پیشنهادات  

کامبیز صدیقی کسمایی - در جاده‌های سرخ شفق

یک شعر خوب

یک شعر خوبمثل زمانمانند عشق من: بتو ای خوب! ای عزیز!تا جاودانه، روی زمین، باقی است.یک شعر خوببایدمانند زندگی، در اختران دور،سرشار از تصور و ابهامبایدبا آیه های تازهبا بهترین کلامیک شعر خوبباید شگرف؛چونانتزویج آفتاب بهاریبا بارانپر عمق و با شکوه؛مثل نگاه توچون آبهای نیلی دریایک شعر خوبباید مثال شبنمبر برگ گل؛ لطیفمثل نگاه وحشی تو؛ جاذبمانند آفتاب؛ گرمیک شعر خوببایدمثل سکوت شبدر مرغزار دورخیال انگیزچونان بلندای شب یلدا؛ عجیبمانند ساق نیشکر؛ شیرینیک شعر خوببایدسرشار زندگیمانند آب، مثل هوا، مثل آفتاببایدمانند مرگ قابل احساس،در هر کجای روی زمینباشد.

کوچه

پنجره باز است.گوئیا این کوچه می پیچد به خود از درد.نه فغان های سگی ولگرد،نه طنین افکن؛ صفیر آشنای گزمه ای بیدار.کوچه - چون اندیشه هایم - در سیاهی غرق.من نمی دانم چرا در آن نمی رویدبوتهٔ تک سرفه های قحبه ای بیمارساقهٔ آواز ناهنجار یک شبگرد. مرد ماهیگیرامشب خواب می بیندکه؛در دریاست.مرد زارعپابه پای گاو خوددر مزرعه تنهاست.دختر همسایه؛ شاید در برِ شهزاده ای زیباست.راهزنبر تپه ایدر انتظار عابری گمراه.مرد چوپانبا سگیدر سایهٔ یک بید.باغبان- با بیل خود بر دوش -در یک باغ.خارکن - با کولباری - در دلِ صحراست.من نمی دانم که خود را، در کدامین کوچهٔ بن بست، خواهم دید.آن زمانی را که- چونان گوشوار دختر کولی بوقت رقص -بیتابم.آن زمانی را که در گهوارهٔ آشفتهٔ خوابم. پنجره باز استگوئیا این کوچه می پیچد بخود از درد.کوچهٔ چرکین ما خالی استاز صدای آشنای توپ والیبالوز خروش کودکان در موقع بازی.نه صدای پای مردی مست.نه طنین افکن، صدای چرخ یک گاری.بر سر دیوارها، دیگر نمی ریزدطرح ولگردان، بهنگام کتک کاری. آسمان خالی است؛از کبوترهای خوش پروازوز تلاش بادبادک های رنگارنگ.آسمان آبستن باران پاییز است.هر چه می بینم، غم انگیز است. پنجره باز استگوئیا این کوچه می پیچد بخود از درد.نه صدای فالگیری خسته و تنهانه طنین نعرهٔ یک لوطی سرمست.من نمی دانم که در قلبم چه عصیانی است.من نمی دانم که در گرداب تنهایی، چه باید کرد.من نمی دانم چه باید گفت. قلب من در سینه می لرزدمثل گلهایی که رویِ دامنِ چین دار دخترهای شالیزاردر مسیر بادهابر روی شالیزار.قلب من از وحشتی در سینه می لرزد. کس نمی ریزد شتاب آلوددر میان کوچهٔ تاریک؛ امشب پرتو فانوس.ز آسمانبارانِ غمیکریز می بارد.بگذرد شبمثل هر شب؛پوچمی خورم افسوس.

بار دیگر شب

بار دیگر شبمثل آن غولی که در افسانه ها گوینداز درون بطری پندار من، آرامبال می گیرد. هان ... تو می بینی؟آن ستارهکز مدار خودجدا گردیدچون کبوترهای در پرواز می ماند.من نمی دانم که اکنون بر کدامین شاخهٔ سرسبززنجره آواز می خواند. بار دیگر شبعطر مستی آور گلهای وحشی راروی بال باد می دوزد.ماه چون فانوس خوشرنگی،روی بام شهر می سوزد. بار دیگر شبدر تلاشی گرم، مشغول است.می زندبر سنگفرش کوچه ها، سر رامی تکاندبال زرافشان اختر رامی خزد آهسته دور کوهروی صدها پونهٔ وحشیپای صدها جنگل انبوه. هان... تو می بینی؟آن ستارهکز مدار بازوان منجدا گردیدچون کبوترهای در پرواز می ماند.در افق، در قلب تاریکیاو در این هنگام، گم گردید.من یقین؛ امشب دگر او را نخواهم دید. بار دیگر منمثل آن غولی که در افسانه ها گوینداز درونِ بطری اندوه خود، آرامبال می گیرم.

در فکر آب

در فکر آب- در ماهتاب -فواره های نازک صد شاخه درخت. آنک!بهار...آنک!از شرم؛ سرخ- بر آن فراز شاخه -رخسار سیب شد.

قله

بی تو من هیچمای شبم؛ دور از تو بی مهتاب!دوست می دارم تو را، تا آنسوی دنیا!دوست می دارم تو را، تا آنسویِ قصرِ طلایی رنگِ اخترها!دوست می دارم تو را، ای از برایم نقطه پایان هر مقصد!دوست می دارم تو را، ای بی تو من نابود!دوست می دارم تو را، از بی نهایت، بی نهایت تر!دوست می دارم تو را، ای آتش اندیشه هایم بی تو خاکستر! من نمی دانم ترا؛ ای قلهٔ مغرور!عاقبت آیا کدامین شبعاقبت آیا کدامین روزفتح خواهم کرد؟

من، تشنه نوازش...

من حرف می زنمبا هر چه در اتاق من دلشکسته هست،یا در اتاق نیست. ای آفتاب گرم!ای نغمه های تازه تابستان!ای پرده های توری رنگارنگ!ای تیک تاک ساعت دیواری بزرگ!ای بازوی کثیف خیابان دور دست!ای خانه ها و ای همهٔ کوچه های گیج!آن واژه ای که درد مرا بازگو کندچون در کتاب حافظهٔ من نوشته نیستافسوس می خورمافسوس می خورم. من تشنهٔ شنیدن یک خنده، یک سلام ...من تشنهٔ نوازش یک دست مهربان...

خستگی

خستگی استبا تمام مردم زمیندلشکستگی است. یک نفر، به مستی شراب کهنه ای پناه می برد.یک نفر، به آستان شعر دلنشین.یک نفر، به آسمان دین. مذهب و شراب و شعر؛بهترین وسیله فرار آدمیز خستگی است.

در پای یک اجاق

بارانپائیز رادارد دوباره در دل میدان شهر ما،شلاق می زند.و ابرهابا چادر سیاه،اکنون دوباره از ته میدان،تا این مکان - برای تماشا - روانه اند. اکنون غروب - چادر شب را - بسر نهاد.آنک!شب را ببینلنگانمیان کوچه و بازارمی دود. زیبای من!پای اجاق تازه ترین شعر خود- ترا -دارم دوباره در دل شب، گرم می کنم.

پارک شهر

اکنون بر روی نیمکتی کهنهدارد زنی به کودک خود شیر می دهد.می بینمیک مرد راکه سوت زناندور می شودو زِ روی شاخه هاپرواز ناگهانی صدها کلاغ را. می بینماکنون غروب راکه لب نرده های باغبر آخرین دقایق یک روز جمعه، بازدشنام می دهد.از باغ و از هیاهوی مردم،اکنون دوبارهسوت زناندور می شوم. اکنون گیاه شبدارد دوباره، روی زمین، ریشه می زند.بیهودگی به من؛دارد بروی دامن خود شیر می دهد.از شاخه های مناندیشه های تیرهچو صدها کلاغ پیر؛پرواز می کنند.

نیایش

در پای پنجرهدارم گیاهِ سبزِ نیایش را- روئیده در میانه گلدان سرخ ماه -با دست های خستهٔ خود، آب می دهم.در من حلول روح همهٔ برگزیدگان،احساس می شود. در پشت پنجرهشهری میان آهن و پولاد خفته است.در باغ دل که زنبقِ پاکی شکفته است،دیگر نه کینه ای استدیگر نه غصه ای است. ای جاودانگی!دارم گیاه سبز نیایش رابا دست های خستهٔ خودآب می دهم.

پیام

نگاهم رفته تا آن دور، تا خورشیدنمی دانم چرا در چشم منخورشیدچونان عنکبوتی پیر می ماندکه در این لحظهٔ پر ارج!که در این لحظهٔ شیرین!تنیده تارهای پرتو خود رابدست و پای مردم- مردها، زن ها -که اکنون در خیابانند،که اکنون - در میان شهر ما - سر در گریبانند.و می ریزد،بروی کوچهٔ خاموشطرح دوره گردانی که می نالند.و می بینم میان کوچه یک زن را،که با زنبیل از بازار می آید. میان کوچه ها، مانند نهری، زندگی جاری است.در این هنگام، در گوشمطنین افکن؛ صدای چرخ یک گاری است. من اکنون دوست می دارم؛دو دستِ پینه دوزی را، که در این کوچه می بینی.و دستِ خستهٔ حمالِ پیری راکه زیر بار سنگینی، عرق از چهره می ریزد.و دستِ گرمِ دخترهایِ قالیبافِ مسکین را که شب ها بر حصیری پاره می خوابند.و دست مهربان زارعینی راکه در این لحظه، داسی رامیان مزرعهدر مشت خود دارند.و دست آن کسانی را، که چون من، روز و شب تنهای تنهایند.من اکنون دوست می دارم؛دو دست مرد ماهیگیر را، در بندر نزدیک.و دست کارگرها راکه می دانمدر این ساعت به چرک و روغن آلوده است.و در آن دورهادست عشایر راکه گویاچون عقابیبر فراز کوهساران، آشیان دارند.و دست آن کسانی راکه پشت میله هاتنهای تنهایند.و من شهر فقیرم راو من اکنون تمام مردم شهر فقیرم راچنان چون جانِ شیرین دوست می دارم.و من بس دوست می دارمتمام آن کسانی را، که چون من عشق می ورزندتمام آن کسانی را، که چون من دوست می دارند. نمی دانم که در من این چه احساسی استدلم امروزمی خواهدترا با مهربانی در بغل گیرم.تراهر کس که می خواهی تو باشی،باش. تمام مردم روی زمین را، دوست می دارم.سفید و سرخ را، امروزسیاه و زرد را، امروزتمام مردم روی زمین را، دوست می دارم. مپندارید من مَستم،که من هشیار هشیارمبدانائی قسمبر این زمینای خواب! ای بیدار!فقط در لحظه هایی این چنین پر ارجفقط در لحظه هایی این چنین شیرینیقین دارم که منهستم. بیا تا من ترا، با مهربانی در بغل گیرممرا بگذار تا گویمترا چون جان شیرین، دوست می دارم.تراهر کس که می خواهی تو باشی،باش. خودم را کاملا خوشبخت می دیدماگر امروز؛زمین کوچکتر از یک سیب قرمز بودو من آن سیب را در دست خوداحساس می کردم. دلم امروز می خواهد بهر آهو بگویم:عشق من، ای عشق!به هر گرگیبروی این زمین:ای دوست! دلم امروز می خواهدکه بگشایم بروی هر کسی در شهر زندانی استدرِ سلول زندان را.بروی هر کسیبر خاکدر هر جا که زندانی است.من از خود در شگفتم، در شگفت امروز!چنان اجداد خود، در پیش از تاریخمیان جنگلی تاریکمیان جنگلی پر خوف؛از یک صاعقهیک رعدیک آتشفشانیک باد.من از خود در شگفتم، در شگفت امروز! نمی دانم که در مناین چه احساسی است.طبیعت!ای خدای باستانی!ای خدای خوب!طبیعت؛ ای خدای من!اگر خوبم؛ یقین این خوبیم از توست.و این اعجاب آور معجزه، از توست؛که از آفاقِ قلب خسته امابر کدورتدور می گردد،کدورت از تمام ناامیدی هاکدورت از تمام نامرادی ها.دلم می خواستدر این لحظهٔ فرخندهٔ جاوید؛تمام مردم روی زمیناینجا کنارمصاحب یک دست می بودندو من با یک جهان شادیو من با یک جهان لذتمیان دست خود، آن دست رااحساس می کردم.

. __

با نوک مدادروی گونهٔ سپیدِ کاغذینقطه ای گذاشتم.نقطه؛ خطو خطخطوط می شود. زیر تازیانه ها نمی توان ترانه ساخت.زیر تازیانه ها، نمی توان سرود خواند. دشتِ بیکرانهٔ نیاز من!در خجالتم؛ از این نهال کوچکیکهدر تو کاشتم.

زمزمه ای در باغ وحش

فرعون سرزمین عجایبسلطان جنگلم.امامیان یک قفس آهنیاسیر. اکنون ترادر عالم تصورای بارگاه سبز!ای با شکوه!از پشت میله های قفسدر نظاره ام.در این قفسدیگر توان غرشدر مننمانده است. هر چندفرعون سرزمین عجایبسلطان جنگلم.

تاریخ

زادهٔ جنگ و نفاق و کینه ورزی ها،از ازل او بودتا ابد او هست. نامه ای با خط ناخواناست.چشمه ساری خشک.دره ای بی کبک.آسمانی در شب یلداست. از برای هر حقیقت، چوبهٔ داری است.گور سرد قهرمانیهای گمنانان.خانه ای متروک.کوچه ای بن بست.برده ای در خدمت حکام جباری است. زادهٔ جنگ و نفاق و کینه ورزی هااز ازل او بودتا ابد او هست.

طلوع

یک چلچلهبر صفحهٔ افقهاشور می زند.و یک گوزن وحشی کوهیاز خودمیان آبیک طرح می کشد. بر آن فراز تپهدر چشم گرگ و میشآنک!میان نی لبک روز،خورشید می دمد.

مرد تنها

این صدای وزش باد زمستانی نیستزوزه های گرگی است.نه تفنگی با مننه کسیدر جنگلاسب من؛ سم به زمین می کوبد.

واقعیت

وحشتم از شب و از سرما نیست.برف، هر چند که در این صحرامی رسدتا کفل اسب سیاهماماپیش می باید رفت. وحشت من همه از مردن، در تنهایی است.وحشت من، همه از تنهایی است.

غروب شهر ما

بر دامن زمینبا فکرهای درهم خود، کوچه های شهرساکت نشسته اند. اکنونتلفیق رنگهاادغام روز و شباز دور، دیدنی است.آنجا کهجاده پیش افقتحفه می برد؛اسبی سفید را.خورشید- با واپسین تلاش -از چشم شهر خستهٔ مادور می شود.

در جاده های سرخ شفق

آه... ای زمین بی برکت!یک مشت بذر تازهٔ باران،در خورجین پاره ابری نیست. دارد غروب- در جاده های سرخ شفق -خورشید رابا خودبسوی آن افق دورمی برد.اکنون از وحشتی شگرفگوئی که رنگ از رخِ گلگون آفتابناگه پریده است. مرغی هراسناکدر لابلای بوته خاریناگاه جیغ زد.اسبی میان جادهٔ خاموش؛ شیهه زد. با واپسین تلاشقلب زمین تشنهٔ خود راما شخم می زنیمامایک مشت بذر تازهٔ باران،در خورجین پاره ابری نیست. آه ...ای زمین بی برکت!

درو

دور؛ در مزرعهٔ دلکش همسایهٔ ماعده ای می خواندند،و درو می کردند.لیک، در مزرعهٔ ما که پر از آفت بودنه کسی فکر درو در سر داشتنه کسی در گذر باد، سرودی می خواند. شبدر این مزرعهبر تیرگی اش می افزود.

شباهت

دست خسته امتا دریچه را زهم گشودناگهان به منشبِ پر از ستاره ایدرود گفت.در سکوت شب؛- من که مست باده اممن کهمثل چشمه صاف و ساده ام -با تو ای عزیز!با ستاره ها و مرغ حقبا نسیم شب، که در ترنم استحرف می زنم. دوستان من!درد منمثل درد غربت است.مثل درد آدمی کهمرگ بهترین رفیق خویش را بچشم دید...نه...یقین که اشتباه می کنم،درد من، به هیچ درد دیگری شبیه نیستجز به درد من.مثل خشم من، به خشم من.مثل مشت من، به مشت من. من بجز خودمشبیه هیچ کسبروی خاک نیستم. پای پنجره، نشسته ام.خسته ام.

شعر بی نام...

در افق، که غرق تیرگی استیک ستاره پر گشود.یک پرنده خواند. می توان شنید:در سکوت شب، صدای آب را.لاله های آتش شتاب رادر میان جادهیک سوارریخت. من که روی تپه ای نشسته اممن که دلشکسته ام با ستاره حرف می زنمبا پرنده ای که خواندبا نسیم شبکه ناگهان مرا درود گفت. زندگی برای من شکنجه بود.من شکنجه می شدم.در تمام عمر خود، که پشت سر، گذاشتم.زیر تازیانه ها، منم که کینه را شناختم،زیر تازیانه ها، منم که خشم را. خشم من اگر نبودیا اگر که کینه در دلم نبود،من برای زندگیبهانه ای نداشتم.

همتی باید کرد

در جهان هیچ کسی، مثل من تنها نیست.با که می باید گفت،مثل من هیچ کسی، تنها نیست. من به یک مرد می اندیشم، که به من می گفتوطنم در همهٔ روی زمینیک اتاقست که در آن همه شب می خوابم. گوش کن؛ می شنوی؟یک نفر در پس دیوار اتاقم دارد،قفسی می سازد.و کبوترها رابی صدا در قفسی تنگ می اندازد.هیچ می دانی هیچاو عجولانه صلیبی دارداز برای من و تو می سازد. همتی باید کرد.

سوار

او را سوار اسب سفیدی میان شهرامروز دیده ام.امروز دیده ام،من آن سوار را که زمستان است.

طرح

آنک!تصویریک فراری دیگرمیان آب... خورشید؛ غرق خون.آنک!طرح هزار سنگر خالی میان دشت؛در مرگ آفتاب.

تمثیل

غصه هایم به چه می ماند؟به درختانی سبز،که در این جنگل اسرار آمیزروز و شبمی رویند.

ای بشارت...

من چرا این همه می اندیشم:به زمینی که چُنان من دارد، دور خود می چرخدو به خاموشی هر بیشه که از غرش شیران خالی است. آه ... آیا تو چو من می بینی؛که چگونه سیلی، بفرو ریختن هر دیوارو بویرانی پل های بزرگ شهرمروز و شب می کوشد؟آه... آیا تو چو منمی بینی؟خارکن هایی که راه آبادی خود را گم کردندزیر لب می گویند:ای عطشبی تردید،نیست یک چشمه در این صحرا؛ نیست. می کنم با همهٔ ذرات وجودم احساسکه هزاران شلاقمی نوازد تن عریان اسیرانی راکز سرِکوچهٔ ما، مویه کنان می گذرند.ای بشارت!اکنونلحظهٔ آمدن ناجی ما آیا نیست؟ من نجات خود را،در نجات همه مرغان قفس می بینم.

قهر

روی شاخه امدر آن زمان کهشعر تازه ای، جوانه می زند؛صخره می شود،قلب من، بروی چشمه های آب.ابر تیره می شود،روح من، بروی آفتاب. در میان جنگلی که، یک پرنده پر نمی زند،خواندن ترانه عاقلانه نیست.با خودمچه کودکانهقهر کرده ام.

احساس

من از مدار خودخارج نمی شومافسوس من شهاب گریزنده نیستم. هر چند قلب خستهٔ من در تپیدن است.احساس می کنم که دگر زنده نیستم.

گورکن

این تیک تاک ساعت میدان شهر نیست.آنک!در قلب شببی هیچ وقفه، گورکنی، با کلنگ خویشدر کار حفر کردن گوری برای ماست. مادر یک صف طویلبیزار از تناوب رنگین فصل هابیزار از تسلسل شب ها و روزهادر انتظار نوبت خود ایستاده ایم. آیا چگونه - ای همهٔ دردهای زیست! -در این سکوت تازهٔ شب، می توان گریست؟

احتظار

ای دست پر عطوفت من، دست مهربان!اکنون بیا و پلک مرا روی هم گذار،دیگر بیا که لحظهٔ آخر فرا رسید. غیر از تو هیچ گاهاز هیچکس، امید عنایت نداشتمغیر از تو مهربانای دست پر تشنج من، دست ناتوان!

گزارش

اولین خبربهارشاخه های هر درخت رابه شکوفه ها، اجاره می دهد. آخرین خبرمن هنوز زنده ام...

شکارچی

آه ای پرندگان!پا را نهاده در دل جنگل، شکارچی.در این فضا، به تندی تیری که از کمانناگه رها شودآیا کدام لحظه دگر بار می پرید؟امروز روز خفتن، بر روی شاخه نیست. اکنوندارد شکارچیآواز دلنواز شما را؛ پرندگان!تقلید می کند.این- ای تمام بی خبران! -دامِ تازه ای است.این دام تازه ای است.

مرثیه ای برای جنگل

ما درختان بزرگی بودیم. ما درختان بزرگ سر سبزآن زمانی که تبر دار، میان جنگلپای خود بگذاشتبر زمین افتادیم.و در این لحظه، در این لحظهٔ شومدست نامرئی مردی، از مابی صدا، تابوتیدر دل تیره شب می سازد.آه ... در این هنگاماز برای تو سرافرازیما چه تابوت بزرگی هستیم.

رسالت

بیقراری من و زمین؛ یقین که بی دلیل نیست. در رسالتم - اگر که شعر من رسالتی است-من همیشه از برادریمن همیشه از برابریاز برای مردم زمین کهنه، حرف می زنم.حلقه بر دری همیشه می زدم؛حلقه بر درِ بزرگ خانه ایکه هیچ کس در آن نبود.در قیاس با تأثرم؛ زمین چه کوچک است.آسمان، چه کوچک است.

صبح کاذب

در زمانی که برای همهٔ آدم هازندگیبیزاری است،خواب را موهبتی باید خواند،مرگ را خوشبختی،و بطالت را عشق.این سخن را بدرختان گفتمو بمردی که درون تن من می میرد. چشم ها را به افق می دوزمو به صبح کاذبو نسیم خنکی در بغلم می گیرد.

انزوا

انزوا در این زمانه ناسزاست.می توان چگونه ناسزا به خویش گفت. بر زمین، از آن زمان که زندگی وجود داشتآدمی برای آدمیپله ای برای لغزش و سقوط بود. ای تمام مردم قبیله ام!از میان قلب خود، که باغ کوچکی استمندرخت اعتماد راز ریشه کنده ام.

آسمان، بارانی است

آسمان بارانی استساعت دیواری، نیمه های شب راتهنیت می گوید. من چه تنها هستمغم تنهایی را، با که می باید گفت؟با اجاق خاموش؟!با چراغی که در آن نوری نیست؟!پشت این پنجره، باران غمی می بارد. من غرورم، گم شددر هیاهوی بزرگ این قرندر هیاهوی بزرگی که برای هیچ است. چه کسی گفته که؛ اکنون انساناز برای انسانتکیه گاه خوبی است؟چه کسی گفتهمرا باور نیست. آسمان بارانی است.

آخرین پناهگاه

در شب بزرگ دشتآسمان بمن- تولد ترا که شعر تازه ای -نوید داد. دشت بیکرانه رانظاره می کنممشت قله را، که بر دهان آسمان تیره می خورددست بیقرار یک شهاب راسوی دامن افق، که ناگهان دراز می شود.شب دوباره شب دوباره شبدر درون پیکرم، شناور است. در افق چه دید؟اسب سرکشیکه بر دو پای خودبلند شد.زنجره، میان سبزه های تازه، سوت می زند.در جهان اگر حقیقتی وجود داشتآن حقیقتای زمین!بدون شکروز و شب، تلاش من برای هیچ بود. روز و شب قمار زندگیو باختن و باختن و باختنروز و شب، ز آرزوقصر کاغذی، برای خویش ساختن.خسته می شوم،خسته از خیانتی که زندگی است. مثل بهمناز فراز قلهٔ غرور خودسقوط می کنم. من؛ تمام خشم مردم زمین کهنه رادر میان مشت خود- که بسته است -جای داده ام.از زمان کودکی؛ منم که غصه را شناختم.از زمان کودکی؛ منم که فقر را. وحشت تمام مردم زمین، ز جنگ سوم است.وحشتم ولی ز خویشمنزیادیمچو مرزهاکه: بر زمین. بر زمین نشسته ام.بیقرار کوه و دشت و جنگل و درخت ها.از برای منکه خسته امطبیعت است:آخرین فریبآخرین پناهگاه.