مرا زین شهر بگریزان و بگریز
تو دانی کز توام آواره گشته
چنین عاجز چنین بیچاره گشته
پدر از من زخان و مان برامد
ولیکن گل ز تو از جان برامد
بیکره فتنهها شد روشن از تو
پدر آواره از من شد من ازتو
کنون چیزی که حالی دلپذیرست
وصال امشبست و ناگزیرست
چو گردون بر زمین افگند سایه
بیاید در نهان پیش تو دایه
ترا درچادر و در موزه حالی
فرود آرد بدین ایوان عالی
مگر امشب دمی از ما براید
وزین شادی غمی از ما سراید
سخن با خط تو دیرینه دارم
وزان خط نسختی در سینه دارم
چو عهد عاشقی شد تازه از ما
ز صد تا صد رسید آوازه از ما
ز سر در تازه گردانیم عهدی
برآمیزیم با هم شیروشهدی
بماند آنجایگه تا نیم روز او
سخن میگفت پیش دلفروز او
ازان چندان بماند آن جایگه شاه
که معجون میسرشت از بهر آن ماه
کسی گر آمدی آنجا بکاری
روان کردی گلش همچون غباری
چو گل را تیر آمد بر نشانه
چو تیری گشت خسرو شه روانه
برون آمد ز ایوان پیش یاران
بگفت احوال خود با نامداران
چو یارانش سخن از شه شنودند
از آن پاسخ بسی شادی نمودند
چو طاس آتش گردون درافتاد
شفق ازحلق شب چون خون درافتاد
کبوتر خانه شکل هفت پایه
بیک ره مرغ شب بنهاد خایه
همه شب، همچو مرغان دانه میریخت
بگرد این کبوتر خانه میریخت
چو گیتی ماند از شب پای در قیر
بیامد پیش هرمز دایهٔ پیر
بهرمز گفت برخیز و برون آی
بچادر در شو و در موزه کن پای
روان شو از پسم تا من هم آنگاه
بپیشت میبرم شمعی درین راه
بلی چون عشق در سر کارت آرد
ز جوشن سوی چادر یارت آرد
بآخر رفت و گشت آن شمع در راه
درآمد از در دزدیده ناگاه
چو هرمز در قفای او روان شد
بیک ساعت بنزد دلستان شد
برون آمد زچادر عاشق زار
درون خانه شد از صفّهٔ بار
چو چشم هر دو تن افتاد بر هم
بپیچیدند همچون مار در هم
درامد لشکر عشق از کمینگاه
فگند آن هر دو عاشق را بیک راه
سخن ناگفته یک دم آن دو سرکش
فتادند از دل پرتف در آتش
تو گفتی آن دو ماه اوفتیده
دو ماهیاند بر آتش تپیده
چو باهوش آمدند آن هر دو سرمست
گره کردند درهم زلف چون شست
بسی در داغ هجران بوده بودند
بکام دل دمی نغنوده بودند
چو از هم صبرشان پرسید حالی
جوانی بود و عشق و جای خالی
بیک ره هر دو لب بر هم نهادند
چو لب بر هم نشست از هم گشادند
شه از یاقوت گل شکّر همی خورد
گلاب از چشمهٔ کوثر همی خورد
چو شه زان لب برون شکّر گرفتی
گلش معشوق را در بر گرفتی
زهی خوشی که شه را بود آن شب
خوشی نبود کسی را لب بر آن لب
زمانی خنده زد بر لعل خندان
زمانی بر گرفت از لعل دندان
علم از کوه بر روی کمر زد
دو دست اندر کمر گاه شکر زد
چو گل دید آن چنان حالی زدلکش
برآورد از دم سرد ازدل آتش
بدو گفت ای سراز پیمان کشیده
مرا در محنت هجران کشیده
دگر ره چون برم در برگرفتی
ز سر در کار خود از سر گرفتی
بدستان دست پیچ آسمانی
ز دستت چون نهادم همچنانی
برو برخود ببند این درچه پیچی
که نگشاید ز من جز بوسه هیچی
کنار و بوسه دارم زود برخیز
بنقدی در کنار و بوسه آویز
اگر راضی نیی با من چه خفتی
برو دنبال زن بر ریگ و رفتی
سرم بار دگر زیر بغل گیر
ز سر در باز پایم درو حل گیر
چرا چون عود گرد پرده گردی
که شکّر یک تنه صد مرده خوردی
شکربارست لعلم در درستی
مکن دربارهٔ این پاره سستی
چرا ای دوست ناساز آمدی تو
ازین ره تشنه تر باز آمدی تو
ترش کردی مرا چون غوره امشب
که تا دریابی این ماشوره امشب
شدی در بسط و در قبضم گرفتی
طبیبی کاین چنین نبضم گرفتی
تو طرّاری و نقد من درستست
زهی اقبال کاین سر کیسه چستست
چو دل طرّاری از روی تو دیدست
درست ر کنیم زو درکشیدست
شب تیرهست و تو بس ناجوانمرد
درستم با قراضه چون توان کرد
مده دُرد و چنین صافی بمنشین
شب تیره بصرّافی بمنشین
دل شه جوش زد ازناصبوری
که بود از دیرگاهش درد دوری
دو پای گل چنان پیچیدبرپای
که گفتی چار میخش کرده برجای
چنان پیچید گل بر خود بصد رنگ
که درگهواره طفل و اسب در تنگ
چو کار از حد بشد شهزادهٔ روم
درآمد تا گشاید مهرش ازموم
کلید شاه ازان بر درج ره داشت
که یعنی این بران نتوان نگه داشت
گل آنجا کرد با خسرو کمرگاه
که زیر این کمر کوهیست بر راه
زبان بگشاد خسرو کای جفاکار
ندیدم چون تو یاری ناوفادار
نیم زانها که آرم روی در پشت
که کار پشت و روی تو مرا کشت
چو در من پشت آوردی چنین خوار
زبان را چون برآرم من بدیدار
چو صدره از سر دیوار جستم
برون آور ازین دیوار پستم
مگر چون پاسبان بیدار گردم
همه شب گرد این دیوار گردم
ترا خود چون دهد دل بار آخر
مرا با روی در دیوار آخر
ندانم تا چه دیوت راهبر بود
مگر دیوار من کوتاه تر بود
چنین من سخت کوش از حیله سازی
تو این را سست میگیری ببازی
چه مرغی تو که چون پر برگشادی
مرا از پیش خود بر در نهادی
گهی از ناز بر جانم سپردی
گهی از دلبری جانم ببردی
نبازم غوره با عزمی دگر بار
گرم این غوره درنفشاری ای یار
مرا صفرا بکشت این غورهٔ‌تو
عفی اللّه آب تلخ شورهٔ تو
نیی افعی چرا ناسازی آخر
چرا این زهر میاندازی آخر
چو سنبل زهر دارد در میانه
تواند بود گل را ای یگانه
گلش گفت ای مرا چون جان گرامی
بنازم گر تو بر جانم خرامی
چو گل بس سخت سست افتاد بندیش
چه یازی سخت تر آخر ازین بیش
تو میدانی که چون در بندم از تو
بجان آمد دلم تا چندم از تو
دلم بردوش زد زین سوز جوشن
ندیدم یک شبت چون روز روشن
چو سر گردان شدم چون چرخ گردان
ز سر درباز، در پایم مگردان
نه با من عهد کردی روز اوّل
که مهر من بودمهری معطّل
ولی چون هر دو باهم عقد بندیم
ز چندین نسیه دل در نقد بندیم
کنون چون زار و بیمارم بدیدی
بزیر چوب پندارم کشیدی
خوشم در چوب کش ای چوب تو خوش
مکن دل تاخوش ای آشوب تو خوش
چو تو از گل بدینسان خرده گیری
نکوتر آنکه گل را مرده گیری
ز درد گل دل خسرو چنان شد
که با همدم بهم همداستان شد
بگل گفت ای چراغ بوستانها
فروغ ماه رویت شمع جانها
زنخدانت ز گردون گوی برده
شب از زلف سیاهت بوی برده
جهانی جادو از بابل رسیده
ز چشمت یک بیک را دل رمیده
دل و جان خرقه و زلف تو چینی
دو گیتی حلقه و لعلت نگینی
مگیر از عاشق شوریده بر دست
که بدمستی عجب نبود ز سرمست
مکن با من که من بیمار زارم
که این جز از تو باور می ندارم
ببیماری چنین چالاک و چستی
چگونه بودهیی در تندرستی
مرا جانی و از جان نیز برتر
چه چیز ازجان به وزان چیز برتر
اگرچه خاک ره گشتم خجل وار
مگیر از من غباری سنگدل یار
اگرچه خواجه تاش خاص و عامم
بجان و دل غلامت را غلامم
بگفت این و بهم آن هر دو دلسوز
شدند از خام کاری بس دل افروز
سر تنگ شکر را باز کردند
شکر زان تنگ دست انداز کردند
چونی با شکّر و گل در کمر شد
لب شیرین گل چون نیشکر شد
گهی پشتی بروی یار میکرد
گهی غنجی برخ بر کار میکرد
گهی از وی بهای ناز میخواست
گهی از بوسه عذری باز میخواست
چو خورد آب حیات از لعل خندان
سکندر زد بسی دامن بدندان
بوقت فرصتی گل گشت خواهان
که شاه او را بدزدد از سپاهان
چو کار هر دو آمد با قراری
بخفتند آن دو تن یک لحظه باری
چو خوش درخواب رفتند آن دو دمساز
ندانم تا کجا شد آن همه ناز
چو شبدیز سپهر فتنه انگیز
سپیدی یافت از صبح بگه خیز
برامد صبح پرچین کرد ابرو
چو کرم پیله ز اطلس کرداکسو
چو روشن گشت آن ایوان عالی
درامد دایهٔ فرتوت حالی
ز خواب خوش برانگیخت آن دو تن را
مه رخشنده و سرو چمن را
چو شه را چشم خواب آلود مخمور
فتاد از خوشدلی بر چشمهٔ نور
دگر ره چشم گل در خواب کردش
جگر پرخون و دل پرتاب کردش
بآخر پای را در موزه کرد او
ز لعلش یک شکر در یوزه کرد او
برون شد دایه با شمعی ز پیشش
وز انجا برد تا ایوان خویشش
چو شد روز دگر شاه سپاهان
بر گلرخ بیامد نیک خواهان
رخ گل را طراوت دید بسیار
لب گل را حلاوت دید بسیار
لبی میدید چون یاقوت خندان
خرد زان لب بمانده لب بدندان
رخی میدید خوبی را سزاوار
ازانرخ ماه کرده رخ بدیوار
چو ملک خوبرویی لایقش دید
بهرمویی هزاران عاشقش دید
ببر سیم و بلب قند و برخ ماه
چو شاه او را بدید از دست شد شاه
بگل گفت ای نگارستان خوبی
رخ خوبت گل بستان خوبی
ز رویت ماه سرگردان بمانده
گهی پیدا گهی پنهان بمانده
ز قدّت سرو با فریاد گشته
ز قدّ خویشتن آزاد گشته
ز لعلت تنگ شکّر خسته مانده
ازان معنی بشوری بسته مانده
دو چشمت نیم مست بازگشته
مشعبد وار لعبت بازگشته
ز عشقت چند گردانی بخونم
چه میدانی که در عشق تو چونم
دلم تا کی بخون بنشیند آخر
بزن، تا مهره چون بنشیند آخر
چو شه را تو دُر شهوار دُرجی
مباش آخر کبوتروار، برجی
چنان آوردهیی در بند دامم
که نگشاد از تو جز خون از مشامم
چرا تو جان من ازتن ببردی
چوجان بردی و نام من نبردی
اگر بیماریت آمد بهانه
کنون بیماریت رفت ای یگانه
چو بس بیمار میدیدی تو خود را
زهی قربان که کردی چشم بد را
ترا بیماری ای بت سازگارست
که در بیماریت رخ چون نگارست
مرا عشق تو پیوسته چو ابرو
تو سر میتابی از من همچو گیسو
بغمزه میزنیم از چشم، زخمی
دلم را میبری از چشم زخمی
بچشم خود دلم را مست داری
که تو در مست کردن دست داری
چو دل پروانه شد در عکس رویت
جنون آوردم از زنجیر مویت
دلم تا در خم زنجیر دیدم
هوای زلف تو دلگیر دیدم
مکن ای ماه، تن در ده بکارم
که پرکردی ز خون دل کنارم
گرت از من برای آن ملالست
که تا ترک تو گویم، این محالست
گل از گفتار او فریاد در بست
که فریاد از تو ای بیدادگر مست
مرا از خان و مان آواره کردی
جهانی خلق را بیچاره کردی
بغارت درفگندی خان و مانم
کنون گردی ز سر در قصد جانم
بگفت این و برفت از هوش آن ماه
بماند از کار او مدهوش آن شاه
برخود خواند هرمز را از ایوان
ز بهر کار گل برساخت دیوان
بهرمز گفت آخر چارهیی ساز
مگر کاین زن شود با من هم آواز
شدم بیمار در تیمار این زن
مرا رایی بزن در کار این زن
زنا دانی خرد را خیره کردست
ز گریه چشم روشن تیره کردست
بزاری گاه میخوانم بخویشش
بخواری گاه میرانم ز پیشش
نه زاری سود میدارد نه خواری
من این دارم تو برگو تا چه داری
جوابش داد هرمز خوش جوابی
که گل با دل مگر خوردهست تابی
زخشم شاه ازان صفرا براندست
که دروی اندکی سودا نماندست
اگر خواهی که بازآید براهی
نپیوندی درو زین پس بماهی
مگر لختی دلش آرام گیرد
مزاج گرم او انجام گیرد
من اکنون هرچه باید ساخت سازم
وزین خدمت بگردون سرفرازم
چنان سازم که تا یک ماه دیگر
نداند جز بر شه راه دیگر
ز درد دل سوی درمانش آرم
بپیش شاه در فرمانش آرم
نگردم هیچ باز از خدمت تو
که بسیارست حق نعمت تو
خوش آمد شاه را گفتار هرمز
بدو داد آنچه نتوان داد هرگز
نچندان داد شاه او را زر و سیم
که داده بود کس در هفت اقلیم
چو یافت از شاه بسیاری مراعات
شهش گفتا دگر یابی مکافات
چنان بر چرخ سازم پایگاهت
که ماه آسمان بوسد کلاهت
هنرمند و خموش و پاک رایی
مبارک دستی و نیکو لقایی
اگر زر دارم وگر مال دارم
ترا دارم که رویت فال دارم
بگفت این و بصد انعام و اعزاز
فرستادش سوی ایوان خودباز

بیمار گشتن جهان افروز خواهرشاه اصفهان و رفتن هرمز بطبیبی بربالین و عاشق شدن او بر هرمز

الا ای شهسوار رخش معنی
بفکرت بحرگوهر بخش معنی
بهر گوهر که تو منظوم کردی
جهانی سنگدل را موم کردی
چو تو موم آوری از سنگ خارا
کنی از موم شمعی آشکارا
چنان پیدا کنی آن شمع روشن
که از شمعت شود صد جمع روشن
جهان روشن ز شمع خاطر تست
مشو غایب که جمعی حاضر تست
چو تو بر میفروزی شمع آفاق
چراغی بر فروز از بهر عشّاق
چنین گفت آنکه بودش در سخن دست
که هر دم ز یوری نو بر سخن بست
که سلطان سپاهان خواهری داشت
که چون سرو خرامان منظری داشت
بخوبی در همه عالم علم بود
جهان افروز نام آن صنم بود
زبازیهای چرخ نامساعد
ببستر بر فتاد آن سیم ساعد
شهنشه زود هرمز را فرستاد
که ما را ناتوانی دیگر افتاد
نگه کن علّت و بشنو سخن زود
مکن تقصیر، تدبیری بکن زود
چو پاسخ یافت هرمز از بر شاه
روان شد تا سرای خواهر شاه
سرایی دید چون گنجی ذخیره
که در خوبی او شد چشم خیره
بپیش صفّه تخت زر نهاده
جهان افروز بروی سر نهاده
زده حوران بگرد تخت او صف
گرفته عنبر و کافور بر کف
گلاب و عود بر بالین نهاده
بگردش خوانچهٔ زرّین نهاده
نقابی بر رخ چون مه کشیده
بزیر چشم رخ بر شه کشیده
بسوی تختش آمد شاهزاده
همه دلها سوی آن ماه داده
جهان افروز چون در وی نظر کرد
جهان بر چشم خود زیر و زبر کرد
رخی چون آفتابی دید رخشان
لبی مانندهٔ لعل بدخشان
چو سروش قد و چون مه روی دیدش
زمّرد خطّ ومشکین موی دیدش
ز خطّش ماه سر میتافت از راه
بزیبایی خطی آورده بر ماه
خطش برگرد مه بر هم زده دست
ز سبزه بر گل تر نخل میبست
چو زلفش مشک باریها نمودی
خط او خرده کاریها نمودی
خط او حلقه گرد ماه میزد
میان شهر زلفش راه میزد
بخوبی روی او هم آن هم این داشت
که برمه خوشههای عنبرین داشت
سمنبر ماه را در خوشه میدید
وزان خوشه دلی در گوشه میدید
مهی و خوشه بسته عنبرینش
چو مشک تازه پنجه خوشه چینش
چو رخ بنمود آن درّ شب افروز
جهان افروز را تاریک شد روز
تن سیمین او بر نرم مفرش
بجوش آمد چو دریایی پر آتش
بجانش آتشی سخت اندر افتاد
بلرزید و ازان تخت اندر افتاد
چنان میتافت زان آتش درونش
که پیراهن همی سوخت از برونش
سیه شد پیش چشمش روزگارش
هزیمت گشت از او صبر و قرارش
کجا در عشق ماند صبر کس را
که دل طاقت نیارد یک نفس را
چو شد بیهوش آن دلخواه بی صبر
بسی باران بریخت آن ماه بی ابر
کنیزان گرد او حیران بماندند
گلاب و مشک چون باران فشاندند
چو آن دلداده لختی گشت هشیار
چو مستی پر گنه بگریست بسیار
ز حال خود خجل گشت و عجب ماند
چو کشت تشنه زان غم خشک لب ماند
بدل گفتا بلاست این یا پزشکست
که روی من ازو غرق سر شکست
بجاآورد هرمز کان سمنبر
ز عشق هرمز افتادست مضطر
برفت ونبض او آورد در دست
چو نبض او بدید از جای برجست
بگفتا یافتم زین کار بهره
که دارد زشت باد این خوب چهره
بسامانش بباید ساخت درمان
مگر درمان پدید آید بسامان
بگفت این و ز دیوان رفت بیرون
جهان افروز ازو خوش خفت در خون
بیاران گفت دل پر سوز ماندم
که در کار جهان افروز ماندم
ندانم چون کنم با او جفایی
چو میدانم کزو بینم بلایی
من آنجا با دل اندوهگینم
نکو بودم که در بایست اینم
ولیکن چون کنم چون کار افتاد
جهان را این چنین بسیار افتاد
بدو گفتند یاران شادمان باش
که گفتت کز چنین غم سرگران باش
ترا زین جای صد شادیست امروز
که دو شهزاده بر شاهند دلسوز
جهان افروز و گلرخ یار داری
چرا پس از جهان تیمار داری
کسی کو یافت پهلو زین دو همدم
چرا پهلو نساید با دو عالم
نیاید زان صنم کارم فروتر
دوعاشق چون سه باشند این نکوتر
ز سه کمتر نشاید هیچ مایه
ناستد دیگ پایه بی سه پایه
کنون در عاشقی مایه تو داری
تجارت کن که سرمایه تو داری
ز دو معشوق کارت بهتر آید
برهٔ دو مادری فربه تر آید
چو دو حلقه زنی بر در زمانی
که گرزان نبودت زین درنمانی
تراست اندر پزشکی آب در جوی
که نانت پخته شد اکنون ز دو سوی
خوشی میباز عشقی درنهان تو
مکن دل ناخوش از کار جهان تو
چنان در خنده آمد زان سخن شاه
که بست از خندهٔ‌او بر سخن راه
همه شب خسرو از وسواس تا روز
چو شمعی تا سحر میسوخت از سوز
چو پیدا شد دف زرّین دوّار
ستاره ریخت در دف سیم انوار
طبیبی را بر گل رفت خسرو
ز بهر درد دادش داروی نو
چو خالی بود گل چون نیم غمزی
بگفتش ازجهان افروز رمزی
که تا آن دلبرم در بر گرفتست
ز جان خویشتن دل برگرفتست
جهان از روی گلرخ چون نگارست
جهان افروز باری در چکارست
چه گر از گل دلی پر سوز دارم
چرا دل بر جهان افروز دارم
ز گلرخ گو دلم پر سوز میباش
جهان گو بی جهان افروز میباش
بگفت این و برفت از پیش گلرخ
سوی قصر جهان افروز فرّخ
همه شب در غم، آن ماه دل افروز
که تا بیند رخ خسرو دگر روز
بدست دیو داده رشتهٔ دل
شده یکبارگی سرگشته دل
چو خسرو را بدید ازدردناکی
چو لعلی شد رخش از شرمناکی
دلش را شرمساری کارگر شد
مهش از شرم زیر حجله در شد
چو مه را شهربند حجله کرد او
کنار خود ز پروین دجله کرد او
چو سیب هرمز از خط شد پدیدار
فرو بارید بر رخ دانهٔ نار
برخ بر از دو نرگس رود میکرد
بران سیبش کلوخ امرود میکرد
چو دست سیمگون از بر بکردی
اساس عشق محکمتر بکردی
رگ دل چون بدست آورد جانانش
تن خود را رگی میدید باجانش
چو دستش سخت داشت و روی رگ سود
دلش از مهر خسرو سست رگ بود
چو دست شاه شد بر روی رگ راست
دل دختر چو خون در رگ بتک خاست
برگ در شد دل در خون نهاده
برای دستبوس شاهزاده
رگ دختر ازان پس زود میجست
که میزد هر زمانش بوسه بر دست
نشسته آن دو دلبر روی در روی
بزیر چشم دیده موی در موی
بنای عشق هر دوگشته محکم
بیک ره حلقه شان افتاده در هم
همی گفتند بی پیغام و آواز
نهان از یکدگر با یکدگر راز
نمودند از کنار چشم اشارت
گرفتند از میان ترک عبارت
جهان افروز با دل گفت صد راه
که ای دل نیست این دلبر بجز شاه
همه ترتیب شاهان دیدهام زو
سخن جز بر ادب نشنیدهام زو
مرا دل میزند کو پادشاهست
که بروی فرّیزدانی گواهست
چو این اندیشه بر دل راه داد او
دل خود را بدان دلخواه داد او
بخسرو گفت کای داننده استاد
شهت از بهر آن اینجا فرستاد
که تا در کار من بندی دلی را
بزودی بر گشایی مشکلی را
دلم را در درون، آتش فگندی
تو سوز من برون، بریخ چه بندی
تو با من در درون مانی، ز بیرون
مرا با تو چه باید کرد اکنون
مکن این سرکشی از سر برون کن
درونم سوختی درمان کنون کن
همی گفتم درون آیی تو بر من
چه دانستم برون آیی تو برمن
چه کردستم بجایت ای زبون گیر
دو رویی از برونت او برون گیر
شد آتش در درون من پدیدار
بپل بیرون مبر این شیوه کردار
همی تا دست بر دستم نهادست
ز دست او دل از دستم فتادست
چه غم بود این کزو بر جانم آمد
ازین محنت برون نتوانم آمد
سرم سودای این سرکش گرفتست
درونم شعلهٔ آتش گرفتست
ز سر تا پای من در سوز ماندست
ندانم تا جهان افروز ماندست
درین محنت ز چشم بد بترسم
ز رسوایی خود بر خود بترسم
بیک ره عقل رفت و بیم جانست
کدامین عقل کاین سودانه آنست
بیک دم عشق تا در کارم آورد
بسی دیوانگیها بارم آورد
گر این غم در دلم دارم نهان من
چه سازم با رخ چون زعفران من
وگر رویم بپوشم زیر پرده
چه سازم با دل تیمار خورده
مرا این درد بی درمان ز دل خاست
مرا این آتش سوزان ز دل خاست
اگر صد سال بیماریم بودی
بسی به زین نگونساریم بودی
بلای من بدرمان من آمد
چه شورست این که در جان من آمد
اشارت کرد شه را نزد خود خواند
باعزازش بنزد خویش بنشاند
بدو گفتا نپرسی خود که چونی
ز سوز اندرونی و برونی
پس احوال تبم را شرح میپرس
درازی شبم را شرح میپرس
طبیبانی که از دمساز پرسند
ز رنجوران ازین به باز پرسند
چو دمسازان اگر بیمار داری
ازین به کن مرا تیمار داری
چو از دل گرمیم داری خبر تو
مسوز از تاب هجرم بیشتر تو
تو درمان کن که من در دوستداری
نیم دور از طریق حق گزاری
بهر کامی ترا کامی ببخشم
بهر گامیت اکرامی ببخشم
امید اندر من و تیمار من بند
طبیبی کن دل اندر کار من بند
مرا زین کار خود جز خستگی نیست
که در کار منت دلبستگی نیست
نمی اندیشی از بیماری من
تو گویی می نه بینی زاری من
مگر از من نمییابی مراعات
بدی را نیکویی نبود مکافات

بیمار گشتن جهان افروز ...

یکی چابک کنیزک داشت کوچک
که حسنا بود نام آن کنیزک
ببالا همچو سرو جویباری
بلنجیدن چو کبک کوهساری
رخی چون ماه و زلفی همچو عنبر
بری چون شیر و لعلی همچو شکر
چو چشم سوزنش کوچک دهانی
بسان رشتهیی او را میانی
لبش کرده بدو یاقوت خندان
دهن بند بتان آب دندان
دو چشمش ناوک مژگان گرفته
شکار هر مژه صد جان گرفته
جهان افروز حسنا را بدو داد
چو خسرو دید او را تن فروداد
چوحسنا شد بپیش شه پدیدار
بپیش شاه غنجی کرد بر کار
بزد ره بر شهی چون شیر بیشه
بروبه بازی آن عیار پیشه
بماند از حسن حسنا شاه خیره
که شد با عکس رویش ماه تیره
دل خسرو چنان آن ماه بربود
که سوی خانه برد آن ماه رازود
دهان آن شکرلب تنگ میدید
دل از یسکو بصد فرسنگ میدید
شه دلداده چون مجنون او شد
ز بس دلدادگی در خون او شد
چو حسنا برقع ازگنجی برانداخت
ببوسه شاه شش پنجی درانداخت
چو بی صبریش بر دل تاختن کرد
بآخر کار عشرت ساختن کرد
چو شه باماه، ماهی همره افگند
ز ماهی ماه مهری بر شه افگند
چنان در مهر یکدیگر بماندند
که باهم چون گل و شکّر بماندند
چو بگذشت از پس این کار ماهی
بر گل رفت خسرو شه پگاهی
بددو گفتا اگر شاه آیدت پیش
مرانش از بر وبنشان بر خویش
خداعی میکن و زرقی همی باز
لبی پرخنده می دار و همی ساز
چو دل خوش کرد از دیدار تو شاه
برون رفتن بباغ از شاه درخواه
که تا از باغ شه پنهان بشبگیر
برون آیی تو و آن دایهٔ‌پیر
چنان آسان سوی رومت برم باز
که چون کبک دری میلنجی از ناز
نگردد گرد گرد دامن تو
نه مویی کژ کند سر بر تن تو
چو افتادیم ما چون مرغ در دام
بفرصت جست باید کام با کام
خوش آمد نیک گل را پاسخ شاه
بدو گفت ای سم اسبت رخ ماه
جهان افروز را تنها بمگذار
جوانی را در این سودا بمگذار
چو میدانی که او دلدادهٔ تست
دلش در دام عشق افتادهٔ تست
چو میدانم که درد عاشقی چیست
نخواهم هیچ کافر را چنان زیست
چه میسازی تو کار این دو عاشق
که کاری مینما ید ناموافق
ندانم تا درون با هم چه سازند
مگر چون شمعشان درهم گدازند
ترا بی شک نکو نبود ز دو تن
که بر مردی ستم باشد ز دو زن
چو دو کدبانو آید در سرایی
نماند در سرا نور و نوایی
جوابش داد خسرو کای دل آرام
مرا در آزمایش میکنی رام
از آن همچون جهان گیری زبونم
که تا من با جهان افروز چونم
مرا تا در جهان امّید جانست
جهان افروز بر چشمم گرانست
نیارد در جهان بستن جهانی
جهان افروز را بر من زمانی
جهان را تیره تر آن روز بینم
که دیدار جهان افروز بینم
مرا جان و جهان چون زیر پردهست
جهان افروز انگارم که مردهست
منم در کار تو حیران بمانده
ز عشقت در غریبستان بمانده
برای تو چنین آواره گشته
گزیده غربت و بیچاره گشته
دلی چون سنگ داری ای دل افروز
که برسنگم زنی هر روز هر روز
جهان برچشم خسرو باد خاری
اگر بر گل گزیند اختیاری
اگر من جز تو کس را دوست دارم
ندارم مغز و پیمان پوست دارم
تویی نور دل من ای پریوش
مبادا بی تو هرگز یک دمم خوش
چو شکّر گلرخ آمد در مراعات
که ای پیش رخت شاه فلک مات
دل بدخواه تو پر موج خون باد
وزان یک موج صد دریا فزون باد
منم جانی وفای تو گرفته
دلی راه رضای تو گرفته
تنی و روی خود سویت نهاده
سری و بر سر کویت نهاده
همی تا پای درکوی تو دارم
سر نطّارهٔ روی تو دارم
منم در عشق رویت با دلی پاک
نهاده پیش رویت روی بر خاک
جهان بی روی تو روشن نبینم
وگر بینی توبی من، من نبینم
نه زان رویم من بی روی و بی راه
که در رویم شود بی روی تو ماه
نه از روی توام روی جداییست
نه با روی تو روی بی وفاییست
بجای آرم بهر مویی وفایی
که تا نبود درین روی و ریایی
اگر اشکم نکردی این نکویی
مرا هرگز نبودی تازه رویی
بصد روی اشک میبارم ز چشمم
که بی روی تو این دارم ز چشمم
مرا تا دل درین کوی اوفگندست
سرشکم بخیه بر روی اوفگندست
بجز گریه نماندست آرزویم
که در روی تو باید آبرویم
چو چشمم دید روی نازنینت
گزیدم از همه روی زمینت
بهرمه ماه بر روی تو بینم
همه روی دلم سوی تو بینم
نظر گر بفگنم از سوی تو من
نیارم آن نظر بر روی تو من
ندیدم ای ز روی من گزیرت
بروی تو نمیبینم نظیرت
از آن آوردهام رویم بکارت
که در کارم ز روی چون نگارت
اگر روی تو رویاروی یابم
ز روی ماهرویان روی تابم
وگر آری برویم صد بلا تو
کجا بینی ز من روی و ریا تو
وگر روی آورم در بی وفایی
برویم باز زن درد جدایی
وگر پشت آوری بر من بیکبار
در آن اندوه روی آرم بدیوار
منم ناشسته روی از خاک کویت
تویی بیغم که صد شادی برویت
اگر پای از خطت بیرون نهم من
چو نقطه در میان خون نهم من
ز عشق آن دو طوطی شکرخای
بشکل دایره بر سر نهم پای
چو سطح سیم آن عارض ببینم
شوم گردی که تا بر وی نشینم
چو سطر راست بازم با تو پیوست
چو خطکش میشوم در خط ازان دست
قلم در مه کشم پیش تو مه روی
وگرنه چون دواتم کن سیه روی
بپیش خطّ سبز تو قلم وار
بسرآیم بسر گردم چو پرگار
منم پیش تو سر بر خطّ فرمان
زبان با دل چو کاغذ کرده یکسان
چو گل گفت این سخن خسرو برون شد
کنون بشنو کزین پس حال چون شد
ز بیماری گل چون رفت ماهی
درآمد شاه اصفاهان پگاهی
لب گل همچو گل پرخنده میدید
وزان لب جان خود رازنده میدید
شکر از خندهٔ گل چون خجل بود
از آن دلتنگ شد کو تنگدل بود
سر زلفی چو شست عنبرین داشت
که هر موییش بر جانی کمین داشت
رخش در حدّ خوبی و نکویی
فزون از حدّ هر خوبی که گویی
خرد در شست او سرمست مانده
مهش چون ماهی در شست مانده
چو شاه آن ماه سیم اندام را دید
بگرد ماه مشکین دام را دید
دلش در دام گلرخ ساخت آرام
که سازد در جهان آرام در دام
بگل گفت ای شکر عکس لب تو
ز هر روزیت خوشتر هر شب تو
مه و خورشید تاج تارکت باد
چه میگویم که هر دو صدیکت باد
اگر وقت آمد ای ماه دلازار
مدار از خویشتن شه را دل افگار
اگر زر خواهی و گر سیم خواهی
وگر شاهی هفت اقلیم خواهی
همه در پیش تست ای من غلامت
چو من باشم غلامت این تمامت
که باشم گر سگ گویت نباشم
چه سگ باشم که هندویت نباشم
میان حلقه بیهوش توام من
غلام حلقه در گوش توام من
چنان حلقه بگوش و حق شناسم
که گوشم گیر و سرده در نخاسم
منم در شیوه و در شیون تو
غلام هندوی چوبک زن تو
غلام نیک میجویی چو من جوی
بنامم نیکبخت خویشتن گوی
چو میبینی دلم در رشک از تو
لبم خشک و رخم پر اشک ازتو
مکن زین بیش با من بیوفایی
که عاجز گشتم از درد جدایی
گلش گفت ای وفا دار زمانه
منم از جان ترا یار یگانه
دلم گرمست اگر من سرد گویم
مرنج از من که من بس تند خویم
تو میدانی که چون دلدادهام من
ز خان و مان برون افتادهام من
مبادا در رهت ازگل غباری
که گل در چشم گل گردد چو خاری
سپهر تیز رو محمل کشت باد
بکام دل شبانروزی خوشت باد
کسی کو سرکشد از چون تو شاهی
ندارد عقل آنکس سر براهی
کنون بنهادم از سرسر کشیدن
ترا از لعل گل شکّر چشیدن
کنون یکبارگی بیماریم رفت
دو چندان زورم آمد زاریم رفت
چگویم تا مرا هرمز طبیبست
تنم از تندرست با نصیبست
طبیب نیک پی هرمز از انست
که دایم هندوی شاه جهانست
اگر هرمز نبودی این طبیبت
نبودی از گل سرکش نصیبت
ز اوّل تا در آن نبضم بدیدست
مرا بسطست و قبضم ناپدیدست
مرا هر چاره و درمان که او ساخت
نشاید گفت بدالحق نکو ساخت
کنون هر کو فرود آید بیکجای
ز دلتنگی نیارد بود بر پای
اگر آبی کند یک جای آرام
بگردد رنگ و طعم او بناکام
کنونم دل ازین ایوان گرفتست
که گل را آرزوی آن گرفتست
که روزی ده ببینم باغ شه را
وزان پس پیش گیرم زود ره را
زمانی بانگ بلبل می نیوشم
زمانی بر سر گل میخروشم
خوش آید بانگ بلبل خاصه در باغ
که پرگل شد سپاهان چون پر زاغ
ز دلتنگی جهان بر من چنانست
که از تنگی دلم را بیم جانست
دلم آتش گرفتست و جگر خون
بهر ساعت غمی دارم دگرگون
اگر دستور باشد سوی باغم
تهی گردد ازین سودا دماغم
براه آیم اگر بی راهم اکنون
ز شاه این باغ رفتن خواهم اکنون
مگر گردد دلم لختی گشاده
وگرنه میروم بیرون پیاده
چو باز آیم ندارم هیچ کاری
مگر با شاه بوسی و کناری
ولیکن چون نخواهم پای رنجی
بهربوسی نخواهم کم ز گنجی
وگر در خورد نیست از تست تقصیر
مخر گر می نخواهی چاشنی گیر
از آن پاسخ دل شه شد چنان شاد
که هر دل کو غمی دارد چنان باد
نمیدانست شاه آن زرق و تلبیس
که استادست گل شاگردش ابلیس
مثال مکر زن، آبیست باریک
که دریایی شود ناگاه تاریک
ولیکن در چنین جایی گرفتار
اگر مکری کنی هستی سزاوار
شهش گفت ای گل بستان جانم
که پیش تست باغ و بوستانم
دریغم ناید از چون تو نگاری
بهشتی تا چه سنجد باغ باری
برو تنها اگر تنهات باید
مگر وقتی دگر با مات باید
تو تنها رو چو همره می نخواهی
که تو خورشیدی و مه می نخواهی
روانه شو سوی آن خلد پرحور
که تنها رو بود خورشید پر نور
برو تا زود بازآیی ازین باغ
مگر دل را برون آری ازین داغ
برو تنها که تنهایی زیان نیست
چو با ما آب در جویت روان نیست
نخفت آن شب دمی درّشب افروز
که تا بر روی شب کی دم زند روز
خود آن شب گوییا شب ماند بر جای
شدش یک یک ستاره بند بر پای
شبی بوداز سیاهی و درازی
چو زلف ماهرویان طرازی
منادی گر برامد از زمانه
که روز و شب فرو شد جاودانه
چو ره برداشت سوی قیروان ماه
برامد یوسف خورشید از چاه
چو خورافگند بر دریا سماری
نشست آن ماه دلبر در عماری
کنیزک صد شدند آنگه سواره
باستادند خلقی در نظاره
ز هر سو خادم و چاووش میشد
که میزد چوب و از دل هوش میشد
چو سوی باغ شد آن سرو آزاد
برامد از گل و از سرو فریاد
بزیر سایهٔ طوبی باغش
بهشتی بود گلها چون چراغش
بخوبی باغ چون خلد برین بود
دران خلد برین گل حور عین بود
سَرِ شاخ درختان سرافراز
قیامت کرده مرغان خوش آواز
چمن را آب سویا سوی میرفت
بگرد باغ رویا روی میرفت
چو سنگ آب روان را شد ستانه
همی زد آب سیمین شاخ شانه
ز جو آب روان برداشت آواز
که من رفتم ولی نایم دگر باز
چو ابر از آسمان گریان برامد
همه روی زمین خندان درامد
به یک ره برگها زیر و زبر شد
شمرها سر بسر از آب تر شد
چو باران تیر در پرتاب انداخت
سپر در آبدان آب انداخت
چو از هر تیر بارانی سپر ساخت
زهر آبی هزاران شکل برساخت
چو میغ آبزن ازکوه در گشت
بتافت از آفتاب آتشین دشت
بتان سیمبر با روی چون ماه
بیفگندند از تن جامه در راه
شدند آن نازنینان طرازی
برهنه تن ز بهر آب بازی
اِزاری در گل سیراب بستند
چو آتش در میان آب جستند
عجب آن بود کان چندان دل افروز
بگل خورشید اندودند آن روز
گروهی بر درختان میدویدند
گروهی سر بر ایوان میکشیدند
گروهی سرسوی شیناب بردند
گروهی سر بزیر آب بردند
یکی آب سیه در گوش رفته
یکی بر سر یکی بر دوش رفته
ز سرما هر یکی لرزید چون بید
دوان گشته ز سایه سوی خورشید
چنان دادی تن آن دلبران تاب
که در چشم آمدی خورشید را آب
اگر آنجا فتادی پیر صد سال
شدی حالی جوانی طرفه احوال
نشسته بود گلرخ بر کرانی
چو شکّر خنده میزد هر زمانی
وزانسوی دگر خسرو بدر شد
پزشکی را بر آن سیمبر شد
چو گلرخ را در ایوان میندید او
سوی شاه سپاهانی دوید او
زمین را بوسه زد در پیش آن صدر
بشه گفت ای برفعت آسمان قدر
جهان تا هست فرمانت روان باد
هر آنچت دل چنان خواهد چنان باد
برفتم سوی خاتون، او بباغست
جهان از تف تو گویی چون چراغست
دلش گرمست و دارد این هوا تفت
بسوی باغ ازین ایوان چرا رفت
کنون در باغ اگر باشد دگر راه
پدید آرد همان بیماری ای شاه
همان بهتر که امروزش بیاری
بتدریجی شبانگه درعماری
مگر بیماریش از سر نگیرد
طبیب از درد او دل برنگیرد
شهش گفت ای طبیب عیسی آسا
که کرد آخر کم از روزی تماشا
کنون آن نیست گلرخ گر تو بینیش
که با من شد چو شکّر، زهر گینیش
وفاداری و خوی خوش گرفتست
دلش از مهر من آتش گرفتست
سخنهایی که با من گفت امروز
دگر نشنوده بودم زان دل افروز
دلش اکنون بسوی من هوا کرد
همه خوی بد و تندی رها کرد
بگفت این و یکی خلعت بیاراست
بهرمز داد و هرمز زود برخاست
چو روی چرخ زنگاری سیه شد
مه از زیر سیاهی سر بره شد
بپیش دایه آمد گل که برخیز
قدم در راه نه چون پیک سر تیز
که وقت رفتن ما این زمانست
که نه در ره عسس نه پاسبانست
بباید رفت چون شب در شکستست
که پروین نیز در پستی نشستست
بگفت این و گشاد آنگه در باغ
شبی بود از سیاهی چون پر زاغ
چنان شب، پیش چشم آن دل افروز
نمود از بیخودی روشن تر از روز
کسی کو روی دارد سوی یاری
ندارد با شب و با روز کاری
همه آن باشدش اندیشهٔ کار
که تا چون زودتر بیند رخ یار
خوشا نزدیک یاری ره گزیدن
که میدانی که بتوانیش دیدن
چو گل با دایه لختی ره بریدید
بسوی خانهٔ هرمز رسیدند
یکی کنجی که خسرو ساخته بود
ز بهر هر دو تن پرداخته بود
نهانی هر دو تن در کنج رفتند
ز بیم شاه یک ساعت نخفتند
چو مرغ صبحدم بگشاد پر را
ز خواب انگیخت مشتی بیخبر را
جهان از چهرهٔ خورشید سرکش
بجوش آمد چو دریایی پر آتش
زمین در زیر گرد زعفران شد
عروس آسمان در پرنیان شد
چو روشن شد زمین را روی، جمله
بتان گشتند از هر سوی، جمله
بقصر گلرخ دلبر دویدند
ز گلرخ در هوا گردی ندیدند
نه دایه بود در باغ و نه گلرخ
رسانیدند سوی شاه پاسخ
که گل با دایه ناپیدا شد از باغ
دل ماشد ز گل چون لاله از داغ
نیاسودیم از جستن زمانی
نمییابد کسی زیشان نشانی
پری گویی ربودست این دو تن را
کجا آخر توان گفت این سخن را
ازان پاسخ دل شه سرنگون شد
ز خون دل لبش پر کفک خون شد
نه صبرش ماند نه آرام در دل
شکست آن کام دل ناکام در دل
بدیشان گفت آخر حال چون شد
نه مرغی گشت کز ایوان برون شد
مگر گل بلبلی شد در هوا رفت
بخوزستان گریخت از دام ما رفت
کجا شد دایه گر گل رفت باری
عجب تر زین ندیدم هیچ کاری
پری گر ماه را از باغ برداشت
چرا عفریت را بر جای نگذاشت
پری گر داشت با ماه آشنایی
چرا آن دیو را نامد رهایی
پری گر برد حوری از بهشتی
چکارش بود با دیرینه زشتی
نمیدانم که این احوال چونست
مگر در زیر این، مکر و فسونست
مرا بفریفت تا در دامم آویخت
بسوی باغ شد وز باغ بگریخت
کسی گویی که از راهش ببردست
بشب ناگاه از باغش ببر دست
فرو ماندم درین اندیشه عاجز
که با من این که داند کرد هرگز
ز درد عشق دلتنگی بسی کرد
سواران را بهر سویی کسی کرد
منادی گر منادی کرد ناگاه
که هر کو آگهی دارد ازان ماه
نه چندان گنج یابد از خزانه
که بتواند شمرد آن را زمانه
درین اندیشه و غم شاه دلسوز
بر خود خواند هرمز را همان روز
سراسر حال گل در پیش او گفت
چنان کز گفت او هرمز برآشفت
بشه گفتا نگفتم سوی باغش
نباید برد پر سودا دماغش
کسی را با دلی پر درد آخر
تماشا چون بود در خورد آخر
تماشا را اگر دل شاد نبود
تماشا کردنش جز باد نبود
چو دل خوش بود مردم اصل اینست
تماشا کردن هر فصل اینست
بگفت این و بشه گفت ای خداوند
ترا زین غم نباید بود در بند
که من این کار، آسان بی زجیری
برون آرم چو مویی از خمیری
ازین مشکل دل من گشت آگاه
که آن بت را پری بردست از راه
مگر آبی بپاشیدست ناخوش
که آب ما پری را هست آتش
مگر در آب بادی بوده باشد
که گل را از میان بربوده باشد
بجنبانم کنون این حلقهٔ راز
مگر بر دست من این در شود باز
وزان پس پیش خورشید جهان تاب
یکی طشت بلورین کرد پر آب
کشید آنگه خطی برگرد آن طشت
عزیمت خوان بگرد طشت میگشت
گهی در آب روشن میدمیدی
گه از هر سو خطی بر میکشیدی
هران حیلت که میدانست هرمز
بجای آورد پیش شاه کربز
بدو گفتا بشارت باد شه را
که از باغت پری بردست مه را
گل تر را پری همزاد بودست
که آن همزاد او را در ربودست
چو با گل خفته بد دایه بیکجا
پری آویختست او را بیک پای
کنون آن هر دو در روی زمینند
ولی بر پشتهٔ کهسار چینند
ز شه چل روز میخواهم امان من
که تا در خانه بنشینم نهان من
نشینم در خط و خوانم عزیمت
کنم از خانه دیوان را هزیمت
بسوزم عودتر در خانه بسیار
پری را سر بخط آرم بیکبار
بجای آرم هران افسون که دانم
عزیمتهای گوناگون بخوانم
ولی از شاه آن خواهم که داند
که چل روزم بپیش خود نخواند
کسی را نیز نفرستد بر من
که بر من بسته خواهد شد در من
هرانگاهی که این چل روز بگذشت
یقین دانم که شه را سوز بگذشت
بپیش شاه بنمایم هنر را
برون آرم ز چین آن سیمبر را
چو شد بر دست من اینکار کرده
براه آید دل تیمار خورده
ولیکن چون من استادی نمودم
دل شه را بسی شادی نمودم
باستادیم گنجی زر بخواهم
بشاگردانه صد گوهر بخواهم
شهش گفتا چو کردی کار من راست
ز من بخشیدن آید از تو درخواست
دریغم نبود از تو هرچه خواهی
وگر از من بخواهی پادشاهی
چو شه گفت آن سخن هرمز بدر رفت
سوی قصر جهان افروز شد تفت
جهان افروز چون دیدار او دید
دل خود تا بجان دربار اودید
نه روی آنکه با او راز گوید
نه برگ آنکه رمزی باز گوید
نه صبر خامشی نه طاقت درد
لبی خشک و دلی گرم و دمی سرد
جهان افروز را خسرو چنین گفت
که ای نادیده بر روی زمین جفت
شهنشه را چنین کاری فتادست
که از گل در رهش خاری فتادست
کنون آگاه باش ای عالم افروز
که من رفتم ز خدمت تا چهل روز
بکنج خانه بنشینم نهانی
مگر زان گمشده یابم نشانی
جهان افروز از او حیران فرو ماند
چو باران اشک از مژگان فرو راند
برامد همچو نیلی چهرهٔ او
ازان غم خواست رفتن زهرهٔ او
نشسته بود هرمز بر سر پای
که تا چون زودتر برخیزد از جای
چو آن سرگشته سر بر پای دیدش
نه تن بر ره نه دل بر جای دیدش
بهرمز گفت اینت آشفته کاری
ندیدم چون تو هرگز بیقراری
مگر گرد رهی کاشفته باشی
که تا بنشسته باشی رفته باشی
بشمعی مانی از تیزی و مستی
که کس رویت نبیند چون نشستی
قرارت نیست یک دم در بر من
مگر پر کژدم آمد بستر من
مرا بر شکل مردمخوار دانی
که گرد من نگردی تا توانی
کنون چون بر زمینت نیست آرام
تپیده گشتهیی چون مرغ در دام
بروتدبیر کار شاه کن زود
ز گلرخ شاه را آگاه کن زود
مه نو را بسی روز ای دل افروز
توان دید و تو رفتی تا چهل روز
بگفت این و هزاران دانهٔ اشک
فرو بارید همچون ابر از رشک
دل خسرو بسوخت اما بناکام
برون آمد زپیش آن دلارام
بسوی خانه آمد باز حالی
سرای خویش کرد از رخت خالی
بیاران گفت خوردم بی گمان زهر
بزودی رفت میباید ازین شهر
سه مرد و چار زن هفتیم جمله
هم امشب در نهان رفتیم جمله
مرا این دختر زنگی بلاییست
ولیک او از غم من در وفاییست
نه کشتن واجبست او را نه بردن
نه با او زیستن ممکن نه مردن
دگر زن هست حسنای دل افروز
که گوید ترک او کن، جز بدآموز
دگر زن دایه، دیگر نیز گلرخ
ز مردان خسرو و فیروز و فرخ
بگفت این و ستور آورد در راه
فشاند از پشت ماهی گرد بر ماه
ستوری بود در رفتن چو بادی
که در رفتن فلک را مهره دادی
بیک روز و بیک شب شست فرسنگ
بپیمودند صحرا را بشبرنگ
بسی بیراهه از هر سوی رفتند
همه هم پشت از صد روی رفتند
فرس راندند تا ده روز بگذشت
فتادند از میان کوه در دشت
پدید آمد دران صحرا یکی دز
که در دوری آن شد وهم عاجز
یکی دز بود هم بالای افلاک
بپهنا بیشتر از عرصهٔ خاک
تو گفتی چرخ را پشتیونی بود
که اختر گرداو چون روزنی بود
چنان بامش بسودی روی افلاک
که کردی آسمان را روی بر خاک
چنان برجش ز بار چرخ خم داشت
که گفتی چرخ پشتش در شکم داشت
غراره بود بر دیوار بالا
نشسته دیدبان بر چرخ والا
بیاران گفت خسرو کاین زمان زود
ببندید از برای خون میان زود
که این دز جای دزدان پلیدست
ندیدم هرگز امّا این پدیدست
چو پیدا گشت خسرو از بیابان
فغان برداشت از بالا نگهبان
چو بشنود این سخن خسرو ز بالا
یکی خر پشته دید او سخت والا
چو مردان پیش خر پشته باستاد
زنان را بر سر بالا فرستاد
چو یک دم بود دز را در گشادند
سواری بیست روی از دز نهادند
بیک ره همچو شیران بر دمیدند
بپیش آن جوانمردان رسیدند
شه و فیروز و فرخ هر سه از تیر
سه کس در یک زمان کردند زنجیر
چو در خون آن سه بدرگ غرقه گشتند
دگردزدان پریشان حلقه گشتند
گرفتند آن سه تن را در میانه
شدند آن هر سه سرور چون نشانه
شه هرمز چو شیر باشکوهی
بکردار کمر بربسته کوهی
بجوش آمد بکف در ذوالفقاری
چوآتش تیز، لیکن آبداری
چنان برهم زد ایشان را بیکبار
گزو گشتند سرگردان فلک وار
چو بعضی رافگندو بست لختی
باستاد او بران ره چون درختی
که تا هر کاید از دزدان دگر بار
شود تیغ جگر رنگش جگرخوار
چو دزدان مردی هرمز بدیدند
ز بیمش چون زنان دم میدمیدند
دو یارش از نبرد و زور و کینش
عجب ماندند و کردند آفرینش
که گر این حرب تو رستم بدیدی
پی رخشت بسرهنگی دویدی
تراگر بنده بودی جای آن هست
که هستت در هنرهای جهان دست
ز یک یک موی تو صد صد نشانی
توان دادن که تو صاحبقرانی
نبودند آن دو سرور هیچ آگاه
که گردون فعل خود بنمود ناگاه
سه مرد دزد بر بالا دویدند
زنان را بر سر بالا بدیدند
بدیشان قصد آن کردند ناگاه
که سوی قلعهشان آرند از راه
پس آنگه دختر زنگی برون جست
درآمد پیش، سنگی چند در دست
بدزدان داد روی و سنگ ها ریخت
چو زخم تیر دید از بیم بگریخت
یکی تیری زدندش بر جگر گاه
که پیکانش برآمد از کمرگاه
ز تیری چون کمان قدش دو تاشد
دمش بگسست و جان ازوی جدا شد
بجان دادن ز دل برداشت آواز
که ای هرمز بیا تا بینمت باز
ببین آخر که داد من جهان داد
بگفت این و بدیدش روی و جان داد
جهان بوالعجب را کار اینست
درخت عاشقی را بار اینست
ببین کان عاشق مسکین چه غم خورد
که تاتیری بآخر بر شکم خورد
تُرُش میجست تا در زندگانیش
بتلخی جان برآمد در جوانیش
چو جان بستد سپهر جان ستانش
جهان برهاند از کار جهانش
چو لختی کرد از هر سو تک و تاز
ز خاک آمد بسوی خاک شد باز
چو دختر کشته آمد دایه برجست
امان خواست و میان خاک بنشست
چو دزدان چهرهٔ آن دایه دیدند
ز نیکوییش بی سرمایه دیدند
بریدند آن زمان حلقش بزاری
بیفگندند در خاکش بخواری
بهم گفتند رستند این زمان سخت
چه میکردند اینجا این دو بدبخت
جوان و پیرزن هستند بس زشت
که این یک همچو برفست آن چو انگشت
ز خوبی این دو زن را هست بهری
که تحفه بردشان باید بشهری
میان خاک و خون آن دایهٔ پیر
بسر میگشت باگیسوی چون شیر
چو لختی در میان خون بسر گشت
بران سرگشته حالی حال برگشت
فراوان رنج در کار جهان برد
بآخر باز در دست جهان مرد
چه بخشد چرخ مردم را از آغاز
که در انجام نستاند ازو باز
دلا در عالمی دل می چه بندی
که تا صد ره نگریی زو نخندی
چه بندی دل درین زندان فانی
که دل در ره نبندد کاروانی
چو شمع زندگانی زود میرست
ترا به زین جهانی ناگزیرست
حیاتی کان بیکدم باز بستهست
کسی کان دم ندارد باز رستهست
چه خواهی کرد در عالم حیاتی
که آن را نیست یک ساعت ثباتی
چه آویزی تو در چیزی که ناکام
ز دست تو بخواهد برد ایام
چو مُردی نه زنت ماند نه فرزند
دراید هفتهیی را بندت از بند
نه سیمت ماند و نه باغ و گلشن
نه تن ماند نه دل نه چشم روشن
چو بستانند از تو هر چه داری
بدشت حشر آرندت بخواری
بدشت حشر چون آیی بدانی
که چون بر باد دادی زندگانی
منه دل بر جهان ناوفادار
که نه تختش بماند با تو نه دار
چو میدانی کزین زندان فانی
بعمر خود ندیدی شادمانی
ترا پس حاصلی زین تیره بنگاه
بجز حسرت چه خواهد بود همراه
گرت امروز گردون مینوازد
مشو ایمن که او با کس نسازد
که گردون همچو زالی کوژپشتست
بسی شوی و بسی فرزند کشتست
نخواهد کردن از کشتن کناره
چه صد ساله بود چه شیرخواره
چه ماتم چه عروسی غم ندارد
که او زین کرم خاکی کم ندارد

... بیمار گشتن جهان افروز

چه گلرخ دایه را جان داده میدید
میان خاک و خون افتاده میدید
نبودش تاب آن بیداد و خواری
برآورد از جهان فریاد و زاری
کتان سنبلی بر تن بدرّید
چو گل بر خویش پیراهن بدرّید
ز خون نرگسش گل گشت هامون
شد از شبرنگ چشمش خاک گلگون
فغان میکرد و میگفت ای گرامی
چرا کردی برفتن تیز گامی
چو حلقه سر نهادی بر در من
بزاری جان بدادی بر سر من
دل و جان در سر و کارم تو کردی
وفاداری بسیارم تو کردی
تو بودی از جهان جان و جهانم
چو رفتی از جهان برگیر جانم
تو بودی غمگسارم در جوانی
نخواهم بیتو اکنون زندگانی
تو بودی مونسم در هر بلایی
تو بودی مشفقم در هر جفایی
دریغا کز طرب لب تر نکردی
که عمری رنج بردی برنخوردی
تو بودی کار ساز و ساز گارم
تو بودی مهربان و راز دارم
خداوندا بمردم در جوانی
که من سیر آمدم زین زندگانی
چو ابرو از طرب پیوسته طاقم
که هر دم یاریی بدهد فراقم
فلک هر ساعتی از بی وفائی
دهد از همنشینانم جدایی
عجب نبود که همچون دایهٔ من
جدایی گیرد از من سایهٔ من
چه بودی گر برفت آن مهربانم
که رفتی بر پی او نیز جانم
چو دزدان روی گل دیدند ناگاه
چو غنچه باز خندیدند ازان ماه
نگه کردند حُسنا در برش بود
یکی خورشید و دیگر اخترش بود
گرفتند آن دو بت را و ببردند
بسوی دز بدزبانان سپردند
چو دزدان سوی دز رفتند از جنگ
ببالا کرد خسرو شاه آهنگ
چو بر خر پشته آمد شاهزاده
دو زن را دید بر روی اوفتاده
بخواری هر دو زن را کشته دیدند
دو دیگر از میان گمگشته دیدند
بهم آن هر سه تن اقرار کردند
که دزدان پلید آن کار کردند
دو ناخوش روی را کشتند ناگاه
دو نیکو روی را بردند از راه
سیه کردند کار خویشتن را
که کاری سخت آمد آن سه تن را
شه سرگشته دل در پیش یاران
فرو میریخت خون دل چو باران
بیاران گفت چندین مکر کرده
بلا دیده بسی و اندوه خورده
بچندین شهر چندین غم کشیده
کنون چون لقمه شد بر لب رسیده
یکی از دست ما این لقمه بربود
ولی چه سود ازین چون بردنی بود
اگر صد موی بشکافم بتدبیر
برون نتوان شدن مویی ز تقدیر
همه روز آن سه تن با هم ببودند
ز گلرخ راز گفتند و شنودند
نمیدیدند روی رفتن خویش
نه روی ماندن و آسودن خویش
بهم گفتند اگر باشیم یک ماه
ز ما یک تن نیابد سوز دز راه
مگر مرغی شویم و پر برآریم
که تا از برج این دز سر براریم
دل خسرو ازان غصه چنان شد
که خونی گشت و از چشمش روان شد
رخش چون زعفران گشت و لبش خشک
دو دستی خاک میافشاند بر مشک
حمیّت بر تن او کارگر شد
دلش همچون فلک زیر و زبر شد
بیاران گفت آن درمانده مسکین
چه سنجد در کف دزدان بی دین
خداوندا تو میدانی که چونم
تویی هم رهبر و هم رهنمونم
ببخشی بر من بیچاره گشته
ز خان و مان خویس آواره گشته
بفضلت بندازین سرگشته بگشای
مرا دیدار آن گمگشته بنمای
ندارم از جهان جز نیم جانی
بکام دل نیاسودم زمانی
دل خود را دمی بیغم ندیدم
بشادی خویش را یک دم ندیدم
دلم خون شد بحق چون تو خاصی
کزین دردم دهی امشب خلاصی
چو شد زاندازه بیرون زاری او
درامد یار او دریاری او
بخسرو شاه گفت آزاده فرّخ
که فارغ باد شاه از کار گلرخ
که من در شبروی بسیار بودم
بسی در عهدهٔ این کار بودم
هم امشب نیز آن مه را بدزدم
وگرنه سر بتاب از پایمزدم
ازان شادی دل خسرو چنان شد
که گفتی پیر بود از سرجوان شد
بسی بر جان فرّخ آفرین کرد
که بادی جاودان ای پیش بین مرد
بدین امّید میبودند آن روز
که تا ناگه فرو شد گیتی افروز
چو خورشید از فلک در باختر شد
همه دریای گردون پر گهر شد
شه زنگ از حبش لشکر برون کرد
فلک را پایگاهی قیرگون کرد
شبی بود از سیاهی همچو انقاس
نشسته پاسبان بر منظر پاس
شبی در تیرگی از حد گذشته
چو نیل و دوده در قطران سرشته
شبی تاریک و فرّخ زاد در خشم
سیه پوشیده همچون مردم چشم
چو فرّخ زاد با شب همقبا شد
نه شب از وی نه وی از شب جدا شد
چو فرّخ شد برون از پیش هرمز
بتنها باز میگشت از پس دز
دزی بد خندقش در آب غرقه
شده درگرد آن دز آب حلقه
نمیدید از پس دز پاسداری
بپل بیرون شدش بس روزگاری
ز زیر خاک ریز آن دز از دور
کمند افگند بر یک برج معمور
چو گربه بر دوید و بر سر آمد
ز سگ در تک بصد ره بهتر آمد
بزیر باره بامی دید والا
کمند افگند در دیوار بالا
بیک ساعت ببام آمد ز باره
بجایی روشنی دید از کناره
برهنه پای سوی روزنی شد
دو چشمش سوی مردی و زنی شد
بزن میگفت آن مرد جفا گیش
که ای زن ناجوانمردی مکن بیش
بکین چون آب داده دشنهٔ تو
ز بی آبی بخونم تشنهٔ تو
چرا پاسخ بکام من نگویی
چرا ناکام کام من نجویی
اگر کام دلم حاصل نیاری
سر جان داشتن در دل نداری
بیا فرمان من بر کام من جوی
هوای همنشین خویشتن جوی
خود آن زن بود حُسنای دلارام
چو مرغی سرنگون افتاده در دام
بپیش دزد میگفت ای خداوند
نخستین شاه ما را دست بربند
چو شه در بندت آمد من ببندم
که من از بیم او اندیشمندم
چو آن هر سه گرفتار تو آیند
دل و جانم خریدار تو آیند
تو ایشان را زره بر گیر وانگاه
بکام خویش کام خویش در خواه
سخن میگفت زینسان پیش آن مرد
که تا برهد مگر زان ناجوانمرد
چو از روزن فراتر رفت فرّخ
شنود از دور جایی بانگ پاسخ
سوی آن بام روی آورد چون دود
کدامین دود، نتوان گفت چون بود
سرایی دید ایوان برگشاده
نشسته گلرخ و شمعی نهاده
یکی دزدی بپیش گل فگنده
دهانش بسته و چشمش بکنده
چو فرّخ آن بدید از ناز و از کام
صفیری زد بسوی گلرخ از بام
چو گلرخ دیده سوی بام انداخت
صفیر مرد حیلت ساز بشناخت
بسوی بام رفت و در گشادش
بیک ساعت سلاح و تیغ دادش
بفرخ گفت ده مردند در دز
دگر مشتی زنند ادبار و عاجز
ترا گر خود نبودی راه بر من
نجستندی ز من یک مرد و یک زن
کنون چون آمدی برخیز هین زود
برآور زین گروه آتشین دود
که پرخون شد ز درد دایهٔ‌من
همه پیراهن و پیرایهٔ من
مرا آن دم که دزد از جای بربود
دلم از درد مرگ دایه پر بود
ندانستم در آن دم هیچکس را
نگاهی مینکردم پیش و پس را
وگرنه دزد کی بردی مرا زود
ولی این کار تقدیر خدا بود
بگفت این وز درد دایه برجست
چو نی بر کینهٔ دزدان کمر بست
روان شد همچو شاخ سرو گلرخ
دوان سر بر پیش آزاده فرخ
چو پیش خانهٔ حُسنا رسیدند
صفیر از حیله درحسنا دمیدند
چو آن دزد پلید از پس نگه کرد
سرش را زودحسنا گوی ره کرد
چو دل فارغ شدند و راه جستند
ز هر سو قلعه را درگاه جستند
برون بردند یک مرد و دو زن راه
وزانجا برگرفتند آن سه تن راه
چو برسیدند با پیش و پس دز
بدز در خفته بد ده مرد کربز
کم از یک ساعت از زخم کتاره
سه تن کردند ده کس را دو پاره
چو دل از کار ایشان بر گرفتند
از آنجا راه بالا برگرفتند
زنان را دست بر بستند یک سر
گشادند آنگهی آن قلعه را در
شه و فیروز را آواز دادند
که تا هر یک جوابی باز دادند
ز بانگ گل چنان دلشاد شد شاه
که چون شوریدهیی سر داد در راه
چوآن آزادگان آنجا رسیدند
ببستند آن در و سر در کشیدند
گل آشفته خون میریخت برخاک
نشسته خاک بر سر پیرهن چاک
ز نرگسدان چشمش خون روان کرد
ادیم خاک را چون ارغوان کرد
ز باران سرشکش گل برون رست
کجادیدی گلی کان گل ز خون رست
خروش و جوش چون دریا برآورد
چو کوهی لاله از خارا برآورد
دل شه تنگ شد زانماه چهره
بگل گفتا زعقلت نیست بهره
کسی چون کشته شد اکنون چه تدبیر
که درمانی ندارد درد تقدیر
قضا از گریهٔ گل برنگردد
که تقدیر خدا دیگر نگردد
چو ما را فتنه زین دزدان کژخاست
چنین کاری نیاید بی کشش راست
درست از آب ناید هر سبویی
زهی سنگ و سبوی تند خویی
بماتم گر قیامت کردهیی ساز
نبینی تا قیامت دایه را باز
تو خود دانی یقین کان دایهٔ پیر
بسی سیری نمود از چرخ دلگیر
بدو نیک جهان بسیار دید او
زهر نوعی بسی گفت و شنید او
غم او می مخور چندان که دایه
ز عمر خود تمامی یافت مایه
غم آن دختر زنگی خور آخر
که بود از دایه بس نیکوتر آخر
غم او خور که او بهتر ز دایه
که از فرهنگ وخوبی داشت مایه
ز کشتن کار دختر را مزیدست
که دزدان غازیندو او شهیدست
سمنبر را ز خسرو خنده آمد
تو گفتی مردهیی بد زنده آمد
همه شب هم درین بودند تا روز
که برگردون علم زد عالم افروز
زمین چون رود نیل از جوش برخاست
فلک صوفی نیلی پوش برخاست
عروس آسمان از پردهٔ قار
چو طاوسی برون آمد برفتار
بهر یک پر هزاران پرتوش بود
کمیتی ازرق تنها روش بود
گل خورشید چون از چرخ بشکفت
بجاروب شعاع اختر فرو رفت
دو زن با فرّخ و با شاه فیروز
بگردیدند گرد دز دگر روز
فراوان مال و نعمت یافت خسرو
چه زرّ کهنه و چه جامهٔ نو
بفیروز و بفرخ داد جمله
که صد چندین شما را باد جمله
بسی فیروز بر شاه آفرین کرد
زبان بگشاد فرخ همچنین کرد
که ما از بندگان شهریاریم
بدیدار تو روشن روزگاریم
ترا برجان ما فرمان روانست
چه میگوییم ما چه جای جانست
اگر زر بخشی و ور سیم ما را
نیابی کار جز تسلیم ما را
ز فرمان تو هرگز سر نپیچیم
که بی فرمان تو کمتر ز هیچیم
چو بربستند بار سیم و زر هم
گشادند آن زمان از یکدگر هم
که گر خواهید در بنگاه گیرید
وگرنه هم از اینجا راه گیرید
ازان پس جمله پیش پشته رفتند
بر آن عورتان کشته رفتند
ز خون آن هر دو زن را پاک کردند
دلی پرخون بزیر خاک کردند
همه خلقی که در افلاک بودست
رهش از خون بسوی خاک بودست
تو نیز ای مرد عاقل همچنینی
که گه خونی و گه خاک زمینی
کسی کو زیر چرخ سرنگونست
رجوع او میان خاک و خونست
تو تا در زیر این زنگار رنگی
اگرچه زندهیی مردار رنگی
بسختی گر پی صد کار گیری
اگر خود زاهنی زنگارگیری
چو اینجا پایداری نیست ممکن
چگونه میتوانی خفت ایمن
همه شب سر چرا در خواب آری
که تا روز قیامت خواب داری
تن مردم که مشتی خاک و خونست
میان آمد و شد سرنگونست
ببین تا آمدن بر چه طریقست
که خون و درد زه با او رفیقست
نگه کن تا شدن چون بود و کی داشت
که مرگ و حسرت دایم ز پی داشت
درین آمد شد خود کن نگاهی
که تا چندان بیفزایی بکاهی
کسی از آدمی شرمندهتر نیست
که هر ساعت ز گریه چشم تر نیست

دفن كردن گل دایه را و رفتن با خسرو بروم

الا ای شاخ طوبی شکل چونی
چو شاخی می مکن این سرنگونی
بشرق وغرب بگذشته چو برقی
ولیکن تو برون غرب و شرقی
تو در مشکوة حسنی چون چراغی
چراغ شاخسار هشت باغی
چو از نور دو کونی چشم روشن
ترا زیتونهٔ قدسست روغن
ازان روغن بشکلی میفروزی
که شمع آسمان را می بسوزی
چو تو شاخ درخت لامکانی
درختت خورده آب زندگانی
ازان نور مبارک پرتوی خواه
خرد را در سخن بیرون شوی خواه
طبیعت را بمعنی کار فرمای
عروسان سخن را روی بگشای
کزین پس جادوییهای سخنگوی
ترا معلوم گردد ای سخن جوی
دریغا ماه هست و مشتری نه
جهان پر جوهرست وجوهری نه
سخن را نظم دادن سهل باشد
ولی گر عذب نبود جهل باشد
چو بنیادی نهد مرد سخن ساز
نشاید مختلف انجام و آغاز
که گر شاگرد، بد بنیاد باشد
نشان آفت استاد باشد
کنون ای مرد دانا گوش بگشای
عروس نطق معنی بین سراپای
چنین گفت آنکه او پیر کهن بود
جوان بختی که جانش پر سخن بود
که چون گل دایه را در گل دفین کرد
از آنجا راه بر دیگر زمین کرد
گل و حُسنای حسن افزای و خسرو
روان گشتند با یاران شبرو
چنان راندند مرکب در بیابان
که بر روی زمین باد شتابان
اگر بگذاشتی هر یک عنانرا
بیک تک در نوردیدی جهان را
نه باد تیز رو آن پیشه در یافت
نه آن تک را بوهم اندیشه دریافت
بماهی جمله در خشکی براندند
بماهی نیز در کشتی بماندند
چو خسرو شاه از دریا برون رفت
بحدّ کشور قیصر درون رفت
بده روز دگر راندند یکسر
که تا نزدیک آمد قصر قیصر
ز منزلگاه، فرّخ زاد شبرو
بتک میرفت تادرگاه خسرو
برشه بارخواست و در درون شد
پس آنگه حال برگفتش که چون شد
بسی بگریست آن دم تنگدل شاه
برآورد از میان جان و دل آه
ازان پاسخ دل شه شد دگرگون
عجب ماند از عجایب کارگردون
همی گفت ای سپهر هیچ در هیچ
زهی بند و طلسم پیچ در پیچ
نیابد هیچکس سر رشتهٔ تو
همه عالم شده سرگشتهٔ‌تو
منادیگر برآمد گرد کشور
که تا کشور بیارایند یکسر
ز بهر شاه، شهر آرای سازند
جهان را خلد جان افزای سازند
چنان آرایشی سازند خرّم
که روم افسر شود بر فرق عالم
بهر سویی که فرّخ زاد سریافت
زهر بخشندهیی چیزی دگر یافت
بیک ره خلق عزم راه کردند
زنان شهر را آگاه کردند
دو صد خاتون و مهدی بیست زر بفت
برون بردند و فرّخ پیشتر رفت
چو ازره پیش خسرو شه رسیدند
نقاب از چهرچون مه برکشیدند
زمین را پیش شه از لب بسودند
درآن گفت و شنود آن شب غنودند
چو این هفت آشیان زیر و زبر شد
هزاران مرغ زرّین سر بدر شد
کبوتر خانهٔ این هفت طارم
تهی کردند از مرغان انجم
بیک ره از ده آیات ستاره
فرو شستند لوح هفت پاره
شه قیصر برون آمد دگر روز
باستقبال فرزند دل افروز
سواری ده هزارش از پس و پیش
بزرگان هرکه بودند از کم و بیش
چو خسرو را نظر بر قیصر افتاد
بخدمت کردن از مرکب درافتاد
زمین را پیش شه بوسید ده جای
وزان پس،‌سرفگند استاد بر پای
ز مهر دل،‌گرستن بر شه افتاد
دگر ره پیش قیصر در ره افتاد
شهش در برگرفت و زار بگریست
میان خوشدلی بسیار بگریست
بزرگان هر دو تن را برنشاندند
سخن گویان ازان منزل براندند
سرافرازان، چو شاهان در رسیدند
بزیر پای اسپ اطلس کشیدند
زمانی شور بردابرد برخاست
همه صحرا غبار و گرد برخاست
جنیبتها و هودجها روان شد
ز هر جانب یکی خادم دوان شد
روارو، ازیلان برخاست حالی
ز خلق روم ره کردند خالی
هزاران چتر زرّین نگونساز
ز یک یک سوی میآمد پدیدار
نشسته بود گلرخ در عماری
بزیرش مرکبان راهواری
سر آن مرکبان از زر گرانبار
هزاران سرازان یک مونگونسار
بگرد گل عماریهای دیگر
صد و پنجاه سر بت زیر چادر
کمیتی هر یکی آورده در زین
سرافسارش مرصّع، طوق زرّین
زمین از زرّ و گوهر موجزن بود
جهانی در جهانی مرد و زن بود
بهر صد گام طاقی بسته بودند
بطاق آسمان پیوسته بودند
زهر کو، بانگ نوش مهتران بود
زهر سو، نعرهیی بر آسمان بود
نشسته ماهرویان، روی بر روی
می گلرنگ میخوردند هر سوی
ز موسیقار، غلغل می برآمد
ز گل صد بانگ بلبل می برآمد
پیاله برخروش چنگ میشد
خروش چنگ یک فرسنگ میشد
ز زیر پرده، چنگ آواز میداد
چو شکّر، نی جوابش باز میداد
خرد بر سر فتاده دوش میزد
چودیگی کاسهٔ می جوش میزد
ز یک یک دست می دو رویه میشد
بشش سه چار،‌دست انبویه میشد
پیاله کالبد را چون تهی کرد
هزاران کالبد را جان رهی کرد
ز بانگ دار و گیر نعرهٔ نوش
همه کشور چو دریا بود در جوش
سپهر پیر را بر روی عالم
ز شادی لب نمیآمد فراهم

رفتن خسرو و گل بباغ

ز شهرآرای چون بگذشت یک ماه
بسوی باغ شد یکماه آن شاه
برون از شهر باغی داشت خسرو
که در خوبی بهشتش بود پس رو
کشیده سی چمن، در روضهٔ او
فگنده گل، عرق در حوضهٔ او
چه حوضی، روشنی آفتابش
گلابی در عرق اِستاده آبش
بهرسوی چمن آب روان بود
ریاحین چمن سیراب ازان بود
کشیده سر بسر در سرو آزاد
ببسته ره بزیر بید و شمشاد
همی چندان که بالای چمن بود
چنار و سرو و بید و نارون بود
چنان پربار بودی شاخساران
که بروی بسته بودی راه باران
ز بس چستی شاخ دل گزینش
ندیدی آسمان روی زمینش
کنار چویبارش سبز خط بود
میان او بسی طاوس و بط بود
بپیش باغ قصری چون بهشتی
ز نقره خشتی از زرنیز خشتی
نهاده تخت زرّینش ز هر سوی
بگرد حوض و ایوان روی در روی
ز صد در جامه گوناگون فگنده
بساط از اطلس و اکسون فگنده
ز هر در ساخته چندان تجمّل
که نتوان کرد شرح آن تجمّل
سرایی بود ایوان برکشیده
سر او تا بکیوان برکشیده
بپیش درش از فیروزه، تختی
مرصّع کرده از یاقوت لختی
مشبّک قبّهٔ زرّین والا
که مشک ریزه باریدی ز بالا
بهر ساعت نثار مشک کردی
نه زان بودی کزان خوی خشک کردی
کنارش را خراج هفت اقلیم
میانش خشتی از زر خشتی از سیم
نه چندان فرش و بستر بود و جامه
که شرحش نقش داند کرد خامه
سرایی چون نگارستان چین بود
سرای گل ز بهر خلوت این بود
نشسته گل چو ماهی بر سر تخت
ستاده ماهرویان در بر تخت
یکی تاج مرصّع بر سر او
یکی دیبای ازرق در بر او
هزاران سرو بر پای ایستاده
خرد بر پای ایشان سر نهاده
جهان راستی بازلفشان پیچ
جهان جادویی با چشمشان هیچ
نقاب از شرمشان افگنده بر ماه
شکر از لعلشان افتاده در راه
همه در پیش گل بر پای مانده
بدیده روی گل بر جای مانده
شبانگاهی درآمد شاهزاده
بگلرخ گفت هین ای ماه زاده
میی در ده که فردا هست نوروز
بباید ساختن جشنی دل افروز
کنون باری بیا تا امشبی خوش
بهم جشنی بسازیم ای پریوش
همه روی زمین آب زلالست
همه روی هوا باد شمالست
بروی دشت افگن دیده ای دوست
که مغز پسته بیرون آمد از پوست
ز سنگ خاره آتش جست بیرون
سر کهسار شد از لاله پرخون
جهان تازهست و ایام بهارست
سماعی خوش شرابی خوشگوارست
درین موسم تماشا ناگزیرست
که با زاری مرغ آواز زیرست
درین بودند با هم آن دو سرمست
که روز از شب گریزان رخت بر بست
فرود آمد شه خورشید ناگاه
ز پشت نقره خنگ چرخ برگاه
شه زرّینه رخ فرزینه رفتار
پیاده شد ز اسپ پیل کردار
ز چرخ وسمه رنگ و نیل اندود
چو ابروی مه نو روی بنمود
سیه پوشان شب لشکر کشیده
ز ماهی تا بمه سر بر کشیده
برفتن روز شبدیزی نموده
گذشته روز و شب تیزی نموده

عشرت كردن گل و خسرو باهم

شبی خوشتر ز نوروز جوانی
می صافی چو آب زندگانی
گل و خسرو فتاده هر دو سرمست
بکش آورده پای و زلف در دست
سیه پوشیده زلف شبروگل
شده شب همچو روز از پرتو گل
رخ چون روز آن دُرّ شب افروز
شب تاریک روشن کرده چون روز
زمین از بوی مویش مشک خورده
شکر با قند او لب خشک کرده
بخوزستان شکر از خندهٔ او
تبرزد در سپاهان بندهٔ او
گل سیرابش آتش درگرفته
لبش خندان و زلفش برگرفته
جهانی دل فتاده خرقه او
خرد در گوش کرده حلقه او
چو سروی ماه گلرخ سر فگنده
مهی در سر، سری در برفگنده
سر زلفش ز مشک تر زده آب
ز تاب روی گل گشته سیه تاب
قدح در حلق گل گشته شفق ریز
شده گل چون قدح ازمی عرق ریز
چو گلرخ برقع از رخ برگرفتی
ز خجلت باغ، زاری در گرفتی
وگر شعر سیه بر سر فگندی
مه و خورشید را درسر فگندی
وگر آن نازنین با جام بودی
بگردون بر،‌نفیر عام بودی
شکر از لعل گل در یوزه گر بود
بنفشه خرقه پوش آن شکر بود
زمی رنگ رخ آن ماه میتافت
بتنهایی همه بر شاه میتافت
چو برخاست از نشست مسند آن ماه
دل خلوت نشین برخاست از راه
گل سرمست چون برخاست از جای
شهش گفت اوفتادم مست درپای
چو برخیزی تو، بنشیند سلامت
چو بنشینی تو، برخیزد قیامت
دل خسرو بخون پیوستهٔ تست
ازانم همچو خون دل بستهٔ تست
یک امشب ده بدست خود شرابم
کز آبادی حسنت بس خرابم
هوای دست یازی دارم امشب
سرگردن فرازی دارم امشب
دو زلف چون دو هندوی زره پوش
منه در ترکتازی بر سر دوش
دمی با من می گلرنگ در کش
مباش ای سیمبر چون زلف سرکش
بگفت این وز لعلش گلشکر ساخت
دو دست خویش در گردش کمر ساخت
ز رشک شه فغان برخاست از ماه
که شاهد بود شاهد بازی شاه
گل تر هندوی زلفش ببازی
درآورده بدست ترکتازی
گهر بر نطع و رخ بر شه فگنده
شکر برگل قصب بر مه فگنده
میی بستد ز دست شاه گلروی
میی چون روی او گلرنگ و گلبوی
شکر میریخت، نازی تلخ میکرد
بشیرینی شرابی تلخ میخورد
بشکّر شیر رز را بوسه میداد
بجرعه خاک را سنبوسه میداد
زبان بگشاد خسرو شاه سرمست
بگل گفت ای ز مستی رفته از دست
چو تو مستی ز لب می ده بمستان
دمی بنشین که در خوابند مستان
که خواهد یافتن زین به زمانی
سر سَر دِه بده در ده زمانی
مکن دل ناخوش از قلّاشی ما
دمی خوش باش،‌در خوش باشی ما
بزاری میسراید مرغ شبگیر
بیار ای مرغ زرّین نالهٔ‌زیر
چو گلرخ پاسخ شه یافت برجست
بخدمت پیش شه شد باده بردست
ز قدّش سروبن تشویر میخورد
ز چشمش نرگس تر تیر میخورد
چو سرو آزاد کرد قدّ اوبود
مقر آمد بپیش قدّ او زود
فشانان آستین میشد بر شاه
گریبانش گرفته دامنماه
بمشکین زلف روی حضرتش رفت
مبارکباد عید عشرتش گفت
شه و گل مانده با هم هر دو تنها
بمستی گام زن گرد چمنها
مشام از بوی می پر مشک کرده
ببوسه هر دو لب تر خشک کرده
ز می بیخود دل خونخوارهٔ‌گل
فروزان آتش از رخسارهٔ گل
چو شد از می گل لعلش در آتش
ز می شد گفتهیی نعلش درآتش
ز شوق سرخی رخسارهٔ ماه
سیه شد دیدهٔ‌خونخوارهٔ شاه
بر گل رفت شه دستی بدل بر
که تا با گل کند دستی بگل در
گلش گفت ای دگر ره گشته بیداد
مرا از دست بیداد تو فریاد
ترا بر من چو حاصل باقیی نیست
بگیر این می که چون گل ساقیی نیست
دگر ره بازم آوردی عتابی
نماندت گوییا باقی حسابی
ز چشمت مستم و از باده هم مست
بدار آخر ازین مست دژم دست
دل گلرخ ز نرگس پاره داری
که تو خود نرگس این کاره داری
خطی چون مشک عنبر ناک داری
سخن چون زهر و لب تریاک داری
مکن چندین بشهوت میل، حالی
که شهوت بگذرد چون سیل، حالی
ازان چیزی که یک دم بیش نبود
اگر نوشی بود جز نیش نبود
رها کن شهوت اندر ذوق مستی
زمانی دور شو از هرچه هستی
چو گشتی مست، با گل کن دمی گشت
بگرد مفرش زنگار گون دشت
ز عالم دلخوشی داری جهانی
چو گل خوش باش از عالم زمانی
شه از گفتار گل از دست شد مست
ز پا افتاد مست و رفت از دست
دلش بیهوش شد از خواب نوشین
که دل پرجوش داشت ازتاب دوشین
چو طفل صبح بر روی زمانه
برانداخت از دهن شیرشبانه
چو طفلان دست از بر تنگ بگشاد
جُلیل از چهرهٔ گلرنگ بگشاد
سر از گهوارهٔ گردون بدر کرد
بخندید و جهانی پر شکر کرد
چو طاوس عروس خضر خضرا
علم زد بر سر این چتر مینا
برامد از حمل چون چتر زربفت
جهان را سال سیم افشان بسر رفت
چو این طاوس زرّین در حمل شد
زمانه با زر رکنی بدل شد
همه کهسارها از لاله جوشید
همه صحرا ز سبزه حلّه پوشید
تو گفتی ذرّه ذرّه خاک صحرا
نهفت از سبزه زیر گرد خضرا
هوا را آب خضر از سر درآمد
زمین را گنج قارون با سرآمد
چمن از دست گل پیمانه میخورد
صبا هر شاخ را سر، شانه میکرد
کنار جوی از سبزه سپر بست
میان کوه از لاله کمربست
چمن گفتی دبیرستان همی داشت
که چندین طفل در بستان همی داشت
هزاران گل چو طفلان نوشکفته
ز برگ سبز، لوحی بر گرفته
صبا چون جلوهشان دادی بصدروح
نهادی هر یکی انگشت بر لوح
جهان پیرانه سر گفتی جوان شد
زمین از سبزه همچون آسمان شد
هزاران لعبت زنگار جامه
شدند از شاخها پرّان چو نامه
هزاران طرفه جادوی کرشمه
شده شینابگر بر روی چشمه
هزاران تیز چشم سرمه کرده
برون میآمدند از زیر پرده
هزاران طفل خرد شیرخواره
برآورند سر از گاهواره
بزاری عندلیب از گل سخنجوی
گل از گهواره چون عیسی سخنگوی
ز شاخ سرو طوطی شکرخوار
برآورده فغان از شکریار
چمن از هر طرف چون نخل بندان
نموده لعبتان آب دندان
چمن مرواحه ساز از پرّ طاوس
شده روح صبا چون روح محبوس
چمن از دست گل سر جوش خورده
مسطّح حلقهها در گوش کرده
به دم مشّاطهٔ باد سحرگاه
زده بر نوعروسان چمن راه
صبای تند در عالم دمیده
جُلیل سبز گل، در هم دریده
سه لب کرده دو لب خندان بیکبار
لب کشت و لب جوی و لب یار
جهان جانفروز افروخته شمع
بهشتی حلّه پوش از هر سویی جمع
چو سنبل خاک را زنجیر مویی
چو سوسن باغ را آزاده رویی
ز روی کوه لاله خنجر افراز
ز جرم ابر ژاله ناوک انداز
بنفشه خرقهٔ‌فیروزه در بر
گل زرد افسر زر بفت بر سر
بنفشه جلوه کرده پرّ طاوس
شکوفه در نثار و در زمین بوس
بنفشه سر گران از بس خرابی
کشیده لاله در خارا عتابی
بنفشه طفل بود از ناتوانی
ولی نامد ازو رنگ جوانی
بنفشه بر مثال خرقه پوشان
سرآورده بزانو چون خموشان
بنفشه خرقه میپوشد بطامات
ولی نیلوفرست اهل کرامات
که نیلوفر چو نیلی پوش اصحاب
سجاده بازافگندست برآب
چو آب از باد نوروزی گره یافت
ز روی آب، نیلوفر زره یافت
چو خورشیدش بتفت و تاب افگند
زره برداشت سپر بر آب افگند
برامد ارغوان همچون تبرخون
فرو میریخت گفتی از جگر، خون
سراسر پیرهن در خون کشیده
زبانها از قفا بیرون کشیده
تنش در دام، کافورنهانی
شده چون پنبه، مویش در جوانی
چه، کز روز جوانی پیر میزاد
ولی کش ابرهر دم شیرمیداد
چو چشم چشمهها گرینده شد باز
دهان یاسمین از خنده شد باز
چو شد خندان، پدید آمد زبانش
زبان بگشاد و پیدا شد دهانش
برامد لاله همچون عود و مجمر
برون آتش، درون عود معنبر
بسان شعلهٔ‌آتش بر افروخت
بران آتش دلش چون عود میسوخت
درآمد پای کوبان بلبل مست
که گل درجلوه میآید بصد دست
چو بلبل بر سر گل نوحه گر شد
گل از پیکان برون آمد سپر شد
همی کز مهد زنگاری جدا شد
بیک شبنم کلاه او قبا شد
گل نازک چو در دست صبا ماند
برای دفع او بر خود دعا خواند
چوگل خواندی دعابستان شنیدی
صبا ازدم دعا را در دمیدی
چوشد پیکان گل از خون دل، پر
کف ابرش نثاری کرد از دُر
چو دُر بستد، نمود از کف زر زرد
بمرد باغبان گفت از سر درد
که زر بستان و دُر از ناتوانی
مرا یک هفته ده آخر امانی
بآخر مرد، آن دُرّو زر ساو
نه زر بستد نه دادش هفتهیی داو
چو گل در بار کم عمری فتادی
بزاری بانگ بر قمری فتادی
ز گل قمری خوش الحان همی خواند
همه شب ق و القرآن همی خواند
چو موسیقار درس عاشقان گفت
چو موسی بلبل عاشق برآشفت
ز مستی طوف در گلزار میکرد
همه شب آن سبق تکرار میکرد
زبان بگشاد چون داود بلبل
زبور عشق خود، میخواند بر گل
چو گل از صد زبان تکبیر گفتی
ز گلبن فاخته تفسیر گفتی
همه شب فاخته میگفت یاحی
من از سر شاخ طوبی دورتاکی
چوسار از سرو گفتی سرگذشتی
صریر نعره زن از سر گذشتی
چو یک بلبل ز شاخ آواز دادی
دگر بلبل جوابش بازدادی
بنعره بلبلان دُردانه سفتند
همه شب تا بروز افسانه گفتند
ز یک یک شاخ بانگ چنگ برخاست
هزاران مرغ رنگارنگ برخاست
ندانم تا کرا باغی چنان بود
وگر بود آنچنان بر آسمان بود

صفت جشن خسرو

نشسته شاه رومی همچو جمشید
بسر برافسری روشن چو خورشید
بزرگان و وزیران معظّم
همه بر پای مانده دست برهم
ز یک سو نو خطان استاده بر راه
ز یکسو امردان باروی چون ماه
ببردر، امردان دیبای زربفت
سر هریک ز تاب باده پر تفت
کمر بسته کلاه زر کشیده
بپیش صُفّهها صف برکشیده
بسر بر، نو خطان تاج مکلّل
کشیده حلقه چون خطّ مسلسل
بدست آورده هر یک جام زرّین
چو ماهی کاورد بر دست، پروین
ز گلبن تا بگلبن می گرفته
ز رنگ می رخ گل خوی گرفته
ز سر مجلس بدست پای مردان
پیاله همچو دستنبوی گردان
زده گز بر گلو مرغ مسمّن:
صراحی از میان پر تابگردن
چو خونی، رنگ شیر دختر رز
ولیکن گشته بی شوهر زبان گز
شراب زهرگین شکّر فشانده
زمی مرغ صراحی پر فشانده
صلای باده در یک گوش رفته
ز راه گوش دیگر هوش رفته
بخار عود میشد بیست فرسنگ
مشام از مغز کرده دود آهنگ
بخور افگنده در سرها بخاری
ز مشک افتاده در مجلس غباری
هوای شمع روشن، گشته تیره
ز دود عود و از گرد زریره
بت نوروز رخ چون عید خرّم
مه خورشید فر در زیر شبنم
لبالب آب دندان در برابر
پیاپی کرده جام می سراسر
فروغ دامن می آستین سوز
می اندر پوست گشته پوستین دوز
صراحی همچو مرغان سحرخیز
ز مخلب کرده در مجلس شکر ریز
زالحان سرود عاشقانه
شده رّقاص، نقش آستانه
ز عکس باده، در جام گهر دار
شده سرمست صورتهای دیوار
می سرکش نشسته در دم چشم
ز مستی پای کوبان مردم چشم
لب شیرین ترکان تروش روی
بنطق تلخ شورانگیز هر سوی
فروغ روی چندان حور زاده
جهانی را بهشتی نور داده
ز لعل شاهدان آب دندان
شده می همچو گل در جام خندان
شعاع شمع روشن کرده مجلس
سماع جمع جان را گشته مونس
فروغ شمع بر جام اوفتاده
بشب خورشید در دام اوفتاده
ز نور شمع شب را روز گشته
جهانی را جهان افروز گشته
چو باد صبح در عالم وزیده
حریفان را صبوحی در رسیده
بباد صبح در تختی نهاده
چو آتش جمله در تختی فتاده
سپیده دم فسرده زردهٔ شمع
گدازان باد پیه گردهٔ شمع
مه از خون شفق سر جوش خورده
شب از زرّین طبق سرپوش کرده
خمار اندر خیال می پرستان
ببازی خیال آورده دستان
صبوحی را صراحی پر نهاده
ز‌آب تلخ چرب آخر نهاده
حریفان جمله دریاکش نشسته
چو کوهی بر سر آتش نشسته
شده درگوش مرغان صبوحی
چو موسیقار قول بوالفتوحی
قرابه دیده چون خم دستیاری
پیاله کرده از می سنگساری
قدح بر چنگ و برنای عراقی
گرفته راه نی با چنگ ساقی
سبک گشته دل ازتنگی سینه
همه مردان گران از آبگینه
گشاده چار رگ از لب صراحی
شده خون در تن از مستی مباحی
شبی خوش بود و مهتابی دل افروز
قدح مهتاب میپیمود تا روز
بساقی گفت شاه عاشق مست
که می درده که چون گل رفتم ازدست
ز می گر شد گران جان سبکبار
گران جانی مکن دستی سبک دار
مرا چندان می خوش ده بزودی
که ماه من شود زیر کبودی
برآرم همچومستان های و هویی
که پیدا نیست هشیاریم مویی
بگفت این و سماع فرد درخواست
زبی خویشی دلش ار درد برخاست

نواختن مطرب

درآمداِکدشی دوشیزه ناگاه
پریشان کرده مشک تازه بر ماه
نگاری دستیارش شوخ دیده
خط سرسبزش از گل بر دمیده
خطی آورده بر لعل شکرخای
گل گرد رخش را خار در پای
بُت گلرنگ راه خارکش زد
بنوک خارراهی سخت خوش زد
ز زخمه آب زر بیرون چکانید
ز دل زخم زبانش خون چکانید
بهر زخمی که او بر رود میزد
مه نورا کلوخ امرود میزد
چو بر زد دست بر سر جادوی را
بسر رفتند راه راهوی را
ازان ره دل چنان از راه میشد
که ره بر رهروان کوتاه میشد
ز خوشی جان صوفی خرقه کش بود
که عود آن شکر لب سخت خوش بود
شکر لب عود چون آتش همیزد
شکر میریخت والحق خوش همی زد
بخوشی شعر شکّر بار میگفت
بمستی این غزل را زار میگفت
مخسب ای ساقی و در ده شرابی
ز جامی بر لب جانم زن آبی
روان کن آب بر آب روان زود
که عالم گویی از سر نوجوان بود
چو رخ در خاک خواهد ریخت چون گل
می گلرنگ ده بربانگ بلبل
بسی گل بر دمد دل چاک کرده
تو روی همچو گل در خاک کرده
میی در ده که امشب نیم مستیم
که ما از بهر رفتن آمدستیم
چو وقت صبحدم یک جام خوردیم
بمی بر صبح بی شک شام خوردیم
بیار ای سبز خط یک جام گلبوی
که پیدا شد خط سبز از لب جوی
چو آب خضر درجام می ماست
کجا میریم گر مرگ از پی ماست
چه میگویی بریز از دیده جویی
که دی رفت و ز فردا نیست بویی
دمی برخیز این افتادگی چیست
بسر شد عمر این استادگی چیست
برو دریاب امروزی که داری
خوشی میساز با سوزی که داری
غنیمت گیر این یکدم که هستت
بغارت کرده این صد غم که هستت
چو از خود میتوان رستن بیکدم
نیرزد شادی عالم بیک غم
چو جوی خون بخواهد ریخت ایام
می چون خون ده ای دلجوی از جام
خوشی امروز، خود فردا چه جویی
دمی در شور شو، سودا چه جویی
رگ اندوه را از عیش پی کن
بشادی می خور و می نوش هی کن
شکم در نه شکم را بار بردار
مکن جان و بتن دستی بسر آر
چوکار این جهان در دست داری
زیان وسود و نیست و هست داری
برو یا توبه کن یا توبه بشکن
چه باشی در میان، نه مرد و نه زن
چو خسرو این سخن بشنید از سوز
بزدیک نعره و گفت ای دل افروز
اگرچه بس براحت میزنی تو
نمک را بر جراحت میزنی تو
بریز آب رزازدست ای پریزاد
که هرگز زخمهٔ دستت مریزاد
هزاران اشک غلتان گشته در خون
ز چشم نیم مستان ریخت بیرون
بوقت صبح، مستان شبانه
برآوردند شوری عاشقانه
بگرد شاه خسرو صبح خیزان
بصحن باغ رفتند اشک ریزان
همه مخمور و می در سر فتاده
قدح در دست و سر در برفتاده
ز آه سرد مستان تُنک دل
پیاله تا قیامت شد خنک دل
چو پیش حوض بنشستند مستان
برآمد از هزار آوازدستان
ز یکسو شمعها بر آب میتافت
ز یکسوی دگر مهتاب میتافت
ز یک سو چنگ و نی در جوش آمد
ز یک سو بانگ نوشانوش آمد
ز یکسو عود بر مجمر همی سوخت
ز یکسو جان و دل در بر همی سوخت
ز یکسو بوی می عالم گرفته
ز یکسو روی گل شبنم گرفته
ز یک سو ماهرویان ایستاده
ز یکسو مشک مویان ایستاده
ز یک سو مطربان بربط گرفته
ز یکسو نوخطان سر خط گرفته
جهانی چون بهشت و حور و ساقی
نبود از هیچ نوعی هیچ باقی
سماع و مستی و عشق و جوانی
گل صد برگ و آواز اغانی
می و آب روان و نور مهتاب
سماع بلبلان و شمع خوش تاب
رخ حور و نوای صبحگاهی
همه چون جمع شد دیگر چه خواهی
چو دوری چند گردان شد فلک وار
برآمد ناله از مستان بیکبار
ز یک یک رگ غریو از چنگ برخاست
دل پرتک بصد فرسنگ برخاست
بت بربر ره بربر همی زد
غزل میگفت و راهی تر همی زد
از آن تر زد که راهی داشت هموار
و یا نه آب دستش بود در کار
چنان زد آن تهی در پیش اصحاب
کز آب دست دستش گشت پرتاب
پریرخ بر بریشم قول میزد
بریشم نعرهٔ لاحول میزد
ز مستی یک نفس بلبل نمیخفت
طریق خارکش با گل همی گفت
خرد با باده پشتاپشت میرفت
دل از سینه بسر انگشت میرفت
چو آن مهپاره زخمه ساز می کرد
ستاره بر فلک پرواز میکرد
چو راه ترزند رود سه تا رود
فرود آیند مرغان از هوا زود
چونور شمع و آواز نوا بود
همه مجلس پر از نور و صفا بود
ز فرّ شمع روی دوست میتافت
زتفّ باده دل در پوست میتافت
فروغ شمع و آواز ارم بود
بتی بس خوش می لعلش کرم بود
می تر بر تهی دستان همی زد
بریشم بانگ برمستان همی زد
در آن مجلس همه دل بی همه بود
که نوش آب زمزم زمزمه بود
نگاری ارغوان رخ و اغوان ساز
باستادی اغانی کرد آغاز
بپیش شاه، راه چنگ برداشت
براه این غزل آهنگ برداشت

غزل گفتن ارغنون ساز در مجلس خسرو و عشرت كردن

می جان پرورم ده در صبوحی
لان الرّاح ریحانی و روحی
یک امشب از قدح می نوش تا لب
که فردا را امیدی نیست تا شب
چو بادی دی شد و فردا نیامد
غم ما را سری پیدا نیامد
بهاریخوش بخور با صبح خیزان
که عمرت پیش دارد برگ ریزان
چو مرغ صبحگاهی زد پر وبال
پر و بالی بزن تا خوش شود حال
ز دور باده گر دلشاد گردی
دمی از جور چرخ آزاد گردی
چو می بر بایدت دور زمانه
دمی بنشین بعشرت شادمانه
که چون کشتی عمر افتد بگرداب
امان نبود که یک شربت خوری آب
ترا عمری که با صد گونه پیچست
یک امروزست و آنهم پی بهیچست
سحرخیزا می بنشسته درده
ز پسته بوسهٔ سر بسته در ده
برآورهای و هویی همچو مستان
ز نقد عمر داد وقت بستان
میی در ده که جمله سر براهیم
که مهمان جهان از دیرگاهیم
میی در ده تو ای سرو سهی، زود
که زود از ما جهان خواهد تهی بود
ز صد شادی دلت آرام یابد
اگر یک باده در تو کام یابد
بیا تا امشبی دلشاد باشیم
شبی از غم چو سرو آزاد باشیم
بشادی آستینی بر فشانیم
چوتنگ آید اجل مرکب برانیم
دمی بر بانگ چنگ و ناله نی
سراسر کن قدح، در ده پیاپی
برآمد از جهان آواز مستان
ببد مستی جهان را داد بستان
می و معشوق و عشق و روز نوروز
ز توبه توبه باید کرد امروز
بیار آن بادهٔ خوشبوی چون مشک
که تا تر گردد از می مان لب خشک
چو مطرب این غزل برگفت شهزاد
میان باغ از مستی بیفتاد
سوی قصر گلش بردند از باغ
رخ گل شد از آن چون لاله پر داغ
چو دیگر روز از این طاق مقرنس
جهان پوشیده شد در زرد اطلس
همه روی زمین بگرفته زردی
بیک ره آسمان شد لاجوردی
بیامد خسرو و بر تخت بنشست
بمخموری گرفته جام در دست
ز سر در، مجلسی نو، ساز کردند
همه ساز طرب آغاز کردند
یکی ساقی خاص شاه، بی ریش
کزو دل ریش میکندی ز تشویش
شکر دزدیده لعلش درمزیده
بجان زرداده دشنامش خریده
اگر بفروختی عالم سزیدی
بر آنکس کو ازو بوسی خریدی
لب او رهزن پیر و جوان بود
بدندان همه پیران ازان بود
صلای تلخ می در داد ساقی
ز شیرینی خود نگذاشت باقی
چو باده پای کوبان بر سر آمد
شه از یک کاسه چون دیگی برآمد
چو شه را باده در سر کارگر شد
بمطرب گفت خسرو بیخبر شد
برای کوری شاه سپاهان
بزن ای نغمه زن راه سپاهان
یکی یوسف جمالی عود برداشت
زبان در نغمهٔ داود برداشت
شکر لب چون بریشم بست بر عود
ز پرده برگشاد آواز داود
چو گوش کرّنا مالید هموار
بسر گردید گردون کرّناوار
ز مجلس الصّلای نوش برخاست
ز دل فریاد و از جان جوش برخاست
درآمد مرغ بریان مرحبا گوی
بصد الحان صراحی الصّلا گوی
صراحی خود نفس تا پیش و پس داشت
مگر از باده تنگی نفس داشت
می چون خون بی اندازه میشد
جگر زان خون ببر در تازه میشد
جگر را بود آن می آب کسنی
کسی کان می بخورد او بود کس نی
زمانی بود خوانی بر کشیدند
جهانی تا جهانی برکشیدند
صراحی از قفا خوردن باستاد
قدح از آب تا گردن باستاد
بیاوردند از صد گونه جلّاب
قدح پرماهیان کرده چو سیماب
چو دف از سر قدح یکسان ز هر سو
بپای افگنده همچون چنگ گیسو
چو شربت رفت خوانسالار بنهاد
زهر نوعی ابا بسیار بنهاد
ندیده بود هرگز گرده ماه
ز خوان آسمان چون خوان آن شاه
نواله داشت در بر نان ز هر سوی
هریسه داشت در سر خوان زهر سوی
ابا و قلیه و حلوا و بریان
نهاده تا بشیر مرغ بر خوان
چو نان شد خورده آمد خادمی چست
بطشت و آب هر کس دست میشست
چوخوان از پیش خسرو بر گرفتند
طری مجلس نو بر گرفتند
شه از ساقی گلرخ جام درخواست
زهرمطرب سماع عام درخواست
بیک ره مطربان نام بردار
نهادند آنچه دانستند در کار

در صفت چنگ

یکی پیری که او در پشت خم داشت
رگ و پی جمله بیرون شکم داشت
بسان دختری در پیش مادر
شده چون مصلحان در زیر چادر
چو مادر دست در خنیاگری برد
ازان دختر بناخن دختری برد
بسر ناخن ز زیر نیم چادر
ده و دو پرده ظاهرکرد بر در
بلی کو خم گرفته چون گمان بود
بران پل بحر شعرتر روان بود
ولی بر بحر هرگز پل نبودست
مگر گویی پلی زان سوی رودست
که از هرجا که برگویی سرودی
بپل با تو برد بیرون برودی
چو آواز از رگ آزرده بنمود
ز یک پرده ده و دو پرده بنمود
ز پرده روی بیرون کرده بودی
ولی آواز او در پرده بودی
نجنبیدی برو یک رگ ز سستی
چو زخمش آمدی دیدی درستی
مر او را نام گنج باشگونه
که موی سر نبودش هیچگونه
چو موی سر نبودش هیچ بر جای
چگونه میکشید او موی در پای
کسی کان پیر را در بر گرفتی
خوشی آن پیر زاری درگرفتی
بزاری پیر را دل زنده میداشت
رگی با جان هر شنونده میداشت
اگرچه پشت خم داشت و کهن بود
ولیکن سخت پیری خوش سخن بود

در صفت دف

یکی صورت درآمد ماه پیکر
نهاده همچو گردون پای بر سر
رخی مانند ماه آسمان داشت
ولیک از پنج ماه نوفغان داشت
تپانچه بر رخ چون ماه میخورد
چنان کز درد آن فریاد میکرد
چنان میتافت رویش از برون دست
که از چستی بچنبر می برون جست
چو آوازش بچنبر جان برآورد
سر بسیار کس در چنبر آورد
چو گردون چنبری گشت آشکاره
جلاجل چنبرش همچون ستاره
سه چیز مختلف او را تن آمد
ز حیوان ونبات و معدن آمد
دو روی و چار گوشش بود و سرنه
بسی زد حلقه از هر سوی و درنه
چو می بنواخت از مهر دلش دوست
ازان شادی نمیگنجید در پوست
اگرچه دید روی دوست بیرون
نیامد پیش او از پوست بیرون
اگرچه پوست از آهو رسیدش
ولی شیرافگنی نیکو رسیدش
چو آن بی پا و سر برداشت آواز
نمیدانست کس از پای، سر، باز
چو آواز خوشش بیهوش میداشت
خوش آوازی خود را گوش میداشت
بهر پرده رهش پیوسته بودی
ولکین پردهٔ او بسته بودی
نگاری ماهروی از پرده برخاست
بزد آن کوژ را در پردهٔ راست

در صفت نی

یکی طاوس فر بگرفته ماری
چه ماری همچو کار افتاده زاری
تهی و قعر جان را دُر همی داد
نی و خوشی چو شکّر پُر همی داد
نفس زد گرچه شخصش بی روان بود
بسی نالید امّا بی زبان بود
بپاسخ بود بانگش بیست دربیست
نبودش جان ولی از باد میزیست
قلم بود و خطش گرد دهان بود
قلم استاده و انگشتان روان بود
چو نبضش دلبری آورد در دست
ز نبضش همچو نبض انگشت میجست
عجایب همدمی بود او دهان را
که دم خوردی و دم دادی جهان را
نه خُلق از حلق فرسودن گرفتش
نه دم از باد پیمودن گرفتش
چرا چندین دم او تیز رو بود
چو میدانست کز بادی گرو بود
اگر بادی برو جست از نزاری
برون آمد ازو صد بانگ و زاری
زمانی شور در آفاق افگند
زمانی پرده بر عشّاق افگند
گهی راه عراق آهسته میزد
گهی راه سپاهان بسته میزد
مخالف را چو در ره راست افگند
بصنعت جادویی کرد از نهاوند
چگویم چون همه کاری نکو کرد
نوایی داشت هرکاری که او کرد
چه گر از لاغری بی بیخ و بن بود
ولکین لعبتی شیرین سخن بود

در صفت بربط

بتی خوشبوی همچون مشک بویا
زبان در بستهیی را کرده گویا
شکسته بستهیی دو دست بر سر
بیکسو فربه و یک سوی لاغر
رگش از نیش، آوازی نکوداشت
برگ در استخوان گیسوی او داشت
چو از زخمه رگش زاری گرفتی
چو زخمه دل نگونساری گرفتی
بشادی دایهیی در بر کشیدش
ولی چون راه زد، پی برکشیدش
خروشان گشت طفل رنج دیده
که بخروشد بسی پی برکشیده
همی بر پهلویش زد دایه ناگاه
که او پهلوتهی میکرد از راه
نبودی در رگش خون از نزاری
ولیکن جوی خون راندی بزاری
بهر دم دایه زخمش بیش میزد
بزخمه در رگ او نیش میزد
بمالش برد از گوشش گرانی
رگی در گوش داشت از مهربانی
اگر یک ناله بودی بیحسابش
فتادی هم ازان پرده حجابش
حسابی ناگزیر راه بودش
ادب از دایهٔ دلخواه بودش
بنوک خار، لب میدوخت او را
حساب انگشت میآموخت او را
اگرچه بر طریق خویش میبود
اسیر گوشمال و نیش میبود
ز درد زخم نیش آن طفل مضطر
ببسته بود ساعد را سراسر
چو شاه از جشن کردن بازپرداخت
بعشرت با گل دمساز پرداخت
گل و خسرو بهم چون مهر با ماه
بشادی باده نوشیدند شش ماه
جوانی بود و عشق و کامرانی
چه خوشتر باشد از عشق و جوانی
بهم بودند دلخوش روزگاری
ولیکن در میان نارفته کاری
در آن بودند تا خسرو بصد ناز
بخواهد از پدر گل را باعزاز
کنون بنگر کزین دهر پریشان
کجا خواهد رسیدن حال ایشان
تو حاضر باش تا من رازگویم
چو شکّر قصّه گل بازگویم
زهی عطّار کز فضل الهی
بحمدللّه تو داری پادشاهی
تویی اعجوبهٔ دوران سخن را
تو دادی از معانی جان سخن را
زهی صنعتگری احسنت احسنت
زهی دُر پروری احسنت احسنت
شکن بین در سر زلف سخنها
زهی شیرین سخنها و شکنها
چو دستم داد بسیاری صنیعت
بفریاد آمد از دستم طبیعت
منم امروز در ملک سخن شاه
بهرمویی نموده در سخن راه
عروض آموز کژ طبعان صریرم
ترازوی سخن سنجان ضمیرم
ضمیرم در جنان زیبا زند جوش
که حوران مینهندش دربناگوش
ضمیر من خلیل آسا از آنست
که هم ز انگشت، خود شیرم روانست
معانی ضمیرم را عدد نیست
مرا این بس که از خلقم مدد نیست
نه غایت می درآید در معانی
نه نقصان میپذیرد این روانی
مراحق داد در معنی هدایت
ازین معنیست، معنی بی نهایت

آگاهی یافتن شاه اسپاهان از بردن هرمز گل را

الا ای روشنایی بخش بینش
تویی گنج طلسم آفرینش
تویی گنج وجهان پرگوهر از تست
سپهری و فلک پراختر از تست
ز گنج عشق گوهر بر جهان ریز
شراب معرفت در حلق جان ریز
جهانی خلق را یکرنگ گردان
جهان بر کور چشمان تنگ گردان
ز یک رنگی برآور روشنایی
دو عالم را بهم ده آشنایی
چو شمعی، خویشتن سوزی بیاموز
تو میسوز و جهانی می برافروز
چو هستت قدرت پاکیزه گویی
که هم یک رنگ، هم دوشیزه گویی
ز هر علمی که باید بهره داری
بمیدان سخن دل زهره داری
ز تو گر ذکر ماند در زمانه
عوض باشد ز عمر جاودانه
چه بهتر مرد را از یادگاری
که بعد از وی بماند روزگاری
کنون از سر بگستر داستانی
که دربند تواند این دم جهانی
چنین گفت آنکه از ابر معانی
مسلّم آمدش گوهر فشانی
که چون هرمز نهاد آن مکر آغاز
که تا گل را ستاند از پری باز
چهل روز از سپاهانی امان خواست
امان دادش چنان کش دل چنان خواست
ولی شاه سپاهان آن چهل روز
چهل ساله کشید از دست دل، سوز
نبودش صبر تا خود کی درآید
که آن چل روز بی پایان سرآید
فرو شد از هم و بگداخت از سوز
چله میداشت گفتی آن چهل روز
نه روزی دل بر آسودی بسوزش
نه یک شب خواب بودی تا بروزش
نیابد چشم عاشق خواب هرگز
که نبود چشم او بی آب هرگز
همه اندیشه آن بودش شب و روز
که تا چل روز آید آن دل افروز
چو باز آید رهی گیرم ز سرباز
ز پایش موزه اندازم بدر باز
بنگذارم دمی از خویش دورش
کنم از هرکه پیش آید نفورش
بمیزانش کشم وانگه بدرخواست
خوشی در پردهٔ خود بینمش راست
حسابی میگرفت آن شاه غافل
که نبود آن حساب از هیچ عاقل
بدو عقلش بگفت از خام کاری
که شاها خط دوکش گر عقل داری
بآخر چون بآخر شد چهل روز
نشد آگه ز هرمز شاه دلسوز
نشست آن شه پگاه از خون برش تر
که تا هرمز کی آید از درش در
بسی بنشست و بس برخاست آن شاه
نیامد هیچکس پیدا ازان راه
بدل میگفت امروزی کنم صبر
که تا فردا براید ماهم ازابر
بیاید پیش من هرمز پگاهی
ز گلرخ پس رو خود کرده ماهی
بدین امّید روز آورد با شب
ولی تا روز آن شب کرد یارب
همه شب جای خوابش خون گرفته
زمین از اشک او جیحون گرفته
دُرش در چشم ازان وسواس میگشت
مژه در چشم او الماس میگشت
چو دُر از چشم او پیدا همی شد
کنار او ز دُر دریا همی شد
گهی از روی گلرخ یاد میکرد
گهی از شوق او فریاد میکرد
گهی چون مرغ بی آرام میشد
گهی از تخت زر بر بام میشد
گهی از در چو باد صبح میجست
گهی دل در کلید صبح میبست
گهی گفت ای حکیم ناوفادار
چو شد چل روز چون نایی پدیدار
مکر او نیز بر دست پری ماند
پری بردش، ازان از من بری ماند
چو شمعی شب بروز آورد از سوز
ولی زان شب بتر بودش دگر روز
چو دراز برج گردون باز کردند
کواکب خانهها را ساز کردند
همه یکسر بدان در، دردویدند
ازان چون صبح بدمد ناپدیدند
چو قرص تیغ زن بگشاد بازو
چو پرآتش تنوری، در ترازو
بجوشید ازتنور آتشین خوش
جهان شد جمله پر طوفان آتش
چو طاوس مرصّع بال گردون
علم زد با هزاران جلوه بیرون
یکی را شه بر هرمز فرستاد
که ای استاد بگذشت آن بر استاد
بگو کز چیست این چندین مقامت
بیا چون گشت چل روزی تمامت
مرا خود دل ز غم زیر و زبر شد
که تا این چل شبانروزم بسرشد
قدم در نه، رها کن از سخن دست
چو زلف گلرخ این چل را مکن شست
شبانروزی دگر کاری ندارم
مگر بنشسته روز و شب شمارم
نهادی از پی این عهد گردن
کنون هم سر مپیچ ازوعده کردن
اگر بنشستهیی و گر بپایی
ز پا منشین چنان کاین دم بیایی
اگر گل را گرفتی پیشم آری
مرا دلخوش کنی با خویشم آری
چو آن مرد این سخن بشنید از شاه
بزخم پای گرد انگیخت از راه
چوتیری کاورد قصد نشانه
شد آن پرتک سوی هرمز روانه
چونزدیک در هرمز رسید او
در هرمز چو آهن بسته دید او
بنرمی حلقه برسندان در زد
چو کس پاسخ ندادش سخت تر زد
بصد در، در بزد آن در زن خوار
درش نگشاد و لرزان گشت دیوار
زمانی در زدن را باز میداد
زمانی از برون آواز میداد
چو دادی از برون بسیار آواز
صدادادی جوابش از درون باز
یکی همسایهٔ بی سایه ناگاه
برون آمد چو خورشیدی ز خرگاه
بگفتش در مزن ای در زن سرد
مکوب ای آهنین دل آهن سرد
که چل روزست تا هرمز بشبگیر
از اینجا شد برون چون از کمان تیر
سه زن را با دو تن دیگر ببردست
مگر ایوان بدیگر کس سپردست
چو پاسخ یافت از زن مرد در زن
بجست از جای چون ارزن زدرزن
چوباد از رهگذر حالی گذر کرد
برشه رفت و زان حالش خبر کرد
شه از گفتار مرد از جای برجست
چو شیری مست میزد دست بر دست
گهی لب را بدندان پاره میکرد
گهی جان را بمردی چاره میکرد
گهی ز اندیشه در سودا فتادی
گهی در دست صد غوغافتادی
گهی در تاب شد چون شیر از تف
گهی چون شیر میریخت از لبش کف
رگش رادیده میبرّید بی نیش
دلش از غصه میغرّید بیخویش
برآمد آه خون آلود از شاه
که دانست آنکه هرمز بردش از راه
زبان بگشاد کاحسنت ای سگ شوم
نکوکاری بکرد این بدرگ روم
چو بد کردم، بدم افتاد از خویش
کسی کو، بد کند بد آیدش پیش
یقین دانم که این فکری نه خردست
که این زن را چنین از راه بردست
ندانم تا چسان تزویر آمیخت
که گل با او چو می با شیر آمیخت
ندانم تا چه زرق و جادویی کرد
که گل با من چنین کدبانویی کرد
ندانم تا چه دم داد آهنم را
که گل برداشت چون بادی قدم را
کلوخ امرود کرد آن سگ بدستان
کلوخ آمدمگر برنارپستان
دلش را زو کلوخی بود در راه
که آبی برکلوخش ریخت ناگاه
مگر سنگیش ازو در کفش افتاد
که شد همچون کلوخی کفشش از یاد
مگر کفشش ازو در اندرون گشت
بمن بگذاشت کفش ازدر برون جست
چنان بی کفش رفت آن شوم زاده
که مرد کفش دردامن پیاده
مگر هرمز چو مرد کشفگر شد
که گل را پاره بردوخت و بدر شد
مرا زین کفشگر رویی بنفشست
که کافر نعمت و کافر درفشست
اگر خوردی ز کفش من قفا او
بزیر کفش منشاندی مرا او
زن ناپارسا درخورد تیغست
اگر روزی خورد روزی دریغست
سگ از بیگانه با فریاد گردد
ز روی آشنا دلشاد گردد
سگ از وی به که سگ همخانهیی را
بنگذارد شود بیگانهیی را
دریغا کان سگ از دامم برون جست
وزو آتش ز اندامم برون جست
دریغا گر مرا بودی خبر زود
ولیکن چون کنم دیرم خبر بود
کرا افتاد هرگز در جهان این
زهی کار جهان، کار جهان بین
گرامی داشتم آن شوم زن را
بپروردم بلای خویشتن را
سخن جز بر مذاق او نگفتم
بسالی در فراق او نخفتم
چوجانی برگزیدم از جهانش
پس آنگه خواندمی آرام جانش
شبی گر دست من بروی رسیدی
بده روز آتش اندر نی دمیدی
بتندی پیرهن را چاک کردی
بکندی موی و بر سر خاک کردی
برآوردی فغان از دل بزاری
مرا از در برون راندی بخواری
وگر استادمی از دور بر راه
چو چشم او در افتادی بدرگاه
دو چشم از چشم من برهم نهادی
چنین این خسته را مرهم نهادی
بپوشیدی بپرده روی از من
گریزان گشتی از هر سوی از من
ز زنگی، طفل چون آرد هراسی
ز من او بیش آوردی قیاسی
چه گر شاهی بقال و قیل بودم
بچشم گل چو عزرائیل بودم
چنان ترسیدی از من آن جفا کیش
که من زومی بترسیدم ازو بیش
اگر دیدی مرا درجای خالی
بگردانیدی از من روی حالی
نه گوهر خواستی نه جامه وزر
نه آرایش نه مشّاطه نه زیور
ز شادی منش اندوه بودی
ز مهرم بر دلش صد کوه بودی
اگر روی مرا در آب دیدی
بشب هندوستان درخواب دیدی
ز خود صد دستبردم برشمردی
بنرد حیله صد دستم ببردی
مگر گفتم ز روی شرمگینی
ندارد آرزوی همنشینی
مگر گفتم که از بس پارسایی
همه ننگ آیدش از پادشایی
مگر گفتم ز بیماری چنانست
که گر با من بود، او رازیانست
چه دانستم که آن شوم زبونگیر
درون پرده خواهد شد برونگیر
مرا گوید سوی باغم کسی کن
چوباز آیم تماشاها بسی کن
نبودش هیچ دامنگیر با من
ازان درچید ازین سرگشته دامن
دریغا گر کسم آگاه کردی
سپه درحال عزم راه کردی
نمیگردد کمم یکدم ز دل سوز
چه سازم چون کنم بگذشت چل روز
چه سگ بود آنکه گل را برده از راه
نترسید و نه اندیشید از شاه
حکیمی و پزشکی کرد تلبیس
که تا از راه برد او را چو ابلیس
ولیک آن مرد را این دست ازان بود
که بس نیکو و بس شیرین زبان بود
چو بس پاکیزه بود آن مرد دانا
شد از پاکیزگی بر گل توانا
درین معنی مرا اوّل گنه بود
که او در شهر همچون خاک ره بود
رسانیدم ز خاکش سر بگردون
مکافاتم چنین کرد آن سگ دون
چو پای از جای شد بر پی چه پویم
که یار از دست دادم می چه جویم
شد القصّه ازین غصّه شب و روز
چو شمعی اشک میبارید در سوز
بشب در یک زمان خوابش نبودی
بجز خون بر جگر آبش نبودی
چونی زاتش دلش در سینه میسوخت
ز بی مهری گل در کینه میسوخت
بران بنشست آخر شاه خونخوار
که تا از پرده چون آید برون کار
درون پرده زان دل بیقرارست
که کار پرده بیرون از شمارست
کنون با حال خسرو شاه آییم
سپاهان رفت با این راه آییم

رشك حسنا در كار گل و قصد كردن

چنین گفت آنکه استاد جهان بود
که در باب سخن صاحبقران بود
که چو شش ماه خسرو بود با گل
بهردم عشرتش نوبود با گل
گهی با گل می گلفام خوردی
گهی صد بوسه از گل وام کردی
گهی آن وام گل را بازدادی
گهی گل را بهای ناز دادی
گهی سیمین برش در برگرفتی
گهی خاک رهش در زر گرفتی
زمانی عشرتی نوساز کردی
زمانی خلوتی آغاز کردی
زمانی از گلش شکّر چشیدی
زمانی تنگ شکر درکشیدی
چو در برداشت چون گل دلستانی
نکردی یاد از حسنا زمانی
چو گل باشد، که، از حُسنا کند یاد
چو دُر باشد، که از مینا کند یاد
چو سر باشد ز افسر کم نیاید
چو ماه آمد ز اختر کم نیاید
چو صبح آید، که جوید وصل انجم
چو آید آب برخیزد تیمّم
بسی بودی که حسنا پیش شهزاد
باستادی و شه را نامدی یاد
بسی بودی که خود را مینمودی
بشاه، و شاه ازو آزاد بودی
بشادی خسرو و گل شام و شبگیر
بهم بودند دایم چون می و شیر
دل حُسنا ز گل درجوش افتاد
گهی برخاست و گه مدهوش افتاد
بجوش آمد در آن اندوه رشکش
کنارش گشت دریایی زاشکش
ز دانا این سخن آمد مراخوش
که گفتارشک سوزان تر ز آتش
نباشد رشک زن بر کس مبارک
که رشک زن بود زخم بلارک
روا دارد که سر بر جای نبود
ولی با سوز رشکش پای نبود
کسی داند که رشک آدمی چیست
که او در رشک روزی تا بشب زیست
شبی کان شب سیه تر بود از قار
شبی تیره چو روز دوری از یار
جهان تاریک تر از روی زنگی
چو چشم مور بر حسنا ز تنگی
دمش از آه دل آتش فروزان
نشسته اشک ریزان، سینه سوزان
همه شب بود حسنا حیله اندیش
که تا گل را چسان بردارد از پیش
یکی مکری بساخت از نوک خامه
جهان افروز را بنوشت نامه
جهان افروز کدبانوی او بود
که حُسنای گزین هندوی اوبود
در آن نامه نوشت از حال هرمز
که این برنا یکی شاهست کربز
طبیبی نیست او صاحب کلاهست
که قیصر زادهٔ رومست و شاهست
اگر روزی شود با چرخ درخشم
کند خشمش فلک را خاک در چشم
وگر بر مهر بگشاید ره چهر
زمین بوسند پیش او مه و مهر
سپاه او فزونند از هزاران
صدی بشمر بهر یک قطره باران
خزانهش از قیاس اندکی گیر
ز یک یک برگ هر شاخی یکی گیر
سمند و ابلقش را نیست پایان
ولی هستش عدد ریگ بیابان
چنین شاهیست گفتم با تو حالش
ازان گلرخ چنین شد در جوالش
پزشکی مکر آن مکّار بودست
که با هم پیش از اینشان کار بودست
چو خسرو را دل گل بود خواهان
ز شهر روم آمد با سپاهان
ز اسپاهان بصد افسونش آورد
براه رازیان بیرونش آورد
بتک از اسپ تازی این نیاید
ز صد طرّار رازی این نیاید
چو بر گل دست یافت، از راه بردش
بشب از باغ شه ناگاه بردش
مرا در نیمهٔ ره گشت معلوم
که آن زن گلرخست و او شه روم
گر آنجا گشتمی آگه ازین کار
برون آوردمی شه را ازین بار
مرا زین کارغم بسیار افتاد
ولیکن چون کنم چون کار افتاد
در آن شب گو برون شد از سپاهان
دلم خاتون خود را بود خواهان
مرانگذاشت هرمز از بر خویش
وگرنه کردمی کار از سرخویش
کنون هم گلرخ و هم شاهزاده
گهی شکّر خورند و گاه باده
بهم در عشرتند این هر دو خوشدل
ز پرّ زاغ تا پرّ حواصل
نیاسایند یک ساعت زعشرت
دل حسنا بجان آمد زغیرت
بسا ننگا که باشد بر سپاهان
که زن دزدد کسی از شاه شاهان
بعالم هرکجا کاین قول گویند
ز ننگ شاه ما، لاحول گویند
چه گر من کس نیم آن پیشگه را
ندارم طاقت این ننگ شه را
چوهرمز کرد ازینسان ناجوانی
من این را ننگ میدانم تو دانی
دو کس را معتمد بفرست ناگاه
که تاگل را بدزدم من ازین شاه
بدست معتمد بسپارم او را
که سیصد مکرودستان دارم او را
کنون این نامه سر در راه کردم
ترا از نیک و بد آگاه کردم
چو شد از نامه فارغ، نوک خامه
ببازار آمد و برداشت نامه
فراز آمد سوی بازار گانان
بسی بودند پیران و جوانان
سپاهانی یکی بازارگان بود
که در بازارگانی خرده دان بود
برخود خواند حسنا آن زمانش
بپرسید آشکارا و نهانش
نخستین عهد دربست استوارش
که تا بازارگان شد رازدارش
یکی گوهر گشاد از بازوی خویش
نهاد آن مرد را با نامه در پیش
بدو گفت این گهر بر گیر و بستان
ولیک این راز من بپذیر و برسان
چو نامه سوی آن دلبر رسانی
هزاران گوهر دیگر ستانی
جهان افروز را ده نامه ازدست
وزو درخواه هرچت آرزو هست
کنون خواهم که وقت صبحگاهان
ازینجا سر نهی سوی سپاهان
چو جان این نامه با خود رازداری
وگر خواهی جوابش بازآری
چو هر نوعی سخن آن بیخبر گفت
بسوگند آن سپاهانی پذیرفت
ز شهر روم چون بادی بدر شد
چه باد، از هرچه گویم زودتر شد
بدریا رفت و در دریا سفر کرد
وزانجا نیز بر صحرا گذر کرد
بوقت شام آمد در سپاهان
توقف کرد شب تا صبحگاهان
چو پیش آهنگ روز آهنگ ره کرد
شد از زردی رویش روی اوزرد
بزودی مرد، سر از سوی ره تافت
که تا سوی جهان افروز ره یافت
بپیش پردهٔ او مرد هشیار
جهان افروز را بستود بسیار
جهان افروز حالی پرده بگشاد
که تا آن نامه پیش پرده بنهاد
چو مهر نامه بگشاد آن پری روی
شد از رشک گلش نیلوفری روی
جهان بر چشم او چون پرنیان شد
جهان افروز گفتی از جهان شد
یکی آتش برامد تا سر او
که همچون لالهیی شد عبهر او
زمانی دست میزد موی میکند
زمانی لب، زمانی روی میکند
شدش ناخن کبود و روی چون خون
حریر سبزش از خون گشت گلگون
پس آنگه برد آن نامه بر شاه
که تا شه گشت از آن دلخواه آگاه
گرفته نقطهٔ خون جامهٔ او
ز اشک آغشته گشته نامهٔ او
که میدانست حال و کار آن ماه
ز عشق او دل وی بود آگاه
بگفت آن نامه را حالی ببردند
بدست شاه اسپاهان سپردند
چو شاه آن نامهٔ حُسنا فرو خواند
چو سودایی دران سودا فرو ماند
چو خواند آن نامه را و با خبر شد
چو زهری غصّه بروی کارگر شد
درین اندیشه گفتی شه فرو مرد
چو شیدایی زمانی سر فرو برد
چوبا خود آمد آن از خویش رفته
فراق از پس، خرد از پیش رفته
دو تن را خواند و از حُسنا سخن گفت
که بس نیکوست هرچ آن سرو بن گفت
شما را میبباید شد بزودی
مگر ماهم براید از کبودی
گر او گل را بدزدید و صوابست
منش هم باز دزدم این جوابست
شدند آن هر دوحالی از سپاهان
چو از دوزخ برون صاحب گناهان
چو از صحرا سوی دریا رسیدند
درون رفتند ودریا را بریدند
بآخر چون سفر کردند در روم
طریق قصر گل کردند معلوم
چو دم زد یونس مهراز دم حوت
شفق بر گرد گردون ریخت یاقوت
شدند آن هر دوتن تا درگه شاه
نگه میداشتند از هر سویی راه
بدین ترتیب هر دو از پگاهی
باستادند تا وقت سیاهی
چو یک هفته برامد، بامدادی
برون آمد ز در حُسنا چو بادی
بدید آن هر دو را ناگاه بشناخت
ولی آن دم نظر بر راه انداخت
فراتر رفت زود از پیش آن در
بخواند آن هر دو را از زیر چادر
چوآن هر دو بحُسنا در رسیدند
بپرسیدند و گفتند و شنیدند
چنین فرمود شان حُسنای مکّار
که صندوقی بباید ساخت ناچار
ستوران خوش و رهوار باید
سزا و لایق آن کار باید
که تا گل را بدزدم بامدادی
بدست هر دو بسپارم چو بادی
شما گل را بصندوق اندر آرید
دو دستش بسته برگرد سرآرید
دهان بندی کنید از معجز او
بر او بندید بند چادر او
بگفت این،‌وزپی ایشان روان شد
وزان موضع بجای هر دوان شد
چو جای هر دو تن را کرد معلوم
بیامد تا بایوان شه روم
چوروزی ده گذشت، آن مرد استاد
باستادی خود در کار اِستاد
بفرصت خواند گل را جای خالی
چو الماسی زبان بگشاد حالی
بگلرخ گفت کای خاتون کشور
خداوند منی و بنده پرور
ندارد هیچ شاهی چون تو ماهی
نیابد هیچ ماهی چون تو شاهی
نزاید هیچ مادر چون تو فرزند
نیارد هیچ قرنی چون تو دلبند
نکویی نام گیرد از رخ تو
شکر شیرین شود از پاسخ تو
اگر لعل تو گویم، جان فزایست
وگر زلف تو گویم، دلگشایست
بری همچون بلورتر تو داری
نمکدانی همه شکّر تو داری
نکوتر مینیاید هیچ جایت
که نیکوییست از سر تا بپایت
تو با این جمله خوبی و نکویی
کسی را با تو خوش نبود چه گویی
کسی بنشسته با حور بهشتی
چرا برخیزد از سودای زشتی
کسی را جفت باشد پادشایی
چرا عشرت گزیند باگدایی
کسی را نقد باشد چون تو دلکش
چرا نبود ز دیدار تو دلخوش
در آتش ماندهام از مشکل خویش
چو آتش میکشم غم در دل خویش
ازان ترسم که گویم راز با کس
که بیم جان من باشد ازان پس
کنون چون طاقتم از حد برون شد
دلم زین غصّه چون دریای خون شد
نخواهم گفت راز خویشتن را
ولی وقتی که وقت آید سخن را
اگر با من کنی عهد و وفا تو
درین معنی امین گردی مرا تو
بشرط آنکه چون رازم نیوشی
نگهداری سخن، رازم بپوشی
وگر گویی بکس راز نهانم
شوی هم در زمان در خون جانم
چو پاسخ یافت گل زان ماهپاره
ندید از عهد کردن هیچ چاره
چو عهدی بست با او گل بسوگند
زبان بگشاد حُسنا کای خداوند
دل خسرو کنون با تو یکی نیست
دورویی میکند دایم، شکی نیست
چنان کز پیش بود او کی چنانست
دلش در پرده برعکس زبانست
دل خسرو چو آتش بود با تو
بماند از آتش او دود با تو
ندارد با تو یک دم مهربانی
کند با تو برویی زندگانی
تو میدانی که خسرو بس جوانست
بزور و قوّت او شیر ژیانست
اگر او را بوصلت رای بودی
ترا با زوراو کی پای بودی
جوان کو آگهی یابد ز معشوق
وگر باید شدن بالای عیوق
قدم گردد ز سر تا پای در راه
که تا چون کام دل یابد ز دلخواه
کسی را عشق باشد با جوانی
چو تو معشوق یابد رایگانی
بجزمی خوردنش کاری بود نیز
مگر او را نهان یاری بود نیز
اگر در کار تو سر تیز کارست
چرا از وصل تو پرهیزگارست
بدان ای بت که خسرو در فلان کوی
بتی دارد چو ماه آسمان روی
نکویی هم ندارد بی نهایت
ولی شیرینیی دارد بغایت
اگرچه گویی او حور بهشتست
ولی درجنب خوبی تو زشتست
اگر شیرینیش چندان نبودی
ازو خسرو چنین حیران نبودی
چنان از عشق او خسرو نژندست
که گویی بندبندش زیربندست
اگر روزی شکارش رای باشد
بردلدار جان افزای باشد
ززرّ و جامه چندانش بدادست
که گویی دختر قیصر نژادست
نهانی میرود شاه دل افروز
برِ آن ماهرخ هر روز، هر روز
اگر خواهی که شه را بنگرم من
ترا پنهان در آن ایوان برم من
چو پنهان در پس ایوان نشینی
بهم پیوند این و آن ببینی
ببینی تا چه باید ساخت چاره
که تا خسرو ازو گیرد کناره
ببینی آن زن بد را بدیدار
که زینسان شاه شد او را خریدار
چو گلرخ آن سخن بشنید، از رشک
همه برگ گلش پرخون شد از اشک
چنان دردی پدید آمد بجانش
که غلتان گشت خون از دیدگانش
چنان در آتش و در تفت افتاد
که گفتی آتشی در نفت افتاد
بحُسنا گفت اکنون آن زن شوم
که عاشق شد بروشهزادهٔ روم
بمن بنمای تا رویش ببینم
نهان ازوی بکنجی در نشینم
پس آنگه چارهٔ آن پیش گیرم
وگرنه راه شهر خویش گیرم
دران دلگرمیش حُسنا بدر برد
بجای آن دو مرد بدگهر برد
چو آتش رفت و همچون دود برگشت
بدیشانش سپرد و زود برگشت
چو جای خویش را گلرخ چنان دید
جهان برچشم خود همچون دخان دید
دلش از مکر حُسنا بحر خون شد
ز راه چشمهٔ چشمش برون شد
نکردندش رها تا برکشد دم
دهانش را فرو بستند محکم
بلورین ساعدش بر هم ببستند
ز بیم جان، تنش محکم ببستند
بصد خواری بصندوقش نشاندند
وزانجا هم دران ساعت براندند
شبانروزی نیاسودند در راه
چو دو پیکر جهان بگرفته بر ماه
چو از خشکی سوی دریا رسیدند
زخشکی، سوی کشتی درکشیدند
بهر روزی در صندوق یکبار
گشادندی بران درماندهٔ کار
دران سختی چنان حور بهشتی
فرومانده نهان از اهل کشتی
همی گفتند صندوقی بقیرست
که اندر وی کنیزی بی نظیرست
ز بهر پادشاهی میبرندش
ازان پنهان چو ماهی میبرندش
چو روزی پنج در دریا براندند
بگردابی در آن دریا بماندند
برامد باد کژ از روی دریا
ز دریا موج میشد تا ثرّیا
گهی کشتی بسوی ماه بردی
گهی تا پشت ماهی راه بردی
فغان از مردم کشتی برآمد
جهان یکبارگی گفتی سرآمد
بآخر بند کشتی خرد بشکست
بگرد تخته باد کژ بپیوست
بدادند آن ستمگاران مسکین
در آب تلخ دریا، جان شیرین
ازان قوماند کی بر چوب پاره
فتادند از میانه با کناره
روان میگشت در گرداب صندوق
گهی میشد بماهی گه بعیوق
ببادی از زمانی تا زمانی
برفتی ازجهانی تا جهانی
دو استاد سپاهانی بشیناب
برون بردند جان از دست غرقاب
خبر زیشان سوی هر شهر بردند
که کشتی غرقه گشت و خلق مردند
کنون ای مرد خوشگوی نکوکار
در آن صندوق گلرخ را نگهدار
چودارد قصّه گلرخ درازی
برو تا قصّه هرمز بسازی

بازگردیدن بسر قصه

الا ای کبک کهسار معانی
چو آتش خورده آب زندگانی
بمانده در کنار خضر و الیاس
شده مشغول دُر سفتن بالماس
ترا چون چشمهٔ خضرست بر در
چه ماندی در عجایب چون سکندر
ز تاریکی، بسوی چشمه شو باز
ز چشمه، گوهر روشن برانداز
تو را این چشمه، کآبشخور از آنجاست
یقین دانم که این گوهر از آنجاست
تویی چون کبک در کان گهر تو
شده با تیغ دایم در کمر تو
چو اندر کوکب درّی سخن ساز
سخن گویی تو چون کبک دری باز
تو دایم همچو کبک نازنینی
که هر دم بر سر سنگی نشینی
چو کبکی میجهی از کان گوهر
ازین سرسنگ، بر سر سنگ دیگر
چو کبک از کوه، هر ساعت درایی
بقعر چشمهٔ گوهر برایی
اگر تو معنی سنگین ببینی
چو کبکی بر سر سنگی نشینی
کنی چون کبک، خون آلوده منقار
ز سنگ آتش برون آری بگفتار
کنی با سنگ چندانی ستیزه
که خصم تو شود آن سنگ ریزه

آگاهی یافتن خسرو از پیدا شدن گل

چنین گفت آن حکیم نغز پاسخ
که چون از قصر شه گم گشت گلرخ
شدند از هر سویی گل را طلبگار
نیامد هیچ باد از گل خبردار
فغان برداشت شاه و اشک بگشاد
دلش صد جوی خون از رشک بگشاد
بدل میگفت: روزی چند گردون
بترکم گفت، بازم برد در خون
جهانا هرچه بتوانی بخواری
بکن با من، زهی ناسازگاری
چو در خون، زار میگردم فلک وار
چرا آخر نمیسوزم بیکبار
تن من سوختست از گل بصدرشک
دلم پر آتشست و دیده پر اشک
ز چشم این سوخته چون نم گرفتست
درون آبست آتش کم گرفتست
کجاآتش کند در من اثر نیز
نسوزد سوخته بار دگر نیز
منم گل کرده خاک، از آب دیده
ز باد سرد دل، آتش دمیده
دلی دارم بزیر کوه اندوه
چو کاهی ناتوان و میکشد کوه
شدم دیوانه از سوز جدایی
چه سازم با غم روز جدایی
کجا، کی، ای دلم با خویش برده
غمت خواب من دلریش برده
چو پنهان گشت عالم بینم، آخر
چگونه نیز عالم بینم آخر
بخون بردوختم چشم از زمانه
که پرخونست و خون از وی روانه
خداوندا، مرا زین درد برهان
ز سوز هر و آه سرد برهان
مرا پیدا کن این راز نهانی
که بر من تلخ شد عیش جوانی
چو برجان زد گره چندانک خواهی
گشادش آن گره فضل الهی
یکی هندو زنی،‌ از مطبخ شاه
رخ گل دیده بود آن روز در راه
که حُسنا در برش میرفت چون تیر
بیامد پیش خسرو، کرد تقریر
برخودخواند حُسنا را شه آنگاه
چو حُسنا را، نظر افتاد بر شاه
چوبرگ بید، لرزان گشت از بیم
رخش شد زعفرانی، دل بدونیم
ازان هیبت زبانش رفت از کار
تو گفتی میدهد برخویش اقرار
مرا یاد این سخن از گفت داناست
که ناید بد دلی با فعل بد راست
ز سر تاپای، هر مویش که خواهی
همی دادند بر جرمش گواهی
نشد بیچاره پیش اندیش ازان کار
که شد در خون جان خویش ازان کار
بجای آورد حالی شاهزاده
که آن کاریست با حسنا فتاده
شه رومی، چو ترکان کین گرفته
دلش چون جعد زنگی،چین گرفته
بحسنا گفت: ای سگ رازبگشای
فرو بستی مرا، آواز بگشای
بگو تا آن سمنبر را چه کردی
گل صد برگ دلبر را چه کردی
چو حسنا این سخن بشنود از شاه
بشه گفتا نیم زین حال آگاه
تو خود دانی امانت داری من
وفاداری و عهد و یاری من
ولی کان دل بود از گفت خالی
سخن گفتن توان دانست حالی
کسی کو کوژگفتن، خوی دارد
زبان در راستی کژ گوی دارد
چرا کژ گویی ای من خاک کویت
که کژ گفتن بریزد آب رویت
چو خر بهتر نگردد هیچگونه
چه کن پالانش برنه باژگونه
شهش فرمود تا چون سگ ببستند
دو خادم بر سرو پایش نشستند
بزیر زخم چوبش، پاره کردند
ز خونش، خاک ره خونخواره کردند

بازگفتن حُسنا مكر خود با خسرو

فغان برداشت آن مسکین مکّار
که زنهار، الا مان ای شاه، زنهار
بجان زنهار ده تا بازگویم
که چون زنهار دادی راز گویم
شه زنهار ده، زنهار دادش
دو گوش، آنگه سوی گفتار دادش
بدی میخواست گلرخ را از آن کار
خود او ماند ای عجب در زیر این بار
چه نیکو گفت خشم آلود سرهنگ
که گر چاهی کنی زیرش مکن تنگ
روا باشد، که چون در راه افتی
سراسیمه شوی در چاه افتی
زبان بگشاد و مکر خویش برگفت
کژی ننمود، و کم تا بیش برگفت
شه او را گفت: ای شوم جفا کار
چرا گشتی بدینسان ناوفادار
بزد القصّه بسیارش بزاری
فگند آنگاه در چاهش بخواری
چو شاه آگاه شد از درد خسرو
بدرد خسروش دل گشت پس رو
پدر، دردپسر، چون بیند آخر
دلش زیر و زبر، چون بیند آخر
بخسرو گفت صبری پیش‌ آور
مکش خود را و دل با خویش آور
که تا من چارهیی سازم هم امروز
نشانی جویم از ماه دل افروز
نویسم نامهیی سوی سپاهان
شوم گل را از آن اقلیم خواهان
اگر نفرستد آن گل را بر ما
دمار از وی برآرد لشگر ما

نامه نوشتن قیصر بشاه سپاهان

بگفت این و دبیری را بفرمود
که کلکش از عطارد گوی بربود
دبیر شاه چون بگرفت خامه
بنام حق مزین کرد نامه
خداوندی که دور از چند و چونست
دو عالم را بکلّی رهنمونست
جهانداری که این چرخ کهن ساخت
خرد را دایهٔ طفل سخن ساخت
نکوکاری که عالم کرد موجود
که درعالم نبودش هیچ مقصود
جز او اندر حقیقت دیگری نیست
رهش را حدّ و ملکش را سری نیست
جهان از ظلّ فضلش را نجاتست
سر مویی ز فضلش کایناتست
زانجم، شمع جان افروز آرد
گهی شب را برد، گه روز آرد
زنی، شکّر، زتود اطلس نگارد
ز کس، ناکس، زناکس، کس برآرد
بسی در وصف او تصنیف کردند
بسی با یکدگر تعریف کردند
هزاران قرن میکردند فکرت
بآخر با سرامد عجز و حیرت
ازان پس گفت عیسی را ثنایی
مسیحی، پاک روحی، پاک رایی
بدان ای شاه سر از خط کشیده
که در روی زمین هیچ آفریده
ندارد تاب کین ما زمانی
که مینازند از مهرم جهانی
زنسل شاه ذوالقرنین ماییم
شه و شهزادهٔ ثقلین ماییم
تو دانی پایگاه ما که چندست
فلک نرسد بما گرچه بلندست
دران میدان که آنجا جنبش ماست
فلک چون گوی، سرگردان آنجاست
منم شاهی که خورشیدم نگینست
چه جای ملکت روی زمینست
اگر خشمی برانم، دوزخ آنجاست
شود آبی و گردد، چون یخ آنجاست
مکن، خود را ز خسرو خشم مرسان
سپاهان را چو سرمه چشم مرسان
روان کن آن سمنبر را بر من
بترس از دارو گیر لشگر من
که گردی بیقرار از تو برآریم
کم از یکدم دمار از تو برآریم
چو نامه سر بمهر خسروان شد
بدست پیک دادند و روان شد
روان شد پیک خوش رو تا سپاهان
بقصر شاه آمد صبحگاهان

لشكر كشیدن قیصر و خسرو بجانب سپاهان

چو خود بر لوح زنگاری قلم زد
سپر بود و زتیغ خود علم زد
درآمد پیک پیش شاه حالی
بداد آن نامه را در جای خالی
چو شاه آن نامه را برخواند یکسر
دلش آشفته گشت از شاه قیصر
شه عالی صفت را بی خرد خواند
بخواری پیک را از پیش خود راند
بزودی ره برید آن پیک خوش رو
درآمد همچو بادی پیش خسرو
ز بیدادی آن شاهش خبر کرد
شه از خشمش جهانی را حشر کرد
نه چندان خلق گرد آورد قیصر
که چندان خلق، باشد روز محشر
همه صحرا و دشت از مردپرگشت
نیافت از خلق سوزن جای در دشت
ز ریگ و برگ، لشکر را عدد بیش
ز هر سوییش هر ساعت مدد بیش
ز چرخ ار سوزن عیسی فتادی
ندانم تا زمینش راه دادی

رزم خسرو با شاه سپاهان و كشته شدن شاه سپاهان

برامد نالهٔ کوس از در شاه
بجوش آمد چو دریا کشور شاه
ز عالم، بانگ زرّین نای برخاست
ز بانگ نای،‌دل از جای برخاست
جهان در زیر گرد ره نهان شد
همه خاک زمین بر آسمان شد
بدین کردار، تاج پادشاهان
سپه میراند تا دشت سپاهان
چو از رومی سپاهانی خبر یافت
سپاهی گرد کرد و کار دریافت
ببالا،‌گرد دو لشکر چنان بود
که گویی نردبان آسمان بود
برامد از بیابان نالهٔ کوس
تو گفتی کوس میزد بر زمین، بوس
ز آواز درای و بانگ شیپور
تو گفتی در قیامت میدمد صور
سحرگاه از میان گرد لشکر
دُرفشان شد درفش شاه قیصر
ز عکس خود، همه سرهای نیزه
شده مانندهٔ خورشید ریزه
ز عکس جوش و بانگ تبیره
شده تفّیده مغز و چشم خیره
نماز دیگری خورشید شاهان
فرود آمد بصحرای سپاهان
برون تافت از کنار جنگ جایش
چو خورشیدی مه پرده سرایش
چو تاج چرخ سوی باختر شد
عروس آسمان پیرایه درشد
جهان شد زیر خیمه ناپدیدار
زمین چون آسمان شد خیمه کردار
شب تیره درین پیروزه خرگاه
سیاهی بود، زرّین گویش از ماه
مگر بر تخت نرد چرخ، پروین
بگردانید چندان مهره زرّین
شبی تاریک بر راه مجرّه
شده خورشید روشن ذرّه ذرّه
شفق را جامهٔ خونی کشیده
زدبران شکل مامونی کشیده
گرفته تختهٔ افلاک جدول
نشسته شب که اقلیدس کند حل
ز آب زر، ذوابه بر کشیده
چو دیبای کبود زر کشیده
نیاسودند آن شب جمله در دشت
که تا چتر از سر افلاک بر گشت
چو خورشید از دم کژدم برامد
ز عالم بانگ رویین خم برامد
چو گیتی گشت چون دریای سیماب
دو لشکر سر برآوردند از خواب
کشیدند آن دلیران صف ز هر سو
باستادند هر یک روی در رو
خروش نای چون صور سرافیل
بگردون شد ز پشت کوههٔ پیل
سواران آهنین دل کوه رفتار
ز سر تا پای در آهن گرفتار
دوباره صد هزار از پای تا فرق
چو ماهی جمله در جوشن شده غرق
نخستین، پیش میدان شد پیاده
قدم غرقه در آهن تا چکاده
بیک ره تیر بگشادند برهم
بیک ساعت درافتادند بر هم
جهان پنهان شد از گرد سواران
هوا تاریک گشت ازتیر باران
چنان گردی پدیدار آمد از راه
که شد چون گنبد گل، گنبد ماه
بزیر گرد، مهر و ماه گم شد
سپهر راه بین را راه گم شد
ز پیکان عالمی پر ژاله کردند
زمین از خون مردم لاله کردند
هرانکس را کزان یک ژاله بگرفت
جهان از خون آنکس لاله بگرفت
فلک از عکس چون دریای خون شد
زمین از پای اسبان چون ستون شد
معلّق گر نبودی طاس گردون
شدی تاسر چو طشت خاک پرخون
روان شد سیل خون فرسنگ فرسنگ
میان خون سر مردان چو خرچنگ
برامد جوی خون از اوج گردون
چو بحر خون همی زد موج، گردون
ز کشته کوه شد یکسوی کشور
ز خون دریا شد آن یکسوی دیگر
ز گرما، مرکبان بی تن ببودند
بجای کفک، خون افگن ببودند
چو تیغ از خون دشمن ریخت باران
قلم شد تیغ در دست سواران
ز خون، شنگرف گفتی میسرشتند
همه شنگرف، اسبان مینوشتند
چنان برخاست ازعالم قیامت
که دیو آنجا گرفت از بیم اقامت
قیامت بود، امّا خلق زنده
بسی مرده بسی هرسو فگنده
ز خون خصم روی هفت اقلیم
گرفته جوی خون چون روی تقویم
همه کار زمین خونخوارگی بود
فلک از دور، خود نظّارگی بود
چو طاس آتش ازگردون در افتاد
گهر از طشت گردون باسرافتاد
چو شد در قیروان خورشید غرقاب
برون ریخت از مسام چرخ سیماب
گروهی کشته را از هم گشادند
گروهی خسته را مرهم نهادند
چو پر بگشاد مرغ صبحگاهی
مه روشن معلّق شد بماهی
بماهی همچو یونس صید شد ماه
برآمد یوسف خورشید ازچاه
گهی بر خاک و گه بر میغ میزد
سپر بود و دو دستی تیغ میزد
سرافرازان دگر ره،‌صف کشیدند
دو رویه صور در گیتی دمیدند
بپیش صف درآمد خسرو از پس
کشید از خون بپای اسب اطلس
چو رعدی گشت، حالی یک فغان زد
که گویی این جهان بر آن جهان زد
گهی تاخت اسپ بر بالا و پستی
گهی زد تیغ پیش و پس دو دستی
تو گفتی داشت آنجا میغ در تیغ
که خون میریخت و میزد تیغ در میغ
اجل با تیغ او همسر همی رفت
قضا همچون قلم بر سر همی رفت
چو برقی تیغ او میرفت و میریخت
بیک ضربت بسی سر از سران ریخت
چو لاله بود سر تا پای در خون
که میآمد ز کوهی کشته بیرون
ز لشکرگاه میشد نعره بر ماه
ز بسم اللّه وز الحمدللّه
جهان ازشعلهٔ خورشید پرتف
چو آتش گشته هر شمشیر در کف
زمین گل شد ز خون سرفرازان
فرو ماندند بر جا اسپ تازان
زمین را خون چنان غرقاب میکرد
که ماهی زمین اشناب میکرد
بآخر، بر سپهدار از سپاهان
شکستی آمد از خورشید شاهان
چو در گردید این زرّین سطرلاب
ازین نه تختهٔ پاشیده سیماب
ز دست شب گریزان در افق شد
مه از مشرق برین نیلی تتق شد
جهانی شد فلک پر دُرّ شهوار
گرفت آفاق عالم میغ هموار
شبی همچون سیاهی بصر شد
ز گور کافران تاریکتر شد
شبی در چادر قیری نهفته
چو زیر چشم بندی،‌چشم خفته
طلایه بی خبر در خواب مانده
ز غفلت بر ره سیلاب مانده
یکی نیکو مثل زد پیر استاد
که خواب مرد سلطان هست بیداد
در آن تاریک شب خسرو برون شد
شبیخون کرد و دشمن سر نگون شد
بگرد لشکر دشمن درامد
جهان بر لشکر دشمن سرامد
سپاه از خواب درجستند ناگاه
یکی زیشان نه لشگر دیدنه شاه
بهم گفتند هنگام گریزست
که شب چون هندوی انگشت تیزست
درافگند اسپ بر شه، خسرو نو
نبودش خانه، مانش کرد خسرو
درامد گرد شه پیل و پیاده
ز اسپ خویش رخ بر شه نهاده
چه گویم قصّه، وقت صبحگاهان
بزاری کشته شد شاه سپاهان
شبی نابوده خوش در زندگانی
شبش خوش کرده نوروز جوانی
جهانا تا کی از تو بس که کشتی
نگشتی سیرچندین کس که کشتی
چو میداری کهن افتادهیی را
چراپس میبری نوزادهیی را
زهی مرگ پیاپی این چه کارست
که در هر دم نه مرگی صد هزارست
اگر نه مرگ مردم عام بودی
زهی حسرت که در ایام بودی
تو چون شمعی درین زندان همی باش
میان سوختن خندان همی باش
نیی تنها بنه تن، چند از اندوه
که تن را خوش بود مرگی بانبوه
کسی کو مُرد اگر تو پیش بینی
براندیشی و مرگ خویش بینی
چرا بر مردگان بسیار گریی
که میباید که برخود زار گریی
چو داری مردهیی افتاده در پیش
تویی آن مرده، بگری زار بر خویش
رهی دورست امّا بعد مرگت
ازینجا برد باید زاد و برگت
اگردر دست و گردرمان، از اینجاست
که زاد راه بی پایان ازینجاست
تو خود زینجا سر رفتن نداری
که جز خوردن و یا خفتن نداری
چو تو از زخم خاری خسته گردی
چه سازی گر بدوزخ بسته گردی
چو ازخاری توانی شد دژم تو
مکن بر هیچ گلبرگی ستم تو
اگر شاه سپاهان بد نکردی
بهر یک تیغ، زخمی صد نخوردی
بخوزستان چو چندانی جفا کرد
ز قیصر در سپاهان آن قفا خورد
چو پیدا گشت تاج شاه انجم
ز زیر هودج چرخ چهارم
فرو شد شه با سپاهان چو جمشید
منوّر کرد عالم را چو خورشید
در گنج گهر بر خویش بگشاد
ببخشش هر دو دست از پیش بگشاد
بزرگان را بخلعت نامور کرد
همه کار سپاهان معتبر کرد
ولی پیوسته خسرو در تعب بود
که از هر گلشن آنجا گل طلب بود
بسی زان بت خبر جست و نمییافت
بهر دم بیشتر جست و نمییافت
بشه گفتند گشت آن ماه غرقاب
ازو یا ماهی آگاهست یا آب
نشد یک ذرّه از گل شاه نومید
که عاشق زنده ز امّیدست جاوید
دلش خالی نشد از مهر آن ماه
خیالش بست نقش چهر آن ماه
بسی بگریست و چون دیوانهیی شد
ز شرم مردمان در خانهیی شد
زبان بگشاد چون بلبل بگفتار
که ای گل کردیم در خون گرفتار
چو مور از خانه بیرون اوفتادم
چو مویی درجهان افگند بادم
تویی یار، از تو یاری مینبینم
تن خویش از نزاری مینبینم
کجا رفتی که من بیتو چنانم
که چون دریای آتش گشت جانم
ز چشمم خون گشادی و برفتی
مرا در خون نهادی و برفتی
چنان زخمی بجان من رسیدست
که خوناب از مسام من چکیدست
ز بیخوابی چنان شد کار بر من
که دشمن میبگرید زار بر من
همه شب خون دل از چشم بارم
خیالت را چگونه چشم دارم
هران رازی که در دل داشتم من
ز خون بر روی خود بنگاشتم من
بیا و یک نظر بر رویم انداز
ز روی من فرو خوان این همه راز
چو آخر از دلش آن سوز برخاست
بدیدار جهان افروز برخاست
چو شیدایی دران ایوان همی گشت
بیک یک خانه سرگردان همی گشت
درون خانهیی یک تخت زر دید
برو سر گشتهیی بی پا و سر دید
تنی چون شوشهٔ زر از نزاری
فرو مانده بصد سختی و زاری
ز جان سیر آمده ازناتوانی
شده گلگونهٔ او زعفرانی
چو یافت از چهرهٔ او شاه بهره
جهان افروز بود آن ماه چهره
دل خسرو بدرد آمد ز دردش
برامد همچو زر از روی زردش
بدان رنجور گفت ای ماه چونی
که داری همچو گردون سرنگونی
چنین زار و نزار آخر چرایی
مگر بیماری از درد جدایی
مگر در علت عشقی گرفتار
که نتوان داد شرح آن بگفتار
جهان افروز او را آشنا یافت
بنو، گفتی که جانی از خدا یافت
نظر بگشاد و در خسرو نگه کرد
ز دیده اشک خونین سر بره کرد
چنان بر چشمش از خون بسته شد راه
که نتوانست دیدن چهرهٔ‌شاه
همه بیناییش از خون فرو بست
وزان خون راه بر گردون فرو بست
بسی بگریست خسرو بر سر او
ز نرگس کرد پرخون بستر او
میان اشک ازو آغشته تر شد
بپای افتاد وزو سرگشته تر شد
جهان افروز چون با خویش آمد
ز سر در اشک چشمش پیش آمد
رخش چون ماه جان افزای میدید
خطش بر مه جهان آرای میدید
خطی همچون زمّرد گرد ماهی
هزاران حلقه در زلف سیاهی
رخش چون دید، با دل درمری ماند
از آن رخ همچو شاهی در غری ماند
دران دم مینیندیشید از کس
نگاهی می نکرد از پیش و از پس
کسی درد فراق یار برده
بسی در هجر او تیمار خورده
کجا اندیشد ازتیر ملامت
که دید از عشق ورزیدن سلامت؟
ز بی صبری برفت ازدل قرارش
بدست آورد زلف مشگبارش
چو زلف یار خود در دست میدید
همه خلق جهان را مست میدید
نهادش روی بر روی و بیکبار
نه عقلش ماند و نه جان سبکبار
چنان از اشتیاقش جان همی سوخت
که جان خویش بر جانان همی دوخت
چو لختی بیخودی کرد آن دل افروز
بخسرو گفت کای شمع جهان سوز
مرا در جوی بیتو آب خونست
ترا در جوی بی من آب چونست
مرا زین درد کی خواهی رهانید
بکام خویش کی خواهی رسانید
ببین تا چون رگ جانم گشادی
چگونه داغ بر جانم نهادی
بصد محنت گرفتارم تو کردی
چو مویت سرنگونسارم تو کردی
منم جانی وفایت را بسر بر
دلی پرخون و چشمی تا بسر بر
زرنگ و بوی عالم چشم بسته
ببوی آشتی رنگی نشسته
چو کوزه دست بر سر پای در گل
چو کاسه سوز و گرمی کرده حاصل
بدل بردن، برم چندان نشستی
که دل بربودی و در جان نشستی
مکن بر جان ودل چندین کمینم
بترس آخر ز آه آتشینم
طبیبم بودهیی درمان من کن
ببین دردم دوای جان من کن
چو هردم یاد آید از پزشکم
بپهلو می بگرداند سرشکم
دو چشمم تیره بی آن ماهپارهست
چگونه تیره شد چون پر ستارهست
چو چشم تیره کرد آن ماهپاره
از آن بیرون شد از چشمم ستاره
چو شمعم ازتف آن شهد شیرین
نداد این خسته دل راموم مومین
چنان مشغول جان افزای خویشم
که نیست از عشق او پروای خویشم
اگر درمان نخواهد کرد یارم
ز عشقش کشتهیی انگار زارم
بگفت القصّه از هر گونه یابی
توقع بودش از خسرو جوابی
شه اوّل گفت ای سرو سمن بوی
مرا از قصّهٔ گلرخ خبرگوی
خبرده تا درین ایوانست یا نه
کجاست این جایگه پنهانست یا نه
بسی سوگند خورد آن ماهپاره
که گل شد غرقه چون در آبساده
کسی را در جهان از وی خبر نیست
مرا زین بیش آگاهی دگر نیست
چو خسرو این خبر بشنید دانست
که هرچ آن ماه میگوید چنانست
دگر ره در میان آتش افتاد
دل او در غم آن دلکش افتاد
دگر ره گفت از سر کارم افتاد
ز گل در راه چندین خارم افتاد
بدل گفتم رخ دمساز بینم
گلم را در سپاهان باز بینم
بکام خویشتن نابوده روزی
شبم خوش کرد وصل دلفروزی
چو گلرویم شود الحق پدیدار
شود کار مرا رونق پدیدار
کز اوّل رونقی بگرفت حالم
گرفت آخر ولی از جان ملالم
مرا تا سر نیاید زندگانی
ز گل گویم، ز گل جویم نشانی
چوبی جان یک نفس نتوان نشستن
دگر ناید ز من بی جان نشستن
چو در دل شد، ز دل بر در نیاید
بترکش گویم از دل برنیاید
لبش چون بازم آورد از لب گور
نپیچم از پی او یک پی مور
دل من میدهد گویی گواهی
که دارد حال آن دلبر تباهی
بجویم تا بیابم زو نشانی
که جانی بهتر ارزد از جهانی
بدست آرد بجهدش زود هرمز
جز این خود کی تواند بود هرگز
نیاسایم بعالم در زمانی
که تازان بی نشان یابم نشانی
چو در دریا نهان شد درّ جانم
چو دریا گشت چشم دُر فشانم
کنون دریا نشینی کاردارم
که درّم را ز دریا باز آرم
چو دریا دارد از گل چشم هرمز
ز دریا برنگیرد چشم هرگز
چو در دریا بود آغشته یارم
چو دریا خویش را سرگشته دارم
ز دریا باز باید جستن او را
دل از دریا نباید شستن او را
بسوزم ماهی دریا بآهی
برآرم گرد از دریا بماهی
چو درّی بالب دریاش آرم
اگر در سنگ شد پیداش آرم
من از دریا کنون یک چشم زد را
بخشگی بازآرم درّ خود را
کنون خواهم ره دریا گرفتن
کم هامونی و صحرا گرفتن
شوم گل را ازین دریا طلبگار
و یا چون گل شوم من هم گرفتار
کرا بر گویم این کارم که افتاد
دلم برخاست زین بارم که افتاد
کجایی ای گل پنهان بمانده
ز چشمم رفته و در جان بمانده
شدی چون مردمک در هفت پرده
بیا از مردمی هر هفت کرده
مرا هر بی خبر گوید ببرهان
نگردد آفتاب از آب پنهان
ازان در آب شد گم آفتابم
که بود او مردم چشم پر آبم
جهان بر چشم من تاریک ازان شد
که از من مردم چشمم نهان شد
چو بشنود آن جهان افروز شیدا
همه صحرا ز اشکش گشت دریا
بخسرو گفت کای دیرینه یارم
چو میبینی که شد دریا کنارم
اگر راز دلم پیدا کنم من
جهان از خون دل دریاکنم من
درین دریا مرا تنها بمگذار
دلم را در چنین سودا بمگذار
تویی در چشم من هم مهر و هم ماه
منم در دشت و دریا با تو همراه
بهرجایی که خواهی شد پس و پیش
مکن از بهراللّه دورم از خویش
بترس از آه همچون آتش من
مرا برهان ز عیش ناخوش من
ترا سهلست این تدبیر آخر
ترا دارم مرا بپذیر آخر
بدیداری قناعت کردم از تو
تو میدانی که چون خون خوردم از تو
اگر از من جداگردی ازین غم
دمار ازمن برآید اندرین دم
منم در آتش عشق و جوانی
تو دانی گر بخوانی گر برانی
اگر گویی بخون برخیزمت من
میان خاک ره خون ریزمت من
بتیغ عشق گر خونم بریزی
چه برخیزد ز خونم چند خیزی
عنایت کن عنان را باز برکش
و یا در پایم آور دست درکش
مده رنگم که دل صد باره مُردی
اگر بوی وصال تونبردی
ندانم کرد، اگرچه غیرتم کشت
بسوی چادر وصل تو انگشت
چو شد ز اندازه سوز اشک آن ماه
بدیدار خودش شد میزبان شاه
که تا بااو گذارد روزگاری
ولی نبود ز وجهی نیز کاری

رفتن خسرو بدریا بطلب گل

شه القصه ز پیش او بدر شد
دلی پر غصّه نزدیک پدر شد
بسی بگریست و بسیاری سخن گفت
سخن در فرقت آن سرو بن گفت
که گر دستور بخشد شاهم امروز
خبر پرسم ازان ماه دل افروز
بصحرا اسپ تازم راه جویم
بدریا در نشینم ماه جویم
چو باد صبح هر سویی شتابم
مگر بویی ز گلرویی بیابم
چو هست آن بت گل صد برگ جانم
اگر گل نبودم بی برگ مانم
شدم چون گل، بخون افگنده بی او
بمیرم گر بمانم زنده بی او
پدر گفت این سخن گفتار تو نیست
کسی کو عقل دارد یار تو نیست
هر آن عاقل که این افسانه گوید
ترا در کار گل دیوانه گوید
بدریا در پی گل چون نشینی
اگر بادی شوی گل را نبینی
تو پی میجویی از آب، اینت سودا
نشان پی که یافت از آب دریا
چو خورد آن ماه را در آب ماهی
ز ماهی ماه را چون بازخواهی
ترا از ماه تا ماهی تمامت
غم آن ماه و آن ماهی حرامت
بروم آی و ز هر سویی خبر جوی
مشو، چون ره نمیدانی سفر جوی
چو خسرو آن سخن بشنود از شاه
ز بی صبری دلش برخاست از راه
فرو بارید اشک از درد دوری
نه دل ماندش نه عقل ونی صبوری
گرفت از آب چشمش پای در گل
فتادش آتش سوزنده در دل
چنان برخاست آن آتش ز بالا
که میننشست هیچ از آب دریا
بشه گفتا ز گل بی دل بماندم
ازان بی عقل و بیحاصل بماندم
دلم مرغیست بی آرام مانده
بحلق آویخته در دام مانده
کنون از بس که در تن زد پر و بال
قفس بشکست و بر پرّید در حال
تنی گر یک نفس بر پای دارد
بصد مردی دمی بر جای دارد
مرا زین تن نیاید پادشاهی
وزین سر شیوهٔ صاحب کلاهی
نخستین سر بباید افسری را
وز اوّل شاه باید کشوری را
چو من بی گل سر شاهی ندارم
ز شاهی هیچ آگاهی ندارم
مرا تا گل نیاید در بر من
منه دل بر من و بر افسر من
دلم گل بود و گل شد غرقهٔ آب
کسی بی دل کجا یابد خور و خواب
چو من هستم دل خود را طلبگار
چرا باشم ملامت را سزاوار
ندانم گل ز من گم گشت یا دل
و یا هر دو یکیاند، اینت مشکل
چو مل در شیشه گم شد شیشه در مل
گلم گویی دلم گشت و دلم گل
مرا نیست این زمان گل در بر خویش
منم امروز گل جویای دلریش
اگر عمری دوم، در کوی خویشم
همی تا من منم دلجوی خویشم
چو بشنود آن سخن قیصر ز فرزند
فتاد از روم افتاده بدربند
به خسرو گفت سخت افتاد بندت
نیاید هیچ پندی سودمندت
دلم خون میشود از رفتن تو
ولی هم روی نیست آشفتن تو
من از هجرت بخون در خفته مانده
بسی به زانکه تو آشفته مانده
چه گویم قصه چون گفتند بسیار
رضا دادش برفتن شاه هشیار
وداعش کرد حالی شاه خسرو
جهان افروز شه را گشت پس رو
بسوی روم شد قیصر هم از راه
بدریا رفت خسرو از پی ماه
جهان افروز و فرخ بود و فیروز
دگر ده مرد استاد دل افروز
چو از مه نیمهٔ ماهی بسر شد
کمان ماه چون سیمین سپر شد
شدند آن سروران یکسر سواره
برفتن در گذشتند از ستاره
شبانروزی بهم صحرا بریدند
چو از دوری لب دریا بدیدند
مگر فیروز را شه پیش بنشاند
میان جمع نزد خویش بنشاند
زهر در پایگاهش بیشتر کرد
همه کارش بزر چون آب زرکرد
بدو گفت از دوجانب راه دریاست
یکی سوی چپ و دیگر سوی راست
ترا باید بمشرق رفت ازین راه
مگر آنجا خبریابی ازان ماه
که تا من سوی مغرب باز گردم
مگر هم صحبت دمساز گردم
چو بشنود آن سخن از شاه، فیروز
بفیروزی بکشتی شد دگر روز
چو شد فیروز از خسرو جدا باز
ز غصّه، بیوفایی کرد آغاز
چو در طبع کسی پاکی نباشد
ز ابلیسی خود باکی نباشد
چو با خود برد فرخ را شه روم
دگر شد حال فیروز سگ شوم
ز خشم فرخ و خسرو چنان شد
کزان کین در سخن آتش فشان شد
نهاد از سر قدم در کوی دیگر
کشید آنجا سپر در روی دیگر
بدل میگفت خسرو درجهان کیست
که نتوان کرد با او یک نفس زیست
ز فرخ خسروم در غم فرو کشت
بسر باری مرا در پای او کشت
بچیزی کمتر از فرخ نیم من
خریدار چنین پاسخ نیم من
اگر فیروز نبود عالم افروز
کجا فرخ تواند گشت فیروز
اگر هر یک ازیشان شهریارست
مرا با آن دو بد گوهر چه کارست
مرا آن به که راه شهر گیرم
وگرنه در غم این قهر میرم
مرا باید بر شاپور رفتن
ز دریا سوی نیشابور رفتن
بآخر زود کشتی راروان کرد
کم از ده روز ار دریا کران کرد
بنیشابور آمد از ره دور
بخدمت رفت نزد شاه شاپور
شه شاپور پیش خویش خواندش
چو دستش داد بر کرسی نشاندش
بپرسیدش ز فرخ کو کجا شد
چه بود او را، چرا از تو جدا شد
برای نقش گل عمری درازست
که رفتند و هنوز آن نقش بازست
دلم آن نقش را دمساز خواندست
نکونقشیست الحق باز خواندست
کنون بگشای بند و راز برگوی
ز فرخ زاد و نقش گل خبر گوی
زبان بگشاد فیروز سیه روز
که خسرو باد بر هر کار فیروز
بدان ای شمع ملک و تاج شاهان
ز تاجت سرنشین صاحب کلاهان
که نتوان گفت حال خود چنان زود
که حال ما چنان بود و چنین بود
چو خسرو شاه بستد عهد از ما
نشد غایب ز جد و جهد از ما
چو فرخ دید مردی و جمالش
شد از زور و زر او در جوالش
ولیکن من بدل او را نبودم
ضرورت را نفاقی مینمودم
ندیدم فرصتی اکنون که دیدم
بخدمت پیش شاه خود رسیدم
گریزان گشتم از خسرو بفرجام
که پیروزم چو بگریزم بهنگام
وزان پس هرچه رفته بود در راه
سراسر آشکارا کرد بر شاه
بشه گفتا کنون خسرو بدریاست
نشان میجوید از گلرخ چپ و راست
تو میباید که جویی آن نشان باز
چنین دانم که یابی در جهان باز
چو شد از کارها شاپور آگاه
روانه کرد خلقی را بهر راه
زهی عطار در بحر حکایت
توداری درّ معنی بی نهایت
سخن سر سبز معنی گشت از تو
بهشتی دار دنیی گشت ازتو
چنان کردی بمعنی داستان را
که باران بهاری بوستان را

از سر گرفتن قصّه

الا ای مرغ پیش اندیش چالاک
ز دنیا چند خواهی برد خاشاک
غریبستان دنیا جای تو نیست
قبای خاک بر بالای تو نیست
چو در بستان گل بشکفته داری
چو در دریا دُر ناسفته داری
بسوی من ازان گل دستهیی آر
مرا زان درّ موزون رستهٔ آر
اگر از قعر بحری،‌ بی نشان شو
اگر توحید داری دُرفشان شو
که هر جانی که از توحید پُر شد
بدریا گر نگاهی کرد دُر شد
چو دُرداری زبان الماس گردان
فلک گو بر سرما آس گردان
چنین گفت آنکه گفتش معتبر بود
سخنگویی کز این حالش خبر بود
که خسرو چون بدریا عزم ره کرد
جهان افروز و خسرو بود و ده مرد
همی گشتند در کشتی روانه
چو تیری لیک پیدا نه نشانه
ندانستند یک تن کان چه رایست
کجا خواهند شد مقصد کجایست
جزان چیزی ندانستند هر کس
که میرفتند سوی مغرب و بس
ازان خسرو بمغرب داشت امید
که در مغرب شود پوشیده خورشید
ازان میشد بمغرب چون خرابی
که پنهان گشته میجست آفتابی
دو هفته بر سر دریا براندند
بآخر جمله در دریا بماندند
یکی باد مخالف شد پدیدار
که خلق امّید ببریدند یکبار
چنان آن باد کشتی را روان کرد
که طوف شرق با غرب جهان کرد
مگر در سیر همچون برق میشد
که در یک دم بغرب و شرق میشد
گه از بالای مه برتر گذشتی
گهی از زیر ماهی درگذشتی
هران گاهی که در گرداب بودی
بگردش شیوهٔ لبلاب بودی
ز آب چشم چون باران بیکبار
فرو شستند دست از جان بیکبار
سه شب در شور بود آن آب و سه روز
بچارم چون برامد گیتی افروز
برامد آتش از خورشید ناگاه
از آن آتش سیه شد گردهٔ ماه
چو یوسف رخ نمود از زیر خیمه
ترنج مه ز تیغش شد دو نیمه
بیارامید لختی آب دریا
ولیکن می نیامد راه پیدا
جهانی راه یکسو اوفتادند
سرکشتی سوی بیراهه دادند
یکی آب سیه در راه آمد
وزو دود کبود آنگاه آمد
جهان افروز و همراهان هرمز
از آن آب سیه گشتند عاجز
چنان از آب میزد بوی ناخوش
که قطران را کسی سوزد بر آتش
نمیدانست کشتیبان دران راه
که راه بحر در پیشست یا چاه
بآخر در میان راه تیره
پدید آمد یکی هامون جزیره
زمین او همه سنبل ستان بود
بگرد سنبل او زعفران بود
درخت جوز بویا سرکشیده
انار و سیب را در بر کشیده
جوانمردان چونارو سیب دیدند
بخوردند و بسی آسیب دیدند
همه در لرزه و در تب بماندند
در آن موضع دو روز و شب بماندند
پدید آمد یکی کوه سرافراز
که کردی تیغش از جوزا کمر باز
فرازش از اثیر اندر گذشته
سر تیغش ز تیر اندر گذشته
درختانی که بودی بر سر تیغ
ازو یک ماهه ره بودی فرو میغ
ز هر شاخش که بر تیغ اوفتادی
بماهی میوه بر میغ اوفتادی
همه حیران درافتادند ز اندوه
که تا رفتند بر بالای آن کوه
درختان بود سر در سر کشیده
بهم در رفته بر در بر تنیده
ز هر سو چشمهیی چون آب حیوان
بهشتی نقد در بگشاده رضوان
بنفشه رسته و سبزه دمیده
نسیم صبح جیب گل دریده
خروشان گشته گرد شاخساران
بصد آواز مرغان بهاران
بگرد کوه در درّاج و تیهو
گوزن و گورخر نخجیر و آهو
ندیده بود چشم شهریاری
از آن خوشتر بگیتی مرغزاری
شدند آن سروران دلشاد ازان کوه
دو اسبه در گریز افتاد اندوه
همه عزم کمان و تیر کردند
شکار آهو و نخجیر کردند
زمانی بود آتش در گرفتند
کباب صید را خوش درگرفتند
بسی خوردند و عزم خواب کردند
غم دل بر زمین سیماب کردند
چو پیدا خواست شد از چرخ چارم
درفش دهخدای هفت انجم
ره خورشید از بهر نظاره
گرفته بود از انبوه ستاره
برامد چاوش خورشید ناگاه
که تا خالی شد از نظّارگی ماه
چو شد دریای سیمین سر گشاده
برامد باززرّین پر گشاده
دران موضع بیاران گفت هرمز
که چندین صید نبود نیز هرگز
فراوان صید باید کرد ما را
که تا زادی بود در خورد ما را
چنان کردند یارانش همان گاه
دوان گشتند صید افگن دران راه
بصحرا چون فرو رفتند از کوه
دران صحرا درختان بود انبوه
پدید آمد ز هر سو مرغزاری
بزیر هر درختی چشمه ساری
ببرد از مرغ دل امّید پرواز
ز ذوق بانگ مرغان خوش آواز
زمین پوشید زیر سبزه زاران
فلک بگرفته برگ شاخساران
درون چشمههای همچو کوثر
هزاران ماهیان سیم پیکر
چنان آن چشمهٔ روشن نکو بود
که گفتی چشمهٔ خورشید او بود
بسی خورشید در ماهی توان دید
که در خورشید ماهی را روان دید؟
چو روزی چند آنجا در کشیدند
بپیش بیشه گاهی در رسیدند
همه بیشه پر از شیر شکاری
گرفته آهوان مرغزاری
چو چندان شیر میدیدند در حال
زدند از بیم آن در ریک دنبال
بیاران گفت شه کاین بود تقدیر
وزین ره بازگشتن نیست تدبیر
کسی را نیست با تقدیر آویز
ز حکم رفته نتوان کرد پرهیز
چو حکمی رفته شد تن در قضا ده
بهر حکمی که حق راند رضاده
کنون با شیر مردم کار داریم
که ره بر شیر مردمخوار داریم
بگفت این و یکی آتش برافروخت
درختی چند بر آتش فرو سوخت
درختان چون مشاعل در گرفتند
که میزد شعله آتش برگرفتند
بهم، هم پشت گشتند آن دلیران
فرو رفتند پیش روی شیران
چو چندانی درخت آتش فشان شد
تو گفتی دوزخ آن ساعت روان شد
ز بیم آتش آن شیران سرمست
خروشان راه میجستند در جست
بسی رفتند تا آن راه بگذشت
نیاسودند تا یک ماه بگذشت
پدید آمد بهشتی بر سر راه
درختان سر کشیده بر سر ماه
همه روی زمینش درّ و مرجان
صدف افگنده و ماهی بریان
ز بسّد گشته لالستان همه خاک
نهفته دُرّ و گوهر زیر خاشاک
ز سبزه گرد او مینا گرفته
پس و پیشش کف دریا گرفته
بدریا بود پیوسته بر او
بریده زان نمیشد گوهر او
خوش آمد سخت خسرو را جزیره
چنانک از خوشی او گشت خیره
بیاران گفت هرگز مرغزاری
چنین خرّم ندیدم در بهاری
ازین خوشتر ندیدم درجهان من
شگفتم همچو گل زین بوستان من
سخن میگفت شه تا روز مه روی
ز شعر تیرهٔ شب شد سیه روی
مگر گفتی دل فرعون بگریخت
ز رود نیل بر رنگ شب آمیخت
شبی زانگشت، روی او سیه تر
بران انگشت اختر همچو اخگر
از انشب چون بسر شد نیمهیی راست
ازان دریا خروش وناله برخاست
خروش و نالهیی در بیشه افتاد
دل خسرو دران اندیشه افتاد
زمانی بود گاوی همچو کوهی
ازان دریا برامد با گروهی
دُری زان هر یکی را در دهن بود
که روشن تر ز شمع انجمن بود
نهادند آن گهر همچون چراغی
که روزی شد، شبی چون پرّ زاغی
چرا کردند گاوان گرد آن نور
نمیگشتند از نزدیک آن دور
ز نور آن گهر شد چشم خیره
تو گویی آفتابست آن جزیره
بلی آن آفتاب از نور میتافت
که آن مرکز ازو تادور میتافت
چو شد روی هوا از صبح روشن
برامد روی دریا همچو جوشن
همه گاوان سوی دریا برفتند
گهر بردند و از صحرا برفتند
ازان گوهر دل آن قوم برخاست
که هر یک را هوای آن گهر خاست
چو خسرو دید یاران را گهر خواه
بفرمود او که گل کردند در راه
گِلی کردند در ره نیکبختان
زره بردند بر شاخ درختان
بیاسودند تا چون شب در آمد
ز عمر این جهان روزی سرآمد
نقاب عنبرین بر خاک بستند
جواهر نیز بر افلاک بستند
فتاده شب بصد گمراهی آن شب
بیارامیده مرغ و ماهی آن شب
عروسان سپهر بوالعجب باز
کشیده رویها در پردهٔ راز
چونیمی شد ز شب گاوان بیکبار
روان گشتند از دریا گهر دار
چو بنهادند آن لؤلؤی لالا
روان کردند یاران گِل ز بالا
چو شد چندان گهر در گل گرفتار
بترسیدند آن گاوان بیکبار
همه از روی آن تاریک صحرا
فرو رفتند سر گردان بدریا
جوانمردان گهر چون برگرفتند
وزانجا راه هامون درگرفتند
یکی هامون هویدا گشت در راه
درو خر پشتها مانند خرگاه
همه خر پشتها ریگ روان بود
برنگ آن ریگ همچون آسمان بود
فرو ماندند یاران جمله بر جای
که نتوانست کس برداشتن پای
برنگ خون ز زیر ریگساران
ز ماران گشت پیدا صد هزاران
همی پیچید هر یک چون کمندی
ولی کس را نکردندی گزندی
گهی گُم گشت زیر ریگساری
گهی بر دیگری پیچید ماری
ازان سختی فرو ماندند یکسر
بزای جمله گریان بر فلک سر
بصد محنت چو زانجا درگذشتند
بآب و مرغزاری برگذشتند
کشیده سر بسر در کوهسارش
رسیده تا بگردون شاخسارش
نیاسودند آن شب تا سحرگاه
چه آسایش، همه حیران و گمراه
چو مه شد سرنگون صبح پگه خیز
برین میدان میناکرد خونریز
هران گوهر که شب در موی خود بافت
ز تیر صبح همچون موی بشکافت
برآمد چتر زراز کوه کشمیر
فگنده در سر افلاک زنجیر
شدند آنگه روان یاران بیک راه
که تا رفتند چون ماران بیک راه
پدید آمد یکی کوه قوی سهم
کهبر تیغش بده منزل شدی وهم
کنار چرخ تیغش را میان بود
برفعت از کمر جوزانشان بود
چو در صحرانگه کردند ازان کوه
جهانی بود ز اشتر مور انبوه
ببالا هر یکی چون گوسفندی
کزیشان پیل را بودی گزندی
اگر آهو و گور و شیر بودی
اسیر زخم اشتر مور بودی
نبودی تیر و ناوک را چنان زور
که بودی در سر چنگ شتر مور
اگر یک دشت از اشتر شدی پر
از اشتر مور گشتی مور از اشتر
زمین را ریگ زرّساو بودی
زرشاخش زبان گاو بودی
نبود از راه روی بازگشتن
نه زانموران طریق بر گذشتن
شه خسرو بیاران گفت اکنون
سر کوهست کم گیرید هامون
بپهنا بازگردیم از سر کوه
که تا ببریده گردد چنبر کوه
چنان کردند وبر پهنای آن تیغ
روان گشتند همچون ماه در میغ
مگر آن کوه اختر را محک بود
که گفتی کوه کوهان فلک بود
چو تیغش بود هم پهلوی گردون
تو گفتی بود تیغی آسمان گون
از آن تیغی چو برگ گندنا بود
که سر سبزیش از چرخ دوتابود
نیام تیغ بود از چرخ دوّار
شده آن تیغ از انجم گهردار
چو هرمز تیغ برّان دید آن را
بپای خویشتن ببرید آن را
برید از پای خود آن تیغ هرمز
بپای خود که برّد تیغ هرگز
چنان کردند بر بالا گذاره
که بگرفتند بر گردون ستاره
گر آواز عجب برمی‌کشیدند
صدا از چرخ گردان می‌شنیدند
تو گفتی از زمین رفتند بیرون
که سنگ انداختند از برج گردون
چو کردندی جهانی صید هر روز
شدی بریان ز خورشید جهان سوز
نبود آرامشان چون تیر پرتاب
که میرفتند روز و شب چو مهتاب
شبی کافلاک بی مهتاب بودی
نبودی راه و وقت خواب بودی
دو مه خود را چو بر گردون فگندند
بآخر خویش را بیرون فگندند
بناگاه از بر آن کوه خارا
یکی بحر عجب شد آشکارا
همه عالم تو گفتی آب دارد
جهانی رعشهٔ سیماب دارد
بهر ساعت ز دریا موج میخاست
که میشد موج کژ با آسمان راست
چنان دریا ندیده بود هرمز
چنان دریا نبیند چشم هرگز
بفرمود او که کشتی ساز گردند
بسوی چوب و تخته باز گردند
چو اوّل بار کشتی برگشادند
همه در کار کشتی سر نهادند
پس آنگه زود کشتیبان شهزاد
بساخت آن کشتی و بر آب ره داد
فراوان صید در کشتی نهادند
طریق باد بر کشتی نهادند
روان کردند کشتی را چهل روز
بمانده شاه سرگردان و دلسوز
دلش در غم پریشانی فزوده
ز کار خود پشیمانی نموده
ز گمراهی خود حیران بمانده
میان بحر سرگردان بمانده
دلش را گل چنان در خون نهاده
که زین بحر بر گلگون نهاده
بسی شبرنگ چشمش خون نموده
همه دریا از آن گلگون نموده
دلش در آتش سوزان چنان بود
کزان، دریای آب آتش فشان بود
گهی از دیده خون دل فشاندی
گهی بر خون دل کشتی براندی
چو ابری میگریست و در عجب ماند
که در دریا، چو دریا خشک لب ماند
بدل میگفت کای دل کارت افتاد
فروده تن، چو تن دربارت افتاد
اگر دُر بایدت از خود برون شو
بغوّاصی درین دریای خون شو
دل اوّل شو برهنه پس نگونسار
چو غوّاصان، نفس آنگه نگهدار
چو اوّل این سه کارت کرده باشد
دو کار دیگرت در پرده باشد
اگر یابی گهر خورشید گردی
وگرنه غرقهٔ جاوید گردی
غم گل کان نه سردارد نه پایی
برون آرد سری آخر زجایی
چنانم آتشی در دل فتادست
که گر، دم میزنم چون تفّ و بادست
دل مسکین من مدهوش برخاست
ز سوز من ز دریا جوش برخاست
همه شب ناله و زاری همی کرد
جهان افروز دلداری همی کرد
زنی در عشق مردی مرد او بود
ز سر تا پای،‌غرق درد اوبود
قدم میزد ز مردان پیش در راه
ز خود میداد داد عشق دلخواه
چو روی خسروش پیش نظر بود
ز چندان راه وسختی بیخبر بود
کسی باور کند این حال روزی
که کاری افتدش با دلفروزی
جهان افروز را صد جان فدا باد
که داد عشق جانان نیک میداد
شه بیدل دران کشتی بمانده
چهل روزه چنین کشتی برانده
چه کردی گر نکردی آن سفر شاه
که بود آبشخور و روزیش در راه
علی الجمله ز دریا بامدادی
بروز چل یکم برخاست بادی
درامد گرد کشتی باد ناخوش
بگردانید کشتی را چو آتش
گهی مانند قارون زیر در رفت
گهی چون آتش نمرود بر رفت
سه روز و چار شب چون تیر پرتاب
نمیاستاد کشتی بر سر آب
بآخر با کنار افتاد کشتی
فلک با شاه گفت آزاد گشتی
چو قیصر زاد از دریا گذر کرد
بسی شکر و سپاس دادگر کرد

رسیدن خسرو و جهان افروز و یاران بكوه رخام و دیدن پیر نصیحت گو

چو بگذشتند ازان دریای خونخوار
یکی کوه بلند آمد پدیدار
یکی حصن رخامین بر سر کوه
درختان گشته گرد حصن انبوه
بران حصن قوی بر رفت خسرو
جوانمردانش در پی گشته پس رو
بپیش آن صفّهیی میدید از دور
که چون شمعی فروزان بود از نور
بساط صفّه دوخ و بوریا بود
دران محرابگه پیری دو تا بود
چو مرغی برسر کوهی نشسته
ز هر شادی و اندوهی برسته
بپیش کردگار استاده بر پای
نهاده دست بر هم چشم بر جای
بخفته گربهیی بر جام. پیر
ز سر تا پای او مانندهٔ شیر
چو کس همدم نبودش زادمیزاد
بر خود گربهیی را همدمی داد
اگر هستی تو شیر پردهٔ راز
ببُر از آدمی با گربهیی ساز
که از مردم اگرچه خویش باشد
وفای گربه و سگ بیش باشد
توّقف کرد شه تا پیر دمساز
بپرداخت و سلامش کرد آغاز
زبان بگشاد پیر کار دیده
بدو گفت ای بسی تیمار دیده
برو بنشین چه میگردی جهانی
که جمعیت بسی گردد زمانی
چوهمدم نیست تو همدم نیابی
که چون محرم نیی محرم نیابی
بتنهایی بسر بر روزگاری
که تنهایی ترا بهتر ز یاری
بسی من گرد عالم بر دویدم
بجستم عاقبت همدم ندیدم
ز نااهلان فرو خوردم همه عمر
ز حق اهلی طلب کردم همه عمر
اگرچه در جهان دیدم بسی را
ندیدم هیچ اهلیت کسی را
چرا در حلقهٔ مردم نشینم
که جز در دیده، مردم مینبینم
اگرچه یک جوم بیرون شوی نیست
همه آفاق در چشمم جوی نیست
مگر دیوار من کوتاه تر بود
که در ملکم نه دیوار ونه در بود
کنون عمریست تادر گوشه تنها
بدل با خویش میگویم سخنها
چه گویم، با که گویم، چند گویم
چو چیزی گم نکردم، چند جویم
درین زندان کافر کیش غدار
ز حیرت کافری میآردم بار
نمیدانم کیم یا از کجایم
چه میسازم، ز جان و ز تن جدایم
درین گرداب اگر افتی دمی تو
ز من سرگشته تر گردی همی تو
چوخسرو پیر را میدید هشیار
ز هر نوعی سؤالش کرد بسیار
ولیک آن پیر را در هیچ بابی
نشد پوشیده بر خاطر، جوابی
به خسرو گفت کم دیدم جوانی
ز تو شیرین زبان تر در جهانی
نه دردانش ترا ماننده دیدم
نه مثلت درجهان داننده دیدم
بحمداللّه نمردم ناگهان من
بدیدم زندهیی را در جهان من

وداع هرمز پیر را و رفتنش بجانب روم

بآخر خسرو از وی ره نشان خواست
وداعش کرد و میشد بر نشان راست
چو القصه از آنجا درکشیدند
بکوه و آب و جسری در رسیدند
دهی خوش بود صحرا و سر کوه
دهی پر نعمت و خلقی بانبوه
سوی ده رفت با یاران بهم شاه
بخواست از اهل ده یک مرد همراه
که تا رهبر بود در راه او را
کند از نیک و بد آگاه او را
چو خورشید آسیا سنگ زراندود
ز زیر آسیای چرخ بنمود
هزاران دانه داشت آن توتیا رنگ
بیکبار آس کرد آن آسیا سنگ
سپیدی روز میدانی چراتافت
که روی روز گرد آسیا یافت
بآخر شهریار وجمع یاران
روان گشتند چون از میغ باران
چو روز دیگر آن ایوان نه طاق
منور شد ز نور شمع آفاق

آگاهی یافتن قیصر از آمدن خسرو

چو از خسرو شه قیصر خبر یافت
باستقبال خسرو کار دریافت
بزودی کرد قیصر کار ره ساز
فرستاد اسب و خلعت پیش شه باز
رخ خورشید رخشان نازده تیغ
برآمد صبح خون آلوده از میغ
پگاهی با سپاهی چند یکسر
رسید آنجا که خسرو بود قیصر
چو قیصر دید خسرو را ز دوری
بدو نزدیک شد چون ناصبوری
گرفتش در بر و اشکش روان گشت
که بی جانان بسی الحق بجان گشت
بدو گفتا دل من چون جگر سوخت
فراقت ای پسر، جان پدر سوخت
بسی غم گوشمال خسروم داد
بحمداللّه کنون جانی نوم داد
مپرس ازمن که بیتو حال چون بود
که گر دل بود در دریای خون بود
کشیدم پای دل در دامن درد
نهادم چشم جان بر روزن درد
کنون از دامنم هوری برآمد
کنون از روزنم نوری برآمد
بحمداللّه که دیدم روی تو باز
رسیدی سوی من، من سوی تو باز
چو لختی قصّهٔ محنت بخواندند
ازانجا برنشستند و براندند
شکر پاشان بشادی رای کردند
بشکر شاه شهرآرای کردند
ز دست سیم پاشان از پگاهی
شده روی زمین چون پشت ماهی
چه جشنی بود، خلدی بود پرحور
همه حوران چو ماه و ماه پرنور
چه عیدی بود، عیدی بود پرجوش
همه عیش و سماع و نوش برنوش
چه مجلس بود، باغی بود پرگل
همه باغ آفتاب و جام پرمل
بهر دم جام نوشین بیش خوردند
ز می صد شیشه سیکی پیش کردند
چه گر خوش بود از خسرو جهانی
نبود آن غمزه دلخوش زمانی
فراق گل دلش را رنجه میداشت
دلش را شیر غم در پنجه میداشت
ز هجران آتشش بر فرق میشد
دراب چشم هر دم غرق میشد
همه عالم بگردیده چو گویی
ز عالم بین خود نادیده بویی
فغان میکرد کای گل چون کنم من
که خار توزدل بیرون کنم من
چوگم گشتی ز که جویم نشانت
که بسیاری بجستم در جهانت
ز که پرسم ندانم راه کویت
که در کوی اوفتادم زارزویت
اگر عشق تو جان من نبودی
بعالم در، نشان من نبودی
شکار شیر عشقت جز جگر نیست
تو گویی در تنم جانی دگر نیست
چو شیری کو بگیرد گور در راه
بدندان درنیارد جز جگرگاه
جگر چون خورد، ره گیرد ز سرباز
بروباهان گذارد آن دگر باز
درین ره عشق تو چون شیر بیشه
نداند جز جگر خوردن همیشه
ز خود یکبارگی دستم فرو بست
اگر دستم نگیری رفتم از دست
دلم در داغ نومیدی کشیدی
ز بیخم کندی و شاخم بریدی
سرم بر خاک و رویم بر زمینست
ز دردم فارغی دردم ازینست
ترا دارم ز ملک این جهانی
تو خود چون جان ز چشم من نهانی
چو جان پنهان شدی چون جویمت من
مگر کز پرده بیرون جویمت من
دو اسبه دل دوان شد در خیالت
نیافت از هیچ ره گرد وصالت
نشستم مدتی در بند پندار
نیامد راست با پندار من کار
خطا بود آنچ میپنداشتم من
کنون زین کار،‌دل برداشتم من
چه میگویم که تا جانم رفیقست
ز جانانم نشان جستن طریقست
چو گفت این راز بی صبری بسی کرد
ز هر سویی خبر پرسان کسی کرد
نه از فیروز و نه ازگل خبر بود
ازین غم هر زمان حالش بتر بود
چوبودش یک نفس صد باره تیمار
بآخر گشت آن بیچاره بیمار
نه دارو سودمند آمد نه جُلاّب
علاجش بود گل، گل غرقه در آب
پدر میداد پندش شام و شبگیر
که خوش باش ای جوان و جام می گیر
جوانی داری و اسباب شاهی
مکش جور و بکن چیزی که خواهی
مباش ایمن ازین گردنده پرگار
دمیست این عمر ازین دم بهره بردار
خوشی امروز می خور تا توانی
که فردا را کسی نکند ضمانی
درین دم همدمی دیگر گزین تو
کجا درمانی از یک همنشین تو
ترا هرجا که ماهی زیر پردهست
اگر رغبت نمایی عقد کردهست
کم گل گیر اگر گل ریخت از بار
که گر گل هست خالی نیست از خار
ترا چندانکه گل در ملک رومست
ز طاعت نرمتر،‌گردن ز مومست
زجایی دلبری کن اختیاری
ز گل تا کی زنی در دیده خاری
اگر خواهی، دو صد شاه کُله دار
دراندازد بدامادیت دستار
نشستی در غم یک پای موزه
که گفتت جز بگل نگشای روزه
ترا صد ماه جان افروز باید
اگر نبود گلی خود روی، شاید
اگر گل شد ترا، صد نوبهارست
که در هر یک، هزاران گل ببارست
اگر گل شد، جهانی پر شکر هست
جهانی بیش میخواهی وگر،‌هست
تو تا بودی ز گل آواره بودی
گهی بر خار و گه برخاره بودی
زمانی سنگ صحرا میشمردی
زمانی کوه و دریا میسپردی
زمانی پای در گل میفتادی
زمانی دست بر دل مینهادی
زماانی زهر زاری میچشیدی
زمانی درد و خواری میکشیدی
تو خود اندیشه کن با این همه بار
گلی میارزدت با این همه خار؟
تو چون کُشتی خوشی خود را ببازی
اگر گل باشد وگرنه، چه سازی؟
چو تو مُردی چه گل باشد چه خارت
که گل در زندگی آید بکارت
که میداند که گل مردهست یا نه
جهان بیتو بسر بردهست یا نه
تو چندی در عزای او نشستی
بمحنت در بلای او نشستی
بمردهست او، اگر او زنده بودی
بدین غم کاشکی ارزنده بودی
ز گل بیگانگی جوی و جدایی
کسی با مرده کی کرد آشنایی
شد ازگفت پدر چون زر،‌ رخ او
فرو بست از خجالت پاسخ او
بر آن بنشست تا این چرخ مینا
چه بازی آردش از پرده پیدا
قدرچه بند و تقدیرش کند باز
قضا از سر چه تدبیرش کند ساز
هر آنکس کز مراد خود جدا شد
فدای زخم چوگان قضا شد
همه در بیم و سرگردان بمانده
که چون گوییم درچوگان بمانده

از سر گرفتن قصّه

الا ای طوطی طوبی نشین خیز
دمی طوبی لک از طوبی شکرریز
چو هستی قرّة العین معانی
که قوت القلب و عین الشمس جانی
چو تو در اصل فطرت آفتابی
بیک یک ذرّه تا چندین شتابی
برای ذرّه، خورشیدی ز میغی
اگر آید برون باشد دریغی
بیک ذرّه اگر مشغول باشی
بدان یک ذرّه خود را غول باشی
چو هر چیزی که در هر دو جهانست
همه ذرّات تست و این عیانست
همه اجزا برافگن ره بگل جوی
بهانه ساز گل را، حال خود گوی
چنین گفت آن سخنگوی دل افروز
که گلرخ بود در صندوق ده روز
فتاده در میان آب دریا
گهی شد تاثری گه تا ثریا
گرفتار آمده در آب و صندوق
گهی در قعر دریا گه بعیوق
گهی رفتی ببُن چون گنج قارون
گهی رفتی بسر مانند گردون
زهی بازی چرخ بوالعجب باز
که گل را چون فگند از پردهٔ ناز
دران صندوق گلرخ ماند ماهی
مهی بر ماه و ماهی گرد راهی
مهی آورده با ماهی بهم پشت
نبود از ماه تا ماهی دو انگشت
بمانده ماه در زیر سیاهی
گرفته آب از مه تا بماهی
ز تُرکی کردن باد جهنده
بترکستان فتاد آن نیم زنده
چو کرد آن آب دریا را گذاره
فگندش آب دریا در کناره
لب دریاستاده بود مردی
که ماهی را ز دریا صید کردی
کنون صیدش نه ماهی بود مه بود
چنین ماهی،‌ز صد ماهیش به بود
یکی صندوق را میدید بر آب
که میآمد سبک چون تیر پرتاب
چوآن صندوق تنگ او درآمد
ازان دریا بچنگ او درآمد
ازان دریا برون آورد بر سر
نهاده دید قفلی سخت بر در
بدل گفتا ندانم تا چه چیزست
ولی دانم که چیزی بس عزیزست
اگر این هست صندوق خزینه
دلم خوش باد در صندوق سینه
ز دریا کردمی باید کرانه
بباید برد این را سوی خانه
بگفت این و بسوی خانه برد او
بزرگی کرد و قفلش کرد خرد او
چو سر برداشت دروی مردهیی دید
جهان بر خود بسر آوردهیی دید
رخی چون ماه گشته زعفرانی
بری چون سیم گشته پرنیانی
دهانی خشک و رویی زرد گشته
نفس بگسسته و دم سرد گشته
سیاهی باسفیدی رفته در هم
لبش از تشنگی بگرفته بر هم
که داند کو ز زاری برچسان بود
ز بی برگی چو برگ زعفران بود
چو چوگانی شده پشتش بخم در
چو گویی بسته پا و سر بهم در
مهش با مشک تر درهم گرفته
چو ماه نو قد او خم گرفته
ز سرو و ماه بسیاری شنیدیم
ولی سروی چو ماه او ندیدیم
ز دریا و زماهی رسته بود او
مهی از دست ماهی جسته بود او
چو بر گل محنت دریا سرآمد
چو ماهی حوت از دریا برآمد
سبک روح جهان پیرایه برداشت
دو گوش او گرانباری ز درداشت
شکست آن مرد آن صندوق را پس
بلندی یافت چون صندوق کرگس
چو آن دلبند را برداشت ازجای
نهاده بود آن بت بند بر پای
درامد مرد و سنگ سخت بردست
نگار سنگدل را بند بشکست
ز درد آن شکستن زود از جای
بجنبانید آهسته سر و پای
چنان خوش گشت ماهیگیر ازان ماه
که گفتی شد ز ماهی تا بمه راه
برفت و ماهیی برآتش افگند
چو بریان شد برو بوی خوش افگند
برآورد و بپیش روی او داشت
بت مهروی بیخود، سر فرو داشت
چو مشک آورد در پیش مشامش
گشاد از بوی آن حالی مسامش
بعطسه شد دماغ او گشاده
دو چشم چون چراغ او گشاده
چوچشم دلفریب از هم گشاد او
ز دست دل بدست غم فتاد او
ز عالم نیم جانی دید خود را
میان آشیانی دید خود را
عجب درمانده زان صیادخانه
بجوش آمد ز درد او زمانه
بدل گفتا ندانم کاین چه جایست
ز سر در این چه دوران بلایست
اگر این جان من سنگین نبودی
مرا تاب بلا چندین نبودی
اگر من بودهام ازسنگ خاره
چگونه کردهام دریا کناره
اگر دریا بدیدی دُرّ اشکم
فرو بردی بقعر خود ز رشکم
وگر باران بدیدی آب چشمم
چو برقی در من افتادی بخشمم
مگر درخواب میبینم من اینجای
که نتوان راست کردن بر زمین پای
چو صد غم بر دل ناشادش آمد
بیک ره مکر حُسنا یادش آمد
از آن سگ گریه برگلزارش افتاد
یقین دانست کز وی کارش افتاد
بدل میگفت خسروشاه هرگز
ز حسنا کی شود آگاه هرگز
که داند کو بجان من چه بد کرد
برای شهوتی ترک خرد کرد
ز رشک خود مرا در خون جان شد
چنین در خون جانی کی توان شد
ولی چون بگذرد از فرق آبش
دهد دوزخ بیک آتش جوابش
کنون چون مرغ بی آرام ماندم
بجستم دانهیی در دام ماندم
اگر بینم رخ یارم دمی نیز
اگر مرگم رسد نبود غمی نیز
کجایی خسروا تا یار بینی
بیا ای بیخبر تا کار بینی
اگر یاری مرا یاری کنون کن
چو یارانم وفاداری کنون کن
مرا خود ساقی حسن وفا مُرد
که صاف آمد ترا قسم و مرا دُرد
مگر انصاف شد کلّی فراموش
که زهر آمد مرا حصّه ترانوش
ز عشقت کیسهیی بردوختم من
که برجانت جهان بفروختم من
چنان در پردهٔ غم زار گشتم
که گرد عنکبوتان تار گشتم
تنم چون زیر پیراهن بدیدند
همه پیوستگان از من بریدند
ز من پیوستگان رفتند یکسو
ز من زان طاق شد پیوسته ابرو
دو چشمت جادوان دلفروزند
که در آنجا مرا جان درتو دوزند
مرا چون درتو میدوزند هر دم
چرا از هم جدا ماندیم در غم
مرا چون درتومیدوزند از آنست
کزان زخم از دل من خون روانست
چولختی راز گفت آن ماه مهجور
فرو بارید بر مه دُرّ منثور
شده صیاد سرگردان ازان کار
که تا آن بت چرا گرید چنین زار
زبان پارسی را می ندانست
سخنها فهم کردن کی توانست
سمنبر بود ترکی گوی آفاق
بسی زو ترکتازی دیده عشّاق
چنان بگشاد در تُرکی زبانش
که شد آن ترک چین هندو بجانش
بدان صیاد گفتا راز بگشای
که چون دربندم آوردی درین جای
کدامین کشورست و نام آن چیست
درین اقلیم شاه این زمین کیست
جوابش داد صیاد زمانه
که هست این آشیان صیادخانه
روان گشتم بدریا بامدادی
یکی صندوق میآمد چو بادی
چو پیشم آمد از جیحون گرفتم
بیاوردم ترا بیرون گرفتم
دگر این کشور ترکست و چینست
سراسر حدّ ترکستان زمینست
شه فغفور شاه این دیارست
ز عدل او همه چین پرنگارست
چو گل القصّه واقف شد ز اسرار
شد او از گشنگی خود خبردار
طعامی خواست او و مرد برخاست
بسی ماهیش آورد و دگر خواست
زماهی قوّت آن مه دگر شد
مهش لختی ز ماهی تازه تر شد
ز بیماری ازان صیادخانه
نیامد بر در آن شمع زمانه
بآخر چون برامد بیست و شش روز
چو شهدی شد گل چون شمع خوش سوز
ز رنجوری کدویی بود بی شهد
کدو را شهد میگفتی ولی عهد
چوشهدی شد لب گلفام او را
چو مومی گشت نرم اندام او را
چنان خوش گشت و شیرین گشت و ترگشت
که چون پر مغز حلوای شکر گشت
ز رویش بار دیگر شور برخاست
ببویش مرده هم از گور برخاست
دگر ره غمزهٔ او شد جگر دوز
دگر ره مشک زلفش شد جهانسوز
نکوتر شد ز چینش زلف مشکین
که نیکوتر نماید مشک در چین
چو بنهاد آن نگارین شست بر راه
چو ماهی صید شد صیاد از آن ماه
دلش از عشق آن دلخواه برخاست
بقصد وصل او ناگاه برخاست
دماغش از گل نخوت بجنبید
جوان بود آتش شهوت بجنبید
دلش چون چنگ از بر تنگ برخاست
نهاد او بر گنه چون چنگ ره راست
چو گلرخ آن بدید از جای برجست
رگ شریان او بگرفت بر دست
چنان افشرد کز وی جان برامد
جهان بر جان آن نادان سرامد
ندارد کار نادان هیچ سامان
که نادانی ندارد هیچ درمان
چو شد از جان جدا صیاد بی باک
بت سیمینش پنهان کرد در خاک
گل آن شب بود تا وقت سحرگاه
که تا شد سرنگون سوی سفرماه
فغان برداشت مرغ صبحگاهی
منادی کرد از مه تا بماهی
فرو کوفت از سر درد و نیازی
بگوش خفتگان بانگ نمازی
چو گل از کار آن صیاد پرداخت
خدا را شکر کرد وحیلهیی ساخت
بدل گفتا اگر زینسان که هستم
برون آیم شود کارم ز دستم
چو بینندم بتی سیمین سمنبر
همه کس را طمع افتد بمن بر
مرا آن به که بر شکل غلامان
همه آفاق میگردم خرامان
چو خود بر صورت مردان کنم من
کرا صورت بود کاخر زنم من
روان گردم سوی هر شهر و هر بوم
روا باشد که بازافتم سوی روم
دلم را محرمی درخورد یابم
دمی درمان چندین درد یابم
شنودستم من از گویندهٔ راه
که یابنده بود جویندهٔ‌راه
بآخر خویشتن را چون غلامان
قبا در بست و شد سرو خرامان
کُله بر ماه مشکین طوق بشکست
قبا در سر و سیم اندام پیوست
کلاهی همچو ترکان از نمد کرد
قبا و پیرهن در خورد خود کرد
که داند این چکارست و چه راهی
مگر هم زان نمد یابد کلاهی
چو مردان پیرهن یکتاییی ساخت
ز خود یکبارگی سوداییی ساخت
قبا پوشید و پیراهن رها کرد
وزان بت، عقل پیراهن قبا کرد
همه پیرایه و زرّینه برداشت
دو گوهر زان همه در گوش بگذاشت
برامد از گهرهای فلک جوش
که گوهر گشت گل را حلقه در گوش
نرسته بود دو پستان تمامش
فرو بست آن زمان چون سیم خامش
مگر بایست آن سیمین صنم را
که لختی کم کند زلف بخم را
ز زلف خود شکن گر درکشیدی
بجای هر یکی صد در رسیدی
بآخر چون غلامان خویشتن را
یکی کرد آن دو زلف پرشکن را
چو در هم بافت آن دو موی چون شست
ز زفتی در نمیآمد بدو دست
ذوابه چون بپشت افتاد بازش
جهان بگرفت روی دلنوازش
کجا بود آن زمان خسرو که ناگاه
بدیدی روی آن خورشید، چون ماه
بآخر سرو سیمین شد روانه
چو تیری کورود سوی نشانه
چگونه مه رود زیر کبودی
چنان میرفت آن مهرخ بزودی
چو صبح آتشین از کوه دم زد
رخ خورشید از آتش علم زد
بوقت صبح بادی خوش برامد
چو صبح اندر دمید آتش برآمد
برامد آفتاب از کوه ناگاه
چو آتش از میان خرمنی کاه
چو روشن گشت روز،‌آن ماه دلسوز
دو روز و شب قدم زد تا سوم روز
چو مرغ صبح در فریاد آمد
فلک را بازیی نو یاد آمد
عذابی، دیده از ره بر وی انداخت
بلای دیگرش حالی برانداخت
غم کاری دگر در پیشش آورد
بپای خود بگور خویشش آورد
بوقت صبح ازانجا راه برداشت
دو روز و شب چهل فرسنگ بگذاشت
چو هنگام زوال آمد، دران راه
زمین میتافت همچون زلف آن ماه
جهان را روشنی سوراخ میکرد
زمین پر زعفران شاخ میکرد
یکی ده بود در نزدیک آن راه
چو بادی سوی آن ده رفت آن ماه
چنان ده در جهان دیگر نبودی
بترکستان ازان خوشتر نبودی
بهر سویی و هر کوییش آبی
ز بالا بسته هر سویی نقابی
هزاران مرغ گوناگون گستاخ
بسوی آشیان پرّان بهر شاخ
همی چون نوحه دردادی یکی زار
جداافتاده بودی چون گل از یار
بپیش ده پدید آمد یکی کوی
میان، آب و درختان روی درروی
کنار جوی نرگس رسته بیرون
نشسته سبزه در نم لاله درخون
دمیده شعلهٔ آتش ز لاله
زده بر شعلهٔ او ابر ژاله
یکی منظر بپیش کوی کرده
دو دکّانیش از هر سوی کرده
ز بس گرمای راه و ناتوانی
بخفت آن ماه دلبر در دکانی
تو گفتی در بهشتی حور خفتست
و یا در نرگس تر نور خفتست
چو گل در خواب رفت از بوی گلزار
ز رویش فتنه شد درحال بیدار
قضا را باغ باغ شاه چین بود
که خوشتر از همه روی زمین بود
بزیر پرده ماهی داشت آن شاه
که ننمودی بپیش روی او ماه
بلورین ساق بود و سیمتن بود
نگار چین و خورشید ختن بود
ببالا سرو را تشویر دادی
بشکّر گلشکر را شیر دادی
شکر وقف لب گلرنگ او بود
خرد را دست زیر سنگ او بود
چو بگشادی دو لعل ارغوان رنگ
فراخی یافتی شکّر ازان تنگ
اگر دندان زدی بر لعل خندان
بماندی لعل ازان لب لب بدندان
چو چشم جادویش خونریز کردی
سر زلفش ز پی پس خیز کردی
قضا را بر دریچه بود کز راه
رخ گل دید چون خورشید و چون ماه
ز درد عشق جانش بر لب آمد
فرو شد روزش و دور شب آمد
سمن در حلقهٔ سنبل فگنده
صبا مشگ ترش بر گل فگنده
چو دختر دید موی مشک بیزش
گل تر کرده از لبخشک خیزش
رخی چون روز و زلفی همچو شب داشت
بخوبی سی ستاره زیر لب داشت
رخ گل را بشب در روز بودی
بروز اندر ستاره مینمودی
چو دید آن روز و شب دختر، نهانی
شبش خوش کرد روز شادمانی
چو گلرخ روز و شب بنمود با او
بروز و شب تو گفتی بود با او
عرق بر رخ چو شمع از شوق میریخت
چو باران شبنمش از ذوق میریخت
بدکّانی ببر باز اوفتاده
دل دختر بپرواز اوفتاده
چو مردان خویشتن آراسته بود
بدستی دیگر از نوخاسته بود
عرق بر روی آن دلبر نشسته
چو مروارید بروی رسته بسته
سر زلفش ز پیچ و تابداری
لب لعلش ز لطف و آبداری
یکی گفتی ز جانم تاب بردهست
دگر گفتی زچشمم آب بردهست
چنان شد دختر از سودای آن ماه
که از منظر بخواست افتاد بر راه
دلش در عشق گل دریای خون شد
بزیر دست عشق او زبون شد
رخش از خون دل گلگون برامد
دلش چون لالهیی ازخون برامد
کنیزی را بخواند و گفت آن ماه
بجان آمد دلم زین خفته در راه
ازین برنای زیبا، جان من شد
دلم خون گشت و از مژگان من شد
چو دیدم زلف او چون مارپیچان
بزد مارم، شدم زان مار بی جان
چو مشکین بند زلفش دلستانست
دل مسکین من دربند آنست
مرا در عشق او از خود خبر نیست
نکوتر زو بعالم در، پسر نیست
به چین گرچه بسی دلخواه باشند
بر این ماه خاک راه باشند
ازو گر کام دل حاصل نیاید
مرا شادی دگر در دل نیاید
دلم از پستهٔ او شور دارد
ازان از دیده آب شور بارد
مرا با او بهم بنشان زمانی
که بستانم ازو داد جهانی
کنیزک چون سخن بشنود برجست
بر گل رفت چون بادی و بنشست
ز خواب خوش برامد سیمبر ماه
کنیزک را برخود دید بر راه
بترکی گفت کای هندوت خورشید
تویی زنگی ولی در چین چو جمیشید
قدم را رنجه کن با چاکر خویش
که میخواند ترا خاتون برِخویش
اگر فرمان بری جانت بکارست
وگرنه جای تو زندان ودارست
که گر ترکی نه در فرمانش آید
چو پیلی یاد هندستانش آید
مگر بختت براه آمد که آن ماه
بمهر دل ترا گیرد بجان شاه
چو خاتون درجهان یک سیمبر نیست
بعالم در، چنین باغی دگر نیست
تراست این باغ و خاتون هر دو باهم
شمادانید اکنون هر دو با هم
چو بشنود این سخن گلرخ فروماند
بجای آورد و تا پایان فرو خواند
بدل گفتا نبود این هیچ سامان
که بیرون آمدم شبه غلامان
اگر همچون ز نان میبودمی من
ازین دیگر زنان آسودمی من
ولیکن گر زن و گر مرد باشم
محال افتد که من بی درد باشم
نداند دید بی دردم زمانه
ازین در درد ماندم جاودانه
هنوز اندوه خود باسر نبردم
رهی دیگر بنو باید سپردم
دل مسکین من گمراه افتاد
برون آمد ز گو در چاه افتاد
زهی گردنده چرخ کوژ رفتار
بدرد دیگرم کردی گرفتار
پیاپی غم مده کز جان برایم
مکن تعجیل تا با ن برایم
جهانا هر زمان رنگی براری
که داند تا تو در پرده چه داری
چو گل پاسخ شنید از وی خجل شد
ز گفت آن کنیزک تنگدل شد
بدو گفت ای مرا در خون نهاده
قدم از حدّ خود بیرون نهاده
چو تو کار غریبان دانی آخر
غریبی را چرا رنجانی آخر
مکن بد نام خاتون جهان را
ترا به گر نگهداری زبان را
که باشم من، که جفت شاه باشم
نیم خورشید تا با ماه باشم
برو بریخ نویس این گرم کوشی
ز سردی چون فقع تا چند جوشی
منم مردی غریب از پیش من دور
گدایی را نباشد هیچ منشور
منم اینجا غریبی دل شکسته
چه میخواهی ازین در خون نشسته
بگفت این وز خون دل چو باران
فرو بارید از نرگس هزاران
کنیزک چون سخن بشنید ازان ماه
بر خاتون خودآمد همانگاه
همه احوال با خاتون بیان کرد
سه بار دیگرش خاتون روان کرد
چو نگشاد از کنیزک هیچ کاری
خود آمد پیش گلرخ چون نگاری
بگلرخ گفت ای سرو سمنبوی
نگو داری همه چیزی بجز خوی
منم دل در هوایت ذرّه کردار
که تا چون آفتاب آیی پدیدار
منم پروانهیی دل در تو بسته
طواف شمع رویت را نشسته
چودل بردی بجانم رای داری
که الحق دلبری را جای داری
هوایت را دل من گشت بنده
که دلها از هوا باشند زنده
چو دیدم در بساطت نقد عینی
بگردانیم با هم کعبتینی
چرا در باغ شاه چین نیایی
چو خسرو در برِ شیرین نیایی
تویی شمع و دلم پروانهٔ تست
دمی تشریف ده کاین خانهٔ تست
چو آتش تند خو افتادهیی تو
مگر ازتخم شاهان زادهیی تو
بیا تا خوش بهم باشیم پیوست
بزیر گل گهی خفته گهی مست
گل تر گفت میباید مرا این
ولی در روم با خسرو نه در چین
چو بسیاری بگفت آن سرو چینی
پدید امد ز گلرخ خشمگینی
برابروزد گره از خشم آن ماه
گریزان شد ز پیش چشم آن ماه
چو برنامد ازان گل هیچ کارش
نه صبرش ماند در دل نه قرارش
برآن دلبر دل او کینه ور شد
ز نافرمانیش زیر و زبر شد
میان باغ در شد آن فسونگر
اِزار پای کرد آنجا بخون در
برآورد از جهان بانگ خروشی
ز خلقش در جهان افتاد جوشی
فغان میکرد، دل پرخون و رخ تر
که ای دردا که رسوا گشت دختر
کنیزک بود گر باغ بسیار
چو عنبر خادمان نام بردار
ز بانگ او همه از جای جستند
چو دل آشفتگان بر پای جستند
فتاده بود آن دختر بخواری
چو می جوشان چو نی نالان بزاری
بدیشان گفت جایی خفته بودم
بپیش بادگیری رفته بودم
خبر نه ازجهان درخواب رفته
چسان باشد میان مرگ و خفته
غریبی آمد و با من چنین کرد
برسوایی ز من خون بر زمین کرد
چو حاصل کرد کام خویش ناگاه
نهاد از قصر بیرون، سرسوی راه
دویدند و گرفتندش بخواری
درافگندند در خاکش بزاری
یکی مشتش زدی دیگر تپانچه
یکی مویش برآوردی بپنجه
چو بردندش بپیش دختر شاه
بیستاد آن سنمبر بر سر راه
چو دختر روی آن ماه زمین دید
رخش چون گل لبش چون انگبین دید
بدیشان گفت کاین را باز دارید
بر شاه این سخن را رازدارید
که تا لختی بیندیشم درینکار
که کار افتاد و من مُردم ازین بار
بزودی خانهیی را در گشادند
بسان حلقه، بندش بر نهادند
گل تر در میان خاک و خون ماند
بزیر پای محنت سرنگون ماند
ز خون دیده خاک خانه گل کرد
زمژگان ابر و دریا را خجل کرد
نه چندان اشک ریخت آن عالم افروز
که باران ریزد آن در یک شبانروز
فغان میکرد کای چرخ دونده
نگونسارم چو خود در خون فگنده
مرا از جور تو تا چند آخر
کنی هر ساعتم در بند آخر
فرو ماندم ندیدم شادمانی
بجان آمد دلم زین زندگانی
بگو تا کی دهی این گوشمالم
که از جورت درامد تنگ، حالم
ز من برساختی بازارگانی
چه میگردانیم گرد جهانی
گهی آغشتهٔ دریام داری
گهی سرگشتهٔ صحرام داری
بکن چیزی که خواهی کرد با من
که من بفشاندم از تو پاک دامن
چو سوزی باره باره هر زمانم
بیکباره بسوز و وارهانم
ز سوزم نیک سودی برنخیزد
که گر سوزیم دودی برنخیزد
ز مرگم گرچه تیماری نباشد
گلی را سوختن کاری نباشد
دلم در عشق خسرو آن بلا دید
که هرگز هیچ عاشق آن کجا دید
اگر اندوه من کوهی بیابد
بیک یک ذرّه اندوهی بیابد
مرا درد فراق از بسکه جان سوخت
ازان تف مردمم در دیدگان سوخت
سزد گر دل ازین تف می بسوزم
که گر بر دل نهم کف می بسوزم
مرا چندانکه از رگ خون چکیدست
ز زیر پای من بر سر رسیدست
ز بس خونابه کافشاندم ز دیده
چو چوبی خشک برماندم ز دیده
دریغا کاین زمانم گریه کم شد
دلم مستغرق دریای غم شد
چو جانم آرزومندی گرفتی
دلم از گریه خرسندی گرفتی
بسی غم زاشک چون باران به در شد
کنون چشمم از آن باران به سر شد
بخوردم خون دل دیگر ندارم
کنون بی رویش از چشمم چه بارم
چه میگویم که چندانی بگریم
که از هر مژّه طوفانی بگریم
ازان از دیده بارم نار دانه
که دل پرنار دارم جاودانه
منم کاهی چنین دلخسته از تو
چو کوهی سنگ بر دل بسته ازتو
تن من طاقت کاهی ندارد
دل من قوّت آهی ندارد
مرا گر هیچ گونه تن پدیدست
ازان دانم که پیراهن پدیدست
ز زاری خویش را من مینبینم
درون پیرهن تن مینبینم
رخ آوردم بدیوار از غم تو
شدم سرگشتهٔ کار از غم تو
چو نه دل دارم ونه یاردارم
سزد گر روی در دیوار دارم
بهم بودیم چون موم وعسل خوش
جداماندیم از هجران چو آتش
گل تر را، چو بلبل قصه دارست
غراب البین اینجا برچه کارست
تویی جان من و من مانده بی جان
بگو تا چون بود تن زنده بی جان
چه خواهم کرد بی جان تن بمانده
عجب دارم توبی من، من بمانده
نیم من مانده کز من آنچه ماندست
سر مویست ازتن آنچه ماندست
سر مویی چه خواهد کرد بیتو
که جانم نیست و تن درخورد بیتو
دلی دارم درین وادی هجران
بحکم نامرادی کرده قربان
گلم، باعمر اندک، چون بگویم
غمی کز هجر تو آمد برویم
غم و اندوه من از کوه بیشست
چه دریا و چه کوه اندوه بیشست
مرا چون خورد غم، غم چون خورم من
مگر تا جان سپارم خون خورم من
منم خاکی بسر خون خورده بیتو
چو خاکی روی در خون کرده بیتو
گر از من سیر گشتی نیست زین باک
کم انگار از همه عالم کفی خاک
اگر در راه مشتی خاک نبود
ز مشتی خاک کس را باک نبود
ز هر نوعی سخن میگفت آن ماه
ز چشم او شفق بگرفته آن راه
چو بحر شب برامد از کناری
همه چین گشت همچون زنگباری
چنان شد روی گردون از ستاره
که گفتی گشت گردون پاره پاره
در آن شب دختر افتاده در دام
بخون میگشت ازان مرغ دلارام
چو از شب نیمهیی بگذشت دختر
بیامد پیش گل لب خشک، رخ تر
بیامد شمع پیش ماه بنهاد
دران خانه رخش بر راه بنهاد
وزان پس شد برون، خوان پیش آورد
شراب و نان بریان پیش آورد
بگل گفت ای نکویی مایهٔ تو
رخ زیبای تو پیرایهٔ تو
دلم آتش فروزی درگهت را
دو چشمم آب زن خاک رهت را
رخت بر ماه نو زنهار خورده
شده نیمی ازو زنگار خورده
برت بر سیم دست سنگ بسته
بمن بربستهٔ تو تنگ بسته
منم از لعل گلرنگت شکر خواه
تو نیز آخر ز من یک چیز در خواه
ز عشق آن شکر دل خسته دارم
که بیتو چون جگر دل بسته دارم
خوشی با من بهم بنشین شب و روز
که تو هم دلبری من هم دل افروز
دو دستی جام خور پیوست با من
مرا باش و یکی کن دست با من
مکن، ازخون چشم من حذر کن
کسی دیگر طلب خونی دگر کن
مکن، با من نشین گر هوش دای
که بر چشمت نهم گر گوش داری
بدست خود دریدم پرده خویش
پشیمانم کنون از کردهٔ خویش
ولیکن دل چنین کز عشق برخاست
نیاید عشق با نام نکو راست
ز تو چون سیم اندامی ندیدم
بدادم نام و بدنامی خریدم
مدار این عاشق خود را تو عاجز
مگر عاشق نبودستی تو هرگز
اگردر عشق همچون من تو زاری
ز عشق من خبر آنگاه داری
ولی چون نیستی از عشق آگاه
کجا داری بسوز عاشقان راه
چه میدانست آن در خون فتاده
که از عشقست گل بیرون فتاده
چه بسیاری بگفت آن تاب دیده
چو نرگس کرد ازو پر آب دیده
اجابت می نکرد آن ماه دلبر
که از گل می نیاید کار دیگر
ز زن مردی نیاید هیچگونه
ولیکن بود آنجا باژگونه
گلش گفت ای خرد یکسو نهاده
بخون جان خود بازو گشاده
تومیخواهی که چون زلف سیاهت
بمن برتابی و اینست راهت
اگر تو فی المثل چون آفتابی
بقدر ذرّهیی بر من نتابی
وگر تو زارزوی من بسوزی
ز من روزی نخواهی یافت روزی
وگر خونم بریزی بر سر خاک
بحل کردم ترا من از دل پاک
وگر بر سر کنی خاک از غم من
همه بادست تا گیری کم من
کسی خو کرده در صد ناز و اعزاز
چگونه از کسی دیگر کشد ناز
برون آمد ز پیش گل چو گردی
بسی بگریست چون باران بدردی
بسر آمد نخستین بار چون گاز
ولی چون شمع شد آخر بسر باز
درآمد خاک بر سر آب در چشم
برون شد دل پر آتش سینه پر خشم

آگاهی یافتن خسرو از گل

چوصبح پرده در از پرده دم زد
عروس عالم غیبی علم زد
دم عیسی از آن زد صبح خوش دم
که بویی داشت از عیسی و مریم
چو شد از شمع این پیروزه گلشن
جهان را چون چراغی چشم روشن
دو خادم دشمن شهزاده بودند
وزو در سختیی افتاده بودند
بپیش شه شدند و راز گفتند
همه احوال دختر باز گفتند
که با شهزاده برنایی چنین کرد
وزو در یک زمان خون بر زمین کرد
همه شهر این زمان گویند امروز
همه زین غصّه میگریند وزین سوز
چوشاه ترک شد زان قصّه آگاه
فغان برخاست زو زین غصّه ناگاه
حمیّت دردل او کارگر شد
قرار و صبر از جانش بدر شد
چو دریا شد دل شوریدهٔ او
برامد موج خون از دیدهٔ او
چو خون شد هر دو چشم او ازان غم
نداشت او چشم دیدن را ازان هم
بفرمود آن زمان شاه سرافراز
که تا شهزاده را برند سر، باز
بزرگان چون شنیدند این سخن را
شفاعت خواستند آن سرو بن را
که این کشتن نه کار پادشاهست
که این شهزاده بی شک بی گناهست
گنه زان مرد نامعلوم رفتست
که دختر خفته او در بوم رفتست
شه چین خورد بی اندازه سوگند
کزین پس برندارم هرگزش بند
بجان بخشیدمش تا باشد از دور
ولی میلش کشم در چشمهٔ نور
کسی کو دختری در خانه دارد
تنی لاغر دلی دیوانه دارد
غم دختر که میخ دامن تست
چو طوق آتشین درگردن تست
وزیر خاص را فرمود آنگاه
که دو چشمش ز میل اندازدرراه
وزیر خاص چون شه را چنان دید
بدان دلداده دل را مهربان دید
ببرد آن سیمبر راو نهان کرد
زبان در پیش دختر دُرفشان کرد
که بهر چشم بد نیلت کشم من
مبادم چشم اگر میلت کشم من
ترا پنهان بدارم تا شه چین
چو مه با مهر گردد از ره کین
چو دل خوش کرد لختی شاه با تو
بگویم گفتنی آنگاه باتو
بگفت این و بپیش شاه چین شد
زخون چشم خونین آستین شد
که میلش در کشیدم وز قیاسی
جهان بر چشم او شد چون پلاسی
چه گویم من که باد از چشم شه دور
که چون تاریک شد آن چشمهٔ نور
چو شه بشنود گفتا نیست باکی
مخور زوغم که باد آن شوم خاکی
بگفت این و بفرمود آن زمان شاه
که آتش را برافروزند در راه
ز نفت وهیزم آتش برفروزند
گل سیراب در آتش بسوزند
چو بردارش کنند آنگه بزاری
میان آتش آرندش بخواری
گلی را کی بود طاقت، زهی خوش
کش اوّل دار باشد آخر آتش
براه عشق ازین کمتر نباید
که عاشق تا نسوزد بر نیاید
چوآتش بوتهٔ مردان راهست
بباید سوخت آتش خوابگاهست
کسی داند بلای عشق دلخواه
که خون و آتشش دارد بدل راه
بلی عاشق ازین بسیار بیند
که تخت خویشتن از دار بیند
کسی کز عشق خود بشنوده باشد
چنان نبود که عاشق بوده باشد
الا ای اهل درد آخر کجایید
درین مجلس زمانی حاضر آیید
ز میغ دیده بارانها ببارید
برین غم کشته طوفانها ببارید
ز خونریزی نیامد کم درین راه
که خون شد زهرهٔ عالم درین راه
خبر در عرصهٔ آن کشور افتاد
که برنایی بکشتن باسر افتاد
سراسر شهر چین آوازه بگرفت
ز مردم راه بر دروازه بگرفت
دوان گشتند از دروازه در باغ
بیاوردند گل را بر جگر داغ
دلی پر آتش از کین میدمیدند
بزلف آن سیمبر را میکشیدند
چو کاهی روی گل دو چشم نمناک
بخونی کاهگل کرده همه خاک
لبی و صد شکر زلفی و صد تاب
رخی و صد گهر چشمی و صد آب
برسوایی فتاده در کشاکش
ببردندش بسوی دار و آتش
بآخر گل چو حیرانی فروماند
ز یک یک مژّه صد طوفان فرو راند
بدل گفتا بباید گفت رازم
که چون من سوختم آنگه چه سازم
چو جان پرتاب و دل دربند دارم
بگویم راز، پنهان چند دارم
دگر ره گفت رسواگردی ای زن
صبوری کن دمی گر مردی ای زن
فراوان خلق بود استاده بر راه
عجب مانده ز زیبایی آن ماه
ز نیکو رویی آن سرو آزاد
قیامت در میان خلق افتاد
بهم گفتند هرگز درجهانی
نبیند کس نکوتر زین جوانی
کسی در غم چنین بنموده باشد
بشادی خودچگونه بوده باشد
هنوزش خطّ مشکین نادمیده
جهان درخط کشیدش نارسیده
بدین خوبی که هست این سیمبر ماه
همانا جرم هست از دختر شاه
چو بردند آن صنم را در بر دار
برامد بانگ زاری بر سر کار
غریوی از میان خلق برخاست
تو گفتی جان خلق از حلق برخاست
چو ظاهر شد خروش و اشک ریزی
برامد های و هوی رستخیزی
چوسوی دار شد آن نازنین ماه
ازو بی او برامد آتشین آه
بدل میگفت: نی از دار ترسم
ولیکن از فراق یار ترسم
اگر خسرو شهم در پیش بودی
مرا زین جان فشاندن بیش بودی
خوشی برخیزمی من از سر جان
ولیکن نیست بی خسرو سر آن
هزاران جان و دل بر روی دلدار
توان دادن چه در آتش چه بردار
وفا نبود که بی او جان دهم من
مگر جان بر رخ جانان دهم من
دلی دارم که درمانی ندارد
چنین دل را غم جانی ندارد
بجان گر کار جانانم برآید
روا دارم اگر جانم برآید
بیا ای دوست تا سوزم ببینی
که میخواهم که امروزم ببینی
دلم بر مرگ از افسون صد ورق خواند
یکی نشنود و ازجان یک رمق ماند
دلم خون شد ز گرمی در تن از تو
نکو دل گرمیی دیدم من ازتو
بدست دشمنانم باز دادی
بنای دوستی محکم نهادی
بزیر دار در ماندم بخواری
بر آتش می بسوزندم بزاری
نه تو زاتش خبر داری نه ازدار
اگر وقت آمد ازدارم فرود آر
مرا در عشق کمتر چیز دارست
بتر از دار و آتش صد هزارست
دلاچندم بخون گردانی آخر
بجان آوردیم، میدانی آخر؟
بدست خویش خود را خوار کردی
برسوایی مرا بردار کردی
تو با من آنچه کردی کس نکردست
هنوزت عشقبازی بس نکردست؟
بسی گویی ولی سودی ندارد
که کارت روی بهبودی ندارد
کسی کز یار خود صد بارش افتاد
چه سازد چون بصد کس کارش افتاد؟
نکو بودالحقم کاری و باری
بسر بازیم دربایست داری
ز قوم عاشقان نه کار بازیست
که اوّل کار او را دار بازیست
اگر لرزندهیی برجان چه چیزی
نه مردی نه زنی یعنی که حیزی
اگر خواهی که اهل نار گردی
ز جان بیزار گرد دار گردی
چو گفت این، های و هوی سخت دربست
برفتن جانش از تن رخت بر بست
چو مردان نعرهیی از دل براورد
بنعره پای دل از گل براورد
زبان بگشاد کاین رسوایی امروز
بتر از کشتنست و از بسی سوز
ولیک افتادهام در برگ ریزان
بگویم، جان عزیزست ای عزیزان
اگر زین بیش آگاهیم بودی
کجا این سوز و گمراهیم بودی
کنون آگاه گشتم من که ناگاه
چه گفتند از من درویش باشاه
الا ای خلق استاده برین دار
خدا داند که بی جرمم درین کار
شما را دو گواهم عذر خواهست
که این دم در بر من دو گواهست
مپندارید از من زرق و دستان
که هرگز مرد نبود نار پستان
مپندارید کز من کار خامست
دوپستان دو گواه من تمامست
منم در درد و دردم را دوا نه
زنی دلداده و مرد شما نه
زنی را زار و سرگردان ببینید
نیم من مرد، ای مردان ببینید
زنیام من که کرد آواره دهرم
نه آن نامرد چندان باره شهرم
نبود از شیر مردی هیچ تقصیر
چو رسوا کرد تقدیرم چه تدبیر
که این گردون پیرسال پرورد
زنی پیرست امّا ناجوانمرد
کنون چون من زنم کی مرد گردم
چو مردان با دلم این درد خوردم
سپهر گرم رو سردی بسی کرد
بدین زن ناجوانمردی بسی کرد
کنون ای شیر مردان گر که مردید
ازین زن، در میان خود مگردید
چو هست اینجا شما را جای مردی
کنید این خسته زن را پایمردی
زنی را پایمرد درد باشید
که تادر کار این زن مرد باشید
جهانی مرد و زن چون آن بدیدند
از آن زن، بر زمین طوفان بدیدند
زنان گشته چو مردان مست درکوی
همه مردان زنان دو دست بر روی
چو گلرخ از بر پیراهن خویش
دو پستان کرد بیرون از تن خویش
خروشی در میان مردم افتاد
تو گفتی آتشی در انجم افتاد
همه خیره در آن پستان بماندند
همه در کار گل حیران بماندند
بپوشیدند در معجر سرماه
خبر بردند ازان دلبر بر شاه
شه چینی چو آگه گشت ازان کار
گل تر را بر خود خواند ازدار
چو سروی سیمبر از در درامد
دل خاقان چین از بر برامد
بیک دیدن دلش زیر و زبر شد
بسی در عشقش از دختر بتر شد
چنان از مهر او دیوانه دل گشت
کزان اندیشه هم در خودخجل گشت
بدل گفتا چنین زیبا که او هست
دل دختر ز زیبایی فرو بست
چو بربود از برم او دل چنین زود
چه گویم، حق بدست دخترم بود
چنین رویی که این دلدار دارد
بسی دختر درین غم یار دارد
کسی در سوز این دلبر عجب نیست
پدر چون فتنه شد دختر عجب نیست
بگرمابه فرستادش بصد ناز
دو تاکرد آن گره مشکین ز سر باز
بحکم شه ز گرمابه برون شد
بمشک و اطلسش زیور درون شد
چنان شد مهر او در جان آن شاه
که یک ساعت دلش نشکفت ازان ماه
ز گلرخ حال او پرسید بسیار
نیاورد آن صنم بر خود پدیدار
مرا گفتا، پدر بازارگان بود
همه کارش طواف بحر و کان بود
مرا هرجا که شد با خویشتن برد
بآخر بار، هم در کار من مرد
بدریا غرق گشت و من بناگاه
ز کشتی اوفتادم بر سر راه
ز بیم ناجوانمردان ضرورت
چو مردان ساختم خود را بصورت
چو سوی این نگارستان فتادم
بدار و آتش و زندان فتادم
ز جور دخترت در بند ماندم
دران اندوه هم یک چند ماندم
نگفتم من زنم با آن دل افروز
که ترسیدم ز رسوایی امروز
سخن میگفت ازینسان تا شب آمد
فلک را ماه چون جان بر لب آمد
چو چتر خسرو انجم نگون شد
لب دریای گردون جوی خون شد
برامد راست چون آیینه از درج
ز قلعه کوتوال و ماه از برج
دران شب شاه چین شمعی نهاده
نشسته بود با آن حور زاده
همی چندانکه گل را بیش میدید
سراپایش بکام خویش میدید
بت لاغر میان فربه سرین بود
برخ چون گل بلب چون انگبین بود
چو شاه ان انگبین و گل بهم دید
خرد را زیر آن زلف بخم دید
دلش را زلف گل در دام آورد
خرد آنجا زبان در کام آورد
حساب وصل آن دلبر بسی کرد
خط و خالی بدست دل کسی کرد
چو صبر او چو تیری ازکمان جست
دلش در بر چومرغی زاشیان جست
شهنشاه جوان و ماه در پیش
چگونه صبر ماند خود بیندیش
بزد دست و کشیدش موی در بر
چنان کافتاد ان مهروی بر سر
گل عاشق خروشی در جهان بست
ز دل صد سیل خون بر دیدگان بست
بفندق مشک را از گل فرو کند
ز شاخ گلستان سنبل فرو کند
زمانی شعر ازرق چاک میزد
زمانی اشک خون بر خاک میزد
خروش شیر برانجم فرو بست
سرشکش راه بر مردم فرو بست
زمانی آه خون آلود میکرد
زمانی زاتش دل دود میکرد
شهش گفت این چه بیدادست آخر
بده داد این چه فریادست آخر
تو میدانی که شاه گیتی افروز
منم در چارحدّ عالم امروز
اگر از ماه گردون وصل جویم
بنازد چون سخن بر اصل گویم
تو از پیش چو من شه سر بتابی
نترسی زانکه بی تن سر بیابی
ترا به گر ز من میگیری امشب
حساب رفته تا کی گیری امشب
بمی با من بعشرت پای داری
که عشرت را ومی را جای داری
بعیش خوش، غم دل را قضا کن
میسوزی طلب، ماتم رها کن
گل از گفتار شاه چین بجوشید
همه خون دلش از کین بجوشید
بدو گفت ای دغا باز دغا گوی
جفاکار جفاورز جفا جوی
دغا بازی، حریف من نیی تو
که چون من آتشین خرمن نیی تو
بترک من بگو ورنه ازین غم
بریزم از تن خود خون همین دم
بخون خویشتن بندم میان را
ز ننگ خود بپردازم جهان را
ز دست دخترت جستم کنون من
چرا در پای تو گردم بخون من
منم با مادری مرده بزاری
پدر غرقه شده در سوکواری
دلی ماتمزده خود میبپرسی
بروز رستخیز از من عروسی؟
بزور تیغ از من وصل، افسوس
گه گر بکشی مرا تیغت دهم بوس
شهش در بند کرد و رای آن بود
که گل گردن نهد چه جای آن بود
نه بندش سودمند آمد نه پندش
بطرح افگند شاه مستمندش
ولیکن پیش او رفتی چو بادی
بدیدی روی او هر بامدادی
سخن گفتی ز هر فصلی و بابی
ولی هرگز ندادی گل جوابی
نکردی هیچ سوی او نگاهی
که می ننگ آمدش زین پادشاهی
نمیآسود از زاری و ناله
خوشی بر لاله میبارید ژاله
فغان میکرد و میگفت ای جهاندار
ز جان سیرم ندارم در جهان کار
بفضل خود برون بر از جهانم
مرا تا کی ز جان، برگیر جانم
ندانم تا چه فال و بخت دارم
که هر دم تازه بندی سخت دارم
نشسته بیدل و دلدار رفته
بسی بارم فتاده یار رفته
چو در پرده ندارم هیچ یاری
بجز زاری ندارم هیچ کاری
مرا چون نی خوشست این زاری من
خنک شد این تب و بیماری من
شده تب از دم سردم خنکتر
دلم گشته ز بیماری سبک تر
دلم بر آتشست از عشق هرمز
ولی چشمم نگردد گرم هرگز
کجایی ای درون جان نشسته
چنین پیدا چنین پنهان نشسته
اگرچه رویت از سویی نبینم
ولی بر روی تو مویی نبینم
چنان بگرفتهیی یکسر نهادم
که از خود مینیاید هیچ یادم
گلی از عشق تو در سینه دارم
که خاری میشود گر دم برآرم
دلم در عشق چندان شور دارد
که گر درعرش پیچد زور دارد
ز چشم پیل بالاخون چکیدهست
که بر بالای چشم من بریدهست
گهرهای مرا کز دل دراید
ترا بخشم گرم از دل براید
بهرمویی ز خون صد برق گردم
که تا بیتو دران خون غرق گردم
ز سر تا پای پیوندی ندارم
که چون زلفت بروبندی ندارم
چگویم راز دل زین بیش دیگر
تو خود دانی فرواندیش دیگر
نیارم راز دل گفتن تمامت
که روزی بایدم همچون قیامت
بگفت این و برفت ازهوش آن ماه
چنان کز تفّ اوزد جوش آن ماه
چنین بودی دلی پر انتظارش
غم خسرو شدی هم غمگسارش
نشسته با دل امّیدوار او
که روزی باز بیند روی یار او
بصد زاری چو مرغی پر بریده
میان دام، نیمی سر بریده
دمی میزد بامّید و دگر نه
ز سستی زان دمش یک جو خبر نه
ازینسان بود روز و روزگارش
نه یک همدم نه یک آموزگارش
موکّل بود بر گل خادمی زشت
که نامش بود کافور و چوانگشت
ولیکن سخت نیکو خوی بودی
بسی از مشک صدقش بوی بودی
نگهبان بود بر درّ شب افروز
بشفقت کار گل کردی شب و روز
بدلداری شبش افسانه بودی
بروزش همدم و همخانه بودی
بسی پندش بدادی در هر اندوه
که بر دل می مکن چندین غم انبوه
بسی مگری که چشمت خیره گردد
جهان برچشم روشن تیره گردد
بسی سوگند خوردی گاه و بیگاه
که گر گردم من از حال تو آگاه
بسازم چارهٔ کارت بزودی
برارم ماه بختت از کبودی
اگر باید گرفتن ترک جانم
برای تو غمی نبود ازانم
بجان تو که گردیدم جهانی
بفرّ تو ندیدم دلستانی
یقین دانم که ازنسل شهانی
ولی در غم فتاده ناگهانی
مکن پنهان ز من رازی که داری
برآراز پرده آوازی که داری
چه گر خادم بیاید نامساعد
نمیکرد اعتماد آن سیم ساعد
شب و روز آن سمنبر نوحه گر بود
زهر روزیش، هر روزی بتر بود
ز زاری کردن آن ماهپاره
بفریاد آمد از گردون ستاره
ز درّ اشک او پروین بسر گشت
بنات النعش نیز از رشک برگشت
شفق را خون چشمش رنگ میکرد
فلک را تفّ او دلتنگ میکرد
ز آهش مرغ شب برتابه میسوخت
جگر زان سوز درخونابه میسوخت
اگر دم برکشیدی صبح ازکوه
فرورفتی دمش حالی از اندوه
وگرمه خیمه بر افلاک بردی
از آن غم رخت را با خاک بردی
وگر خورشید سوز او بدیدی
بشب رفتی چو روز اوبدیدی
دل کافور ازو میسوخت امّا
نمیکرد آگهش گل زان معمّا
برین منوال چون بگذشت سالی
شد آن مهروی از حال بحالی
دران اندوه لب برهم نهاده
دلی چندی که شد بر غم نهاده
چو شد یکبارگی صبر و قرارش
در آن سختی ز حد بگذشت کارش
بسی بی طاقتی بودش از آن پیش
ولی طاقت نمیآورد از آن بیش
برخود خواند خادم را یکی روز
بسوگندش امین کرد آن دل افروز
نه چندان خورد سوگند آن وفادار
که هرگز هیچکس باشد روا دار
گل آنگه گفت چون سوگند خوردی
دلی با جان من پیوند کردی
اگرچه خادمی، مخدوم گشتی
امین چار حدّ روم گشتی
کنون چندانکه خواهد بود جانم
تو خواهی بود محرم در جهانم
چو القصّه بسی گوی سخن برد
ز اوّل کرد آغاز و ببُن برد
دلی پرداشت میگفت آن فسانه
فرو نگذاشت حرفی ازمیانه
سخن میگفت و اشک از دیده میریخت
گهی پیدا گهی دزدیده میریخت
چو شمعش آتشی بر فرق میشد
ز آب چشم در خون غرق میشد
ز چندانی نوازش یاد میکرد
چو چنگی زان نوافریاد میکرد
گهی از خون دل افگار میشد
گهی از آه آتشبار میشد
چوحال خویش پیش او بیان کرد
ز دل کافور را آتشفشان کرد
چنان کافور از آن قصّه عجب ماند
که چون مشک از گل تر خشک لب ماند
پر آتش گشت دل زان سرگذشتش
بسی بگریست و آب از سر گذشتش
به گلرخ گفت ای چون گل دل افروز
اگر تو نامهیی بنویسی امروز
چو بادی نامه را آنجا رسانم
ولیکن چون شدم آنجا بمانم
به ترکستان نیارم آمدن باز
که شاه چین بکین من کند ساز
چو خسرو گردد از حال تو آگاه
بسازد چارهٔ کارت همانگاه
بهرنوعی که داند چاره جوید
خلاص کارت ای مهپاره جوید
کنون چون شد دل سرگشته ازدست
مده یکبارگی سر رشته از دست
دل خود بازده، دل را بخویش آر
قلم گیر و دوات و نامه پیش آر
چو گل دید آن همه آزادی او
بجوش آمد دلش از شادی او
بر آن خادم بصد دل مهربان شد
که او را مهربان الحق توان شد
از آنسو کرد خادم برگ ره ساز
وزینسو گل بزاری نامه آغاز
نوشت آن نامه وزمهرش نشان کرد
به کافور سیه داد و روان کرد
کنون بشنو حدیث نامهٔ گل
دمی نظّاره کن هنگامهٔ گل
فریدست این زمان بحر معانی
که بروی ختم شد گوهرفشانی
ز بس معنی که دارم می ندانم
که هر یک را بهم چون در رسانم
چو مویم معنیی گرد ضمیرست
بدستم نرم کردن چون خمیرست
چو معنی از ضمیر آرم برون من
چو مویی از خمیر آرم برون من
ز بس معنی که پیوندم بهم در
چو زلف دلبران افتد بهم بر
چو مویی معنیی در پیش گیرم
بر آن معنی فرا اندیش گیرم
چو در معنی سخن پرداز گردم
بسوی نامهٔ گل باز گردم

از سر گرفتن قصه

الا ای هدهد زرّین پر عشق
تویی نامه برو نام آور عشق
ببر این نامه و عزم سبا کن
ولی افسر بنه منصب رها کن
چه میگویم سلیمانی چو برخاست
اگر منصب کنی آید ترا راست
سلیمانت طلب داشت از جهانی
که تو غایب شدی از وی زمانی
چو تو در پرده چندین جاه داری
چرا پیوسته سر در راه داری
تویی جبریل هم بر فرش ادریس
چرا پیکی کنی در عرش بلقیس
اگر پیکی، چو جبریل امین شو
بیک دم زاسمان سوی زمین شو
فلک از عشق پر آوازه گردان
جهان از نامهٔ گل تازه گردان

آغاز نامۀ گل بخسرو

بصدره نامهیی آغاز کردم
گرفتم کلک و کاغذ باز کردم
ز آه آتشینم نامه میسوخت
ز سوزنامه دست و خامه میسوخت
ز اشکم عالمی توفان رسیده
جهانی آتشم از جان دمیده
گه آتش با فلک بالا گرفتی
گه از اشکم زمین دریا گرفتی
میان آب و آتش چاکر تو
چگونه نامه بنویسد بر تو
ولیکن مردم چشمم عفی اللّه
ز خون دل نوشت این خط دلخواه
سیاهی را بخون دیده بسرشت
همه نامه بنوک مژّه بنوشت
سخنها زان چو آب زر بلندست
که روی من بر آن عکس اوفگندست
همه معنی او چون دُر از آنست
که چشمم بر سر آن دُرفشانست
عفی اللّه مردم چشمم که پیوست
بزیر پرده بی روی تو بنشست
نمیآید ز زیر پرده بیرون
سیه پوشیده و بنشسته در خون
چولاله بر سیاهی راه بسته
میان خون و تاریکی نشسته
بخرسندی شده در زیر پرده
همه خونابه و پیه آبه خورده
غلط گفتم که پیه آبه نخوردهست
که بیتو دست سوی آن نکردهست
دلم در کاسهٔ سر صد هوس پخت
که تاپیه آبه یی بی همنفس پخت
چو تو حاضر نبودی خیره درماند
همه پیه آبه بر روی من افشاند
نداند خورد یک پیه آبه بی تو
شده چون ماهیی برتابه بی تو
مکن جور و جفای خویشتن بین
وفا و مردمی از چشم من بین
گرفتی طارم دل جای آخر
بطاق مردم چشم آی آخر
که تا پیه آبهیی آرد ترا پیش
خورد در پیش تو پیه آبهٔ خویش
ز شور جانم ای همخوابهٔ من
نمک دارد بسی پیه آبهٔ من
سوی من گر کنی یک تاختن تو
ازان پیه آبه شورآری چو من تو
غلط گفتم تو شاه روزگاری
سر پیه آبهٔ ما می نداری
اگر پیه آبه یی سازد گدایی
کی آید میهمانش پادشایی
اگر رغبت کنی پیه آبه بگذار
ز دل سازم کبابت ای جگر خوار
جگر گوشه تویی دل پاره داری
بخور دل نیز چون خونخواره داری
عفی اللّه مردم چشمم که پیوست
میان کفّهٔ خون بیتو بنشست
نمیدانی که با این کفّهٔ خون
بخون غرقه چه نقدی سنجد اکنون
گر او را هست نقد عمر در خور
بسش نقدی بوجه از وجه من بر
ز بس کاین کفّه از دل جوی خون یافت
هزاران رشتهٔ خونین فزون یافت
کنون او کفّه و خون رشته دارد
ترازویی بخون آغشته دارد
زبانه چون ز دل یافت این ترازو
بود در چشم پیوسته چو ابرو
چو چندین چشمهٔ خون میکند او
چه میسنجد بدو چون میکند او
گرم از خون نبودی چشم پر در
بر ابرو سنجمی یکبار دیگر
اگر این چشمه گردون کم نمودی
دوابودی که برتووزن بودی
چو چشمه می‌کند وزنی ندارد
چه کفهست اینکه وزنی مینیارد
چو از چشمم هزاران چشمه بارم
زمین دل همه تخم تو کارم
مرا زین چشمه خون صد شاخ خیزد
روا نبود اگر برخاک ریزد
زمین دل بران چشمه بکارم
اگر آبی بسر آید ببارم
چو کِشتم را شود خرمن رسیده
زباد سردِ گردانم دمیده
هزاران دانه بر چشمم کند راه
ازان خرمن بسوی من رسد کاه
ترا دهقانیم افسانه آید
مرا زین کشت کاه و دانه آید
همیشه زین زمین و چشمه بر راه
مراهم دانه خواهد بود، هم کاه
چو دایم بر سر این کشتزارم
تو خوش بنشین که من برگی ندارم
عفی اللّه مردم چشمم که پیوست
میان خار مژگان بیتو بنشست
نمیآید ز زیر خار بیرون
سیه کرده سری و خفته در خون
چنین در زیر خار و خون ازانست
کزو برگ گل سرخت نهانست
چو گل نیست این زمان با خار سازد
چو شادی نیست با تیمار سازد
ز چشم خویش بی گلبرگ رویت
بسی پختم گلاب از آرزویت
ز نرگسدان چشمم گل دروده
مژه چون نایژه بر در نموده
ز دل آتش ببالا در رسیده
گلاب از نایژه بر زر چکیده
گلاب از چشم من سر زد بصد سوز
ببوی چون تو مهمانی دل افروز
چه گر روشن کنی کنج خرابی
که تا بر رویت افشاند گلابی
رهت از دیده چندانی زند آب
کزین راهت نیارد کرد بشتاب
عفی اللّه مردم چشمم که پیوست
چو نیلوفر میان آب بنشست
چو او نیلوفر بی آفتابست
ببوی آشنا در زیر آبست
اگر یابد ز خورشید رخت تاب
برون آرد چو نیلوفر سر از آب
برارد آب از دریای سینه
کند در چشم همچون آبگینه
توان دیدن پری در شیشه بسیار
ترا در شیشه میجوید پری وار
تو درّی یا پری ای حور سرمست
که میجوید ترا در آب پیوست
بسان ماهی بی خورد و بی خواب
ندارد زندگی یک لحظه بی آب
همی گردد ز سر تا پای چشمم
دُری میجوید از دریای چشمم
تو پنهان گشتهیی چون درّ دریا
نمیایی ز زیر آب پیدا
تویی فارغ ز من عالم گرفته
منم غوّاص دریا دم گرفته
اگر زین قعر بحرم برنیاری
فرو میرم درین دریا بزاری
عفی اللّه مردم چشمم که صد بار
درین دریا فرو شد سر نگونسار
بسی دارد درین دریا ز دل تاب
ازان چون مردم آبیست بر آب
همه غوّاصی دریای خون کرد
بخون در رفت و زخون سر برون کرد
ز دریای دلم گوهر برآورد
ز چشم اشک ریزم با سر آورد
بسفت از نوک مژگان گوهر خویش
چو باران ریخت بر خاک از در خویش
که تادر پیش من آیی بکاری
ترا از راه من نبود غباری
عفی اللّه مردم چشمم کزین سوز
ز دریا آشنا جوید شب و روز
چو دریای دلم پر موج خونست
که داند تا درین دریاش چونست
درین دریا عجایب دید بسیار
همه بر تو شمارم گوش میدار
چو دریا کرد غرق دلستانش
ز دریا با لب آمد لیک جانش
چو در دریا بسی میکرد یا رب
ز دریا دید خشکی لیک در لب
چو گوهر جست بسیاری ز دریا
ز دریا با سرآمد لیک رسوا
چو درّی جست ازان دریا گزیده
ز دریا یافت صد دُر لیک دیده
درین دریا چو شد شیرین دل از تن
ز دریا شد برون لیکن دل از من
چو آن دُریافتی بنمود از رشک
ز دریا رفت بر هامون دُر اشک
درین دریا چو شد لب تشنه غرقاب
ز دریا درگذشت امّا ز سر آب
چو در دریا فرو شد همدم تو
ز دریا جان نبرد الّا غم تو
عفی اللّه مردم چشمم که پیوست
همه بر روی من دارد زخون دست
چو رویم گونهٔ گلگون ندارد
زمانی روی من بی خون ندارد
که تا پیش تو آرد سرخ رویم
بشست از خون چشمم این نگویم
عجب در مردم چشمم بماندم
که چون صد چشمهٔ خون را براندم
چگونه زنده می ماند درین سوز
که خون ریزیست کار او شب و روز
چنین کاری چو از دل میکند او
بسی خاکم بخون گل میکند او
مگر آیی بکوی ناتوانی
بماند پایتو در گل زمانی
عفی اللّه مردم چشمم که اکنون
ز حقّه مهره میگرداند از خون
چو خون دل بخورد و ترک جان کرد
هزاران کعبتین از خون روان کرد
بمهره فال میگیرد که تابوک
برون آید بترک هجرت از سوک
اگر صد مهره گرداند برین فال
همه بر روی من آید علی الحال
اگر یک راه شش پنجی برآید
دمی زو بیغم و رنجی برآید
ازین ششدر کناری گیرد آخر
همه کارش قراری گیرد آخر
چو دل شد شاه عشقت را حرمگاه
عفی اللّه مردم چشمم عفی اللّه
که بر بام حرم چون پاسبانی
زند چوبک ز مژّه هر زمانی
بشکل پاسبانش نیست آرام
شده چوبک زن از مژگان برین بام
چو چوبک میزند هندو از آنست
عجب نبود که هندو پاسبانست
سیه پوشیده همچون ابروی تست
سیه باشد بلی چون هندوی تست
بسی سودا بپخت از کاسهٔ سر
سیه رو آمد از مطبخ سوی در
سیه زان شد که تن درداد بیتو
که تا خونش بروی افتاد بیتو
سیه زان شد که بی رویت نگه کرد
ازین تشویر روی خود سیه کرد
ازان در جامهٔ ماتم میان بست
که بی رویت برو عالم سیاهست
سیه شد چون نظر بیتو گشادست
دلم زین غصّه داغش بر نهادست
از آب او چو حال من تبه شد
بسی آتش درو بستم سیه شد
فتاد از آتش دل سوز در وی
سیه شد چون فرو شد روز بروی
مگر گویی ز دریاهای پرجوش
خلیفهست آب را زان شد سیه پوش
ز دل آتش برون آمد ز چشم آب
چو در آتش نهادم شد سیه تاب
بنور روی تو چون نیست راهیش
چنین بگرفت سودای سیاهیش
ز بس خون کو برآورد و فرو برد
سیه زان شد که گویی خون درو مرد
عجب نبود سیه بودن مقیمش
که میبینم سیه، رنگ گلیمش
سیه شد زانکه چشمش دُرفشان بود
که دُر را با شبه گویی قران بود
درین ماتم چنین اندیشمندست
بلایی بی تواش بر سر فگندست
سیه زانست جای او و دلگیر
که بی تو پای او ماندست در قیر
سیاه از آتش سوزان هجرانست
چومسکین سوختست آری سیه زانست
سرشک او اگر نیست آب حیوان
چرا شد در سیاهی مانده پنهان
چو شبرو او سیه میپوشید اکنون
مگر شب میرود لیکن ازو خون
چو شبرو پر دلیش از حد برونست
ولیکن پر دلی او ز خونست
سیه شد از بلای عشق جانسوز
دلم چون شمع میسوزد شب و روز
ز دل چون دود بر بالا رسیدست
ز دود دل سیاهی ناپدیدست
سیاهی را ازان دیده چو بسرشت
سوی زلف سیاهت نامه بنوشت

در صفت موی

الا ای موی مشکین رنگ آخر
شدم مویی نیم از سنگ آخر
الا ای مشکموی افتادهام من
چو موی تو بروی افتادهام من
منم چون موی تو در چین نشسته
تو در رومی کمر بر موی بسته
چو مویی گر رسم ای دوست با تو
برون آیم چو موی از پوست با تو
چومویت مشکبار آمد سفر کن
سحرگه بر صبامویی گذر کن
مرا مویی ز حال خود خبر ده
ز مویت مژدهٔ باد سحرده
مرا از خود سر مویی کن آگاه
که چون موی توام افتاده در راه
بچشم آمد سر مویی فراقم
چو موی ابرویت، پیوسته طاقم
چو مویم، در غم آن موی مشکین
بمویی در نمیاید ترا این
چو موی از من بپشت افتادهیی باز
مکن این سرکشی چون مویت آغاز
اگر یک موی تو بینم ز سویی
بسر پیش تو بازآیم چو مویی
اگر یک موی برگویم ز دردم
چو مویی در رباید باد سردم
چو مویی زان بچشمت در نیایم
که در چشم تو مویی مینمایم
چو مویی گشتم و چه جای مویست
که از مویی کمم این را چه رویست
تنم گر چه چو مویی مینماید
ولی با تو بمویی درنیاید
چو مویی شد تن من از نزاری
بمویی مینیابم از تو یاری
بمویی گر ز تو یاریم بودی
چو مویت کی نگونساریم بودی
بمویی دل ده این بیخویشتن را
که قوّت باشد از مویی رسن را
اگر باشی بمویی دستگیرم
برون آری چو مویی از خمیرم
چو موی تو به پا افتاده‌ام پست
سر مویی سزد گر بر نهی دست
منم مویی بکوهی غم گرفتار
چنین مویی نگر زیر چنان بار
چو مویت کی بتو خواهم رسیدن
که مویی کوه نتواند کشیدن
ز باریکی، بمویی نیست زورم
که من مویی میان بسته، چو مورم
ره عشق تو باریکست چون موی
چو مویی، من بمویی کردهام روی
ز تو مویی نخواهم گشت آگاه
چگونه موی برمویی برد راه
بمویی گر ببندی بندبندم
نیم قادر که مویی برکشندم
تن من گر نه کم از موی بودی
مرا نیروی مویی روی بودی
چو مویی شد تنم از ناتوانی
ترا زین موی کی باشد نشانی
سر مویی اگر در شانه داری
من آن مویم که داری یا نداری
چو مویی کردهام بیتو تن از تو
چو موی تو شکن دارم من از تو
چو مویی سرکشی پیوست بر من
فرو بندی بمویی دست بر من
چو موی، اینکار را رویی ندارم
که زور بازوی مویی ندارم
بمویی مانم از زاری کنون من
سر مویی ز سر کردم برون من
اگر من همچو مویی تن نمایم
چو موی از زیر پیراهن نمایم
چو مویی گر بپیراهن برافتم
ز هر مویی بسرگردن برافتم
چنان زارم که ازمویی بصد روی
بهر مویی که دارم کی برم بوی
چو مویی بیتو زار و مستمندم
بتو آویخته چون مو ببندم
دلم مویی نپیچد از بَرِتو
بمویش میکشم تا بر دَرِ تو
چو موی تو دلم را نیست در دست
بمویی مینگردد این دل مست
چو از موییست دل شوریدهٔ من
چو مو از سر برون شد دیدهٔ من
اگر دربندم آری همچو مویت
چو مویی سر نهم بر خاک کویت
چو مویی گر ببرّی سر بهیچم
چو مویت سر ز خطّ تو نپیچم
نپیچم سر ز موی تو بسویی
که دل آویختست از تو بمویی
اگر چون موی سر پیچد دل از تو
چو مویش بند آید حاصل از تو
ندارم من چو موی تو سَرِ خویش
که چون موی تو میافتم پس و پیش
اگر چون موی در تابم کنی هیچ
نپیچم سر چو موی از تاب و از پیچ
چو مویت گر دراندازی برویم
نیایم بر تو بیرون همچو مویم
چو یک موی توام به از دو عالم
نیارم دید یک مو از سرت کم
چو مویی بر نمیگیری بهیچم
چگونه همچو مویی بر تو پیچم
گرت از من چو مویی سر نگردد
پس از من با تو مویی در نگردد
تو کی باشی چو من چون موی در بند
که با کس نیستت چون موی پیوند
چه گر آیی مراچون موی بینی
چو موی مژّه بر چشمم نشینی
نگردد از تو مویی کم اگر تو
سر مویی کنی بر من گذر تو
چو مویی در سیاهی ماندهام من
ز موی مژّه خون افشاندهام من
چو موی مژّه سرتیزی کن آخر
بمویی قصد خونریزی کن آخر
همی خواهم من سرگشته چون موی
چو موی مژّه با تو روی در روی
گرفته موی تو مست اوفتاده
چو موی مژّه لب بر هم نهاده
ز دستم تا برفت آن موی چون شست
چو موی مژّه برهم میزنم دست
اگر مویی بود باقی ز عالم
رسیم آخر چو موی مژّه باهم
همی بافم هزاران حیله چون موی
مگر مویی ز تو بنمایدم روی
چو مویم گر فرود آری بر خویش
چو مویت بر تو اندازم سر خویش
چو مویی پیش تو بر فرق آیم
میان خون چو مویی غرق آیم
منم چو موی بی آن روی مانده
بسی سرگشته تر از موی مانده
چو مویت دور از روی توام من
بسر گردانی موی توام من
چو مویت تا کی اندر بند چینم
چو موی خویش بنشان بر زمینم
اگر چون موی گرد تو بر آیم
چو می از شادی آن بر سر آیم
منم مویی شده از عشق رویت
تویی در پایم افگنده چو مویت
چو افگندی مرا چون موی در پای
بیار آن موی تا برخیزم از جای
گرم موی تو دست آویز گردد
چو موی این خسته دل سر تیز گردد
منم یک موی با صد عیش ناخوش
ز بهر تو بهر مویی بلاکش
چو مویم بی رخت افتاده در شست
بمانده همچو مویی درهم و پست
تنم بی روی تو مانند مویست
چو مویم بیتو کارم پشت رویست
چو مویی هجرت آرد روی بر من
همی با تیغ خیزد موی بر من
چو از موی دو تای تو جدایم
چو مویت مانده با پشت دوتایم
من چون موی را کس غمخوری نیست
غمم را همچو موی تو سری نیست
سیه بیتو چو مویم عالم از تست
بهر مویی مرا گویی غم از تست
سر موییست جمعیّت ز رویت
ازان بیتو پریشانم چو مویت
چو موی افتادهام بر روی پیوست
که می ندهد مرا مویی ز تو دست
اگر مویی شود پیراهن تو
ندانم بود مویی بر تن تو
چومویی چند گردانی بخونم
که چون مویی نمیپرسی که چونم
چو مویی تا دلم بشکافتی تو
چو موی من ز من سر تافتی تو
تن من همچو مویی چند داری
چو مویم تابکی در بندداری
چو مویم کردی و خونم بخوردی
ولیک از جور مویی کم نکردی
چو مویی گشتهام بنمای رویی
ترا کمتر بود این غم بمویی
منم مویی ره عالم گرفته
تویی مویی ز عالم کم گرفته
چو بی موی تو ای سرکش بماندم
چو مویت پای بر آتش بماندم
ز من تا مرگ مویی در میانست
نگه کن درتنم کان موی آنست
اگرچه همچو مویی ناتوانم
چو موی لقمه بر چشمت گرانم
چو موی تو کجا برسر نشینم
که چون مویم نشاندی بر زمینم
مرا گرچه بمویی راه هم نیست
ز بیداد توام یک موی کم نیست
بر این بیدل بمویی خواب بستی
چو موی خود وفا بر هم شکستی
وفانیست ازتو مویی روی هرگز
ز ناخن برنیاید موی هرگز
وفاناید سر مویی ز سر مست
نیاید موی بیرون از کف دست
منم مویی که خون گریم زرشکت
ترا خود تر نشد مویی ز اشکت
ز سودا پختن تو موی بردم
سر مویی مکن صفرا که مردم
مکن بر موی صفرا، زین چه خیزد
مکن چون موی ازان صفرا بریزد
شدم مویی مبادا کینت بامن
که مویی درنگیرد اینت با من
چراگفتی چو مویی هیچ هیچی
چو مویت تا کی آخر پیچ پیچی
چو مویی من نیم باتو بزاری
چو مویی بر زمینم کش بخواری
چو مار موی پیچانت ای سبک روح
دلم را کرد از یک موی مجروح
چو مویی گشتم از رنج جراحت
چگونه موی داند رنج و راحت
ز تو قسمم بود مویی وفا بوک
که تا دارم چو موی قندزت سوک
اگر یابم بموی قندزت راه
خوشت در برکشم چون موی روباه
اگر چون موی شد روز سپیدم
سر مویی بتو ماندست امیدم
سر من گوی کن ای مشکمویم
که مویت بس بود چوگان گویم
اگر سر درکشم زآن موی در چشم
سر من باز بر چون موی بر چشم
چو هجرت کرد چون مویی نزارم
ز تو بس باد مویی یادگارم
اگر دارم بمویی بیتو رویی
هنوزم چون جنب خشکست مویی
یکی کردم دو مویت ز ارزویت
که تا با تو یکی گردم چو مویت
چو موی آوردهیی با هیچم آخر
چو موی تو بتو برپیچم آخر
اگر درچاهم و موی تو بر ماه
بسم مویت رسن ای یوسف چاه
وگر بر ماهی و موی تو برخاک
بست مویی کند ای عیسی پاک
ز مویی نیست گفتن پیش ازین روی
که درتو مینگیرد یکسر موی
چو یک مویم من از صد روی بیتو
چو صفرا میشکافم موی بیتو
ز من تا موی تو چون موی سرتافت
دلم در شرح مویت موی بشکافت
بهرمویی گرم بودی زبانی
نبودی هیچ موی بی فغانی
بدین هر بیت مویی میشکافم
که در هر بیت مویی میببافم
چو در باریکی یک تار مویم
سخن باریکتر از موی گویم
سخن میراند ازمویی بصد روی
بیا گر میببینی موی در موی
چو من مویی شدم در نوک خامه
پریشان شد چو مویی خط نامه
ز تو چون نیست مویی حصّهٔ من
چو موی تو دراز این قصّهٔ من
سر مویی امیدم گر نبودی
مرازان سر چو موی این سر نبودی
درامیدت تنم چون موی پیوست
سر مویی فرو نگذارد از دست
میان ما اگر یک موی ماندست
چو موی این کار را صد روی ماندست
گسسته کی شود این موی هرگز
خود این مویی نداردروی هرگز
میان ماست مویی در میانه
میان تست آن موی ای یگانه
میان ما فلک مویی بسنجد
که گر خود موی گردد در نگنجد
چو مویت هرکه او زیر و زبر نیست
ازین سرّش سر مویی خبر نیست
ز مویی چند گویم بیش ازین نیز
که ازمویی نیاید بیش ازین چیز
بسی گفتم ز موی ایماه اکنون
بسر بردم چو مویت راه اکنون
بسی گفتم ز موی مشکبارت
بیک یک موی، صد صد جان نثارت

رسیدن نامۀ گل بخسرو

الا ال عندلیب شاخ بینش
وشاق گلستان آفرینش
اگرچه در سپاهان و عراقی
بترکی گوی قول بی نفاقی
چو در حلقت هزار آواز داری
بترکی و بتازی راز داری
گلی داری بترکستان گرفتار
بترکی لایقت زانست گفتار
چه میگویم زبان پارسی گوی
که بردی از فلک در پارسی گوی
کمر بربند، محکم نامه بردار
بَرِ دلداده خسرو بر زدلدار
چنین گفت آنکه او گوی سخن برد
که چون گل نامهٔ خسرو ببُن برد
بپیش شاه چین شد خادم آنگاه
سفر کردن اجازت خواست از شاه
بشه گفتا شریکی داشتم من
امین مال خود پنداشتم من
ز من بگریخت، بسیارم شتابست
که گر خادم رود از پس صوابست
چو جمع آورد القصّه همه چیز
موکّل کرد بر گل خادمی نیز
پس، از چین همچو بادی راه برداشت
دو ماهه راه، در یک ماه بگذاشت
روان شد تا بمرز کشور روم
سرای شاه قیصر کرد معلوم
درامد حاجبی او را فرو برد
باعزازی تمامش پیش او برد
قدم در شک و دم در آفرین زد
سه جادرپیش شه سر بر زمین زد
بخسرو گفت خسرو جاودان باد
چو کیخسرو شهی خسرو نشان باد
مبادت هیچ نقصان اززمانه
کمال ملک بادت جاودانه
پس آنگه گفت ای شاه وفادار
چرا با گل چنین گشتی جفا کار
گلی را در میان خون نهاده
تو خوش زین غم قدم بیرون نهاده
گلی را جان ز تو بر لب رسیده
تو فارغ پای در دامن کشیده
گلی راخار در راه اوفگنده
تو بی او فرش بر ماه اوفگنده
روا نبود که در چندین جدایی
کنی با عاشقی این بیوفایی
وگر این کار را هستی روادار
ترا هرگز نگوید کس وفادار
چو نام گل شنود آن شاه سرمست
چو شیری مست شد وز جای برجست
بخادم گفت تو گل را چه دانی
بمُردم هان بگو ای زندگانی
چو خادم دید چندان درد و سوزش
دل پرخون ز عشق جانفروزش
گرفت آن نامه بیرون ز آستین زود
نهاد آنگاه پیشش بر زمین زود
چو خسرو نامهٔ جانان فرو خواند
چو گل در آتش سوزان فرو ماند
به هر یک حرف صد اشک جگرگون
فرو بارید و کرد آن نامه پرخون
بسی نظّارهٔ هر حرف کردی
سیاهی را ز خون شنگرف کردی
ز بس کز چشم خسروشاه خون شد
بیک ره نامهٔ گل لاله گون شد
نه چندان اشک آمددر کنارش
که بتوان کرد تا محشر شمارش
نه چندان آب ریخت آن تاب دیده
که هرگز دیده بود آن آب دیده
نه چندان دُر ز چشم او برامد
که صد دریا بچشم او درامد
تو گفتی نامه چون فریاد خواهی
بهر خط میکند فریاد و آهی
چوهر خط دادخواه از شهر چین بود
ازان پیراهنِ او کاغذین بود
چنان آن نامه رمزی زار میگفت
که گفتی زیر چنگ اسرار میگفت
بهرمویی کزان نامه برامد
بجانش نقدگویی غم برامد
بهر نقطه چو پرگاری بسر شد
زهر خطّی دلش از خط بدر شد
فغان در بست و در فریاد آمد
فلک را خود ازان کی یاد آمد
برامد آتشی از سینهٔ او
بجوش آمد غم دیرینهٔ او
کُله از سر، قبا از تن بدرّید
ز سر تا پای پیراهن بدرّید
چو شمع از سوز چون پروانهیی شد
بسی واله تر ازدیوانهیی شد
ز سر آن نامه باری ده فرو خواند
زمین گل کرد تا پایش دروماند
ز بسیاری که زاری کرد بر خویش
فغان برداشتند ازوی پس و پیش
دل پر خون خود را بیم جان دید
ملامت کرد هر کو را چنان دید
برانگیخت از جهان، شور قیامت
که عاشق را که کرد آخر ملامت
ملامت آتش من تیز تر کرد
که گر بد بود، حال من بتر کرد
مرا این اشک خون و آتش سوز
کجا هرگز بکار آید جز امروز
چو شاه عاشق آمد با خود آخر
بر او یک درد کم گشت از صد آخر
بفرّخ گفت تدبیری بیندیش
که جانم رفت و صبرم نیست زین بیش
بگو تا چارهٔ این کار من چیست
که بی جانم نمیآید ز تن زیست
زبان بگشاد فرّخ گفت ای شاه
چنین کاری بدست چپ ز من خواه
چو بادی رفت خواهم بامدادی
که گل آسان تواند بردباری
بیارم جانفزایت را بزودی
کنم روشن سرایت را بزودی
بروی چرخ بازآرم قمر را
بسوی شهد بازآرم شکر را
دل شه را کنم زان مهربان شاد
که دایم شاه گیتی شادمان باد
تو چون آتش مشو بنشان ز دل دود
که فارغ گرددت زین غصّه دل زود
چو گم گشته زچین پیدا شد آخر
چنان پنهان چنین پیدا شد آخر
چو پیدا شد چرا شه در طرب نیست
که گر بادست آید هم عجب نیست

آمدن فرّخ بترکستان بطلب گل

بگفت این وز پیش شاه برخاست
وداعش کردو بهر راه برخاست
بآخر چون بترکستان رسید او
سرای و قصر شاه چین بدید او
بسی درگرد آن منظرنگه کرد
نشان آنجا که خواست آنجایگه کرد
ببود آنروز، تا شب گشت نزدیک
کواکب روشن و شب گشت تاریک
شبی بود از قیامت سهمگین تر
نجوم از نقطهٔ قطبی زمین تر
شبی چون زنگی افتاده سرمست
نهاده تا قیامت دست بر دست
شبی چون دوده در گیتی دمیده
چراغ روز را روغن رسیده
نه شب را از جهان روی شدن بود
نه روز رفته را باز آمدن بود
در آن شب فرّخ از بنگه بدر شد
بره صد بار با سگ در کمر شد
چو سوی منظر آمد کس ندید او
بتنهایی بکام دل رسید او
ز منظر جای بر رفتن نشان کرد
توکّل بر خداوند جهان کرد
بآخر چون نظر بر کار افگند
کمندی بر سر دیوار افگند
بصعلوکی بروی بام برشد
ز بام آنگاه پنهان سر بدر شد
فراز قصر ترکی پاسبان بود
درآمد از پسش فرّخ نهان زود
بدودستی رگ شریانش بگرفت
بمرد آن ترک و دل ازجانش بگرفت
مگر پرسیده بود از خادم آنگاه
از آن موضع که آنجا بود آن ماه
روان شد همچنان تا پیش آن بام
که گل را بود آنجا جای و آرام
از آن محنت نبود آن ماه خفته
غریب و عاشق و آنگاه خفته!
بمانده بود گردون بر نظاره
ز بیداری رخ او چون ستاره
ز چشمش خون فرومیشد بدرگاه
ز جانش می برامد ناله بر ماه
فغان میکرد کای خسرو زهی یار
نکوکاری بسی کردی زهی کار
چه شب، چه روز در تب از توام من
بروز خویش هر شب از توام من
من از دست تو با فریاد گشته
توزین بنده چنین آزاد گشته
منم در رنج و بیماری گرفتار
تنم درسختی و خواری گرفتار
شبی بیدار داری کن زمانی
مرا تیمار داری کن زمانی
دلم بسیار در خون سر فرو برد
باندوه تو اکنون سر فرو برد
برسوایی خود نامم برامد
ز خون خود همه کامم برامد
همه دل بردن من بود کامت
برامد کام دل آخر تمامت
دلم بردی و جان ازتن برامد
ترا بایست آن بامن برامد
مرا خون از دلست و دل ندارم
ز دل جز خون دل حاصل ندارم
ز دل بسیار میجستم نشانی
کنون جان برلب آمد تا تو دانی
مراگویند زر خواه از جهاندار
که بی زر دست ندهد آنچنان یار
ندارم زر نیارم یافت روزش
مگر از آرزو پرسم بسوزش
الا ای ابر پر اشک نگونسار
همه عالم بدرد من فرو بار
زمانی یاریی درده باشکم
وگرنه بر همت سوزم زرشکم
چو بانگ گل شنید از بام فرّخ
ز بی صبری بجوش آمد ز گلرخ
چو لختی کم شد آن بانگ و نفیرش
ز سوی بام فرّخ زد صفیرش
چو صعلوکان بدم رنگی بپرداخت
سوی آن سیمبر سنگی بینداخت
چو گلرخ از صفیر او اثر یافت
ز شادی بیخبر شد تا خبر یافت
چنان بیهوش گشت و سرنگون شد
که از شادی ندانست او که چون شد
بفرّخ گفت در بندست پایم
وگرنه پیش خدمت با سرآیم
زبان بگشاد فرّخ گفت مهراس
بدو افگند سوهانی چو الماس
بیک دم کار خود کرد آن سمنبر
دوید از پیشگه تا پیش منظر
بفرخ گفت هین حال و خبرگوی
مرا ازخسرو بیدادگر گوی
جوابش گفت کاین ساعت امان نیست
چنین جایی چه گویم جای آن نیست
یقین میدان که خسرو برقرارست
کنون برخیز اگر جانت بکارست
گل از شادی برفتن کرد آهنگ
چو زلف خود کمند آورد در چنگ
فرو آمد بآسانی از آن بام
برست آن مرغ زرّین بال ازان دام
چه گر قوّت نبودش هیچ بر جای
که نتوانست بودن هیچ بر پای
ولی چون یافت از خسرو نشانی
همه ظلمت شد آب زندگانی
بسی روباه درمانده بزاری
ببوی وصل شد شیر شکاری
خوشا از دوست آگاهی رسیدن
اگر هرگز بدو خواهی رسیدن
چو گل آگه شد از خسرو چنان شد
که گفتی پیر بود از نو جوان شد
چو آمد با نشیب از بام فرّخ
نهاد آنجا کُله بر فرق گلرخ
کُله بر سر قبا بستند محکم
روان گشتند فارغ هر دو باهم
چو وقت صبح این عنقای پرن
فرو ریخت از کبوتر خانه ارزن
فلک سیمرغ شب را کرد زنجیر
برآمد زال زر از کوه کشمیر
چو پیدا کرد زال زر رخ از شیر
جهان بگرفت چون رستم بشمشیر
پگاهی هر دو عزم راه کردند
ز کشور قصد صحراگاه کردند
عزیمت کرد فرّخ از رهی دور
که روزی چند باشد در نشابور
بدل میگفت خویشان را ببینم
نهان از شاه ایشان را ببینم
نهان گشتند در کوهی بده روز
که تا بر گل نگردد خصم فیروز
پس از ده روز راهی دور رفتند
بکم مدّت بنیشابور رفتند

آگاهی یافتن شاپور از آمدن فرّخ و گلرخ و گرفتاری گل و گریختن فرّخ

بشب فرخ چو مرد کاروانی
برخویشان فرود آمدنهانی
مگر میرفت در بازار یک روز
فتادش چشم بر دیدار فیروز
عجب ماند و بر او رفت فرّخ
گرفتش در برو بگشاد پاسخ
که چون اینجا فتادی حال برگوی
مرا از شاه و از دریا خبر گوی
دروغی چند بر هم بست فیروز
که میدانست مکر آن سیه روز؟
زبان بگشاد آنگه پیش فرّخ
خبر پرسید از احوال گلرخ
کجا از مکر او فرّخ خبر داشت
ز یک یک قصّه پیشش پرده برداشت
چو شد فیروز سگ زان قصّه آگاه
بسی شادی نمود و رفت آنگاه
که رفتم تا بسازم برگ راهی
که همراهت منم هر جایگاهی
شد و شاپور را حالی خبر داد
که شاخ دولتت این لحظه برداد
که فرّخ زاد و گلرخ در نهانی
فلان جایند، من گفتم تو دانی
شه شاپور از آن پاسخ چنان شد
که از شوق گلش گویی که جان شد
ز مهر گل بجوش آمد نهادش
ز بی صبری دل از کف شد چوبادش
دلش از کین فرّخ گشت جوشان
برخودخواند ده تن را خروشان
که فرّخ را بگیرید این زمان زود
که او بدکرد بامن، این گمان بود
بخاکش افگنید آنگه بخواری
کزینسان کرده با من حقگزاری
بتندی خادمان راگفت آنگاه
که تاگل را فرو گیرند ناگاه
شدند القصه سرهنگان چو بادی
بپیش فرّخ و گل بامدادی
چو چشم افتاد فرّخ را بر ایشان
بجای آورد آن حال پریشان
برون جست از ره بام و نهان شد
بیک لحظه تو گفتی از جهان شد
ولی گل را بصد زاری گرفتند
عزیزی را بدان خواری گرفتند
گل بیدل برون در نمیشد
بپیش خصم فرمانبر نمیشد
کشیدندش بخواری تا بدرگاه
بیفتاد آن سمنبر خوار در راه
چو سیمینبر بپیش در بیفتاد
بلور از شرم او از بر بیفتاد
دگر ره اشک باریدن گرفت او
مه از پروین نگاریدن گرفت او
بآخرخوار بردندش بر شاه
که بودش منتظر شه بر سر راه
دو چشم شاه روشن گشت ازان نور
سرای خود بهشتی دید ازان حور
نکویی رخش از حد برون دید
چه گویم من که نتوان گفت چون دید
مهی میدید خورشیدش یزک دار
وزو صد جان و دل پر خون بیکبار
سر زلف از خم و چین چون زره داشت
دوابرو از سر کین پرگره داشت
هزاران چین ز زلفش در جبین بود
ز چین میآمد آن ساعت چنین بود
جهانی نیکویی وصف رخش بود
دو عالم پر شکر یک پاسخش بود
رخش را ماه، رخ بر ره نهاده
بخشم شاه، رخ بر شه نهاده
لبش را قند خلوتگاه کرده
وزو دست جهان کوتاه کرده
برش را سیم خام از دور دیده
چو سنگی خویش را بی نور دیده
ز چشمش جادویی تعلیم میخواست
بمژگان تیر میزد سیم میخواست
کسی کو زلف آن شمع چگل دید
ز یک یک موی او راهی بدل دید
دهانش کان بکام چون منی بود
چو می بگشاد چشم سوزنی بود
اگرنه ابروی او طاق بودی
کجا این فتنه در آفاق بودی
چنان شاپور شد دلدادهٔ او
که گشت از یک نظر افتادهٔ او
چونی در عشق آن دلبر کمر بست
بصد دل دل در آن تنگ شکر بست
چوشه را شد زرویش چشم پرنور
بدل گفتا ز رویت چشم بد دور
چه میدانست کاین دلبر چنینست
بلاشک فتنهٔ روی زمینست
بخوبی هرچه دانستم دگر بود
ستاره میپرستیدم قمر بود
توان گفتن که در روی زمانه
چو گل کس نیست درخوبی یگانه
بگفت این و در ایوانش فرستاد
چو سروی در شبستانش فرستاد
بآخر چون فرو شد چشمهٔ نور
برگل شد نماز شام شاپور
بگل گفت ای دلم در تاب کرده
خرد را چشم تو در خواب کرده
غبار کوی تو از توتیا بیش
ز وصلت ذرهیی از کیمیا بیش
ز زلفت ماه ماند در سیاهی
ز رویت روشن از مه تا بماهی
شکر با لعل تو دندان نموده
گهی کاسد گهی ارزان نموده
مه از دیدار تو حیران بمانده
گهی پیدا گهی پنهان بمانده
شب از شرم سر زلفت دونده
گهی آینده و گاهی شونده
تویی ای ماه جان افزای مه روی
چه میگویم که خورشیدی سیه موی
تویی از چهره مه رانور داده
بهشتی ماه و ماهی حور زاده
جهان جادوستان از چشم مستت
فلک جان بر میان جادو پرستت
بدان ای ماهرخ کامروز در راه
بخدمت خواستم آمد بدرگاه
دلم با خدمت آن دانه دُر بود
ولی بیوقت گشتن سخت تر بود
کنون چون گرد این شکر مگس نیست
تراامشب بجز من همنفس نیست
مگس چون شد شکر باید چشیدن
بصد جان یک شکر باید خریدن
بگفت این وبر تنگ شکر شد
که باگل خواهی امشب در کمر شد
چو بادی دست زدبررویش آن ماه
که جست آتش برون از چشم آن شاه
چنان آهی ز سوز دل برآورد
که با شاپور روز دل سرآورد
چنان زد دست و پا آن شور دیده
که در دریای پرخون، کور دیده
چه گر شاپور زخمی خورد، تن زد
که گل بی او بسی بر خویشتن زد
اگرچه شاه بیدل دل بدو داد
ولیکن در صبوری تن فرو داد
پس آنگه گفت شاپور سرافراز
که تا جستند فرخ را بسی باز
بسی جستند اثر پیدا نیامد
وزان پنهان خبر پیدانیامد
طلب کردند بسیارش ز خویشان
نمیآمد مُقریک تن از ایشان
ولی دادند ایشان راه او را
جهانیدند شب از چاه او را
که تا ده روز در چاهی نهان شد
پس از ده روز چون بادی روان شد
کدامین بادپا، گر برق بودی
بپیش یک تکش، پر فرق بودی
باندک روزگار آن پیک خوشرو
ز راهی دور شد نزدیک خسرو
چو خسرو دید فرخ را چنان زار
ز بس زاری عجب درماند در کار
بدو گفتا چه افتادت خبرگوی
زبان بگشای و احوال سفر گوی
چه بودت کاینچنین فرسوده گشتی
تو گفتی بودهیی نابوده گشتی
جوابش گفت فرخ زانچه افتاد
ز فیروز ستمگر کرد فریاد
زبدکرداری او باز میگفت
وزان غم میگریست و راز میگفت
دل خسرو بجوش آمد ز فیروز
شدش تیر غم گلرخ جگردوز
بفرخ گفت آن بد اصل بدنام
نمود آن گوهر بددرسرانجام
چه بد کردم بجای آن جفاکار
که شد این بیوفایی را روا دار
رسانیدم ز خاکش سر بر افلاک
که از افلاک بادا بر سرش خاک
چو آن سگ بی شکی ردّ فلک بود
کجا داند حق نان و نمک زود
اگر مهلت بود از چرخ گردان
بحقّ او رسم آخر چو مردان
بگفت این و دبیری را فرو خواند
زهرنوعی سخن از حد برون راند
بشاپور ستمگر نامه فرمود
که تا حالی دبیرش خامه فرسود
حریر آورد خازن تا دبیرش
ز نام حق قلم زد بر حریرش

نامۀ خسرو بشاپور

بنام آنکه جان را زونشان نیست
خرد را نیز هم یارای آن نیست
بگو تا عقل پیش او چه سنجد
چنان ذاتی کجا در عقل گنجد
ازان معنی که او عقل آفریده
ز مویی گرد ادراکش رسیده
اگرچه عقل داناست و سخنگوی
نداند در حقیقت کنه یک موی
چو عقل جمله در مویست عاجز
بکنه حق که یابد راه هرگز
چو ذاتش برترست از هرچه دانیم
چگونه شرح او گفتن توانیم
چو جمله عاجزیم از برگ کاهی
ورای عجز، ما را نیست راهی
خدایی در خداوندی سزاوار
رسولش عیسی خورشید اسرار
وزان پس گفت کای شاپورگمراه
که بیرون آمدی در کینهٔ شاه
سراز فرمان شاه دین کشیدی
خطی در گرد راه دین کشیدی
بدزدیدی زن شاه زمین را
کنون پای آراگر مردی تو این را
که کرد این فعل هرگز در زمانه
ترا دیدم ببدفعلی یگانه
تو میدانی که گر من کینه خواهم
نیاری تاب در پیش سپاهم
اگر لشکر کشم بر کشور تو
نه کشور ماند ونه لشکر تو
وگر یک نیزه آرد بر تو زوری
که گر پیلی بخاک افتی چو موری
وگر یک مردم آرد روی بر تو
ز نامردی بجنبد موی بر تو
چو نتوانی تو با ما حرب جویی
نداری حیلتی جز چرب گویی
اگر با ما درشتی پیش گیری
بکام دشمنان خویش گیری
مکن، گل را کسی کن ورنه ناکام
چو گل غرقه شوی درخون سرانجام
مکن، فرمان شاهان خوار مگذار
زگلرخ در ره خود خار مگذار
اگر فرمان کنی، جان سودبینی
وگرنه جان زیان بس زود بینی
غم و شادی و مرگ و زندگانی
بگفتم والسلام اکنون تو دانی
چو خطّ نامه نوک خامه بنگاشت
درامد پیک و حالی نامه برداشت
قدم میزد چو بادی از ره دور
که تافی الجمله شد نزدیک شاپور
بدادش نامه و شاپور برخواند
ز خشم آن پیک را حالی بدر راند
نهاد آن پیک مسکین پای در راه
رسید آخر بکم مدّت بدرگاه
بر خسرو شد وآگاه کردش
حدیث سیرت آن شاه کردش
که آن نامه بدرّید و مرا راند
ترا بدفعل و شوم و باد سر خواند
چو شه بشنید ازو برجست ازجای
میان دربست و پس ننشست از پای
سپاهی همچو دریا انجمن کرد
جهانی در جهانی موجزن کرد
سپه را جوشن و تیغ و سپر داد
سه ساله جامگی و سیم و زر داد
چو مور و چون ملخ چندان سپه بود
که کس رانه گذر بود و نه ره بود
نبد چندان زمین از مرد خالی
کزو بالا گرفتی گرد حالی
ز بسیاری که مرد از جای برخاست
نمیارست گرد ازجای برخاست
برامد نالهٔ نای از در شاه
غبار از پای میشد تا سرماه
روان گشتند لشکر تا خراسان
دل شاپور شد زان غم هراسان
کجا دانست کان آفت ز پی داشت
پشیمانی نمود و سود کی داشت

رزم خسرو با شاپور

بآخر کار حرب آغاز کرد او
علم را دامن از هم باز کرد او
سپاهش خیمه بر هامون کشیدند
چو لاله تیغها بر خون کشیدند
بدشت و کوه در چندان سپه بود
که زان، روی همه عالم سیه بود
چو صور صبح در دنیا دمیدند
ز بستر خفتگان در میرمیدند
چو صبح آمد، خروس صبحگاهی
بفریاد اندر آمد از پگاهی
چو مغرب حلقهٔ مه کرددر گوش
ز مشرق چشمهٔ خورشید زد جوش
چو بر فرق سپهر سر بریده
نهادند آن کلاه زر کشیده
پدید آمد خروش از هر دو لشکر
رسید از هردو لشکر تا دو پیکر
ز بس لشکر، نیفتادی ز افلاک
فروغ ذرهٔ خورشید بر خاک
تو گفتی از جهان نام زمین شد
زمین را پشت، کوه آتشین شد
تو گفتی گرد گردونیست دیگر
سر تیغ و سنان دروی چو اختر
همه دشت از درفشیدن چنان بود
که گفتی آسمان آتش فشان بود
فروغ خود و عکس تیغ و جوشن
ز مشرق تا بمغرب کرده روشن
شدند آن شیرمردان مغز پولاد
چنانک آهن ازیشان تن فرو داد
سرافرازان چو کوه آهنین تن
بآهن کوه آهن بر زمین زن
ز بسیاری که تیر از شست برجست
زهر دو سوی ره بر تیر دربست
هوا گفتی ز پیکان ژاله بارست
زمین گفتی ز بس خون لاله زارست
قیامت نقد و صور و کوس غرّان
خدنگ تیر همچون نامه پرّان
همه روی فلک از مرغ ناوک
سراسر گشته چون دامی مشبّک
زره چون میغ، وز شست سواران
بسوی میغ میبارید باران
ز عکس تیغ چرخ هفت پاره
نهان شد روز روشن چون ستاره
چنان بارید بر گردنکشان تیغ
که هنگام بهاران ژاله از میغ
ز جوش و نعره و فریاد وآواز
صدا میآمد از هفت آسمان باز
ز بانگ کوس، وز زخم چکاچاک
طنین افتاد در نه طاس افلاک
چنان شد زخم کوس و نعرهٔ جوش
که گردون پنبه محکم کرد در گوش
چو بانگ کوس در دشت اوفتادی
زمین چون چرخ در گشت اوفتادی
زمین از خون گرفته سهمناکی
شده برج فلک ازگرد خاکی
غبار خاک زیر پای باره
شده چون سرمه درچشم ستاره
چو هر تیغی میان بحرخون بود
ز بحر خون میان تیغ چون بود
همه روی زمین دریای خون شد
فلک بروی چو طشتی سرنگون شد
چو بحر خون ز سر حدّ جهان شد
فلک چون کشتیی برخون روان شد
چو موج خون زسردرمیگذشتی
بدان دریا فرو کردند طشتی
بخشکی بر اجل کشتی روان دید
که دریا پرنهنگ جان ستان دید
دران دریا اجل را کی عمل بود
که هریک مرد، میر صداجل بود
سپه یکباره رویارو فتادند
بخون یکدگر بازو گشادند
شدند از گرد سپه خورشید گمراه
سیه شد همچو خال دلبران، ماه
زمین را یک طبق از گرد برخاست
فلک را یک طبق از گرد شد راست
جهان از گردره پر شد سراسر
زمین با آسمان آمد برابر
نمیدیدند لشکر یکدگر را
بیفگندند این تیغ آن سپر را
ز بسیاری که گرد وخاک برخاست
بیک ره از جهان فریاد برخاست
چو شد روی زمین درزیر خون بر
بسوی پشت ماهی برد خون سر
فرو شد تا بماهی خون لشکر
برآمد تا بماه اللّه اکبر
یکی خونریز را بیرون همی تاخت
یکی را سوی میدان خون همی تاخت
همه صحرا چه آزاد و چه بنده
تن بی سر سر بی تن فگنده
شه خسرو بسان کوه پاره
بتیغ خون فشان میکند خاره
بدستش خنجر زهر آب داده
بفتراکش کمند تاب داده
زرمحش خسروان را خون چو جویی
ز تیغش سرکشان را سر چو گویی
بآخر خسرو صد پیل در پیش
بیک ره بانگ زد بر لشکر خویش
چو پیل و چون سپه را جمله کرد او
چو کوهی سوی کوهی حمله برد او
سپاه خصم را برکند ازجای
درامد لشکر سرگشته از پای
هزاهز در میان لشکر افتاد
تو گفتی آتشی در کشور افتاد
چه گویم کان سپه چون جنگ کردند
که دشت از کشته برخود تنگ کردند
سر مرد مبارز جمله صفدر
جدا هریک سر مردی بکف در
بآخر از قضای بد شبانگاه
شکست افتاد بر شاپور ناگاه
نماند آرام آن خیل و حشم را
نگونساری پدید آمد علم را
علم را بود در سر باد پندار
برون شد از سرش چون شد نگونسار
گریزان شد شه شاپور سرمست
بشهر آمد نهان دروازه دربست
همه شب بهر رفتن کار میکرد
ز سیم و زر شتر را بارمیکرد
گل تر را شبانگه با سپاهی
بترمد برد از دزدیده راهی
چو این میدان میناگون نگین یافت
عروس هفت طارم بر زمین تافت
ز تاب روی او روی زمانه
چو آتش میزد از هر سو زبانه
چو روشن شد جهان تیره بوده
فرو ماندند خلق خیره بوده
برون رفتند چون صاحب گناهان
ز شاه پاکدل زنهارّ خواهان
که ما را بر زمین بودن زمان ده
بجان، خلق جهانی را امان ده
بجان بندد جهان پیشت میان را
اگر جانی دهی خلق جهان را
ز خلق هیچکس کس کینه نگرفت
غضنفر صید لاغر سینه نگرفت
شه ایشان را بنیکویی کسی کرد
بجای هر یکی شفقت بسی کرد
دو هفته بود وزانجام صبحگاهی
روان شد سوی ترمذ با سپاهی
سپاهی کش عدد ازحد برون بود
ز ریگ و برگ و کوکبها فزون بود
بآخر چون سوی ترمد رسیدند
بگرد قلعهٔ اوصف کشیدند
چنان آن خندق او بود پر آب
که ماهی بر زمین میکرد شیناب
چنان برجش بمه پیوسته بودی
که مه را در شدن ره بسته بودی
مگر ماه فلک از برج او تافت
که اوج خویشتن در برج او یافت
فراز و شیبش از مه تا بماهی
چه میگویم کجا بودش سباهی
نه پل بود ونه بر آبش گذر بود
ز سر تا پای آن را پا و سر بود
بآخر چون علم زد شمع انجم
بگردون شد خروش از جمع مردم
سپه سوی حصار آهنگ کردند
بتیر و سنگ لختی جنگ کردند
کسی را کز دو لشکر این هوس خاست
نشد ازهیچ سویی کار کس راست
بآخر هم بدین کردار یک ماه
بماند آن لشکر درمانده در راه
شبی فرّخ بر خسرو درون شد
مگر آن شب بتزویر و فسون شد
بخسرو گفت این را نیست تدبیر
مگر آنرا بدست آرم بتزویر
که گر صد سال زیر آن نشینم
یقین دانم که روی آن نبینم
فتاد اندیشهیی در راهم اکنون
بگویم تا چه گوید شاهم اکنون
بیاید هر شبی مردی توانا
ز خندق آب کش گردد ببالا
بچندان برکشد ازخندق او آب
که خندق زو بخواهد شد فرو آب
مرا عزمیست تا یکشب بزورق
شوم آهسته تا آنسوی خندق
چو مرد آن دلو صد من را درآرد
نشینم من درو تا بر سر آرد
چو رفتم، گر دهد اقبال یاری
بریزم در زمین خونش بخواری
وزان پس زورقی صدراست کن تو
نشان آن ز من درخواست کن تو
که تا چون بازیابی آن نشانی
تنی صد را بزورق در نشانی
یکایک را ببالا برکشم من
که گر پیلست تنها برکشم من
چو بر بالا رسد مردی صد، آنگاه
در آن قلعه بگشاییم بر شاه
پل آن قلعه را بر آب بندیم
بدولت دشمنان را خواب بندیم
جهان گردد بکام شیر مردان
اگر یاری دهد این چرخ گردان
چنان شه را خوش آمد گفتهٔ او
که شد یکبارگی آشفتهٔ او
فراوان آفرینش کرد شهزاد
که پیش بندگانت بنده شه باد
بغایت رای و تدبیری صوابست
دلت صافی و رایت آفتابست
نکو افتاد این اندیشه مندی
کنون برخیز تا زورق ببندی
بآخر چون نکو شد کار زورق
دگر شب رفت فرخ سوی خندق
شبی بود از سیاهی همچو روزی
که دور افتد دلی از دلفروزی
ز مشرق تا بمغرب تیره گشته
ز ظلمت چشم انجم خیره گشته
بزورق برنشست آن مرد مکّار
روان شد همچنان تا زیر دیوار
چو مرد آن دلو از بالا درانداخت
سپه گر خویش را تنها درانداخت
بزودی مرد بر بالا کشیدش
که تا فرّخ جگر گه بر دریدش
شبی تاریک بود و مرد غافل
ز دست خصم زخمی خورد بر دل
نشان آن بود کان دلو سبک رو
زند بر آب ده ره نزد خسرو
چو فرّخ دلو را ده ره چنان کرد
بزودی شاه زورقها روان کرد
فگند القصّه فرّخ آن رسن را
ببالا برکشید او شصت تن را
دگر یاران تنی صد برکشیدند
بیک ره ازمیان خنجر کشیدند
از آنجا تا پس دروازه رفتند
نهان بی بانگ و بی آوازه رفتند
پس دروازه ده تن خفته بودند
ندانم تا شهادت گفته بودند
بزاری هر ده آنجا کشته گشتند
میان خون دل آغشته گشتند
پس آنگه در نهانی در گشادند
بروی آب خندق پل نهادند
چو بنهادند پل، لشکر درآمد
خورشی از سپه یکسر برآمد
شه شاپور تا شد آگه از کار
فرو شد لشکر و لشکر گه ازکار
نه چندان شور آن شب در جهان بود
که در روز قیامت بیش ازان بود
شبی مانند روز رستخیزی
فتاده هر گروهی در گریزی
خروش آن سپه بر ماه میشد
کسی کان میشنود از راه میشد
سپاه هرمز آن شب خون چنان ریخت
که باران بهاری ز اسمان ریخت
چو پل بستند کز پل خون نمیشد
چرا آن خون بپل بیرون نمیشد
چو صبح خوش نفس خوش خوش نفس زد
جرس جنبان شب لختی جرس زد
هوا از صبح رنگ آمیز شد سرد
زمین از زردهٔ خورشید شد زرد
شه شاپور با فیروز نسناس
درامد پیش شه با تیغ و کرباس
زمین را بوسه زد زاری بسی کرد
که چون شه کُشت زین لشکر بسی مرد
مرا گر هم کشد فرمانروا اوست
وگر گویم که بخشد پادشااوست
مرا کزره ببرد ابلیس مکّار
که من برخویشتن گشتم ستمگار
اگر عفوم کند لطفی عظیمست
که دل درمعرض امّید و بیمست
میان خاک، خون من که ریزد
دو من خاکم، ز خون من چه خیزد
خوش آمد شاه راگفتار شاپور
فرستادش بشاهی با نشابور
وزان پس پیش فرّخ رفت فیروز
رخی پر اشک خونین سنیه پر سوز
میان خاک ره بر سر بگردید
ز چشمش قلزم گوهر بگردید
بفرخ گفت بد کردم بسی من
ولی با خویشتن، نه با کسی من
در آخر گرچه بد کردار بودم
ولی با تو در اوّل یار بودم
اگر من ترک کردم حقّ یاری
بجای آور تو با من حق گزاری
بدی را چشم میدارم نکویی
که شه عفوم کند گر تو بگویی
ز زاری کردنش چون جوی خون رفت
بیاری کردنش فرّخ برون رفت
گرفتش دست و پیش شاهش آورد
دو لب خشک و دو رخ چون کاهش آورد
بخسرو گفت: این درخون بگشته
بجان آمد مکن یاد از گذشته
اگرچه جرم صد انبار دارد
ولی بر شاه حق بسیار دارد
کرم کن زانکه شاهان زمانه
کرم کردند با من جاودانه
شه از بهر دل فرخ چنان کرد
که هرگز بر نکوکاری زیان کرد؟
چو تو نه خار این راهی نه گلزار
میازار از کس و کس را میازار

رسیدن خسرو و گل باهم و رفتن بروم

زمانی بود گل چون ماه در میغ
برشه رفت با کرباس و با تیغ
که خون من بریز اکنون بصد سوز
که تا چون زنده مانم بیتو یک روز
بگفت این و هزار اشک جگر گون
بمه بر ریخت و مه را کرد پرخون
چو گرد از چشم هر دم میسترد آب
ز رود چشم گل پل را برد آب
چو خسرو را نظر بر دوست افتاد
ز شادی خون او در پوست افتاد
بجست از جای و پس در بر گرفتش
ز گلرخ همچو گل، رخ برشکفتش
بگلرخ گفت مگری و سخن گوی
گلش گفت ای جهاندار سخنگوی
چگونه با تو بگشاید زبانم
که اشکم گشت مسمار دهانم
دهانم بسته شد چون مشک از رشک
گل تر چون کند رو خشک از اشک
دلم خونست و چشمم خون فشانست
کنارم پر دُرست و در میانست
دل خود را بکار آوردم آخر
ز غم دل بر کنار آوردم آخر
اگر با تو بپردازم دل پاک
بریزد خون ز سنگ خاره بر خاک
بگفت این و بیفتاد آن سمنبر
وزو برخاست فریادی ز منظر
شه بیدل ازو بیهوش تر شد
وزو نزدیک نزدیکان خبر شد
گلاب و مشک بر هر یک فشاندند
ز حیرت خیره در هر یک بماندند
چو باهوش آمدند آن هر دو بیدل
یکی میگفت ای جان، دیگری دل
جفای چرخ با هم باز گفتند
بسی از هر طریقی راز گفتند
خبر میداد گل ز احوال خود باز
تعجّب ماند شه در کار دمساز
بآخر شاه هرچ آن جایگه بود
بفرّخزاد بخشید و سپه زود
ز بسیاری که فرّخ سیم و زر یافت
جهان گفتی که قارونی دگر یافت
چه گر بسیار فرّخ سیم و زر داشت
اگر بودی دگر رایی دگر داشت
زری کان سر بمهر آفتابست
بیک جو زر از آن دلها کبابست
بصد صنعت چو زر از کان براید
بسی غافل ازو از جان براید
بهر شهرش برند آنگه بصد ناز
بسنجند ای عجب هر دم ز سرباز
بگردانند صد دستش بهر روز
ازو این یک دلازار آن دل افروز
گرش صد ره بگردانند از عز
نه کم گردد جوی نه بیش هرگز
جهانی کشته آمد بر سر او
ولی یک تن نشد دور از بر او
ز هر دستی بهردستی گذر کرد
بهر دستی که شد خونی دگر کرد
نصیب خلق ازو گر مرگ و دارست
ولی او فارغست و برقرارست
چو زر زیر زمین کردی چنین زود
ترا خود زر کند زیر زمین زود
ترا آن زر، که خونها خوردهیی تو
که تا یک جو بدست آوردهیی تو
ز دنیا میدواند تا بآتش
بلا به جان کن ای عیش تو ناخوش
زر و سیم تو داغ پهلوی تست
بدو نیکت همه روباروی تست
چو نبود کاروان را راه ایمن
متاعی به ز عوری نیست ممکن
چو ترک سیم و زر گفتی بیکبار
همه گیتی زر و سیم خود انگار
برو راه قناعت گیر و تسلیم
که همراهی نیاید از زر و سیم
جهان پر زرّ و سیم خفتگانست
سرای و باغ و شهر رفتگانست
چو با ایشان نماند ای مرد عاجز
کجا با تو بماند نیز هرگز
اگر صد گنج داری چون بمیری
جوی ارزی چراعبرت نگیری
اگردر چشم نرگس نور بودی
هم از سیم و هم از زر دور بودی
چو مردم نیست کز شوریده حالی
که عمری جان کند در جمع مالی
چو جوجو گرد کرد از مال بسیار
فلک با جانش بستاند بیکبار
کسی را گر همه دنیا شود راست
سگی باشی اگر زانت حسد خاست
همی هرچ آن ندارد پایداری
سر مویی نیرزد سر چه خاری
اگر روزی دو سه نودولتی چند
که هست آن در حقیقت بند در بند
بدعوی خویشتن را مینمایند
پر وبال غروری میگشایند
تو منگر آن و مشنو آن سخنها
که زود این نو شود چون آن کهن ها
چو کهنه خاک شد نو نیز گردد
که بیشک چیزها ناچیز گردد
جهان غمخانهٔ وزر و وبالست
که خمرش حب جاه و حب مالست
کسی کو در غم جاه اوفتادست
ز اوج چرخ در چاه اوفتادست
کسی کو مست گردد زین دو سیکی
نبیند نیز چشمش روی نیکی
توانگر را نگر درویش مانده
همه در کسب جاه خویش مانده
چو هر چیزی که میپوشی چنین خوش
شود آن سوخته آخر برآتش
ولی پایان کار، آن سوخته پاک
بصد خواری شود خاکستر و خاک
چو خاکستر شود نوشی که کردی
چو خواهد شد نجاست آنچه خوردی
بخورد و پوش میجویی ریاست
که این خاکسترست و آن نجاست
چو تو درخورد و پوش خویش مانی
ز ننگ خویش سر در پیش مانی
تو عاقل گر کفاف خویش داری
ترا آن بس چرا غم بیش داری
وگر میراث کوشی پیشه گیری
بصد خواری در این اندیشه میری
ترا چون سود دنیا بند جانست
دلت را بس گشایش در زیانست
چو در دنیا زیان از سود بهتر
بسی از بود اونابود بهتر
برعنایی و سالوس و تکبّر
نگردد کیسهٔ مقصود تو پر
اگرداری طمع زین سفره نانی
محاسن را کنی دستار خوانی
چوبر لوحی که هر نقشی رقم بود
همه دنیا ز پرّ پشّه کم بود
ز پرّ پشّه گرصد یک رسیدت
چو نمرود این چه کبر آمد پدیدت
که کبر از پرّ پشّه همچو نمرود
ز نیش پشهیی بنهی ز سر زود
مکن کبر و بعدل و داد میباش
قدم بر عدل نه آزاد میباش
بعدلی کژ مکن داد و ستانرا
که مرد عدل باید دلستان را
چه افزایی تو چندین بار خود را
ز خود بگذر فنا انگار خود را
بترک نام وننگ و نیک و بدگیر
مده سر پی ز دست و راه خود گیر
ز خود این خلق را آزاد پندار
همه کار جهان را باد پندار
چو عطّار از جهان راه یقین گیر
برو گر مرد راهی راه دین گیر
جهان بادیست پی بر باد مگذار
بجز یاد خدا از یاد بگذار

باز رفتن بسر قصّه

الا ای پیک راه بی نهایت
سلوکت را نه حدّست و نه غایت
چو راه بی نهایت پیش داری
چرا دل بر مقام خویش داری
قدم در راه نه اِستادگی چیست
سفر در پیش گیر افتادگی چیست
برو چندانکه چون محبوب گردی
روش ساقط شود مجذوب گردی
روش هرگه که برخیزد ز پیشت
نماند آگهی مویی زخویشت
تو باشی جمله از خویشتن خبر نه
خبر جمله ترا باشد دگر نه
بیا بر ساز از سر، کار دیگر
بهانه کن فسانه، بار دیگر
ز پیر پر سخن پاسخ چنین بود
که ماهی شاه با گل همنشین بود
چو در ترمذ بماهی جایگه ساخت
پس از ماهی از آنجا کار ره ساخت
ز ترمد خیمه و بنگاه برداشت
سپه را برنشاند و راه بگذاشت
گل تر بر کمیتی شد سواره
نثارش کرد خورشید از ستاره
زهی چابک سواری کان صنم بود
که از چستی در آن لشکر علم بود
گلست ونیکویی بر حور رانده
وزان بت چشم بد از دور مانده
چنان شیرین سواری بود آن ماه
که از شورش غلط کرد آسمان راه
فغان برداشت شه کز جان چه خواهی
عنان را باز کش میدان چه خواهی
چو تو زینسان قبا چالاک بندی
دل ما بوک بر فتراک بندی
اگر بس خوش نیاید اسپ خویشت
جنیبت کش شود خورشید پیشت
چو خسرو با سمنبر شد روانه
برامد گرد از روی زمانه
میان گرد راه آن هر دو دلخواه
قران کردند چون خورشید با ماه
بآخر چون بروم آمد شه روم
فغان برخاست از لشکر گه روم
برون شد شاه با لشکر تمامی
باستقبال فرزند گرامی
همه صحرا ودشت و کوه کشور
بجوش آمد چو دریایی ز لشکر
ز آیین بستن آن کشور چنان بود
که همچون هشت خلد جاودان بود
بهشتی بود هر بازار و هر کوی
که جوی شیرومی میرفت هر سوی
جهانی را بهشتی حور زاده
بهشتی را جهانی نور داده
چه شهری چون بهشت ماهرویان
نشسته موبمو زنجیر مویان
بآخر چون بسر شد بزم کشور
درآمد وقت آن خورشید لشکر
گل از شه خواست حسنا را هم آنگاه
بپیش شاه آوردندش از چاه
تنی داشت از ضعیفی همچو نالی
ز زردی و نزاری چون خلالی
جهان از روی او زردی گرفته
فلک از آه او سردی گرفته
چو گل را دید هوش از وی جداشد
ز خجلت بود اگر گویی چرا شد
دلش از شرم گل آتشفشان گشت
شد آبی و عرق از وی روان گشت
بزاری پیش آن سیمین برافتاد
چنان کز گرمیش آتش درافتاد
بگل گفت ای بتر از من ندیده
ببد کرداریم یک تن ندیده
ببد کرداری من گرچه کس نیست
مرا جز تو کسی فریاد رس نیست
بنادانی اگر بد کردهام من
تو میدانی که با خود کردهام من
مگردان ناامید این ناسزارا
خداوندی کن از بهر خدا را
مکش زیر عقابین عقابم
که من خود تا تو رفتی در عذابم
بشکر آنکه شه را باز دیدی
جمال او بفرّ وناز دیدی
بدان شکرانه این سگ را رها کن
مرا کم گیر و در کار خدا کن
چو گل دید آنچنان زار و تباهش
شفاعت کرد القصّه ز شاهش
ازان پس خسرو از بهر دل افروز
عطا بخشید حسنا را بفیروز
بگلرخ گفت حُسنا بود مکّار
همان فیروز آمد زشت کردار
نکوتر آنکه ایشان هر دو باهم
بهم سازند در شادی و در غم
که باد از هر دو تن خالی زمانه
بگو تا چوب به یا تازیانه
جهان افروز را آنگه بدر خواند
بفرخ زاد داد و خطبه برخواند
به سپاهان فرستاد آندو تن را
بدیشان داد ملک و انجمن را
پس آنگه عقد گل در پیش آورد
دمی آخر دلی با خویش آورد
چنان عقدی ببست آن سیم بر را
که یکسان کرد خاک راه و زر را
بدانسان ساخت عقدی کز نکویی
همه قصرش بهشتی بود گویی
چه میگویم بهشت ار نقد بودی
شکر چین ره آن عقد بودی
چو با سر شد شکر ریز گل آخر
بپایان رفت آویز گل آخر
عروسی گل ترراست کردند
بهشتی حور را درخواست کردند
چو گلرخ از در ایوان درآمد
جهان را ز آرزویش جان برآمد
بیاوردند زرّین تختی آنگاه
که تا بر تخت زرّین رفت آن ماه
مرصّع بر سرش تاجی ز یاقوت
هزاران دل از آن یکدانه فرتوت
چو خورشید خیالی سبز بر سر
نه چون حوری حریری سبز در بر
نه چون ماهی که از ایوان درآید
نه چون سروی که از بستان برآید
هوا گشته بر آن دلبر گهربار
زمین از بس گهر گشته گهردار
ز زیبایی که بود آن سرو دلبر
نه مشّاطه بکار آمد نه زیور
نکویی داشت و شیرینی در آن سور
نبد جز چشم بد چیزی ازو دور
بالحان مطربان بلبل آهنگ
همه در وصف گل گفتند در چنگ
ز حال گل دو بیتی زار گفتند
برمز از عشق او اسرار گفتند
بآخر چون درآمد خسرو از در
گرفتند آنچه میگفتند از سر
نثار خسروی آهنگ کردند
بگوهر راه خسرو تنگ کردند
نه چندان بود از گرهر نثارش
که بتوان کرد تا سالی شمارش
چو ره برداشت شاه سرو قامت
ازو برخواست از هر دل قیامت
چو خسرو زاده شد نزدیک آن حور
فلک را آب در چشم آمد از دور
چو زد لب بر لب آن لعل خندان
فلک خایید لبها را بدندان
چو شکّر خورد و تنگش در بر آورد
فلک دست از تحیّر برسر آورد
خروش مطربان بر ماه میشد
ز راه چنگ دل از راه میشد
بخار عود زحمت دور میکرد
ز خوشی مغز را مخمور میکرد
نفیر ارغنون در گوش میرفت
خرد یکبارگی از هوش میرفت
صلای ساقیان آواز میداد
دل مستان جوابش باز میداد
فروغ شمع چندان دور میشد
که فرسنگی زهر سو نور میشد
زهی شادی که آنشب داشت خسرو
چه غم باشد کسی را ماه پس رو
زهی لذّت که آن شب بود گل را
که آب آن خوشی میبرد پل را
بآخر چون ز شب یک نیمه بگذشت
مه روشن ز اوج خیمه بگذشت
سرای خلوت خسرو چنان بود
که گفتی جنّت الفردوس آن بود
نشسته همچو خورشیدی گل تر
دو زلفش تازه تر از سنبل تر
چو خسرو دید گل را همچو ماهی
نشسته خالی و خوش جایگاهی
نشست اندر بر او چست خسرو
که ازوی کام دل میجست خسرو
شهنشاه و شراب و شمع و شب بود
گل شاهد شکر نی، شهد لب بود
فروغ رویشان با هم چنان بود
که دو خورشید را دیدی قران بود
نه چون گل دید کس در آسمان ماه
نه بر دیدار خسرو بر زمین شاه
در عشرت زمانی باز کردند
گهی بازی و گاهی ناز کردند
زمانی با کنار و بوس بودند
زمانی راز گفتند و شنودند
چو افزون گشت مهر و صبر شد کم
شدند اندر شبستان هر دو با هم
شهنشه کردکاری دیگر آغاز
گلش تمکین نمیکرد از سر ناز
چو کوشش کرد بسیاری سرانجام
برآمد شاه خسرو را ز گل کام
چو خسرو کرد در انگشت خاتم
چو ملک وصلش از گل شد مسلّم
بسا مهرا که بر مهرش بیفزود
که مهر او بمُهر ایزدی بود
پس از چندان پریشانی و محنت
کشیدن رنج ناکامی و غربت
ز زاد و بوم و خان و مان فتادن
ز دست این بدست آن فتادن
هران گل کان بماند ناشکفته
بغنچه در زناجنسان نهفته
نگشته برگ او از خار خسته
برو هر چند باد سخت جسته
چنان گل، خسرو او رادرخور آید
بدست هر فرومایه نشاید
درو دل بسته بد، جان هم فرو بست
بسی او نیز با او مهر پیوست
بر آنسان یک مهی شادی نمودند
زمانی بی می و رامش نبودند
بظاهر گرچه گل شادی نمودی
بباطن از غمی خالی نبودی
بگل یک روز خسرو گفت شادان
که اندوه از دل خود دور گردان
نشاید کرد از غم بعد ازین یاد
همی باید بدین پیوسته دلشاد
چنین گفتند پیران خردمند
که آموزند ازیشان دانش و پند
که گر داری امید بختیاری
همی خواهی ز دولت پایداری
بوقت شادمانی شاد میباش
ز اندوه و زغم آزاد میباش
بدو گل گفت کای شاه جهاندار
بود اکنون زما شادی سزاوار
ولیکن هست بیماریم بر دل
که یک لحظه دلم زان نیست غافل
درین جمله بلا و محنت و غم
نشد یک لحظه آن بار از دلم کم
مرا اندیشهٔ خویشان خویشست
دلم ز اندوهشان پیوسته ریشست
نمیدانم که تا حال پدر چیست
دگرحال برادر، یا خبر چیست
دگر باره بملک خود رسیدند
بآخر روی ناکامی ندیدند
اگر برخاستی این بارم از دل
نبودی بعد ازین تیمارم ازدل
ز شادی بستدی انصاف جانم
غمی دیگر نبودی بعدازانم
بگل شه گفت آسانست این کار
بزودی از دلت بردارم این بار
هم اندر روز آهنگ سفر کرد
یکایک لشکر خود را خبر کرد
بعزم راه بیرون شد شه روم
بلرزید از سپاه او همه بوم
جهان آراسته شد چون سپاهش
فلک شد ناپدید از گرد راهش
عماری گل اندر قلب لشکر
درفشان همچو خورشید از دو پیکر
بگل گفتا شه، اینجا باش دلشاد
که ما خواهیم رفتن شاد چون باد
چو یک منزل بشد هم بر سر راه
وداعش کرد و شد با روم آنگاه
شهنشه زود میراند آن سپه را
تو گفتی مینوردیدند ره را
همی کرد آن مسافت قطع چون باد
بکوه و دشت، چه ویران چه آباد
پس از یک مه به خوزستان رسیدند
ز کشور یک ده آبادان ندیدند
همه کشور تهی از مرد و زن بود
که هر هفته ز دشمن تاختن بود
شه خوزی ز غصّه جان بداده
شهنشاهی به بهرام اوفتاده
که بد او سرفراز اهل کشور
ولیعهد پدر گل را برادر
ز دشمن بود نیز او هم گریزان
حصاری در دزی مانند زندان
چو خسرو دید خوزستان بدان حال
سراسر گشته کشور جمله پامال
شکر گشته شرنگ و گل شده خار
نه در ده خلق و نه در دار دیّار
ز بوم و مرز و باغ او اثر نه
وزان یاران دیرینه خبرنه
بسی بگریست و کرد از حالها یاد
پس آنگه کس بسوی دز فرستاد
چو از دریا بیامد شاه بهرام
بدید او را و کردش غرق انعام
بلطفش از پدر چون تعزیت داد
برستن زان بلاها تهنیت داد
چو او شد واقف اسرار یکسر
فرستاد از همه اطراف لشکر
که تا بردند بر خصمان شبیخون
بنشنیدند ازیشان پندو افسون
بکم سعیی و اندک روزگاری
برآوردند از دشمن دماری
مسلّم گشت خوزستان دگر بار
کسی دیگر ندید از خصم آزار
هر آنکس را که دولت یار باشد
کجا کاری بدو دشوار باشد
وزان پس کرد رای بازگشتن
که الحق بود جای بازگشتن
بسالاری مفوّض شد ولایت
که واقف بود در کارولایت
جهان معمور شد بر دست اوزود
که بهتر بود از آن کو پیشتر بود
به روم آرد خود و بهرام با هم
که تا باشند روزی چند خرّم
بپیش لشکر اندر بود بهرام
بدنبالش بد آن شاه نکو نام
باستقبالش آمد شاه قیصر
زمین بوسید بهرام دلاور
گل آمد در لباس سوکواری
چو خورشیدی نشسته در عماری
چو دید از پیشتر روی برادر
تو گفتی ریختش آتش بسر بر