پیشنهادات  

بهرام سالکی - مثنوی گرگ نامه

* درباره ی مثنوی گرگ نامه

مخاطب این مثنوی ، در برخی ابیات ، دوستی استکه دفتــر بــازرگانی دارد و انســانی‌‌ست درســــتکار و فـــرهیخته ، اما چـــون حــرفه بازرگانی مانند شغل دربانی جهنم است! مضمـــونی شد تــا این شعر رادر وصف روزگار خویش و اوضـاع زمانه بسرایم و در آنکاسه کوزه‌‌های مشکلات زندگی را بر سر او بشکنم. اما مخاطب عمده سخنم در این اشعار ، انسان عصر حاضر است که همگی‌‌مان به گـــرداب هولنـاک تمدنسقوط کرده‌‌ایم و راه برون رفتی هم نمی‌‌یابیم.

۰۱ - تو را از آنچه دارایی و مال است

مخاطب این مثنوی ، در برخی ابیات ، دوستی استکه دفتــر بــازرگانی دارد و انســانی‌‌ست درســــتکارو فـــرهیخته ، اما چـــون حــرفه بازرگانی مانند شغلدربانی جهنم است! مضمـــونی شد تــا این شعر رادر وصف روزگار خویش و اوضـاع زمانه بسرایم و در آنکاسه کوزه‌‌های مشکلات زندگی را بر سر او بشکنم.اما مخاطب عمده سخنم در این اشعار ، انسان عصرحاضر است که همگی‌‌مان به گـــرداب هولنـاک تمدنسقوط کرده‌‌ایم و راه برون رفتی هم نمی‌‌یابیم.

پیش درآمد :

تو را از آنچه دارایی و مال است
چو سنجیدم فقط خونت حلال است
نداری در شجاعت مثل و مانند
نداری ترس حتی از خداوند!

نگاهی ساده به آنچه در گذار عمر ، اندوختیم .

من به وصفت می‌سرایم ای رفیق
یار روز سختی و ایام ضیق
گر چه دائم غافلی از حال من
غافلی از روز و ماه و سال من
هیچ می‌گویی که‌«‌ سالک‌ »زنده است
آخر او از دوستان بنده است!؟
ای به بَدجنسی تَک اندر روزگار
شرمگین از خلقتت پروردگار
ای که شیطان از تو اُلگو ساخته
در رقابت با تو ، لنگ انداخته
ماکیاول ریزه‌خوار خوان توست
در کلاس درس ، ابجد‌خوان توست
ای که خون دوستان در جام تو
حُقه‌بازی ، ختم شد بر نام تو
ای که دستان همه اطرافیان
رفته از دستت به سوی آسمان
گر که در جنت تو را مأوآ شود
در جهنم ، بهر جا دعوا شود!
یک بیابان ، گرگ و مار و سوسمار
جمله اندر دفترت مشغول کار
جملگی ، تمساح آدمخواره‌اند
در شرارت ، عقرب جَرّاره‌اند
یک کُله ، در دست شد ابزارشان
از کُلاهی ، سکه کار و بارشان
از خلایق ، مؤمنون یا مشرکون
بی‌کُله ، ناید از آن دفتر برون
در جهنم ، روح خولی و یزید
شادمان از دست اعمالت « حمید » (۱)
یک غزل ، در لابلای مثنوی
می‌سرایم بهر اَجر اُخروی!
****
خونِ من ، در شیشه کردی ای حمید
از خدا اندیشه کردی ای حمید؟
سال‌ها درندگی آموختی
در خباثت ریشه کردی ای حمید
در قیاست ، کوسه موجودی لطیف
جُبه‌ات را بیشه کردی ای حمید! (۲)
بعدِ عمری درس خواندن عاقبت
حقه‌بازی پیشه کردی ای حمید
*******************************
۱ - نام دوست بازرگان شاعر.۲ - حلاج در کرامت احوال خود گفت « لیس فی جُبتی الاالله » ( درون پیراهنم جز خدا نیست ) و در این بیت ، شاعر اشاره دارد به « لیس فی جُبتی الاالمار! ».

۰۲ - در به روی غمگساران بسته ایم

در به روی غمگساران بسته‌ایم
پس به مهمانی‌یِ غم بنشسته‌ایم
گرگ غم ، ما را به نوبت می‌برد
پیش چشم ما ، یکی را می‌درد
ما چنین ، آسوده مشغول چرا
چشم ما عبرت نمی‌گیرد چرا؟
لشگر ظلمش به هر جا تاخته
از جهان ، ماتمسرایی ساخته
هر کجا ، لبخندِ بر لب دیده است
بر زوال عیش او خندیده است
کس نمی‌یابی که از غم ، زار نیست
زین همه مؤنس ،یکی غمخوار نیست
کس نمی‌پرسد ز حالِ دیگری
کو برای این سخن‌ها مشتری؟!
هر که در گرداب اندوهی ، غریق
چشم بر ساحل ، به امّید رفیق
در مصاف غم ، چو غافل از همیم
تک به تک ، مغلوب جنگ با غمیم
گر به دل‌هامان نباشد اتحّاد
خاکِ ما را می‌دهد گردون به باد
گر دو تَن باشند با هم یکصدا
بهتر از صد تَن و دلهاشان جدا
اُف ازین دوران بی‌معیار ما
تُف بر این دنیای نکبت‌بار ما
گر چه انسان از بَدی خیری ندید
پس چرا با اشتیاق آن را گزید؟
ای مُروت از جهان کِی گم شدی
کِی نهان از دیدهٔ مردم شدی؟
دستگیری از ضعیفان ، باب نیست
هیچ چیزی چون شرف ، نایاب نیست
روزگار ِ قحط انسانیت است
آدمی از کار خود ، در حیرت ست
قرنِ اشک و قرنِ آه و قرنِ خون
قرنِ مقبولیت جهل و جنون
ذاتِ حق ، از خلقتِ انسان خجل
از سیاهی‌هایمان شیطان خجل
قبله‌هامان ، حجره‌های صیرفی (۱)
سبحه‌هامان ، دانه‌های اشرفی
نذرها کردیم بر نام امام
تا میان خلق ، در‌جوییم نام
خرجها دادیم در روز عزا
اندکی از مال دزدی و دَغا (۲)
از چه می‌کاری ، چو دانی نَدرَوی
از چه می‌گویی ،چو خواهی نشنوی
دُنبه را با گرگ خوردی در خفا
حال ، گِریی با شبان بینوا؟!
تا که نانی چربتر آری به کف
از کَفَت گم گشت وجدان و شرف
ای که دائم می‌کنی حیّ صلات
گاه گاهی هم شتاب اندر زکات
حاصلت ، این باید از تسبیح و دلق
رکعتی بر خالق و نانی به خَلق
دل به بازار و تَـنَت اندر سجود
از چه می‌سازی پلی آنسوی رود؟
لاف آزادی و پا در سلسله؟ (۳)
زن نشد با خواب دیدن حامله! (۴)
گر که شیطان ایستاده پشت در
پنجره بستن ، کِی‌ات دارد ثمر
اشک ما بر دین ، نه از دلسوزی است
گریهٔ طفل ، از برای روزی است
کار کردند و نکردندی ریا
ما ریا کردیم بر نا‌کرده‌ها
ارث و عاداتی‌ست ، دین و مذهبت
شد به تقلیدی ، هدر روز و شبت
شادمان هستی که آخر یافتی
شاد شو ، روزی اگر دریافتی
کِی به خانه ، جُز به قدر روزنی؟
دیده از خورشید بیند روشنی
وصله‌ها بر جامهٔ دین ملحق است
از ریا ، بازار دین پُر رونق است
گر که مویی ، بر کمال افزون کنی
نقصش افزایی ، غرض وارون کنی
از حقیقت ، نزد قومی سودجو
جز خرافاتی اگر مانده ، بگو؟
*******************************
۱ - صیرفی : صرافی۲ - سلسله : بند ، زنجیر۳ - دغا : دغل کاری ، ناراستی۴ - مَـثَلی در بین مردم برخی کشورها هست که می‌گوید : زن با خواب دیدن حامله نخواهد شد. یعنی امری خیالی به واقعیت تبدیل نمی‌شود.

۰۳ - عیب اُشتر را به او گفتند فاش

عیب اُشتر را به او گفتند فاش :
گردنت کج هست ، فکر چاره باش
گفت : در اندامم از بالا و پست
منصفی گوید ، کجایم راست هست؟!
*******************************

۰۴ - هر کسی با دیگ گردد همنشین

هر کسی با دیگ گردد همنشین
پس ، سیاهی باشد او را بر جبین
هر چه جامه پاک‌تر باشد تو را
لکّه برآن هست چون شمس الضحی (۱)
*******************************
۱ - شمس الضحی : آفتاب روشن

۰۵ - مرد رندی بر لب دریا نشست

مردِ رندی بر لب دریا نشست
کاسه‌ای از ماست ، بگرفتی به دست
کَم کَمَک با قاشقی ، آن ماست را
کردی اندر آبِ آن دریا ، هَبا (۱)
گاه گاهی آب را هم می‌زدی
تا کند صافش ، دمادم می‌زدی
ابلهی گفتش : چه می‌سازی بگو؟
گفت : دارم بحر ِ دوغی آرزو!
می‌زنم دوغی به کام تشنگان
تا که هر تشنه خورد جامی ازآن
هان مخوان دوغش ، بگو رشکِ شراب
در سفیدی و طراوت چون سحاب...
****
مردِ ابله گفتی‌اش : ای با سخا!
کاسه‌ای هم کُن ز احسان نذر ما
مِیل ِ دوغم در دل و خون در جگر
کُن تَـرَحُّم بر لب خشکم نگر
مرد گفتش : پس به پهلویم نشین
چون مهیا شد ، ببَر خیکی ازین!
ساعتی دیگر که شد وقت درو
چشمه‌ای زین دوغ می‌بخشم به تو!
****
مرد نادان ، محو ِ این سِحر حِلال (۲)
خود چه‌ها اندوختی اندر خیال
از قضا ، شخصی از آنجا می‌گذشت
چون که از این ماجرا آگاه گشت
گفت: این را باش! از یک کاسه ماست
بحر دوغی ساختن ، ماخولیاست
عقلتان را آب دریا شُسته است؟!
یا ز شوق ِ این همه دوغید ، مست؟
رند گفتش : من اگر چه کودنم
با خیال خویش ، دوغی می‌زنم
لیکن این را باش! کو بنشسته است
تا که دوغی زین میان آرد به دست
از من احمق‌تر ، تو این ابله بدان
در قیاسش ، خود ، ارسطویم بخوان!
****
هست در سَر ، عقل برخی مردمان
چون به دریا ، کشتی بی‌بادبان
ای بسا اندر سرای جانشان
خود نبودی ، عقل یک شب میهمان
در جهان ، گر احمق و گول آمدند
در عوض بی‌باده شنگول آمدند
عقل و سرمستی ، چو آب و آتش است
بین که دیوانه ،چه مایه سرخوش است
آدمی ، گر شرّ « مِی » کردی قبول
تا دمی آساید از عقل فضول
پادشاه عقل هر جا خیمه زد
در زمینش ، بادِ نکبت می‌وَزَد
عقل گوید : فکر ِ فردایی بکُن
مال دنیا را تمنایی بکُن
یا بگو : آنجا چرا کَم بُرده‌ای؟
یا چرا از این و از آن خورده‌ای؟
آنقَدَر ، چون و مگر آرد به کار
تا شود عشرت به کامت ، زهر مار!
عقل ، هر جا خیش خود را افکَـنَد
نخل ِ شادی را ز ریشه برکَـنَد
*******************************
۱ - هبا : هدر دادن ، ضایع کردن۲ - سِحر حِلال : هنرنمایی ، کار حیرت انگیز

۰۶ - واعظی می گفت: شیطانِ لعین

واعظی می‌گفت : شیطانِ لعین
می‌کند دائم دعا ، تا مؤمنین ،
ثروت اندوزند و مالِ بی‌حساب
تا به عیش و فسق اُفتند و شراب
از میانِ حاضران ، مردی فقیر
نان به عمرش ، وعده‌ای ناخورده سیر
گفت : شیطان و چنین کار ثواب؟
کاش می‌شد این دعایش مستجاب!
*****************************

۰۷ - مُقتدای مردمان ، دیوان شدند

مُقتدای مردمان ، دیوان شدند
پس سلیمانان کجا پنهان شدند؟
پاسبان و دزد ، در این روزگار
هم‌نشین و هم‌صدا و یار غار
گمرهان ، در عالم اکنون رهبرند
این شبانان ، گله را خود می‌درند
راهشان را گر که می‌پویی ، مپوی
رسمشان را گر که می‌جویی؟ مجوی
رهزنند و رهنمای کاروان
هم غذای گرگ و غمخوار شبان
این جهان ،پُر می‌شد از لبخند و سور
گر برفتی از میان ، قانون زور
پای خود ، بگذار اول در رکاب
حرفِ حق ، آنگه بزن بی‌اضطراب
ظلم ، از مظلوم می‌یابد حیات
کِرم را می‌پرورد در خود ، نبات
*****************************

۰۸ - گرگ را گفتند : ای درنده خوی

گرگ را گفتند : ای درنده خوی
کِی ز بد‌نامی رهی؟ راهی بجوی
بهر کسب آبرو ، ای تیره‌‌روز
از شرافت ، جامه‌ای بر تن بدوز
چند باشی در کمین گوسفند
در قفایت ، آه و لعنت تا به چند
شرمی از کردار ننگینت بکُن
توبه‌ای از دین و آئینت بکُن
گرگِ نفْست را به تقوی ، پند دِه
جانِ خود ؛ با اهل ِ دل پیوند دِه
****
گرگ گفتا : آفرین بر رآی‌تان
دلنشینم شد نصیحت‌های‌تان!
زین نصایح ، منقلب شد حال من
روسیاهم ، اُف براین اعمال من
از پشیمانی دلم در سینه تَفت
حالیا مهلت دهیدم گله رفت!
*****************************

۰۹ - من به که لبیک گویم ای صمد؟

من به که لبیک گویم ای صمد؟ (۱)
چون که از هر سر ندایی میرسد
مست می‌خواند مرا ، هشیار هم
خصم می‌راند مرا ، دلدار هم
*****************************
۱ - صمد : از اسامی خداوند

۱۰ - من سقوطی کرده ام از آسمان

من سقوطی کرده‌ام از آسمان
وز خطا ، پرواز خواندم نام آن
شُکر ایزد ، فارغم از کفر و دین
عالمی از شکِ من اندر یقین
آنچه در اصلاح خود کوشیده‌ام
راست گویم؟ گاو نر دوشیده‌ام!
خود شدم درمانده از گرگ درون
گرگ نَه ، دیوی همه جهل و جنون
بر جنونش ، سحر و دارو بی اثر
جهل او ، از علم لقمان بیشتر
آنچه پندش داده‌ام پنجاه سال
هر چه عمری دادم او را گوشمال
نام توبه ، از لبش نشنیده‌ام
گر شما دیدید ، منهم دیده‌ام!
همچو نابینا که چسبد بر عصا
حرص را از خود نمی‌سازد جدا
ای مسلمانان ، به فریادم رسید
دیگران را هیچ ، من را هم درید
*****************************

۱۱ - طبع انسان طالب وهم و گمان

طبع انسان ، طالبِ وهم و گمان
بر خُرافه ، عقل او شد نردبان
از تَـوَهُّم ، لعبتی پرداختن (۱)
پس ز جهل از آن خدایی ساختن
می‌دمد در خیکی از اندازه بیش
پس به حیرت افتد از مخلوق خویش
بس کند تلقین ِ خویش و دیگران
تا که کاهی را کُند ، کوهی گران (۲)
خود چو این اوهام را باور نمود
پیش پای او بیفتد در سجود
از سنایی ، طُرفه مضمونی شنو
تا ازو پندی نیاموزی ، مرو
خود کشیدی با خیالی نقش دیو
پس ز ترس هیبتش کردی غریو (۳)
*****************************
۱ - لعبتی پرداختن : بازیچه‌ای درست کردن۲ - گران : عظیم ، بزرگ۳ - خود به خود ، نقش دیو می‌کردند پس ز ترسش غریو می‌کردند ( سنایی غزنوی )

۱۲ - چون شنیدم از جهان بوی کباب

چون شنیدم از جهان بوی کباب
آمدم اینجا درین دِیر خراب
هر کجا این بوی را کردم سراغ
خَر فقط دیدم که می‌کردند داغ!
گاه ، بانگِ شیونی از راه دور
آدمی را می‌نماید هم چو سور
****
کهنه نایی روی بامی بود و باد
می‌وزید و در میانش اوفتاد
ابلهی در حول و حوش بام بود
می‌گذشت و ناگهان بانگش شنود
خود گمان کردی که بانگ مرغکیست
یا اگر آن نیست پس آواز کیست؟
رفت و این را با رفیقی باز گفت
این ز کاهی گفت و او ،کوهی شنفت
ماوقع را این یکی با آب و تاب
ریخت چون آتش به جان شیخ و شاب (۱)
هر که خود چیزی براین قصه فزود
تا به آخر سیل شد گر قطره بود
ابتدا مرغی بُد و آنگه دگر
بانگ شیری شد ، پس از آن بیشتر
گفته شد از این دهان و آن دهان
منتشر شد این خبر اندر جهان
تا به آخر نای شد خود اژدها
اولش چیزی بُد و شد چیزها
شایعه ، این سان کند بازار ، داغ
چون مثال یک کلاغ و چل کلاغ
*****************************
۱ - شیخ و شاب : پیر و جوان

۱۳ - آنچه من بافم ، قَدَر بشکافتش

هرچه می‌بافم ، قَـدَر بشکافتش
هرچه می‌کارم ، قضا زد آفتش
این فلک ، کوشد که با صد فوت و فن
آنچه بخشیده‌ست ، پس گیرد ز من
مفت چنگش ، از چه می‌ترساندم !؟
کز امانتداری‌اش ، برهاندم ؟
من چه دارم تا خورم افسوس آن ؟
خود شود شرمنده ، این خط ، این نشان
دزد اگر که خرقهٔ زاهد بَـرَد
زآن غنیمت ، بس ندامت می‌خورد
نیمه جانی ، لقمه نانی داده است
تا بخواهی منتّم بنهاده است!
****
گو چه می‌خواهد فلک ، از جانِ من
از تن فرتوت در عصیانِ من
گو که مرد رزم او من نیستم
« سالکی » هستم ، تهمتن نیستم
کِی بُـوَد با او مرا یارای جنگ
خوودِ من از شیشه ،گُرز او ز سنگ (۱)
من ز زخم این فلک در احتضار
وین اجل ، چون کرکسی در انتظار
مرگِ ماهی ، از نبودِ آب ، دان
نه به ضربِ چاقوی قصاب ، دان
آن گرسنه ، عاقبت از فقر مُرد
شهرتش را تیغ عزرائیل بُرد
****
هم به تو آمد زیان و هم به من
زد مرا بر تن ، تو را بر پیرهن
هر دو در این خاک ، تخمی کاشتیم
چشم امّیدی بدان ، بگماشتیم
دانهٔ من سوخت از بُخل زمین
حاصل ِ زرع تو برخیز و ببین!
شد نصیب دیگران ، ناز و نعیم (۲)
ما تماشاچی به دنیا آمدیم!
حُبّ دنیا داشتم ، پنجاه سال
اجر من را داد با مرگ و زوال
لشگر غم هر کجا پیدا شدی
فاتح مُلک وجود ما شدی
غم در این عالم به هر منزل شتافت
جز دل من ، جایگاهی خوش نیافت
کِی تواند دل که بار غم کَشَد
رخش باید تا تن رستم کَشَد
مرغ شادی کِی پرد بر بام من
کِی فُـتَد این مرغ اندر دام من
کامیاب از عمر گردد آدمی
گر بیابد کیمیای بی‌غمی
غم شود هر دم به شکلی جلوه‌گر
گه به رنگ اشک و گه ، خون جگر
حیف ازین دل ، گر بفرساید ز غم
روز و شب باشد به فکر بیش و کم
گر به دل باشی پذیرای غمی
می‌پزی در دیگ زرّین ، شلغمی !
*****************************
۱ - خوود ، خود : کلاهی که در جنگ ، بر سر می‌گذارند .۲ - نعیم : نعمت

۱۴ - تا به آن روزی که دندان داشتی

تا به آن روزی که دندان داشتی
از نداری ، حسرت نان داشتی
سفره‌ات آنگاه بوی نان گرفت
کاین فلک ، آن نعمت دندان گرفت
بر جهان و وعده‌هایش دل مبند
وای بر تو ،خواب غفلت تا به چند
قهر و لطفش بی حساب و بی دلیل
گه عزیزت سازد و گاهی ذلیل
هر که با نَـرّاد دنیا شرط بست
مُهره‌اش از شِشدر حیرت نرَست (۱)
*****************************
۱ - در بازی تخته نرد به وضعیتی گفته می‌شود که یکی از بازیکنان ، شش خانه مقابل مهره‌های حریف را گرفته باشد و او نتواند مهره‌های خود را حرکت دهد. تعبیری‌ست برای بسته بودن راه خروج و نجات .

۱۵ - بشنو از مُلا و عقل ابترش

بشنو از مُـلا و عقل ابترش (۱)
چند روزی از قضا ، گم شد خَرش
در پی گمگشته‌اش بودی روان
لیکن از این حال ، شُکرش بر زبان
آن یکی گفتش : چه شُکری می‌کنی
وقت زاری کردن است و شیونی
رفته از کف ، مؤنس روز و شبت
هم عصای پیری‌ات ، هم مرکبت
او نه تنها خر ، که بودت همدمی
یا چو رخشی ، در رکاب رستمی!
جای آن باشد که گِل بر سر کشی
زین مصیبت ، زین بلا ، زین ناخوشی
گفت مُلا : حکمتی در کار ماست
حال گویم شُکر اینجانب چراست
گر خَر دلبند من شد ناپدید
در مقابل کوکب بختم دمید!
گر ز سویی غصهٔ خَر می‌خورم
در عوض شادم و بر این باورم :
گر من این مدت سوار خَر بُدم
بی‌گمان ، همراه خر گم می‌شدم
پس به این شُکرانه انصافم دهید
کز بلایی این چنین جانم رهید
این چنین شُکری به این نعمت سزاست
گر کنم در عمر خود شُکرش رواست!
*****************************
۱ - ابتر : ناقص

۱۶ - نکته ای را خوانده ام از « بوالعلا »

نکته‌ای را خوانده‌ام از « بوالعلا » (۱)
نقل ِ قول از من ، قضاوت از شما
« عقل و دین با هم نمی‌گردد قرین
جمع ضِـدِّین است یکجا عقل و دین
خلق ِ دنیا را دو دسته دیده‌ام
هر گروهی را چنین سنجیده‌ام
دسته‌ای ، آنان که عقلی داشتند
دین ، برای دیگران بگذاشتند
عده‌ای دیگر که دین بگزیده‌اند
بویی از عقل و خِـرَد نشنیده‌اند »
*****************************
۱ - ابوالعلاء مَعَری شاعر نابینا و مشهور عرب که با افکار و اشعار دهری خود ، شهرتی فراوان در ادبیات عرب ، کسب کرده است. این شاعر ، در تعارض با قرآن ، عباراتی را به شیوهٔ این کتاب آسمانی سروده است. مولانا در مثنوی خود ، در حکایتی دلنشین تعریضی به ادعای او دارد :
آن شغالی رفت اندر خُم رنگ
اندر آن خُم کرد یک ساعت درنگ
پس برآمد پوستین رنگین شده
کین منم طاووس علیین شده
.......................
.......................
دید خود را سبز و سرخ و فور و زرد
خویشتن را بر شغالان عرضه کرد
ای شغالان هین مخوانیدم شغال
کی شغالی را بود چندین جمال
.......................
.......................
پس چه خوانیمت بگو ای جوهری
گفت : طاوس نر چون مشتری
پس بگفتندش که طاووسان جان
جلوه ها دارند اندر گلستان
بانگ طاووسان کنی؟ گفتا که لا
پس نه ای طاووس خواجه « بوالعلا »
خلعت طاووس آید ز آسمان
کی رسی از رنگ و دعویها بدآن

۱۷ - بوالحسن نامی ، سفیه و بدخصال

بوالحسن نامی ، سفیه و بَدخصال
گفت با بُهلول ، کای صاحب کمال (۱)
گو چه گوید ، عقل دوراندیش تو ؟
دُمّ سگ بهتر بُـوَد یا ریش تو ؟!
گفت:‌‌ گر جَستم ز پُل‌ ،‌ این ریش من (۲)
ور نجَستم ، دُمّ سگ باشد حَسَن!
****
همچو مو باریک و چون شمشیر ، تیز
پل برای رَد شدن باشد عزیز!
گر نمی‌خواهی که از آن بگذریم
خود بگو جانا که تا فرمان بریم
این همه شرط و گرو از بهر چیست؟
اندکی اغماض ، شرط دلبریست
یک وجب ، پهنای پُل را کُن فزون
تا کسی از آن نگردد سرنگون !
*******************************
۱ - بهلول بن عمرو الصیرفی معروف به بهلول مجنون. وی در حدود ۱۹٠ هجری قمری در گذشت . وی از « دیوانگان عاقل » خوانده شده و دارای سخنان شیرین است.۲ - پل صراط

۱۸ - حاصل دنیا سراسر درد و رنج

حاصل دنیا سراسر درد و رنج
این خرابه ، مار دارد جای گنج! (۱)
هرکه را بینی ز دارا و ندار
خون به دل دارد ز دست روزگار
کس ز جوی این فلک ، آبی نخورد
تا لبِ دریای حسرت ، تشنه مُرد
قرص ِ نانی هست بر خوان جهان
گِرد آن بنشسته جمعی میهمان
هر کسی امّید آن دارد مگر
سیر گردد زین غذای مختصر
******************************
۱- اعتقادی هست که گنج درخرابه‌هاست و هر جا گنج است ماری در کنار آن است. ای طالب گنج و گهر از مار میندیش گنج و گهر آن برد که از مار نترسد ... گنج بی مار و گل بی خار نیست

۱۹ - قاضی شهری به بی عقلی مَـثَل

قاضی شهری به بی عقلی مَـثَل
جهل او بی‌نقص و عدلش در خلل
کس نرفتی سوی دیوان قضاش
تا ز حق‌جویی نیفتد در بَـلاش
رأی او در داد‌بخشی ، بی‌بدیل
حکم او در دادخواهی ، زین قبیل :
ظالم و مظلوم را ، بی‌چون و چند
هر دو را یکسر فرستادی به بند!
شرطِ آزادی ، چنین بگذاشتی
تا زمانی که نمایند آشتی!
***************************

۲۰ - مفلسی از تنگدستی در تعب

مفلسی از تنگدستی در تَعَب (۱)
برگِ عیشی از خدا کردی طلب (۲)
بعد عمری ، سکه‌ای اندوخته
چشم امّیدی به آن زر دوخته
تا که روز سختی و ایام تار
مختصر نقدی از آن آید به کار
شامگاهی ، تنگدل ، وقت نماز
بُرد سوی آسمان دست نیاز
کای رحیم و ای کریم و با‌سخا
ای به هر حالی توام مشگل‌گشا
از کرم ، بگشا گره از کار من
گُرده‌ام بشکست ، کم کُن بار من
تا به کِی اندر پی یک لقمه نان
بر در هر خانه‌ام سگ‌دو زنان
بسکه انگشتِ طمع ، خاییده شد (۳)
تختِ کفش آبرو ساییده شد
****
روز دیگر ، مَردِ مسکین ، صبحگاه
با خیالِ کسبِ نانی ، زد به راه
از میان جاده در آن پهن دشت
رود پُر آبی ، خروشان می‌گذشت
مرد مفلس ، هرزه در فکر گُدار (۴)
در کمین ، بنشسته دزد روزگار
بی‌زیانی می‌رسید آن سوی رود
گر یکی ، تدبیر با تقدیر بود
تا کند آن سکّه را حفظ از زوال
بَست محکم با گره ،آن را به شال
بعد ازآن ، تا مرد تن دادی به آب
شد دعای دیشب او مستجاب!
دست غواص فلک در آب رفت
چشم ِ طفل ِ بختِ او در خواب رفت
شالِ او ، ‌از آب ، چون سیراب گشت
آن گِره ، عاری ز پیچ و تاب گشت
برگِ عیش بینوایی ، دود شد
سکهٔ امّید ، نذر رود شد (۵)
باری از دوش قضا برداشتند (۶)
در ترازوی قَـدَر بگذاشتند
****
گر گشایش خواهی از این روزگار
خود مشو بر خیر او امیدوار
او طلا را می‌تواند مِس کند
یا که قارون را چو من مفلس کند!
بستر ِ گرمی ازین سُفله مخواه
تا نریزد بر سرت خاک سیاه
گر گِره بگشایدت ، دست قَـدَر
بندد آن را سخت‌تر ، جای دگر
گر به دلها صد گِره انداختست
آن گِره را زین گِره نشناختست!
***************************
۱ - تعب : رنج و مشقت۲ - برگ عیش : توشهٔ زندگی۳ - انگشت خاییدن ، پشت دست خاییدن : گاز گرفتن انگشت یا پشت دست ، کنایه از حسرت خوردن برای امری بی نتیجه است .۴ - هرزه : بیهوده۴ - گُدار : محل کم آب و یا خشک رودخانه۵ - در زبان فارسی ، واژهٔ « برگ » به معانی مختلفی آورده شده است. در این بیت ، دو معنای توشه ، و قسمتی از گیاه مورد نظر است. برگ ، در حال ســــوختن ، دود زیادی تولیــد می‌کنــد و ضمنًا اصطـــلاح دود شدن به معنی از بین رفتن و نابود شدن است. رسم انــداختـــن سکّه در آب یـا چشــمه ، به قصــد ادای نذورات در بین برخی از ملل رایج است. این وجوه شباهت نیز در توصیف این بیت ، به کار رفته است. ۶ - دوش : شانه و کتف. به بخش فوقانی ترازو نیز اطلاق می‌شود. سعدی می‌گوید : هر که زر دید ، سر فرو آرد گر ترازوی آهنین دوش است

۲۱ - هر نِدا را نیست ، امّید جواب

هر نِدا را نیست ، امّید جواب
هر دُعا ، باران نیارد از سحاب
گر دعای طفل بودی کارگر
از معلم‌ها نمی‌ماندی اثر!
گر دعاها جمله می‌شد مستجاب
دیده‌ای از غم نمی‌گشتی پُر آب
کس خبر ، از شام هجرانی نداشت
عاشقی هم ، روز پایانی نداشت
بی‌هراسی ، یار در آغوش یار
خُفتی از کوریّ چشم روزگار
حرفِ غم ، در دفتر خلقت نبود
نقطه‌ای بر تارک « رحمت » نبود
بلبلی ، بیداد گلچینی ندید
گلبنی را باد غارتگر نچید
سینه‌ای از سوز دل ، در خون نگشت
کس ز عشق لیلی‌ای ، مجنون نگشت
سُست ، هرگز عهد و پیمانی نشد
پاره از هجران ، گریبانی نشد
این فلک ، از حَدّ خود بیرون نرفت
تیر آهی جانب گردون نرفت
دانهٔ رَنجی در این عالم نرُست
غم ، نشان از غمسرای دل نجُست
باغبان دهر ، تخم غم نکاشت
نوبهار عمر ، پاییزی نداشت
جامهٔ ماتم ، کسی بر تن نکرد
بغض اشکی در گلو شیون نکرد
دیده ی حسرت کسی بر در ندوخت
جانی از دوری جانانی نسوخت
در جهان ، افسونِ شیطانی نماند
بلکه اصلا چرخ گردانی نماند
*****************************

۲۲ - « سالکی » از معجزات زر بگو!

« سالکی » از معجزات زر بگو
زر چه می‌نامیش ، بال و پَر بگو
آنکه در بازار دنیا زر نداشت
لولهنگش ، قطره آبی برنداشت
گر که انبانی پُر از زر باشدت
عالَمی از جان ، برادر باشدت !
*************************
۱- لولهنگ : ظرفی سفالی شبیه به آفتابه ، ابریق. « لولهنگ کسی آب گرفتن ، یا لولهنگش آب برداشتن ، کنایه از متمول بودن آن شخص است. « لولهنگش آب بر نمی‌دارد » ، بی اعتبار است.

۲۳ - پیش او از فقر نالیدن چراست؟

پیش او از فقر نالیدن چراست؟
او نه سلطان است ابله ، او خداست
با خرافاتش چنان پرداختی
تا ز عرشش کاخ شاهی ساختی
دائما زاری به درگاهش کنی
تا ز رنج خویش ، آگاهش کنی
روز و شب ، با چشم گریان خواستی
جمله نعمت‌ها که در دنیاستی
با تَضرُّع یا دُعا یا شیونی
چانه بر مقدار رزقت می‌زنی
چون که عیشت اندکی شد بیش و کم
یا خدا گویان دویدی در حرم!
سِرّ دل را از چه می‌گویی به او
خوانَد او از تخم ، گل را رنگ و بو
او نهد مستی به هر پیمانه‌ای
یا درختی را درون دانه‌ای
گر نخواهد ، خود ندادی درد را
خوار کسبِ نان نکردی ، مَرد را
خود ندانی درد ازو ، درمان ازوست؟
نیک و بَد بختی ، همه فرمان ازوست
از چه چسبیدی به دامان دُعا
تا که حاجاتت شود یکسر روا
گر دُعا باطل کند حکم قَـدَر
این من و سجاده ، این هم چشم تَر
مستمع چون نشنود ، کم کن خطاب
بس سؤالی که سکوتش شد جواب
نعمت او از روی حکمت می‌دهد
نه به اصرار و سماجت می‌دهد
پس چو او واقف به احوالات ماست
ذکر هر دانسته را کردن ، خطاست
******************************

۲۴ - گفت مسکینی گرسنه ، با کسی

گفت مسکینی گرسنه ، با کسی
تِکه‌ای نانم دِه ، احسان کُن بسی
مَرد گفتش : نان ز من خواهی چرا؟
رُو وَ بی‌منّت طلب کُن از خدا!
نان ازو می‌خواه تا نانت دهد
نان چه باشد ، مرغ بریانت دهد
خود نمی‌دانی مگر ، رزّاق اوست (۱)
او ببخشد روزی‌ی دشمن و دوست
سهم ِ رزقت را ازو درخواست کن
با دعایی ، عیش خود را راست کن!
رُو به او آویز و رزقت را بگیر
آنقَـدَر هم ، تا که گردی سیر ِ سیر!
****
مردِ مفلس گفت : هان ای خوش‌خیال
رُو به گورستان ببین ، کین ذوالجلال...(۲)
گر چنین آسان بدادی نان ، چه باک
کس ز بی‌نانی نمی‌گشتی هلاک
نیمی از اینان ، غم نان خورده‌اند
عاقبت از غصهٔ نان مُرده‌اند!
چشم امّید بسی بر آسمان
شد سپید از حسرتِ یک لقمه نان
****
هر دهان باز ، یابد رزق خویش
بی‌گُمان و بی‌ضَمان و شرط پیش
قسمتِ هر کس به دیوان قضا
شد مُقرّر ، گر سِزا یا ناسِزا (۳)
ابلهی ، بر سهم خود قانع نشد
راضی از تقسیم آن صانع نشد (۴)
رنج خود افزود و افزونی نیافت
زین میان ،کفشی و شلواری شکافت!
با امید آنکه یابد بیشتر
روزی‌اش در سفره شد خون جگر
حرص بهتر یافتن ، دادش فریب
جام شهد افکند و شد زهرش نصیب
رزق مقسوم تو از بخشش بُـوَد
پس نپنداری که از کوشش بُـوَد
این هم آخر خود بُـوَد پندار خام
اینکه نانت اُفتد از سوراخ بام
آنچه « روزی » ، قسمتت بنهاده‌اند
بهر کسبش ، دست و پایت داده‌اند
گر تو را بیش از تو ، حاصل شد زری
باقی آن هست ، سهم دیگری (۵)
دانی آن خط ، بین گندم بهر چیست؟
نیمی از تو ، نیم حق دیگریست
« بر سر هر لقمه بنوشته ، عیان
کز فلان ابن فلان ابن فلان » (۶)
*******************************
۱ - رزاق : روزی دهنده ، نامی از نام‌های خداوند۲ - ذوالجلال : از صفات خداوند ، دارندهٔ جلال ، صاحب بزرگواری۳ - سزا : لایق ، سزاوار۴ - صانع : آفریننده ، سازنده ، نامی از نام‌های خدا اول دفتر بنام ایزد دانا صانع و پروردگار و حی و توانا ( سعدی )۵ - به تو بیش از تو گر زری دادند دان که از بهر دیگری دادند ( اوحدی مراغه ای )۶ - بیت از مثنوی مولاناست.

۲۵ - عارفی کرد از عجوزی این سؤال

عارفی کرد از عجوزی این سؤال (۱)
از کجا بشناختی آن ذوالجلال؟
گفت: از این چرخ نخ‌ریسی خویش
خود نخواهم حُجّتی ، زین آیه بیش (۲)
تا که دستی دارمش ، چرخد روان
ایستد ، گر دست بردارم از آن
******************************
۱ - عجوز : پیرزن۲ - آیه : نشانه ، دلیل

۲۶ - عالِمی می گفت تاریخ جهان

عالِمی می‌گفت تاریخ جهان
در حضور عارفی روشن روان
شرح کردی ، با کلامی عامه فهم
تا نیفتد مستمع در دام وَهم
از بدایت قصه را آغاز کرد (۱)
با خیال خویش کشف راز کرد
گفت با عارف : که خود این گونه بین
بود روزی ، در همه مُلک زمین ...
گر که می‌کردی به هر سویی نظر
خود ندیدی جُز خدا چیزی دگر
زین همه موجودِ بیرون از شمار
کس نبودی جُز وجود کردگار
عارفش گفتا به حیرت : کای حکیم
پس چه فرقی بین امروز و قدیم؟
گر نبودی جُز خدا اندر میان؟
این زمان را هم چو آن روزش بدان!
نزد عارف ، گر درین عالم کسیست
آن یکی هم اوست باقی هیچ نیست
*****************************
۱ - بدایت : آغاز ، در اینجا منظور از روز آغاز خلقت است.

۲۷ - شکوه ها دارم من از جُور فلک

شکوه ها دارم من از جُور فلک
محرمی کو ؟ تا بگویم یَک به یَک (۱)
این فلک ، بنشسته دور از دسترس
در کمینگاهش ، نیندیشد ز کس
در جوالش ، پُر ز سنگ فتنه است
سهم هر جُنبنده ، در آن کیسه هست
گاه با سنگی سَر این بشکنَد
گاه ، داغی بر دل آن می‌زنَد
می‌کُشد بی جُرم و کس را زَهره کو
تا که دادِ خویش بستاند از او
نه به کس مِهری ، نه با کس دشمنی
خشک و تر سوزد به هر جا خرمنی
فاسق و زاهد و یا مستور و مست
کس ز زخم تیغ خونریزش ، نَرَست
سینهٔ مَرد و زن و پیر و جوان
شد به بازی ، تیر قهرش را نشان
نیست بر پای اسیرانش ، رَسَن
نیست زخمی ، کشتگانش را به تن
آن اسیرش ، بستهٔ زنجیر نیست
وین قتیلش ، کُشتهٔ شمشیر نیست
تیغ و بَندش ، هر دو پنهان از نظر
نام اینها را قضا خوان یا قَـدَر
صحن گیتی جمله قربانگاه اوست
بالسویه پیش او ، دشمن و دوست
گر ز ظلم او شکایت ، کَس کُند
با امید آنکه شاید بَس کند
آتش خشمش بگردد شعله‌ور
کهنه داسش را نماید تیزتر !
****
این سه بیت از من به یک وزن دگر
بهر یارانت ، ره آوردی ببَـر!
****
نیست از این مهلکه راه نجات
مفتعلن مفتعلن فاعلات (۲)
رفت همه آرزوی من به گور
زین فلکِ بی پدر بی‌شعور
حق ِ مرا گر ندهد روزگار
خیز پسر ، گُرز پدر را بیار!
***********************************
۱ - تلفظ صحیح این کلمه با فتحه « ی » است. هنوز در کشــورهایی مثـل تاجیکستان که به تلفظ کلمات فارسی به صورت اصیل ، مقیدند ، این کلمه را با فتحه « ی » ادا می‌کنند. حافظ می‌فرماید. گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک چــرخ برهــم زنم ار غیــــر مــــرادم گــــــردد من نــه آنم که زبـــونی کشم از چرخ فلک۲ - این سه بیت به بحر « سریع » سروده شده است. وزن عمومی این مثنوی به بحر « رَمَل » است. در سرودن مثنوی الزاما از وزنی واحد برای تمام ابیــات استفاده می‌شود. اما در این مثنوی ، سه بیت برای تفنن و تنوع به وزنی دیگر در لابلای ابیات آمده است.

۲۸ - عقل اگر داری مکن طی مسیر

عقل اگر داری مکن طی مسیر
از قفای خر و پیشاپیش شیر
آنکه دُمّ خر بچسبد ، بی‌گمان
از لگدهایش نماند در امان!
آنکه گامی پیشتر اُفتد ز شیر
بر سُرینش ، زخم دندان خورده گیر
****
طبع دنیا ، بین چو خُلق شیر و خر
از سر و دُمش چه خیزد غیر شر؟
از طمع ، هر کس که دنبالش دَوَد
فضله‌اش لطف است و قهر او لگد
بی توقع ، گر ز پیشش بگذرد
بی‌دلیلی ، زخم دندانش ، خورَد
پندِ من ، هر کس که از جان بشنود
در امان ماند ز دندان و لگد!
****
عافیت خواهی؟ ز دُورش دور شو
در کنارش باش و نزدیکش مرو !
پیش اُشتر ، گر گُزیدی ، جای خواب
تا سحر ، بر خود ز بد‌خوابی ، بتاب
بگذری از جوی و خواهی پای تو
تَر نگردد ، ای عجب از رأی تو
گر خریدارش شوی ، خسران بری
گر که از او بگذری ، حسرت خوری
نه شریک شادی‌اش شو نه غمش
حفظ ظاهر کن که هستی همدمش!
نه بُرون در ، نه در بزمش نشین
در بساط خرمنش ، شو خوشه چین
لقمه‌ای بردار ، تا سیرت کند
نه ز حرصی ، تا گلوگیرت کند
گر ستاند یا دهد ، با او بساز
شکر کن وز دیو خشمش ، احتراز
هر که از بیش و کمش ، فریاد کرد
آنقدر نالید تا غمباد کرد
گر چه رزقی ، تلخ یا شورت دهد
می‌پذیرش ورنه با زورت دهد
چیز کم ، از هیچ جانا بهتر است
سرکه مُفت از عسل شیرین‌تر است (۱)
****
« تَر » به هر مصرع چرا آورده‌ای ؟
آبروی هر چه شاعر بُرده‌ای !
زورق این قافیه ، در گِل نشست!
خود بپوش عیبش ،بگو در دل نشست
********************************
۱ - « تَر » علامت صفت تفضیلی‌ست که در هر دو مصرع به عنوان قافیه آورده شده است که خلاف قواعد ادبی است.

۲۹- آنچه خواهی چون نخواهد شد حصول

آنچه خواهی ،چون نخواهد شد حصول
پس هر آنچه می‌شود ، می‌کن قبول
باش هم چون آسیا ، شرطی مَنِه
از کَرَم ، بستان دُرُشت و نرم دِه (۱)
****
از کَرَم آمد حدیثی در میان
ذکر خیری شد ز یار مهربان
آنکه دارد معجزی در آستین
در بلاغت ، کلک او سِحر مُبین
خود ، جهانی بین ،نشسته گوشه‌ای
حکمت از خوانش رُباید ، توشه‌ای
گنجِ فضل و دانش و آگاهی است
او « بهاء الدّین خُرمشاهی» است
«سالکی» ،مُشکی به کام خامه کُن
یک غزل تقدیم این علامه کُن
****
حال من خوش نیست بخ‌بخ میرزا (۲)
گو که دلخوش کیست بخ‌بخ میرزا
بی غم عشقی دراین دنیای وحش
از چه باید زیست بخ‌بخ میرزا
درازل با دوست عهدی بسته‌ایم
آنچه بُد ، باقیست بخ‌بخ میرزا
دل برای جان فشاندن بی‌قرار!
صبر یار از چیست بخ‌بخ میرزا
عقل گوید گر گریزی ، رَسته‌ای
عشق گوید ، ایست بخ‌بخ میرزا
جام دل ، از خون نخواهد شد تُهی
تا فلک ساقیست بخ‌بخ میرزا
مژده ، کاندر امتحان عاشقی
نمره‌ات شد بیست بخ‌بخ میرزا
شعر تو ، چون طبع پُر شورت بلند
نثر تو ، عالیست بخ‌بخ میرزا
ترجمانت بر کلام ایزدی
تا ابد باقیست بخ‌بخ میرزا
آن کتاب نابِ حافظ نامه‌ات
شرح ِ شیدایی است بخ‌بخ میرزا
*****************************
۱ - یک روز شیخ ما با جمع صــوفیان بدر آســیایی رســید ، سَر اسب کشــید و سـاعتی توقف کرد ، پس گفت : می‌دانید که این آسیا چه می‌گـــوید ، می‌گــوید که تصوف این است که من در آنم ، درشت می‌ستانم و نرم باز می‌دهم . ( کتاب اسرار توحید )۲ - بخ بخ میرزا ، نام مستعار استاد بهاءالدین خرمشاهی است که مرحوم کیومرث صابری طنزنویس توانای سالهای اخیــر ، برای ایشــان انتخاب کـردند و استاد ، آثار قلمی خود در نشریات گل آقا را با این امضا ، نشر می‌دادند.

۳۰ - هر چه دنیا بذر درد و رنج داشت

هر چه دنیا بَـذر درد و رنج داشت
جمله را در کشتزار بنده کاشت
کِشتِ من ، تاراج هر جا آفتی است
این نه عدلِ بارگاه رحمتی است
گشته‌ام آماج و از هر شش طرف
جان من ، بر تیر گردون شد هدف
می‌دهد دائم عذابم ، بهر آن
تا شود عبرت برای دیگران!
سنگِ غیب از آسمان آید اگر
راست اُفتد در بساط شیشه‌گر
****
بود مــلانصردین ، دعوت به شام
رفت با فرزند خود بهر طعام
میهمانان ، جمله در بندِ شکم
صاحبِ مجلس به فکر بیش و کم
هر که بودی در خیالِ عیش ِ خویش
میزبان ، از کثرت مهمان ، پریش
آش ِ نفّاخی به سعی میزبان
شد مُهیّا از برای حاضران
میهمانانِ ندیده آش ِ مفت
هر که خورد و ظرف خود ، با لیس رُفت
هر کجا در معده‌هاشان ، حفره بود
پُر شد از آشی که اندر سفره بود
شام خوردند و درون انباشتند
در شکم ، بذری ز طوفان کاشتند
ساعتی بگذشت و شد وقت درو
از مکافاتِ عمل غافل مشو
صورتِ مُــلا ز غوغای شکم
هم چو مخرج گشت پر چین و دُژم
باد ، بر روزن فشار آغاز کرد
عاقبت با زور راهی باز کرد
زوزه‌ای آمد ز استخراج ریح (۱)
شرمگین ، مُلا از آن فعل قبیح
حق به جانب ، بر سر فرزند زد
کای پدر جان! از چه کردی کار بد؟
ماه را هنگام تابش ، روز نیست! (۲)
ای پسر مجلس که جای گ..ز نیست
هم چوگرگِ یوسف آمد این پسر
میزبان از مکر ملا با خبر
او هم از نفخ شکم در رنج بود
غرّش و آوای دل را می‌شنود
لاجرم در دل شد از این رسم شاد
ای دو صد لعنت به هر چه رسم باد
پس مُطَوّل کرد ، بادِ دل رها (۳)
این رهایی داشت همراهش صدا
بر سر فرزند مُلا زد که : هی
پندِ بابا ناشنیدن تا به کِی؟
گر نیآموزی ادب ، ای بی خِرَد
مستحقی ، بر سرت هر کس که زد
گفت مُلا میزبان را با عتاب
از چه بر فرزند من کردی خطاب؟!
این چنین ملا به او کردی خطاب
شد گنه از تو و حَدّ بر دیگری (۴)
از چه کردی ظالمانه ، داوری
میزبان گفتش : مشو از من ملول
زانکه این فن از تو شد ما را حصول
من گمان بردم که احسان کرده‌ای
بچه‌ات را بهر این آورده‌ای
تا به مجلس هر که تیزی در کند
بر قصاص جرم خود ، او را زند!
****
من شدم فرزند مُلانصردین
روز تار و حال زارم را ببین
هرکه در عالم خلافی می‌کند
این فلک ، با من تلافی می‌کند
این جهان با هر که می‌آید به خشم
این عجب! کز بنده گیرد زهر ِ چَشم
سهم من از خوان گردون ، خون دل
سر به سنگ و تن به خاک و پا به گِل
گنج و نعمت را دهد بر جاهلان
رنج و محنت را نهد بر فاضلان (۵)
با گناه اینکه خود دانشوری
باید عمری بار این عسرت بری (۶)
ابلهان را آنچنان می‌پرورد
تا که دانا بیند و حسرت خورَد
چونکه من هم فحل و دانا نیستم
پس چرا خط خورده نام از لیستم!
ننگ جهلم هست و داراییم نیست
رنگ فقرم هست و داناییم نیست
******************************
۱ - ریح : باد ، نسیم ، بادی که در شکم بروز کند.۲ - احتمالا باید توصیف و تمثیل ملانصرالدین ، بهتر از این نبوده باشد!۳ - مطول : طولانی ، کشدار۴ - حدّ : کیفر و مجازات شرعی۵ - فلک به مردم نادان دهد زمام مراد...( حافظ )۶ - عُسرت : تنگدستی ، تنگی ، سختی

۳۱ - من نکردم این جهان را خدمتی

من نکردم این جهان را خدمتی
پس ازو دارم چه چشم نعمتی (۱)
نعمت ار دادند ، اینجا می‌دهند
گر نشد ، وعده به فردا می‌دهند!
می‌توانی حقّ خود اینجا بگیر
با سماجت ، از کفِ گردون پیر
من نگویم هر چه از قسمت بُـوَد
قسمتی هم حاصل همت بُـوَد
****
قافیه گویا در اینجا تنگ شد
یا مگر پای کُمِیتت لنگ شد (۲)
گاه گویی چانهٔ « روزی » مزن
گاه بر تقدیر آری شک و ظن (۳)
دفتر معنا اگر بگشاده‌ای!
در تشتُّت از چه رو افتاده‌ای؟
این معما را گِره ، بگشودَنی‌ست؟
یا اگر نه ،گو که پس تکلیف چیست
بی‌هدف در کوره راهی رانده‌ای
در دو راهیّ تحیُّر مانده‌ای
روزی‌ی ما شد مقدر در ازل؟
یا که باشد حاصل سعی و عمل
لیس للانسان الا ما سعی؟ (۴)
یا که از قسمت بُـوَد روزیّ ما
خود یقین داری به قدر علم خویش
این یقینت نیست از اوهام ، بیش
نه تویی آگه به اسرار جهان
نه منم واقف به پیدا و نهان
این جهانِ ژرف با این عرض و طول
کِی به کُنه آن رسد عقل فضول؟
هر دو با پندار خود نقشی زنیم
بس دغل در کار خلقت می‌کنیم (۵)
هر کجا ، مجهول و مبهم یافتیم
در بیانش ، تُـرَّهاتی بافتیم (۶)
از کتابِ آفرینش ، یک دو خط
در ازل خواندیم ، آنهم با غلط!
گر دو حرفی در ازل آموختیم
آفتاب ، از شعله‌ای افروختیم
آدمی ، تا شطح و طاماتی شناخت
روزنی دید و ازآن دروازه ساخت (۷)
****************************
۱ - چشم : توقع . حافظ می‌گوید : در مقامی که صدارت به فقیران بخشند چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی۲ - کُمِیت : اسبی است که رنگ آن بین سیاهی و سرخ باشد. « کمیت لنگ شدن » کنایه از درماندن ، دچار کمبود یا ناتوانی شدن و از عهده برنیامدن است.۳ - اشاره به مبحث دیگری در همین مثنوی :
................................................
................................................
روز و شب با چشم گریان خواستی
جمله نعمت ها که در دنیاستی
با تَضرُّع یا دُعا یا شیونی
چانه بر مقدار رزقت می‌زنی
از چه چسبیدی به دامان دعُا
تا که حاجاتت شود یکسر روا
گر دُعا باطل کند حکم قَـدَر
این من و سجاده ، این هم چشم تَر
نعمت او از روی حکمت می‌دهد
نه به اصرار و سماجت می‌دهد
پس چو او واقف به احوالات ماست
ذکر هر دانسته را کردن ، خطاست
۴ - ... لیس للانسان الا ما سعی : (... برای انسان هیچ چیز نیست مگر آنچه کوشیده است ) « سوره نجم »۵ - دَغَل : دروغ ، حیله و ناراستی۶ - بیان : آشکار شدن ، شرح ، توضیح۶ - ترهات : سخنان بیهوده و یاوه۷ - شطح و طامات : حرف ها و سخن‌های به ظاهر کفرآمیزی که عارف از شدت وجد و حال بر زبان می‌راند ، سخن‌های پریشان ، غالباً به سخنانی در مورد آگاهی به اسرار آفرینش ، که بر زبان عارفان جاری می‌شود ، اطلاق می‌گردد.

۳۲ - نکته ای گویم ز جبر و اختیار

نکته‌ای گویم ز جبر و اختیار
یک سخن ، لیکن به تعبیری هزار
نیست صاحب حکمتی در این جهان
کاین معما را دهد شرح و بیان
شد یکی ، محکوم جبر روزگار
دیگری ، تسلیم نقش اختیار
این کُنَد با عقل خود آن را گزین
وآن حدیث آرد به استدلال این
این ، قدم ، با اختیاری می‌زند (۱)
وآن ، گنه ، بی اختیاری می‌کند (۲)
****
آنکه شد قائل به استیلای جبر
بس گشایش خواهد از مفتاح صبر (۳)
آنچه آید بر سرش از خیر و شر
یا قضا پندارد آن را یا قَـدَر
چون شود عاجز به تغییر امور
حکم جبرش خواند و باشد صبور
خود گمان دارد که بختش خفته است
در بلاها ، حکمتی بنهفته است
در کشاکش نیست با تقدیر و بخت
بگذرد آسان ازین دنیای سخت
دست استمداد او بر آسمان
در حوادث ، خواهد از دنیا ، امان
او خطاکاریّ عقل خویش را
می‌نهد بر گردن بخت و قضا
شد مُسجل بهر او ، روز اجل
شد مُقرّر ، رزقش از صبح ازل
ناخدای کشتی عمرش ، قضاست
آخرین منجی ز غرقابش ، دعاست
گر وفور از دهر بیند یا قصور
در همه احوال ، راضی و شکور
سرنوشتش ، نقش بسته بر جبین
خود مطیع امر محتومش ببین (۴)
****
دیگری ، مختار اعمال خود است
در پی تغییر هر نیک و بَد است
پیش او ، نَقلی ندارد سرنوشت
بدرَوَد هرکس ، همان تخمی که کِشت
در بلاهایی که می‌آید به پیش
چشم امّیدش بُـوَد بر فعل خویش...
****
خواست ، دنیا را کند بر کام خود
اسب گردون را نماید رام خود
بر مُراد خود اگر نائل نگشت
باز ، بر مکر فلک ، قائل نگشت
این نداند ، کز چه کوشید و نشد
بهر دنیا ، از چه جوشید و نشد؟
بس مهیا کرد ، اسباب طرب
پس نشستی در کَرَب ، یاللعجب! (۵)
****
گرچه مبسوط ست بحث اختیار
می‌کنم بر نکته‌هایی اختصار
ابتدا بیتی شنو از « مولوی »
در قبول اختیار ، از مثنوی :
« اینکه گویی این کُنم یا آن کُنم
خود دلیل اختیار است ای صنم »
حال ، بشنو این دلایل هم ز من
گرچه خود قائل نی‌ام بر این سخن! :
گر که اعمالت به فرمان تو نیست
پس غم روز عِقابت بهر چیست؟
گر نِه‌ای مختار بر کردار ِ خویش
سَر چرا اندازی از خجلت به پیش؟
گر به رفتارت نداری ، اختیار
از چه از کردار خویشی شرمسار
گر معین هست روز موت تو
از خطر ، مندیش ، می‌تاز و برو!
رزقْ ، چون مقسوم شد ، کمتر بکوش
بهر کسبِ مال ، کم زن حرص و جوش
قسمتت این بود ، پس غمگین مشو
بعد ازین افزون نگردد سهم تو
آنچه آید بر سرت از نیک و بد
کِی توان بر آن نهادن دست رد؟
عافیت اندیشی‌ات بیهوده است
گر که تدبیری کنی ، نابوده است
هر که در افعال خود ، مجبور هست
پس به حکم جبر ، او محجور هست!
نیست بر انسان محجوری ، حرج (۶)
گر ز راه راست درلغزد به کج (۷)
****
آنچه گفتم در وفاق اختیار (۸)
گرچه بشنیدی ولی باور مدار!
خوش بُـوَد گر بشنوی از بنده پند
تا نیفتی از خیالی در گزند
اختیارت را ، ز حُکم جبر بین
او بگوید این گزین یا آن گزین
جبر باشد جمله افعال بشر
کفر و دین و زهد و فسق و خیر و شرّ
پس رها کُن ، حرف نغز آن و این
خوش بخوان با من به صوتی دلنشین!
اینکه گویی ، این کُنم یا آن کُنم
این «کُنم» ها حکم جبر است ای صنم
شد مُقدّر ، آب را گر می‌خوری
ورنه خوردند و شد آب آخری
حکم تقدیرت اگر بر این بُـوَد
قطرهٔ آبی گلوگیرت شود
نعمت اندوزیت ، از سعی تو نیست
از تو ساعی‌تر در این دنیا بسیست
راحتِ گیتی ، نه از تدبیر توست
آنچه پیشت آید از تقدیر توست
هی مگو این کردم و آن می‌کنم
کار دنیایی به سامان می‌کنم
سکّه‌ها را در خیالت ، کَم شُمار
بین چگونه می‌شُمارد ، روزگار
کفش خود را درنیآور با شتاب
کُن تأمل ، تا رسیدن پای آب
آرَم از « سعدی » یکی مضمون ناب
تا بگیرد این سخن حُسن المآب
عاقل از اندیشه روزی به رنج
ابلهی اندر خرابه یافت گنج (۹)
******************************
۱ - در تردد مانده‌ایم اندر دو کار این تردد کِی بود بی اختیار تردد به دو معنای رفت و آمد و شبهه به کار رفته است.۲ - گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ تو در طریق ادب باش و گو گناه منست۳ - الصبر مفتاح الفرج : صبوری ، کلید گشایش‌هاست.۴ - محتوم : ثابت و حتمی - امر محتوم : تعبیری‌ست برای سرنوشت مُقدّر ۵ - کَرَب : رنج و مصیبت. می‌توان کلمهٔ « عزا » را جایگزین لغت کرب در این مصرع نمود : بس مهیا کرد ، اسباب طرب پس نشستی در عزا یاللعجب من برای تجانس بین دو کلمهٔ طرب و کرب ، این لغت را انتخاب کردم .۶ - محجور : بازداشته شده و منع کرده شده - شخص بالغی که توانایی ذهنی کافی برای تصمیم‌گیری در اعمال و سرنوشت خود را ندارد و باید تحت سرپرستی شخص دیگری قرار بگیرد. صغار ، اشخاص غیررشید و مجانین از این جمله‌اند.۷ - لیس علی المجنون حرج : بر انسان مجنون ، گناهی نیست.۸ - وفاق : سازگاری ، موافقت۹ - کیمیاگر به غصه مرده و رنج ابله اندر خرابه یافته گنج ( گلستان سعدی )

۳۳ - گر نداری در دهان دندانِ تیز

گر نداری در دهان ، دندانِ تیز
یا که پایِ چابکی بهر گریز
پس مُدارا با سگانِ کوچه کُن
یا برو فکر رفویِ پاچه کُن!
حرف « واوی » بر « الف » مقلوب شد
قافیه در مِصرعی معیوب شد! (۱)
****
یک دو « گُرگانه » ز من پندی شنو!
پندهای بی‌همانندی شنو :
گر به مهمانی‌ی گرگی می‌روی
سگ ببر همراه تا ایمن شوی
گر زمانه داده بر گرگی ، زمام
نیست چاره ، جُز به او گفتن سلام
گرگ را آموز ، درس ِ دوختن
کو دریدن داند و جان سوختن
گر بریزد گرگ را دندان ، چه سود
ذاتِ مذمومش همان باشد که بود
تیغ قصابان بهَ از دندان گرگ
گرگِ چوپان ، بهتر از چوپانِ گرگ
****************************
۱ - از صنایع ادبی. شعر یا سخنی که در آن کلمات مقدم و مؤخر یا کلمـاتی ماننــد رگ و گر ، رقیب و قریب و امثال اینها به کار برده باشند. ( فرهنگ عمید ) – البته این جا ، این صنعت اعمال نشده است و کلمه « کــوچه » بایستی با لغتی مثـــل « آلوچه » قافیه می‌شد تا صحت قافیه صورت می‌گرفت.کلمه « پاچه » به ضرورت معنــا آمده است. در واقع به دلیل خطای قافیه بیتی به طنز در توجیه این لغزش به این صنعت ادبی ارجاع داده شده است.

۳۴ - مختصر لطفی ، جهانت گر کُند

مختصر لطفی ، جهانت گر کُند
خود مبادا عقل تو باور کُند
پَرورانَـد گوسفندی را شبان
تا طعامی خوشمزه ، سازد از آن
زین میانه ، گوسفند بی‌خِـرَد
بر شبان ، بر چشم دایه بنگرد!
شیر اگر دندان نماید از غضب
هان مگویی خنده‌اش آمد به لب
بالِ پروازت ازآن بخشد جهان
تا به خاکت افکند از آسمان
در خیالِ اوج و معراجی مباش
آن عطایش را ببخشا بر لقاش!
هر گُلی ، خوابیده در آغوش خار
خارهای خوفناکِ جان شکار
****
شُکر نعمت می‌کنی آهسته کن
زیر لب ، با ظاهری دلخسته کن
تا مبادا بشنود گوش فلک
چون ازین شُکرانه‌ات اُفتد به شک
گر ببیند خنده‌ای را بر لبی
یا که دلخوش « سالکی » را یک شبی
صبح فردا خون کند اندر دلش
حکم جَلبی را فرستد منزلش!
بیند ار ، یک کاسه شربت دستِ کس
زود اندازد درون آن ، مگس
******************************

۳۵ - چون تملّق ، هیچ کالا در جهان

چون تملّق ، هیچ کالا در جهان
من ندیدم مشتری جوشد بر آن
عارف و عامی و سلطان و گدا
می‌خــرندش ، در بهای کیمیا
************************

۳۶ - مردی اسب خویش را گم کرده بود

مردی اسب خویش را گم کرده بود
شک به اسبِ شخص دیگر بُرده بود
ادعا می‌کرد کاین اسبِ من است
چونکه قبراق و چموش و توسن است!
آن یکی گفتش : دلیلی گو دُرُست
بعد از آن ، شو مُدعی کاین اسب توست
گفت ، من دارم دلایل زیـن قبیـل :
یال او مشکی‌ست ، دُمّ او طویل!
گر چه شب‌ها خواب مُکفی می‌کند
گه میان روز ، چُرتی می‌زند
عادتًا هم ، در همه ایام ِ ماه
اشتهای وافری دارد به کاه!
تا بخواهی ، هست بُرهانم قوی
آنقَـدَر گویم که تا قانع شوی!
****
پس پَـلاسی روی اسب انداختند
عورتش ، از چشم ، پنهان ساختند (۱)
مرد را گفتند از جنسش بگو
تا که آب رفته را آری به جو
مُدّعی گفتا که اسبم نَر بُـوَد
مرکبی توفنده چون صَرصَر بُـوَد (۲)
در دویدن ، رخش ِ رستم ، هیچ نیست
در پریدن ، نمره‌اش از بیست ، بیست
در جسارت ، کُن قیاسش با پلنگ
در رشادت ، صبر کُن تا وقت جنگ
****
اسب را برداشتند از رُخ نقاب
پیش چشم خاص و عام و شیخ و شاب (۳)
چون عیان شد آنکه حیوان ماده است
مرد گفتا : شبهه‌ای رُخ داده است...
شُکر ِ حق و ز کور‌ی‌ی چشم حسود
اسب من هم آنقَـدَرها نَر نَبود!
**********************************
۱ - عورت : اندام تناسلی۲ - صرصر : باد تند. در فارسی اسب تندرو را به آن تشبیه کنند.۳ - شیخ و شاب : پیر و جوان

۳۷ - آدمی گر گِرد سازد بار و برگ

آدمی ، گر گِرد سازد بار و برگ
از صباح کودکی تا شام مرگ
باز نالد اینکه خاسر بوده است (۱)
در بطالت جان خود فرسوده است
کِی بگیرد عبرت این نوع بشر؟
آدمی ، آدم نخواهد شد دگر!
جای خون ، حرصی به رگهایش روان
هر چه در ذمّش بگویی ، می‌توان (۲)
آنکه دارد ، لیک خواهد بیشتر
چشم او را پُر کنید از خاک زر
با نصیحت ، دل به اصلاحش مبند
این جهان پُر باشد از اندرز و پند
بر دل تیره ، چه تابی نور را ؟
از چراغ آخر چه سودی کور را
مِس اگر صد بار در آتش رود
خود محال است آنکه باری زر شود
با زدن ، خَر ، کِی بگیرد خوی اسب؟
مردمی ، از فطرت آید نی ز کسب
مُلک عالم ، آدمی را نیست تنگ
تنگ چشمی باعث آشوب و جنگ
*****************************
۱ - خاسر : زیان دیده ۲ - ذم : مذمَت ، نکوهش ، بدگوئی

۳۸ - آن فقیر گرسِـنِه ، وقت نماز

آن فقیر گرسِـنِه ، وقت نماز
با خدا کردی چنین راز و نیاز :
گو برای چیست این خیل رسول؟ (۱)
کز نصیحت‌هایشان گشتم ملول
آدمی ، کِی داشت کمبود دعا
یا نیازی بر هزاران انبیا ؟
آنکه اندر جُستنش بود آدمی
لقمه‌ای نان بود و جانِ بی‌غمی
ای خدا ! جای پیمبر ، نان فرست
آنچه کم داریم ، ما را آن فرست
جای مُصحف ، گر رسد از آسمان
دائما باران برای کِشتمان
منکرانت ، بر تو ایمان آورند
بر وجودت ، جمله اذعان آورند
تا گرسنه باشد این گرگ دو پا !
کِی مؤثر باشدش نور هُدی (۲)
چون که گردد بی‌معاش و گرسِـنِه
از عذابِ آخرت ، بیمش مَده
او نمی‌ترسد ز تهدید جحیم (۳)
او نمی‌پوید ، صراط مستقیم
حکم و پندش این قَـدَر نازل مکن
می‌دَهَش روزیّ و خون در دل مکن
*****************************
۱ - خیل : گروه ، دار و دسته۲ - نور هدی : نور هدایت۳ : جحیم : جهنم

۳۹ - آدمی چون سیر شد ، عصیان کند

آدمی ، چون سیر شد ، عصیان کند
بندگی در محضر شیطان کند
تا شود از حرص ، شلوارش دو تا
از خدا کمتر ندارد ، کبریا
تا کلاه او زراندودی شود
چشم آن دارد که معبودی شود
چون اجاق مطبخش ، دودی کند
از تکبُّر ، فعل ِنمرودی کند (۱)
چون ببیند خویش را رنگین شده
« کاین منم طاووس علیین شده » (۲)
بانگ آرد : هین مخوانیدم بشر!
من مَلک باشم ولی بی بال و پَر!
می‌رسد بر خلق ، فیض رحمتم
گر نی‌ام خالق ، دلیل خلقتم!
شد وجودم ، علتِ خلق جهان
نعمت و رحمت ، برای مردمان
گر نباشم قبله ، مُهر سجده‌ام
کس نداند ،خود فقط دانم ،که‌ام
من که هستم؟ نایب پروردگار!
بلکه هم ، قائم مقام کردگار!
گر که گاهی سجده شُکرم کنید
شاخه‌ای گُل بر سر خود می‌زنید
****
ادعاهایش ندارد انتها
کو نخوانده « یفعل الله مایشاء » (۳)
هر که گوید من دلیل خلقتم
یا همه معلول‌ها را علتم
یا نداند عرض و طول این جهان
یا نکردی یک نظر بر آسمان
آن مگس پنداشت کان حلوا فروش
دیگِ حلوا بهر او آرد به جوش (۴)
علتِ خلقت ، من و تو نیستیم
منصفی؟ بنگر من و تو چیستیم؟
پاره‌ای از گوشت و یک کاسه خون
هر دو هم در بند امیال درون
یا غباری از بیابان وجود
قطره‌ای جاری درین دریای رود
قرن‌ها پیش از تو ، دنیا زاده شد
جمله اسباب جهان آماده شد
گر تو کم باشی ز ترکیب جهان
پَـرّ کاهی کم ازین خرمن بدان
ما که با یک کفّ آبی غرقه‌ایم
در چنین گرداب مغرور چه‌ایم؟
از تکبر ، چون نهی پا بر زمین
از فلک ، بسیار بینی قهر و کین
****
گو چه باید کرد با این آدمی؟
کز فساد او تَـبَه شد عالَمی
راه حلش جو ز قرآن کریم
اقرأ : بسم الله رحمن رحیم
خوان « علیهم ربک سوط عذاب » (۵)
تا نگردد بیش ازین ، عالم خراب
******************************
۱ - نمرود بنا به روایت تورات ، از شخصیت‌های عهد عتیق و از شاهان بابل بود و ادعای خدایی کرد. سومریان در مقابل او به سجده می افتادند .۲ - مصرع از مولاناست در حکایت : آن شـــغالی رفت اندر خـــم رنگ اندر آن خم کرد یک ساعت درنگ پس برآمد ، پوستین رنگین شده کاین منم طاووس علیین شـده !۳ - هرچه را خداوند بخواهد ، به انجام می‌رساند.۴ - تعبیر از عطارست : مگس پنداشت کان قصاب دمساز برای او در دکان کند باز۵ - « فصب علیهم ربک سوط عذاب » سوره فجر آیه ۱۲ سرانجام پروردگارت ، تازیانه عذاب را بر سر آنان کشید.

۴۰ - عمرِ تو ، پامال امیال محال

عمرِ تو ، پامال امیال مُحال
از چه می‌نالی ز چرخ ِ بدسگال (۱)
هر زمان ، با آرزویی ، زیستی
خود بگو در جستجوی چیستی؟
حاصلت خود چیست از این جستجو
هان به دنبال چه می‌گردی؟ بگو
پشت بر مقصد ، شتابانی روان
ره نمی‌پرسی ز پیرِ ساربان
میشود مقصود هر دم دورتر
پس مرو زین پیشتر گامی دگر
در بیابان فنا ، گر گُم شوی
وای اگر بانگ درایی نشنوی (۲)
دیو نفْست دائماً اندر کمین
تا تو را از عرش آرد بر زمین
کین و کبر و حرص را در خود ببین
زین رذایل ، هیچ می‌گردی حزین؟
لیکن اینها را به خوی دیگران
گر ببینی ، بر تو می‌آید گران
از ریا و خبث و نیرنگ و حسد
آدمی در نفرت است و می‌رَمَد
پس تو هم از نفْس خود در رنج باش
دیدهٔ خود را مپوشان از خطاش
مال‌وَرزی ، روح را فاسد کند
رونق ِ عقل ِ تو را کاسد کند (۳)
کِی کَرَم دیدی ز شخص چشم تنگ
در نیاید بی‌گمان چربی ز سنگ
گر به شوق نان و آبی ، زیستی
اندر عالم ، جز طفیلی نیستی
رهزنِ عمرند و بر جانت وَبال
حرص ِ دنیا و زن و فرزند و مال
آنچه بُد ، خوردی حُطام دنیوی (۴)
سیر ، کِی ، آخر ز لیسیدن شوی
بس که رونق یافته بازار تن
عمر تو بگذشت در تیمار تن
نفْس تو راکب ، تنت مرکوب او
توسنی کن ، تا به کِی منکوب او (۵)
گر برون از تن ، توانی زیستن
پس ، بنه نام مَلک بر خویشتن
تا به کِی باید کشیدن بار تَن
« تن رها کُن تا نخواهی پیرهن » (۶)
تو ، به گوهر از جهان والاتری
قیمت خود را ندانی از خری!
*****************************
۱ - بد سگال : بد اندیش۲ - درای : زنگ و جرس ؛ زنگی که بر گردن شتر بندند.۳ - کاسد : کساد و بی قدر و بها . در اینجا به معنای ارج و قدر آمده است.۳ - رونق : نیکویی ، گرمی بازار . در این مصرع به معنای نیکویی و ارزش آمده است.۴ - حطام دنیوی : مال و منال دنیا۵ - توسنی : سرکشی ، نافرمانی۵ - منکوب : توسری خورده و ذلیل شده۶ - مصرع از قاآنی است : چند خواهی پیرهن از بهر تن تن رها کن تا نخواهی پیرهن

۴۱ - تا به کِی تولید انبوه ، ای عزیز

تا به کِی تولید انبوه ، ای عزیز
بس نباشد خَلق ِ این موجودِ هیز
جای آنکه آفرینی ، صد هزار
جملگی هم ، گرسِـنِه ، شام و نهار
مرحمت فرمای و دَه دَه ، آفرین
جمله را هم سیر کن ، بی هان و هین! (۱)
*********************************
۱ - بی هان و هین : بدون سؤال و جواب ، بی بهانه انوری در غزلی می‌گوید : شـــرم دار آخـــر جفــا چندین مکن قصـــد آزار مــــن مســکین نکن بوسه‌ای خواهم طمع در جان کنی نقد کردم گیر و هان و هین مکن

۴۲ - کودکی گم کرد راه خانه اش

کودکی ، گم کرد راه خانه‌اش
گشت پُرسان تا رسد کاشانه‌اش
آمد او را پیش ، مردی زشت‌رو
گفت : همراه تو گردم کو به کو
تا بجویم منزل و مأوای تو
تا بیابم مهربان بابای تو
از چه می‌ترسی که اینک با مَنی
تا که من نزد تو باشم ، ایمنی
طفل ، گریان و هراسان زین بلا
مَرد ، می‌دادش به دلگرمی ، رَجا (۱)
گفت کودک : خود نمی‌دانی مگر
کز تو می‌ترسم نه از چیزی دگر
گم شدن بهتر که خوف دیدنت
پَر بریزد ، بیند اَر اهریمنت!
*****************************
۱ - رجاء ، رجا : امیدواری ، پشتگرمی

۴۳ - ابلهی خوابیده می نوشید آب

ابلهی ، خوابیده می‌نوشید آب
عاقلی گفتش : که ای خانه خراب!
خیز و بنشین ، گر که آبی می‌خوری
ورنه عقلت ، گردد از قُـوَّت ، بَری
خود ندانی هر که آب اینگونه خورد
پای بست عقل او را آب بُرد ؟ (۱)
هر که از من این نصیحت نشنود
اندک اندک ، هوش او کم می‌شود
مرد ابله گفتی‌اش : این عقل چیست؟
این که گویی ، بلکه چیز بهتریست!
دارد اَر قُـوَّت ، بُـوَد هم چون عسل
در دِه ما پس نمی‌آید عمل!
مرد گفتش ، بگذر از این عقل و هوش
خوش بخواب ، آسوده آب خود بنوش!
****
کُن رها ، چاهی که آبش خشک شد
آسمان را ، گر سحابش خشک شد (۲)
سَر چو گوری ، مغز چون میّت در آن
مُرده بیش از زنده بینی در جهان
جُو دهیدش ، گر که باری بُرده است
حیف از آن نانی که این خَر خورده است!
*******************************
۱ - پای بست : اساس ، پی ، بنیان۲ - سحاب : ابر

۴۴ - ابلهی را بچه در چاه اوفتاد

ابلهی را بچه در چاه اوفتاد
طبق ِ عادت ، کودکش را پند داد :
جان بابا ، خود مرو جایی ، که من
می‌روم از خانه برگیرم رَسَن!
****
عادت اندر طبع ، نوعی علّت است (۱)
بس که کردار بشر از عادت است
او ز عادات بَـدَش ، جنّت نَـرَفت
علّت از سر رفتش و عادت نَـرَفت
******************************
۱ - علت : دلیل ، بیماری . در اینجا به معنای بیماری آمده است .

۴۵ - آزمندی ، خیکی اندر بحر دید

آزمندی ، خیکی اندر بحر دید
از فرازی ، با طمع سویش پرید
آب ، غُـرّان و خروشان در شتاب
مرد ، چون بازیچه‌ای در دستِ آب
تا برون آید ز غرقاب هلاک
چشم او بر درگهِ یزدانِ پاک
چون بُریدی از دل امّیدِ حیات
خیک را دیدی چو کَشتیّ نجات
با عذابی ، خیک را آورد پیش
شادمان شد از وفاق ِ بختِ خویش (۱)
از قضا ، آن خیکِ غرقه ، خرس بود
در گذاری ، آب او را در ربود
خرس هم از هولِ جان در اضطرار
از تکانِ آب ، مست و بیقرار
مرد را ، چون نعمتی ، دید و گرفت
دست او با شوق ، چسبید و گرفت
غرقه ، بر کاهی تَشبُّث می‌کند (۲)
چنگِ ناچاری به طفلش می‌زند
غرقه را برگی بُـوَد ، بر روی آب
تشنه‌ای را در بیابان ، چون سراب
هر یکی در موج آن آب عمیق
یک زمان مُنجی شد و یک دم غریق
هر دو امیدِ نجاتِ دیگری
هر دو از هم ، خواستار یاوری
مردی از ساحل بگفتش کای فلان!
بگذر از آن خیک و خود را وارهان!
مال دنیا ، کُن رها ، جان را بگیر
تا به کِی در چنگ دنیایی اسیر؟
غرقه گفتش: ای به ساحل در فراغ
ای که آوردی به جا ، شرط بلاغ
من غلط کردم ، نخواهم خیک را
خیک نَبـوَد ، باشد این رنج و عَنا
گر خلاصی یابم از این اتفاق
مالِ دنیا را دهم یکجا ، طلاق
جان اگر از این هلاکت در بَـرَم
می روم بازار و خیکی می‌خرم!
توبه کردم من ، نخواهم این متاع
ساعتی شد ، کرده‌ام با او وداع
این غنیمت ، خود از اول شوم بود
گر چه نامش « روزیِ » مقسوم بود
لیکن این « روزی » مرا چسبیده است
بلکه در من روزیش را دیده است!
او گرفته چون گریبان مرا
کن وساطت تا مرا سازد رها!
****
از سر سودی ، گر این سودا نمود (۳)
روزیش در سفره دریا نبود
عرصهٔ دنیا چو گرداب است و ما
غرقه‌ایم آخر در این بحر بَلا
ما در این موج ِ فنا افتاده‌ایم
تَن به طوفانِ حوادث داده‌ایم
تا که بتوانیم ازین طوفان رَهیم
لاجــرم جــان در ره آن می‌نهیم
همچو آن خیک است مال این جهان
دیوِ نفْست دائمًا دنبال آن
ثروت ، اوّل ، بر تو تخته پاره‌ایست
تا به آن ، بتوان درین گرداب زیست!
لیکن آخر گشت ، کشتیّ نجات
قاضی الحاجات و مقصودِ حیات
گه شود مُنجی و گه مشکل گشا
در جوانی یار و در پیری عصا
عاقبت گردد بلای جان تو
چسبد او چون خرس بر دامان تو
خواهی ار گردی ز دام او رها
او دگر از تو نمی گردد جدا
هم چو زالو ، رشد او از خون ماست
عمر انسان از زراندوزی ، هباست
گیردت چون دایه در آغوش خویش
می‌بَـرَد با وعده تا گورت به پیش
غرقه‌ای آخر تو در این ماجرا
می‌زنی بیهوده دست و پا چرا؟
نسل ِ انسان از چه می‌یابد زوال؟
حُب مال و حُب مال و حُب مال (۴)
******************************
۱ - وفاق : همراهی۲ - تشبث : چنگ زدن ، درآویختن . مثلی هست که : غریق به پر کاهی هم چنگ می‌زند.۳ - سودا : تجارت ، کسب مال۴ - این مصرع را اینگونه نیز می‌توان خواند : حُب نفْس و حُب جاه و حُب مال

۴۶ - کرد سلطانی ز درویشی سؤال

کرد سلطانی ز درویشی سؤال
کای ز پا افتاده شوریده حال
آرزویی کن ، چه می‌خواهد دلت
تا رسانم از کَـرَم تا منزلت
گفت با سلطان : که ای نیکو نهاد
لطفِ حق پیوسته همراه تو باد
خود چه می‌خواهد دلم؟ ای نیک‌نام
اینکه خود چیزی نخواهد ، والسلام
****************************

۴۷ - نعمتی دان ، جهلِ عالم سوز را

نعمتی دان ، جهل ِ عالم سوز را
آفتی خوان ، عقل ِ مال اندوز را
عقل ، فرمان می‌دهد بر حرص و آز
در مَرامش ، رشک و خودخواهی مُجاز
مصلحت جویی ، شعار ِ حِلم او
منفعت یابی ، قرار ِ عِلم او
صولتش ، نافذ به نزدِ اهل ِ قال (۱)
شُکر ، کآن هم دَم به دَم رو به زوال
حکمتش ، تأویل و تفسیر و قیاس (۲)
بی دلیل و حُجّت و اصل و اساس
حُکم او بر عاشقان ، کان لم یکُن (۳)
رأی او بر عارفان ، بی بیخ و بُن
بهر سودِ خویش و ضَـرّ دیگران
می‌کند هر گفته‌ای را ترجمان
« ظلم » ، گاهی با دلالت‌های عقل
عین « عدل » است و ندارد حرف و نَقل!
« لا »‌ی امــروزش ،شود فـردا « نَعَم » (۴)
قبله‌گاهش ، گاه کعبه ، گه صَنم
از برای دانه‌ای گندم ، بداد
کشتزار سبز جنت را به باد
از چه نوشد جام ِ باده آدمی؟
تا ز شّر عقل ، آساید دَمی (۵)
گر به دست عقل بسپاری عنان
الامان از این جهالت ، الامان!
عقل ، خود گم گشته در این کوره راه
راه را نشناسد این احمق ز چاه
هر کجا عقل است و جولانگاه او
انَ الانسانَ لَـیَـطغـایی بگو (۶)
ای بسا نادانی ما بر امور
موجب عیش است و شادی و سرور
بس جهالت ، باعث آرامش است
غالباً هر شبهه‌ای از دانش است
جهل ، یعنی این دو روز زندگی
بی چرایی سَرکنی در بندگی
اینکه در تردید و شک و چند و چون
دل مرنجانی به سِرّ « کاف و نون » (۷)
این جهان ، یعنی سؤال اندر سؤال
پاسخش کِی داند عقل در ضلال
از چه می‌خواهی بدانی ، راز دهر
جهل ، تریاق است و دانایی چو زهر (۸)
گر به سعی عقل ، بگشایی دَری
بنگری درهای قفل دیگری!
راهِ حیرت را چو پایانیش نیست
آنچه پیمودی ، چو گامی بیش نیست
خود مرو ، ترسم که سرگردان شوی
یا که طولانی شود این مثنوی!
خوانمت یک بیت از « مُلای روم » (۹)
یا که ابیاتی ، اگر دارد لزوم
« هر که او بیدارتر ، پر دردتر
هر که او ، آگاه‌تر ، رخ زردتر »
بیتی از « عطار » هم در ذمّ عقل (۱۰)
با تو گویم تا نماند حرف و نَقل
« هر که را در عقل نقصان اوفتد
کار او فی‌الجمله آسان اوفتد »
*******************************
۱ - صولت : هیبت ، قدرت۱- اهل قال : علم قال نزد متصوفه ، مباحثات علوم ظاهری‌ست ، در مقابل اهل حال که سماع و رقص صوفیان است. مولوی می‌فرماید : ما برون را ننگریم و قال را ما درون را بنگریم و حال را۲ - تأویل : توجیه و تفسیر ۳ - کان لم یکن : بی اعتبار ، لغو شده ، بی اثر۴ - « لا » و « نعم » به معنای « نه و آری » کلمات نفی و اثبات .۵ - ز باده هیچت اگر نیست ، این نه بس که تو را دمی ز وسوسهٔ عقل بی خبر دارد ( حافظ )۶ - اقرا باسم ربک الذی خلق..... کلا ان الانسان لیطغی (... چنین نیست ، بیگمان انسان سر به طغیان برآورد ) – سوره علق۷ - اشاره است به امر خداوند دایر به آفرینش عالم ( کُن فیکون )۸ - تریاق : پادزهر۹ - ملای روم : لقب جلال الدین محمد بلخی معروف به مولوی۱۰ - ذم : نکوهش ، بدگویی

۴۸ - غالبًا ، شادی انسان از بلاست

من بارها به این مطلب دقت کرده‌ام که غالبًا ، رضایت ما از دنیا ، به دلیل برآورده شدنخواسته‌هایمان نیست! رسم روزگار اینگونه است که اغلب موارد ، راه آســان‌تری برای خشنود کردن ما انتخاب می‌کند و آن اینکه، نعمتی را از ما می‌گیرد و یا به قصد باز پسگرفتنش به آن چنگ می‌اندازد ، و بعد از آنکه به قدر کافی عذابمان داد‌، همان را مجددًادر اختیار ما می‌گذارد و موجب شادمانی ما می‌شود‌! یعنی نتیجهٔ وقوع بلاهای این دنیابیش از نعماتش باعث خوشنودی ماست!توجه کنیم که عمدهٔ شادی‌های ما در طول عمر از چه وقایعی حاصل می‌شود؟ :از فلان بیماری ، شفا یافتیم - از فـــلان حادثه ، جـــان سالم به در بردیم - از فـلان بلایآسمانی به سلامتی گریختیم ... در واقع ، بعد از پشت سرگذاشتن این گونه موارد ، نعمتی را به دست نیـاورده‌ایم بلکهنعمت بخشیده شدهٔ قبلی را از دست نداده‌ایم و شادمانیم !! ----------------------------------------------------------------
غالبًا ، شادیّ انسان از بلاست
حال ، گویم حکمت آن از کجاست
این فلک ، با آدمی دارد غرض
از زمین و آسمان بارد مرض
غصهٔ بیماری و رنج معاش
عجز ایام کهولت هم به جاش
بر هلاک ما فرستد ، هر زمان
از زمین ، آتش و سیل از آسمان
گر که یک نعمت ببخشاید تو را
صد مقابل ، بخشدت رنج و بلا
زآن بلاها آن قَـدَر سختی بَری
تا که بر دیروز ِ خود حسرت خوری
آنچنان مغشوش سازد حال تو
تا فراموشت شود آمال تو
چون بلا بگذشت با خیر و خوشی
از شعف ، بر آسمان پَر می‌کشی
شادی‌ات گر بسته بر نعمت بود
آن لبت بر خنده گاهی وا شود
لیکن از رفع ِ بلایا ، هر زمان
شادمانی شادمانی شادمان!
تا شود ، این گفته ، صدقش آشکار
خنده‌هایت را یکایک می‌شمار
چونکه روشن‌تر شود این حرفِ من
آرَمَت اکنون مثالی در سخن
****
عشرتی خواهی اگر از روزگار
یا اگر گوییش حاجاتم بر آر
جای آنکه نعمتی افزایدت
تا که چندی ، جان و دل آسایدت
ساق ِ پایت را به ظلمی بشکند
یا که در راهی به چاهت افکند!
چون که بعد از روزها رنج و عذاب
زان بَـلا رَستی و دیدی فتح باب
می‌کنی شُکرش که جان در بُرده‌ای
با گمان آن که نعمت خورده‌ای
می‌شوی شاکر ، ازین رفع بَـلا
با خوشی ، پایان پذیرد ماجرا!
****
یا رُباید نانی از انبانِ تو
تا بفرساید ز غصه ، جانِ تو
بعد از آنکه مدتی کردی تلاش
تا که نان را باز گردانی به جاش
بَخَشدت نانِ به سرقت بُرده را
نام آن را هم نَهد بَـذل و عطا !
تو ازو ممنون و او منّت‌گزار
می‌شوی خوشدل ز لطفِ روزگار!
****
وقت دیگر ، گم شود ناگه خَـرَت
خاک این عالم بریزد بر سرت!
از کَفَت رَفته‌ست مال و مُکنتت
جمله اسباب معاش و حشمتت
کو به کو گردی و سرگردان شوی
هر که را بینی ازو پُرسان شوی
چون که خوردی مدتی خون جگر
از خر گمگشته‌ات آید خبر
شادمانه سوی خر خواهی شتافت
با خیال آنکه بختت گنج یافت!
خر ببینی تا به گردن در گِلش
دزد بُرده نعل و افسار و جُلش
این قَـدَر که آن خَـرَت پیدا شدی
شادمان از رأفت دنیا شدی!
****************************

۴۹ - بر در انعام دنیا می روی؟

بر در انعام دنیا می‌روی؟ (۱)
کز عطایش صاحب ثروت شوی؟
گر ازو خواهی حُطام دنیوی
پاسخی جز « لَن ترانی » نشنوی (۲)
نیست امّیدی به مال و نعمتش
زحمتش نقدست و نسیه ، رحمتش
لطف و بخشایش ازین سُفله مجو
خوش خیالستی! کرم ؟ آن هم از او ؟
او نخوانده درس اکرام و دَهِش
مُمسِک است و بی‌مَرام و بَدمَنش (۳)
زر نشانش دِه که بنماید ، مِسَش
یوسف ار بیند ، بَـرَد در مَحبَسش!
گر بخواهد نیک احسانت کند
بر لب جو ، آب مهمانت کند (۴)
چون رَسی در محضر گردون پیر
درب جیب خویش را محکم بگیر!
خواهی از دستش بمانی در امان
رُو دعایی بهر دفع شرّ بخوان
****
قصه‌ای را در کتابی دیده‌ام
یا گمانم از کسی بشنیده‌ام
مادران را یک شب عزرائیل گفت
هر که خواهد ،بَخشَمش فرزندِ مفت
در جوابش مادری فرتوت و پیر
گفت فرزند مرا از من مگیر ...
نذر و احسان تو ارزانیت باد
از تو کِی خیری رسد عزّت زیاد!
******************************
۱ - اِنعام : بخشش مال از طرف دنیا۲ - حطام دنیوی : مال و منال دنیا۲ - لَن ترانی : هرگز نبینی مرا. مأخوذ از آیه : و لما جاء موسی لمیقاتنا... قرآن کریم ۷ / ۱۴۳ در تداول عامه فارسی زبانان ، ناسزا و بد و بیراه گفتن ( لغت نامه دهخدا )۳ - ممسک : خسیس ، بخیل۳ - مهمان منی به آب آن هم لب جو ( امثال و حِکَم دهخدا )

۵۰ - رفت دزدی خانه مردی فقیر

رفت دزدی خانهٔ مردی فقیر
تا رُباید ، مال و اموالی کثیر
پهن کردی بر زمین ، دستار خویش
تا درون آن بپیچد ، بار خویش
هر چه کردی آن سرا را جستجو
غیر آن مردک نبُد چیزی در او!
جانش از گرمیّ حِرمان بس که تَفت (۱)
دود آن در چشم مرد خفته رفت
چون ازین سوداگری ، سودی ندید
از نفاق ِ بخت خود ، آهی کشید
آن صدایِ آهِ دزدِ تیره روز
شد برایش قوز بر بالای قوز
مرد صاحبخانه کنجی خفته بود
بسترش فرشی ،ز خاکش تار و پود
از صدای آهِ او بیدار شد
چشم او آئینه دستار شد
دید ، متقالی سفید و نرم و پاک
گفت این بستر شرف دارد به خاک!
غلت زد با حیله ای آن مرد زَفت (۲)
تا که کم‌کم روی آن دستار رفت!
این غنیمت ، چون به دستش اوفتاد
دزد خسران دیده را آواز داد :
چون که بیرون می‌روی در را ببند
تا ازین در ، کم در آید مستمند
دزدِ عاجز گفت : هان ای محتشم!
گو تو را زین رفت و آمدها چه غم؟
دربِ این خانه ، گر امشب باز بود
حاصلش بهر تو زیرانداز بود!
دربِ خانه ، درب روزی شد تو را
این گشایش ، بلکه باز آرد عطا !
چون فراهم گشت ، زیرانداز تو
زین ترّدد ، رنجه یک امشب مشو
در نمی‌بندم که تا نفعی بَری
بلکه رواندازت آرد دیگری!
*******************************
۱ - حرمان : ناامیدی ، بی‌نصیبی۱ - تفت : داغ شد ، حرارت گرفت۲ - مردِ زفت : مردِ زمخت و نخراشیده

۵۱ - ای فلک ، نعمت به من ده بی حساب

ای فلک ، نعمت به من ده بی‌حساب
هر دعای بنده را کُن مستجاب
نوبتی ، رحمت به حالِ بنده کُن
بنده را از نعمتت شرمنده کُن
صد هزاران دل کُنی ریش و پریش
یک نفر را کُن دعاگو بهر خویش!
لعنت و آهِ مرا بر جان مَخَر
چشم ، بر هم نِه و از من درگذر
کُن برای خویش ، کسب آبرو
بس نباشد بر تو نفرین و تفو ؟
حُکم داری ، تیشه بر جانم زنی
نه که از بُن ریشه من برکَنی
تو ندانی فرق سَر را با کلاه ؟!
حَدِّ خود دارد عذابی ، هر گناه
ظلم خود ، کم کن به جانِ مردمان
کز ستبری ، پاره گردد ریسمان
هر چه کردی پیش ازین ، دیگر مکن
بیش ازین چشم خلایق ، تَر مکن
*****************************

۵۲ - مدعی من می شوم روز حساب

مُدّعی من می‌شوم روز حساب
تا سؤالات مرا گویی جواب
گو چگونه رزق قسمت کرده‌ای؟
کاین چنینم ، غرق ِ محنت کرده‌ای
چرب و شیرین نیست در انبانِ من
بهرِ نانی بر لب آمد جانِ من
سفره‌ام از خونِ دل ، رنگی گرفت
از نوای شیون ، آهنگی گرفت
این که بر من ، نعمتِ جان داده‌ای
منتّی بــر بنـــده‌ات بنهــــاده‌ای
جانِ در عُسرت نباشد موهبت (۱)
گر چه باشد در کمالِ عافیت
جانِ بی‌عشرت وبال گردن است
تازه آن هم عاریت نزد من است!
گیوه‌ای در پا ، پلاسی بر تنم
بعد می‌گویی که روزی دِه منم ؟!
این نباشد رسم بنده‌پروری
خود مخواه از گرسِنِه فرمانبری
خود به شأن خویش انعامم بده
بعد ازآن هم « بنده‌ات » نامم بده
این همه شرط و شروط بندگی
در قبالِ یک دو روزی زندگی ؟
این تجارت ، سر به سر خُسران بود
کندنِ جان ، در بهای جان بود
****
در ازل ، با هم قراری داشتیم
وعده‌های محکمی بگذاشتیم
این که ما ، امر تو را فرمان بَریم
قول و عهدِ خویش را پایان بَریم
تا تو هم در عرصه این گرگ زار
چون شبان ، ما را شوی تیماردار (۲)
****
خرمن عیش و طرب چون بیختی (۳)
کاهَش این سو ،گندم آن سو ریختی
ما به سهم ِ کاهِ خود بودیم شاد
تازه ، آن را هم فلک دادش به باد
کوهِ غم ، بگذاشتی بر دوش ِ ما
مُضمحل شد این تن ِ جان کوش ِ ما
نیست در آن دور و اطرافت مگر؟
شانه‌ای از گُرده ما پهن‌تر!
مطبخ ِ رزقت ، کفافِ نانِ خلق
کِی دهد؟ کآسوده گردد جانِ خلق
کم بُوَد تعداد نانوایانِ تو
کم رسد در سفرهٔ ما ، نانِ تو
گوش ِ ما ، تعریفِ احسانت شنید
چشم ِ ما از نانِ تو ، سیری ندید
عده‌ای را سوگلی پرورده‌‌ای
غرق در عیش و تنعم کرده‌ای (۴)
عده‌ای دیگر چو من ، حسرت به دل
هر تعیّش خواست دل ، گفتم بهل! (۵)
گو مگر ، ما بندهٔ تو نیستیم؟
پس چرا با این فلاکت زیستیم؟
****
کاتبِ رزقت نخوانده رسم و خط
چون که املایش سراسر شد غلط
خود « الف با » را نداند بی‌سواد!
بوده شاگرد کدامین اوستاد؟
گر چه عُمری خود کتابت کرده است
آبروی هر چه کاتب بُرده است!
بر بَرات « روزی » ما چون رسید (۶)
گشتم از فضلش به کلی ناامید
حرف « رحمت » هر چه املا کرده است
« را »ی آن تبدیل بر« زا » کرده است!
*******************************
۱ - عُسرت : تنگی ، سختی۱ - موهبت : بخشش ، آنچه به کسی ببخشند.۲ - تیماردار : غمخوار ، پرستار۳ - بیختن : الک کردن ، غربال کردن۴ - تنعم : به ناز و نعمت زیستن ، خوش گذرانی۵ - تعیش : خوش گذرانی۵ - بهل : رها کن ، بگذر۶ - بَرات : نوشته‌ای برای دریافت یا پرداخت پول. در شعر به معنای برگ سهمیه و حواله آورده شده است.

۵۳ - جاهلی در مرقد عبدالعظیم

شیعه‌ای در مرقدِ عبدالعظیم (ع)
رفت و آنجا گشت یک ساعت مقیم
درد دل بگشود : کای مولای من
ای رسول‌الله و بودردای من (۱)
ای چراغ راه و کشتیّ نجات
ای لبان تشنه‌ات ، آب حیات
ای که دستانت جدا گشتی ز تن
عاقلانه صلح کردی با حسن (ع)
پس ظهورت کی بود ای لافتی! (۲)
تا نیـــایم قم به دیدار شما !
***************************
۱ - بودردا : از اصحاب رسول خدا ( ص ) . از سنایی‌ست : از این مشت ریاست جوی رعنا ، هیچ نگشاید مسلمانی ز سلمان جوی ، درد دین ز بودردا۲ - فتی : جوانمرد

۵۴ - گفت آن « نوشیعه » را مرد یهود

شیعه‌ای را گفت آن مرد یهود
گو علی (ع) را شرح احوالش چه بود ؟
در امارت ، او خلیفه چندُمست؟
یا در آن محراب فرقش را که خَست ؟
شیعه گفتش: من ندانم چند و چون
قصه‌ای گویم ازو غرقه به خون !
وین خبر از اهل سنّت آورم
تا به تصدیقش نگردی منکِرم !
او همان بودی به دشت کربلا
در مصـــاف لشــکر آلِ عبـــــا
آمد از کوفه به پیکار حسین (ع)
شد شهید تیغ خونبار حسین (ع)
****************************

۵۵ - شد سوار اسب ، ملا نصردین

شد سوار اسب ، مُلا نصردین
پشت و رو بنشست بر بالای زین
در رکاب آورد اوّل ، پای راست
راست بودن نی به هر کاری سزاست
پشت او بر یال و دُم در روبرو
زین میان می‌گشت پس افسار کو!؟
آن یکی گفتش که : ای نیکو سیَر (۱)
بر قفای خویش هم می‌کُن نظر (۲)
بر سَریر زین ، غلط بنشسته‌ای (۳)
سَر بگردانی ز حیرت رَسته‌ای
گفت مُلا : این غلط از من مبین
من فراوان دیده‌ام پالان و زین!
ای بسا شبدیز و دُلدُل رانده‌ام (۴)
کِی به تشخیص سَر و دُم ، مانده‌ام
یک سخن ، این اسب نادان را بگو
کز جهالت ایستاده پشت و رو!
****
این حکایت ، کار این دنیاستی
ظاهراً رویش خلاف ماستی
دائمًا نالی که با تو کجرو است
رو به هر سَمتی ، قفایش بر تو است
گر که کجرفتار آمد ، این جهان
این خلاف ، از چشم فعل خویش دان
پشتِ خود از جهل ، بر دنیا کُنی
پس ز اِدبارش شکایت ها کُنی (۵)
یک نظر ، بر کرده‌های خویش کُن
زرّ قلبت را مَحک سنجیش کُن
خود ببین دنیا چه می‌گوید به تو
از ره انصاف و حق خارج مشو
گوش کردی و فلک یارت نبود؟
مَرکبِ خوش راه رهوارت نبود؟
*****************************
۱ - نیکو سیر : صاحب عادات نیک ، نیک سیرت۲ - قفا : پشت سر۳ - سریر : تخت ، اورنگ۴ - شبدیز و دلدل : نام دو اسب معروف تاریخی۵ - اِدبار : روگردانیدن ، پشت کردن

۵۶ - آن یکی پرسید اشتر را که هی

آن یکی پرسید اشتر را که هِی
گو چرا ؟ ای مرکبِ فرخنده پی
بَر خلاف عُرف ، شاشت از پس است؟
گفت اشتر : گو چه‌ام چون هر کس است
********************************
۱ - مصرع از مثنوی مولاناست : آن یکی پرسید اشتر را که هی از کجا می‌آیی ای فرخنده پی

۵۷ - چرخ ، می گردد به دستوری نهان

چرخ ، می‌گردد به دستوری نهان
نه به مِیل تو ، نه مِیل دیگران
گردش او از سَر حکمت بود
حکمتش هم از سَر رحمت بود
روز و شب ، نالی ز ظلم و جور او
دائمًا خواهی نماید بر تو رو
گر همه حاجات تو گردد روا
بلکه بر خصم تو باشد این جفا
گر تو را گیرد ، بیفتد دیگری
گر به او خندد ، تو آنگه خون گِری
زارعی ، بر آسمان نالد ، ببار
گازُری ، خواهد ز باران ، زینهار (۱)
ضارب و مضروب ، هر دو در فغان
هر دو خواهان کمک از آسمان
قاتل و مقتول و معشوق و رقیب
چشم استمدادشان بر مستجیب (۲)
گو مدد بر عَمرو آرد یا به زید؟ (۳)
همره صیاد باشد یا که صید؟
پس فلک را زین میان تکلیف چیست؟
ضَـرّ تو شاید که نفع دیگریست
*****************************
۱ - گازر : رخت شوی . رختشوی ، نیاز به هوای آفتابی برای خشک شدن رخت و لباس‌های شسته شده دارد و بارش باران ، زحمات او را هدر خواهد داد .۱ - زینهار : امان ، مهلت ، جمله‌ای به معنای دور باش.۲ – مستجیب : اجابت کننده دعا ، نامی از اسامی خداوند۳ - عمرو زید : فلان و بهمان از سعدیست : ز عمرو ای پسر چشم اجرت مدار چو در خانه ی زید باشی به کار

۵۸ - ابلهی کرد از فقیهی این سؤال

ابلهی کرد از فقیهی این سؤال :
مشکلی دارم من از باب مَبال (۱)
هست ابریقی مرا ، این سال‌ها
کآیدم ، در کار حاجات قضا
لیکن از بخت بَد و جور زمان
تازگی افتاده سوراخی درآن
گر چه خود ، بر دُمّ و سَر سوراخ داشت
مَنفذی هم چرخ ، ماتحتش گذاشت
تا شوم فارغ ز انجام عمل
می‌شوم مُضطر چو خَر اندر وَحَل (۲)
جای آب آید ازآن ابریق ، ریح (۳)
من بمانم ، شرم و این فعل قبیح!
مُسهلی خورده‌ست ابریقم مگر؟
کو شود از بنده فارغ زودتر!
تا به سر منزل رسد این قافله
آمدم تا حل کنی این مسئله
رهنمودم ده کنون با رأی خویش
تا بیابم راه استنجای خویش (۴)
آن فقیهش گفت ، از روی مزاح
بعد ازین ، هر وقت رفتی مستراح
تا نرفته فرصت تیرت ز شست
خود بشو ، تا آب در ابریق هست!
پس ، فراغ البال در بیت الخَلاء
کُن همه حاجات نفْست را روا!
****
گویمت ، هرچند بی‌منطق بُـوَد
یا که تشبیه مَعَ‌الفارق بُـوَد (۵)
این مَـثَل ، مصداق عقل آدمیست
وقت حاجت ، چون که می‌خواهیش ، نیست
در جوانی ، عقل می‌آید به کار
تا دهد ما را ز دنیا زینهار (۶)
ره بَـرَد ما را ز آفاتِ جهان
مشفقانه سوی آغوش امان
در ره لغزنده گیرد دستمان
پاسبان باشد چو بیند مستمان
شام ِ مستی ، هِی کند : بازآ به هوش
روز سُستی گویدت : اینک بکوش
در نشیبِ عمر ، گردد ریسمان
در فراز زندگانی ، نردبان
در کهولت ، عقل و تدبیر و دَها (۷)
نوشداروییست شخص مُرده را
چون که گُل پژمرد و گلشن شد خراب (۸)
ریشه را دیگر چه محتاجی به آب؟
بعد از آنکه آردها را بیختی (۹)
لاجرم ، غربال خود آویختی
بعد از آنکه راه کج نشناختی
گنج ِ عمر خود درین ره باختی
گر بجوشد عقلت از بالا و پست (۱۰)
خود چه حاصل ، رفته فرصت‌ها ز دست
**********************************
۱ - مبال : آبریزگاه ، مستراح۲ – وَحَــــــل : گِـــــــل و لای۳ – ریح : باد ، نسیم ، بادی که در معده ایجاد می‌شود .۴ – استنجا : عمل شست و شوی بعد از قضای حاجت۵ - مع الفارق : متفاوت ، غیر قابل قیاس۶ - زینهار : هشدار ، آگاهی۷ - دها : زیرکی ، هوشمندی۸ - مصرع از مثنوی مولویست : چون که گل بگذشت و گلشن شد خراب بوی گل را از که جوییم از گلاب۹ - بیختن : الک کردن ، سرند کردن۱۰ - تعبیر از مولویست : آب کم جو تشنگی آور بدست تا بجوشد آبت از بالا و پست

۵۹ - آن یکی گفتا که من پیغمبرم

آن یکی گفتا که من پیغمبرم
در نَبوّت ، از رسولان برترم
گر محمد (ص) خاتم پیغمبریست
در وثوق این سخن تردید نیست
لیک ، من قدری ازو کاملترم!
من نبیّ ِ دور بعدِ آخرم (۱)
مردمان گفتند یک مُعجز بیار
تا شویم از جان شما را یار غار
گفت : من را نیست وحی و دفتری
یا عصایی که بگردد اژدری (۲)
لیک فرمان می دهم اشجار را
بی درنگ آیند اینجا نزد ما
حال ، امری می‌کنم بر آن درخت
گرچه انجامش برای اوست ، سخت
می‌دهد لبیک بر دستور ما
چون مطیع ماست و منشور ما
پس صدا کردی به آوازی رسا :
کای درخت ، اینک به نزد ما بیا ...
هر شجر را نیست توفیقی چنین
تا که گردد با رسولی همنشین
این سعادت شد نصیبت ای گیاه
تا ز خاک اکنون رَسی بر اوج ماه
گر پَر ِ پَرواز بخشیدت فلک
همتّی کُن ، بال بگشا تا مَلک
گر رَسی بر محضر پیغمبرت
می‌شود تابان به عالم ، اخترت
همگنانت بر تو حسرت می‌خورند
بعد ازین نامت به نیکی می‌بَرند
****
شد ازو اصرار و زآن شاخ نبات!
آنچه ظاهر شد سکون بود و ثبات
بار دیگر بانگ زد بر آن شجر (۳)
بانگ کِی دارد اثر ، بر گوش کر؟
گر ندایی از حجر بشنیده‌ای؟ (۴)
زآن شجر هم جا به جایی دیده‌ای!
پس نبی گفتا که شاید این درخت
در تحرّک اندکی گردیده لخت!
بلکه هم باشد غروری در سرش
تا کِی این آتش کند خاکسترش؟
او چو ما ، گر خُلق نیکو داشتی
دست ازین خیره‌سری برداشتی
گر چه باشد خودپسند و بَدمنش
من نخواهم کردن او را سرزنش
ما رسولان اهل خودخواهی نِه‌ایم
او نیامد ما حضورش می‌رسیم!
****************************
۱ - ... لیس نبی بعدی :... بعد از من پیامبری نخواهد بود. روایتی از حضرت محمد (ص) مبنی بر خاتمت پیامبری بر او.۲ - اشاره به معجزهٔ حضرت موسی که عصایش را به مار تبدیل کرد.۳ - شجر : درخت۴ - حجر : سنگ

۶۰ - بانگ ، در بازار می‌زد ، احمقی

بانگ ، در بازار می‌زد ، احمقی
بشنوید ای مردمان ، حرفِ حقی
من خدایم ، رحمتی بر عالمین!
معجزاتم آنچنان و این چنین!
وقت آن شد تا که بر من بگروید
هر سؤالی هست پاسخ بشنوید!
آن یکی گفتش : مگر مجنون شدی؟
کز روال عقل و دین ، بیرون شدی
در همین دهکوره ، شخصی سال پیش
دعوی پیغمبری کرد و نه بیش
مردمان کشتند او را در زمان (۱)
از وی اکنون مانده مشتی استخوان
تو کنون کوس خدایی می‌زنی؟
جان خود را در بلا می‌افکنی
مُدّعی پرسید : نام او چه بود؟
نوح بودی یا سلیمان یا که هود؟
خدمتش گفتند اسمش را « اَحَد »
گفت پس حق بود او را قتل و حَد (۲)
چون ندارم من احد نامی رسول
او جَهُولی بود یا ناقص عقول (۳)
من فرستادم هزاران تَن نَبی
نیست یادم از چنین کس مطلبی!
خوب شد کشتید آن نمرود را (۴)
پیش من دارید اجر اولیا !
******************************
۱ - در زمان : درجا ، بدون فوت وقت۲ - حدّ : مجازات شرعی ، کیفر۳ - جَهول ، ناقص عقول : نادان - جاهل - بی خرد۴ - نمرود از شخصیت‌های عهد عتیق است. بنا به روایت تورات ، از شاهان بابل بود که دستور ساخت برج بابل را صادر کرد . او از فــرزندان کــوش پسر حام پسر نــوح بود . نمرود در برابر خداوند ایستاد و خود ادعای خدایی کــرد و سومــری ها در برابرش به سجده می‌افتادند.

۶۱ - بشنو این قصه ز دوران قدیم

بشنو این قصه ز دوران قدیم
عهد و ایام سلیمان حکیم (۱)
بچه زاغی بر سر شاخی نشست
دشتِ سبزی بود و او کیفور و مست
پیرمردِ عارفی در حال گشت
از دل آن دشت خُـرَّم ، می‌گذشت
چشم او افتاد بر آن بچه زاغ
کو نشسته از جهانی در فراغ
در دلش ایام طفلی زنده شد
جانش از شوق لَعِب ، آکنده شد (۲)
تا بترساند به نوعی زاغ را
رو به او چرخاند دستی با عصا
بر خلافِ عادتِ مرغانِ دشت
زاغ ازین تهدید او ، پَـرّان نگشت
مرد ، سنگی از زمین برداشتی
زاغ ، وقعی هم به آن نگذاشتی
مرد ، حیران شد ازین رفتار مرغ
وآن همه اصرار خود ، انکار مرغ
گفت با خود : گر که سنگ اندازمش
بی‌گمان از شاخ پَـرّان سازمش
شوق ِ بازی عقل و هوش مَرد بُرد
سنگ پرتابی به بال مرغ خورد
****
« کودکی » پایا به ذات آدمیست (۳)
فرق آن هم در شباب و شیب نیست (۴)
پیر و برنا ، هر دو جایی کودکند
در هوسبازی چو طفلی کوچکند
بین چگونه دل به بازی می‌دهند
عُمر خود در راه مُهمل می‌نهند
مختلف شد قیمت بازیچه‌شان
تیله‌ای از شیشه یا لعلی ز کان
« کاغذِ رنگی » ببین و کن قیاس
کآن رود ، آید به جایش اسکناس
طفل ، با لذّت به آن یک بنگرد
پیر ، این را بیند و کیفی بَـرَد
آنچه شد با شیر ، در جان اندرون
آنچه با جان می‌رود از تن برون
حُمق فطری در نهاد آدمیست
خود ، رهایی زین بلا امّید نیست
آدمی ، از مهد بازد تا لحد (۵)
نام آن را زندگانی می‌نهد
زندگی ، بازیست انجامش شکست
باخت ،هرکس پای این بازی نشست
****
باز گردم بر سر آن داستان
منتظر ماندست آن زاغ جوان
باید او را راهی قاضی کنم
تا دلش را اندکی راضی کنم
****
زاغ را بر جان چو این آفت رسید
روی بر قصر سلیمان پرکشید
****
کای سلیمان گر که شاه عادلی
از چه رو از بندگانت غافلی؟
آمدم نالان به درگاه شما
عدلِ خود بنگر و زخم ِ بال ما
مرغ ِ پَـرّان را به سنگش می‌زنند
ماکیان را نیک پروارش کنند
کس نکردی گوسپندی را شکار
چون ندارد همّت و پای فرار
مور مسکین ، تا رَوَد بر خاک پَست
از بلای آسمانی ایمن است
چون اجل پیدا شود ، بالش دهند
تا دوباره بر سر خاکش نهند
هر که را که بالِ پروازیش هست
بس بکوشیدند تا بالش شکست
هر که در افلاک ، پروازی کند
چرخ ، کوشد تا به خاکش افکند
گر از آن ظالم نگیری ، دادِ من
در قیامت ، بشنوی فریادِ من...
****
داد دستوری سلیمان بر وزیر
تا کند آن متهم را دستگیر...
****
مرد ، در پیش سلیمان ایستاد
گفت : گویم آنچه را که روی داد
باز می‌گشتم ز گشتِ صبحگاه
بر درختی ، ناگه افتادم نگاه
زاغ را دیدم بر آن شاخ درخت
هم چو سلطانی ، لَمیده روی تخت
دید مرغک ، هیبت و بالای من
خود نکردی لحظه‌ای پروای من
این خلافِ خصلتِ مرغان بود
مرغ وحشی ، خائف از انسان بود (۶)
من ز روی کنجکاوی با عصا
بیم او دادم ، نجُنبیدی ز جا
پس یکی سنگ از زمین برداشتم
نیم چشمی هم به زاغک داشتم
او نکردی باز بر من اعتنا
تا خطایی رفت و شد این ماجرا
حال ، من ، گر اشتباهی کرده‌ام
واقفم اینکه گناهی کرده‌ام
او چرا چون دیگر مرغان دشت
از چنین اعمالِ من ،ترسان نگشت؟
مرغ ، بر جُنبده ظن ِ بَد بَـرَد
آدمی بیند ، هراسان برپَـرَد
****
گفت سلطان راست باشد این سخن
تو چرا نگریختی از این فِتَن ؟ (۷)
****
گفت : من دیدم ز دور این مرد را
چون رصد کردم به تن بودش عبا
پیش خود گفتم که او روحانی است
از تبار بوذر و سلمانی است
از شرار ِ جهل این یک ، ایمنم
آتش ِ جورش نگیرد خرمنم
هر که ممکن هست از روی هوا (۸)
سنگی اندازد به قصدِ جانِ ما
لیکن از او این عمل ، باشد بعید
کس شقاوت ،کِی ز مرد حق بدید؟
« کو برای وصل کردن آمدی
نی برای فصل کردن آمدی » (۹)
گر طبیبی تیغ بر جانت کشید
کِی بر او ظن ِ جنایت می‌برید؟
کِی تو بگریزی ز هولِ زخم او
حال ، گر من کاهلی کردم بگو؟
******************************
۱ - سلیمان پسر داود پیامبر است. خداوند به او زبان پرندگان را آموخت. به او لقب حکیم داده‌اند. حافظ می‌فرماید : در حکمت سلیمان هر کس که شک نماید بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی۲ - لعب : بازی - شوخی۳ - پایا : ماندگار ، پاینده ، پایدار۴ - شباب و شیب : جوانی و کهنسالی۵ - بازد : در حال بازیست - در حال باختن است.۶ - خائف : ترسان و ترسنده۷ - فتن : جمع فتنه۸ - هوا ، هوی : هوس ، میل ۹ - بیت از مولویست : تو برای وصل کردن آمدی یا برای فصل کردن آمدی

۶۲ - صد هزار ابهام اندر خلقت است

صد هزار ابهام اندر خلقت است
ای بسا معلول ، غایب علت است
این همه ظلم و ستم جاری چراست؟
ای بسا تبعیض ، در حکم قضاست
****
هر دو ، باران خواستیم از آسمان
کز عطش ، آتش گرفتی کِشتمان
کِشتِ تو زآن مائده سیراب شد (۱)
مزرع من غرقۀ سیلاب شد
****
هر دو در این خاک ، تخمی کاشتیم
چشم امیدی بدان ، بگماشتیم
دانهٔ من سوخت از بخل زمین
حاصل زرع تو ، برخیز و ببین!
****
سِهره‌ای پرواز کرد از آشیان (۲)
تا ز دان و توشه‌ای یابد نشان
سنگِ تقدیرش به خاک انداختی
جوجه‌اش از تشنگی جان باختی
****
کودکی ، صبحی به کاخی زاده شد
روزی‌اَش در جام زر آماده شد
دایه و مادر به گِردَش سایه‌وار
تا که ننشیند به رُخسارش غبار
گر نَم ِ اشکی ز چشمش می‌چکید
آسمان ، آهی ز دل بر می‌کشید
نیمی از عمرش گذشتی در طرب
چشم ِ اقبالش نخفتی ، روز و شب
دفتر ِ عیشش به قطر مثنوی
کآن ، کتابت شد به کاخ خسروی!
آخر از اقبال و فیروزیّ بخت
شهریاری شد ، نصیبش تاج و تخت
****
کودکی دیگر ز غیظِ روزگار
زاده شد در آغُلی در شام تار
از همان آغاز صبح ِ زندگی
بر جَبینش خورد داغ ِ بندگی
خود ندیدی سفرهٔ سیری ز نان
خُشکه نانی ، مژده بودش بر دهان
رزق او اندوده با اشک و عَرق
شد کتابِ عشرتِ او یک ورق
تا که در قحطی ، شبی گشتی تلف
چون برای سَدِّ جوع ، خوردی علف (۳)
****
مردکی در عمر ِ نکبت‌بار ِ خویش
بوده بار ِ دیگران و یارِ خویش
خود به عمرش قبله را نشناخته
قبله‌ای از مال دنیا ساخته
خونِ هر جنبنده ، گشتی نوش ِ او
نعش ِ بس پیر و جوان بر دوش ِ او
خانه‌ها ویران ز شرّ او شدی
فعل ِ او ابلیس را الگو شدی
باز بینی ، کز در و بام و هوا
بر سرش نعمت همی بارد – چرا؟
****
دیگری ، شام و سحر بر قبله خَم
جز به خود ، بر کس نکردستی ستم
روز و شب ، اندر پی یک لقمه نان
بس رسیده کاردش بر استخوان
در بلاها می‌کند تلقین خویش :
امتحانی باشد این ، کآمد به پیش
دل کند خوش ، هر کجا بیند بلا
کآزمونی هست این ، نفْس مرا
پس ز ناچاری دهد بر خود رجا (۴)
« بر مُقرّب بیشتر آید بلا » (۵)
کسبِ رزق ، او راست نوعی آزمون
کو نشد از عهده‌اش آید برون
پس چه حاجت ، امتحانِ دیگری
از چنین درمانده شخص مضطری
این عجب باشد که در این آزمون
ممتحن ، از اوست تا مرفق به خون!
این همه ، توجیه « ناحقی » بود
تا دل مظلوم تو ساکن شود
****
سالکِ گمره! به راه خود برو
خود نیاید این فضولی‌ها به تو!
مصلحت باشد اگر ، دَم دَرکشی
چون صلاح توست اینجا خامُشی
از پس پرده مگر داری خبر؟
می‌کشی پا از گلیمت بیشتر
تو مگر کار زمین را ساختی
تا به وضع آسمان پرداختی؟
این معمّا نیست چون بر ما عیان
پس همان بهتر که بربندی زبان
آدمی ، اینجاست گنگ و کور و کر
تو که هستی می‌کنی چون و مگر؟
ما نِه‌ایم آگه ز تدبیر جهان
ما نمی‌دانیم پیدا و نهان
گر چراغی در کف عقل تو نیست
پس درین ظلمت به جستجوی چیست؟
هر قدم ، صد چاه ، بنهفته به راه
هان نیفتی از سر ِ غفلت به چاه
*******************************
۱ - مائده : خوردنی۲ - سهره : پرنده‌ای کوچک شبیه گنجشک۳ - جوع : گرسنگی ، سدّ جوع : مقابله با گرسنگی۴ - رجا : امیدواری ، دلگرمی۵ - هر که درین دور مقربترست جام بلا بیشترش می دهند

۶۳ - وقت مرگِ خویش ، پیری گورکَن

وقت مرگِ خویش ، پیری گورکَن
با پسر می‌گفت اینگونه سخن
ای پسر! اینک که وقتِ رفتن است
دِین بسیاری مرا بر گردن است
بس کفن ، از گورها دزدیده‌ام
آه و نفرین ِ خلایق دیده‌ام
مرده‌ها را صبح پوشاندم کفن
شامگه ، کَندم کفن‌هاشان ز تن
یک کفن آمد به مصرف بارها
توبه کردم بارها زین کارها
مُرده‌ای اینجا نمی‌یابی به گور
کو نباشد روز محشر ، لخت و عور!
مُرده‌ای مَستور ، از این روستا (۱)
خود نخواهی یافتن ، روز جزا
برگِ سبزی گر بود در گور من
لعن ِ مردم هست و تعدادی کفن
کار خیری کُن که بعد از مُردنم
روز ِ استنطاق ، کم لرزد تنم (۲)
گر که باشی در پی اعمالِ نیک
کُن پدر را در ثواب آن ، شریک
بلکه گاهی ، مَردم این روستا
بهر من خواهند ، رحمت از خدا
آن پسر گفت : ای پدر آسوده باش
دِین اگر داری کنم یک جا اداش!
چون نشانی از تو دارد این پسر
مو به مو اجرا کند امر پدر!
غم مخور ،چون هست فرزندت خَلف
وام تو بر عهده گیرد ، لاتَخف (۳)
****
آن پدر ، مُرد و پسر شد گورکن
هر شبانگه بعد دزدیّ کفن ...
خود نشستی بر فراز سنگ قبر
با خیال راحت و از روی صبر
اندکی بر گور ، غایط ریختی (۴)
بعدِ پایانِ عمل ، بگریختی
مردمان ، وقت زیارات قبور
چون که می‌دیدند آن گند و فجور (۵)
لعن می‌کردند ، هم بر اهرمن
هم دعا بر روح پیر گورکن
خَلق می‌گفتند ، کآن پیر زبون
گر چه بودی جاهل و نادان و دون
عیبِ او غیر از کفن دزدی نبود
خود ندادی گور را با فضله ، کود!
این پسر ، هم دزد آمد هم سَخیف
بعدِ دزدی ، گور را سازد کثیف
حال باید ، ساختن و سوختن
ای دو صد رحمت به آن یک گورکن!
****************************
۱ - مستور : پوشیده۲ - استنطاق : بازجویی ، اشاره‌ایست به روز قیامت۳ - لا تخف : متـــرس ، بیم مدار۴ - غایط : مدفوع ، نجاست۵ - فُجور : پلیدی ، کار زشت

۶۴ - دفتری تحریر کردی آن حکیم

دفتری ، تحریر کردی آن حکیم
در کنارش ، کودکش بودی مقیم
با قلم ، چیزی به کاغذ می‌نوشت
این عمل ، آمد به چشم طفل ، زشت
با پدر گفت : این سیه‌کاری ز چیست؟
کاغذی را تیره کردن ، حیف نیست؟
چون سیاه و تیره بینی روی من
می‌کنی فی‌الفور، شست و شوی من
حال ، بر اوراق ِ چون برف سپید
این سیاهی را چرا کردی پدید؟
چیست بر لوحی چنین ، خط‌ های کژ؟
هم چو راه روستامان ، کژ و مژ!
****
در جوابِ او فرو ماندی پدر
چون نبودی طفل را عقل و بصر
کودکِ نادیده تعلیم و ادب
کِی بداند این غرض‌ها را ، سبب
او چه داند کاین سیاهی ، حکمت است
نشر دانش ، آدمی را نعمت است
او نداند کاین سیاهی بر سپید
می‌تواند بس سپیدی آفرید...
لاجرم گفتی به قدر فهم او :
کاین سیاهی هست در اینجا نکو
نیست زیبا ، هر سیاهی ، هر کجا
خوش بود خال سیاهی ، چانه را
گفت کودک : گر بود اینجا نکو
کُن سیه ، هر جای آن بی‌گفتگو
کاغذت را در مُرکب خیس کن
روسیاهش چون دل ابلیس کن !
ورنه ، پس دست از سیه کردن بدار
کاغذت را در سپیدی واگذار!
****
این جهان و آن سیاهی‌های او
پیش چشمانت نمی‌آید نکو
هر سیاهی بر سپیدیّ جهان
هست بر میزان عقل تو ، گران
چون نمی‌دانی که تدبیرش ز چیست
بانگ و فریادی کنی ،کاین عدل نیست
نیست بی‌حکمت و از روی هوس
خلقتِ مردم گزای این مگس
از نگاهِ تو ، مگس ، نُقصان بود
غایتِ خلقت ، فقط انسان بود
از نظرگاهِ مگس هم ، آدمی
موجد شَرّست و هر نقص و کَمی!
تو چرا خواهی که جای کرکسی
یا به جای خلقت خار و خَسی
دشت و صحرا پر شود از بلبلان ؟
سبزه و گل بر دَمد در بوستان ؟
بلکه کرکس هم نماید این دُعا
کاین جهان پُر گردد از لَش مُرده‌ها !
****
از کسی ، جُوری اگر بر من رسید
من سیاهی خوانمش ، آن کس سپید
عدلِ بر تو ، بلکه ظلم ِ بر منست
عدل و ظلم اینجا نه تیره روشنست
پس بگو با من ، سیاهی چیستی؟
عدل و هستی ؟ یا که ظلم و نیستی
این سیاهی و سپیدی در کجاست؟
من چه دانم! حَدّ و قَـدّش با خداست (۱)
*******************************
۱ - حد و قد : حد و اندازه

۶۵ - کاش بودی حضرتِ آدم عقیم

کاش بودی حضرتِ آدم عقیم
تا که ول می‌گشت شیطان رجیم
هرکجا ، چشم تَری دیدی ز غم
کار ِ این ابلیس باشد بیش و کم
این جهان را از قفس انباشته
پیش پای هر که دامی کاشته
خلق او کردن و شَرّ انگیختن
پند ما دادن ، کزو بگریختن!
چیست علت ، خلق این امُ الفساد؟
تا دهد بنیاد انسان را به باد
گر که شیطان خود نبودی در میان
کِی نیازی بود بر پیغمبران
« آدمی » گمره درین عالم نبود
حاجتی بر « آدم » و « خاتم » نبود (۱)
خود نبودی زحمتی بر انبیا
وآن مرارت‌ها پی ِ ارشاد ما
گر که شیطان ، ریگِ کفش خلقت است
خلقت او بی دلیل و علت است
حکمتِ خلق چنین موجود چیست
حاصلش بی شک زوال آدمیست
****
در بیانِ این سؤال بی‌جواب
شرح‌ها کردند در صدها کتاب
جمله تألیفاتشان با قاعده
بس حکیمانه ولی بی‌فایده!
شرح ِ هر که این معما را گشود
« وصفِ فیل ِ خانهٔ تاریک بود » (۲)
چون نبودی شمعی اندر دستشان
رأیشان شد از سر حدس و گمان
****
نقش ِ شیطان چیست در اعمالِ ما؟
کو کُند هردم دگرگون حال ما
آدم و شیطان ، نه خصم یکدگر
هم رهند و هم قطار و هم سفر
بلکه بر ابلیس ،انسان شد ، بَـلَـد
تا درین غربت دهد او را مَدَد
آدمی را چنگ و دندان آنکه ساخت
بود آگه؟ این که شیطان را نواخت (۳)
آدمی ، ابلیس را از راه بُرد
با سیاهی‌های خود جانش فسرد
آدمی ، ابلیس را شد راهبر
نه غلط گفتم ، تو می‌خوانش پدر
عزم داری تا کنی با او ستیز؟
یابی از زندان او راه گریز؟
از چه می‌گردی که جویی منزلش؟
از تو بیرون نیست ، می‌جو در دلش
او درون تو اقامت کرده است
وز شرابِ نفْس تو ، گردیده مست
مرگ او کِی هست؟ روز فوت تو
شد مقارن موتِ او با موتِ تو
****
دیو و شیطان ،جز خیالی بیش نیست
جمله این‌ها نام رمز آدمیست
هست شیطان ، این سرشت آدمی
خود بدان افزای از دانش کمی
نفْس امّاره‌ست غالب بر بشر
دعوی لغوی بود ، بر او ظفر
نفْس دارد مِیل طغیان و جنون
کِی به شلاق خِرَد ، یابد سکون
هر که غیر این سخن سَر می‌کند
خود بهل تا لاف در غربت زند
خیر و شر ، چون هر دو در ذات مَنند
رشته‌ای بر گردنم افکنده‌اند
هر دو هم دارند بر من ، مُژده‌ای
این به نقدی وآن یکی بر وعده‌ای
دل ، گهی با او گهی با این یکیست
زین کشاکش مقصد و مقصود چیست
آنکه رَست از دام نفْسش ، کیست او؟
هر که باشد ، جز فرشته نیست او
من ندیدم ، گر تو او را دیده‌ای
محتمل ، دارای ضعفِ دیده‌ای!
*******************************
۱ - حضرت آدم و حضرت محمد (ص) خاتم النبیین ، اولین و آخرین پیامبران الهی۲ - اشاره‌ایست به حکایتی از مثنوی :
پیل اندر خانهٔ تاریک بود
عرضه را آورده بودندش هنود
از برای دیدنش مردم بسی
اندر آن ظلمت همی‌شد هر کسی
دیدنش با چشم چون ممکن نبود
اندر آن تاریکیش کف می‌بسود
آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد
گفت همچون ناودانست این نهاد
آن یکی را دست بر گوشش رسید
آن برو چون بادبیزن شد پدید
آن یکی را کف چو بر پایش بسود
گفت شکل پیل دیدم چون عمود
آن یکی بر پشت او بنهاد دست
گفت خود این پیل چون تختی بدست
همچنین هر یک به جزوی که رسید
فهم آن می‌کرد هر جا می‌شنید
از نظرگه گفتشان شد مختلف
آن یکی دالش لقب داد این الف
در کف هر کس اگر شمعی بدی
اختلاف از گفتشان بیرون شدی
۳ - نواختن : نوازش کردن

۶۶ - آن عرب اشتر به صحرا برده بود

آن عرب ، اشتر به صحرا بُرده بود
گرگی آنجا اشترش را خورده بود
او گمان بُردی که آن حیوان مست
از سَر ِ غفلت به هامون گم شده‌ست
هر کجا کردی ازآن اشتر سراغ
در پی‌اش گشتی به کوه و دشت و راغ
تپه ماهوری نبودی ، کآن عرب
اشتر خود را ازآن کردی طلب
در بیابان ، پست و بالایی نماند
کز عصای او بر آن جایی نماند
چون سحر ،خورشید سَر می‌زد ز کوه
بادیه می‌شد ز دیدارش ستوه
زین تکاپو بر تنش ، رَختی نماند
کفش او را در طلب ، تختی نماند
قامتِ امّید و آمالش خمید
چشم ِ فرجامش ز حسرت شد سپید
آشنایی با خِرَد ، دادیش پند :
بار ِ آمالی بر آن اشتر مبند (۱)
چشم خود را بر حقیقت باز کُن
رُو به کنجی تعزیت آغاز کُن
آن شتر بودی همه سرمایه‌ات
اعتبارت ، مرغ زرّین خایه‌ات
پس چرا غمگین نِه‌ای زین ماجرا؟
زین مصیبت گو نمی‌نالی چرا؟
آن عرب گفتش : به هامون تپه‌ایست
غیر آن موضع مرا امّید نیست
من سراسر دشت و هامون جُسته‌ام
جز همانجا ، که بدان دل بسته‌ام
کور سویی دیده‌ام در شام تار
ورنه کِی بودی مرا صبر و قرار
گر نیابم پشت آن ، مطلوبِ خویش
گردم از جُور فلک ، ریش و پریش
آنچنان در اشک ، غلتم ، زار زار
تا به حالم خون بگرید ، روزگار
****
تَـپّهٔ من صبح فردای منست
تا ببینم مژده‌ای در راه هست؟
هر شبانگه می‌دهم بر خود نوید
هان که اینک می‌رسد صبح سپید
گر چه می‌دانم که بختم مستِ مست
دیرگاهی شد که کنجی خفته است
گر بنوشد تشنه‌ای آب از سراب
بخت من ، آن روز برخیزد ز خواب
****
کاش هر کس تَـپّه‌ای را داشتی
یا چو من ، امّید فردا داشتی
پشتِ تَـپّه‌ ، بودی آن گمگشته‌اش
عمر رفته ، دولت بگذشته‌اش
کاش هر کس فرصتی را یافتی
تا گلیم ِ بخت خود را بافتی
کاش دنیا ، درس مِهر آموختی
تا که کمتر جانِ ما را سوختی
آنکه رسم جُور ، در دنیا نهاد
یا ستمکاری به انسان یاد داد
کاش بیند حاصل تعلیم ِ خویش
آدمی را با همه درندگیش!
*******************************
۱ - آمال : آرزو ، بار آمال : اسباب آرزو

۶۷ - با شرارت ، آتشی افروختی

با شرارت ، آتشی افروختی
دیگری را نه ، که خود را سوختی
این سَفَر ، رَستی ز آتش ،خوش مباش (۱)
هر چه در وقتش و هر چیزی به جاش
گر که چوبی می‌زنی بر دیگری
یک دو کمتر زن ،که بازش می‌خوری (۲)
« این جهان ، کوه است و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صدا » (۳)
****
هیزمی ناحق ز بُستانی بُرید
تا به آتشگاه عصیانش کشید
سوز ِ آهِ باغبان ، بر آن گرفت
آن شراره رُست و کم‌کم جان گرفت
مایهٔ حرصی بر آن کردش مزید (۴)
وز هوای نفْس خود ، در آن دمید
تا که آتش ، دودمانش برگرفت
وآن کمند صید او ، اخگر گرفت
می‌گدازد دوزخ از اشک یتیم
می‌رود آتش ازین جا بر جحیم
****
این سخن گویم اگر چه تازه نیست
لیکن از دانایی و حکمت ، غنی‌ست
دوزخ و جنّت ، درین دنیای ماست
اینکه گویی در سَما باشد ، خطاست
نعمتِ جنّت ، همین اقبال توست
فرصتِ اِعمال آن آمال توست
دوزخ آن طبع حریص آدمیست
آتشش هم غیر اَعمال تو نیست
هر که خود ، آتش به جانِ خویش زد
مار ِخود شد ، بر تن ِ خود ، نیش زد
جای آن آتش ، چراغی برفروز
کآن به جانت ، روشنی بخشد نه سوز
گر چراغ خانه‌ای روشن کنی
بر تَفِ جان سوز ِ خود ، آبی زنی
*********************************
۱ - این سفر : این بار ، این دفعه۲ - چوبی که زنی چو باز باید خوردن پس در زدن احتیاط باید کردن ( شاعر؟ )۳ - بیت از مثنوی مولاناست۴ - مزید کرد : افزود ، اضافه کرد

۶۸ - این شنیدم مُشرکی از باده مست

این شنیدم مُشرکی از باده مست
گفت با آن زاهدِ یکتا‌ پَرست :
پیش از آن ، کاین اولیاء و انبیا
متصل سازند ما را با خدا
حضرتِ حق ، حاجب و دربان نداشت
جبرئیلی قاصد فرمان نداشت
در گهش بر روی هر جُنبنده ، باز
کافر و مؤمن به چشمش ، یک تَراز
کس نمی‌گشتی به دنبال شفیع
کس نپرسیدی شریفی یا وضیع (۱)
خود نمی‌دیدی جوازی دست کس
بر سر یک سفره ، سیمرغ و مگس
هر کجا می‌شد جمالِ یار دید
صبحگاهان ، نامش از بلبل شنید
وصل ِ جانان ، شرط و آدابی نداشت
غمسرای عشق او ، بابی نداشت
چون دلِ من ، بارگاهش ، روز و شب
جار می‌زد : هر که‌ام کردی طلب!
کس نمی‌جستی تَقرّب با نماز
شرطِ دیدارش فقط بودی ، نیاز
هر کسی بی‌زحمتی بر دیگران
با خیالی ، بُت پرستیدی عیان
کس نپرسیدی که این همسایه‌ام
از چه رویی قبله‌گاهش شد صنم؟
کس نمی‌پُرسید ، نام مذهبت
وز نماز مُستحّب دیشبت
بر سر مَسلک کجا بودی روا ؟
جنگ بین امّت لات و عُزی (۲)
کس به نام نایبِ پروردگار
بُت پرستان را نبُردی پای دار
کس نشد آونگِ ظلمی از صلیب
یا که مُثله ، با روادیدِ حبیب (۳)
یک تن از آن بُت پرستان ِ دَغا
خود نمی‌بودی محارب با خدا
نه مسلمان و مسیحی و یهود
این جدایی بین انسانها نبود
مردمان بودند با هم ، یک دِله
همسفر با هم و در یک قافله
مقصدِ آنان همه باغ بهشت
بُت پَرست و راهب و پیر کنشت
راه دوزخ ، آن زمان دایر نبود
بیم آن هم در دل کافر نبود (۴)
****
تا یکی آمد ، کتابش در بغل :
کاین بود پیغام آن عَز و جَل (۵)
هر که او باور ندارد این کتاب
کار او در دنیی و عقبی خراب
گر عمل بر نَهْج این مصحف کنید (۶)
بی‌گمان یکسر به جنّت می روید
****
تا که مُهر آن صحیفه باز شد
انشقاق ِ مردمان آغاز شد (۷)
بت پرستی رفت و همراهش وفاق (۸)
وحدتی آمد سراسر افتراق (۹)
هر که نامی روی تو بنهاد و رفت
از تو احکامی به انسان داد و رفت
آن پیمبر ، یَهُوَه خواندی تو را
این اهورا گفتی‌ات و آن یک عُزی (۱۰)
شد نظرگاه رسولان ، مختلف
این یکی دالَ‌ ت لقب داد آن الف (۱۱)
باب تعبیر و تَخیّل ، باز شد
داستان کفر و دین آغاز شد
شد جدالی در میان مردمان
کفر تو ، ایمان من ، آمد میان
هر که کردی داوری ، بر دیگری:
من به فطرت مؤمنم تو کافری
آدمی ، در جنگ مال و جاه بود
حُبّ دین هم ، علتی دیگر فزود
کفر و دینی در خیال خویش بافت
بهر خونریزی دلیلی تازه یافت
****
این خدایان ،فرقشان جز نام ،چیست؟
بر سَر نامی تعصّب ، جاهلیست
جمله‌شان ، خواهان اعزاز بشر
از دل این خاک ، پرواز بشر
قصدشان ، معراج انسان زبون
عِزّتی دادن به این موجود دون
بر سعادت ، رهنمون کردن تو را
بر حذر کردن ز اهریمن ، تو را
همسفر کردن تو را با راستی
تا پس از مُردن ، نیابی ، کاستی
****
آدمی ، باید مُرادی داشتن
بر خدایی ، اعتقادی داشتن
نام آن را هر چه می‌خواهی بگو
زین اسامی ،‌خود غرض او هست و او
قصه‌ای را خوانده‌ام از مولوی
از حکایت‌های نغز مثنوی :
«چار کس را داد مردی ، یک درَم
آن یکی گفت این به انگوری دَهَم
آن یکی دیگر ، عرب بُد گفت : لا
من عنب خواهم نه انگور ای دغا !
آن یکی تُرکی بُد و گفت این بنم
من نمی‌خواهم عنب خواهم ازم
آن یکی رومی بگفت این قیل را
تَرک کُن ، خواهیم استافیل را (۱۲)
در تنازع ، آن نفر جنگی شدند
که ز سِرّ نام ها غافل بُدند
مشت بر هم می‌زدند از ابلهی
پُر بُدند از جهل و از دانش تهی »
****
کعبه و بت ، خود نمادی بیش نیست
عابدان را نیّت و مقصد ، یکیست
تو کنی تعظیم کعبه ، من صنم
هر دو می‌جوییم او را تا عدم
پس بگو تکفیر مُلحد از چه روست؟
نفْس او هم دائمًا درجستجوست
خود چه می‌گویی که او یابنده نیست
زانکه هر جوینده‌ای ، یابنده ایست
****
گفت او را زاهد روشن ضمیر
نکته‌ای می‌گویمت ، عبرت بگیر
زورقی راندی درین بحر عمیق
کاندرین طوفان بود دریا ، غریق
کعبه با نقش نگاری جان گرفت
بت ، نماد خویش از شیطان گرفت
چون ندانی فرق لعل و سنگ را
از چه گویم با تو نام و ننگ را
کس نمی‌سازد نگین از سنگ و گِل
سر بنه هر جا که دیدی پای دل
کوی اغیار از کجا و کوی یار
بانگ زاغست آن و این صوت هَزار (۱۳)
سختی خار از کجا و لطف گُل
طبع سرکه کِی دهد مستی مُل (۱۴)
هر دوشان با کلک صانع ، نقش شد
لیکن آن جانکاه و این جانبخش شد (۱۵)
در بیابان گر نباشد ساربان
راه خود را از که می‌جویی نشان
این رسولان ، خود نشان این رهند
پیش پای تو چراغی می‌نهند
گر درین ظلمات ، نشناسی مسیر
چون چراغ راه دادندت ، بگیر
شمع راهی گر به دستت اوفتاد
حفظ آن کن از گزند تند باد
تند بادت شد همان اغوای نفْس
خود مشویی جامه در دریای نفْس
رو بیآور دامن نوحی به کف
چون به گرداب اندری از شش طرف
گر تو می‌دانی که راه از چاه چیست
جایگاهت مسند پیغمبریست!
********************************
۱ - شریف : انسان بلند قدر ۱ - وضیع : شخص فرومایه۲ - لات و عزی : دو بُت معروف دوران جاهلیت عرب۳ - حبیب : در این جا به معنی خداوند. اشاره‌ایست به اربابان دین که به نام نیابت از جانب پروردگار ، حکم مرگ صادر می‌کنند.۴ - کافر : بی دین ، به دو صورت کافِـر و کافـرَ ، خوانده شده است. از انوریست : چو از دوران این نیلی دوایر زمانه داد ترکیب عناصِر چو خاموشی بود کفران نعمت درین معنی چه خاموش و چه کافِر۵ - عز و جلّ : عزیزست و بزرگ و ارجمند. جمله‌ایست که به دنبال نام خدای تعالی آرند.۶ - نهج : راه و روش ، طریق واضح۶ - مصحف : به طور عام به کتاب اطلاق می شود و به صورت خاص به کتب آسمانی.۷ - انشقاق : پراکنده شدن۸ - وفاق : همراهی کردن. سازواری کردن۹ - افتراق : از یکدیگر جدا شدن۱۰ - یهوه ، اهورا ، عزی : اسامی خداوند در ادیان و عقاید۱۱ - مصرع برگرفته از مثنوی مولاناست.۱۲ - عنب ، ازم ، استافیل : نام انگور در زبان‌های ، عربی ، آذری و ترکی عثمانی است.۱۳ - هَزار : بلبل ، هزار دستان۱۴ - مُل : شراب انگوری۱۵ - از نظر قواعد ادبی ، کلمات « نقش » و « بخش » نمی‌توانند قافیهٔ دو مصرع یک بیت باشند. اما این دو واژه با قرابت آوایی‌شان ، به عنوان قوافی دو مصرع این بیت به کار گرفته شده‌اند و با خوش‌نشینی و هم نوایی‌شان ، اصراری برای تغییر آن نداشتم.

۶۹ - آن یکی گفتا به مُلا نصردین

آن یکی گفتا به مُلانصردین :
گر به علم و عقل خود داری یقین
از چه دائم ، گول مردم می‌خوری؟
آبروی هر چه عاقل می‌بَری؟!
گفت مُلا : مردم این روزگار
مردمانِ رو سیاهِ نابکار!
گر چه پندارند ، پاک و بی‌غشند
یکدگر را می‌فریبند و خوشند!
دستشان در جیبِ گرم یکدگر!
از سَر انگشتانشان ریزد هنر
کسبِ روزی‌شان شد از راه دغل
شد همه سرمایه‌شان گول و حِیَل
حُقه‌ها دارند اندر آستین
حیله‌هاشان جمله بکرست و نُوین
تا شوم واقف به یک ترفندشان
نوع دیگر اُفتم اندر بَندشان
کذب‌هاشان را چنان آراستند
تا که پنداری صدیق و راستند
دائماً یکسان نباشد گول‌شان
نو به نو ، گول است در کشکول‌شان
منصفانه ، گر قضاوت می‌کنی
پس چرا ما را ملامت می‌کنی؟
بشنو از من نکته‌ای معقول را
کِی دو باری خورده‌ام یک گول را
هر قَـدَر من می‌شوم ، هشیارتر
زین جماعت نیستم ، مَکّارتر
« گول »‌‌‌شان ، هر روز با شکلی جدید
از جوال مغزشان آید پدید
حیلهٔ این قوم ، پایانیش نیست
تا به روزی که به تَن ، جانیش نیست
******************************

۷۰ - ابلهی ، مهمان شد اندر مجلسی

ابلهی ، مهمان شد اندر مجلسی
کاندر آن بودند از مردم بسی
جایْ تنگ و میهمانان بی‌شمار
پس شدی با دربِ مجلس همجوار
چون به جای خویش گشتی مستقر
حلقه‌هایی دید آویزان به در
پس ز روی شیطنت ، چون بچه‌ای
حلقه‌ای شد در کفَش بازیچه‌ای
حین ِ بازی ، بندی از انگشت او
رفت در آن حلقهٔ آهن ، فرو
حلقه تنگ و عقل ِ ابله ، تنگ‌تر
گویی افتادی به انگشتش شرر
آنچنان آماس کردی عضو او
کز جگر آمد بُرونش های و هو
صورتش چون عضو محبوسش ، سیاه
عیش ِ مردم شد ز غوغایش ، تباه
میهمانان ، گِرد او جمع آمدند
در پی تدبیر این مشکل شدند
بهر چاره ، هر کسی سویی دوید
تا که آهنگر به فریادش رسید
این به تسکینش گلاب و قند داد
دیگری از رأفت او را پند داد
بعدِ اتمام ِ گلاب و قند و پند
حاضران هر یک به جای خود شدند
بار دیگر ، ساعتی نگذشته بود
روی ابله شد چو انگشتش کبود
نعره‌ای آن سان ز سینه برکشید
کز غریوش ، زَهره مجلس درید
اهل ِ مجلس ، سوی او بشتافتند
نوبتی دیگر به بندش یافتند
باز هم کردند آهنگر خبر
تا گره بگشود یک بار دگر
جای آهنگ و صدای عود و چنگ
گوش مجلس پر شد از آوای زنگ
آن یکی کردش شماتت : کای فلان
از چه زحمت می‌دهی بر مردمان؟
بر سرت آمد بلایی بار پیش
چون نگیری تجربت از کار خویش؟
گر به کوی یار هم ، مارت گزید
دیگر از آن کوی باید پا کشید
****
مرد احمق گفت : این باشد درست!
من گرفتم عبرت از بار نخست!
لیک گفتم تا که یک بار دگر
با طمأنینه و صبری بیشتر...
آزمایم ، تا یقین حاصل کنم
قادرم خود ، رفع این مشکل کنم؟
پس گمانی در سر من اوفتاد
این یکی شاید کمی باشد گشاد!
یا اگر این هم چو قبلی تنگ بود
بلکه بتوان بر گشادی‌اش فزود
لاجرم ، شک را به دور انداختم
با جسارت سوی حلقه تاختم!
گر چه از درد و فشارش سوختم
لیک ، کُلی تجربه اندوختم!
****
کی بگیرد عبرت این نوع ِ بشر؟
آدمی ، آدم نخواهد شد دگر
گر چه طی شد عمر او در آزمون
روسفید از آزمون نآمد برون
خود نگیرد عبرت از اعمالِ خویش
شد مکرر قصه سوراخ و نیش
چون چراغ از تجربه دارد به چنگ
از چه رو پایش مدام آید به سنگ؟
گر چه عزمش راسخ است و یک کلام
توبهٔ صبحش‌ نمی‌ماند به شام!
تا به تصمیماتِ سُستش پی بَرید
داغ‌های پشت دستش بنگرید
آدمی ، دارای عقلی ساده است
نام آن را هم خِرَد بنهاده است
*****************************

۷۱ - آن یکی گفتا به مردِ یخ فروش

آن یکی گفتا به مردِ یخ فروش
پس متاع و جنس دکان تو کوش ؟
گفت : بازار متاعم گرم نیست
گر گران وزن است ، سودش اندکیست
چون نبودش مشتری از خاص و عام
روی دستم ماند و کم‌کم شد تمام !
******************************

۷۲ - واعظی می‌گفت در روز حساب

واعظی می‌گفت در روز حساب
بـر تنوری داغ‌تر از آفتاب
تشتِ زرّینی بر آتش می‌نهند
وانگهی بر هر که فرمان می‌دهند
تا که بی‌اُمّیدِ اغماض و گذشت
ایستد پای برهنه روی تشت
پس به دنیا آنچه از اموال داشت
وآنچه بر میراث‌خوارانش گذاشت
ضمن ِ آنکه ، نام هر یک می‌بَرد
همزمان ، تعدادشان را بشمرد
****
شاه با بُهلول ، پایِ وعظ بود (۱)
جمله اظهارات واعظ می‌شنود
خاطرش آمد از آن دینار و گنج
مالِ بادآوردهٔ بی‌دسترنج
آنچه را کز حرص و آز اندوختی
یا به کسبش ، جان مردم سوختی
مُلک و کاخ و باغهای غصبی‌اش
وآن کنیزانِ جوانِ ماه‌وش
آن همه دکان و انبار و متاع
کز شمارَش ، ایزد افتد در صداع (۲)
پس ز وحشت رفت در فکرت فرو
خشک شد از هول ، آبش در گلو
دید چون بهلول ، حالِ شه تباه
از تَـرَحّم کرد بر رویش نگاه!
شه ز روی طعنه با بهلول گفت
تو مگر اموال بتوانی نهفت؟
همچو من ، باید که تک تک بشمری
کِی توانی جان ز آتش دربَری؟
گفت با شه ، گو که آتش برنهند
روی آن هم سینی‌ای از زر نهند
تا بدانی فرق ِ تو با بنده چیست
می‌شمارم ، هرچه دارم هست و نیست
****
چون مُهیّا شد بساطِ آزمون
کفش خود آورد از پایش برون
دورخیزی کرد و بر سینی بجَست
جمله‌ای گفت و ز استنطاق رَست : (۳)
آنچه بُردم ، بر تنم این خرقه بود
آنچه خوردم ، نان جو با سرکه بود
****
این جهان را همچو دریایی بدان
کاندر آن غرقند خیل مردمان
هرچه حرصت بیش گردد ، لاجرم
عمق آن ، یابد فزونی دم به دم
تا که آخر ، گم کنی پایاب را (۴)
از سر ِ خود ، بگذرانی آب را
غرقه در غرقابِ نفْس خود شوی
ای امان از این حُطام دنیوی! (۵)
گر بخواهی تا که بر ساحل رسی
در کمالِ عافیت ، منزل رسی
هرچه مالت بیش ، بارت بیش‌تر
هرچه بارت بیش ، جانت ریش‌تر
کیسه‌ای زر ، گر ببندی بر میان
غرقه خواهی شد ز سنگینی آن
شد سبکباری‌یِ تو ، راه نجات
تا که بگریزی ز گردابِ ممات (۶)
زر اگر چه موجب آسایش است
آدمی ، اندر پی ِآرامش است
گر که دیواری ز زر برمی‌کشی
تا بدان مأمن نمایی دلخوشی
زر ، پناهت نیست چون غم رخنه کرد
کُن نگه ، غم با دلِ سنگت چه کرد؟
دلبرت در بر ولی غم ، بر در است
تن در آسایش ولی جان ، مضطر است
انگبین گر می‌خوری ، آخر چه سود
بغض اگر راه گلویت بسته بود
« مِی » اگر نوشی و ساقی ، غم بُـوَد
« مِی » نه بر آلام ِ تو مرهم بُـوَد
وقتِ مستی ، چون بگریی زار زار
مِی رها کن ، مایهٔ شادی بیار
با دلی خوش ، نانِ جو گر می‌خوری
لذتی از زندگانی می‌بَری
گر کباب ، آغشته با خون جگر
حرص دنیا از چه خوردی این قَـدَر؟
وای بر من ، وای بر تو ، وای ما
می‌کنیم این ظلم‌ها بر خود روا
با تن ِ خود آشنا ، با جان ، غریب
حاصل یک عمر ، شد تن را نصیب
تا به کِی باید کشیدن بار تن
« تن رها کن ، تا نخواهی پیرهن »
********************************
۱ - بهلول بن عمرو الصیرفی معروف به بهلول مجنون. وی در حدود ۱۹٠ هَ.ق. درگذشت. وی از « دیوانگان عاقل » خوانده شده و دارای سخنان شیرین است.
۲ - کز شمارَش : که از تعداد و شمارهٔ آن۲ - صُداع : دردسر ، زحمت۳ - استنطاق : بازپرسی۴ - پایاب : آب کم عمقی که پا به ته آن و بر روی زمین برسد.۵ - حُطام دنیوی : مال و منال دنیا۶ - ممات : مرگ ، فوت۷ - مصرع از قاآنی ست.

۷۳ - مرد عیاری ، سواره ، حین ِ گشت

مرد عیاری ، سواره ، حین ِ گشت
از بیابانِ فراخی می‌گذشت
بر زمین ، گسترده بودی آفتاب
از بخار آهِ خود ، فرش ِ سراب
چشمهٔ خورشید ، در صحرا روان
خاک ، در اندوهِ خار نیمه جان
آسمان را قطرهٔ اشکی نماند
ورنه در سوگ بیابان می‌فشاند
****
یافت شخصی را به ره آن رادمرد
تن گدازان بودی‌اش جان نیم‌سرد
از تفِ جانسوز صحرا رو به موت
در گلو ، خشکیده بودش حرف و صوت
دستی از رحمت به روی او گشاد
جرعه‌ای از مَشک خود آبیش داد
قطره قطره جان به حلقومش چکاند
پس مَدَد کردش و بر زینش نشاند
تا که قدری ، مردِ تشنه جان گرفت
دیو نفسش دامن شیطان گرفت
اسب و زین را دید و افسار و لگام
روی زین ، شمشیر خفته در نیام
پس ز بی‌شرمی طمع بر مال برد
باز هم انسان ز شیطان گول خورد
گفت با خود گر بتازم اسب را
این پیاده کِی رسد بر گـَرد ما ؟
من به این مَرکَب نیازم بیش ازوست
چون چنین اسبی به عمرم آرزوست
او جوانست و قوی و پُر توان
بگذرد از این بیابان بی‌گمان
گر که عمرش بر جهان باقی بُـوَد
باز کوشد صاحب اسبی شود
****
این چنین ، وجدان خود ، آسوده کرد
پس کرامت را به خون ، آلوده کرد
شرمش از چشمانِ وجدانش چو ریخت
پس نهیبی زد بدان اسب و گریخت
آن جوانمردش ز دور آواز داد :
کای نمک‌نشناس پستِ بَـدنهاد
این سخن را گوش کن وآنگه گریز
چون ندارم با تو من قصدِ ستیز
گول اگر خوردم ، نه از فنّ ِ تو بود
از سَر ِ غفلت ، فلک ، عقلم ربود
گرچه بُردی جملهٔ اموال من
من نمی‌گویم تو هستی راهزن
هر دومان ، بازیچهٔ مکر فلک
هردومان خوردیم از دستش کلک
از تو وجدان بُرد و از من ثروتی
بر تو تهمت خورد و بر من آفتی
مالِ من دزدید و بخشیدش به تو
از تو هم دزدد ، ازو غافل مشو
نعمتی را داده بود و پس گرفت
کار این دنیا غریب است و شگفت
من که مالی از حلال اندوختم
این چنین از ظلم دنیا سوختم
وای بر تو ، تا سرانجام تو چیست ؟
باید از اکنون به پایانت گریست
آسمان چون ناظر اعمال توست
کج مرو ، بشتاب در راه دُرست
هرچه بود این ماجرا بر من گذشت
من توانم جان بَرم زین خشکْ دشت
لیک ، چون بر محفل یاران رسی
خود مگو این ماجرا را با کسی
شیوهٔ نامردمی شایع مکن
سُنّت مردانگی ضایع مکن
گر مرا بر خاک بنشاندی چه باک
پس مَیفکن « رادمردی » را به خاک
مردمان ، گر ماوقع را بشنوند
کِی بر آیین مروت بگروند ؟
گر کسی بر این حکایت پی بَـرَد
کِی دگر راه فتوت بسپرد ؟ (۱)
گم شود نام اعانت از جهان (۲)
از کَـرَم ، دیگر نمی‌ماند نشان
دست یاری ، کس نیازد سوی کس (۳)
کس نباشد بر کسی فریادرس
رحم اگر بر من نکردی ای دغا (۴)
بر « جوانمردی » ترحُم کن روا
گر نسازی رَسم « مَردی » پایمال
آنچه از من بُرده‌ای ، بادت حلال
*****************************
۱ - فُتُوت : جوانمردی ، کرم ، بخشندگی۲ - اعانت ، اعانه : کمک کردن ، یاری۳ - یازیدن : قصد کردن۴ - دغا : دغل ، نادُرُست

۷۴ - مونس ایام تنهایی من

مونس ایام تنهایی من
همدم دوران شیدایی من
ای انیس حجره و گرمابه‌ام
شادی از من می‌گریزد ، من ز غم
آنچه می‌دانی ز عشق ،‌ار دَم زنی
آتشی بر جملهٔ عالم زنی
آن جوانی ، « نوبت فردوس » بود (۱)
آن عزیز رفته را از ما درود
چرخ گردون ، دشمنی با ما نداشت
دل ، برای غصه اصلاً جا نداشت (۲)
در دل ما جُز غم جانان نبود
دردی ار دل داشت ، بی‌درمان نبود
آنچه شور زندگانی داشتیم
در گُذار عمر جا بگذاشتیم
سفره‌مان پُر بود از عشق و امید
تا که کم‌کم نوبت پیری رسید
بر حدیث عشق ، رنگ خون زدند
آتشی در خرمن مجنون زدند
مرگِ تدریجی است پیری ای عزیز
زین مصیبت لااقل اشکی بریز
کس ندیدی خیر ازین عمر دراز
حاصل ازآن چیست جز عجز و نیاز؟
« نوبت دوزخ » ، کهنسالی ماست
انتهای ره ،چنین ظلمی ،چراست؟
دوزخ اینک ، همره پیری رسید
وقت جان دادن به تأخیری رسید
گر چه گَرد ره هنوزم بر تن‌ست
بانگی آید ، موسم برگشتن‌ست
گویی اینجا فرصت اتراق نیست (۳)
« فارغ البالی » درین آفاق نیست
عمر اگر جاوید بودی ، وای من
تا کِی آخر ، غصهٔ فردای من؟
نیک‌بختی‌ ،‌حرف لغوی ،بیش نیست
مرگ ، پایان خوشی بر زندگیست
از« سعادت » در کتاب روزگار
مصرعی دیدم و آن هم کم عیار
«‌تیره روزی‌» را حکایت‌ها بسیست
مستقل ، او را کتاب و دفتریست
نیست در آن لفظی از شعر‌« ‌سپید ‌»
دفترش بر چاپ پی در پی رسید!
****
امشب از پروانه‌ها حَظی ببَر
چون نمی‌سوزد چراغت تا سحر
تشنه‌ای؟ در جستجوی آب باش
دلبر از ره می‌رسد ، بی‌تاب باش
در پی دُردانه در ساحل مگرد
از چه جویی در دلِ بی‌عشق ، دَرد
دُرّ اگر خواهی به دریا می‌زنی
بهر شیرین ، بیستونی می‌کنی
یک صدف ، روزی به ساحل یافتی
پس بدآن ، وصفی ز دریا بافتی
قطره‌ای خواندی ازین دریای راز
در خیال خود ازآن دریا مساز
****
باز امشب ، دل هوای یار داشت
این چنین شبها دلم بسیار داشت
با غم ِ عشقش ، دلم را شاد کرد
غم نبیند ، خانه‌ام آباد کرد
پا به پایم بُرد در دشت جنون
تا دلم از آب و گِل آمد بُرون
هر کجا افتاد ، دست دل گرفت (۴)
دست او را تا رسد منزل ، گرفت
یک غزل ، با یاد او خواهم سرود
گرچه می‌دانم ، دلش با من نبود
****
کاش ، بختم بر سر ساز آمدی
این جهان ، از کین خود باز آمدی
کاروان عمر ، راه رفته را
نوبتی دیگر ، ز آغاز آمدی
نغمهٔ پُر شور شیدایی من
در هوای تو به پرواز آمدی
وعده کردی تا مرا در خون کشی
وقت کشتن ، بر سر ناز آمدی
گفته بودی کز دلم بیرون روی
از خیالت پس چه شد ،باز آمدی
****
در درونم آفتابی خفته است
چهره از خلق جهان بنهفته است
نشتری زَن بر رگم تا خون جهد
خونِ صدها عاشق مجنون جهد
از چه در دل‌ها دگر سوزی نماند
چونکه دیگر ، آتش افروزی نماند
....................................................
..........................................ناتمام
*****************************
۱ - نوبت فردوس : فرصت و مهلت بهره بردن از اوقات طلایی عمر۲ - این مصرع را این گونه نیز می‌‌توان خواند : غم ، برای ملک دل ویزا نداشت!۳ - اتراق :توقف و ماندن مسافر در جایی۴ - هر کجا افتاد : هر جا که ممکن شد. هر کجا که پیش آمد. البته فعل « افتاد » می تواند به « دل » در مصرع قبلی نیز بازگردد. در آن صورت معنای مصرع به این شکل خواهد بود : هر کجا که دل ، از پای افتاد [ نا امید شد ] ، دست او را گرفت.