پیشنهادات  

کامبیز صدیقی کسمایی - آواز قناری تنها

گفت و شنود

در دست آسمانشد باز چتر قرمز خورشید و ناگهانرگبار درگرفت. باران و آفتابزیباست.نیست؟هست. آه ای قشنگ! نام تو آیا چه است؟گفتبا ناز:نوبهار.

رگبار

تازه شکفته بودبر شاخه های خانه دوصد گل کهناگهانرگبار درگرفت. امسال نیزیک سیب سرخ راروی درخت خانه نمی بینم...

شعر بی نام

شادمان هرگز نیستدر قفس هیچ قناری، ای دوست!هیچ آهو در دامهیچ ماهی بر خاک. من قناری اسیری هستم.آهوی در یک دام.ماهی یی دور از آب.

آرزو

ناسروده های من سروده باد. باز، گر نمی کندیک گره ز کار منیک گره ز کار دیگران که در شکنجه اندناسروده های من، همیشه ناسروده باد.

چشمه

شفاف آنقدر که؛ به ژرفای آبهر سنگریزه،پرواز ناگهانی یک سینه سرخ رااز نوک شاخه ای که تکان می خوردمی بیند.

طرح ۱

شب آخرین ستارهٔ خود رادر پای روزافکنده است.اکنونخورشیداین آخرین ستارهٔ بدبخت رادر زیر پای خودله می کند.

طرح ۲

آبشخور کدام پلنگ استاین آبِ صافِ راکددر جنگل بزرگ؟ تا اینکه از پیالهٔ دستممن جرعه جرعه آب بنوشمزانو زدم به خاک.

طرح ۳

شادم که باز گل ز گل من شکفته استگفتی: چرا؟ و منگفتم:زیرا گذاشتیپا را دوباره بر سر این باغ، ای بهار!

طرح ۴

سردم شده است.سر را به روی سینهٔ من بگذار.ای از برای حس غریبِ دو دست منگرمای آفتاب!

شکار

یک صبح سردو مرگ،در جنگلی به هیئت مرد شکارچی. شلیک یک گلولهپرواز ناگهانی فوج پرندگان... در پای آبگیر،آنکیک قطره خونیک مشت پر...

فراز

جنگل پریده استاز خواب ناز، چون که در این هنگام،پاییزدر این مسیر، نالهٔ صد برگ زرد را- در زیر پای آن که زِ من ناگهان گریخت -اکنون بلند کرد. اکنون دوباره پنجه به قلبم کشیده استحسی شبیه حس پلنگی که ناگهان،یک آهوی فراری در دور دست رابا آن نگاه تندِ شرر بار دیده است.

خرمن

می سوختخرمن میان شعلهٔ آتش که ناگهانمردی رسید.گفت:آنان گریختند. غارتگرانشاید که شادمان همه از این که هر چه بودبردند و سوختند.امااز قلب ما به جان تو، این کینه را هنوز...این خشم را هنوز...

انفجار

باروت نیستمامامن یک جرقهبا انفجار فاصله دارم. گاهیدر شهریک بهانهٔ کوچکآغاز دلخراش کتک کاری است.در شهر هیچ کسامشب چرا بهانه به دستم نمی دهد؟ من یک جرقه...

تراکتور

روز پیشخان تراکتوری خرید.این خبر - مثل بمب -منفجر میان کلبه های روستا شده است. روز بعدناگهان، مباشر بزرگ و کدخداخان و امنیه به سوی منحمله ور شدند. از زمین کوچکی که من به روی آنشخم می زدمرانده می شوم.من که یک اجیر ساده ام.من و گاو منمن و گاوآهنم.

دعای نیازمندان

ما را به دیده خواب نمی آید.در پای یک حصاردر زیر سرما گیوه های پارهٔ خود را گذاشتیم. ما نان نخورده ایماما به جای نانامشب چقدر خونِ جگر، باز خورده ایم. هر چیز داشتیماز ما گرفته ای.باشداماای روزگار...! کینهٔ ما را ز ما مگیر.

پرنده

در بهار شب، درخت آسمان شکوفه کرد.ناگهانآن پرندهٔ سپید بالپای چشمه ای مرا درود گفت.در همین زمان که ماهتابزیرکانه از میان شاخه ها، مرا نگاه کرد و خنده کردمن به سوی آن پرنده بال می زنم.

ایکاش...

یاران، مرااز سرزمین پاک فلسطین صدا زدنداز «رمله» و «جلیله» و «لیدا». ایکاش چون عقابمن بال داشتم.

کوه

زیباستآن قلهٔ رفیع. ای کوه!زیبایی ترامی باید، از دریچهٔ چشم عقاب دید.

بالای تپه

با سنگ ریزه ایدر آب برکه دایره ای رسم می کنم. آنکبالای تپه، طرح سواری که پشت اوستبر آفتاب.

خورشید

فریاد زداز لابه لای شاخه و برگ درخت سیب:«اینک منمخورشید، در بدایت تابش». خواب از سر کدام پرنده، پریده است؟

تردید

در افق نظاره می کند.مثل یک تبسمِ قشنگبر لبان کودکی که در میان گاهواره خفته است. چون ستارهٔ سحریک پرنده بر فراز شاخه ای که تاب می خوردبین رفتن و نرفتن استخاره می کند.

شب یلدا

ای چاره ساز!گویا نه هیچ بر سر این کوهاندیشهٔ طلوع... در این سیاه شب - شب یلدا-تنهابیدار من.هر کس به خواب ناز...

با آن ردای زرد بلند

آنکپاییزبا آن ردای زرد بلندش، میان راه... پاییزتا در خیال چیدن گل ها دوباره رفتدر جنگل بزرگاز غصهٔ چپاول گل های سرخ و زردهر چلچله به جانب خورشید بال زد.

وقتی ماهی ها را می بینم

انگشت من، اشاره به یک رود می کند:آنک، هزار ماهی زنده میان آب.ناگاهیک فاختهبا حیرتی شگرفدر دور دست بر نوک یک شاخه گفت: - کو؟ خود را فریفتنکافی است.در این مسیرآنک هزار ماهی مرده به روی آب...

هیزم شکن

این جای پادر کوره راهِ جنگلِ پر گِل، از آنِ کیست؟- «هیزم شکن». این هم صداآه این صدا، صدای تبر هست، نیست؟- هست. هیزم شکنبا هر درخت، دشمن دیرین است.

بهار

دارد بهاربا عطر مستی آور گل هااز سرزمین دور غریبی به سوی منمی آید. اینقدر هم قشنگ...؟!مانند نوک طوطی وحشیاز ذوق ناگهان، رخ من سرخ می شود. آه ای زمین!این سبز جامه را،مانند مهربانی،مانند عشق،از من مگیر.

در پای یک رود

در زمینی که همه دشمن هم هستندو کسی را به کسی مهری نیستبی قرارم امروز. برگی از شاخه فرو می افتدو نگاهم با آن... می رود با امواجباز برگی و نگاهم با آنمی رود تا آن دورمی رود تا دریا. کاش این رود که در دره به خود می پیچدبی قراری مرا هم با خود،تا دلِ تیرهٔ دریا می برددر دل تیرهٔ دریا می ریخت.

با ما پلنگ ها

در دور دستبالای کوهآنک پلنگ هااز صخره ای به صخرهٔ دیگردر لحظهٔ جهش... امابا ما پلنگ هااینجا نه هیچ میل به جنبش.سر را نهاده بر سر دست و نگاه مادر دور دست...

عقاب

شکسته بال او از تیرِ جانکاهی ولی مغرور،نشسته همچنان بر قلهٔ یک کوه.گشوده بال پرواز، نگاه وحشی خود را به سوی بی کران دور.نمی دانم که این مجروح آیا در چه رویاهای شیرینی است؟نمی دانم که در آن خطه های بی نهایت دور آیا او چه می بیند؟نمی دانم چه می خواهد؟ دوباره دسته دسته کرکسان در آسمان ها بال افشانند.ندارد او – دریغا! - طاقت پرواز.شکسته بال او از تیرِ جانکاهی ولی مغرور،نشسته همچنان و همچنان بر قلهٔ یک کوه.

بیابان

اختری روشن نیستدر بیابان تا منجای پاهای کسی را بینم. شده اموازده از جنگِ درونم ای دوست!خسته دیگر از شب.من چه تنها شده ام می بینی؟با چه وحشت در راهگام بر می دارم. هیچ کس با من نیست.

محاصره

آنکیک فاجعه که در شرف تکوین ... در دشتمانند یک کمان، از یک بزرگ دایرهده ها گرگدر یورشی عظیم. از گله دور،یک بره در محاصره - ای داد!آنکیک دایره - تمام...

گل مرداب

زیباستاین نازنین.زیرا عزیز!گل در میانِ بستر مرداب هم «گُل» است.

اردک ها

وحشتی از شب طوفانی نیستفوج اردک ها راهمچنان می خوانند.

در دوزخ اتفاق افتاد (برای محمد روشن عزیز)

در پای چاهِ بادیه ای، آرد می کند او- دانه دانه - هستهٔ خرما را.در پای چاه بادیه، من سخت شرمناک. ناگاه، مردی کنار منبا دست خود، اشاره به آن دور کرد و گفت:«آنجا نگاه کن ...آنجا!»- آیا چه دیده است؟ در زیر آفتابمن هر دو دست راچون سایبان دیدهٔ مشتاق می کنممی بینمدر انتهای بادیه - آنجا که هیچ نیست غیر از غبار -با زین و برگِ کج شده، یک اسبِ بی سواردارد به سوی خطِ افق تند می دود.

تعقیب در دره

به تماشای ما کسی آمد.گفت با آفتاب؛ روزِ بلندگفت آبشخوری، به یک آهوگفت با دره، آبشاری خُرد: «به تماشای ما کسی آمد». از سرم تا که دست بردارندمن به آنها چه می توانم گفت؟ زیر این بی کرانِ نیلی رنگدر علف ها و بوته ها، بر خاکردِ پای آن گرازی راکه شبیخون به کشتزارم زدمی کنم با تفنگِ پر تعقیب. هان...! شنیدی تو یا که نشنیدی؟این صدا را که در کمرکش کوهباز می پیچد و باز می پیچد:به تماشای ما کسی آمد.

چنگی

چه شب سرد و تلخ و دلگیری است.خوبِ من، مهربانِ من، ای دوست!مثل یک قوچ کوهیم؛ وحشی.مثل یک شیر شرزه پر زورم.چنگ بر گیسوان چنگش زدخواند چنگی، دوباره چنگی خواند:خوبِ من، مهربانِ من، ای دوست!می توانم اگر چه اسبی رابا سوارش به روی شانهٔ خویشبگذارم به دور خود چرخم،می توانم اگر چه با یک مشتافکنم بر زمین پلنگی را،خوبِ من، مهربانِ من، ای دوست!می کنم با وجود این احساسقرن ها پیرتر زِ خود هستم.چه شب سرد و تلخ و دلگیری است.

این نجیب...

از شاه بیت هر غزلِ عاشقانه استآن چشم ها، به جان عزیزان؛ قشنگ تر. از پای خیمهٔ چه کسی او فرار کرد؟آیا کدام مردآیا کدام طایفه در جست و جوی اوست؟ مسحور خویش کرداکنون مرااین باد پایِ سرکش، این خوب، این نجیب!مبهوت مانده ام!در بازوان منگویی توان این که کمندی بیفکنمدیگر نمانده است. آن چشم ها، به جان عزیزان؛ قشنگ تراز شاه بیت هر غزل عاشقانه است.

آبادی

پای درختِ پیرِ صنوبر، کنارِ رودگپ می زدیم زِ آنچه که بر ما گذشته بوداز آفت و هجوم ملخ ها به کشت زار. پیری که چوب دستیِ خود را به دست داشتمی گفت: « هوم!من هیچ گاه این همه غمگین نبوده ام».آهی کشید از دل و آنگه ادامه داد:«اینجاتنها کسی که - ای پسرم!- هیچ وقتبی کار نیست- آنکسرگرم کار - گورکن پیر دهکده است». تنگ غروب بود.

سوگ

«های...! اینجا چه خبر...؟ » می پرسم.مرد ماهی گیریکه به اندازهٔ من حیران استو به اندازهٔ آنهای دگر غمگین، گفتکه: «در آن قلبِ بزرگ دریابادبان های برافراشته ای را دیشب،صاعقه آتش زد...» آنقدر غمگینمکه دلم می خواهدروی دامان زمین بارم اشک... دریا ...دریا... سوگواران! به شما با چه زبانی آیاتسلیت باید گفت؟

خواب

«-هی! سیاهی!» هنوز می پیچداین صدا، مثل رعد، در گوشم.«-هی سیاهی تو کیستی؟...» و آنگاه:«اسم شب را به ما بگو» پرسیدگزمه ای زیر نور یک مشعل«اسم شب را به ما بگو...!» « - رستن»گفتم و دور خویش چرخیدم.بعد......این قصهٔ درازی هست.می زدم مشت و مشت می خوردم.عاقبت از طنین نعرهٔ خویشیا که از ناله های «در» - در راباد بر هم دوباره می کوبد-باز کردم دو دیده را، ای دوست!نیمه شب بود، خواب می دیدم.

زمزمه ای در تنهایی

باز کردم همهٔ پنجره ها را با شوقتا صدایی شاید...تا مگر زمزمه ای از آن دور...خبری اما نیستو در این لحظه که من می لرزم؛باد پاییزیِ سردناگهان در بغلم می گیرد. تا مگر در بغل خود گیرمسایه ام را که به دیوار اتاقم لرزیدمی گشایم آغوشمی دوم اما شمعمی شود از نفسِ بادِ پگاهان خاموشسایه ام می میرد.

ماهی گیر

«مژده... او آمداز همان جایی که می دانی ... که می دانم».قاصد این را گفت و پَس پَس رفت وآن سو تر که یک در بود ایستاد وناگهان بر پنجهٔ یک پای خود چرخید.کرد از هم باز در را با چه شدت،باز در را بست. با دو چشم خسته از بی خوابی دوشیندر پگاهان، با چه شوقی زنمی گشاید کومه اش را «دَر»می فشاند چون سبک بالان به ساحل پر. آن سوی این کومه و آن زن- عجب این منظره زیباست -می گذارد پای خود را بر بسیطِ ساحل غمناکمرد بندر، مرد ماهیگیر...

دور از سواد شهر

جنگلو یک پرندهکه افشانده بال، بر سر جنگلجنگل، اما، تمام برف... من،با چوب دست گردوی خود در مشتدر واپسین تلاش... دور از سواد شهراز زوزهٔ مداومِ گرگ گرسنه ایآنکدرهم دوباره نقش قدم های خسته امدر برف...

تجاهل

مزرعه می گوید:«ریشه کن تا بشود هرزه علف هایم، نیستیک وجین گر اینجا؟»و سپس در دل تاریکی شببه من و تو- به تو و من- ای دوست!با چه امید عبث می نگرد! ما که تنبل هستیمما که در فکر فریب خود و این مردم آبادی خویشزیر لب می گوییم:- «ما چرا می باید...؟»و تجاهل آنگاه:- «مزرعه با ما نیست».

تسلسل (برای «م. امید» شاعر)

مرد دریا: مرد ماهیگیرمی گزد لب را به دندان، خنده بر آن هیچ.می کشاند سایه اش را بر سر شن ها.می گشاید بادبانِ قایقِ فرسودهٔ خود را.می شود گم در دل تاریکی دریا. مدفن اجداد او در ژرف این دریاستدر نمی دانم کدامین شبدر نمی دانم کدامین روز... ژرف دریا، چون تبارش، مدفن او نیز.

آغازی برای یک مرثیه

جنگل...یک زوزهٔ کشیده...یک گرگ...در کوره راهمشتی غبار از اثر یک فرار... نزدیک تریک زوزهٔ کشیدهٔ دیگر...آنکآغاز جنگ شاخهٔ انبوهِ یک درختبا شاخ یک گوزن...

مترسک باغ (برای صادق شعبانی)

گفتند و با وحشت به هم دارند می گویند:چون پهلوان های اساطیری که در پیکاراو بر زمین محکم فرو کوبیده پاها را«هل من مبارز» این صدا از اوست...از این سبک بالان - یقین - یک تن نمی دانددر باغ ما امروزاو یک مترسک هست.

آبشار

با لهجهٔ دلنشین خود، اینجا کوهتک بیت بلند آبشاری رابا شوق برای دره می خواند. ای در بغلم، دو کندهٔ زانو!یک دره کنون منم سراپا گوشبر دامن سبزِ جنگلی انبوه.

بادبادک

تنها صدا، صدای غم انگیز زنجره استدر داخل اتاق. در گرگ و میشآنکتصویر بادبادک سرخیدر قاب پنجره است.

ناز

در کارخانه ایمن کار می کنم. اینجااین نو گلان سرخ و سپید و بنفشه مویهر روزاز روز پیش، بیشترمی پژمرند. از دختر کناری پرسیدم:زیبای من!آیا چه است نام تو؟ با ناز گفت:- ناز. ایکاش مناینجا، بهار بودم.

تازه کار

او، از کره اسب نیزسرکش تر است.او، مانند کره اسب- وقتی که بازوان کمندی بلند رابر گردن کشیدهٔ خود، ناگاهاحساس می کند -رم کرده است. می گوید:من روستاییمدر کارخانه، هیچ نمی دانمباید چگونه، سَر را پایین انداخت.باید چگونه، مثل یک سگ، مطیع بود. احساس می کنماین تازه کاردارد طناب دارِ خودش رامی بافد.

مانند یک ستاره

این جاده دیده استمن را هزار بارهنگام باز رفتن و باز آمدنبا شب پره،با ماه. در کارخانه ایمن کار می کنم.در کارخانه، منمانند یک ستارهٔ دور از مدار می مانم. آیا کدام روزآیا کدام شبمن رامانند پیچ و مهرهٔ مستهلکیاز کارخانه دور می اندازند؟

یک نفر می میرد

یک نفر می میردیک نفر پشت درِ خانهٔ ما، نامش روز.فکر له کردن چیزی در ما... زیر باران که فرو می باردباز آرام آرام،در خیابانداردپا به پای پاییزچه عجولانه نسیمی ولگردمی گذارد پا را.و در این لحظه شب و سرما رادر بغل می گیرد...

گلایه

«- این چه زندگی است؟»ناگهانآن کسی که در کنار من نشسته بود گفت:«- لعنتی! سکوت!»از دریچه ناگهان دوباره پاسدارسرکشید و گفت:«- او که بود؟آن کسی که در سکوت شب گلایه کرد؟شرط زندگی در این جهان همیشه بندگی است». این چه زندگی است؟!

باران

غم بی پایانی استبا من خسته در این لحظه.تو پنداریمن تمام غم روی خاکم. وای از مزرعهٔ سوختهٔ ما، ای وای! سوی این نیلی رنگباز کردیم عبث، بازوی خود را، با شوقخانه آباد!بر این مزرعهٔ ما، هر ابرابر بی بارانی است.

آفتاب

در کارگاه،هیچ خبر نیست از آفتاب.در پردهٔ غبار چه مشکلیارانِ خویش راباید شناخت. از آفتابدر کارگاه، هیچ خبر نیست.

جای درخت و گل (برای برادر زاده ام «آرمان» و تمام بچه های خوب)

ایکاشمادر مراهرگز نزاده بود.زیرامی بینمامروز بچه هاجای درخت و گلبر کاغذ سپید نقاشیتصویر بمب و طیاره می کشند.

روندگان و آیندگان

یک عده می روند:مسلول هامجبورها.آنگاه؛یک عده می آیند. در کارخانه، منهر روز«گل های در جهنم رویان» رامی بینم.

گورستان

گفتم کنار بقعهٔ خاموش بی قرار:«خوشبخت کیست؟»پیری که خسته، پای چناری نشسته بودبا دست خود اشاره به آن دور کرد و گفت:«خوشبخت اوست!»کردم نگاه با چه شعفاما دیدمدر وسعتِ غم آورِ گورستانیک مرده را که قاریِ پیری برای اودر پای گور سورهٔ یاسین می خواند.

طرح ۵

چنگال یک عقابیک بره رااز گله دور کرد. اکنوندر دور دستبا طعمه اش عقابآنجا که آسمان و زمین - آفتاب رابر دامنِ شفق می اندازد -گم می شود.

طرح ۶

از آب جویبارشعرم روان تر است. حس می کنمدارم زبان چلچله را و نسیم رامی فهمم.

طرح ۷

می بینمدر پای جویبارمعماریِ شگرفِ طبیعت را؛یک کوه را.

طرح ۸

می تپد در سینهدلِ مشتاقم سخت،چون که در آینهٔ دیدهٔ دوستطرحِ پروازِ کبوترها راباز هم می بینم.

بر سنگ گور من

ای یار، یار، یار!بعد از وفات منبا خونبر سنگ گور منبنویس: عشق، عشق، عشق

طرح ۹

گرچه می خواهد بادعطر گل را نبرد از این باغلیک جادوی بهارنقشه هایش را زود،می کند نقش بر آب.

طرح ۱۰

صبح را وقتی دیدناگهان با وحشتماهدر پشت درختان اقاقی بگریخت.

طرح ۱۱

تا مؤذن به اذان برخیزد صبحمانند کبوتر، آرامآمد و بر سرِ گلدستهٔ مسجد بنشست.

طرح ۱۲

پرچم گل ها راتا که بر روی زمین اندازدباز طوفان به تکاپو پرداخت.

طرح ۱۳

من این نمی باشم که می بینیغولم ولی در بطریم محبوس.امشب اگر بطری من بر سنگ می افتاد،امشب اگر بر سنگ می افتاد...؟!

طرح ۱۴

چه نسیمی... چه نسیمی... به به!عطر گل می آید.برویم... مست مستم، امشب.تو برای منبهتر از عطر و نسیمی، ای دوست...!

طرح ۱۵

گفت ابری به شب تیره که: باران، باران...بادِ دیوانه زِ دل نعره برآورد که: طوفان، طوفان... قلم و کاغذ رادور می اندازم،چون که می پندارمشعر در این لحظهفاقدِ قدرتِ تثبیت شده است.

در دلم دلهره از جنگی هست

دلهره،بار دیگر امروزمشت خود را محکمبر در خانهٔ قلبم کوبید. در دلم دلهره از جنگی هستکه در آن هیچ کسی فاتح نیست.در دلم دلهره از جنگی هستکه پس از آن انسانباز با عصر حجر بر این خاکقرن ها فاصله را خواهد دید. دلهرهبار دیگر امروزمشت خود را به در خانهٔ قلبم کوبید.

اندیشه

من در اندیشهٔ روزی هستمکه یقین تا امروزقرن ها فاصله دارد، ای دوست!من در اندیشهٔ آن روزم بازکه برای انسانبمب یک واژهٔ بی معنی می گردد.سخن از روزی هستکه زمین مادرمهربانی ها راباز در قلب عزیزان خودش می بیند. بمب ها می بارند.

شهر

شهر یعنی زندان.شهر یعنی که ترافیک، تصادف، جنجال.شهر یعنی که نئون ها، تبلیغ.شهر یعنی آهن.شهر یعنی پولاد. معنی دیگر شهر اینجاپودر رختشویی و یخچال و اجاق گاز است.چاپلوسی و اداره، سیگار... گل خوش بویی نیست، شعر منچون این شعر، در دل جنگلی از بمب ناپالممی شکوفد آرام.

انشاء

می نویسم انشاء:سالسال جنگ اضدادسال سرکشی آدم هاست. پاره اش کردم باز. قرنقرن قحطی، بیدادقرن، قرن آپولو آری هست. پاره اش کردم باز.

صیادان

آسمان در فکر باران استطوفان استمثل اینکه رعد می نالد.مثل اینکه باد می موید.موج گاهی می برد ما را چنان بالا،که ما گر دست افرازیممی خورد بر گیسوان ابر، انگشتان دست ما.می برد گاهی چنان پایین، که در اعماقسبزه ها را در کف دریای نا آرام می بینیم. ما همه سر در گریبانیم.می دهد یک تن ز ما بر بخت خود دشنام.می زند آن دیگری برهم دو دست استخوانی را.می شوم در قلب شب ناگاهخیره یک دم بر بسیط ابرها و آنگاه،چشم غمگین را به دریا باز می دوزم.می توان برگشتمی توان بسیار آسان تن به خفت داد.می توان هم دل به دریا زد.من نهیبی می زنم بر خویشمن نهیبی می زنم بر دیگران آنگاه؛«نا امیدی در جهان ارزانی آنان که می خواهند.من امیدم را ز کف هرگز نخواهم داد.می زنم دل را به دریا هر چه بادا باد».یاران نیز می گویند: - هر چه بادا باد.در دل دریا در این هنگامهم صدا با من همه یاران – که:نا امید شیطان است.

پای سخن درویش

این طرفقل قل سماوری بزرگ،تخت و - روی تختِ قهوه خانه - چند مرد،چند استکان چای.آن طرف ولی فقطدرخت ها...درخت ها...درخت ها... می توان حساب کردمنصاحب تمام سکه امصاحب تمام سکه ای که در کف من است. مثل دلق کهنه اش چه پاره پاره استابرهای تیره در بسیط آسمان... «حق» دوباره گفت و لب به گفت و گو دوباره باز کرد:قصه را برای روز دیگری گذاشتمچون گرسنه ام.ای عزیز!مثل برفمثل سردیِ هوایِ دی،خصم پابرهنگان مباش؛مثل فقرمثل احتیاج.«هو» دوباره گفت و هر دو دست را به هم دوباره کوفت. می توان حساب کرداو در این زماننصف سکهٔ مرا زِ من گرفته است.ناگهاندر کنار منیک غریبه موذیانه خنده کرد و گفت:شاهنامه آخرش خوش است.

زمزمه

ناگاه ریختباران به روی لوحِ خیابانطرحِ عبورِ رهگذران را که با شتاباز دامن غروباکنون به سوی یک شب پاییز می دوند. من راه می روممن فکر می کنمای کاش یک نفرتنها به جای مردم بر روی خاکدر غصه بودو ای کاشآن یک نفرکه گفتممن بودم. ای کاش یک نفرتنها به جای مردم بر روی خاکمی مرد.و ای کاشآن یک نفرکه گفتممن بودم.ساعت نواخت زنگ و سپس باز هم نواختاز دنگ دنگ ساعت میدان شهر خویشسر را بلند کردم و دیدمدر آسمان، که در بغل ابر تیره بودشب بال می زند. تنها زمان به روی زمین جاودانه استدیدم همینکه این سخنم را شنید،اشک مهلت نداد تا که بگویم: «دریغ» و بازآمد دوان، به دامن من آویخت.

روایت

باران دوباره در دل شب بی قرار بودهر سوگوار نیز... خونین کفنوقتی که زیر سنگِ لحد ناپدید گشت،مرغی که روی شاخهٔ بیدی نشسته بودجیغی کشید از دل و آنگاهآسیمه سرپرواز کرد... آنگاهآشفته موی بود که می غرید.چون ماده ببراز زخم یک گلولهٔ کاریدر آن زمانکه در میان خون خودش غلت می زند.«ای کاش گورکنمن را به جای او...» یک دست اوبر قلب و دست دیگر او روی گور بود«ای کاش گورکنمن را به جای اوامشب به زیر سنگِ لحد می گذاشتی». مادر به روی گور پسر اشک بار بود...

نگاهی در اعماق

اکنون که شبمانند سفره ایمهتاب رادارد دوباره روی زمین پهن می کنددر چشم مااین ماهمانند قرص نانوین اخترانمثل هزار دانهٔ خرماست. خوش بخت هادر خانه های مرمری دور خفته انداما دریغ ماروی زمین سردسر را گذاشتیم.امشباین آسمانسقفِ اتاق ماوین ابرهای پارهٔ چرکین، لحاف ماست.

دل من مهربان ترین...

دل من مهربان ترین دل هاست. می کنم در درون خود احساسمردم روی خاک را امروز؛آنک آنان که بر زمین حاکمو آنک آنان که مثل من محکوم.با کسانی که مثل من محکومقصهٔ حبس و داغ و تبعید است. در جهان تا که یک نفر غمگیندر جهان تا که یک گرفتار است،جان من! من یقین چنان غمگینمن یقین آنچنان گرفتارم. بر زمین هر کجا که پندارییک نفر در شکنجه گر باشدمن یقین در شکنجه خواهم بود. هر کجا تشنه ای؛ من آنجا آبهر کجا خسته ای؛ من آنجا خوابپاکیم هر کجا که ناپاکی است. دل من مهربان ترین دل هاست.

آواز قناری تنها

رفتم کنار پنجره، دیدم:در پشت میله هاسر رادر زیر بال برده قناری، چنان که منپنداشتمآن را رفیق کوچک من امروزاز دست داده است. آخر چه روی داده، قناری! چه روی داد؟او را صدا زدموقتی که بغض، راه گلوی مرا گرفتسر را بلند کردآهی کشید و گفت:لعنت به دست سرد و زمخت شکارچیلعنت به این قفساکنوندر این مکانانگیزهٔ ادامهٔ هستی برای منیک مشت خاطرهمشتی تداعی است. آنگاهسر را، دوباره زیر پر و بال خویش برد.

قصه برای بزرگسالان

«آزاد کیست؟» گفتم.دوباره گفت:«آزاد اوست!»با دست خود اشاره به یک گوشه کرد.گفت:«آزاد اوست!»کردم نگاه - کاش نمی کردم-دیدمیک مُرده را که روی زمین سیاه چالافتاده بود.دشمن یقین همین را می خواست. اکنون رفیق مندر این سیاه چالیک مُرده است.دشمن یقین همین را می خواست. آه این شهیدیک روزشمشیر خویش رادر آخرین نبردو آخرین شکستبر کندهٔ دو زانوی خود بشکست؛تسلیم شد.دشمن یقین همین را می خواست. آنگاه این شهیددر زیر تازیانهٔ دشمندر سنگلاخ هابا آن دو پای خستهٔ پر تاولبا آخرین تلاشِ عبث راه می سپرد.در سنگلاخ هادر آفتاب داغ.دشمن یقین همین را می خواست. آنگاه این شهیدمی رفت تا به آن سوی خندق.می رفت با آن دو پای خستهٔ پر تاول. می آمد اینجا - میان قلعه - که از یاد تا رودبر باد تا روددشمن یقین همین را می خواست. اینجایک روز این شهیدبر کندهٔ دو زانوی خود آرامسر را نهاده بود، می گفت:ما را فقط به جان تو، تقلید زندگی است.دشمن یقین همین را می خواست. دشمن نگاه کن که چه پیروز شد.فاسد شدیم، فاسدِ فاسد، به جان دوست!در خویش مرده ایم.دیگر به فکر آنچه که باید بودما نیستیم.حتی تمام خاطره ها رااز یاد برده ایم. دشمن یقین همین را می خواست.

از دوست داشتن حرف می زنم (برای «طاهر غزال» شاعر)

آسمان چه آبی استجان من! زمین چه سبز.این زمان مراتا کرانه های لذتی غریبخلسه ای، شبیه خلسهٔ شراب می برد. من که عاشق گل و نسیم و آفتاب و چشمه اممن که بی قرار هر پرنده امدر نهایت خلوصبا تمام مردم زمین:-برادران و خواهران خود-دوباره حرف می زنم. این زمان مراپای یک درختِ توتِ جنگلیآرزوی بوسه ای، به چهرهٔ شماست.اشتیاق رجعتی به بی نهایتِ صفاست. من زمینیمسرزمین منهر کجا که زیر آفتاب- خاکِ هر کجا که آدمی است- هست. ای تمام مردمِ زمین!مرا برای دوست داشتن آفریده اند.من یقین بدون عشقمن یقین بدون دوست داشتنزنده نیستم. از برای تو، برای او، برای دیگرانمثل آبمثل آفتابمهربانیم به نسبتی مساوی است.قلب من که مثل قلب یک پرنده می تپدمهربان ترین قلب هاست.من همینم و عوض نمی شوم. من شکنجه می شومجرم من فقط همین که من زیاد فکر می کنمپسبعد از اینانتظار منانتظار بدترین شکنجه هاست. می روم دوباره- هو!

یک جرعه آب

اینجا هزار مَردتنها برای خاطر یک جرعه آب شورجنگیده اند. برخاستناگاهشلیک یک گلوله و آنگاهیک آه... یک لاشخواربر گرد چاه بادیه با سایه اشدارد دوباره دایره ایرسم می کند. اینجا هزار مردتنها برای خاطر یک جرعه آب شوردر خون خویش غلتیده اند.

هدیه (برای «عنایت اله نجدی سمیعی» شاعر)

این گل برای توست. شایددر لحظه ای که این گل زیبا رادارم به دست گرم تو - ای دوست! - می دهمیک بمبدر راه انهدام زمین است. در این جهانهر لحظه ایاز بهر دوست داشتندیر است، ای عزیز!