پیشنهادات  

کامبیز صدیقی کسمایی - در بادهای سرد

خورشید

منم و فکر هر چه باداباد.در سراشیب تپه ای بر اسبخیره بر دور دست صحرایم.برق شمشیر و نعل ها از دورخبر از آفتاب می آرند. تا به چنگت نیاورم، خورشید!خواب در دیدگان:حرامم باد.

آرزو

آرزومندان فراوانند. آرزو دارد ببیند کوه،دسته دسته قهرمانان را که می خواهندپای را بر قله بگذارند.آرزو دارد ببیند دشت،دسته دسته پهلوانان را که می خواهندپای در میدان جانبازی، بدون وقفه بگذارند. در تمام روز و شب، من نیزآرزو دارم شود آخر برآورده؛آرزوی دلکش هر کوه، یا هر دشت.

رگبار

رگبار؛پروانه های باغ مرا، بر خاکمی افکند.هستند لاله ها همه بر خاک، داغدار.

شبنم

من و صبح بهار، می دانیمروی دامان هر گلی در باغتا چه اندازه، پاک، شبنم هست. پاک باشیمما مگر کمتریم از شبنم.

طعمه

یک مشت پولک استبر دامن زمین.پسچنگال گربه، طعمهٔ خود را، گرفته است،از آب حوض.

باران

ناگاه، مرگدر آن بلند جایبر کاغذ سفید پر و بال کفتریبا خون نوشت:بارانِ ساچمه.

ماه

مستیم.تا ماه رادر بازوان خود، بفشاریم؛خود رااز قله های رفیعمانند یک پلنگ گرسنهبه سوی ماهپرتاب می کنیم.

آب

ظهر است و آفتابمطبوع کرده است؛از جویبارِ روشنِ آبادینوشیدن دوبارهٔ یک مشت آب را. ای همسفر ... به پیش.

درخت

تک درختی هستیم،دور افتاده، به تنگ آمده، از تنهایی. همتی کو که در این بادیه جنگل گردیم؟

شکار

شلیک یک گلوله و آنگاهاز پای ابریک قطره خونبه چهرهٔ گل هافرو چکید.

توده خاکستر

من نشسته، در کنارِ تودهٔ خاکستری، اما تو گویی لال، گویی کر«آتشی بودم زمانی»گفت با من بازخاکستر. در بیابان، شب چه سرد است...آه!

تازه و کهنه

خوب استهر چیز تازهخوب تر از هر چیز اماشرابِ کهنه و یارِ قدیمی است.

گل

من که از نسل هزاران هستمرفقایی دارم.به زمین و به زمان سوگندرفقایم همهگل هستند.

نو بهار

زد به سرخی پهلویک شقایق، ناگاهتا بگوید که:«سوار پر زیبای هزاران»از راه،نو بهار، آمده است.

رود و ما

ما که مشتاقانه با هم چشم در راهیمدر افق ناگاهچلچله ها را که با خورشید می آیندمی بینیم.ناگهان فریاد ما در دشت می پیچد که:«ای خورشید!»«ای خورشید!» در دل این دشتمی دَوَد مانند یک دیوانه رودی، آنچنان ما نیز.می خروشد رود و می پیچد به خودآن گاه،پرت خود را می کند بر پای خورشیدی که در آن دوربوسه از پای افق، آرام می گیرد. چشم هم چشمی نگر،ما نیزپا به پای رود، در این دشتدر دویدن های مجنونانه ای هستیم.

آواز

آواز می خوانند.دریا دلان را، وحشتی از خشمِ طوفان نیست.بی واهمه از کف به لب آوردن گرداب هابر آبپاروزنان، آواز می خوانند. دریادلان، چون شیر می ماننددر قلب آنان وحشتی از ظلمت و باران و بوراننیستپاروزنان، آواز می خوانند.امواج، در دریاچون بردگان، در کشتی دزدان دریاییبه همزنجیر می گردند.از شدت درد جگر سوزی، تو گویی بادهر لحظه در فریاد می آید.شاید که در فریاد می آیندارواحِ سرگردانِ آنانی که در اعماق دریا، دفن گردیدند.اعماق دریا، مدفن دریانوردانی استکه نام پرآوازهٔ آنان، هنوز ای دوست! در قلب ناپاک دزدان دریایی،وحشت می اندازد. بی واهمه از کوسه ماهی ها که در تعقیب شان هستنددریادلان، با خنده ای شیرین به لب هاهمچنان با هم،پاروزنان، آواز می خوانند.

یاد

در گلستان، گل فراوان است.این که پرپر می شود، آن سو ترک، آن یکآن که پرپر می شود، این سو ترک، این یکمی شکوفدمی فشاند عطر خود رادر گلستان باز. می شود پرپر اگر ده یا اگر صد گلوحشتی از لشکر طوفان نباید داشتدهشتی از انقراضِ نسل گل ها نیز.ریشه هاشان، در زمین، باقی است.این که پرپر می شود، آن سو ترک، آن یک...آن که پرپر می شود، این سو ترک، این یک...

فضانورد

از پی «گاگارین» آمدم.از سفینه ایبا تمام مردم زمین کهنهحرف می زنم. در تعجبم که در تمام سطح ماهیک پناهگاه بمب نیست.در تعجبم که خاک این ستاره هیچ،بوی نفت و خون نمی دهد.حالیا نگاه کن که با چه افتخارکولبار سنگ و خاک رااز برای مردم گرسنه زمین، به رسم تحفه می برم.

قفس

شاخه ها، وقتی کهدیوار قفس گردندبَد سراپا می شوند،اماشاخه ها خوبند، در هر باغ.این حقیقت را به من، امروزبلبلی شوریدهپشت میله های یک قفسمی گفت.

برکه

در سکوت جنگل بزرگپای آبناگهان، رفیق نازنین من، دوباره گفت:برکه، مثل اینکه مرده است.مثل اینکه آرزوی موج را، به گور برده است. من به جای پاسخ به اوسنگریزه ای، به سوی برکه، پرت می کنم.

ستاره

شباکنون به روی بستر گل هاکنار رودچون مار می خزد. در انتهای تابش شب تاب؛در آب،گل می کند ستارهٔ سرخ سحر.نسیمآرام می وزد.

چشم انتظاری

با اولین ستاره، شب آغاز می شودبا آخرین ستارهسحرگاه. از اولینتا آخرین ستاره، هزاران چشمدر آرزوی دیدن خورشید است.

شکفتن

خسته، غمگین، تبدارچنگ انداخته بر میلهٔ سردشاهد فاجعه ای استیک پرنده که میان قفسی می نالد. در حیات خاموشدر میان دو قراولیک گلمی رود تا بشکوفد بر دار.

بعد از آن هنگام

شببر بال شب پرهوقتی نشست و رفت،در کوچه ها، شلنگ می اندازیم. در کوچه ها، شلنگ می اندازیموقتی که ناگهانچشم تمام پنجره های شهراز هم گشوده می شود و آفتاب رانظاره می کند.

ترانهٔ روز

خورشید راباید برای زاغه نشینان بیاوریمپسپا را گذاشتیمبر قله های سبزِ شمال وطن، که سختچشم انتظاری است.خورشید را،باید برای زاغه نشینان بیاوریم. در گرگ و میشگردد دراز بازدست بزرگ ما، همه با هم، که دست مادارد توان این که پس از جنگ های سختشب را، سکوت رااز آسمان تیره، به زیر آورداز آسمان به زیر لگدهای ماکه سخت،چشم انتظاری استخورشید را،باید برای زاغه نشینان بیاوریم.

اشک

شب می رود از آسمانامادر گوشهٔ چشم سیاهش، بازیک قطرهٔ اشک است.

عاشقانه ای دیگر

قهر کردی، رفتی. قهر کردی تو چراای خورشید!گو به ما مشتاقان؛- که در این لحظه، همه، چشم به راهت هستیم -این شب سرد و غم انگیز و سیاهچه به روزت آورد؟ با وفا...!راستیبا همین آسانیقهر کردی، رفتی...!

طرح ۱

بارانتگرگ رامی آورد برای تماشای چوب داروینگونه با شتاببا دنگ دنگ ساعت میدان شهر مادر ساعت چهار (۴)ناگاه، مرگ را.

جدایی

در یک اتاق سردتنهایی و آئینه و منمجلس آرائیم.جای تو، بس خالی است.

دست

در آب جویبارتا طرهٔ طلایی آن ماهیک دستفاصله است.

قطره

تا بدانندنمرده استبهاراز شکاف زخمی، قطره ای – بر نوک شلاق ضخیمی - گُل کرد.

ستارگان

نور چشم من!نگاه کنبر خلاف میل آسمان که ابری استدر افقستارگاندمیده اند.

یادبود

از خودهزاران یادبود تلخ رابر جایشب می گذارد، می رود آخر. وقتی که با لبخند خود خورشید می آیداز این خراب آباد، بی تردیدبا شب پره، شب می رود آخر.

اندوه

از پنجرهدستم دراز شد که مگر گیرمدر چنگ خود، دوباره، هراسانیک اختر جدا شده از مدار را. اندوه در دلماز مرگ ناگهانی دیگر ستاره ای است.هر چند واقفممرگ ستاره ایپایان زندگانی صدها ستاره نیست.

هنوز

آب از سرم گذشتهاگر چهاز دست و پا زدن نشوم خسته، هیچ گاه.باور کنیدمن زنده ام هنوز. من زنده اممانند یک درخت تناور که زیر برفساکت، نشسته است.چونان پرنده ای که دو بالش، شکسته استاماباور کنیدمن زنده ام هنوز.

قطره سیل

قطره گفت:سیل می شومگوش - هیچ کس - به حرف او نداد. سیل گفت:قطره ها اگر که دست خود به هم دهند،حرکتم به منصهٔ ظهور می رسد.گوش داد و ایستاد،هر کسی به راه بود.هر کسی که به راه بود،ایستاد و گوش داد.

عکس

پنجرهعکس ماه رادر میان قابِ آینه گذاشته است. دلشکسته ایم.در اتاق خود، چه بیقرارمنتظر نشسته ایم.انتظار می کشیم لحظه ای شگرف و با شکوه رالحظه ای که دست گرم آفتاب،عکس ماه راپاره پاره می کند.

اما

با ما، تو می گویی:یک گُل یقین در بستر مرداب هم، گُل هست.در این حقیقت، هیچ شکی نیست.اما بقربانت! چرا با ما نمی گوییبا بویِ گندِ بسترِ مردابعطر گلی تنها چه کاری می تواند کرد؟!

لالایی

هیس!لولوی شبیک پا به روی قلهٔ کوهی نهاده است،یک پا به روی دشت.شیرینِ من؛لالا-لالای...گریه نکن.بابات رفته، تا که برای تو آورد،خورشید را.شیرین من؛لالا-لالایگریه نکن.فردابابات با ستارهٔ سرخِ سپیده دمهمراه با بهارمی آید و برای تو می آورد،خورشید را.شیرین من؛لالا- لالای...

تصویر

می نشینم بر دو زانو، باز.می زنم برهم دوباره آب را با دست.آن چه می جویم، نمی یابم.آن چه می خواهم، نمی بینم.رفته بی خود هر دو دستم باز تا آرنج در این آبمن؛ مبهوت. می روم غمگین، بدان اماتو بدهکاری به منتصویر آن دلدار راای آب!

پرواز

خورشیدپای افقتا چشم خود به روی سحرگاه، باز کردمرغی که روی شاخهٔ یک بید خفته بود،بیدار شد. پر باز کرد. پرواز کرد. اکنوندر جنگل بزرگبا اولین نسیم سحر، هر پرنده بازپر باز می کندپرواز می کند.

نسیم

آی...!با خود، نسیم، آورده استعطرِ گل های سرخ را، از دور.ای هزاران!- فدایتان- اینجاچه نشسته اید، زود برخیزیدعطر گل را، نسیم آورده است.

در بادهای سرد

آنان که خسته اند، که در پای ابرهادیگر توان بال زدن رااز دست داده اند.با خورجینِ خونیِ مردِ شکارچیتا یک «سقوط»، فاصله دارند. آنان که خسته اند، که دیگر امید رااز دست داده اند.از پای ابرهابا سرعتِ تگرگبر دامنِ بزرگ زمینپرت می شوند. اماآنان که نا امید نبودند و نیستند- مرغابیان دیگر در پای ابر رامی گویم، ای رفیق! -بی هیچ گونه ترس،از بارش مداوم رگبارهای سختدر بادهای سرد زمستان، سرودخوانبالاتر و بلندتر از روزهای پیش، پرواز می کنند، پرواز می کنند.

حادثه

در پای حوض خانه، گربه ای سیاهچنگال خویش رامی لیسد. بر دامن زمینبرقِ شگرفِ پولکِ سرخی مرابر پله های خانهٔ ویرانهمی کند ناگاه،میخکوب.اکنونآه...این منمکاورده کف به لبدندان به هم فشرده، غضبناک، بیقرار.گویی به جلد یک سگ درنده، رفته ام.

فردا

امروزوقتی کلاغ گفتبر روی بام خانه ما: قارقار، قاردیگر نمانده ماهی سرخی میان حوض.مانند کودکیبا مشت های بسته خود، هر دو چشم ر امالیده و سپسبردیم، سر به چاک گریبان، گریستیم. وقتی کلاغ بار دگر گفت: قار، قارملت...!اینان تصویر ماهی اندگردیده رسم، بر سر پاشوره های حوضبردیم، سر به چاک گریبان، گریستیم.امافردا- وقتی که آن کلاغاز ترس سنگ هاتصویر ناگهانی پرواز خویش رابر روی حوض، فرو ریزد -بینیم مابا هم هزار ماهی قرمزدر موج هارقصی شکوهمند راآغاز می کنند. آن گاهبینیم مادیگر کنار حوضآن ناامید خستهٔ زهر چیز، نیستیم.

با آخرین

یک شیهه کشیده و آن گاهاز یک گلوله، یک گل قرمز، شکُفت،بر دامن زمین. با آخرین گلولهوقتی که در محاصره ایناگاهروی خطوط در همِ پیشانییک خط سرخ رامجروح، می کشد.یک غنچه بر درخت حماسه - که غرق گلگردیده است-گل می کند. اکنونپای افقدور از سوار مرده خودبا شتاب باد،یک اسب، می دود.

بالا

می گویدم دوباره، که:با همتت،ممکن شودهر چیز از برای تو ناممکن است. خرمای بر نخیلمی گویدم:اگر،کوتاه دست توستبا شوق چیدنت،بالای این درخت تناور، بیا...

گفتیم

گفتیم: عشق، عشق بورزید.گفتیم: دوست، دوست بدارید. گفتیم:بایدمانند سنگواره نگردید.گفتیم:نان و گرسنگیباید به نسبتی متساوی میان خلققسمت شود.مانند ما، اگر که شما فکر می کنیداز ماهتاب در شب پاییز، بهترید.از آفتاب هم به زمین، مهربان ترید.در یادتان همیشه بماناد!گفتیم: عشق، عشق بورزید.گفتیم: دوست، دوست بدارید.

دعا

آه...! در راه عشقخانه ویران، کسی که می گردد،در دل مردمان، سرایش باد.

طرح ۲

از چشمه، پر زد، ماه، پشت کوه... اکنوناز نوک یک شاخهتصویر سیبی سرخ را، در آبیک سینه سرخ تشنه، می بیند.

نه...هیچ نیست

آنک!خسیمنقار یک پرستوی زیبا رااز هم گشوده است. خس، «هیچ» نیست.نه، «هیچ» نیست. بنگر!در این زمان، چگونه خسیناگهان،با شوق، یک پرستوی زیبا راتا آشیانه اشپرواز می دهد.

جوانی

گویی که دود بود، که بس بی قرار بود.گویی جرقه بود، که بی اعتبار بود. گویی جوانیمیک پاره ابرِ کوچکِ ناپایدار بود.تا آمدم که بانگ برآرم:«بِبار»رفت.یا یک شهاب بودتا آمدم نظاره کنم، از مدار رفت.بگریختیاز من چرا جوانیم، آخر چرا چرا؟در جستجوی تومویم سفید شد.

قهقهه

آید چهار نعلبا غنچه ها، بهار. آید بهاردر دره ایاز شدتِ شعف.با کبک هابه قهقههافتاده ام.

طرح ۳

محبوب من!از من چرابا مادیان سرکش خوددور می شوی؟بنگر...!در جنگ گرگ و میش تماشایی است،اسبم به روی تپه، که بر هر دو پای خویشبرخاسته است.

طرح ۴

شلیک یک گلوله و آنگاه...یک آه... شب، بوی خون شنید. اکنونپای افقاسبی، سوار زخمی خود را - چه با شتاب -با خویش، می برد.

زندگی را، دوست باید داشت

چنگِ باران را، به زانو، می گذارد ابرتا بخواند ناودان؛ آواز.آسمانِ تیره و کوتاه و سنگین راباز می بینم. مثل شیری، در قفس مانم.در اتاق خود،می روم بالا و پایین، باز می آیم.می پرمچون چلچلهبی وقفه، در آفاق اندیشه،و نمی گیرم، دمی آرام. در گلوی ناودان ها، بغض باران، باز می پیچد.صاعقه گه گاهمی زند، در پشت شیشه، بال.می کند خلوت،تمام کوچه های شهر راشب، باز.می دمد هر لحظه در شیپورِ طوفان، باد.باد، از آن سوی کوهِ دور می آید.بر مرادِ من اگر یک دم نگردد؛ سختآسمان را، بر زمین کوبم. من نهال آرزویم رابا نهال آرزوی آن کسانی داده ام پیوند،که نمی ترسند از رفتن.می روم، ماندن نمی دانم.موجم و هر حر کتم، صد موج، در دریا می اندازد.گر بمانم، سنگ می گردم.زندگی را، می توان بر روی خود، مانند یک «در» بست.می توان هم باز از هم کرد.می توان آن قدر در جا بی تحرک ماند تا پوسید.می توانبا جنبشیاز دانه تا گل رفت. زندگی را، دوست می دارم.عشق می ورزم به آنانی که چون من عشق می ورزند.دوست می دارم کسانی را که چون من دیگران را، دوست می دارند.من نمی مانم، نخواهم ماند.آب راکد نیستم ای دوست!آب راکد، از برای کرمها، خوب است.می روم، ماندن نمی دانم.موجم و هر حرکتمصد موجدر دریا می اندازد.گر بمانم، سنگ می گردم.مرگ موجی، مرگ دریا نیست.مرگ من، پایان هستی، پس نخواهد بود.مرگ موجی، مرگ امواجی که در دریاست، هرگز نیست.مرگ من، پس نقطهٔ پایان یک هستی است.موجم و با حرکتم، تکرار می گردم. آمدم، از قرن های دورمی روم، تا قرن های دیگریبس دورتر از آنچهدر پندار می آید.موجم و ماندن نمی دانم.می کنم، کاری که باید کرد.می روم، راهی که باید رفت.در «شدن» هستم.تا که دست افشان کنم صد موج دریا را،پای کوبان می رومماندن نمی دانم.می روم تا واپسین قدرت که دارمباز،می رومماندن نمی دانم. در شدن، هستم.دانهٔ پوینده را، راهی است تا جنگل.ماهی جویندهٔ هر رود را، راهی است تا دریا.زندگی را دوست می دارم.آن چنان که، رود دریا را.آن چنان که، هر پرستو فصلِ گرما را. در زمانی را که باید گفت «نه» ای دوست!من از آن قومم که«آری»بر زبان هرگز نیاوردند.زندگی را دوست باید داشت.زندگی را، آب باید داد،تا گیاهی، بارور گردد.زندگی رادر خیابانهای شهر خویشباید برد.زندگی را گر ببندی می شود کوچکمثل مغز دشمنان ما.زندگی را، مثل دشتی، باز باید کرد.با سری افراشته، چون کوهایستاده بر دو پامغرورمی گویم:موج، می داند چه می گویم.آن که می گوید که باید ماندلذت در پای کوبی های رفتن را، نمی داند. زندگی، بازی نبود و نیست.زندگی، ابزار کار و دست انسان است.زندگی، کار است.جنگ باید کرد،با کسانی که خراب و زشت می سازندکوچه باغ زندگی را. بازجنگ باید کرد،با کسانی که گلوی خلق ها را سختدر میان چنگ و دندان های خود، چون گرگمی فشارند و رها یکدم نمی سازند.زندگی را مثل شعر آی آدم های «نیما»درک باید کرد.زندگی را، فتح باید کرد. زندگی، کار استکار اگر باشدمی توان هر مشکلی را،سخت آسان کرد.کار اگر باشدبا سفینه های کاملترآدمی تا اخترانی دورتر از ماهمی تواند کرد روزی عاقبت پرواز.زندگی، امشب اگر بر روی کوه قاف هم باشدتا به چنگ افتدبه اعماق هزار افسانه، چون سیمرغباید رفت.بال باید زد به کوه قاف.زندگی باشد اگر فرسنگ ها فرسنگ دور از ماتا به دست آید، به پا بایدهفت کفش آهنین را کرد.هفت کوه و دشت و صحرا رابدون وقفهباید پشت سر بگذاشت. زندگی، چون قرص نانی هستمثل یک قحطی زده، آن را، حریصانه،گاز باید زد.زندگی شیرین تر از لبخند زیبایی است،بر لبان کودکی، در خواب.زندگیمثل پرِ طاووسوقتی باز می گردد،بس تماشایی است. کرم در یک پیله هم، از پیلهٔ خود، سخت بیزار است.همتی باشد اگربی شکمی توان از پیله بیرون رفت.می توان پروانه شد، پر باز کرد پرواز کرد، پرواز. می توانبر پنجره های اتاق زندگانیپرده های تیره ای آویختو نشست و تیرگی را سخت لعنت کرد.یا نشست و آیه های یأس را سر داد.می توان، با اعتقادِ راسخی اماتمام پنجره ها راباز از هم کردو به سوی خویشطیفِ نورِ آفتابِ گرم را، پر داد. انزوا؛ دیوار پوشالی است.باید این دیوار را با خاک یکسان کرد.عشق را باید میان کوچه ها، چون سیل، جاری ساخت.عشق را باید:مثل ابری، باز بر این سرزمینِ سوخته، باراند. عشق را باید: هزاران ریشه کرد و هر کجا رویاند.عاشقی آموز و مرد عشق باش ای دوست!همتی کن، خویش را، دریاب.چشم ها را باز کنبنگر:زندگی مانند یک رنگین کمان، زیباستزندگی؛ آمیزشی از جنبش و زایش، چنان دریاست.زندگی را می توان فهمیدچون عقابی، لذت پرواز را، در اوج.زندگی را، می توان حس کرد،چون پرستوییکه سوی سرزمین گرمسیریمی کند پرواز. زندگی باید:غرق در جنبش شود، مانند یک چشمه.ساده باشد، مثل آیینه. زندگی مانند یک سکه است.شیریاخط؟- شیر.من در این هنگامهٔ هنگامه ها، ای دوست!شیر می خواهم، دوباره شیر. زندگی، کار است.کار، انسان راچیرگی می بخشد و امید.کار اگر باشد یقین من نیزمی توانم نیمه ای انسان،نیمه ای دیگر خدایی شد.آرشی هستی تو، ای انسان!از برای اینکه توران شهرها سازیتیرِ همت رادر کمانِ جانِ خود بگذارو به سوی بینهایت دور می انداز. همتی باشد اگر، یک قطرهٔ کوچکگوهری نایاب می گردد.نیستی کمتر تو از یک قطره، ای انسان!وحشتی از آدم برفی نباید داشت.آدم برفی پس از یک تابش خورشیدآب می گردد. وحشتی از زندگی در دل نباید داشت.مرد باید بود و بی وحشت.زندگی - باری- مساوی هست با حرکت.زندگی یعنی که باید رفت، باید رفت، باید رفت.زندگی یعنی که باید شد.زندگی معنای دیگر نیز دارد؛ کار.می روم، ماندن نمی دانم.می کنم کاری که باید کرد.می روم راهی که باید رفت.موجم و هر حرکتمصد موجدر دریا، می اندازد.گر بمانم، سنگ می گردم.باز می خواند، شبانگاهان،ناودان آواز باران را.نا امیدی را به زیرِ پای خود، له ساز.شب به پایان می رسد آخر...